دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۱۸- از هر وری دری، منتخب خوانندگان، سری اول

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

پنجاه‌تا از یادداشت‌های منتشرنشده‌ای که تو وُرد نوشته بودمو شماره‌گذاری کردم. و ازتون خواستم یه عدد از ۱ تا ۵۰ بگین. هر شب پنج‌تا از یادداشت‌های منتخب شما اینجا منتشر میشه. برای امشب، یادداشت‌های شمارۀ ۴۲ و ۲۷ و ۱۰ و ۴ و ۱۸ انتخاب شدن. این یادداشت‌ها رو تو این یکی دو سال اخیر تو یه فایل ورد موسوم به «خب که چی» نوشته‌ام.


۴۲. اوج تباهی من اونجا بود که چند روز پیش (چند روز پیشِ دو سال پیش) خبر تصادف بوراک (یه بازیگر ترکیه‌ای (البته نصف بازیگرای ترکیه اسمشون بوراکه)) با یه موتوریه رو دیدم. بعد چون ترکیم دست‌وپا شکسته بود دقیقاً نفهمیدم چی به چیه و رفتم اخبار انگلیسیشو سرچ کردم بخونم ببینم چی شده و کی مقصره و این مست بوده زده به اون یا اون مست بوده زده به این. اونم تو موقعیتی که از شدت هجوم کارهام و موعد تحویلشون، کاسۀ چه کنم دستم بود. بعد، منِ سلبریتی‌گریز که هرگز پیج هیچ هنرمندی رو دنبال نکرده‌ام، چند روز پیش (این چند روز پیش هم چند روز پیشِ دو سال پیشه) از پیج سهراب رسیدم به پیج هاشم و بعد پیج نغمه. و آخی اینا همه‌شون از من کوچیکترن گویان گوگل کردم پیج اینستای اون دختره آرزو تو سریال از سرنوشت چیه. آخه اینا آرزو رو تگ نکرده بودن. گوگل چشاش از شدت تعجب از حدقه زده بود بیرون.


۲۷. دارم به بچه‌هایی که تو یکی از این کشورهای بدبخت و بیچاره به دنیا اومدن فکر می‌کنم و با مرفهین بی‌درد اروپا و امریکا مقایسه می‌کنم. کشورای جنگ‌زده، استعمارشده، استثمارشده. بعد یاد شهرهای محروم خودمون می‌افتم. بعد یاد حاشیه‌نشین‌های همین شهر. به فقر و جنگ فکر می‌کنم و نمی‌فهمم چی تو سرِ سران کشورها می‌گذره. نمی‌فهمم چرا بعضیا نمی‌ذارن آب خوش از گلوی بعضیای دیگه پایین بره. چرا بعضیا بیشتر می‌خورن و بعضیا ندارن که بخورن. عجب صبری خدا داره رو از تو فولدر آهنگام پیدا می‌کنم و می‌ذارم پخش بشه. نمی‌فهمم تا کی قراره آدما همدیگه رو بکشن. نمی‌فهمم چرا بلد نیستیم در صلح و آرامش زندگی کنیم. یاد سؤال همیشگیم می‌افتم که فرشته‌ها وقتی خدا آدمو آفرید پرسیدن آیا در زمین کسی را جانشین خود قرار می‌دهی که فساد می‌کند و خون‌ها می‌ریزد؟ خدا هم گفته بی‌تردید من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدا چی می‌دونست که فرشته‌ها نمی‌دونستن؟


۱۰. بعضی روزها خاصن. برای من. نه از این نظر که کسی اون روز به دنیا آمده یا از دنیا رفته باشه. خاص به این دلیل که من اون روز کار ویژه‌ای کرده‌ام، یا حس و تجربۀ ویژه‌ای داشته‌ام که تا عمر دارم شاید فراموش نکنم. مثلاً سوم مرداد برای من خاصه، سوم اردیبهشت خاصه، یازده و بیست‌وچهار بهمن خاصن. و همین‌طور هفده مرداد. بعضی ساعت‌ها هم. مثل بیست و بیست دقیقه یا بیست‌ویک و هجده دقیقه یا بیست‌وسه و پنجاه‌وچهار دقیقه.


۴. می‌گفت یه‌جوری هر روز صبح ناشتا پروفایلشو چک می‌کنم، انگار دکتر تجویز کرده. آدما چرا باید پروفایل همو هر روز چک کنن؟ چه دردی رو دوا می‌کنه این کار؟ نمی‌دونم. شاید آرامبخشه.


۱۸. صدها وبلاگ تعطیل‌شده تو فهرست وبلاگ‌هایی که می‌خوندم دارم. این موضوع دیگه برام طبیعی شده و باهاش کنار اومدم. مثل مرگ آدما. ولی بین این صدها وبلاگ، هستند وبلاگ‌هایی که گاهی می‌رم سر خاکشون و فاتحه‌ای براشون می‌خونم و فراموششون نکردم هنوز. از بین وبلاگ‌نویس‌هایی که وبلاگ‌نویسی رو ترک کردن، متد یا رَوشِ رها کردن کدومشون بیشتر و رَوشِ کدومشون کمتر ناراحتتون کرد؟ اونایی که قبلش خبر دادن و خداحافظی کردن؟ اونایی که یهو رفتن؟ اونایی که رفتن ولی آرشیوشون موند؟ اونایی که آرشیوشونو حذف یا از دسترس خارج کردن؟ اونایی که به‌مرور تعداد پستاشون کمتر شد و کم‌کم کمرنگ شدن؟ اونایی که در اوج رفتن؟ اونایی که موقع رفتن راه ارتباطی گذاشتن؟ اونایی که هیچ خبری ازشون ندارید؟ اسم ببرید و بگید که روش کدومشونو بیشتر می‌پسندید و روش کدومشونو کمتر. قبول دارید که فرقی نمی‌کنه و آدما به هر حال یه روزی فراموش میشن؟


+ فردا شب هم یادداشت‌های شمارۀ ۳۰ و ۳۴ و سه‌تا یادداشتِ دیگه به انتخاب شما منتشر میشه. هر شب پنج‌تا. یه عدد از ۱ تا ۵۰ به جز اینایی که گفته شده بگید.

۰۰/۰۶/۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۱۹)

۱۱ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۰۳ فاطمه ‌‌‌‌

چه ایده‌ی خوبی، شاید منم بهتره یادداشت‌های این مدلیم رو شماره بزنم و رندم پست‌شون کنم. وگرنه همون‌طوری می‌خوان خاک بخورن :/

 

+ ۴۹

پاسخ:
رندوم شماره بذار ما هم بیایم بگیم کدوما رو منتشر کنی. هیجان‌انگیزه چون آدم خودشم نمی‌دونه فردا چه پستی قراره منتشر کنه.

برم ببینم 49 کدوم بود :))

نظر برای ۲۷:

تو همین سریال پست آخرم یه دیالوگ بود بدین شکل که:

طالع انسان رو از روی تاریخ تولدش نمی‌شه پیشبینی کرد. ولی از روی محل تولدش چرا!

پاسخ:
آره. البته روز نه ولی سال تولد در ابعاد وسیع مهمه. مثلاً فکر کن من صد سال پیش به دنیا میومدم. مدرسه هم نمی‌تونستم برم چه رسد دانشگاه. یا فکر کن زمان حملۀ مغول به دنیا میومدیم.

آره ولی منظورش اینجا این طالع بینی های ماه تولد و برج و اینجور چیزا بود

یعنی کلیتش برا این زمانه

وگرنه آره قطعا دوره های مختلف تاریخی هم درش دخیله

پاسخ:
راست گفته.
ایشالا یه روز فرصت کنم می‌بینم فیلمشو. به‌نظر فیلم جالبیه
۱۱ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۵۰ هلن پراسپرو

18- از همه بدتر وقتیه که همه ی آرشیو پاک میشه.

آرشیو وبلاگ انگار یه چیز مقدسه. حتی وبلاگایی که آروم آروم دیرتر و دیرتر پست میذارن کمتر غمناکن تا اونایی که کلا از صحنه اینترنت محو میشن.

آدما بالاخره یه روزی فراموش میشن. ولی همه دارن تلاش می کنن که دیرتر فراموش بشن. و انگار تلاششون هم تا حدی کارسازه :)


+34...

پاسخ:
مثل وبلاگ میرزاده خاتون و همسرش یا وبلاگ مضراب و هولدن و حریر. اینا وقتی رفتن آرشیوشونم بردن.

چه جالب! واران هم گفت ۳۴

سلام. چقدر خوب که تصمیم گرفتی منتشرشون کنی.

۱۸- کلا واسه من فراموش کردن سخته و ترجیح‌ می‌دهم قبلش خداحافظی انجام بگیره و راه ارتباطی هم باشه.( خوب مسلمه ترجیح من مهم نیست و هر کس اختیار وبلاگ خودش و داره). بند ۱۸ رو خوندم دلم‌ گرفت از اینکه به فکر خداحافظی بودی.

شماره ۸ 

پاسخ:
سلام
یادم نیست اون یادداشتو کی نوشتم ولی یادمه به این فکر می‌کردم که بالاخره همه می‌میرن و منم مثل همه. دوست داشتم بدونم چجوری برم که بقیه کمتر اذیت بشن.
۱۱ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۱۲ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

در رابطه با ۱۸

درسته فضا مجاز هست، ولی آدمای پشت این فضا واقعی هستن، با شادی هم شاد شدن، با غم هم غمگین.

به نظرم اگه قراره یکی بره نوشتن پست خداحافظی کار خوبیه، واگه ممکن بود دلایل رفتن  رو هم بنویسه.

رفتن یهو آدم رو غمگین می‌کنه.

 

پاسخ:
اغلب دلیلشونو توضیح نمی‌دن. مثلاً دو نفر تا حالا ازدواج کردن و گفتن همسرم رضایت قلبی نداره وبلاگ داشته باشم. این می‌تونه یه دلیل باشه. یکی از دو نفر خانم بود یکی آقا.

تقریباً همه بی‌خداحافظی و یهویی میرن

فقط در صورتی بقیه کمتر اذیت میشن که ۱۰۰ سال عمر کرده باشی به کمال و عاقبت بخیر از پیششون بری.

 

پاسخ:
پس خداحافظی در اوج و شادی بهتر از انواع دیگر خداحافظی هست.

آخ آخ اگر من مثلا دهه ی 30 به دنیا اومده بودم میتونستم راحت برم آمریکا . زمان شاه کل دنیا ما رو آدم حساب میکردن

 

بدون ویزا مردم تشریف میبردن انگلیس و بقیه ی اروپا . کمتر از یه هفته ویزای آمریکا میگرفتن . داشتیم پیشرفت میکردیم 

 

من خیلی تحقیق کردم . سرعت پیشرفت خیلی زیاد تر از ظرفیت مردم بود . حکومت اون زمان و مردم داشتن توی دو تا دنیای متفاوت زندگی میکردن 

 

شاه توی مصاحبه های خارجی اش همش از این حرف میزد که 20 سال دیگه نفت تموم میشه و باید سریع پیشرفت کنیم . مترو ساخت برای آینده . انرژی هسته ای که مردم 40 سال بعدش اومدن توی خیابون گفتن حق مسلم ماست . 

 

برای انرژی خورشیدی برنامه ریزی کرده بود . این ها برای کشوری بود که 30 میلیون بیشتر جمعیت نداشت 

 

سرمایه گذاری و تولید واکسن . 

 

تمام این ها ارزشش 50 سال بعد معلوم شد . الان معلوم شد که نه برق داریم نه واکسن نه انرژی هسته ای . الان که تهران ترافیکه . 

 

شهردار تهران بعد انقلاب به دلیل حروم کردن  بیت المال برای ساخت مترو اعدام شد . 

 

توی یکی از آخرین مصاحبه های شاه یه خبرنگار فکر کنم انگلیس از شاه میپرسه که آیا واقعا فکر میکنه مردم ایران اصلا دلشون میخواد پیشرفته بشن ؟ 

 

شاه یه مقدار مکث میکنه و بعد در جوابش میگه حداقلش اینه که من میدونم استعدادش رو دارن

 

من کاری به بعد انقلاب ندارم . بعد انقلاب برای خود انقلابی ها و ارزشی ها . من نه میگم خوبه نه میگم بده 

 

ولی هر چقدر توی کتاب هاشون بنویسن شاه وطن فروش بود و اینا من اصلا قبول نمیکنم . خیلی ها قبول نمیکنن 

 

من اگه هزار بار هم میتونستم ملیتم رو انتخاب کنم انتخابم ایران بود اما دوست داشتم قبل انقلاب به دنیا میومدم و با خاطره ی  خوب ایران رو بعد انقلاب ترک میکردم 

پاسخ:
اون دهه‌ای که می‌گید یه کم بعد از زمان جنگ جهانی دومه. به‌نظرم خیلی هم اوضاع دنیا گل و بلبل نبود تو اون مقطع زمانی.

دزسته ولی اگر مثلا 30 به دنیا می اومدم و 57 انقلاب میشد بازم خوبی اش این بود 27 سالی زندگی میکردم توی شرایط دلخواهم

 

حالا شاید بگید شرایط توی دهه ی 30 خیلی خوب نبوده . اشکالی نداره . من دوست داشتم تولد ایران مدرن رو ببینم . 

 

به هر حال افسوس که نه مکان تولد رو میتونیم انتخاب کنیم نه زمانش رو 

 

تنها کاری که میتونیم بکنیم ایه که اگر کسی میخواد بچه دار بشه جایی بچه دار بشه که اون بچه

در آینده احساس خوبی داشته باشه 

پاسخ:
به‌شرطی که تو دانشگاه تحت تأثیر افکار مجاهدین و انقلابیون قرار نگرفته باشید.

درسته اینم هست . من الان افکارم اینه ولی اگر اون موقع به دنیا اومده بودم ممکن بود افکارم این طوری نباشه

 

به نکته ی ظریفی اشاره کردید

چه کتابیه ؟ کنجکاو شدم

پاسخ:
ترم قبل یه درسی داشتیم به اسم فلسفۀ زبان که یه درس اختیاریه، ولی ما هیچ اختیاری در انتخابش نداشتیم و به‌اجبار تو برنامه‌مون گذاشتن. مباحثش به‌نظر من انقدر پیچیده و نچسب بود که هر چی بیشتر می‌گذشت و بیشتر می‌خوندم، بیشتر نمی‌فهمیدم و هر جلسه غر می‌زدم به زمین و زمان که منو چه به فلسفه و چرا فلسفه و هر جلسه به این فکر می‌کردم که اگه درس اختیاریمونه چرا به‌زور می‌گذرونیمش و خب به پاسخ درخوری هم نمی‌رسیدم. این تصویر از صفحهٔ ۱۶۹ کتاب «از‌ فلسفه به زبان‌شناسی» نوشتهٔ شیوان چپمن و ترجمهٔ حسین صافی هست. فصل سومش.

سخته . سوت زنان عبور میکنم :))

 

 

پاسخ:
:))

 احتمالا اون استاد به رئیس دانشگاه یا دانشکده یه جورایی وصله و نباید بیکار بشه

پاسخ:
نه اتفاقاً ابوالمشاغله
۱۱ شهریور ۰۰ ، ۱۸:۳۱ خورشید ‌‌‌

اصلا هیچ راه بهتری برای رفتن وجود نداره. رفتن تلخه و دردناک، هر شکلی و هر زمانی. 

پاسخ:
بالاخره که همه‌مون واقعاً می‌میریم. من می‌ترسم زودتر از وبلاگم بمیرم و دیگه نتونم روش کنترلی داشته باشم. ولی اگه قبل از مردن، شخصیت وبلاگیمو تعطیل کنم (دلم نیومد بگم بکشم) خیالم راحت میشه.

+ تو هم یه عدد بگو از 1 تا 50. برای امشب چهارتا شماره پیشنهاد شده.
۱۱ شهریور ۰۰ ، ۱۸:۵۲ خورشید ‌‌‌

من برعکس، دوست دارم نیمه‌ی نوشته‌هام بمیرم، قبل پایان دلخواهی. دقیقاً یک‌طور که انگار هیچ خبر نداشته‌م از رفتن و پنجره همیشه بی‌خبر از رفتنم بمونه. در یک انکاری از اتمام. 

 

13

پاسخ:
البته ایشالا عمرت طولانی باشه و البته پربرکت. ولی اینی که میگی خیلی شاعرانه‌ست. پنجره‌ای که دیگر نمی‌چکد و خورشیدی که دیگر نمی‌تابد. غصه‌ناک شدم :(

مرسی. برم پست امشبو بار بذارم :))

من منتظر ۴۴ بودم:)

۲۷ واقعا چی میشد یه زمانی برسه مرزها و محدودیتهارو بردارن و هیچ جنگی نباشه و آدما خودشون انتخاب کنن کجا و چطور زندگی کنن

پاسخ:
قدیما این‌جوری بود تقریباً. هجرت کردن آسون بود. ویزا و اینا لازم نداشت


واااااای این یادداشت ۴۴ بیشتر از دو سال قدمت داره :| سه خط هم بیشتر نیست. یه عکس هم داره :|
پس 44 هم رفت تو لیست پستای فرداشب
ولی من واقعاً اینا رو تصادفی و رندوم شماره‌گذاری کردم و این‌طور نبود که چون فلان عدد رو دوست دارم مطلب دوست‌داشتنیم اون شماره باشه.

جواب سوال 27

یک جا خونده بودم وقتی فرشته ها این سوال رو می پرسن 

خدا پنج تن یا 14 معصوم نمی دونم دقیق کدومشون رو به فرشته ها نشون میدن  که برای این ها دنیا رو آفریدم برای اهدافی که ما هنوز نمی دونیم چیه و...

پیر شدم یادم رفت دقیق قضیش چی بود 😳 ولی خب یک چیزهایی رسوندم

 

درمورد رفتن بلاگرها

اینقد این چند سال پخته شدم، بی حس شدم، هضم این مسائل برام راحت تر شده ...

پاسخ:
یه کم هنوز گنگ و نامفهومه برام این موضوع

آره منم بی‌حس شدم. دیگه ناراحت نمی‌شم متأسفانه

اونایی که یواش یواش میرن بدترن. اونایی که خداحافظی میکنن قشنگ تو ذهنم ثبت میشن.زیاد هم ندیدم البته.یدونه بود.اونم موند پس کلم ته بصل النخاعم چون با دیدن وبلاگش دیوونه شدم  و وبلاگ زدم.

اها یکی دیگه هم بود.

و یکی دیگه. که بعد از مدت ها تو تلگرام دیدمش تو ی گروهی که اگر زمین نقطه بودو همه قرار بود توش جا بشن به ذهنمم نمیرسید اونجا ببینمش.انقد دنیا کوچیکه.( از نقطه استفاده کردم چون نمیدونستم چی میتونه بالاتر از گردی زمین باشه)

اره خلاصه. اونایی که یواش یواش میرن اعصابمو بهم میزنن.

پاسخ:
منم یه سری از خواننده‌هامو اتفاقی تو دانشگاه و حتی سر کلاس دیدم.
و یکی از رژیمای غذایی کامنتت تو پست 1617 اینه که می‌ذارم رو با ذ بنویسی

(((((((((((((((((:

 یکی از؟ (((((((: یعنی چند تا رژیم غذایی داشته همون کامنت؟ (((((: وای خب دیگه تا اخر عمرم تو کفشونم :دییییی

پاسخ:
دیگه خودت خواستی تو کف باشی تقصیر من نیست :))