دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۳۹۸ مطلب با موضوع «[وبلاگ][چالش][کامنت][خواننده]» ثبت شده است

۱۶۴۶- شب پنج‌هزارم

شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۰۵ ق.ظ

پنج‌هزار شبانه‌روز از موقعی که پا به عرصۀ وبلاگ‌نویسی نهادم می‌گذره. امشب وقتی شروع کردم به نوشتن پستِ شب پنج‌هزارم که همین پستی باشه که می‌خونید، به این فکر می‌کردم که شمارهٔ این پستم چقدر نچسبه و چرا هیچ پنجی توش نیست؟ ناسلامتی پستِ شب پنج‌هزارمه و دریغ از یه دونه پنج. یه سر به آرشیوم زدم که شماره‌ها رو مرور کنم و دیدم شمارهٔ پست سه‌هزارمین روز هم ۸۲۳ بود و اون از اینم نچسب‌تر و غیررندتر. این ۸۲۳ به هیچی هم جز خودش و یک بخش‌پذیر نیست. عدد اولّه. بعد یهو لبخند زدم. نیشم تا بناگوش رفت. دیدم ۱۶۴۶ دقیقاً دو برابرِ ۸۲۳ هست. دقیقاً دو برابرش، بدون اینکه از قبل برنامه‌ریزی کرده باشم. به‌قدری ذوق کردم از این تصادف که در وصف نمی‌گنجه. گر ذوق نیست تو را، کژطبع‌جانوری.

چهار سال پیش، میماجیل ۹ تا جغد برای تولدم چاپ کرد و با چرمی که اینا رو باهاش چاپ کرده بود برام فرستاد. چجوری فرستاد؟ تولد من همزمان با نمایشگاه کتاب بود. جغدا رو داده بود به برادرش که اونجا غرفه داشت. هولدن و دوستاش دورهمی داشتن تو نمایشگاه. یه عده که نمی‌دونم کیا بودن میرن این جغدا رو از برادرِ میماجیل می‌گیرن و تحویل جولیک می‌دن. جولیک قرار بود این بسته رو روز تولدم برسونه دستم. جولیک اون روز علاوه بر این بسته و پیکسل مراد و سنجاق جغدی، یه شال و کلاه جغدی هم برای بچه‌های من بافته بود و آورده بود کافه ورتا. اینا جغدای میماجیل هستن. از این چاپ فقط ۹ تا توی کل جهان وجود داره و افسانه‌ها می‌گن اگر هر نه‌تاشون رو در شب اوّل پاییز روی هم قرار بدن و نور ماه بر اون‌ها بتابه، من احضار میشم. اولی که دست خود میماجیل هست؛ دومی و سومی دست محمدعلی و حریره و چهارمی دست آرزو. قول پنجمی و ششمی رو هم دادم به فاطمه (به هر حال) و میلیونر (ماه توت‌فرنگی). اون دستمال کاغذی خونی هم خون میماجیله. موقع بریدن چرم دستشم می‌بره و ازش خواسته بودم اون دستمالم بفرسته برام. 

ازش پرسیدم تو افسانه‌ها راجع به پنج‌هزارمین شب وبلاگ‌نویسی شباهنگ مطلبی نیومده؟

گفت «عجیبه. ینی می‌خوای بگی افسانه‌اش رو نگفتم؟! خوب شد یادم انداختی. چون الآن وقت‌شه. بذار تا برات بگم. تو سفرم به ناکجا، از آبادی عجیبی می‌گذشتم به اسم لاکاهاما. مردم‌ش همه روزا می‌خوابیدن و شبا زنده‌گی می‌کردن. استدلال‌شون این بود که آسمون با یه عالمه ستاره، خیلی قشنگ‌تر از آسمون با یه ستاره‌ست. آدمای غریبی بودن. مدرسه‌شون فقط ستاره‌شناسی بود و بس. همه چیز رو با علم اختر یاد می‌گرفتن. اما دور نشم از افسانه‌ی شب پنج هزارم. یه پیرمرد بود به اسم باداکو. پیرترین آدم ناکجا. من رفته بودم لاکاهاما تا باداکو رو ببینم. هیچ‌کس نمی‌دونست چند ساله‌شه. برای هیچ کس هم مهم نبود. چون باداکو دیگه یه فرد معمولی نبود که عمرش مهم باشه. باداکو تو نظر اونا هستی بود. من وارد لاکاهاما که شدم مردم به من اشاره می‌کردن که به کودوم سمت برم. بی این که چیزی بگم و بپرسم. اشاره کردن تا رسیدم به یک رصدخونه غریب و کوچیک. اون‌جا باداکو به پیش‌م اومد و سلام کرد. گفت سلام کردن رو به یاد من پاس بدار. همیشه. نگذاشت دهن باز کنم. صورت فلکی غریبی رو نشون‌م داد که شکل درخت بود. گفت چشماتو ببند و درخت رو تصور کن. بستم. دوتا چشم زرد روی شاخه‌ی درخت دیدم. گفت وارد چشم‌ها شو. غرق چشم‌ها شو. نفس‌م گرفت داشتم مایع طلایی غلیظی غرق می‌شدم. گفت نفس بکش. مایع رو دادم توی سینه هام و گرما سراسر وجودم رو گرفت. باداکو شروع به شمردن کرد از یک تا صد از صد تا هزار از هزار تا پنج هزار. من به حالت عادی برگشته بودم. نه ترسی داشتم و نه دلهره‌ای. تصویری روی دیوار اون رصدخانه دیدم که باداکو هنگام شمردن کشیده بود. پنج هزار ستاره که صورت فلکی جغد روی درخت زنده‌گی ساخته بود.

ام‌شب صورت فلکی جغد کامل می‌شه شباهنگ. باداکو گفت که به‌ت بگم مسیر و راه افسانه‌ی تو برات باز شده. هموار نیست. اما تو قدرت براومدن از پس‌ش رو داری. گفت برای رسیدن به آرامش خودت رو توی اون طلایی غرق کن و بعد نفس بکش و شروع کن به شمردن ستاره‌های صورت فلکی جغد.»

۱۳ نظر ۰۱ آبان ۰۰ ، ۰۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۴۱- هفتۀ چهارم ترم سوم

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

شماره‌ها رو به‌ترتیب بخونید.

یک.

چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. محض یادآوری بگم که ما ترم گذشته درسی با استاد شمارۀ ۲۰ داشتیم که ۸ نمره برای مقاله در نظر گرفته بود، ۶ نمره برای ارائه (هر کدوممون دوتا ارائه داشتیم) و ۶ نمره هم برای امتحان کتبی که اصرار داشت حضوری باشه. امتحان به‌صورت مجازی ۸ صبح تو ساعتی که خودش قبلاً تعیین کرده بود برگزار شد. این استاد، اخیراً به منصب‌ها و مقام‌های جدیدی نائل شده و شب قبل از امتحان پیام داده بود که به‌خاطر همون مقام‌ها و منصب‌ها، اون ساعتی که قراره امتحان برگزار بشه جلسۀ کاری داره و امتحان رو یا شب بدیم یا ششِ صبح. من مشکلی نداشتم ولی برای بقیه مقدور نبود و قبول نکردیم و گفتیم صبر می‌کنیم جلسه‌تون تموم بشه. گویا ناراحت شد و امتحانو همون ساعت ۸ گرفت و جلسه‌شو از دست داد. خب چرا یکی باید قبول کنه که هم استاد باشه هم رئیس فلان جا و بهمان جا؟ لااقل وقتی رئیس و مسئول فلان جا و بهمان جا می‌شید دیگه استاد نباشید. یک ساعت هم بیشتر فرصت نداد برای امتحان. دوربینامونم روشن بود موقع نوشتن پاسخ سؤالات. من از جواب‌هام مطمئن بودم و می‌دونستم که از ۶ نمره کتبی، حداقل ۵.۵ رو می‌گیرم. نمره‌ام شده بود ۴. معمولاً استادها نمرۀ ارائه‌ها رو کامل می‌دن. ارائه یعنی یه فصل از کتاب یا یه مقاله‌ای رو بیای برای بقیه‌ای که اون مبحث براشون تازگی داره درس بدی. عجیب بود که نمرۀ ارائه‌م هم شده بود ۴.۵ و من هیچ توجیهی برای کم کردن این یک‌ونیم نمرهٔ ارائه نداشتم. تازه با تعریف‌هایی که در طول ترم از اسلایدها و نحوۀ ارائه‌م می‌کرد و منو الگوی بقیه قرار داده بود انتظار نمرۀ امتیازی هم داشتم. این استاد ضربۀ نهایی رو وقتی زد که به مقاله‌ام از هشت، ۲ داد. وقتی هم مؤدبانه و با احترام دلیلشو پرسیدم پیامم بی‌پاسخ موند. تازه جمله‌مو سؤالی یا امری مطرح نکردم. گفتم اگر ایرادات و نواقص مقاله رو می‌دونستم در مقاله‌های بعدی تکرار نمی‌کردم. ببینید من چقدر تو پیامم این استاد رو رعایت می‌کنم و باشعورم که نمی‌گم ایراداتو بگید و حتی نمی‌گم اگر ایراداتشو بگید و می‌گم اگر ایراداتشو می‌دونستم...، که امرِ گفتنِ ایرادات کارم رو مستقیماً روی دوش اون ننداخته باشم. به هر حال پیاممو دید و جواب نداد. دوباره طور دیگری مطرح کردم و بی‌پاسخ موند! وقتی کسی به دوتا پیام پشت سر هم جواب نمی‌ده، دیگه سومی رو نمی‌فرستم و ارتباطمو باهاش قطع می‌کنم. همۀ این یک هفته رو تو اتاقم نشسته بودم و به کارهای بدم فکر می‌کردم. بارها و بارها چهار و چهارونیم و دو رو جمع زدم و به ده‌ونیمی فکر می‌کردم که از این درس گرفتم و تازه با مقالۀ جبرانی و با منّت استاد می‌تونست به نمرۀ قبولی برسه. انقدر اون بالا بالاها سیر کرده بودم و به نوزده‌ونیم بیست عادت کرده بودم که نمی‌دونستم و هنوزم نمی‌دونم کف نمرۀ قبولی برای تحصیلات تکمیلی چنده و من این ده‌ونیمو باید به چند برسونم که پاس بشه. به این فکر می‌کردم که نکنه چون تو مقاله‌م به مقاله‌های استاد ارجاع ندادم ناراحت شده، نکنه چون فلان چیز رو تو مقاله بررسی کردم این‌جوری شده، نکنه چون فلان چیز رو بررسی نکردم، نکنه زیاد نوشتم، نکنه کم نوشتم، نکنه فلان کردم، نکنه بهمان کردم. هزار جور فکر و خیال کردم. تا اینکه چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. و من تازه فهمیدم نمرۀ اونا کمتر از نمرۀ ده‌ونیمِ من شده. وقتی نمره‌مو بهشون گفتم و پرسیدم مگه چند شدن که فکر مقالۀ جبرانی‌ان، یکیشون گفت خییییییییییییییییییلی کم و یکیشون گفت انقدر کم که اگه نمرۀ امتحان و ارائه رو صفر در نظر بگیرم، بازم این نمره برای فقط مقاله کمه. یعنی مجموع نمرۀ امتحان و مقاله و ارائه‌ش کمتر از نمرۀ مقالۀ کامل شده. فکر کن به دانشجویی که بدون غیبت و تأخیر تو کلاس حاضر بوده و همهٔ کاراشو کامل تحویل داده چنین نمره‌ای بده و دلیلشم نگه و دانشجوی بدبخت هم حتی نتونه حدس بزنه. تازه این هم‌کلاسیم مقاله‌شو انگلیسی نوشته بود (چون انگلیسی نوشتنِ مقاله مثل فارسی نوشتنِ اسلاید امتیاز ویژه داره) که بفرسته برای مجلۀ خارجی. استاد نه‌تنها به اون‌ها هم دلیل کم شدن نمره و ایرادات مقاله‌شون رو نگفته بود بلکه جزئیات نمراتشونم نگفته بود. بازم خدا رو شکر من می‌دونستم این ده‌ونیم مجموعِ چیاست. من که هیچ وقت زورم به این استاد نخواهد رسید که این ظلمشو تلافی کنم. شاید نتونم به مدیر آموزش و استاد راهنمام هم بگم قضیه رو. تازه اگه ظلمش عادلانه بود یه چیزی؛ ولی عجیبه که  دانشجوی خودش (کسی که استاد راهنماش این استاده) از نمره‌ش راضیه و نمره‌ش خوب شده. با عدالتی هم که تو زندگیم جاریه بعید می‌دونم تو این دنیا به سزای اعمالش برسه. می‌دونم هم یه مدت دیگه این موضوع اهمیتشو از دست می‌ده و شاید فراموش کنم که این هفته چه فشاری روی من و اون دوتا هم‌کلاسیم بود. ولی آخرتی اگر باشه، اونجا با این خانوم کار دارم :|

دو.

هر هفته سه‌تا کلاس دارم. به جز انفرادی که هر هفته باید حرفی برای زدن و کاری برای انجام دادن داشته باشم، ارائه‌های دوتا کلاسِ دیگه‌م نوبتیه و پنج شش هفته یه بار نوبتمون میشه. حالا از شانسم برای هفتۀ بعد، علاوه بر انفرادی، دوتا ارائه هم برای اون دوتا کلاس دیگه‌م دارم. برای درس استاد شمارۀ ۱۸ باید چندتا مقاله و کتاب راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان بخونم و ارائه بدم و برای درس استاد شمارۀ ۱۹ هم راجع به «را» صحبت کنم. یکی از هم‌کلاسیام، جملاتی که «را» داشت رو از پادکست‌ها پیدا کرده بود و این هفته ارائه داد، یکی از رمان و داستان پیدا کرده بود، یکی از روزنامه و منم گفته بودم از وبلاگ‌ها و گفت‌وگوهای تلویزیونی. اگه یه وقت به بخشِ مالکیت معنوی وبلاگ‌هاتون سر زدید و دیدید یکی اومده آرشیو یک سال اخیرتونو کپی کرده برده اون من بودم :| هم‌کلاسیام هر کدوم حدوداً صدتا جمله رو بررسی کرده بودن، ولی از اونجایی که کلاً من دستم به کم نمی‌ره، هشتادتا برنامهٔ تلویزیونی که توش ۱۵۰۰تا را بود بررسی کردم و یه متن صدهزارکلمه‌ای از ده‌تا وبلاگ برداشتم و حدود ۱۵۰۰تا جملۀ را-دار هم از اینجا پیدا کردم. بعد حالا این ایده به ذهنم رسیده که جملاتی که می‌تونست «را» بیاد و نیومده رو هم بررسی کنم. مثلاً کتاب خریدم با کتاب رو خریدم و کتابو خریدم فرق داره. 

سه. 

وبلاگ‌هایی که از جملاتشون استفاده کردم اینا هستن: وبلاگ خودم، مهتاب، تسنیم، فاطمه، بانوچه، محمدعلی، مهدی، مهرداد، حامد، معلوم‌الحال. با اینکه متغیر جنسیت در استفاده از را دخیل نیست ولی پنج‌تا نویسندۀ مرد و پنج‌تا زن انتخاب کردم و از هر کی هم تقریباً ده‌هزار کلمه برداشتم. تأکید استاد این بود که متن‌هایی انتخاب بشه که گفتاری و روزمره می‌نویسن. پستای هوپ و نسرین رو هم دوست داشتم ولی قفل کرده بودن کپیشونو. دکتر سین هم هر پستشو تو یه صفحه گذاشته بود و چون فرصت نداشتم تک‌تک کپی کنم نشد استفاده کنم. پستای آقاگل و شارمین هم چون تو ادامۀ مطلب بود و بازم چون فرصتِ کپی تک‌تک مطالب رو نداشتم نتونستم ازشون استفاده کنم. اولویتم وبلاگ‌هایی بود که حداقل ده‌بیست‌تا پست طولانی تو هر صفحه‌شون داشته باشن که با سلکت آل و کنترل سی و کنترل وی برشون دارم. و از اونجایی که از محتوای بعضی جملاتی که تو پستای خودم بود معلوم بود نویسنده‌ش منم، اونا رو مجبور شدم حذف کنم یا تغییر بدم که لو نرم. مثلاً جملۀ «استاد گفت امتحان رو یا شب بدیم یا شش صبح»، قطعاً برای هم‌کلاسیام آشناست. چون هیچ استادی جز استاد ما این درخواستو نمی‌کنه. برای همین مجبور شدم تغییرش بدم و بنویسم عصر یا دهِ صبح. ابتدای اسلایدی هم که برای ارائه آماده کردم نوشتم نام نویسندگان و آدرس وبلاگ‌ها برای حفظ حریم خصوصی درج نشده است. امکان جست‌وجو با گوگل وبلاگم هم بستم که کسی با جست‌وجوی اون جمله‌ها به اینجا نرسه :|

چهار.

این استاد شمارۀ ۱۹ که ارائهٔ «را» رو دارم براش آماده می‌کنم آدم باحالیه. هم باسواده هم به‌روز، هم اخلاقشو دوست دارم. تو این سه ترم با شناختی که ازش به دست آوردم، دوست داشتم به‌عنوان استاد مشاور پایان‌نامه‌م انتخابش کنم. استاد راهنمام که استاد شمارۀ ۱۷ هست و تکلیفش مشخصه. خودم در انتخاب استاد شمارهٔ ۱۷ نقشی نداشتم و اون بود که منو انتخاب کرد و تو مصاحبه قبولم کرد که دانشجوش باشم. در واقع اول من دانشگاهِ اون استاد رو انتخاب کردم، بعد اون استاد تو مصاحبه منو انتخاب کرد. از انتخاب شدن توسط این استاد از صمیم قلب و با تمام وجودم راضی‌ام. مصاحبۀ دکتری این‌جوریه که دانشجوها راجع به تخصص و مهارتشون حرف می‌زنن و استادهایی که ازشون خوششون میاد برش می‌دارن. روز مصاحبه منو استاد شمارۀ ۱۷ که استاد یکی از درسای ارشدم بود پسند کرده بود و قبولم کرده بود. ولی برای استاد مشاور، خودم باید با یه استاد دیگه حرف می‌زدم و درخواست می‌دادم. از این استاد شمارۀ ۲۰ که متنفرم و به کنار. احتمالاً دیگه تو وبلاگم هم در مورد این استاد شمارهٔ ۲۰ ننویسم و ارتباطمو باهاش قطع کنم. ۲۲ رو هم با اینکه خیلی دوستش دارم و استاد باحالیه، ولی تخصصش آواشناسیه و به درد هم نمی‌خوریم. من روی معنی و ساختمان کلمه کار می‌کنم و اون روی صدای کلمه. به درد هم نمی‌خوریم زیاد. استاد شمارهٔ ۱۸ هم تخصصش مثل ۱۷ ساختمان کلمه هست، ولی تا حالا نه جذبش شدم نه دافعه داشته. حسی نسبت بهش ندارم. می‌مونه شمارهٔ ۱۹ که دوست داشتم همین استاد مشاورم باشه. این هفته تو انفرادی وقتی راجع به ایده‌هایی که برای پایان‌نامه‌م که راجع به برندهاست داشتم با استادِ شمارۀ ۱۷ که استاد راهنمامه حرف می‌زدم گفت تو گروه استادها موضوع کار بچه‌ها رو مطرح کردیم و منم موضوع تو رو مطرح کردم و استاد شمارۀ ۱۹ خوشش اومد. اگه تمایل داشتی باهاش صحبت کن و منابعی که لازم داریو بگیر ازش. منم که از خدام بود گفتم می‌تونم به‌عنوان استاد مشاور انتخابشون کنم؟ گفت چرا که نه. بهشون پیام بده و از این به بعد با ایشونم در ارتباط باش. 

پنج.

چه تو دورهٔ کارشناسی چه ارشد، همیشه موقع انتخاب استاد راهنما و مشاور یکی از نگرانیام این بود که خودم پیش‌قدم بشم و اون استاد با اکراه یا تو رودربایستی قبولم کنه. حتی در انتخاب دوست یا هم‌اتاقی هم همیشه این حس نگرانی بابت آغازگر ارتباط بودن رو داشتم. تو ارتباط وبلاگی هم سعی می‌کنم اول کامنت بگیرم بعد کامنت بذارم. برای همینه که سال‌هاست تو خیلی از وبلاگ‌ها خوانندهٔ خاموشم. موقع گرفتن توصیه‌نامه برای مصاحبهٔ دکتری هم سختم بود بگم منو تعریف کنید و بگید خوبم. الان ولی با این سیگنالی که از استاد شمارهٔ ۱۹ گرفتم خیالم راحت شد و این حس نگرانی رو ندارم.

شش. 

در مورد بی‌پاسخ موندن دوتا پیامی که به استاد شمارهٔ ۲۰ فرستادم و حتی پیام‌های تبریک منصب جدید و تشکر و خداحافظی که تو گروه گذاشتیم و بی‌پاسخ موند گفتم، در مورد پاسخ‌های استاد شمارهٔ ۱۷ هم بگم. سه‌شنبه ظهر تو انفرادی منتظرش بودم. ساعت یک شد و دیدم استادم نیومد. تو واتساپ پیام دادم امروز جلسه داریم؟ آنلاین نبود. خواستم پیامک بزنم که اومد. چند ساعت بعد پیام واتساپمو دید و جلسه هم تشکیل شده بود و منتظر جوابش نبودم. می‌تونست بدون پاسخ بذاره و جواب هم نده. ولی برای اینکه سؤالمو بی‌جواب و خالی نذاره استیکر گل و بادکنک فرستاد. 

۲۵ نظر ۲۱ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۳۱- یه خاطره از فردا

پنجشنبه, ۱ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۲۷ ب.ظ

من آدمِ عکس‌چاپ‌کنی‌ام. آدمی‌ام که با چنگ و دندون خاطراتمو حفظ می‌کنم و مواظبشونم. آدمی نیستم که فیلم‌ها و عکسام فقط تو گوشی و هارد و پست‌هام فقط تو وبلاگ بمونه. هزار جای دیگه هم نگهشون می‌دارم. دیوار اتاقم پر قاب عکسه. کلی آلبوم عکس دارم.

نمی‌دونم تا کی قراره وبلاگ داشته باشم و شماها تا کی دوام میارید و با من می‌مونید و اینجا رو می‌خونید. نگید تا همیشه که از این تاهمیشه‌ها زیاد گفتیم و شنیدیم. یه نگاه به هدر وبلاگم بندازید. بیشتر کسایی که اون عکسا رو برام فرستادن دیگه اینجا رو نمی‌خونن. بیشترشون. درسته که نه از آیندۀ اینجا خبر دارم و نه از آیندۀ حضور شماها و ارتباطمون؛ ولی یه چیزی رو مطمئنم. اینکه آدمی‌ام که با چنگ و دندون خاطراتمو حفظ می‌کنم و مواظبشونم. اینکه یه روز دور که احتمالاً اون روز به اقتضای شرایطمون، به‌خاطر دغدغه‌هامون و تغییر کردن اولویت‌هامون، نه شماها دیگه خوانندۀ وبلاگ من هستید و نه من می‌نویسم و نه دیگه وبلاگی و بلاگستانی هست که من و شمایی توش باشه، دخترم انگشتشو می‌ذاره روی یکی از عکسای دیوار خونه‌مون که طبق عادت هرروزه‌ش قصۀ یکی از اون عکسا رو بپرسه ازم. منم عینکمو می‌زنم به چشمم و می‌رم نزدیک‌تر و می‌پرسم کدوم؟ می‌گه این، این لیوان. لبخند می‌زنم و می‌گم اینو خیلی سال پیش یکی از دوستام از پیاده‌روی اربعین تو سفر کربلاش گرفته بود و فرستاده بود برام. دوستام می‌دونستن چی دوست دارم و با چی خوشحال می‌شم، از اون چیزا عکس می‌گرفتن و می‌فرستادن برام. از لیوان جغدی موقع پیاده‌روی اربعینشون عکس می‌گرفتن، از عمود ۴۴۴ مسیر نجف تا کربلا عکس می‌گرفتن، از عروسکای جغدی بازار نجف، از باب‌المراد سامرا...

چقدر قصه پشت این عکسا هست.


۲۴ نظر ۰۱ مهر ۰۰ ، ۱۲:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۲۵- از هر وری دری، منتخب خوانندگان، سری ششم

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۴۹ ق.ظ

پنجاه‌تا از یادداشت‌های منتشرنشده‌ای که تو وُرد نوشته بودمو شماره‌گذاری کردم. و ازتون خواستم یه عدد از ۱ تا ۵۰ بگین. تو هر پست پنج‌تا از یادداشت‌های منتخب شما اینجا منتشر شد. این بار، یادداشت‌های شمارۀ ۱۶ و ۳۳ و ۴۱ و ۳۵ و ۳۹ انتخاب شدن. این یادداشت‌ها رو تو این یکی دو سال اخیر تو یه فایل ورد موسوم به «خب که چی» نوشته‌ام.


۱۶. بعضیا اعتقاد دارن اگه پسر، مخصوصاً پسربچه هوس خوراکی کنه حتماً تحت هر شرایطی هر موقع از شبانه‌روز باشه زیر سنگ هم که شده باید تهیه بشه و یه‌جوری با قضیه برخورد میشه چنان که گویی زن باردار ویار کرده باشه. یکی از اقواممون تو حیاطشون درخت انگور دارن. و می‌دونیم که با برگ درخت انگور دلمۀ برگ مو درست می‌کنن و دلمه هم جزو غذاهای موردعلاقۀ بعضیاست و مخصوصاً تو شهر ما خیلی طرفدار داره این غذا. اصلاً اسمشم ترکیه. از دُلماخ (پر شدن) میاد. نصف‌شب نوۀ همسایه‌شون (البته این فامیل ما این سر کوچه هستن و این همسایه‌ای که می‌گم اون سر کوچه) هوس دلمه می‌کنه. این وقت سال هم همۀ برگ‌ها حداقل تو شهر ما زرد و خشک شدن و به درد دلمه نمی‌خورن. مامانه رو فرستاده بودن دم خونۀ این فامیل ما که پسرمون هوس دلمه کرده و باباش می‌گه تو رو خدا یه کم برگ مو به ما بدید. پولشم هر چقدر بشه می‌دیم. اینا هم درخته رو نشونشون داده بودن و گفته بودن برگاش خشک شده و زرده. ولی از اونجایی که کسی که هوس دلمه کرده پسره و نباید به هوس کردن پسر «نه» بگی و حتماً تحت هر شرایطی هر موقع از شبانه‌روز باشه زیر سنگ هم که شده باید تهیه بشه، اومدن فکر کردن و گفتن حالا چی کار کنیم برای نوۀ همسایه؟ و از فریزرشون یه ظرف دلمۀ آماده درآوردن بردن براشون. حالا اینا نیتشونو گذاشتن خیرات امواتشون ولی من وقتی قضیه رو شنیدم به‌قدری حرص خوردم و می‌خورم که حد نداره. اولاً که نباید بین هوس دختر و پسر فرقی باشه. هوس هوسه دیگه. ثانیاً پدر و مادر چرا باید دلبندشونو طوری تربیت کنن که هر چی دلش خواستو به زبون بیاره و تحت هر شرایطی زمین و زمانو به هم بدوزه و دست از طلب ندارد تا کام وی برآید یا تن رسد به دلمه یا جان ز تن درآید؟ بعد همین فامیلمون همسایۀ روبه‌روییشون یه پسر شش‌هفت‌ساله داره. مامانه با افتخار می‌گفت بچه‌م نصف‌شب هوس حلوا کرده بود سریع پا شدم براش حلوا درست کردم. این چه طرز تربیت کردنه؟ لااقل تا صبح صبر کنن. بعد همینا بزرگ شن انتظار دارن انتظاراتشون روی شتر هم برآورده بشه. یه کم روی نفس اماره‌تون کار کنید خب.


۳۳. اگه یه بار دیگه به دنیا اومدم مقالۀ پایان‌نامۀ ارشدمو می‌فرستم برای مجلۀ دانشگاه اسبق، نه سابق.


۴۱. یه فیلم ترکی که اسمش یادم نیست می‌دیدم. با زیرنویس فارسی. طرف خیلی عصبانی بود. دوستش می‌خواست آرومش کنه، گفت آروم بمیر. اُل به زبان ما ینی باش، ئول ینی بمیر. مترجم، اُل (باش) رو ئول ترجمه کرده بود. و خب اشتباه کرده بود. و سؤالی که پیش میاد اینه که چرا تو زبان ما مفهومِ باش و نباش انقدر شبیه هم تلفظ میشن.


۳۵. یه نوع تلگرام هست که میگه طرف شماره‌تو ذخیره داره یا نه. تو مخاطبا جلوی اسمش یه علامتی هست. اون نباشه ینی جزو مخاطباش نیستی. تلگرام من اون تلگرام اصلیه و نشون نمی‌ده اینو. چند وقت پیش موبوگرامو در حد چند ثانیه نصب کردم که اون قسمتشو ببینم. بعد پاکش کردم. خیلیا تا همین سه چهار سال پیش شماره‌مو داشتن. پیام می‌دادن، حتی زنگ می‌زدن. موقع چک کردن لیست مخاطبام و اینکه شماره‌مو دارن یا نه حقیقتاً دلم گرفت. با خودم گفتم لابد گوشیشونو عوض کردن و شماره‌م پاک شده. ولی پیش اومده که دوستام از طریق ایمیل یا حتی وبلاگ، یا به واسطۀ دوستان مشترک بهم پیام دادن و گفتن که شماره‌های گوشیشون پاک شده و مجدداً شماره‌مو گرفتن. الان روی سخنم با اون عزیزان دلم هست که با اینکه کلی راه ارتباطی مثل ایمیل و وبلاگ و اینستا ازم دارن ولی نه فقط شماره‌م که حتی خودمم از ذهنشون پاک شدم و شماره‌مو می‌خوان چی کار اصلاً.


۳۹. یه بلاگر بود به اسم لئو. هفت‌هشت سال پیش، قبل از انهدام بلاگفا. وبلاگش خیلی وقته که تعطیله. یه روز پست گذاشت و از خواننده‌هاش خواست لبخنداشونو براش بفرستن. عکسا رو گذاشت کنار هم و این تصویرو ساخت. من از سمت چپ، ستون اول، پنجمی‌ام. بعضی از خواننده‌ها خودشونم بلاگر بودن. نمی‌دونم لبخند شما هم بین اینا هست یا نه، ولی حتم دارم خیلیاشون الان وبلاگ‌هاشون تعطیله. بعضی وقتا منم به سرم می‌زنه لبخنداتونو جمع کنم تو یه قاب و یادگاری نگه‌دارم. شاید یه روز بعد از برداشتن ماسک‌هامون این کارو کردم. هر چند، بشخصه چشمو بیشتر از لب دوست دارم.


فعلاً شمارۀ جدید نگین؛ ترم جدیدمون شروع شده و درگیر رفتن و موندنم. می‌خوام از زمان حال بنویسم. بعداً سر فرصت دوباره یادداشت‌های منتشرنشده رو منتشر می‌کنم.

۱۶ نظر ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۰۹:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۲۳- از هر وری دری، منتخب خوانندگان، سری پنجم

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۰۰ ب.ظ

پنجاه‌تا از یادداشت‌های منتشرنشده‌ای که تو وُرد نوشته بودمو شماره‌گذاری کردم. و ازتون خواستم یه عدد از ۱ تا ۵۰ بگین. هر شب پنج‌تا از یادداشت‌های منتخب شما اینجا منتشر میشه. برای امشب، یادداشت‌های شمارۀ ۴۳ و ۲ و ۵ و ۶ و ۴۸ انتخاب شدن. این یادداشت‌ها رو تو این یکی دو سال اخیر تو یه فایل ورد موسوم به «خب که چی» نوشته‌ام.


۴۳. اگر غضروف‌های آریتنوئید محکم به هم بچسبند حالتی پیش می‌آید که تارآواها فقط در یک انتها ارتعاش می‌کنند. در این حالت موج صوتی به وجود می‌آید که دامنه و فرکانس پایینی دارد و به آن واک بازداشته یا جیرجیری گفته می‌شود. این مصوت یا واکِ جیرجیری یا بازداشته یه جور واک هست که استاد آواشناسیمون وقتی داشت توضیحش می‌داد برای اینکه بهتر متوجه بشیم چی میگه یه آهنگ از رضا یزدانی فرستاد گفت شبیه صدای رضا یزدانی.


۲. یه زمانی به‌معنای واقعی کلمه وطن‌پرست بودم و ایرانو از همه جا و همه چی بیشتر دوست داشتم. عِرق ملی داشتم. تو گذشته‌های باشکوهمون سِیر می‌کردم. از چندتا سایت زرتشتی خط میخی و اوستایی یاد گرفته بودم که کتیبه‌ها رو خودم بخونم. بعدتر خط پهلوی ساسانی و اشکانی رو هم یاد گرفتم. رو در و دیوار اتاقم عکس کتیبه‌ها و عتیقه‌ها و جاهای تاریخی و باستانی بود. وطنم پارۀ تنم بود. ولی حالا حس می‌کنم اون حس وطن‌پرستیم نسبت به گذشته کمتر شده. گذشته ینی اون روزا که دبیر و سوریان و ساعی و رضازاده طلا می‌گرفتن و دوستام هنوز مهاجرت نکرده بودن. حالا وقتی می‌بینم چقدر بابت ایرانی بودنشون اذیت یا تحقیر می‌شن یا مورد ترحم واقع میشن، دفاعی ندارم. از اینکه دیگه خبری از عشق آتشینم به این خاک نیست ناراحتم. حس قشنگی نیست.


۵. یکی از فامیلامون یه فیلمی فرستاده برام با این محتوا که شکلات تلخ، ممنوع. شکلات تلخ اِله و بِله و فلان سم‌ها رو داره. کسی که داشت این حرفا رو می‌زد یه پیرمرد با محاسن سفید و کلاهی که اغلب تو سر بابابزرگا دیدم بود. نمی‌شناختمش. اومدم پایین‌تر و توی توضیحات یه دونه هشتگ روازاده دیدم. اسم این آقای روازاده رو یه بار از یکی که مسواک نمی‌زد و می‌گفت آقای روازاده گفته مسواک و خمیردندون باعث پوسیدگی دندان‌ها میشه شنیده بودم. همین‌جا به این نکته هم اشاره کنم که بیشتر دندونای اینی که مسواک نمی‌زنه پوسیده و دارو نمی‌خوره و دکتر نمی‌ره چون آقای روازاده گفته دارو فلانه و بهمانه. چندتا حرکت عجیب دیگه هم ازش دیده بودم که اونا هم گویا توصیۀ آقای تبریزیان بوده. حالا نمی‌دونم این دو نفر باهم همکارن یا استاد و شاگردن یا چی. ینی نه تا حالا عکسشونو دیدم نه اسم کوچیکشونو می‌دونم ولی خب ندیده و نشناخته ازشون بدم میاد. مخصوصاً وقتی می‌شنوم یکی واکسن نمی‌زنه و کرونا رو در حد سرماخوردگی معمولی فرض می‌کنه و می‌گه تبریزیان گفته. دیروز به یکیشون می‌گم تو واکسنتو بزن، کنارش داروی امام کاظمتم ادامه بده. می‌گه نه این‌جوری اثر داروی امام کاظم می‌ره. دو ساعت حرف زدم بعد دیدم نرود میخ آهنین در سنگ. متحجر و تحجر که شاخ و دم نداره. همینه دقیقاً. از حجر میاد و معنی سنگ می‌ده.


۶. وبلاگ برام مثل یه پازل بزرگِ چندهزار تیکه‌ست که دارم به‌مرور کاملش می‌کنم و البته بعضی تیکه‌هاشم تو مشتم قایم کردم و نشون نمی‌دم. هر چی زمان می‌گذره تصویری که از خودم ساختم روشن‌تر می‌شه. ولی حالم با این تصویر خوب نیست. دوست دارم به همش بریزم و برای همیشه برم. دلشو ندارم ولی. بلد نیستم ولی.


۴۸. یه فایل ورد دارم که توش دوست‌داشتنی‌های آدمای دوست‌داشتنی زندگیم رو نوشتم. نوشتم نگه‌داشتم برای وقتی که می‌خوام خوشحالشون کنم. نوشتم که حواسم باشه کی با چی خوشحال می‌شه. با ساعت مچی، رومیزی، دیواری، شنی، آفتابی. کاکتوس. هر چیزی که یه شکل منحنی‌وار داشته باشه. گل، گل یاس، نرگس، گل‌های ریزه‌میزه. مکعب روبیک. آسمون. نجوم. کتاب. کتاب نجوم. کتاب‌های امیرخانی. دوربین دوچشمی. تلسکوپ. تأسیس رصدخانه. سریال مختارنامه. مستند راز. مستند ثریا. رادیو. فوتبال. هر چی که عکس توتورو روش باشه. گوجه‌سبز. نارنگی. آلو. لواشک. آلبالو. شیرینی خامه‌ای. نون‌خامه‌ای. بستنی طالبی یا زعفرانی. شکلات خیلی تلخ. آش‌رشته دستپخت مامانش. مهمانداریِ هواپیما. پیشخدمتی تو کافه. کار کردن تو بایگانی. کار کردن تو آزمایشگاه شیمی. ویرایش و مستندسازی. نوشتن نامۀ انگلیسی. بیسکویت سالمین. بستنی سالار. دایتی. رنگ بنفش. چیدن میوه. ماژیک. مدادرنگی. خودکار. پاکن. پنیر. بازیِ منچ... بازم هست... 

شما با چی خوشحال می‌شین؟


+ فردا شب هم یادداشت شمارۀ ۳۹ و ۴۱ و سه یادداشت دیگه به انتخاب شما منتشر میشه. لطفاً یه عدد از ۱ تا ۵۰ به جز اینایی که گفته شده بگید. این شماره‌ها تا حالا انتخاب شدن: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ۱۰ و ۱۳ و ۱۴ و ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۲ و ۲۷ و ۳۰ و ۳۴ و ۳۹ و ۴۰ و ۴۱ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ و ۴۸ و ۴۹ و ۵۰.

۱۳ نظر ۱۶ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۱۸- از هر وری دری، منتخب خوانندگان، سری اول

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

پنجاه‌تا از یادداشت‌های منتشرنشده‌ای که تو وُرد نوشته بودمو شماره‌گذاری کردم. و ازتون خواستم یه عدد از ۱ تا ۵۰ بگین. هر شب پنج‌تا از یادداشت‌های منتخب شما اینجا منتشر میشه. برای امشب، یادداشت‌های شمارۀ ۴۲ و ۲۷ و ۱۰ و ۴ و ۱۸ انتخاب شدن. این یادداشت‌ها رو تو این یکی دو سال اخیر تو یه فایل ورد موسوم به «خب که چی» نوشته‌ام.


۴۲. اوج تباهی من اونجا بود که چند روز پیش (چند روز پیشِ دو سال پیش) خبر تصادف بوراک (یه بازیگر ترکیه‌ای (البته نصف بازیگرای ترکیه اسمشون بوراکه)) با یه موتوریه رو دیدم. بعد چون ترکیم دست‌وپا شکسته بود دقیقاً نفهمیدم چی به چیه و رفتم اخبار انگلیسیشو سرچ کردم بخونم ببینم چی شده و کی مقصره و این مست بوده زده به اون یا اون مست بوده زده به این. اونم تو موقعیتی که از شدت هجوم کارهام و موعد تحویلشون، کاسۀ چه کنم دستم بود. بعد، منِ سلبریتی‌گریز که هرگز پیج هیچ هنرمندی رو دنبال نکرده‌ام، چند روز پیش (این چند روز پیش هم چند روز پیشِ دو سال پیشه) از پیج سهراب رسیدم به پیج هاشم و بعد پیج نغمه. و آخی اینا همه‌شون از من کوچیکترن گویان گوگل کردم پیج اینستای اون دختره آرزو تو سریال از سرنوشت چیه. آخه اینا آرزو رو تگ نکرده بودن. گوگل چشاش از شدت تعجب از حدقه زده بود بیرون.


۲۷. دارم به بچه‌هایی که تو یکی از این کشورهای بدبخت و بیچاره به دنیا اومدن فکر می‌کنم و با مرفهین بی‌درد اروپا و امریکا مقایسه می‌کنم. کشورای جنگ‌زده، استعمارشده، استثمارشده. بعد یاد شهرهای محروم خودمون می‌افتم. بعد یاد حاشیه‌نشین‌های همین شهر. به فقر و جنگ فکر می‌کنم و نمی‌فهمم چی تو سرِ سران کشورها می‌گذره. نمی‌فهمم چرا بعضیا نمی‌ذارن آب خوش از گلوی بعضیای دیگه پایین بره. چرا بعضیا بیشتر می‌خورن و بعضیا ندارن که بخورن. عجب صبری خدا داره رو از تو فولدر آهنگام پیدا می‌کنم و می‌ذارم پخش بشه. نمی‌فهمم تا کی قراره آدما همدیگه رو بکشن. نمی‌فهمم چرا بلد نیستیم در صلح و آرامش زندگی کنیم. یاد سؤال همیشگیم می‌افتم که فرشته‌ها وقتی خدا آدمو آفرید پرسیدن آیا در زمین کسی را جانشین خود قرار می‌دهی که فساد می‌کند و خون‌ها می‌ریزد؟ خدا هم گفته بی‌تردید من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدا چی می‌دونست که فرشته‌ها نمی‌دونستن؟


۱۰. بعضی روزها خاصن. برای من. نه از این نظر که کسی اون روز به دنیا آمده یا از دنیا رفته باشه. خاص به این دلیل که من اون روز کار ویژه‌ای کرده‌ام، یا حس و تجربۀ ویژه‌ای داشته‌ام که تا عمر دارم شاید فراموش نکنم. مثلاً سوم مرداد برای من خاصه، سوم اردیبهشت خاصه، یازده و بیست‌وچهار بهمن خاصن. و همین‌طور هفده مرداد. بعضی ساعت‌ها هم. مثل بیست و بیست دقیقه یا بیست‌ویک و هجده دقیقه یا بیست‌وسه و پنجاه‌وچهار دقیقه.


۴. می‌گفت یه‌جوری هر روز صبح ناشتا پروفایلشو چک می‌کنم، انگار دکتر تجویز کرده. آدما چرا باید پروفایل همو هر روز چک کنن؟ چه دردی رو دوا می‌کنه این کار؟ نمی‌دونم. شاید آرامبخشه.


۱۸. صدها وبلاگ تعطیل‌شده تو فهرست وبلاگ‌هایی که می‌خوندم دارم. این موضوع دیگه برام طبیعی شده و باهاش کنار اومدم. مثل مرگ آدما. ولی بین این صدها وبلاگ، هستند وبلاگ‌هایی که گاهی می‌رم سر خاکشون و فاتحه‌ای براشون می‌خونم و فراموششون نکردم هنوز. از بین وبلاگ‌نویس‌هایی که وبلاگ‌نویسی رو ترک کردن، متد یا رَوشِ رها کردن کدومشون بیشتر و رَوشِ کدومشون کمتر ناراحتتون کرد؟ اونایی که قبلش خبر دادن و خداحافظی کردن؟ اونایی که یهو رفتن؟ اونایی که رفتن ولی آرشیوشون موند؟ اونایی که آرشیوشونو حذف یا از دسترس خارج کردن؟ اونایی که به‌مرور تعداد پستاشون کمتر شد و کم‌کم کمرنگ شدن؟ اونایی که در اوج رفتن؟ اونایی که موقع رفتن راه ارتباطی گذاشتن؟ اونایی که هیچ خبری ازشون ندارید؟ اسم ببرید و بگید که روش کدومشونو بیشتر می‌پسندید و روش کدومشونو کمتر. قبول دارید که فرقی نمی‌کنه و آدما به هر حال یه روزی فراموش میشن؟


+ فردا شب هم یادداشت‌های شمارۀ ۳۰ و ۳۴ و سه‌تا یادداشتِ دیگه به انتخاب شما منتشر میشه. هر شب پنج‌تا. یه عدد از ۱ تا ۵۰ به جز اینایی که گفته شده بگید.

۱۹ نظر ۱۰ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۱۷- دایرۀ C

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ۰۲:۳۹ ب.ظ

قبلاً وقتی به مرحلۀ «چه لزومی داره حضورم در بلاگستان» یا «بسّه، دیگه نمی‌خوام حرفامو با کسی به اشتراک بذارم» می‌رسیدم و تصمیم می‌گرفتم که وبلاگمو تعطیل کنم، یک تقویم و یک ماشین‌حساب و یک قلم و کاغذ می‌ذاشتم جلوم و تعداد پست‌های منتشرشده در بلاگفا رو با بیان جمع می‌کردم و روزهای وبلاگ‌نویسیمو از بیست‌وپنج بهمن هشتادوشش می‌شمردم و یک روزی که تا اون روز عمر وبلاگ‌نویسیم رُند شده باشه و روز خاصی هم باشه رو تعیین می‌کردم که اون روز آخرین پستمو منتشر کنم. برنامه‌ریزی می‌کردم که تا اون روز تعداد پست‌هام هم به عدد رُند یا معناداری رسیده باشه. مثلاً یادم هست که بعد از پست هفتصدوهفدهِ بیست‌وپنج بهمنِ نودوچهار تصمیم نداشتم اینجا رو به‌روز کنم. اون روز، روز تولدِ هشت‌سالگی وبلاگم بود. بعد از پستِ نهصدونودونه هم همین تصمیم رو گرفته بودم. اون پستو نهمین سالگرد تولد وبلاگم منتشر کرده بودم. چهارِ مرداد نودوپنج و آخرین ثانیه‌های سال نودوهشت، بعد از انتشارِ پست هزاروسیصدونودوهشت هم. یک بار هم ششِ بهمن، وقتی عمر وبلاگ‌نویسیم به چهارهزار روز رسید این تصمیم رو گرفتم. با تقریب خوبی توی تمام شماره‌های رُندِ پست‌ها و روزهای خاص تقویم من این تصمیم رو داشتم و به جز یکی دو بار، شما رو آگاه و تصمیمم رو علنی نکردم. چون که هر بار این احتمال رو می‌دادم که برخواهم گشت و کجا رو دارم جز اینجا. چند وقتی هم هست که به این نتیجه رسیده‌ام که وقتش که برسه وبلاگ‌ها خودشون تعطیل می‌شن و ما چی‌کاره‌ایم که تصمیم به تعطیلیشون بگیریم.

یه کاغذ باطله درآوردم گذاشتم جلوم و پشتش سه‌تا دایرۀ کج‌وکولۀ کوچیک و متوسط و بزرگ روی هم و توی هم کشیدم. اسمشونو گذاشتم A و B و C. به دلم ننشست. دید خوبی از مسئله‌ای که ذهنم درگیرش بود نمی‌داد. به هوای پیدا کردن سایتی که معادلۀ دایره رو بدم و یه مدل دقیق‌تر بکشه، صفحۀ مقاله‌ها رو کنار زدم و گوگل رو باز کردم. A و B و C، سه فضایِ مجازیِ تفکیک‌شده برای به اشتراک گذاشتن نوشته‌ها و عکس‌هام بودن. برای ارتباط با آدمایی که تو فضای درسی باهاشون آشنا شدم، برای ارتباط با فامیل سببی و نَسَبی، و برای... راستش کمی مردّدم که برای دایرۀ C هم از کلمۀ «برای» استفاده کنم و بگم C هم برای امثال شماست که از بهمن هشتادوشش تا حالا از دنیای مجازی پیداتون کردم. شاید اینجا بیشتر برای خودم باشه تا شما. واقعیت اینه که حضورم تو فضای A و B برای حفظ ارتباط با گروه مخاطبان دانشگاهی و فامیل هست و پست‌های اونجا بهانه‌ای هست که ارتباطم باهاشون حفظ بشه ولی مطمئن نیستم حضورم توی فضای C که همین وبلاگ باشه برای حفظ ارتباط با مخاطب باشه. بِالاَخَص! مخاطبی که دو روز هست و دیگه نیست. با مساحت دایره‌ها، حجم محتواها رو می‌خواستم نشون بدم و اشتراک دایره‌ها، اشتراک محتواهای به‌اشتراک‌گذاشته‌شده رو نشون می‌داد. محتوای A و B با محتوای C اشتراک بسیار زیادی دارن. این دایره‌ها رو کشیدم که ببینم چه حجمی از این محتواها مختص وبلاگه و نمی‌شه یا نمی‌خوام توی اون دوتا دایرۀ آشنایان بگُنجونم. پرواضح بود که حجم بسیاری زیادی. که اگر وبلاگم هم نبود حاضر بودم تا ابد منتشرنشده توی وُرد برای خودم نگهشون دارم ولی تو اون دوتا دایره منتشرشون نکنم.

و البته این پست رو هم در حالی می‌نویسم که چندصد مطلب منتشرنشده توی وُرد دارم که با اینکه شبیه پست‌های قدیمی و همیشگی وبلاگم هستن و اصطلاحاً از همون جنسن اما چون لزومی به انتشارشون نمی‌بینم منتشر نمی‌کنم. اون‌ها هم معترضن که مگه چندتا از این پستایی که تا حالا تو وبلاگت منتشر کردی لازم بودن که حالا ما شدیم غیرلازم؟ راست می‌گن. باید یه فکری به حال اون نوشته‌های کم‌سعادت بکنم که افتخار خونده شدن توسط شماها رو نداشتن تا حالا. مثلاً می‌تونم مطالب رو از یک تا هر چندتا که هست شماره‌گذاری کردم و هر روز به‌صورت تصادفی یا به انتخاب شما یکی از شماره‌ها رو منتشر کنم.


۱۹ نظر ۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۵- دانمارک

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۰ ب.ظ

امروز عصر امتحان واج‌شناسی دارم. این ترم سه‌تا درس داشتم. یکی از درسام که استادش آسون‌گیره! امتحان نداره و یکی دیگه از درسامم یه استاد بسیار سخت‌گیر داره که اصرار داره امتحانش حضوری باشه. گفته تا مهرماه صبر می‌کنم بیاید دانشگاه حضوری امتحان بگیرم. این امتحان واج‌شناسیِ امروز مجازیه. یه کم استرس دارم. نگران قطعی برق و نتم. پریشب خواب می‌دیدم امتحانمون تو دانشگاه اسبقه و به‌صورت حضوریه و من هیچی بلد نیستم. از شش‌تا سؤال فقط یکی رو تونسته بودم جواب بدم. وقت امتحان تموم شد و برگه‌ها رو گرفتن و ناراحت بودم که پاس نمی‌شم. از این کابوسا زیاد می‌بینم. حالا اینکه من هنوز خواب امتحان می‌بینم طبیعیه، چون به هر حال هنوز امتحان پس می‌دم! ولی اینکه چرا موقعیت امتحان‌ها شریفه رو نمی‌فهمم. البته متوجهم که مغزم فعلاً خاطره‌ای از دانشگاه جدیدم نداره که تو خواب‌ها ازش استفاده کنه، ولی فضای فرهنگستان هم هست خب. چرا ول‌کنش به شریف اتصالی داده فقط. تو خواب دیشبم هم برندۀ یه جایزۀ تلویزیونی شده بودم و برای گرفتن جایزه‌م نرفتم جلوی دوربین که شما چهره‌مو نبینین. یادم هم نمیاد قرعه‌کشی بود یا مسابقۀ چی بود و جایزه‌م چی بود. نفر هفتم شده بودم و به نفر ششم یه دونه تشک سفید خوشگل دادن. وقتی جایزه‌شو دیدم گفتم کاش من ششم می‌شدم و اینو به من می‌دادن که ببرم بذارم روی تخت خوابگاه ترم بعدم. تشک سفید سابقم رو گذاشتم تو خوابگاه ارشد بمونه و اهدا کردم به هم‌اتاقیم که هر کاری خواست باهاش بکنه. اون موقع لازمش نداشتم ولی ترم بعد باید برای خوابگاهم تشک تهیه کنم. بعدِ سه سال به‌لحاظ روحی آمادگی مواجهۀ مجدد با خوابگاهو ندارم. صبح وقتی داشتم مقالۀ استادم رو می‌خوندم و به سلسله‌مراتب واجی کتاب نسپر و ووگل فکر می‌کردم و جملۀ «در زبان فارسی نیز مانند بسیاری از زبان‌های دیگر یک قاعدۀ همگونی وجود دارد که در داخل یک هجا و بین دو هجا هنگامی که هجای اول به همخوان خیشومی [n] ختم شده باشد و هجای دوم با همخوان لبی آغاز شده باشد رخ می‌دهد» رو می‌خوندم مثالِ دانمارک اومد به ذهنم و یاد داستان دامّارک افتادم. صفحۀ پی‌دی‌اف مقالۀ واج‌شناسی استادم رو کنار زدم و اینوریدر رو باز کردم و تو جست‌وجوی آرشیو وبلاگ‌های حذف‌شده نوشتم دانمارک. روی پستِ مارس 2015 از آرشیوِ وبلاگ مدّنظر! کلیک کردم و برای هزارمین بار خوندمش.

۲۴ تیر ۰۰ ، ۱۳:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر اثری، هر نوشته‌ای، هر کدوم از پستای اینجا سه محور اصلی دارن. یکی از محورها منِ مؤلف یا نویسنده‌ام، یکیش شمای مخاطب یا خواننده‌ای، و یکیش هم خود متنه که حاوی یه سری اطلاعاته. اینا رو از درس فلسفۀ زبان و نظریه‌های نحوی و کاربردشناسی زبان یاد گرفتم. هر کدوم از این سه‌تا محور که نباشن یا مشخص نباشن یا لنگ بزنن، اون اثر هم شکل نمی‌گیره. چند وقتیه که موضوع و سوژه برای نوشتن هست و زیاد هم هست، من هستم، ابزار و امکانات و فرصت هر چند کوتاه ولی کافی برای نوشتن هست، شما هم هستید، ولی نمی‌دونم چه چیز یا چیزهای دیگه‌ای نیست که نوشتنم نمیاد. نه‌تنها نوشتن، که عنوانم هم نمیاد، عکس گذاشتنم هم نمیاد. همین متنی هم که می‌خونید حاصل چندین بار کلنجار رفتن با واژه‌ها و بالا و پایین کردن و به زور کنار هم چیدنشونه. وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، از خودم می‌پرسم برای کی می‌نویسم و کیا قراره بخونن؟ یه کم فکر می‌کنم و از نوشتن منصرف می‌شم. گویا محور خواننده آسیب دیده که من این‌طور بی‌رغبت شدم نسبت به به‌اشتراک‌گذاری حس و حالم باهاشون. هر چی هم که بیشتر می‌گذره دورتر می‌شم از مخاطب. وقتی هم می‌نویسم تهش می‌گم خب که چی و چرا نوشتم؟ یه کم فکر می‌کنم و از انتشارش منصرف می‌شم. یه وقتایی بیشتر زور می‌زنم و یکی‌دوتا پست به منصۀ ظهور می‌رسه مثل همین پست، ولی به حس لذت نبردن از نوشته‌هام و لذت نبردن از خونده شدن دچارم. گویا محور نویسنده هم آسیب دیده و من، اون منِ سابق نیست. موضوع‌ها هم اون جذابیت سابق رو ندارن برام. خواننده هم خوانندۀ سابق نیست. کلاً هیچی مثل سابق نیست و نتیجه، کلیدواژه‌ها و موضوع‌هاییه که چند ساله در موقعیت‌های مختلف یادداشتون کردم و می‌کنم و بیشترشون یا به متن تبدیل نمی‌شن، یا میشن و منتشر نمی‌شن. راه برون‌رفت از این حالت رو هم نمی‌دونم کدوم وریه.


+ نظرات این پست بازه، هم برای تبادل نظر در رابطه با موضوع پست، و هم برای اونایی که وبلاگ ندارن و سؤالایی مثلِ چجوری پی‌دی‌اف رو به ورد تبدیل کنم دارن. می‌تونید همین‌جا به‌صورت عمومی بپرسید تا بتونم جواب بدم. هر چند، به‌نظرم گوگل راهنمای بهتریه.

+ عنوان: اشاره به این پست

۲۶ نظر ۱۱ تیر ۰۰ ، ۱۷:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۷۳- از هر وری دری ۸

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۳۰ ق.ظ

یک. یکی از هم‌کلاسیام تو گروه پرسید مگه ی رو تو خانۀ به‌صورت خانه‌ی نمی‌نویسیم؟ گفتم چند ساله که قانونش عوض شده و بهتره به‌صورت خانۀ بنویسیم. صحبتمون سر کسرۀ اضافه و همزه بود که یکی از هم‌کلاسیام گفت من ده سال وبلاگمو با ی نوشتم. غافلگیر شدم. مردد بودم که راجع به وبلاگش بپرسم یا نه. خودم چند ساله به آشناها آدرس وبلاگمو نمی‌دم و راجع به وبلاگم با دوستان جدیدم صحبت نمی‌کنم. تا حالا به هر کی آدرس دادم اشتباه نکردم، ولی اگه از این به بعد بدم هیچ تضمینی وجود نداره که باظرفیت و باجنبه از آب دربیان و پشیمونم نکنن. پرسیدم هنوز وبلاگتو داری؟ گفت چهار ساله وبلاگ‌نویسی نمی‌کنم و تو دفترم برای خودم می‌نویسم. حساب کردم دیدم وبلاگ‌نویسی رو موقعی شروع کرده که من شروع کردم. به روم نیاوردم که منم وبلاگ دارم. پرسیدم با اسم مستعار می‌نوشتی؟ موضوعش چی بود؟ گفت آره، خاطرات روزانه‌مو می‌نوشتم. گاهی هم مسائل تخصصی رو لابه‌لای خاطراتم میاوردم. یاد همین‌جا افتادم. وبلاگ خودم. گفتم کاش ادامه می‌دادی. گفت چون امنیت سیاسی اجتماعی نداشتم، ترجیح دادم برای خودم بنویسم و خودسانسوری نکنم.

دو. دانشگاه پیامک زده بود که برید سایت گلستان و به عملکرد استادهاتون نمره بدید. داشتم دنبال بخش ارزشیابی گلستان می‌گشتم که دیدم یه جایی هست به اسم کارنامه و رتبۀ دانشجو توی دانشکده و دانشگاه. نگاه کردم دیدم بین ورودیای امسال معدل دومم. بین ورودیای امسال و پارسال هم دومم. توی دانشکده و دانشگاه هم در مقایسه با بقیه معدلم بد نبود. از اینکه استاد راهنمامو بین بقیهٔ استادها سربلند کرده بودم خوشحال شدم. همیشه همین‌جوری‌ام. بیشتر به جای اینکه برای خودم خوشحال باشم بابت خوشحال شدن بقیه خوشحال می‌شم. تو گروه به دوستام هم خبر دادم که سایت گلستان یه همچین جایی داره. بعد تو خصوصی به اون دوستم که باهاش صمیمی‌ترم و چون درسخون‌تره بیشتر دوستش دارم و تازگیا فهمیدم وبلاگ‌نویس هم بوده گفتم حدس می‌زنم شاگرد اولمون تویی و بهش تبریک گفتم. حدسم درست بود. به‌نظرم اول شدن حق مسلمش بود. بس که باسواد و تلاشگر و کوشاست. دورۀ ارشدم هم مثل حالا شاگرد دوم بودم و شاگرد اولمون دوست صمیمی‌م بود. چون رشتۀ کارشناسی من زبان‌شناسی نبوده، همیشه مقام اول رو حق اونایی دونستم که چهار پنج سال بیشتر از من تو این حوزه بودن. سقف و حدی که برای خودم در نظر گرفتم همیشه همین دومیه. آدم باید واقع‌بین باشه. تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف.

سه. بابا لینک آزمون استخدامی سنجش رو برام فرستاده. دفترچه رو دانلود کردم و مثل همیشه کنترل+اف رو زدم و رشته‌ها و شهرمو جست‌وجو کردم و مثل همیشه می‌خواستم بگم زبان‌شناسی تو دفترچه نیست و ظرفیت مهندسی برق هم یا فقط برای مردهاست یا برای شهرستان‌های دیگه‌ست. ولی ناباورانه دیدم دانشگاه تبریز کارشناس آزمایشگاه برق لازم داره!. حالا هر چی به بابا می‌گم از برق فقط قانون اُهمش یادم مونده و شش ساله از وادی مهندسی دورم اصرار داره که شرکت کنم. آزمون کِیه؟ مرداد. امتحانای پایان‌ترمم کی شروع می‌شن؟ تیرماه. مشغول چه کاری هستم؟ تولید مقاله برای درسای این ترم و یکی از درسای ترم قبل. چقدر فرصت دارم برای آزمون استخدامی بخونم؟ در بهترین حالتش یه ماه. منابع؟ مخابرات و مدار ۱ و ۲ و ماشین ۱ و ۲ و الکترونیک ۱ و ۲ و آزمایشگاه‌ها. لینک و دفترچه رو برای چند نفر از دوستان که هم‌رشته‌ای و هم‌شهریم هستن هم فرستادم. ملت رُقباشونو از صحنۀ رقابت محو می‌کنن، ما بهشون خبر می‌دیم بیان وسط گود. به‌نظرم اگه اونا تواناتر از من هستن، حق اوناست که این جایگاه رو داشته باشن. آدم باید منصف باشه.

چهار. چهارشنبه یکی از هم‌کلاسیام راجع به بافت و متن ارائه داشت. این اسلایدشو دیدم یاد شماها افتادم. وقتایی که رو در و دیوار و تو کتاب و دفترچۀ آزمون این بیتو می‌دیدید و عکس می‌گرفتید برام می‌فرستادید. گفتم عکس بگیرم نشونتون بدم.

پنج. چون می‌دونستم نامزدهای انتخابات انجمن دانشجویی باید حداقل یه تعداد خاصی رأی رو کسب کنن تا پذیرفته بشن، به همۀ رقبا رأی دادم. چند نفر از دوستان هم همین کارو کردن. روال اینه که آدم فقط به خودش رأی بده که جلو بیفته از بقیه. ما هشت نفر بودیم و هر کدوم هفت‌تا حق رأی داشتیم. یکی بود که پیام‌های گروه کاری رو دیر چک می‌کرد و می‌گفت من کارهای دیگه‌ای هم دارم. در واقع فعالیت‌های انجمن در اولویتش نبود و دیگه نمی‌دونم چرا با این همه مشغله برای دورۀ بعد هم نامزد شده بود. ولی بقیه پرتلاش و کاری بودن. البته شناختم از رقبا و رفقا در همین حده که پیام‌ها رو با چه کیفیتی جواب می‌دن. نتیجه اینکه به خودم و بقیه رأی دادم جز اون یه نفر. و البته با تک‌رأی‌هایی که بعضیا به خودشون داده بودن رأی من از اونا کمتر شد :| هنوز نتیجۀ نهایی رو اعلام نکردن ولی کاش می‌دونستم کیا فقط به خودشون رأی دادن :|

شش. اُکالا مبلغ سفارش مرجوعیمو بعد ده روز به حسابم برگردوند و کلی هم عذرخواهی کرد. می‌خوام زنگ بزنم ازشون تشکر کنم و بپرسم چرا هیچ وقت بستنی ندارید؟ همیشه روی همۀ بستنیا نوشته تمام شد. هر موقع هم چک می‌کنم همچنان نوشته تمام شد. از اونجایی که نمیشه شعبه‌های دورترو انتخاب کرد، نمی‌تونم بفهمم فقط شعبۀ نزدیک ما نداره یا هیچ کدوم ندارن. چند بار سعی کردم آدرسمو یه جای دیگه بزنم که بستنیای شعبه‌های دیگه رو چک کنم، ولی هر آدرسی می‌زنم همین جایی که هستم رو به‌صورت خودکار شناسایی می‌کنه.

هفت. سه‌شنبه حدودای سۀ نصف‌شب تبریز زلزله اومد. دیگه نمی‌دونم خواب من سبک بود یا شدت زلزله زیاد بود که با همون تکون اول بیدار شدم. دیر خوابیده بودم و بیدار که شدم دیگه خوابم نبرد. تا هشت روی ویبره بودیم. فرداشم که همون چهارشنبه‌های معروف باشه از هشت تا هفت بعدازظهر بی‌وقفه کلاس داشتم. مکالمۀ اون روزم با دوستان: [یک] و [دو]. عکس آب‌دوغ‌خیارم هم طلبتون.

هشت. با کامنت بسته راحت‌تر می‌نویسم. ولی درِ لینک پیام خصوصی همچنان به روی همه‌تون بازه.

۲۱ خرداد ۰۰ ، ۰۳:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۷۲- چالش‌های شارمین

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۳۴ ب.ظ

خوانندگان وبلاگ شارمین توی این پست ۴۲ فقره چالش! طراحی کردن و پیشنهاد دادن و سپس به‌دلخواه برخی از وبلاگ‌نویس‌ها رو به شرکت در برخی از این چالش‌ها دعوت کردن. من به چالش‌های شمارۀ ۱ و ۸ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۴ دعوت شدم.


چالش شمارۀ ۱. طراح این چالش خودم بودم و همه رو دعوت کردم و خودم هم جزو همه محسوب می‌شم. شرح چالش: ده‌بیست‌تا از وبلاگ‌هایی که می‌خونی رو معرفی کن.

پاسخ: هوپ، نسرین، مترسک، شارمین، محمدعلی، مهتاب، آقاگل، بانوچه، راسپینا، مهرداد، خورشید، زهره، نیمچه‌مهندس، معلوم‌الحال، حورا رضایی، سرندیپ، ماستفت، در دیار نیلگون، الی، مضراب، دست‌ها، کوثر، تسنیم، سمیه، میلیونر، علی‌اصغر، دلنیا، واران و کلی وبلاگ دیگه.


چالش شمارۀ ۸. طراح این چالش ناشناسه و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ماجرای اولین عشق شما :|

با سه بیت از غزل مجتبی ناصری طهرانی پاسخ می‌دم.

یک روز سرد و برفی شد وقت آشنایی
با دیدنش گرفتم حس غزل‌سرایی

رفتم به او بگویم من عاشقت شدم را
لرزیدم از نگاهش، گفتم عجب هوایی

من ماندم و نگاهی، افسوس ماند و آهی
او رفت و روی قلبم، جا ماند رد پایی


چالش شمارۀ ۱۸. طراح این چالش هم ناشناس هست و آتنه دعوتم کرده. شرح چالش: ده مورد از فانتزی‌هایی که تو ذهنتون هستند و دوست دارید اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی‌هاشون خیلی دور و دراز باشند و هیچ‌وقت اتفاق نیافتند رو نام ببرید.

پاسخ: برگردد. دلار بشه هزار تومن. سکه بشه یه میلیون. دوتا دختر و دوتا پسر داشته باشم. تو خونه تلویزیون نداشته باشیم. همۀ وسایل خونه تولید داخلی باشن. پای سفرۀ عقد تو وبلاگم پست بذارم و عنوانشم بذارم عروس رفته پست بذاره. کارآفرین باشم و برای مردم اشتغال ایجاد کنم. چندتا کتاب تو حوزۀ زبان بنویسم و کِیسم بچه‌هام باشن. تو هفتۀ مشاغل برم مدرسۀ بچه‌هام و مهندسی و زبان‌شناسی رو معرفی کنم به دانش‌آموزا. تنهایی تو جادۀ بین‌شهری رانندگی کنم و ماشینم پنچر شه و خودم رفع و رجوع کنم قضیه رو. در صحنهٔ ترورِ یه دانشمند حضور داشته باشم و نجاتش بدم. خودمم یه جوری بمیرم که بتونم اعضای بدنمو اهدا کنم. 

 

چالش شمارۀ ۱۹. طراح این چالش ناشناس هست و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ده تا از عادت‌های عجیب و غریبی که دارید تو زندگیتون رو نام ببرید.

پاسخ: هر عکس یا اسکرین‌شاتی در طول روز بگیرم تا شب باید منتقلش کنم به لپ‌تاپ و در پوشۀ مناسب قرارش بدم. تو لیوان و ظرف خیس و با قاشق و چنگال خیس آب و غذا نمی‌خورم. اگه فقط همون یه ظرفو داشته باشم صبر می‌کنم خشک بشن. انتهای صفحات جزوه‌م باید جمله‌م تموم بشه و نرم صفحهٔ بعدی جمله رو تموم کنم. تهِ ظرف رو با نون یا با انگشت تمیز نمی‌کنم. کلاً از ته غذا بدم میاد. در برابر دکتر رفتن و دارو خوردن مقاومت می‌کنم و معتقدم دردها خودبه‌خود خوب میشن. موقع مطالعۀ عمیق انگشتم لای موهای سرمه و با موهام بازی می‌کنم. چون اعداد رُند رو دوست دارم وقتی آهنگ گوش می‌دم یا فیلم می‌بینم باید صداش رُند باشه. مانده‌حسابم باید رُند باشه. وقتی می‌خوابم میزان باتری گوشی و لپ‌تاپم باید صد باشه. اگه سینک پر ظرف کثیف باشه خوابم نمی‌بره. وقتی لباس یا کیف یا کفش جدید می‌خرم حتماً باید یکی از قبلیا رو ببخشم به کسی یا بندازم دور؛ در غیر این صورت نمی‌خرم. عادت دارم درِ اتاق و درِ داخلی خونه رو باز بذارم و هم‌اتاقیام با این قضیه مشکل داشتن همیشه. با قفل کردن و پسورد گذاشتن روی چیزمیزام مشکل دارم. دوست دارم باز و بی‌قفل باشه همه چی :|


چالش شمارۀ ۲۱. طراح این چالش ناشناس هست و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ده‌تا کار کوچک و معمولی روزمره که حالتون رو خوب می‌کنه نام ببرید.

پاسخ: پرداخت قبض، خرید اینترنتی، نوشتن تو وبلاگم، خوندن وبلاگ بقیه، آه‍نگ شاد، دوش گرفتن، آب دادن به گل‌ها، آشپزی و شیرینی‌پزی، شستن ظرف، اتو کشیدن لباس‌ها، بازی با بچه‌های زیر دو سال، تماس تصویری گروهی با نگار و مریم و زهرا و نرگس، گریه کردن و خوابیدن.


چالش شمارۀ ۲۴. طراح این چالش آبان هست و شارمین دعوتم کرده. شرح چالش: از محتویات کیفتون عکس بگیرید و به اشتراک بذارید.

پاسخ: من هر موقع از بیرون برمی‌گردم محتویات کیفمو خالی می‌کنم تو کشو و هر بار می‌رم بیرون بر اساس اینکه کجا می‌رم و برای چه کاری می‌رم و چه مدت بیرونم توشو با ضروریات پر می‌کنم. تو کیف مهمونی فقط گوشی می‌ذارم و این حداقل محتواست و تو کیف دانشگاهم از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد پیدا میشه. کاملاً متغیره کیفیت و کمیت چیزمیزای توی کیفم. من سال ۹۳ هم تو چالش کیف شرکت کرده بودم و چون لینک پستمو بلاگفا حذف کرده، عکسِ کیفِ اون چالش رو برای این چالش هم بازنشر می‌کنم.

۱۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۶۹- تحمّل بایدش

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ

یکی هست که تا حالا سه‌تا کامنت برام گذاشته و تو هر سه کامنتش هم نوشته پست‌هات طولانیه و نمی‌تونم بخونم. جالبه تو یکیش گفته کامنت‌های پست‌هات هم طولانیه. ینی هم دوست داره من کوتاه بنویسم هم شما کوتاه نظر بدید. می‌دونم که سلیقۀ غالب در فضای مجازی متن‌های کوتاهه، ولی من دوست دارم مقدمه‌چینی کنم، فضاسازی کنم و به جزئیات هم اشاره کنم. می‌دونم مؤدبانه نیست که بگم اینجا مال خودمه و اختیارشو دارم، ولی واقعاً وبلاگ هر کس مال خودشه و اختیارشو داره که چی بنویسه و چطور بنویسه و چقدر بنویسه. اونایی که پست کوتاه دوست دارن چرا جمع نمی‌کنن برن توییتر؟ چرا وقتی یه جایی رو دوست نداریم جمع نمی‌کنیم و از اونجا نمی‌ریم؟ :| یکی از دلایل اینکه هم‌اتاقی‌های متعددی داشتم این بود که وقتی با مشاهدۀ برخی رفتارها یا ویژگی‌هاشون اذیت می‌شدم یا اگر برخی ویژگی‌های من اذیتشون می‌کرد، نه سعی می‌کردم اون‌ها رو تغییر بدم نه خودم تغییر کنم و نه بسوزیم و بسازیم. اگر حضور و عدم حضورم براشون مهم بود دلیل رفتنم رو توضیح می‌دادم و اگر نه بدون بحث و درگیری ترک و رهاشون می‌کردم. همین خصلت رو در رابطه با وبلاگ‌ها و کانال‌ها و سایر شبکه‌های اجتماعی و فضاهای حقیقی و مجازی هم دارم. البته این ترک کردن‌ها گاهی هزینه داره. گاهی هم باید از سهمت بگذری. ولی اگه حقی تو اون فضا نداشته باشی، اجازه نداری تغییرش بدی. چون مال تو نیست.


شما در مقام نویسندۀ وبلاگ یا خوانندۀ وبلاگ، چه ویژگی‌هایی دارید که بقیه رو اذیت می‌کنه یا کدوم ویژگی‌های بقیه شما رو اذیت می‌کنه؟

۲۵ نظر ۱۵ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۸- متولد واپسین روزهای اردیبهشت

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ق.ظ

یه لیوان سرکه رو گذاشته بودم رو میزم هی بو می‌کشیدم ببینم کی قراره بفهمم بوشو. امروز بالاخره فهمیدم. بوی اسپری کوبیسم رو هم فهمیدم. مزۀ چاکلز کچاپ رو هم. و بوی نسکافه. لذا در همین ابتدا، لازم می‌دونم بازگشت شکوهمندانۀ حس بویایی و چشاییم رو تبریک و تهنیت عرض نمایم. دیگه ملالی نیست جز سرفه‌های گاه‌وبی‌گاه و امتحان فردا که آنچنان که بایسته و شایسته بود مرور و جمع‌بندی نشد و استادها گفتن (این همون درس ترم اول هست که دوتا استاد براش داشتیم. امتحانش تا حالا به تعویق افتاده) باید دوربیناتون روشن باشه هم خودتونو ببینیم هم برگۀ سؤالی که در حال پاسخ دادن بهش هستید. 

به هر حال، بیست‌ونه سال پیش، تو یه همچین روز و ساعتی، قدم‌رنجه کردم تشریف آوردم این دنیا. و اگر کسی روز تولدمو بپرسه می‌گم وقتی ماه شب چهارده تو آسمون بود به دنیا اومدم. چهل روز قبل از چهارمین روز چهارمین ماه شمسی و چهل‌ودو روز بعد از چهارمین روز چهارمین ماه میلادی. متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل، سیزده می‌شه. و در خاص بودن تولد امسالم هم همین‌قدر بگم که به‌لطف کرونا نه می‌تونم کسی رو بغل کنم و ببوسم نه می‌تونم شمع روی کیکو فوت کنم نه اصلاً کیکی وجود داره که شمعشو فوت کنم. و شب تولدم باید یه دستم کتاب مورفولوجیکال تئوری اسپنسر باشه و یه دستم هندبوک آو مورفولوژی که در واقع مجموعه‌مقاله‌ست.

مشهدی حاجی یادتونه؟ این دوتا دختری که تو این عکس کنارم ایستادن دخترای مشهدی حاجی‌ان. پسرکوچولوی بند دهمِ این پست هم پسر دختریه که سمت راست ایستاده. دخترکوچولوی بند پنجم همون پست هم دختر دختریه که سمت چپ ایستاده و کادوشو گرفته سمتم. ببینید چجوری از دیدن کادو ذوق کردم و قند که چه عرض کنم کله‌قند! تو دلم آب میشه :))

راستی، روز تولد شما چه روزیه؟



از وقتی اینوریدر تعداد فیدها رو محدود کرد و مجبورم کرد وبلاگ‌هایی که می‌خونم رو قطع دنبال کنم، همین‌جوری فله‌ای هزارتا آدرسی که داشتم رو ریختم تو اکانت فیدلی که محدودیت تعداد نداره. دیگه بعدش فرصت نکردم دوباره اولویت‌بندی کنم و بر اساس اینکه با کی صمیمی‌ترم و کی وبلاگ منو می‌خونه وبلاگ‌ها رو تو پوشه‌های جدا مرتبشون کنم. خیلی وقته ازتون بی‌خبرم. کاش منّت سرم بذارید لطف کنید پای همین پست یه کامنت عمومی یا خصوصی با آدرس وبلاگتون (چه بلاگفا چه بلاگ‌اسکای چه بیان چه هر چی) بذارید که آدرستونو از دل اون هزارتایی که خیلیاش حذف و تعطیله بکشم بیرون و اگر هم آدرس جدیدتونو ندارم داشته باشم و یه پوشۀ جدا اختصاص بدم براتون. حالا بعضیاتون ممکنه بگید وبلاگ من به‌روز نمیشه یا مطالبش جذاب نیست پس سکوت کنم. ولی به این فکر کنید که یه وقتی ممکنه باهاتون کار داشته باشم. اون موقع باید یه آدرسی از وبلاگتون داشته باشم که براتون پیام بذارم خب. ثانیاً وقتی سکوت می‌کنید فکر می‌کنم نیستید.

۴۶ نظر ۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۰:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۰- رفت و دیگه نیومد

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۴۰۰، ۱۱:۵۹ ب.ظ

پشت صحنۀ پادکست چهارم رادیوبلاگی‌ها:


+ لینک پادکست

۵ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۶- هفت‌سین کتاب

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ

گفتن کتابخونه‌تونو بگردید هفت‌تا کتاب که اسمشون با سین شروع میشه پیدا کنید عکس بگیرید معرفی کنید. 

من این هفت‌تا رو پیدا کردم:

سفرنامهٔ ناصرخسرو

ساختمان‌های گسسته

سامانهٔ استانداردساز و خطایاب متون علمی فارسی

ساختواژه، اصطلاح‌شناسی و مهندسی دانش

سه‌شنبه‌ها با موری

ساختار مفهومی فعل در زبان ترکی

سلام بر ابراهیم



شما هم اگه دوست دارید از کتاب‌هاتون عکس بگیرید. اگه وبلاگ ندارید اینجا پای همین پستم می‌تونم عکساتونو بذارم. اگه کتاباتون تو اپ طاقچه و فیدیبو باشه یا پی‌دی‌اف باشه اسکرین‌شات هم قابل‌قبوله. 

همه رو دعوت می‌کنم، ولی اولین هفت نفری هم که اسمشون زودتر از بقیه به ذهنم برسه و احتمال بدم اونقدری کتاب دارن که هفت‌تاش با سین شروع بشه رو اسم می‌برم: هوپ، شارمین، فاطمه (بلاگی از آن خود)، تسنیم (مونولوگ)، مهتاب (تلاجن)، آرزو (قصه‌های قاصدک) و نسرین (زمزمه‌های تنهایی).

+ اینجا یه مسابقه‌ای هم قرار بود برگزار بشه، ولی من دیر دیدم اطلاعیه‌شو.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز دوم

+ این عکس‌ها هم هفت‌سین یکی از دوستان هست. همه‌ش مال یه نفره.



کتاب‌های آرزو:
نشان شباهنگ رو هم زده رو دیوار [ذوق‌مرگ شدم]

کتاب‌های تسنیم:

کتاب‌های شارمین:

کتاب‌های مهتاب:

کتاب‌های آقای احمد محمود

کتاب‌های هوپ [بدون عکس]

کتاب‌های فاطمه (بلاگی از آن خود)

کتاب‌های واران:

کتاب‌های نسرین (زمزمه‌های تنهایی)
۱۲ نظر ۰۲ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۱- عیدی

دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۰۶ ب.ظ

رادیوبلاگی‌ها برای ایام نوروز یه برنامۀ ویژه براتون تدارک دیده. قراره هر روز یه پادکست داشته باشیم و چندتا پست بخونیم براتون. برای اینکه محتوا و حال‌وهوای پست‌هامون متنوع باشه، از همه‌تون می‌خوایم یه چرخی تو بلاگستان بزنید و آرشیو وبلاگ‌هایی که می‌خونیدو مرور کنید و لینک چندتا پست حال‌خوب‌کن که تو این مدت خوندید یا حتی خودتون نوشتید رو برای ما بفرستید که تو پادکست ازشون استفاده کنیم. اگه خوتون هم بخونید و صداتونو بفرستید که دیگه عالی میشه و این‌جوری صداها هم متنوع میشه. یا اگه دوست دارید تو خوندن کمکمون کنید، بهمون بگید حتماً؛ ما با کمال میل استقبال می‌کنیم.

لطفاً امروز و فردا، نهایتش دیگه تا آخر هفته پست‌های موردعلاقه‌تونو بفرستید که ما فرصت داشته باشیم بخونیم و کارهای تدوین پادکست‌ها رو انجام بدیم. چه این لینک‌ها رو برای رادیوبلاگی‌ها بفرستید چه اینجا برای من کامنت بذارید، فرقی نمی‌کنه، دستمون تو یه کاسه‌ست :دی


حالا اگه پستی، چه از پست‌های وبلاگ من چه از وبلاگ خودتون چه از وبلاگ دوستاتون مدنظرتون هست که دوست دارید من بخونم و با صدای من بشنوید، بگید بخونم. مطمئنم خوشحال می‌شید ^-^

۱۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۲- نمیشه

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۲۰ ق.ظ
هر جوری برنامه‌ریزی می‌کنم بازم می‌بینم نمیشه هم دکترا خوند و دغدغهٔ علمی داشت و هم کار کرد و دغدغهٔ مالی داشت و هم توی وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی تولید محتوا کرد و هم تفریح و استراحت کرد. اگه بشه هم با کیفیت قابل‌قبولی نمیشه. در بهترین حالت دوتاشو باید فدای دوتای دیگه بکنی. تازه مثلاً وقتی وبلاگ رو انتخاب می‌کنی بازم می‌بینی نمیشه هم پست گذاشت هم پستای بقیه رو خوند هم کامنت گذاشت هم کامنت جواب داد. بشه هم با کیفیت قابل‌قبولی نمیشه. 
چی می‌شد این دوتا فرشته که روی شونه‌های راست و چپمون می‌شینن (گویا اسمشون رقیب و عتیده) و اعمال نیک و بدمون رو می‌نویسن، هر شب یه نسخه از اعمال منو برای وبلاگم هم بفرستن پست کنم؟ البته ترجیحاً فقط اون شونه‌راستیه.
۲۰ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۷- تعلیم و تربیت

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۵۳ ب.ظ

چرا من در آستانهٔ سی‌سالگی باید با ترس و اضطراب دنبال صف کلاس اولِ دو بگردم و وقتی صفمو پیدا می‌کنم هم‌کلاسیم ناظم مدرسه رو صدا کنه بگه خانم اجازه؟ این ناخناش بلنده؟ چی کار کردید با روح و روان یک بچۀ هفت‌ساله که حالا به جای خاطرات خوب، شبا یه همچین خواب‌های پریشانی می‌بینه؟ اصلاً منی که اون موقع شاگرد منظم و مرتب و نمونۀ مدرسه بودم و جمعه به جمعه ناخنامو می‌ذاشتم جلوی مامانم که کوتاشون کنه چرا باید این کابوسا رو ببینم؟



این عکسو خدابانو گذاشته بود تو کانالش و زیرش نوشته بود «صنم قشنگم». خدابانو معلم ابتدائیه. مستانه هم بازنشرش کرده بود تو کانالش و نوشته بود حالا اگر زمان ما بود همین لاک حداقل حکمش فساد فی‌الارض بود.

معلم‌ها کم برای ما زحمت نکشیدن. قدردانشونم. ولی یه جاهایی یه کارایی کردن که نمی‌تونم ببخشمشون. حتی اگه ببخشم هم اون تأثیری که روی روح و روانم گذاشتن رو نمی‌تونم کاریش بکنم. به رفتار بزرگترا و اصطلاحاً اولیا و مربیانم که فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر در تربیتم کوتاهی کردن و چقدر ناشیانه بزرگم کردن. یه جاهایی فکر می‌کنم اگه الان به‌لحاظ روحی به جای خوبی رسیدم واقعاً لطف خدا و به همت خودم بوده و اگه نرسیدم تقصیر همون بزرگترا بوده. بیاید یه چندتا مثال بزنم براتون.

تو مدارس دخترانه تنبیه و کتک‌کاری! رایج نبود ولی داد و بی‌داد معلم‌ها و ناظم‌ها چرا. مسخره کردن و بی‌احترامی لفظی به شاگردایی که نمره‌های کمی می‌گرفتن، شیطنت می‌کردن، دیر می‌رسیدن یا درسو یاد نمی‌گرفتن. بچه وقتی می‌دید بزرگترش داره هم‌کلاسیشو مسخره می‌کنه، اونم مسخره کردنو یاد می‌گرفت. اونم زنگ تفریح همون هم‌کلاسی رو با همون الفاظ مسخره می‌کرد. یه وقتایی مامان و باباها میومدن جلوی بقیه، خبرچینی بچه‌شونو به معلماشون می‌کردن و لابد فکر می‌کردن با این کارشون بچه دیگه اون رفتارشو کنار می‌ذاره. معلما روز اول مدرسه شغل والدین رو می‌پرسیدن و متوجه نبودن یه عده دارن خجالت می‌کشن. نه‌تنها متوجه نبودن، بلکه یادشون هم نمی‌دادن که فخرفروشی نکنن یا خجالت نکشن. یادمه یه روز معلم پرورشیمون می‌خواست نحوۀ انتقاد و انتقادپذیری رو یاد بده. یکیو صدا کرد یا یکی داوطلب شد و رفت پای تخته. بعدش از ما خواست عیب‌هاشو روی کاغذ بنویسیم. باورم نمیشه یه همچین کاری از ما خواست!. یه دختره بود که مقنعه‌شو یه جور خاصی می‌پوشید. از این مقنعه‌های افتاده داشت. سرشو خیلی می‌کشید عقب ولی یه‌جوری برمی‌گردوند که موهاش معلوم نبود. زشت یا عجیب نبود کارش. متفاوت بود فقط. یادم نیست من روی کاغذ چی نوشتم. احتمالاً هیچی. ولی اکثر بچه‌ها همین مقنعه‌شو نوشته بودن و اونم از فردای اون روز مقنعه‌شو مثل بقیه پوشید. خب ینی ما انتقاد کردنو یاد گرفتیم و اونم انتقادپذیریشو نشون داد؟ چرا نگفت این کجاش عیبه؟ اصلاً مگه جلوی جمع عیب یکیو می‌گن؟ واقعاً معلم پرورشی بود اون خانوم؟ داشت تربیتمون می‌کرد که تحویل جامعه‌مون بده؟

یه خاطرۀ مسخرۀ دیگه هم یادم اومد. ساعت کلاسای ما (یا اصطلاحاً شیفت مدرسه) این‌جوری بود که یا هشت تا دوازده مدرسه بودیم یا دوازده تا چهار. حالا به نیم ساعت این‌ور و اون‌ورش کاری ندارم، ولی مرسوم نبود با خودمون ناهار ببریم. کلاً کسی ناهار نمی‌برد مدرسه. یه روز معلممون نمی‌دونم با چه هدفی گفت فردا همه‌تون ناهار بیارید. همه‌تونم برنج و کباب بیارید. صحبتِ دهۀ هفتاده. یه مدرسۀ معمولی با دانش‌آموزای متوسط. اینکه چرا باید ناهار می‌بردیم مهم نیست، ولی با گفتنِ اینکه همه کباب بیارید می‌خواست یکدست باشیم و مثلاً این غذای اونو نبینه و دلش نخواد؟ اصولاً نباید کف رو در نظر می‌گرفت و یکدستمون می‌کرد؟ چرا فکر می‌کرد گوشت یه چیز معمولیه و همه تو یخچالشون دارن؟ بغل‌دستی من هیچی نیاورده بود. چرا ما بلد نبودیم یواشکی غذامونو باهاش تقسیم کنیم و همه نفهمن که اون هیچی نیاورده؟ تازه من مرغ برده بودم. یادمه شب که به مامانم گفتم فردا باید همه‌مون کباب ببریم مدرسه گفت الان گوشت چرخ‌کرده نداریم و مرغ درست می‌کنم برات. استرس داشتم که اگه روی برنج من مرغ باشه چی میشه. چرا یادم نداده بودن که هیچی نمی‌شه. 

چقدر از این مثالا تو ذهنمه که بخوام همه رو بنویسم مثنوی هفتاد من میشه.

پ.ن: البتۀ در دورۀ نوجوانی ناخنامو تو مدرسه بلند می‌کردم و یه بار نمی‌دونم کی آمارمو به مدیر داد و اونم با یه قیچی بزرگ اومد سراغم. دیگه یادم نیست خودش کوتاه کرد یا خودم یا یکی دیگه. خوشبختانه جزئیاتش یادم نیست. و همین تو ناخودآگاهم ثبت شده گویا :|

۲۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۰۰ ب.ظ


هوالعلیم

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

وقتی بین شلوغی‌ جمع و قربان‌صدقه‌ رفتن‌های عمه و عمو دنبال من می‌گردد و با دیدنم لبخند می‌زند و چشم از من برنمی‌دارد؛ وقتی برای رفع نیاز گرسنگی و تشنگی فقط من را می‌شناسد، وقتی هنوز هیچ کلمه‌ای نمی‌‌گوید اما تهِ گریه‌هایش ماما ماما می‌گوید، همۀ این‌ها من را متوجّه می‌کند که در دل همۀ تضادها، در دل همۀ کشش‌ها و سرگرمی‌ها، باید بدانم تمام نیازهایم را کجا ببرم. فرزندم عشق را به من یاد می‌دهد؛ چون شرط عشق مقابله است. یعنی بتوانی از چیزی دل بکنی و به چیزی دل بسپاری. وقتی در اوج بازی به سمت من می‌خزد و غذا و خوابش را تمنا می‌کند، می‌فهمم که باید عاشقی را تمرین کنم. دل کندنی‌ها را بدانم و دل سپردن‌ها را بلد باشم.

من مادر یک پسر هشت‌ماهه هستم و هشت ماه‌ست که عاشقی را تمرین می‌کنم، و سعی دارم دلِ پر از کثرت و صددله‌ام را یکدله کنم.



پ.ن: پست مهمان، به قلم خانم الف، نویسندۀ سابق وبلاگ تعطیل بازتاب نفس صبحدمان، برای چالشِ میم مثل مادر، پ مثل پدرِ بلاگردون. دعوت‌نامه‌ای داشتم از طرف حورا جان. دعوت‌نامه‌ام رو تقدیم خانم الف نازنین کردم که می‌دونم دل شما هم برای قلمش تنگ شده بود.
منم هر موقع مامان شدم هر روز از این پستا و عکسا می‌ذارم براتون ^-^
۱۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۳- سیزده سال گذشت

شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۵:۱۳ ق.ظ

پونزده سالم بود که با دنیای شما آشنا شدم و به‌زورِ هم‌کلاسیای وبلاگ‌نویسم که در حال حاضر وبلاگ همه‌شون تعطیله گلدان رو افتتاح کردم. به‌زور، چون فرصتشو نداشتم و وقتم همیشه با درس و مشق پر بود. ولی گفتم حالا که سعدی گلستان و بوستان داره منم یه گلدون کوچیک داشته باشم. دوستام گفتن این گلدون هدیۀ ولنتاین ما به توئه. اون روز طعم انتشار اولین پست و دریافت اولین نظرات رو چشیدم. تجربۀ پست گذاشتن با اینترنتِ دیال‌آپ، ذوق دیدنِ نظر جدید، تمرینِ نوشتن، لذت خوندن و خونده شدن، و دیده شدن. تعامل با خواننده‌ها برام تجربهٔ شیرینی بود، اما نه همیشه. گاهی با بعضی پیام‌ها و نظرها ناراحت شدم، عصبانی شدم و حتی ترسیدم اما اغلب برام دلنشین و دلپذیر بودن. امروز سیزدهمین سالگرد بلاگر شدنمه. تو این سال‌ها همه چی عوض شده جز اینکه نویسندۀ وبلاگ همچنان درس داره. این روز به‌اندازۀ روز تولد خودم برام خاصه. وبلاگم برام انقدر عزیز و دوست‌داشتنی بوده که یه روز با هدرم کارت ویزیت درست کرده باشم، که بذارم داخل کیف پولم، که بدمش به دوستام. انقدر عزیز بوده که روز تولدش کیک سفارش بدم و بخوام عکس هدرو روش بزنن و بنویسن تولدت مبارک. هنوزم برام عزیزه. هنوز خونهٔ امن خیالمه و هنوز وقتی یه حرفایی رو نمی‌تونم تو اینستا تو پیج فامیل یا هم‌کلاسیا بنویسم میام اینجا می‌نویسم. اینجا بیشتر خودمم تا جاهای دیگه‌ای که با اسم و رسم خودم می‌نویسم. بیاید قصهٔ آشناییتون با من و وبلاگمو تعریف کنید. منم تا جایی که حافظه‌م یاری کنه همراهی می‌کنم. از کی و کجا و کامنت‌ها و پیوندهای کدوم وبلاگ رسیدید به اینجا؟ یا خودم کِی و کجا و چجوری آدرسمو بهتون دادم؟ اولین برخورد وبلاگیمون یا اولین پستی که خوندید یادتونه؟ چه تصوری از من داشتید و آیا همچنان همون تصور رو دارید یا تغییر کرده؟ تو این مدت حرفی، حدیثی، پیشنهادی، انتقادی، سؤالی، ابهامی تو دلتون مونده که نگفته باشید؟



‌به‌رسم هر سال، یادگاری‌هاتونو کنار هم گذاشتم و به هدر وبلاگم اضافه‌شون کردم. اسم فرستنده‌ها رو هم گوشۀ هر کدوم از عکسا نوشتم. اگر با کیفیت بالا می‌خواید ببینید به بخش تاریخچه و دربارۀ وبلاگ مراجعه کنید.

۵۸ نظر ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۰۵:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1512- ACTION REQUIRED

چهارشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ

تا پارسال هزارتا آدرس تو اینوریدرم داشتم که تو این ده دوازده سال جمع کرده بودم. بعضی از بلاگرا چندتا آدرس داشتن و وقتی بلاگری آدرسشو تغییر می‌داد یا وبلاگشو حذف می‌کرد، لینک قبلی رو از اینوریدرم حذف نمی‌کردم تا آرشیوشو همچنان داشته باشم. 

پارسال اینوریدر بهم اخطار داد که طبق قانون جدید بیشتر از ۱۵۰تا آدرسو نمی‌تونید دنبال کنید. از اون به بعد موقع خوندن وبلاگ‌ها همیشه این اخطارو می‌دیدم و نمی‌دونستم چی کار کنم. یه تعداد از این وبلاگ‌های بی‌محتوا و تبلیغاتی رو که حذف شده بودن و خودمم نمی‌دونم چرا دنبالشون می‌کردم رو پاک کردم و تعداد رو رسوندم به ۸۵۰ وبلاگ. ولی اون اخطار همچنان بود.

امروز دلم شور افتاد که نکنه اینا خودشون وبلاگ‌های مازاد رو حذف کنن؟ ظهر ایمیل زدم بهشون که:

I am using 850 out of 150 maximum allowed subscriptions for my plan. what will happen if I don't reduce the number of my subscriptions or I don't upgrade to Pro

Thank you

فکر نمی‌کردم انقدر سریع جواب بدن. عصر این‌طور جواب دادن که:

You won't be able to add new once, and at some point, our system will automatically remove your most recently subscribed subscriptions and kept only the first 150. You can download your OPML archive containing all your subscriptions from here

به خیال اینکه اون here لینک دانلود آرشیوه کلیک کردم روش. ولی فقط یه فایل چندکیلوبایتی شامل آدرس وبلاگ‌ها رو تحویلم دادن. فکر نکنم راهی باشه برای دانلود آرشیو ولی حالا برای اطمینان مجدداً ایمیل زدم و پرسیدم:

How can I archive the text of all blog posts in PDF or docs or txt or other formats

یه Thank you هم دوباره ته پیامم گذاشتم و الان منتظرم یه راهی پیش پام بذارن که حداقل اول آرشیو بگیرم بعد حذف کنم. که البته بعید می‌دونم. چون همچین امکاناتی رو تو سایت نمی‌بینم. تازه یکی‌دوتا پست نیست که. هزارتا وبلاگ، هر کدوم میانگین پونصدتا پست داشته باشن و پنج سال سابقه، حجم خروجی سر به فلک می‌کشه.

به هر حال من مجبورم وبلاگ همه‌تونو از اینوریدرم حذف کنم و فقط آرشیو ۱۵۰تا وبلاگ رو نگه‌دارم. اگه خودم حذف نکنم یه روز سیستم خودش این کارو انجام می‌ده. اولویتم برای نگه‌داشتن، وبلاگ‌های بلاگفا و میهن‌بلاگه. اینا خودشون از فضای مجازی حذف شدن و اگه منم از اینوریدرم حذفشون کنم دیگه نمی‌تونم مجدداً دنبالشون کنم. چون اساساً وبلاگی وجود نداره که دنبال کنم. و اگه این آدرس‌ها رو از اینوریدرم خارج کنم، دیگه آرشیوشونو نمی‌تونم گیر بیارم. حتی وب‌آرشیو هم آرشیوها رو کامل نداره. تعداد این وبلاگ‌ها هم خیلی بیشتر از ۱۵۰تا هست و باید اولویت‌بندی کنم ببینم بیشتر دلبستۀ آرشیو کیا هستم :|

دیگه نمی‌خوام اکانت جدید اینوریدر ایجاد کنم. چون بازم محدودم به ۱۵۰تا وبلاگ. آدرساتونو بلااستثنا از اینوریدر فعلیم حذف خواهم کرد و از این به بعد از فیدلی می‌خونمتون. فکر نکنم فیدلی محدودیت داشته باشه ولی این دفعه با حساب و کتاب دنبال می‌کنم. مثلاً اونایی که ۱ فرستاده بودن، یا اونایی که از دو سال پیش شمارۀ شبا گرفتن، یا اونایی که عکس‌های ارسالیشون تو هدر وبلاگمه. و البته دوستان نزدیک و دوستان وبلاگی جدیدم رو. دلیلی نمی‌بینم بلاگرهایی که فراموشم کردن رو همچنان تو خاطرم نگه‌دارم و با خودم بکشم این‌ور و اون‌ور.

+ ولی از این بابت غمگینم. حس وقتیو دارم که به‌خاطر کوچیک بودن اتاقم و جا نداشتن مجبور شدم از کتابام دل بکنم و چند کارتن خاطره رو ببرم بذارم انباری.

+ اگر وبلاگتونو حذف کردید یا حذف شده و فکر می‌کنید آرشیوش تو اینوریدر من هست و ممکنه حذفش کنم بگید حذفش نکنم یا یه بک‌آپی بهتون بدم بعد حذف کنم.

+ اگر وبلاگ دارید و بیشتر از دو ساله که اینجا کامنت نذاشتید و فکر می‌کنید که فکر می‌کنم که فراموشم کردید بهتره یه پیامی سلامی کلامی چیزی بذارید. خوشحال می‌شم. جدیدالورودها هم اگر اعلام حضور کنند خوشحال‌تر می‌شم.

+ تا ۲۵ بهمن که تولد ۱۳سالگی وبلاگمه اینجا به‌روز نمیشه و پست جدید نمی‌ذارم.

+ کامنت‌ها هر هفته، جمعه‌ها تأیید و پاسخ داده خواهند شد.


+ همون‌طور که حدس می‌زدم گفتن نمیشه از همۀ پستا بک‌آپ بگیری و باید تک‌تک برداری

You can export single articles as PDF when you click on the 3 dots button next to each article title. But you can't export all at once

+ حالا این‌که چه اصراریه من این آرشیوا رو نگه‌دارم، دلایل زبان‌شناسی و پیکره‌بنیاد داره که توضیحش مفصله.

۷۱ نظر ۱۷ دی ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۸- از محاسن تحصیل مجازی

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

از مزایای تحصیل مجازی اینه که همزمان که ناهار می‌خوری می‌تونی سر کلاس هم حاضر باشی و از هر دو همزمان مستفیض بشی. نکتهٔ مهمی که لازمه حتماً بهش توجه کنید اینه که قاشقتونو پر نکنید که اگه یهو استادتون سؤال کرد، دهنتون پر نباشه و سریع بتونید قورتش بدید و اظهارنظر نکنید.



پ.ن: کلیدواژۀ ناهارو تو آرشیو وبلاگم جست‌وجو کردم. معمولاً وقت ناهار سر کلاس حل تمرین (حلّت می‌گفتیم) بودم و ناهار نمی‌خوردم. وقتایی هم که کلاس نداشتم، یا می‌رفتم از بوفه یه چیزی می‌گرفتم یا برمی‌گشتم خوابگاه یه چیزی درست می‌کردم و می‌خوردم و دوباره می‌رفتم دانشگاه. با همین یه کلیدواژه کلی خاطره زنده شد برام. دلم تنگ شد برای بی‌ناهار موندنام، برای هول‌هولکی غذا درست کردنام، برای سلف نرفتنام، برای با دوستام ناهار خوردنام.

+ یادی کنیم از ناهارِ قبل از ارائۀ پایان‌نامۀ کارشناسی:

 http://nebula.blog.ir/post/54/post54

۱۷ نظر ۲۳ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۹- مافین شکلاتی

يكشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۹ ق.ظ

به ما می‌گفتن نُهی. ما ورودی سال هشتادونه بودیم. ۹ برای من عدد معناداریه. تلمیح داره به چندین موضوع و اتفاق مهم تو زندگیم. برنامه‌ریزی کرده بودم که روز تولد نه‌سالگی وبلاگم تعداد پستای اینجا به ۹۹۹ رسیده باشه. پست ۹۹۹ یادتونه؟ ۹ و ۹ دقیقۀ صبح سر کلاس! منتشرش کردم. عکس شمع ۹ رو گذاشتم روی کی‌بورد لپ‌تاپ و برای وبلاگم تولد گرفتیم. یه نُهِ دیگه هم یادمه. ۹ آذر ۹۴. بعد از کلاس، برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) ورودی مترو کیفامونو گشتن. آخه داعش تهدید کرده بود که آذرماه به ایران حمله می‌کنه. مأمورها حساس شده بودن روی کیف و کوله. البته برای داعش آبان و آذر فرقی نمی‌کنه. بخواد، خرداد هم حمله می‌کنه. اون شب یکی از بلاگرا که پدرش تازه فوت کرده بود یه پست گذاشت با عنوان مافین شکلاتی. عکس مافینایی که از قنادی سر خیابون برای هم‌اتاقیاش گرفته بودو پست کرده بود زیرش نوشته بود تولدت مبارک بابا. مناسبتِ نُهِ نُه رو به تقویمم اضافه کردم. کامنتای عمومی اون پست بسته بود. پیام دادم هدیۀ منم سورۀ الرحمن برای تولدشون. فرداش باید می‌رفتم شریف کارنامۀ کارشناسیمو می‌گرفتم. ترم اول ارشد بودم. آذرِ اون سال رکورد شکستم با ۱۲۴ پست. چقدر پست گذاشتم اون ماه. صبح بلند شدم که حاضر شم برم پی کارنامه. هر چی دنبال ساعتم گشتم نبود. تا ظهر همۀ اتاقو زیرورو کردم. از توی یخچال پیداش کردم. الرحمانی که قول داده بودم بخونمو تو مسجد دانشگاه خوندم. شمرده‌شمرده با صدای قاری قرآنی که از هندزفری می‌شنیدم می‌خوندم. که درست بخونم. همۀ حواسمو جمع هدیه‌م کرده بودم که صحیح و سالم برسه دست صاحبش. وقتی آقای پرهیزگار یکی از کلمات این سوره رو یه جور دیگه خوند جا خوردم. این همه سال به‌اشتباه کلمه‌ای که تشدید نداشتو با تشدید خونده بودم. عصر که رفتم خوابگاه، دیدم کامنتای پست مافین شکلاتی باز شده. نوشته بود حالا که راهتون دادم بیاید تو، پس هدیه هم فراموش نشه. با خوندن کامنت‌ها و فاتحه‌های هدیه‌شده غصه‌م گرفت. از اون روز تا حالا هر سال همین موقع الرحمن می‌خونم برای پدر صاحب اون وبلاگ. وبلاگی که قرار بود بمونه برای بعد.

بند نُهُمش

۰۹ آذر ۹۹ ، ۰۹:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۸- مگه قرار نبود بمونه برای بعد؟

جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۱۱ ق.ظ

بعد از خوندن پستِ «در سوگ تعطیل شدن میهن‌بلاگ» توی وبلاگ سرندیپ، ماتم برد. توی شوک بودم. داشتم فکر می‌کردم چجوری این خبرو به گوش میهن‌بلاگی‌ها برسونم و بگم سرورهای سایت قراره به‌زودی (پونزدهم آذر) خاموش بشن. بی‌معطلی رفتم سراغ اینوریدرم. قلبم به‌وضوح به تپش افتاده بود. کلیدواژۀ mihanblog.com رو جست‌وجو کردم تا همۀ وبلاگ‌هایی رو که با این دامنه بودن و می‌خوندمشون بیاره. بیشترشون تعطیل شده بودن. صرف‌نظر از اینکه هنوز منو می‌خونن یا نمی‌خونن و تو چه اولویتی هستن سعی کردم براشون پیام بذارم و بگم از پست‌هاشون نسخۀ پشتیبان بگیرن. بخش نظرات خطا می‌داد. قبلاً هم این مشکل رو با میهن‌بلاگ داشتم. هیچ نظر و پیامی ثبت نمی‌شد. دوتاشون چند وقتی بود که مهاجرت کرده بودن بیان. رفتم اونجا پیام گذاشتم. گفتم میهن‌بلاگشون قراره به‌زودی حذف بشه. آه کشیدم و اومدم سروقت وبلاگ «بمونه برای بعد». با این وبلاگ ماه رمضون ۹۳ آشنا شده بودم. همون روزایی که بعد سحر می‌رفتم کارآموزی و قبل افطار جنازه‌م برمی‌گشت خونه. چشمم به ساعت بود و منتظر اذان داشتم وبگردی می‌کردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ، از این لینک، به اون لینک. «اتفاقی» روی لینک یکی از کامنتای یه وبلاگی کلیک کردم و رسیدم به این وبلاگ. شروع کردم به خوندن. داشتم با دقت تک‌تک پستا رو با کامنتاشون می‌خوندم. بعد از ساعت‌ها تفحّص رسیدم به یه پستی با عنوان شب‌مرگی. «دانشمندان! می‌گویند که آدما خواب رنگی نمی‌بینند بلکه تصورات بعد از بیدار شدن آن‌هاست که باعث می‌شود فکر کنند خوابشان رنگی است. با کمال احترامی که نسبت به این قشر زحمتکش جامعه دارم اما باید بگویم که به‌نظر من دانشمندان دارند چرت می‌گویند. مورد داشتیم که من توی خواب قبل اینکه بیدار بشم همهٔ این رنگ‌ها رو با گوشت و پوست خودم حس کرده بودم. مثلاً همین دیشب! آقای دانشمند اگه راست میگی چرا توی خواب دیشبم گوجه‌های توی یخچال قرمز بودند؟ یا حتی فلفل‌ها هم سبز بودند؟» کامنت گذاشتم: «منم خوابای رنگی می‌بینم! یادمه یه بار خواب بستنی می‌دیدم، بستنی نارنجی و بنفش! تو خواب داشتم فکر می‌کردم کدوم رنگو انتخاب کنم. بنابراین دانشمندان چرت میگن.» ایمیل و اسم و آدرس وبلاگمو ننوشته بودم. شاید چون فکرشم نمی‌کردم دوباره برگردم سراغ این وبلاگ. جواب داده بود: «خب خدا رو شکر! من رو از این شبهه نجات دادید که فکر می‌کردم دیوونه شدم. کلاً (بعضی از) دانشمندا خیلی وقت‌ها حرف مفت زیاد می‌زنند». چند روز بعد نویسندۀ اون وبلاگ «اتفاقی» لینک به لینک و وبلاگ به وبلاگ رسید به تورنادو و برای آخرین پست ماه رمضونم کامنت گذاشت. در جواب کامنتش گفته بودم من همونی‌ام که خواب‌های رنگی می‌بینم. هم‌دانشگاهی از آب درومدیم. هم‌دانشکده‌ای. هم‌زبان. وبلاگشو گذاشتم تو فولدر «ویژه»، جایی بالاتر از اولویت اول. سال‌ها از اون موقع می‌گذره و حالا اون وبلاگ تعطیله. آخرین کامنتی که گذاشته بودم با ماه‌ها تأخیر پاسخ داده شد و امیدی ندارم پیامِ «از میهن‌بلاگتون نسخۀ پشتیبان بردارید»م رو حالاحالاها ببینه. وبلاگش رو موقع تعطیل کردن از دسترس خارج کرده بود. برای همین نمی‌تونم خودم پشتیبان بگیرم. متن پست‌ها تو اینوریدرم ذخیره شده اما کامنت‌ها نه، پاسخ‌ها نه، قالب وبلاگ هم نه. اصلاً نمی‌دونم براش مهمه که وبلاگش داره از دست می‌ره یا نه. مهمه. اگه مهم نبود که اسمشو نمی‌ذاشت بمونه برای بعد. احساس می‌کنم دارم بخشی از خاطرات مشترکم رو از دست می‌دم. پناه بردم به web.archive.org. که البته چند وقتیه که فیلتره. وسط این همه مشغلهٔ کاری و درسی، نشستم با فیلترشکن یکی‌یکی صفحات بمونه برای بعدو باز می‌کنم، ذخیره می‌کنم، کپی می‌کنم، اسکرین‌شات می‌گیرم. که بمونه برای بعد. احساس می‌کنم دارن گذشته‌ام رو از چنگم درمیارن و اگه نجنبم هیچ نشونی از اون روزا نمی‌مونه. غمگین‌تر از وقتی‌ام که پستای بلاگفای خودم از دست رفت.

۲۲ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۶- کتاب‌چین

دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۳ ب.ظ

جوامع انسانی از یک سو پیوسته در تحول و دگرگونی درونی هستند و از این جهت، زبان و به‌ویژه واژگان آن‌ها نیز همواره در تحول و تغییر است و از سوی دیگر، به‌دلایل گوناگون اجتماعی، اقتصادی، تاریخی، جغرافیایی، سیاسی و فرهنگی با یکدیگر در تماس و برخورد هستند و در نتیجه زبان‌های آن‌ها نیز باهم تماس پیدا می‌کنند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند (مدرسی، ۱۳۶۸: ۵۳). امروزه به‌دلیل نفوذ فرهنگ غربی در زمینه‌های مختلف و همچنین توسعۀ علم و فناوری، جوامع درحال‌توسعه از جمله جامعۀ ما متحمل تأثیرات بسیاری بوده‌اند و به‌تبع آن، زبان جامعه نیز پذیرای واژه‌های بیگانۀ بسیاری بوده است. به‌گواهی اسناد تاریخی، اولین آکادمی و انجمن واژه‌گزین ایران، یک‌صد سال پیش، در عهد مظفری، آن هم به‌شکل رسمی و دولتی، تحت ریاست ندیم‌السلطان (ندیم‌باشی) وزیر انطباعات و دارالتألیف و دارالترجمه، تأسیس شده است. اما پس از چندی به‌دلیل نامأنوس بودن لغات پیشنهادی که آکادمی مزبور در برابر لغات و اصطلاحات دخیل اروپایی از طریق روزنامۀ «ایران سلطانی» به جامعه عرضه می‌دارد، با اقبال روبه‌رو نمی‌شود و در اندک زمان ممکن از فعالیت واژه‌گزینی بازمی‌ماند. در طول یک‌صد سال گذشته تلاش‌های بسیاری برای واژه‌گزینی یا واژه‌سازی در برابر الفاظ بیگانه در کشور ما صورت گرفته که هر کدام در دورۀ خود، گامی به جلو و در جهت علمی‌تر کردن زبان فارسی بوده است (روستایی، ۱۳۸۵: ۷۶-۷۷). یحیی مدرسی (۱۳۶۸) معتقد است وام‌واژه‌ها در محدودۀ یک زبان معین، برحسب میزان نفوذ و کاربرد آن‌ها به درجات و گروه‌های مختلف قابل‌تقسیم هستند. این واژه‌ها معمولاً توسط افراد دوزبانه که «عوامل وام‌گیری» نامیده می‌شوند به زبان وام‌گیرنده معرفی می‌گردند و سپس در سطح جامعۀ زبانی رواج پیدا می‌کنند. به این ترتیب باید به این واقعیت اشاره کرد که همۀ عناصر قرضی در سطح جامعۀ زبانی پذیرنده به‌طور یکسان رواج نمی‌یابند، زیرا میزان نفوذ آن‌ها با یکدیگر متفاوت است و در واقع، وام‌واژه‌ها در سطوح و درجات گوناگونی به زبان وام‌گیرنده نفوذ می‌کنند. برخی از وام‌واژه‌ها تا اعماق یک جامعۀ زبانی می‌توانند نفوذ کنند و در میان اقشار مختلف آن جامعه کاربرد یابند. این گروه از واژه‌ها غالباً نیازهای ارتباطی تازه در یک جامعه را برآورده می‌سازند و به همین جهت در سطح آن جامعه به‌طور گسترده رواج پیدا می‌کنند. دستۀ دیگری از وام‌واژه‌ها تنها در سطح افراد دوزبانه یا گروه‌های اجتماعی معین کاربرد دارند و بنابراین دامنۀ استفاده از آن‌ها محدود است. کاربرد نسبی این گروه محدودتر از گروه اول است.

پ.ن۱. به‌دعوتِ نسرین (نویسندۀ وبلاگ زمزمه‌های تنهایی) برای شرکت در چالش کتاب‌چینِ بلاگردون

پ.ن۲. کتاب‌هایی که این پستو باهاشون نوشتم:

روستایی، محسن (۱۳۸۵). تاریخ نخستین فرهنگستان ایران به روایت اسناد همراه با واژه‌های مصوب و گمشدۀ فرهنگستان (۱۳۱۴-۱۳۲۰ ش.). تهران: نی.

مدرسی، یحیی (۱۳۶۸). درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

پ.ن۳. بخشی از مقدمهٔ پایان‌نامه‌م هم بود.

۶ نظر ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۴- دنبال‌شوندگان

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۰۱ ق.ظ

پیش‌گفتار: این یادداشت رو چند ماه پیش نوشته بودم که روز وبلاگ‌نویسی پست کنم. ولی منتشر نکردم. بعد تصمیم گرفتم روز جهانی اینترنت منتشر کنم و باز منصرف شدم. تصمیم جدیدم این بود که نگهش‌دارم برای بهمن‌ماه، روز تولد وبلاگم. ولی بازم منصرف شدم و دارم منتشرش می‌کنم :| :))

گفتار: برای من دنیای وبلاگ‌نویسی فقط به نوشتن در وبلاگم ختم و خلاصه نمیشه. من همون‌قدر که برای نوشتن وقت و انرژی صرف می‌کنم، برای خوندن وبلاگ‌های دیگه، نظر دادن و پاسخ به نظراتی که برام می‌ذارن هم اهمیت قائلم. سند این ادعا، دوازده‌هزار کامنتیه که تو پنج سالی که اومدم بیان تو بخش نظرات ارسالیم ثبت شده و ۸۵۰ تا وبلاگی که تو اینوریدرم جمع کردم. البته بیشترشون الان یا تعطیلن یا حذف شدن. از وقتی هم که ظرفیت اینوریدرم پر شده، وبلاگ‌های جدید رو به فیدلی اضافه می‌کنم. دربارۀ اینوریدر و فیدلی پیش‌تر گفته‌ام و تکرار مکررات نمی‌کنم.



اون بالا، بوکمارک‌های منه که در واقع آدرس وبلاگ‌های شماست و توی هفت پوشه طبقه‌بندی شده. پایینشم صفحۀ اینوریدرمه که همون بوک‌مارک‌هاست، به‌جز وبلاگ‌های جدیدی که اخیراً باهاشون آشنا شده‌ام. همون‌طور که گفتم اینوریدر دیگه اجازه نمی‌ده وبلاگ جدید اضافه کنم و جدیدها رو می‌برم فیدلی.

یه عده از دنبال‌کننده‌های بیان، آدرس وبلاگشونو مخفی کردن و نمی‌شناسمشون. اونایی که آدرسشونو می‌بینم و می‌شناسم رو به سه دسته تقسیم کردم و گذاشتم تو اولویت یک، دو و سه و بر اساس همین اولویت‌ها می‌خونمشون؛ با این توضیح که: 

  • اولویت ۱: اونایی که دنبالم می‌کنن و معمولاً یا گاهی کامنت می‌ذارن و ۱ می‌فرستن :دی، 
  • اولویت ۲: اونایی که دنبالم می‌کنن و قبلاً کامنت می‌ذاشتن ولی دو ساله هیچ کامنتی ازشون دریافت نکردم (اینا وبلاگشون به‌روز میشه یا اگرم نشه لااقل کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم) 
  • اولویت ۳: اونایی که دنبالم می‌کنن و هیچ وقت کامنت نذاشتن (اینا هم وبلاگشون به‌روز میشه و کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم. اسمشونم تو دنبال‌کننده‌هام هست ولی از دیوار صدا درمیاد از این عزیزان نه).

پس‌گفتار:

اگر دنبالم می‌کنید ولی آدرستون مخفیه و نمی‌شناسمتون، لطفاً در صورت تمایل آدرستونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم.

اگر دنبالم می‌کنید و قبلاً کامنت می‌ذاشتید ولی سال‌هاست که ساکتید دلیل این سکوتتونو بگید. اگر نوشته‌هامو نمی‌پسندید قاعدتاً باید قطع دنبالم کنید. با اونایی که وبلاگشون تعطیله نیستم. با اونایی‌ام که فعالن و تو این دو سال حتی یه کامنتم ازشون نداشتم ولی اسمشون تو لیست دنبال‌کنندگانمه و قبلاً اینجا خیلی رفت‌وآمد داشتن.

اگر دنبالم می‌کنید ولی یه دونه کامنتم تا حالا از طرف شما نداشتم، اگر هیچ کدوم از این ۱۴۶۳ پست تا حالا سکوتتون رو نشکسته، پس این پست هم این سکوت رو نمی‌شکنه. چون احتمالاً برای تبلیغ وبلاگتون دنبالم می‌کنید و نمی‌خونید اینجا رو. اگه می‌خونید یه چیزی بگید.

اگر به هر دلیلی فید وبلاگتون از ابتدا غیرفعال بوده یا اخیراً غیرفعال کرده‌اید، بهم اطلاع بدید تا دستی چک کنم وبلاگتونو.

اگر آدرس وبلاگتونو اخیراً تغییر داده‌اید لطفاً اگر تمایل دارید، آدرس جدیدتونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم. با بیان دنبالتون نمی‌کنم که از تغییر آدرستون مطلع بشم.

با تشکر :)

۶۸ نظر ۳۰ آبان ۹۹ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۳- یک سر و هزار سودا

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۴۰ ق.ظ

تا همین چند وقت پیش، هیچ پیامی رو بی‌پاسخ نمی‌ذاشتم. اگر می‌دیدم کامنت‌گذار وبلاگ نداره و آدرس ایمیل گذاشته، با اینکه به‌شدت اکراه دارم از ارتباط ایمیلی، ولی با ایمیل هم جواب دوستان رو می‌دادم. اگه آدرس ایمیل هم نمی‌ذاشتن، پای پست جدیدم به اون کامنت اشاره می‌کردم و یه جوری جواب رو می‌رسوندم به گوش طرف. انصافاً زود هم جواب می‌دادم. ولی چند وقتی هست که همه چی گره خورده به هم. یه فرصت کوچیک که گیرم میاد، نمی‌دونم اختصاصش بدم به پست گذاشتن، پست خوندن، کامنت گذاشتن، جواب دادن یا خوابیدن. به هر پنج‌تا هم نیاز دارم و لذتبخشن برام. هر روز هم که می‌گذره این فرصت‌های کوچیک کمتر و کمتر میشن.

تا حالا کامنتی گذاشتید که روزها و ماه‌ها منتظر جوابش باشید و بی‌جواب مونده باشه؟ یا خیلی دیر بهش جواب داده باشن؟ کِی؟ کجا؟ برای کی؟ دلیل تأخیر قانع‌کننده بوده براتون؟

مثلاً من این کامنتو مهر ۹۶ کامنت گذاشتم، آبان ۹۹ پاسخ داده شده :|



یه سؤال دیگه:

دیدید تو وُرد وقتی یه ستاره اسپیس یا خط تیره اسپیس می‌زنیم تبدیل میشه به bullet؟ الان من هر چی می‌زنم تو هر فایل وردی می‌زنم bullet نمی‌شه. خودم دیروز راست‌کلیک کردم غیرفعالش کردم ولی الان نمی‌دونم چجوری فعالش کنم. گزینه‌ش نیست 😭

پاسخ دوستان:

Go to File > Options > Proofing.

Select AutoCorrect Options, and then select the AutoFormat As You Type tab.

Select or clear Automatic bulleted lists or Automatic numbered lists.

Select OK.

۱۵ نظر ۲۹ آبان ۹۹ ، ۰۰:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۲- فقط به یک‌ها

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۲۸ ق.ظ

استاد شمارۀ ۲۱ نسبت به حضور و غیاب از بقیه حساس‌تره. این هفته وقتی دید غایبا زیادن و همۀ حاضرین هم براش یک نفرستادن عصبانی شد. گفت دیگه لینک جلسات ضبط‌شده رو نمی‌دم بهتون. هر جلسه انقدر مطلب می‌گه که باید حتماً یکی دو دور دیگه ضبط جلسه رو ببینی تا بفهمی چی شد و چی قراره بشه. با گوش دادن هم نمیشه فهمید. باید حتماً ببینی چی کار داره می‌کنه. اسم درسش مهارت‌های پژوهشه و به طرق مختلف سرچ و ریسرچ یادمون می‌ده. انقدر عصبانی بود که تر و خشکو داشت باهم می‌سوزوند. یه کم بعد گفت لینکو می‌دم، ولی فقط به اونایی که اعلام حضور کردن می‌دم. تو گروه هم نمی‌ذارم که همه ببینن. خصوصی فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. اون لحظه داشتم فکر می‌کردم چه روش خوبی؛ این فصل که تموم شد، منم لینک فصل بعد از دکتری رو فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. 

بعد از کلاس اومد تو گروه پیام گذاشت گفت:



پ.ن۱. برای ضبط دسکتاپتون می‌تونید از نرم‌افزار کمتازیا استفاده کنید و به این صورت ازش خروجی بگیرید. برای گوشیا هم کلی اسکرین ریکوردر هست که هر کدومو خواستید می‌تونید نصب و استفاده کنید. دلیل اینکه این نرم‌افزارها زیاد به دردمون نمی‌خوره و حتماً لینک استاد رو می‌خوایم اینه که اولاً احتمال اینکه نت ما قطع بشه و ضبط متوقف بشه هست، در حالی که تو ضبط استادها این قطعی اتفاق نمی‌افته. ثانیاً یه وقتایی پیش میاد که لازمه تو دسکتاپ، حین جلسه و صحبت استادت یه کار دیگه بکنی. مثلاً جست‌وجوی یه مطلب یا چک کردن یه چیزی از یه کتاب یا مقاله در راستای موضوع درس. یا حتی پاسخ دادن به یه پیام ضروری. ایرادش چیه؟ اولاً تو هر کار مربوط و نامربوطی بکنی توسط کمتازیا ضبط میشه و مجبوری در تمام طول مدت ضبط، از ادوبی کانکت خارج نشی. ثانیاً ممکنه اون لحظه که تو در حال جست‌وجو هستی و طبعاً صفحۀ استادت رو نمی‌بینی، یه اسلایدی مطلبی سایتی نشون بده و اون مطلب ضبط نشه و از دست بره. در واقع کمتازیا چیزی رو ضبط می‌کنه که تو می‌بینی. و برای ضبط مطلوب، مجبوری همۀ دو ساعت استادتو ببینی :))

پ.ن۲. شمام اگه برای پست قبل ۱ نفرستادید علت رو بفرمایید :))

پ.ن۳. هشتگ_قوانین کلاس رو نریزیم تو وبلاگامون :|

پ.ن۴. هشتگ_خواننده‌های خاموش رو اذیت نکنیم :(

پ.ن۵. ولی من جدی گفتم که بعد از تموم شدن دردانه آدرس فصل پنجم رو به همه‌تون نخواهم داد :|

۳۵ نظر ۲۸ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۱- یک‌ها

يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۰ ب.ظ

بعضی از استادها نسبت به اینکه همۀ حواسمون بهشون باشه و سر کلاسشون سرتاپا گوش باشیم حساسن. خیلی هم حساسن. که یه وقت وارد جلسه شده باشیم و گوشی و لپ‌تاپامونو به امان خدا رها کرده باشیم و پی کار دیگه‌ای رفته باشیم و اینا برای خودشون حرف بزنن. برای همین گاه و بی‌گاه بین صحبتاشون، بدون اینکه لحن و بلندی صداشونو تغییر بدن یا حرکت جلب‌توجه‌کنندۀ خاصی انجام بدن، خیلی معمولی میگن اگه صدای منو دارید عدد ۱ رو بنویسید تو چت‌باکس و صحبتشونو ادامه می‌دن. اون لحظه اگه آب دستت باشه باید بذاری زمین و عدد ۱ رو بنویسی تو قسمت چت‌ها. روش بدی نیست. هر چند باب میل منی که گاهی تو هپروتم نیست. آخه من قابلیت اینو دارم که با یه جمله، با یه واژه، با یه عدد، حتی با یه نگاه ساعت‌ها برم تو هپروت و همون‌جا بمونم. ولی مجبورم همۀ دو ساعتی که سر کلاس آنلاینم هوش و حواسمو جمع کنم که هر موقع استاد گفت ۱ بفرستید ۱ بفرستم براش. لابد حس خوبی می‌ده بهش وقتی کلی ۱ ردیف میشه تو چت باکس. شما هم اگه صدای منو دارید، اگه پستای وبلاگمو می‌خونید، اگه هستید، اگه هنوز اینجایید، عدد ۱ رو بنویسید تو کامنتدونی. هر چند این برخورد در شأن دانشجو نیست، ولی استاد هم حق داره. تعهد داده اون ساعت در خدمت دانشجو باشه و هست. دانشجو هم باید به تعهدی که بابت حضور تمام‌وقتش داده پایبند باشه.

۸۳ نظر ۲۵ آبان ۹۹ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۸- تسهیل فرایند دم کشیدن یا معمای دو مزیدی

چهارشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۵۷ ق.ظ


تو کانال تلگرامی توییتر شریف (https://t.me/sut_tw) دیدم یه پست راجع به گوردن ون وایلن (Gordon Van Wylen) گذاشتن که خیلی از دانشجوها با کتاب ترمودینامیکش می‌شناسنش. گویا چند روز پیش در سن ۱۰۰ سالگی دار فانی را وداع گفته. نوشته بودن یادش را با این تصویر از خوابگاه شریف و استفاده از کتاب معتبر او برای تسهیل فرایند دم کشیدن برنج گرامی می‌داریم. تا عکسو دیدم یاد یکی از پستای خودم افتادم و بدوبدو رفتم سراغ بلاگفا که بیام بهتون بگم منم از کتاب 80X86 IBM PC مزیدی به‌عنوان دم‌کنی استفاده می‌کردم. چون کتابش سنگین بود در قابلمه رو کیپ نگه‌می‌داشت و کیکا رو خوب درمیاورد. ولی خب حواسم نبود که پستای سال ۹۳ زیر آوارن و نمی‌تونم لینک بدم بهتون. حالا خدا رو شکر قبل از اون حادثه از وبلاگم پشتیبان گرفته بودم و می‌تونم پستو از پی‌دی‌اف نشونتون بدم. حالا قبل از اینکه توجهتون به تصویر زیر جلب بشه، یه سؤال دارم از خدمتتون. جانیس اسم خانومه؟ جانیس گلیپسی همسر مزیدی بوده؟ نویسنده‌های این دم‌کنی ما اسمشون MuhammadAli Mazidi و Janice Gillispie-Mazidi هست و من تا حالا دقت نکرده بودم جانیس هم فامیلیش مزیدی داره. حالا برام سؤال شده و نتونستم ته‌توشو دربیارم. گوگل و سایت‌ها رو هم زیرورو کردم و هیچ عکس و اطلاعات به‌دردبخوری پیدا نکردم. اسمشونو که جست‌وجو می‌کنم فقط تصویر جلد کتاباشون میاد!


۱۷ نظر ۲۱ آبان ۹۹ ، ۱۱:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۷- جلسۀ دفاع

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ


بر طبل شادانه بکوبید که بالاخره دفاع کردم. سه ساعت طول کشید. فیلم لحظات پایانی جلسه رو براتون آپلود کردم. رمزش همون رمز کارنامه‌ست که توی پست قبل توضیح دادم چجوری به‌دست میاد. همون عدد رو وارد کنید و در صورت تمایل دانلود کنید ببینید. لحظه‌ای که آهنگر دادگر از روی صندلی بلند شد که نمره‌مو به جهانیان اعلام کنه اینترنتم قطع شد و نفهمیدم نمره‌م چند شد. وقتی داشت خدافظی می‌کرد بره نتم دوباره وصل شد. زنگ زدم از دوستام پرسیدم نمره‌مو :|

[لینک دانلود فیلم، سی ثانیه، یک مگابایت]

متأسفانه هنوز فرصت نکردم به پیام‌هاتون پاسخ بدم. همه رو خوندم و می‌خونم همچنان، ولی توان و مجال پاسخ دادن ندارم فعلاً. ایشالا تا آخر هفته سر فرصت مناسب سعی می‌کنم با حوصله جواب بدم. صبوری کنید. جواب هر کدوم از سؤالات پست قبل رو هم نمی‌دونستید، می‌تونید از بغل‌دستیاتون کمک بگیرید.

۳۶ نظر ۰۳ آبان ۹۹ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۶- نتایج دکتری

جمعه, ۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۲ ق.ظ

سلام بر شما صبوران و تحمل‌کنندگان پست‌های کامنت‌بسته. چون فردا دفاع دارم و ذهنم خیلی درگیره، تصمیم داشتم امروز پست نذارم. ولی دلم نیومد حالا که نتایج اعلام شده بی‌خودی منتظرتون بذارم. نظرات این پست و پیام خصوصی رو باز کردم. ایشالا فرداشب میام هم پیام‌هایی که تو این دو ماه، اون‌ور گذاشتید رو پاسخ می‌دم هم پیام‌های امروزِ اینجا رو. تصویر کارنامۀ نهاییم رو توی یه لینک رمزدار آپلود کردم. با کلیک بر روی لینک و وارد کردن رمز، خواهید فهمید که قبول شدم یا نشدم. رمز چیه؟ یه سری سؤال طراحی کردم که جواب همه‌شون عدده. مجموع اون اعداد میشه رمز کارنامه‌م. عدد نهایی رو به‌صورت شماره (شماره‌های انگلیسی) وارد کنید. مثلاً 4444. نه ۴۴۴۴. حالا برید ماشین‌حساباتونو بیارید، سؤالا رو بگم. به بغل‌دستیاتونم نگاه نکنید و سرتون تو برگۀ خودتون باشه. جست‌وجوی صفحه‌کلیدها هم کنترل+f هست. تو گوشیا هم بالا یه گزینه هست موسوم به یافتن. هر چی هم یواشکی تو دلتون یا بلندبلند نثار روح پرفتوحم کنید، آینه :))

داوطلبان گرامی با نام و یاد خدا آزمونتون از هم‌اکنون شروع شد. می‌توانید دفترچه‌های سبز و آبی‌رنگ سؤالات رو از روی زمین بردارید و پاسخ بدید. چه به سؤالات سبز پاسخ بدید چه به سؤالات آبی، نتیجه یکیه. دو سری سؤال طراحی شده که بتونید راستی‌آزمایی کنید و اگر یکی رو بلد نبودید یا اشتباه حساب کردید، شانس دریافت رمزو از دست ندید.


[عکس کارنامه]

Password = a + b + c + d + e + f + g + h + i + j + k

یا (فرقی نمی‌کنه)

Password = l + m + n + o + p + q + r + s + t + u + v


سؤالات سبز:

a = چکیدۀ مقاله‌م حداکثر چند کلمه باید می‌بود؟
b = تربتسکوی سؤال چندم کنکور بود؟
c = شهید مدنی سال پیروزی انقلاب چند سالش بود؟
d = حادثۀ فروریختن سقف فرودگاه مهرآباد چند سال پیش اتفاق افتاد؟
e = مادرشوهر دختر بیست‌ویک‌سالۀ فامیل چند سالش بود؟
f = داداشم چند تا رنگارنگ داشت؟
g = جلیل توحیدی تو چندسالگی فوت کرده؟
h = پرسشنامۀ خوراکواژه‌های دوستم شامل چند تا سؤال بود؟
i = عکس هفتۀ لباس محلی رو چندم اردیبهشت گرفتیم؟
j = در عرض سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
k = چند تا بیسکویت فوندو تو هر بسته‌ش هست؟

سؤالات آبی:
l = خوانندۀ وبلاگم از عمود چندم مسیر نجف تا کربلا عکس گرفته بود برام؟
m = موقع پرینت پایان‌نامه‌م تا کدوم صفحه همه چی خوب پیش رفت و بعدش گیر کرد؟
n = برای مصاحبۀ دانشگاه مدّنظرم چند نفر دعوت به مصاحبه شده بودن؟
o = در طول سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
p = اگه روز تولد شمسیم به ماه تولد شمسیم تقسیم بشه حاصل چند میشه؟
q = شهید مدنی چند سال از امام خمینی کوچیکتر بود؟
r = کنکور دکترا بالاخره چندم مرداد برگزار شد؟
s = چند تا آهنگ از محمدرضا شجریان تو فولدر آهنگ‌هام داشتم؟
t = داور پایان‌نامه‌م استاد شمارۀ چنده؟
u = محمود تو کدوم شبکه برنامه داشت؟
v = هر یک گیگ اینترنت با تعرفۀ آزاد تقریباً چند دلار میشه؟
۸۳ نظر ۰۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۵- از هر وری دری ۳

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۱ ق.ظ

بیست‌وپنج. یکی از برنامه‌ها یا پلن‌ها این بود که تا سی‌ام دفاع کنم و نتایج دکتری بیاد و من قبول نشم و طبق برنامه و قرارمون این وبلاگ توی پست ۱۴۴۴ که عدد موردعلاقه‌م هم هست متوقف بشه و فصل چهارو تموم کنیم بریم پی کارمون. ولی من هنوز دفاع نکردم و نتایج هم هنوز اعلام نشده. پس مجبوریم دری‌وریامونو ادامه بدیم. دیگه این نتایج چه امروز اعلام بشه چه فردا، من پستشو زودتر از شنبه عصر نمی‌تونم بذارم. چون که شنبه ظهر دفاع دارم ‌و باید خودمو برای اون آماده کنم.

بیست‌وشش. سه‌شنبه آقای «از جمله» دفاع کرد و چهارشنبه هم قرار بود آقای ه. دفاع کنه. روز دفاع من هنوز مشخص نشده بود. آقای از جمله نه اسمش از جمله هست نه فامیلیش و نه تکیه‌کلامش. از جمله رمزیه که من و یکی از دوستام بین خودمون گذاشتیم و این آقا رو از جمله خطاب می‌کنیم تو صحبتامون. بنده خدا خودشم خبر نداره از جمله‌ست. ساعت سه قرار بود شروع بشه ولی تا سه‌ونیم درگیر قطع و وصلی صوت و تصویر بودن. نمی‌دونم چه اصراری بود همه صوت و تصویرشونو به اشتراک بذارن که تداخل پیش بیاد. داورش استاد شمارۀ ۱۷ بود و استاد راهنما و مشاورش دو تا استاد باتجربه بودن که روزی روزگاری استاد همین داور جوان بودن. داور ابتدا عذرخواهی کرد که کار استاداشو داره داوری می‌کنه و سپس به‌مدت یک ساعت دانشجو رو با خاک یکسان کرد. چون اون دو استاد باتجربه استاد من نبودن شمارۀ مخصوص ندارن، ولی یکیشون یکی دو سال جای استاد شمارۀ چهار ما تدریس کرد و می‌تونیم چهارپریم صداش کنیم. استاد داور، همۀ یک ساعتی که در اخیارش قرار داده بودن رو ایراد گرفت و وقتش تموم شد و کلی ایراد دیگه هم موند که بهش گفتن رو کاغذ بنویس بده. و البته که کار از جمله ایراد زیادی داشت. بچه‌ها می‌گفتن دلمون خنک شد ولی راستش من دلم سوخت. بالاخره زحمت کشیده بود. هر چند برخورد خودشم یه‌جوری بود که جای دلسوزی نداشت. ایراداتشو قبول نمی‌کرد و می‌گفت همینی که من می‌گم درسته. برخورد داور هم طوری بود که از همون اول شمشیرشو از رو بسته بود و همه‌مون وحشت کرده بودیم. من که به‌شخصه استرس وجودمو گرفته بود و شبش کابوس می‌دیدم که روز دفاع منم این‌جوری میشه. آقای ه. هم که قرار بود فردای اون روز دفاع کنه فکر کنم از شدت افت فشار و نبض و ضربان بیهوش شده بود :))

بیست‌وهفت. با مامان و بابا باهم نشسته بودیم دفاع از جمله رو می‌دیدیم. انگار مثلاً فوتباله :)) بابام هی می‌گفت یاد بگیر، وقتی این سؤالو ازت پرسیدن این‌جوری نگو یا اون‌جوری بگو. بعد راجع به سن و سال و کاروبار افراد صحبت می‌کردیم. یه جا به مامانم گفتم این خانومو می‌بینی؟ پنجاه سالشه ولی ببین چه خوب مونده. انگار بیست‌وچندساله‌ست. مامانم اومد نزدیک‌تر و با دقت بیشتری نگاش کرد. در ادامه افزودم مجرده. گفت خب پس! چون ازدواج نکرده انقدر خوب مونده. بعد یه لحظه قلبم اومد تو دهنم و میکروفنمو چک کردم و دیدم خدا رو شکر خاموشه :)) البته الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم هیچ کدوم ترکی بلد نبودن بفهمن چی می‌گیم :|

بیست‌وهشت. این عکس جلسۀ دفاع از جمله‌ست. اون فایل ورد فایل کلیدواژه‌های وبلاگمه که دارن به پست تبدیل می‌شن. این پایینم دارم تندتند اسکرین‌شات می‌گیرم ذخیره می‌کنم. وبلاگم هم اون بالا بازه صفحه‌ش. اون اکسلم یه سری سؤاله که جوابشون یه عدده و مجموع اون اعداد، رمز پست نتایج کنکور دکترا خواهد بود. داشتم براتون سؤال طراحی می‌کردم و مجموع اعدادو با اکسل حساب می‌کردم! مثلاً یکی از سؤالا اینه که در عرض سالن جلسۀ کنکور چند ردیف صندلی چیده شده بود؟ امتحانتون کتاب‌بازه و می‌تونید با مراجعه به پست‌های همین صفحۀ نخست تقلب کنید. حالا اگه تو این دو ماه درساتونو خوب خونده باشید و یاد گرفته باشید! نیازی به تقلب ندارید و سریع می‌گید ۱۶ تا صندلی در طول سالن بود و ۹ تا در عرض سالن. اگه معمولی خونده باشید لااقل یادتون میاد که تو پست ۱۴۲۶ به این موضوع اشاره کرده بودم. اگرم درساتونو نخونده باشید و حوصلۀ حل معما نداشته باشید که هیچی دیگه. رمزو از دست می‌دید و نمی‌فهمید من بالاخره قبول شدم یا نه :))



بیست‌ونه. یه کم بعد از تموم شدن دفاع از جمله، از آموزش باهام تماس گرفتن که صدا و تصویر و نمایش اسلاید منو تست کنن. با اینکه پشت لپ‌تاپ بودم ولی به‌لحاظ پوشش آمادگی نداشتم. مسئول آموزش گفت تا برم برای خودم یه چایی بریزم شما میکروفنو آماده کن از طریق لپ‌تاپ چک کنیم و تلفنو قطع کرد. منم سریع یه روسری انداختم رو سرم و یه مانتو پوشیدم و نشستم پشت لپ‌تاپ و همه چی خوب بود و مشکلی نبود. گفت دفاع شما هم شنبه ساعت ۲ هست. خبر دارید؟ گفتم نه والا. خبر نداشتم؛ ولی همین الانم بگید حاضرم ارائه بدم.

سی. راجع به دفاع آقای ه. تو این چند ماه با آقای ه. کلی صحبت کرده بودم و استاد راهنماش هم تو کلاس‌های دوشنبه صبح که من اونجا مستمع‌آزادم هی راجع به پایان‌نامۀ ایشون صحبت می‌کرد. از اونجایی که استاد راهنمای ایشون استاد داور من بود و استاد مشاورش استاد مشاور من بود و استاد داورش هم همسر استاد مشاورمون بود، شدیداً مشتاق بودم حضور داشته باشم و ببینم چجوری بحث می‌کنن باهم، ولی به‌طرز عجیبی چهارشنبه به‌کل فراموش کردم ایشون دفاع دارن. صبح تا ظهر پای گوشی بودم و تو وبلاگ‌ها و اینستا ول می‌چرخیدم و جالبه دلیل این علافیم این بود که از قبل این وقت رو خالی کرده بودم بشینم پای دفاع ایشون، ولی چون فراموش کرده بودم قضیۀ دفاع رو، دیگه کار خاصی هم برای انجام دادن نداشتم. عمیقاً ناراحت شدم که جلسهٔ دفاعشو از دست دادم. از دفاع از جمله کلی اسکرین شات یادگاری گرفته بودم و از این جلسه هم می‌خواستم بگیرم ولی نشد. جلسه ضبط هم نشده بود. جالبه وقتی افسوسمو بیان کردم، آقای ه. تعجب کرد که شما که بودین!. حالا نمی‌دونم از شدت استرس توهم زده و فکر کرده منم هستم یا یکی به اسم من وارد شده یا از روز قبلش تو حافظۀ سیستم مونده. یاد اینایی می‌افتم که قصد زیارت رفتن داشتن و نمیشه و نمی‌رن و دوستاشون میان می‌گن اونجا تو سفر به چشممون می‌خوردی و می‌دیدیمت. 

سی‌ونیم. برای من سؤال بود، شاید برای شما هم سؤال باشه که آیا استاد داور و مشاور که زن و شوهر بودن باهم بودن؟ که از دوستان پرسیدم و گفتن هر کدوم تو محل کار خودشون بودن. جدا از هم.

سی‌ویک. وقتی آقای ه. داشت دفاع می‌کرد، من داشتم سؤالات فاطمه من القاهره رو جواب می‌دادم و تندتند استوری می‌کردم تو صفحۀ هم‌کلاسیا. استوریای دیروزم:



سی‌ویک‌ونیم. لینک استوری بالا رو تو کانال مستانه دیدم و خودم نخریدم ببینم چجوریه. لازم نداشتم که بخرم. من از ابتدای ظهور کرونا تا این لحظه فقط دو تا ماسک استفاده کردم. چون که تو این مدت سه چهار بار بیشتر از خونه بیرون نرفتم و همون سه چهار بارم از این ماسکای پارچه‌ای مشکی که قابل‌شست‌وشو هستن استفاده کردم. تو عکس روز کنکورمم بود. یه بارم بیرون یادم افتاد ماسک نزدم که یه دونه از این یه‌بارمصرفا گرفتم.

سی‌ودو. برای پست قبلی، در ابتدا عنوان «یه روزایی حس می‌کنم پشت من، همه شهر می‌گرده دنبال تو» رو انتخاب کرده بودم که آخر پستم بگم عنوان بخشی از آهنگ نابرده‌رنج خواجه‌امیری. این عنوان به محتوا و کامنت‌های موجود در تصویر دوم هم میومد. ولی روضه‌ش زیادی باز بود و منصرف شدم. چند باری گذاشتم و برداشتم و گذاشتم و تصمیم نهاییم این شد که نذارم این عنوانو. یه عنوان دیگه گذاشتم. اینو گفتم که بدونید چقدر حضور مخاطب اثر داره روی انتخاب عنوان و عکس و موضوع پست و تک‌تک کلماتم.

۰۱ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این دو تا از اون وقتی که پونزده تومن بودن تو سبد خریدمن. منتظر بودم حضرت صاحب لیوان سمت چپی تشریفشو بیاره بعد باهم بخرمشون. چند روز پیش یادشون افتادم و قیمتشونو چک کردم دیدم پنجاه تومن شدن. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.



عنوان از سعدی

۳۰ مهر ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۲- از هر وری دری ۱

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۸ ق.ظ

صفر. آیا می‌دانید افرادی که توی هر پست ازشون اسم می‌برم پای همون پست برچسب می‌خورن و اگر روی عنوان پست‌ها کلیک کنید به برچسب‌ها و از اون طریق به پست‌های مرتبط با اون افراد می‌رسید؟

یک. آیا می‌دانید کلمه یا جملات قرمزرنگ داخل متن ارجاع به عکس یا پست هستند و اگه یه روز بخوام ازتون امتحان بگیرم از اون قسمت‌ها هم سؤال میاد؟

دو. آیا می‌دانید پست‌های جالب و مفید دیگران رو می‌ذارم تو ستون سمت چپ، تو قسمت بازنشر؟ یادم باشه راجع به اون مقالۀ پیرسون یه پست مجزا بذارم بعداً.

سه. آیا می‌دانید کنار پیام‌هایی که با نام کاربری بیان برای دیگران می‌فرستید یه چراغ هست که اگر زرد باشه یعنی پیامتون هنوز خونده نشده؟ البته گیرنده می‌تونه این امکان رو برداره و شما نفهمید پیامتون خونده شده یا نه. ولی من این امکان رو برنداشتم که مطمئن باشید از شهریور تا حالا به پنل اون وبلاگی که پیام‌هاتونو اونجا می‌ذارید مراجعه نکردم و الان حتی نمی‌دونم چند تا پیام اونجا دارم. فکر نکنید می‌خونم و جواب نمی‌دم یا می‌خونم و فرق می‌ذارم بینتون و به بعضیا جواب می‌دم. چراغ همۀ پیام‌های دریافتیم روشنه.

چهار. آیا می‌دانید امروز ساعت ۱۹ به وقت ایران! قراره محمود همسر ماری جوانا (هر دو از بلاگرای قدیمی هستند) توی شبکهٔ ۴ (برنامهٔ چرخ) راجع به تحولات دنیای برنامه‌نویسی در ده سال اخیر صحبت کنه؟

پنج. آیا می‌دانید امروز آخرین دوشنبۀ ماهه و همراه اولی‌ها اگر کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو بزنند اینترنت هدیه می‌گیرند؟

پنج‌ونیم. آیا می‌دانید معتادها هم می‌گیرند؟

شش. آیا می‌دانید ایرانسل تو اپش (اپ ایرانسل من) یه قسمتی داره که از اونجا می‌تونید تعرفۀ آزاد اینترنت رو غیرفعال کنید و وقتی بستۀ اینترنتی ندارید و دادۀ همراهتون بازه روی قبضتون هزینۀ آزاد نیاد یا از اعتبارتون کم نشه؟ همراه اول این امکان رو نداشت. چند روز پیش اپش (اپ همراه من) رو به‌روزرسانی کردم و دیدم به بخش خدماتش قطع تعرفۀ آزادو اضافه کرده. اگه اپشو ندارید با کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۱۱۳ مربع هم می‌تونید غیرفعالش کنید. اینترنت با تعرفۀ آزاد هر گیگش نزدیک شصت‌هزار تومنه. توصیه می‌کنم غیرفعالش کنید. حالا اگه یه وقت پیش اومد که چند ثانیه در حد چک کردن یه پیام یا سایت اینترنت لازم داشتید، بازم به‌صرفه‌تر هست که اینترنت ساعتی بگیرید و بدون بسته از تعرفۀ آزاد استفاده نکنید. کد اینترنت ساعتی ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ مربعه. 

شش‌ونیم. چرا این اپراتورا منو استخدام نمی‌کنن؟ این همه تبلیغات و پشتیبانی می‌کنم براشون، لااقل یه چند ماه مکالمۀ رایگانی اینترنتی چیزی بدن بهم :|

هفت. اون روز که آقای شجریان فوت کرد، اومدم سراغ فولدر ۱۳ گیگابایتیِ آهنگ‌هام ببینم چی دارم ازش. از ۲۳۷۹ تا آهنگی که داشتم هفت‌تاش متعلق به ایشون بود.

هشت. پایان‌نامه‌مو که پست کرده بودم یادتونه؟ با کد رهگیری که پست داده بود هر چند ساعت یه بار چک می‌کردم ببینم کجاست. پستچی چند بار برده تحویل بده و نبودن. انقدر عصبانی بودم که اسکرین‌شات رفت‌وآمد پستچی رو فرستادم برای معاون آموزش و منشی معاون آموزش. هیچی هم ننوشتم زیر عکس. چون که عصبانی بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. قبل از پرینت چندین بار بهشون گفته بودم که دانشگاه‌ها تعطیله و چه لزومی داره من پرینت کنم براتون بفرستم. ایمیل کرده بودم براشون که ایمیل کنن برای داور که زمان رو از دست ندیم و داور پی‌دی‌افشو بخونه. اصراااااااااار داشتن که نه، روالش اینه پرینت کنی سیمی کنی بفرستی برامون که بفرستیم برای داور و داور از روی کاغذ بخونه. بفرما. حالا بفرستید برای داور تماشا کنیم. خب صد بار به رَوش سنتی عمل کردی و دیدی ثمرش را. ایمیل چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ اصلاً چرا پستچی بسته رو نداده به نگهبان؟ یا شاید خواسته بده و نگهبان نبوده. خب چرا نبوده؟ چرا به شمارۀ همراه مسئول آموزش که روی پاکت بود زنگ نزده؟ اگه زنگ زده چرا جواب نداده؟ و همچنان اون سؤال اصلی که چه اصراری بود پرینت کنم بفرستم وقتی پدیده‌ای نه‌چندان نوظهور به نام ایمیل وجود داره؟

هشت‌ونیم. اسم نامه‌رسان تو این دو بار مراجعه یکی بود. بعد موندم چجوری تو هردوشون، هم تو نوبت صبح هم تو نوبت ظهر نوشته مراجعه برای بار اول.

نه. همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودم در اولین جلسۀ آنلاینِ اون طرحی که تو پستِ مانتوسبز شال‌نارنجی خدمتتون عرض کرده بودم، رئیس جلسه که مجری طرح باشه پس از ذخیرۀ شماره‌هامون تو گوشیش، قبل از اینکه جلسه تموم بشه با همون شمارۀ پنج سال و پنج ماه پیشش اومد تلگرام و ابراز شگفتی کرد.

ده. چند روز پیش این عکسو استوری کرده بودم تو صفحۀ اینستایی که هم‌کلاسیا هستن. سؤالا رو از چند نفر پرسیدم، ولی یا بلد نبودن، یا یادشون رفته بود، یا فقط یکی‌دوتاشو مطمئن بودن. یکیشونم پیاممو دید و جواب نداد. اولین بارشم نیست بی‌جواب می‌ذاره پیاممو. یه بار بهم گفت تو وقت غیراداری ازم سؤال نپرس :| چون کارمنده برخوردشم با ما کارمندیه. انگار نه انگار خودش نصف شب زنگ می‌زد که براش جزوه بفرستم. اگه می‌دونستم یه همچین خاصیتی داره منم تو ساعات غیراداری جواب تلفناشو نمی‌دادم. خب آدم هر موقع بخواد می‌تونه پیامشو بفرسته، ولی شما هر موقع تونستی جواب بده. سؤال دوستانه که وقت اداری و غیراداری نداره. زنگ که نمی‌زنم بگی مصدع اوقاتت شدم. این همون بزرگواریه که اسم پایان‌نامه‌شو نگفت بهش ارجاع بدم. انقدر رفتارش عجیب و غریب و نامأنوسه که بعضی وقتا تصمیم می‌گیرم منم همین رویه رو در رابطه باهاش داشته باشم تا بفهمه چه حسی نسبت به رفتارها و کردارهاش دارم، ولی هر بار به خودم می‌گم ولش کن، قرار نیست شخصیت خودمو به‌خاطر شخصیت بقیه ببرم زیر سؤال. تو خودت باش.

ده‌ونیم. اینم برای اونایی که تخصصشون تو این حوزه‌ست و مشتاقن بدونن چه جوابی به سؤالات این دوستمون دادم. قبل از اینکه براش بفرستم فرستادم برای استادم که چک کنه که اشتباه راهنمایی نکنم.

ده‌وهفتادوپنج‌صدم. بهش بگم این «را» رو بعد از «دست شما» نگه؟ یا مهم نیست؟ :| همیشه با «را» میگه.

یازده. ما برای خرید خوراکی (قاقالی‌لی) خانوادگی می‌ریم و هر کی مستقل از بقیه خوراکی موردعلاقه‌شو به‌صورت انبوه! برمی‌داره و بعد میاریم تو خونه باهم به اشتراک می‌ذاریم. مثلاً من کلی هیس برمی‌دارم و میام از هیس‌هام به بقیه می‌دم و بقیه هم از خوراکیاشون به من می‌دن. صبح یادم افتاد داداشم یه بسته رنگارنگ برداشته بود که بازش نکرد ازش بهمون بده. ما هم یادمون رفت بگیریم. سریع پیام گذاشتم تو گروه خانوادگی و مطالباتم رو مطرح کردم.

دوازده. یه خوراکی جدید کشف کردم به اسم فوندو. محصول شرکت آیدینه. مزه‌ش شبیه بیسکویتای شیرین عسله که دو تا بیسکویت شکلاتیه و بینشون مارشمالوی سفیده. اینم تقریباً همونه ولی خوشگل‌تر و جذاب‌تره به‌نظرم. یه وقت یه جایی دیدینش بخرین. قیمت امروزش پنج‌هزاره :|

دوازده‌ونیم. اپراتورا که استخدامم نکردن؛ لااقل شیرین عسل و آیدین چند تا از محصولاتشونو به‌عنوان دستمزد تبلیغاتی که براشون می‌کنم، یک سال به‌صورت مفتکی بدن بهم.

سیزده. چهار تا بیسکوتارت قلبی نیکا برداشتم. مامانم میگه اینا رو بده من نگه‌دارم هر موقع قهر کردین از زیر در بفرستم تو اتاقتون آشتی کنین (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید).

چهارده. داشتم بیسکویت مادر می‌خوردم. بابا بیسکویتا رو ازم گرفته میگه به‌به، دختر گلم! برو اون جلو نشون بده به بابا چقدر قوی شدی و چی بلدی (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید). و همۀ بیسکویتامو خورد.

پانزده. یه فایل ورد دارم که توش کلی کلیدواژه نوشتم که بعداً پست بنویسیم در موردشون. دیروز داشتم مرتبشون می‌کردم. اولویت‌بندی کردم و غیرمفیدها و بی‌اهمیت‌ها رو پاک کردم و یه سریا رو گذاشتم تو فوریت! که همین روزا در موردشون بنویسم. یه کلیدواژه هم داشتم با عنوان «فارسی حرف زدن خ». حالا هر چی فکر می‌کنم این خ کی بوده و من راجع به کی قرار بود پست بذارم هیچی یادم نمیاد :| خانم بوده، آقا بوده، خ اسم کوچیکش بوده، فامیلیش بوده، هیچی یادم نیست. یکی هم نیست بگه آخه مگه مجبوری رمزی بنویسی کلیدواژه‌هاتو :|

شانزده. بی‌صبرانه منتظر نتایج دکترام. تو دلم دارن رخت می‌شورن. کاش نتایجو آخر پاییز یا حتی آخر سال اعلام کنن. یا اصلاً اعلام نکنن هیچ وقت. هر چی به لحظۀ اعلام نتایج نزدیک‌تر می‌شیم استرسم بیشتر میشه. مگه قرار نبود نتیجه مهم نباشه برام؟

۲۸ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۱- به تو از دور سلام

پنجشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۷ ق.ظ

این عکس‌ها رو سال‌های گذشته خواننده‌های وبلاگم از سفر کربلاشون گرفته بودن و فرستاده بودن برام. از لیوان جغدی موقع پیاده‌روی اربعین، از عمود ۴۴۴ مسیر نجف تا کربلا، از عروسکای جغدی بازار، از باب‌المراد. دارم فکر می‌کنم چجوری میشه آدمایی که ندیدیشون و به اسم مستعار می‌شناسیشون به‌واسطهٔ چند خط نوشته و با دیدن یه عدد، یه واژه، یه لیوان، یا یه عروسک تو یه همچین جاهای خوبی یادت می‌افتن. یاد کسی که ندیدنش و به اسم مستعار می‌شناسنش.



سلام بر مقتولِ پیشانی‌های پینه‌بسته از نماز و زبان‌های روزه‌دار، سلام بر اولین قیام‌کننده بر حکومت‌هایِ فاسد، سلام بر حسین بن علی.

۱۷ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۲- تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۷ ق.ظ


الان مثلاً این جلسهٔ مصاحبهٔ دکتراست. صبح به این صورت جلوی دوربین نشسته بودم و استادامم از اون ور داشتن سؤال می‌پرسیدن. چون ماسک داشتن قیافه‌هاشونو درست تشخیص ندادم. مصاحبه‌م ده دقیقه بیشتر طول نکشید. اون وانتیه هم نیومد. چند روزه که نمیاد. چون استادها می‌شناختنم، فقط چیزایی رو پرسیدن که نمی‌دونن. روال عادی اینه بپرسن کی هستی؟ از کجا اومدی؟ آمدنت بهر چیه؟ چی خوندی؟ چرا خوندی؟ کجا خوندی؟ با کی خوندی؟ کجا رفتی؟ کجا نرفتی؟ چرا نرفتی؟ چی دوست داری؟ چرا دوست داری؟ از کی دوست داری؟ چی دوست نداری؟ چرا دوست نداری؟ چه کارایی بلدی؟ برنامه‌ت چیه؟ رتبه‌ت چند بود؟ درصدات چند بود؟ چرا؟ آیا؟ چطور؟ کدوم؟ کجا؟ کی؟ از من فقط پرسیدن جز اینجا تو مصاحبه‌های کجاها شرکت کردی یا می‌خوای شرکت کنی، رتبه‌ت چند بود، اگه قبول شی روی چه موضوعی می‌خوای کار کنی و دقیقاً تو چه تاریخی دفاع می‌کنی؟ استادی که این سؤال آخرو پرسید استاد فرهنگ‌نویسیم بود. همون درسی که دورۀ ارشد براش فرهنگ فانوسو نوشتم. من اولین کسی بودم که فرهنگمو تحویل دادم. بچه‌ها خواسته بودن زمان تحویلو تمدید کنه. بعداً تو پروژه‌ش هم باهم همکاری کردیم و کارایی که همکارام شش ماه براش فرصت می‌گرفتن و کلی توش خطا داشتنو من یه‌ماهه با کمترین خطا تحویل می‌دادم. می‌دونست آدم تنبل و کار امروز به فردا بندازی نیستم.

هنوزم می‌گم من اگه یه وقت کاره‌ای تو این مملکت شدم همه چیزو مجازی و غیرحضوری می‌کنم. اگه شرایط مثل پارسال بود من الان تو قطار بودم. بعد خسته و کوفته باید خودمو از این سر شهر می‌رسوندم دانشگاه که اون سر شهره و کلی نامه و گواهی ازشون می‌گرفتم و می‌بردم یه دانشگاه دیگه که یه سر دیگهٔ شهره و کلی تو صف وایمیستادم که نوبتم بشه و برم بشینم همین چهار تا سؤالو بپرسن و بعدشم خسته و گشنه برم کافه‌ای رستورانی جایی پیدا کنم و بعدشم بلیت بگیرم برگردم خونه.

برای مصاحبه علاوه بر اینترنت خونه، احتیاطاً هفت گیگ بسته هم گرفتم. الان می‌بینم فقط ۴۵ مگ مصرف شده ازش. با بقیه‌ش می‌تونم تو ۱۵۵ تا مصاحبهٔ دیگه هم شرکت کنم. نتایج نهاییو اواخر مهر اعلام می‌کنن. بیاید دیگه پروندۀ مصاحبه و دکترا رو ببندیم و بهش فکر نکنیم تا وقتی نتایج اعلام بشه.


پ.ن۱. عکس این پست و پست قبلو با همین متنا، البته یه کم خلاصه‌تر، همزمان گذاشتم تو هر دو صفحهٔ اینستای فامیل و هم‌کلاسیا. جالبه بدونید که عکس این پست دو برابر عکس پست قبل پسندیده شد. متناشون شبیه بود و تفاوت تو عکسا بود. این بیشتر لایک خورد. کج‌سلیقه‌ها دنبال عکسن نه متن و مطلب. شما اینجا مثل اونا نباشید :|

پ.ن۲. آقای صفائی‌نژاد به وبلاگ‌نویس‌ها یه کتاب از نشر صاد، به انتخاب خودتون هدیه می‌ده. برای دریافت هدیه کافیه اپ طاقچه و یک عدد وبلاگ داشته باشید. من کتاب کلاه‌پوستی‌ها رو انتخاب کردم و گرفتم. از امروز خوندنشو شروع کردم. تموم که شد میام یه پست در موردش می‌نویسم. شما هم برید هدیه‌تونو بگیرید، بخونید و تو وبلاگتون در موردش بنویسید.

۰۷ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۸- قسم به شب، قسم به نور

پنجشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۳ ق.ظ

قبلاً یه فرضیه در مورد خواب دیدن داشتم و اونم این بود که وقتی خاطرات روزانه‌مو می‌نویسم، شبا خواب می‌بینم. یا اینکه همیشه می‌بینم، چه خاطراتمو بنویسم چه ننویسم، ولی وقتی خاطراتمو می‌نویسم، خواب‌هام یادم می‌مونه. مستنداتی نداشتم که ثابتش کنم و تبدیلش کنم به نظریه، ولی مشاهده می‌کردم که تعداد و طول و تنوع پستای وبلاگم با تعداد و طول و تنوع خواب‌هایی که تو دفتر روزانه‌م ثبت می‌کنم رابطهٔ مستقیم داره. این شش ماهی هم که چیزی نمی‌نوشتم، زیاد خواب نمی‌دیدم (یا می‌دیدم و یادم نمی‌موند). از شهریور که برگشتم به بلاگستان انتظار داشتم خواب‌هام هم برگردن، ولی من هنوز خواب نمی‌بینم (یا می‌بینم و یادم نمی‌مونه). این در حالیست که پیش از این هر ماه، میانگین، بیست شب خواب می‌دیدم و هر خواب هم شامل سه چهار موضوع متنوع بود. ینی در مجموع هر ماه هفتاد هشتاد تا خواب ثبت می‌کردم. ولی حالا نمی‌دونم چرا با اینکه روزانه‌نویسی رو از سر گرفتم ولی همچنان خبری از خواب نیست. باید دنبال متغیر دیگه‌ای بگردم و مسئله رو با اون حل کنم.

شهریورماه سه چهار تا بیشتر خواب ندیدم و دوتاشو الان تعریف می‌کنم؛ یکیشم بمونه برای بعد. چند شب پیش (یا اگر بخوام دقیق‌تر بگم، چند روز پیش) خواب یکی از دوستان وبلاگیمو می‌دیدم. هر چند وقت یه بار خواب دوستانمو می‌بینم و عجیب نبود که این بار هم دلنیا رو می‌دیدم. خوابم یه خواب خیلی معمولی بود. خواب می‌دیدم دلنیا اومده تبریز. حالا نمی‌دونم برای دیدن من اومده بود یا کار داشت. خوابم از اون سکانسی شروع شد که اومده بود سر کوچه و منم سر کوچه‌مون بودم ببینمش. داشتیم می‌رفتیم بگردیم. انگار بدون آمادگی قبلی بود این دیدار. بهش گفتم من کیف و گوشیمو برنداشتم و به مامانم هم نگفتم می‌رم بیرون. همون‌جا سر کوچه زنگ زدم (نمی‌دونم با چی زنگ زدم) به مامانم که بهش بگم می‌رم بیرون. گفتم با یکی از دوستام می‌رم دانشگاه و کار دارم. انگار زنگ زده بودم به آیفون خونه. گفت درو باز کنم برات؟ گفتم نه، دارم می‌رم. بعد نمی‌دونم باز کرد یا نه ولی به دلنیا گفتم بذار برم چک کنم که یه وقت درو باز نکرده باشه و باز بمونه. ما سر کوچه بودیم و صدای باز شدن در پارکینگ رو هم می‌شنیدم از پشت تلفن و با خودم فکر می‌کردم کسی که داره از پارکینگ رد میشه حتماً می‌بنده در خونه رو. ولی مطمئن نبودم. دیگه نمی‌دونم با موضوع باز موندن در چه کردم، ولی این سکانس تموم شد و داشتیم باهم می‌رفتیم تو خیابون. کوچه پر سگ بود. خیلی زیاد بودن و من به‌شدت می‌ترسیدم. پنج شش تاشون تو ورودی خیابون بودن و باید از کنارشون عبور می‌کردیم. وارد خیابون که شدیم تو فضای تهران بودیم. بهش گفتم من کیف پول همرام نیست مهمونت کنم. بریم بستنی بخوریم ولی مهمون تو. یه بستنی هزارتومنی مدّنظرم بود که زیاد به خرج نیفته. وقتی کسی قراره مهمونم کنه چیز گرون پیشنهاد نمی‌دم و انگار تو خواب هم این اخلاقو دارم. وارد رستورانی شدیم که گویا رستوران شریف بود. چون شریفیا توش بودن. من دیدم دلنیا دو تا رسید غذا دستشه و گویا قبل از اینکه بیاد سر کوچه‌مون، غذاها رو سفارش داده و حالا غذاها آماده بودن و داشت می‌گرفت. تو اون حین رفتم بیرون و الهام و یکی دیگه از دخترا که الان یادم نیست کی بود رو دیدم. داشتن باهم صحبت می‌کردن. پریدم وسط حرفشون و تعارف کردم بیان باهم باشیم و قبول کردن. چهارتایی نشسته بودیم دور یه میز که سعید، یکی از سال‌پایینی‌ها که الان اون ور آبه، اومد غذا بگیره. نمی‌دونم چرا تعجب نکردم که ایرانه. متوجه حضورم هم نشد. یا شد و چون جمع دخترونه بود سلام نداد. می‌خواستم به دلنیا بگم این همون سعیده که چند بار تو وبلاگم به اسم سعید ۹۰ای تگ کردم. رفتم جلو و سلام و احوالپرسی کردم باهاش. راجع به دکترا و رتبه‌م پرسید. بعد صحبتمون حول همین محور و مصاحبه پیش رفت.

چون شب دیر خوابیده بودم و صبح خیلی زود بیدار شده بودم، هشت دوباره خوابیدم تا یازده‌ونیم. این خوابو تو همین فاصلهٔ هشت تا یازده‌ونیم دیدم. بیدار که شدم، نوشتمش و برای دلنیا کامنت گذاشتم که چنین خوابی دیدم. یه خواب خیلی معمولی بود و انتظار نداشتم کرک و پرش بریزه. ولی کرک و پرش ریخت و با جوابی که بهم داد کرک و پر منم ریخت. الان هر دو بی‌کرک‌وپریم. چراکه اونم اون ساعت خواب منو دیده بود. جوابش:

«کرک و پرم داره می‌ریزه. الان لپ‌تاپ رو باز کرده و شاکی‌ام که چرا خوابم تموم شده. یه بار ساعت ده نصفه از خواب بیدار شدم ولی به‌زور نذاشتم کامل هوشیار شم تا بقیۀ خوابمو ببینم و دیدم! ینی تا پنج دقیقه پیش من در حال خواب دیدن بودم. و منم خیلی وقته خواب طولانی و واضح نداشتم. الانم اومدم برات خوابمو بنویسم ولی دیدم نظر و ستارۀ روشن دارم، اونا رو خاموش کردم و رفرش کردم دیدم خودت کامنت دادی. خوابم چی بود؟ شب بود و داشتم یه سری کوچه خیابون رو می‌دویدم. این وسطا یه سر به ساختمونا می‌زدم و انگار چیزی که دنبالش بودم رو توشون پیدا نمی‌کردم و بعد باز هم می‌دویدم. یه جایی انگار رسیدم به یه ساختمون و رو پله‌های روبه‌روش نشستم. یه دختری اومد بیرون با تونیک قرمز و شلوار مشکی و رژ قرمز و اینا. دیدم تویی که! حالا ساختمونه که روبه‌روش بودم کجا بود؟ دانشکدۀ... دانشگاه... بود. تعارف کردی بیا بریم تو خونه‌مون و گفتم اینجا که خونۀ ماست، خونۀ شما نیست، خونۀ شما شریفه. رفتی تو و برام چایی آوردی رو همون پله‌های روبه‌روش نشستیم. نمی‌دونم داشتیم چی می‌گفتیم. فقط صدای پچ‌پچ و وزوز می‌شنیدم. و اینکه فکر کنم من داشتم گریه می‌کردم. یه جایی سرمو آوردم بالا و دیدم آسمون پرستاره‌ست و رنگ شب سیاه نیست، سورمه‌ایه. گفتم قسم به نور و بعدش بیدار شدم.».

پ.ن۱: یه تونیک قرمز دارم که روش عکس جغده. چند سال پیش عکسشو برای دلنیا فرستاده بودم. لابد اون تو ذهنش مونده که منو با یه همچین شمایلی دیده تو خواب. اسم دانشکده و دانشگاهشو هم به‌صلاحدید خودم سه‌نقطه کردم.

پ.ن۲: چند شب پیشم خواب می‌دیدم یکی کامنت گذاشته که «چرا کامنتا بسته‌ست و کی باز میشه؟». جواب داده بودم که مگه دلیلشو نگفتم بهتون؟ مگه نگفتم تا کی؟ چرا پستامو دقیق نمی‌خونید و چیزی که قبلاً توضیح دادمو دوباره می‌پرسید؟ چون که وقت پاسخ‌گویی ندارم، چون که نمی‌خوام کسی راجع به کارام نظر بده، چون که سردرگم و آشفته‌ام، چون که با هیچ کسم میل سخن نیست. پس به قول تَتَل «بذار تو حال خودم باشم» (خواستم لینک دانلودشم بدم؛ تو گوگل زدم دانلودِ بذار تو حال خودم باشم. نوشت آیا منظور شما بزار تو حال خودم باشمه؟ انقدر این گذاشتن رو با ز نوشتید که گوگلم فکر می‌کنه بزار درسته :| بذار، بگذار، گذاشتن. تا فردا دویست بار از روش بنویسید ملکهٔ ذهنتون بشه که بذار با ز نیست. با تشکر).

یک چنین حالی دارم:


۰۳ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۳- کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۹ ق.ظ

«پارو بزن، ساحل نزدیکه». تو این چند سال، این جمله رو برای خیلیاتون کامنت گذاشتم. وقتایی که برای رسیدن به جایی و چیزی تلاش می‌کردید و خسته می‌شدید، وقتی از نفس می‌افتادید و دست از تلاش برمی‌داشتید، میومدم آروم تو گوشتون می‌گفتم پارو بزن، ساحل نزدیکه. اولین بار از یکی از شماها این جمله رو یاد گرفتم. وقتی بود که داشتم تو مسیر یکی از همین ساحل‌ها پارو می‌زدم. یه روز که خسته شده بودم، یکیتون اومدید گفتید پارو بزن، ساحل نزدیکه. پارو زدم. پارو زدم. من همهٔ عمرمو پارو زدم. وقتایی هم که خسته شدم بهم گفتن پارو بزن، ساحل نزدیکه. پارو زدم و الان وسط دریام. تا چشم کار می‌کنه آبه. شبه. تاریکه. آسمون بی‌ستاره‌ست. جایی رو نمی‌بینم. دیگه نمی‌دونم کدوم وری باید پارو بزنم. نزدیک هیچ ساحلی نیستم. به هیچ ساحلی نرسیدم. می‌گن ساحل دکترا یه وره، ساحل کار یه ور دیگه. ساحل ازدواج یه وره، ساحل دکترا یه ور دیگه. می‌بینم معیارهام یه ورن، خواستگارام یه ور دیگه. دانشگاهی که دوست دارم یه وره، رتبه‌م یه ور دیگه. عقل یه وره، عشق یه ور دیگه. خونه یه وره، آرزوهام یه ور دیگه. حتی مامانم یه وره، بابام یه ور دیگه. نمی‌دونم کدوم وری پارو بزنم. گم و گیجم. دلم می‌خواد این قایق و پاروی خسته‌مو رها کنم و خودمو بندازم تو آب. برم تهِ دریا. بعد کوسه‌ها بیان بخورنم و تموم بشم و تموم بشه این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. تموم بشه این پارو زدن‌های بی‌حاصل و بی‌ساحل.



پ.ن: وقتی دلارِ هزارتومنی شد چهار تومن، یه عده گفتن دیگه بدتر از این و بیشتر از این نمیشه. منم وقتی پست ۱۲۹۷ رو می‌نوشتم حالم خوب نبود. فکر می‌کردم دیگه بدتر از اون حال نمی‌تونم داشته باشم. حال الانم به‌مراتب آشفته‌تر از روزیه که اون پستو می‌نوشتم. حال الانم حال دلار سی‌تومنیه.

۲۹ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۹- ادامۀ فصل چهار

يكشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۴:۰۴ ق.ظ

نتایج اولیه و رتبه‌های آزمون دکترا رو اول شهریور اعلام کردن. منم همهٔ دانشگاه‌های موجودو به‌ترتیب اولویت انتخاب کردم و در حال حاضر منتظر نتایج دعوت به مصاحبه‌ام. تا وقتی که نتایج نهایی اعلام بشه، می‌نویسم و این فصل رو ادامه می‌دم. باید قصه‌های ناتمامشو تموم کنم. موضوع خاصی مدّنظرم نیست برای نوشتن. بخشی از مسائلی که ذهنم این روزا درگیرشونه و بهشون فکر می‌کنم رو می‌نویسم. همهٔ مسائل رو نمی‌تونم مطرح کنم. هیچ وقت نتونستم. هیچ وقت دیگه‌ای هم نمی‌تونم. حالا اگه قبول شدم احتملاً همین فصل رو ادامه می‌دم. اگر نه که پست اعلام مردودی به‌عنوان آخرین پست این فصل خواهد بود و پروندۀ دُردانه و دکترا و ادامۀ تحصیلِ من برای همیشه بسته خواهد شد.

بخش نظرات پست‌ها و پیام خصوصی تا روزی که نتایج نهایی اعلام بشه بسته خواهد بود؛ چون که از نظر روحی نیازمند خلوت، آرامش و تمرکزی هستم که با پیام‌ها، نظرات و پرسش‌های دیگران از دستش می‌دم. علاوه بر این، فرصت پاسخ‌گویی هم ندارم. ضمن اینکه شما وقتی کتاب می‌خونید یا سریال می‌بینید به نویسنده پیام نمی‌دید فلان جا چی شد و ازش نمی‌خواید بیشتر توضیح بده یا نمی‌پرسید قسمت بعد چی میشه. صبر می‌کنید تا گره‌ها یکی‌یکی باز بشن. الانم اینجا همین روال رو پیاده کنید. بذارید خودم هر موقع صلاح دونستم رفع ابهام کنم. تا آبان سعی می‌کنم هر روز بنویسم. آخرشو خودمم نمی‌دونم و در هاله‌ای از ابهامم. اگر دوست داشتید همراهی کنید و پابه‌پای من این مسیر مبهم رو بیاید تا ببینیم تهش به کجا می‌رسیم. وسط راه هم چیزی نپرسید ازم. اگر پیام مهمی، عکسی، چیزی داشتید که فکر می‌کنید اگر نفرستید یادتون می‌ره، اینجا بفرستید: 

deathofstars.blog.ir/page/message

ولی پیام‌ها رو تا آبان نمی‌بینم و پاسخ نمی‌دم. این آدرسی که دادم، برای کامنت‌های پست‌های اینجا نیست. کامنت‌ها بسته است. این آدرس صرفاً برای رفاه حال شما تعبیه شده تا راه ارتباطتون قطع نشه. و دلیل اینکه ارجاع دادم به یه آدرس دیگه اینه که فعلاً پیام‌ها رو تو پنلم نبینم. سعی کنید در مواقع واقعاً ضروری از اون لینک استفاده کنید؛ چون قطره‌قطره جمع گردد وانگهی دریا شود و پاسخ دادن به دریای پیام‌هایی که تو دو ماه جمع شده هم از توانم خارجه. و اگر جزو معدود بندگان خوشبخت خدا هستید که راه‌های ارتباطی دیگری مثل ایمیل و تلگرام دارید، تو این مدت از اون راه‌ها استفاده نکنید که در حق بقیه که از این نعمت بی‌نصیب‌اند، بی‌عدالتی نشه. قدردان این سکوت و صبوری‌تان هستم.


+ روز وبلاگ‌نویسیه امروز. مبارکمون باشه.

+ قیافه‌هایی که الان و در آینده موقع خوندن پست‌ها براتون متصوّرم:


۱۶ شهریور ۹۹ ، ۰۴:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۸- گَلدی باهار، گَلمَدی یار

پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ۱۱:۵۹ ب.ظ

به احترام دوستانی که هر روز به اینجا سر می‌زدند، لازم می‌دونم اطلاع بدم که این وبلاگ مدتی، شاید شش ماه، شاید کمتر، شاید هم بیشتر به‌روز نخواهد شد. برخواهم گشت. برای همیشه نمی‌رم. اگر دوست دارید تو این مدت به واسطهٔ گذاشتن نظر برای پست‌هاتون در ارتباط باشیم، بعد از خوندن این پست یه کامنت بذارید که آدرس وبلاگ‌هاتونو جدا کنم از بقیه. کامنت‌ها ان‌شاءالله ۲۶ فروردین پاسخ داده خواهند شد.


Happy New Year


عنوان پست بخشی از سورنای نوروز رستاکه. گَل یعنی بیا، گَلدی یعنی آمد، گَلمَ یعنی نیا و گَلمَدی یعنی نیامد. گَلدی باهار، گَلمَدی یار.


می‌دهم خود را نویدِ سالِ بهتر، سال‌هاست

گرچه هر سالَم بَتَر از پار می‌آید فرود

مهدی اخوان ثالث


حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ




کمی بدون تعارف با دُردانه (مصاحبۀ بانوچه با من) [لینک]


۲۵۳ نظر ۲۹ اسفند ۹۸ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۶- خانه‌مانی

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۴:۴۴ ق.ظ

اپیزود اول. بعد از یک ماه خونه‌نشینی لازمه قبل از پایان سال پامو از خونه بذارم بیرون و برم بانک. احتمالاً وقتی دارید این پستو می‌خونید من تو بانکم. نمی‌دونم می‌تونم مقاومت کنم و بعدش نرم شهر کتاب و سررسیدای رنگی‌رنگی و خوشگل ۹۹ رو نبینم و نخرم یا نه. من هر سال همین موقع شهرو زیرورو می‌کردم برای پیدا کردن تقویم دلخواه سال نو. اگه سررسیدا ویروسی شده باشن چی؟ اگه ویروسو با خودم بیارم خونه، اگه تو بانک ویروسی شم برم سررسیدا رو ویروسی کنم، اگه ویروسه بره خونهٔ مردم... آه خدای من، کی تموم میشه این کابوس؟ شب از شدت استرس خواب کرونا می‌دیدم. دلم ریش میشه وقتی گزارشای خبری بیمارستانا و مصاحبه با مریضای کرونایی رو می‌بینم. با خودم می‌گم نکنه فوت کرده باشن و الان خانواده‌شون این گزارشو ببینن. دلم ریش میشه وقتی به کسبه و کسادی بازار فکر می‌کنم. دلم می‌گیره وقتی صحن و حرم خلوت امام رضا و غلغلهٔ بیمارستان امام رضا رو می‌بینم. من یه آدم درونگرایِ همیشه در خانه و عاشق تنهایی‌ام. ولی دیگه دارم دیوونه میشم. نه که کاری برای انجام دادن نداشته باشم. نه. از این حصار خسته شدم. از این منع شدن. از این استرس و دلهرهٔ وای اگه فلانی و بهمانی بگیرن بمیرن. دوستم پیام داده حوصله‌مون سررفت؛ کسی شمارهٔ میرحسین موسوی رو نداره ازش بپرسه از سال ۸۸ تو خونه چی کار می‌کنه؟ جواب دادم «رسد آدمی به جایی... فکر کن من! هیشکی نه ها، من! که تو عمرم تن به ذلت دیدن هیچ سریالی ندادم و دقیقه‌ای از عمرمو پای این چیزا تلف نکردم، از صبح دارم سریال ترکیه‌ای می‌بینم. این سریالو از دوران ارشد و خوابگاه تصمیم داشتم ببینم، چون اسم شخصیت نقش اولش مراد بود. ولی وجدانم اجازه نمی‌داد در امر شکافتن اتم‌ها لحظه‌ای درنگ کنم و بشینم پاش. ولیکن نفس امّاره‌م بالاخره بر لوّامه غلبه کرد و الان قسمت دوازدهشم. تا ۱۰۳ هم تصمیم دارم پیش برم. چون نمی‌تونم هیچ کاری رو نصفه نیمه رها کنم. البته ۱۰۳ رو اول دیدم بعدش از یک شروع کردم. لذا تا ۱۰۲ قراره پیش برم.» اسم سریالو نمی‌گم چون همینم مونده بود تو وبلاگم سریالای ترکیه که ۹۸.۲ درصدش آب خالصه و کارگردان تا تونسته سکانس به سکانسشو به آب بسته رو تبلیغ کنم :| حالا برای اینکه اندکی از عذاب وجدانم کم بشه همین‌جوری که دارم با لپ‌تاپم پست می‌ذارم، یا کامنت جواب می‌دم یا کتاب و مقاله می‌خونم، اونم همزمان با گوشیم پلی کردم که همۀ وقتم پاش هدر ندره و در واقع دارم سریالو می‌شنوم. خدای من، دارم تباه میشم من. چند روز پیش کنترل تلویزیون دستم بود. مثل عوام! دنبال یه چیزی بودم برای دیدن. اگه همین‌جوری ادامه بدم ممکنه رو گوشیم بازی هم نصب کنم :| آه باورتون نمیشه منِ سلبریتی‌گریز که هرگز پیج هیچ هنرمندی رو دنبال نکرده‌ام از پیج سهراب رسیدم به پیج هاشم و بعد نغمه. بعد چون اینا آرزو رو تگ نکرده بودن گوگل کردم پیج اینستای اون دختره آرزو تو سریال از سرنوشت. تباه شدم. گوگل چشاش از حدقه زده بود بیرون!

اپیزود دوم. دکتر مشایخی چند روز پیش یه مقاله منتشر کرده با عنوان تحلیل سیستم دینامیک شروع کرونا در ایران. کانال تفکر سیستمی در عمل هم پستی گذاشته بود با عنوان رویکرد سیستمی در غلبه بر بیماری‌های همه‌گیر. نرخ ابتلا به بیماری‌های همه‌گیر تحت تأثیر چند عامله: ۱. جمعیت مستعد (بالقوه)، ۲. نرخ تماس، ۳. احتمال ابتلا، ۴. جمعیت مبتلا. بنابراین کاهش نرخ ابتلا می‌تونه از طریق کاهش هر یک از این عوامل اتفاق بیفته. توضیح داده بود چجوری. پست و مدل رو فرستادم تو گروه ارشد که استادها و دانشجوهای زبان‌شناسی چند تا دانشگاه اونجان. نوشتم: منم برای مدل‌سازی رواج واژه‌های جدید فرهنگستان از این رویکرد استفاده کرده بودم. توی مدل من جمعیت مستعد، افرادی بودن که هنوز واژهٔ نو رو نپذیرفته بودن و واژهٔ بیگانه به‌کار می‌بردن، اما مستعد پذیرش بودن. جمعیت مبتلا هم افرادی بودن که واژهٔ مصوب فارسی رو پذیرفته بودن و استفاده می‌کردن. روند پذیرش یه شکلی شبیه اس انگلیسیه. البته مدل من جمعیت بهبودیافته نداره. چون برای ساده‌تر شدن معادلات، فرضم بر این بود که کسی که واژهٔ فارسی رو پذیرفته دیگه پذیرفته و بعد از چند سال واژهٔ مصوب فارسی رو کنار نمی‌ذاره که دوباره معادل انگلیسیش رو استفاده کنه. نرخ تماس تو این مدل خیلی مهمه. دلیل اصلی رایج نشدن معادل‌های فارسی در جامعهٔ زبانی اینه که کاربران با این واژه‌ها تماس کافی ندارن. ذوق کردم وقتی استاد مشاورم اومد پی‌وی و گفت مطلبتان را خواندم. خواندنی و اطلاع‌دهنده بود. ممنون.

سال ۹۶ اولین سالی بود که بعد از هفت‌سالگیم مهرماهش من خونه بودم و درس و دانشگاهم تموم شده بود. تقریباً از اون موقع به جز وقتایی که یکی دو روز تفریحی تهران بودم خونه هستم تا امروز و نمی‌دونم تا کی. تو این پست بعد از سفرنوشت‌ها می‌خوام چند تا مطلب زبان‌شناسانه باهاتون به اشتراک بذارم. حواستون باشه با همین چند تا مطلبِ احتمالاً جالب عاشق این رشته نشید. من الان دارم خوشگلیاشو نشونتون می‌دم. 

سفرنوشت ۱۳۹۶. اینجا بار و بندیلو بسته بودیم و داشتیم می‌رفتیم شمال جوج بزنیم با نوشابه. لحظۀ تحویل سال رامسر بودیم. من اینجا تو این عکس دارم برای کنکور دومین ارشدم می‌خونم. رشتۀ فلسفۀ علم. هدفم شریف بود ولی اصفهان قبول شدم. و نرفتم. چرا نرفتم؟ چون اولاً در حال تحصیلِ ارشد بودم. دو تا ارشدو که نمیشه همزمان خوند :| ثانیاً چون ارشدو یه بار روزانه خوندم و این سری حتی با اینکه روزانه قبول شده بودم باید هزینۀ شبانه رو پرداخت می‌کردم. پس چرا شرکت کردم؟ چون دوست دارم خودمو به چالش بکشم ببینم می‌تونم یا نه. همین‌قدر اسکل و دیوانه :)) :| 

عکسی دیگر از این سفر: nebula.blog.ir/post/1023



سفرنوشت ۱۳۹۶. قطار. مشهد. همون مشهدی که تو این پست خاطراتشو نوشته بودم.



سفرنوشت ۱۳۹۶. آبِ گرمِ سرعین. من چون از آب و استخر خوشم نمیاد و چندشم میشه برم تو آبی که هزار نفر توشن، به خریدِ یک فقره مایو اکتفا کردم تو این سفر. داریم آش دوغ می‌خوریم. البته خانواده هم نرفتن استخر. کلاً رفتیم آش خوردیم خرید کردیم برگشتیم :))



سفرنوشت ۱۳۹۶. اینجا سراب، قطب لبنیات استانه. فطیر هم داره. منم که عاشق وعدۀ صبحانه‌ام کلی حال کردم با محصولاتش. یه جا نگه‌داشتیم بستنی خریدیم. بابا همین‌جوری فلّه‌ای هر طعمی دستش اومده بود برداشته بود. یه بستنی بین بستنیا بود با این طعم. هیچ کس مسئولیت خوردنشو به عهده نمی‌گرفت:



زبان‌شناسی. یک.



درآمدی بر زبان‌شناسی معاصرِ ویلیام اُگریدی و مایکل دابروولسکی و مارک آرُنف که علی درزی ترجمه‌ش کرده. حین مطالعۀ این کتاب با شهرستانی در ولز آشنا شدم؛ گفتم بیام اسمشو به شما هم بگم و حیرتم رو باهاتون به اشتراک بذارم. 

شنفرپوشگوین‌گیش‌گوگریخوئیرندروبوشنتیسیلیوگوگوگوخ. در نگاه اول خیلی جدی فکر کردم موقع نامگذاری یکی مشتشو چند بار کوبیده روی صفحه‌کلید و این نام تولید شده. ولی گویا یه کلمهٔ مرکبه و معنی هم داره حتی. به نقل از ویکی‌پدیا از یه همچین عناصری تشکیل شده اسمش: کلیسا، مریم، استخر، فندق‌های سفید، در نزدیکی، در مقابل، گرداب سریع، غار سرخ.

زبان‌شناسی. دو.



در نتیجه با بچه‌ها درست صحبت کنید. چون که اونا درک می‌کنن و می‌فهمن و لابد تو دلشون بهتون می‌خندن. البته مولوی هم معتقده چون که با کودک سر و کارت فُتاد پس زبان کودکی باید گشاد.

تصویر از کتاب درآمدی بر زبان‌شناسی معاصر، صفحهٔ ۴۴۵

زبان‌شناسی. سه.



این اصطلاح اسم‌گریزی منو یاد دو تا خاطره از دورۀ کارشناسیم انداخت. من برای خطاب افراد، چه دختر، چه پسر، چه از من بزرگتر، چه از من کوچیکتر، چه استاد، چه کارمند، چه دستیار استاد، چه هم‌گروه، چه هم‌کلاسی، چه همکار، چه حالا هر کی، قاعدۀ کلی و ثابتی نداشتم. یه مدت طرف رو بررسی می‌کردم ببینم بقیه چی صداش می‌زنن، اون بقیه رو چی صدا می‌زنه و منو چی صدا می‌زنه و بعد تصمیم می‌گرفتم چی و چه جوری صداش کنم.

یه بار سر کلاس ریاضی مهندسی، استاد داشت به سؤال بچه‌ها جواب می‌داد. خیلی طول کشید بحثشون. یکی از هم‌کلاسیام خسته بود، خواست بخوابه. یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها هفت تا نُه تئوری مدار و بعدشم محاسبات و الکمغ و حلّت داشتیم. دیگه نایی برای ریاضی مهندسی سه تا چهارونیم نمی‌موند. تازه بعدشم باز حلّت داشتیم. حتی یه وقتایی شش عصر تا پاسی از شب کلاس جبرانی ریضمو و الکمغ می‌ذاشتن برامون. این هم‌کلاسیم که اتفاقاً از صبح باهم بودیم، سرشو گذاشت روی جزوه‌ش و گفت هر موقع سؤال بچه‌ها تموم شد و استاد درسو شروع کرد بیدارم کن. سؤالای بچه‌ها که تموم شد هر چی فکر کردم چجوری بیدارش کنم ایده‌ای به ذهنم نرسید. مثلاً می‌گفتم آقای فلانی؟ نه مسخره است. فلانی خالی؟ انواع جملاتِ بیدارکننده رو تو ذهنم مرور کردم اما نتونستم به زبون بیارم. خوشبختانه یه ربع بعد خودش بیدار شد و فقط شش تخته عقب مونده بود از بحث اون جلسه.

بعد یه بارم قرار بود جزوه‌هاشو کپی کنم ببرم کف دانشکده پسش بدم. یه جای دیگه یه کار دیگه داشتم و عجله داشتم. داشت با یکی دیگه از هم‌کلاسیا پله‌ها رو می‌رفت بالا. دویدم و رسیدم بهشون. اما خب پشت سرشون بودم و برای متوقف کردنشون باید یکیشونو صدا می‌کردم که برگردن سمتم. هر دو فرد، نحوۀ خطابشون در دست بررسی بود و به اسم کوچیک صدا کردنشون برای منِ دیرجوشِ زودصمیمی‌نشوندۀ محتاط در روابط و شعاع و حدود تعاملات، زود بود. ندای درونی اون لحظه نهیب زد که آیا وقت آن نرسیده است که این مسخره‌بازیا رو بذاری کنار؟ صداش کردم و وایستاد و جزوه‌ها رو دادم بهش. اون ندای درونی گفت دیدی اصن درد نداشت؟

راجع به این اسم‌گریزی یه اعترافی هم بکنم کفتون ببره قطعه قطعه بشه به رادیکال شصت‌وسه قسمت مساوی تقسیم بشه. یادتونه می‌گفتم عنوان پست‌های من اغلب معنایی فراتر آنچه که در ظاهر تصور می‌کنید دارن؟ چهار سال پیش یه پستی نوشته بودم راجع به داستان ویس و رامین، و اینکه اغلب دوستام فکر می‌کنن ویس پسر هست و رامین دختره. تو کامنتا هم خیلیا گفته بودن چنین تصوری داشتن. بعدش ربط داده بودم به دانشجوی استادم که دختر بود و اسمش رامین بود و ملت نمی‌تونستن رامین صداش کنن. عنوان پستم هم گذاشته بودم چجوری رامین صداش کنم آخه. تا اینجا همه چی عادی بود و شما پستو خوندید و رد شدید. ولی باید اعتراف کنم منظور من یه رامین دیگه بود. در واقع من به جای اینکه بیام با صراحت بنویسم ذهنم درگیر نحوۀ خطابِ فلانیه، و ذهن مخاطب رو درگیر فلانی کنم، غیرمستقیم با داستان‌های کهن و خاطرۀ دانشجوی استادم اون درگیری رو به‌نحوی ماهرانه تو دفتر خاطرات وبلاگیم ثبت کردم، بدون اینکه خواننده متوجه اصل قضیه بشه. خلاصه که خبر ندارین چقدر با عنوان‌ها و ایهام‌ها گولتون زدم تو این چند سال :دی. عذاب وجدان هم ندارم. اصلاً هم پشیمون نیستم :))

تصویر از کتاب درآمدی بر زبان‌شناسی معاصر، صفحهٔ ۵۶۷

زبان‌شناسی. چهار.



بنده نه‌تنها با یورک عزیز موافقم و همدلی و همدردی می‌کنم باهاش، بلکه حتی معتقدم مردی که ندونه نیم‌فاصله چیه مرد زندگی نیست.

زبان‌شناسی. پنج.



نوشته می‌توانید امتحان کنید. ینی فقط همینمون مونده بود بریم سر کوچه غارغار کنیم ببینیم کلاغا با شنیدن غارغار ما از این شاخه به اون شاخه می‌پرن یا نه.

زبان‌شناسی. شش.



ینی اگه اون موقع به جای مجسمهٔ شیری که از دهنش آب میومده بیرون ببر و پلنگ می‌ذاشتن الان ببر آب گرم و پلنگ آب سرد داشتیم، ببرو می‌بستیم، یا پلنگو باز می‌کردیم. یا حتی مثلاً ببرآلات و پلنگ‌آلات اخوان و راسان و قهرمان.

تصویر از کتاب درآمدی بر معنی‌شناسی جان لاینز، صفحهٔ ۹۰

زبان‌شناسی. هفت.



حالا درسته اون پایین نوشته طنز، ولی به‌نظرم شوخیشم قشنگ نیست.

صفحهٔ ۱۰۴، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

زبان‌شناسی. هشت.



صفحهٔ ۱۹۵، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

قصۀ جینی، یکی از عجیب‌ترین قصه‌هایی بود که وقتی وارد رشتۀ زبان‌شناسی شدم شنیدم.

ویکی‌پدیا، برای کسب اطلاعات بیشتر: [کلیک]

زبان‌شناسی. نه.



صفحهٔ ۲۰۰، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

زبان‌شناسی. ده.

دو ماه پیش، هر موقع نشستیم پای اخبار یا اومدیم سراغ فضای مجازی، تو دورهمیای خانوادگی و دوستانه، همه، همه جا راجع به هواپیما و موشک و جنگ و چنین چیزهایی صحبت می‌کردن. یه ماه پیش بود که حس کردم ذهنم خسته شده و دیگه کشش نداره. تصمیم گرفتم کتاب بخونم و یه کم از این فضای آشفته دور بشم. کاملاً اتفاقی و بی‌هیچ برنامه‌ای کتابِ «دانش زبان» چامسکی رو انتخاب کردم و علی‌رغم اینکه مطالبش سنگین بود و متوجه نمی‌شدم چی داره میگه، اما به خوندنش ادامه دادم و تا حدودی در دور شدن از فضای موشکی موفق بودم. قشنگ رفته بودم تو بحر نظریۀ ایکس-تیره و مرجع‌گزینی و چنین بحث‌هایی. تا اینکه رسیدم به فصل پایانی کتاب و شش هفت صفحه‌ای که راجع به سقوط هواپیماهای غیرنظامی بود. انقدر این مطالب برام غیرمنتظره بودن که چند لحظه فکر کردم توهّم زدم و از شدت خستگی و خواب‌آلودگی دارم هذیان می‌خونم. گفتم بیام این حیرتم رو با شما هم به اشتراک بذارم.



زبان‌شناسی. یازده.

چند روز پیش، مهسا ازم بن مضارع «بودن» رو پرسید. گفتم باش. بعد با خودم گفتم باش رو که بچه مدرسه‌ای هم بلده. بذار کتابم هم چک کنم مطمئن شم. کتاب دستورزبانی که مال زمان دانشجویی بابامه و دوران راهنمایی چندین بار خونده بودمش و سطربه‌سطرشو حفظ بودمو نگاه کردم دیدم شگفتا!!! نوشته بن مضارعش «بو» هست. خیلی عجیب بود. این همه من این کتابو خونده بودم و تا حالا به این دقت نکرده بودم. برای اینکه مطمئن شم از چند تا از هم‌کلاسیام هم پرسیدم و بعد رفتم سراغ واژه‌نامۀ انتهای کتاب نامۀ پهلوانی. یه کتاب به خط پهلوی ساسانی هست که آخرش واژه‌نامه داره. بَوی رو پیدا کردم و دیدم بله! درسته. حالا شاید برای شما جالب نباشه، ولی برای من خیلی هیجان‌انگیز بود این کشف.



زبان‌شناسی. دوازده.



زبان‌شناسی. سیزده.



در راستای تبدیلِ آ به او، اینجا کسی خاطرۀ کولر گازی رو یادشه؟ می‌خوام ببینم چند تا از قدیمیا هنوز هستن و می‌خونن وبلاگمو :))

زبان‌شناسی. چهارده.

من، وقتی دارم آواشناسی می‌خونم :دی



زبان‌شناسی. پانزده.

اینو فقط هم‌دانشگاهیا می‌فهمن :)) (توضیح: ما به ساختمان ابن سینا می‌گفتیم الف. بعدشم شمارۀ کلاسو می‌گفتیم. مثلاً الف‌هفت، الف‌بیست. سرویس بهداشتی چون همکف بود بهش می‌گفتیم الف‌صفر :دی)



زبان‌شناسی. شانزده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. هفده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. هجده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلماتی می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. نوزده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره زبان می‌خونه و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. بیست.

مردادماهِ ۹۳، ماه رمضون، سالِ کارآموزی، خسته و گشنه از مخابرات برگشته بودم و چشمم به ساعت بود و منتظر اذان. داشتم وبگردی می‌کردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ، از این لینک، به اون لینک. اتفاقی روی لینک یکی از کامنتای یه وبلاگی کلیک کردم و رسیدم به وبلاگ راکی. شروع کردم به خوندن. داشتم با دقت تک‌تک پستا رو با کامنتاشون می‌خوندم. آخه طرف هم‌دانشگاهی و هم‌رشته‌ای از آب درومده بود. خوندم و خوندم و رسیدم به پستی با عنوان شب‌مرّگی. «دانشمندان! می‌گویند که آدما خواب رنگی نمی‌بینند بلکه تصورات بعد از بیدار شدن آن‌هاست که باعث می‌شود فکر کنند خوابشان رنگی است. با کمال احترامی که نسبت به این قشر زحمتکش جامعه دارم اما باید بگویم که به نظر من دانشمندان دارند چرت می‌گویند. مورد داشتیم که من توی خواب قبل اینکه بیدار بشم همه‌ی این رنگ‌ها رو با گوشت و پوست خودم حس کرده بودم. مثلا همین دیشب! آقای دانشمند اگه راست میگی چرا توی خواب دیشبم گوجه‌های توی یخچال قرمز بودند؟ یا حتی فلفل‌ها هم سبز بودند؟» کامنت گذاشتم: «منم خوابای رنگی می‌بینم! یادمه یه بار خواب بستنی می‌دیدم، بستنی نارنجی و بنفش! تو خواب داشتم فکر می‌کردم کدوم رنگو انتخاب کنم. بنابراین دانشمندان چرت میگن.» ایمیل و آدرس وبلاگمو ننوشتم. فقط اسممو نوشتم. نسرین. چند روز بعد هم راکی اتفاقی از کامنتای وبلاگی که هردومون می‌خوندیمش رسید به تورنادو و برای آخرین پست ماه رمضونم کامنت گذاشت. نمی‌دونست تورنادو همون نسرینیه که چند روز پیش برای پست شب‌مرّگیش کامنت گذاشته بود. در جواب کامنتش نوشتم من همونی‌ام که خواب‌های رنگی می‌بینم. من به چهره می‌شناختمش، اون اما نه. اوایل هر موقع اتفاقی تو دانشگاه از دور می‌دیدمش راهمو کج می‌کردم نخوریم به پست هم. ارتباط وبلاگی خوبی داشتیم. از تابستون ۹۳. وبلاگش تو فولدر وبلاگ‌هایی بود که حسابشون جداست. همۀ آرشیوشو با کامنتا خونده بودم. سال آخری که شریف بودم، اون سالی که برای تولد وبلاگم کیک گرفته بودم، یه تیکه از کیکو بریدم و بردم اتاقش. دیگه بعد از اون ندیدمش. وبلاگشم کم‌کم مثل خیلیای دیگه تعطیل کرد و دیگه ازش خبری نداشتم. چند روز پیش یادش افتادم. البته که آدم همیشه یاد دوستاشه، ولی این بار با دلتنگی یادش افتادم. خرجش یه پیامک ده‌تومنی بود که حالشو بپرسم، یه پیام تلگرامی، واتساپی، ایمیلی. دست و دلم به نوشتنِ همین مختصر احوالپرسی هم نرفت. می‌دونستم که کامنتاشم چک نمی‌کنه. جواب آخرین کامنتمو چند ماه بعد داده بود. آدم وقتی یه مدت از کسی بی‌خبر باشه، نمی‌دونه اگه احوالشو بپرسه واکنشش چیه. خوشحال میشه؟ نمیشه؟ نور به قبر مخترع عکس پروفایل و بیو بباره و اگه زنده است خدا حفظش کنه با این اختراع زیباش. دیدم تو قسمت «درباره» واتساپش جمله‌ای نوشته که غلط املایی داره. گفتم بهانۀ خوبیه ها. پیام بده بگو عاشوراعییان غلطه و درستش عاشوراییانه. نگفتم. تو مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده‌اند و لا غیر. صحرای بلا به وسعت همۀ تاریخ است. بی‌حوصله یکی از منابع کنکور دکترا رو که تا نصفه خونده بودم باز کردم و گفتم سرم که گرم بشه دلتنگی از یادم میره. چند خط بیشتر نخونده بودم که رسیدم به این صفحه:


۵۶ نظر ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۰۴:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۴- نقطۀ عطف

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۵۳ ق.ظ

به‌دعوتِ بانوچه، برای بازی وبلاگی آقاگل:

کاکِروی عزیزم こんにちは.

お元気ですか?

コロナで何をしていますか?

 と申します دردانه

日本人ではありません و 日本語が よく 話せません

می‌خواستم بهت بگم که 愛してる و 大事にしたい

چون 君は本当にいいヤツだな

またね و さようなら

نفهمیدین چی گفتم؟ خب برای شما ننوشتم که بفهمید. نامه برای کاکروئه. شمام برای ترجمۀ جملات ژاپنی اگر خواستید از گوگل ترنسلیت استفاده کنید گزینۀ ژاپنی به انگلیسی رو انتخاب کنید. اگر ژاپنی به فارسی بزنید به سرنوشت پست ۱۲۵۳ دچار می‌شید. یادتونه که؟ کلیک کنید یادتون بیافته. این دومین نامهٔ من به یک شخصیت خیالی بود. اولین نامه رو وقتی ده سالم بود برای عمو پورنگ نوشتم. براش یه نقاشی هم کشیدم و همچنان منتظرم نامه‌مو از صندوق پستی برنامه دربیاره و بخونه. کد پستیشون اگر اشتباه نکنم نوزده سیصدونودوپنج خط تیره چهل‌وسه چهل‌وسه بود. اکنون ضمن دعوت از همه‌تون که شما هم نامه بنویسید برای شخصیت داستانی یا کارتونی مورد علاقه‌تون، دو قسمت موردعلاقه‌م از فوتبالیست‌ها رو معرفی می‌کنم:

فوتبالیست‌ها ۲۰۱۸، قسمت ۵۲ [کلیک] تو این قسمت عاشق کاکرو شدم. تا پیش از این ازش بدم میومد :دی

فوتبالیست‌ها در راه جام جهانی، قسمت آخر [کلیک]

عکس‌نوشت ۹۴. سیزده‌بدر. با پریسا اینا رفتیم شاهگلی. شوهر پریسا هم اون سال به جمع ما اضافه شده بود. عمارت شاهگلی در دستان من.



بعدش نمی‌دونم چی شد که سر از کوه درآوردیم. انقدر یهویی و بدون برنامه‌ریزی بود که با یه همچین کفشایی کوه رو درمی‌نوردیدم.



عکس‌نوشت ۹۴. آخرین روزهایِ خوابگاه کارشناسی. روزهای خوبی که با مژده سپری می‌شد. ماه رمضونی که خونه نبودم. سحرهایی که بلند می‌شدم و آهسته، طوری که بقیه رو بدخواب نکنم سحری درست می‌کردم. سحری می‌خوردم. دانشگاه می‌رفتم. ظهرهای گرم تهران. عصرهایی که جون نداشتم بلند شم دو قدم راه برم، ولی می‌رفتم خرید. نون تازه، سبزی، میوه، هندونه، طالبی. کیک درست می‌کردم. سالاد، سوپ، دسر. میز افطار می‌چیدم و دلم تنگ می‌شد برای در و دیوار. برای آدما؟ نه برای همه‌شون. نه برای خیلیاشون.



عکس‌نوشت ۹۴. ارشد زبان‌شناسی قبول شدم. و حالا فرهنگستان، من در حال ارائه.



عکس‌نوشت ۹۴. کارگاه یک‌روزۀ زبان‌شناسی رایانشی شریف. اینجا هم همه رو سانسور کردم جز خودم و دکتر ش.



عکس‌نوشت ۹۴. ترم اول ارشد. با هم‌اتاقی جدیدم رفتیم کلاس رقص ثبت‌نام کردیم و برگشتنی یه گلدون کاکتوس خریدیم.



عکس‌نوشت ۹۴. بهمن‌ماه. دانشکدۀ برق. عرشه. برای وبلاگم تولد گرفتم. براش کیک خریدم. باورتون میشه؟ من برای تولد وبلاگم کیک خریدم و از آقای شیرینی‌فروش خواستم روش جغد بکشه و بنویسه تولدت مبارک شباهنگ. لبخندِ توی این عکس جزو معدود لبخندهای راست‌راستکیمه. لبخندی که پشتش غمی نیست، یا اگه هست انقدرام بزرگ نیست. 



سفرنوشت ۹۴. دومین سفر کربلا. فرودگاه نجف:



عنوان: سال ۹۴ سال عجیبی بود. نقطۀ عطف زندگیم بود. نقطۀ عطف توی همۀ ابعاد زندگیم. همۀ ابعاد. نقطۀ عطف به معنای واقعی کلمه. دقیقاً همون نقطۀ عطفی که تو ریاضیات و توابع تعریفشو خونده بودیم. جایی که منحنی تغییر، تغییر می‌کنه. من روند زندگیمو به دو بخش تقسیم می‌کنم. من، قبل از ۹۴، و من، بعد از ۹۴.

+ نقطۀ عطف زندگی شما کجاست؟

۴۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1393- Restore point

يكشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۰۶ ق.ظ

+ در بازی وبلاگی آقاگل شرکت کنید و نامه بنویسید برای...

سفرنوشت ۱۳۹۳. زمستونِ ۹۳ با اردوی گروه رسانا (یه گروه علمی فرهنگی توی دانشکدۀ برق) رفتیم کویر ورزنه. نزدیک اصفهان. از نیروگاه سیکل ترکیبی زواره هم بازدید کردیم. تو این سه چهار روز کلی پست سفرنامه‌طور نوشتم برای وبلاگم که چون در لحظه می‌نوشتم به جزئیات جالبی اشاره می‌کردم. پست‌ها و عکس‌ها زیر آوار بلاگفاست و نمی‌تونم لینک پست‌های اون موقع رو بدم. ولی یادداشت‌هامو دارم هنوز. می‌تونید کلیک کنید روی این و به‌ترتیب از راست به چپ بخونید (۳۶ تا یادداشته و ۵ مگابایت حجمشه). 



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یه دورهمی دیگه با بچه‌های مدرسه، بازم توی شاهگلی. هنگامه داشت از ایران می‌رفت. دارم براش یادگاری می‌نویسم. گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی...



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یکی از اتفاقات هیجان‌انگیز ۹۳ توفان خردادماه تهران بود. اغلب بلاگرهایی که تهران بودن راجع به اون روز پست نوشتن. افسوس که بلاگفا همه رو بلعید. لحظه‌ای که توفان شد من و مطهره دقیقاً تو این موقعیت بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه. یهو آسمون قرمز شد و سطل آشغال‌ها شروع کردن به حرکت. درخت‌ها شکستن و افتادن. برگشتیم سمت دانشکده. شیشه‌های رسانا شکست. همه‌مون هنگ کرده بودیم. من با یه دستم کیف و چادرمو محکم گرفته بودم و با اون یکی دستم عکس می‌گرفتم. وقتی رسیدیم خوابگاه همه چی وسط حیاط بود. عکسا رو نشون هم‌اتاقیام دادم و بعد کابلو وصل کردم به گوشیم که عکسا رو بریزم تو لپ‌تاپم. کاتشون کردم از گوشی و پیست کردم رو لپ‌تاپ. اما هیچی پیست نشد. برگشتم تو فولدر گوشیم و دیدم فقط همین یه عکس مونده. هیچ وقت نفهمیدم اون همه عکس چی شد و کجا رفت. 



فردای اون روز رفتم دانشگاه و دوباره عکس گرفتم. از درختایی که شکسته بودن و افتاده بودن روی زمین. از سطل آشغالایی که هر کدوم یه گوشه افتاده بودن.


 

عکس‌نوشت ۱۳۹۳. تابستون ۹۳، ماه رمضون، کارآموزی می‌رفتم ادارۀ مخابرات تبریز. یه درس اجباریِ صفرواحدی بود. نکتۀ جالب توجه این کارآموزی نوع پوششمه. من اونجا تنها کارآموزی بودم که شال و شلوار سفید و مانتوی صورتی می‌پوشیدم. بقیه همه این شکلی بودن. همون‌طور که قبلاً هم عرض کردم همه هر جوری باشن من برعکسشونم. اون دختره هم که سمت راست تصویره سهیلاست. اومده دیدنم.



اینجا تو این عکس، روز آخر کارآموزیمه و با سهیلا رفتم کلی امضا و مُهر و اینا گرفتم و خوشحال و خندان جلوی اداره ازش خواستم ازم عکس بگیره. هوا به‌شدت طوفانی بود. چند ثانیه بعد از این صحنه باد پرونده‌مو برد :| بعد من و سهیلا راه افتاده بودیم دنبال کاغذایی که تو هوا می‌رقصیدن :|



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. سهیلا دانشگاه تبریز بود و ترم تابستونی برداشته بود. بعضی وقتا، تو وقتای آزادم بعد از کارآموزیم یه سر می‌رفتم دیدنش. یه بار با شال رفته بودم راهم ندادن داخل دانشگاه. مجبور شدم سریای بعدی مقنعه بپوشم. چادر هم داشتم البته. ولی خب نگهبان وقتی گیر بده نمیشه کاریش کرد. اینجا تو این عکس داریم کامنتای خاطرات تورنادو رو جواب می‌دیم.



درگذشتگان ۱۳۹۳. عید ۹۳ عمو تصادف کرد. بابا برای یه سفر کاری رفته بود مشهد. تازه رسیده بود اونجا که زنگ زدیم برگرده. گفتیم عمو بیمارستانه و حالش خوب نیست، ولی منظورمون این بود که فوت کرده و خودتو برسون برای مراسم تشییع و خاکسپاری. به خاطر مشابهت اسمی من و عمو، برخی از اقوام موقع خبر دادن به هم پشت تلفن فکر کرده بودن من تصادف کردم و دعوت حق رو لبیک گفتم!. بسیار گریه‌ها کرده بودن برام. روزای اولی که خوابگاه بودم خیلی سخت می‌گذشت. بساط گریه‌هام به هر بهانه‌ای به راه بود. یادمه اون موقع چند بار عمو زنگ زد دلداریم بده که غصه نخورم، که زود تموم میشه و مهندس میشم و برمی‌گردم پیششون. نموند و ندید مهندس شدنمو. زمستون همون سال خاله‌م هم فوت کرد. تو بیمارستان. کنکور ارشد داشتم. نتونستم برم تبریز. بچه که بودیم دستمونو می‌گرفت می‌برد برامون مداد و ماژیک و مدادشمعی می‌گرفت. یادگاریاشو نگه‌داشتم هنوز.

مرتضی پاشایی هم ۹۳ فوت کرد. اون سال هر جا می‌رفتی، توی ماشین، تاکسی، بوتیک، برنامۀ ماه عسل، رادیو، تلویزیون، توی گوشیا و لپ‌تاپامون آهنگ‌های مرتضی پاشایی بود. اون موقع هنوز نیومده بودم بیان. آهنگِ محبوبم «یکی هست» بود. کدشو گذاشته بودم روی قالب بلاگفا که آنلاین پخش بشه. عنوان یکی دو تا از پست‌هام هم یه بخشایی از همین آهنگ بود. نمی‌دونم چی شد و چطور شد که سوءتفاهم شد. نقد شدم، قضاوت شدم، یکی یه پست نوشت خطاب به من. در نصیحتِ من. رمزدار. رمزشو فقط به من داد که بخونم. غصه‌م گرفت. دفاعیه نوشتم. من هم رمزدار. نخواستم رمز بیافته دست بعضیا. سهواً افتاد. بد شد. آهنگه از چشمم افتاد. قلبم شکست. دیگه گوش نکردم. تا همین چند روز پیش که یه شمارۀ ناشناس زنگ زد. گفت خانم، من جلوی خوابگاهم. سفارشتونو آوردم. به دوستتون می‌گید بیاد تحویل بگیره؟ تحویل به شهرستان نداشتن و موقع سفارش گفته بودم که تهران نیستم و آدرس خوابگاه دوستمو داده بودم. گفتم یه چند دیقه صبر کنید بهش خبر بدم. زنگ زدم نگار و ازش خواستم بسته رو تحویل بگیره و هر موقع اومد تبریز بیاره برام. خوابگاه نبود. با هم‌اتاقیش هماهنگ کردم. زنگ زدم به اون شمارۀ ناشناس که بگم هم‌اتاقی دوستم داره میاد بگیره. خطش از این آهنگای پیشواز داشت. تا اون گوشیشو از جیبش دربیاره و کلید سبزه رو بکشه سمت چپ من رفتم سال ۹۳ و به هم ریختم و برگشتم. آهنگ پیشوازش یکی هستِ پاشایی بود. قلبم... قلبم دوباره مچاله شد.

عنوان: وقتایی که کامپیوتر یا لپ‌تاپمون دچار مشکل میشه، از عملکردش راضی نیستیم، هنگ می‌کنه و درست کار نمی‌کنه، اگه از سیستم، بک‌آپ داشته باشیم، می‌تونیم برش‌گردونیم به وضعیت یه هفته پیش، یه ماه پیش، یه سال پیش، یا هر موقع دیگه‌ای که به‌طور خودکار یا قبلاً توسط خودمون به‌عنوان Restore point مشخص شده. وضعیت رو برمی‌گردونیم به موقعی که تا اونجا و تا اون موقع اوضاع خوب بود. برمی‌گردیم عقب، می‌کوبیم و از نو می‌سازیم. اگه یه روز به من این فرصتو بدن که برگردم به گذشته، برمی‌گردم به ابتدای سال ۹۳. سالی که پراشتباه‌ترین مقطع زندگیم بود؛ در همۀ زمینه‌ها. تحصیلی، مالی، کاری، عاطفی، توی روابط دوستانه، تو محیط خوابگاه، توی انتخاب هم‌اتاقی، توی دانشگاه، توی انتخاب واحد، استاد، رشته و حتی اینجا تو فضای مجازی و وبلاگی. اشتباهاتی که نمی‌تونم جبرانشون کنم. نیمهٔ خالی لیوان همین اشتباهات و تتمّه‌هاشه و نیمهٔ پر، تجربه‌هاییه که کسب کردم. تجربه‌هایی که البته تاوان سنگینی بابتشون دادم و میدم.

+ ریستور پوینت شما کِیه؟

۴۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۸۶. پونزده سالمه اینجا. رفته بودیم اردو. من شال سفید پوشیدم. آخه تو مدرسه هم مقنعه تو اردو هم مقنعه؟ اینا دوستامن. چند سالی میشه که همو ندیدیم و از هم بی‌خبریم. مریم عکس لطفعلی‌خان زندو گرفته دستش. بعد از سقوط ساسانیان، بعد از قرن‌ها حکومت خلفای راشدین و اموی و عباسی، بعد از حکومت کوتاه سامانیان، ایران دوباره افتاد دست اجنبی. دست مغول‌ها و ترک‌ها. من حاکمان زندیه رو دوست داشتم چون ایرانی بودن. اون سمتِ دوربین مریم و سهیلا نشستن. این سمتم ماییم. من و بهناز و فاطمه و مهساها. نازنین نیست تو عکس. نیومده شاید. دو تا دویستی دست مهساست. چیپس بزرگ دویست تومن بود. یه بسته فلفلیشو گرفتیم. همه‌شون وبلاگ داشتن. همینا بودن که برام وبلاگ ساختن و دستمو گذاشتن تو حنای وبلاگ‌نویسی. پرسیدن می‌خوای اسم و آدرس وبلاگت چی باشه و بی‌معطلی گفتم گلدان؛ مثل سعدی که گلستان داشت. آدرسشم لطفعلی‌خان زند. همینا بودن که پست گذاشتن و کامنت جواب دادن و قالب و هدر عوض کردن یادم دادن. همینا بودن که اولین کامنت‌ها رو تو وبلاگم گذاشتن. دستمو گرفتن و آوردنم اینجا؛ بلاگستان. من اینجا اومدنم رو مدیون اونام، اما اینجا موندنم رو مدیون شما. آره، شما. شمایی که هر جا هر چی که دیدین و یادم افتادین عکسشو برام فرستادین. عکسا رو به اسم خودتون ذخیره کردم و همۀ هزارونودوپنج تا رو گذاشتم کنار هم و این هدرو ساختم. هدری که وقتی نگاش می‌کنم لبخند می‌شینه روی لبام. هزارونودوپنج تا عکس. خیلیه ها!

اگر می‌خواید عکس‌ها رو با کیفیت بیشتری ببینید روی این چهار تا لینک کلیک کنید. چندصدتا عکسو تو یه عکس بزرگ فشرده کردم و حجم هر کدوم ده مگابایته. ۱۷۳ عکس از سال ۹۴ تا بهمن ۹۵، ۲۶۱ عکس از بهمن ۹۵ تا بهمن ۹۶، ۲۸۹ عکس از بهمن ۹۶ تا بهمن ۹۷ و ۳۷۲ عکس هم از بهمن ۹۷ تا امروز.



اولین پستمو بیست‌وپنج بهمن هشتادوشش، دوازده و بیست‌وهشت دقیقۀ ظهر تو مدرسه منتشر کردم. خودم ننوشتم. بلد نبودم. من گفتم، مهسا تایپ کرد. مثل همۀ انشاها و نوشته‌هاش با هوالحق شروع کرد. گفت خب بعدش چی بنویسم؟ گفتم بنویس سلام. توی پرانتزم بنویس درود. بعدش اون دو بیتی که لطفعلی‌خان گفته رو بنویس. بعد چی؟ بعد بنویس این اولین فعالیت جدی اینترنتی منه. توی پرانتز بنویس به زور دوستای خوبم. بعد بنویس چون من همیشه درس دارم.

خبر کوتاه است و مسرت‌بخش. عمر وبلاگ‌نویسی من به دوازده‌سالگی رسید.

مبارک همه‌مون باشه :|

۸۱ نظر ۲۵ بهمن ۹۸ ، ۰۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۴- یک مشت دانستنی یا زکات علم نشر آن است

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۱۱ ق.ظ

صفر. بعد از خواندن پست، شما نیز دانسته‌هایتان را با ما به اشتراک بگذارید. ندانسته‌هایتان را هم مطرح کنید شاید جوابشو پیدا کردیم.

یک. موقع ثبت وبلاگ، بعضی از سرویس‌ها از ما نام و نام خانوادگی می‌خوان و وقتی هم که خالی می‌ذاریم یا اسپیس می‌زنیم نمی‌پذیره و میگه حتماً باید پر کنید اون قسمت رو. من الان یه نگاه به فهرست دنبال‌کننده‌ها کردم دیدم اغلبتون یه نقطه، دو نقطه، سه نقطه، علامت لبخند :) و ستاره گذاشتید برای نام خانوادگی. بعضی‌هاتون هم اسمتونو دو قسمت کردید و نصفشو برای نام نوشتید، نصفشو برای نام خانوادگی. چارۀ کار اینه که از کاراکتر تهی استفاده کنید. کاراکتر تهی با اسپیس فرق داره و واقعاً یه کاراکتره؛ ولی خالیه. اگر پای سیستم هستید، alt و 2800 رو بگیرید و اگر بلد نیستید یا با گوشی هستید و نمی‌تونید، کاراکترِ توی این پرانتز رو کپی کنید و پیست کنید به جای نام خانوادگی‌تون. یه اسپیس هم بزنید بعدش. چون نام‌خانوادگی حداقل باید دوحرفی باشه و این یه دونه هست: (⠀)

دو. ممکنه براتون پیش اومده باشه که بخواید به یه کامنت توی یه پست ارجاع بدید. اغلبِ ما لینک دادن به پست رو بلدیم، ولی لینک دادن به کامنت رو نه. وبلاگ‌های بیان این امکان رو دارن. کافیه شما روی تاریخ کامنت مورد نظرتون کلیک کنید. مثلاً اینجا من روی ۹ شهریور ۹۸ کلیک کردم و لینک این کامنت ایجاد شد.

سه. اگر بیانی هستید و موقع نوشتن پست، با ویرایشگر پیچیده حال نمی‌کنید، از قسمت تنظیمات مرکز مدیریت، بذاریدش روی حالت پیش‌فرض ساده. (راهنمایی: عکس)

چهار. بخش نظرات اغلب شماها به شکلِ «ویرایشگر html برای متن نظر» هست. سختیِ این روش اینه که کامنت‌گذار وقتی می‌خواد یه چیزی رو کپی پیست کنه، یه صفحۀ دیگه براش باز میشه و گزینۀ «چسباندن!» میاد براش. من چون خودم خوشم نمیومد از این صفحۀ چسباندن، تنظیمات نظر وبلاگ خودمو روی گزینۀ «ویرایشگر ساده با امکان ارسال html» گذاشتم. ولی الان که داشتم مقایسه می‌کردم، دیدم توی حالت اول یه کشوی کوچیک هست که کلی امکانات اونجا هست. با این امکانات، میشه توی متن کامنت لینک داد، زیرنویس و بالانویس گذاشت، چپ و راستش کرد و خط افقی کشید و بولد کرد و کلی امکانات دیگه. و دلم نیومد این امکانات رو ازتون دریغ کنم. حالا نمی‌دونم شما به‌عنوان کامنت‌گذار، کدوم رو ترجیح می‌دید. صفحۀ چسباندن باشه و این کشوی امکانات هم باشه، یا صفحۀ چسباندن نباشه و این امکانات هم نباشه. کدوم؟ (به این صورت: عکس، یه عکس دیگه)

پنج. می‌دونید که وقتی به کامنتِ یه بیانی پاسخ می‌دید یه نوتیفیکیشن (اعلان) برای طرف میاد. ولی شاید ندونید اگه پاسختونو ویرایش کنید، دوباره بهش اطلاع داده نمیشه. پس اگر می‌خواید دوباره اطلاع داده بشه، باید پاسخ قبلی رو با گزینۀ حذف پاسخ، حذف کنید بعد دوباره از اول جواب بدید به کامنتش. اینجوری دوباره براش اعلانِ پاسخ میاد. (راهنمایی: عکس)

شش. وقتی یه کامنتِ عمومی رو تأیید نمی‌کنید و نمایش نمی‌دید، ولی جواب می‌دید، اون جواب به دست کامنت‌گذار نمی‌رسه و نمی‌بینه جواب شما رو و نمی‌فهمه جواب دادید. انگار که پولاتونو ریخته باشید تو یه جیب سوراخ.

هفت. اگر بیانی هستید و برای یه وبلاگ بیان کامنتی گذاشتید و پشیمون شدید و خواستید حذفش کنید تا طرف نبینه، حداکثر نیم ساعت فرصت دارید حذفش کنید. البته به شرطی که تو این نیم ساعت طرف کامنت رو ندیده باشه. اگه دیده باشه امکان حذف ندارید و فقط می‌تونید ویرایش کنید کامنتتون رو. برای ویرایش هم همین نیم ساعت فرصت رو دارید و بعداً امکان ویرایش هم ندارید.

هشت. با علامت سطل آشغال، کامنتی که گذاشتید فقط از پنل خودتون حذف میشه و کماکان به دست طرف می‌رسه. اگر می‌خواید نرسه دستش، علامت مداد رو بزنید، و بعد گزینۀ حذف نظر رو. نیم ساعت بیشتر هم فرصت ندارید برای حذف. تازه به شرطی که تو این نیم ساعت کامنتتونو نخونده باشه. اگه بخونه، امکان حذف رو از دست می‌دید. (راهنمایی: عکس، یه عکس دیگه)

نه. یه علامت دست هست کنار مداد، که باهاش کامنت‌گذارو بلاک می‌کنن. من تا حالا استفاده نکردم ازش، نمی‌دونم چجوریه و قابل برگشت هست یا نه. اگر کسی استفاده کرده تجربیاتشو به اشتراک بذاره. (عکس)

ده. اگر کامنتی برای وبلاگی گذاشته باشید، و از پنلتون، از بخش نظرات ارسالی، کامنتتونو برای خودتون حذف کرده باشید، پاسخ طرف رو دریافت نخواهید کرد.

یازده. یه چیزی هم یادتون می‌دم؛ فقط ازش سوءاستفاده نکنید. دیدین یه وقتایی بعضی از بلاگرا صفحۀ وبلاگشونو سفید می‌کنن یا کامنتاشونو کلاً از بیخ و بن می‌بندن؟ ممکنه یه پیام یا حرف مهمی داشته باشید که بخواید بهشون بگید و در این شرایط نتونید. اولاً توصیه‌م اینه که وقتی یکی میره یه مدت خلوت می‌کنه راحتش بذارید و سعی نکنید خلوتشو به هم بزنید. ولی حالا اگه حرف مهمی دارید، یا فکر می‌کنید با پیامتون خوشحال میشه، یه راه مشروط داره. شرط اولش اینه که وبلاگ بیان داشته باشید و اون بلاگر بیانی باشه و قبلاً برای شما کامنت گذاشته باشه. با دادنِ پاسخ به کامنت اون بلاگر یه نوتیفیکیشن براش میاد و پیام شما رو که در واقع پاسخ پیام سابق خودشه می‌بینه. اگر قبلاً به همۀ کامنتاش جواب دادید و کامنت بی‌پاسخ ندارید، یکی از کامنتاشو حذف پاسخ کنید، بعد دوباره پاسخ بدید. این‌جوری دوباره براش نوتیفیکیشن میاد. شرط دومش هم اینه که طرف کامنت‌هایی که این ور و اون ور گذاشته رو از پنلش پاک نکرده باشه. اگر این کارو کرده باشه، پاسخ شما نمی‌رسه دستش.

دوازده. اگر شما هم وبلاگ‌ها رو با فیدخوان‌هایی مثل اینوریدر و فیدلی می‌خونید و بلاگ‌اسکایی‌ها براتون به‌روز نمیشن، از این سایت می‌تونید براشون فید مصنوعی درست کنید و دنبالشون کنید. (راهنماییِ بیشتر: یک، دو، سه، چهار)

سیزده. تا اینجا همه‌ش دانستنی‌های وبلاگی و اغلب برای بیانی‌ها بود. چند تا نکتۀ غیروبلاگی هم بگم به درد بی‌وبلاگ‌ها بخوره.

چهارده. ایرانسل یه طرحی داره به اسم کنترل مصرف آزاد، که نمی‌دونم چرا پیش‌فرضش اینه که غیرفعاله و ملت خودشون باید برن فعالش کنن. و چون خیلیا نمی‌دونن چیه و کجاست، فعالش نمی‌کنن. وقتایی که شما بستۀ اینترنتی ندارین، ممکنه دادۀ همراهتون اشتباهی باز باشه و چون بسته ندارید، هزینۀ این کارتون یا میاد روی قبض، یا از شارژتون کم می‌کنه. در حالی که اگه گزینۀ کنترل مصرف آزاد فعال باشه، دیگه نه میاد روی قبض، و نه از شارژتون کم میشه. دادۀ همراهتونم می‌تونید باز بذارید و نگران این نباشید که بستۀ اینترنتی ندارید. از کجا باید طرح کنترل رو فعال کنید؟ اپ ایرانسل من -> پرونده -> طرح کنترل مصرف آزاد. (عکس)

پانزده. ممکنه هزینۀ قبضای همراه اولتون بیش از مقداری باشه که انتظارشو دارید. یا ممکنه بدون اینکه تماس تلفنی یا پیامکی یا مصرف اینترنت داشته باشید شارژتون کم بشه. دلیلش پیامک‌های تبلیغاتیه. چجوری غیرفعالش کنید؟ کد ستاره ۸۰۰ مربع، یا اپ همراه من -> خدمات من -> پیامک‌های تبلیغاتی و محتوایی -> خدمات مبتنی بر محتوا -> خدمات فعال. (عکس)

شانزده. رایتل یه طرحی داره به اسم جمعه‌های رایتلی. جمعه‌های آخر ماه ستاره ۲۰ مربع رو بگیرید، تا ۳۰ گیگ اینترنت هدیه بگیرید.

هفده. همراه اول یه طرحی داره به اسم دوشنبه‌سوری. دوشنبه‌های آخر ماه ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو بگیرید، تا ۱۰۰ گیگ اینترنت هدیه بگیرید.

هجده. ایرانسل یه طرحی داره که اسم نداره. اونایی که اپ ایرانسل من رو دارن، یه تخم‌مرغ تو صفحۀ اول اپ هست که هر روز یه هدیه توش گذاشتن. پوچ هم گذاشتن توش البته.

نوزده. اگه غذاتون شور شد چند تیکه سیب‌زمینی بندازید توش.

بیست. اگه ریموت در پارکینگتون کار نمی‌کنه و می‌خواید دستی باز کنید، اول برق متصل به درو قطع کنید از داخل. وگرنه عمراً باز بشه در.

بیست‌ویک. وقتی یه پیامی رو از تلگرامِ طرف مقابل حذف می‌کنید، مثل آدم حذف میشه. ولی وقتی این کارو با واتساپ انجام می‌دید، واتساپ به طرف میگه فلانی پیامشو پاک کرد. خیلی احمقه به‌واقع :|

بیست‌ودو. تا حالا تو ورد پیش اومده بخواید یه سری کلمه رو به ترتیب حروف الفبا مرتب کنید؟ من اسم یه سری آدم رو داشتم مرتب می‌کردم. فامیلی یکیشون المعی بود و انتظار داشتم همون اول، توی الف‌ها باشه. ولی وُردِ خنگ، الف‌لامشو الف‌لامِ معرفه در نظر می‌گیره و حساب نمی‌کنه و المعی رو می‌ذاره کنار میم‌ها.

بیست‌وسه. خوابگاه که بودیم، سر لفظ گوجه و آلو و آلوچه و بادمجون با برخی فارسی‌زبانان و برخی ترک‌زبانان بحث و جدل داشتیم. ما به اون گردالیای سبز که شما بهش گوجه‌سبز می‌گین، آلوچه می‌گیم و به زرداش آلو. به گوجه‌فرنگی هم بامادور می‌گیم. بعد یه سریا بودن که به گوجه‌فرنگی بادمجون می‌گفتن، به آلوچه گوجه. یه وقتایی من واقعاً متوجه نمی‌شدم منظور از گوجه اون قرمزاست، یا سبزا، یا منظور از بادمجون، اون بنفشاست یا قرمزا :| حالا از وقتی فهمیدم شیرازیا به سیب‌زمینی آلو میگن رفتم یه گوشه زانوهامو بغل کردم و در حالی که سرمو می‌کوبم به دیوار، عموسبزی‌فروش بله رو می‌خونم و میان گریه می‌خندم.

بیست‌وچهار. خط‌های قدیمیی نقطه نداشتن. اغلب بدون نقطه بودن و اهل زبان خودشون تشخیص می‌دادن چی نوشتن. اتفاقاً دورۀ لیسانس هم من یه دوستی داشتم این جزوه‌هاش کلاً نقطه نداشت (عکس جزوه‌ش). دلایل مختلفی هست که چرا تاریخ شهادت حضرت فاطمه (س) مشخص نیست که یکی از این دلایل، نقطه نداشتن خط اون زمانه. شما یه کاغذ بردار روش بنویس سبعون، بدون نقطه. سبعون ینی هفتاد. یه بارم بنویس تسعون، بدون نقطه. تسعون ینی نود. بدون نقطه اینا شبیه همن و تو اسناد تاریخی زمان شهادت حضرت فاطمه هفتادوپنج یا نودوپنج روز بعد از پیامبر ذکر شده. ینی اونایی که تاریخشو گفتن نقطۀ سبعون یا تسعون رو نذاشتن و ما نمی‌دونیم منظورشون کدوم بوده. (منبع)

بیست‌وپنج. مخصوص بانوان! (منظورم اینه که ربطی به آقایون نداره و به دردشون نمی‌خوره و می‌تونن این بندو رد کنن برن بندِ بعدی). در رابطه با ایام فاطمیه یاد یه صحبتی افتادم که با آرایشگرم داشتم. یه خانومی هست که کارش خیلی خوبه و من چند ساله می‌رم پیش اون. چند وقت پیش می‌گفت زمانی که دانشجو بودی، یه بار ایام فاطمیه ازم وقت گرفتی. انقدر این کارم عجیب بوده که یادش مونده بود. بعد اون موقع این پیش خودش فکر کرده بود که چرا من صبر نکردم این ایام تموم بشه بعد ابروهامو اصلاح کنم. بهش گفته بودن حالا شاید چون داره می‌ره تهران نمی‌تونه صبر کنه و خلاصه چند سال بعد که همین چند وقت پیش باشه این حرفو پیش کشید که بعضی از خانوما محرم و صفر و ایام شهادت نمی‌رن آرایشگاه و اون موقع تعجب کردم از این کارت. گفتم حالا یادم نیست کلاس اینا داشتم و عجله داشتم برم تهران یا چی، ولی مطمئنم انقدر پرت بودم از این فاز و فضا که خبر نداشتم ایام فاطمیه است. کلاً در رابطه با تقویم و تاریخ و روزای خاص این‌جوری بودم و هستم که مثلاً یه روز با دوستم قرار می‌ذاشتم برم خونه‌شون. بعد تو مترو یا تو خیابون از ازدحام جمعیت یا از رایگان بودن مترو متوجه می‌شدم اون روز سیزده (اعتراف: اول نوشتم شونزده، بعد چک کردم دیدم سیزدهه) خرداد، یا بیست‌ودوی بهمنه. الانم یه وقتایی روزای تعطیل زنگ می‌زنم دانشگاه. با اینکه موردعلاقه‌ترین خرید هر سالم خرید تقویمه، ولی اگه به من بود هیچ وقت ساعت و تقویم رو اختراع نمی‌کردم برای بشریت.

بیست‌وشش. این برنامۀ جدیده برای انتشار پست‌ها. تأکید داشتم که شمارۀ آخرین پست سال، ۱۳۹۸ باشه و شمارۀ پستِ ۲۵ بهمن، ۱۳۸۶ باشه. می‌دونید که بیست‌وپنجم چه روزیه و ۱۳۸۶ چه سالیه؟ ایشالا تا آخر سال طبق همین برنامه پیش می‌ریم، بعد دیگه یه مدت پیش نمی‌ریم :دی.


و اما عکس‌نوشت ۱۳۸۴. این آخرین عکس‌نوشت با دوربین قدیمی‌مونه. از این دوربینا که یه حلقه فیلم سی‌وشش‌تایی می‌نداختیم توش و صبر می‌کردیم تا پر بشه. بعد می‌رفتیم چاپشون می‌کردیم و می‌دیدیم ای دل غافل، تو یکی چشامون بسته است، تو یکی دهنمون بازه، یکی تاره، یکی سیاهه، یکی سفیده. من این دوربینو نگه‌داشتم هنوز. بابام یه دوربین خیلی قدیمی داغون از دوران نوجوانیش نگه‌داشته بود که یه مدت اسباب‌بازی ما بود. منم تصمیم دارم این دوربینو نگه‌دارم بچه‌هام باهاش بازی کنن. اینجا تو این عکس رفتم مشهد. سومین سفر مشهد و سومین سفر عمرم. دو تا مشهد قبلی هفت هشت سالم بود و با مامان‌بزرگم اینا رفته بودم. اینجا با اردوی دانش‌آموزی رفتم. یادمه تو این سفر با ده دوازده تومن کلی سوغاتی خریدم. دو تا خودکار چهاررنگ دویست‌وپنجاه‌تومنی برای خودم و برادرم، بادبزن چهارصدتومنی، روسری هزارتومنی، بلوز هفتصدوپنجاه‌تومنی. خدای من! مخم سوت می‌کشه وقتی به قیمتای اون موقع و الان فکر می‌کنم. من اون وسطی‌ام که فلاش گوشی صورتشو منوّر کرده؛ مانتوصورتی. پنج تومن خریده بودم این مانتو رو. اسم اون دو تا دوستم یادم نیست. سمت راستیه اسمش فکر کنم ف داشت، ز هم شاید داشت. سمت چپی هم شاید الف داشت. مطمئن نیستم. سمت چپه هر جا می‌رفتیم تخفیف می‌گرفت. خودکارایی که من دویست‌وپنجاه گرفتمو اون دویست گرفت.


۱۰۴ نظر ۱۱ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۱- که می‌پاشد ز لبخندم سپاهی

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۰۰ ق.ظ

+ چهارده نفر از اینایی که امروز تو حادثۀ هواپیمایی اوکراین سقوط کردن هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهیم بودن. آخ که چه بدکرداری ای چرخ. وقتی اسامی رو یکی‌یکی می‌خوندم و رسیدم به جملۀ این لیست به‌روزرسانی می‌شود، قلبم مچاله شد.

+ بهم خبر دادن مریم، هم‌کلاسیِ اول دبیرستانم سرطان داشته و فوت کرده امروز. یه حالی‌ام از صبح. حس می‌کنم خوابم و این خبرای بد هیچ کدوم اتفاق نیافتادن. منتظرم بیدار شم. منتظرم بیدارم کنه یکی.

+ این کدِ اون نوار مشکیه. ایشالا که هیچ وقت به کارتون نیاد و استفاده نکنید ازش. از چارلی گرفتم. خواستید تشکر کنید از من تشکر نکنید. جاشم حدوداً خط سی‌ام قبل از شروع هدره (اینجا):

<div style="position:fixed;left:0px;top:0px;z-index:200;">

<img alt=" " title=" " src="http://s6.picofile.com/file/8383719784/Great_Dense_Darkness_min.png" height="200" width="200">

</div>


عکس‌نوشت ۱۳۸۱. خانوم نسودی معلم کلاس پنجمم بود. معنی اسمشو تا امروز نمی‌دونستم و همیشه برام سؤال بود. الان گوگل کردم دیدم نوشته نسود ینی نرم و ساده. سخت‌گیر بود. یادم نیست دوستش داشتم یا نه. الان حسی بهش ندارم. حس هیژده سال پیشم هم یادم نیست. کاش همۀ آدما همین‌جوری فراموش بشن. که حتی یادمون نیاد دوستشون داشتیم یا نه. یه بار پای تخته داشت از من یا دوستم جغرافی می‌پرسید. یه سؤالی پرسید که جوابش افغانستان بود. بلد نبودیم. برای اینکه راهنمایی کنه گفت امریکا چند وقت پیش به کدوم کشور حمله کرد؟ تاریخ و جغرافیم خوب نیست و درسای مورد علاقه‌م هم نیستن. الان شاید تاریخ هیچ کدوم از جنگ‌های دنیا رو بلد نباشم، ولی با همین یه راهنمایی کوچیکِ اون موقع دیگه یادم نمی‌ره که وقتی کلاس پنجم بودم امریکا با افغانستان در جنگ بود. البته که این کشور همیشه در حال جنگه. از این مدرسه فقط من نمونه قبول شدم. بعد از کلاس پنجم ارتباطم با هم‌کلاسیام قطع شد. من رفتم فاطمیه و اینا بیشترشون رفتن... یادم نیست اسم مدرسه‌شون. یه مدرسه راهنمایی همون نزدیکیا بود. بیشترشون راهنمایی رفتن اونجا. ندیدمشون دیگه. موبایلم که نداشتیم؛ شمارۀ خونه‌شونم نداشتم. اینجوری شد که فراموششون کردم. الان که روی عکس و چهره‌ها تمرکز می‌کنم یه چیزایی از اونی که ردیف دوم کنارم می‌نشست یادم میاد. فکر کنم الهام نیاری بود. یادمه باهم برمی‌گشتیم خونه. شاید دوست بودیم باهم. چه غمی تو این شاید نشسته. فکر کن آدم یادش بره با یکی دوست بوده یا نه و بگه شاید دوست بودیم باهم. خونه‌شون نزدیک خونۀ ما بود. یادم نیست کدوم کوچه. ما همیشه سر یه دوراهی از هم جدا می‌شدیم و هیچ وقت خونۀ هم نرفته بودیم. وقتی مدرسه تعطیل می‌شد، برگشتنی تا برسیم خونه کلی حرف می‌زدیم باهم. یه وقتایی می‌شد که یه ساعت، حتی بیشتر سر پا تو همون دوراهیه وایمیستادیم و حرفامون انگار تمومی نداشت. یادم نیست راجع به چی حرف می‌زدیم و چی می‌گفتیم به هم. اسم معصومه و ملیحه حسن‌پور و نسرین نصیری و مهدیه احدی و عفت اسدزاده و لطیفه شوقی و آرزو چام‌چام هم یادمه. چام‌چام عجیب‌ترین فامیلیه که تا حالا شنیدم. یکی هم بود اسمش ام‌البنین بود. فامیلیش یادم نیست. یکی هم فامیلیش بدخشان بود. اینم اسمش یادم نیست. اینا هیچ کدوم تو عکس نیستن. فقط اسماشون تو ذهنم مونده و یه تصویر محو تو خاطرم. شاید کلاس سوم یا چهارم باهاشون هم‌کلاسی بودم که تو این عکس نیستن. این عکس کلاس پنجمه. هر سال ترکیب کلاسا عوض می‌شد و یادم نیست چه سالی با کیا بودم. از دوم ابتدائیم هیشکیو یادم نمیاد. ولی از اول ابتدائی سمانه شیخ‌الاسلامی و آرزو دادگر یادمه. بچه‌ها مسخره‌ش می‌کردن و داروگر صداش می‌کردن. فکر کنم پشت سریم پریناز اسدزاده بود. یه بار می‌خواست یه تقلب بیست‌وپنج صدمی برسونه بهم سر امتحان علوم. هردومون به فنا رفتیم سر همین بیست‌وپنج صدم. مامان و بابا رو کشوندن مدرسه که ما از دخترتون انتظار همچین کار زشتی رو نداشتیم. البته که زشت بود. ولی نه اونقدر. چهار مورد از نمی‌دونم چی رو باید نام می‌بردیم و من سه موردش یادم بود. اسم بقیۀ هم‌کلاسیام یادم نیست. دارم فکر می‌کنم چرا اسماشونو ننوشتم جایی؟ فقط اسم اون پنج تایی که تو عکس جشن تکلیف باهم بودیمو پشت عکس نوشتم. ربابه حیدری، لاله خوش‌صفت، رقیه زارعی، رقیه عبدالحسین‌زاده و صنم بدری. قشنگ از اسمامون معلومه متولد کدوم دهه‌ایم. چیه این اسمای عجیب و غریبِ امروزی آخه. رو زبون آدم نمی‌چرخه هیچ؛ معنیشم که می‌پرسی یا دختر داریوشه یا زن کورش یا الهۀ آرامش و زیبایی. از هیچ کدوم اینایی که اسم بردم هیچ خبری ندارم. اینجا نوشتم اسماشونو که بمونه برای بعد. شاید یه روزی اتفاقی گذرشون افتاد وبلاگم. شاید یه روزی یه جایی همو دیدیم. کسی چه می‌دونه.



عکس‌نوشت ۱۳۸۰ (جامانده از پست قبل). تمام آلبوم‌ها و تابلوها و عکس‌هامونو به‌دقت بررسی کردم و از سال ۸۰، فقط همین یک قطعه عکسی که پیراهن بافت صورتی پوشیدم و عروسک بغلمه پیدا کردم که اون هم بی‌روسریه و از اونجایی که دیگه به سن تکلیف رسیدم و باید موهامو از نامحرم‌های وبلاگم بپوشونم، این ایده به ذهنم رسید که از سر چهارسالگیم استفاده کنم؛ زیرا که این سر با سر نه‌سالگیم فرق چندانی نداره. حتی با سر الانم هم. انگار که رو صورتم تافت زده باشن، همون شکلی موندم. خنده‌هامم همین شکلیه حتی.

پاسخ به یک شُبهه: بزرگواری کامنت گذاشته بود که جشن تکلیف شما سال ۸۰ برگزار شده و وبلاگ و ایمیلم نذاشته بود توجیهش کنم که اشتباه می‌کنه. الان اینجا میگم. ببینید این ۹ سالی که میگن، ۹ سالِ قمریه و به شمسی معادل با ۸ سال و ۸ ماهه و سال ۷۹ وقتی وارد کلاس سوم شدیم همه‌مون ۸ سال و حداقل یک روز و حداکثر ۳۶۵ روز سن داشتیم. اونی که متولد اول مهر پارسال بود رو مقایسه کنید با اونی که متولد آخر شهریور همون سال بوده. همه تو یه کلاس بودیم. حالا این نیمه‌دومیا اغلبشون به سن تکلیف رسیده بودن و نیمه‌اولیا وقتی وارد کلاس سوم شده بودن هنوز مکلف! نشده بودن. مسئولین مدرسه گویا میانگین گرفته بودن و جشنمونو یه روزی گرفته بودن که کمترین اختلاف رو با روز دقیق هر کدوممون داشته باشه. فکر کنم اواخر پاییز بود. خلاصه اون عکس، عکسِ سال ۷۹ بود.

عنوان: به لبخندی بکش رنگ تباهی

همه‌پرسی: نظرتان راجع به این عکس‌نوشت‌ها و تقارنِ شمارهٔ پست‌ها و تاریخ عکس‌ها و موضوعاتی که بهشون می‌پردازم و باز کردن کامنت‌های عمومی و زمان انتشار و طول و عرض پست‌ها چیست؟


۵۲ نظر ۱۸ دی ۹۸ ، ۰۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۹- به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۲۰ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۹. به سن تکلیف رسیدم اینجا. سوم ابتدائی‌ام. سوم ابتدائی مقنعه‌هامون صورتی بود. از چپ چهارمی‌ام. برامون جشن گرفتن. قبلشم یه شعر داده بودن گفته بودن حفظ کنید و سه تا کلاس باهم بخونید روز جشن. بذار فکر کنم ببینم چیزی یادم میاد از اون شعر؟ اینجوری شروع می‌شد: به سن تکلیف، رسیده‌ام من، نُه سال دارم، سپیده‌ام من. بعدش... بعدش یادم نیست؛ ولی اینجوری تموم می‌شد: جشن عبادت فرخنده بادا، مکتب اسلام پاینده بادا. اون روز که معلممون این شعرو پای تخته نوشت که تو دفترامون بنویسیم و حفظش کنیم، یه کاری براش پیش اومد یا صداش کردن و یه چند دقیقه رفت بیرون از کلاس. تا برگرده من بلند شدم و یواشکی سرک کشیدم تو کاغذی که از روی اون شعرو برامون می‌نوشت. صدای پاشو که شنیدم سریع برگشتم نشستم سر جام. وقتی اومد مبصرمون که اسمش یادم نیست دستشو بلند کرد گفت خانوم اجازه؟ وقتی شما نبودید نسرین رفت سر میزتون. بلند شدم و معصومانه و مظلومانه گفتم می‌خواستم اون برگه‌ای که شعرو از روش می‌نوشتینو ببینم. گفتم اونی که پای تخته نوشتین و ما تو دفترمون نوشتیم و قراره بخونیم پنج خطه، ولی شعری که رو کاغذ شماست شش خطه. نگاه کرد دید ای داد بی‌داد! بیت سوم رو یادش رفته و پریده و ننوشته برامون. اگه اینی که برامون پای تخته نوشته بود رو حفظ می‌کردیم موقع خوندن با اون دو کلاس دیگه ناهماهنگی پیش میومد و نمیشد جمعش کرد. تشکر کرد ازم. قیافۀ مبصره یادم نیست ولی ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که فضولی تو کار معلم کار بدی نیست و حتی نتیجه می‌گیریم که از همون اولشم گرفتن باگ و اشتباهات بقیه تو خونم بود.



یک. بهتون گفته بودم چرا روی گوشیم بازی نصب نمی‌کنم و کلاً اهل گیم و این جور چیزا نیستم؟ اگه نگفتم یا یادتون نیست دوباره می‌گم. چون هر مسابقه‌ای رو به‌شدت جدی می‌گیرم و تا اول نشم و رکورد نزنم یا بازی رو تا تهش نرم و تموم نکنم آروم نمی‌گیرم. از همون موقع که آتاری داشتیم به این مرض دچار بودم تا همین الانش. برای همین سعی می‌کنم حتی‌الامکان به این ورطه نیفتم و دچار هیچ رقابتی نشم. بعد یادتونه کتاب‌پلاس رو معرفی کردم گفتم یه سری جشنواره و مسابقۀ روزانه داره و اگه راجع به کتابا نظر بدی امتیاز می‌گیری؟ دوستم مهرماه دعوتم کرده بود. بعد شما فکر کن از مهرماه که عضو شدم تا این لحظه حتی یه روزم مسابقه‌های روزانه‌شو از دست ندادم. حتی یه روز. این ینی تو این چند ماه اخیر که چند بار تهران رفتم، دو بار مشهد رفتم و تو سفر آخرم هم که به‌لحاظ برق و باتری و شارژر در مضیقه بودم هم مسابقه‌شو از دست ندادم. ینی تو اون شرایط که نه جای خوابم معلوم بود نه جا برای مسواک زدن داشتم :دی با مشقت‌های بسیار یه جایی پیدا می‌کردم که برق داشته باشه و آنتن بده؛ بعد پاور و لپ‌تاپ و گوشیمو شارژ می‌کردم و اینترنت ساعتی می‌گرفتم که پنج تا سؤال مسابقه‌شونو جواب بدم. یه جوری هم جدی تمرکز می‌کردم روی سؤالا که چند بار خودمم خنده‌م گرفت که چرا از دست دادن این چند امتیاز انقدر برام مهمه که ساعت هشت‌ونیم شب تو سالن تاریک و خلوت دانشکدۀ علوم مشهد یا تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم یا تو فرهنگستان نشستم سؤال جواب می‌دم؟ یه جور حس تعهد داشتم به خودم. انگار که قول داده باشم به خودم. این مسابقه‌ها امتیاز زیادی هم نداشتنا، ولی حس کمال‌گراییم اجازه نمی‌داد بی‌خیالِ حتی یک امتیاز بشم.

دو. قبل از سفر اخیر، تقریباً تو همۀ جشنواره‌ها جزو نفرات برتر بودم. صبح اون روزی که با آرزو داشتم می‌رفتم از دانشکدۀ مهندسی بازدید به عمل بیارم! گوشیم زنگ خورد. هم نور آفتاب نمی‌ذاشت شماره رو ببینم هم نور صفحۀ نمایشو در حداقل ممکن گذاشته بودم باتریم دیرتر تموم بشه. اینه که نفهمیدم کیه و جواب دادم. گفتن از کتاب‌پلاس زنگ می‌زنن. یادم نیست خانوم بود یا آقا بود که فاعل جمله‌مو تنظیم کنم. فرض کنید خانوم بود. خانومه گفت شما امتیازت بالاست و چند روز دیگه (شب یلدا) مسابقه تموم میشه و به نفرات برتر جایزه می‌دیم. من اون موقع جزو نفرات برتر بودم. جایزه‌هاشون نقدی و بن کتاب و اینا بود. خانومه (یا شایدم آقاهه (برای خودمم جالبه که یادم نمی‌مونه با آقا حرف زدم یا خانوم)) گفت هر آن ممکنه یکی از اعضا از اون پایین امتیازشو با دعوت دوستاش بالا ببره و جای شما رو بگیره. گفت دوستاتو دعوت کن که امتیاز بیشتری بگیری تا جات تثبیت بشه و تو اون رتبه‌ای که هستی بمونی. بعد اگه یادتون باشه من چند ماه پیش دعوتتون کرده بودم که برید عضو شید شرکت کنید و نظر بدید و اینا. اون موقع اگه دعوتتون کردم به خاطر خودتون بود که امتیاز جمع کنید، وگرنه من به قدر کفایت امتیازم خوب بود. ولی حالا اگه کسی رو دعوت می‌کردم به خاطر خودم بود. چون فردِ دعوت‌شده دیگه شانسی برای افزایش امتیازاش نداشت و چند ماه بازی روزانه رو از دست داده بود و فرصتی برای کسب امتیاز نداشت. و فقط من بودم که بهره می‌بردم از عضو شدنش. خب دیدم خیلی کار کثیفیه که کسی رو دعوت کنم و این کارو نکردم. این شد که نفرات بعد از من امتیازشونو روزای آخر با دعوت دوستاشون زیاد کردن و رتبه‌ها جابه‌ها شد و من تو همۀ جشنواره‌ها با یکی دو تا اختلاف از برندۀ آخر، هیچ جایزه‌ای نگرفتم. ینی می‌خوام بگم درسته که مسابقه مهم‌تر از مسواک بود برام؛ ولی یه اصول و قواعدی برای بازیای زندگیم دارم که مهم‌ترن.

سه. چند روز پیش یه خانومه زنگ زد (اینو دیگه یادم موند خانومه) دعوتم کرد برم تهران برای حضور در جشنوارۀ ققنوس. ملت عشقو خوندین؟ مال انتشارات ققنوسه. حالا نمی‌دونم همۀ شرکت‌کننده‌ها رو دعوت می‌کرد، یا تا امتیازای مشخصی رو. گفت یه ماه اشتراک رایگان فیلیمو هم بهت اختصاص پیدا کرده. گفتم من که جزو نفرات یک تا ده نبودم. گفت این اشتراک فیلیمو رو به ده تا بیست هم می‌دیم. یک تا ده بن کتاب و فیلیمو بود، ده تا بیست فیلیمو بود فقط. به هر روی! گفتم تهران نیستم و الان ضمن افسوس شدیدی که بابت تهرانی نبودنم و همۀ برنامه‌هایی که اونجاست و من نمی‌تونم هی برم هی بیام می‌خورم، موندم این دعوت‌نامه رو به کی بدم جای من بره. نکته اینجاست که من این کتاب ملت عشقو بس که همه جا دیدم، زده شدم و نخوندم. کتاب بدی به‌نظر نمی‌رسه ها. ولی من کلاً این‌جوری‌ام که کتابای پرفروشو نمی‌خونم و راهی که اکثر مردم می‌رن رو نمی‌رم. نکتۀ دیگه هم اینه که من به‌طور میانگین هر روز نیم ساعت بیشتر پای تلویزیون و فیلم و سریال نیستم. این نیم ساعتی هم که می‌گم حداکثرشه و از روی اجبار و اکراه. وگرنه اون یه هفته‌ای که تنهایی بنیاد سعدی بودم تلویزیونو حتی نزدم به برق ببینم چه رنگیه. رو لپ‌تاپم هم سریال ندارم. یکی دو تا فیلم دارم که بس که همیشه کار دارم نگه‌داشتم بعد از هشتادسالگیم ببینمشون. حالا موندم این یک ماه اشتراک فیلیمو رو کجای دلم بذارم. اشتراکش قابل انتقال به غیر هست بدمش به شما؟ 

بعد گفت یه فیلم چنددقیقه‌ای هم اگه دوست داشتی از خودت بگیر بفرست تو جشنواره پخش کنیم. گفتم چی بگم تو فیلم؟ گفت حستو بگو. خواستی تشکر کن، خواستی یه چیزی بخون. هر کاری که قابل پخش باشه. حجابم داشته باشی. گفتم باشه روش فکر می‌کنم. بعد اومدم دیدم نه کسی هست ازم فیلم بگیره، نه کتابو دارم بگیرم دستم بخونم، نه دلم می‌خواد چهره‌م پخش بشه. موبایلمو گذاشتم روی کتابام؛ بعد در حالی که داشتم پاراگراف آخر کتابو زمزمه می‌کردم، شروع کردم به نوشتن اون پاراگراف توی دفتری که پارسال از مشهد خریدم. صبح بود. اگر فکر کردید من دو دقیقه زمان برای تولید این فیلم دودقیقه‌ای صرف کردم، حاشا و کلا. شصت بار فیلم گرفتم تا بالاخره رضایت دادم به یکیش. موقع ضبط هم که نمی‌تونستم زمزمه کنم. چون داداشم ضمن شستن ظرف! بلندبلند آی بری باخ می‌خوند و با بستن در و پنجره هم صداش می‌افتاد رو فیلم. فلذا فیلمو ضبط کردم، بعد صدای زمینه‌شو پاک کردم و دوباره صدای خودمو در حال زمزمۀ پاراگراف مذکور ضبط کردم گذاشتم روی فیلم. اگر فکر کردید این ضبط کردن صدام دو دقیقه طول کشید که بازم حاشا و کلا. شصت بارم این متنو خوندم تا به دلم بشینه. آخرشم ننشست البته. تو یکی از ضبط‌ها مامان می‌گفت بیا شام، تو یکی از ضبطا بابا اومده بود بپرسه فلان جا رفتی و فلان چیز چی شد. و قس علی هذا. ینی به درجه‌ای از استیصال رسیده بودم که تازه دهِ شب به حنانه پیام دادم تو بیا جای من بخون صدای تو رو بذارم. ولی دیر دید پیاممو و خودم خوندم. مشکلم فقط صدای خودم و پیرامون نبود که. صبح تا ظهر با ناخنام درگیر بودم و هزار تا لاک روشون امتحان کردم و تهش تصمیم گرفتم بدون لاک فیلم بگیرم. ینی حیفِ اون همه لاکی که زدم پاک کردم زدم پاک کردم زدم پاک کردم. فکر کردید مشکلم فقط صدای خودم و پیرامونم و لاک بود؟ خیر آقا خیر. از برای خاطر همین یه ذره آستینی که دیده میشه کل کمدمو خالی کرده بودم روی تخت‌خوابم و هزار تا آستینو امتحان کردم و تهش تصمیم گرفتم ساق سبز بپوشم. آیا پس از ضبط، به‌سهولت تدوینش کردم؟ بازم خیر. نرم‌افزاری که دورۀ کارشناسیم باهاش فیلم درست می‌کردم و از اون موقع تا حالا درست نکردم کار نمی‌کرد. شصت تا نرم‌افزار نصب کردم روی لپ‌تاپ بدبختم و بعضیاش کار نکرد و بعضیاشم انقدر پیچیده بودن که نتونستم باهاشون کار کنم. بالاخره با videoStudio Pro X4 کارمو راه انداختم و گریۀ بید محمدرضا لطفی رو هم گذاشتم پس‌زمینه‌اش و یازده‌ونیمِ شب کارم تموم شد. بس که حجمش زیاد بود شصت ساعتم آپلودش طول کشید و بالاخره نصف شب فرستادم براشون.



چهار. بیاید برای جشنواره‌های جدیدشون دعوتتون کنم. جشنوارۀ دانشگاه تهران تا بیستم دی و جشنوارۀ زیست‌بوم استارتاپی هم تا دوازده بهمنه مهلت شرکت و کسب امتیاز. سؤالات روزانهٔ زیست‌بوم از چهار تا کتاب اقتصادیه و یه کم سخته. من موقع جواب دادن به سؤالات، از جوابای درستم اسکرین‌شات گرفتم و الان جواب درستِ همۀ سؤالا رو می‌دونم و می‌تونم بهتون بگم که شما هم درست جواب بدید و هر روز امتیاز کامل بگیرید :دی حالا اگه شرکت کردید و جواب یه سؤالی رو بلد نبودید، ازش عکس بگیرید یا یادداشت کنید، بعد بیاید ازم بپرسید که می‌دونی ظهور اقتصاد مشارکتی تو کدوم قاره بیشتره؟ منم بگم آره؛ تو آسیا و اقیانوسیه. بعد بگید لایه‌های اکوسیستم دیجیتال رو می‌شه به ترتیب نام ببری؟ منم بگم مشتری، عملیات، مردم، تکنولوژی. بعد بگید مراحل سه‌گانۀ سیستم مدیریت صنایع غذایی در اقتصاد چرخشی رو می‌دونی؟ منم بگم تولید غذا، مصرف غذا، مدیریت مازاد و پسماند غذا. بعد بگید مفهوم اقتصاد دیجیتال چیست؟ منم بگم ب و د :))، که سریای بعدی که این سؤالا رو دادن درست جواب بدید. چون سؤال تکراری زیاد می‌دن. هر جا هم همهٔ موارد دیدید، گزینهٔ درست همونه. به جز جواب سؤالِ «حوزه‌های بازار نیروی کار در پلتفرم‌های دیجیتال مبتنی بر چیست». مبتنی بر همۀ موارد نیست این. برای جشنوارۀ بخوان بخند بنویس قبلاً دعوتتون کرده بودم؛ که تا شب یلدا بود. ولی حالا تمدید شده تا چهاردهم. مسابقه‌های روزانه‌شو از دست ندین. آسونه سؤالاش. به کمک گوگل هم میشه جواب داد. مثلاً یکی از سؤالاشون اینه:



و فقط یه بلاگره که با دیدن این سؤال یاد ستارهٔ خاموش وبلاگی می‌افته که یه ساله تعطیله و دلش تنگ میشه. با اینکه هولدن از هر ده تا کامنتم نُه تاشو با کج‌خُلقی و مشت و لگد جواب می‌داد و دل خوشی ازش ندارم :| ولی دلم برای همون جواب‌هاش هم تنگه. برای بحثایی که یه وقتایی بعدش می‌نشستم زارزار گریه! می‌کردم که آخه مگه من چی گفتم که اینجوری جوابمو داد. دلم حتی برای وقتایی که بعد گیس و گیس‌کشیمون یواشکی میومدید برام کامنت خصوصی می‌ذاشتید که ما می‌دونیم حق با توئه تنگه. البته که همیشه حق با من بود :|

+ حواسم به تموم شدن سال میلادی نبود. وقتی اتفاقی چشمم افتاد به تاریخ لپ‌تاپم، یادم افتاد خیلی سال پیش انشایی نوشته بودم راجع به آرزوهام و آینده. به خودم قول داده بودم تا سال ۲۰۲۰ بهشون برسم.

+ بازم طویله شد.

۱۱ دی ۹۸ ، ۰۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۷- روایتی دیگر از سفر

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۸ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۷. یه پدری ازت درآرم خاصی تو چشامه. انگار که نقشه‌ای شیطنتی آتیشی خیالی چیزی تو سرم باشه. از سال ۷۷ یه عکس دیگه هم نشونتون دادم قبلاً که اتفاقاً تو اون عکس هم این نگاه شیطنت‌آلود موج می‌زنه. به قول شهریار: ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟ گلی که دستمه هم مصنوعیه :|



مقدمه:

منفی چهار. آنچه که در پست قبل نوشتم روایتی سطحی و دم دستی از سفر بود. چیزایی بود که در جواب چه خبر و چی کار کردی و تعریف کن چی شد و کجاها رفتی به هر کسی میشه گفت. اما اینایی که اینجا تو این پست می‌نویسم خاصن. عمیق‌ترن. فرق دارن با اون حرفا. جدی‌ترن، دلنوشته‌طورن، احساسی‌ترن، و یه جورایی میشه گفت مخصوص وبلاگن. اینا رو فقط شماها می‌خونید.

منفی سه. کامنتای پست، بسته است طبق معمول. اگر حرفی بود، خصوصی به خودم بگید. وقتی عمومی کامنت می‌ذارید، من باید عموم رو هم در نظر بگیرم و در حضور عموم! جوابتونو بدم. این سخته برام.

منفی دو. این آخرین پست طولانی امساله و از امروز تا سه ماه آینده باید تمرکز کنم روی کنکور. نگفتم آخرین پسته ها. گفتم آخرین پست طولانیه.

منفی یک. یه وقتایی دوستام برای پروژه‌ها یا شرکت‌ها و سازمان‌هاشون دنبال نیرو و همکار می‌گردن و منم معمولاً لابه‌لای پستام بهتون اطلاع می‌دم. زین پس تصمیم گرفتم اطلاعیه‌ها رو بذارم اون بالا تو بخش آگهی‌های همکاری که گم نشه بین پستام. فقط لطفاً برای کسب اطلاعات بیشتر به من مراجعه نکنید. من اطلاعاتم همون‌قدره که نوشتم. با خودشون تماس بگیرید و برای اونا رزومه بفرستید. و دیگه اینکه لزومی نداره بگید اون آگهی رو از کجا پیدا کردید. اگر هم پرسیدن، بگید از وبلاگ زنگ فارسی، که مال یکی از دانشجوهای فرهنگستانه. وبلاگ زنگ فارسی مال منه؛ ولی یه جورایی اون وبلاگ پوششه. پوشش ینی اینکه اونجا رو ساختم که هر موقع تو فرهنگستان از دهنم کلمۀ «وبلاگم» پرید بیرون، و هر موقع خواستم راجع به فضای وبلاگ‌نویسی یه چیزی بگم، اگه پرسیدن عه! مگه وبلاگ داری؟، آدرس اونجا رو بهشون بدم بگم بله. هر موقع هم کسی از شما پرسید منو از کجا می‌شناسید؟ بگید از اونجا. حالا معنی پوشش رو متوجه شدید؟ :دی

صفر. امشب شب یلداست. حس خاصی نسبت به امشب ندارم. در نظرم یه شب مثل بقیهٔ شباست؛ یک دقیقه بلندتر.


بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

یک.

من بلیتامو از علی‌بابا می‌خرم و اونم هر بار ضمن تقدیر و تشکر، لینک دانلود چند تا کتاب صوتی و متنی رو بهم هدیه میده که در طول سفر بی‌کار نمونم و کتاب بخونم. این سری چهار تا بلیت خریدم و بعد از هر خرید یه لینک برام فرستاد. چهار تا کتاب توی هر کدوم از لینک‌ها بود. هدیۀ سفر دوشنبه رو خودم دانلود کردم. بعد دیدم کتابای سفرهای بعدی تکراریه. می‌ذارمشون اینجا، برای هر کی که زودتر دانلودشون کرد. اگر کتاب‌ها رو دارید یا نمی‌خواید بخونید گزینۀ دریافت رو نزنید که لینک نسوزه و بقیه ازش استفاده کنن. سه تا لینک بیشتر نیست.

هدیۀ سفر سه‌شنبه، تهران مشهد

هدیۀ سفر جمعه، مشهد تهران

هدیۀ سفر چهارشنبه، تهران تبریز

این دو تارم بعداً نمی‌دونم دوباره رو چه حسابی فرستاد:

هدیۀ سفرِ نمی‌دونم کدوم بلیت

هدیۀ سفر یه نمی‌دونم کدوم بلیت دیگه 

دو.

تو قطار تبریز تهران، هم‌کوپه‌ایم یه دختر تهرانی بود. بحث دانشگاه شد. پرسید کجا چی خوندم و منم متقابلاً همینا رو ازش پرسیدم. وقتی گفت فردوسی مشهد، با ذوق گفتم چه حُسن تصادفی. گفتم منم آخر هفته دارم می‌رم اونجا. راجع به ابعاد و محیط دانشگاه پرسیدم. راجع به روزای اول خوابگاه صحبت کردیم. راجع به درس، کار، همه چی. گفت وقتی خوابگاهی شدم، اولین باری که رفتم نون بخرم نمی‌دونستم نون رو دونه‌ای می‌خرن یا کیلویی. حجم عظیمی از خاطرات با هشتگ نونوایی برام زنده شد.


بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

سه.

شما یادتون نمیاد!. اون سالی که لیسانسمو گرفتم و فارغ‌التحصیل شدم، یوزر پس اینترنت خوابگاه و دانشگاه همۀ بچه‌ها غیرفعال شد جز من. تا دو سال بعد از فارغ‌التحصیلی، هنوز همچنان هر بار می‌رفتم شریف اینترنت داشتم و هر ماه هم شارژم می‌کردن. دلیلشو نفهمیدم هیچ وقت. وقتایی که با نت اونجا پست می‌ذاشتم ازتون می‌پرسیدم به نظرتون این پستا حلاله؟ یادمه روزی که بالاخره غیرفعال شد کلی غصه خوردم و منتظر بودم یکی پیدا بشه که بدون اینکه من ازش بخوام و بهش بگم یوزر پسشو بهم بده. نه حالا برای اینکه چیزی دانلود کنم یا لازم داشته باشم اون حجم رو. صرفاً وصل شدن به وای‌فای اونجا حس خوب و نوستالژیکی بهم می‌داد. با اینکه هنوز تعدادی از دوستام اونجا در مقاطع و رشته‌های مختلف درس می‌خوندن و یوزر پس داشتن و کافی بود من لب تر کنم و رمزشونو بذارن تو طبق اخلاص، ولی نگفته بودم بهشون که یه همچین حسرتی دارم!. تا اینکه امسال یکی از خواننده‌های وبلاگم شریف قبول شد و بدون اینکه بخوام و بگم، نام کاربری و رمز اینترنتشو بهم داد که هر موقع می‌رم شریف از وای‌فای اونجا استفاده کنم. سه‌شنبه صبح که رسیدم تهران، اولین جایی که به فکرم رسید، دلپذیرترین جایی که مسیرمو بی‌هیچ فکر کردن و بی‌هیچ اما و اگری کج کردم سمتش شریف بود. جایی که اونجا آرومم. اونجا دلم آرومه. تهران که میام آشوبم. اما اونجا آرومم. رفتم نشستم تو دانشکدۀ سابقم و با یوزر پس مرادی کتابای هدیۀ علی‌بابا رو دانلود کردم. پاورپوینت کنفرانسو آماده کردم و برای خانومی که هر چند ساعت یه بار زنگ می‌زد که چی شد پس، ایمیل کردم.

یادآوریِ یک پست: nebula.blog.ir/post/941



چهار.

وقتایی که می‌رم دانشکده، از همکف شروع می‌کنم و یکی‌یکی طبقاتو می‌رم بالا و خبرنامه‌ها و تابلوها و اطلاعیه‌ها رو می‌خونم. اینجا عکس یکی از دخترا رو بدون حجاب زده بودن رو تابلو. فکر کنم پذیرش گرفته رفته و عکس باحجابشو نداشتن. جالب بود برام.



پنج.

یه آی‌سی کنترلی رو میز سالن مطالعه بود. اسمشو گوگل کردم ببینم دقیقاً چیه. از اون گرونا بود. اگر سوخته باشه که حیف؛ اگرم سالم باشه که بازم حیف که اینجا رها شده. هر موقع تو آزمایشگاه آی‌سی و مقاومت و خازن و دیود و اینا می‌سوزوندیم نمی‌نداختمشون تو سطل آشغال. از مسئول آزمایشگاه اجازه گرفته بودم که بذارمشون تو جیبم و با خودم ببرم خوابگاه. قطعه‌های سوخته رو می‌زدم رو در و دیوار و اتاقو باهاشون تزئین می‌کردم. دارمشون هنوز.



شش.

یکی از هم‌دانشگاهیامم هست که هر موقع می‌رم تهران اینو تو مترو می‌بینم اتفاقی. شما فکر کن برای دیدن مریم و نگار و نرگس و الهام و زهرا، از قبل کلی برنامه‌ریزی می‌کنم و مکان و زمان تعیین می‌کنم و تهش نمیشه، اون وقت هر سری می‌رم تهران لیلا رو می‌بینم. این دفعه موقع پیاده شدن، وقتی خدافظی می‌کردم بهش گفتم به امید دیدار مجدد، لابد بازم تو مترو. جالبه یه ایستگاه‌هایی هم همو می‌بینیم که مسیر همیشگی‌مون نیست و فقط همون یه باره که داریم از اونجا رد می‌شیم.


بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

هفت.

خانومه یه بلیت گرفته بود و سه نفر بود. یه بلیت برای خودش و دو تا بچه‌ش. پرسیدم دوقلو هستن؟ گفت نه، ولی کمتر از یه سال اختلاف سنی دارن. دستفروش مترو بود. یه خانومه دیگه ازش پرسید شوهرت کجاست و چی کار می‌کنه؟ گفت بی‌کاره و تو خونه است. راجع به درآمد دستفروشی تو مترو حرف می‌زدن. می‌گفت سودش هر روز تقریباً صد تومنه. البته بستگی داره چی بفروشی. یکی از اقوامشون مشهد فوت کرده بود و با جاری یا خواهرشوهر و بچه‌هاشون داشتن می‌رفتن مشهد. بچه‌هاش خیلی کثیف بودن. من عاشق بچه‌ام و تا یه بچه ببینم مهرش زود به دلم می‌شینه. ولی نمی‌دونم چرا از همون بدو ورود به اتوبوس بدم میومد از اینا. راننده گفت پیش اینا بشین. گفتم اولاً من بلیتمو اینترنتی گرفتم و صندلیم اینجا نیست، ثانیاً چجوری پیش خانومی که یه بچه بغلشه و یکی رو زانوش بشینم؟ راننده گفت حق داری، ولی اگه اتوبوس پر بشه باید پیش اینا بشینی. چون نمی‌خواست صندلیش خالی بمونه و آقایون رو هم نمی‌تونست بنشونه کنار خانومه. من چون تنها بودم، منو می‌تونست به‌زور بنشونه پیش اونا. هر چی بیشتر می‌گذشت بیشتر بدم میومد ازشون. پسره کفشاشو درآورده بود و پابرهنه تی‌تاپ‌به‌دست تو اتوبوس راه می‌رفت و خاک و آب کف اتوبوس قاطی شده بود و گلی بود رو زمین. اینم هی راه می‌رفت و هی حال من بیشتر به هم می‌خورد. کسی سوار نشد و هم من تنها نشستم هم صندلی کنار خانومه خالی موند. حکمت این حس نفرت‌انگیز من شاید این بود که صندلی کناریشون خالی بمونه و بچه‌ها راحت باشن. بچه رو خوابوند رو صندلی خالی و تمام مدتی که بچه خواب بود من یک چنین صحنه‌ای می‌دیدم. به‌مرور، تا برسیم مشهد حس من لطیف‌تر شد و دیگه ازشون بدم نمیومد. اونجا که به زبان کودکانه به دخترعموش گفت کفشامو بپوشون و دخترعموش گفت خودت بپوش و به زبان کودکانه گفت خودم نمی‌تونم عاشقش شدم و می‌خواستم محکم بگیرم ببوسمش. موقع پیاده شدن، اسم بچه‌ها رو پرسیدم و لبخند زدم براشون. دختره یه سالش بود و اسمش هلنا بود، پسره حدوداً دوساله و حسین. گفت دو تا برادر دیگه به اسم حسام و احسان هم داره.



هشت.

یه خانوم افغانستانی تو اتوبوس بود. ردیف جلوی جلو، سمت راست نشسته بود. با یه پسر ایرانی که کوچیکتر از خودش بود ازدواج کرده بود. داشت با خانوم کرجی که اونم ردیف جلو، سمت چپ پشت سر راننده نشسته بود صحبت می‌کرد. می‌گفت قیمتای اینجا و اونجا تقریباً یکیه. قیمت لوازم خانگی و طلا. ولی لباس اونجا تو افغانستان ارزون‌تره. پول ایران هم اونجا فوق‌العاده بی‌ارزش و آشغاله. انقدر بی‌ارزشه که در حد کاغذه. من چون ردیف سوم بودم و صدای بچه‌های ردیف دوم بلند بود، یواشکی حرف زدناشونو نمی‌شنیدم. یواشکی یه چیزایی راجع به شوهرش می‌گفت. خانوم کرجی گفت منم چند وقته یواشکی ازدواج کردم و بچه‌هام هنوز نمی‌دونن. گویا شوهر اولش مرده بود یا جدا شده بودن. بعدش گوشیشو درآورد و عکس بچه‌هاشو نشون خانم افغانی داد. هم دخترش و هم پسرش هر دو سیزده چهارده ساله بودن حدوداً. بعدشم باز یواشکی یه چیزایی راجع به شوهرِ جدیدِ یواشکیش به خانوم افغانی گفت که نشنیدم. شماره‌شم داد و شمارۀ خانوم افغانی رو هم گرفت که زین پس بیشتر باهم در ارتباط باشن. فضولم خودتونید :دی من فقط کنجکاوم :))


بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

نُه.

کامنت گذاشته بود که می‌تونم بیام یواشکی نگاهت کنم؟ تا اون لحظه حتی نمی‌دونستم دانشجوی فردوسی مشهده. گفتم چرا یواشکی؟ قبل کنفرانس بیا چند دیقه همو از نزدیک ببینیم صحبت کنیم. صبح براش کامنت گذاشتم چه شکلی هستی؟ چی صدات کنم؟ عکسشو فرستاد برام. شماره‌مو ندادم بهش. شماره‌شم نگرفتم. وقتی رسیدم، براش کامنت گذاشتم. نوشتم کاپشن سفید پوشیدم، مقنعهٔ مشکی. چادرم تو کیفمه. در طول سفر یه جا مانتو تنم بود، یه جا کاپشن، یه جا چادر ساده، یه جا چادر لبنانی. یه جاهایی حتی کاپشنو از روی چادر پوشیده بودم، یه جاهایی هم از زیر چادر. نوشتم دقیقاً نمی‌دونم کجای دانشکده‌ام. بیرونم و آسمونو می‌بینم. سمت راستم ساختمان شماره دو هست و سمت چپم ساختمان شماره سه. جهاد دانشگاهی و پایگاه شهید قاسمیان و جامعهٔ اسلامی و انجمن اسلامی دانشجویان نواندیش هم دست راستمن. گرم بود و کاپشنو فقط برای اینکه پیدام کنه درنمیاوردم. سرم تو گوشیم بود که یه صدایی از پشت سرم شنیدم. شباهنگ؟ جواب دادم آرزو؟ لبخند زدم و باهاش دست دادم. بعد از جولیک و قرارمون توی مترو، این دومین قرار وبلاگی من بود. نمی‌دونستم تو یه همچین مواقعی چی میگن و مکالمه رو راجع به چی شروع می‌کنن. من حتی نمی‌دونستم آرزو اهل کجاست و رشته‌ش چیه. نمی‌دونستم بپرسم یا نپرسم. پرسیدم. وقتی گفت فلان جا، گفتم حتی یه ذره هم لهجۀ اونجا رو نداری. وقتی گفت کامپیوتر، چشام برق زد و پرسیدم تو دانشگاه شما هم برق و کامپیوتر یه دانشکده‌ان؟ دوست داشتم دانشکدۀ برق این دانشگاهو ببینم. هر دانشگاهی که برم، یه سر به دانشکدۀ برقشم می‌زنم همیشه. گفت اینجا همۀ مهندسیا یه دانشکده‌ان. گفتم منو می‌بری دانشکده‌تونو ببینم؟ منو برد دانشکده مهندسی. همۀ مهندسیا یه جا بودن و این برای منی که یه دانشکده مخصوص برای رشته‌مون داشتیم جای شگفتی داشت. گوشیمو دادم ازم عکس بگیره. اولین عکس غیرسلفی سفرمه این.



دَه.

اتفاق جالبی که فردای دیدارمون افتاد این بود که ما دوباره همو اتفاقی دیدیم تو دانشگاه. کِی؟ هفت صبح پنج‌شنبه. حالا اگه چهارشنبه‌ش همو ندیده بودیم، پنج‌شنبه تو اون نقطه از دانشگاه، مثل غریبه‌ها از کنار هم رد می‌شدیم، بدون اینکه بدونیم وبلاگ همو می‌خونیم و می‌شناسیم همو.



یه چند تا عکسم پای پست آرزو کامنت گذاشتم.

یاد عکسی که با جولیک گرفته بودم افتادم. این عکسم ببینید.

جالبه آرزو همیشه کوتاه می‌نوشت. بعد از دیدار با من پستاش طولانی شده. سرایت کرده طویله‌نویسی بهش.


بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

یازده.

دنبال در ورودی می‌گشتم. یه آقای اصفهانی با لهجۀ شیرین اصفهانی گفت حج خانوم!. برگشتم سمتش. گفت کوله‌تو قراره بدی امانت؟ گفتم بله. گفت امانتداری این سمته. بری در ورودی بعد برگردی امانتداری مسیرت طولانی میشه. اول بده اینجا بعد برو که دوباره برنگردی. تشکر کردم ازش. گفت خواهش می‌کنم. و در ادامه افزود: من خیلی گناهکارم برام دعا کن. گفتم باشه. و رفت. خیلی جالب بود حرکتش.

دوازده. قسمت اول.

اَسما، دخترِ پسرخالۀ بابا هم همزمان با من با اردوی دانشگاهشون اومده بود مشهد. پسرخاله زنگ زد که به اسما گفتم از مسئولاش اجازه بگیره که شبو بری هتلی که اونا اونجان. آدرس هتلم فرستاد برام. گفتم نه نیازی نیست و تو حرم می‌خوابم و هتل دانشگاه و خوابگاه دانشگاه هم هست و از من تعارف و از ایشون اصرار. به اسما پیام دادم که اگه یه وقت مسئولای دانشگاهتون گفتن نه و نمیشه ناراحت نشو و به خاطر من اصرار نکن بهشون. جواب نداد. حالا یا پیام من نرسید بهش، یا جواب اون نرسید.

سیزده.

قبلاً حرم یه جایی داشت به اسم فکر کنم دارالحجه که پتو و بالش می‌دادن و میشد شش هفت ساعتی اونجا خوابید. از ساعت دوازده تا شش فکر کنم. وقتی رسیدم حرم، اول رفتم زیارت و نیم ساعتی دعا و قرآن خوندم و برای مریضا و بی‌کارا و بی‌شوهرها و بی‌زن‌ها و بی‌فرزندها و بی‌پول‌ها و کنکوریا و کلاً برای گیر و گرفتاریامون دعا کردم و پا شدم رفتم سمت دارالحجه. دیدم بسته است. خادمی که اونجا بود گفت از ابتدای آذر اونجا رو بستن و دیگه نمی‌ذارن کسی تو حرم بخوابه (پلشت بیست‌وپنجم). گفتم خب پس کجا می‌خوابن؟ گفت زائرا می‌رن باب‌الرضا و درخواست می‌دن و با ون می‌بریمشون زائرسرا. زائرسرا کجاست؟ توی ترمینال. دوره که. تا برم درخواست بدم برم ترمینال خواب از سرم می‌پره. چند تا گزینۀ دیگه روی میز داشتم. هتلی که دانشگاه در اختیارمون گذاشته بود، که شبی دویست تومن بود و هر چی تعداد افراد توی اتاق بیشتر می‌شد هزینه کمتر می‌شد. اگه می‌رفتم هتل، دیگه باید قید حرم و زیارت رو می‌زدم. همون اول موقع ثبت‌نام گفته بودم هتل نمی‌خوام. خوابگاه دانشگاهم بود که اونجارم نمی‌خواستم. اسما هم که جواب پیاممو نداده بود. و من هفت صبح باید دانشگاه می‌بودم و ارائه داشتم. ساعت یازده بود و دیگه خیلی دیر شده بود که بخوام برم جای دیگه. ترجیح دادم تا صبح تو حرم بمونم. رفتم تو یکی از رواق‌های حرم نشسته سرمو تکیه دادم به دیوار و بیهوش شدم از خستگی. تو اون حیاطی که سقاخونه هست، یه رواقی بود که اسمش یادم نیست، ولی مخصوص خانوما بود. در و پنجره‌شم شیشه‌ای بود و سقاخونه دیده می‌شد از توی اون رواقی که می‌گم. یه چند ساعتی خوابیدم و صدای اذان که بلند شد دیگه بیدار شدم.

چهارده.

قبل ارائه‌م کلی دنبال قبر شیخ بهایی گشتم. می‌گفتن چون دانشمنده، حاجت علمی می‌ده. گفتم برم ازش بخوام که ارائه‌م خوب پیش بره. پیداش نکردم. فردای ارائه اتفاقی از یه قسمتی از حرم رد می‌شدم دیدم عه! نوشته قبر شیخ بهایی. فاتحه خوندم براش.

پانزده.

اینجا هم قبر شیخ نخودکیه. برای کسب اطلاعات بیشتر: ارجاع به خاطرات مشهد آبان ۹۸



شانزده.

اینجا هم پیر پالان‌دوزه. برای کسب اطلاعات بیشتر: ارجاع به خاطرات مشهد آذر ۹۶



هفده.

اینجا هم یه جای مخصوصه که برای گندم دادن به کبوترا تعبیه شده.



بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

هجده.

کلاسی که اونجا مقاله‌مو ارائه دادم یه کلاس ۴۵ نفری بود. مسئولین فکرشم نمی‌کردن پر بشه و این کلاسو برای ارائه اختصاص داده بودن. وسط ارائه‌م هی جمعیت بیشتر می‌شد و ملت سر پا ایستاده بودن. ارائه‌م که تموم شد، رفتیم یه جای دیگه. ولی خب اونجا هم ۴۵ تا صندلی داشت و دقیقاً نفهمیدم چرا جابه‌جا شدیم. خودشونم به این نکته اذعان داشتن که خب اینجا هم ۴۵ نفره هست. تو این جابه‌جایی، من دیگه یادم رفت کیا تو ارائه‌م بودن، کیا بعداً اومدن. کلاً هم دو تا دختر ارائه داشتن. یکی من بودم که اولین ارائه بودم و یکی هم یه دختر دیگه بود که آخرین ارائه بود. ارائۀ همه که تموم شد و خواستیم متفرق شیم، یه آقای چهل پنجاه ساله گفت ببخشید میشه چند لحظه؟ وایستادم ببینم چی کارم داره. گفت من مسئول نمی‌دونم کجای کارخونۀ ظروف چینی فلانم و از ارائه‌تون بسیار استفاده کردم. همین‌جوری که ایشون داشتن از ارائۀ من تعریف می‌کردن، من داشتم فکر می‌کردم چینی چه ربطی به واژه داره. گفتم لابد اشتباه گرفته منو. بدون اینکه ضایع و تابلو بشه، موضوع کارمو گفتم و پرسیدم منظورتون اینه که از این زاویه ظروف چینی رو به واژه و فرهنگستان ربط بدیم؟ گفت نه. بعد حرف قبلیشو ادامه داد که ما اونجا تو کارخونه فلان می‌کنیم و بهمان می‌کنیم. من هنوز متوجه نشده بودم ارتباط مقاله‌م به کارخونۀ ایشون چیه. به انحای مختلف تکرار می‌کردم که منظورتون فلانه؟ منظورتون بهمانه؟ که شاید منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشه. ولی خب با کی آخه؟ اونجا همه آقا بودن و اون یکی دختره هم آخرین ارائه بود و دید که من نشستم ارائۀ دختره رو گوش می‌دم. پس چطور می‌تونه منو با دختره اشتباه بگیره؟ یه ربع بیست دیقه راجع به کارخونه‌ش و توسعۀ مدل من تو سیستم مدیریتی کارخونه حرف زد. تو جمله‌هاش سود و بهینه و اینا بود. گفتم منظورتون بازدهیه؟ گفت نه و صحبتش رو ادامه داد. دیگه داشتم سردرد می‌گرفتم. گفتم خوشحال می‌شم شمارۀ تماستون رو داشته باشم که بعداً بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنیم. شمارۀ موبایلشو گرفتم و خدافظی کردم ازش. و سعی می‌کردم تو دیدش نباشم دیگه. بعد این هی منو می‌دید، هی سلام می‌داد هی لبخند می‌زد. روز دوم، تو سالن، کنار پریز نشسته بودم. آورد گوشیشو زد به شارژ و پرسید تا کی اونجام که بره نماز بخونه برگرده. گفتم هستم. گفت نیام ببینم گوشیمو بردن و فقط شارژرش مونده. گفتم کسی که گوشی رو می‌بره شارژرشم می‌بره خب. گفت راست می‌گین. و رفت. و سریع برگشت. کیفمو گذاشته بودم روی یکی از صندلیا و کوله‌مو روی یه صندلی دیگه. اومد گفت جای کسیه؟ کارم خیلی زشت بود که گفتم دوستانم قراره بیان. ولی واقعاً دلم نمی‌خواست پیشم بشینه. رفت یه جای دیگه نشست. تو حرفاشم منو خانوم مهندس خطاب می‌کرد. هنوز که هنوزه رفتارش برام در هاله‌ای از ابهامه. شماره‌مم ندادم بهش. شماره‌شم ذخیره نکردم :|

یه آقای دیگه هم بود که دوربین مداربسته نصب می‌کرد. یادمه که تو ارائه‌م هم بود. بعد تو زمان‌های استراحت هی میومد سر صحبت رو باز می‌کرد و یه چیزایی راجع به کارش و تقابل دانشگاه و صنعت و علم بهتر است یا ثروت می‌گفت که خب ربطشو به خودم متوجه نمی‌شدم و هنوز که هنوزه رفتار ایشونم در هاله‌ای از ابهامه.



نوزده.

خوراکیای زنگ تفریح. سحرخیر یکی از حامیان مالی کنفرانس بود.



بیست.

در راستای مصیبتایی که با کارتای بانکیم داشتم، روز کنفرانس سر میز ناهار دیدم یه شمارۀ ثابت ناشناس با پیش‌شمارۀ تبریز افتاده رو گوشیم. زنگ زدم گفتم با من تماس گرفته بودید؟ گفت فلانی‌ام. دوست بابا بود و سر یه پروژه‌ای همکاری داشتم باهاشون. گفت دستمزدتو می‌خواستم پرداخت کنم، هر کاری کردم خطا داد گفت حسابت غیرفعاله و منم ریختم به حساب بابات.

بیست‌ویک

جوجه‌کبابی که یادم رفته بود ازش عکس بگیرم و آخراش یادم افتاد.



بیست‌ودو.

فکر کردین فقط خودتون بلدین یه چیزی ببینین یادم بیفتین عکس بگیرین برام بفرستین؟ من اینجا این جوراب‌فروشی رو دیدم یاد بیست‌ودو و اسی افتادم.



بیست‌وسه.

اسنپ یکی از حامیان مالی کنفرانس بود و به مناسبت کنفرانس چهار تومن تخفیف در نظر گرفته بود برای هر کی که مبدأ یا مقصدش دانشگاه فردوسی مشهد باشه. مسیر حرم تا دانشگاه و دانشگاه تا حرم اتوبوس داشت و خودم از این کد استفاده نکردم، ولی اونجا تو کنفرانس هر کیو می‌دیدم داره اسنپ می‌گیره، ازش می‌پرسیدم آیا می‌دانی با کد stinp50 می‌تونی از چهارهزار تومان تخفیف بهره‌مند بشی؟ و خب خیلیا نمی‌دونستن و خوشحال می‌شدن که اطلاعات نابم رو باهاشون به اشتراک گذاشتم.

بیست‌وچهار.

دیگر حامی مالی کنفرانس همراه اول بود. تو جلسۀ اختتامیه با یه دختر مشهدی به اسم مریم آشنا شدم. دوست شدیم و شماره‌شو داد و شماره‌مو گرفت. بعد وقتی فهمید هتل رزرو نکردم اصرار پشت اصرار که بیا خونۀ ما، تنهام. تو حرم نشسته بودم که دیدم زنگ می‌زنه. دوباره اصرار که آدرسو می‌فرستم بیا خونۀ ما. تشکر کردم و نرفتم. بعد از اختتامیه گفت می‌دونی اینجا دارن به شرکت‌کنندگان تو کنفرانس سیم‌کارت رایگان میدن؟ گفتم نمی‌دونستم، ولی اگه می‌دونستم هم نمی‌گرفتم. بگیرم کجای دلم بذارم؟ گفتم خدا یکی، عشق یکی، سیم‌کارت هم یکی. وقتی داشت اسنپ می‌گرفت بره خونه کد تخفیف رو به اونم گفتم. اونجا کسی رو نمی‌شناختم بدم ازم عکس بگیره و بیشتر عکسام سلفی بود. این عکسو مریم برام گرفت و بسیار دوست می‌دارمش. دارم آرم شریفو نشون می‌دم.



بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

دوازده. قسمت دوم.

پیام دادم به اسما که اگه برای دعای کمیل اومده حرم باهم باشیم. گفت ظهر برگشتن تبریز. و در ادامه افزود که دیشب تا ساعت سه منتظرم بوده که برم پیشش و چرا نرفتم. گفتم آخه پیام ندادی که بیا. مطمئن نبودم مسئولای دانشگاهشون قبول کنن مهمان داشته باشه. بنده خدا کلی اصرار و خواهش کرده بود ازشون و راضیشون کرده بود من برم پیشش. بعدشم فکر کرده بود چون دیگه باباش بهم آدرسو داده، منم قبول کردم برم و خودش دیگه پیگیری نکرده بود رضایت قطعی مسئولاشو بهم بگه. خیلی هم بد نشد به نظرم. اصولاً زیاد دوست ندارم تو مراحل مختلف زندگیم مدیون کسی باشم و تا جایی که بشه زحمت نمی‌دم به بقیه. بد هم نگذشت تو حرم بهم.

بیست‌وپنج.

یه جایی بود تو صحن رضوی مجله و روزنامه و اینا می‌دادن. شب دیر وقت بود. گوشیمم شارژ نداشت با اون سرمو گرم کنم. رفتم اونجا به آقاهه سلام دادم گفتم یه چیزی برای خوندن می‌خوام. یه مجله داد. پول نگرفت. گفتم بعداً باید پسش بدم؟ گفت نه. یه صلوات بفرست فقط. گفتم باشه. یه کمشو خوندم تا خوابم ببره. مجله صفحات آخرش مخصوص کودکان بود. صبح که بیدار شدم دادمش به یه دختر شش هفت ساله. ازش پرسیدم خوندن نوشتن بلدی؟ گفت فقط یه کم خوندن بلدم. گفتم بیا این قصه‌ها رو بخون اگه دوست داری. برای بچه‌ها نوشته. خوشحال شد. مامانش داشت نماز می‌خوند. نمازش که تموم شد، مجله رو برد نشونش داد. بعد صدای مامانشو می‌شنیدم که می‌گفت باشه بذار نمازمو بخونم الان بابات میاد. دختره هم یه چیزی یواشکی می‌گفت مامانه هم هی می‌گفت باشه بذار برگردیم خونه برات می‌خونمش.

بیست‌وشش.

شب دوم رفتم رواق امام خمینی، قسمت خانوما. تو مرز آقایون و خانوما یه دیوار کاذب کشیده بودن. آخرین ردیفی که خانوما نماز می‌خوندن، کنار اون دیوار کاذب تکیه دادم به قفسۀ قرآن‌ها، کاپشنم هم کشیدم روم خوابیدم. شگفت آنکه هیشکی حتی یه بارم مزاحم خوابم نشد. همین دو سه ساعت کافی بود برام. بعد دیگه همین‌جوری تو صحن و حرم ول می‌چرخیدم و هر جا می‌دیدم یکی گم شده یا می‌خواد بره جایی و نمی‌شناسه می‌بردمش. دو تا خانومو بردم دستشویی. با کاروان اومده بودن، خودشون می‌ترسیدن برن گم بشن. بعد یه سری خانوم بودن که تشنه بودن و با دو تاشون رفتم سقاخونه آب بخورن و برای بقیه هم آب آوردیم. یه آقایی هم دم باب‌الرضا برای کارت‌به‌کارت شماره کارتشو می‌خواست برای دوستش اسمس کنه کمکش کردم. خانوما سواد نداشتن. فکر کنم آقاهه هم سواد نداشت. ولی آقاهه علاوه بر سواد، شعور هم نداشت. به یه گویشی حرف می‌زد که متوجه نمی‌شدم و فقط اسمس، شماره کارت، این شماره رو فهمیدم. کلی حرف زد. گفتم نمی‌فهمم زبانتونو. اهل کجایین؟ یه جایی رو گفت که نمی‌دونستم کدوم استانه و اسم هم نمی‌برم که اگه یکی اهل اونجا بود برنخوره بهش. شماره کارتشو که اسمس کردم، راه افتاد دنبالم که برای این یکی شماره هم اسمس کن. گوشیش از این دکمه‌ایا بود و واقعاً سختم بود بفهمم چی به چیه و چجوریه. اسمس کردم دادم دستش. بعد دیدم راه افتاده دنبالم که برای این یکی شماره هم اسمس کن. گفتم این دیگه آخریه و دیرم شده و بعد از این از یکی دیگه بخواین براتون انجام بده. از حرم اومدیم بیرون و از پله برقی می‌خواستم برم اون سمت خیابون. باهام اومد. بعد دیدم دستشو گذاشت رو شونه‌م منو کشید سمت خودش که بقیۀ آقایون بهم برخورد نکنن!!!. سرمو از گوشیش بلند کردم و اعتراض کردم به این کارش. حساب کار که دستش اومد یواشکی پرسید شوهر داری؟ وای وقتی اون لحظه یادم می‌افته به‌قدری عصبی می‌شم که دلم می‌خواد برم تو خیابون و ناخنامو فروکنم تو خرخرۀ تمام مردهای عالَم! سومین پیامک رو که فرستادم گوشیشو دادم دستش و سعی کردم بین جمعیت ناپدید بشم. دیدم هنوز داره دنبالم میاد. می‌گفت داری میری بازار، بیا باهم بریم (پلشت بیست‌وششم). جوابشو ندادم و رفتم داخل یه مغازه. کاپشن سفید تنم بود و خب احتمال ناپدید شدنم پایین بود بین اون جمعیت چادری. رفتم یه جا که تو دیدش نباشم. بعد کاپشنمو درآوردم و چادر مشکی سرم کردم و از یه مسیر دیگه به راهم ادامه دادم. دیگه نمی‌دونم کجا گم شد رفت پی کارش. دلم نمیاد بگم همۀ مردا آشغالن، ولی ۹۸ ممیز ۲ دهم درصد مردها کثیفن، عوضی‌ان، و آدم نیستن اصلاً. دور از جون شما البته. حالا یکی نیست بگه یارو وضعیت تأهلتو پرسیده، کیبورد لپ‌تاپت چه گناهی کرده اینجوری می‌کوبیش.

بیست‌وهفت.

کارت بانک ملیم با کارت اهدای عضوم یکیه. اونایی که کارت اهدای عضو دارن می‌دونن چی می‌گم. خریدامم بیشتر با بانک ملی انجام می‌دم. از یه مرکز خریدی دو تا روسری خریدم و وقتی کارتمو به دختره دادم بکشه، با تعجب گفت پیوندکارت؟ گفتم بله، کارت اهدای عضوم با کارت بانک ملیم یکیه. گفت ینی رضایت دادی اعضاتو اهدا کنن؟ گفتم آره. اشکالی داره؟ گفت آره بعضی مراجع تقلید می‌گن اشکال شرعی داره. گفتم نمی‌دونم کدوما چی می‌گن، ولی من مطالعه کردم راجع به این موضوع. مرگ مغزی با کما فرق داره و کسی که مرگ مغزی کرده برنمی‌گرده. گفت نظرت راجع به ناخن مصنوعی چیه؟ گفتم یه زمانی ناخنای طبیعی من دو سانت بلندی داشتن. این دو سانت بلندی کل ناخن نبودا، بلندی قسمت اضافۀ ناخن بود. گفتم یه همچین ناخن‌بلندکنِ قهاری بودم و دوست دارم ناخن بلند کردن و لاک زدن رو. ولی اینایی که میگن با ناخن مصنوعی میشه جبیراً وضو گرفت و غسل کرد رو هم قبول ندارم. گفت منم قبول ندارم.

اگه حالتون از دیدن ناخن بلند به هم نمی‌خوره روی این عکس ناخن دوران نوجوانیم کلیک کنید. به تقوا نزدیک‌تره که آقایون کلیک نکنن :دی :|


بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بیست‌وهشت.

ادامۀ اون پست اینستا که راجع به آهنگای راننده اتوبوس نوشته بودم. حمید هیراد می‌خونه «دل بریدن از تو دیگه کار من نیست...» و من به فکر فرومی‌رم. یکی دل می‌بَره، یکی دل می‌بُره. چیه این دل آخه.


بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بیست‌ونه.

بلیت مشهد-تهرانو برای ساعت هفت گرفتم که هفت صبح برسم تهران. اتوبوس از اون ور هشت راه افتاد، از این ورم نه‌ونیم رسید. صبح باید می‌رفتم فرهنگستان. می‌خواستم هفت برسم تهران که اول برم بنیاد سعدی. هم کوله‌پشتیمو بذارم اونجا (سنگین بود) هم یکی دو ساعت فرصت داشته باشم که به قول ناصرخسرو شوخ از خود باز کنم و یه دوشی بگیرم و مسواکی بزنم بعد برم فرهنگستان. شوخ اینجا ینی چرک و کثافت. ینی آخرین باری که موهامو شونه کرده بودم دوشنبۀ هفتۀ پیش بود، تو خونه. آخرین باری که مسواک زده بودم سه‌شنبۀ هفتۀ پیش بود، توی دانشکده. یک هفته پام تو جوراب و سرم تو مقنعه بود. کوله‌مو همه جا روی زمین گذاشته بودم و خودم هر جایی نشسته بودم و وقتی به کاپشن سفیدم نگاه می‌کردم حالم ازش به هم می‌خورد. نه درست و حسابی می‌تونستم غذا بخورم و نه درست و حسابی بخوابم. آخرین باری که افقی خوابیده بودم دوشنبه تو قطار تبریز تهران بود. آخرین باری که لپ‌تاپمو زده بودم به برق و پاوربانک و گوشیمو پر کرده بودم، سه‌شنبه بود تو همون شریف بود و همۀ این چند روزو من التماس می‌کردم ملت کمتر بهم زنگ بزنن و حالمو هی نپرسن که اگه شارژ گوشیم تموم بشه نه شارژر دارم نه جایی که پاورمو پر کنم. کمتر عکس می‌گرفتم و کمتر دیتای گوشیمو روشن می‌کردم بیام نت. وقتی گشنه و خسته رسیدم تهران شارژ گوشی و پاور و لپ‌تاپم هر سه صفر بود. حتی نمی‌دونستم ساعت چنده. چون باتری ساعت مچیم هم تموم شده بود. پس من نیاز داشتم قبل از اینکه برم فرهنگستان یه دو ساعتی برای تجدید قوا فرصت داشته باشم. که خب هم دیر رسیدم تهران هم مسئول بنیاد سعدی مرخصی بود و اونی که جاش نشسته بود منو نمی‌شناخت و نامۀ رسمی می‌خواست ازم که اجازۀ ورود بده. و من نامه نداشتم. تلفن هم تو کتش نمی‌رفت (پلشت بیست‌وهفتم).

سی.

پس از مشقت‌های فراوان گذاشت برم تو. تا وارد شدم گوشی و پاور و لپ‌تاپمو زدم به برق. حتی جا داشت خودمم بزنم به برق. دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم و راهی فرهنگستان شدم. کلید واحدو دادم نگهبانی و رفتم. وقتی برگشتم ساعت هشت بود و نگهبان نبود. درِ واحد سرایدار ساختمونو زدم بیاد کلیدو از نگهبانی بده. آیفونشون خراب بود. شمارۀ سرایدارو داشتم. گوشیمو درآوردم زنگ بزنم، یادم افتاد صبح به قدر کفایت شارژش نکردم و خاموشه الان. شارژرم همراهم بود؟ خیر. شارژرم سوخته بود. پاوربانک داشتم، همراهم بود؟ خیر. گذاشته بودم بمونه شارژ بشه. پس چه خاکی به سرم کردم؟ دیدم سرایدار بنیاد سعدی شماره‌شو نوشته روی کاغذ و زده روی دیوار. کاغذو برداشتم و طول و عرض خیابان منتهی به بنیاد سعدی رو بالا پایین کردم بلکه یه مغازه‌ای جایی پیدا کنم برم از اونجا زنگ بزنم به سرایدار و بگم بیاید مرا دریابد. از شیب پنجاه درجۀ بالاشهر و کفشای پاشنه‌بلند و پاهای خسته‌م هم نگم براتون. خیابون خلوت بود و فرد مناسبی نبود که بهش بگم موبایلشو در اختیارم بذاره. فکر می‌کردم که آیا درسته در یکی از خونه‌ها رو بزنم کمک بخوام؟ همین‌جوری که دنبال مغازه می‌گشتم چشمم افتاد به یه داروخانه. رفتم تو و گفتم ساکن فلان ساختمانم و کلیدمو دادم نگهبانی و نگهبان شیفتش تموم شده و رفته. شمارۀ سرایدارو نشونشون دادم و گفتم شارژ گوشیم تموم شده و خاموشه. شارژر هم ندارم. آیفون واحد سرایدار ساختمان هم خرابه. ازشون خواستم با این شماره تماس بگیرن و بگن من پشت درم (پلشت بیست‌وهشتم).


بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

سی‌ویک.

شنبه‌ها ساعت دو، جلسۀ شورای واژه‌گزینیه. هر موقع تهران باشم این جلسه رو از دست نمی‌دم. نه برای نمره و از روی اجبار، بلکه برای دل خودم می‌رم می‌شینم و تماشا می‌کنم. دوست دارم ببینم استادها چجوری باهم بحث می‌کنن، چجوری همدیگه رو قانع می‌کنن، چجوری شوخی می‌کنن، چجوری عصبانی می‌شن. مسیر بنیاد سعدی تا فرهنگستانو بلد نبودم. به رانندۀ اتوبوس گفته بودم بگه کجا باید پیاده شم. نگفت. وقتی تابلوی حقانی رو دیدم که پیچیدیم و ردش کردیم، رفتم جلو و به راننده گفتم رد کردیم که. گفت اتوبانه دیگه. نمی‌تونم نگه‌دارم. هفتِ تیر پیاده‌ت می‌کنم. می‌تونی با مترو برگردی. مسخره است. به هر کی بگی از ولنجک تا هفتِ تیر رفتم که برگردم حقانی می‌خنده بهت. دیرم شد. به جلسه نرسیدم. مظلومانه رفتم تو دفتر منشی دکتر حداد نشستم و گفتم جلسه یه ساعته شروع شده و زشته الان برم. تلفنو برداشت زنگ زد به منشی جلسه. بهش گفت هوامو داشته باشه که برم تو. با ذوق بلند شدم و پله‌ها رو دو تا یکی دویدم سمت جلسه و رسیدم پشت در. محافظ دکتر حداد نشسته بود پشت در. گفتم می‌خوام برم تو، ولی دیره و روم نمیشه. پرسید نمره داره؟ گفتم نه، برای دل خودم. چیزی نگفت. چند دقیقه‌ای تعلل کردم و تصمیم گرفتم برگردم. در اتاق باز بود. قبل از اینکه برگردم، خم شدم و تو رو نگاه کردم. همون لحظه دکتر هم سرشو برگردوند سمت در و دید منو. یواشکی گفتم می‌تونم بیام تو؟ آروم گفت آره. با شرمندگی به خاطر تأخیر یک‌ساعته، رفتم تو و نشستم جای همیشگیم. این آره بیای دکتر حداد، اونم برای کسی که یک ساعت دیر رسیده همون‌قدر برام دلنشین و دوست‌داشتنی بود که نه نمیشۀ دکتر شریف‌بختیار، وقتی چند ثانیه، فقط چند ثانیه بعد از خودش وارد کلاس می‌شدی. وقتی دیر می‌رسیدیم به ساعتش اشاره می‌کرد و با تکون سر حالیمون می‌کرد که برگردیم. هر دو سبک رو دوست دارم. اینم اضافه کنم که دکتر حداد حضور غیاب کلاساشو همون اول جلسه می‌کرد و پیش اومده بود که یکی دو دیقه دیر برسم و ببینم اسممو خونده و جلوی اسمم غ گذاشته. اینو دیگه عوض نمی‌کرد و غیبت می‌خوردی.

سی‌ودو.

جلسه که تموم شد، می‌خواستم برم بالا دفتر دکتر. روم نمیشد با استادها سوار آسانسور شم. تا دم آسانسور باهم بودیم و آسانسور که اومد اونا سوار شدن و من گفتم من از پله‌ها میام. و در آسانسور در حالی بسته شد که اونایی که تو بودن می‌گفتن نه بابا بیا تو بیا تو. بعد دیدم آقای محافظ کلید باز شدن در آسانسورو زد و در باز شد. و همه یک صدا گفتن بیا بابا تو که وزنی نداری.


بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

سی‌وسه.

وقتی کارم تو فرهنگستان تموم شد، دیدم یکی از استادها هم شال و کلاه کرده که بره. برای اینکه هم‌مسیر نشم باهاش، مسیرمو کج کردم سمت باغ کتاب. نمی‌دونم از کی شروع کردم به فرار از آدمای دور و برم. فرار از هم‌صحبتی و هم‌کلامی و همراهیشون. بین قفسه‌های کتاب کودک قدم می‌زدم. گاهی می‌ایستادم و یکیشونو برمی‌داشتم و ورق می‌زدم. بعد می‌ذاشتم سر جاش و دوباره قدم می‌زدم و تماشا می‌کردم. از این کتابای مربعی کوچولو خوشم میاد. دو تا رو انتخاب کردم و دیگه نذاشتمشون تو قفسه. گرفتم دستم و گفتم برای بچه‌هام. نگاهم گره خورد به نگاه بچه‌ای که دستش تو دست مادرش بود. نشستم روی صندلیای رنگی‌رنگی وسط سالن و رفتم تو فکر. از قفسه‌های کودک فاصله گرفتم. رفتم سراغ کتابای دوازده سال. اولین قفسه، قفسۀ کتابای نجوم بود. یه کم جلوتر، کتابای تاریخ. بی‌هوا دستم رفتم سمتشون. آخریو برداشتم و ورق زدم. گذاشتم سر جاش. من که نمی‌دونم چیا قراره دوست داشته باشین. زیست یا تاریخ؟ رمان یا شعر؟ ورزش یا؟



بخش دوازدهم: بنیاد سعدی

سی‌وچهار.

بیاید یه اتفاق هیجان‌انگیز براتون تعریف کنم. قبلش دو تا مقدمۀ کوتاه بگم. مقدمۀ اول اینکه من در طول سفر لباس خونه با خودم برنمی‌دارم و این قابلیت رو دارم که یه هفته با شلوار لی و مانتو بخوابم. دیدین تو بعضی سریالا طرف با کت‌وشلوار می‌خوابه؟ من نمونۀ واقعیشم. این از مقدمۀ اول. مقدمۀ دوم اینکه من شنبه که رسیدم تهران، اینا (مسئولین جایی که اونجا سکنی (بخوانید سُکنا) گزیدم) فکر کردن من یکشنبه می‌رم. بعد من تا چهارشنبه پامو از واحدم بیرونم نذاشتم. ینی می‌خواستم بذارما. ولی هوا آلوده بود و هی قرارام لغو می‌شد و می‌موندم. درو از تو قفل کرده بودم و به‌اندازۀ سه چهار روزم هم خوراکی داشتم. نگهبان و سرایدارم فکر کرده بودن من رفتم تبریز و کلیدم با خودم بردم. واحدی که من اونجام طبقۀ هفتمه. چون دوبلکسه دقیق‌تر اینه که بگم طبقۀ هفت و هشت. از چهار واحد تشکیل شده. طبقۀ اول تا ششم اینجا اداریه و کلاس و ایناست. طبقۀ آخرشم واحد مسکونیه برای مهمان‌های خارجی و توریستا و اینا. و همون طور که گفتم چهار واحده. آسانسورم اینجوریه که هر کی سوارش میشه، به مقصد که می‌رسه خانومه میگه طبقۀ فلان. در طول این چند روز، صبح تا ظهر حواسم به صدای آسانسور بود. ملت اغلب می‌رفتن طبقۀ شش. کلاً کسی با هفت کاری نداشت. تنها موجود زندۀ طبقۀ هفت من بودم که تو واحد دوم بودم و بقیۀ واحدا خالی بودن. بعد از وقت اداری هم کسی با آسانسور رفت‌وآمد نمی‌کرد. چون کلاً کسی تو ساختمان نیست که از آسانسور استفاده کنه. این کجاش هیجان‌انگیزه؟ صبر کنین می‌گم. دوشنبه شب، رو کاناپه پای لپ‌تاپ بودم که صدای آسانسور اومد. دیدم که میگه طبقۀ هفت. یه کم ترسیدم. ینی این وقت شب کی طبقۀ هفت چی کار داشت؟ گفتم لابد مهمان جدید اومده و سرایدار داره راهنماییش می‌کنه بره تو یکی از واحدا. طبق مقدمۀ اول، مانتو و شلوار تنم بود. لپ‌تاپو گذاشتم رو میز و روسریمو انداختم سرم و بلند شدم رفتم سمت در که ببینم آیا این مهمان جدید میاد پیش من یا میره یه واحد دیگه. هر کدوم از واحدا سه تا اتاق خواب و کلی تخت دارن و عجیب نبود که بیاد همین واحد. خب حالا تصور کنید شبه، صدای آسانسور اومده و یک یا چند نفر اومدن طبقۀ هفت و شما تنها هستید. دستمو گذاشتم روی دستگیره و داشتم فکر می‌کردم باز کنم یا نکنم که یهو از پشت سرم صدای پریدن یکی از رو دیوار توی بالکنو شنیدم. اینجا دو تا بالکن داره. بالکن بزرگتر تو پذیراییه که میز و صندلی و اینا چیدن و تقریباً حیاطه تا بالکن. بالکن کوچیکتر تو آشپزخونه است. در ورودی و آشپزخونه هم روبه‌روی همن. برقا هم خاموش بود. کلاً من چه خونۀ خودم باشم چه هر جای دیگه‌ای، لامپ اضافه روشن نمی‌ذارم. صدای افتادنو که از بالکن شنیدم برگشتم سمت تاریکی. دیدم در بالکن آشپزخونه باز شد و آقایی که از دیوار پریده تو بالکن، داره میاد تو آشپزخونه. بنده خدا با دیدن من جا خورد و کلی شرمنده شد. سرایدار بود. فکر کرده بود من رفتم خونه‌مون و کلیدارم بردم و مهمون جدید رو می‌خواست بیاره این واحد. رفته بود از پشت بوم و لبۀ دیوار پریده بود تو بالکن. فکر کن از لبۀ دیوار یه ساختمان هشت‌طبقه پریده بود تو بالکن. اونم تو تاریکی مطلق. مهمون پشت در بود. آقای سرایدارم تو آشپزخونه. هر دو کلی شرمنده شده بودن چرا اول در نزدن و با این پیش‌فرض که من نیستم از دیوار پریدن تو. هم مهمونه هم سرایداره کلی خجالت کشیدن. بعد من هی دلداریشون می‌دادم که طوری نشده که. حجاب داشتم دیگه. چرا ناراحتین. انصافاً آماده بودم درو باز کنم براشون. ولی دیگه نمی‌دونستم از دیوار می‌پرن تو :)) برای اینکه فضاسازی رو به نحو احسن انجام داده باشم، این عکسو براتون گرفتم.



سی‌وپنج.

فاصلهٔ طبقاتی ینی آسمون یه منطقه از تهران آبی و صاف و هواش تمیز باشه و هفت هشت ده ایستگاه پایین‌تر که بری نتونی نفس بکشی. این هفته دانشگاه یه چند جا کار داشتم که به خاطر آلودگی هوا لغو شد و چند هفته و چند ماه عقب افتاد. دورهمی با دوستان و برنامۀ آش هم موند برای یه وقت دیگه. فی‌الواقع هیچ استفادۀ مفیدی چه به‌لحاظ کاری چه تحصیلی و چه تفریحی از هفته‌ای که گذشت نکردم و شنبه تا چهارشنبه پامو از بنیاد سعدی بیرون نذاشتم. حتی برای خرید هم بیرون نرفتم. حتی برای گذاشتن آشغالا دم در هم بیرون نرفتم.



سی‌وشش.

روز آخر از سطل آشغال عکس گرفتم، دیدم نودوهشت ممیز دو دهم درصدش پاکت نودالیته. با اینکه آشپزخونه مجهز بود و ظرف و گاز و لوازم آشپزی داشت، ولی مواد اولیه نداشتم برای آشپزی. اینکه هوا آلوده بود و نمی‌تونستم و نمی‌خواستم برم بیرون برای خرید یا رستوران یه طرف، اینکه هر جایی هر چیزی نمی‌خورم هم یه طرف. فلذا نودالیت تنها گزینۀ روی میزم بود.




بخش سیزدهم: فرهنگستان، چهارشنبه

سی‌وهفت.

یک هفته قبل از اینکه برم تهران به خانوم میم پیام دادم که می‌تونم برم بنیاد سعدی بمونم؟ پرسیدم ببینم بنیاد جا داره یا نه. اونجا اولویت با مهمان‌های خارجیه و باید از قبل هماهنگ می‌کردم. خانوم میم مسئول آموزشه و ارتباط خوبی باهم داریم. همه‌مون اینستاشو دنبال می‌کنیم، اینستای بچه‌ها رو دنبال می‌کنه، شمارۀ موبایلشو داریم و حتی روزهای تعطیل هم تلگرامی و تلفنی باهاش در رابطه با کارهای آموزشی در ارتباطیم و ارتباطمون دوستانه است. جواب پیاممو نداد. حتی وقتی رسیدم تهران هم جوابمو نداده بود هنوز. عجیب بود. آنلاین بود، ولی جوابمو نمی‌داد. وقتی رسیدم فرهنگستان سراغشو گرفتم. تو دفترش نبود. یکی از همکاراش گفت مرخصیه، یکی گفت دیگه نمیاد. هر کی یه چیزی می‌گفت. هر کی یه جوری می‌گفت. من هم به روی خودم نمی‌آوردم که از فلانی فلان چیزو شنیدم و از شما اینو می‌شنوم. مسئول بخشمون طوری گفت «رفت» که انگار دیگه قرار نیست برگرده. گفت یه همکار جدید قراره بیاد. نگفت کی. من هم نپرسیدم. با خانم پ. جلسه داشتم. گفتم خانم میم رفته؟ گفت آره. گفت با آقای فلانی صحبت کردیم که یه مدت به جای ایشون بیاد باهامون همکاری کنه. نمی‌دونست من آقای فلانی رو می‌شناسم. نمی‌دونست آقای فلانی هموست که گاه‌وبیگاه چیزمیز می‌فرستد و هموست که یک شب پرسید می‌تونم یه چیزی بگم و وقتی گفتم بله بفرمایید گفت احساس می‌کنم انتهای گفت‌وگوهامون رو می‌بندید که ادامه پیدا نکنه. حالا قراره مسئول آموزشمون بشه و کارهای خانوم میم رو انجام بده. گفت فعلاً بین خودمون بمونه. از اتاق خانم پ. که بیرون اومدم زدم رو پیشونیم که پرونده‌هامون، نمره‌هامون، آخ آخ، آدرس‌هامون. همۀ اینا دست خانوم میم بود و حالا دست همو که!

سی‌وهشت

سرم گرم لپ‌تاپ و پایان‌نامه. توی اتاق استراحت دانشجوها نشسته بودم و سیستم‌ها رو به سامانه و مدل‌ها رو به الگو تبدیل می‌کردم. ظرف غذا به دست وارد اتاق شد. انتظار نداشتم ببینمش. مکالمه با سلام و احوالپرسی و چه خبر شروع شد. گفتم کلاس که ندارین امروز؟ گفت با فلان گروه پژوهشی همکاری می‌کنم و برای همین فرهنگستانم. بهش گفته بودن به کسی نگه و بین خودشون بمونه. از اینکه منو محرم دونسته بود، از اینکه منو از خودشون دونسته بود و این راز رو بهم گفته بود حس خوبی نداشتم. گفتم اتفاقاً منم صبح یه چیزایی شنیدم از بعضیا که چون قرار شد بین خودمون بمونه، به شما نمی‌گم. نگفتم که شنیدم قراره بیای جای خانوم میم و من از این بابت نگرانم. با ظرف غذا اومد نشست سر میز. یادداشت‌هایی که روی پایان‌نامه‌م گذاشته بودن رو ورق می‌زدم و غر می‌زدم که کی تموم میشه این ایرادهای بنی اسرائیلی. گفت می‌تونم ببینم؟ سه فصل اول رو دادم بهش و گفتم چهار و پنجو لازم دارم. راجع به دفاع حرف زدیم، راجع به کار و پژوهش، راجع به بنیاد سعدی و شهریار. نمی‌دونم بحث از کجا رسید به تفاوت زبان ترکی و آذری. گفتم من بر این عقیده‌ام که زبان ما در گذشته آذری بود. و آذری داره منقرض میشه و بسیار علاقه‌مندم برم تو این دهات دورافتادۀ استانمون و راجع به بقایای این زبان تحقیق کنم. وقتی خواست بیشتر بدونه لینک پست‌هایی که تو اون یکی وبلاگ نوشته بودم (+ و +) براش فرستادم. پیامم سین شد و مشغول خوندن شد. یه چرخی تو وبلاگ زد و فهمید که تو تیم ویراستاری رقیبم. گفت خدا رو شکر تو اون مکالمۀ اول، زیاد بد و بیراه نگفتم پشت سر گروه شما. چیزی نگفتم. دنبال راه فرار می‌گشتم. بلند شد رفت سمت ماکروفر. تو فکر بودم. ظرف غذا رو از ماکروفر درآورد و گذاشت روی میز. درشو باز کرد. مرغ بود. نگاه به ساعت گوشیم کردم. دوونیم بود. بلند شدم و چادرمو سر کردم. لپ‌تاپمو بستم و گوشیمو گذاشتم روش. قبل از اینکه تعارف کنه گفتم شما راحت باشید؛ من می‌رم برای نماز. گفت سری پیشم وقتی اومدم برای ناهار رفتید نماز بخونید. چرا هر موقع من میام، شما می‌رید؟ خندیدم و گفتم نیست که شما معارف و الهیات خوندید، برای همین هر موقع شما رو می‌بینم یاد خدا و نماز می‌افتم. اونم خندید. رفتم پایین. وقتی وضو می‌گرفتم خیره شدم تو چشمام. بغض کرده بودم. چشمام آمادۀ گریه بود. خیره شدم به آینه و گفتم ببین الان یکی میاد می‌بینه بد میشه. الان وقت گریه نیست. وقتی مهرو گذاشتم رو زمین، وقتی رسیدم به رکعت دوم، وقتی قنوت گرفتم... آخ وقتی رسیدم به قشنگ‌ترین مرحلۀ نمازم سکوت کردم. زبونم نمی‌چرخید به دعا. نمی‌دونستم چی بگم، چی بخوام. دوباره چشمام پر شد. یادم افتاد گریه نمازو باطل می‌کنه. گفتم ببین الان یکی میاد می‌بینه بد میشه. الان وقت گریه نیست. نمازم که تموم شد، چند دقیقه‌ای نشستم و رفتم تو فکر. کجای راهو اشتباه اومدم که به یه همچین بن‌بستی رسیدم؟

سی‌ونه

ساعت هشت شب بود و همۀ دانشجوها و کارمندا رفته بودن خونه‌هاشون و من بودم و فرهنگستانِ خالی. این‌جور مواقع استرس دارم که نگهبان درو قفل کنه و بره و من تو بمونم. باید دو نسخه از کارمو پرینت می‌کردم می‌ذاشتم رو میز استادام بعد برمی‌گشتم خونه. یه نسخه پرینت گرفتم و نوبت دومی که شد جوهر پرینتر تموم شد. پلشت‌ها انگار تمومی نداشتن. پلشت بیست‌ونهم بود این. نسخۀ چاپ‌شده رو گذاشتم برای استادی که ایمیل نداره و ایمیلی و رایانه‌ای! نیست و تصمیم گرفتم برای اون یکی استاد فایلو ایمیل کنم و ازش بخوام یا تو ورد کامنت بذاره یا خودش زحمت پرینتو بکشه. 


بخش چهاردهم: راه‌آهن، چهارشنبه

چهل

ساعت هشت و پنجاه‌وشش دقیقه است‌، بلیتم برای ساعت نُهه و الان رسیدم راه‌آهن. تا هشت فرهنگستان بودم. اگر دیر می‌رسیدم و جا می‌موندم عنوان سی‌امین پلشت رو هم تقدیم این واقعۀ هولناک می‌کردم. شانس آوردم؛ ولی شما مثل من دقیقه نودی نباشید و یه نیم ساعت زودتر بیاید تو سالن بشینید. بازم کیکشون توت‌فرنگی بود و آبمیوه‌شون سیب‌لیمو. روزی که تو قطار بهمون کیک شکلاتی بدن با آب‌پرتقال، اون روز روز عروسی منه.



چهل‌ویک.

تو قطار با دختری به اسم الناز آشنا شدم که جهانگردی خونده و اخیراً یه آژانس تأسیس کرده و این‌ور و اون‌ور تور می‌بره. پرسیدم کجاها؟ گفت همه جا. گفتم روستا هم می‌برید؟ گفت آره اگه جاذبه داشته باشه. گفتم روستاهایی که زبانشون ترکی نیست و آذریه هم می‌برید؟ گفت کجاها مثلاً؟ گفتم اسماشون سخته، یادم نیست. گفت یه چند بار رفتیم اوشدیبین. گفتم خودشه! یکی از روستاهایی که می‌خوام برم همینه. شماره‌مو دادم و شماره‌شو گرفتم در ارتباط باشیم.


بخش پانزدهم: خانه

چهل‌ودو.

شبی که داشتم می‌رفتم تهران و وسیله‌هامو جمع می‌کردم، تلویزیون یه سریال شمالی نشون می‌داد و هیشکی هم وقعی بهش نمی‌نهاد. من رد می‌شدم از جلوی تلویزیون، دیدم دو تا بچه به دنیا اومدن و یه آقایی قرآنو باز کرده از تو قرآن براشون اسم انتخاب می‌کنه. یه بار سورۀ یوسف اومد و اسم یکی رو گذاشتن یوسف. بعد یه آیه اومد که خلد برین و بهشت جاویدان و اینا بود و اسم اون یکی پسرم گذاشتن جاوید. بعد من رفتم به ادامۀ کارم پرداختم و بعدشم که راهی سفر شدم. هفتۀ اول که تلویزیون نداشتم و هفتۀ دوم هم تو بنیاد سعدی با اینکه تلویزیون بود، ولی روشنش نکردم. کلاً نزدم به برق. اخبار آلودگی و اعتراضات رو هم دوستام بهم گفتن. بعد که برگشتم خونه دیدم مامان نشسته پای یه سریال شمالی و توش دو تا پسر افتادن زندان و مامانشون برای اینکه اینا آزاد بشن داره با شاکی پرونده ازدواج می‌کنه. یهو گفتم این پسرا یوسف و جاوید نیستن؟ چه زود بزرگ شدن! و از اونجایی که مامان قسمت اولشو ندیده بود، سکانس نام‌گذاری رو براش تعریف کردم. اونم بقیه‌شو برام تعریف کرد. و بدینسان به جمع وارش‌بینان پیوستم.

چهل‌وسه.

کم‌کم یکی از فرضیه‌هام راجع به خواب داره اثبات میشه. اینکه من وقتی می‌رم سفر خواب نمی‌بینم. کلاً وقتی مختصاتم جابه‌جا میشه خواب نمی‌بینم. برای همین سال اولی که تهران قبول شدم رفتم خوابگاه، یکی دو سال خواب ندیدم تقریباً. بعد الان معمولاً نوزده شب از سی شبِ ماه رو خواب می‌بینم. این دو هفته‌ای هم که خونه نبودم خواب ندیدم. دیشب که اولین شبی بود که خونه بودم، گواهی ارائۀ مقاله رو گرفته بودم دستم و تمرکز کرده بودم روی امضاها. بعدشم کتاب قصه‌هایی که برای بچه‌هام! خریده بودم رو نشون مامان و بابا دادم و گذاشتم تو کمد. و اون شب دو تا خواب، یکی بسیار شیرین و دیگری بسیار تلخ در رابطه با امضا و این کتابا دیدم. 



چهل‌وچهار

من همیشه ضمن توجه به ترتیب زمانی و محتوایی بندها، به شماره‌هاشونم دقت می‌کنم. بعضی شماره‌ها یه رمزی رازی دلیلی دارن و ترجیح می‌دم این اسرار پیش خودم بمونن و فاش نشن. عزت و اهمیت بندهای چهارم پست‌هام احتمالاً خیلی وقته که لو رفته براتون؛ ولی فقط چهار نیست. همین‌جا تو همین پست، بند سی‌ویکم راجع به کسیه که تو دهمین دورۀ انتخابات مجلس سی‌ویکم شد. یا بند بیست‌ودو راجع به بلاگری به نام بیست‌ودوئه. یا بند صفر که بی‌حسی منو نشون می‌داد. ینی می‌خوام بگم هر جا تو این وبلاگ عدد دیدید، ساده از کنارش رد نشید. قدری بایستید و تأمل کنید. بعد رد بشید. یلداتون هم مبارک :)


یادم رفت بگم: با همراه اول، کد ستاره ۹۸ ستاره ۴ مربع رو بزنید. یک ساعت مکالمه هدیه میده به مناسبت یلدا، یه فال هم می‌گیره براتون. برای من این فال اومد:

محرم راز دل شیدای خود،  کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

که بسی بسیار به دلم نشست...

۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۱:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۶- سه پلشت آید و

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۳ ب.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۶. اینجا پنج‌سالمه. ایشونم که تصویرشو به‌شکل هنرمندانه‌ای سانسور کردم برادرمه؛ حضرتِ صاحبِ ماکسیمم تگِ پست‌های فصل سه. به رسم دیرین، من از هر کی تو پستام اسم ببرم تگش می‌کنم و آمار تگ‌هام تا این لحظه نشون میده تو این وبلاگ ایشون در صدر جدوله. و با اینکه سر هیچی باهم تفاهم نداریم و سر هر چی باهم اختلاف نظر داریم، ولی در مواقع لزوم هوای همو داریم. یکی از موارد لزوم کارت متروی مشهد بود که اومدنی ازش گرفتم :دی

یادآوری می‌شود: این پست و این پست 



محتوای این پست (پست ۱۳۷۶):

مقدمه

بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر

بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام


محتوای پست بعد (پست شنبۀ بعدی):

جزئیات سفر شاملِ

بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

بخش دوازدهم: دورهمی با دوستان و بازگشت.


مقدمه

یک. طبق برنامه، آذرماه شنبه‌ها پست می‌ذاشتم و عذرخواهم بابت تأخیر این هفته. درگیر سفر بودم و هستم و نتونستم شنبه آماده کنم پست رو. دلیل دیگۀ تأخیرم هم این بود که عکس‌های وبلاگم نه با نت گوشیم و نه با مودم آپلود نمی‌شن و کلاً پیکوفایل برام باز نمی‌شه و منتظر بودم حل بشه این مشکل. تا الان که حل نشده و دیگه مجبور شدم تو بیان آپلودشون کنم. از اونجایی که پیکوفایل و بلاگ‌اسکای سرور مشترک دارن، وبلاگ‌های بلاگ‌اسکای هم حتی باز نمیشن.

دو. تعداد کامنت‌های هفتۀ گذشته زیاد و محتواها متنوع بود. امیدوارم همه رو جواب داده باشم. اگر پیام کسی بی‌جواب مونده بگه لطفاً. سه نفر بدون وبلاگ بودن و ایمیلی جواب دادم. یه نفر آدرس اینستامو پرسیده بود، یه نفر برام شماره موبایل و یه نفرم آی‌دی تلگرام گذاشته بود که عذرخواهی می‌کنم بابت بی‌جواب موندن این پیام‌ها. از ارتباط تلفنی، تلگرامی و اینستایی و در کل از ارتباط خارج از چارچوب وبلاگ معذورم.

سه. بابت اعتمادتون و اینکه برخی از دوستان شماره تلفن و آی‌دی تلگرامشون رو در اختیارم گذاشتن که بیشتر در ارتباط باشیم بی‌نهایت ممنون و قدردانم. اما واقعیتی هست که شاید دوستان جدید از آن آگاه نباشن و آن اینکه من از ابتدای دوران بلاگریم تا امروز همهٔ تلاشم رو کردم که ارتباطم با دوستان وبلاگیم در چارچوب وبلاگ و کامنت باشه نه فراتر. دلیل این کارم هم اینه که ممکنه یه روزی به هر دلیلی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو رها کنم و ارتباطم رو با دوستان مجازیم قطع کنم. من وقتی وبلاگم رو ترک می‌کنم که قبلش تصمیم گرفته باشم شما رو ترک کنم. اگر ایمیل و شماره و اینستا و تلگرام و کانال‌های ارتباطی دیگه‌ای با شما داشته باشم، ترک وبلاگ دیگه معنی نداره. یه همچین موقعی باید این راه‌های ارتباطی رو هم غیرفعال کنم و خب این برای کسی که بیشتر از ده ساله شماره‌ش همینه و بیشتر از ده ساله ایمیلش همینه و هر چی که داره از اول همونه، سخته اونارم غیرفعال کنه و باعث دردسر میشه که شماره و ایمیلی که به دانشگاه و جاهای رسمی داده رو چون دوستان مجازیشم دارن بندازه دور. حالا چرا یه شماره یا ایمیل مخصوص برای وبلاگم ندارم؟ چون اولاً با توسعهٔ روابط و افزایش راه‌های ارتباطیم با هر بنی بشری مخالفم. ثانیاً هر چی رابطهٔ من و شما عمیق‌تر و وسیع‌تر بشه جدا شدنمونم سخت‌تر میشه. هر چی بیشتر به هم نزدیک بشیم دور شدنمون سخت‌تر میشه. هر چی رشته‌هایی که ما رو به هم متصل کرده قوی‌تر و تعداد رشته‌ها بیشتر باشه پاره کردنشون سخت‌تر میشه. به زبان ساده‌تر، من هر چقدر شبکه‌های ارتباطیم با دوستانم کمتر باشه، در آینده راحت‌تر می‌تونم ازشون جدا بشم. و ثالثاً شماها معمولاً می‌ذارید می‌رید. یهو غیبتون می‌زنه. تجربۀ چندین ساله‌م میگه خوانندۀ ثابت یه افسانه است. و من نمی‌خوام کسی که می‌دونم مهمون یکی دو روز وبلاگمه شماره و ایمیل و آی‌دی و کلی اطلاعات دیگه رو بذاره تو جیبش ببره، که هر وقت لازمم داشت دوباره به‌راحتی بیاد سراغم. این حس خوبی بهم نمیده.

چهار. برای پست قبلی، کامنت گذاشتین که کنفرانس رفتن آخه انقدر شور و شعف داره؟ والا من شور و شعف خاصی تو پست قبلی نمی‌بینم، ولی در کل اگه آرشیو وبلاگمو مرور کرده باشید می‌بینید که من معمولاً کم‌اهمیت‌ترین وقایع پیرامونم رو سوژۀ وبلاگم می‌کنم و با ذوق زایدالوصفی برای مخاطبم تعریف می‌کنم و این از ویژگی‌های منه.

پنج. در راستای پست قبل، راجع به پروژه‌ها و پکیج‌ها پرسیدید و خواستید بیشتر توضیح بدم. چون اسفندماه کنکور دارم تا اون موقع کارو تعطیل کردم. اگر عمری باقی بود، یادم بندازین بعد از کنکورم بیشتر توضیح بدم. فعلاً خودمم کار نمی‌کنم.

شش. این پست تقدیم می‌شود به خوانندۀ متولدِ شماره‌اش، ۱۳۷۶، سرکار خانومِ بهارۀ ۶ (این شیشو توافق کردیم بذاریم که با بهاره‌های دیگۀ وبلاگم اشتباه نگیرم؛ اون وقت بعدِ توافق ما بهاره‌های دیگه غیبشون زد. وقتی میگم خوانندۀ ثابت یه افسانه است نگین نه.)

هفت. این پستِ هلما رو بخونید. راجع به من نوشته. کامنت‌های پستشو که خوندم دیدم عجب دل پُری از پستام دارید :دی

هشت. این پستِ آرزو رو هم بخونید. دانشجوی مشهده. برای پست قبلی کامنت گذاشته بود که اجازه هست یواشکی بیام تو کنفرانس بشینم ارائه‌تو ببینم؟ گفتم چرا یواشکی؟ یه کم زودتر بیا قبل کنفرانس همو ببینیم چند ساعتی باهم باشیم. یکی از جغدای میماجیل رو هم بهش هدیه دادم.

جغد میماجیل چیست؟ 

تو کامنت اول این پست حریر توضیح دادم چیست.

عنوان ینی چی؟ 

عنوان یه ضرب‌المثله و در مواقعی به‌کار می‌ره که یه سری بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها پشت سر هم اتفاق می‌افتن. سه پلشت، یه اصطلاح توی قاپ‌بازیه. وقتی گودی همۀ قاپ‌ها (قاپ، استخوان مچ پای گوسفنده) به سمت بالا باشه میگن سه پلشت اومد یا طرف بز آورد. حالا چرا سه پلشت؟ بعد از خواندن پست حاضر، خواهید فهمید چرا سه پلشت و حتی اذعان خواهید کرد که سه پلشت خیلی کمه و عنوانو عوض کنم بذارم سی پلشت. یا حتی سیصد پلشت. پلشت اینجا به‌معنی مصیبت و بدبختیه.


بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر (وقایع اتفاقیۀ شنبه و یکشنبه و دوشنبۀ هفتۀ گذشته)

پلشت اول:

از دی‌ماه، برای کارتای بانکی باید رمز دوم پویا یا یه‌بارمصرف گرفته باشیم. قبل از سفر و قبل از اینکه دستمزد بچه‌ها رو پرداخت کنم رمز دوم یه‌بارمصرف یکی از کارتامو (اسمشو می‌ذاریم کارت شمارۀ یک) فعال کردم ببینم چجوریاست. ینی من کل روزو با ارورای عجیب و غریبش درگیر بودم. آخرش اپشو پاک کردم دوباره نصب کردم درست شد. جز کارت خودم رمز دوم رو برای چهار تا کارت دیگه از همین بانک شمارۀ یک هم فعال کردم که دو تاشون بدون خون و خونریزی فعال شدن و تراکنش هم انجام دادم دیدم کار می‌کنه. ولی برای کارت خودم و دو تای دیگه از کارتا اعصابم رنده شد. آخرشم رمز دوم یکی از کارتا فعال نشد که نشد. گفتم برن دوباره از عابر بانک کد فعال‌سازی بگیرن دوباره نصب کنن شاید درست شد.

پلشت دوم:

در ساعات پایانی مهلت ثبت‌نام کنکور دکتری، داشتم با کارت بانک شمارۀ یک که توش به اندازۀ هزینۀ ثبت‌نام پول مونده بود هزینه رو پرداخت می‌کردم که دیدم ارور می‌ده که تراکنش شما قبلاً تعیین تکلیف شده است. منظورشو متوجه نشدم. رفرش هم که کردم گفت توکن منقضی شده است. بازم منظورشو متوجه نشدم. پوله رو از کارتم کم کرده بود، ولی کد پیگیری ثبت‌نامو نداده بود. پس ثبت‌نام ناموفق بود. آیا باید دوباره ثبت‌نام می‌کردم؟ با کدوم پول آخه؟ تا واپسین دقایق، تا دمدمای دوازده! صبر کردم و پولو به حسابم برگردوندن و ثبت‌نام صورت گرفت.

پلشت سوم:

از بانک شمارۀ دو (این با بانک پلشت اول و دوم فرق داره) زنگ زدن گفتن نمی‌دونم حسابت بسته شده، سپرده‌ت باطل شده، قراردادت فسخ شده یا یه همچین چیزی. درست متوجه نشدم چی میگن. کلاً من وقتی با کارمندای بانک صحبت می‌کنم کأنّه پیرزن بی‌سواد زنبیل به دستی هستم که اولین باره از روستا به شهر اومده. گفتن هفتۀ دیگه که همون هفتۀ قبل باشه بیا بانک. گوشیو که قطع کردم، پیامک ابطال یه چیزی اومد. بعد پیامک واریز مبلغ نه‌چندان ناچیزی اومد تو کارتم. دیدم هر چی سپرده داشتم انتقالش دادن به کارتم. با بهت و حیرت زل زده بودم به گوشیم که دیدم مبلغ مذکور رو برداشتن. همچنان مبهوت بودم. بعد یه هزاری دیگه هم برداشتن. و همچنان مبهوت بودم که ینی چی. اپ بانک مذکور (الکی مثلاً برای اینکه تبلیغات نشه اسم نمی‌برم :دی) رو باز کردم دیدم میگه چون چند بار رمزتو اشتباه زدی نام کاربریت غیرفعاله. رمزمو درست می‌زدما، اولین بارمم بود رمزو وارد می‌کردم و نمی‌دونم چرا می‌گفت چند بار اشتباه وارد کردی. گفتم خیله خب، فراموش کردم رمزو. فراموشی رو زدم و شمارۀ حسابو وارد کردم رمزو پیامک کنه. گفت همچین حسابی وجود نداره. بی‌خیال اپ شدم.

پلشت چهارم:

صبح بعد از انتشار پست قبل، پای لپ‌تاپ بودم، صبونه می‌خوردم و در حال پرداخت هزینۀ مقاله و کنفرانس و خرید بلیت تهران و مشهد بودم. کارت شمارۀ یک که خالی بود. دومی هم ارور می‌داد که حساب متصل به کارت نامتعبر است. منظورشو متوجه نشدم مثل همیشه. بابا داشت رد می‌شد از جلوی اتاقم، پرسید چته، این چه قیافیه‌ایه؟ مشکلم رو براش تبیین کردم و با کارت بابا هزینۀ مقاله پرداخت شد و دیگه بلیتا رو نگه‌داشتم کارت خودمو درست کنم بخرم.

پلشت پنجم:

هفت‌ونیم صبح، بعد از پرداخت هزینۀ مقاله، کتابایی که توی پست ۱۳۷۳، از کتابخونه امانت گرفته بودم رو گذاشتم تو کیفم و شال و کلاه کردم سمت کتابخونه مرکزی. سمت چهارراه لاله. باید می‌رفتم آبرسان که از اونجا سوار اتوبوس ۱۴۴ بشم برم لاله. همیشه فکر می‌کردم لاله هم مثل شهناز و منصور از اسامی قبل انقلاب خیابوناست و تو ذهنم دنبال اسم جدیدش بودم. اتفاقی دیدم یه جا رو تابلو نوشته شهید اشرفی لاله. احتمالاً اینجا قدیما اسم دیگه‌ای داشته و حالا دلیل جا افتادن اسم جدیدش که اسم شهیده اینه که شبیه اسمای قبل انقلابه. وگرنه کم پیش میاد اسم شهید رو بذارن رو خیابون و همه همونو بگن. همه لابد مثل من فکر می‌کنن لاله هم مثل شهنازه. گوگل کردم ببینم شهید اشرفی لاله که بوده و چه کرده. اهل تبریز بوده. لاله هم اسم یه روستا نزدیک تبریزه. توی تیم شهید چمران بوده و سال شصت تو آبادان شهید شده. رفتم تو فولدر آهنگا و کلیدواژۀ پاییزو زدم و آهنگای پاییزیمو پلی کردم. شاگرد راننده یه کارت دستش بود و برای کسایی که کارت نداشتن و پول نقد می‌خواستن بدن کارت می‌زد. قبلاً دعوا بود سر همین کارت و پول نقد. این پلشتیش کجا بود؟ اونجا که موقع سوار شدن پام خورد به پله و کبود شد.

پلشت ششم:

کتابا رو تحویل دادم و کتابای جدیدی که می‌خواستم رو نداشتن. گفتن کارتت سراسریه و می‌تونی بری از کتابخونه‌های دیگه بگیری. اینایی که من می‌خواستم تو کتابخونه‌های دیگه بودن. یکی تربیت بود یکی رشدیه یکی علامه که فقط تربیت رو می‌شناختم. 

پلشت هفتم:

نه‌ونیم وقتِ دندونپزشکی داشتم و چشمم مدام به ساعت بود. جلوی کتابخونه دوباره سوار اتوبوس ۱۴۴ شدم برگشتم آبرسان. از نزدیکیای مطب دندونپزشکه رد شدما، ولی چون همیشه از آبرسان می‌رم اونجا، عین اسکول‌ها با اتوبوس از اون سر شهر برگشتم این سر شهر که دوباره با مترو برم اون سر شهر. برای کارت دومم رمز یه‌بارمصرف نگرفته بودم. حالا یکی نیست بگه تو اول مشکل غیرفعال شدن کارت و حسابتو حل کن بعد رمز یه‌بارمصرفم می‌گیری. از عابربانک کد فعال‌سازی رو گرفتم و سوار مترو شدم سمت دندونپزشکی. یه ربع به ده رسیدم.

پلشت نیست این:

چارلی و کارخانۀ شکلات‌سازیو دیدین؟ یه جا تو یه سکانسی بابای چارلی که دندونپزشکه دندونای چارلیو بررسی می‌کنه و با شگفتی می‌گه همه‌شون سالمن. این دندونپزشک منم با همون دقت داشت تک‌تک دندونامو بررسی می‌کرد و در پایان با شگفتی گفت همه‌شون سالمن. این اولین بار بود همچین حرفی از یه دندونپزشک می‌شنیدم و سابقه نداشت برم مطب دندونپزشکی و دهنم سرویس نشه و چندصد تومن پیاده نشم بابت ترمیما و پر کردنا و عصب‌کشیا. حالا می‌گفت همه‌شون سالمن و نیازی به ترمیم هیچ کدوم نیست. به ذوق و شکرانۀ این موفقیت رفتم فروشگاهی که نزدیک مطب بود و برای خودم قاقالی‌لی خریدم. شش تا ویفر مغزدار کوکو و چهار تا فان کیک درنا. سیزده تومن موجودی توی اون یکی کارت هم خالی شد به‌سلامتی.

پلشت هشتم:

بعد از دندونپزشکی رفتم بانک شمارۀ سه، رمز یه بار مصرف یه کارت دیگه رو فعال کنم. کارته مال خودم نبود. برای اون یکی بانک‌ها از عابربانک هم میشه کد رو گرفت و حتی بانک شمارۀ یک با اپش کد رو داد، ولی این بانک می‌گفت کارت مال هر کیه خودش بیاد توی بانک نوبت بگیره فرم پر کنه کد فعال‌سازی بدیم.

پلشت نیست این:

یه خانوم، روی ویلچر برقی جلوی بانک شمارۀ سه نشسته بود و نمی‌تونست بره تو. بانک پله داشت و نمی‌تونست با ویلچر از پله بره بالا. هم عجله داشتم برم کتابخونه هم نمی‌تونستم خانومه رو به حال خودش رها کنم. می‌خواست از کارت هدیۀ تاریخ انقضا گذشته‌ش پول برداره بریزه تو کارتش و نیاز بود که یه سری فرم پر کنه. کارمندای بانک وقعی نمی‌نهادند به خانومه. فرم رو از کارمنده گرفتم و بردم بیرون بانک و برای خانومه پر کردم. وقتی اسمشو گفت گفتم عه منم نسرینم. فرمو بردم دادم به کارمند بانک و عملیات انجام شد. 

پلشت نهم:

با کارت بانک شمارۀ دو رفتم از عابربانک پول بگیرم؛ همون چیزی که صبح موقع پرداخت هزینۀ مقاله گفته بود رو گفت. گفت غیرفعاله، پول نمی‌دیم بهت. گفتم لااقل بذار کارت‌به‌کارت کنم تو اون یکی کارتم. گفت حسابت غیرفعاله، کارت‌به‌کارتم نمیشه. 

پلشت دهم:

هشدار: این پاراگراف دخترانه است. آقایان با احیاط بخونن؛ یا اصن نخونن. کتابخونۀ تربیت رو پیدا کردم و کتابا رو گرفتم و بدوبدو برگشتم که عصر وقت آرایشگاه دارم. خیلی وقت بود آرایشگاه نرفته بودم و ابروهام برگشته بودن به تنظیمات کارخانه. قیافه‌م باب میل این حاج خانومایی شده بود که دنبال دخترِ دست‌به‌چشم‌وابروشون‌نزده هستن برای پسراشون و خب تو این دوره زمونه هم کم پیدا می‌شه همچین عنصری. تا رسیدم دیدم خانوم آرایشگر (همون که وقتی موقع بند انداختن نخه پاره میشه میگه هر کی شوهرش بیشتر دوستش داشته باشه نخش تندتند پاره میشه) پیام داده که حالم خوب نیست و اگه میشه بمونه فردا. با اینکه دلم نمی‌خواست بمونه برای فردا، چون پس‌فردا می‌خواستم برم تهران و فردا رو لازم داشتم برای جمع و جور کردن وسیله‌هام و کارای بانکی، ولی چاره‌ای نداشتم و گفتم باشه بمونه برای فردا. این سری برخلاف همیشه نخه یکی دو بار بیشتر پاره نشد. نکنه شوهرم دیگه دوستم نداره؟ :دی وای نکنه مراد سرم هوو آورده؟ (من اگه آرایشگر بودم همیشه نخ بی‌کیفیت استفاده می‌کردم دل خانوما الکی خوش بشه به پاره شدنش. والّا!).

پلشتی که پلشت نشد:

بعد از به‌روز کردن صورتم، خوشگل و خوشحال و خندان داشتم برمی‌گشتم خونه و داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم که یه دختره زد رو شونه‌ام گفت زیب کوله‌ت بازه. برگشتم دیدم اتفاقاً اون قسمت کوچیکش که گوشی و کارتا و کیف پولمو می‌ذارم بازه. همه چی سر جاش بود. زیپشو بستم و ضمن تقدیر و تشکر پیاده شدم.

پلشت نیست این:

بانک شمارۀ دو پیام داد گفت می‌دونیم چند روزه با کارت و حسابت درگیری و پوزش می‌طلبیم. بعد دوباره رفتم از عابربانک پول بگیرم ببینم درست شده و پوزش می‌طلبه یا پوزش خالی می‌طلبه. درست شده بود و بهم پول داد. حتی رمز دوم یه‌بارمصرفم هم درست شد و باهاش بلیت گرفتم.

پلشت یازدهم:

صبح روزی که عصرش قرار بود برم تهران، شال و کلاه کردم سمت بانک شمارۀ دو. همون که زنگ زده بودن گفته بودن هفتۀ بعد بیا بانک. حالا هفتۀ بعد بود و باید می‌رفتم بانک. داشتم حاضر می‌شدم برم. بابا داشت روی کیس یکی از دوستاش ویندوز نصب می‌کرد. از اونجایی که کامپیوتر تو اتاق منه، منم درگیر موضوع بودم. دوستش درایورای کامپیوترشو گم کرده بود. همین‌جوری که داشتم حاضر می‌شدم، گوگل می‌کردم درایورهای لازم بعد از نصب ویندوز. چون هنوز درایور شبکه نصب نبود، خودش نمی‌تونست گوگل کنه. داداشم درایورا رو روی فلش آورد. ولی از اونجایی که درایور یواس‌بی نصب نبود فلش رو هم نمی‌تونست بخونه. باید می‌زدیم روی دی‌وی‌دی. دی‌وی‌دی نداشتیم. سی‌دی درایور لپ‌تاپمو نمی‌دونستم کجا گذاشتم. داداشم مال خودشو آورد. یواس‌بی عقبی درست شد. ولی جلویی کماکان فلش رو نمی‌شناخت.

پلشت دوازدهم:

لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم که برم. مدارک بانکی رو هم برداشتم. بعد هر چی دنبال کیفی که کارتای بانکی و کارتای شناساییم توشه گشتم نبود که نبود. زیر تخت و توی کمد لباس و کتابخونه و توی کیفا و جیبا و همه جا رو گشتم و نبود. مطمئن بودم که بیرون گمشون نکردم؛ چون شب که رسیدم خونه بابا گفت قبض برق اومده و من گفتم با دیجی‌پی من بدیم امتیازشو من بگیرم. بعد چون شمارۀ کارتمو حفظ نیستم قشنگ یادمه کارتمو آوردم هم بابا به حسابم پول بریزه هم قبضا رو بدم. پس توی خونه گم شده بود. آشپزخونه رو گشتم، توی یخچال، توی کابینتا، زیر مبل و میز و هر جا که به عقل جن هم نمی‌رسید. حتی توی پرینتر! حتی توی سطل آشغال. دیگه بابا هم همگام با من داشت می‌گشت. ناامید شدم و لباسامو عوض کردم که بمونم خونه و نرم بانک. بعد یادم افتاد کارت ملی و دانشجویی و گواهینامه و مترو و کلی کارت دیگه هم بین اونا بود و چجوری بدون اینا برم تهران. دوباره بلند شدم به جست‌وجو ادامه دادم و هر جارم که بابا می‌گشت می‌گفتم اونجا رو قبلاً گشتم نیست نگرد. صبح می‌خواستم برم بانک و حالا ظهر شده بود. بابا یه بار دیگه اومد سراغ میزم. مقاله‌ها و پایان‌نامه‌مو بلند کرد گفت اینجا نیست؟ اونجا بود. روی میزم؛ لای پایان‌نامه‌م. 

پلشت سیزدهم:

زنبیلمو برداشتم و چونان پیرزن بی‌سوادی که اولین باره اومده شهر و اولین باره پاشو گذاشته بانک رفتم گفتم زنگ زده بودید گفته بودید بیا، منم اومدم. خودمو که معرفی کردم گفتن آهان. برو باجۀ دو. باجۀ دو کسی نبود، رفتم باجۀ یک. گفت صبر کن مسئول باجۀ دو بیاد. تو اون فاصله که داشتم صبر می‌کردم یه خانوم زنبیل‌به‌دست :دی اومد از مسئول باجۀ شمارۀ یک یه چیزایی راجع به رمز یه‌بارمصرف پرسید. مسئول باجه از ما هم زنبیل‌به‌دست‌تر بود. با تردید جواب می‌داد و در واقع بلد نبود. به خانومه گفتم خانوم من نصب کردم و بلدم بیا یادت بدم. تو اون فاصله که صبوری می‌کردم مسئول باجۀ شمارۀ دو بیاد، از خانومه خواستم اپ رو دانلود کنه. گفت نت ندارم. گفتم همراه اول داری؟ گفت آره. گفتم با کد ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ ستاره ۱ مربع صدوپنجاه مگابایت یک‌ساعته بگیر. گفت چجوری؟ گفتم بدید من بگیرم. گرفتم براش دانلود کردم و نصب کردم و بعد رفتیم عابربانک کد فعال‌سازی هم گرفتم براش و تو اون فاصله که داشتم براش ثبت‌نام می‌کردم مسئول باجۀ یک و دو هم داشتن کارای منو انجام می‌دادن. به خانومه گفتم باید برای اپتون رمز بذارید. رمز باید حروف انگلیسی بزرگ و کوچیک و عدد و کاراکتر غیرعددی و غیرحرفی (علامت سؤال و تعجب و اینا) می‌بود. گفتم اسمتون چیه؟ گفت معصومه. گفتم پس رمزتونو گذاشتم شماره موبایلتون بعدش ام کوچیک بعدش به‌علاوه بعدش ام بزرگ. خانومه گفت انگلیسی بلد نیستم. ام کوچیک و بزرگ نمی‌دونم چیه. گفتم رمز اپ باید حرف انگلیسی داشته باشه. براش رو کاغذ m و M رو کشیدم و گفتم بچه‌هاتونم بلد نیستن؟ گفت نه. گفتم حالا یه بار وارد اپ شید ببینم یاد گرفتید یا نه. ساده‌ترین رمز ممکن رو براش گذاشته بودم. پس از تلاش‌های فراوان تونست. امیدوارم بعداً هم بتونه و یادش نره. خانومه تشکر کرد و کلی دعا کرد و گفت ایشالا نینیم نجه الییم دردینه توشمیسن. ینی به درد چی کار کنم دچار نشی. معادلش میشه هیچ وقت کاسۀ چه کنم دستت نگیری. که تو دلم گفتم یکی از همین کاسۀ چه کنما چند ساله که دستمه. خدافظی کرد و رفت. یادم رفت بگم دادۀ گوشیشو خاموش کنه. اینترنتش یه‌ساعته بود. امیدوارم بچه‌هاش اینو بلد باشن حداقل. بعد رفتم به مسئول باجه گفتم حساب من چی شده؟ گفت داریم فرم‌ها و اسم سپرده‌ها رو عوض می‌کنیم. نفهمیدم ینی چی، پرسیدم خب من الان چی کار کنم؟ یه سری فرم داد برای امضا. از اون ور مامانم زنگ می‌زد که کجایی بیا خاله اومده براش رمز یه‌بارمصرف نصب کنی، از اون ور پاورپورینت مقاله رو آمده نکرده بودم و عصرم راهی تهران بودم. با عجله فرمایی که کارمند بانک گذاشت جلوم رو امضا کردم و برگشتم خونه. حتی یک خط از هفت هشت صفحه فرم رو هم نخوندم. بعد همیشه اینایی که تندتند سر عقد دفتر عاقدو امضا می‌کردن رو مسخره می‌کردم که چرا نمی‌خونن و فقط امضا می‌کنن. سؤال پایانیم از کارمند بانک این بود که الان فقط فرما عوض شد و همه چی برگشت به حالت قبل؟ گفت آره. گفتم پس خسته نباشید و خدافظ. بدوبدو برگشتم خونه رمز یه‌بارمصرف خاله رو نصب کنم که عمه‌م زنگ زد که قبض گاز اومده. ینی می‌خواستم وسط خیابون گریه کنم از حجم کارایی که قبل از سفر داشتم. به هزار تا کار نکرده که موعدشون تا عصر یا تا شب بود فکر می‌کردم. که متوجه شدم یه آقایی از مسیر بانک تا نزدیکیای خونه با منه. سرعتمو کم کردم دیدم سرعتشو کم کرد. سرعتمو بیشتر کردم دیدم اینم سرعتشو بیشتر کرد. مطمئن شدم قصد مزاحمت داره. سر چهارراه مسیرمو عوض کردم. اونم مسیرشو عوض کرد و نزدیک شد یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. شبیه درخواست شماره بود یا چند دقیقه صحبت جهت آشنایی بیشتر. فقط همینو کم داشتم تو اون شرایط. وقعی ننهادم بهش.

پلشت چهاردهم:

رمز یه‌بارمصرف خاله فعال شد، ولی هر کاری کردم رمز شوهرخاله فعال نشد که نشد. همون بانک بودا. ولی نشد که نشد. گفتم حالا قبضاتونو با همین کارته که رمزش فعاله بدید، اونم بعداً یه کاریش می‌کنیم.

پلشت پانزدهم:

از بانک برگشتم گوشیمو زدم به شارژ که پر بشه تو قطار بی‌شارژ نمونم. چراغ شارژ گوشیم روشن نشد. پریزو عوض کردم، روشن نشد. سیمو عوض کردم، روشن نشد. فهمیدم کله‌ش سوخته. به اون کله‌ش چی میگن؟ تو گوگلم کلّه نوشته. فست‌شارژ هم بود تازه. سوخت دیگه. گفتم حالا چی کار کنم؟ درست موقعی که دارم می‌رم سفر! شارژرم می‌سوزه. بابا گفت شارژر یکی از ماها رو ببر. گفتم ولتاژ و آمپر هر گوشی متفاوته. زنگ زدم جایی که گوشی رو ازش خریده بودم. اول پرسیدم کلۀ شارژر گوشی مدل آریا الان قیمتش چنده؟ گفت شصت تومن. گفتم این فلان ولته، شارژرای دیگه پنج ولتن. آمپراشونم متفاوته. می‌تونم از اونا استفاده کنم؟ یه چیزی گفت و یه سری دلایل آورد در جواب آره یا نه‌ش که چون به نظرم اشتباهه اینجا نمی‌گم که منحرف نشین. دیگه فرصت خرید هم نبود و گفتم یه چند روز با پاوربانک سر کنم برگردم ببینم چی میشه.

پلشت شانزدهم:

تو ماشین، تو مسیر راه‌آهن با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن که چی شد پاورپوینت؟ چرا ایمیل نکردی؟ گفتم الان نت ندارم. دروغ نگفتم. ولی حقیقت این بود که پاورپوینتم آماده نبود. گفتم تا شب می‌فرستم. گفتن تا شب بفرستیا. گفتم چشم می‌فرستم.

پلشت هفدهم:

تو راه‌آهن تبریز کیفمو از گیت رد کردم. رفتم برش دارم، سرباز اومد گفت رئیس کارت داره. رفتم پیش رئیس!. پرسید تو کوله‌ت چیه؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم که ینی چی تو کوله‌م چیه که ادامه داد: وسیلۀ برقی توشه؟ گفتم آره خب لپ‌تاپ توشه. گفت پس برو.

پلشت هجدهم:

نگاه به ساعت مچیم کردم. دیدم روی نه‌ونیم گیر کرده. بله، صبح باتریش تموم شده و نه‌ونیم جان به جان‌آفرین تسلیم کرده. درش آوردم. چون دقیقاً وقتی ساعتت باتری نداره همه ازت ساعتو می‌پرسن.

پلشت نوزدهم:

تو قطار بابا زنگ زده یادآوری می‌کنه که پاورپوینت رو بفرستم. گفتم باشه مرسی که یادم انداختی. خدافظی که کردم، دیدم واقعاً توانایی درست کردن پاورپوینت رو ندارم. آن‌چنان خسته بودم که از وقتی که سوار شدم خوابیدم تا خود صبح. این آخرین خواب راحتم تا یک هفته بعد بود.

پلشت بیستم:

خانوم هم‌کوپه‌ای داشت راجع به پسرای دوقلوش که یکی مهندسی شیمی می‌خونه و یکی برق صحبت می‌کرد. به‌نظرم اسم یکیشون هادی بود، یکیشون مهدی. وقتی تلفنی با خواهرش حرف می‌زد این اسما رو گفت. گفتم شاید اسم پسراشه. داشتیم راجع به دندون و دندونپزشکی حرف می‌زدیم. تو حرفاش اسم آکسارو آورد. اسم یه قرصیه. اولین بار که اسمشو شنیده بودم چند سال پیش بود. بعد از اون نشنیده بودم تا اون شب، از اون خانوم. وقتی گفت دکتر برای دندون پسرم آکسار تجویز کرده بود، وقتی اسم آکسارو شنیدم یهو انگار حجم عظیمی از خاطرات زنده شدن و از قبر درومدن و هجوم آوردن سمتم. دلم تنگ شد. 

پلشت نیست این:

یکی از هم‌کوپه‌ایام یه خانوم پیر بود که برای دخترش کلی چیزمیز آورده بود تهران. بارش سنگین بود. خواستم کمکش کنم تا دم در تاکسیا. دامادش اونجا منتظرش بود. گفتم بدید یکیو من بردارم. یه بقچه داد دستم. گفتم چیه؟ گفت خرمالو. گذاشته بود تو جعبه، پیچیده بود لای روسری. وای اگه یکی منو با این بقچه تو راه‌آهن می‌دید تا سالیان سال سوژۀ خنده می‌شدم. خودمم خنده‌م گرفته بود.

پلشت بیست‌ویکم:

رسیدم تهران، مستقیم رفتم شریف. گفتم تا شب شریف می‌مونم، شب راه می‌افتم سمت مشهد. نگهبان دانشگاه کارت دانشجویی خواست. گفتم فارغ‌التحصیل شدم. سرباز بود. گفت مهمان راه نمی‌دیم. گفتم مهمان نیستم که فارغ‌التحصیلم. گفت برو اتاق نگهبانی با رئیس صحبت کن. شمارۀ دانشجوییمو به رئیسش گفتم گفت برو اشکالی نداره.

پلشت بیست‌ودوم:

نشستم تو سالن مطالعه و اپ علی‌بابا رو باز کردم برای مشهد بلیت بگیرم. سی امتیاز داشتم. سی امتیاز معادل با سه میلیون بلیت خریداری شده توی نمی‌دونم چند ماه اخیره. این امتیازا رو می‌تونستم به تخفیف بلیت اتوبوس تبدیل کنم. چون همیشه با قطار می‌رم میام، امتیازام هیچ وقت به دردم نمی‌خوردن. تصمیم گرفتم از تهران با اتوبوس برم مشهد و امتیازامو تبدیل به تخفیف کنم. اپو که باز کردم دیدم امتیازامو صفر کرده. چرا؟ چون امتیازا انقضاشون شش ماهه. تو این شش ماه اگه استفاده کردی، کردی. نکردی دیگه می‌سوزونن. و سوزونده بودن.

پلشت بیست‌وسه:

تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم نشسته بودم که با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن. قبل از اینکه چیزی بگن گفتم من تازه رسیدم تهران و پاورپوینتم رو در اولین فرصت می‌فرستم. گفتن تا یه ساعت دیگه بفرست. گفتم چشم. درست کردن پاورپوینت دو ساعت طول کشید و من دو ساعت دیگه فرستادم.

پلشت بیست‌وچهارم:

نمی‌دونستم پاوربانک‌ها دیر شارژ می‌شن. هفت ساعته زدم به برق. شصت بود، تازه صد شده. از یه آقای موبایل‌فروش پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت چند آمپره پاورت؟ گفتم بیست. گفت ده دوازده ساعت طبیعیه طول بکشه.


بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام

یک. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دارم می‌رم تهران و بازم کیک و آبمیوهٔ توت‌فرنگی و آناناس دادن بهمون.

 
دو. تا شب اینجام، بعدشم میرم مشهد. دانشگاه مشهد کنفرانس دارم. همچین که پامو گذاشتم رو خاک تهران مسیرمو کج کردم سمت شریف. اول اومدم ببینم آیا همه چی سر جاشه یا عوض شده. بعدشم نشستم متن سخنرانیمو آماده می‌کنم برای کنفرانس. نایب‌الزیاره‌تونم هستم. چون فرصتم کمه، این دفعه دیگه به دوستام گفتم نخوان به جاشون جامعۀ کبیره و بقره بخونم. سورۀ کوثری، ناسی، عصری، صلواتی، یه همچین درخواستایی بکنین.



سه. شارژر گوشیم دیروز سوخت و به ملکوت اعلا پیوست. این یه هفته رو قراره با پاوربانک زنده بمونم. باتری ساعت مچیم هم دیشب تموم شد و روی نه‌ونیم وایستاد و دیگه تکون نخورد. الانم یادم افتاد برای نودالیت، همون ماکارونیای آماده که سریع حاضر میشه، ظرف نیاوردم و باید برم بخرم. این یه هفته ده روزم معلوم نیست کجا چی قراره بخورم. بلیت مشهدم نگرفتم هنوز. دارم فکر می‌کنم چه ساعتی با چی برم بهتره. فعلا تو سالن مطالعهٔ دانشکدهٔ سابقم نشستم دارم صبونه می‌خورم خون به مغزم برسه. 

برای دهِ شب بلیت اتوبوس گرفتم برای مشهد.



چهار. اتوبوس نیست که مهدکودکه. یه خانوم با دو تا بچهٔ یه‌ساله و دوساله صندلی جلویی نشسته و فقطم یه بلیت گرفته. سه تا دختر هفت هشت ساله و یه پسر پنج شش ساله با دو تا بچه هم اون ور نشستن. یه دختره هم پتو انداخته رو زمین نشسته. دیگه از عقبیا خبر ندارم. همه‌شونم باهم فامیلن. یکی از بچه‌ها پسرعموی اون یکیه. یکی دخترعمهٔ این یکیه. یه پسر و دختر هفت هشت ساله هم بودن که اونا سبزوار پیاده شدن تو عکس نیستن. اسمشون آریا و پریا بود. فکر کنم ایشالا یکی دو ساعت دیگه برسیم مشهد. سبزوارو یه ساعت پیش رد کردیم.



پنج. بالاخره رسیدم. اینجا ترمیناله و من الان دارم می‌رم اتوبوسا و متروشونو پیدا کنم سوار شم برم دانشگاه فردوسی. هواش خوبه و حتی می‌تونم بگم گرمه و امیدوارم این دو روز یه کم سرد بشه و حتی برف بیاد که این لباسای‌ گرمی که با خودم آوردم به درد بخورن.



شش. دانشکدهٔ علوم دانشگاه فردوسی، سالن خواجه نصیرالدین طوسی. از صبح با یکی از دوستام همه جای دانشگاهو گشتم و بعدشم اومدم کنفرانس. الانم زنگ تفریحه و اومدیم بیرون کیک و چایی بخوریم بعد دوباره سخنرانی. ارائهٔ منم فردا هشت صبحه. قراره منم سخنرانی کنم برای ملت. از خستگی دارم شهید میشم.



هفت. ساعت هشت‌وربع. دم در دانشگاه منتظرم اتوبوس حرم بیاد سوارم شم برم زیارت. بعدشم همون‌جا بخوابم صبح دوباره برگردم همین‌جا. کماکان دارم از خستگی شهید می‌شم. 

تازه الان راه افتادم سمت حرم. تو اتوبوسم. همین که برسم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، یه شب به خیر به امام رضا میگم بیهوش میشم.



هشت. اون آهنگه رو شنیدین یه خوانندهٔ تاجیکی برای امام رضا خونده؟ همون که میگه شاه پناهم بده، خستهٔ راه آمدم. اون خستهٔ راه منم الان. لپ‌تاپمو دادم امانتداری. از دانشگاه تا حرم یه ساعت راه بود.



نه. صبح ساعت پنج‌ونیم، چتر نیاوردم، بارون میاد، و من در حال ایسلانماخم (= در حال خیس شدنم). می‌رم لپ‌تاپمو از باب‌الرضا بگیرم برم دانشگاه. فقطم سه چهار ساعت تونستم بخوابم. اونم به‌صورت نشسته.



ده. چه گفت آن خردمند مرد خرد، که دانا ز گفتار از بر خورد

رسیدم دانشگاه. ایشونم آقای ابوالقاسم فردوسی هستن.



یازده. دارم ارائه می‌دم مقاله‌مو. همه هم بادقت گوش می‌دن ببینن چی می‌گم.



دوازده. ناهارم دادن امروز. قیمه و جوجه‌کباب بود. قبل از اینکه جوجه رو‌ بیارن عکسو گرفتم بعد دیگه یادم رفت از اونم عکس بگیرم. خودتون یه سیخ جوجه تصور کنید که کنار برنجه. برنجش خوشمزه بود ولی خورشتو دوست نداشتم. اون از آبمیوه و کیک قطار که نخوردم، اینم از خورشت امروز. آخه اینا چرا مشورت نمی‌کنن ببینن چی دوست داریم چی دوست نداریم؟



سیزده. ساعت هفت. اختتامیهٔ کنفرانس و عکس پایانی. از سمت راست سومی منم. روسری قرمز، کنار پالتوی قرمز.

دارم میرم حرم تا صبح دعاتون کنم. بعدشم پیش به سوی تهران.



چهارده. بورادا مرکز خرید آرمان دی (= اینجا هم مرکز خرید آرمانه). بلیتمو برای ساعت هفت گرفتم و امروز رو اختصاص دادم به مقولهٔ شیرین خرید.



پونزده. اینم از حُسن ختام سفر مشهد. چی دستمه؟ شام. مینی‌ساندویچ، و حتی میشه گفت نی‌نی‌ساندویچ کالباس. من بیست ساله کالباس نخوردم. الان معده‌م از تعجب شاخ درآورده نمی‌تونه هضم کنه قضیه رو. اصلاً نچسبید. پیش به سوی پایتخت.



شونزده. گرمسار نگهداشته برای نماز صبح. من از اینام که وقتی تنهان اغلب هندزفری تو گوششونه و یه چیزی گوش میدن. بعد چون شارژرم موقع اومدن سوخت و فقط پاور دارم و شارژ کردن پاور هم طول می‌کشه، از گوشیم به قدر ضرورت استفاده می‌کنم و آهنگ گوش نمی‌دم. در همین راستا، بلیتمو ردیف جلو گرفتم که از آهنگای راننده استفاده کنم. اومدنی که سلیقه‌م با راننده مشابه بود و بسی کیف کردم با آهنگاش. الانم از این عروسک جناب‌خان فهمیدم عه این همون اتوبوسیه که سه‌شنبه باهاش رفتم مشهد. بعد که راننده‌ها شیفتشونو عوض کردن و رانندهٔ سیبیلوی سه‌شنبه اومد پشت فرمون مطمئن شدم همون اتوبوسه. آهنگاشو که پلی کرد دیگه مطمئن شدم خود خودشه. عالیه. اصن انگار داره فولدر آهنگای تو گوشی منو پلی می‌کنه. الان حمید هیراد گذاشته.



هفده. چای لب‌سوز و لب‌دوز و لبریز قندپهلو. ساعت چهار بعد از ظهر، فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌های علوم نظامی. دکتر حدادو می‌بینید؟ چهارونیم باهاش جلسه دارم. قراره گواهی پذیرش و ارائهٔ مقاله‌مو نشونش بدم کارت صدآفرین بگیرم ازش.



هیژده!. این چند روزی که تهرانم، اومدم بنیاد سعدی یا همون ولنجکی که معروف حضورتون هست و قبلا کلی عکس ازش نشونتون دادم. مشکل فعلیم کاپشن سفیدم بود که این چند روزی که مشهد بودم خاکستری شده بود. لباسام هم یه هفته بود که تنم بود و داشتم فکر می‌کردم چجوری بشورمشون که رفتم آشپزخونه و یهو چشمم به این نازنین‌دلبر افتاد. حتی انواع و اقسام مشکین‌شوی و سفیدشوی و رنگین‌شوی هم بود تو کابینت. به سرایدار گفتم می‌تونم ازش استفاده کنم؟ گفت آره. منم استفاده کردم. تازه برچسب انرژیشم ای هست.



نوزده. یخچال اینجا. به ضرس قاطع عرض می‌کنم انقدر که فرهنگستان به‌لحاظ رفاهی هوای دانشجوهاشو داره شریف نداشت و نداره. و نخواهد داشت.

هر چند من شریفو بیشتر از اینجا دوست دارم. حتی اگه یخچالش خالی باشه.



بیست. برای ناهار، یک بسته نودالیت رو با یک لیوان آب جوش توی یه کاسه ترکیب می‌کنیم و چند دقیقه صبر می‌کنیم خودش آماده میشه. برای تسریع روند می‌تونید یه بشقابی کیسه فریزری چیزی روش بذارید بخار کنه دم بکشه. آب جوشم از آب‌جوش‌کن یا آب‌سردکنی که در عمق تصویر می‌بینید تهیه می‌کنیم. به همین سادگی.



بیست‌ویک. به طرفةالعینی حاضر شد. در عمق این تصویر هم کوله و کیفمو می‌بینید که دیشب انداختمشون تو ماشین و شستم و حالا بخوام برم بیرون باید وسیله‌هامو بریزم تو گونی. خیسن هنوز.



سورپرایز: کامنتای این پست بازه :دی

۸۷ نظر ۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۷۳. من یه طرف، اون تلویزیون نارنجیِ سیاه‌وسفیدِ روی کتابخونه هم یه طرف. بابا اون موقع دانشجوی حقوق بود و این کتابخونه پر کتابای حقوقی و قانون. خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، اول رفتم سراغ اینا که ببینم چی توشون نوشته. هم‌سن‌وسالام گیر سارا انار دارد و آن مرد با اسب آمد بودن؛ اون وقت من شونصد تا کتاب راجع به طلاق و حضانت و ارث خونده بودم. یه کتابم بود به اسم جدول دیات. عاشق اون کتاب بودم نمی‌دونم چرا. مقدار دیۀ مو و ناخن و دندون تا هر چی که به ذهن آدم نمی‌رسه که دیه داشته باشه رو نوشته بود. بعد من می‌نشستم حفظ می‌کردم چی چقدر دیه‌شه. روایت خاصی راجع به این عکس به دستم نرسیده. حدسم اینه که یه مورچه پیدا کردم گرفتم دستم دارم نشون ملت می‌دم که ببینید چه کوچولوئه. 

و از آنجا که هر کدوم از دخترای فامیل که ازدواج کردن بچه‌هاشون کپی برابر اصل بچگیای خودشونه، (جز پسر پریسا که کپی برابر اصل باباشه،) و من هر بار به شگفت میام از این همه شباهت در خلقت خداوند، فلذا هر موقع عکسای کودکیمو می‌بینم عمیقاً آرزو می‌کنم هر چهارتاشون شبیه من بشن در آینده، نه باباشون. بس که شیرین و ناز و بامزه‌ام. ای من به قربان دست و پای بلورینم.



کتابخانهٔ مرکزی تبریز. مسئول بخش امانت گفت کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. آقای متشخصی بود. دلم می‌خواست بگم وقت اداریه و شما نباید موقعیتتون رو ترک کنید، اما نگفتم. گفتم اونجا چه خبره؟ گفت همایش هفتۀ کتابه. به‌مناسبت هفتۀ کتاب سخنرانی قراره بکنن. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن، اما نگفتم. گفتم کتابی که من می‌خوام تو مخزن سه هست و باید همون‌جا بخونمش. گفت پس برو طبقۀ سوم؛ ولی مسئولش نیست و بعیده بهت بدن. دلم می‌خواست بگم باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفتم. گفت حالا شما برو شاید دادن. رفتم سمت راه‌پله. ابعاد آسانسور شصت سانت در شصت سانت بود. کلید طبقۀ سوم رو زدم و رفتم بالا. از آسانسور که بیرون اومدم با تعدادی در مواجه شدم و رفتم اتاقی که درش باز بود. توجه خانومی که داشت قفسه‌ها رو مرتب می‌کرد رو با سرفه! به خودم جلب کردم. سلام کردم و گفتم چند وقت پیش برای گرفتن تعدادی کتاب اومده بودم اینجا که یه سری رو امانت دادن و دوتاش رو هم گفتن چون تو مخزن سه هست باید همین‌جا بخونم. حالا اومدم همین‌جا بخونم. مخزن سه، محل نگه‌داری کتاب‌هایی هست که اهدا شده و اهداکنندگان شرط کردن کتاب‌ها به بیرون از کتابخانه امانت داده نشه و افراد بیان همون‌جا بخونن. خانومه پرسید چه کتابایی؟ گفتم جامعه‌شناسی زبان و زبان‌شناسی نظری. گفت اینا باید پایین باشن. کتابای خاصی نیستن. گفتم نه اینجان. چون اهدایی هستن اینجان. اسم نویسنده‌شونو پرسید. رفت پای کامپیوتر و یه چیزایی تایپ کرد و بعد گفت جامعه‌شناسی زبان نه، درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان. گفتم همون. می‌دین همین‌جا بخونم؟ گفت مسئول اینجا امروز رفته مرخصی و منم دارم می‌رم همایش. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن اون پایین، اما نگفتم. دلم می‌خواست بگم هیچ کدومتون به شرکت در همایش و شنیدن سخنرانی علاقه‌مند نیستین و هدفتون موز و شیرینیه و اینکه چند ساعت از زیر کار دربرین و اگه دستمزد این چند ساعت رو از حقوقتون کم می‌کردن و یا این چند ساعت رو مرخصی حساب می‌کردن و باز از حقوقتون کم می‌کردن عمراً نمی‌رفتید. به جاش گفتم مسئولی که رفته مرخصی جایگزین نداره که از اون بگیرم؟ من واسه خاطر همین دو تا کتاب اومدم و باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفت برو از رئیس کتابخونه نامه بگیر که من بدم. زود هم بیا چون دارم می‌رم همایش. تازه اگرم بدم چند دقیقه بیشتر نمی‌تونی بخونیشون. چون دارم می‌رم همایش و در اینجا رو می‌بندم. گفتم پس تا من برمی‌گردم شما کتابا رو از قفسه‌ها پیدا کنید. گفت حالا تو برو، من می‌دونم کتابا کجاست. گفتم برای تسریع روند کارمون می‌گم. شما تا کتابو از قفسه بیاری منم نامه رو میارم. گفت حالا تو برو، کتاب آوردن زیاد طول نمی‌کشه. تو چشاش عمراً رئیسو پیدا کنی و عمراً نامه بگیری و اگرم گرفتی عمراً جایی برای خوندنشون پیدا کنیِ خاصی بود. 

رفتم سراغ همون آقای متشخص ابتدای پاراگراف قبل که مسئول بخش امانت بود و گفته بود کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. داشت می‌رفت اونجا. ازش پرسیدم رئیس کتابخونه رو چجوری می‌تونم پیدا کنم؟ گفتم خانوم مخزن سه گفت اسمش خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزیه. باید از رئیس کتابخونه نامه بگیرم و اومدم نامه بگیرم. یه خانوم متشخص هم کنار آقای متشخص بود. گفتن برو همکف، تو سالن همایش پیداش می‌کنی. رفتم سالن همایش کتابخونه و از آقایی که دوربین دستش بود و چلیک چلیک از در و دیوار عکس می‌گرفت پرسیدم رئیس کتابخونه رو می‌شناسید؟ بهم گفتن اینجاست. خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزی. از قیافه‌ش معلوم بود ترکی متوجه نمیشه و فقط اصغر و رئیس کتابخونه رو فهمیده. گفت نمی‌شناسم. یه کم جلوتر، از خانومی که داشت با یه خانوم دیگه حرف می‌زد با تردید پرسیدم خانوم اصغری... نمی‌دونستم فعل جمله رو فارسی بگم یا ترکی. با اون خانومه ترکی حرف می‌زد. پس منم ترکی پرسیدم. گفتم می‌شناسیدش؟ گفت بله رئیس اینجاست. گفتم میشه نشونم بدین؟ دور و برو نگاه کرد گفت اینجا نیست. گفتم کجاست پس؟ گفت هر جایی می‌تونه باشه. گفتم لااقل بگین چه شکلیه. گفت خیلی بلند. خیلی خیلی قدبلند. رفتم بیرون و یکی یکی در اتاق‌ها رو می‌زدم و دنبال یه خانوم خیلی بلند می‌گشتم. از این سالن به اون سالن. بالاخره یه شیرپاک‌خورده‌ای اتاق رئیس کتابخونه رو نشونم داد گفت برو اونجا شاید باشه. رفتم تو و دو تا خانوم دیدم. ضمن عرض سلام و ادب و احترام قداشونو چک کردم و اونی که نشسته بود، رعنا! و سرو! به‌نظر می‌رسید. هم‌سن خودم بود. گفتم دو تا کتاب از مخزن سه می‌خوام و جمله‌مو خودش اینجوری ادامه داد که کارمندش رفته مرخصی. گفتم بله؛ می‌دونم. خانومی که ظاهراً جاش وایستاده یا همکارشه میگه شما باید نامه بدید که کتابا رو بهم بده. بعد چون خانومه می‌خواد بیاد از همایش استفاده کنه مخزن سه رو می‌بنده و من این کتابا رو باید جای دیگه بخونم. سالن مطالعه‌ای، نمازخونه‌ای، جایی. گفت عضو کتابخونه‌ای؟ سؤالش اصلاً منطقی نبود. نفس عمیقی کشیدم و گفت بله. آخه کسی که عضو کتابخونه نیست میاد کتاب امانت بگیره؟ اشاره کرد به خانوم دیگری که کنارش ایستاده بود. خانومه اسم کتاب‌هایی که برای امانت می‌خواستم رو پرسید و روی کاغذ نوشت و کارت شناساییمو خواست. دادم بهش. بعد گفت موبایل. گوشیمو از کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. خنده‌ش گرفت. گفت شمارۀ موبایل می‌خوام نه خود موبایل. گفتم این جک‌هایی که راجع به دخترا می‌شنوین برای شما جکه، برای ما خاطره است. منم خنده‌ام گرفت. گفتم واسه خاطر این دو تا کتاب انقدر از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون اتاق فرستادینم که فکر کردم موبایلمو می‌خواین گرو نگه‌دارین تا پسشون بیارم. گفت نه شماره‌تو بده که یه وقت لازم شد زنگ بزنیم. همچنان می‌خندیدم. شماره‌مو نوشت و گفت با من بیا. به‌سختی دوتایی سوار آسانسور شصت در شصت مذکور شدیم و رفتیم طبقۀ سوم. خانوم مخزن سه فکرشم نمی‌کرد با نامه برگردم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآیدِ خاصی تو چشام بود.

گفتم حالا کتابا رو می‌دین؟ گفت کارت شناساییتو بده. گفتم دست این خانومیه که با من اومده. رفت از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید کارت این خانوم دست شماست؟ بعد گفت من دارم می‌رم همایش، کجا می‌خونیشون؟ گفتم تو سالن مطالعه می‌خونم و بعدش به همین خانومه که کارتم دستشه تحویل می‌دم. از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید به شما باید تحویل بده کتابا رو؟ بعد که مطمئن شد دروغ نمی‌گم و سمج‌تر از این حرفام برگشت سمت قفسه‌ها و به همکارش گفت سرابی کجاست؟ بگو بره این کتابا رو از قفسه بیاره. یه کم دنبال سرابی گشتن و بعد همکارش گفت سرابی نیست؛ رفته همایش. دلم می‌خواست بشینم دونه دونه موهای سرمو بکنم از دست اینا. خب سرابی نه، یکی دیگه. حتماً باید سرابی از قفسه برداره کتابو بده؟ شما نمی‌تونی برداری؟ من نمی‌تونم بردارم؟ جلوی قفسه‌ها بودیما اون وقت دنبال سرابی می‌گشت. خداوندا چرا هر کسی رو بر مسند قدرت می‌نشونی آخه. بالاخره خودش کتابو از قفسه برداشت و آورد و داد دستم و منم تشکر کردم و گرفتم و دوباره با خانومی که نامه رو برام آورده بود سوار آسانسور شدیم که بریم تا سالن مطالعه رو نشونم بده.

اینجا سالن مطالعه است. همین که واردش شدم یاد دلنیا افتادم. تو پستاش انقدر از سالن مطالعه می‌نویسه که هر جا سالن مطالعه می‌بینم فکر می‌کنم الان دلنیا توشه. هیچی دیگه. نشستم از تک‌تک صفحات کتاب‌ها عکس گرفتم که تو خونه با تمرکز بخونم و کارم که تموم شد بردم تحویل رئیس کتابخونه دادم و کارتمم گرفتم و ضمن خداحافظی سؤال پایانی رو بدین صورت مطرح کردم که آیا امروز کتابخونه تعطیل بود؟ گفت نه چطور؟ گفتم آخه کارمندای بخشای مختلف همه‌شون تو همایش بودن و کسی سر پستش نبود. و لبخند زدم و خداحافظی کردم برگشتم خونه. دیگه بقیه‌شو خودش می‌دونه و کارمندای از زیرکاردرروش!



چون دانشگاه تبریز و دانشگاه‌های شهرها و استان‌های اطراف، زبان‌شناسی ندارن، کتاب‌های این رشته هم تو کتابفروشی‌های اینجا پیدا نمی‌شن، یا به‌سختی پیدا میشن. پیارسال که کنکور علوم شناختی شرکت کرده بودم، با اینکه دانشگاه تبریز هم این رشته رو داشت، بازم با بدبختی کتابایی که می‌خواستم رو خریدم. خیلیاشم پیدا نکردم و رفتم از تهران گرفتم. بعد دیگه پارسال تصمیم گرفتم برای کنکور زبان‌شناسی کتاب نخونم و سؤالای سال‌های قبلو بخونم و جزوه‌هامم مرور کنم برم سر جلسه. نتیجه خیلی هم بد نشد. ینی دانشجو با این روش می‌تونه به مرحلۀ مصاحبه برسه. ولی حس قلبی خودم این بود که چون منابع رو نخوندم و چون لیسانسم هم زبان‌شناسی نیست، پس سوادم کمه. فلذا تصمیم گرفتم امسال همۀ منابع رو بخونم. اگه امسال نخونم، شاید دیگه هیچ وقت فرصت نکنم. و تصمیم گرفتم امسال برای سومین بار، و آخرین بار، کنکور دکتری شرکت کنم. اینکه می‌گم آخرین بار دلیلش اینه که بیشتر از این نمی‌خوام برای قبول شدن هزینه کنم. چه به‌لحاظ مادی و چه به‌لحاظ انرژی و زمان. دیگه انقدر درجۀ اهمیت دکتری خوندن برام پایین اومده که نه‌تنها قبول نشدن برام مهم نیست قبول شدن هم مهم نیست. چیزای دیگه‌ای هم هستن که اونا هم از اولویت و اهمیت ساقط شدن و هیچی تو زندگیم سر جای قبلش نیست. در یک کلام می‌تونم بگم چی فکر می‌کردم چی شد. می‌تونم بگم این نبود اون چشم‌اندازی که سال‌ها پیش از آینده ترسیم کرده بودم. و به قول شاعر: 

ای بر پدرت دنیا، آهسته چه‌ها کردی؛ بین من و دیروزم، مغلوبه به پا کردی...

لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با «ایرانسل من» آشناتون کنم. اگر سیم‌کارت ایرانسل دارید و این برنامه رو دارید، بازش کنید و برید قسمت پیشنهادها. همون خط اول نوشته یک گیگ یک‌روزه صفر تومان. اونو فعال کنید. هدیه است به همۀ ایرانسلی‌ها. نمی‌دونم تا کی اونجاست اون گزینه. اگرم اپشو ندارید دانلود کنید و نصب کنید. یا بگید یکی که داره دعوتتون کنه. به دعوت‌کننده ۵۰ گیگ هدیه میده. من دعوتتون نمی‌کنم چون اولاً این ۵۰ گیگو لازم ندارم، ثانیاً دعوت مستلزم اینه که شماره‌تونو داشته باشم و پیام دعوت هم که بیاد شماره‌مو می‌فهمید.

چند شبه خواب می‌بینم که بیدار می‌شم و می‌بینم اینترنت وصله. بعد که واقعاً بیدار می‌شم می‌بینم خواب دیدم.

+ چهارشنبه‌های آبانی تموم شد و نوبتی هم باشه نوبت شنبه‌های آذریه. طبق برنامه‌ای که ساعت‌ها روش فکر کردم و تدوین کردم، این ماه شنبه‌ها پست می‌ذارم.

+ بعداًنوشت: اینترنت مخابرات آزاد شد. دیتاهای گوشی هم کم‌کم آزاد میشه. اینوریدر هم باز شد. ۳۶۳ تا پست نخونده دارم :|

۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۷۲. چه ذوقی کردم با دیدن کادو. اردیبهشت‌ماهه. یه سالمو تموم کردم وارد دوسالگی شدم. دختر سمت چپی که کادو دستشه و حدوداً چهارده پونزده سالشه دختر همسایۀ مامان‌بزرگم ایناست. اونجا هم خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. دختر سمت راستی هفت هشت سالشه و خواهر دختر سمت چپیه. احسان یادتونه؟ احسان پسر همین دختر سمت راستیه.



۱حاج خانوم فوت کرد. کاش دفتر تلفنشو دور نندازن بدن کپی بگیرم ازش. من عاشق دفتر تلفنای مادربزرگ‌هایی‌ام که سواد ندارن و فقط شماره‌ها رو بلدن و جلوی شماره‌ها به جای اسم نقاشی می‌کشن.

۲. به تَبَع قطعی اینترنت که به تبع اغتشاشات ناشی از گرانی بنزین صورت گرفته، اینوریدرم هم باز نمیشه و چون من وبلاگ‌هاتونو اونجا ریخته بودم و از اونجا می‌خوندم الان نمی‌دونم کی کِی چه پستی گذاشته. از کامنت‌ها و لیست دنبال‌کنندگان، جسته گریخته بهتون سر زدم و دیدم اینجوری نمیشه و آدرس خیلیاتونو ندارم. یه فولدر بوک‌مارک دارم که وبلاگ همه از سال ۸۵ تاکنون توشه. راست کلیک کردم روش و هزار و چندصد تا وبلاگو باهم باز کردم. لپ‌تاپم شوکه شده بود :دی. نصف آدرسا که حذف و تعطیل شده بودن. بلاگفاها هم که فیلتر بودن. فقط وبلاگ‌های بیان و بلاگ‌اسکای باز شدن برام. بعد فهمیدم چقدر وبلاگ از بلاگ‌اسکای می‌خوندم که اینوریدر چند ماهه پستای جدیدشونو بهم اطلاع نداده و من بی‌خبر بودم ازشون. بعد رسیدم به وبلاگِ گروهی «یه شوهرم نداریمِ» خودم. این اواخر با چند تا پست توسط دوستان به‌روز هم شده و خبر نداشتم. اون موقع که بلاگفا پوکید، قبل از اینکه بیایم بیان، تقریباً همه‌مون یه مدت کوتاهی بلاگ‌اسکای رو تجربه کردیم. نمی‌دونم چرا و با چه انگیزه‌ای من این وبلاگ گروهی رو راه‌اندازی کردم و حتی یادم نیست این زهرا و بیست‌وچندساله و خانوم محترم کی‌ان و آیا هنوز منو می‌خونن یا نه. فقط راضیه و دل یادمه که دل همون دلنیا بود و اون موقع سیزده چهارده سالش بود و بازم نمی‌دونم چرا اجازه دادم یه بچه با این سن و سال عضو تیم «یه شوهرم نداریم» بشه. به هر روی! نشستم پستامو مرور کردم و آی خندیدم. آی خندیدم. از چند تا از پستام عکس گرفتم براتون. بخوانید و بخندید. چقدر بامزه بودم. اونم اون موقع که اصلاً از خودم انتظار بامزگی نداشتم. بعد یادمه هدر وبلاگ انار بود و گویا بلاگ‌اسکای با اجازۀ خودش هدر همۀ وبلاگ‌ها رو حذف کرده. لینک وبلاگ رو براتون نمی‌ذارم؛ چون مطالب و عکس‌هایی که دوستان گذاشتن و حتی مطالبی که خودم اون موقع نوشتم رو الان در حال حاضر تأیید نمی‌کنم و ترجیح می‌دم نخونید.

۳. عصر تو سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم منتظر همراهانم بودم کارشونو انجام بدن بیان. خانومی که کنارم نشسته بود زنگ زد ۱۱۸ و شمارۀ ترمینالو گرفت. بعد با لهجه‌ای که شبیه لهجۀ خانوم میاندوابی سفر مشهد بود از خانوم ردیف جلویی پرسید کد اینجا چنده؟ خانومه گفت ۰۴۱. خانوم میاندوابی به آقایی که احتمالاً برادر و شاید شوهرش بود گفت بذار زنگ بزنم ترمینال ببینم برای چه ساعتایی بلیت دارن. گوشی دستم بود و داشتم وبگردی می‌کردم. گفتم کدوم شهر می‌خواین برین؟ گفت میاندواب. اپ علی‌بابا رو باز کردم و نوشتم مبدأ تبریز مقصد میاندواب. مبلغش دوازده تومن بود. برای چهار، چهارونیم، پنج، پنج‌ونیم، شش و شش‌ونیم بلیت داشتن. نشونش دادم. گفت مگه اینترنت وصل شده؟ گفتم سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. یواشکی به آقاهه گفت میگه سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. بلند شدن و از همراهانشون خداحافظی کردن. بعدشم از من تشکر کردن و رفتن. می‌تونستم بی‌اعتنا به گفت‌وگوشون سرم همچنان تو گوشیم باشه؛ اما خوشحال‌ترم وقتی گره‌های کوچیک ملت رو باز می‌کنم.

۴. لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با دیجی‌پی آشناتون کنم. بنده از قدیم‌الایام علاقۀ وافری داشتم به حساب و کتاب و امور مالی. همیشه مدیریت مصرف و تصمیم‌گیری راجع به اینکه که چه مقدار حجم اینترنت برای خونه بخریم با من بود. برای خودم جدول درست می‌کردم، حجم مصرفی‌مونو هر ماه یادداشت می‌کردم و پیشنهاد می‌دادم با توجه به روند روبه‌رشدمون این مقدار حجم برای ماه آینده کافی خواهد بود یا نخواهد بود. قبضای آب و برق و گاز و تلفن رو تحلیل می‌کردم و هر موقع رشد غیرمنطقی در مبلغشون می‌دیدم تذکر می‌دادم و علل و عواملش رو بررسی می‌کردم و حتی وقتی خوابگاه بودم سر ماه یادآوری می‌کردم که فلان قبض نیومده یا اومده و پرداخت نشده. همیشه یه حسابدار درون داشتم که تا یه سری عدد و رقم می‌دید گل از گلش می‌شکفت و جفا کردم در حقش که نذاشتم حسابداری بخونه. این دو سه سال اخیر هم که خونه بودم مدیریت قبض‌ها رو رسماً به عهده گرفتم و با اپلیکیش‌های رسمی دو تا بانکی که توشون حساب دارم پرداختشون می‌کردم. اپلیکیشن‌های دیگه‌ای هم جز این دو تا نداشتم. تا اینکه موقع خرید از دیجی‌کالا، با دیجی‌پی آشنا شدم و از دوستم مشورت گرفتم و فهمیدم با دیجی‌پی میشه قبض پرداخت کرد و شارژ خرید و کارت‌به‌کارت کرد و طرح ترافیک و مالیات و جریمه خودرو و عوارض جاده‌ای و شهرداری داد. آنچه خوبان همه داشتند، این یک جا داشت. و نه‌تنها مثل بانک‌ها ۲۵ تا تک‌تومنی بابت هر قبض کارمزد نمی‌گرفت، بلکه ده درصد مبلغ قبض رو هم بهت هدیه می‌داد. ینی تو صد تومن پول تلفن می‌دی، اینا ده تومن می‌ریزن تو کیف پولت. زیبا نیست؟ این شد که عاشق دیجی‌پی شدم. ولی گفتم بذار قبل از اینکه به کسی معرفی کنم یه چند ماه خودم استفاده کنم ببینم مشکلی چیزی نداشته باشه. که نداشت خدا رو شکر. حالا تو مرحلۀ تبلیغم. قرعه‌کشی آیفون ۱۱ هم داره که من زیاد به این قرعه‌کشیا اعتقاد ندارم. شانسم ندارم البته. چند روز پیش خاله‌مو دعوت کردم به نصب و بابت دعوت قرار بود شانس قرعه‌کشی بهم بده. بعد از اولین تراکنش خاله، در کمال ناباوری دیدم دیجی‌پی علاوه بر شانس قرعه‌کشی، دوهزار تومن هم ریخت تو کیف پولم. تو همون کیف پولی که ده درصد قبضا رو پس می‌داد. و زیباتر شد :دی

شما هم قبضاتونو با دیجی‌پی بدید و با دیجی‌پی شارژ بگیرید. به جای یه دونه شارژ ده‌تومنی هم ده تا شارژ هزارتومنی بگیرید. چون اینجوری ده تا شانس قرعه‌کشی میده بهتون. موقع نصب هم کد معرفی منو بزنید. بعد از اولین تراکنشتون (بعد از پرداخت اولین قبض یا گرفتن اولین شارژ یا حالا هر کاری)، احتمالاً دو تومن بریزه تو کیف پول من. همیشه نه ها. فقط همون بار اول. اگه یه همچین کاری کرد، تصمیم دارم این دو تومنا رو جمع کنم باهاشون از پدربزرگ‌های دستفروش کنار خیابون چیزمیز بخرم به نیابت از شما همون چیزمیزا رو خیرات کنم. اگه آیفون ۱۱ هم بردم می‌دم باهاش جلوی آینه سلفی بگیرین :| :))

لینک دانلود از بازار:

http://cafebazaar.ir/app/?id=com.mydigipay.app.android&ref=share

کد معرفی: MJN21V


بعداًنوشت:

۵. کتاب‌پلاس هم که تو این پست توضیح داده بودم چیه از دیشب باز میشه. اونایی که تو مسابقۀ روزانه‌ش شرکت می‌کردن بازم می‌تونن شرکت کنن. ولی دیگه گوگل نیست که برای جواب دادن به سؤالات از گوگل کمک بگیریم. به جای گوگل، می‌تونید از موتوری که یک آشنا درست کرده استفاده کنید.

۶. کاش وقتی پست می‌ذارید بیاید کامنت بذارید که آپم بهم سربزن که من هی دستی دونه‌دونه چکتون نکنم. اگه اوضاع به همین روال پیش بره شاید به‌اجبار موقتاً با بیان دنبالتون کنم. حس بچه‌ای رو دارم که والدینش گفتن برو تو اتاقت بشین و به کارای بدی که کردی فکر کن. در اتاقم بستن. آب و غذا هم نمی‌دن بهش. یکی از دوستام که ایران نیست می‌گفت وقتی واکنش استادهای امریکایی رو نسبت به این موضوع می‌بینم حس بچه‌ای رو دارم که باباش هر روز مامانشو به باد کتک می‌گیره و همسایه‌ها میگن باز از این خونه صدای جیغ و داد میاد. حس بچه‌ای که آبروش جلوی همسایه‌ها رفته. انگار که انگشت‌نمای محله بشی، انگار که رسوای عالَم بشی.

۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۹:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۱- دست مرا رد مکن، بر در شاه آمدم

چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

تصمیم دارم بیست‌وهشت تا پست بعدی رو با یه عکس از خودم تو اون سالی که شمارۀ پسته شروع کنم و صد البته که از یه سالی به بعد صورتم با رعدوبرق سانسور خواهد شد.

عکس‌نوشت ۱۳۷۱. روایت داریم از غیرمعصوم، که من وقتی می‌خواستم راه رفتن یاد بگیرم دستمو می‌ذاشتم روی اون نرده‌ها (نرده است دیگه؟ حفاظ؟ میله؟ حالا هر چی)، بعد سعی می‌کردم وایستم و تعادلم رو حفظ کنم. کمده رو داریم هنوز. خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. انگشتامو می‌بینید چه گوگولی و بی‌جونه؟! قربون دست و پای بلورینم برم، ینی دارم به چی فکر می‌کنم انقدر عمیق؟ چی می‌گذره تو اون کلۀ کچلم؟ بغل بابامم تو این عکس. بعد چون ممکنه بپرسید اون پیرهن مشکی برای چیه، عارضم که من دو ماه قبل ماه محرّم دیده به جهان گشودم و تو این عکس محرّم فرارسیده. تابستون ۷۱ باید باشه.



و اما مشهد، ابتدا به روایت پست‌های اینستا:

۱. الان تو قطارم و اینکه کجا دارم می‌رم بمونه برای فردا که سورپرایز بشید. علی‌الحساب بگم که بازم کیک میوه‌ای و آبمیوه‌ای که دوست ندارم دادن. حسرت به دل موندم یه بار کیک شکلاتی با آب‌پرتقال بدن. خب الان من اینا رو چی کار کنم آخه. مختارم کم تو تلویزیون دیدیم، اینجا هم گذاشتن ببینیم. فکر کنم فیلم بعدیشونم یوسفه.



۲. حافظ میگه: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. سمنان، ایستگاه گرداب، نماز صبح



۳. اوسکو چوریی در ابعاد نینی (ترجمه برای خوانندگان وبلاگ: نان اسکو در ابعاد نینی. ما یه جور نون شبیه لواش و تافتون داریم که معروفه به نان اسکو. اسکو اسم یه شهره، اطراف تبریز. قطر این نون اسکو پنجاه سانته و اولین بارم بود در این ابعاد مینی (یا همون نینی) می‌دیدم نون اسکو رو.)



۴. قبل از اومدن به دوستام گفتم نائب‌الزیاره‌تونم و ازشون خواستم یه کاری بگن اینجا به جاشون انجام بدم. یکی گفت به جای من مناجات شعبانیه بخون، یکی گفت جامعۀ کبیره بخون، یکی امین الله خواست، یکی یاسین، یکی الرحمن، یکی دو رکعت نماز، یکی آیةالکرسی، یکی یه دونه صلوات و خلاصه هر کدوم یه کاری گفتن. یکیشونم گفت نقاره‌زنی گوش بده از طرف من. یکیشونم گفت پنج تا شکلات بده به بچه‌های توی حرم. سخت‌تر از همه‌شون سفارش اون دوستم بود که تولدش بود و گفت شمع ببر تو حرم و از طرف من فوتش کن. منم این شمعو با یه بسته کبریت برداشتم آوردم. دو تا از بازرسیا که نذاشتن و گفتن ممنوعه بده امانت. منم رفتم یه بازرسی دیگه. این سومی حواسش نبود و ندید. منم بالاخره با مشقت فراوان اینا رو بردم تو. سه بار روشن کردم و هر سه بار قبل از اینکه خودم به نیابت از دوستم فوتش کنم باد خاموش کرد. شمام اگه یه وقت کاری سفارشی درخواستی چیزی دارین بگین انجام بدم. تعارف نکنین تو رو خدا. نایب‌الزیاره‌تونم.



۵. یکی از دوستان قبل از سفرم تو پیامش از اسماعیل طلا اسم برده بود. من نمی‌دونستم این اسماعیل طلا اسم مکانه یا اسم آدمه. بعد از اینکه از شمع عکس گرفتم، همین روبه‌رو یه جای ضریح‌مانندی بود که فکر کنم پنجره فولاده. نمی‌دونم. شبیه قبر هم نبود. رفتم زیارت کردم و از چند نفر پرسیدم کجاست؟ گفتن نمی‌دونیم. از چند نفر دیگه هم پرسیدم و یکیشون گفت اسماعیل طلاست. کماکان نمی‌دونستم اسماعیل طلا اسم شخصه که اینجاست یا چی. خلاصه اسماعیل طلا هم رفتم.

+ اسماعیل طلایی چیست، که بود و چه کرد؟ [مشرق نیوز] و [ویکی‌پدیا]

۶. یکی از دوستامم گفته بود صحن آزادی، توی ایوان طلا به نیابت ازش زیارت امین‌الله بخونم. تأکید هم کرده بود کفشامو بدم کفشداری. دلیلشو نمی‌دونم ولی دادم و این شمارۀ کمد کفشامه. یه دوستمم گفته بود جای من نقاره‌زنی گوش بده. همین صحن آزادی نقاره می‌زنن. موقع طلوع و غروب. حالا بعد نماز صبح هر چی نشستم دیدم خبری نشد. پرسیدم گفتن فردا شهادته، برای همین امروز و فردا نقاره پخش نمیشه. قبلاً دو بارم محرم و صفر اومده بودیم گفته بودن محرم و صفر کلاً نقاره نداریم.



۷. تماشای نقاره‌زنی، به نیابت از یکی از دوستام. [فیلم - 9 مگابایت]


۸. قرار بود میانه برای نماز صبح نگه‌دارن. دیدن تا برسیم نمازخونه قضا میشه سجاده دادن همین‌جا وسط بیابون تو قطار بخونیم. گویا تبریزم زلزله اومده. سؤالی که پیش میاد اینه که آیا ما هم الان باید نماز آیات بخونیم؟ نخونیم؟ بیایم؟ نیایم؟ برگردیم مشهد؟ چرا من هر موقع میرم سفر موقع برگرشتن تبریز می‌لرزه؟



از اینجا به بعدو دیگه نذاشتم اینستا و مخصوص شماست :دی

۹. شام قطار جوجه کباب بود و منم جوجه کباب دوست ندارم. یه کم برنج خالی خوردم و از اونجایی که حاضرم گشنه بمونم ولی چیزی که دوست ندارمو نخورم میوه خوردم و تقریباً گشنه خوابیدم. شب خواب کباب برّه می‌دیدم. خوابم بدین شرح بود که رفته بودیم خونۀ دخترعمو و پسرعمۀ بابا که محصول مشترکشون همون پریسا و محمدرضایی هست که معروف حضورتون هستن و هر سال عاشورا و تاسوعا باهمیم. چندین ساله که به‌دلایلی رفت‌وآمد خانوادگی نداریم. دیگه مثل سابق سیزده‌بدرا و یلداها و تولدا و شله‌زردپزون‌ها رو باهم نیستیم. حالا من خواب می‌دیدم که مثل قدیما رفتیم خونه‌شون و برّه تو فرشون کباب می‌کنن. گشنه خوابیدنم بی‌تأثیر نبود تو این کباب بره دیدنم، ولی چرا خونۀ اونا؟ پست مشهدو که گذاشتم اینستا، دخترعموی بابا کامنت گذاشت و التماس دعا کرد. منم صبح رفتم دایرکتش و خواب شبمو تعریف کردم براش. گفت دل به دل راه داره و دیشب پنج‌نفری برای محمدرضا تولد گرفته بودیم و هی یاد شما می‌کردیم که همیشه اونا هم بودن و کاش بودن و هی می‌گفتیم یادش به خیر و هی دوباره یاد شما می‌کردیم. اینو که گفت تازه یادم افتاد سیزدهم تولد محمدرضا بود و کفم برید که بدون اینکه یادم باشه و بدونم برای محمدرضا تولد گرفتن و جای ما خالیه، خواب خونه‌شونو می‌دیدم که مهمون دارن و ما هم دعوتیم. اینم خاطر نشان کنم که آخرای خوابم در فرو باز کردن و دیدم مرغ توشه نه برّه.

۱۰. شب اولی که خواستیم بریم حرم، کبریت و شمع و ژله‌های میوه‌ای و کیکایی که تو قطار داده بودن و نخورده بودم، گذاشتم تو کیفم که خوراکیا رو بدم به بچه‌ها و شمعم روشن کنم فوت کنم به نیابت از «دست‌ها» (چون بدون لینک کامنت می‌ذاره، آدرس وبلاگشو لینک نمی‌کنم). بازرسیا اولش گیر دادن به ژله‌ها. خانومه از همکارش پرسید ژله ممنوعه؟ اونم گفت نه. بعد گفت سه تا ژله هستا. همکارشم گفت اگه سه تاست ممنوعه و باید بده امانتداری. درک نکردم با چه منطقی اینو گفت ولی گفتم باشه. بعد کیفمو یه کم بیشتر گشت و گفت کیکاتم سه تاست. ینی اگه یه دونه باشه اشکالی نداره، سه تا باشه نمیشه برد تو. بیشتر که گشت شمع و کبریتو پیدا کرد و گفت وااای دیگه اصلاً نمیشه و ببر کیفتو کلاً بده امانتداری. منم به جای امانت، رفتم یه بازرسی دیگه. شمع و کبریتم گذاشتم زیر دفتر یادداشتم که تو چشم نباشه. این خانومه کبریت و شمع رو ندید، به کیک‌های موزی هم گیر نداد. فقط گفت ژله ممنوعه، مخصوصاً این ژله‌ها که رنگشون قرمزه. منطق این خانوم رو هم درک نکردم، ولی گذاشت برم تو. رفتم تو، ولی جرئت نکردم توی صحن و حرم شمع رو روشن کنم. بچه هم پیدا نکردم تنفقون ممّا تحبون کنم :دی (حدیث داریم که از آنچه دوست می‌دارید انقاق کنید. منم که عاشق ژلۀ میوه‌ای و کیک موزی‌ام :دی). حتی آبنباتایی که به نیابت از علی قرار بود بدم به بچه‌ها هم موند تو کیفم. روز اول بچه ندیدم کلاً. شمعم بردم بیرون باب‌الجواد روشن کردم.



۱۱. رفتنی مامان سرما خورده بود و همون شب اول بعد زیارت رفتیم دارالشفای امام رضا. دارالشفا بیرون حرمه. دکتره چند تا قرص و آمپول داد و خب برای برگشتن به هتل یا باید حرم رو دور می‌زدیم که بس که بزرگه دیرمون میشد و یا باید دوباره می‌رفتیم تو حرم و از باب‌الجواد خارج می‌شدیم. این ینی دوباره قراره کیفمو بگردن و به شمع و کبریت و ژله‌ها و کیکا و آبنباتا گیر بدن. کیفمو که باز کردم بگردن، خانومه همۀ اینا رو ندید گرفت و گفت پنیسیلین؟!!! داروهای مامان تو کیف من بود. ببین دیگه پنیسیلین چقدر ممنوعه که اونای دیگه رو ندید و اینو دید فقط. بعد نسخه خواست و تاریخشو چک کرد و گفت ممنوعه، ولی اشکالی نداره. بازم منطق قضیه رو درک نکردم که چرا پنیسیلین ممنوعه.

۱۲. یه بارم سه تا نوقا (ما می‌گیم لوکا) تو کیفم بود. خانومه گفت یکی از این گزا رو بخور برو. می‌خواستم بگم اولاً گز نیست نوقاست. بعدشم آخه من چجوری و چی می‌تونم توش قایم کنم خدایی. چرا گیر الکی می‌دین آخه.

۱۳. یه بار وقتی دوازده سیزده سالم بود با اردوی دانش‌آموزی رفته بودم مشهد. اون موقع با هزاروپونصد تومن دو تا تیشرت برای خودم خریدم، با چارصد تومن یه بادبزن خوشگل، دو تا ناخن‌گیر دویست‌وپنجاه‌تومنی هم برای خودم و داداشم گرفتم که هنوز که هنوزه با همون ناخنامو کوتاه می‌کنم. یه بسته سوهان هزارتومنی هم گرفته بودم. الان چهل تومنه. روسری هم هزار تومن بود. با ده هزار تومن کلی چیزمیز برای خودم و خانواده خریده بودم و داشتم می‌رفتم حرم. روز آخر بود. گفته بودن همه‌تون بیاید پارکینگ. بعد این خانومای بازرسی اجازه نمی‌دادن من با سوهان برم تو. می‌گفتن ممنوعه. منم راه پارکینگو فقط از توی حرم بلد بودم و چند تا بازرسی عوض کردم تا بالاخره یکیشون اجازه داد سوهانو ببرم تو. ینی از همون بچگی نمیشه و نشد تو کارم نبود. یه در می‌گفت ممنوعه می‌رفتم در دیگه رو امتحان می‌کردم. انقدر دربه‌در می‌گشتم که بالاخره بشه.

۱۴. هزینۀ درمان یه سرماخوردگی معمولی توی دارالشفا با دفترچه حدوداً سی تومنه. شش‌وپونصد برای معاینه و بقیه‌ش برای دارو.

۱۵. وقتی وارد درمانگاه شدیم یه دختره بدجوری گریه می‌کرد. بعداً فهمیدیم باباش تو حرم ایست قلبی کرده و آوردنش اونجا و فوت کرده. داشتم فکر می‌کردم حالا که همه‌مون قراره بمیریم کاش یه همچین جاهایی بمیریم. آرامشی که اونجا تو حرم هست هیچ جای دیگه نیست.

۱۶. فرداش یه خانومه تو حرم به من و مامان چهار تا آبنبات ژله‌ای داد. ما هم که ژله دوست نداریم. گفتیم چی کار کنیم؟ دنبال بچه بودیم اینا رو بدیم بهشون. به‌نظرم بچه‌های عرب راحت‌تر از آدم چیزمیز می‌گیرن. ایرانیا یه کم لوس و شکاکن. یه جوری از آدم خوراکی می‌گیرن که انگار توش سم ریختی. ولی بچه‌های عرب، تا آبنباتو می‌گیری سمتشون با ذوق می‌گیرن همون‌جا جلوی چشمت به طرفةالعینی می‌ذارن تو دهنشون.

۱۷. اگه یکی بهتون میگه التماس دعا، اسمشو یادداشت کنین حتما. اونجا انقدر ذهنتون درگیر میشه که یادتون میره تک‌تک اسم ببرین. پس بهتره بنویسید که یادتون نره. اون سری که داشتیم می‌رفتیم کربلا، مستخدم سرویس بهداشتی تو فرودگاه بهم گفت التماس دعا و ازم خواست دعاش کنم. گفتم به روی چشم و حتماً. ولی یادم رفت و برگشتنی که رفتم سرویس بهداشتی دست و صورتمو بشورم یادش افتادم. این سری هم خانوم آرایشگر قبل رفتن التماس دعا کرد. گفتم چشم حتماً، ولی فراموش کردم اسمشو بنویسم و در طول سفر یه بارم یادش نیفتادم. ولی تو حرم به تلافی اون سفر کربلا برای خانومی که تو سرویس بهداشتی فرودگاه امام التماس دعا گفته بود کلی دعا کردم.

۱۸. دیدین یه وقتی دارین میرین جلو، از روبه‌رو یکی میاد و به هم برخورد می‌کنین و اون میره چپ شما میری چپ و بعد شما می‌ری راست و اونم میره راست و سد راه هم می‌شین؟ یه بار دورۀ کارشناسیم جلوی دانشکده این اتفاق برای دوستم و یکی از استادها افتاد. یادم نیست با کدوم استاد شاخ‌به‌شاخ شده بودیم. استاده عصبانی شد گفت خانوم شما مگه نمی‌دونی شمایی که میای سمت من باید از سمت راست من بری؟ و خب ما تا اون لحظه نمی‌دونستیم همچین قانونی برای عبور و مرور وجود داره. بعد این سری تو حرم دقت کردم دیدم جاهایی که یه عده میرن و یه عده میان، اونایی که میرن همیشه از سمت راست میرن. دقیقاً مثل ماشینا توی خیابون.

۱۹. تو رستوران سر شام تلفنی با عمه‌م حرف می‌زدم. پرسید شام چیه؟ گفتم لوبیا پلوئه، ولی تهرانیا می‌گن استامبولی. بعد خدافظی دو تا دختر ده دوازده‌ساله‌ای که پیشم نشسته بودن گفتن از کجا می‌دونی تهرانیا می‌گن استامبولی؟ گفتم چون چند سال اونجا درس خوندم. پرسیدن چرا اونجا؟ چرا تو شهر خودتون نخوندی؟ سؤالشون خیلی فلسفی بود. گفتم چون بیست گرفته بودم، هم می‌تونستم تو شهر خودم بخونم هم برم تهران. ولی اونایی که نوزده گرفته بودن فقط می‌تونستن تو شهر خودشون بخونن. منم فکر کردم بهتره برم تهران. پرسیدم از کجا اومدین؟ گفتن میانه یا مرند یا مراغه. من چون این سه تا شهرو همیشه قاتی می‌کنم یادم نیست کدومو گفتن. ترکیشونو متوجه می‌شدم، ولی یه سری کلمه استفاده می‌کردن که من تا حالا نشنیده بودم. مثلاً یه جا گفتن ما تو قطار قزلخ یا قزلوخ یا یه همچین چیزی بودیم. قز که به زبان ما میشه دختر، قزل هم ینی طلا. حالا من متوجه نمی‌شدم این حرف ل پسوند دختره یا مال خود کلمه هست. پرسیدم ینی تو کوپه چجوری بودین؟ گفتن همه‌مون دختر مدرسه‌ای بودیم. گفتم آهان. بعد پرسیدن چادری هستی یا اینجا چادر سرت کردی؟ گفتم همیشه سر می‌کنم. درستش این بود که بگم در ۹۹ درصد موارد. بعد پرسیدن خانواده‌ت مذهبی‌ان؟ اونا مجبورت کردن؟ به‌نظرم سؤالاشون بزرگتر از سنشون بود. گفتم نه. بعد پرسیدن از کی چادری شدی. پرسیدم کلاس چندمین؟ گفتن هفتم. گفتم وقتی دهم بودم چادری شدم. اسم یکیشون سارا بود، اون یکی محدثه. چادری بودن هر دو.

۲۰. تو این سفر با دو تا خانوم دوست شدیم که هر کدوم دو تا پسر داشتن و دختر نداشتن. مکالمه‌مون با این موضوع آغاز شد که برای پسراشون کار پیدا کردن و حالا دنبال عروسن. پسراشون این مهم رو به مادراشون سپرده بودن. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پسرا هر چهار تاشون از من کوچکتر بودن. بعد یه خانوم دیگه به جمع ما پیوست که اونم یه پسر دم بخت! داشت و اونم دنبال دختر بود. پسر اینم خدا رو شکر از من کوچیکتر بود. و خدا رو شکر تو فرهنگ ما ازدواج دختر با پسری که ازش کوچکتر باشه مرسوم نیست. وجه اشتراک این خانوما هم این بود که مذهبی بودن و دنبال دختر مذهبی می‌گشتن. اهل جشن عروسی گرفتن هم نبودن. بعد گفت‌وگو حول محور عروسی گرفتن یا نگرفتن، پی گرفته شد و خانوم روبه‌رویی از من پرسید شما هم عروسی دعوت بشین نمی‌رین؟ و نظرت راجع به عروسی خودت چیه؟ گفتم والا من فولدر آهنگای مراسمم هم آماده کردم و هر چند وقت یه بارم به‌روز و تکمیل میشه. بعد یاد اون خوابم افتادم که محافظ‌های رهبرو کنار زده بودم برم به رهبر بگم خطبۀ عقد من و مرادو بخونه. ینی خودآگاه و ناخودآگاهم یک چنین تضادی باهم دارن.

۲۱. یکی از خانوما اصالتاً اهل میاندواب بود. میاندواب یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه. آذربایجان غربی مرکزش ارومیه است، شرقی تبریزه. بعد من چون زبان‌شناسم :دی تشخیص دادم که این همشهریمون نیست. گفت میاندوابیه و چند تا کلمه هم یادم داد که اونا توی ترکیشون استفاده می‌کنن و ما استفاده نمی‌کنیم. هوندوشکا به معنی بوقلمون، قاتخ، ماست، جویز، گردو، قیواس یادم رفت ینی چی، ایجشماخ هم ینی سربه‌سر کسی گذاشتن و شوخی کردن. یه جا هم موقع حرف زدن گفت فلانی سیدّه (sidde) هست. که چون اولین بارم بود می‌شنیدم معنیشو پرسیدم و گفت ینی مسن و میانسال. یه جا هم گفت نمازشون مافی‌ذمه هست که اینم اولین بارم بود می‌شنیدم. این دیگه ترکی نیست، ولی معنیشو نمی‌دونستم. گفت ینی نمی‌دونی آفتاب طلوع یا غروب کرده و نمازت قضا شده یا نه. این‌جور مواقع که نمی‌دونی چی نیت کنی، میگی مافی‌ذمه می‌خونم. ینی نمازی که به گردنمه رو می‌خونم و نمی‌دونم قضا شده یا نه.

۲۲. این خانوما بسته‌های اینترنت یک‌ساله داشتن و دیتای گوشیشون همیشه روشن بود. ولی سواد رسانه‌ای چندانی نداشتن و حتی یکیشون از من می‌پرسید گوشیم چند درصد باتری داره. تو این یکی دو روز، کلی بهشون تکنولوژی یاد دادم و همراه من نصب کردم که بفهمن چقدر از حجمشون مونده و حتی با امتیازات باشگاه فیروزه همراه من براشون مکالمۀ رایگان گرفتم که تو حرم زنگ بزنن به فامیلاشون گوشی رو بگیرن سمت ضریح که با امام رضا صحبت کنن. حتی یاد دادم چجوری موقیعت مکانی (لوکیشن) بفرستن برای خانواده‌شون که هی زنگ نزنن بپرسن کجایید. آخرای سفر پسرای خانوم میاندوابی زنگ زده بود. دیدم خانومه داره ازم تعریف می‌کنه و میگه که چه چیزای باحالی یادش دادم و بعد بهشون میگه بو قیزین قاداسی توشسون قینانالاریزا. ما کلمۀ قادا رو استفاده نمی‌کنیم، ولی معنیش میشه درد و بلا. معنی جمله‌ش این بود که درد و بلای این دختره بخوره تو سر مادرزن‌هاتون :دی

۲۳. صبح اولین روز مامان حالش خوب نبود و من تنهایی رفتم حرم برای نماز صبح. نشسته بودم زیر ایوان طلا و خمیازه‌کشان جامعۀ کبیره می‌خوندم. تا یازده تا خمیازه رو شمردم؛ بعد دیگه حساب خمیازه‌هام از دستم دررفت :دی. سه تا خانوم، دو تا سمت راستم و یکی سمت چپم نشسته بودن و به زبان ترکی باهم صحبت می‌کردن. ترکیشون فرق داشت یه کم. پرسیدم از کجا اومدین؟ گفتن همدان. بعد اونا از من پرسیدن از کجا اومدم. بعد باهم دوست شدیم و از کیفم ساقه طلایی درآوردم و گرفتم سمتشون. یکی یه دونه برداشتن و بیشتر دوست شدیم. میانگین پنجاه سالشون بود. پرسیدن ترکی ما رو متوجه میشی؟ گفتم بله. راجع به قیمت بلیت و هتلا پرسیدن و نمی‌دونم مبلغی که من گفتم گرون بود یا خیلی گرون بود یا ارزون بود یا چی بود که تعجب کردن. مردمانی ساده و مهربان به‌نظر می‌رسیدند. بعد که رفتن، یه خانومه با خانوم مسنی که به‌نظر مادرشوهرش بود اومد نشست کنارم و دو قاشق شیر خشک ریخت تو شیشۀ آب‌جوش بچه و شیرش داد. اسم بچه رو پرسیدم گفت روژین. گفتم عه! شما کُردین؟ گفت از کجا فهمیدی؟ همسرم کُرده. گفتم از اسم دخترتون. ولی شبیه پسراست. باتری گوشی مادرشوهرش تموم شده بود و گوشی عروسشو گرفت و شش صبح داشت یکی‌یکی به فک و فامیلا زنگ می‌زد می‌گفت گوشی رو گرفتم سمت حرم با امام رضا صحبت کنید. آخه شش صبح؟



۲۴. کلاً نمی‌تونم یه جا بشینم عبادت کنم. داشتم تو زیرزمین حرم (اسم رواق یادم نیست) قدم می‌زدم و زوایای پنهان اونجا رو کشف می‌کردم. یه خانومه پرسید قبر آقای نخودکی می‌دونین کجاست؟ گفتم نه والا. عمیق‌تر که فکر کردم دیدم اصلاً نمی‌دونم نخودکی کی هست که بدونم قبرش کجاست. خانومه که دور شد، از یکی از خادما پرسیدم ببخشید، قبر آقای نخودکی کجاست؟ با دست نشون داد گفت زیر اون ساعت بزرگه. رفتم. یه سری خانوم یه گوشه نشسته بودن قرآن و دعا می‌خوندن. تابلو نداشت بدونم درست اومدم یا نه. دقیق‌تر که شدم دیدم یه یادداشت کوچیک با فونت ریز روی دیواره و روش نوشته شیخ نخودکی. فاتحه خوندم و رفتم پی کارم. سری قبلی پیر پالان‌دوز رو کشف کرده بودم، این سری نخودکی. عصر مامانم هم بردم برای نخودکی فاتحه بخونه. صبح سر میز صبونه به یکی از دوستام گفتم نمی‌دونی چه جاهایی کشف کردم. رفتی سر قبر نخودکی؟ خندید گفت شوهرمو از نخودکی گرفتم پارسال. مگه نمی‌دونی دخترا می‌رن ازش شوهر می‌خوان؟ گفتم نه والا. دو بار رفتم، هر دو بارشم فاتحه خوندم برگشتم. گفت برو یه یاسین براش بخون، بعد بگو یه شوهر خوب که سرباز امام زمان باشه بهت بده. دست مامانو گرفتم گفتم بدو تا سربازا تموم نشدن. روز آخر بود. منم سرماخورده و داغون. بعد نماز سر قبرش نشسته بودم یاسین می‌خوندم. مامانم کنارم نشسته بود یاسین من تموم بشه. وسطاش بودم که مامان پرسید گفتی سرباز امام زمان باشه؟ نیشمو تا بناگوش باز کردم گفتم امام زمان برای تیمش مهندس هم لازم داره. گفتم مهندس باشه :دی مادر چشم غره‌ای نثارم کرد و به ادامۀ قرائت یاسینم پرداختم.

۲۵. روز آخری که برای نماز صبح رفتیم حرم، سرماخوردگی من به اوجش رسیده بود. سرم درد می‌کرد و خوابم میومد و به‌زور وضومو نگه‌داشته بودم که نخوابم. تازه اگه می‌خواستم بخوابم هم خادمین گرامی نمی‌ذاشتن. یه ساعتم تا اذان مونده بود. دیدم تنها راه‌حل بیدار موندنم آهنگ گوش دادنه. تو حرمم که زشته هندزفری بذاری آهنگ گوش بدی. هر چی آهنگ راجع به امام رضا داشتمو انتخاب کردم و نمی‌دونین چه کیفی داره روبه‌روی ضریح بشینی و آمدم ای شاه پناهم بدۀ دولتمند خالف گوش بدی. خواب از سرت می‌پره کلاً.

۲۶. لحظۀ آخری که تو حرم بودم، نه نای زیارت خوندن داشتم نه نماز خوندن نه هیچ کار دیگه‌ای. دلم می‌خواست یه پتو میاوردن همون‌جا می‌خوابیدم. و خداروشکر که همۀ اعمال عبادی که بهم سپرده بودین انجام بدم رو همون یکی دو روز اول انجام داده بودم. یه دختره تو اون حال یه تسبیح گرفت جلوم. گفتم چی کارش کنم؟ لبخند زد گفت نذریه. عین تسبیح خودم بود. از یه پیرمرد دست‌فروش جلوی دانشگاه گرفته بودم. وقتی از جلوش رد می‌شدم گفته بود کمکم کنید و من ازش تسبیح خریده بودم که کمک بشه بهش. همون روز همون‌جا جلوی پیرمرد تسبیحو نذر مسجد یه شهری کرده بودم که اگه رفتم اونجا بذارمش اونجا بمونه. بعیده پام به اون شهر برسه. اصلاً برای همین همچین نذری کردم. خلاصه تسبیحو از دختره گرفتم گفتم باشه، خدا قبول کنه. رنگش رنگ تسبیح خودم بود. همون‌که از پیرمرده گرفتم. اینو که به من داد، سه تا خانوم اومدن سمتمون که به ما هم تسبیح بدین. دختره گفت تموم شد، این آخری بود. ولی مگه قبول می‌کردن؟ خانوما پیر بودن. ترک هم بودن. زبون دختره رو هم که متوجه نمی‌شدن. بهشون گفتم دختره میگه تموم شد. ولی خانوما همچنان می‌گفتن تبرک امام رضاست، به ما هم بدین تو رو خدا. من فقط همین یکیو داشتم. تسبیح خودمم که نذر مسجد اون شهر بود. همه‌ش به این فکر می‌کردم اگه این خانوما ترک‌های اون شهر باشن و اصلاً از همسایه‌های اون مسجد باشن چی؟ یه نگاه به دختره کردم. بعد کیفمو باز کردم و تسبیحی که دختره بهم داده بودو درآوردم دادم به یکی از اون سه تا خانوم. تسبیح خودمو نگه‌داشتم همچنان.

۲۷. قبل از سفر دلم می‌خواست یه حرکت چهل‌روزه بزنم. کلی فکر کردم و بعد به فکرم رسید که هر روز به مدت چهل روز یه دونه قرص آهن بخورم :| بعد اونجا با چلۀ زیارت عاشورا آشنا شدم. روز اول خوندم و روز دوم یادم رفت. پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه ها، ولی نمی‌تونم مداومت کنم. بعد با چلۀ سورۀ یاسین آشنا شدم. روز اول خوندم، روز دوم یادم رفت، روز سوم و چهارم به‌علت سرماخوردگی رو به قبله داشتم جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کردم. کلاً هم دوست ندارم خانواده منو زیاد پای سجاده ببین. ینی بهم نمیاد. تصمیم گرفتم شبا که قبل خواب دارم وبلاگ‌هاتونو چک می‌کنم، با همین گوشیم یه یاسین هم بخونم بعد بخوابم. سه شبه می‌خونم و به‌نظرم می‌تونم با همین روال ادامه بدم.



۲۸. یه خانومی روی صندلی جلوی قرآنا و مفاتیحا نشسته بود و به‌صورت آتش‌به‌اختیار وظیفۀ مرتب کردن اونا رو به عهده گرفته بود. نشسته بود اونجا، هر کی کتابا رو جابه‌جا یا نامرتب می‌ذاشت سر جاش تذکر می‌داد که قرآنو بذار روی قرآن مفاتیحو بذار روی مفاتیح زیارتو بذار روی زیارت. من خودم جزو اونایی بودم که بهم تذکر داد اونی که دستته زیارته و گذاشتیش روی قرآن. بردار بذار سر جاش. بعدشم دوباره تذکر داد که صاف بذار کج گذاشتی :))



۲۹. مرضیه گفته بود برم بهشت رضا برای شهدا و خادما یاسین بخونم. انجام شد.



۳۰. از این حرکتا که تو اینستا می‌زنن زدم:



۳۱. از فروشگاه رضوی کنار باب‌الجواد یه روسری خریدم، خب؟ همه‌تون بگین مبارکه. ایشالا تو شادیاتون بپوشم :دی ولی خب بلد نیستم چجوری می‌پوشن اینو. کسی اسمشو می‌دونه؟ کسی خودش، یا خواهرش، یا مادرش، یا حتی زنش از اینا داره منو راهنمایی کنه؟ گره بزنم؟ گیره بزنم؟ فیلمی عکسی چیزی ندارین؟ وقتی روی هم می‌ذارم دو تا مثلثو، کوچیکه که روش مرواریده می‌افته رو. نباید بخش مرواریددار بزرگتر باشه؟

پاسخ سؤالم: روسری پروانه‌ای. با تشکر از آقای شهاب‌الدین و خانومش. روش بستنشم یاد گرفتم. ایناهاش.



۳۲. اونجا که گفته بودم «به یک بلاگر ساده جهت تایپ یک طویله با موضوع سفرنامه نیازمندیم» قلم‌بانو به ندای هل من ناصر من لبیک گفت و یکی از عکسا رو براش فرستاده بودم خودش تخیل کنه براش خاطره بنویسه. بند اول پست، به قلمِ قلم‌بانو: عنوان: مختار، دُردانه، آبمیوه و دیگران، با حضور افتخاری قندان

«بسم‌الله

دیدین، این رستوران، کافه‌ها که جدید باز می‌شه روز به روز منوهاشون خوشمزه‌تر، امکاناتشان بیشتر و رسیدگی‌هاشون بهتر می‌شه.

اما قطارها دقیقاً برعکسند.

هر چه زمان می‌گذره، نوع پذیرایی‌هاشون، رفته رفته آب می‌ره. اگه اون اوایلی که قطارهای خصوصی در خط تهران -مشهد شروع به کار کرد و سیمرغ و سبز بودند، و تلویزیون داشتند، پذیرایی مفصل و شام، حالا که سبز و سیمرغ از رده خارجند...

حالا رسیده‌ایم به این! یعنی کیک و ساندیس! می‌خواستم از تنها امکانات پذیرایی مادی بهره‌برداری کنم، بلکه ته دلم را بگیرد، اما از قضا تا برش داشتم، مختار از پشت سر گفت:

-خجالت نمی‌کشی تنهایی می‌خوری!

با استرس نگاهی به او انداختم که عصبانی و غران و لباس جنگ پوشیده، ایستاده پشت سر.

- جناب مختار؟

- مگر سوال دارد؟ چندسال است هر شب و روز محرم و صفر در این قاب شیشه‌ای دیده می‌شوم و تازه می‌پرسی؟

- والاع قصد جسارت نداشتم...

- قصد داشتی، چه می‌کردی! حیف که از فک و فامیل کیان محسوب می‌شوی و نمی‌توانیم بلائی سرت بیاوریم، وگرنه...

حال آن طعام را بده، بلکه کمی به آسایش برسیم.

- جناب مختار! حقیقتاً این جدیدا، برای منم کافی نیست، چه برسه به شما...

- همیشه، همین‌قدر تمرد می‌کنی؟ نکند دلت برای سیاه‌چال‌های کوفه تنگ شده است...

هیچی دیگه! اینم از منوی باز قطار شامل کیک و آبمیوه که قسمت جناب مختار شد! برایم ماند آب معدنی و قندان!»

۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۰- اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۵۶ ب.ظ

از شرط‌های لازم برای وبلاگ‌نویسی دسترسی به اینترنت و داشتن مطلب و یک دستگاه گوشی یا تبلت یا لپ‌تاپ یا کامپیوتر است. اما شرط دیگری که چون همیشه هست، از آن غافلیم شرط سلامتیست. الان اینترنت هست، لپ‌تاپم هست، کلی عکس و کلیدواژه و حرف برای گفتن هست، کلی خاطره از سفر هست، اما چه فایده که سرما خورده‌ام و تا چشمم به صفحهٔ لپ‌تاپ می‌خورد سردرد می‌گیرم. همین چند خط را هم به مدد آن سرُم دیشب و چهار تا آمپول و دو تا قرص و شربتی که رنگش به غایت حال‌به‌هم‌زن است با چشمانی نیمه‌باز با گوشی در کمترین نور ممکنش می‌نویسم که بگویم عزیزان من قدر نعمت سلامتی را بدانید. اصلاً حدیث داریم که «نِعْمَتَانِ مَکْفُورَتَانِ، اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ». ارزش دو نعمت از نظر مردم پوشیده است: امنیت و تندرستی. 

+ با این پس‌لرزه‌های زلزلهٔ دیروز سراب و میانه حس امنیت هم نداریم. علی‌الحساب قدر امنیتتان را هم بدانید.

+ به یک بلاگر ساده جهت تایپ یک طویله (پست طویل) با موضوع سفرنامه نیازمندیم.

۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آخر هفته رفتیم سینما. ماجرای نیمروز؛ رد خون. این فیلم اتفاقات سال ۶۷ و بلاهایی که اون سال سر مردم اومده رو به تصویر کشیده بود. من نقد فیلم بلد نیستم، فیلم‌بینِ حرفه‌ای هم نیستم و راجع به بازی‌ها و گریم و صحنه و کارگردانی نظری ندارم. ولی قصه، قصۀ پرغصه‌ای بود. واقعی بودنِ این قصه‌ها بیشتر اذیتم می‌کنه. باور اینکه اون اتفاقات تخیلی نیستند و تجربه شده‌اند برام سخته. و همیشه از اینکه سی چهل سال دیرتر از اون آدما به دنیا اومدم خدا رو شکر می‌کنم. تو این فیلما دو چیز همیشه برام عجیب بوده. یک اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که اسلحه می‌گیرن سمت یه آدم بی‌دفاع و حق حیات ر‌و ازش می‌گیرن و دو اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که جونشون که به‌نظرم عزیزترین دارایی و سرمایه برای زندگی کردنه می‌گیرن کف دستشون می‌رن جلوی گلولۀ همونایی که به اون مرحله رسیدن و اسلحه گرفتن سمت آدمای بی‌دفاع، که از آدمای بی‌دفاع دفاع کنن. این قصۀ جنگ تو هر نقطه از جهان و هر موقع از تاریخ که باشه برام عجیب و نامأنوسه. درک نمی‌کنم که چرا. هر بار که این صحنه‌ها رو می‌بینم یاد اون آیۀ سورۀ بقره می‌افتم که فرشته‌ها از خدا پرسیده بودن آیا در زمین کسانى را قرار می‌دهی که فساد می‌کنند و خون‌ها مى‌ریزند؟ مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ؟ خدا هم گفته بود من چیزهایى می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدایا، من هم نمی‌دانم اون چیزها رو.

+ یاد این پستم که تو کربلا نوشتم افتادم. اولین بارم بود از نزدیک جنگو لمس می‌کردم.

***

لابه‌لای پستام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با سایت کتاب‌پلاس آشناتون کنم. یه سایتیه که یه سری کتاب از یه سری انتشاراتی معرفی می‌کنه. و ملت راجع به کتاب‌ها نظر میدن. مسابقه و جایزه هم داره. الان یه مسابقه داره به اسم مهرآبان. یکی از دوستام اول مهر منو دعوت کرد و از اون موقع هر شب داریم به ده تا سؤال اطلاعات عمومی جواب می‌دیم و گاهی هم راجع به کتابا نظر می‌دیم و امتیاز می‌گیریم. من چرا کسی رو دعوت نکردم؟ دعوت کردم. همون شب که خودم عضو شدم به یکی دو نفر از دوستام گفتم. یه سریاشون گفتن وااای تو وقتتو با این چیزا تلف می‌کنی؟ تو باید در حال شکافتن اتم باشی و این کارا چیه و منم دیگه به کسی پیشنهاد نکردم. اصلاً هر چی رقیب توی مسابقه کمتر بهتر :))

یکی از سؤالای مسابقه این بود که به گفتۀ پلوتارک اسکندر اسم چند تا شهرو به اسکندریه تغییر داده؟ که خب نمی‌دونستم. سی ثانیه بیشتر هم فرصت نیست گوگلو بگردم. سی ثانیه که هیچ، به‌نظرم سی سال هم گوگلو زیرورو می‌کردم پیدا نمی‌کردم جوابو. چون هر چند وقت یه بار سؤال تکراری میده، تصمیم گرفتم هر بار یکی از گزینه‌ها رو شانسی بزنم و بالاخره امشب گزینۀ بیش از هفتاد شهر درست از آب درومد. ولی در کل به‌نظرم اسکندر کار جالبی نکرده. اون موقع یه وقت می‌خواستیم بلیت بگیریم بریم اسکندریه باید مختصات می‌دادیم که سایت علی‌بابا یا کارمند آژانسی که رفتیم ازش بلیت بخریم بفهمه کدوم اسکندریه مدّنظره. این لینک مسابقه است. این لینک انتشارات مرواریده، این لینک انتشارات ققنوسه، این لینک انتشارات کوله‌پشتیه، اینم لینک انتشارات نیستان. جشنواره‌ها و جوایزشون جداست. مثلاً انتشارات نیستان بن کتاب و سفر زیارتی جایزه میده، اون یکیا جایزه‌شون نقدی و بن کتابه. جایزۀ ویژۀ همه‌شونم ps4 هست :|

بعد تو همین سایته، یه کتاب شعر هست به اسم ناشیانه دوستت دارم. من وقتی دیدمش از اسمش خیلی خوشم اومد. همه هم نظر داده بودن که کتاب خوبیه و احسنت بر قلم توانای نویسنده‌ش. اسم کتابو گوگل کردم و یکی دو نمونه شعرو تو بخش معرفی کتاب آورد برام. حالا چون همه‌شو نخوندم نمی‌تونم راجع به کل کتاب که ۳۸ تا شعره نظر بدم، ولی راجع به همین یکی دو تا شعر که می‌تونم؟ پس رفتم بخش نظرات کتاب‌پلاس و نوشتم هنوز همۀ کتاب رو نخوندم، ولی چند تا شعری که به‌صورت پراکنده از این مجموعه خوندم باب میل و طبعم نبود و دوست نداشتم. البته یه چند تا بیت خوب هم بود بینشون که خوشم اومد ولی در کل دوست نداشتم. و هزار امتیاز کسب نمودم. پس وقتی نظر می‌دید، صادقانه نظر خودتونو بیان کنید. نگاه نکنید ببینید بقیه چی گفتن. یه بار بیشترم نمیشه نظر داد. این‌جوری نیست که هی نظر بدی هی هزار امتیاز بگیری. نمی‌دونم نفر اول و آخر مسابقه تا امروز امتیازشون چقدره ولی من با بیست‌هزار امتیاز که تو این یه ماه جمع کردم رتبه‌م حدوداً شونزده هفدهه. دوستم هم با پنج‌هزار امتیاز رتبه‌ش چهل‌وچهاره. اینم اون دو تا قطعه‌ای که تو معرفی کتاب بودن:

دلتنگم و تنهایم و نامیزانم، مانند هویج، بی سروسامانم، باید که خودت مرا بگیری امسال، چون فهمیده قضیه را مامانم.

ای که خوش‌لهجه و خوش‌خُلقی و خوش‌سیمایی، حیف باشد که مجرد تویی و بی‌ماییبه خدایی که تویی بنده بُگزیدۀ او، من دلت را ببرم عاقبت از یک جاییبنی آدم اگر اعضای تن یکدگرند، تو فقط در نظر من همۀ اعضاییای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر، در همه دیر مغان نیست چو من شیداییآبغوره شده محصول دو چشمم، اما، نفس نبض مرا باز تو می‌افزایی، نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی، بپزم آش به دیگی و سپس حلوایی. دخترم گریه نکن مرد ندارد ارزش؛ گفت این را سر نذری تو، یک بابایی. من ولی پاسخ او یک‌تنه خالی بستم؛ که تو تا آخر این هفته خودت می‌آیی. این دروغ الکی را تو خودت راست بکن، روی حسم نزنی مرحمت دمپایی. عشق این است اگر، خاک‌به‌سر من شده‌ام؛ آه اگر از پس امروز بُود فردایی.

+ موقع تایپِ شمارۀ عنوان پست‌ها، دوستای متولد اون سال رو به خاطر میارم. البته سال تولد خیلیا رو نمی‌دونم و خیلیاتونو نتونستم به خاطر بیارم. موقع نوشتن ۱۳۶۹، مگی و بانوچه اومدن به ذهنم. که یکی منو یاد رنگ پرتقالی می‌ندازه و یکی رنگ بنفش رو برام تداعی می‌کنه.

+ هشتِ هشتِ نودوهشت. داریم چمدونامونو می‌بندیم بریم زیارت امام هشتم. خاطرات سفرو کم‌کم می‌نویسم چهارشنبۀ بعدی منتشر کنم ایشالا. ازم بخواین به نیابت از شما یه کاری انجام بدم اونجا. دعایی بخونم، سوره‌ای، نمازی، ذکری، تسبیحی، زیارتی، چیزی. دیگه انتخاب با شماست؛ من نائب‌الزیاره‌ام :)

+ چهارشنبه، ۹۸/۸/۱۵: به‌دلیل سرماخوردگی، عدم دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت فعلا قادر به نوشتن پست بعد نیستم.

+ جمعه، ۹۸/۸/۱۷، ساعت ۵:۳۰: بابت احوالپرسی و دل‌نگرانیاتون به‌خاطر زلزله ممنونم. من تو جاده‌ام. هنوز نرسیدم تبریز.

۰۸ آبان ۹۸ ، ۰۶:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۸

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۵۱ ق.ظ

توی حیاط مسجد دانشگاه سابقم نشسته بودم و آدم‌ها و آجرها و کاشی‌ها و درها و شیرهای کنار حوضو می‌شمردم. سری هم به دانشکده زده بودم و اسم استادهایی که عکس‌هاشونو زده بودن جلوی در، روی دیوار، مرور کرده بودم. بعضی از استادها جدید بودن. نمی‌شناختمشون. با نام کاربری و رمز یکی از ورودی‌ها که خودش این‌ها رو بهم داده بود با وای‌فای دانشکده و آی‌پی شریف سری هم به وبلاگم زده بودم. یک زمانی دل‌خوشی‌م همین آی‌پی و چک کردن آماری بود که نشون می‌داد هنوز هم‌دانشگاهی‌هام وبلاگم رو می‌خونن. سری هم به مریم زده بودم. گفته بودم می‌شینم سالن مطالعۀ دانشکده تا کارش تموم بشه و بیاد پیشم. اومد و رفتیم بالا ناهارشو برداشتیم که بریم باهم بخوریم. دستپخت مادرشوهرش بود. گفت توی دانشکده یک آشپزخانه درست کردن. آشپزخونه‌شون یک یخچال بود و ماکروفر و در. در واقع یک کمد دومتری بود که توش یخچال و ماکروفر گذاشته بودن. کلید آشپزخانه رو پیدا نمی‌کرد. یکی‌یکی در اتاق دانشجوها رو می‌زد که کلید اونا رو بگیره. همین‌جوری دق‌ّالباب می‌کرد و هی به در بسته می‌خورد و می‌رفت در بعدی. کم‌کم داشت می‌رسید به دری که چهار سال پیش با یک بشقاب کیک آمدم و به خواننده‌ای که توی آن اتاق بود کیک تولد وبلاگمو دادم. یک در مانده به اون در بالاخره کلید پیدا شد. درِ ظرفو برداشتیم و گذاشتیم توی ماکروفر. تا گرم بشه و مریم بره و دو تا قاشق بیاره تو این فاصلۀ دودقیقه‌ای من درِظرفِ‌قرمه‌سبزی‌به‌دست ایستاده بودم و اون در بسته رو تماشا می‌کردم. بوی قرمه‌سبزی همۀ دانشکده رو برداشته بود. حالا توی حیاط زانوهامو بغل کرده بودم و تکیه داده بودم به دیوار سنگ قبر شهدای گمنام و می‌شمردم. روزها رو می‌شمردم. هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها رو. از مرداد ۹۳ تا امروز، از تیر ۹۴ تا امروز، از مرداد ۹۴ تا امروز، از بهمن ۹۴ تا امروز، از اردیبهشت ۹۵ تا امروز. تا امروز، تا فردا، تا پس‌فردا، تا کی؟ شاید این شمردن رو هم یک روز کنار بذارم. هنوز تو فکر قرمه‌سبزی بودم. میشه منم یه روز دستپخت مادرشوهرمو بیارم بریم با مریم بشینیم شریف پلاس و قرمه‌سبزی بخوریم؟ بریز دور این فانتزیا رو. خسته نشدی از این همه خواستن و نشدن و نرسیدن؟ بریز دور. براشون قرآن خوندم. یک صفحه از جعبۀ نخوانده‌ها برداشتم و خوندم و گذاشتم تو جعبۀ خوانده‌ها. خیلی وقت نیست اینجا رو کشف کردم. اون موقع که دانشجوی این دانشگاه بودم ندیده بودم اینجا رو. شاید نبود اون موقع. شایدم بود و من دقت نکرده بودم. نسیم می‌گه بود. می‌گه حتی وقتی آورده بودنشون دعوا بود سر اینکه باشن یا نباشن. یک عده که نمی‌خواستن اینا اینجا باشن ریخته بودن سر رئیس دانشگاه و کتکش زده بودن. می‌گه اخبار هم نشون داده بود. رئیس دانشگاه گفته بود این‌هایی که منو زدن دانشجوهای اینجا نبودن. به دخترهایی که آخر هفته‌ها میرن بهشت زهرا و عکس سنگ قبر شهدا رو استوری می‌کنن و از شهدا می‌نویسن فکر می‌کردم. چجوری ارتباط می‌گیرن باهاشون؟ من الان یه ساعته اینجا نشستم هیچ اتفاقی نیفتاده. چجوری با شهدا حرف می‌زنن؟ این صمیمیته از کجا میاد که برای من نمیاد؟ حالا اگه دعای عاقبت‌به‌خیری باشه میشه ازشون خواست؛ ولی دیگه نمیشه ریز مسائل رو باهاشون در میون گذاشت. اتفاقاً خودم هم یکی از اون عکس‌ها گرفته بودم، ولی جایی نداشتم که بذارم و نشون بدم و کسی رو هم نداشتم که براش بفرستم. چند سالی میشه که من برای خیلی از عکس‌هام و خیلی از نوشته‌هام کسی رو ندارم باهاش به اشتراک بذارم. صدای اذان از بلندگوها پخش شد. یکی از استادهام اومد تو حیاط و رفت داخل مسجد. هر چی فکر کردم اسم درسی که باهاش داشتم یادم نیومد. زانوهامو بغل کرده بودم و تکیه داده بودم به دیوار و فکر می‌کردم. به ریز مسائل فکر می‌کردم. همون‌ها که نمیشه با کسی در میون گذاشت. هندزفری تو گوشم بود. پاوزش کرده بودم اذان تموم بشه. نشسته بودم همچنان. اذان تموم شد. نشسته بودم همچنان. توی سکوت. پسرا داشتن وضو می‌گرفتن. بلند شدم. این تبعیضو که اونا دارن با آب حوض وضو می‌گیرن و من باید برم وضوخانه رو کجای دلم بذارم؟ گذاشتم کنار بقیۀ تبعیض‌ها. کنار اون تبعیض‌بزرگه که منو کشونده اینجا و نشونده توی حیاط. رفتم تو. گوشیمو گذاشتم توی کیفم و کیفمو گذاشتم روی صندلی. چادرمو انداختم روش. خیره شدم توی آینۀ وضوخانه، توی چشمام. پرسیدم کولی کنار آتش، رقص شبانه‌ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ دو تا انگشت اشاره‌مو گذاشتم گوشه‌های لبم و کشیدم بالا. مشتمو پر آب کردم و پاشیدم روی صورتم. نماز شروع شده بود. با طمأنینه وضو گرفتم. در خالی‌ترین حالت ممکن. حسی شبیه وقتی که هیچی بلد نیستی پای برگۀ امتحان بنویسی و سفید سفید تحویلش می‌دی. کیفمو برداشتم و چادرمو سر کردم. خودمو یه بار دیگه تو آینه نگاه کردم. صدامو کلفت کردم و گفتم «اخم نکن دختر». رفتم سمت جاکفشی. کفشامو در بی‌حوصله‌ترین حالت ممکن گذاشتم تو یکی از کمدا. درشو بستم و کلیدو برداشتم. رفتم تو و یه مهر برداشتم و خودمو رسوندم صف آخر. کلیدو انداختم کنار مهر و یادم اومد که شکسته است نمازم؛ مسافرم. اینجا دیگه شهر دانشجویی من نیست. نمازمو وصل کردم به رکعت سومشون. بعدِ تشهّد و سلام، خیره به مهر، هنوز همچنان دمغ، هنوز همچنان تو فکر، هنوز همچنان سکوت. تو فکر ریز مسائل بودم. همون‌ها که نمیشه با کسی در میونش گذاشت. سراسر سکوت بودم. دیگه حتی با خدا هم در میون نمی‌ذاشتم. خیره به مهر، داشتم تعداد اضلاع و مجموع زوایای داخلیش رو حساب می‌کردم. احساس می‌کردم منتظره چیزی بگم، چیزی بخوام. اما من همچنان تو حال خودم بودم. الکی مثلاً قهرم. هشت منهای دو ضربدر صدوهشتاد. فرمول مجموع زوایای داخلی هشت‌ضلعی همین بود دیگه؟ شش هشت تا چهل‌وهشت تا. شش یک تا شش تا. با اون چهار میشه ده. نگاهم سُر خورد روی کلید. دستمو بردم جلو و آروم برش داشتم. منحنی محو و بی‌جانی نشست روی لب‌هام. برق زد چشمام. برقش چند میلی‌ولت بود ولی برق بود. انحنای لبخندم بیشتر شد. پشت و رو کردم. آوردمش نزدیک‌تر، دقیق شدم. بردم دورتر، چرخوندم و دوباره گرفتم جلوی صورتم و رفتم تو فکر. فرشتۀ سمت چپی خودکارشو گذاشت لای دفتر خبط و خطاها و معصیت‌هام و دفترو بست. آروم زد روی شونه‌م و گفت چیه خب کلیده؛ کلید کمد کفشات. گرفتم سمتش گفتم یه نشونه است. ولی کاش این گوشه کمرنگ با مداد یه جوری که فقط خودم بتونم بخونم روز و ماهشم می‌نوشتین. فرشتۀ سمت راستی بال‌هاشو گرفت سمت آسمون و گفت خدایا رد داده این؛ خودت شفاش بده.


۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۰:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۷- ناگفته‌های پست قبل

شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بیر. رفتنی تو کوپه‌مون یه دختربچۀ پنج‌ساله بود که شبو رو تخت پایین تخت من خوابید. شب یهو گریه‌ش گرفت که چرا سفرمون تموم شد و برمی‌گردیم خونه. از پنج صبح هردومون بیدار بودیم. با لپ‌تاپم کار داشتم. بهش گفتم میشه تختمو جمع کنم (تا کنم سمت دیوار) و بیام پیشت بشینم؟ گفت بیا. منم برای تشکر، اون آبمیوه و کیک میوه‌ایمو دادم بهش. همین‌جوری که داشتم کارامو می‌کردم مکالمه‌شو با این جمله شروع کرد که آجیِ منم از اینا داره. از اونجایی که مامانش تقریباً هم‌سن من بود، این بچه نمی‌تونست یه آجیِ لپ‌تاپ‌دار داشته باشه. گفتم آجی خواهرته؟ گفت آره؛ البته مامانش فرق می‌کنه. سکوت پیشه کردم. دیگه نمی‌دونم مامانش زن دوم باباشه یا به دختر همسایه میگه آجی یا چی. اشاره کرد به سنگ‌های کنار ریل و گفت این سنگ‌ها مختلفن. اینکه معنی مختلف رو می‌دونست و توی جمله ازش استفاده می‌کرد برام جالب بود. شروع کرد به پرسیدن اینکه اینجا چی نوشته و اونجا چی نوشته. از نوشته‌های روی کیک و آبمیوه بگیر تا مقاله‌ای که جلوم بود. یه سری سؤالم راجع به خدا و آسمون و قبر پرسید. اینکه ماه بالاتره یا خدا، خدا بزرگتره یا خورشید و از این قبیل سؤالا. گفت مامانم میگه کرما وقتی بزرگ میشن، مار میشن. راست میگه؟ از اونجایی که خوب نیست به بچه بگی مامانت دروغ یا اشتباه میگه گفتم آره منم اینجوری شنیدم. بالاخره یه روز بزرگ میشه می‌فهمه کرم با مار فرق داره. یه سری سؤالم راجع به انقراض دایناسورها داشت که مطرح کرد. از خلقت حیوانات هم پرسید که از چی درست شدن و گفتم گوشت و استخوان. گفت نه، خدا از خاک آفریدتشون. بعد پرسید تو کِی گریه می‌کنی؟ گفتم هر موقع ناراحت باشم. گفت مثلاً وقتی عزیزتو از دست می‌دی؟ بعد پرسید می‌دونی اسم داداشم چیه؟ گفتم نه، ولی تو باید نازنین‌زهرا باشی. گفت از کجا می‌دونی؟ گفتم صبح داشتی فیلم می‌دیدی می‌شنیدم که بابات تو اون فیلم چی صدات می‌کنه. گفت داداشم هم اسمش مهرانه. دنبال کار می‌گرده. موتور داره. تو تا حالا موتور سوار شدی؟ گفتم نه. ماشین گرون‌تره یا موتور؟ لپ‌تاپ گرون‌تره یا تبلت؟ تبلت گرون‌تره یا گوشی؟ سؤالاش تموم نمی‌شد و من با حوصله و کوتاه سعی می‌کردم جواب بدم. گفت ما سی‌متری جی می‌شینیم. اسم مامانم هم شهلاست. بعد از اینکه خودش خودشو کامل تخلیۀ اطلاعاتی کرد، با کفشای خاله‌ش که بسی بزرگ بود براش، و تخت پایین تختی که روش نشسته بودیم خوابیده بود، رفت دستشویی و وقتی برگشت دیگه همه بیدار بودن. مامانش پرسید چرا کفشا توشون خیسه؟ گفت یه کوچولو جیش کردم توش. اینو گفت و اومد نشست پیشم و صحبتش رو با این سؤال که آیا تو دختری پی گرفت. نمی‌دونستم منظورش از دختر، دختر در تقابل با پسره یا دختر در تقابل با زن. چرا آخه یه بچه باید همچین سؤالی از آدم بپرسه. همین‌جوری که سرم تو لپ‌تاپ بود به این سؤالشم پاسخ دادم. بعد پرسید خونه‌تون کجاست که گفتم یه جای دور. مامانش گفت دیگه خاله رو اذیت نکن به کاراش برسه. برگشت با تمرکز نگام کرد گفت این که خاله نیست دختره. بعد از مامانش پول گرفت بره چیپس بخره. رفت بیرون از مأمور قطار پرسید بقالی قطار کجاست؟ آورد و چون خودش دلش نمیومد از چیپساش کم بشه خودش به بقیه تعارف نکرد و داد مامانش بگیره برامون. کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم تهران و لپ‌تاپو جمع کردم و روسری‌مو پوشیدم و نشستم. نگام کرد و گفت با روسری شبیه مامان‌ها شدی. موقع پیاده شدن چادرمو که سر کردم گفت حالا شبیه مامان‌بزرگا شدی. 

چی تو سر این بچه‌ها می‌گذره واقعاً؟

ایکی. یه دختر هم‌سن‌وسال خودم که قیافه‌ش کپی قیافۀ شقایق بود هم تو کوپه‌مون بود. ینی انقدر شبیهش بود که اگه همون اول ترکی حرف نمی‌زد می‌گفتم خودشه. وقتی رسیدیم تهران تا یه مسیری تو مترو باهم بودیم و خب طبیعیه که داشتیم باهم ترکی حرف می‌زدیم. بعد یه جایی به یکی از مسافرا یه چیزی گفت. اون مسافرم همین‌جوری نگاش می‌کرد. یهو زدیم زیر خنده. یادمون رفته بود تهرانیم، با بقیه هم ترکی حرف می‌زدیم. مسافره گفت البته من یه کم ترکی بلدم و متوجه شدم چی گفتی.

اوچ. یکی از هم‌دانشگاهیامو تو مترو دیدم. آخرین باری که منو دیده بود هفت هشت سال پیش بود. پنجاه‌وسه کیلو بودم اون موقع. و حالا چهل‌وسه. شک داشت که منم. وقتی سلام کردم با تعجب بسیااااااااااااااااار گفت چقددددددددددددر لاغر شدی. و در ادامه پرسید چرا هنوز ایرانی؟ چرا نمی‌ری؟ گفتم دیر شده دیگه. زودتر از اینا باید یه همچین تصمیمی می‌گرفتم. گفت از فلانی شنیدم که ارشد کجا رفتی و دورادور ازت خبر داشتم. گفتم اتفاقاً فلانی رو دیدم قبل رفتنش، ولی از تو بی‌خبر بودم (برای اونایی که پستای عید تا عیدو خوندن: این دختره همونی بود که تو پست سی‌ام عید تا عید، جزوۀ ریاضی به دست اومد ازم یه سؤال بپرسه و بهش گفتم این جزوۀ کیه انقدر ناقصه. فلانی هم صاحب اون جزوه بود.)

دُرد. شنبه صبح با استادم جلسه داشتم. یه ساعت قطار تأخیر داشت، پنج کیلو هم وزن کتابایی بود که برای مرادی و علی آورده بودم. برای اینکه کیفم سبک‌تر بشه اول رفتم شریف و کتابا رو دادم نگهبانی و گفتم فارغ‌التحصیل شدم و لازمشون ندارم و با یکی از ورودیا هماهنگ کردم بیاد بگیره. گفت چه کار خوبی. یه دختر چادری با کیف جغدی هم اون دور و برا دیدم و به مرادی پیام دادم گفتم اون من نیستم. بعد زنگ زدم منشی دکتر و گفتم تازه رسیدم تهران و دیر می‌رسم فرهنگستان و عذرخواهی کردم. تو این چند ماه مثل دارکوب و کنه و سریش روی اعصاب و روان این بنده خدا بودم بس که هر روز زنگ می‌زدم و سؤال تکراریِ دکتر پایان‌نامه‌مو خوندن رو می‌پرسیدم. یه بار از یکی از دوستام شنیدم منشیا دوست ندارن بهشون بگیم منشی. رئیس دفتر بگیم چطوره؟

بِش. دیدین تو فیلما یه اتفاقی می‌افته و یه دیالوگی برقرار میشه و طرف یاد گذشته و یه سکانس و دیالوگ مشابه اون می‌افته؟ بعد از جلسه با استادم چیزمیزامو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم. یه کم از دفترش دور شده بودم که دیدم صدام می‌کنه خانم فلانی، خانم فلانی؛ و داره میاد سمتم. برگشتم دیدم سه تا از برگه‌هام دستشه و گرفته سمتم و میگه اینا رو جا گذاشتی. صدا کردنش، پشت سرم اومدنش، اینو جا گذاشتی گفتنش منو برد حیاط دانشگاه سابقم، پرتم کرد جلوی دانشکدۀ برق. اون روز که با دکتر صاد جلسه داشتم و قرار بود ازش چند تا سلف برای مدارم بگیرم. گرفتم و گذاشتم روی میزش و یه کم صحبت کردیم و رفتم. تو حیاط بودم که دیدم یکی از دور صدام می‌کنه و صدازنان بهم نزدیک می‌شه. برگشتم سمت صدا. دیدم استادم سلف‌ها رو گرفته سمتم و میگه جا گذاشتی اینا رو.

آلتی. نتیجۀ جلسه این بود که من قبل از دفاع یه پیش‌دفاع داشته باشم. برای همینم رفتم دانشگاه خوارزمی و دانشکدۀ مدیریت شریف؛ که با استادهای اونجا مشورت کنم ببینم چی باید بگم تو این جلسه. تصمیم دارم بعداً بحث پایان‌نامه رو تو وبلاگم جمع‌بندی کنم و فعلاً در موردش بیشتر از این نگم. تابستون که می‌خواستم پایان‌نامه‌مو پرینت کنم بدم به استادهام، با خودم گفتم اینکه نهایی نیست و قراره کلی خط‌خطیش کنن و چیزمیز بنویسن روش. استاد مشاورم خودش هم روی برگۀ یک‌رو سفید پرینت می‌کنه و اگر من هم روی همچین کاغذی کارم رو تحویلش بدم ناراحت نمیشه. اصلاً چرا باید ناراحت بشه. ولی در مورد استاد راهنمام کمی مردد بودم و با خودم آچهار سفید برده بودم. فکر کردم نکنه چون رئیسه، بهش بربخوره وقتی ببینه روی کاغذ باطله پرینت گرفتم کارم رو. از طرفی دلم نمی‌خواست تبعیض قائل بشم و خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم برای هر دو روی برگۀ باطله پرینت بگیرم. بعدها یکی از دوستام راجع به کار خودش از من مشورت می‌گرفت و وقتی بهش گفتم که من چجوری پرینت گرفتم ته دلم رو خالی کرد که کار بدی کردی و اصلاً برای همینه که نمی‌خونه پایان‌نامه‌تو. ذهنم دوباره درگیر این موضوع شد. گفتم بالاخره شنبه می‌فهمم ناراحت شده یا نه، که دیدم اصلاً چنین چیزی مطرح نبوده و دلیل تأخیر هم مشغله و سفرهاشون بود. می‌دونستم و مطمئن‌تر هم شدم که دکتر خاکی‌تر از این حرف‌هاست. می‌دونین که کیو می‌گم؟ خودم عمداً اسم نمی‌برم.

یِدّی. چهارشنبه صبح اون بزرگواری که گاه و بی‌گاه چیز میز می‌فرستاد و دیگر نمی‌فرستد پیام داد و پرسید که کی می‌رم فرهنگستان. گفتم ساعت دوازده ارائه دارم، ولی نه‌ونیم باید دانشگاه خوارزمی باشم برای یه جلسۀ دیگه و نمی‌دونم اون چقدر طول می‌کشه و کی می‌رسم فرهنگستان. گفت اگر زودتر از دوازده رسیدین خبر بدین؛ یه صحبتی باهاتون دارم. نگفت چه صحبتی، من هم نپرسیدم. حدودای یازده‌وربع، یازده‌ونیم رسیدم. اما نرفتم بالا و تو نمازخونۀ پارکینگ نشستم تا دوازده بشه. سرمو گرم کردم، یه چیزی خوردم و نماز خوندم تا دوازده شد. رفتم اتاق دانشجوها و تازه تصمیم گرفتم برای پیش‌دفاعم اسلاید درست کنم. زمان دقیق ارائه دوازده‌ونیم بود. پس با آرامش در این فاصلۀ نیم‌ساعته چهار صفحه اسلاید درست کنم و به تعداد افراد پرینت گرفتم. اومد و سلام و احوالپرسی کردیم و همچنان سرم توی لپ‌تاپم بود. گفتم بعد از ارائه برای جلسۀ دفاع دوستم هم می‌مونم و تا عصر فرهنگستانم و می‌تونیم بعد از جلسۀ دفاع صحبت کنیم. عصر هم نشد صحبت کنیم. چون کلاس داشت و من هم می‌دونستم کلاس داره.

سَگّیز. اومدم دانشکده مدیریت دانشگاه خوارزمی استادمو ببینم. اگه دقت کرده باشید من تو همۀ دانشگاه‌هاو حتی دانشکده‌ها یه استاد دارم که هی باید برم ببینمش. اومدم ایشونو ببینم. تو مسیر، یه جای خوشگل موسوم به ترنجستان، یا شایدم نارنجستان، پیدا کردم و رفتم تو و یه چرخی زدم و چشمم این پیکسلو گرفت و ابتیاع کردم. تو این خانوادۀ شش‌نفره که ملاحظه می‌فرمایید، دختر بزرگه اسمش نسیمه، پسر بزرگه طوفانه، که امیرحسین صداش می‌کنیم، دختر دومی خاطره است و اون کوچولو هم که بغل مراده اسمش چهارمیه. اونو چهارمی صداش می‌کنیم. یه پیکسلم رو کیفمه که در گوشۀ تصویر ملاحظه می‌کنید. روی اونم نوشته چرخ بر هم زنم ار (اگر) غیرمرادم گردد. اونو جولیک برام خریده.



دُقّوز. این عکس دفاع دوستمه. دیروز ظهر. نیم ساعت قبلشم من پیش‌دفاع داشتم همین جا. یک ساعت بی‌وقفه حرف زدم. دیگه آخراش حس می‌کردم فارسیم داره تموم میشه. حالا نمی‌دونم این پیش‌دفاع دیگه چه صیغه‌ایه و از کجا اومده. من اولین دانشجویی بودم که ازم پیش‌دفاع خواستن. با شانسی که من دارم بعد از دفاع یه پس‌دفاع و پسان‌پس‌دفاع هم ممکنه بخوان‌. ینی انقدر که من استیضاح میشم وزرا نمیشن. حالا چون تو پیش‌دفاع من همه غریبه بودن نتونستم بگم ازم عکس بگیرن، همین عکسو داشته باشید و به جای دوستم منو اونجا تصور کنید که دارم سخن می‌رانم. بعد بهم گفتن برای دفاع بگو پدر هم تشریف بیاره. گفتم حالا پدر هم اگه نتونست بیاد پسرخاله‌های پدرو میگم حتما بیان. اونا به اینجا و شما خیلی علاقه دارن.



اُن. تابستون برای مصاحبه که رفته بودم اصفهان، علاوه بر گز چند تا خیارم سوغاتی آوردم. خیاراشون خیلی گوگولی و نی‌نی! بودن. دوستم که عکسشونو دیده بود، از اون ور آب عکس یه خیار طویل رو فرستاده بود برای مقایسه. خیار اصفهانی نصف خیارای خودمون بود و خیار کانادایی دو برابرشون. شبش شام درست کردیم و خیارا رو هم برداشتیم رفتیم مهمونی. من اینا رو گذاشته بودم وسط سفره و هی می‌گفتم از خیارای اصفهانم بخورید و همه هم خوردن. بعد که برگشتیم مامان پرسید همۀ خیارا رو برده بودی؟ گفتم چطور؟ گفت من نخوردم. روم نشد بردارم و فقط تعریف و بوشو شنیدم. کلی ناراحت شدم که آخه خیار برداشتن از وسط سفره رودروایستی داره؟ اصلاً می‌گفتی من می‌دادم و خب حالا من از کجا خیار اصفهانی پیدا کنم. گفتم حالا شاید اصفهان قبول شدم و می‌رم می‌خرم میارم و خب قبول هم نشدم. گذشت تا همین هفته که تهران بودم و شب رفتم بنیاد سعدی بمونم. تنها بودم. شب آخر یه دختر از اصفهان اومد واحد بغلی و چون اونجا یه کم کثیف بود رفتم صداش کردم بیاد واحدی که من اونجا بودم. اسمش مریم بود. کلی خوشحال شد و تشکر کرد و دوست شدیم باهم و از گزایی که از اصفهان گرفته بودم بهش دادم و کلی به این حرکتم خندیدیم که یه ترک به یه اصفهانی داره گز میده. صبح وقتی داشتیم صبونه می‌خوردیم یه خیار کوچولو آورد که با پنیر بخوریم. بعد چون عجله داشتیم یه لقمۀ کوچولو برداشتیم و خیاره موند و میزو جمع کردیم. گفت خیارو تو بردار من بازم میوه دارم. منم برداشتم آوردم برای مامان :دی



اُن‌بیر. شب پشت پنجره وایستاده بودم و خونه‌ها رو تماشا می‌کردم. یاد چهار سال پیش افتاده بودم و کاسۀ چه‌کنمی که پشت همین پنجره دستم گرفته بودم. اون کاسه هنوز دستم بود. مریم گفت کاش این واحدی که اینجاییم مال ما دو تا بود. گفتم این خونه‌ها شصت هفتاد میلیاردی قیمتشونه. من که هیچ وقت نمی‌تونم یکی از اینا رو داشته باشم. گفت چرا نمی‌تونی؟ راهش اینه با یه پسر پولدار ازدواج کنی. با یه جرّاح. بدون اینکه فکر کنم گفتم نه. انگار هزار سال برای این نه فکر کرده باشم گفتم نه. مریم رفت بخوابه و من موندم و رویای طبقۀ ششم ساختمون روبه‌رویی. کاش می‌تونستم برم یکی‌یکی در خونه‌هاشو بزنم بپرسم شماها چجوری اینجا رو خریدین؟ به راه‌حل مریم فکر کردم. همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج کردم از صفر شروع کنیم و باهم کار کنیم و باهم خونه بخریم. همین‌جوری که چراغای روشن و خاموش خونه‌ها رو می‌شمردم با خودم گفتم این رویا رو هم باید مثل خیلی از رویاها فراموش کنی. دیگه خیلی دیره برای باهم از صفر شروع کردن. اون نیمۀ گمشده هر کی که باشه تا حالا نصف مسیرو تنهایی رفته. تو هم همین‌طور. اصلاً تو این سن از صفر شروع کردن مسخره است و باهم از صفر شروع کردن مسخره‌تر.

اُن‌ایکی. این یکی هم بمونه برای بعد، ذیل عنوان ۱۳۶۸.

۲۷ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۵- در دایرۀ قسمت، ما نقطۀ تسلیمیم

شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ق.ظ

تلفن خونه زنگ زد. کسی جز من خونه نبود. پس مجبور بودم بردارم و جواب بدم. یه خانومی بود. تا گفت سلام قلبم هرّی ریخت. آشنا نبود صداش. من از صداهای ناآشنا وحشت دارم. از صدای ناآشنای زن‌ها بیشتر. این ترس بیست ساله که با منه. گفت مامان خونه است؟ با من کاری نداشت. این آرومم می‌کرد. اینکه با من کاری نداشته باشه آرومم کرد. گفتم شما؟ گفت برای امر خیر زنگ زدم. قلبم دوباره هرّی ریخت. معده‌م انگار که یه لیتر اسید توش ریخته باشن ترش کرد. نشستم و دستمو گذاشتم روی زانوهام. آب دهنمو که خشک شده بود قورت دادم و گفتم خونه نیست. گفت فردا زنگ می‌زنم پس. گفتم بگم کی تماس گرفته بود؟ گفت زنگ می‌زنم می‌گم. داشتم می‌رفتم کز کنم گوشۀ اتاقم و زن معمولی و عقل احمق سینا حجازی رو پلی کنم که دوباره تلفن زنگ زد. برگشتم سمت تلفن. همون شماره بود. با سی‌وپنج شروع می‌شد و با سه تا صفر تموم می‌شد. برداشتم. گفت ببخشید که دوباره مزاحم شدم. شما تحصیلاتتون چقدره؟ چرا نگفت تحصیلاتتون چیه؟ کمیت ینی مهم‌تر از کیفیته؟ گفتم ارشد. فوق لیسانس. خیلیا نمی‌دونن ارشد همون فوق لیسانسه. هر دو رو گفتم. ولی به صداش نمیومد ندونه فوق لیسانس همون ارشده. گفت دانشجوی فوق لیسانس یا فارغ‌التحصیل فوق لیسانس؟ چرا این سؤالو می‌پرسه؟ چه فرقی می‌کنه؟ چرا خب فرق می‌کنه. اگه فارغ‌التحصیل نشده باشم پسرش این شانس رو داره که تو صفحۀ تقدیم پایان‌نامه‌م ازش تقدیر کنم و کارم رو تقدیم همسرم کنم. نمی‌خوام تقدیمش کنم. نمی‌خوام از کسی تقدیر کنم که این همه سال که باید می‌بود نبود. اصلاً از کجا معلوم مادرشه. شاید خواهرش یا خاله‌ش باشه. سؤالشو تکرار کرد. حواسم کجاست؟ گفتم دانشجو نیستم ولی قصد ادامهٔ تحصیل در مقطع دکتری رو دارم اگه قبول شم. خیلیا فکر می‌کنن دکتری ینی پزشکی. اینم باید توضیح می‌دادم بهش؟ ندادم. اکتفا کردم به جملۀ درسم تموم شده ولی می‌خوام ادامه بدم. گفت باشه و نگفت فردا زنگ می‌زنم با مامان صحبت کنم. دیگه هم زنگ نزد. رفتم تو اتاقم. عقل احمقم پرسید تا کی می‌خوای به این مقاومت مZبوحانه ادامه بدی؟ نشستم یه گوشه و پرسیدم اینی که میگی با کدوم ز هست حالا؟ فکر کرد و یادش نیومد. گفت با ض نیست؟ گفتم اون ضریح و ضجّه بود که با ض بود و همیشه اشتباه می‌نوشتی. گفت من اشتباه نمی‌نوشتم تو اشتباه می‌نوشتی. گفتم چه فرقی می‌کنه. ما که هر دومون یه نفریم. گفت ezrail م همیشه غلط می‌نویسی. گفتم اون که علاوه بر ز، الف و عینشم شک دارم همیشه. دهخدای گوشیمو آوردم. نوشته عزرائیل. یه کم فکر کردم و یه رمزی گذاشتم که تا عمر دارم یادم نره با عین و ز می‌نویسن عزرائیلو. مذبوحانه رو هم جست‌وجو کردم. با ذ درسته. تکرار کردم مذبوحانه و چند بار نوشتم که یادم بمونه. مذبوحانه. حرکتی از روی کمال نومیدی، بی‌اندک فایده‌ای. تلاشی بی‌نتیجه و مأیوسانه. شبیه به حرکاتی که مرغ یا گوسفند در واپسین دقایق حیات می‌کند. بی‌اندک فایده‌ای.

احضار شده‌ام تهران. داشتم با عجله کوله‌م رو پر می‌کردم و لیست چیزهایی که باید ببرم رو چک می‌کردم و در حالی که ندایی درونی در گوشم زمزمه می‌کرد دیر شد بدو، جعبهٔ جینگیلی!جاتم رو باز کرده بودم ساعتم رو بردارم. چشمم افتاد به سه تا دستبند جغدی که عین هم بودند و فقط رنگ و طول بندشون اندکی فرق داشت. یکی برای خودم بود و دو تای دیگه که کوچکتر بودن رو نگه‌داشته بودم برای دخترهام. با همون عجله گذاشتمشون توی پاکت که جای اینا که اینجا نیست. کمدم رو باز کردم و جعبهٔ بچه‌ها رو درآوردم که بذارم پیش اسباب‌بازیا و کتابا و لباساشون. یک‌باره کوهی از غم آوار شد به دلم. انگار که یک آن مرگ تدریجی رویاتو بپذیری و بگی تسلیم آقای چرخ. آقای چرخ، اشتباه کردم فکر کردم می‌تونم برهمت‌بزنم اگر غیرمرادم گردی. من کی باشم که چنین جسارتی کنم. جعبه رو بستم و زیر لب گفتم دیر شد. نیومدی دیر شد. بقیه‌ش رو هر چی فکر کردم یادم نیومد. فرصت گوگل کردن نبود. دیرم شده بود. توی مسیر و تا وقتی که برسم و بسته بگیرم و گوگل کنم مدام با خودم تکرار می‌کردم قافیه‌ش پیر شد و سیر شد باید باشه. آهان! عاشق تو پیر شد، بعدش از چی سیر شد؟ آخ حتی یادم نمیومد کی خوندتش و صدای کیه که کرم گوشم شده و مغزمو داره رنده می‌کنه. تا برسم و سوار شم و بگردم و دیروز و امروز شهره رو پیدا کنم و هی گوش بدم و گوش بدم. ولی چه بدکرداری ای چرخ. سر کین داری ای چرخ. نه دین داری نه آیین داری ای چرخ.


[یک]، [دو]، [سه]

[چهار]، [پنج]، [شش]

۲۰ مهر ۹۸ ، ۱۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۱- مهر تا عید

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۵:۴۳ ق.ظ


تقویمو گذاشتم جلوم دودوتا چهارتا کردم، تنها تنها برای خودم طوفان فکری و بارش رعدآسای ایده راه انداختم که یه طرح دیگه بزنم تو مایه‌های عید تا عید و اسم اینم بذارم مهر تا عید. و تصمیم گرفتم از امروز تا پایان سال، وبلاگمو روزهایی که دورشون گردالی کشیدم به‌روز کنم. هر پستی هم که می‌نویسم تقدیم کنم به متولدین شمارۀ همون پست. کامنت‌ها رو هم تا ۲۵ بهمن ببندم. و یه همچین برنامۀ باحالی رو تهیه و تدوین کردم که در تصویر می‌بینید. برای چراییش دلایل بامزه و بی‌مزۀ متعددی دارم که به چند نمونه‌ش اشاره می‌کنم. یک اینکه این دو سالی که با امسال می‌شود سه سال درس و دانشگاهم تموم شده و حساب روزها از دستم دررفته. خیلی وقته که دیگه در بند چندشنبه بودن امروز و فردا نیستم. با این کارم می‌خوام روزهای هفته رو به زندگیم برگردونم. دو اینکه می‌خوام پست شمارۀ ۱۳۹۸ آخرین پست سال ۱۳۹۸ باشه و سال بعد با پست ۱۳۹۹ شروع بشه. سه اینکه پست شمارۀ ۱۳۸۶ رو ۲۵ بهمن منتشر کنم. و این پست رو تقدیم کنم به وبلاگم که متولد ۱۳۸۶ هست. دلیل چهار و پنج هم شبیه دلیل دوم و سومه.

پیارسال موقع خرید گوشی یه سیم‌کارتم روش هدیه دادن. شماره‌ش انتخابی و دلخواه نبود. همین‌جوری شانسی و الله بختکی دادن. شماره‌هه رو یه کم نگاه کردم. بعد فکر کردم و دوباره یه کم دیگه نگاش کردم. داشتم سعی می‌کردم باهاش ارتباط برقرار کنم. هی از زوایای مختلف نگاش کردم و وقتی دیدم همۀ ارقام صفر تا نه رو داره عاشقش شدم. حس کمال و تمامیت رو به آدم القا می‌کرد. اینکه هیچ کدوم از اعداد غایب نبودن حس خوبی داشت. وقتی دیدم اون وسطا بعد از هفت، یکه و هفتادویک تاریخ تولدمه بیشتر عاشقش شدم. حس مالکیت و اون مال منه هم بهم القا شد. دوباره نگاش کردم ببینم دیگه چه حسی می‌تونم از دل شماره‌م دربیارم. یک آن خیره موندم رو عددی که جلوی شش بود. اینم می‌تونست تاریخ تولد باشه؟ همون سال یه کار کوچیکی برای یه جایی انجام دادم و رئیس اونجا شمارۀ کارتمو خواست که دستمزد کارمو پرداخت کنه. پیامک بانک که اومد دیدم یه عدد عجیب و غریب هفت‌رقمی ریخته به حسابم که نه‌تنها رند نبود که بخش‌پذیر به هیچ عددی جز خودش و یک هم نبود. داشتم رمزگشایی می‌کردم که پیام داد که خواستم مبلغ واریزی همۀ اعداد یک تا هفت رو داشته باشه. از این خلاقیتش خوشم اومد. از قدیم گفتن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید. امروزم ۹۸/۷/۶ هست. ساعت انتشار پست رو تنظیم می‌کنم روی ۵:۴۳:۲۱ که از همۀ اعداد استفاده بشه. و شاید از خودتون بپرسید که چرا این انقدر در بند اعداده و هی همه چیزو می‌شمره. قبلاً عرض کرده بودم دلیلشو.

۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۵:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1360- All that glitters is not gold

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۲۹ ق.ظ

یک وقتی اگر احیاناً گذرتون به خوابگاه پسران شریف افتاد و اونجا این سینی رو دیدید، صاحبش علی، خوانندهٔ وبلاگ منه و اینم مامانش براش جهاز خریده. اونم تا سینیه رو دیده عکس گرفته فرستاده برام.

دو تا از خواننده‌های وبلاگم (الکی مثلاً بلد نیستم آدرس وبلاگاشونو لینک کنم) شریف قبول شدن. انقدر که من الان خوشحالم و ذوق دارم و در پوست خود نمی‌گنجم، خودشون بعید می‌دونم باشن.

سه. حس مادرانه‌ای که الان نسبت به این دو تا دارم قابل وصف نیست. انگار امیرحسین خودم دانشگاه قبول شده باشه. ینی انقدر که من پیگیر خرید تشت و تشک برای خوابگاهشون بودم مامانشون نبوده فکر کنم. کم مونده صُبا لقمهٔ نون‌پنیرگردو بگیرم ببرم دم در نگهبانی بذارم تو کیفشون بگم یه وقت تو سالن مطالعه دوستاتون چیزمیز تعارف کردن نگیرینا. دغدغهٔ فعلیم هم اینه که آیا خوابگاه پسرا هم مثل خوابگاه دخترا لباسشویی داره یا نه و آیا بلدن کته درست کنن یا از بین غذاهای اونجا و پیتزا و ساندویچ کدوم مضرتره.

چهار. موقع ثبت‌نام این لیستو به دانشجوها دادن. مرادی هم عکسشو گرفته فرستاده برام. آدم الکی‌خوشحال‌تر و الکی‌ذوق‌کن‌تر از خودم خودمم فقط. و صدالبته که هر گردی گردو نیست.

+ باز بودن نظرات بهانه‌ای باشه که شما هم عکس بفرستید از چیزمیزایی که دیدین یادم افتادین و یه جون به جونام اضافه کنید.

۷۴ نظر ۰۱ مهر ۹۸ ، ۰۹:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۲- و یادم می‌رود دنبال چه می‌گشتم

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۰۰ ب.ظ

یک وقت‌هایی مصوّبات فرهنگستان را دستم می‌گیرم و دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گردم. همین‌طور که ورق می‌زنم، اتفاقی چشمم می‌خورد به کلمه‌ای که با دیدنش ناخودآگاه و بی‌اختیار لبخند می‌زنم. لبخندی به پهنای صورت. به واژه‌ای می‌رسم که در آن آدرس وبلاگم هست، شمارۀ دانشجویی‌ام هست، جغد هست، و نجوم هست. مراد هست. و واژۀ جدیدی که تاکنون آن را نشنیده‌ام. در خیالم نقطۀ نون را می‌آورم پایین و حالا می‌شود شباهنگ.


۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۰- به بهانۀ ۱۶ شهریور، روز وبلاگستان فارسی

پنجشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ق.ظ

بیست سال پیش، تو دنیا فقط ۲۳ تا وبلاگ وجود داشت که در عرض چند ماه این عدد به میلیون‌ها وبلاگ رسید. توی ایران هم اولین وبلاگ ۱۶ شهریور سال ۱۳۸۰ متولد شد و وبلاگ‌نویسان این روز رو روز وبلاگستان فارسی نامیدند. 

من وبلاگ‌نویسی رو از سال ۸۶ شروع کردم. دوم دبیرستان بودم. تازه کامپیوتر خریده بودیم. دوستام همه‌شون وبلاگ داشتن و یه روز که تو سایت مدرسه داشتیم برای نشریه‌مون مطلب می‌نوشتیم وبلاگ‌هاشونو نشونم دادن و پرسیدن که آیا منم دوست دارم وبلاگ داشته باشم؟ برام وبلاگ درست کردن، قالب انتخاب کردیم و اولین پست رو همون‌جا تو سایت مدرسه نوشتیم. هیجان‌انگیز بود. اینکه مطلبی بنویسم و دیگران کیلومترها دورتر مطلب منو بخونن. مثل حسی که گراهام بل و واتسون موقع اولین مکالمهٔ تلفنی داشتن. احساس می‌کردم وارد یه دنیای جدید و شگفت‌انگیز شدم. دنیایی که برام تازگی داشت و دوستش داشتم. احساس می‌کردم با آدمای بیشتری می‌تونم در ارتباط باشم. با وبلاگ می‌شد جواب تمرینا رو با هم‌کلاسیا به اشتراک گذاشت و روز امتحان‌ها و اخبار مدرسه رو اطلاع‌رسانی کرد. موبایل نداشتیم اون موقع. موبایل یه چیز لوکس محسوب می‌شد که فقط باباها و بعضی از مامان‌های شاغل داشتن. از طریق وبلاگم می‌تونستم با هم‌کلاسی‌های سابقم در ارتباط باشم. خاطرات مدرسهٔ جدیدم رو بنویسم و اونا بخونن. اوایل به هر کی می‌رسیدم آدرس وبلاگمو تو کاغذ می‌نوشتم و ازش می‌خواستم مطالبمو بخونه. برای هم‌کلاسی‌های سابقم نامه می‌نوشتم و پای نامه آدرس وبلاگم رو یادداشت می‌کردم. آدرس وبلاگ، حکم شماره موبایلو داشت. اینترنت خونه از این دایال‌آپا بود که وقتی وصل می‌شدی تلفن خونه اشغال می‌شد. هفته‌ای یکی دو ساعت اجازه داشتیم بشینیم پشت کامپیوتر و پای اینترنت. فلش که نبود. مطالبمو تو ورد می‌نوشتم و تو فلاپی ذخیره می‌کردم. سبز بود رنگش. دارمش هنوز. چند مگ بیشتر جا نداشت و چند تا فایل ورد بیشتر توش جا نمی‌شد. جاهای مختلف نظر می‌ذاشتم که بقیه هم با وبلاگم آشنا بشن. وقتی کسی برام کامنت می‌ذاشت ذوق می‌کردم و خوشحال می‌شدم. شمام بگین. از حسی که موقع نوشتن اولین پست تو وبلاگتون داشتین بگین. چجوری بلاگر شدین؟


یه جایی هست که از وبلاگ‌ها تو مقاطع مختلف زمانی بک‌آپ گرفته و وبلاگ رو به همون شکلی که بوده انگار تافت زده نگه‌داشته. صاحب وبلاگ هم هیچ مدیریتی روش نداره و حتی اگه وبلاگشو حذف کرده باشه یا وبلاگش حذف شده باشه، نمی‌تونه از اونجا حذفش کنه و چیزی رو تغییر بده و ویرایش کنه. مثلاً من الان نمی‌تونم غلط‌های املایی ضایعم رو از آرشیو این سایت درست کنم. روی لینک پایین کلیک کنید. فصل دومه. فقط حواستون باشه که اون موقع کد یه آهنگ از کامرون کارتیو رو هم روی وبلاگم گذاشته بودم و به محض کلیک، خودبه‌خود پخش میشه. خاموش رو هم خواموش نوشتم. نمیشه درستش کرد. به بزرگی خودتون ببخشید :|

http://web.archive.org/web/20140420191712/http://deathofstars.blogfa.com

شمام اگه دوست داشتین آدرسای قدیمی‌تونو بزنید بیاره ما هم ببینیم بخندیم.

۴۳ نظر ۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۴۰ (رمز: ق*******) مردود

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۸:۰۰ ب.ظ
سلامٌ علیکم و رحمة الله. عیدتون مبارک باشه ان‌شاءالله :)
سؤالی، ابهامی، نقدی، نظری، کامنتی، حرفی، چیزی ندارین؟
حالتون خوبه؟ یکی‌یکی دست بلند کنین ببینم کیا اینجان.
+ رمز عکس پست بعدی یا کلمهٔ «مردود» هست یا کلمهٔ «قبول».
۸۴ نظر ۲۸ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۳۱ (رمز: پ***) چتر

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

یک هفته بعد...

جمعه عصر. با الهام داریم انقلاب رو بالا پایین می‌کنیم و دنبال کافه‌ای که باز باشه می‌گردیم. یه کافه پیدا می‌کنیم که در و دیوار و میزاش قهوه‌ای و دلگیره. ولی ویوش خوبه و خنک و خلوت به‌نظر می‌رسه. بازم می‌گردیم و می‌رسیم به آبمیوه‌بستنی چتر. تو گروه لوکیشن می‌دم و پیام می‌ذارم که ما اینجاییم. شما هم بیاید اینجا. بقیه تا برسن می‌ریم یه چیزی برای دختر مهدی و یه یادگاری برای مغز فراری پیدا کنیم. می‌گم اینایی که می‌رن چمدوناشون محدودیت وزنی داره و یادگاریاشونو نمی‌برن. بیا خوراکی بخریم که تا اون موقع بخوره. بعد به این فکر می‌کنم که چی دوست داشت؟ یادم نمیاد. چهار ساله ندیدمش و هر چی هم ازش یادم مونده باشه، تغییر کرده لابد. می‌گم همین یادمه که گوشت نمی‌خورد، گیتار دوست داشت و دیگه همینا ازش تو خاطرم مونده. قنادیا باز نیست. تا شیرینی فرانسه هم خیلی راهه و معلوم هم نیست باز باشه. من توی نوشت‌افزار کنار آبمیوه‌بستنی دنبال اسباب‌بازی‌ام و الهام بیرون مغازه داره پیکسل انتخاب می‌کنه. فروشنده یواشکی ازم می‌پرسه گرمتون نیست تابستون چادر پوشیدین؟ برمی‌گردم سمتش و لبخند می‌زنم و میگم نپوشمم گرمه به هر حال. میگه به اجبار دانشگاه یا محل کارتون پوشیدین؟ سرمو می‌چرخونم و دنبال دوربین مخفی می‌گردم. دوباره لبخند می‌زنم و می‌گم امروز که جمعه است. نه دانشگاه بودم، نه سر کار. علاقه‌ای به ادامۀ بحث ندارم. یه توپ نرم و عروسکی برمی‌دارم و می‌رم سراغ الهام. پیکسل شریف و جوکر و دیگه چی؟ می‌گم ماه تولد چطوره؟ شعری که برای خرداد نوشتن رو می‌خونیم و مردّدیم. بعد می‌گیم خوبه ها. ببین هم خوش‌تیپه، هم شیرین‌کلام، هم جذاب هم شاد. چه ایرادی داره. اینم برمی‌داریم. بعد بیشتر فکر می‌کنیم ببینیم جز اینا چی براش بخریم که به دردش بخوره که پیام می‌ده شما دو تا روبه‌روی نوشت‌افزار نیستین؟ سرمو بلند می‌کنم و می‌بینمش. سلام و احوالپرسی می‌کنیم. توپ رو نشون میدم و میگم چطوره؟ پیکسلا رو می‌ذاریم کنار توپ که حساب کنیم. ارشیا میره سمت روان‌نویسا و از فروشنده می‌پرسه مغز روان‌نویس یوروپن دارین؟ من و الهام همدیگه رو نگاه می‌کنیم که ایول! فهمیدیم چی می‌خواد. ولی فروشنده میگه نداریم.

کیفم سنگینه. هم لپ‌تاپم توشه، هم ملزومات عروسی روز قبل. میگم بریم بشینیم بچه‌هام می‌رسن کم‌کم. یه دختر موفرفری بالبخند بهمون نزدیک میشه و سلام میده. معرفیش می‌کنم. می‌گم شقایق، شریفی و از خوانندگان وبلاگم. بعد به ارشیا می‌گم یادته اون ترمی که با مشایخی اس‌دی داشتیم؟ شقایق هم با ما بود و ردیف عقب می‌نشست. یه روز که تو گوگل دنبال جزوۀ اس‌دی بوده می‌رسه به وبلاگ من و خاطراتم رو که می‌خونه می‌بینه هم‌کلاسیشم. بعد دیگه از اون موقع ما رو تحت نظر داشت تا یه روز که سر کلاس دو تا ماژیک میده بهم و بعد میاد کامنت می‌ذاره که من اونا رو بهت دادم.

شقایق به‌واسطۀ وبلاگم تقریباً همۀ دوستامو می‌شناسه. می‌شینیم و منتظر مهدی و خانومش و دخترش. شقایق هم قصد مهاجرت داره و داره از ارشیا راجع به پذیرش و تافل سؤال می‌کنه و ارشیا هم راهنماییش می‌کنه. می‌پرم وسط حرفشون که یه درصدی از این حق مشاوره به من می‌رسه ها، گفته باشم. یکی زنگ می‌زنه و یه خبر خوب به ارشیا میده. انگار یه گیر و گفتاری از کارای رفتنش باز شده. خوشحاله. میگم پس امروز مهمون تو. مهدی و خدیجه و نرگسم می‌رسن. میگن مهمون داشتن. بهزاد و مهرزاده. هردوشون هم‌کلاسیمون بودن. می‌گیم کاش می‌گفتین اونا هم میومدن. می‌گم ما خانوما بریم بالا، شما دو تا هم بی‌زحمت سفارشا رو بگیرین بیاین.

می‌ریم بالا. پله‌هاش افتضاحه. از کیفم لواشک درمیارم و یه کمشو می‌خوریم تا بچه‌ها بیان. آبمیوه‌ها می‌رسه و از لواشکمون به پسرا هم می‌دیم. تو اپ فیدیلیو نظر می‌ذارم که پله‌هاش استاندارد نیست. دنج و خلوت و خنکه. و برخلاف خیلی جاها که جمعه بسته است، اینجا جمعه بازه، محیط خوبی داره، برخوردشونم خوبه. طعم و کیفیت و بهداشت هم عالی. فقط نی نوشیدنی‌هاشون نازکه. 

تیکه‌های هندونه از نی رد نمیشه. نمی‌خوام دوباره این پله‌ها رو برم پایین قاشق بگیرم. از شقایق می‌خوام قاشقشو بهم بده. میگه دهنیه. میگم اشکالی نداره. میگه لااقل بذار بشورم. تو همین طبقه سرویس هست. می‌شوره و میاره برام و میگه چقدر تغییر کردی. میگم آره، قبلاً دهنی خودمم نمی‌خوردم.

نمی‌دونیم راجع به چی حرف بزنیم. میگم حرفی، جمله‌ای، وصیتی، چیزی بگو این دم آخری. میگه دلم براتون تنگ شده بود، ولی نه به اندازه‌ای که بعداً تنگ خواهد شد. یه کم از مشقت‌های رفتن میگه. بعد راجع به نرگس و تربیت بچه حرف می‌زنیم. من میگم با مهدکودک مخالفم. همه با من مخالفن. بحث رو با به‌نظرتون به جای برند چی بگیم پی می‌گیریم. مهدی میگه آقا هم برند می‌گن. می‌گم آقا؟ همه میگن آقا دیگه. آقا. می‌گم آهان! آقا. خدیجه میگه چه توپ نرمی گرفتین. تشکر می‌کنه. پیکسلا رو می‌دیم به ارشیا. مهدی معتقده اینی که برای متولدین خرداد نوشته شعر نیست. میگم اگه یه متنی رو با احساس بخونی و اینتر بزنی شعره. اینم شعره پس :)) می‌پرسن دیروز عروسی خوش گذشت؟ چطور بود؟ می‌گم آره؛ شش هفت تا شریفی دور یه میز جمع شده بودیم و حتی اونجا هم راجع به مقاله حرف می‌زدیم. میگن از طرف اونا هم به مریم تبریک بگم و آرزوی خوشبختی می‌کنن براش. الهام بلند میشه که کم‌کم بره. مسیرش دوره و دیرش میشه. شقایق و خدیجه دارن راجع به لاک حرف می‌زنن. از کیفم لاک قرمزمو درمیارم و می‌زنم رو ناخنای نرگسی. از ارشیا می‌خوام عکس عیالشو نشونم بده. میگه از بچه‌های شریفه. اسمش برام آشنا نیست. نشونم میده و میگم من اینو یه جایی دیدم. میگه خب از بچه‌های شریفه. میگم نه، یه جای خودمانی‌تر دیدم. ذهنم مشغول و درگیره که کجا. لپ‌تاپمو روشن می‌کنم و می‌رم تو فولدر تولدهای دوستان. تولد هم‌اتاقیم. خوابگاه. سال ۹۱. عکس تولد رو نشون شقایق و خدیجه می‌دم و گوشی ارشیا رو می‌گیرم میگم همینه؟ عکس قدیمیه، ولی خودشه انگار. نمی‌تونم به خود ارشیا نشون بدم عکسو. می‌گم بچه‌ها تو عکس حجاب ندارن. بعد میگم صبر کن ادیتش کنم. عکسو به اسلامی‌ترین شکل ممکن درمیارم و میگم خب خود نادیا رو چی کار کنم؟ صورت اونو که نمی‌تونم ادیت کنم. بچه‌ها پوکرفیس نگام می‌کنن. میگم اگه این دختره نادیا نبود چی؟ :دی عکس ادیت شده رو نشون ارشیا می‌دم و میگه خودشه. نادیا دوست هم‌اتاقی سابقمه. شماره‌شو از هم‌اتاقیم می‌گیرم و عکسا رو براش می‌فرستم و باهاش دوست میشم. می‌گم جات خیلی خالی بود و کاش تو هم بودی.

باید برم کرج. هشت وسیله‌هامونو جمع و جور می‌کنیم که بریم. خداحافظی می‌کنیم. می‌گم اون جملۀ ماندگارتو دوباره میگی؟ میگه دلم براتون تنگ شده بود، ولی نه به اندازه‌ای که بعداً تنگ خواهد شد.

یه بزرگواری می‌گفت شما در هر حالتی می‌تونید داریوش گوش کنید. اگر قصد مهاجرت دارید و هنوز نرفتید، کهن دیارا رو گوش بدید و نرم‌نرم اشک بریزید. اگر قصد موندن دارید، وطن، پرندۀ پَر در خون رو گوش بدید و زار بزنید. اگر هم مهاجرت کردید و از ایران رفتید، پرسه در خاک غریب.

۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۷ (رمز: ی****) فیدیلیو

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۴۴ ب.ظ

یه اپ هست به اسم فیدیلیو که اسم و عکس و آدرس رستوران‌ها و کافه‌ها و قنادیای کل ایران رو داره و می‌تونید نظرتونو راجع به کیفیتشون بنویسید و نظر بقیه رو بخونید. دوستم فرزانه این اپو معرفی کرد بهم. وقتی نصبش کردم دیدم بیشتر کافه‌ها و رستوران‌های تهران تو لیستش هست، ولی لیست تبریز و شهرهای کوچیکتر ناقص بود. مثلاً از بین این همه قنادی که تبریز داره فقط تشریفات و تکدرخت رو داشت. این برنامه یه قسمتی داره که می‌تونید از اون قسمت جاهایی که می‌شناسید رو معرفی کنید. باید شماره تلفن و حداقل یه عکس هم ازشون داشته باشید و بدونید دقیقا کجای نقشه هستن. تو این مدت، هفت هشت ده تا از قنادیا و رستورانای تبریز و حتی تهرانو معرفی کردم و اینا هم به اپشون اضافه کردن و بابت این کارم بهم امتیاز دادن. جاهایی هم که رفته بودم و راجع به کیفیتشون نظر مفیدی داشتم رو هم نوشتم و بازم امتیاز گرفتم. اگه از غذاها و نوشیدنیا عکس داشته باشین و اونجا آپلود کنین هم امتیاز داره و منم که به وفور از همه چی و همه جا عکس دارم. بابت چک‌این کردن (حاضری زدن) هم امتیاز میده. ینی اگه از جلوی رستورانی که تو اپ هست رد بشی و نت داشته باشی بگی از جلوش رد شدم هم امتیاز میده. تو این مدت کلی امتیاز جمع کردم. بعد با این امتیازا میشه از سایتشون خرید کرد. من چی خریدم؟ دندون رو جیگر بذارید در پست‌های آتی خواهم گفت. حالا چی شد که عاشق این اپ شدم؟ داشتم نظرات دوستم فرزانه رو راجع به یه رستوران تو سعادت‌آباد می‌خوندم که رسیدم به این نظرش و خب از اونجایی که فرزانه دوست ارشدمه و نمی‌دونه وبلاگ دارم و نمی‌دونه موقع دیدن تورنادو باید یاد من بیفته، اسکرین‌شات نگرفته بود بفرسته برام و بگه یاد تو افتادم. ولی من از این ساندویچ تورنادو شات گرفتم بیام نشونتون بدم بگم یاد وبلاگم افتادم. و عاشق اپ و این رستوران و منوش شدم.



خلاصه دیدم چیز باحالیه گفتم معرفیش کنم.

سایت فیدیلیو

لینک دانلود اپلیکیشن فیدیلیو

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۲ (رمز: ز********) اصفهان

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۴۴ ب.ظ

شش صبح رسیدم اصفهان و در همین ابتدای کار باید پاسخ سه سؤال اساسی و مهم رو پیدا می‌کردم. یک اینکه الان دقیقاً کجای اصفهانم و اسم این پایانه‌ای که پیاده شدم چیه؟ صفّه است، کاوه است، یا چی؟ که گوگل‌مپ گفت کاوه. دوم اینکه دانشگاه اصفهان کجاست؟ سوم اینکه چجوری و با چی می‌تونم برم دانشگاه اصفهان؟ که خب از توی همین ترمینال یه ایستگاه مترو پیدا کردم که درش بسته است و مثل بقیه منتظرم بازش کنن و باهاش برم دانشگاهو پیدا کنم. 



پیام دادم به عاطفه (هم‌کلاسی اصفهانی دورۀ ارشدم). گفت سوار مترو شو به سمت ایستگاه دفاع مقدس (صفّه). بعد ایستگاه آزادی پیاده شو. وقتی اومدی بیرون برو به سمت خیابون هزار جریب. دانشگاه اونجاست.

به‌روایت پستای اینستا:

ساعت ۶:۳۰. الان تو ایستگاه مترو نشستم (در واقع ایستادم، چون جا برای نشستن نیست) و منتظر قطارم. کارت متروی اینجا رو نداشتم. به یه آقاهه هزار تومن دادم جای منم کارت بزنه. کارت زد، ولی نمی‌خواست پول بگیره. اصرار کردم و پولو دادم که سری بعد هم انگیزه‌ای برای کمک کردن به بقیه داشته باشه. نکتهٔ هیجان‌انگیز اینجاست که الان به درجه‌ای از خودکفایی رسیدم که تا حالا تو مترو دو نفر ازم آدرس پرسیدن و راهنماییشون کردم که کجا برن و کجا پیاده شن. ینی می‌خوام بگم تبریزی‌ها رو دست کم نگیرین. اونا حتی تو اصفهانم آدرس میدن.



ساعت ۷. رسیدم دانشگاه. فضاش شبیه فضای دانشگاه تبریزه. از نظر بزرگی و طبیعت و ساختموناش و اینا. ولی برخورد نگهبان دانشگاه در مقایسه با نگهبان‌های سایر دانشگاه‌ها عالی بود به‌نظرم. کارت شناسایی هم نخواست. همین که گفتم برای مصاحبه اومدم مسیرو نشونم داد. ولی چند باری که دانشگاه تبریز کار داشتم نگهبانا اینجوری بودن که تا سند خونه و ملک و مغازه و ازدواج و فیش حقوقی و سه تا ضامن نمی‌آوردی به این آسونیا رات نمی‌دادن.



ساعت ۸، دانشکدهٔ زبان‌های خارجی. نفر چهارمم که اومدم برای مصاحبه. قبل من سه نفر دیگه هم بودن که زودتر از من رسیده بودن. و جا داره این نکته رو همین‌جا خاطرنشان کنم که ظرفیت اینجا یکه و من شانس کمی دارم و می‌دونم که اولویت با دانشجوهای همین دانشگاهه که ارشد همین‌جا بودن. ولی خب اومدم مثل بقیهٔ این بیست سی نفری که اومدن شانسشونو امتحان کنن منم شانسمو امتحان کنم. عاشق لهجهٔ اصفهانیام. هی الکی می‌خوام ازشون یه چیزی بپرسم که اصفهانی جواب بدن.



ساعت ۸:۳۰. دانشگاه اصفهان به دانشجوهایی که اومدن برای مصاحبه صبحانه هم میده. قابل توجه مسئولین سایر دانشگاه‌ها.



ساعت ۱۱:۳۰. مصاحبه تموم شد و تو سالن منتظریم بیان ازمون امتحان کتبی هم بگیرن. اسیر شدیم به خدا. نفری یه ژتونم دادن گفتن بعد امتحان می‌تونید برید ناهار بخورید. اینا به دانشجوهایی که برای مصاحبه میان، علاوه بر صبحانه، ناهار هم میدن. قابل توجه مسئولین بقیهٔ دانشگاه‌ها.



ساعت ۱۳:۳۰، رستوران یاس

تجربه: جلوی کولر روی غذاتون فلفل نپاشید میره تو چشتون.



هم کوبیده داشتن هم جوجه. نمی‌دونستم غذای مصاحبه‌شونده‌ها چیه. خانومی که مسئول غذا بود ژتونمو گرفت گفت تو جوجه‌ای. با دوستم خندیدیم به این جمله‌ش. اسم دوستمو یادم رفت بپرسم. از صبم باهم بودیم.



ساعت ۱۶. سی‌وسه پل



دارم سعی می‌کنم بقیۀ ناهارم رو بخورم، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم به این غذا علاقه‌مند بشم و در نهایت گذاشتم کنار سطل آشغال که گربه‌ها بخورن.



ساعت ۱۹:۳۰، اتوبوس اصفهان-تبریز. به خانه برمی‌گردم. 

اصفهانیا به سیزده، سینزده میگن. الان راننده اتوبوس داشت رمز کارتشو به شاگردش می‌گفت بره بنزین بزنه، دو رقم آخر رمزش ۱۳ بود بهش گفت سینزده.

این اتوبوس شام هم داره. هزینهٔ شامو روی هزینهٔ بلیت حساب کردن گرفتن. بلیتش تا تبریز ۹۴ تومنه. شاگرد راننده شاممونو داد دستمون و بعد رفت یواشکی یه چیزی در گوش راننده گفت. گویا یه غذا اون عقب برای یکی کم اومده بود. داشتن باهم صحبت می‌کردن که چرا و چجوری و چی کار کنیم. شنیدم حرفاشونو. گفتم مال منو بدین بهش. اونا هم از خداخواسته، غذای منو دادن به عقبی. البته از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان اگه کوبیده بود چنین ایثاری نمی‌کردم. جوجه بود و من زیاد جوجه دوست ندارم. تازه ناهارم جوجه بود. این بود که انفاق کردم.



ساعت ۸ صبح، ۳ تیر. من هر بار سوار اتوبوس می‌شم دقت می‌کنم ببینم کیا کمربندشونو می‌بندن و می‌بینم هیشکی جز من کمربندشو نمی‌بنده و تازه منی که بستم هم یه جوری نگاه می‌کنن. الان حتی راننده هم کمربندشو نبسته. حتی راننده. بعد بگین چرا پیشرفت نمی‌کنیم و چرا جهان سومیم و راز موفقیت اروپا و امریکا چیه. ما حتی ساده‌ترین قوانینی که رعایتش به نفع خودمونه رو هم رعایت نمی‌کنیم، اون وقت انتظار داریم برسیم به جایی که ژاپن رسیده؟ زهی خیال باطل.



اون جملهٔ «هیچ جا خونهٔ خود آدم نمیشه» رو به‌نظرم باید با آب‌طلا نوشت و زد رو دیوار. بله، بالاخره پس از یک هفته ایرانگردی و دربه‌دری و بی‌خانمانی به خانه برگشتم و اکنون صدای مرا از اتاقم می‌شنوید. اولین چیزی هم که در بدو ورود نظرمو به خودش جلب کرد این لپ‌تاپِ خاک‌خورده‌م هست که همیشه همه جا حتی کربلا هم با خودم می‌بردمش و این دفعه گذاشتمش خونه بمونه. و فکر نمی‌کردم یه روزم بتونم دوریشو تحمل کنم.



تو متروی اصفهان با دختری به اسم مینا آشنا شدم که برگشتنی جای من کارت زد و با اصرار فراوان تونستم هزار تومنشو بهش بدم. کامپیوتر خونده بود و حالا مربی یکی از رشته‌های ورزشی بود. تا قطار بیاد کلی باهم حرف زدیم. بهش گفتم پس از بررسی‌های موشکافانهٔ اصفهان تا اینجا سه تفاوت کشف کردم:

تفاوت اول، صبح تو مترو. اینکه خانوماشون نسبت به خانومای تهران و تبریز خیلی کمتر آرایش می‌کنن، یا نمی‌کنن.

تفاوت دوم، خیابوناشون؛ که تمیز و مثل آینه صافه و چاله چوله نداره.

تفاوت سوم هم خیاراشون که کوچولوئه. اینا رو گذاشته بودن کنار پنیر و گوجه. از یکی از بچه‌های اصفهان پرسیدم جلوی مهمونم همینا رو می‌ذارین؟ گفت آره کلاً خیارامون این شکلیه.

معیارم اون لیوان یه بار مصرفه که ببینین چقدر کوچولوئه.



از اصفهان برای خودم سوغاتی آوردم. اینو از چهارباغ گرفتم. این ور سی‌وسه پله. کیفیت و قیمت کاراش خوب بود. تولید خودشونم هست. حالا خوبه آقاهه حتی هزار تومنم تخفیف نداد بهم این‌جوری دارم براش تبلیغ می‌کنم. سال ۹۸، سال رونق تولید ملی. حمایت از کالای باکیفیت داخلی.



یه بار زمان بلاگفا پست گذاشته بودم که خواننده‌های وبلاگم نصفشون ترکن، نصفشون اصفهانی. حالا هر چی فکر کردم دوستای وبلاگی اصفهانیم یادم بیاد، کسی یادم نیومد. بعد که رفتم گز بخرم دیدم اسم گزشون نیمائه. دو جعبه گز نیما خریدم و یاد ساحل افکار افتادم و ذوق کردم. ولی خب کسی نبود این ذوقو باهاش به اشتراک بذارم و تو اینستا هم همه فامیلن و نگه‌داشتم یه روز تو وبلاگم بگم.



یادتونه گفتم کفشامو یادتون نگه‌دارید قراره بهشون برگردیم؟

این سری که داشتم می‌رفتم تهران، می‌دونستم دوندگی زیاد دارم و دو جفت کفش با خودم بردم. مشکیا رو تازه (دو سه روز پیش) خریده بودم و نپوشیده بودمشون که ببینم پامو می‌زنه یا نه. برای همین صورتیا رو برداشتم برای مسیرای پیاده و شمال و مشکیا رو برای دانشگاه. تا ظهر مشکیا پام بود و بعد از مصاحبه درش آوردم و صورتیا رو پوشیدم و رفتم سی‌وسه پل. بعد وقتی وارد پاساژای خفن می‌شدم حس می‌کردم صورتیا باکلاس و مناسب این فضا نیست و باید کفشای مشکی رو بپوشم :| و می‌رفتم یه جای خلوت و کفشامو عوض می‌کردم و خرید می‌کردم و دوباره برمی‌گشتم صورتیا رو می‌پوشیدم. اصن این حجم از اهمیت دادنم به نظر مردم عجیب بود برام :))



عاطفه وقتی گفت دانشگاه اصفهان تو هزار جریبه، اولین سؤالی که تو ذهنم شکل گرفت این بود که جریب ینی چی. دهخدا میگه جریب، زمینیه که مساحتش به‌اندازه‌ای باشه که بشه توش یک جریب بذر کاشت. جریب یه نوع واحد اندازه‌گیری برای وزن هست؛ معادل با چهار قفیز.

۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱۴ (رمز: ح****) فرهنگستان و پژوهشگاه

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۴۴ ب.ظ



فرهنگستان اون نقطۀ دوریه که در عمق تصویر می‌بینید. متروی حقانی هم پشت سرمه. اندازۀ همین مسیری که می‌بینیدو از متروی حقانی پیاده اومدم و تا فرهنگستانم باید پیاده برم. و هر موقع میرم اونجا یه پستی از سردرش می‌ذارم اینستا که حرص فامیلو دربیارم و پستای متعصبانۀ اونا رو راجع به زبان ترکی و فارسی تلافی کنم. اون روزم همین که رسیدم پست گذاشتم که کابُل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند، جمله مُلک توست تا بلخ و نشابور و هری. خطاب جمله به زبان فارسیه. شاعرشم دکتر حداده.



سپس رفتم از مسئول آموزش، کارنامه و گواهی معدل و کاغذ ماغذایی که برای مصاحبه لازم داشتمو گرفتم. جلد شونزده مصوبات و واژه‌های زمین‌شناسی و روان‌شناسی و کشاورزی و باستان‌شناسی و یه هفت هشت ده تای دیگه رو نداشتم و رفتم اونارم بگیرم. زمان دانشجوییمون این کتابا رو رایگان بهمون می‌دادن. هیچ کسم جز من طالبشون نبود. سال اول یه چند تاشو به‌عنوان هدیۀ روز دانشجو بهمون دادن و بعداً دیگه هر کدومو لازم داشتیم می‌رفتیم برمی‌داشتیم. من تنها کسی بودم که وسواس داشتم مجموعه‌ام کامل باشه و همه رو داشته باشم. ینی معتقدم یا باید همه‌شو داشته باشم، یا هیچ کدومو نمی‌خوام. تا پارسال هر موقع مجموعۀ جدیدی چاپ می‌شد من می‌رفتم می‌گرفتم و می‌بردم خونه. این سری که رفتم بگیرم دیدم کتابا جای همیشگی نیست. به خانوم میم گفتم، گفت برو پیش خانوم ب، خانوم ب فرستاد پیش خانوم جیم و دال و هی از این اتاق به اون اتاق فرستاده شدم. تهش دوباره رسیدم به خانوم میم و گفتم قضیه چیه؟ گفت بودجه نداریم و کاغذ و کتاب گرون شده و یه کم سخت می‌گیرن. آقای ق گفت یه نامه و درخواست رسمی بنویس برای خانوم پ، اگه موافقت کرد کتابایی که می‌خوای رو بیارن برات. گفتم حالا که انقدر مشقت داره، لیست همۀ کتابا رو بدین ببینم چیا رو ندارم که همه رو تو نامه بنویسم :دی گفتن برو پیش خانوم جیم و دال و دوباره از این اتاق به اون اتاق، تا اینکه این لیستو پیدا کردم. اونایی که نداشتم رو تو نامه نوشتم و امضا کردم و دادم به منشی خانوم پ. و جا داره اعلان برائت کنم از نوشتنِ هر چی نامۀ اداریه. آقا من می‌خوام بگم این ده تا کتابو بدین بهم. دیگه این اصطلاحات عجیب و غریب و فاخر و خواهشمند است اقدامات لازم را مبذول دارید چیه آخه. اَه.



ساعت تقریباً یک شد و چهار باید می‌رفتم پژوهشگاه علوم انسانی و ساعت هفت هم قرار بود برم شریف. مجوز خوابگاه بهشتی رو هم نگرفته بودم و جای خواب نداشتم اون شب. کوله‌پشتیم سنگین بود و سختم بود برای یه امضای کوچیک تا دانشگاه بهشتی برم و تا چهار خودمو برسونم پژوهشگاه. به مسئول آموزشمون گفتم میشه زنگ بزنید بنیاد سعدی و اگه واحداش خالی بود و اجازه دادن شب برم اونجا؟ گفت باشه زنگ می‌زنم. زنگ زد و گفتن صبر کنین خبر می‌دیم. آقای ق گفت صبر کن خبر می‌دن. گفتم چقدر صبر کنم؟ یه ساعت دیگه وقت اداری تموم میشه و اداره‌های دانشگاه بهشتی تعطیل میشه. گفتم اگه فکر می‌کنید میگن نه، برم بهشتی و از اونجا مجوز خوابگاه بهشتیو بگیرم. دوباره زنگ زد و گفتن باشه بیاد اشکالی نداره. گفتم بهشون بگین شب دیر می‌رما. مثل خوابگاه یه وقت گیر ندن. گفت ینی چقدر دیر؟ گفتم نُه، ده. دیگه تا یازده خودمو می‌رسونم اونجا ایشالا :دی

یه کم از بنیاد سعدی بگم براتون.

خارجی‌هایی که میان ایران و می‌خوان زبان فارسی یاد بگیرن، کلاساشون بنیاد سعدی برگزار میشه. هفت هشت طبقه است که پنج شش تاش اداری و کلاسه و دوتای آخری دوبلکس، خونه است. در واقع محل اسکان موقت این خارجیاست و یه جورایی مهمان‌سراطوره. دورۀ ارشد، من خوابگاه شهید بهشتی بودم. فرهنگستان یه نامه داد بهشون و ازشون خواست دو سال مهمانشون باشم. ترم دوم، امتحانای پایان‌ترم فرهنگستان دیرتر از امتحانای دانشگاه بهشتی تموم شد و خوابگاهو خالی کردن و همه رو انداختن بیرون برای سمپاشی و تعمیرات. فرهنگستانم من و دوستم عاطفه رو فرستاد بنیاد سعدی و اون چند روزی که امتحان داشتیم بنیاد سعدی بودیم. (یادآوری: این، این و این)

بعد از اینکه خیالم بابت جای خواب اون شبم راحت شد، پیام دادم و حس و حال مرادی رو جویا شدم. می‌دونم الان همه‌تون بهش حسودیتون میشه، ولی حسادت چیز خوبی نیست عزیزان من :دی



بعد با الهام تماس گرفتم و باهم قرار گذاشتیم که بریم پژوهشگاه علوم انسانی و تو یه کنفرانس زبان‌شناسی شرکت کنیم. راجع به تحلیل گفتمان تطبیقی اخبار بی‌بی‌سی‌ فارسی و اخبار شبکهٔ یک خودمون بود و خانوم دکتر داوری قرار بود ارائه بدن. الهام هم‌رشته‌ای دورۀ کارشناسیمه و مهندسه و به خاطر من تو این کنفرانس شرکت می‌کرد که من تنها نباشم. من به خاطر چی شرکت می‌کردم؟ تف به ریا :دی دکتر داوری استاد دانشگاه شهید بهشتیه و باخبر شده بودم یکی از استادهای مصاحبه هم هست. می‌خواستم تو کنفرانسش حضور فعالم رو نشون بدم که فردا تو جلسۀ مصاحبه بپرسه من شما رو کجا دیدم؟ منم بگم دیروز تو کنفرانس.

حدودای سه‌ونیم رسیدیم پژوهشگاه و با الهام نشستیم تو پارک جلوی پژوهشگاه و میوه خوردیم. چهار تا شش جلسه بودیم و جلسه که تموم شد، عکس گرفتیم. بعد من یه فلش گرفته بودم دستم و دنبال عکس بودم که دیدم الهام منو می‌کشه که بیا اول با خانوم دکتر دست بده خسته نباشید بگو و خودتو معرفی کن بعد برو دنبال عکس :دی. که خب دیدم راست میگه و رفتم سلام و خسته نباشید گفتم و سعی کردم یه جوری خودمو تو ذهنش ثبت کنم که لااقل تا فردا یادش بمونم که بپرسه من شما رو کجا دیدم و منم بگم دیروز تو کنفرانس. و سپس رفتم سراغ آقای عکاس که عکسو بگیرم. عکسمون:



و حدودای شش‌ونیم هفت از الهام جدا شدم که برم شریف.

۲۳ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱۳ (رمز: ا*****) ایرانداک

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

۲۷ ام با اتوبوس راه افتادم سمت تهران. شمارۀ صندلیم بیست‌ودو بود. فقط بلاگرا هستن که شمارۀ صندلیشون هم اونا رو یاد هم می‌ندازه. یاد بیست‌ودوی عزیز افتادم. وی دیروز در پاسخ به کامنت خصوصی‌ای که برای پست اخیرش گذاشته بودم اذعان کرد که پستای عید تا عیدم از کار و زندگی انداختدش و الان شوهرش میاد و ناهار ندارن و در ادامه افزود: خدا بگم چی کارت کنه.

۲۸ ام، حدودای ۸ صبح رسیدم ترمینال آزادی که همون ترمینال غرب باشه. طبق معمول اول به خانواده پیام دادم که رسیدم و بعد رفتم سمت مترو که برم ایرانداک. از اونجایی که دانشگاه شریف، تو آزادیه و خوابگاه دورۀ کارشناسیم هم آزادی بود قلبم در همین ابتدای کار مچاله شد.

با دکتر بهشتی ساعت ۹، ایرانداک قرار داشتم و رأس ساعت ۹، جعبۀ نوقا به دست تو آسانسور بودم. قرار بود یک جلد کلام الله مجید! و یک نامه و یک نشان جغد هم بدم به مستر مرادی. یه لحظه دکمۀ پاوز! رو بزنید بگم داستان قرآن و جغد و مرادی چی بود، بعد.

پارسال روز تولدم، میماجیل ۹ تا جغد برام چاپ کرد و با چرمی که اینا رو باهاش چاپ کرده بود برام فرستاد. چجوری فرستاد؟ تولد من همزمان با نمایشگاه کتابه. جغدا رو داده بود داداشش که اونجا غرفه داشت. هولدن و دوستاش دورهمی داشتن تو نمایشگاه. یه عده که نمی‌دونم کیا بودن میرن این جغدا رو از برادرِ میماجیل می‌گیرن و تحویل جولیک می‌دن. جولیک قرار بود این بسته رو روز تولدم برسونه دستم. جولیک اون روز علاوه بر این بسته و پیکسل مراد و سنجاق جغدی، یه شال و کلاه جغدی هم برای بچه‌های من بافته بود و آورده بود. اینا جغدای میماجیل هستن. از این چاپ فقط ۹ تا توی کل جهان وجود داره و افسانه‌ها می‌گن اگر هر نه‌تاشون رو در شب اوّل پاییز روی هم قرار بدن و نور ماه بر اون‌ها بتابه، من احضار میشم. اولی که دست خود میماجیل هست؛ دومی و سومی رو هم قرار بود با قرآن بدم به مستر مرادی و حریر. اون دستمال کاغذی خونی هم خون میماجیله. موقع بریدن چرم دستشم می‌بره و ازش خواسته بودم اون دستمالم بفرسته برام. 



داستان قرآن چی بود؟ 

حریر پارسال یه پستی گذاشته بود و از دلتنگیاش نوشته بود. توی پانوشت پستش نوشته بود قرآن ندارم و مدتیه می‌خوام برای خودم قرآن به خط عثمان طه بخرم. کامنت گذاشتم که من چند جلد قرآن عثمان طه دارم. این قرآن‌ها رو بابا از کربلا و مکه برام سوغاتی آورده بود. تو همون کامنتا داشتیم قرار می‌ذاشتیم که یکی از قرآن‌ها رو برسونم دستش که دیدم مستر مرادی اومده کامنت گذاشته که میشه اون یکی جلدشم مال من باشه؟ 

مرادی کیه؟ مرادی یه بلاگر کنکوریه که چون کمتر از شش ماه با دهه‌هشتادیا اختلاف سنی داره من دهه‌هشتادی حسابش می‌کنم و به چشم فرزندی بسیار دوستش دارم و به خودش و وبلاگش ارادت فراوان دارم.



یه نامه برای حریر و یه نامه برای مرادی تو پاکت رسمی فرهنگستان و یه جغد میماجیل هم برای هر کدوم گذاشتم کنار قرآن‌ها و گفتم بیان ایرانداک و تحویل بگیرن. چون نمی‌خواستم باهاشون رودررو بشم و ببینیم همو (هر چند اونا تو دورهمی بلاگرا همدیگرو دیده بودن)، بهشون گفتم صبح، ۱۰ به بعد بیان ایرانداک که من بسته رو بدم به نگهبان و از نگهبان بگیرنش. حالا دکمۀ پلی رو بزنید ادامه بدیم.

با دکتر بهشتی ساعت ۹، ایرانداک قرار داشتم و رأس ساعت ۹، جعبۀ نوقا به دست تو آسانسور بودم. حریر نتونست بیاد. ولی مرادی چرک‌نویساش تموم شده بود و می‌خواست بیاد انقلاب کاغذ بخره و ایرانداک هم که انقلابه و قرارمون سر جاش بود. بستۀ مرادی رو گذاشتم رو میز نگهبان و گفتم این بسته رو قراره بدم به یکی از دوستانم. و امیدوار بودم که به قیافه‌ش بخوره که دوست من باشه. گفتم چون ساعت ۹ با خانوم دکتر قرار دارم و نمی‌دونم جلسه‌م تا کی طول بکشه، اگه آقای مرادی اومد، شما این بسته رو بهش بدین. و توضیح دادم که قرآنه و دیگه نگفتم نشان جغد میماجیل و یه نامه هم کنارشه. و یادم اومد خودم حتی یک صفحه هم از این قرآن نخوندم. همون‌جا سر پا صفحۀ اولشو باز کردم و خوندم و هدیه کردم به روح رفتگان خودم و مرادی و شما و همه.

ساعت ۱۰ جلسه‌م تموم شد و گواهی کار و معرفی‌نامه و کتابی که توش ازم تقدیر و تشکر شده بود رو از خانوم دکتر گرفتم و اومدم پایین. با آسانسور نیومدم. چون آسانسور روبه‌روی نگهبانی بود و نمی‌خواستم وقتی درش باز میشه یهو با مرادی مواجه بشم. آروم‌آروم از پله‌ها اومدم و یواشکی از دور! سرک کشیدم رو میز نگهبان و دیدم بسته هنوز رو میزشه. یه کم منتظر موندم مرادی برسه و بگیره و بره. بعد دیدم نامردیه من مخفی شم و ببینمش و اون نبینه منو. پس حالت عجله به خودم گرفتم و رفتم به نگهبان گفتم ببخشید، من خیلی عجله دارم و باید تا یک ساعت دیگه فرهنگستان باشم. آقای مرادی بسته رو تحویل گرفتن؟ می‌دونستم نه، ولی خب سعی کردم طبیعی رفتار کنم. نگهبان گفت نه هنوز نیومدن. گفتم اوه! خدای من! حالا چی کار کنیم؟ همین‌جوری که داشتم با نگهبان صحبت می‌کردم چشمم به در بود و قلبم تو دهنم که مرادی یهو وارد صحنه نشه. دیدنِ مرادی یه طرف، اینکه چجوری برخورد کنم که نگهبان فکر نکنه اولین بارمونه همو می‌بینیم یه طرف. و چون ندیده بودمش ممکن بود بیاد و من نشناسمش و نگهبان بگه این چجور دوستیه که نمی‌شناسیش. به نگهبان گفتم میشه شمارۀ همراه آقای مرادی رو روی بسته یادداشت کنم و برم؟ اگر تا یک ساعت دیگه نیومدن شما باهاشون تماس بگیرید. مرادی وبلاگشو صفحهٔ سفید کرده بود و یه شماره نوشته بود که اگه کاری داشتیم با اون شماره تماس بگیریم. اون شماره رو نوشتم روی کاغذ و دادم به نگهبان و فلنگو بستم و الفرار.

به روایتِ پست اینستا:

ساعت ۹ صبح، چهارراه ولیعصر، ایرانداک، تو آسانسور، به سوی طبقهٔ سوم. دارم برای استادم‌ نوقا می‌برم. استادم اصفهانیه. هر موقع می‌رم دیدنش بهم گز میده میگه سوغات اصفهانه. گفتم این سری منم براش نوقا ببرم بگم سوغات تبریزه. اصفهان نصف جهان، تبریز کل جهان. والا.



به روایتِ تلگرام:



آقا من می‌خواستم تو این پست، وقایع ۹ صبح تا ۱۱ شبِ ۲۸ خرداد رو تعریف کنم. سه ساعته دارم تایپ می‌کنم و هنوز اندرخمِ ایرانداکم و تازه از ذکر مصیبت جلسه‌ای که با استادم داشتم صرف‌نظر کردم. این فقط یه ساعت اولِ ۲۸ خرداد بود :| خدا صبرتون بده. 

اینم اون کتابی که خانوم دکتر بهم داد. گفت بخونش و اگه ایرادی داشت بهم بگو. صفحهٔ اولش از من و دوستان تشکر کرده بابت همکاری و یاری رساندن در تألیفش. این کتاب و کفشم رو یادتون نگه‌دارید، چون قراره بازم بهشون برگردیم و نقش تأثیرگذاری در مصاحبه‌هام داشتن. 

ساعت ده و ربع، مترو، ایستگاه تئاتر شهر، به سمت فرهنگستان و ایستگاه شهید حقانی.


۲۳ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱۲ (رمز: ک***) اتوبوس

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۰۱ ق.ظ

از مصاحبۀ بهشتی شروع کنیم. ۲۸ ام و ۲۹ ام خرداد مصاحبۀ بهشتی بود و یکم تیر دفاع دوستم و دوم تیر مصاحبۀ اصفهان. من مجبور بودم ۲۸ ام تا یکم تهران باشم. همۀ فک و فامیل تهرانی و کرجیمون تشریف آورده بودن تبریز، خودم که خوابگاه نداشتم، خوابگاه دوستام هم سه روز بیشتر نمی‌تونستم بمونم. قانونشون این‌جوریه که دانشجوها هر ماه، سه روز می‌تونن مهمون داشته باشن. دوستام هم که همه‌شون یا فارغ‌التحصیل شده بودن یا ازدواج کرده بودن و یه دوست خوابگاهی بیشتر نداشتم. شب اول رو گفتم حالا یه کاریش می‌کنم و ۲۹ ام و ۳۰ ام و ۳۱ ام قرار شد برم خوابگاه نگار اینا. یکم هم شب راه می‌افتادم سمت اصفهان و تو اتوبوس می‌خوابیدم.

قبل از مصاحبه آدم باید بره مدارکشو از دانشگاهش بگیره و چند تا گواهی و معرفی‌نامه هم از استادهاش بگیره و خودشو آماده کنه برای مصاحبه. من هیچ کدوم این مدارک رو نگرفته بودم و نداشتم. پس تصمیم گرفتم ۲۸ ام رو اختصاص بدم به جمع‌آوری مدارک و معرفی‌نامه و گواهی‌نامه و دیدن اساتید و ۲۹ ام برم مصاحبه.

دانشگاه‌ها معمولاً به مصاحبه‌شوندگان خوابگاه میدن. هفتۀ قبلش زنگ زده بودم خوابگاه بهشتی و قول گرفته بودم که شب اول رو برم اونجا. دورۀ ارشدم با اینکه دانشجوشون نبودم، اما خوابگاه بهشتی بودم و مسئولینش رو می‌شناختم و از روال کارشون آگاه بودم. دانشگاهشون اون سر شهر بود و خوابگاهشون این سر شهر. روال مهمان‌پذیریشون این‌جوری بود که سه‌شنبه باید می‌رفتم دانشگاه و مجوز می‌گرفتم و بعد می‌رفتم خوابگاه که یه شب مهمانشون باشم. دانشگاه تا ساعت اداری باز بود و من تا ساعت اداری و حتی بعدتر از ساعت اداری و تا شب هزار تا قرار و کار مهم داشتم و باید مدارکم رو از این و اون می‌گرفتم. واقعاً نمی‌رسیدم برم دانشگاه و مجوز خوابگاه رو بگیرم. یکی از استادهام که برای گرفتن معرفی‌نامه باید می‌رفتم پیشش دانشگاه الزهرا بود، یکیشون که رئیسم هم بود ایرانداک بود، مدارکم هم فرهنگستان بود. پژوهشگاه علوم انسانی هم باید می‌رفتم و استادی که روز مصاحبه بود رو می‌دیدم. هر کدوم از اینا یه ور تهران بودن و تو این اوضاع قاراشمیش، با یکی از بلاگرها هم قرار داشتم.

دوشنبه از خونه زنگ زدم دانشگاه بهشتی که بهشون بگم این مجوز رو که فقط یک امضاست تلفنی بدن. واقعاً هیج‌جوره نمی‌رسیدم سه‌شنبه برم دانشگاه. زنگ زدم بگم بذارید شبو برم خوابگاه، چهارشنبه صبح که بالاخره برای مصاحبه میام دانشگاهتون، اون موقع امضا و مجوز رو می‌گیرم ازتون. هی زنگ زدم، هی زنگ زدم، هی زنگ زدم، ولی نه دانشگاه جواب داد نه خوابگاه. ده روز قبلش جواب داده بودنا، ولی اون روز حتی یک نفر هم به تلفن‌های من جواب نداد. من اگه یه روز تو این مملکت یه کاره‌ای بشم، دستور میدم همهٔ کارمندانی که تو وقت اداری به تلفن محل کارشون جواب نمیدن اخراج بشن تا عبرتی باشد برای سایر کارمندان. بردارین بگین کار دارم سرم شلوغه نیم ساعت بعد زنگ بزن. ولی بردارین. شاید یه کار خیلی واجب و فوری و مهم دارم آخه.

دوشنبه حدودای یازده دوازده شب با دو جعبه نوقا برای استاد ایرانداک و استاد دانشگاه الزهرا راه افتادم سمت تهران.

این دو تا پاراگراف، پست اینستامه:

دوشنبه. ساعت ۲۳. دارم می‌رم تهران. دو تا نکتهٔ حائز اهمیت اینجا وجود داره. یک اینکه من هنوزم وقتی می‌رم تهران بغض می‌کنم و دلم برای خونه تنگ میشه. این در حالیست که تهرانو دوست دارم و الان برای مصاحبهٔ دکتری تو یکی از دانشگاه‌های تهران می‌رم تهران. ینی هم دلم برای خونه تنگ میشه، هم تهرانو دوست دارم. و نکتهٔ دوم اینکه من در ۹۹ درصد مواقع و موارد با قطار میرم این ور و اون ور و این سری چون با استادم ساعت ۹ قرار دارم و چون قطار ساعت ۱۰ می‌رسه تهران با اتوبوس می‌رم. وگرنه وسیلهٔ نقلیهٔ محبوبم هنوزم همون قطاره.

سه‌شنبه. ساعت ۵ صبح. الان قزوینیم. چقدر پیشرفت کردن اتوبوسا. من چند سالی بود که سوار اتوبوس نشده بودم و در همین راستا، امشب دو تا کشف مهم کردم که اومدم باهاتون به اشتراک بذارم. یک اینکه از طریق اون صفحهٔ نمایش میشه فیلم دید و آهنگ گوش داد. یه فولدر عکس هم هست. عکس طبیعته. آهنگاشم شجریان و سراج و سنتیه. دوست دارم. فیلماشو ندیدم، ولی از این فیلمای عامه‌پسند و بی‌محتواست گویا. و دو اینکه میشه گوشی رو شارژ کرد. البته سرعت شارژش کمه و نیم ساعته دو درصد شارژ کرده گوشی منو. یه چیزی رو هم کشف نکردم. اینکه این قسمت تخت‌شوی صندلی چجوری تخت میشه. اون دکمه‌شو که فشار بدم صاف بشه رو پیدا نکردم. و هنوزم معتقدم بهترین وسیلهٔ نقلیه قطاره. واقعاً نمی‌فهمم ملت چجوری روی صندلی اتوبوس می‌تونن بشینن و نشسته بخوابن.

با همین یه دونه کوله‌پشتی دارم می‌رم تهران و از اونجا شمال و دوباره تهران و بعدشم اصفهان.


۲۳ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱۱ (رمز: گ****) خلاصه و چکیده

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۰۰ ق.ظ

قبل از هر چیز، لازم می‌دونم یه خسته نباشید و خدا قوت جانانه بگم به اون ۵۰ نفری که تا این لحظه به مرحلهٔ یازدهم سلسله‌پست‌های ما صعود کردن. مرسی که هستین :دی

این پست یه جورایی خلاصه و چکیدهٔ ۲۹ تا پست بعدیه. بله عزیزانم، من این بازی رو تا مرحلهٔ چهلم می‌خوام ادامه بدم و شما هم که قربونتون برم پایه‌این :)) حالا اگه بخوام خرداد، تیر و مرداد رو توی یه پاراگراف خلاصه کنم، باید بگم که: ۲۷ ام با اتوبوس رفتم تهران. من با اتوبوس راحت نیستم و چون قطار ساعت ۱۰ صبح می‌رسید و من ۹ با استادم قرار داشتم مجبور شدم با اتوبوس برم. ۲۸ ام استادم، و در واقع رئیسم رو دیدم و ازش گواهی و سابقۀ کار و معرفی‌نامه گرفتم و ۲۹ ام رفتم مصاحبۀ دانشگاه شهید بهشتی. تو دفتر رئیسم هم با یکی از بلاگرا قرار داشتم یه چیزی بهش بدم. و یه جوری برنامه‌ریزی کرده بودم همو نبینیم. عصر روز مصاحبه با دوستای کارشناسیم پل طبیعت دورهمی داشتیم و ۳۰ ام با یکی از دوستام رفتیم شمال آب‌وهوامون عوض بشه. ۱ ام که شنبه باشه روز دفاع دوستم بود. صبح، جلسۀ دفاع دوستم و بعدشم جلسۀ بازاریابی و معادل‌یابی برای برند شرکت کردم و شبش راه افتادم سمت اصفهان. یه قطار بیشتر نداره و صبح دیر می‌رسید و چون مصاحبه داشتم و چون مصاحبه‌م هم کتبی بود هم شفاهی بازم مجبور شدم با اتوبوس برم. دوم تیر اصفهان بودم و شبش راه افتادم سمت تبریز و بازم با اتوبوس. چند روز تبریز بودم و هفتۀ بعدش، ۹ ام دوباره مصاحبه داشتم. بازم مجبور شدم با اتوبوس برم و بعد از مصاحبه دیگه تهران نموندم و همون شب برگشتم تبریز. بازم با اتوبوس. یه هفته تبریز بودم. سینما رفتیم، شاهگلی رفتیم و کلی خوش گذشت و هفتۀ بعدش بازم تهران کار داشتم. این سری بابا هم همرام بود و اونم تهران کار داشت. ۱۸ ام صبح با هواپیما رفتیم و شبش قرار بود برگردیم که پروازمون تأخیر داشت و تقریباً صبح فرداش رسیدیم خونه. هفتۀ بعد ۲۷ ام عروسی دوستم بود و دوباره باید می‌رفتم تهران. اگه می‌خواستم با قطار برم باید روز قبلش راه می‌افتادم که صبح برسم، ولی عروسی شب بود و نمی‌خواستم صبح برسم و تا شب علاف شم و تو خونه هم کلی کار داشتم. موندم خونه و ۲۷ ام صبح با اتوبوس راه افتادم سمت تهران که عصر برسم و مستقیم برم عروسی. ینی همۀ این چهار سالی که پا توی ترمینال و اتوبوس نذاشته بودم رو تلافی کردم تو این یه ماه. به هوای اینکه پنج‌شنبه عروسیه و جمعه هم گودبای! پارتی یکی از بچه‌هاست و شنبه کارمو تحویل استاد راهنما و مشاورم می‌دم و برمی‌گردم تبریز، جز یه دست لباس عروسی هیچی با خودم نبردم تهران. کارم با استاد مشاورم تا دوشنبه ۳۱ ام طول کشید. استاد راهنمام هم تا ۵ مرداد نبود. در واقع فرهنگستان سالی یه هفته تعطیل میشه که از شانس خجستۀ من همون هفته بود. نمی‌تونستم ۳۱ ام برگردم تبریز و دوباره ۵ ام تهران باشم. موندم تهران و دوستامو دیدم و خونۀ فامیلا رفتم و بد نگذشت، اما ۵ ام کارم انجام نشد و موند برای فرداش. بازم مجبور شدم بمونم و ۶ ام دیگه بلیت قطار گرفتم و گفتم هر طور که شده برمی‌گردم خونه، با قطار هم برمی‌گردم و کلاهم هم این ورا بیفته دیگه نمیام برش دارم. تو این مدت با اینکه اتفاقات متنوع و هیجان‌انگیز زیادی افتاد، اما نه خواستم و نه تونستم چیزی بنویسم. حالا سعی می‌کنم کم‌کم یادم بیارم چی گذشته بهم و تعریف کنم براتون. به‌لحاظ تنوع، همین‌قدر بگم که روز قبل از جلسۀ تصویب واژه‌های بازاریابی و برند و اینا، تو حس و حال جاده‌های شمال محاله یادم بره بودم و روز بعدش در مسیر زاینده‌رود و سر جلسۀ مصاحبه و سی‌وسه پل و اصفهان‌گردی. ینی برنامه‌م یه جوری فشرده بود که با کیف و کوله‌ای که توش لپ‌تاپ بود رفته بودم عروسی و با تجهیزات سفر شمال نشسته بودم سر جلسۀ مصاحبه. عینهو حلزون و لاک‌پشت خانه‌به‌دوش زیستم این یکی دو ماه. و چون جایی نداشتم که وسایلمو بذارم اونجا و بخشی از کارمو انجام بدم و برگردم وسایلم رو بردارم مجبور بودم همه چیو با خودم ببرم این ور اون ور و رسماً کتف و کمرم داغون شد. ینی شرایطم طوری بود که صُبا که از خواب بیدار می‌شدم تا چند دقیقه به این فکر می‌کردم که کجام.

۲۳ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۳ (رمز: هـ*******) وبلاگ

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۴۴ ب.ظ

بعد از این همه سال تجربۀ نوشتن و ننوشتن، هنوز هم معتقدم خونۀ اول و آخرم تو فضای مجازی، وبلاگمه. هنوز هم معتقدم مخاطبای حرفای من اینجان نه جای دیگه. هنوز هم اینجا راحت‌ترم و بیشتر شبیه خودمم و هنوز هم اینجا رو دوست دارم. اما چی باعث میشه که از گوشۀ دنجِ دوست‌داشتنیم فاصله بگیرم؟

۱- عوامل برون‌وبلاگی. اون اتفاقات و مسائلی هستند که پیش میاد و شرایط روحی و نگاه آدم رو تغییر میده. مسائلی که خواننده ازش بی‌خبره و نویسنده هم دلش نمی‌خواد راجع بهشون بنویسه و انقدر هم تأثیرگذار هستن که به‌صورت موقت یا دائمی روی تمام ابعاد زندگی آدم تأثیر بذارن.

۲- عوامل درون‌وبلاگی

۲-۱- بازخورد نابه‌جا و نادرست مخاطب

یه وقتایی من یه چیزی می‌گم و مخاطب یه چیز دیگه برداشت می‌کنه و یه کامنتی می‌ذاره راجع به پستم که نشون میده منظورمو بد فهمیده یا کلاً نفهمیده. گاهی آدم یه جوری از یه کامنت می‌رنجه که عطای صد تا کامنت خوب رو به لقای این یه کامنت بد می‌بخشه و کلاً راه ارتباطیشو با مخاطب می‌بنده.

۲-۲- پرسش‌های نابه‌جای مخاطب

در نکوهش نادانی و در راستای تشویقمان به علم‌اندوزی از بچگی این جمله رو توی مغزمان فروکرده‌اند که پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است. بعد ما توی مدرسه و دانشگاه، هر جا هر موقع، هر چیزی رو نفهمیدیم و هر سؤالی برامون ایجاد شد، به استناد اینکه پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است، پرسیدیم؛ و به‌تبعِ پرسشمان دانستیم و دانا شدیم. حال آنکه هر ندانستنی عیب نیست و بعضی از پرسیدن‌ها عیب است. کسی یادمون نداد که ما حق نداریم هر چیزی رو بدونیم و هر چیزی رو نباید پرسید. همۀ ما می‌دونیم که کنجکاوی توی زندگی بقیه درست نیست و زندگی هر کسی به خودش مربوطه و کسی نباید توی زندگی بقیه تجسس کنه و زندگی من به تو چه، به اون چه و به بقیه چه. به بقیه چه رو بلدیم، اما به ما چه و به من چه رو خوب یاد نگرفتیم هنوز. به جملات پرسشی که در طول روز از دیگران پرسیدیم و دیگران از ما پرسیدند فکر کنیم. از احوالپرسی‌های ساده و خبر گرفتن‌های دوستانه تا کنجکاوی‌های سطح بالا. اصلاً شاید ما جزو گونه‌های خاصی باشیم که برامون مهم نباشه دیگران راجع به ما بدونن و مهم نباشه کی چی و چقدر راجع به ما اطلاعات داشته باشه و خودمون با رضایت خودمون اطلاعات فراوان، مهم و شخصیمونو توی صفحات اجتماعی‌مون در اختیار همه قرار بدیم و با روی خوش به سؤالات ملت پاسخ جامع و کامل بدیم؛ اما آیا بقیه هم این خصلت رو دارند؟ خیر. من وبلاگی رو می‌خونم که نویسنده‌اش طوری می‌نویسه که مشخص نیست دختره یا پسر. برای اون مهمه که جنسیتش مخفی باشه. بلاگر دیگری که کسی حتی حدوداً هم نمی‌دونه چند سالشه، بلاگری که خاطرات روزانه‌شو می‌نویسه اما کسی نمی‌دونه اهل کجاست، بلاگرهایی که اسماشونو نمی‌دونیم و هیچ عکسی ازشون ندیدیم. دنیای مجازی که تکلیفش مشخصه، اما من در دنیای حقیقی هم دوستان بسیار نزدیکی دارم که نمی‌دونم و نمی‌پرسم چند سالشونه، نمی‌دونم مجردند یا متأهل، نمی‌دونم بچه دارند یا نه، نمی‌دونم چند تا خواهر یا برادر دارند و نمی‌دونم خونه‌شون کجاست. حریم خصوصی هر کسی قدر و اندازۀ خاص خودشو داره و اینکه چون من به فلانی این سطح از دسترسی به اطلاعاتم رو دادم، پس حق دارم به تناسب چیزی که از من می‌دونه، من هم چیزهایی از او بدونم منطقی نیست. اینکه چون فلانی دوست صمیمی منه یا من چون دوست صمیمی فلانی هستم، پس سؤالم کنجکاوی نیست و احوالپرسیه هم اشتباهه. حتی این انتظار که دیگران با قرار دادن اطلاعاتشون در اختیار ما راهنماییمون کنن هم انتظار به‌جایی نیست. پاسخ دادن به کامنت‌های پرسشی و اینکه چیزی بیشتر از آنچه که توی پستم نوشتم یا ننوشتم پرسیده بشه برای من خوشایند نبوده و نیست. یه وقتایی من یه پستایی نوشتم که همۀ زیباییشون تو مبهم بودن و ایهام داشتنشون بود. عمده‌ترین دلیل بسته بودن کامنت‌ها هم همین بوده که اگر سؤال نابه‌جایی پرسیده شد، لااقل جلوی جمع دلخور شدنم رو نشون ندم.

۲-۳- ازدحام و موقتی بودن مخاطبان

وبلاگ من اگه ده سال پیش پنج تا خواننده داشت و پنج سال پیش پنجاه تا، الان پونصد تا خواننده داره. اونم نه پونصد تا خوانندۀ ثابت. هر چند وقت یه بار یه عده‌شون ناپدید میشن و چند تا خوانندۀ جدید به جمع اضافه میشه. اینکه یک عده بیان و چند روزی باشن و براشون بنویسم و بعد یهو برن و پشت سرشونم نگاه نکنن عصبانیم می‌کنه. هر چند همیشه سعی کردم برای خودم بنویسم و نصیحت همیشگیم این بود که به خواننده‌هاتون دل نبندید، ولی به هر حال یه جاهایی برای دل خواننده‌ام و نه برای دل خودم نوشتم و برای مخاطبم انرژی گذاشتم و وقت صرف کردم. این تاریخ انقضا داشتن و موقتی بودنشون، این اومدن‌ها و رفتن‌ها و نبودن‌ها با اینکه طبیعی و حتی منطقیه ولی آزارم می‌ده و هر بار از خودم می‌پرسم مگه اینجا کاروانسراست که یه عده سرشونو می‌ندازن پایین و میان و چند روز دیگه غیبشون می‌زنه؟

۲-۴- خوانندگانی که احتمالاً وبلاگمو می‌خونن، حال آنکه دوست ندارم بخونن. معدود خوانندگانی که احتمال حضورشون آزارم میده و باعث میشه نتونم اون‌طور که دلم می‌خواد بنویسم.

۲-۵- خوانندگانی که احتمالاً وبلاگمو نمی‌خونن، حال آنکه دوست دارم بخونن. خوانندگانی که حضور و بازخوردهاشون بهم انگیزه و انرژی می‌داده و وقتی بازخوردی ازشون ندارم فکر می‌کنم نیستن و قلمم قوّتی برای نوشتن نداره.

۲-۶- خوانندگان خاموش

خوانندۀ خاموش با خواننده‌ای که نظر نمیده فرق داره. شما یه بار بیا خودتو معرفی کن و بگو که وبلاگمو می‌خونی، بعد دیگه نظر نده. اینکه حضور خواننده رو صرفاً از آمار بازدیدها متوجه بشم مثل اینه که بگن موجوداتی به نام جن و روح وجود دارن و در کنار شمان و شما رو می‌بینن اما شما اونا رو نمی‌بینید. من همون قدر که از این موجودات می‌ترسم همون‌قدر و حتی بیشتر، از خواننده‌های خاموش می‌ترسم. و اگه فکر می‌کنید که اگه من بفهمم وبلاگمو می‌خونید ناراحت می‌شم، بدانید که این احتمال و تردید که نمی‌دونم وبلاگمو می‌خونید یا نمی‌خونید بیشتر ناراحتم می‌کنه تا حضورتون. طبق آمار، آدرس اینجا رو پونصد کاربر تو اینوریدرشون دارن و پونصد تا وبلاگ هم از بیان دنبالش می‌کنن. ولی من حتی پنج نفر از خوانندگان وبلاگم هم نمی‌تونم با قطعیت و یقین نام ببرم.

اما هنوز هم معتقدم خونۀ اول و آخرم تو فضای مجازی اینجاست و حتی می‌تونم به ضرس قاطع (ضرس ینی دندان آسیا و قاطع ینی تیز. حالا اینکه چرا می‌گیم به ضرس قاطع و معنیِ از روی یقین میده، اینو دیگه نمی‌دونم) عرض کنم که آفاق را گردیده‌ام، خوبان فراوان دیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام، اما تو چیز دیگری. بله وبلاگ جان؛ تو چیز دیگری.

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲ (رمز: ب*****) اینوریدر

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۴۴ ب.ظ

بابا داره روی گوشی جدیدش برنامه نصب می‌کنه. می‌گم شیریتتو باز کن یه چندتاشو من بفرستم، هر چیو که نداشتم دانلود کن. لیست برنامه‌هامو بالا پایین می‌کنم ببینم چیا به دردش می‌خوره. می‌گه بده خودم انتخاب کنم. گوشیمو می‌گیره و از لابه‌لای انبوهی از نقشه‌ها و کتاب‌ها و دیکشنری‌ها و ماشین‌حساب‌ها، چهار تا اپلیکشین به‌دردِخودش‌بخور پیدا می‌کنه. بعد چشمش می‌افته به اپ اینوریدر. می‌گه عه! یادش به‌خیر. هنوزم کسی وبلاگ می‌نویسه؟ بابا بعد از به فنا رفتن بلاگفا، وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو ترک کرد و فکر می‌کنه منم همین کارو کردم. فصل شباهنگ رو نخونده و خبر نداره که دخترش کلنگ فصل چهارمشم کوبیده زمین. می‌گم نه دیگه؛ بلاگستان شور و حال سابق رو نداره. به فکر فرومی‌رم. سابقۀ آشنایی من با فیدلی و اینوریدر برمی‌گرده به ده دوازده سال پیش؛ به زمانی که با وبلاگ و وبلاگ‌نویسی آشنا شدم. هر وبلاگی که وبلاگم رو دنبال می‌کرد، هر بلاگری که حداقل یک بار برای پست‌هام کامنت می‌ذاشت، هر وبلاگی که به پست‌های من ارجاع یا منو تو پیوندهاش داشت و هر وبلاگ جدیدی که ازش خوشم میومد، آدرسش رو وارد این فیدخوان‌ها می‌کردم تا هر موقع پست جدیدی منتشر کردند مطلع بشم و مجموعه‌ای از وبلاگ‌هایی که باهم در ارتباطیم رو یک جا داشته باشم. تا همین چهار سال پیش تعدادشون به صدتا هم نمی‌رسید و اکثر قریب به اتفاقشون از «بلاگفا» بودند. امروز به حول و قوۀ الهی و به برکت انقلاب :| این تعداد رسیده به نهصدتا و اغلب «بیان». نهصدتایی که سیصدتاش حذف و صدتاش تعطیل و به حال خود رها شده.

چند وقت پیش وقتی با امکان طبقه‌بندی و فولدر کردن فیدها آشنا شدم، این مجموعه رو به چند دسته تقسیم کردم. اگر اینوریدرمو باز می‌کردم و می‌دیدم صدها پست نخونده دارم، رندوم یا به‌ترتیب حروف الفبا نمی‌خوندمشون. اولویتی برای وبلاگ‌ها قائل بودم. وبلاگ دوستان حقیقی و برخی مجازی‌ها حسابشون جدا بود. این‌ها وقتی پست جدید می‌ذاشتن، مهم نبود کِی باشه و کجا باشم. آب دستم بود می‌ذاشتم زمین و با ذوق و ولع می‌خوندمشون. مجازی‌های صمیمی و وبلاگ‌های مفید در اولویت دوم بودند. تعریف هر کس از صمیمی و مفید متفاوته. این صمیمی‌ها برای من همون‌هایی بودند که وقتی سرما می‌خوردند کامنت می‌ذاشتم شلغم و لیمو بخورند و وقتی می‌گفتند بی‌اعصابیمو بذارید به حساب دندون‌درد، می‌گفتم میخک بذارند رو دندونشون و وقتی می‌رفتند سفر، کامنت می‌ذاشتم که می‌شه وقتی رسیدی خبر بدی؟ همون‌هایی که وقتی پست می‌ذاشتن امتحان دارم، پیام می‌دادم امیدوارم امتحانتو عالی بدی و عصر می‌پرسیدم شیری یا روباه؟ همون‌هایی که وقتی می‌رفتند مأموریت، تا برگردند و پست جدید بذارند، هر روز می‌رفتم وبلاگشون و کامنت‌های جدیدی که تأیید کردند یا جواب دادند رو می‌شمردم ببینیم برگشتن؟ به وبلاگشون سرزدن؟ زنده‌ان؟ همون‌هایی که وقتی می‌رفتند زیارت، التماس دعا می‌گفتم، برای تولدشون پست اختصاصی می‌نوشتم و قبولی کنکورشونو، عروسی‌شونو، بچه‌دار شدنشونو تبریک می‌گفتم و برای عزیزشون فاتحه می‌خوندم و خودمو تو غم‌هاشون شریک می‌دونستم. همون‌هایی که هزاروبیست‌وهشت تا عکس جغد و هر چی که منو یادشون انداخته ازشون یادگاری دارم. اولویت سومم هم اون‌هایی بودند که به‌ندرت کامنت می‌ذاشتن و به‌ندرت کامنت می‌ذاشتم و تعامل و شناخت زیادی از هم نداشتیم. گاهی هر از گاهی دورادور در ارتباط بودیم. وبلاگ این‌ها رو سرسری می‌خوندم. و اولویت آخرم، وبلاگ‌هایی بودند که اسمشون تو لیست دنبال‌کننده‌هام بود، اما مطمئن نبودم حتی یک پست هم از من خونده باشن. دنبال می‌کردند که دنبال بشن. من وبلاگ این‌ها رو هم توی اینوریدرم داشتم و البته که پست‌هاشونو نخونده رد می‌کردم.

وبلاگ‌هایی که حسابشون جدا بود و حق آب و گل توی وبلاگ هم داشتیم، تعطیلن و طبیعیه که یه وبلاگ بعد از مدتی تعطیل بشه و میشه با این موضوع کنار اومد و پذیرفت. اون دویست سیصد تا وبلاگی که تو فولدر مجازی‌های صمیمی بودند، همون‌هایی که خودمونو در غم و شادی هم شریک می‌دونستیم، همون‌هایی که کرورکرور عکس برام می‌فرستادن که فلان جا فلان چیزو دیدیم و یاد تو افتادیم هم تعدادیشون تعطیله و خبر بد اینکه دیگه از تعطیلی و حذف وبلاگ‌ها ناراحت نمی‌شم و عادی شده برام. با کسانی که وبلاگشونو تعطیل کردن و رفتن کاری ندارم. روحشون شاد. با اون‌هایی که کرورکرور عکس برام می‌فرستادن که فلان جا فلان چیزو دیدیم و یاد تو افتادیم و تعطیل هم نیستند و همچنان دارند می‌نویسند و ستارۀ وبلاگشون روشنه، اما دیگه یاد من نمی‌افتند هم کاری ندارم. با اون گروهی که دنبال می‌کردن که دنبال بشن هم از همون اول کاری نداشتم. خب با این اوصاف، با کی کار داشته باشم؟ من واقعاً نمی‌دونم کیا هنوز اینجا رو می‌خونن. ینی من حتی پنج نفر از خوانندگان وبلاگم هم نمی‌تونم به ضرس قاطع نام ببرم.

دیشب. مامان صدام می‌کنه که بیا برات یه چیزی بخونم. لپ‌تاپ داداشم جلوشه. همون‌جا دم در اتاقش وایمیستم که بخون. قبلش می‌پرسم طولانی که نیست؟ دارم می‌رم بخوابما. می‌گه نه زیاد. گوش کن: «بدینوسیله به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند بابای اینجانب پس از هفته‌ها جست‌وجو و تلاش بی‌وقفه موفق به کشفِ...». لبخند می‌زنم و می‌گم «کشف بازی خیلی خیلی خیلی جالبِ لطفعلی‌خان؟». می‌گه اینجاشو گوش کن حالا: «اینجانب که زودتر از ساعت ده و یازده بیدار نمی‌شوم و تا نصف‌شب بیدارم ساعت هفت چنان سرحال بیدار شدم که حتی برای خودم هم باورکردنی نبود». می‌رم می‌شینم کنارش و می‌گم «پست خودمه که این. تابستون ۸۷. زودتر از ده و یازده بیدار نمی‌شدم من؟!!! کامنتاشم بیار ببینیم کیا نظر دادن». شروع می‌کنه به خوندن: «ها سلام، موفقیتتو تبریک وگویم». با تعجب می‌پرسه «وگویم»؟ «ما منتظر پیروزی تو برای کشتن آغامحمدخان بیدیم». «بیدیم؟ بیدیم ینی چی؟» می‌خندم و می‌گم شب‌های برره یادت نیست؟ به زبان برره‌ایه. چند تا پست و چند تا کامنت دیگه هم می‌خونیم و شب‌به‌خیر می‌گم و می‌رم که بخوابم. یه چند دقیقه بعد برمی‌گردم و می‌پرسم حالا انگیزه‌ت چی بود از این حرکت، نصف شبی؟ می‌گه هیچی؛ همین‌جوری.

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

صبح با پیام تبریک عید پریسا بیدار شدم. در جوابش عکس یه گوسفند گوگولی و مسخره رو می‌فرستم و زیرشم یه متن فاخر می‌نویسم؛ که بی‌گمان فلسفهٔ قربان سر بریدن نیست، دل بریدن است. دل بریدن از هر چیزی که به آن تعلق خاطر داری. دل بریدن از هر چه تو را از او می‌گیرد. هوس کله‌پاچه کردم. اسنپ‌فودو باز می‌کنم می‌نویسم کلّه. می‌گه همچین غذایی نداریم. می‌نویسم پاچه؟ ندارن. می‌نویسم کَلَپچ. یه رستوران به اسم کلپچ پیدا می‌کنه، ولی در محدودۀ آدرس ما نیست. رستوران‌های نزدیک رو انتخاب می‌کنم و اونا فقط حلیم دارن. یه بار دیگه می‌گردم. کلیدواژۀ چشم و زبان و مغز رو می‌زنم و ندارن. نمی‌دونم چرا چنین هوس مسخره‌ای کردم حال آنکه کله‌پاچه دوست ندارم. ناکام گوشیو پرت می‌کنم یه گوشه و پتو رو می‌کشم روی سرم و مثل این مسئولینی که شب می‌خوابن و صبح یه حرکت جدید می‌زنن، تصمیم می‌گیرم بیام از امروز تا عید غدیر پست بذارم. با خلاقیت بیشتری فکر می‌کنم. هر روز ده تا پست بذارم یا تصاعدی؟ مثلاً امروز یه دونه فردا دو تا یا امروز نه تا فردا هشت تا؟ هر چند ساعت یه بار و پیوسته یا همه رو یه جا مثلاً چهار صبحِ همون روز؟ می‌تونم رمز بذارم و رمز هر پست تو پست قبلی باشه. این‌جوری ملت مجبور میشن همه رو بخونن و شبیه مسابقه یا بازی میشه. بعد یادم می‌افته نتایج مصاحبه‌های دکتری دو هفته دیگه میاد و می‌تونم این بازی رو ادامه بدم و رمز اون پست توی پست روز غدیر باشه و رمز پست غدیر توی پست قبلش. این‌جوری فقط اونایی خبر رد یا قبولیمو خواهند دونست که همۀ پست‌ها رو خونده باشن. دیگه مخاطب‌آزاری از این شیرین‌تر و مردم‌آزاری از این بالاتر؟ :)) :دی

یک. رمز هر پست، آخرین واژۀ پست قبله. پس رمز پست بعدی واژۀ «بالاتر» هست. علامت ؟ و نقطه و :)) و :دی واژه محسوب نمیشن. و واژه اون کلمه‌ایه که قبلش اسپیس زدیم. ینی می‌خوام بگم «از این بالاتر» یه واژه نیست، اما «ازمابهتران» و «ازهمه‌جابی‌خبر» یه واژه هست. یه واژۀ مرکب. قبل از «تر» و «ها» هم اسپیس نمی‌زنیم. و اگر پست بعدی با کلمۀ «همین‌جوری» تموم بشه، رمز پست بعدترش «همین‌جوری» خواهد بود. همین جوری رو جدا ننویسید. همین‌جوری درسته. اگر نیم‌فاصله ندارید یا بلد نیستید، عین کلمۀ موردنظر رو از پست قبلی کپی کنید.

دو. کامنت‌ها و قسمت تماس با من تا یک هفته بسته است. دلیلش اینه که من از قبل پست‌ها رو ننوشتم و یهویی این تصمیم رو گرفتم و برای نوشتنشون نیاز به تمرکز دارم و اگه کامنتا باز باشه ممکنه یه چیزی بپرسید و بگید و من یادم بره چی گفتم و چی می‌خواستم بگم.

سه. بی‌گمان فلسفهٔ قربان سر بریدن نیست، دل بریدن است. دل بریدن از هر چیزی که به آن تعلق خاطر داری. دل بریدن از هر چه تو را از او می‌گیرد. بگیر از من، هر آنچه تو را از من می‌گیرد. 

عیدتون مبارک.

چهار. بالاتر :|

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دُردانه

سه شنبه, ۴ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۷ ب.ظ

در واپسین ساعات چهارمین روز از چهارمین ماه سال بود که نام «دُردانه» را برای فصل چهارم وبلاگش برگزید.

۰۴ تیر ۹۸ ، ۲۳:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۹۹- اختتامیه

شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۸ ب.ظ


چهار منهای چهار. 

تمام شدن، امری‌ست طبیعی و بسیار عادی. همۀ ما تموم شدن خودکار، مداد، پاکن، دفتر، کتاب و خیلی چیزهای دیگه رو تجربه کردیم. مثل خیلی چیزهای دیگه که بعد از مدتی تموم میشن، دفتر خاطرات شباهنگ هم به پایان رسید. این فصل از وبلاگم هم تموم شد. با همۀ تلخی‌ها و شیرینی‌هاش.

چهار منهای سه. 

اگر قولی داده‌ام و کاری قرار بوده انجام بدم یا مطلبی قرار بوده بنویسم و یادم رفته و هنوز انجامش ندادم بگید لطفاً. اگر درخواست معقول یا سؤالی دارید، بفرمایید تا پاسخ بدم و اگر چیزی می‌خواهید، بگید که بفرستم. آهنگ، عکس، جزوه، کتاب، فایل صوتی، لینک، رمز و چیزهایی از این قبیل. اگر پیامی فرستاده‌اید و من بی‌پاسخ گذاشتمش، که البته بعید می‌دونم، همین‌جا دوباره مطرحش کنید. ممکنه یه وقت کامنتتون نرسیده باشه دستم، ممکنه رسیده باشه و فراموش کرده باشم جواب بدم. بگید و بخواید و بپرسید و بفرستید هر چی تو دلتون مونده. فقط آهنگ «نرو» رضا صادقی و «مرو ای دوست» محمد اصفهانی و «رفتی» علی زندوکیلی و «چرا رفتی» همایون شجریان و «برگرد» شهره و «برگرد» سیاوش قمیشی رو نفرستین؛ اینا رو دارم و آهنگ‌های موردعلاقه‌م هم هستن اتفاقاً.

چهار منهای دو. 

رمز اون فیلم سوپ سوختۀ خوابگاه، 587587 بود. دو تا 587. یکی دو پست و عکس هم لابه‌لای این چند صد پست هست که مخصوص خانم‌هاست. چیز خاصی نیست البته. چون موضوع صحبتم ربطی به آقایان نداشته و خصوصی‌تر و خودمانی‌تر و زنانه‌تر بوده، رمز گذاشتم. رمز این پست‌ها مدل ساعتمه که به همۀ خانم‌ها داده شده و می‌شود. اگر ندارید و می‌خواهید، بطلبید و بگیرید. هر کلمه‌ای و جمله‌ای هم که رنگش توی متن پست‌ها، مشکی نباشه و قرمز باشه لینکه و مستحبه که روش کلیک کنید.

چهار منهای یک. 

عمر وبلاگ‌نویسی من به چهارهزارمین روزش رسید. تولد یازده‌سالگی وبلاگم بیست‌وپنجم بهمنه. ولنتاین. ۱۱ ضربدر ۳۶۵ با احتساب کبیسه‌ها کمی بیشتر از ۴۰۰۰ تا میشه. و کی باورش میشه من یه روزی برای تولد وبلاگم کیک سفارش دادم و تولد گرفتم براش و یه روزی هدر وبلاگمو چاپ رنگی و براق کردم و مثل کارت ویزیت گذاشتم تو کیف پولم و دادم به خواننده‌هام؟ کی می‌تونه این حجم از عشق به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو بفهمه، درک کنه، هضم کنه؟ مگه میشه؟ مگه داریم؟ نمی‌میره این عشق، قسم می‌خورم.

چهار. 

چهارهزار روز از اون روزی که هم‌کلاسیام دستمو گذاشتن تو حنای وبلاگ‌نویسی گذشت. چهارهزار روز از اون روزی که کلاس پرورشی رو پیچوندیم و به بهانۀ نشریه رفتیم نشستیم تو سایت که مطلب بنویسیم برای «هروقت‌دلمان‌خواست‌نامۀ خرمالو». هر وقت دلمان می‌خواست منتشر می‌شد این نشریه. چهارهزار روز از اون روزی که مهسا و سهیلا و مریم و نازنینی که خودشون وبلاگ داشتن ازم پرسیدن می‌خوای تو هم وبلاگ داشته باشی و من که نمی‌دونستم وبلاگ چیه پرسیدم چی توش بنویسم؟ مهسا و سهیلا و مریم و نازنینی که دیگه وبلاگ ندارن گفتن حرفاتو، خاطراتتو یا هر چی که می‌خوای توش بنویس. چهارهزار روز از اون روزی که تو سایت مدرسه تصمیم گرفتم بنویسم اما هیچ‌وقت نتونستم هر چی که می‌خوام رو بنویسم گذشت. چهارهزار روز؛ حدود یازده سال. یازده سال حضور مداوم، و به اشتراک گذاشتن ۲۶۹۰ پست عریض و طویل که برخی‌شون ثواب هفتاد تا پست رو می‌دادن.

چهار به‌علاوۀ یک. 

اینجا رو تشبیه کرده بودم به صحنۀ نمایش. هر روز، یا هر چند روز یه بار برای شما نمایشی اجرا می‌کردم. همۀ این سال‌ها من بازی کردم و شما نشستین روبه‌روم و تماشام کردین. هیچ‌وقت بهتون دروغ نگفتم؛ اما همۀ حقیقت رو هم نگفتم. تماشام کردین. گاهی ساکت بودین، گاهی دست زدین، گاهی هورا کشیدین، گاهی خندیدین، گاهی گریه کردین، گاهی هم باهم بحث کردیم و قهر کردین رفتین. گاهی کامنت‌ها باز بود و همین‌جا جلوی سن نظرتونو گفتین و جواب دادم و جواب‌هامو بقیه هم شنیدن. گاهی هم کامنت‌ها بسته بود و رفتم پشت صحنه و گفتم هر کی هر نظری داره بیاد خصوصی بهم بگه. نه همیشه، ولی اغلب بودین. بعضیا رو می‌شناختم، بعضیا رو نه. یه وقتایی سالن خلوت بود، یه وقتایی جای سوزن انداختن نبود. 

چهار به‌علاوۀ دو. 

چند روز پیش بعد از یکی از همین نمایش‌ها، موقعی که داشتم می‌رفتم بیرون، یکی که اولین بارم بود می‌دیدمش بلند شد و دوید سمتم. دم در پشتی سالن رسید به من و نفس‌زنان گفت «سلام. شما بعد اجرا می‌ذارید و می‌رید. به حرف کسی گوش نمی‌کنید. وگرنه خب چرا اغلب اوقات کامنت‌هاتون بسته است؟ شما انتظار دارید ما بعد نمایش وقتی دارید سوار ماشین شخصیتون می‌شید یه جا پیداتون کنیم و نظرمونو در مورد نمایش بگیم؟ که خب حقّم دارید اگر چنین انتظاری داشته باشید. چون بی‌نهایت ناز می‌نویسید. من گاهی وقتا تماشاچی ردیف ۶ام گاهی وقتاام دوازدهم. اینکه حرفی نمی‌زنم و مثل امروز شما رو تو یه جای خلوت، مثلاً در پشتی سالن!، گیر نمی‌اندازم دلیلش اینه که من تمام این مدت فکر می‌کردم کسی که هر سری خیل عظیم جمعیت حاضر در صحنه رو می‌بینه دیگه دلش قرصه که دوستش دارن که وقتشونو براش می‌ذارن. شایدم تصورم اشتباهه و شما رو به‌درستی نمی‌شناسم. پس دوباره سلام، من ساراام، تماشاگر ردیف ۶». لبخند زدم و گفتم سلام سارا جان، از آشنایی باهات خوشحالم. دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقم. گفتم من همیشه بعد از اجرا میام می‌شینم اینجا، پشت صحنه. می‌شینم و منتظر می‌مونم بیاید نظرتونو بهم بگید. با اشتیاق گوش می‌دم و با حوصله جواب می‌دم. وقت‌هایی هم که نباشم در اتاقم رو باز می‌ذارم که بیاید و یادداشت‌هاتونو بذارید روی میزم که وقتی برگشتم بخونمشون و جواب بدم. دوباره لبخند زدم و صندوق پیام‌هاتونو نشونش دادم. صندوقو باز کردم و گفتم ببین، این بیست‌هزارتا یادداشت رو تو همین سه چهار سال اخیر برام نوشتن. بعد پوشۀ عکسا رو باز کردم و گفتم عکس‌هایی که برام می‌فرستادن رو به اسم خودشون تو یه پوشه گذاشتم. این‌ها از نوشته‌های خودم هم عزیزترن برام.

چهار به‌علاوۀ سه. 

هر جا هر چی که دیدین و یادم افتادین و عکس‌هایی که برام فرستادین رو به اسم خودتون ذخیره کردم و نگه‌داشتم. (هشدار: با احتیاط روی سه تا لینک بعدی کلیک کنید. چندصدتا عکسو تو یه عکس بزرگ فشرده کردم و حجم هر کدوم ده مگابایته). ۱۷۳ عکس از سال ۹۴ تا بهمن ۹۵، ۲۶۱ عکس از بهمن ۹۵ تا بهمن ۹۶، ۲۸۹ عکس هم از بهمن ۹۶ تا بهمن ۹۷ دارم ازتون. قصه‌ای که پشت این عکساست انقدر شیرین و گاهی عجیبه که دوست دارم بشینم و تا صبح همه رو براتون تعریف کنم. یکی از عکسا عکس یه دستمال کاغذی خونیه. خون یکی از شماهاست و الان اون دستمال کاغذی تو کمدمه. یه روز یکی از خواننده‌های وبلاگم داشته عکس جغد و اسم شباهنگ رو روی چرم حکاکی می‌کرده و حین کار دستش می‌بره. می‌خواست این جغدو برام بفرسته و بماند که با چه مصیبتی فرستاد. چون من به این آسونی اسم و آدرس نمی‌دم به کسی، با ده تا واسطه رسید دستم. گفته بودم اون دستمال کاغذی خونی رو هم بذاره تو پاکتی که جغدا توشن. بسته رو داده بود به برادرش که تو نمایشگاه کتاب غرفه داشت. بلاگرا تو دوره‌همی بلاگرانه می‌رن نمایشگاه و این بسته رو از برادره می‌گیرن و میدنش به جولیک و جولیک هم یه جوری می‌رسونه دست من. ارتباطم با جولیک رو در وهلۀ اول مدیون نگارم که ارشد بهشتی قبول شد و در وهلۀ دوم مدیون مسئولین خوابگاه دانشگاهشونم که وقتی دورۀ ارشدم فرهنگستان خوابگاه نداشت قبول کردن تو خوابگاه اونا باشم و من هی رفتم دانشگاه اینا برای کارای اداری و هی رفتم دانشکده‌شون نگارو ببینم و یه روز که جولیک تو نمازخونۀ دانشکده نشسته بود با دوستاش کد می‌زد، اون روز به این نتیجه رسیدم که جولیک ترس نداره. یکی از عکسا عکس شال و کلاهیه که همین جولیک برای بچۀ چهارم من بافته و اونم الان تو کمدمه. یکی از عکسا رو تو مسیر کربلا جلوی عمود ۴۴۴ام گرفتین برام فرستادین. باتری گوشی‌تون وقتی ۴۴ درصد بوده، عکس سؤالات امتحان ادبیاتتون وقتی تو گزینه‌ها اسم مراد بود و هتل‌ها و کوچه‌ها و خیابونایی که اسمشون منو یاد شما انداخته. یکی از عکسا عکس یه مکالمه است. یکی از خواننده‌ها تو یه پیجی که دنبال اسم برای پادکستشون می‌گشتن اسم فانوس رو پیشنهاد میده و توضیح میده که یه بلاگری بوده که جزوه‌هاشو تشبیه می‌کردن به فانوس. اسم پیشنهادیش پذیرفته میشه و پادکست تولید میشه. برام می‌فرسته فایلو. گوش که می‌دم می‌بینم صدای کسیه که رئیس جاییه که چند تا کار ویراستاری براشون انجام دادم و یکی از همکاراشون هم‌کلاس ارشدمه. قضیه رو به هم‌کلاسیم که اتفاقاً اولین بار ایشون اسم فانوسو روی جزوه‌های ارشدم گذاشته بود میگم. میگه پادکسته کار بچه‌های شریفه. میرم پیجشون و چند تا از هم‌کلاسیا و هم‌اتاقیامو تو تیمشون می‌بینم و ایمان میارم که دنیا چقدر کوچیکه که من و خوانندۀ وبلاگم و همکار و هم‌کلاسی و هم‌اتاقی و هم‌دانشگاهیم دستمون تو یه کاسه است و خبر نداریم. بیشتر فرستندگان این عکس‌ها نیستن که دوباره ازشون تشکر کنم. ولی همیشه در خاطرم خواهند ماند. من آدم بامعرفت و قدردانی هستم. برای همین لینک پیام خصوصی رو از اون بالا برنمی‌دارم که باز هم اگر خواستید، چیز میز بفرستید، سؤالات شرعی و غیرشرعی و درسی و غیردرسی‌تونو بپرسید و بیاید باهام درد و دل کنید و بگید که فردا امتحان دارم و بخواید با رسم شکل داستان رستم و اسفندیارو براتون توضیح بدم و من از چشم اسفندیار و پاشنۀ آشیل شروع کنم برسم به کتف زیگفرید. با حوصله گوش خواهم داد و نامه‌هاتونو با اشتیاق خواهم خواند. و اگر آدرس وبلاگ یا ایمیلتونو گذاشته باشید، پاسخ خواهم داد.

چهار به‌علاوۀ چهار. 

مثل این استادهایی که جلسۀ آخر حضور غیاب می‌کنن می‌خوام حضور غیاب کنم. کامنت بذارید برای این پست. ایمیل، شماره، آدرس وبلاگ، نام، نشون، هر چی که فکر می‌کنید لازمه داشته باشم تا گمتون نکنم بدید بهم. بدید که یه روزی یه وقتی بیام بهتون بگم دفتر چهارمو شروع کردم به نوشتن. بلند شید ببینمتون. بلند شید و بگید تماشاگر ردیف چندم بودید. آره با شمام؛ یه چیزی بگید این دم آخری.


۲۷۳ نظر ۰۶ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1298- 10yearchallenge#

جمعه, ۲۸ دی ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ب.ظ
نمی‌دونم در جریان این چالش «ده سال قبل» هستید یا نه. ملت عکس الان و ده سال پیششونو می‌ذارن اینستا و یه 2018vs2008 یا 2019vs2009 هم زیرش می‌نویسن و بقیه میان نظر می‌دن راجع به تغییراتی که طرف تو این ده سال کرده. بعد چند نفر دیگه هم به این چالش دعوت می‌شن و اونا هم عکساشونو می‌ذارن و خب از اونجایی که من الان تو سنی واقعم که عکسای ده سال پیشم قابل پخش نیست (می‌دونین که چی میگم؟ :دی)، فلذا داشتم تنهایی و یواشکی عکسای سال هشتادوهفتِ خودمو مرور می‌کردم و تنهاتنها ریسه می‌رفتم. همین‌جوری که داشتم خاطراتمو مرور می‌کردم رسیدم به این عکس تختۀ کلاسمون. عکسه رو گذاشتم تو گروه دبیرستان و گفتم بچه‌ها امضای من هنوز همونه. بعد بچه‌ها یکی‌یکی اومدن گفتن عه! امضای منم همونه یا همون نیست. 


این یکی عکسو ببینین. اینا امضاهای حضوری خوابگاه شریفه. وقتی برمی‌گشتیم خوابگاه، اگه قصد خروج! نداشتیم باید تو این دفتر امضا می‌زدیم. به اینا می‌گفتیم حضوری. اگه امضا نمی‌کردیم زنگ می‌زدن می‌گفتن پاشو بیا حضوریتو بزن. نکتۀ قابل تأملشم اینجاست که کل بلوک تو این بازۀ زمانی رفته بودن منزل، من مونده بودم خوابگاه معلوم نبود مشغول کشف یا شکافتن کدوم اتم بودم. حتم دارم یا امتحان داشتم، یا پروژه. چون من از اوناش بودم که تا یه فرصتی و لو یک‌روزه گیر می‌آوردم می‌رفتم خونه.


و از اونجایی که خب من یه بلاگرم، گفتم برم یه سر به پست‌های ده سال پیشم بزنم ببینم چه تغییراتی کردم تو این چند سال. تغییر چندانی حس نکردم. همون گلولۀ نمکی هستم که بودم :))
این پستو شهریور ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون شبی هست که بابا بازی کامپیوتری لطفعلی‌خان زند رو خریده بود و نمی‌تونستیم نصبش کنیم. موضوع بازی جنگ لطفعلی‌خان با سپاه آقامحمدخان قاجار بود.
این پستم خرداد ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون روزیه که رانندۀ سرویسمون ماشینشو گذاشته بود جلوی در مدرسه و خودش نبود. زنگ زدیم بهش که کجایی. گفت سوار شین و هر کدومتون که رانندگی بلدین ماشینو بیاره سر چهارراه، من اونجام. البته این اتفاق بهمن افتاده بود و من پستشو خردادماه نوشته بودم. موبایل هم ممنوع بود زمان ما. یواشکی می‌بردیم و یه همچین مواقعی به دردمون می‌خورد.
و از اونجایی که شما هم لابد بلاگرید، می‌خواستم از اونایی که هنوز آرشیو پستای قدیمی‌شونو دارن دعوت کنم چند تا از پستاشونو رو کنن بخونیم دلمون وا شه. که خب فکر کنم اینا الان یا خودشون نیستن یا پستاشون.

بعداًنوشت۱: یه عکس دیگه پیدا کردم که مال ده سال پیش نیست و عکس هشت سال پیشه. ولی تغییرات بنیادینی رو میشه از این عکس استنباط کرد. ترم اول دانشگاه، من در حد جوشوندن آب هم آشپزی بلد نبودم. غذای دانشگاه و خوابگاه و غذای بیرونم نمی‌خوردم. یَک موجود بدغذایی بودم که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکنه. هی می‌رفتم خونه و این‌جوری غذا می‌آوردم. یا نمی‌رفتم و هی از خونه برام غذا می‌فرستادن. این عکس خونه‌مونه و ماه اول دانشگاهه. دارم غذا می‌برم خوابگاه:



بعداًنوشت۲: یادم اومد وبلاگم اون موقع این‌جوری بود که وقتی بازش می‌کردی یه آهنگ، خودبه‌خود پخش می‌شد. آهنگ بی‌کلام و آروم هم نه ها. از این بندریای دالام دیمبولی و دوپس دوپس می‌ذاشتم. خز، به معنای واقعی کلمه. یه بار آهنگ دو تا چشم سیاه مهرشادو گذاشته بودم و آبروی چند نفرو تو اداره‌شون برده بودم. یکیشونم اون ور آب بود تازه. وطنم پارۀ تنم :|
بعد داشتم نظراتی که اون موقع برام می‌ذاشتن رو می‌خوندم. شونزده هفده ساله‌م بود و وقتی یه خوانندۀ بیست و چند ساله برام کامنت می‌ذاشت کلی اعتماد به نفس می‌گرفتم. فکر می‌کردم طرف بنده‌نوازی کرده و اومده وبلاگم و نظر داده. یه وبلاگی بود که خط میخی و چیزای باستانی یاد می‌داد. من همۀ مطالبشو بادقت می‌خوندم و یه بار کامنت گذاشتم و تشکر کردم بابت مطالب و جزوات. طرف در جواب کامنتم اومده بود وبلاگم و نظر گذاشته بود که «نسرین جان علاقه‌ات به تاریخ و فرهنگ پیشینیان قابل تقدیر و باارزش است. خوشحالم از اینکه می‌بینم در نسل جدید میل به دانستن از گذشتگانمان و هویتمان افزایش یافته. احساس شعف می‌کنم. خوشحالم از اینکه آموزش‌های من در خصوص خط میخی به دردت خورد. وبلاگ ساده و زیبایی داری. سعی کن مطالبت را در وبلاگ دسته‌بندی کنی. مثلاً داستان تاریخی، مشاهیر، علمی و... تا از الان یک نظمی داشته باشد. ضمناً برای اینکه به اعتبار وبلاگت افزوده گردد حتماً مطالبی را که می‌نویسی با ذکر منبع و مرجع باشد». خط آخر نظرشم نوشته بود «پاک زی، بی‌آک زی». یادمه همون موقع رفتم سراغ عمید که ببینم «آک» ینی چی.
برای همینه که دوست دارم برای بلاگرای کوچکتر از خودم بیشتر کامنت بذارم. وقتی وبلاگشونو می‌خونم و ذوق می‌کنن که براشون نظر گذاشتم یاد ذوق کردنای خودم می‌افتم.
۲۸ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۹۲- دردم از یار است و درمان نیز هم

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۰۴ ب.ظ

عنوان دیگر این پست: مشاورۀ رایگان ترک وبلاگ یا چگونه وبلاگ‌هایمان را بدون درد و خونریزی حذف و تعطیل کنیم

دو سال پیش، تابستون، من اینجا یه پست خداحافظی نوشتم و یه مدت ننوشتم. حدوداً چهل روز. چند ماه پیشم که پست ته‌دیگ فصل سوم رو نوشته بودم تصمیم داشتم دیگه ادامه ندم. پیارسال، پست ۹۹۹ پست تولد نه‌سالگی وبلاگم بود و قرار خودم با خودم این بود که آخرین پستم باشه. نسبت به پست تولد ده‌سالگی وبلاگم هم همین تصمیم رو داشتم و حتی پیش‌تر نسبت به پست تولد هشت‌سالگی وبلاگم. گاهی پیش خودم تصمیم می‌گرفتم فلان پست در فلان روز که معمولاً اون روز یه روز خاص بود آخرین پستم باشه و بدون اینکه به شما بگم، در موقعیت‌های مختلف می‌نشستم تصمیم می‌گرفتم این دیگه آخریه. سکوت می‌کردم. چند روز پست نمی‌ذاشتم. اما یه کامنت سادۀ «حوصله‌مون سر رفت» جانی دوباره به وبلاگم می‌داد و می‌زدم زیر حرفم. به‌نظر می‌رسید دو عامل بسیار قوی و متضاد هست که همیشه باهم در جنگ و جدالن. یکی میگه بنویس و یکی میگه ننویس. من باید این عوامل رو شناسایی و کنترل می‌کردم. 

پس یه مدت، نشستم بررسی کردم که کی و در چه موقعیت‌هایی تمایلم به پست گذاشتن بیشتره. یه مدت ینی حدود دو سال و حتی بیشتر با پژوهش مستمر روی خودم عوامل ترغیب کننده و تحریک کننده رو شناسایی کردم. وقتایی که می‌رفتم یه جایی و برمی‌گشتم (این یه جا می‌تونست خرید، دانشگاه، سر کوچه، مسافرت و هر جایی حتی پشت بام یا پارکینگ باشه)، درست موقع برگشتن به نقطۀ اولیه تمایل شدیدی به پست گذاشتن داشتم. انگار که دلم بخواد تعریف کنم رفتم چی دیدم. دیدن چیزهای جدید، آدم‌های جدید، حتی اگه غریبه بوده باشن قلمم رو به جوش میاورد و دلم می‌خواست بیام بنویسم در برخورد با یه بچه، یه پیرمرد، یه فروشنده، یه راننده، یه کارمند، و حتی کسی که ازش آدرس پرسیدم چه تجربه‌هایی اندوختم. مترو، اتوبوس، راه‌آهن، فرودگاه، زمین، آسمون، عزا، عروسی، فرقی نمی‌کرد کجا باشم. هر جایی سوژه‌های خودشو داشت. من حتی سر جلسۀ کنکور گوشۀ دفترچه‌م کلیدواژه می‌نوشتم که بعداً بیام تو وبلاگم بنویسم. خواب که می‌دیدم دوست داشتم بیام تعریف کنم. وقتایی که آشپزی می‌کردم، وقتایی که آلبوم عکس‌های قدیمی رو می‌دیدم و یاد یه اتفاق می‌افتادم دوست داشتم راجع به اون موضوع بنویسم. خوندن آرشیوم، خوندن کامنت‌های قدیمی، و پست‌های جولیک، هوپ، بیست‌ودو و کانال مستانه وسوسه‌م می‌کردن من هم بنویسم. تا جایی که تونستم همۀ این عوامل ترغیب کننده و تحریک کننده رو شناسایی کردم. محرک‌ها بیشتر از این چند تا مثالی بودن که اینجا آوردم. اما اون نیروی قوی که مقابل این محرک‌ها ایستاده بود چی بود؟ چرا یه وقتایی به سرم می‌زد رها کنم اینجا رو و چیا باعث می‌شدن دست و دلم به نوشتن نره؟

من همیشه اینجا رو تشبیه کردم به صحنۀ نمایش و شماها رو به تماشاگر. همیشه تصور کردم یه بازیگرم و هر روز، یا هر چند روز یه بار میام برای شما نمایشی اجرا می‌کنم. تو اون نمایش از خواب صبحم می‌گم، از خریدام می‌گم، از سَفَرم، از امتحانا، از کارم، از غذایی که خوردم، از مکالمه‌ای که داشتم، از هر چی که فکرشو بکنین و شما تماشاگرایی هستین که نشستین روبه‌روم و تماشام می‌کنین. دست می‌زین، هورا می‌کشین، نظر می‌دین و منتظر نمایش بعدیم می‌مونین. نه همیشه، ولی اغلب هستین. بعضیا رو می‌شناسم، بعضیا رو نه. بعضیا همیشه هستن، بعضیا نه. بعضیا بعد نمایش میان دست می‌دن، نظرشونو میگن، بعضیا نه. بعضی از تماشاگرا هستن که جاشون ردیفای جلوئه. وی‌آی‌پی. با همۀ هوش و حواس می‌شینن و تماشا می‌کنن. چند نفرم هستن که همیشه با ماسک میان می‌شینن به تماشات. ردیف اول. اما هیچ وقت ماسکشونو از صورتشون برنمی‌دارن. همیشه ساکتن و همیشه جلوی چشمت. اگر پیش‌تر، آدمایی بوده باشن تو این محفل که به دلایلی ترجیح داده باشی نیان و نباشن، تو هر بار که این ماسکی‌ها رو می‌بینی با خودت فکر می‌کنی ینی ممکنه اینا، اونا باشن؟ و دیگه نمی‌تونی تمرکز کنی روی اجرات. اما یکی هم ممکنه باشه که نفست به نفسش گرم باشه و مایۀ دلگرمیت. شاید خودش ندونه، اما هر بار که نمیاد چشمت پِی‌ش باشه و صندلی خالیش بین همۀ صندلیای خالی دیگه خالی‌ترین باشه. یه روز که نیاد نگرانش بشی، دو روز که نیاد سراغشو بگیری و سومین و چهارمین روز و روزهای بعد دیگه دل و دماغ اجرا نداشته باشی.

 خوبه که آدم بدونه دردش چیه.


۱۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بعضی عنوان‌ها هستن که نمی‌تونی به‌راحتی از کنارشون عبور کنی. می‌ایستی و خوب نگاشون می‌کنی. واژه‌به‌واژه می‌خونیشون و می‌خونی و تکرار می‌کنی. به این سادگیا رهات نمی‌کنن. به این سادگیا رهاشون نمی‌کنی. انگار که میخکوبت کرده باشن. نمیشه و نمی‌تونی که به‌راحتی از کنارشون عبور کنی. انگار که صدات کرده باشن. انگار که مخاطبشون تو باشی. انگار که از زبان تو بوده باشه. انگار که تو هم سهیم باشی تو این عنوان. مثل عنوان اون کتابی که اون روز تو شهر کتاب دیدم. «دوستش داشتم.». غم‌انگیزتر از این جملۀ سادۀ ماضی؟ اگه یه کم صرف و نحو و دستور بدونی می‌فهمی که این فعل، یه فعلِ تموم شده است. چیزی بوده که دیگه نیست. حسی بوده که دیگه نیست. درد داره و حتی اگه از دستور زبان هم سررشته نداشته باشی دردشو حس می‌کنی. دردشو می‌فهمی. دردشو می‌کشی. مثل عنوان این نمایش. «لطفاً با مرگ من موافقت کنید.». باید بلاگر باشی و ۲۶۸۰ تا پست نوشته باشی و برای انتخاب عنوان تک‌تکشون فکر کرده باشی که بدونی چرا به‌راحتی نمیشه از کنار بعضی عنوان‌ها عبور کرد. باید بلاگر باشی، باید سال‌ها در دنیای وبلاگ‌نویس‌ها زندگی کرده باشی و مرگ وبلاگ‌ها رو دیده باشی که بفهمی چرا یه همچین عنوانی، هشتِ شب، وسط شلوغیای انقلاب میخکوبت می‌کنه. باید یه بلاگر خسته باشی که پای این عنوان وایستی و واژه‌به‌واژه بخونیش و بخونی و تکرار کنی: لطفاً با مرگ من موافقت کنید، لطفاً با مرگ من هم موافقت کنید.

قرار نبود از سفر چندروزه‌م به تهران چیزی بنویسم. نشون به این نشون که در طول سفر کلیدواژه نمی‌نوشتم و به مریم گفتم دیگه دل و دماغ وبلاگ‌نویسی ندارم و وقتی الهام گفت این چند روز که چیزی نمی‌نویسی فکر می‌کنم بعداً قراره بنویسی گفتم نه، قرار نیست چیزی بنویسم. قرار هم نبود بنویسم. اما اومدم نه یکی نه دو تا که پنجاه شصت تا نوشتم، که اگه یه روز گذر کسی به اینجا افتاد و از خودش پرسید اینجا چرا متروکه است با خودش فکر نکنه از بی‌سوژه بودن نویسنده بوده، فکر نکنه از سرشلوغی کار و کنکور بوده، فکر نکنه از خونه‌نشینی بوده که حتی از خیابون‌گردیای شهرم هم نوشتم. شاد نوشتم که کسی فکر نکنه از غم و غصه بوده که اینجا رو رها کردم. نوشتم که یه وقت کسی فکر نکنه نمی‌تونم بنویسم. می‌تونم. اما نمی‌نویسم. دلیل منطقی و محکمه‌پسندی ندارم. همین‌قدر می‌دونم که هر طور که شده باید تا ۲۵ بهمن دووم بیارم که سن وبلاگم رند و یازده باشه. بعدش احتمالاً منو به خیر و شما رو به سلامت.

+ ضمیمه شود به پست ۱۱۲۱ و ۱۱۹۲ و رطب‌خورده‌ای که دیگر منع رطب نمی‌کند.



۰۹ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۲۱. شنبه که رسیدم تهران ۴۶ کیلو بودم. تا دوشنبه انقدر دوندگی کرده بودم که یه کیلو کم کردم و شدم ۴۵. چهارشنبه موقع برگشتن، تو خونۀ دخترخاله خودمو وزن کردم دیدم ۴۴ام. دخترخاله گفت بمون یه چند روزم. گفتم اگه با همین شیب ادامه بدم چیزی ازم نمی‌مونه. باید برگردم تبریز تا تموم نشدم.



۲۲. یکشنبه ظهر کارم تو فرهنگستان تموم شد. برگشتنی صدای اذان از مسجد باغ‌موزه میومد. نماز ظهرمو اونجا خوندم. دو نفر بیشتر نبودیم تو قسمت خانوما و نماز منم شکسته بود. یادمه مشهد که بودیم خادما می‌گفتن اونایی که نمازشون شکسته است ردیف اول نشینن. نمی‌دونستم چی کار کنم. برم پشت سر یه نفر وایسم میشه؟ یه نفر میشه صف تشکیل بده؟ نماز ظهرو ردیف اول خوندم. بعد دو تا خانوم دیگه اومدن و برای نماز بعدی رفتم عقب. اون روز تا غروب شریف بودم و هم با استادهای اونجا کار داشتم، هم با بچه‌ها دورهمی داشتیم. نماز مغربمونم همون‌جا تو مسجد شریف خوندیم. بعد باید می‌رفتم انقلاب. وقتی می‌رم تهران انقدر که سر من شلوغه، رئیس جمهور تو سفرای استانیش انقدر سرش شلوغ نیست. با سحر انقلاب قرار گذاشته بودم. 



۲۳. داشتیم سلفی می‌گرفتیم و منم دوربینو نگاه می‌کردم و منتظر یک دو سۀ سحر بودم که یهو جیغ زدم این چیه سحر؟!!! دوربینو تنظیم کرده بود روی آرایش! لبامو قرمز کرده بود در حد لعل دلبر! یه ردیف مژه هم گذاشته بود به انضمام مقداری سایه و خط چشم. ابروهامم قهوه‌ای و نازک :| بعد می‌گفت تو رو خدا ببین چه خوشگل شدی؟ :| از سال اول کارشناسی سحرو می‌شناسم و دوستم باهاش و خونه‌ش هم رفتم. کم پیش میاد خونهٔ کسی برم من. اولین تولدی که تهران گرفتم، ینی تولد ۱۹ سالگیم سحر هم دعوت بود. یادمه منو کشید یه گوشه و گفت نسرین تو رو خدا بیا این رژو بزن تولد توئه ناسلامتی :)) ینی همه آرایش کرده بودن جز من :)) منم گفتم بابا من همین‌جوریشم خوشگلم. به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟ :دی هشت ساله این بنده خدا در تلاشه منو در عالم واقع آرایش کنه و حالا دست به دامن فوتوشاپ شده بود. گفتم حالا یه دونه ساده‌شو بذار بگیریم بعد هر بلایی خواستی سر عکسم بیار :| این اون عکس ساده است. خدایی روی زیبا را به مشاطه چه حاجت؟ [روی سنگ قبرم بنویسید از بالا بودن مقدار اعتماد به نفسی که در خونش بود مرد :|]



۲۴. اون جوشو می‌بینین؟ همچین که نیت کردم می‌خوام برم تهران عالم و آدمو ببینم درومد. بعد هر چی سعی می‌کردم مخاطبم تو زاویه‌ای بشینه که نیم‌رخِ سالمم رو ببینه، چینش صندلیا تو دیدارهام به‌گونه‌ای بود که نمیشد. هر روزم تو خیابون یه دوربین و یه میکروفن جلوم ظاهر می‌شد که باهام مصاحبه کنه. یکیشون از برنامۀ کاملاً دخترونه مصدع اوقاتم شده بود و خب من اصن نمی‌دونم این برنامه چیه و کی و کجا پخش میشه. آستینامم یه کم کثیفه می‌دونم. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید که صبح تا شب تنم بود و رنگشم روشنه و زود کثیف میشه. اونجا هم فروشگاه کتاب سورۀ مهره. طالبی و موز (طالبی و موز باهم نه ها، طالبی جدا، موز هم جدا :|) ش خوشمزه است. هر موقع رفتین اونجا، به یاد من اینا رو سفارش بدین. نوشیدنیای مورد علاقه‌مه.

+ دوباره بخوانید: nebula.blog.ir/post/1057

۲۵. سحر یه گربه به اسم لوسیانا داره. برگشتنی براش بالش کوچولوی قلبی خرید :| میگه گربه‌ها اندازۀ بچۀ دوساله درک و شعور دارن :| نمی‌دونم به خاطر حس ترسم از حیواناته یا به خاطر حس انسان‌دوستیمه که نمی‌فهمم این کارا رو. من اگه پولم اضافی بیاد، میرم برای یه آدم شیر می‌خرم میدم بخوره نه گربه :| و اگه بازم پولم اضافی اومد می‌ریزم به حساب این خیریه‌ها که برای درمان یه آدم خرج بشه نه که ببرم گربه رو یه هفته تو بیمارستان بستری کنم چون تب کرده :| :))) تب که خوبه، یه بار داشت بهم می‌گفت چشمای گربه‌م ضعیف شده :| نمی‌فهمم به خدا :| نمی‌فهمم :| حالا کم هم نیست دور و برم از این اقشار و خب خیلی نمی‌تونم غر بزنم که این چه کاریه. 

۲۶. دانشگاه امیرکبیر؛ دوشنبه ظهر، با الهام. صبش با غزاله قرار داشتم. ظهر با الهام. عصرش دانشگاه الزهرا با هانیه. شب دوباره امیرکبیر با الهام. ینی هر جوری فکر می‌کنم سرم از سر رئیس جمهور تو سفرهای استانی شلوغ‌تره. دیگه نگم اونا سوغاتیای مشهده و هر جا می‌رفتم هر کیو ببینم یه بسته ره‌توشه هم با خودم می‌بردم براش. اون جغدم می‌بینین رو تقویمم؟ الهام برام خریده :) لوبیاپلو هم جزو غذاهای مورد علاقه‌مه. کلاً هرچی‌پلو رو به چلو با هرچی ترجیح می‌دم. پلو اونه که رنگش اینجوری قاطی پاتیه و خورشت توشه و چلو اونه که برنج سفید و خالیه.



۲۷. غزاله هم‌رشته‌ای امینه است و امینه معرفیش کرده بود. برای مدل‌سازی پایان‌نامه‌م، نیاز به نرم‌افزار وِنسیم داشتم و پنج سالی میشه که با این نرم‌افزار کار نکردم و می‌خواستم یکی آموخته‌هامو دوباره یادم بندازه. امینه غزاله رو معرفی کرد و باهاش مترو قرار گذاشتم و باهم رفتیم امیرکبیر و اونجا یه نیم ساعت یه ساعتی باهم بودیم. اتفاقات بامزه‌ای اونجا برامون افتاد. وارد دانشکده‌شون که شدیم همۀ کلاسا پر بود. از نگهبانشون خواست در یکی از کلاسای خالی رو باز کنه ما دو تا بریم بشینیم اونجا. رفتیم و نشستیم و بعد سه تا پسر که یکیشون قد بسیار درازی داشت و یکیش حلقه داشت و متأهل بود و یکیشم اسمش حسین بود و اونم دراز بود اومدن تو و با غزاله احوالپرسی کردن و فهمیدم هم‌کلاسی‌ان. همه‌شون اون روز ارائه داشتن. هم‌گروه بودن در واقع. منم خودمو معرفی کردم و کارمو توضیح دادم و از پایان‌نامه‌م گفتم و از رشته‌هام و اونا هم از ارائۀ اون روزشون گفتن. رشته‌شون مدیریت بود و موضوع ارائه‌شون انقلاب بود. داشتیم حرفای سیاسی می‌زدیم که یهو نگهبانه اومد بهشون گفت شما اینجا چی کار می‌کنین؟ چه معنی داره دو تا دختر و سه تا پسر یه جا باشن و بیرونشون کرد :)) غزاله هم برگشت به نگهبان گفت آقا اینکه خودش زن داره، اون یکی هم اصن خطری نداره و اینم که حسینه. در هم که بازه. همه‌مونم که کتاب و لپ‌تاپ جلومونه. وای ینی یه جوری جدی داشت اینا رو به نگهبان می‌گفت که نتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم :)) خلاصه بیرونشون کرد و بعداً که یه دختره هم به ما ملحق شد، گذاشت اونا هم بیان تو. کارم که تموم شد، منتظر الهام بودم که بیاد دنبالم و ببردم دانشکدۀ مهندسی پزشکی. نمی‌شناختم خودم. تو اون فاصله که بیکار بودم و منتظر الهام، بچه‌ها داشتن خودشونو برای ارائه آماده می‌کردن. اون پسره که اسمش حسین بود گفت بچه‌ها آخرِ ارائه‌مون این شعار ترکی رو هم بگیم که آذریابجان دایاخدی انقلابا اویاخدی. یهو برگشتم سمتش. گفت ای وای! شما ترکی؟ گفتم آره. گفت ای وای! حرف بدی زدم؟ گفتم نه :))) حرف بدی نزدین. اشتباه گفتین. باید بگین آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی. ینی آذربایجان بیداره و تکیه‌گاه انقلابه و وایستاده پای انقلاب. بعد رفتم نشستم صندلی کناریش و گفتم میشه ببینم پاورپوینتتون رو؟ اونم همون‌جا یه دور ارائه‌شو برام ارائه داد. خیلی خوب بود. خیلی وقت بود یه همچین فضای مختلط و البته سالمی! رو تجربه نکرده بودم. خوش گذشت و کلی چیز میز یاد گرفتم و یادشون دادم.

۲۸. دو تا مدرسه روبه‌روی دانشکده‌شون بود اسمشون مدرسۀ گیو و مدرسۀ گشتاسپ بود. خوشم اومد.

۲۹. در راستای حواسپرتی و اشتباه پیاده شدن و اشتباه سوار شدنام، یه جا اشتباهی از این قسمتِ متروی انقلاب اومدم بیرون. پایان‌نامه و مقاله و اینا خرید و فروش میشه اینجا. یادم اومد آخرین باری که اینجا و این کوچه اومده بودم و از جلوی این بستنی‌فروشیه رد شده بودم ترم اول کارشناسی بودم. اون روز که با مریم و مهسا قرار داشتم و گفتن بیا بریم شیرینی لپ‌تاپتو بده بهمون بردمشون این بستنی‌فروشیه و اون موقع که بلیت قطار چهار هزار تومن بود، براشون بستنی هشتصد تومنی خریدم. الان همون بلیت پنجاه هزار تومنه و بستنی اون روز معادل با بستنی ده هزار تومنیِ امروزه :)) (ضمن اشاره به این نکته که قیمت همون لپ‌تاپ یه تومنی الان ده تومن شده، جا داشت یه خاک بر سر مسئولین اقتصادی کشور هم بگم که کظم غیظ می‌کنم نمی‌گم و ارجاعتون می‌دم به عکس پست ماکسیمیلیانوسِ لافکا :دی)



۳۰. گفتم لافکا، یاد این کتابی که تو پست ماکسیمیلیانوسش معرفی کرده افتادم. انقلابو زیرورو کردم و این کتابو پیدا نکردم. تصمیم داشتم بخرمش و امضا کنم و بذارمش تو همون کتاب‌فروشیه و کامنت بذارم بره بگیردش و همین‌جوری الکی یه یادگاری از ما داشته باشه؛ ولی خب از هر کی و هر کجا پرسیدم گفتن نداریم. فرصت هم نکردم برم انتشارات نیاز دانش رو پیدا کنم ببینم کجاست و از اونجا بگیرم. حالا شما نرین پیداش کنین دو تا بخرین امضا کنین برامون کامنت بذارین بریم بگیریم :))

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۶:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۱. این چند روز، خونۀ دخترخالۀ بابا بودم. شبا حدودای ۹ می‌رفتم خونه‌شون و شام و خواب و صبح می‌زدم به دل خیابونا و دانشگاه‌ها. سر کوچه‌شون که می‌رسیدم زنگ می‌زدم ببینم اگه چیزی لازم دارن بگیرم. یه بار که زنگ زدم دخترخاله گفت نیم کیلو سبزی خوردن و نیم کیلو سبزی آش دوغ. حالا فکر کن منم نمی‌دونم سبزی خوردن شامل چیا میشه و تو آش دوغ چی می‌ریزن. خودم وقتایی که تو خوابگاه آش و کوکوسبزی و غذاهای سبز درست می‌کردم از همه‌شون می‌خریدم و از همه‌شون تو همه چی می‌ریختم و سبزی خوردنم هم شامل همه نوع سبزی‌ای بود :| گوشی دستم بود و دخترخاله تندتند داشت می‌گفت از فلان سبزی کم بذاره و فلان سبزی رو نذاره و اونو بیشتر بذاره و خب منم که یادم نمی‌مونه. اصن سبزیا رو درست و حسابی از هم تفکیک نمی‌دم که یادم بمونه چیو چقدر بخرم. خداحافظی که کردم، اومدم یه گوشه وایستادم و از اونجایی که گوشیم مکالمه‌ها رو ضبط می‌کنه، مکالمه‌مونو دوباره گوش کردم و لیست خرید رو یادداشت کردم. گشنیز و شوید و سیر تازه نیم کیلو. شویدش کم باشه. اگه ریحانش خوب بود نیم کیلو سبزی خوردن بگیرم. اگه خوب نبود نگیرم. اگه گرفتم تره و تربچه و ریحان باشه و پیازچه نباشه. شاهی کم باشه و اینا رو نوشتم و رفتم سبزی‌فروشی و گفتم سلام. بعد یادداشتو درآوردم و گفتم گشنیز و شوید و سیر تازه نیم کیلو. شوید کم باشه. بعد پرسیدم ریحان‌هاتون خوبه؟ اگه خوبه سبزی خوردن هم می‌خوام؛ شاملِ :|

۱۲. فرداش وقتی داشتم می‌رفتم خونه‌شون سر کوچه‌شون یه آقاهه که فرش‌فروشی داشت گفت دخترم یه دیقه وایستا. یه دیقه وایستادم. یه کم گوشت آورد گفت گوشت قربونیه. گفتم ممنون. لازم نداریم :| گفت قربونیه، بگیر :| یه پیرزنم کنارم بود. به اونم داد. گرفت و رفت. بعد من نمی‌دونستم چی کار کنم و چی بگم. خب تا حالا گوشت قربونی نگرفته بودم نمی‌دونستم چی میگن تو یه همچون موقعیتی. از طرفی فکر می‌کردم اگه نگیرم بهتره و آقاهه می‌تونه سهم منو بده به یکی که خیلی وقته گوشت نخورده. گرفتم و بردم خونۀ دخترخاله و فرداشبش برای شام آبگوشت داشتیم.

۱۳. خیلی دوست داشتم شرکت کنم تو این گردهمایی. ولی چهار روز بود که خونۀ دخترخاله بودم و با اینکه خودش و شوهرش خیلی مهربون و مهمان‌نوازن و بچه هم ندارن و راحتم تو خونه‌شون، ولی دیگه روم نمی‌شد بیشتر از این بمونم تهران. چهارشنبه برگشتم تبریز.



۱۴. یکشنبه صبح باید می‌رفتم فرهنگستان و بعدشم شریف. اول رفتم دانشکدۀ مدیریت که بیرون دانشگاهه. چقدر نگهبانشون مهربون بود. تا حالا همۀ نگهبان‌ها مهربون بودن باهام. همۀ نگهبان‌های همۀ دانشگاه‌ها و خوابگاه‌ها. هیچ وقت پیش نیومده راهم ندن یا اذیتم کنن. شاید یه وقتایی گفته باشن از این در نمیشه بری تو و از فلان در برو، شاید یه بار نگهبان خوابگاه کارشناسی و یه بارم نگهبان خوابگاه ارشدم به خاطر دیر اومدن مؤاخذه‌ام کرده باشن و گریه کرده باشم به خاطر رفتارشون و اینکه درک نکردن سر کار یا سر جلسۀ امتحان بودم، ولی برآیند رفتار همه‌شون مهربونی بوده و همیشه همکاری کردن و کارمو راه انداختن. و جا داره تشکر ویژه کنم از نگهبان دانشکدۀ مدیریت که فکر کرد اون منطقه رو نمی‌شناسم و داشت راهنماییم می‌کرد از کجا برم و مسیرو نشونم می‌داد و منم برای اینکه دلش نشکنه خودمو زدم به خنگی و الکی مثلاً اولین بارمه میام شریف و نمی‌شناسم اونجا رو.

۱۵. جلوی سلف لادنو دیدم. لادن هم‌رشته‌ایم بود و ۹۰ای. از قیافه‌ش حدس زدم ازدواج کرده، ولی از اونجایی که پرسیدن یه همچین سؤالی تو مرام ما نیست، مکالمه‌مون به احوالپرسی معمولی گذشت و بهش گفتم عصر با چند تا از دخترای ۸۹ای دورهمی داریم و خوشحال می‌شیم اونم بیاد. لادن تو بیشتر دورهمیامون بوده و بچه‌ها می‌شناسنش. گفت از صبح دانشگاه بوده و داره برمی‌گرده و نمی‌تونه تا عصر بمونه. بعد گفت تو یخچال آزمایشگاه یه جعبه شیرینی گذاشته. شیرینی عروسیشه. اینو که گفت ذوقمو بروز دادم و کلی تبریک و خوشحالی و آرزوی خوشبختی و بعدشم خداحافظی کردیم.



۱۶. این یخچالی که شیرینی توشه و لادن روش نوشته از شیرینای توش می‌تونید بخورید همون یخچالیه که بهمن ۹۴ کیک تولد وبلاگمو توش گذاشته بودم.



۱۷. با مریم رفتم آزمایشگاه و شیرینیو برداشتیم بردیم اتاقش و بعد رفتیم شریف پلاس یه چیزی بخوریم. چرا اول شیرینیو برداشتیم بعد رفتیم پلاس؟ چون فکر کردیم ممکنه تا ما می‌ریم یه چیزی بخوریم برگردیم یه عده بیان شیرینیو بخورن :| اون کاغذا پایان‌نامه‌م هستن، اون هات‌چاکلت هم اولین هات‌چاکلت عمرمه که می‌خورم. تا اون موقع فکر می‌کردم هات‌چاکلت دوست ندارم. این هفته چند تا چیز دیگه که دوستشون نداشتم هم خوردم. شب آخری که خونه بودم آناناس خوردم و تا بدان لحظه لب به آناناس نزده بودم. همون‌طور که فکرشو می‌کردم مزخرف بود. دانشگاه امیرکبیر کلوچه خوردم و من هیچ وقت کلوچه نمی‌خورم. دل‌درد و حالت تهوع گرفتم. چند وقت پیشم پیازداغ رو غذام ریختم. قابل تحمل بود. اما هنوز هم دوستشون ندارم. البته تجربۀ دردناکی نبود. ولی هات‌چاکلت رو دوست داشتم و راضی‌ام ازش. مزۀ شیرکاکائو می‌داد و صد البته که شیر و شیرکاکائوی داغ دوست ندارم. اون کیف پول جغدی هم کیف منه. هدیۀ یکی از خوانندگان وبلاگمه.



۱۸. همون‌طور که گفتم از وقتی با این تکنولوژی آشنا شدم تا جایی که جا داشت شورشو درآوردم و هر جا می‌رم موقعیت می‌دم. این اون لحظه‌ایه که تالار شش، روبه‌روی ابن سینا (ابنس) منتظر آقای خ. (و در واقع آقای ب.) بودم. تا چهار و نیم کلاس داشت و بچه‌ها رو تا ۱۶:۳۱ نگه‌داشت و درس داد. بعدشم دم در کلاس یه دانشجو داشت در مورد آقای میان‌آبادی باهاش صحبت می‌کرد. یاد فامیل فائلا اینا افتادم. اون ۵۱ هم ینی تا ۵۱ دقیقه این موقعیت با دوستان به اشتراک گذاشته بشه.



۱۹. جلوی کتابخونه مرکزی دو تا پسر داشتن راجع به فرکانس یه چیزی باهم صحبت می‌کردن. می‌خواستم برم دانشکده؛ از مسیر جکوز رفتم. ما اون موقع به بوفه‌هامون آیدا و هایدا می‌گفتیم. الان اونجا رو کوبیدن و از نو یه جایی به اسم شریف پلاس ساختن. اونجا چند نفر داشتن سیگمای یه دنباله رو حساب می‌کردن. بعد رفتم دانشکده کیفمو بذارم اتاق مریم. سنگین بود اذیت می‌شدم. جلوی دانشکده دو نفر داشتن در مورد اختلاف پتانسیل دو تا صفحه حرف می‌زدن. قشنگ معلوم بود لوکیشنم شریفه :|

تو این عکس منم و نگار و مریم و زهرا. نرگس نیومده هنوز.



۲۰. مریم گفت یه زمانی مامانم هم وبلاگتو می‌خوند. گفتم دیگه دل و دماغ و انرژی اون روزا رو ندارم. جلوی آسانسور، - مریم یه دیقه همین جا وایسا زود برمی‌گردم. - کجا می‌ری؟ - زود برمی‌گردم. زود برگشتم. تو آسانسور، - یکی از بلاگرا چند وقته ازش خبری نیست. رفتم ببینم اسمش هنوز رو در اتاقشه یا نه.

در حق خواننده‌های وبلاگم دعاهای زیادی کردم تا حالا. برای خوشحالی‌شون، خوشبختی‌شون، موفقیت‌شون، عاقبت به خیری‌شون. ولی اون دعای بلاگرانه که همیشه از ته دلم برای همه‌تون می‌کنم اینه که نیاد اون روزی که نباشم و انقدر دلتون برای من و نوشته‌هام تنگ بشه که آرشیومو برای چندمین بار بخونید. نیاد اون روزی که آرشیوم هم نباشه و از گوگل دنبال مقاله‌ها و کتابام بگردید.

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
چند روز پیش رادیوبلاگی‌ها پستی منتشر کرد با این مضمون که آهای ایهاالناس، یه جمله دربارۀ رادیوبلاگی‌ها بگین ضبط کنین و بفرستین برای پادکست یلدا. جمله‌ای که حستون راجع به رادیو که تو این مدت داشتین رو دربرداشته باشه. تا دیروزم فرصت داشتین. دیروز سوسن پیام داد که نسرییییییییییین!!! گفتم جانم؟ گفت فقط یه نفر ویس داده، چه کنیم؟ گفتم تهدید :)) الان رفتم ازش بپرسم ویسا چند تا شد؟ میگه سه تا :| پرسید چاره چیست شیخ؟ گفتم ترغیب :))
الان من یه فیلم از آشپزخونۀ سال اول کارشناسی براتون آپلود می‌کنم. این فیلمو فقط خودم دارم و فقط به معدود کسانی که مطمئن بودم رازدار هستن و هرگز به مراد نخواهند گفت که من چه پیشینه‌ای داشتم نشونش دادم :دی داستان از اینجا شروع میشه که سال اول کارشناسی بودیم و شب بود و من و مژده و دنیز و سحر و نگار دور هم نشسته بودیم و جک می‌گفتیم و جک می‌شنیدیم. یکیشون گفت یه روز یه آتشنشانه... من گفتم وای سوپم از ظهر رو گازه و دویدم سمت آشپزخونه :| (دقت کنید که شب بود و سوپم از ظهر رو گاز بود) خوابگاهمونم سوئیت بود و آشپزخونه تو فاصلۀ پنج شش متریمون. و حس بویایی همه‌مونم که خدا رو شکر داغون :| و فیلمه از جایی شروع میشه که من گوشی به دست دارم میرم آشپزخونه گاز رو خاموش کنم. تو سکانس پایانی در ماهیتابه رو برمی‌دارم (دقت می‌کنید که سوپ رو تو ماهیتابه درست کردم؟) و دوربین تو افق سیاه‌رنگی از کربن! محو میشه و من خودم هم با دوربین رهسپار افق‌های دور می‌شم.


حالا چجوری دانلودش کنیم این ۹ مگابایت رو؟ ساده است. خیییلی ساده است. ویس می‌دید و رمز می‌گیرید. تو ویستون از حستون نسبت به رادیوبلاگی‌ها بگین. مثلاً بگین رادیو مثل این دستگاه‌های الکتروشوکه که وقتایی که یکی سکته می‌کنه طرف رو باهاش احیا می‌کنن. دیدین تو فیلما؟ دکتره میگه فلان‌قدر ژول و بعدش چند بار به یارو شوک می‌دن زنده میشه. به‌نظر من که رادیو همچین چیزیه و به بلاگستان شوک میده هر چند وقت یه بار که وبلاگ‌ها نمیرن. نقش من چیه این وسط؟ من نقش تقویت کننده رو دارم این وسط. بله؛ اینجوریاس :))
خب بچه‌ها، این آیدی تلگرام سوسنه: @artihoo همین الان ویستونو بفرستین براش و رمز دانلود رو بگیرید ازش. اگرم تلگرام ندارید صداتونو ضبط کنید و آپلود کنید برای خودم بفرستید. می‌تونید اینجا آپلود کنید و لینکشو بفرستید: www.picofile.com. من چجوری رمز می‌دم؟ اگه وبلاگ داشته باشین که براتون کامنت می‌ذارم یا در جواب کامنتتون که بدیهیه باید خصوصی باشه پاسخ می‌دم و رمز رو میگم. اگرم وبلاگ ندارید، وقتی لینک صداتونو می‌فرستین یه عدد ۶ رقمی هم برام بفرستین. مثلاً ۱۲۳۶۵۴. من صدای شما و این عدد رو از کامنتتون که بدیهیه باید عمومی باشه که زیرش بتونم جواب بدم سانسور می‌کنم و می‌گم ۳۲۰۷۹۰ تا بذار روش. و فقط شمایی که می‌دونی ۳۲۰۷۹۰ تا رو روی چی باید بذاری که بفهمی رمز ۴۴۴۴۴۴ هست.

۵۰ نظر ۲۹ آذر ۹۷ ، ۰۹:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۵- تو رو قبلاً کجا دیدم؟

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ

دیروز برای توکا کامنت گذاشتم و پرسیدم اسم سه‌قلوها رو گفتی و من فراموش کردم یا نگفتی؟ ارجاعم داد به کامنت هفت هشت ماه پیشم که ازش پرسیده بودم اسم سه‌قلوها رو گفتی و من فراموش کردم یا نگفتی...

+ دوباره بخوانید

۲۵ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۰- تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

همین چند روز پیش بود که وقتی داشتم پست مرثیه‌ای برای پدر صبا رو می‌خوندم زارزار براش گریه می‌کردم. با هر خط پستش بی‌اختیار یه قطره می‌چکید روی گوشیم و الانم با کامنت المیرا زانوی غم بغل کردم و همین‌جور سیل اشکه که قطع نمی‌شه. حالا یکی بیاد اتاقم بپرسه چته چی بگم؟ بگم دو تا بابا از روی زمین کم شده؟



+ برای قرص‌های بابا جعبه درست کردم. هی قرصا رو نگاه می‌کنم هی بغض می‌کنم...

۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک وقت‌هایی آدم به سرش می‌زند که پا شود راه بیفتد برود تهران، برود دانشکدهٔ سابقش و درِ اتاق آن بلاگری که دو سال و نه ماه و شش روز از آخرین کامنت و هفت ماه از آخرین پستش می‌گذرد و چراغ وبلاگش همچنان خاموش است را بزند و بپرسد رمز وبلاگتان را فراموش کرده‌اید؟ بگوید ما رمزش را داریم. خیلی‌وقت‌پیش‌ها داده بودید بِهِمان و گفته بودید هر وقت دور از جانتان، زبانمان لال، مُردید، که البته مرگ حق است و همه‌مان رفتنی، بیاییم یادداشت‌های منتشر نشده‌تان را بخوانیم و برویم به وصایایتان عمل کنیم و روحتان را شاد نماییم. شاید هم نه رمز که به کل، وبلاگتان را به انضمام خواننده‌هایش فراموش کرده‌اید. به هر حال آدمی فراموشکار است و می‌گویند حتی انسان هم از نسیان می‌آید. حالا گیریم که پستتان نمی‌آید منتشر کنید و کامنتتان هم نمی‌آید برای مردم بگذارید؛ لااقل آن دو کامنت آخرمان را می‌خواندید که چراغ زردِ سین شدنش خاموش شود و خیالمان راحت باشد که زنده‌اید، خیالمان راحت شود که پیاممان را دیدید ولیکن پاسخ ندادید. پاسخ فدای سرتان. ما به خوانده شدنش هم قانع بودیم. همین‌قدر کم‌توقع. نه که ماه‌ها سلاممان بی‌علیک خاک بخورد و دلمان هزار راه برود که کجایید و چه می‌کنید. عطسه‌ای، سرفه‌ای، ردی، نشانی. لااقل تلگرامتان را لست سین ریسنتلی نمی‌کردید.

۰۹ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز کامنتای ارسالیمو داشتم ارزیابی می‌کردم؛ ۹۸.۲ درصد کامنتای من غلط‌های املایی ملت بود :دی بعد یاد کیک تولد امسالم افتادم که روش شصت تا غلط ویرایشی و نگارشی اعمال شد. و یاد یکی از مقاله‌هام که تعیین رو تأیین نوشته بودم و هنوز وقتی استادی که اون غلطو کشف کرده بودو می‌بینم راهمو کج می‌کنم می‌رم تو افق محو می‌شم.



اینم از دشت امروز :)))


۶۲ نظر ۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۸:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۹- بلاگرهای عجیبی هستیم؛ خیلی عجیب

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۴ ب.ظ

روی گزینۀ نظرات ارسالی وبلاگم کلیک می‌کنم. ۸۴۰۰ تا کامنت. می‌رم اون اولِ اول. اولین کامنتایی که گذاشتم. یکی یکی می‌خونم و بغض می‌کنم. میام روی نظرات دریافتی. ۱۹۴۰۰ تا. بیشتر پستام کامنتاشون بسته بود تازه. می‌رم اولین صفحه. اولین کامنتا. اینا همه‌ش نیست. بیشترش مونده زیر آوار بلاگفا. بیشترش به‌علاوۀ یکی که برام مهم‌تر بود، عزیزتر بود. لعنتی. چرا هیچ وقت به فکرم نرسید از کامنتای اونجا بک‌آپ بگیرم؟ چرا مثل پستام از کامنتای بلاگفا بک‌آپ نگرفتم؟ اینا همه‌ش نیست. می‌رم اولین صفحه. اولین کامنتا. یکی یکی می‌خونم. دلم تنگ میشه. می‌خونم. بغضم میشه اشک... اشک...



+ شش پرِ سیمرغمو ببینید و دلتون بسوزه که از این پرا ندارید :دی


۴۵ نظر ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۸- دشت بی‌فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ق.ظ

چند وقت پیش آقای فیش‌نگار در وبلاگشون پرسیده بودن شما (ینی ما) در زمینۀ فکری و فرهنگی، به آثار چه کسانی مراجعه می‌کنیم. خواسته بودن حداقل اسم پنج نفرو ذکر کنیم. گویا تعداد پاسخ‌ها کافی نبوده و ایشون از من خواستن من هم این سؤال رو اینجا مطرح کنم. هر چند بهشون گفتم جامعۀ آماری خوانندگان وبلاگ من با وبلاگ شما، پست‌های وبلاگ من و وبلاگ شما و کلاً فاز من با فاز شما زمین تا آسمون فرق داره و این تفاوت، نتایج تحقیقات رو دگرگون می‌کنه، ولی دوست داشتن این تفاوت رو ببینن. واقعیتش اینه که خود من پاسخی برای سؤالشون نداشتم و کامنتی براشون نذاشتم. ینی هیچ وقت درگیر مسائل فرهنگی و فکری نشدم که به آثار کسی هم مراجعه کنم. می‌دونم نوبره دانشجوی فرهنگستان باشی و دغدغۀ فرهنگی نداشته باشی. ولی پاسخ‌هایی که دوستان ایشون بهشون داده بودن قابل تأمل بود. برخی اسامی بارها در پاسخ‌ها تکرار شده بود و نشون می‌داد این افرادی که ملت اسم بردن متفکر هستن و خیل عظیمی، مرید و دنبال‌روشونن. اکنون! سؤال ایشون رو من اینجا تکرار می‌کنم: «در زمینۀ فکری و فرهنگی، به آثار چه کسانی مراجعه می‌کنید؟» و صرف نظر از اینکه این سؤال ایشون بود، الان واقعاً دوست دارم بدونم شماها دنبال‌روی تفکرات چه کسانی هستین؟ طرز تفکر شما رو کیا شکل می‌دن؟ فکر می‌کنید اصلاً؟ :))

پ.ن۱: بدیهیه که باید کامنت‌ها با تأیید و با تأخیر منتشر بشه که از رو دست هم تقلب نکنید.

پ.ن۲: می‌تونید کامنت خصوصی هم بذارید، من بدون ذکر نام شما نتایج رو به ایشون منتقل می‌کنم.

پ.ن۳: از کرامات وبلاگ شیختان همین بس که هم خوانندۀ دوازده ساله دارم که با گوشی مامانش میاد وبلاگم، هم خواننده‌ای که پسر بیست‌ساله داره.

پ.ن۴: کسی می‌دونه معنی عنوان چیه؟ بخشی از شعر یار دبستانی منه. هیچ‌وقت پیام و معنی‌شو درک نکردم. گفتم بپرسم شاید بدونین.


پ.ن۵، ساعت ده و ده دقیقه: وای وای وای بچه‌ها! الان یه چیزی کشف کردم! داشتم برای هزارمین بار یار دبستانی من رو گوش می‌کردم. خونه در سکوت مطلق بود و صدای آهنگ بالاترین مقدار ممکن و کیفیت هندزفریمم عالی. تمرکز کرده بودم روی معنی دشت بی‌فرهنگی ما که یه لحظه شنیدم میگه بسّه بی‌فرهنگی ما! گفت بسّه نگفت دشتِ. بعد الان هی چی تو گوگل می‌نویسم بسه بی‌فرهنگی ما، میگه آیا منظور شما دشت بی‌فرهنگی ماست؟! :| اولین بارمم نیست آهنگا رو کج و کوله می‌شنوم. مثلاً یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم چرا قصهٔ دردو برا فردا بذاریمِ هایده رو سالیان سال چراغِ سهٔ درد می‌شنیدم و همین شکلی تکرار می‌کردم. یه عروسکم داشتم قلبشو فشار می‌دادی اینو می‌خوند و از همون موقع سؤال بود برام چراغ سهٔ درد چیه :| خواجه‌امیری هم یه آهنگی داره توش میگه که این ینی شروع مرگ ما هر سه. از این مثلثای عشقیه محتوای آهنگش. مرگ ما هر سه رو یادم نیست چی می‌شنیدم ولی شک ندارم آنچه می‌شنیدم داغون‌تر از چراغ سهٔ درد بود :))

۵۷ نظر ۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۷:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۶- در دجله انداز

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ب.ظ

وقتی مهرناز صفحات اسکن شدهٔ کتابی که لازم داشتم رو فرستاد و وقتی بهش گفتم می‌دونم کاری که کردی رو نمیشه جبران کرد، ولی بگو که در ازای لطفت چه کنم و وقتی گفت این چرخه رو ادامه بده و تو هم یه وقت دیگه یه جای دیگه به یکی دیگه کمک کن یاد این چهار تا پست قدیمی افتادم. خواننده‌های جدید احتمالاً نخوندنش و قدیمیا هم دوباره بخونن بد نیست. به ترتیب بخونید:

[سارایی که هیچ وقت ندیدمش]

[ماکارونی، تخمهٔ آفتابگردون، بوستان]

[این بی‌کتاب نموندنام]

[ساک سنگین]

۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
پیرو پست‌های هفتۀ قبل داریم پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو بررسی می‌کنیم. شش تا رو بررسی کردیم و اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست‌های بی‌نام، نیلگون و مهرداد.

اما قبل از هر چیز می‌خوام دو تا پست از آرشیوم نشونتون بدم. پست اول، پستیه که بعد از اعلام نتایج ارشد زبان‌شناسی و برق گذاشتم و پست دوم رو بعد از نتایج ارشد مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی. چیزی که برای خودم جالبه اینه که چقدر شاد بودم که حتی درصدِ منفی بیست‌ودوی درس الکترومغناطیس رو به سخره گرفتم و گفتم رتبۀ برقم در قالب کلمات نمی‌گنجه. بعد که تو دو تا کنکور وزارت بهداشت مجاز هم نشدم، اومدم گفتم تا شقایق هست زندگی باید کرد و دوباره با مسخره‌بازی اتفاقی که افتاده بود رو بیان کردم تو وبلاگم. چیزی که عجیبه اینه که این شقایقی که تا بود، داشتم زندگی می‌کردم چی شد؟ چی شد که پست هر کدومتونو بررسی می‌کنم انتظار دارم غمگین نوشته باشین؟

از پست‌هاشون عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. در ابتدا مختصراً معرفی‌شون می‌کنم. 

بی‌نام از من بزرگتره، دختره، زبان خونده و منو از خاطرات تورنادو می‌شناسه. اون موقع خاموش بوده و از فصل شباهنگ روشن شده و من زیاد نمی‌شناسمش. ولی اون منو زیاد می‌شناسه. همشهریمونه و شیفتۀ فیلم‌ها و سریال‌های کروی!. سبک روزانه‌نویسی‌مون شبیه همه و یه دوست به اسم الناز داره که شبیه منه.

نیلگون از فصل شباهنگ به جرگۀ یاران و مریدان پیوسته و اولین کامنتش ابراز ذوق بابت کشف یک عدد هفتادویکی مثل خودش بود. چهار ماه ازم کوچیکتره، دوست داره دو تا پسر و دو تا دختر داشته باشه و اسمش منو یاد خواهر دوستم دنیز می‌ندازه. اسم خواهرش نیلگون بود. اسم دوستم نگار هم نیلگونو یاد دخترش که هنوز نداره می‌ندازه.

آقا مهرداد میهن‌بلاگیه. یکی دو سال بیشتر نیست که می‌شناسمش و نمی‌دونم از کجا کشفم کرده، ولی تو همین مدت کوتاه حضورش تو وبلاگم پررنگ بوده. ایشون جزو معدود خواننده‌هاییه که همۀ پست‌های اون یکی وبلاگم (همون که توش از ویراستاران و فرهنگستان می‌نوشتم) رو خونده و کامنت گذاشته و پیگیری و علاقه‌ش به این مباحث برام جالبه. مهندسه و روی دریا یا شایدم توی دریا کار می‌کنه، ولی نوشت‌افزارفروشی هم داره.

[عکس پست بی‌نام]

- نمی‌دونم پستِ «الکی مثلاً من افلاطونم» یادتونه یا نه. اونجا به سبک افلاطون اشاره کرده بودم و گفته بودم تمامی رساله‌های افلاطون در قالب «دیالوگ» یا محاوره نگاشته شده‌؛ حتی «آپولوژی» (دفاعیه سقراط) نیز اساس محاوره‌ای داره. از نظر افلاطون، بیان حقایق عالی فلسفی به وسیلۀ زبان و کلمات، اساساً امکان‌پذیر نیست؛ اما امکان ظهور مراتبی از آن در بیان شفاهی (شیوۀ سقراطی) و سپس مکتوباتی که در قالب «دیالوگ» عرضه می‌شوند بیشتره. بی‌نام برای پستی که جای من نوشته بود، این سبک رو انتخاب کرده بود و انتخابش به‌جا بود. لحظۀ دیدن نتایج رو در قالب گفت‌وگوی من و برادرم توصیف کرده و بیان یه اتفاق در چنین قالبی از سبک‌های بسیار پرکاربرد منه که پیش‌تر، بیش‌تر ازش استفاده می‎‌کردم و اخیراً چون ارتباطاتم با دوستان و اطرافیانم کمرنگ‌تر شده، این سبک هم جای خودشو به مونولوگ یا تک‌گویی داده.

- اونجا که دوستی به نام سپیده (البته من هیچ وقت دوستی به این نام نداشتم) بدوبدو میاد و میگه نتایج اومده و چون من برگۀ ثبت‌نامم رو خونه جا گذاشتم و خونه نیستم، پیام میدم به برادرم تا شمارۀ پرونده و داوطلبیمو از روی کارتم بخونه دور از منه یه همچین کاری. اولاً برای یه همچین درخواست مهم و فوری و اورژانسی‌ای پیام نمیدم و زنگ می‌زنم. ثانیاً من هنوز هم کد داوطلبیمو حفظم و این عدد رو تو گوشیم، دفتر یادداشتم، تقویمم و هر جای دم دست و در دسترسی نوشته بودم که تا نتایج اعلام شد، کد رو وارد سیستم کنم و نتیجه رو ببینم.

- اونجا که گفته سپیده و بعد سپیده رو داخل پرانتز توضیح داده و مرور خاطرات کرده از ویژگی‌های منه.

- از :دی و سه تا علامت سؤال برای بیان شدت سؤال به‌جا استفاده کرده ولی اون دو علامت ! و :/ نه. من اصن تو عمرم :/ استفاده نکردم. نمی‌دونم معنیش چیه و چه فرقی با :| داره. ولی :| رو زیاد استفاده می‌کنم. و شاید دلیل اینکه علامت ! رو کم استفاده می‌کنم این باشه که موقع نوشتن هیجان و احساس خاصی ندارم. 

- شمارۀ پرونده و داوطلبی‌مو الکی گفته؛ حال آنکه من تو وبلاگم چیزیو الکی نمی‌گم. یا واقعاً می‌گم، یا سانسور می‌کنم، یا نمیگم. ینی می‌خوام بگم همۀ اعداد مندرج در وبلاگم واقعیه.

- «رو»ی بعد از مفعول رو معمولاً «و» می‌نویسم؛ مگر در مواردی که مفعولم طولانی باشه، به حروف صدادار ختم بشه یا جمله باشه که در این صورت با رو هم می‌گم.

من اسم‌های دیگه ندارما. همون دو تا اسم تورنادو و شباهنگو از دار دنیا دارم.

یاشا همشهری. حالا که کره‌ای دوست داری نامو کامساهامنیدا و mannaseo bangapseumnida

[عکس پست نیلگون]

- زیاد اینتر زده. من موقع نوشتن پست، چنان‌که گویی دارم روی کاغذ می‌نویسم، در مصرف اینتر صرفه‌جویی می‌کنم که پستم جای خالی زیادی نداشته باشه و کاغذ حروم نشه :)) و اولین تفاوتی که وقتی پستشو دیدم نظرمو جلب کرد این اینترها و فضاهای خالی بود.

- از سه نقطه زیاد استفاده نمی‌کنم. زیاد استفاده کرده. یه جا هم از دو نقطه استفاده کرده :|

- من هرگز به مهاجرت فکر نکردم و هرگز در موردش تو وبلاگم ننوشتم. با اینکه «شاید» از لغات پرکاربرد پست‌هامه ولی کاری که احتمال انجامش کمه حتی با «شاید» هم در موردش نمی‌نویسم. ینی می‌خوام بگم بیشتر از فعل ماضی استفاده می‌کنم و از کارهایی که کردم می‌نویسم تا آینده و کارهایی که قراره بکنم.

- خیریت و ینگۀ دنیا غریبیه برام. معمولاً میگم صلاح، مصلحت و امریکا. البته مرگ بر امریکا :دی

- من تهِ پستم اسممو نمی‌نویسم. بعضیا می‌نویسنا. ولی نامه که نیست. پسته دیگه :|

- از نیم‌فاصله‌های رعایت نشده که بگذریم، درستش اینه که ، و . و ؛ و : و چنین علائمی چسبیده به کلمۀ قبلی و با فاصله از کلمۀ بعدی باشن.

- خدا رو چه دیدید جملۀ سؤالی نیست و علامت ؟ فکر کنم زایده. اونجایی هم که گفته نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه، این جمله هم خبریه و تهش باید نقطه بذاریم نه علامت سؤال.

- «شاید»، «به‌واقع»، «مستحضرید» از کلمات پرکاربرد پست‌های منه. سؤال از مخاطب هم می‌کنم گاهی. مثلاً می‌گم نشد. بعد میگم چی نشد؟ بعد توضیح می‌دم چی نشد.

- یعنی رو ینی، همتون رو همه‌تون، می اومد رو میومد و یک وقت‌هایی رو یه وقتایی می‌نویسم و «ۀ» رو به‌صورت «ی» نمی‌نویسم.

- قس علی هذا رو من با سین می‌نویسم. قس از مقایسه میاد. بعضی جاها دیدم با صاد می‌نویسن ولی درستش قس هست که از مقایسه میاد.

- می‌ذارم رو با ذ نوشته! احسنت که با ز ننوشته. نودوهفت رو هم درست نوشته و نود و هفت اشتباهه :)

- کنار اسم مراد اسم دیگه‌ای نمیارم. مقصود دیگه کیه؟ :))

ممنونم مامانِ نگار :دی

[عکس پست مهرداد]

- خستمه مثل گرسنمه، گرممه و سردمه هست. ولی در زبان فارسی معیار ندیدم به‌کار بره و اغلب از زبان فارسی‌زبان‌های غیرتهرانی شنیدم خستمه رو. و چون زبان فارسی‌ای که من بهش تسلط دارم فارسی معیاره، این چنین ترکیباتی که تو گویش‌های ایرانی رواج داره رو تو گفتار و نوشتارم استفاده نمی‌کنم. در واقع بلد نیستم که استفاده کنم. یه مثال دیگه‌ای که الان به ذهنم رسید «خوشم از فلان چیز میاد» هست. معمولاً می‌گیم از فلان چیز خوشم میاد و معیارش همینه. ولی تو نوشته‌ها و از زبان دوستان فارسی‌زبانی که اهل شهرهای دیگه هستن بسیار شنیدم و دیدم که می‌گن خوشم از، بدم از. این‌ها تفاوت‌های بسیار ظریفی هستن که گاهی موقع خوندن پست‌ها متوجهشون میشم و وقتی «خستمه» رو تو پست ایشون دیدم گفتم در موردش بنویسم.

- نیم‌فاصله‌ها رو سعی کردن رعایت کنن. تو پست‌های خودشونم این سعی رو می‌بینم. ولی یه جاهایی بعد از نقطه اسپیس نزدن. درستش اینه که ، و . و ؛ و : و چنین علائمی چسبیده به کلمۀ قبلی و با فاصله از کلمۀ بعدی باشن.

- با هیچ کسم میل سخن نیست و دانشگاه سابق و دل و دماغ نداشتن و داشتم فکر می‌کردم از عبارات پرکاربردمه. اونایی که از لفظ دانشگاه سابق استفاده کردن فکر می‌کنم یه نمه دقتشون از بقیه بیشتر بوده. در مورد عبارت دانشگاه سابق تو پست قبلی توضیح دادم.

- شمام مثل اون دوستی که تلاش رو انجام داده بود، وبلاگ‌نویسی رو انجام می‌دین؟ این چه ترکیبیه آخه؟ :))

- از سه نقطه زیاد استفاده نمی‌کنم. ولی اگه استفاده کنم گاهی پایان جمله‌م می‌ذارم برای نشون دادن حرفی که نزدم و تو دلم موند. شاید منم اگه بودم انتهای پستم سه نقطه می‌ذاشتم.

- من «خُب» رو «خوب» و «برای» رو «برا» نمی‌نویسم :دی

- آهنگ تهِ پستشونو با اینکه دوست داشتم، ولی چون بی‌کلام گوش نمی‌دم، یادم نمیاد تو وبلاگم آهنگ بی‌کلام معرفی کرده باشم یا لینکشو ته پستام گذاشته باشم.

- عکس پست فوق‌العاده بود. دقیقاً خود من بودم اون عکس.

متشکرم مهندس :)


+ ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد در مورد پستش بنویسم؟

۱۰ نظر ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۱- پست مطهرۀ۲، تفاوت‌ها و شباهت‌ها

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ

پیرو پست قبل نه، قبل‌تر و قبل‌ترش که تصمیم بر این شد پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو بررسی کنم، اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست مطهرۀ۲.

از پستش عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. مطهرۀ۲ رو از فصل قبل می‌شناسم. اون موقع برای اینکه موقع کامنت گذاشتن با هم‌کلاسیم اشتباه نگیرمش ازش خواستم یه شماره کنار اسمش بذاره. از من کوچیکتره، جغرافی خونده و آدرس وبلاگش نوزده آبانه. ولی بیست‌ونه آبان به دنیا اومده. دو سالی بود که وبلاگش تعطیل بود و خوشحالم که شرکت تو این چالش، روحی تازه به جسم بی‌جان وبلاگش دمید.

[عکس پست مطهرۀ۲]

- اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد، ادامۀ مطلب داشتن پست مطهره بود. نمی‌دونم دقت کردید یا نه؛ من هیچ وقت ادامۀ پستمو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. دو دلیل اساسی دارم. دلیل اولم اینه که اینوریدر فقط بخش رویی یا بیرونی پست رو تو آرشیوش نگه‌می‌داره و اگه بخشی از متن توی ادامۀ مطلب باشه، آرشیوم اون قسمت رو نخواهد داشت. دلیل دومم هم اینه که چون بیان، مثل بلاگفا بایگانی پست رو به‌صورت ورد و پی‌دی‌اف در اختیار نویسنده قرار نمی‌ده، مجبورم تعداد پست‌های صفحات رو بذارم روی بیشترین مقدار ممکن (۲۰۰ تا) و صفحه رو با کنترل اس، سیو کنم. در این حالت پست‌هایی که ادامۀ مطلب دارن، ادامۀ مطلبشون ذخیره نمیشه و اونا رو جداگانه باید سیو کنم. برای اینکه پست‌هام یه جا باشن و انسجامشون حفظ بشه هیچ‌وقت پست‌هامو دوبخشی نمی‌کنم که بخش دومشون در ادامه باشه. و اگه یادتون باشه گفته بودم توی عنوان پست‌هام نقطه نمی‌ذارم، مگر یک بار به‌عمد. در این مورد هم یک بار به‌عمد بخش دوم پستمو گذاشتم ادامۀ مطلب. یه پست چالشی بود برای توصیف ده بیست سال بعد. من تصورم از آینده رو نوشته بودم، اما برای اینکه این آینده تو اینوریدرم ذخیره نشه گذاشتمش ادامۀ مطلب.

- عنوان پست مطهره (چرخ بر هم زنم ار غیرمرادم گردد) خیلی پرانرژی بود و قبلاً هم تو بخش عنوان‌ها گفته بودم که چنین قدرتی رو من ندارم و این عنوان مناسب حال و هوای اون روزام و حتی این روزام نیست. بعد یادتونه می‌گفتم بیشتر عنوان‌هام یه ایهام ظریفی دارن که فقط خودم اون ایهام‌ها رو متوجه میشم؟ الان یکی از ایهام‌ها رو رمزگشایی می‌کنم کف همه‌تون ببره قطعه قطعه بشه :)) در زبان ترکی، به شوهر میگن «اَر». البته جزو کلمات عامیانه است. ینی فرامعیار نیست. چجوری بگم... بذارید مثال بزنم. وقتی یکی می‌میره هم می‌تونید بگید فلانی مرد، هم می‌تونید بگید فوت کرد، هم می‌تونید بگید درگذشت، هم به درک واصل شد. معیارش مردن هست و درگذشتن و فوت کردن گونهٔ مؤدبانه‌ترش هستن. حالا من اگه به زبان ترکی بخوام بگم شوهرتون، می‌گم آقاتون. این مؤدبانه‌ترشه. با اینکه آقا به پدر هم گفته میشه و پیچیده می‌کنه قضیه رو، ولی زبونم نمی‌چرخه بگم اَرتون!. هر چند این واژه، واژه‌ای بسیار معمول و عادی و پرکاربرده و زشت هم نیست اصلاً. و در مقابل آرواد (=زن) به‌کار میره. آرواد به زبان ما ینی زن. و من این کلمه رو هم خیلی کم استفاده می‌کنم و معمولاً به جاش می‌گم خانوم. ینی اگه یه زوج ببینم می‌گم آقا و خانوم و نمی‌گم اَر آرواد. بازم می‌گم که زشت و بد نیستن و اتفاقاً معیاره. ولی من چون فرامعیار حرف می‌زنم به‎کار نمی‌برمش. خب؟ حالا برگردیم سراغ عنوان مطهره و اون ایهامی که لابد خودتون الان حدسش زدید. من هر موقع تو پستام، عنوان پست‌ها یا کامنت‌ها یا حالا هر جایی به این شعر اشاره می‌کردم، خنده‌م می‌گرفت. اینجا تو این بیت ار مخفف اگر هست، ولی ذهن منحرف من این‌جوری هم برداشت می‌کرد که شوهر، کسی غیر از مراد باشد چرخ را بر هم می‌زنم :دی و این یکی از صدها ایهام نهفته لابه‌لای پست‌ها بود که رازش رو اکنون بر شما آشکار کردم. ینی من هر بار به این بیت می‌رسیدم با خودم می‌گفتم خوبه خواننده‌هام ترکی بلد نیستن و ترکی‌بلدها هم آدمای دقیقی نیستن :دی

- نحوۀ نگارش و رسم‌الخط پست مطهره شبیه من نبود. مثلاً نیم‌فاصله‌ها رعایت نشده بود، قبل از علائم نگارشی مثل نقطه و علامت سؤال اسپیس یا فاصله زده بود، انتهای جمله نقطه نذاشته بود، مصوتِ «ـُ» رو که بعد از مفعول قرار می‌دیم رو به‌شکل «ـُ» نوشته بود، در حالی که من «و» می‌نویسم، «برای» رو «برا»، «ۀ» رو به‌صورت «ی» و «چیشد» رو چسبیده نوشته بود. من معمولاً یعنی رو «ینی» می‌نویسم، یعنی نوشته بود، اغلب چند «نفر» نمی‌گم و چند «تا» می‌گم و یه ربعی رو هم سعی می‌کنم یه ربع بگم؛ چون «یه» قبل از ربع و «ی» بعدش یه جورایی حشوه و یکیش باشه کافیه.

- آهنگی که لینکشو گذاشته بود جزو آهنگ‌های مورد علاقۀ منه.

- اینکه تهِ پست گفته بود عنوان از کیه، شماره‌گذاری بندها و تو چهار بخش نوشتن پست، اونجا که گفته بود فقط کامنت بذارید و ایمیلی نیستم هم شبیه بود. ولی من تهِ پستم اسممو نمی‌نویسم. دیدم بعضیا می‌نویسنا. ولی نامه که نیست. پسته دیگه :|

- از علامتِ :| به‌جا استفاده کرده بود. ینی دقیقاً جاهایی که من این‌جوری‌ام :| استفاده کرده بود ازش. ولی چند جا علامت تعجب آورده بود که جای تعجب نداشت.

- تو همین چند خط، بسیاری از تکیه‌کلام‌ها و جملات پرکاربرد منو آورده بود. متنش پر از تلمیح بود و این نشون می‌داد مطلع و آگاهه. کلماتی مثل «سیل عظیم»، «مبنی بر اینکه»، «مورد داشتیم»، «نان‌استاپ پلی شدن»، «فکر می‌کردم»، «یه سر به دانشگاه زدن»، «جغد»، «عرشه»، «حداد»، «نونوایی»، «نرگس». این نشون می‌داد به آنچه در وبلاگم می‌گذره اشراف داره و در جریان بوده که چه گذشته قبلاً.

- نحوۀ لینک دادنش یه کم متفاوت با لینک دادن‌های من بود. من معمولاً نمی‌گم اینجا کلیک کنید و اغلب به تغییر رنگ جمله‌ای که لینک کردم به یه پست دیگه اکتفا می‌کنم تا حال و هوای متن با جملۀ کلیک کنیدِ من عوض نشه.

- من پیش‌تر اسم هم‌کلاسی‌های پسرم رو (می‌دانیم که هم‌کلاسی‌های پسرم دو معنی داره و من همیشه درگیر بودم با این ترکیب) به‌راحتی تو متن پست‌ها میاوردم و ازشون اسم می‌بردم. ولی تو یه مقطعی احساس کردم مخاطب یه کم حساس شده یا براش عجیب و غیرعادیه. منم سعی کردم فرکانس تکرار این اسم‌ها رو بیارم پایین و هر جا نیاز بود که ازشون اسم ببرم به میم و الف و سین اکتفا کنم. اون قسمت از پستش که مهدی رو میم نوشته هم برام جالب بود.

- اونجا که نوشته بود یه سر برم دانشگاه «سابقم»، هم جالب بود. من به دلیل اینکه مخاطب روی اسم دانشگاه سابقم حساس نشه و فکر نکنه دارم اسم و رسمشو مدام به رخ مخاطب می‌کشم، سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم از لفظ دانشگاه سابق استفاده کنم و نگم شریف. مطهره به این نکته هم دقت کرده بود.

ممنونم مطهرۀ دوست‌داشتنی و عزیزم.

شما رو نمی‌دونم؛ ولی من از این پست‌ها خوشم اومده. حس خودشناسی بهم دست میده موقع نوشتنش. 

۲۳ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست قبل و قبل‌تر که تصمیم بر این شده بود پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو نقد و بررسی کنم، اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست‌های سمیه، نسرین (من نه؛ یه نسرین دیگه) و آسوکا. بقیه هم اگه تمایل داشتن، تمایلشونو نشون بدن :)

از پست‌هاشون عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. در ابتدا مختصراً معرفی‌شون می‌کنم. این سه عزیز شش، چهار و دو سال از من بزرگترن و چند تا پیراهن بیشتر از من پاره کردن و احترام بزرگتر کوچیکتری و شناخت ناکافی من و ارتباط کمی که باهاشون دارم باعث میشه یه کم دست به اعصا باشم الان. آسوکا مهندس شیمیه و نیم‌فاصله‌ها رو رعایت می‌کنه و وبلاگش شبیه وبلاگ منه. نسرین نویسنده و معلم ادبیاته و فضای وبلاگش یه کم رسمی و ادبیه، ولی روزانه‌نویسی هم داره تو پستاش. نیم‌فاصله‌ها رو هم رعایت نمی‌کنه :دی. سمیه بلاگفاییه و پستاش اجتماعی‌تره و بیشتر به نقد مسائل روز اقتصادی و سیاسی می‌پردازه تا موضوعات شخصی و میشه باهاش راجع به پستای انتقادیش بحث و گیس و گیس‌کشی کرد. ولی من بحث نکردم باهاش تا حالا. شعر و متن ادبی هم می‌نویسه گاهی. نیم‌فاصله‌ها رو رعایت نمی‌کنه و می‌ذارم رو با ز می‌نویسه و من همیشه خجالت می‌کشم تذکر بدم. یه کم هم ازش می‌ترسم؛ نمی‌دونم چرا. ولی هدر وبلاگشو خیلی دوست دارم. خیلی. اصن به عشق هدرش پستاشو می‌خونم :|

[عکس پست سمیه]

- عنوان نداشت و چون محدودیت صدکلمه‌ای قانون رادیوبلاگی‌ها رو رعایت کرده بود، پستش کوتاه بود.
- خیلی معمولی برخورد کرده با قضیه و پستشو با «خب این فصل هم به پایان رسید» آغاز کرده. انتظار داشتم چنگ بندازه رو صورتش و ناله و شیون و فغان سر بده؛ ولیکن غم و ناراحتی زیادی تو کلماتش نمی‌بینم. به «متأسفانه» قبول نشدم اکتفا کرده.

- از اتفاقات و خاطرات و فصل جدید نوشته و آینده رو در کنار مراد با کیک و چای تصور کرده. این خیلی خوبه که شما به جای من انقدر امیدوارین به آینده. من نیستم. ولی اونجا که یاد دوستان وبلاگی افتاده، تصور درستیه از من و آیندۀ من.
- به روز تولد لطفعلی‌خان اشاره کرده. من روز مرگشو تو یه کتابی خونده بودم که هفت آبانه، ولی تولدش نمی‌دونم کیه.
- کنار کیک اگه می‌نوشت بدون فر، به کیک‌های من شبیه‌تر بود.
- من هیچ وقت برای چای، صفت دم‌کرده نمیارم. چای غیردم‌کرده که نداریم. همۀ چای‌ها دم‌شده هستن دیگه. صفت زایدیه به‌نظرم. اغلبم چایی می‌نویسم نه چای.
- بشوره ببره رو خالی به‌کار می‌برم. پایین رو نمی‌گم. به هر حال وقتی می‌شوره، قانون جاذبه ایجاب می‌کنه که ببره پایین. با اینکه طویله‌نویسم ولی صفات و قیود زاید تو کارم نیست :))
- «داشتم فکر می‌کردم» رو به‌جا استفاده کرده. من زیاد فکر می‌کنم و این جمله رو زیاد به‌کار می‌برم تو نوشته‌ها و مکالماتم.

متشکرم سمیه جان :) خیلی لطف کردی. پستت کوتاه بود و همین چند تا نکته به ذهنم رسید.

[عکس پست نسرین]

- عنوان نداشت.
- مثل نوشته‌های خودش رسمی نوشته پستو. بر خلاف من که پیام‌هایی که به استادهام می‌نویسم هم محاوره‌ایه.
- پست‌های خودش با هوالمحبوب شروع میشه و این پست تنها پستیه که با هوالمحبوب شروع نمیشه. چون پستای من با هوالمحبوب شروع نمیشه.
- آغاز بندهاش شبیه آغاز نوشته‌های منه. اونجا که گفته «مدیونید اگه فکر کنید» یا «سپیده که زنگ زد».
- استفاده از «که» به جای «وقتی که». من ترجیح می‌دم بگم سپیده «که» زنگ زد به جای اینکه بگم «وقتی که» سپیده زنگ زد.
- من هیچ وقت دوستی به اسم سپیده نداشتم. ولی اونجا که سپیده رو توضیح داده که «همان یار غاری که...»، این توضیح دادنه از ویژگی‌های منه.
- چند جا از تشبیه استفاده کرده و گفته «شبیه شیربرنج»، «شبیه آدمی که»، «شبیه انتظار». منم زیاد استفاده می‌کنم از این شیوۀ بیان حس و حالم. تشبیه رو دوست دارم.
- من عرقیات نمی‌خورم و زیاد نمی‌شناسمشون. شاه‌اسپرن؟
- نوشته خبر نداشتم نتایج اومده. حال آنکه من دو شب بود دم در سازمان سنجش لحاف تشک انداخته بودم و بست نشسته بودم تا نتایج اعلام بشه و هر چهار ثانیه یه بار رفرش می‌کردم سایتو. اصلاً هم کلنجار نرفتم و تا اطلاعاتو وارد کردم سریع گفت مردود شدی. ولی حسی که قبل از دیدن نتایج داشتم همون حسِ «ته دلم نه قرص بود نه نامطمئن» بود.
- بررسی‌های زبان‌شناسانه روی فایل‌های صوتی ضبط شده از خصوصیات منه، ولی فیلم و سریال دیدن تو خوابگاه با بچه‌ها و خوردن خوشمزه‌جاتشون، حاشا و کلا! اصن من تا حالا یکی دو تا سریال بیشتر ندیدم که اونم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بوده. اهل فیلم و سریال نیستم.
- اونجا که گفته سپیده پیام داده بود و واکنش نشون نداده بودم، خیلی از من بعیده. من همیشه آنلاینم و تا برام پیام میاد، چه ایمیل، چه اس‌ام‌اس، چه کامنت، چه تلگرام، چه به هر روشی سریع جواب می‌دم.
- تنوین نداره متنش. احتمالاً رو احتمالا نوشته.
- همزۀ قبل از صفت و مضاف‌الیه رو به‌صورت «ی» نوشته. هر دو درسته، ولی چون ترجیح ویراستاران و فرهنگستان «ۀ» هست، چند سالی میشه که مثلاً «هفتۀ دیگر» رو با ۀ می‌نویسم نه با ی و به‌شکل «هفته‌ی دیگر».
- تا حالا عبارت «اگر به من بود» استفاده نکردم. غریبه برام.
- «یعنی» رو «ینی» و «را» رو، «رو» می‌نویسم.
- من لفظ «بالا اومدن صفحه» رو به‌کار نمی‌برم. کماکان نمی‌دونم چی میگم به جاش. ولی اینو نمی‌گم.
- قبول شدن رو بیشتر از پذیرفته شدن به‌کار می‌برم.
- معمولاً به جای «پذیرش» برای دانشگاه، «اپلای» استفاده می‌کنم. قبل از ورود به فرهنگستان این‌جوری عادت کردم.
- «پلی شدن» رو زیاد می‌گم. به جاش میشه گفت پخش. ولی من همون پلی رو می‌گم متأسفانه.
- سعی می‌کنم اسم مکان رو خالی به‌کار ببرم. مثلاً میگم «اتاق دوست موندم». «توی» رو قبل از جایی، کم‌تر به‌کار می‌برم.
- آقا ما تلاش رو می‌کنیما. تلاشم رو انجام داده بودم دیگه چه صیغه‌ایه؟ :))
- لبخندهای من سمتشون اون‌وریه. ینی این‌جوری: «:)»

خیلی لطف کردی نسرین جان. دستت درد نکنه خانم معلم مهربون :)

[عکس پست آسوکا]

- همون‌طور که قبلاً هم از عرض کرده بودم با «هیِ» هی می‌روم سمت بهار اما، هی آخر پاییز می‌مانم مشکل دارم. چون اولین بار بود و یه بار جا مونده بودم از قافله، این عنوان مناسب وقتی بود که برای چندمین بار از دکتری رد می‌شدم. الکی مثلاً من خیلی دقیقم تو انتخاب عنوان :))
- مثل من برای پاراگراف‌ها و پانوشت‌ها شماره گذاشته.
- آغاز بند دومش شبیه وقتاییه که می‌خوام پستمو با پیام اصلی آغاز کنم. اینم با «دکتری قبول نشدم» شروع کرده.
- بند اولشو با «دیروز» شروع کرده. منم اغلب سعی می‌کنم پستم با «دیروز» و «دیشب» و یه قید زمان شروع بشه.
- نیم‌فاصله‌ها رو رعایت کرده. ولی «ارزش ها» و «بی نصیب» و «متن ها» و «نیم فاصله ها» و «می کنم» رو یادش رفته و با فاصله نوشته. باید بیِ بی‌دروپیکر رو هم با نیم‌فاصله می‌چسبوند به دروپیکر. 
- چیکار رو من جدا می‌نویسم.
- قابل‌قبول همین‌جوری که نوشته درسته. ولی من جدا می‌نویسم. مگر در مواردی که قبلش غیر بیاد. اون موقع می‌نویسم غیرقابل‌قبول.
- از علامت تعجب دو جا و به‌جا استفاده کرده. 
- من حتی اگه مطمئن باشم مصاحبه باندبازیه، با صراحت تو وبلاگم بیانش نمی‌کنم.
- با اینکه بابا همیشه می‌گه کاش تجربی می‌خوندی، ولی سعی می‌کنم با صراحت تو وبلاگم و در ملأ عام حسرت گذشته و کارهای کرده و نکرده‌م رو نخورم.
- تنوین نداره متنش. حتماً رو حتما و دقیقاً رو دقیقا نوشته.
- نقل‌قول‌ها رو بین « » می‌ذارم. این " " برای نقل‌قول‌های انگلیسیه.
- قبل از :) و :دی نقطه نمی‌ذارم. من وقتی نقطه می‌ذارم پایان جمله، ینی اون جمله تموم شده. وقتی می‌خوام جمله رو با لبخند یا شیطنت بیان کنم لبخند و :دی رو قبل از نقطه می‌ذارم.
- یکی از ویژگی‌های نوشته‌های من اومدنِ سه تا فعل مثبت و منفی پشت سر همه. مثلِ «نمی‌تونم بگم ناراحت نیستم»، «نمی‌تونم نگم ناراحت نیستم»، «نمی‌تونم بگم ناراحت هستم»، «نمی‌تونم نگم ناراحت هستم»، «می‌تونم بگم ناراحت نیستم»، «می‌تونم نگم ناراحت نیستم»، «می‌تونم بگم ناراحت هستم»، «می‌تونم نگم ناراحت هستم» :دی
- از «مراد» و «شاید» به‌جا استفاده کرده.
- من به تاپیک، موضوع می‌گم. فارسی را پاس می‌دارم.
- ایدۀ عکس‌های اینستاگرامیش خوب بود. دو تا از عکساشم شبیه پستای من بود. ولی شعرها نه. من اصلاً و ابداً شعر پست نمی‌کنم برای اینستاگرامم. دو تا اکانت دارم و برای اکانت دوستام که پست نمی‌ذارم. برای اکانت فامیل‌ها هم به خاطر جنبه نداشتنشون شعر پست نمی‌کنم. مخصوصاً این شعرهای عاشقانه رو. وبلاگمو نبینین چقدر توش راحتم. اونجا از این خبرا نیست. مخصوصاً این عکس آخری که «تو» هم داره توش.

دستت درد نکنه آسوکا. ممنونم. مخصوصاً به‌خاطر عکسای اینستا.

بازم این بازیو ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد پستشو نقد کنم؟ :دی

۱۸ نظر ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۴۸- پست مهتاب و صبا؛ تفاوت‌ها و شباهت‌ها

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۰۹ ب.ظ

پیرو پست قبل، تصمیم بر این شد (خودم نشستم با خودم مشورت کردم و این تصمیم رو گرفتم) که فعلاً دو تا از پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو نقد و بررسی کنم. کدوم دو تا؟ دو تا بلاگری که کامنت گذاشتن گفتن بنویس. بقیه هم اگه تمایل داشتن خبر بدن بهم که بنویسم. چون نمی‌خوام پستی رو نقد کنم که نویسنده‌ش تمایلی به نقد من نداره.

از پست مهتاب و صبا عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. قبل از هر چیز مهتاب و صبا رو مختصراً توضیح بدم. این دو بزرگوار از آدم حسابی‌های بیان هستن. نه که ما ناحسابی باشیما، ولی خب اینا مثل من خز و خیل و چرت و پرت نمی‌نویسن و محتوای حرفاشون به‌دردبخور و مفیدتر از خزعبلات منه و هر موقع پست می‌ذارن، من حس می‌کنم پای منبر رحیم پورازغدی نشستم و هر چی می‌خونم هیچی نمی‌فهمم و هی می‌خونم و هی نمی‌فهمم و به تلاشم ادامه می‌دم تا بالاخره یه کم می‌فهمم و کامنت می‌ذارم که موافقم :دی. رسم‌الخط پستاشونم همیشه تروتمیز و ویراستاری‌شده هست و حرف نداره. اصن به نظر من بلاگرا دو دسته هستن. اونایی که نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنن، اونایی که رعایت نمی‌کنن. اینا رعایت می‌کنن. اینا رو گفتم که بدونید با دو تا بلاگر طرفیم که هر جوری فکر می‌کنم در مخیّله‌م نمی‌گنجه چجوری تونستن خودشونو جای من بذارن و حتی بیشتر که فکر می‌کنم نمی‌دونم با چه رویی به این چالش دعوتشون کردم :|

و اما بعد

[عکس پست صبا]

صبا لحن نوشتاریش رسمیه و نتونسته اون‌طور که من محاوره‌ای می‌نویسم بنویسه.

عنوانشو دوست داشتم. خیلی.

شروع پستش شبیه شروع‌های خودم بود. «پای لپ‌تاپ نشستم و»، شبیه آغاز نوشته‌های منه. 

به جای لپ‌تاپ نوشته پای «سیستم» که من معمولاً می‌گم پای لپ‌تاپ نشسته بودم و لفظ سیستم رو به‌کار نمی‌برم. 

بعد از مفعول، «را» رو به‌کار برده، حال آنکه من «رو» یا مصوت اُ رو استفاده می‌کنم. 

بعد از مضاف، همزه نذاشته. مثلاً نوشته «مصاحبه دکترا» که من «مصاحبۀ» می‌نویسم. 

«با خودم فکر می‌کردم» جزو جملاتیه که زیاد ازشون استفاده می‌کنم و به‌جا استفاده کرده.

نوشته حالا که «شباهنگ» رو تعطیل کردم. من اگه بخوام به تعطیلی وبلاگم اشاره کنم، میگم حالا که وبلاگمو تعطیل کردم.

زیاد از علامت تعجب استفاده کرده. من چند سالی میشه که از این علامت فقط در مواقع ضروری استفاده می‌کنم.

اطلاع‌رسانی یه خبر به ملت همیشه در صحنۀ بلاگستان جزو ویژگی‌های منه و درست به این ویژگی اشاره کرده.

برای قیدهایی مثل دقیقاً تنوین نذاشته. حال آنکه این چیزا برای مهمه.

دو جا گفته «مراد دلش». ولی من هیچ وقت دل رو مضاف‌الیه مراد نمی‌کنم و مراد خالی رو به‌کار می‌برم. مثلاً می‌گم به «مرادش».

«خلسۀ معنوی» و «آوردگاه» و «نوفه» جزو کلمات ثقیل و دشواره و من به‌کار نبردمشون تا حالا. تو عمرم خلسه ننوشته بودم تا امروز.

«جونم براتون بگه» رو به‌جا استفاده کرده. جزو جملات پرکاربرد منه.

من لفظ «بالا اومدن صفحه» رو به‌کار نمی‌برم. الان نمی‌دونم چی میگم به جاش. ولی اینو نمی‌گم.

به جای «خداییش» اغلب «خدایی» می‌گم.

فضای شادی که بعد از دیدن نتایج متصور شده و اونجایی هم که گفته خودمو برای دکترای بعدی آماده می‌کنم اشتباهه. چون من تا چند ساعت بعد از دیدن نتایج بی‌وقفه گریه کردم. بالشمو گرفته بودم جلوی صورتم و بی‌صدا شرشر اشک ریختم و برای آزمون دکترای بعدی هم آماده نمی‌کنم خودمو. البته اعتراضم وارد نیست چون من هیچ اطلاعی راجع به حس اون لحظه‌م در اختیارش قرار نداده بودم.

ولی اونجایی که بحثو برده سمت «سیگنال» و «نویز» و «چهار» شبیه خل‌وضعی‌های خودمه.

آهنگش یه کم شاده و بعیده از من یه همچین آهنگ شادی برای چنین پست ناگواری.

در کل دستش درد نکنه. مچکرم صبا. ایشالا تو شادیات جبران کنم :دی

[عکس پست مهتاب]

عنوان مهتاب رو هم دوست داشتم.

لحنش محاوره‌ای و به‌شدت به سبک نوشتاری من نزدیک بود. مثلاً «رو» رو، «رو» نوشته، نه «را».

شروعش شبیه شروع‌های خودمه. چند بار از لفظ «شاید» استفاده کرده که به‌جا بود. من این کلمه رو زیاد استفاده می‌کنم.

لینک دادناش که عالی بود. یه چیزی گفته بعد لینک داده به پست مرتبطی که پیش از این نوشته بود (نوشته بودم).

من وقتی میرم فلان جا یا فلان جا هستم؛ می‌گم رفتم فلان جا یا فلان جا بودم؛ نه تو فلان جا. «تو» رو نمی‌گم. اونجا که گفته «تو شریف بودم»؛ من می‌گم «شریف بودم».

برای شرکت در کنکور، از فعل «دادن» استفاده نمی‌کنم و تا جایی که بتونم نمی‌گم کنکور دادم.

اون‌قدرا رو چسبیده نوشته. من انقدرو چسبیده می‌نویسم ولی اون‌قدرو نه :دی

یعنی رو ینی می‌نویسم من.

چند فصله وبلاگه با منن؟ یا چند فصل وبلاگه با منن؟ این اشتباه تایپیه فکر کنم.

رتبۀ ارشدشو (ارشدمو) یه دونه کمتر نوشته.

مثل صبا همزه نذاشته. مثلاً «مسئلۀ من» رو «مسئله من» نوشته.

اونجا که نوشته «تو همین حال بدی که الان دارم» و «جای مراد خالیه»، به نکات خوبی اشاره کرده :دی

پست مهتاب خیلی شبیه پستای من بود و خیلی مته روی خشخاش گذاشتم تا عیب و ایرادی نکته‌ای چیزی از توش دربیارم :دی

مهتاب، تو هم مرسی :) دستت درد نکنه ^-^


ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد پستشو نقد کنم؟ :دی

۳۲ نظر ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه کم بیشتر از دو ماه پیش در پاسخ به چالش رادیوبلاگی‌ها که به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی هر بلاگری جای یه بلاگر دیگه بنویسه، تعدادی از شما رو به این چالش دعوت کردم که خودتونو بذارین جای یکی که دکتری قبول نشده و یه پست با این موضوع بنویسین. از این کارم دو تا هدف داشتم. یک اینکه موضوع برای همه یکسان باشه و بشه عادلانه در مورد پست‌ها نظر داد، و دوم اینکه می‌خواستم صبح و ظهر و شب و هر موقع که میام وب‌گردی خبر قبول نشدنمو بشنوم :| همین‌قدر دیوانه! همین‌قدر خودآزار :| یه جورایی هم می‌خواستم باورم بشه هم عادی بشه این موضوع. هنوز عادی نشده البته، ولی باورم شده دیگه. و قول داده بودم پست‌ها رو نقد کنم و یه کم از سبک خودم و شباهت پست‌ها با پست‌های خودم بنویسم.

سبک در ادبیات، عبارت است از روش و شیوه‌ای خاص که گوینده یا نویسنده، ادراک و احساس خود را با آن بیان می‌کند.

از عنوان شروع می‌کنیم. عنوان پست برای من خیلی مهمه. بارها پیش اومده که انتشار پستو به تعویق انداختم تا یه عنوان مناسب و دلنشین براش پیدا کنم. پیش اومده که بین انتخاب چند عنوان مردد بودم و به اینایی فکر کردم که پست می‌ذارن و می‌نویسن عنوان ندارد، بدون عنوان. عنوان‌های من ویژگی‌های خاص و عجیبی دارن! که چند تاشونو می‌گم و چند تاشونم نمی‌گم :|. کنارشون یه شماره هست که شمارۀ پسته. مخاطب داره؛ ینی فعلش اغلب دوم شخصه. معمولاً یه بیت شعر یا بخشی از یه آهنگه. و با اینکه ظاهراً مربوط به پسته، ولی خودش مستقلاً یه پیام دیگه‌ای پشتشه. در واقع ایهام داره. نمی‌تونم از پست‌های خودم مثال بزنم چون این‌جوری ایهام‌ها لو می‌ره ولی مثلاً فرض کنید عنوانم «ما خود شکسته‌ایم، چه باشد شکست ما» هست و تو اون پست عکس ظرفی که موقع شستن شکسته رو گذاشتم و خاطرات دوران خوابگاهمو راجع به شکستن ظرف بیان کردم و کامنت‌ها هم حول محور جنس کریستال‌های فرانسوی و ایرانی پیش رفته. حال آنکه عنوان در رابطه با تجربۀ تلخیه که تکرار شده و خطاب به کسیه که دلمو شکسته مثلاً. ولیکن نه توی کامنت‌ها و نه در متن پست به این موضوع اشاره نمیشه و خودمم که می‌فهمم اون روز که این عنوانو نوشتم تو دلم چه خبر بوده. همچین عنوانی ندارما. مثال زدم. یا مثلاً فرضاً عنوان، «می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم» باشه، لینک آهنگ مربوطه رو هم ته پست بذارم و روز انتخابات ریاست جمهوری هم باشه. بعد بیام راجع به گوشی یا لپ‌تاپ جدیدم بنویسم و کامنت‌ها حول برند و قیمت و کیفیت پیش بره و من اصرار بورزم که از انتخابم راضی‌ام. نکتهٔ انحرافی پست زمان انتشارشه، حال آنکه نه انتخاب رئیس جمهور مد نظر بوده، نه گوشی و لپ‌تاپ.

عنوان اولین چیزیه که شما می‌بینید و می‌خونید و مهم‌ترین قسمت پست یا حداقل مهم‌ترین قسمت پست‌های منه. من اغلب، حس و حال و منظور اصلیمو غیرمستقیم و در لفافه و با ایهام و ابهام تو عنوان پستم می‌گم. در واقع درون‌مایۀ پستم در عنوان پسته. اونجا که میگم «پدرت در خیابان انقلاب کرد تو در دلم»، دارم در لفافه اشاره می‌کنم به یه تغییر بنیادین و به اینکه چی و کی می‌تونه این‌چنین دگرگونی رو موجب بشه. حال آنکه متن پست رو هم طوری می‌نویسم که کامنت‌ها حول اجباری بودن راهپیمایی‌ها و تفاوت اربعین با راهپیمایی‌های ملی و حکومتی پیش بره. 

ویژگی دیگر اینه که بعد از عنوان، حتی اگه عنوانم یه جملۀ کامل باشه نقطه نمی‌ذارم؛ چون نقطه رو پایان کلامم می‌دونم و عنوان، تازه آغاز صحبتمه. مگر یک بار برای پستِ «اعتراض وارد نیست.» که اون یک‌بار این نقطه معنی‌دار و عمدی بود. سه‌نقطه‌ها هم معنی‌دار هستند و هر جایی ازشون استفاده نمی‌کنم. شماره‌های کنار عنوان و هماهنگی عنوان با ساعت و تاریخ انتشار هم گاهی معنی‌داره. مثل پست ۹۹۹ که پست ۹ سالگی وبلاگم بود. اینکه چرا پست رو تو فلان تاریخ یا ساعت حتماً با فلان شماره منتشر می‌کنم یه رازیه بین خودم و خودم. می‌تونه ساعت انتشار، یادآور یه لحظۀ خاصی باشه و شمارۀ عنوان یادآور فرد خاص یا اتفاق خاصی. خدا می‌دونه چه اسراری پشت عناوین نهفته :)) هیچی اینجا الکی نیست و حکمتی پشتشه :دی

از بین ۲۳ تا پستی که به جای من نوشته شده بود فقط دکتر سین حواسش بود شمارهٔ عنوانش (عنوانش ۱۲۰۹- این نیز بگذرد بود) یه دونه بیشتر از شمارۀ پست قبلم باشه. پست بلوئیش و بوبک که موضوعش فرق داشت و سمیه و بی‌نام و نسرین و سها و مهسا و بانوچه هم پستاشون عنوان نداشت. عنوان‌های بقیهٔ دوستان:

۲۰۵- به خدا که مراد ما این نبود. (پرتقال) انتخاب عنوانش عالیه، نقطه داره ته عنوان و شماره‌شم شمارهٔ پست خودشه.
- عمرتان ‌باد و مراد ای‌ ساقیان‌ بزم ‌جم، گرچه ‌جام ‌ما نشد پرمی‌ به ‌دوران‌ شما (حورا) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه عنوان‌های من بود.
- رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست، می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست (مهتاب) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم، درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید (گلی) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست (هوپ) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- ولله که شهر بی تو مرا حصر می‌شود (صبا) شماره نداشت، ولی خیلی شبیه بود! از این نظر که مخاطب خاص داشت.
- هی می‌روم سمت بهار اما، هی آخر پاییز می‌مانم (آسوکا) با «هی»ش یه کم مشکل دارم. چون اولین بار بود و یه بار جا مونده بودم از قافله، این عنوان مناسب وقتی بود که برای چندمین بار از دکتری رد می‌شدم. الکی مثلاً من خیلی دقیقم تو انتخاب عنوان :))
- از اونا که همیشه میگم باش ولی نیست؛ حالا من چیو قاب کنم واسه دیوار خونه؟ آخه الان دیگه همه دکترن... اصن به مراد میگم برام یه خوبشو بخره قاب کنه بزنه به دیوار (محمدعلی) این خیلی بامزه بود و جنس طنزش، جنس شوخیای خودم بود. ولی برای امیدواری و طنزی که توش بود یه کم زود بود، با حال و روزی که من اون موقع داشتم.
- برای روزای یه کم دوری که نشستیم منتظریم ۴+۱ نفره شدنمون‌و جشن بگیریم (پرچنهـهه) یه امید و حال خوبی تو عنوان هست که اون موقع نداشتمش.
- به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست (نیلگون) بیان اینکه حکایت همچنان باقیست برای اون مقطع و حال و روزِ اون روزا زود بود.
- هستم اگر می‌روم (مهرداد) عبارتِ هستم امیدواری توشه و من اون موقع به این مرحله از پذیرش نرسیده بودم.
- تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف، مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی (جولیک) این عنوان به عنوان‌های من نزدیکه، ولی پذیرش و بیان اینکه چون اسباب بزرگی رو آماده نکرده بودم به این دلیل نتونستم بر جای بزرگان تکیه بزنم برای اون مقطع زمانی و حال خرابم زود بود.
- چرخ بر هم زنم ار غیر "مراد" م گردد (مطهره۲) این دیگه امید و انرژی و قدرت توش زیادی موج می‌زنه. حال آنکه من هنوز هم خودمو انقدر قوی نمی‌بینم که با چرخ گردون دربیفتم و برهم بزنمش و مرادمو بگیرم ازش.

خب این از عنوان. تحلیل پست‌ها از نظر لحن و محتوا و رسم‌الخط رو دیگه بی‌خیال شیم. هان؟

۳۰ نظر ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از مزایای داشتنِ وبلاگ میشه به بهره‌مندی از آرا و نظرات دوستان و همفکری باهاشون اشاره کرد. مثلاً عکس اتوتو (ututo = اتویت را) پست می‌کنی و می‌پرسی این صفحۀ فلزیش که دو تا سوراخ ریز هم داره برای چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. بعد ملت کامنت می‌ذارن میگن این صفحۀ فلزی چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. الانم یه چیز دیگه پیدا کردم که اینم نمی‌دونم چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد و گفتم بیام عقلامونو بریزیم رو هم بلکه فهمیدیم چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. 

از کَنِدَع پیام داده منم یه مانتو عین این مانتوت تو عکسی که با حاج خانوم گرفتی دارم. می‌پرسه جیبای گنده داره؟ میگم آره. میگه از جیباش نوار آویزونه؟ میگم آره. میگه کاربرد اون نوارها رو کشف نکردی؟ میگم نه :)) ولی داداشم میگه دستگیره است؛ که بگیرم بکشمت این ور اون ور. میگه منم نمی‌دونم کاربردشون چیه. می‌پیچوندم دور دستم، دستمو می‌کردم تو جیبم که نگیرن به جایی. میگم معمولاً گیر می‌کنه به گوشۀ میز و صندلی و هر بار یاد این بیته می‌افتم که دست در دامن مولا زد در، که علی بگذر و از ما مگذر. میگه عه منم، دقیقاً منم :)) استیکر جغده که از خنده اشکش درومده رو می‌فرستم براش و ذوق می‌کنیم از این همه تفاهم.

حالا کسی می‌دونه این نوارهایی که از جیبای مانتوی مذکور آویزونه برای چیه و به چه کاری میاد و به چه دردی می‌خوره؟ پنج شش سالی میشه که درگیرم باهاش. جیباش تو اون عکسه معلوم نیست؟ خب پس بذارین یه عکس دیگه نشونتون بدم.



+ می‌گم تو رو خدا یه کم سطح توقعتونو از پستام بیارین پایین یه چند تا پست غیرفاخر و خز و خیل این مدلی هم بذارم خب. هی هم نگین تولید محتوای مفید کنم. ماشین محتوای مفید تولید کن که نیستم :|

۳۶ نظر ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1242- statcounter

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۳ ب.ظ

عصری یاد استات کانتر افتادم. یه سایت آمارگیری بود. آدرس وبلاگو وارد سایت می‌کردی و یه کد می‌داد که به قالب وبلاگ اضافه کنی. آخر هفته یا هر چند وقت یه بار که خودت تعیین می‌کردی آمارو برات ایمیل می‌کرد. اینکه کیا اومدن، از کجا اومدن، چند بار اومدن، رو چیا کلیک کردن و چیا رو خوندن. خواننده‌هام زیاد نبودن. همه‌شونم کامنت می‌ذاشتن و می‌شناختمشون. یه بار که کامنت می‌ذاشتن آی‌پی‌شون ثبت می‌شد و می‌تونستی برچسب بزنی روی آی‌پی و از اون به بعد به جای آی‌پی اسم اون خواننده رو ببینی. آی‌پی هر کی که می‌شناختم رو برچسب زده بودم. هر شب استات کانترو چک می‌کردم و هر بار یه لبخندی روی لبم می‌نشست که خب، امروزم فلانی و فلانی و فلانی سر زدن بهم و کدوم پستا رو خوندن و چند دقیقه و چند ساعت تو وبلاگم پرسه زدن. امروز عصر بعد چهار سال یاد اون روزا افتادم. فکر می‌کردم اکانتم حذف شده. نام کاربری و رمز ورودو فراموش کرده بودم. وارد سایت که شدم انگار اولین بارم بود. غریب بود همه چی. یادم نبود این لیبل‌ها کجا بودن. چهار سال کم نیست. میشه خیلی چیزا رو تو این فاصله فراموش کرد. منم فراموش کرده بودم. بیشتر اون لیبل‌ها رو فراموش کرده بودم و داشتم فکر می‌کنم ینی واقعاً یه زمانی برام مهم بود این چیزا؟ این آی‌پی‌ها؟ این لیبل‌ها؟ این آدم‌ها؟ آدمایی که سال‌هاست بی‌خبرم ازشون. بی‌خبرن از من.

چند وقتی میشه که آمار بازدیدهای وبلاگ رو از ستون سمت چپ وبلاگم برداشتم. چه اهمیتی داره چند نفر آنلاینن و دیروز چند تا بازدید داشتم و امروز چند تا. از پنل مدیریت هم حذف کردم بخش آمارو. خیلی وقته آمار دستم نیست. نمی‌خوام هم باشه. نمی‌دونم هستین، نیستین. مهم نیست. نه که شما مهم نباشینا. بود و نبودتونه که مهم نیست. ینی هست. نمی‌دونم هست یا نیست. یه جوری‌ام. نمی‌دونم چجوری. دیگه مثل قبل نیستم. اینجا مثل قبل نیست. شما مثل قبل نیستین. هیچی مثل قبل نیست. همه‌ش به این فکر می‌کنم که من، اینجا، این نوشته‌ها برای کدوماتون مهمه؟ فرقی می‌کنه بودن و نبودنم؟ اصلاً می‌خونین اینجا رو؟ می‌خواین بازم بخونین؟


۰۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۳۵- مثل یه خاطره از فردا بود

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۳۴ ق.ظ

اعتراف می‌کنم که یکی از دردناک‌ترین کارهای دنیا اینه که پنج صبح بیدار شی و در حالی که چشمات از شدت خستگی باز نمی‌شن نور صفحۀ گوشیتو به‌سختی و با بدبختی تحمل کنی و هر کلیدواژه‌ای که به‌نظرت بعداً در نوشتن جزئیات و شرح خوابت کمک می‌کنه رو یادداشت کنی. اینکه اون لحظه نمی‌تونی جمله‌بندی کنی و فقط کلمه می‌نویسی و کلمات رو هم گاهی با غلط املایی می‌نویسی یه طرف؛ درد آنجاست که می‌ری دست و صورتتو می‌شوری و میای می‌بینی هیچی از خوابت یادت نیست جز این چند تا کلمه. یکی از فانتزیامم اینه که یه کانالی داشته باشم که هر روز صبح خواب‌هامو توش بنویسم. ولی به دلایل مختلف شدنی نیست و تو ورد برای خودم می‌نویسمشون. چون اولاً همۀ خواب‌هام مسخره و بامزه نیست که برای بقیه جذاب باشه. خواب پریشان و غم‌انگیز هم می‌بینیم و اونا رو دوست ندارم تعریف کنم. دو اینکه آدم وقتی برای خودش می‌نویسه می‌دونه چقدر توضیح لازم و کافیه، اما وقتی برای بقیه می‌نویسه هم باید اطلاعات شخصی رو سانسور کنه و هم یه چیزی که برای خودش بدیهیه رو کلی توضیح بده تا خواننده متوجه بشه. سه اینکه بعضی خواب‌ها تعریف کردنشون دردسر داره. مثلاً همین دیشب، اپیزود یا بخش اول خوابم سلف دانشگاه دوستم بود و یکی از مسئولین اومده بود از غذای دانشجوها بخوره و ما تو دلمون می‌گفتیم آره جون خودت! از کی انقدر مردمی و خاکی بودی و خبر نداشتیم؟! که خودم می‌دونم این خوابو چرا دیدم ولی نمی‌تونم توضیح بدم. فلذا به شرح اپیزود دوم بسنده می‌نماییم:

گفت مامان، پس کی آدرس وبلاگتو می‌دی منم بخونم؟ گفتم هر موقع همۀ حروف الفبا رو یاد گرفتی. که خب البته می‌دونستم همۀ حروفو بلده و قبل از معلم یادش دادم :| گفت همه رو بلدم. گفتم ولی این کافی نیست و باید تا فردا صبر کنیم ببینیم نمرۀ املای دو تا حرف آخرو هم بیست... یاد تمام زجرهایی که خودم برای به دست آوردن این