شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

کدِ اون پرچم سیاه گوشهٔ هدر:


<div style="position:fixed;left:0px;top:0px;z-index:200;">
<img alt="ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست" title="ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست" src="http://bayanbox.ir/view/7829141539691850275/ya-hossein-2.gif" height="auto" width="auto">
</div>


قسمت قالب، بخش ساختار، قبل از شروع هدر وبلاگ قرارش بدید

۱۲۰۹- شما به جای من

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۹ ب.ظ

دیشب خواب دیدم‌. البته من همیشه خواب می‌بینم. و تقریبا سه سالی میشه که خواب‌هامو می‌نویسم تا یادم نره [۱]. خوابم دربارۀ پروین اعتصامیو یادتونه؟ اگه یادتون نیست اشکال نداره، دوباره تعریف می‌کنم براتون و دیگه الکی لینک نمی‌دم. خوابم این بود که یه نفر تو خواب بهم گفته بود پروین اعتصامی خودکشی نکرده بلکه توسط یه غریبۀ مجهول‌الهویه به قتل رسیده. و منم بیدار شدم علت مرگ پروین اعتصامیو سرچ کردم و دیدم پروین اعتصامی در اثر ابتلا به بیماری سل درگذشته. خب پس الان آماده‌این که خواب دیشبمو براتون تعریف کنم [۲].خواب آهنگر دادگر رو دیدم. خواب همون روزی که داشت از غیرت می‌گفت و ضبطش کردم و دادم شماها هم بشنوید و یکیتون گفت چه تعریف متفاوت و خوبی [۳]. از خواب بلند شدم. اولین کاری کردم این بود که خوابم رو توی دفترچه‌ام مثل بقیۀ خواب‌هام بنویسم تا یادم نرفته. هنوز خوابم رو کامل یادداشت نکرده بودم که امید بالای سرم اومد که بدو که نتایج رو زدن [۴]. دارم به شبا و روزایی فکر می‌کنم که داشتم برا این آزمون می‌خوندم [۵]. اولین آزمون زندگیم بود که شب قبلش کارت ملی و کپی کارت ورود به جلسه و شناسنامه‌م رو آماده نذاشته بودم توی کیفم [۶]. بالاخره صفحۀ نتایج بالا اومد و [۷] متاسفانه من در هیج کدرشته‌ای پذیرفته نشدم [۸]. کارنامه و درصدهای دروس و بالاخره رنگ قرمزی که در پایین کارنامه رخ نمایاند و [۹] همین‌طوری که زل زده بودم به کلمۀ «مردود»، داشتم به این فکر می‌کردم که چرا؟ [۱۰] دلیلش رو نمی‌دونم اما شاید، شاید که نه، حتما خیری توش بوده [۱۱]. چهار تا مصاحبه دکتری رفته بودم. همون چهاری که همه جا بود و من به فال نیک گرفتمش. از شماره پلاک اسنپ گرفته تا روز و طبقه و شمارۀ اتاق [۱۲]. این همه چهار قاعدتاً خوش یمنه [۱۳]. چهار بار نتیجه رو چک کردم و چهار بار مطمئن شدم که آزمون دکترا رو قبول نشدم [۱۴]. هنوز تصمیم نگرفته‌م که دوباره کنکور دکتری بدم یا نه. مراد هم که هنوز تصمیم نگرفته منو پیدا کنه یا نه [۱۵]. فکرشو که می‌کنم هم دلم برای دانشجو بودن تنگ میشه هم نه [۱۶]. برا دکترا و کارهای مربوط بهش قرار بود برم تهران که نشد [۱۷]. حالا، گرچه نمی‌تونم بگم ناراحت نیستم؛ ولی اتفاقی افتاده که تا حالا نیفتاده بود و من دوست دارم به جنبه‌هایی از این ماجرا نگاه کنم که جدیدن. تجربۀ اتفاق نیفتادن چیزی که با همۀ وجود دوست داری پیش بیاد، وقت زیادی رو صرفش می‌کنی و تو برنامه‌های زندگیت رو اتفاق افتادنش تو زمانی که خودت می‌خوای، حساب باز می‌کنی، ولی اتفاق نمی‌افته [۱۸]. همیشه اون‌جوری نمی‌شه که ما می‌خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن فیلمای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آخرش نشد که بشه [۱۹]. داشتم آروم زمزمه می‌کردم گر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست [۲۰]. گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود [۲۱]. اما ایمان دارم که حتما خیریتی توی این اتفاق بوده [۲۲]. مگه میشه پست مربوط به شباهنگ جان باشه و طولانی نشه؟ [۲۳]

+ رادیوبلاگی‌ها به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی، ینی امروز، بلاگرا رو به چالش «من به جای تو» دعوت کرده بود. ینی یه پست بنویسیم با لحن و سبک و عنوان و رسم‌الخط یه بلاگر دیگه. منم تعدادی از دوستان رو دعوت کردم به این چالش؛ که به جای من پستِ قبول نشدنمو بنویسن. از متن هر کدوم یه جمله انتخاب کردم و با جمله‌هاشون این پستو نوشتم. روی هر کدوم از شماره‌ها که کلیک کنید می‌تونید متن کامل پستی که دوستان نوشتنو بخونید.

+ بشنوید (radioblogiha.blog.ir/post/293)

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۶
شباهنگ

نظرات (۶۸)

اصن چشماش جفت قلبی شدن دیدم ستاره ت روشنه *_*
لطفا برامون بمون و نرو ^_^
پاسخ:
عزیزم ^-^ چشم، ایشالا :)
پادکست رادیو رو گوش بدیااااا! این پستو مدیون اون پادکستین :))) سوسن ازم خواسته بود یه چیزی برای امروز بخونم و هر چی سعی کردم دیدم شرمم میاد وبلاگم بسته باشه، اون وقت تو اون فایل صوتیه بهتون بگم محو نشید :|
سلام یک سوال دارم از خدمتتون
آیا نرم افزار inoreader محدودیت وارد کردن 100 وب را برای مرور دارد یا بی نهایت است؟
پاسخ:
سلام. من نرم‌افزارشو نصب نکردم. مثل ایمیل، تو سایت اینوریدر اکانت دارم و محدودیت نداره. من خودم چیزی حدود ۸۰۰ تا آدرس دارم تو اینوریدم
خیلی پستت به دلم نشست و تونستم جملات زیادیشو حدس بزنم از کیه و تو ذهنم مونده
پاسخ:
چه خوب که دوست داشتی. حال و هوای پستای بچه‌ها با اینکه موضوعشون یکی بود فرق داشت. فکرشم نمی‌کردم با انتخاب یه جمله از هر کدوم بتونم یه پست منسجم بنویسم. ولی تونستم و کلی ذوق کردم
چقدر خوبه باز اومدی روشن شدی :)
اینم خودش جزو خلاقیت هات محسوب میشه که این جملات رو باهم تونستی ردیف کنی :دی
موقع خوندنش همش میگفتم یعنی چطور میخواد جملات منو که مخاطبش خودت بودی و مثل بقیه نبود جا کنی اون وسط که دیدم حسن ختام شدم :))

پاسخ:
چقدر خوبه که دوستای گلی مثل شما دارم. 
آره :)) پست تو رو بارها خوندم تا این ایده به ذهنم رسید و حسن ختام به‌جایی هم بود انصافا :دی
حس واقعیت هم به اصل موضوع نشون داد دیگه؟
پاسخ:
حس واقعیم؟
سخته توصیفش. برادرم و پدرم سفر بودن. شب قبلش فقط کابوس دیده بودم و هزار بار بی‌اغراق سنجشو رفرش کرده بودم. روز قبلش یه چیزایی برای سال تحصیلی جدید و خوابگاه خریده بودم و پایان‌نامه‌مو آماده کرده بودم و از اساتید وقت گرفته بودم. صبح نتایجو اعلام کردن. مامانم خواب بود. زانوها و بالشمو بغل کرده بودم و ساعت‌ها گریه می‌کردم. حتی ساعت یک که مامانم به‌زور کشوندم آشپزخونه که صبونه بخورم چیکه چیکه اشک می‌ریختم تو سفره و توی چایی و روی نونا :)) تا چند روزم غذا درست و حسابی از گلوم پایین نرفت و بعدشم چیزایی که برای خوابگاه خریده بودمو دادم رفت. مونده یه چند تا کتاب که با چه مصیبتی پیداشون کرده بودم و با چه ذوقی خونده بودم و آینهٔ دقم‌ن الان.
لطف داری عزیزم :)
اره خیلی جالب شد :دی
پاسخ:
ممنونم بازم. پستای همه‌تونو ذخیره کردم، پست تو رو گذاشتم اون اول اول که هر موقع غم روزگار کمرمو خم کرد بخونمش و دستمو بذارم روی زانوم و بلند شم دوباره
منم شماره بیست رو گذاشته بودم عنوانم :-)
پاسخ:
آره :) اون بیت هم تو عنوان تو بود هم تو پست پرچنه. هم حس واقعی و فعلی منه
عجب کار سختی:/ ولی انصافا خیلی خوب از آب دراومد:) تا دو سه خط اول فکر کردم‌ خودت نوشتی:)

+واسه مطلب منم که یه زحمت اضافه کشیدی تازه:)
پاسخ:
زحمتی نبود :) زحمت اصلی رو شماها کشیدین که لطف کردین نوشتین
موقع نوشتن این پست یاد اون حکایتی افتادم که طرف از هر شاعر یه بیت شعر دزدیده بود و یه قصیده گفته بود :))
اخ الهی :-( :-( 
پاسخ:
ولی بعد چند روز با آهنگِ مخور غم گذشته، گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته، به زندگی برگشتم :| ولی اعتراف می‌کنم زندگی بدون درس و مشق، خیلی مزخرفه :))
به هرحال خیلی خیلی خوشحال شدم که نوشتی:))
پاسخ:
:) خوشحالم که کارم خوشحالتون کرده
احسنت :) 
چقدر قشنگ تیکه ی پستها رو سرهم کردی  *****
پاسخ:
آره خودمم خیلی ذوق کردم. حسم دقیقا حس کسی بود که یه پازل هزار تیکه رو درست کرده باشه
ستاره روشنت خوشحالم کرد کاش بازم بنویسی و فقط توی رودربایستی با رادیو و بچه‌ها نباشه یا مجبور نشیم قمه به دست بیایم :(
پاسخ:
شبیه یه ماشینِ بنزین تموم کرده وسط کویرم. فصل سه رو اینجوری می‌نوشتم که انگار ماشینه هی بنزین تموم می‌کرد و وایمیستادم کنار جاده و دو لیتر بنزین از ملت می‌گرفتم و ادامه می‌دادم و بازم انرژیم تموم میشد و با هل دادن خلاصه یه جوری خودمو رسوندم به نقطهٔ پایان. ولی برای فصل جدید هیچ انگیزه‌ای ندارم. وبلاگ که هیچ، اصن این مدلی زندگی کردنم بلد نیستم حتی، چه برسه این مدلی نوشتن.
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تا باشه از این چالش‌ها، البته با موضوع موفقیت‌ها:-)
پاسخ:
و چالش‌هاست که بلاگستان را زنده نگه‌داشته است
بیا اینجوری به قضیه نگاه کنیم که موفق نشدن هم یه جور موفق شدنه. اینجوری که مثلا: من موفق شدم قبول نشم یا موفق شدم رد بشم :))
ای بابا خب یاد میگیری :)
پاسخ:
چیزایی که فعلا تو این دو هفته یاد گرفتم اسم چند تا سریال، نحوهٔ کار با کنترل تلویزیون، ماشین لباسشویی، هود! و تلفن خونه است. و نیز جای وسیله‌های توی آشپزخونه (از جمله قابلمه، روغن، پیاز و سیب‌زمینی)، عادات غذایی خانواده (بابا پیاز خام نمی‌خوره مثلا :دی) و جالب‌تر از همه‌شون تا ده ده و نیم خوابیدن :|
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چه نگاه خوبی:-) هر چی خیر و صلاحه پیش بیاد برات^_^
پاسخ:
نگاهِ خوب‌تر از این اینه که اون ده دوازه نفری که قبول شدن، توانایی‌شون بیشتر از من بوده و برای این رشته مفیدترن و من احتمالا مأموریت مهم‌تر و خفن‌تر دیگه‌ای برام تعیین شده.
البته خودمم هنوز نمی‌دونم چه مأموریتی :))
شنیدمممممممممم
شباهنگ شنیدنت تو غروب جمعه غمگین رشت، رو ایوان و چای به دست
بهههههترین اتفاق شهریوره
خود بهترینش:-*:-*
خیلی چسبیداااااا، خیلی [یک عالمه قلب]
پاسخ:
نوش جونت، ولی می‌بینی صدام چقدر شکسته شده؟ داشتم با فایل پارسالی مقایسه می‌کردم انگار نه انگار همون متنو همون آدم می‌خونه‌. همین چند دیقه پیش به حنا می‌گفتم که چه شاد و پرانرژی بود صداش. من اگه داغون باشم این داغون بودنم تو صدام، پستام، قیافه‌م، رنگ لباسم، و حتی دستخطم نمود داره.
تازه اینو بعدِ شنیدن صدها آهنگ دوپس دوپسِ دالام دیمبولی و بندری خوندم مثلا حال و هوام عوض شه
نه اینکه قرار بود این پست بشه اولین پست وبلاگ جدید؟
پاسخ:
وبلاگ جدید و اسم جدید که ندارم. این اسم و آدرسو دوست دارم :)
الان این پست اون قسمت از جاده است تابلوی پایان فلان شهرو می‌بینیم، ولی هنوز به شهر بعدی نرسیدیم.
این خوب نیست زیادی بطالت داری به فکر انجام کاری باش و الا افسرده میشی بعد از یه مدت
پاسخ:
متأسفانه من بیست ساله که فقط درس خوندم. کارهای دیگه‌ای هم در کنارش انجام دادم، ولی کار اصلیم درس خوندن بوده.
بدبختی اینجاست دوستامم همه تهرانن و هیشکیو! مطلقا هیشکیو ندارم باهاش وقتمو بگذرونم :|
واااای مگه شما هم قبول نشدیییییییی؟!
فکر کردم قبول شدی. یادمه رتبه ت خوب بود و امید خوبی داشتی.. منم قبول نشدم البته رتبه شبانه رو آورده بودم ولی موقع انتخاب رشته نزده بودم شبانه رو! :/
منم شک دارم دوباره شرکت کنم یا نه! خلوص نیتم برای خودم زیر سوال رفته! :/
و چقدر خوبتر که خیالت بابت خیریت موضوع جمعه ^_^
ان شالله مراد رو پیدا کنی یا بهتره بگم پیدات کنه ^_^
پاسخ:
من هیچ شکی مبنی بر دوباره شرکت کردن یا نکردنم ندارم. از اونجایی که با تمام توانم جلو رفتم و همهٔ انرژی و وقت و سرمایه‌مو صرف این آزمون کردم و نشد، سال بعد و سال‌های بعد این تجربه رو تکرار نخواهم کرد. این رشته برای من تموم شد.
از بامی که پریدیم، پریدیم.
چقدر پستت خوب شده بود، یک‌دست بود و قشنگ:)
فایل رادیو رو گوش کردم، میدونستی صدات خیلی حال خوبی داره؟ ارامش رو به آدم تزریق میکنه و البته ناگفته نماند متنی که خوندی هم خیلی خوب بود :)
+ خیلی وقت نیست که میخونمت اما چراغ خاموش وبت تو ذوق میزنه، بمون و بنویس لطفا، رفتن‌ دوستان تو این روزها دردِ روی درد میشه.
پاسخ:
دست بچه‌ها درد نکنه. من که کاری نکردم. ولی لحنشون انقدر متفاوت بود که خودمم بعد نوشتن پست کیف کردم. 
+ صدام به درد برنامه‌های غروب جمعه می‌خوره فقط :)) 
+ یه زمانی این چراغ هر روز چهار بار روشن میشد. باورت میشه آذر ۹۴، ۱۲۴ تا پست نوشته باشم؟! خودمم باورم نمیشه
@از بامی که پریدیم، پریدیم.


پاسخ:
الان شما حرف منو تأیید کردی؟ یا لینکی چیزی فرستادین و نیومده؟
با تمام چیزهایی که گفتی به نظرم صدات بسیار دلچسبه
 و تو از خوش صداترین هایی:-)
پاسخ:
نظر لطفته :) ولی همون طور که گفتم بیشتر به درد برنامه‌های غروب جمعه می‌خوره این صدا
سلام
قرار بود بعد از پایان مهلت رادیو نظرتونو پایین هر پست اعلام کنین
من منتظر اون نظراتم‎(:‎

* اگه حوصله کلاس غیر حضوری داشته باشی، گزینه های خوبی برای درس خوندن روی میزه
پاسخ:
سلام :)
اون موقع که انگیزه‌ی پست گذاشتن داشتم فرصت نبود، الان بی‌کارم و انگیزه ندارم. ایشالا یه کم حال و هوام عوض شه برای تک‌تک پست‌ها می‌نویسم نظرمو. به جولیکم گفته بودم یه پست سبک‌شناسی بنویسم راجع به سبک‌ها بگم
حسش نیست که نیست

+ تعریف از خود نباشه ها، ولی دیگه هیچ علمی نیست که من بهش علاقه داشتم و سرکی نکشیدم توش. از هنر و ادبیات و موسیقی و زبان تا علوم مهندسی و پزشکی و فلسفی و مذهبی. احساس می‌کنم ذهنم دیگه کشش نداره. خسته است. خسته‌ام.
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۷ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
ستاره ای بدرخشید و ماهِ مجلس شد ^_^
چه پست خوبی شده :)
.
.
.

+از لحاظ نبودنِ دوستات تو تبریز درکت میکنم.خیلی از دوستای صمیمی من هم به دلایل مختلفی مهاجرت کردند از شهر خودمون و رفتن..بعضی ها هم هستند،اما خب سر خونه زندگی و کار خودشونند.
منم که سرِکار خودمم.یعنی مثل قبلنا نمیتونیم باهم وقت بگذرونیم.
میدونی ؟از یه سنی به بعد فرقی نداره دوستات تو شهر خودت باشن یا نه.یعنی خیلی خوبه که باشند،اما معمولا فاصله میفته.به دلایل مختلف.خیلی هم سخته قبول کردنِ این باهم نبودن ها و دور شدن ها.
اما کم کم عادت میشه..


پاسخ:
خجالتم ندین بابا. من لامپم نیستم ستاره چیه :))
+ دوست مجازی و دوستِ راه دور زیاد دارم، ولی دوستی که باهم بریم رستورانی پارکی سینمایی جایی، نه. کسی که لیسانس و ارشدش یه شهر دیگه بوده طبیعیه تو شهر خودش دوستان کمی داشته باشه. سهیلام که شوهر کرد رفت. دوستان خانوادگیم هم طی سه سال گذشته ازدواج کردن و بچه‌دار شدن و حرف مشترکی نداریم باهم. حتی خیلی از دوستایی که تهران داشتم هم برگشتن شهر خودشون.
و سلام بر شباهنگ :)
پاسخ:
آقا من تا تو رو می‌بینم ناخودآگاه تورنادو میشم :))
خداروشکر :)
نمیدونستم انقدر خوب انگیزه میدم :دی
پاسخ:
در کل حضورمون تو این فضا برای همدیگه دلگرمی و انگیزه است برای موندن
همون تأیید اول 
پاسخ:
اصن این بیت شعار منه تو زندگیم
چطور مگه؟ مگه پایان نامه تو تموم کردی کامل؟! آخه یجوری حرف میزنی انگار فعلا کاردرسی نداری انجام بدی....
پاسخ:
پایان‌نامه رو همون مردادماه نوشتم و تمومه تقریبا. ولی دفاع نکردم هنوز
اتفاق خیلی بهتری قطعا انتظارت را میکشه
شک نکن عزیزم
+مطمئنا به زودی دکترا و پسا دکترا و پروفسوراا!! و همه ی درجات خوب را فتح خواهی کرد 
دیرو زود داره...
پاسخ:
ممنونم. در شرایط فعلی دیگه به دکترا فکر نمی‌کنم چه برسه به پسادکترا و پساپس‌دکترا. واقعا حس می‌کنم بیهوده است تلاش برای گرفتن صندلی‌ای که نظر افراد (استاد) درش دخیله. ینی اگه یه بار دیگه این تجربه تکرار بشه با شناختی که از خودم داره عمراً بتونم بلند شم و به زندگی برگردم :)) 
آرههه منم اگر همه انرژی و وقتم رو برای چیزی بذارم و نشه مطمئن میشم خیریتی تو کار بوده. اما متاسفانه من تلاشی نکرده بودم.
با این وجود چون رتبه م خوب بود گفتم لابد خیریتیه که قبول نشدم. سال دیگه تو یه گرایش دیگه شرکت میکنم.
ان شالله هر چط خیره برات پیش بیاد و تصمیم خوبی بگیری ^_^
پاسخ:
ممنونم :) ان‌شاءالله سال بعد گرایشی که می‌خوای قبول بشی
وااااای چه خوب کنار هم چیدیشون شباهنگ جان ^_^ یه درصدم فکر نمی کردم این پست تیکه های به هم چسبیده ی پستای دیگه باشه! 
برای منم این اتفاق نیفتادنه اتفاق افتاده و واقعا خیرش رو چند سال بعد فهمیدم و خیلی هم برام شیرین بود؛ گاهی واقعا باید بگیم خدایا شکرت که اون دعامو مستجاب نکردی ((:
پاسخ:
:) دیگه ما اینیم دیگه. اصن می‌خوای از این به بعد برم از این ور اون ور جمله بردارم باهاش پست بسازم :دی
+ عمر و محدودهٔ دید من به شخصه کوتاه‌تر  و کوچیکتر از اینه بدونم افتادن یا نیفتادن کدوم اتفاق به صلاحم بوده یا نبوده. خدا هم که قربونش برم صبوووووور!
بعد جالبه خودشم میگه ما انسان را هلوع آفریدیم. ینی بی‌تاب و کم‌طاقت :|
چه حرکت جالب و البته سختی:)) خیلی هم عالی! 
+ اصصصصصصصصصصصصلا نمی‌فهمم و اصصصصصصصصلا نمی‌خوام که بفهمم که چجوری شما بیست سال درس خوندی، بعد الان نشستید برای اینکه موقتاً درس نمی‌خونین گریه می‌کنین و زندگی بدون درس و مشق رو مزخرف میدونید در حالیکه درس و مشق، خودش خر عست! 
پاسخ:
سخت که نه، بیشتر شبیه چیدن پازل بود. پازلی که خودت طرح نهایی‌شو تعیین کنی ولی تیکه‌هاشو یکی دیگه طرح زده باشه. هیجان‌انگیز بود :)
+ من هیچ وقت خرخون! به اون معنی که دنبال نمره باشم نبودم. عشقی درس می‌خوندم. همیشه اون قسمت‌های بیشتر بدانید و برای مطالعه برام جذابیت داشتن تا متن کتاب. موقع امتحان از اون قسمتایی شروع می‌کردم به خوندن که قرار نبود تو امتحان بیاد :| چون فکر می‌کردم اونایی که قراره ازشون سوال بیادو همه می‌خونن و همه بلدن و ترجیح می‌دادم برم سراغ چیزایی که همه نمیرن سراغش. نمره هم مطرح نبود خیلی. در واقع وقتی دارم از مدرسه حرف می‌زنم، از چیزی فراتر از تعریف عام درس خوندن حرف می‌زنم. من با تقریب خوبی همهٔ زنگای تفریح تو کتابخونه بودم. چی می‌خوندم به نظرت؟ قانون و شفای ابن‌سینا :| مدینهٔ فاضلهٔ من یه همچین درس خوندنیه
خب این درس خوندن مطلقاً نیازی به دانشگاه (و حتی مدرسه) نداره. 
پاسخ:
داره!
و دردم همینه که داره.
دانشجو بودن مزیتش اینه که متصلی به یه تیم و به یه شبکهٔ بزرگتر. تو این مملکت (و شاید بقیهٔ جاهای دنیا) اگه دانشجو نباشی، با تقریب خوبی نمی‌تونی از امکانات آموزشی بهره‌مند بشی. امکانات آزمایشگاهی و ارتباط با اساتید به کنار. یه کتاب چیه آخه که ماه‌ها برای دسترسی به کتاب دوندگی کنی. من پارسال و امسال که تبریز بودم، چون دانشجوی اینجا نبودم از کتابخونهٔ هیچ دانشگاهی توی شهر خودم نتونستم استفاده کنم. نه کتاب نه پایان‌نامه. داشتن و ندادن :| حتی تهران هم رفتم، فقط کتابخونهٔ فرهنگستان آغوشش رو به روی من گشود که دریغ از یه جلد از کتابایی که می‌خواستم. مجبور شدم به اسم دوستام از کتابخونهٔ شریف بگیرم. حالا اگه دانشجوی شریف نبودم یا دوست شریفی نداشتم باید قید خیلی از کتابا رو می‌زدم.
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۵ مصطفی فتاحی اردکانی
اینکه ببینی توی صفحه بلاگت یه مارمولک سبز با لب های بهم فشرده که لبخند ژکوندش رو پنهون کرده با چشمای آبی بهت خیره شده. یه شادی خاص داره. ایشالا این شادی ما مستدادم باشه.

یه معلم داشتم شب کنکور کارشناسی بهم زنگ زد و فقط گفت: الخیر فی ما وقع......

یه خانمی هم بود که ازم مشاوره می گرفت یه جمله بهش گفتم که خیلی خودم خوشم اومد:" ما درس میخونیم و کار می کنیم که بهتر زندگی کنیم نه اینکه زندگی کنیم که درس بخونیم و کار کنیم"
پاسخ:
این مارمولک اسمش آقا اخضره :))
یکی از هم‌کلاسیای مدرسه، یه جامدادی به همین شکل داشت اسمشو گذاشته بودیم اخضر. به یاد اون این عکس پروفایلمه :دی
+ اون قسمت از مغزم که خیر و شرو تشخیص بده و خوشحال یا ناراحت بشه از کار افتاده رسماً
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۷ مصطفی فتاحی اردکانی
اینم یادم رفت. کلاژ پستی قشنگی ساخته بودید. احسنت
پاسخ:
نگوییم کلاژ :دی بگوییم تکه‌چسبانی :))
چقد خوب میکسشون کردی. *_*

پاسخ:
:) بذار یه شعر میکسی هم برات بخونم:
شاعر میگه میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که بازآید به کنعان غم مخور. کلبهٔ احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است :|
یعنی این کتابا اینقده خفنن که فروشی و قابل تهیه نیستن؟! عجب :|
پاسخ:
کتابای تخصصی، مخصوصا تخصصی‌های رشته‌های خاص برای مقطع دکتری همه جا پیدا نمیشه. چون خریدار نداره. تبریز با این همه دبدبه و کبکبه کتابفروشی‌های بزرگ و زیادی نداره. نمایشگاه کتاب تهران هم رفتم و چند تاشو پیدا نکردم. خلاصه پارسال خیلی اذیت شدم سر همین کتابا. به همهٔ دانشجوهای فامیل سپرده بودم دنبال کتابای من باشن. تا کتابخونهٔ دانشگاه تبریزم رفتم. یکی از دانشکده‌ها داشت و نداد نگاه کنم حتی :)) جلوی چشمم بوداااا! کتابخونه مرکزیشم گفت یه مبلغی می‌گیریم و دو بار می‌تونی از امکانات ما استفاده کنی. گفتم دو بار در هفته؟ دو بار در ترم؟ دو بار در چی؟ گفت کلا دو بار تو عمرت :))
البته از این نظر که حق دانشجوهای اینجاست از امکانات استفاده کنن و من دانشجوشون نیستم، بهشون حق میدم ولی تو اون مقطع کسی اون کتابا رو نمی‌خواست جز من. حق کسی رو نمی‌خوردم واقعا.
فقط هم دانشگاه اینجوری نیست. زمان مدرسه، مدیر ما از تهران یه معلم المپیادی آورد. برای المپیاد ادبی. سال قبلش دوستم از مدرسهٔ ما انتقالی گرفت رفت فرهنگ که انسانی بخونه. اون معلم که اومد برای ما درس بده (ما که می‌گم، من و یکی دیگه از بچه‌ها المپیادی بودیم فقط) مدیرمون اجازه نداد دوستم هم بیاد بشینه سر کلاس. گفت تو دیگه رفتی فرهنگ و اگه مدال و افتخاری هم کسب می‌کرد برای مدرسهٔ ما نبود. اجازه نداد بیاد از اطلاعات اون معلم استفاده کنه. مدرسهٔ فرهنگ هم برای اون دوستم و کلا المپیاد معلم نگرفت و اون دوستم خودش خوند. مدال طلا هم گرفت.
آقا اون تعریف آهنگر دادگر از غیرت کجاست؟ میشه منم بشنوم؟ (:

پاسخ:
یادم نیست کدوم پست بود، ولی اینو می‌دونم که تو پست‌های سال ۹۵ بود که با ایشون ادبیات پاس کردیم:
شایدم این:
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۷ مصطفی فتاحی اردکانی
تکه چسبانی پستی قشنگی ساخته بودید. احسنت
پاسخ:
:)) سپاس بی‌کران
این تکه‌چسبانی رو از فرهنگستان یاد نگرفتما. وقتی کودک بودم برنامهٔ کودک یه عمو فیضی داشت که کاردستی یاد می‌داد. منم هر روز می‌دیدم و کاردستیاشو درست می‌کردم. یه بخشش کلاژ یا تکه‌چسبانی بود. از اون یاد گرفتم
ممنان بابت لینک و میکس شعر((((((((:
خیلی خوب بود، اسکرین‌شات گرفتم ازش.
پاسخ:
هوراااااا پیدا کردم. تعریف غیرت تو همین لینک پست احوال دل گداخته است که بهت دادم. چند ثانیهٔ آخرشم صدای منه راجع به جغد پرسیدم :)))
اون شعر میکس هم نوش جونت :دی کپیش کن اصلا :))
به به بازم شباهنگ خانوم بازم متفاوت
این چینش نوشته های دوستان خیلی نوآورانه و خلاقانه بود
صداتون خیلی عالی بود
همیشه بمونید و بنویسید
پاسخ:
ممنونم :)
همیشه که نمیشه :) ولی تا وقتی زنده باشم و نت داشته باشم و بیان باشه سعی می‌کنم بنویسم
سلام نسرین جان خوبی؟؟؟بابا چم باروبت سرزدم بسته بودفکرکردم خدانکرده یهویی وب روبستی ادرس اون یکی وبت هم حفظ نیسم .انقدخستم پستت خوندم منم دوماه دیگه ازمون دارم ولی اماده نیستم ودرگیربیماری ودکتروفیزیوتراپی بودم وهمچنان خوب نشدم ولی خب استرس ازمون دارم دارم میخونم البت الان خوابیدم مغزم نمیکشه.دلم گرفت گفتی بعداون همه مصاحبه وتلاش وفیلم دیدن و,,گفتی قبول نشدی منم میترسم امسالم نتیجه نگیرم خب من نتونستم بخونم وتازه شروع کردم .ولی اونی که زحمت میکشه حقشه الان من بیرون زیادنمیرم کلا محدود کردم خودم ادم اززندگی وتفریح وهمه چیش میزنه که اخرش نشه؟؟؟!!حتماحکمتی درش بوده تودخترباهوش وفعالی هستی انشالله ازمون بعدی .برامنم دعاکن برامن که چن ساله که نمیشه اما من بی خیال نمیشم وهرسال ...ولی عمروجوونی ونیروانرژی ادم گرفته میشه نمیفهمی چجوری چن سال زندگی کردی وفقط روکتاب ودرس و,,تازه تیکه ومتلک هم میشنوم .من دلم بیشترازتوپربودا انگاری:)
پاسخ:
سلام
ایشالا که مشکلت حل میشه عزیزم. سعی کن حرف مردم برات مهم نباشه. خودت مهمی‌. خودت باید از زندگیت راضی باشه. وگرنه اگه به حرف مردم باشه من خیلی شاد و موفقم. حال آنکه نظر خودم این نیست.
واااای بعد که پست روخوندم نظر دادم بعدکامنتا بچه هاروخوندم واای صدات خیلی قشنگه گوشی چسبوندم کنارگوشم که بیدارنشن تواتاقم البته صدات جون میده واس رادیو .نتونستم کامل گوش کنم هندزفری بذارم پس گوش کنم:) چراخوابم نمیاد بعدازظهرم نخوابیدم استرسم بالاس .بالاتونظرات خوندم وقتی نتیجه اومدچه حالی داشتی حست باگوشت وپوستم درک میکنم چون خودم کشیدم نه یبارچندین بار,اما مهم اینه که دوباره شروع کنی ونترسی هرچیزی که تموم بشه لذتی نداره مسیرراه قشنگه وباکلی تجربه.مدرسه میریم میگیم کی تموم میشه بعد کنکور کی تموم میشه راحت بشیم!!!دانشگاه قبول میشیم اوووف کی این ۴سال تموم میشه بریم سرکارو دنبال کارو,,خب تموم بشه که چی بشه؟؟؟اخرش چی میشه؟؟؟پس غصه نخورعزیزم .
پاسخ:
مگه دیوانه‌ام دوباره شروع کنم؟!!! حرفِ اون دختری که سومین بارش بود میومد مصاحبه رو سرلوحه قرار میدم و قید این رشته رو می‌زنم.
صدامم قابل شما رو نداره :) گوشاتون قشنگ می‌شنوه
سلام نسرین جان
خوبی؟
سه روز پیش با موبایلم چک کردم، صفحه ات بسته بود یعنی اییینقدر ناراحت شدم!!
الان که لپ تاپ رو روشن کردم گفتم یه امتحان بکنم شاید گوشیم خوب صفحه رو باز نکرده!! بزار با لپ تاپ هم امتحان کنم:)))) که در کمال ناباوری دیدم صفحه باز شد!(آیکون خنده با تعجب!)


خداییش مقطع دکتری اولی تجربه قبول نشدن در آزمونی باشه جای خوشحالی داره نه ناراحتی!!(معلومه میخوام بهت روحیه بدم :) ) هر چند سخته بعد از این همه تلاش ولی اشکالی نداره عزیز جان به دید یه تجربه جدید بهش نگاه کن

این روحیه افسردگی بعد از برگشت به وطن هم کاملا طبیعیه من که تا چند ماه شبا گریه میکردم حس میکردم عمرم داره هدر میره
حتما یه مشغولیتی که علاقه ات باشه مثل تدریس، پژوهش (حتی شده از راه دور) و ... پیدا کن، خیلی زودتر روحیه ات درست میشه انگیزه ات هم برای دکترا برمیگرده 

خوندن نوشته هات واقعا حال خوبی بهم میده چون میدونم تو ناراحتی هم حواست هست حس خوبی به خواننده ها منتقل کنی
ان شاالله به زودی از اتفاقات خوب و خوشحال کننده ای که حال خودت رو هم خوب میکنه برامون بنویسی
پاسخ:
سلام :)
موبایلت اشتباه نکرده بود :)) وبلاگم از مردادماه بسته بود و از دسترس ملت خارج کرده بودم.
راستش اگه کار می‌کردم و سرم گرم بود انقدر این قبول نشدنه که به تبع اون علافی و بی‌کاریه اذیتم نمی‌کرد. یه کار فرهنگ‌نویسی و یه کار اصطلاح‌نامه‌نویسی پیشنهاد داشتم که گفتم بمونه بعدِ نتایج. چون تهران بودن و من تهران نیستم و غیرحضوری هم نمیشه، از دستشون دادم. الان مونده اون پیکرهٔ گفتاری استادم، که نه خیلی وقتمو می‌گیره نه سرگرمم می‌کنه نه دستمزد داره.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۲۱ شهاب الدین ..
سلام
حال شما؟خوب هستین؟
چقدر خوب که دوباره شروع کردین به نوشتن. از اونجایی که خیلی فرصت وبلاگ خونی مثل قبلترها ندارم، فرصت نکردم برم تمام مطالب رو بخونم. ولی مجموعا میتونم بگم از همون جمله اول متن ذهنم درگیر این بود که چرا ناگهان اینقدر عوض شدین. که آخرش با توضیحاتتون متوجه موضوع شدم. 
+ یه پیشنهاد دارم براتون. رو این حساب که میفرمایید بعد از بیست سال درس و مشق داشتن، زندگی بدون دغدغه درس سخته. 
من و همسرم از ابتدای امسال تا یک ماه پیش تقریبا برنامه گذاشتیم لابه لای کارهامون یه دوره تاریخ بعد از انقلاب رو کامل بررسی کنیم. 
اینکه افراد در طول این 40 سال چه تغییر مواضعی داشتن، چه کارهایی کردن و تصمیماتشون باعث چه اتفاقاتی شده. 
البته که کار خیلی مفصل تری میطلبه و ما نتونستیم اونطور که باید حق مطلب رو ادا کنیم. کمی تا قسمتی به حافظه تاریخی خودمون رجوع کردیم و یه قسمتایی رو هم با دور تند رد کردیم. 
ولی خدا رو شکر منابع زیاد داره این موضوع. از آرشیو روزنامه ها تا سایتای شخصی افراد تا حتی مستندات تلویزیونی. یه برنامه ای پیدا کردیم به اسم تاریخ شفاهی که گویا از تلویزیون پخش شده یا میشه. در واقع برنامه های مصاحبه و تحلیل و گزارش های قدیمی تلویزیونه. که اونم کسی حوصله کنه کامل ببینه، مطالب خیلی خوبی داره. 
مقصود این که شاید این سوژه رو علاقه نداشته باشید بهش، ولی مطمئنم واردش بشید هم علاقه پیدا میکنید و هم این خیلی مهمه. برای همه مخصوصا جوون ترها دونستن تاریخ معاصر بعد از انقلاب یکی از واجباته به نظرم. 
پیشنهاد دیگه ام حفظ  وتدبر در قرآنه. از اونجایی که همیشه خواستم و متأسفانه نتوستم یه دور کامل حفظ کنم و در نهایت خیلی پراکنده است حفظم، این توصیه رو به همه میکنم.
منابع این موضوع هم خوشبختانه در دسترس هست. 
موفق باشید
پاسخ:
سلام :)
پیشنهادهای خوبیه. ولی با شناختی که از خودم دارم این حوزهٔ مطالعاتی به گروه خونی من نمی‌خوره. من همیشه از اینکه بدونم فلانی که بود و چه کرد فراری بودم. واقعا اینکه بدونم فلانی و بهمانی چه تفکراتی داشتن و الان چه تفکراتی دارن و کجای سفرهٔ انقلاب نشستن، حسی جز نفرت و حرص خوردن در من نمی‌انگیزن. مهم اینه که خودم که بودم و هستم و چه کردم و می‌کنم.
پیشنهاد دومتون هم جالبه ولی من حتی چهار قلِ قرآنم حفظ نیستم. چند وقت پیش تصمیم گرفتم اذان و اقامه رو حفظ کنم (البته هر چند وقت یه بار این تصمیمو می‌گیرم، ولی جامهٔ عمل نمی‌پوشونم) با کدِ ۴ بار اولی، بقیه‌اش ۲ بار میشه اذان و همه‌اش ۲ بار جز آخری که یکه میشه اقامه حفظ کردم :)) هر بارم کلی فکر می‌کنم ببینم چی ۴ بود چی ۲، چی ۱. خلاصه که خدا خودش معافم کرده از حفظ.
ولی جدی، به نظرم این مورد دوم آمادگی قلبی رو می‌طلبه. من اون سالی که حوزهٔ شریف ثبت‌نام کردم، با کلی ذوق و شوق و عشق دلم می‌خواست وارد این مباحث بشم. بعد از رد شدن تو مصاحبه‌، با اینکه چند جلسه مستمع آزاد رفتم نشستم سر کلاساش، ولی دیگه اون جاذبه رو برام نداشتن. ینی اون حال خوبی که موقع ثبت‌نام و حتی روز مصاحبهٔ حوزه داشتمو دیگه هیچ وقت تجربه نکردم و قیدشو زدم.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۱ مهندس خانوم
سلام، خوشحالم که برگشتی.. 
میدونی یاد چی افتادم؟!! من هر وقت میخوام برای کسی مثال بزنم که خدا راه هر کسی رو خیلی خوب مرتب کرده تو رو مثال میزنم!!! 
یادمه یه بار میگفتی وقتی دبیرستان بودی و برای المپیاد ادبی می خوندی المپیاد نتیجه دلخواهت رو نگرفتی اما چیزایی که اونجا خونده بودی به درد مصاحبه ارشدت تو فرهنگستان خورده بود. اون موقع ماموریتت این بوده که اونا رو بخونی تا چند سال بعد نتیجه شو ببینی. 
(یادمه یه جایی خوندم یه نفر میره پیش امام صادق (فکر کنم) شکایت میکنه از وضع مالی بدش و میگه امروز هیچ پولی نداشتم که باهاش غذا بخرم، مجبور شدم کوزه ای که از صد سال پیش از اجدادم بهم ارث رسیده بود رو بفروشم تا بتونم غذا تهیه کنم. امام هم فرمودند که می بینی خدا از صد سال پیش به فکر روزی امروز تو بوده.)
الان هم غصه نخور، محکم به خدا توکل کن و یه استراحتی به خودت بده. حست رو درک می کنم از اینکه بعد از سال ها مهر امسال محصل نیستی اما زیادم بد نیست البته اگه با ادمایی که منفی بافن یا ممکنه آزارت بدن سعی کن روبرو نشی. بعد از یه استراحت فکری، تصمیم بگیر میخوای چیکار کنی.

پاسخ:
سلام. ولی من خوشحال نیستم برگشتم :)) ولی خوشحالم که جماعتی رو خوشحال کردم :دی
نکتهٔ خوبی رو یادم انداختی. یادم نبود و بهش فکر می‌کنم.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۸ مهندس خانوم
راستی یه مشورتی هم میخواستم باهات داشته باشم. در رابطه با یه ایده س برای نوشتن یه کتاب شبه دایره المعارف!! برای یه گروه سنی خاص! اما چون وبلاگت بسته بود گفتم شاید ناراحت بشی تو تلگرام ازت بپرسم. 
پاسخ:
ناراحت نمیشم عزیزم :) همینجا بپرس راهنماییت کنم. چون وبلاگ نداری، مرگ من، این تن بمیره خصوصی نفرست که جوابتو بتونم بدم :))
یه سوال: تو مگه آیدی تلگراممو داری که تلگرامی ازم بپرسی؟!!!
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۰۸ مهندس خانوم
قبلنا که داشتم. یعنی قبلا باهات یه همکاری داشتم و شماره مو سیو کرده بودی تو تلگرام. منم همیشه وقتی تو تلگرام میخواستم بهت پیام بدم فارسی یا انگلیسی اسمتو سرچ می کردم پیدات میکردم! ینی میخوام بگم با اینکه شماره تو میدیدم سیوش نکردم، احتمالا هنوز هستی تو هیستوری کانتکتام ... مگه اینکه اکانتتو غیرفعال کرده باشی! به لحاظ حفظ محرمانگی ایده، اگه اجازه میدی اونجا بپرسم. 
پاسخ:
عههههههه تو اونی؟! شماره‌تو دارم هنوز :دی ولی تو شماره‌مو سیو نکردی. اتفاقا چند وقت پیش داشتم به اونایی که یه مدت بودن و غیبشون زد فکر می‌کردم و یاد تو هم افتادم. گفتم لابد بعد ازدواج سرت گرم زندگیه. نمی‌دونستم مهندس خانوم همون همکار سابقمونه.
الان خودم بهت پیام میدم :)
امیدوارم بهترین اتفاق برات بیفته و باز بنویس لطفا، زیاد تر
پاسخ:
ممنونم. به روی چشم :) ایشالا :)
سلام و درود.
خوب نوشتین. تکه‌های مختلف رو سر‌هم کردین.آفرین.
اون لینک رادیو.خیلی خوب بود.کاملا مثل حرفه‌ای ها اجرا کرده بودین.همه عوامل رو می‌گم.
شما هم در سخنرانی استاد شدین.
واینکه اصلا لهجه ندارین.
در پایان هم امید داریم  که شاد بزین، و برسین به اون‌چیزایی که می‌خواین و مصلحت هست ان‌شاءالله.


پاسخ:
سلام :)
من انقدر که نوشتنم خوبه حرف زدنم خوب نیست. حرفه‌ای هم نیستم اصلا. صدای حنانه کجا، صدای من کجا!
و جا داره یادی کنم از دوستم که تا پارسال فکر می‌کرد من اهل اصفهانم  :|
و در پایان مجدداً از شما و دست‌اندرکاران پست‌های من به جای تو، کمال تشکر را دارم.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۳ پرتقالِ دیوآنه
خوش برگشتی :))))))))
خیلی حرکت خلاقانه ای بود :))))))))))))
و ماشالا چقدر ملت خوب نوشتن. گرخیدم.
پاسخ:
:)) ملت انقدر خوب نوشتن که به‌نظرم زین پس من سوژه‌ها رو بدم دوستان به جای من بنویسن :دی بعد من از هر کدوم یه جمله بردارم پستش کنم :|
می‌دونستی گرخیدن ترکیه؟ گرخما ینی نترس. گرخاخ ینی ترسو. گرخماخ ینی ترسیدن. گرخیدنو هم فکر کنم خودتون ساختید. البته برخی معتقدند گریختن رو گرخیدن می‌گین
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۱ پرتقالِ دیوآنه
اره والا :))))))))) بسپار دست دوستان :دی
نه نمیدونستم :)) چه باحال [متفکر]
پاسخ:
علی‌الحساب می‌خواین همه‌تون فعلا روی این موضوع مانور بدین که دنبال کلاس آشپزی و شیرینی‌پزی‌ام برای گذران اوقات علافی‌م :))
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۴۵ پرتقالِ دیوآنه
وای =))))))))
به شمع سازی هم فک کن :دی ( از اونجایی که خودم خیلی دلم میخواد یاد بگیرم میگم :|)
پاسخ:
وای نه تو رو خدا! از این هنرهایی که چیزای تزئینی درست می‌کنن از در و دیوار آویزون می‌کنن یا می‌ذارن توی ویترین و روی طاقچه! متنفرم. چند تا از این شمعا رو دوستام برای تولدم گرفته بودن، همه رو گذاشتم تو کارتن بعد گذاشتم تهِ کمدم. شدیداً و عمیقاً معتقدم چیزی که می‌خری یا تولید می‌کنی باید به‌کار بیاد و به یه دردی بخوره. شمع به چه دردی می‌خوره دقیقا آخه. ولی شیرینی و غذا رو می‌تونی بخوری :)) کلاس خیاطی هم خوبه. می‌تونی لباس بدوزی :|
برعکس خانواده‌ام که عاشششششق چیزای تزئینی و دکوری‌ان، من دوست دارم خونه خلوت خلوت باشه. تلویزیونم نباشه حتی. عینهو سلمان فارسی که یه آفتابه داشت، یه قالیچه و دیگه؟
صبر کن برم روایتشو پیدا کنم دقیق بگم
هان. پیدا کردم: آفتابه و طشت و یادم رفت :|
برم دوباره نگاه کنم :|
آفتابه و کاسه و طشت. قالیچه هم نداشت :|
که خب امروزه با پیشرفت علم، دوش حموم و شیلنگ کار طشت و کاسه و آفتابه رو انجام میدن و به اونا هم نیازی نیست :)))
ببین من معمولا پستاتو اینجوری می خوندم که، از فلانجا تا فلانجا رو صبح می خونم، بعد از ظهر یک nم بعدی رو می خونم، شب باز یه یک nم دیگه.
بعد وقتی وبلاگتو بسته بودی یه حس پوچی برم مستولی شده بود، گاهی آدرس رو می زدم و به هیچی خیره میشدم -_-

بعد جمعه ساعت 7 اینا بود دیدم پست گذاشتی. مهمون داشتیم در حد کوغاژی دوغانژ. حتی فامیلایی که نمی دونستم وجود دارن هم اومده بودن.  هنوز پست رادیو رو گوش نکرده بودم نمی دونستم قضیه چیه، بعد در حین ظرف خشک کردن هی پست رو میرفتم جلو میگفتم این جمله هه رو چن روز پیش کجا خونده بودم؟ و آخرش ملتفت شدم دیگه :دی
پاسخ:
:)) منم معمولا پستامو اینجوری می‌نوشتم که سر جلسهٔ امتحان، تو مترو، حین بستنِ در تاکسی و یا عبور از این ور جوب به اون ور جوب یه ایده‌ای، سوژه‌ای چیزی به ذهنم می‌رسید و حالا یه جا گیر بیار کلیدواژه‌هاتو یادداشت کن یادت نره. تو مرحلهٔ بعد اینا رو تبدیل به جمله می‌کردم. بعد سر فرصت تبدیل به بند یا پاراگراف می‌شدن. بعد سر فرصت بندهای مختلف در کنار هم قرار می‌گرفتن تا تشکیل پست احتمالیو بدن. هی متنو کم و زیاد می‌کردم اطلاعات اضافی و ناکافی به مخاطب ندم. یه روزم عکسای مربوطه رو ادیت می‌کردم. می‌دیدی یه هفته است دارم به عنوانش فکر می‌کنم. کلی تو آبلیمو و پیاز و زعفرون می‌خوابوندم که خلاصه خوش‌ به دل مخاطب بشینه چرت و پرتام :|

باورم نمیشد حتی اون صفحهٔ سفیدِ بدون مطلب هم گاهی ده پونزده تا مخاطب آنلاین داشت. بعد من یه وقتایی فکر می‌کردم ملت دقیقا دارن چی کار می‌کنن پشت سیستم و خیره به این صفحه :)) هی دلم می‌خواست صفحه رو فعال کنم بگم پخخخخخخ :))) و الکی مثلا ترسوندمتون :|

مهمون در حد کوغاژی دوغانژ نمی‌دونم چقدر میشه ولی L'invité est un ami de Dieu :))))
سلام
وای چه جالب شد ^_^
چقد پست های بچه ها قشنگ بود و بعضیا واقعا شبیه ، دمشون گرم
پاسخ:
سلام :)
اصن به نظرم کل این پستا یه تعریف، پست توئی که وبلاگت قلبل از پست چالش من تعطیل بود و به‌خاطر چالش من وبلاگتو افتتاح کردی یه طرف. شاید بزرگترین موفقیتم تو عرصهٔ وبلاگ‌نویسی همین یه قلم کاری باشه که با وبلاگ تو و البته با وبلاگ خودکار بیکِ فاطمه کردم :دی
خوبه
برا اوقات فراغت خوبه این کارا
راستی آزمون دانش‌بنیان را عاقبت چه شد کاکو ؟
پاسخ:
اتفاقا همین الان از ثبت‌نام کلاس آشپزی میام :)
دانش‌بنیان استخدام شرکت‌های خصوصی بود. نمی‌دونم کارایی که به من پیشنهاد شد اینجوری بودن یا کلا اینجوریه یا شهر من اینجوریه. دستمزدها به شدت پایین بود. به‌شدت!!!
ینی مثلا فرض کن تدریس برای پیش‌دبستانی ماهی دویست تومن. حالا شانس من بود که نزدیک خونه‌مون بود. یه دختره دو تا بی‌آرتی عوض می‌کرد که بره و بیاد. ینی شصت تومن از دستمزدی که می‌گیره پول اتوبوسشه. هیچ مزایا و تعطیلی و مرخصی و بیمه و امکاناتی هم نداشت. ینی دریغ از آب جوش برای مربیا :|
مهندسی برق هم که هیچی. تو آزمونای استخدامی یا اثری ازش نیست، یا هست و فقط برای بعضی گرایشا هست، یا برای گرایش منم هست ولی تهرانه.
زبان‌شناسی هم تعریف نشده هنوز :)))
هیییی
کاکو خون به دلم کاکو از دست خصوصی و خصوصی سازی و خصولتی و...
قبلنا تو شرکتی بودم خصوصی ولی در نهایت رفتم و آزمون دولتی قبول شدم و آزاد شدم از دست اون چاردیواری
این رو بگم سیستم خصوصی اکثرا یعنی برده داری تام و تمام.وصد البته قوانین کار هم هیچ حمایتی از ما نمی کرد.
حالا دولتی هم آش دهن سوزی نیست ها ولی حداقل کمتر بهت زور می‌گن.چون رسمی هستی.
خودتون باید شرکتی چیزی بزنین و فقط برا خودتون کار کنین.
تو شهرستانها که این اوضاع بدتره...
پاسخ:
مخِ مدیریتی من خوب کار می‌کنه. اگه چار تا رفیق پایه داشتم، یه شرکت می‌زدم.
سلام کلاس اشپزی اونجا چقدرمیگیرن؟؟هزینه اش ؟منم خیلی دوس دارم اشپزی وشیرینی پزی کلاسش برم اما هزینه اش زیاده !ولی شیرینی پزی روحتما یه روزی به امیدخدامیرم قبلا چن سال پیش ها یه دوره مقدماتیش رفتم 
پاسخ:
سلام. والا چهار جلسه ۹۰ تومن. هر جلسه سه ساعت :| مواد اولیه‌شم با خودت :|
حالا من برم یاد بگیرم. میام اینجا پست آشپزی می‌ذارم به شماها هم یاد می‌دم. ولی رمزی می‌کنم پستامو :دی هزینهٔ دریافت رمزم نفری ۱۰۰۰ تومن. ۹۰ نفر پستمو بخونن، کافیه برام :)))
+ ولی مسئول ثبت‌نام خیلی بی‌سواد بود. ده بار ازش پرسیدم تئوریه کلاساتون؟ هی می‌گفت بله اینجا گاز هست، لوازم هست. می‌گفتم پس تئوری نیست دیگه. می‌گفت نه اینجا لوازم هست، تئوریه :| 
آخرش گفتم مداد و کاغذ هم بیارم؟ گفت بیار :| گفتم پس تئوریه. گفت نه :|
سپاسگزاری رو هم با ذ نوشته بود :|
خوب بردار امید یکی دیگه.
بقیه هم جور کنین از بچه های با استعداد دانشگاه تبریز.
ان‌شاالله که موفق می‌شین.
پاسخ:
اوه اوه نه. در این زمینه اصلا آبمون تو یه جوب نمیره. مدل فکر کردنمون به مسائل از بیخ و بن فرق داره باهم
سلام.خوبی؟خوب شد برگشتی.چند تا سوال.دکتری چه رشته ای شرکت کرده بودید؟
اسم اون دوستت که رفت فرهنگ چی بود؟
کار در مهدکودک مال شرکت های دانش بنیان بود؟چقد عجیب

پاسخ:
سلام. ممنونم :)
علوم شناختی
مریم
دانش‌بنیان اسم خفن و دهن‌پرکنی داره ولی همهٔ افرادش اتم نمی‌شکافن. تو لیست مشاغلش نگهبان و آشپز و انباردار و مسئول حمل‌ونقل و کلی کار دیگه بود که تحصیلات مورد نیازش دیپلم بود.
چراغِ ۲ تا وبلاگُ روشن کردی ، خدا چراغِ وبلاگ اتُ روشن نگه داره :)))

با اینکه میدونستم خیلی شبیه نوشته های شباهنگ نشد و اونی نشد که میخواستم ، ولی ولی ولی خیلی حسِ خوبی بود برام ، یادِ اوایل که وبلاگ زده بودیم با دوستام افتادم ، یه عکس هم تو اینستاگرام از صفحه اول بلاگفا گذاشتم ، تازه فهمیدم چقد وبلاگ نویسِ قدیمی دورم بود و خبر نداشتم و البته بانیِ یه خیرِ دیگه هم شدی ! یکی از دوستام بعد از سه ، چهار سال میخواد وبلاگ بزنه دوباره :)))
پاسخ:
:)) چه خوب. حالا درسته خودم این روزا خیلی تمایل و رغبتی به نوشتن ندارم، ولی تلاشمو می‌کنم بقیه رو تشویق کنم 
عزیزم.میگم حالا خوبه مدیر فرزانگان قبلا مدیر فرهنگ بودها.خداروشکر طلا آورد مریم خانم.
من فرهنگ بودم یعنی مثل دوستت انتقالی گرفتم.واقعا من فکر میکردم فقط رشته های های تک بخواد دانش بنیان.
پاسخ:
فکر کنم اون فرزانگان زمان ما با مال شما فرق داره. مدیر ما از اول مدیر ما بود. بعد از ما کلاً معلما و کارکنانش عوض شدن.
+ صدها رشته تو دفترچه بود.
۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۸ مهندس خانوم
یه پیشنهاد برای پذروندن اوقات فراغت البته اگه به مقوله ی سرمایه گذاری علاقمندی ... : گذروندن دوره های تحلیل تکنیکال و سرمایه گذاری در بورس. 
به شخصه خیلی دوست دارم وارد این حوزه بشم اما برام امکانش نیست. به نظرم فعالیت تو بورس و تصمیم گیری برای خرید و فروش اصولی سهام شبیه بازیای فکریه و صد البته هیجان انگیز!
پاسخ:
من مشاغل مرتبط با تولید و خدماتو بیشتر دوست دارم تا تجارت و خرید و فروش. ینی از بینِ چهار تا شغلِ بافندهٔ فرش، فروشندهٔ فرش، آموزش دهندهٔ نحوهٔ بافت فرش و سرمایه‌گذار بافت فرش، ترجیح میدم یا بافنده باشم یا آموزش دهنده. حتی اگه سرمایه‌گذار هم باشم، ترجیح میدم در کنارش بافنده یا آموزش دهنده هم باشم.
خیلی ایده‌ی خفن و خلاقانه‌ای داشت پستت. اول فکر کردم بینشون از خودتم جمله گذاشتی ولی چندتا لینک رو باز کردم دیدم نه، همه‌ش از دیگرانه. خداقوت :) امیدوارم در ادامه اتفاقاتی برات بیفته که دوباره حس و حال نوشتنِ درست و حسابی رو هم بهت بده :)
پاسخ:
همهٔ جملات اصلِ اصله. خودم حتی یه واو هم اضافه نکردم :))
سلام محرم اومد دلم میگیره خیلی دوس دارم شب وروزهای محرم بیرون برم ولی خب نمیرم :(

+خانومه چه گیج بود وادمو گیج میکرد خخخ فکرکنم فقط خودش درست کنه و شماها ببینید ویادداشت کنید بعیدمیدونم اجازه بده خودتون دست به کاربشید 4جلسه 90تومن هرکدوم 3ساعت خوبه به نظرم اینجاها 500یا600 تا1میلیون 
پاسخ:
سلام :)
همهٔ محرم یه طرف، ظهر تاسوعاش که چهارتایی با امید و محمدرضا و پریسا می‌رفتیم از مامان‌بزرگ نگار آش می‌گرفتیم همونجا دم در می‌خوردیم و نمی‌بردیم خونه یه طرف. البته امسال یه نی‌نی هم بغل پریساست :)
گفت پول همرات باشه که هر جلسه مواد اولیه بخری. برای مربی که قرار نیست مواد اولیه بخرم. لابد خودمم قراره درست کنم دیگه.
۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۲ شهاب الدین ..
سلام مجدد
در مورد حفظ قرآن، بله. اگه حفظ تنها باشه، ممکنه کشش لازم رو نداشته باشه.
ولی اگه همراه تفسیر و تجزیه ترکیب باشه، مخصوصا تفاسیر شیرینی مثل تفسیر نور آقای قرائتی و نسیم حیات، خیلی راحت تر و جذاب تره. تجزیه ترکیب قرآن رو هم با توجه به علاقه تون به زبان شناسی، فکر کنم دوست داشته باشید.
من خودم با اینکه رشته ام این نبوده هیچ وقت، ولی فرصت داشته باشم، انجام میدم.

پاسخ:
سلام :)
ممنونم بابت راهنمایی‌هاتون. حتما راجع به این موضوع بیشتر فکر می‌کنم
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۰۱ پرتقالِ دیوآنه
من و مامانم هم عاشق دَر و دکورجاتیم :دی
ولی خب هر کی یه مدلیه دیگه.
استفاده چیزای تزیینی دقیقا اسمش روشه. به عنوان قشنکی استفاده میشه :دیییی
ادم نگاع میکنه لذت میبره.
پاسخ:
آره موافقم اتفاقا بحث، دقیقا بحث لذت بردنه :)
مثل نگاه کردن به تابلوی نقاشی و قاب عکس 
دلتنگت بودیم ها!
پاسخ:
کاش همهٔ اونایی که دلتنگشونیم به این زودی و آسونی برگردن...