دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

1393- Restore point

يكشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۰۶ ق.ظ

+ در بازی وبلاگی آقاگل شرکت کنید و نامه بنویسید برای...

سفرنوشت ۱۳۹۳. زمستونِ ۹۳ با اردوی گروه رسانا (یه گروه علمی فرهنگی توی دانشکدۀ برق) رفتیم کویر ورزنه. نزدیک اصفهان. از نیروگاه سیکل ترکیبی زواره هم بازدید کردیم. تو این سه چهار روز کلی پست سفرنامه‌طور نوشتم برای وبلاگم که چون در لحظه می‌نوشتم به جزئیات جالبی اشاره می‌کردم. پست‌ها و عکس‌ها زیر آوار بلاگفاست و نمی‌تونم لینک پست‌های اون موقع رو بدم. ولی یادداشت‌هامو دارم هنوز. می‌تونید کلیک کنید روی این و به‌ترتیب از راست به چپ بخونید (۳۶ تا یادداشته و ۵ مگابایت حجمشه). 



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یه دورهمی دیگه با بچه‌های مدرسه، بازم توی شاهگلی. هنگامه داشت از ایران می‌رفت. دارم براش یادگاری می‌نویسم. گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی...



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یکی از اتفاقات هیجان‌انگیز ۹۳ توفان خردادماه تهران بود. اغلب بلاگرهایی که تهران بودن راجع به اون روز پست نوشتن. افسوس که بلاگفا همه رو بلعید. لحظه‌ای که توفان شد من و مطهره دقیقاً تو این موقعیت بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه. یهو آسمون قرمز شد و سطل آشغال‌ها شروع کردن به حرکت. درخت‌ها شکستن و افتادن. برگشتیم سمت دانشکده. شیشه‌های رسانا شکست. همه‌مون هنگ کرده بودیم. من با یه دستم کیف و چادرمو محکم گرفته بودم و با اون یکی دستم عکس می‌گرفتم. وقتی رسیدیم خوابگاه همه چی وسط حیاط بود. عکسا رو نشون هم‌اتاقیام دادم و بعد کابلو وصل کردم به گوشیم که عکسا رو بریزم تو لپ‌تاپم. کاتشون کردم از گوشی و پیست کردم رو لپ‌تاپ. اما هیچی پیست نشد. برگشتم تو فولدر گوشیم و دیدم فقط همین یه عکس مونده. هیچ وقت نفهمیدم اون همه عکس چی شد و کجا رفت. 



فردای اون روز رفتم دانشگاه و دوباره عکس گرفتم. از درختایی که شکسته بودن و افتاده بودن روی زمین. از سطل آشغالایی که هر کدوم یه گوشه افتاده بودن.


 

عکس‌نوشت ۱۳۹۳. تابستون ۹۳، ماه رمضون، کارآموزی می‌رفتم ادارۀ مخابرات تبریز. یه درس اجباریِ صفرواحدی بود. نکتۀ جالب توجه این کارآموزی نوع پوششمه. من اونجا تنها کارآموزی بودم که شال و شلوار سفید و مانتوی صورتی می‌پوشیدم. بقیه همه این شکلی بودن. همون‌طور که قبلاً هم عرض کردم همه هر جوری باشن من برعکسشونم. اون دختره هم که سمت راست تصویره سهیلاست. اومده دیدنم.



اینجا تو این عکس، روز آخر کارآموزیمه و با سهیلا رفتم کلی امضا و مُهر و اینا گرفتم و خوشحال و خندان جلوی اداره ازش خواستم ازم عکس بگیره. هوا به‌شدت طوفانی بود. چند ثانیه بعد از این صحنه باد پرونده‌مو برد :| بعد من و سهیلا راه افتاده بودیم دنبال کاغذایی که تو هوا می‌رقصیدن :|



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. سهیلا دانشگاه تبریز بود و ترم تابستونی برداشته بود. بعضی وقتا، تو وقتای آزادم بعد از کارآموزیم یه سر می‌رفتم دیدنش. یه بار با شال رفته بودم راهم ندادن داخل دانشگاه. مجبور شدم سریای بعدی مقنعه بپوشم. چادر هم داشتم البته. ولی خب نگهبان وقتی گیر بده نمیشه کاریش کرد. اینجا تو این عکس داریم کامنتای خاطرات تورنادو رو جواب می‌دیم.



درگذشتگان ۱۳۹۳. عید ۹۳ عمو تصادف کرد. بابا برای یه سفر کاری رفته بود مشهد. تازه رسیده بود اونجا که زنگ زدیم برگرده. گفتیم عمو بیمارستانه و حالش خوب نیست، ولی منظورمون این بود که فوت کرده و خودتو برسون برای مراسم تشییع و خاکسپاری. به خاطر مشابهت اسمی من و عمو، برخی از اقوام موقع خبر دادن به هم پشت تلفن فکر کرده بودن من تصادف کردم و دعوت حق رو لبیک گفتم!. بسیار گریه‌ها کرده بودن برام. روزای اولی که خوابگاه بودم خیلی سخت می‌گذشت. بساط گریه‌هام به هر بهانه‌ای به راه بود. یادمه اون موقع چند بار عمو زنگ زد دلداریم بده که غصه نخورم، که زود تموم میشه و مهندس میشم و برمی‌گردم پیششون. نموند و ندید مهندس شدنمو. زمستون همون سال خاله‌م هم فوت کرد. تو بیمارستان. کنکور ارشد داشتم. نتونستم برم تبریز. بچه که بودیم دستمونو می‌گرفت می‌برد برامون مداد و ماژیک و مدادشمعی می‌گرفت. یادگاریاشو نگه‌داشتم هنوز.

مرتضی پاشایی هم ۹۳ فوت کرد. اون سال هر جا می‌رفتی، توی ماشین، تاکسی، بوتیک، برنامۀ ماه عسل، رادیو، تلویزیون، توی گوشیا و لپ‌تاپامون آهنگ‌های مرتضی پاشایی بود. اون موقع هنوز نیومده بودم بیان. آهنگِ محبوبم «یکی هست» بود. کدشو گذاشته بودم روی قالب بلاگفا که آنلاین پخش بشه. عنوان یکی دو تا از پست‌هام هم یه بخشایی از همین آهنگ بود. نمی‌دونم چی شد و چطور شد که سوءتفاهم شد. نقد شدم، قضاوت شدم، یکی یه پست نوشت خطاب به من. در نصیحتِ من. رمزدار. رمزشو فقط به من داد که بخونم. غصه‌م گرفت. دفاعیه نوشتم. من هم رمزدار. نخواستم رمز بیافته دست بعضیا. سهواً افتاد. بد شد. آهنگه از چشمم افتاد. قلبم شکست. دیگه گوش نکردم. تا همین چند روز پیش که یه شمارۀ ناشناس زنگ زد. گفت خانم، من جلوی خوابگاهم. سفارشتونو آوردم. به دوستتون می‌گید بیاد تحویل بگیره؟ تحویل به شهرستان نداشتن و موقع سفارش گفته بودم که تهران نیستم و آدرس خوابگاه دوستمو داده بودم. گفتم یه چند دیقه صبر کنید بهش خبر بدم. زنگ زدم نگار و ازش خواستم بسته رو تحویل بگیره و هر موقع اومد تبریز بیاره برام. خوابگاه نبود. با هم‌اتاقیش هماهنگ کردم. زنگ زدم به اون شمارۀ ناشناس که بگم هم‌اتاقی دوستم داره میاد بگیره. خطش از این آهنگای پیشواز داشت. تا اون گوشیشو از جیبش دربیاره و کلید سبزه رو بکشه سمت چپ من رفتم سال ۹۳ و به هم ریختم و برگشتم. آهنگ پیشوازش یکی هستِ پاشایی بود. قلبم... قلبم دوباره مچاله شد.

عنوان: وقتایی که کامپیوتر یا لپ‌تاپمون دچار مشکل میشه، از عملکردش راضی نیستیم، هنگ می‌کنه و درست کار نمی‌کنه، اگه از سیستم، بک‌آپ داشته باشیم، می‌تونیم برش‌گردونیم به وضعیت یه هفته پیش، یه ماه پیش، یه سال پیش، یا هر موقع دیگه‌ای که به‌طور خودکار یا قبلاً توسط خودمون به‌عنوان Restore point مشخص شده. وضعیت رو برمی‌گردونیم به موقعی که تا اونجا و تا اون موقع اوضاع خوب بود. برمی‌گردیم عقب، می‌کوبیم و از نو می‌سازیم. اگه یه روز به من این فرصتو بدن که برگردم به گذشته، برمی‌گردم به ابتدای سال ۹۳. سالی که پراشتباه‌ترین مقطع زندگیم بود؛ در همۀ زمینه‌ها. تحصیلی، مالی، کاری، عاطفی، توی روابط دوستانه، تو محیط خوابگاه، توی انتخاب هم‌اتاقی، توی دانشگاه، توی انتخاب واحد، استاد، رشته و حتی اینجا تو فضای مجازی و وبلاگی. اشتباهاتی که نمی‌تونم جبرانشون کنم. نیمهٔ خالی لیوان همین اشتباهات و تتمّه‌هاشه و نیمهٔ پر، تجربه‌هاییه که کسب کردم. تجربه‌هایی که البته تاوان سنگینی بابتشون دادم و میدم.

+ ریستور پوینت شما کِیه؟

۹۸/۱۲/۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بابا

خاله‌ای که فوت کرده

سهیلا

عمو

مطهره

نگار

هنگامه

نظرات  (۴۰)

۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۱۴ محسن رحمانی

سلام و عرض ادب .

 

خدا رحمت کنه عمو وخالتون رو 

 

تشابه اسمی؟ یعنی چطوری؟

 

 

پاسخ:
سلام
ممنون
ینی یکی دو حرف مشترک داره و شنونده اگه دقت نکنه جابه‌جا می‌شنوه

هر عکسی که میگیری همون موقع تاریخ میزنی؟ من تاریخاش یادم نیست نهایت سال هارو یادم بمونه که اونم اگر روی عکسا ننوشته باشم یادم نمونده‌.

وای اون طوفان ...من داشتم همون موقع پست میذاشتم توو وبلاگم!

بلاگفا وقتی ترکید تو با اینهمه احساس تعلقت به وبت چه کردی؟ من با اینکه خب الانم پستامو حذف میکنم ولی داشتم از دست علیرضا شیرازی میترکیدم و دوست داشتم خفه ش کنم. الانم هنوز نبخشیدمش و فوق العاده آدم بی کفایتیه از نظرم. اه خیلی روزای بدی بود. کثافت چه کرد باهامون!

پاسخ:
من هر عکسی بگیرم همون روز انتقال می‌دم به لپ‌تاپم و روش‌ نام‌گذاری تاریخ اون روزه. مثلاً ۱۷-۱۲-۹۸ (۱) و ۱۷-۱۲-۹۸ (۲) و...
من تو اون مقطع زمانی کنکور ارشد داشتم و چند هفته‌ای بود که وبلاگم موقتاً تعطیل بود. و قبل از تعطیلی از تمام پست‌هام بکاپ گرفته بودم. آه از نهادم اونجا برخاست که فهمیدم نظرات سال ۹۳ رو از دست دادم. پست‌هامو داشتم. نظرات رو نه :(

تاریخ هر عکسی رو نمی‌دونی برو قسمت دیتیلش. نوشته.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۳۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

ما توی کارآموزی لباس فرم داشتیم. کارت هم میزدیم. با دل و جون هم کار می‌کردیم:-)))) که هر بار بقیه کارکنان می‌پرسیدند به شما حقوق میدن؟ :|

برای اولین بار میتونم بگم بعد از پایان کارآموزی یه عکس درست و حسابی انداختیم:/

ریستور پوینت! خیلی بهش فکر کردم قبلا. اینکه برگردم چی رو عوض میکنم؟ چه کاری رو انجام میدم یا نمیدم؟! ولی هر بار شک کردم به عوض کردن چیزی! چون عوض کردن‌شون مسیری که تا اینجا اومدم رو احتمالا عوض میکرد. بعد شاید شخصیتم، تفکرم،  عقیده‌م و ... الان اینی نمی‌شد که حالا هست! برای همین پذیرفتم که این مسیر باید طی می‌شد! حالا شاید بعدها نظرم عوض شد!

پاسخ:
لباس فرم نداشتیم ولی حضوری می‌زدیم توی دفتر. البته من بارها موقع رفتن دیده بودم همکاری که صبح رفته، خروجشو عصر زدن :|
به ما نه‌تنها حقوق ندادن بلکه پول هم گرفتن که داریم کار یادتون می‌دیم.

یادداشت‌های سفرنوشت‌تون خیلی خوب بودند. با خوندن‌شون دلم هوس کویر کرد دوباره ^_^

اون تیکه که گفتید راست به چپه رو ندیدم. یه‌کم از راست می‌خوندم یه‌کم از چپ، تحلیل می‌کردم از کدوم طرف باشه روند اتفاقات منطقی‌تره :))

 

عکس‌نوشت: فکر کنم توفان اون ساختمون سمت راست تصویر رو هم برده چون دیگه اونجا نیست :/

 

عنوان: Restore Point ! تا حالا بهش فکر نکردم. دوست دارم از این روزها یه بک‌آپ داشته باشم برای روز مبادا... ان‌شاءالله که «الخیر فی ما وقع» :)

پاسخ:
ای بابا :))) به‌ترتیب زمانی از راست به چپ باید می‌خوندین!
بعد از فارغ‌التحصیلی ما اونجا رو تبدیل به فضای سبز کردن. من هر موقع میام شریف با اون مکان غریبی می‌کنم. چون خاطره ندارم از اونجا :))

سلام

خدابیامرزتشون

اون روز طوفان طرفای انقلاب کلاس داشتم خیلی صداهای خوفی میومد

اومدم بیرون هنوز باد میومد ولی بعدا عکسها و درختهای شکسته رو دیدم فهمیدم چی از بیخ گوشمون گذشته‎(:‎

ریستور پوینت🤔 شاید به سال کنکور، لحظه انتخاب رشته، لحظه شنیدن خبر قبولی، لحظه ورود به دانشگاه و همه حواشی بعدش...

پاسخ:
سلام
واقعا خدا رحم کرده جلوی شیشهٔ مغازه‌ها و زیر درخت و اینا نبودی.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۲:۵۱ 1 بنده ی خدا

اصولا این قابلیت ادم که با یه عکس،یه بو،یه اهنگ، یه حرف یا هرچیز ساده ی دیگه میتونه همه ی اتفاقای بد مربوط به اون رو بازیابی کنه،خیلی اپشن بدیه.

من شاید ریستور پوینتم یکسال و نیم پیش باشه.در واقع شاید باید تجربه میکردم که بفهمم باید ادم شم،ولی یاداوریشون به شدت آزارم میده.

+😂زمان زیادی نیست که تو دانشگاها شال و روسری رنگی آزاد شده درصورت حجاب داشتن(البته اصولا به چادریا کاری ندارن،به بقیه ایراد میگیرن)

پاسخ:
پاک هم نمیشن از حافظه. باگ خلقتمونه :))
تو دانشگاه ما برای چادریا آزاد بود. حداقل از سال ۸۹ که من بودم آزاد بود. بعد از فارغ‌التحصیلی من کلاً برای همه آزاد شد.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۳:۲۴ معلوم الحال

سلام

1. کفش اسپورت چه بهتون میاد؟ د: 

2. من آخرش هم نفهمیدم کاربرد شاهگلی چیه؟ یه بار که از یه بلاگر پرسیدم گفت میریم توش بستنی میخوریم. یعنی تو اون مکان وسط آبه که احتمالا یه جای تاریخیه کافی شاپ زدن جای موزه؟

2.1. البته چون میخواستم یه یادگاری از سفر نیومده م به تبریز داشته باشم، امسال به هزار زور و ضرب، تونستم یه ماکت خوشگل ازش بیابم.

3. خدا رحمت کنه همه‌ی رفتگان بی برگشتتون رو 

4. در جوابِ جوابِ شما به  این کامنت هم باید خدمتتون عرض کنم که: واقع دستشون درد نکنه :| 

پاسخ:
سلام
۱. یادمه وقتی هم‌کلاسیم گفت بهت نمیاد در ادامه گفت به‌عنوان ناظر بیرونی میگما. تا یه مدت این لفظ ناظر بیرونی افتاده بود سر زبونم. الانم شما اینجا به‌عنوان ناظر بیرونی گفتی دیگه؟ :))
۲. توش رستورانه. اتفاقا با بچه‌ها همیشه می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم :)) جای شیک و باکلاسیه. یه متن طنز بود راجع به همین شاهگلی. با ریتمِ کتاب چی بخونیم؟ مدرسان شریف؟ کلاس کجا بریم؟ مدرسان شریف. اینم هی سؤال می‌پرسید و جوابش شاهگلی بود. تلگراممو گشتم نبود. فکر کنم تو آرشیو وایبرمه :)))
۳. آمین
۴. آره واقعاً :|

بین ۱۳۹۰ و ۱۳۸۵ شک دارم

 

میگی اشتباه وبلاگیت چی بود؟ البته اگه دوس داری

پاسخ:
خطاهای ریز و درشت زیادی داشتم، تو نوشتن پست، جواب دادن به نظرات، روابطم با خواننده‌ها. مثلاً همین تابستونی که ماه رمضونش می‌رفتم کارآموزی یه پست انتقادی راجع به روزه‌خواری نوشتم. تو کامنتدونی پستم خواننده‌هام افتادن به جون هم و من نمی‌دونستم طرف کدوم ورو بگیرم. اغلب خواننده‌ها هم هم‌دانشگاهیم بودن. با این پست برای همیشه برخی و موقتاً برخی از دوستامو از دست دادم. یا همین پستی که توش از ‌بخش‌هایی از آهنگ یکی هست استفاده کرده بودم. اون سال چند بارم نیکی رو از حد گذروندم و نادان خیال بد کرد. آخر سالم پکیج اشتباهاتم رو اینجوری تکمیل کردم که اجازه دادم خوانندهٔ وبلاگم پاشو فراتر از یک خواننده پیش بذاره و نزدیک بشه بهم. انگار یادم رفته بود ما تو دنیای مجازی یه فرقایی با واقعیت داریم. 
یادآوری هر کدوم دردناکه. لذا ادامه ندیم این بحثو.

من فقط دلم میخواد برگردم عقب و به جای افسردگی برنامه نویسی یاد بگیرم :|

پاسخ:
دیگه الان نمی‌تونی یاد بگیری؟ :(

-خاطرات اردو خیلی جالب بود .

-همیشه بودن تو اردوها بچه‌هایی که مثل خرس می‌خوردن ها (    :)) ) ولی هیچیشون نمی شد اون‌وقت من یه تکه کالباسی ،سوسیسی  می‌خوردم تا چند روز اوضاع دل و روده ام به هم می‌ریخت.

-خدا همه رفتگان رو بیامرزه وقتی هم از یه نفر خاطره داری وبعد طرف به رحمت خدا می‌ره آدم با یادآوری خاطره‌اش قلبش مچاله می شه :| :|

-اتفاقا کفش‌های اسپورت خیلی هم شیک بودن. رعایت عرف خوبه اما خیلی وقت‌ها اون چیزی می پوشم که احساس خودم می‌گه بهت می‌آد و درچنین مواقعی نظرات دیگران خیلی برام اهمیت نداره(البته به غیر از همسر نداشته :))  )

-زندگی درگذر زمان آدم رو پخته می‌کنه و این بها داره البته اگه آدم شانس بیاره راهنمای خوبی داشته باشه با استفاده از تجربیات اون می‌شه تاوان تجربه ها رو سبک کرد.

-ریستور پوینت من چیزه ، کسی نیست. اینه که به مدرسه فنی رفتم درحالی که معلم ریاضی می گفت برو ریاضی ،درصورتی که تجربی انتخاب اولم بود و ادبیات دوم.

پاسخ:
وای من هنوزم یاد اون اردو می‌افتم دل‌درد می‌گیرم :))
+ نگفته بودم ریستور پوینت کیه ها. نوشته بودم کِیه. زمان منظورم بود.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۲۵ نیمچه مهندس ...

ریستور پوینت زیاد دارم اما دوتاش از همه مهم تره:سال اول دانشگاه که فهمیدم مناسب اون رشته نیستم اما ادامه دادم و یه بار باید حرفی میزدم که نزدم و همیشه به خودم میگفتم کاش گفته بودم.

پاسخ:
من در طول تحصیلم خوشحال بودم. غر می‌زدما، ولی رضایت داشتم. ولی الان تازه فهمیدم مناسب چه رشته‌هایی بودم :| چقدر بد که نمیشه برگشت عقب.

من اگه میشد و تواناییشو داشتم یا ماشین زمان رو میدادن بهم، برمیگشتم به عید ٩٤ و اون بدترین سال زندگیم رو از اول اول می ساختمش. ولی الان نمیشه و به جای ساختن دوباره اون سال خودم رو دوباره ساختم. :-)

پاسخ:
برای من هم سال مزخرفی بود. ولی نمی‌خوام برگردم ۹۴. چون مزخرف بودنش به خاطر کارهاییه که ۹۳ کردم. لذا دلم می‌خواد برگردم ۹۳ که از ریشه درست کنم قضیه رو.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۲۳ محسن رحمانی

سلام و عرض ادب .

 

من که اصلا دوست ندارم برگردم عقب ولی اگه روزی هم برگردم دوست دارم اشتباهاتمو جبران کنم.

پاسخ:
سلام
ما هم برای همین می‌خوایم برگردیم گذشته

مال من هم ابتدای سال ۹۳. دقیقا عید ۹۳..

پاسخ:
میگم حالا که متقاضی زیاده کاش خدا نوارو بزنه عقب همه‌مون از ۹۳ شروع کنیم دوباره

داخل اون بسته چی بود؟

پاسخ:
پوشهٔ قرمز کارآموزیو میگی؟

من به نصب دوبارۀ ویندوز راضی‌ترم. کار رو راحت‌تر می‌کنه. این شکلی دیتاهای ذخیره شده توی درایو سی هم می‌پره و بخش انبوهی از خاطراتمون پاک می‌شه. اون وقت ما می‌مونیم و یک ویندوز تازه نصب شده و روزگاری نو. 

 

پاسخ:
اینم فکر خوبیه. ولی بعضی از نرم‌افزارای قدیمی رو دیگه نمیشه پیدا کرد. حیفن اونا.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۳۵ 1 بنده ی خدا

نه بنظرم باگ نیست.گاهی باید یادمون بیاد و کن فیکون شیم تا اشتباه نکنیم.

برای ما گمونم از 94-95 برای چادریا آزاد شد چون قبلش رییس دانشگاه رو خیلی چیزا حساس بود.😐ولی میدونم امیرکبیر الان واسه همه آزاده

پاسخ:
اوهوم. موافقم...
آره سیاست هر دانشگاه متفاوته. دانشگاه تهران بین دانشگاه‌های سراسری از همه جا آزادتر بود. دانشگاه آزادم که فکر کنم آزاد بوده از اول.
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۵۱ 1 بنده ی خدا

نچ نچ دانشگاه ازاد اوایل چادر اجباری بوده.از یه سالی به بعد کم کم ازاد شد

پاسخ:
عجب!!!

چرا بابا کنکور تموم شه همین فرداش اقدام میکنم ولی خب میدونی اگه از همون دوازده سالگی شروع میکردم الان هم از نظر مالی مستقل بودم هم خیلی جلوتر بودم 

ولی خب ماهی رو هروقت از اب بگیری تازه ست 

پاسخ:
دوازده؟! :)))
من فکر کردم سی سالته و خیلی دیر شده
برنامه‌نویسی آسونه. تمرکز کنی روش چند ماهه یاد می‌گیری

نه همونی گه یکی زنگ زد ناشناس و گفت خانم سفارش تون رو آوردم و دوستت رفت تحویل گرفت

پاسخ:
نمی‌دونم تابستون پستای عید تا عیدمو خوندی یا نه
رمز هر پست کلمهٔ آخر پست قبل بود
تو عید تا عید ۲۷ یه اپ معرفی کردم به اسم فیدلیو
امتیازای اپو جمع کرده بودم و باهاشون تیشرت انار و هندونه سفارش داده بودم. بار اول، تابستون، که تهران بودم خودم رفتم گرفتم. این سری بازم امتیازام جمع شد و تیشرت سفارش دادم. چون ته‍ران نبودم آدرس خوابگاه نگارو دادم.
این پست. رمزش: یونان
تو این پستم عکسشو گذاشتم. البته این اون سریه که خودم گرفتم:
رمز: بود

نه بابا من همش ۱۸ سالمه D:

پاسخ:
پیر شدم. دیگه یادم نمی‌مونه کی چند سالشه :))

ستوده گرامی

اصلا دیر نشده ناصر خسرو 40 سالگی تازه متحول شد :D

حتما هدفمند پیش برین و از کسی که درحال حاضر تو این کار به نتیجه رسیده راهنمایی بخواین.

فکر کنم دنیای گسترده ای پیش روی شماست از شبکه گرفته تا سایت و...

موفق باشین.

پاسخ:
با لحنِ ای صاحب فال می‌خوندم :))
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۵۷ محسن رحمانی

سلام 

 

بیچاره مردم شمال هرچی میگن نیایین بیشتر پا میشن میرن چرا اینقدر بی ملاحظا مردم .

پاسخ:
سلام
متأسفانه برخی رعایت نمی‌کنند.

رعایت نمیکنن ؟ 😔

خیلی مهربانانه بود دُردونه جان !

نهایت نادونی رو انجام میدن ، تازه فیلمش رو هم میزارن (ک ما پلیس و دور زدیم)😢

 

خوب کاری میکنی زبانت رو مرور میکنی ، زبان دوم دنیای دیگه ای رو برات باز میکنه ک لازمه ی راهیه ک میخای بری !

 

دیشب داشتم از چوامسکی بخشی از مقاله ی درباره طبیعتش رو میخوندم یادت افتادم ک پیشنهاد کنم هرچی ازش بخونی وقتت رو هدر ندادی ! 

 

 

پاسخ:
منصفانه‌تر این بود که هرکس فقط تاوان نفهمی خودش را می‌داد.

+ من چامسکی رو نمی‌فهمم. این چند وقته دو تا کتاب ازش خوندم، دو جمله‌شم یادم نیست. هیچی از حرفاشو متوجه نشدم :|

سال 93 چه سال تلخ و سختی بوده. ما از زمستون 92 همین‌طور فوتی داشتیم تا پاییز 93. که یکیشونم مامانم بود. روح رفتگانتون شاد. چقدر امروز دلم هوای عموهای فوت‌شده‌م رو کرده بود.

 

کلا با برگشت به عقب میونه خوبی ندارم چون کلی تجربه رو از دست می‌دم اما اگه قرار بود با همین تجربه و دانش برگردم عقب. برمی‌گشتم به زمانی که مامان بود و حالش خوب ِ خوب بود.

پاسخ:
آره، یادمه :(
روح مادرت و عموهات شاد :)

اینترنت خونگی 100G شارژشده بوداز دیروز

بعد مدت داره فکر کنم 3 روز هست

100 گیگ رو تو 3 روز نمی‌شه مصرف کرد .:\  :\

پاسخ:
سه روز نیست ۱۲ روزه. تا آخر اسفند. برای ما امروز شارژ شد.
اگه می‌دونستم همچین هدیه‌ای میدن شارژ نمی‌کردم خونه رو. همین دیروز چهل گیگ گرفتم :| مصرفمونم سی چهل گیگ بیشتر نیست در ماه.

جالبی این پست برام این بود که دیدم من اون پستی که از اردوی کویر نوشته بودی رو یادمه و ترم های آخر کارشناسیت رو؛ و به خودم گفتم شت! من پنج سال، کمی بیشتره که نسرین رو میخونم؟ 

عجب سریع گذشت روزگار!

پاسخ:
می‌دونی من چقدررررررررر ذوق می‌کنم وقتی خواننده‌های فصل دوم رو اینجا می‌بینم؟ به قول دلنیا ماچ به پسِ کلّه‌ت :)))

اون موقع که کویر رفتین و من یادمه. پیش دانشگاهی بودم.کنکور کارشناسی رو میخوندم.الانم کنکور ارشد میخونم.چقددرررر پیر شدممم :دی

پاسخ:
اگه خواننده رو به عطر! تشبیه کنیم، شما از اون جنسای خوبین که ماندگاریتون خیییییلی بالاست. یه سری در حد یه پیس پیس کوچولو میان دو تا پست می‌خونن گرم می‌گیرن بعد یهو غیبشون می‌زنه :| عینهو الکل می‌پرن می‌رن.

برای اون قسمت لباس پوشیدن با سبک متفاوت از بقیه : خب هر کسی این جسارتو نداره :)

 

 

پاسخ:
تمرینِ همرنگ جماعت نشدن

ما مشتی ایم. لوتی ایم. :))))) 

یا شیخ بیا و این دم عیدی ما قدیمی ها رو یه جوری خوشحال بنما :))

 

#یک_سو_استفاده_کننده😂

پاسخ:
چجوری؟ پیشنهاد نحوۀ خوشحال نمودن با تو، انجامش با من.

فاطمه رگها ، هنوزم وبلاگ داری؟؟؟

پاسخ:
نداره تا اونجایی که می‌دونم.

یک زمانی، دبیرستانی که بودم، به خودم گفتم «حق نداری هیچ وقت برگردی عقب و پشیمون باشی. حق نداری از انتخاب‌هات ناراضی باشی، چون توی اون زمان، توی ذهن تو، اونا بهترین انتخاب بودن و تو قرار نیست هیچ وقت بتونی همه جوانب تصمیم‌هات رو بسنجی.»

و این کار رو واقعا هم نکردم، نه بعد از انتخاب رشته عجیب غریبی که توی کنکور کارشناسی انجام دادم، نه اجازه دادم کسی تصمیم‌هام رو زیر سوال ببره. ولی خودم دائما بهشون فکر کردم، به راه‌های متفاوتی که ممکن بود برم فکر کردم، و هی تصمیم گرفتن برام سخت‌تر و سخت‌تر شد؛ در حدی که یکی از دوستام گهگداری هملت صدام می‌کنه! :دی

ولی خب سعی کردم پشیمون نباشم و خوشبینانه فکر کنم که این اتفاقی که برام افتاده، به یه نحوی بهترین چیزی بوده که می‌تونسته برام پیش بیاد. با این وجود، اگه بخوام برگردم و ببینم اگه از ریستور پوینتم دوباره شروع کنم چی می‌شه، احتمالا سال نود و چهار رو انتخاب می‌کنم و سعی می‌کنم ببینم اگه دوستای متفاوتی پیدا می‌کردم و ماجراهای متفاوتی رو از سر می‌گذروندم، چی می‌شد! 

ولی بین نود و چهار و نود و پنج شک دارم (هملت :دی) چون یکی از بزرگترین، آبرو ریزانه(!)ترین، و وحشتناک‌ترین سوتی‌های عمرم رو اون سال دادم که هنوز هم هر وقت یادم میاد می‌خوام از کره زمین محو بشم :))))

پاسخ:
من چون می‌دونم نمیشه به عقب برگشت، همیشه اون حس رضایت و خوشحالیم رو حفظ می‌کنم. ولی این به اون معنی نیست که نخوام برگردم یا پشیمون نباشم. ولی دیگه کاریه که شده. باید عبرت بگیریم و تکرارش نکنیم.
یه آیه‌ای هم بود که عسی ان تکرهو شی و هو خیر لکم... یه وقتایی یه چیزایی رو خوش نداریم، ولی صلاحمون تو همینه.

سلام و درود دُردونه عزیز 🌹

 

اشاره ات ب (نوین بودن این رشته در ایران) کاملن درسته برای همین زبان دوم غربی رو بازم تاکید میکنم ک از واجباته !

فارسی ازش (درباره طبیعت و زبان+جنبه هایی از نطریه نحو) و هق هش ده تایی مقاله خوندم 

کارهایی ک از چامسکی  خوندم رو میدونی ، اونایی رو ک خوندی و درک نکردی (نفهمیدی) بپرس ، بدونم و بتونم برات توضیح میدم (ترکی نه ها) 😂 

 دُردونه ب نظرت خجالت آور نیست ک تُرک باشی و زبان مادریت رو نفهمی ؟ 😢 (از سوتی های غیر عقلانی در راستای تغییرات عقیده وتفکر،تیپ ظاهری و باطنی و ...)

در پناه خدا باشی 

پاسخ:
سلام
دلیل نفهمیدنم اینه که به نظریه (تئوری) علاقه ندارم. من زبان‌شناسی کاربردی رو بیشتر دوست دارم تا این چیزای ذهنی که تو سر چامسکیه :))

ترک کجا؟

گاهی وقتها زندگی چیزی جلو پای آدم می ذاره که جبران مافات می‌شه شاید نه کامل.

یه جور حالت نسبی داره و نمی‌شه گفت اگه قبلا فلان راه رو می‌رفتم کاملا موفق تر بودم.

زندگی همینه.باتمام بالا و پایین‌هاش.

 

پاسخ:
نمی‌دونم... 

امممم میتونی به هر کدوم در حد یه پاراگراف نوشته (همه توی یک عدد پست) تقدیم بنمایی البته این ایده خامه.

 

 

+ هر وقت از نظر خودم خوشم نمیاد و حس میکنم چرته میگم ایده ام خامه :))))

 

@ مهین

سلام فرزندم. من وبلاگ ندارم. خیلی وقته.یه پیج اینستا دارم اونم صفر پسته :))

پاسخ:
من از خدامه که خوشحالتون کنم. ایدهٔ قشنگیه. خیلی سال پیش این کارو کرده بودم. برای هر کدوم از خواننده‌هام یه پاراگراف و پای هر پاراگراف هم هدر وبلاگ‌ها رو گذاشته بودم و یه اسکرین‌شات از اولین کامنتشون. ولی می‌دونی؟ راستش حالا نمی‌دونم کیا هنوز اینجا رو می‌خونن. انقدر میاین و میرین و اسم و آدرس عوض می‌کنین که نمی‌دونم هستین، نیستین، جدید اومدین یا قدیمی هستین. یه ویدئو که آپلود می‌کنم دویست بار دانلود میشه، ولی بیست نفرم نمی‌تونم با قطعیت اسم ببرم که اون ویدیو رو دانلود کرده باشن جز همین چند نفری که کامنت می‌ذارن پای پستام. 
۱۹ اسفند ۹۸ ، ۲۳:۴۳ شهاب الدین ..

سلام

ریستور پوینت من؟

یه هفته پیش همین موقع! وقتی همینجور یهویی دلم خواست با شوهر عمه ام صحبت کنم. تا خواستم شماره اش رو موبایل پیدا کنم، پشیمون شدم. آخه سابقه نداشت بی مناسبت تلفن کنم بهش، فقط محض احوالپرسی.... فردا صبحش بابابزرگم خبر دادن به خاطر سابقه شیمیایی، و احتمالا کرونا، حالشون بد شده و بیمارستانن! و تا شب نشده، رفتن پیش رفقای شهیدشون...

شاید هم دو روز قبل آخرین سفر نجم، وقتی خونه بود و وقت داشتم و میشد که برم پایین پیشش یه دل سیر نگاهش کنم....

شاید هم دو سال پیش، وقتی هنوز مادر بزرگم حالش خوب بود و میشد باهاش حرف بزنم یا نه، سه سال قبل وقتی عمو هنوز بود‌...

ریستور پوینت من یه بار و دو بار نیست، دقیقا هر بار که کسی رو‌از دست دادم، برای ابد حسرت یه لحظه دوباره دیدنش به دلم مونده. فقط یه لحظه....

پاسخ:
سلام
خدا رحمتشون کنه. روح همه‌شون شاد :(
الان فاتحه خوندم. ایشالا فردا هم براشون یاسین می‌خونم :)

میتونی بگی قدیمی هایی که هنوز هستن اعلام وجود کنن واسه سورپرایز :))

هم نطقشون باز میشه

هم آمارشون درمیاد 

😎

پاسخ:
من گفتم و اونا هم گفتن باشه :|
یه جوری سکوت کردن که حرصم می‌گیره :))
تنها راه باز کردن نطقشون اینه که بگم دارم آدرسم رو تغییر می‌دم و هر کی آدرس جدید می‌خواد بگه :))

هر چند خودمم بقیه جاها خاموشم.تنهایی جایی که کامنت میدم همینجاست :))

پاسخ:
بازم خدا رو شکر که الحمدلله؛ وگرنه والا به خدا :))

خب پس حالا که انقدر مقاوم شدن 

همه سورپرایزا رو تقدیم کن به ماهایی که هستیم :)) بترکد چشم حسود و بخیل:))))

پاسخ:
اینم روش خوبیه :)))

ورزنه... زادگاه من ...و البته الآن هم به خاطر فرار از کرونا برگشتیم به زادگاه

ما به این کویر میگیم تپه‌ماسه‌ای گاهی هم می‌گیم ریگ‌سرا 

پاسخ:
چه جالب!!!
من کلی عکس از اونجا و مردمش گرفتم.