دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۳۸۳- شهرِیار

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۰ ق.ظ

بیر.

داشتم با مسئول آموزش صحبت می‌کردم. گفت شما همون روز که اومدی اینجا برای مصاحبۀ ارشد، همون روز ما انتخابت کردیم که بمونی و همین جا کار کنی. گفت یه درخواست بده و همین جا مشغول شو. یه همچین حرفی حتی اگه بُلُف باشه، اگه تعارف باشه، اگه یه دروغ مصلحتی و دلخوش‌کنک باشه، اگه جز من به هزار نفر دیگه هم گفته شده باشه، هر چی که باشه آدم دلش می‌خواد باور کنه. که دلش گرم بشه که دیده شده، که مهمه، که براش ارزش قائلن. گفتم من که تهران نیستم فعلاً. دکترا هم معلوم نیست قبول شم و بیام. گفت پس برو بنیاد شهریار با دکتر باقری صحبت کن. گفت اونجا زیرمجموعۀ ماست و نامه می‌دیم و زنگ می‌زنیم بهشون که فلان کار و بهمان کارو بکنی. نمیشه آدم هر حرفیو به هر کسی بگه. حتی نمیشه هر حرفیو هر جایی بنویسه. در لفافه گفتم که قبلاً یه بار رفتم و یه سر و گوشی آب دادم. اونجا همه خسته‌ن. مثل اینجا. مثل همه جا.

ایکی.

اولین بار اسمشو روی جلد یکی از کتاب‌هایی که منبع کنکور ارشد زبان‌شناسی بود دیده بودم. مهری باقری. نمی‌دونم چرا اون موقع فکر کرده بودم صاحب این اسم باید یک دختر جوان باشه. حتی بعداً که فهمیدم خانم باقری استاد دانشگاه تبریزه باز هم همچنان در تصورم باقری، یک استاد جوان هم‌سن‌وسال خودم بود. فرهنگستان که بودم سؤالِ دکتر باقری رو می‌شناسی رو زیاد از من می‌پرسیدند و من هر بار پاسخم نه بود. لابد فکر می‌کردند چون استاد دانشگاه تبریزه باید بشناسم. اولین بار که اسمشو گوگل کردم همین پارسال بود. اقوام پیام داده بودند که حدادتون هم که داره میاد تبریز. خبر نداشتم. در باب گام نمی‌دونم چندم انقلاب، دانشگاه تبریز سخنرانی داشت. زمستون بود. شال و کلاه کردم سمت دانشگاه. ملت به‌زور نمره و دانشگاه حضور به هم رسانده بودن و من حتی نرفتم خودمو نشون استاد بدم و احوالپرسی کنم. یه گوشه کناری پیدا کردم نشستم و از محفل فیض بردم. یه خانوم مسنّی اومد و ضمن خوشامدگویی به حدادمون، نشست ردیف اول. تنها خانوم ردیف اول بود. اینترنت نداشتم. به دخترهای پشت سریم که سرشون توی گوشی‌هاشون بود گفتم می‌شه اسم دکتر مهری باقری رو گوگل کنید عکسشو ببینم. نشونم دادن. گفتم شبیه همین خانوم ردیف اول نیست؟ خودش بود. همین خانومی بود که ردیف اول نشسته بود و به دکتر خوشامد گفته بود. اونجا اولین باری بود که دیدمش. موقع رفتن پالتوشو جا گذاشت. می‌دونستم برمی‌گرده. کنار پالتو منتظر موندم و وقتی برگشت و از دور اشاره کرد که بی‌زحمت پالتوشو براش ببرم بردم. پیش‌تر هم دکتر حداد کلاهشو توی کلاس جا گذاشته بود و براش برده بودم. پیش‌ترتر هم استاد شمارۀ پانزده کتش رو. خب هر کس یه علاقه‌مندی‌ای داره و علاقۀ من هم تحویل رخت و لباس جاماندۀ اساتیدم بهشونه. از سخنرانی که برگشتم دوباره خودم گوگل کردم و فهمیدم که متولد تهرانه و مدرکشو از دانشگاه تبریز گرفته. اسم همسرش آشنا بود. همسرش، مرحوم سرکاراتی، استاد دانشگاه تبریز بود و خب حدس زدم که احتمالاً وقتی برای تحصیل آمده اینجا، یا قبل‌تر، با استادش ازدواج کرده و مونده و بعداً هم خودش همین‌جا استاد شده.

اوچ.

شمارۀ بنیاد شهریار رو از سایتشون برداشتم و زنگ زدم. یه خانومی گوشی رو برداشت. منشی اونجا بود. خودم رو دانشجوی فرهنگستان معرفی کردم. از اونجایی که بنیاد شهریار، تبریزه، با خانومه ترکی حرف می‌زدم. تا گفتم با دکتر باقری کار دارم گفت بذار وصل کنم و وصل کرد. اصلاً مهلت نداد که بپرسم این خانم باقری ترکی بلده یا نه. وقتی صدای پشت خط گفت بله، سلام کردم و خودمو معرفی کردم. چند جملۀ اولم ترکی بود. بعد با تردید پرسیدم شما متوجه می‌شید چی میگم؟ به فارسی گفت بله بفرمایید. گفتم پس فارسی می‌گم که دوزبانه نشه مکالمه‌مون. قرار شد دوشنبه ششم آبان ساعت نُه، یک جلسۀ حضوری داشته باشیم. کلی ایده توی سرم بود که می‌دونستم اینجا نمی‌تونم به هیچ کدوم جامۀ عمل بپوشونم. در واقع همون بدو ورود متوجه شدم محیط خسته‌ای داره که هیچ جوره نمیشه تکونش داد. یکی از ایده‌هام این بود که راجع به زبان آذری (نه ترکی) که چند صد گویشور بیشتر نداره و در روستاهای دورافتاده به‌کار میره تحقیق کنم. دلیل اینکه تا الان منقرض نشده دورافتاده و صعب‌العبور بودن روستاهاست و بدبختی اینجاست هیچ زبان‌شناسی هم نمی‌خواد یا نمی‌تونه به این مناطق بره. من ولی دوست دارم. خانم باقری گفت منم وقتی جوان بودم از این کارها می‌کردم. گفت هنوز که هنوزه نمیشه با ماشین رفت اونجا. اسم روستاها رو پرسیدم و یادداشت کردم. با اینکه می‌دونستم حالا حالاها کسیو ندارم و شاید تا ابد هم کسیو نداشته باشم که تو این مسیر همراهیم کنه و یه کوله‌پشتی برداره و بزنیم به دل طبیعت و نجات بقایای زبان‌های در حال انقراض، اما با این همه اسم روستاها رو نوشتم. یه چند تا طرح دیگه هم داشتم و گفتم. اشاره کرد به موهاش و گفت اینا رو تو آسیاب سفید نکردم. هفتاد سالمه. دیگه با یه نگاه تشخیص می‌دم دانشجو باسواد و علاقه‌مند هست یا نیست. گفتم نظر لطفتونه.

دُرد.

برای بقیۀ ایده‌هام هم قرار شد برم سراغ استاد دیگه‌ای که اون روز و اون ساعت دانشگاه تبریز زبان ترکی درس می‌داد. خانم دکتر... راستش هنوز دفاع نکرده و حالا حالاها هم بعیده دفاع کنه. اما چون اینجا ایرانه، دکتر صداش می‌کنن و استاده. بعد از جلسۀ بنیاد رفتم دانشگاه. با مشقت‌های فراوان ساختمان مورد نظر رو پیدا کردم. یه دختر، تا حدودی شبیه خودم. خودمو معرفی کردم. خندید و گفت من فلانی و تو بهمانی؛ من مست و تو دیوانه. راجع به یکی از لهجه‌های زبان ترکی تحقیق می‌کرد. رساله‌ش راجع به همین موضوع بود. دو ساعتی باهم صحبت کردیم و بیش از پیش مطمئن شدم که اینجا اگه قرار باشه کاری کنم خودم باید پیشرو و محرک باشم. بقیه یا خسته‌ان و انگیزه ندارن، یا امکانات و بودجه ندارن، یا نیروی انسانی و توانایی ندارن. من اما همۀ این‌ها رو هر چند رو به زوال و افول، دارم. وقتی راجع به تحقیق روی زبان آذری گفتم و وقتی راجع به گویش‌ها و لهجه‌های منطقه گفت، بحثمون کلاً رفت سمت اینکه کجا به چه زبانی صحبت میشه. بعضی جاها زبانشون با زبان هم‌استانی‌هاشون متفاوته و از نظر جغرافیای سیاسی با یه استانن و از نظر جغرافیای زبان با یه جای دیگه. جغرافیم هیچ وقت خوب نبود. هیچ وقت دوستش نداشتم. از هر بحثی که توش اسم شهر و کوه و دشت و دریا و جلگه بود گریزان بودم و سعی می‌کردم بحث رو عوض کنم. اما وقتی لابه‌لای حرفاش گفت فلان جا به فلان لهجه صحبت می‌کنن درحالی که این لهجه به لهجۀ بهمان جا شبیه‌تره، لبخند شدم. گفتم چه جالب. با اینکه می‌دونستم، اما خواستم بیشتر توضیح بده، که بیشتر بشنوم...

بِش.

بار دومی که قرار بود زنگ بزنم بنیاد شهریار، همین چند روز پیش بود. بیرون بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم. شماره‌شونم ذخیره نکرده بودم. زنگ زدم ۱۱۸ و گفتم شمارۀ بنیاد شهریارو می‌خوام. خانومه گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. اپراتور گفت شماره‌ای ثبت نشده است. دوباره زنگ زدم. یه خانوم دیگه برداشت. گفتم خانوم این بنیاد شهریار یه جای معروفه. امکان نداره شماره‌ش ثبت نشده باشه. شاید همکارتون درست تایپ نکرده. گفت چند لحظه. بعد وصل کرده به اپراتور که شماره رو بگه. گفت. یادداشت کردم. زنگ زدم. یه آقایی گوشی رو برداشت. گفتم بنیاد شهریار؟ گفت بله. گفتم فلانی هستم؛ با دکتر باقری کار دارم. پرسید دکتر باقری کیه؟ گفتم رئیس اونجاست دیگه. گفت چند ساله رئیس اینجا آقای فلانیه. گفتم نه آقا من همین چند وقت پیش اومدم اونجا. رئیسش خانم دکتر باقری بود. گفت شما با کجا تماس گرفتید؟ گفتم بنیاد شهریار نیست مگه؟ گفت نه اینجا بنیاد شهیده :|. گفتم ببخشید، من این شماره رو از ۱۱۸ گرفتم. اشتباه شنیدن و اشتباهی شمارۀ اینجا رو دادن. برای بار سوم زنگ زدم ۱۱۸. یه خانوم دیگه گوشی رو برداشت. سعی کردم خشمم رو فروبخورم! و آروم باشم. گفتم شمارۀ بنیادِ شهریارو می‌خوام. و چند بار خیلی واضح تکرار کردم بنیاد شهریار. گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. شماره‌ای که اپراتور گفت با ششصد شروع میشد که این سمت تبریزه و شمارۀ بنیاد شهریار باید با پونصد شروع میشد. چون اون سمت تبریزه. دیگه زنگ نزدم به این شماره. زنگ زدم بابا و گفتم گوگل کنه بنیاد شهریارو؛ شماره‌شو بگه بهم. چند تا فحشِ باادبانه هم نثار کارمندانِ سخت‌کوش و ساعی ۱۱۸ کردم.

آلتی.

بار دومی که رفتم بنیاد شهریار، دکتر باقری اسم کوچیکم رو هم پرسید. یه کم فکر کرد و گفت یاد یکی از شعرهای همسرم افتادم. من گلم، نسترنم، نسرینم. اما مچینم؛ زیرا که با باد قراری دارم.

یدّی.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

عکس‌نوشت ۱۳۸۳. اینجایی که درش نشستم مقبرةالشعرای تبریزه. ما می‌گیم شهریار. از هشتصد سال پیش تا حالا بیشتر از چهارصد شاعر اینجا دفن شده که معروف‌ترینشون شهریاره. دوازده سالمه تو این عکس. چند تا بیت از شهریار تو خاطرم هست که خیلی دوستشون دارم. اینجا می‌نویسمشون؛ شما هم اگر دوست داشتید شعر کامنت بذارید من با شعر جواب بدم. از هر کی که دوست دارین.


۱.

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

۲.

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمۀ نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

۳.

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

۴.

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسهٔ تو به کام من کوه‌نورد تشنه را

کوزهٔ آب زندگی توشهٔ راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

۵.

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی

حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی

عقده بود اشکم به دل تا بی‌خبر رفتی ولیکن

باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی

وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا

یار باقی وآنکه می‌آرد پیام یار باقی

آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت

غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم

لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی

۹۸/۱۱/۰۴

نظرات  (۱۰۴)

_ من متوجه نشدم جریان این کار کردنتو.... خودت به آموزش گفتی دنبال کاری؟! بنیاد ‌‌شهریار محقق لازم داشت؟! یعنی کارتون تحقیقیه و بودجه اش از پروپوزال چیزی تامین میشه یا چی؟....

_ اون دکتر صدا کردن ربطی به ایرانی بودن!! نداره....

_ دفاعت چی شد؟ قرار بود بری تهران با فاصله 2 هفته از سری قبل، رفتی؟
پاسخ:
نه خودم نگفتم.
نه لازم نداشت و نداره.
نه بابا تحقیق و محقق چیه.
بودجه کدومه؟ ما تا حالا هر کاری کردیم فی سبیل الله بوده و یک ریالم بابت کارامون از کسی یا جایی نگرفتیم. الانم منظورشون کار فی سبیل الله بود. اون جاهایی هم که کار کردم یا می‌کنم هر جایی جز فرهنگستان بوده و تحقیق و پژوهش نبوده. 

یه استادی داریم دکتر نیست. بعد هر موقع میاد تلویزیون صحبت کنه مجریه دکتر صداش می‌کنه. من یه بار روی جزوه‌ش نوشتم جزوۀ فلان دکتر فلانی. بچه‌ها دعوام کردن که این کارت احترام گذاشتن به استاد نیست و تو خارج حتی نیم ساعت قبل دفاع هم به طرف نمیگن دکتر و باید دفاع کنه تا بگن دکتر و از این حرفا. 

دو هفته پیش که ایشالا در جریانی در کشور چه اتفاقاتی رخ داد؟ اینه که موند برای نمی‌دونم کی :|
امروز یه مکالمه ساده من و برادرزاده ام محمدامین باعث شد یه ایده تو ذهنم به وجود بیاد برا نوشتن پست ولی راستش از تو چه پنهون نتونستم جمعش کنم بیخیالش شدم. محمدامین پیش دبستانیه تایم ظهر یه مدرسه صبح ثابت کلاساشون برگزار میشه، بابا محمدامین هم مدیر یه مدرسه دیگه است(اتفاقا اونم مثل تو عاشق زبان و ادبیاته و دانشجوی دکتراست منتهی از نوع انگلیسیش) یکی از همکاراش تو مدرسه تایم صبح محمدامین تدریس میکنه، پسرمون چندبار دوست باباشه رو دیده و میشناسه، وقتی تو مدرسه میبینه خودش رو موظف میدونه بره سلام و احوال پرسی کنه، دوستاش هم جمع میکنه بره پیش اون آقا. محمدامین تعریف میکنه: عمه گئدیم بابان دوستین یانا، سلام ددیم. اُودا دِدی: سلام مومحمدامون کیفون اوغلَن؟!. میخندم میگم چرا اینطوری؟! دییر: خب عمه بابان دوستی اولارداندی کی دییلرا: هر کیمین بی قوطیری وار اووز بوشینی دولاندیرر ...
حالا تو رو متوجه حرفش کنم. لهجه کلیبری ها رو شنیدی؟! اوو زیاد استفاده میکنن، قبلنا یه شیخ کلیبری بوده خواسته بچه هاشو نصیحت کنه گفته: هر کسین بی قوطری اولسَ اوز بوشینی آرواد اوشَقینین بوشینی دولاندیرر هرکسین ایکی قوطری وار بیرین اوزی مینر بیرین نمیدونم چیکار میکنه، خلاصه وقتی بحث لهجه کلیبر میشه بابا محمدامین اینو میگه اونم هار هار میخنده حالا به زبون من بخوام همون جمله رو بگم میشه: هرکسین بیدانا قاطری(حیوان، استر) واری اوز باشین دولاندیریر هرکسین ایکی قاطری....
برام جالب بود که محمدامین تو یه احوال پرسی ساده متوجه تفاوت لهجه شده بود.
شاید اگه ما فارسی تکلم میکردیم و همین اتفاق دقیقا درمورد یکی از لهجه های زبان فارسی میافتاد راحت تعریفش میکردیم و قشنگ توضیحش میدادیم ولی الان حتی سختمه مطلب رو درست برسونم چون ما زبان ترکی رو فقط حرف میزنیم حتی از دستور زبانش هم اطلاع نداریم..
وااووو چقدر حرف زدم.🙈🙈
پاسخ:
چرا تو وبلاگت نمی‌نویسی اینا رو خب؟ مطلب جالبیه. پستش کن بقیه هم بخونن خب...
ما چون این ور و اون ور فامیل غیرتبریزی نداریم، من تفاوت لهجه‌های ترکی رو تو قطار می‌فهمم فقط. بعد انقدر ذوق می‌کنم که نگو.
این ضرب‌المثل رو چون نشنیدم متوجه نشدم چه زمانی ازش استفاده می‌کنن. یه کم فارسی توضیح بده ببینم چی به چیه. چرا دوست باباش به کسی تشبیه شده که قاطر داره؟ قاطر اینجا استعاره از چیه؟
اتفاقاً من چند روزه گرفتار یه کتابم که خلاصۀ دستورزبان یه سری زبانا توشه. یه سری زبانه که حتی اسمشونم نشنیدم. تو افریقا و شرق اسیا و امریکای جنوبی و اینا. اولش سریع رد می‌کردم؛ چون نمی‌فهمیدم به‌واقع. بعد به ترکی که رسیدم دیدم چه باحاله! ترکی رو فهمیدم و بسی مشعوف شدم بابت فهمم :))
سلااام:-)
بیتی که چشم‌های تو آن را نخوانده است
یک خط آهن است که متروک مانده است
سید حمیدرضا برقعی
پاسخ:
سلام
امممم الان من باید ت بدم
تنها دلِ من است گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دلِ شادمان کم است؟

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۰۷:۱۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟

پاسخ:
اممم دال بدم...
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم


سلام وقت بخیر

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

سایه دولت همه ارزانی نودولتان

من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
پاسخ:
سلام
نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی
نه عارفست که هر روز خاطرش جاییست
مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی
که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۰۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ما به گرد خویش می‌گردیم آه ای ساربان
آرمان‌شهری که قولش را به ما دادی کجاست؟

#فاضل_نظری
پاسخ:
ت ای که مرتبط با بیتت باشه به ذهنم نمی‌رسه. د می‌دم. از نظر آواشناسی ت و د نزدیکن :دی
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۰۸ مـهـ ـیـار
ان شاالله سرو کله "یار" هر چه زود تر از "شهر" پیدا بشه و ...
:))
پاسخ:
:)) بیست امتیاز
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۱۷ محسن رحمانی
سلام مگه ترکی با آذری یکی نیست؟
پاسخ:
سلام. خیر، یکی نیست.
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۱۹ محسن رحمانی
فرقشون چیه؟یعنی شما هم ترکی صحبت میکنید هم آذری؟
پاسخ:
زبان آذری تقریبا منقرض شده. نژاد آذری نه ها. زبانش. من آذری بلد نیستم. اینی که حرف می‌زنیم ترکیه.
بخونید:
و
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۳۴ محسن رحمانی
یعنی نژاد آذری با نژاد ترکی هم جداست؟یا یکیه؟
پاسخ:
جداست.
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۰۵ محسن رحمانی
پس استان های آذر بایجان از نژاد آذری هستن درسته؟
پاسخ:
بله.
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۰۶ محسن رحمانی
دوتا لینکه یکیه.
پاسخ:
ینی شما واقعاً تشخیص نمی‌دید که لینک اولی قسمت ۶ هست و دومی قسمت ۷؟
۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۱۶ محسن رحمانی
سوالیه یعنی دوتاش در مورد زبان ترکی وآذریه.چون من تازه متوجه دومی شدم
پاسخ:
پایان جملهٔ سؤالی علامت «؟» و پایان جملهٔ خبری «.» می‌ذارن. شما فرمودید لینک‌ها یکیه. بعد الان تازه متوجه لینک دوم شدید. اگر حوصله ندارید لینک‌ها رو بخونید، سؤال نپرسید، وقت منم نگیرید.
من واقعاً اعصاب و روانم یاری نمی‌کنه به این نوع نظرات جواب بدم.
دکتر باقری خیلی دوست‌داشتنیه.
به نظرم واقعا دانشجوها و استاد‌های امروزی انگیزه لازم برای تحقیق‌ پرزحمت رو ندارن.
حقیقتا جو مرده و راکدی داریم تو اغلب دانشگاه‌ها.
خوشحالم که اینقدر سراپا انرژی و شوری.
پاسخ:
آره، مهربونه. اسم نوه‌شم اسفندیار گذاشته. بعد براش یه کتاب به اسم اسفندیارنامه نوشته :)) گفت ایران نیست نوه‌م. 

+ برای اینکه پست طولانی نشه و ملت غر نزنن به جونم، یه چیزایی رو نگفتم و مختصر نوشتم. یکی از این چیزا چون به تو مربوطه میگم. بار دومی که رفته بودم پیش خانوم دکتر، گفتم منو لینک کنه (پیوند بده!) به آموزش‌وپرورش که با بچه‌ها و معلما حرف بزنم راجع به معادل‌های فارسی مصوب. از فرهنگستان هم زنگ زده بودن سفارش کرده بودن. اون روز هماهنگ کردن برم اداره آموزش‌وپرورش و اونجا یه سریا رو دیدم و حرف زدیم و خلاصه اضافه شدم به یه گروه تلگرامی که اسمش گروه تلگرامی معلم‌های ادبیات استان بود. یه جلسه گذاشتن به سؤالاشون پاسخ بدم. و حقیقتاً فهمیدم چقدر معلم‌هامون ناآگاه و کم‌مطالعه! هستن. فکر کن طرف می‌پرسه چرا فرهنگستان درازآویز زینتی رو برای کراوات تصویب کرده؟ می‌خواستم بگم خانوم شما ناسلامتی معلم این مملکتی بعد هنوز نفهمیدی کش‌لقمه و درازلقمه و درازآویز زینتی جکه؟! بعد انتظار داریم دانش‌آموز شما آگاه باشه؟ فکر کن یه مقالهٔ کوتاه گذاشتم تو گروه، در پاسخ به سؤالشون. بعد برگشتن میگن وای این همه رو چجوری بخونیم و خلاصه کن. تازه خلاصه رو هم ننویس و ویس بده! آخه یه معلم چقدر می‌تونه تنبل باشه :|
بعد من همه‌ش استرس داشتم تو هم اونجا تو گروه باشی :)) نزدیک هزار نفرن. خدا رو شکر نیستی فکر کنم :دی
چرا تو گروه بودم و خوندم مطالب رو، حالا چرا استرس داشتی؟ مگه من لولو خورخوره‌ام ؟؟ :)
پاسخ:
واااای جدی؟! :))))))
لولوخورخوره که نه. شما خیلی هم مهربون و فرشته‌خویی!. دلیل استرسم دسترسی یکی دیگر از خوانندگان وبلاگم به آیدیمه. و بیشتر شدن کانال‌های ارتباطیم با شماها و محکم‌تر شدن رشته‌های ارتباطیم با وبلاگم. خب من همیشه به این فکر می‌کنم که اگه یه روزی کلاً از فضای وبلاگ‌نویسی گم و گور شم، چجوری تمام راه‌ها رو به روی همه ببندم و کامل محو شم (مثل حرکتی که میرزاده خاتون و شوهرش امیر کردن. کیان یادته؟ مامان و بابای کیان. یا گاگول و تربچهٔ زمان بلاگفا و یا مدادرنگی و خیلیای دیگه). بعد وقتی یاد این می‌افتم که چند نفر از دوستان چندین کانال ارتباطی با من دارن، حسِ در بند بودن بهم دست میده. حس می‌کنم اگه یه روز اینجا رو حذف کنم برم، فرداش دویست تا ایمیل و پیام می‌رسه دستم که کجا رفتی.
نه خیالت راحت من دنبال راه ارتباطی نیستم.
چون الان خیلی وقته آی دی ات رو دارم ولی پیامی ندادم.
من به حریم خصوصی افراد احترام می‌ذارم.
حتی تو گروه هم کاری کردم که متوجه نشی من کی ام.
پاسخ:
تو چقدر باشعور و فهم و کمالاتی. عاشقت شدم اصلا. تحت تأثیر مرامت واقع شدم به‌واقع. حالا دیگه با خیال راحت گم و گور میشم :)))
اتفاقا من خودمم اینجوری‌ام. الان با اینکه داره شرحه شرحه می‌شم از فراق و تعطیلی یه سری از وبلاگ‌ها که نویسنده‌هاشون هم‌کلاسی و هم‌دانشگاهیم بودن، ولی بازم بهشون پیام تلفنی و ایمیلی نمیدم که از مقام فراخوانندگیم! سوءاستفاده نکرده باشم.
ای بابا، این دفاع تو هم که همه ش عقب میفته.... ا‌شکال نداره، به جاش وقت داری برای دکتری بخونی....
امیدوارم تو یه وقت مناسب، خوب دفاع کنی
پاسخ:
حالا اینجا نمیشه همه چیزو شفاف بیان کرد، ولی یه کمش هم تقصیر اساتیده که چند ماه طول می‌کشه تصمیم بگیرن بخونن، وقتی هم که می‌خونن تو نصف روز می‌خونن. 
از ورودیای ما تا حالا سه نفر و از ورودیای ۹۵ یه نفر دفاع کرده تا حالا. 
@مهیار
برا ایشونم انشاءالله یار از ماه پیدا شه. البته من چون آشنایی ندارم باید بگم: اگه تا الان پیدا نشده از ماه پیدا شه. :))
@دردانه
چون اون قسمت مربوط به تفاوت لهجه تُرکی هست رو هست برا ترک زبان ها میتونه جالب باشه اونم برا تعدادی که این لهجه ها رو میشناسن.
ضرب المثل مد نظرم نبود یعنی بچه شش ساله هم محتوای ضرب المثل رو نمیخواست بگه فقط چون از لهجه کلیبری ها همون تیکه رو به یاد داشت میخواست با گفتن اون بفهمونه که دوست باباش اهل کجا بوده. چون طرف رو چشمی میشناخت و یه کار بردن لهجه بخاطر شناسوندنش به ما بود.
قربونت برم دوست باباش به اون هیچی تشبیه نشده فقط شباهت لهجه مهم بود. اون ضرب المثل هم فکر کنم برای تفکیک غنی و فقیر هست، یعنی دارایی بیشتر باشه، رفاه بیشتره.
حست رو درک میکنم خیلی باحاله، خب پیش زمینه ذهنی داری درمورد ترکی و بالطبع برات قابل فهمتر و حتی جذابتره. :)
پاسخ:
یاران ما همه‌شون تو مریخن :|
یکی از هم‌کلاسیای ارشدم ارومیه‌ایه. ضرب‌المثلا رو جمع می‌کنه. اینم بهش گفتم بنویسه تو لیستش.
خیلی افسوس می‌خورم که تو ایران زیاد روی لهجه‌های ترکی کار نشده :(
من خیلی دوست دارم در مورد زبان کوردی بدونم، چند بار هم سعی کردم تفاوت‌های چند تا از لهجه‌هاش رو با لهجه‌ی خودم بفهمم و سعی کنم یه منبع گیر بیارم که بیشتر در موردش بخونم. البته کلا ترجیح می‌دم ادبیات‌شون رو دنبال کنم، مثلا چند تا رو جدیدا شناختم، یکیش بختیارعلی‌ه که دارم "آخرین انار دنیا"شو می‌خونم، با اینکه کورد عراقه ولی کورد بودنش به عراقی بودنش می‌چربه، یعنی من بخوام بگم کجاییه باید بگم کورده، نه عراقی. (همچین احساس می‌کنم نژادپرست شدم، وای بر من).

واقعاً به دور و اطراف شما افتخار میکنم. معلم دبیرستان‌مون می‌گفت تبریز درس خونده بوده، و یه بار که سعی کرده با یه دختربچه فارسی حرف بزنه دختره بهش گفته فارسی یوخ، ترکی. حالا من عمه‌م اصرار داره با بچه‌ش که حرف می‌زنم کوردی حرف نزنم که فارسی یاد بگیره حرف بزنه(یعنی بی‌لحجه بشه)، منم کم نمی‌ذارم، سعی می‌کنم کوردی میانه باهاش حرف بزنم که کامل حرص عمه در بیاد. والا... به خود عمه می‌گم "من وقتی بچه بودم کی با من فارسی حرف زده؟ هیشکی. می‌بینی که لحجه ندارم. بذار بچه‌ت فردا می‌ره تو جامعه افتخار کنه که پیش‌فرض دو تا زبان بلده". اصن اعصاب نمی‌ذارن واسه آدم.

شعر از شهریار آوردین، شعری که تموم مغزم رو پر می‌کنه وقتی اسم شهریار میاد فقط همینه:

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
پاسخ:
سال اول ارشد اتاقمون دونفره بود. یه هم‌اتاقی داشتم کرد ایلام بود. اون سال کردی ایلامو یاد گرفتم، بعد یه هم‌اتاقی دیگه بهمون اضافه شد که کرد ارومیه بود. بعد یه هم‌اتاقی دیگه که کرد سنندج بود. الان من هر نوع کردی که بشنوم تشخیص می‌دم مال کجاست. کلی هم آهنگ کردی دارم :دی

میم بدم
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

ولی انصافا این چه کامنتیه من نوشتم. :| فکرم کجا بوده. جمله بندی رو آخ آخ...
پاسخ:
مهم نیّت و مفهومه که رسوندی :دی
رو میز یکی از بچه ها یه شعر بود خوندمش از صبح تو دهنم افتاده. چون شیراز دوست داره احتمالا از حافظه.
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم اینکار نشاط دل غمگین من است..
پاسخ:
از این طرفا؟ راه گم کردی؟ :))
ت بدم
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۴۱ حورا رضایی
تو این چند ماه انقدر این بیت توی سر و روی زبونم تکرار شده، هم دیگران عاصی شدن هم خودم؛ گویا ناصر فیضه که فرموده:
با من برادران زنم خوب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم
:|
پاسخ:
میم... از ناصر فیض نوشتی، منم «میم»م رو از همین شاعر بدم:

مُردیم در زیادیِ عدل و وُفورِ داد
دیگر بس است عدل؛ کمی هم ستم کنید
آب شده و در زمین فرو‌رفت از شدت شرم و خجالت در مقابل این میزان تعریف:)
پاسخ:
نه تعارف بود نه تعریف، عین واقعیت بود. حالا یه وقت یه روزی یه جایی منو از نزدیک تو این انجمنا و جلسه‌هاتون دیدی با چشم و ابرو یه علامتی چیزی بده بهم :))
به نظرم لازمش اینه که قیافه‌ات رو بشناسم بعد بتونم علامت بدم:))
من فقط می‌تونم راجع به گردن به پایینت نظر بدم چون بقیه رو ندیدم :))
پاسخ:
عکس کلاس پنجممو که دیدی؟ همونم :)) معمولاً هم یه نشونهٔ جغدی دارم. کیفی، دستبندی، لباسی، پیکسلی، دفتری، یه همچین چیزایی
به ناخن، اسب خسته‌ای
به روی خاک می‌کشند
که یال‌هاش بر زمین
کشیده می‌شود...

محمد مختاری
پاسخ:
دلم به بوی تو آغشته است.
سپیده‌دمان
کلمات، سرگردان برمی‌خیزند
و خواب‌آلوده دهانِ مرا می‌جویند
تا از تو سخن بگویم.


شمس لنگرودی
تو نقاط مختلف ایران ترک زبانهای زیادی با لهجه های متفاوت دیدم که خیلیهاشون زبون همدیگه رو متوجه نمیشدن مثلا ترکهای ترکمن صحرا یا ترکهای سمت شیراز یا ترکهای سمت اراک یا ترکهای سمت بوکان یا ابهر
ماشالا پراکندگیش خیلی زیاده

بهترین شعری که الان تو ذهنم هست اینه:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

استاد شهریار
پاسخ:
آره، یکی از دوستای زنجانیم (معصومه، اسمشو نوشتم که صد سال دیگه اسمش لااقل تو خاطرم مونده باشه) وقتی مامانش میومد خوابگاه (نمی‌دونم مامانشم زنجانی بود یا نه)، کلاً مکالمه‌شونو نمی‌فهمیدم چی میگن! یه دختر ترکمن هم بود (منیژه) اون می‌فهمید ترکی ما رو، ولی ما نمی‌فهمیدیم ترکی اونا رو.

دال
دارم بسی شکایت، چون نشنوی چه گویم؟
بیهوده قصّهٔ خود، در پیشِ تو چه خوانم؟

عراقی
اِ! اومدی دانشکده ما که:دی

فردا که برم دانشگاه به این فکر میکنم که اِ! نسرین هم اینجا بوده :)))
-----------------

گفتی که "از نهانِ دلت با خبر نی اَم"
تو در دلی، کدام نهان بر تو فاش نیست؟
------------------
تـ بده!

پاسخ:
اِ جدی؟! دنیا چقدر کوچیکه! :))

تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد

آن که هرگز بر آستانه عشق
پای ننهاده بود سر بنهاد

مرغ وحشی که می‌رمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد

همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد

میم بدم؟ اووووم...
مستی نه از پیاله، نه از خم شروع شد
از جاده سه‌شنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آینه
آنقدر خیره شد که تبسم شروع شد

فاضل
پاسخ:
ینی طرف داره میره جمکران؟ شما کدوم بهنامی؟ این شعره به بهنامی که می‌شناسم نمیاد آخه :دی علی‌ایُ‌حال دالمو می‌دم:

- «در باطن ِ من جان ِ من از غیر ِ تو ببرید»
+ مطمئنی؟
- آره بابا... «محسوس شنیدم من، آواز ِ بریدن»
+ عه خب پس هیچی^_^

نون بده :دی
هم در پاسخ به حرفت و هم نونی که خواستی:

نه از دنیا غم‌اندیشم، نه عقبایی‌ست در پیشم
مقیم حیرت خویشم، از این پس‌کوچه‌ها دورم...

بیدل :)
پاسخ:
میم..

المنة لله که دلم صید غمی شد :دی
کز خوردن غم‌های پراکنده برستم
+ سعدی
+ این الف لامی که ابتدای منت اومده حساب نیست :دی
سلام خوبی؟؟ آقااا این پستو که نوشتی خواستم بگم من خیلی دوست دارم ترکی یاد بگیرم خیلییی آواشو دوست دارم. ولی خب اطرافمون کسی یاد نداره از طرفی هزینه‌ی کلاس رفتنم نمیتونم بدم مثلا راهی هست آدم خودش یاد بگیره؟ مثلا اپلیکشنی باشه که پولیم نباشه یا نمیدونم کتابی باشه؟ اصلا میشه خود ادم یاد بگیره؟
پاسخ:
سلام. اگه گوشی هوشمند داشته باشی، بازار پرِ اپه. کافیه جست‌وجو کنی زبان ترکی. هزار تا اپ میاره. کلاس ملاس نرو بابا. همین اپ خوبه
خب اینجوری یادم میگیرم؟؟ باشه میرم سرچ میکنم تو بازار اگه چیز خوبی پیدا کردم میگم بقیه هم استفاده کنن. اخه یه دونه زبان انگیلیسی دانلود کرده بودم بعد هی مثلا بخوای یه کتابش یه ویدیوشو باز کنی میگه باید بخریش انگار چیزی مجانی نیست که خوبم باشه واسه همین پرسیدم. حالا برای ترکی تا حالا سرچ نکردم الکی فاز ناامیدی نگیرم خخخ
پاسخ:
ضمیرا و عددا و رنگا و چیزای ساده رو یاد می‌گیری با اپ
چون پای غمی رو وسط کشیدی منم میمت رو با غمی جواب می‌دم:
من بی‌پناه و بی‌رمقم، قبله‌ام کجاست؟
بی‌آرزو و بی‌قسمم، مرده‌ام خداست
از آسمان نه، که از پود و تارِ فرش
از این تن و وطنم ریشه‌ام جداست
پاسخ:
ت بدم با مضمون گمگشتگی... امممم....

تا صبح زیرِ پنجرهٔ کورِ آهنین
بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان
در راه‌های گم‌شده، لب‌های بی‌سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

شاملو
بدیش اینه که آدم همون سه چهار بیتی رو هم که بلد باشه، موقع مشاعره نتونه استفاده کنه!

خوشا آنانکه هر از بر ندانند
نه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابان
ازین گُو گَل روند آهو چرانند

باباطاهر
پاسخ:
من چون سعی می‌کنم مضمون شعرم مشابه شعر طرف مقابل باشه، دست و بالم بسته میشه یه وقتایی. الان موضوع شعر تو در ستایش بی‌سوادیه :)) شعر منم قلم داره :دی

سعدی، بوستان:
دو هم جنس ِ دیرینه را هم‌قلم
نباید فرستاد یک جا به هم
چه دانی که همدست گردند و یار؟!
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار!

گمگشتگی... [به سقف خیره می‌شود] آهان:
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

عطار
پاسخ:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
در نعت بی‌سوادی که نبود، حالا به هر حال از اون بحر بیا بیرون.

بیت دومش ر داره، ولی خب بیت اولشم قشنگ بود:
دلتنگ توام جانا، هر دم که روم جایی
با خود به سفر بردم، یاد تو و تنهایی
رفتم که سفر شاید، درمان دلم گردد
رفتن نبود چاره، وقتی که تو اینجایی
از کوی تو رفتم من، تا دل بشود آرام
بیهوده سفر کردم، وقتی که تو مأوایی

**** ****
پاسخ:
حالا بی‌سوادی که نه، حس کردم در ستایش نفهمیدنه :دی
این شعرت چه قشنگه :)
(نام شاعر به پیشنهاد تسنیم حذف شد. به دلیل اینکه مطمئن نیستیم از اون شاعره)
ی بدم...
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بُود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟!


دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت
ما را چو دود بر سر آتش بماند و رفت

خواجوی کرمانی
پاسخ:
به جای حرف آخر با کلمهٔ آخر شروع کنم:

رفتی و در رکابت، دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیم‌جانی، بهرِ نثار دارم..

سعدی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
بازآمدنت نیست، چو رفتی رفتی!

عطار
پاسخ:
رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش

+سعدی
+ من البته با مضامینِ رفتی و برگرد حال نمی‌کنم زیاد. یار ما هنوز نیومده که رفته باشه. بیشتر تو فازِ بیا، کجایی، منتظرم :))
+ از اتاق فرمان اشاره شد شاعرش خیامه
پس بگم بیاد؟
شِی! نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا


مولانا
پاسخ:
زمستانست و بی‌برگی، بیا ای بادِ نوروزم
بیابانست و تاریکی، بیا ای قرصِ مهتابم

بنده باور نمی‌کنم کسی رو اینجوری صدا کنی و باز نیاد

دیگه مهتاب نمیاد
کرمِ شب‌تاب نمیاد
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت

شاملو
پاسخ:
باز که فاز رفتن گرفتی :))

تویی بهانهٔ آن ابرها که می‌گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

قیصر امین‌پور
عه راس میگی. کلا منتظر بهانه‌ام که برم :))
ولی تو هم انقد هی نگو بیا بیا، اون پس چرا نمیگه بیا بیا؟ :)

پرواز قشنگ است، ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش

الهام سامی
پاسخ:
شب و پردهٔ راز
دل و این سوز و گداز
من غرق نیاز
تو و آن همه ناز
من مرغ شباهنگ توام
ای گل، به خدا دلتنگ توام

افتخاری خونده
روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
.
.
.

شاملو سروده، علیرضا قربانی خونده و وه! چه خوندنی :)
پاسخ:
دال، با همین مضمون:
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

+ نشنیدم. برم بارگیری! کنم :))
الف با همین مضمون:
آنچنان کز برگ گردد نکهت گل بیشتر
می‌شود بی‌پرده‌تر از پرده‌پوشی راز ما

صائب تبریزی

+ امشب دیجی‌کالا هستی؟ :)
پاسخ:
آشکارا نهان کنم تا چند؟!
دوست می‌دارمت به بانگِ بلند
+ عراقی

+ آره. دیشبم بودم. اتفاقا خواستم بیام بهت بگم. بعد گفتم لابد خوابی نگفتم. من دیشب یه دیقه مونده به ۱۲ راستی‌آزمایی رو زدم. ساعت ۱۲ دوباره راستی‌آزمایی خواست و گند زد به همه چی. ۳۰ ثانیه مونده به ۱۲ این کارو بکن.
من یه بارم دکمه آبی دیجی‌پی شرکت کرده بودم. رأس ساعت ۰۰:۰۰ زدم دکمه رو، ۲۵ هزار بردم :))


بیا، که بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی

نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی

بیا، که جان مرا بی‌تو نیست برگ حیات

بیا، که چشم مرا بی‌تو نیست بینایی
از عراقی
بعضی غزل‌هاش محشر هست.
یه بار یه خانوم پژوهش‌گری رو نشون داد که تنها شخص کره خاکی بود که زبان سغدی حرف می‌زد .کلمه آغاز یک کلمه سغدی هست.
پاسخ:
ی بدم...
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
+ شاید باورتون نشه ولی مقام معظم رهبری :))
+ بله بله جغد هم از زبان سغدی هست. 
من چک کردم، راستی‌آزماییش بین ۱۰ تا حداکثر ۳۰ ثانیه طول می‌کشه و یک دقیقه اعتبار داره. نظر منم همینه که ۳۰ ثانیه به صفر بزنیم.
دیشب من راس صفر رو کیک کلیک کردم و گفت برنده شدی و رو کالای موردنظرت کلیک کن تا بهت کد بده، من هرچی کلیک می‌کردم می‌گفت صبر کن سرمون شلوغه، دوباره امتحان کن. بعدا دیدم یه کادر "دریافت کد تخفیف" بالای هر کالا بوده اونو باید می‌زدم. البته از اول نبود، بعدا ظاهر شد :| ولی همونم می‌زدم به علت ترافیک بالای سایت، به همه نمی‌رسید خب.
یه مسواک برقی که حقم بود دیگه، همونم دریغ کردن :))
من اصلا عضو دیجی‌پی نیستم، چون همه‌ی سفارش‌ها رو پرداخت درب منزل می‌زنم.

حالا چی می‌خوای؟ تلویزیون؟ :دی
پاسخ:
+ دیجی‌پی برای پرداخت قبضا بود. همون که دعوتتون می‌کردم دو تومنم جایزه می‌داد، می‌رفتم از دستفروشا چیزمیز می‌خریدم خیرات می‌کردم.
+ تلویزیون؟! من اگه تو خونه‌مون یه کم قدرت داشتم تلویزیونمونو می‌فروختم جاش صدها گونی سیب‌زمینی می‌خریدم هی سرخ می‌کردم. اصن یکی از شرط‌های عجیبم برای ازدواج اینه تلویزیون نخریم :|
+ پیچ‌گوشتی برقی می‌خوام برای مراد :))
رواست گر بگشاید هزار چشمه اشک
چنین که داس تو بر شاخه‌های این تاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزایی دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی‌باک است

ابتهاج
پاسخ:
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی
پیچ‌گوشتی رو بردی آیا؟
من که این تلویزیونه سنگینه برام، بیا کمک ببریمش تا دم در خونه‌ی خواهرم. مرسی :|
پاسخ:
راستی‌آزماییم به طرز مسخره‌ای چهار دقیقه طول کشید :|
دیگه خودم باس براش بخرم. 
آیا می‌دانی من عاشق ابزار و این جور چیزام؟ اصن وقتایی که دلم می‌گیره میرم جعبه‌ابزار بابا رو مرتب می‌کنم و پیچ و میخ و مهره‌هاشو از هم سوا می‌کنم خوب میشم :|
سلام و درود دردُنه خانوم 🌹

انشااله ک تو کارهات و طرح هات موفق باشی


جوابهات هم 😂🤣 عالی !

داری جهیزیه برا مراد جمع میکنی ؟
بزار اول خودش بیاد
بعد براش پیچ گوشتی بخر ! 😂
...........
چرا بهش میگیم پیچ گوشتی ؟ 🤔
پیچ پیچان باید بگیم
پاسخ:
سلام. ریشۀ کلمۀ پیچ‌گوشتی داستان داره. دقیق یادم نیست. فکر کنم گشتی بوده شده گوشتی.
دو تا لیوانم دیدم و پسندیدم. ولی هر چی فکر می‌کنم 32 تومن گرونه :(
ببین آخه چه دلبرن:


سلام و درود دردُنه خانوم 🌹

انشااله ک تو کارهات و طرح هات موفق باشی


جوابهات هم 😂🤣 عالی !

داری جهیزیه برا مراد جمع میکنی ؟
بزار اول خودش بیاد
بعد براش پیچ گوشتی بخر ! 😂
...........
چرا بهش میگیم پیچ گوشتی ؟ 🤔
پیچ پیچان باید بگیم

اونقدر خندیدم ک شعر یادم رفت 😅

آنکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد . سعدی
پاسخ:
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان (تو رو میگه ها) ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

+ حافظ
حرص اون چهار دقیقه رو نخور، چون من رأس صفر کلیک کردم، با دو تا گوشی و اکانت، هیچ‌کدوم حتی شانس هم برنده نشدن چه برسه به کد تخفیف. گفت کدهای امروز تموم شده :/

آیا تو هم هیچ می‌دونی که جعبه ابزار خونه‌مون رو من خریدم؟ و بقیه بهم می‌ریزن و من مرتبش می‌کنم؟ و وقتی ازدواج کنم برای مرادم! نمی‌خرم، بلکه میگم مراد برای من بخره :))) [چون رسم ما اینه که مرادها جهاز بخرن]
پاسخ:
چه رسم باحالی دارین. ما مورد داشتیم هم جهیزیه دادیم هم خونه :| هم جشن عروسی. و هنوز برام سؤاله که پسره و خانوادۀ پسره نقششون چی بود تو این وصلت.
من کلاً از جهیزیه فعلاً یه ماهیتابه‌شو دارم که جایزۀ مسابقۀ آشپزی خوابگاه بود. سال 90. گرفتم نگهش‌داشتم با خودم ببرم خونۀ بخت :))
یعنی ممکنه چند دهه بعد به پلیس گَشتی بگن پلیس گوشتی؟ گوشت ارشاد؟ گوشت‌آور زاویه‌ای؟ :)
پاسخ:
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
اتاق فرمانتون کجا میشه اون‌وقت؟
من همیشه خیام رو با عطار اشتباه می‌گیرم، چون جفتشون نیشابوری‌اند! بله دوستان پیگیر کامنت‌ها، اون بیتی که توش گفته بازآمدنی نیست چو رفتی رفتی، از مفهومش هم معلومه که خیام گفته.

من انقدره ظرف و ظروف و دکوری‌جات بردم این سال‌ها، ولی همه‌شو در منزل پدری پیاده کردم. آخریش هم هفت هشت ماه پیش بود که سرویس نمی‌دونم چندپارچه‌ی چینی تو یه همایشی هدیه گرفتم. از بین همه‌ی اینا، اون ظرف میناکاری که از اصفهان گرفتم رو الان (نه اون موقع‌ها) دوست داشتم نگه می‌داشتم :))
پاسخ:
اتاق فرمان صاحب اون کامنت بالاییه :دی
شاید باورت نشه ولی منم همیشه صائب تبریزی و هاتف اصفهانی رو باهم اشتباه می‌گیرم :| کانت و دکارت رو هم. خیلی شبیه همن :| البته کلاً اعلام من داغونه. سر مصاحبۀ دکتری یه سؤال راجع به... صبر کن خاطره‌شو تو تلگرام برای خودم نوشتم. از اونجا کپی کنم برات.
سر جلسه مصاحبه دکترا یه چیزی راجع به کانت یا دکارت یا یکی که ک داشت ازم پرسیدن و من گفتم نمی‌شناسم و بلد نیستم. گفتن هیچی ازش نشنیدی؟ منم همهٔ زورمو زدم و هر چی به ذهنم اومد گفتم. چرت و پرت می‌گفتم در واقع. یکی از استادا خندید گفت دیگه ادامه نده :)))

من شدیداً از دکوری‌جات بیزارم. اگه به من باشه که یه یخچال می‌خرم یه گاز یه لباسشویی با چند تا کاسه بشقاب. این از آشپزخونه. برای پذیرایی هم دو تا دونه مبل و یه میز :دی (حکایت سلمان فارسی رو شنیدی یه تشت و لگن داشت؟ یه همچین زندگانی‌ای)
آها، جناب غمی؟

دکوری خونه رو شلوغ پلوغ می‌کنه و کارایی هم نداره، خود منم مخالفشم. ولی بشقاب میناکاری تو خونه‌ی من واسه دکور نیست عزیزم :) من قصد داشتم توش واسه مهمون‌ها میوه ببرم :))) باور کن :)

این دو تا رم بگم دیگه برم بخوابم. تو اگه خوابیدی، فردا جواب بده.
این شعرها رو همه رو جستجو! کردم و نوشتم، بیشترشون رو حفظ نبودم :) عذاب وجدانش از اول رو دوشم بود :دی

شهرِیار کجاست؟
پاسخ:
آره آره خودشه

آخه میناکاری و کلاً چیزای هنری به چه کار میاد وقتی آدم هی باید حواسش بهشون باشه که نیافتن بشکنن. اگه استفاده بشه، و البته فقط هم تو مهمونی استفاده نشه، ایرادی نداره :دی

من تا صبح باید این کتاب کوفتی رو تموم کنم. بیدارم.
پس فکر کردی ما حفظیم؟ من تنها بیتی که حفظم توانا بود هر که دانا بوده

عه، تو هم دقت کردی به اون کسره؟ آفرین، ده امتیاز. هر وقت فهمیدم میام می‌گم.
آخه چقدر شما غرب‌زده‌اید. خود کانت و دکارت گفتن توی پورعرب و عرب‌نیا مشکل دارند. :)
پاسخ:
:)))))))))))))))))))))))) 
از تلویزیون چرا بدت میاد؟!
قبلاً میگفتی سریال نمیبینی که لازم نباشه پیگیرش بشی، حالا کلاً تلویزیون رو میگی خوشت نمیاد؟
پاسخ:
چون چیز به‌دردنخور و وقت‌تلف‌کنیه. حالا نمی‌گم که. چندین ساله میگم. تو الان فهمیدی بدم میاد؟! فکر کنم حداقل تو ده تا پست و صد تا کامنت به این موضوع اشاره کردم. 
@ آقا بهنام عالی بود 😆😁😆 مرسی
در احتمالات فورمولی هست ب اسم کولموگروف اسمیرینوف ـ پس بعید نیست اونطور گفته بشه ! 😄

@ دردونه

من زنگ تفریح هام وبلاگ میخونم
تو دیجی کالا و مشابهاتش رو زیر رو میکنی دنبال مراد میگردی 😆😁


تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشــارت های ابرو ـ وحشی
پاسخ:
من هنوز به پلیس گوشته می‌خندم از دیشب
دیگه انقدر اونجا این کلیدواژه رو گشتم که روباتش هر چند وقت یه بار پیام میده مانتو با طرح مراد رسید، کتری و قوری با طرح مراد رسید، رومیزی با طرح مراد رسید.
خودش ولی نمی‌دونم با کدوم خر لنگی میاد که نمی‌رسه :))
سلام
قضیه ی مسابقه ی دیجی کالا چیه منم شرکت کنم؟
پاسخ:
سلام
وقتش تموم شد. دیشب و پریشب بود.
قضیه‌ش اینه که دیجی‌پی و دیجی‌کالا تو مناسبتای خاص (مثلاً وقتی تولدشونه یا شب یلدا) میگن هر کی رأس ساعت 00:00 روی دکمۀ آبی یا عکس کیک یا حالا هر چی کلیک کنه، به هزار نفر اولی که کلیک کنن فلان قدر جایزه می‌دیم یا 99 درصد تخفیف می‌دیم و اینا. من از دیجی‌پیشون 25 هزار گرفتم و باور می‌کنم که الکی نیست :دی 25 هزار نقدا، نه تخفیف و اینا :دی قبلش می‌خواستم اطلاع‌رسانی کنم بقیه هم بدونن، ولی گفتم شاید یه عده خوششون نیاد هی من میام تبلیغات می‌کنم تو وبلاگم. 

+ میگم حالا که مسابقۀ دیشبو از دست دادی، لااقل برو با امتیاز دیجی‌کلاب یه چیزی بگیر. امتیازا رو فقط امروز می‌تونی خرج کنی. به ازای هر سال عضویت 13 امتیاز. من چهار ساله عضوم 52 امتیاز گرفتم. بعد با 50 تاش بلیت 30 تومنی سینما گرفتم. فقط الان مشکلم اینه دو تا بلیته و من یه نفرم :)) انقضای بلیت هم تا آخر ساله.
باشه ولی من همین هفته پیش عضو شدم. فایده ای داره؟
پاسخ:
فکر کنم ۱۳ تا بده بهت که چیز خاصی نمی‌تونی باهاش بگیری. تاریخچه رو نگاه کن اگه ۱۳ رو بهت داده یه شانس قرعه‌کشی بگیر. ده امتیازه.
البته امتیازم 160 هست توی کلاب
پاسخ:
من ۵۲ تا گرفتم و ۵۰ تا برای سینما خرج کردم، هر فصلم ده تا برای قرعه‌کشی فصلی خرج می‌کنم. ۱۰ تا هم برای قرعه‌کشی زمستون خرج کردم، دیگه... امممم برای خریدا و نظراتم هم امتیاز داده بود فکر کنم. نمی‌دونم الان چند تام مونده بذار چک کنم بگم.

۶۸ امتیاز دارم الان
یه بلیت رو بده من. بیا دوتایی بریم. :)) چند هفته ست می خوام برم نمیشه. البته به خاطر پولش نه. وقت نمیشه
پاسخ:
بلیتا همزمانه. اگه سینماش بزرگ باشه شلوغ باشه تاریک باشه بعد تو اون سر بشینی من این سر که همو نبینیم و نشناسیم باشه :)))
آخه من تهرانم. :(
پاسخ:
خوش به حالت :))
ببین به نظر من توی خرید بلیت ضرر کردی. اینجا سینما 10هزاره. سه شنبه هم که برم خوش به حالمه. تو سی هزار دادی دوتا خریدی من می تونستم با سی هزار برا شش نفر بخرم روز سه شنبه.
پاسخ:
خب یه فیلم گرون تو پردیس انتخاب می‌کنم :دی مهم هم نیست چی. فقط گرون باشه :)))
اصلا میری اونجا می گیری می خوابی. خوابیدن توی فیلم گرون حال میده. :)))
پاسخ:
کلاسشم بیشتره :)))
تو چرا انقدر قلدرمآبانه جواب میدی؟ حس بدی منتقل میکنه جوابات.... البته دیگه عادت کردیم به این طرز جواب دادنت....

قبلا گفتی، اما اغلب میگفتی سریال و دلیلش هم اون بود که گفتم....
حالا برای کسی که مهم نیست از چی خوشت یا بدت میاد، طرف بهت احترام میذاره نظر میده تو وبلاگت، تو هم یه کم بزرگانه تر جواب بده.....
پاسخ:
نه اصلاً قلدرمآبانه نیست اشتباه می‌کنی. من شماها رو دوست دارم و سپاس‌گزار کامنت‌ها هستم و اگر هم گاهی کج‌خلق میشم، دو دلیل داره این کارم.
یه دلیلش اینه یه وقتایی من شعاع رابطه‌مو با کسی تنظیم می‌کنم و انتظار دارم هی بهم نزدیک نشه. بعد می‌بینم میشه. مثل وقتایی که یکی راه به راه بی‌خود و بی‌جهت برام کامنت می‌ذاره و به حرف زدن وادار می‌کنه. اون موقع دیگه یا سرد جواب می‌دم یا تند. کاسۀ صبرم هم لبریز بشه کلاً می‌بندم کامنت‌ها رو.
یه دلیلشم خواننده‌های ناشناسه. وقتی نمی‌دونم طرف پسره، دختره، بزرگه، بچه است، آشناست یا غریبه؟، همه‌ش حس می‌کنم پشت شیشه‌ای‌ام که طرف منو می‌بینه و می‌شناسه و من اونو نمی‌بینم. یه حس بدی القا میشه بهم. یه جور عدم امنیت روانی دارم و این‌جور مواقع هم سرد و تلخ جواب میدم. چون بارها پیش اومده که یک آشنایی که تمایل به ارتباط باهاش ندارم خودشو خوانندۀ جدیدِ بی‌وبلاگ جا زده.
در مورد تو هم راستش این عدم امنیت روانی رو دارم و این حس روی لحنم تأثیر می‌ذاره گاهی.
۰۶ بهمن ۹۸ ، ۱۴:۵۳ مهندس خانوم
سلام امروز خیلی یادت افتادم. یعنی یاد اون پست "زن زاید و ..."
از تهران اومدم شهر دانشگاه ارشدم. یعنی انقدر اتفاقای رنگ و وارنگ افتاد که اگه قبلا بود خیلی بهم می ریختم که واااااای خدایا من چقدر بدشانسم. اما از وقتی اون پست رو گذاشتی بهم ثابت شد این اتفاق ها برای همه میفته و مهم طرز نگاه آدمه. خلاصه که کمک بزرگی بهم کردی که انقدر بزرگ بشم!!! ممنونم ازت
پاسخ:
سلام
امروز برای منم روز خوبی نبود. غصه نخور. می‌گذره تموم میشه. 
می‌گی شعاع رو تنظیم می‌کنم می‌دونی یاد چی میفتم؟ این سریال زوج و فرد عید بود که احتمالا ندیدی. توش یوسف تیموری با ضمانت از زندان آزاد شده و بهش پابند بستند تا از محدوده اونا خارج نشه. یه جا خارج از محدوده می‌خواد بره یهو پابندش شروع می‌کنه به بوق زدن. به تلفنش زنگ می‌زنند و می‌گن کدوم گوری داری می‌ری، برگرد توی محدوده وگرنه دستگیرت می‌کنیم و برمی‌گردی زندان. پشت تلفن به یارو التماس می‌کنه می‌گه: نمیشه شما یه ۲۰متر از عقب محدوده کم کنید و ۲۰ متر به این جلو اضافه‌ کنید من کارمو انجام بدم؟
حالا شما نمی‌شه یه ۲۰ متر از جلو شعاعت رو کم‌کنی و یه ۲۰‌متر به عقبش اضافه کنی که این بنده خدا وارد محدوده‌ات نشده باشه. چقدر فک زدم. به ما جواب سرد و تند ندی صلوات. :))
پاسخ:
عه اینی که میگی قسمت آخرشو دیدم. ولی نمی‌دونستم اسمش زوج و فرده. اون سکانسشو دیدم که سفرهٔ عقدو آورده بودن تو خیابون به‌خاطر رعایت شعاع :))
من سر همین شعاع!، تا حالا یه وحشی‌بازیایی درآوردم که الان که فکرشو می‌کنم خنده‌م می‌گیره. فکر کن یه هم‌کلاسی پسر داشتم همیشه به من شما می‌گفت. هر چند ساعت یه بارم من حضوری و غیرحضوری سؤالای کاری و درسیمو ازش می‌پرسیدم. چند وقت پیشا ضمیر مفرد به‌کار برد و در جواب سؤالم گفت بعداً «بهت» میگم. دیگه تا یه ماه پیام ندادم بهش :))) چند روز پیش زنگ زده بود و پیشنهاد کاری داشت. ضمایرش جمع بود، ولی فعل‌هاش مفرد بود. مثلا می‌گفت شما رفتی؟ شما گفتی؟. هیچی دیگه. نمی‌دونم این تحول از چی نشئت گرفته ولی دارم تلاشمو می‌کنم برگردونمش به تنظیمات کارخونه :| :)))
این جوابی که به «ب» دادم رو ملت خوندن؛ بعد یکی از خواننده‌های وبلاگم چون دیده نوشتم روی شعاع روابطم حساسم اومده اعتراف کرده پسره و از منم بزرگتره ولی من چون فکر می‌کردم دختره و از من کوچیکتره شعاعشو اشتباه تنظیم کردم. اومده شفاف‌سازی کرده و الان از خجالت اینکه تا حالا تو صداش می‌کردم و تهِ اسمش جان می‌ذاشتم می‌خوام آب شم فرو برم داخل زمین! :)))

اون یه نفرو می‌شناسم :)) چون تصورات منم یه بار کلا ریست کرد.
چقدر غیرمستقیم بهم گفتید ! ضمیرام جمعه و فعلام مفرد :))
پاسخ:
نه خدایی به در نگفتم دیوار بشنوه. من خودمم ضمیرام جمع هست فعل‌هام مفرد. اصلاً هر کی این روشِ فعل مفرد ضمیر جمع رو کشف کرده خدا خیرش بده. من تا چند وقت پیش بلدش نبودم، خیلی سختی می‌کشیدم! الان زندگی آسون شده :دی
سلام و درود دُردانه خانوم عزیز

اشاره ات ب (جانان) ک گفتی ـ تو رو میگه :) منو یاد کتاب ـ در شعاع جانان نوشته ی سوادکوهی انداخت (ربطی ب پستت نداره ـ ببخش)
منبع : کتاب در شعاع جانان - ص 535
در یکی از روستاهای اطراف اقلید، حضرت آیت الله ابطحی برای نوسازی مکان مقدس امامزاده از اهالی روستا پول جمع کرده بود تا دستی به سر و وضع امامزاده بکشند. یکی از افرادی که در آن امامزاده سمتی داشت بین مردم شایعه کرده بود که آیت الله ابطحی پول هایی که مردم برای نذورات امامزاده میدهند را صرف مصارف شخصی می کند.
روزی حضرت آیت الله به نزد من آمد و گفت: فلانی چه خبر؟
عرض کردم: خبر خیر، خبر سلامتی شما.
مجددا پرسید: دیگه چه خبر؟
باز هم عرض کردم: حاج آقا خبر خیر. هیچ خبر خاصی نیست.
برای بار سوم پرسید: دیگه چه خبر؟
در این موقع نیرویی مرا بی اختیار کرد و زبانم بی اراده حرکت کرد و گفتم: حاج آقا! فلانی در بین مردم شایعه کرده که شما پولهای امامزاده را خورده اید!
ایشان لحظه ای سکوت کردند و سپس با لبخندی انگشتان دست مبارکشان را به من نشان دادند و پرسیدند:
– این چند تاست؟!
گفتم: پنج تا
دوباره ایشان دو تا انگشت خود را به من نشان دادند و پرسیدند:
– این چند تاست؟!
گفتم: دو تا
فرمودند: پنج به اضافه دو چند میشه؟
گفتم: هفت.
فرمود: اون شخصی که این حرف را زده، هفت روز بیشتر زنده نمی ماند!!
پس از یک هفته حضرت آیت الله ابطحی را در حیاط امامزاده دیدم. ایشان فرمود: اون شخص فوت کرد و الان نماز میتش را خواندم و دارم از قبرستان می آیم!

نتیجه اخلاقی : هرگز از آخوندها حساب و کتاب مالی نخواهید چون یک هقته بعد .......
پاسخ:
سلام
داستان واقعی بود؟! :)))

+ اون کتاب کوفتی هشتصدصفحه‌ای که ده دوازده کامنت قبل‌تر بهش اشاره کرده بودم تموم نشده هنوز :(
سلام من از همه سحر خیزترم مگه نه؟؟ :))) بلند شدم زبان بخونم امتحان کمبریج داریم دعا کن خوب بدم یکم سخته خانم زبانمونم باهام خوب نیست :((( اقا من همه ی کامنتا رو اگه بتونم میخونم الانم خوندم میخواستم ببینم به منم احساس عدم امنیت داری؟؟ کلا به من چه حسی داری؟ من خیلی پیامک میدم؟ اگه پیدم بگو کمتر پیام بدم چون من نمیخواهم به کسی ناراحتی برسونم.
پاسخ:
خانوم زبان رو چه شیرین و بامزه گفتی :)))

من اینجا اون حسّ عدم امنیت رو نسبت به همه‌تون دارم. برای بعضیا بیشتر برای بعضیا کمتر. خب الان تو سن و سالت قد نمیده توضیح بدم این عدم امنیت از چی نشئت می‌گیره، ولی یه روز بزرگ بشی بهم حق می‌دی.
در کل پیام‌هات آزاردهنده نیست عزیزم. به خودت نگیر و همین روالی که پیش گرفتی رو ادامه بده :)
((بعد یکی از خواننده‌های وبلاگم چون دیده نوشتم روی شعاع روابطم حساسم اومده اعتراف کرده پسره و از منم بزرگتره ولی من چون فکر می‌کردم دختره و از من کوچیکتره شعاعشو اشتباه تنظیم کردم. اومده شفاف‌سازی کرده و الان از خجالت اینکه تا حالا تو صداش می‌کردم و تهِ اسمش جان می‌ذاشتم می‌خوام آب شم فرو برم داخل زمین! ))

:))
کتابا خوب جلو برن انشاالله و موفق باشید

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
قیصر امین پور
پاسخ:
نخندین آقا من هنوز دارم خجالت می‌کشم :|

دال بدم...
دیرست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامیّ و کلامی نفرستاد
هر چند این حرفت خیلی بچگانه ست که "عدم امنیت" و اینجور مسائل، اما هیچ وقت ازت زیاد ناراحت نمیشم، چون این لحنت رو میذارم به حساب حس بچگانه ای که داری.....
به هر حال بدون هر چند تو خیلی از مخاطبانت رو نمیشناسی، اما اونا از تو شناخت خیلی زیادی دارن (نه اینکه از نزدیک دیده باشنت) و این طرز رفتارت خیییلی جالبه.....
پاسخ:
الان دعوا سر چیه؟ اینکه من گفتم حس امنیت ندارم؟ احساس امنیت نداشتن بچگانه است؟
تو چی می‌دونی آخه... :|
حالا من میگم بچگانه نسبی میگم، یعنی نسبت به چند وقت بعد که بزرگتر شدی... ;)

شاید بهتره بگیم نوعت یا نوع وبلاگت یه طوریه که اینطور مرزهایی برای خودت تعریف میکنی....
این مرزبندی ها به خودت ربط داره و هر جور دوست داری باش، اما به هر حال نگاه مخاطب به این عکس العملات همونه که بهت گفتم با توجه به اینکه شناخت یک طرفه است و خوب میشناسنت.... شاید مثلا یکیشون دوستت باشه که نخواد خودش رو معرفی کنه و بعد تو این رفتار جالب رو داری و....

حالا این بحثو تموم کنیم، گفتم که عادت کردیم به این نوعت و منم ناراحت نمیشم، اما عکس العمل نشون میدم....
پاسخ:
اون که صددرصد. من نسبت به چهار سال پیشم چهل سال پیرتر شدم.
و خب انتظارم از اون دوستی که میگی اینه که بگه هم‌دانشگاهیمه، همکلاسیمه یا چیمه :| مثل همین نسرین که تو کامنتای این پست گفت که تو اون گروه تلگرامی آموزش‌وپرورش که بودم حضور داشت. بارها و بارها تو فصل دوم پیش اومده بود که بچه‌ها کامنت گذاشته بودن که هم‌کلاسیمن. من ناراحت نمیشم دوستام اینجا رو بخونن. خوشحال هم میشم حتی. ولی اذیت میشم اگه یکی آشنا باشه و خودشو غریبه جلوه بده. حس می‌کنم داره گولم می‌زنه. حس فریب‌خوردگی بهم دست میده.
یه چیزی هم فقط بگم و بحث تموم:
میگمتو که اینطور مرزهایی برای خودت داری، میتونی یه قانون بذاری که هر کی که نمیشناسی و نظر میده، جنسیت و سن و نمیدونم دیگه چی برات مهمه رو اولش بگه....!
الان مثلا من مونثم....

یا اینکه اصلا وقتی خوشت نمیاد کسی نظر بده، همون اولین پیام به جای جوابای تند یا ناخوشایند برای مخاطب، رک بهش بگو خوشم نمیاد نظر بدی....
کلا یه راهکاره، بازم خودت میدونی...

یه راهم اینه که نظرات رو ببندی....
پاسخ:
فکر می‌کنی نگفتم؟
اینجا حتی با مثال توضیح دادم چجوری کامنت بذاریم:
من چند تا هم اتاقی داشتم ترک شیراز و تبریز و اصفهان بودن. هر وقت تلفنی ترکی حرف میزدن من رااااحت میفهمیدم ، بعد مجبور میشدن برن بیرون از اتاق حرف بزنن! اما زبون ترکمنی منو اونا کلا نمیفهمیدن و من راحت بودم خخخ. خیلی حال میکردم.
کلا مال ما انگار صداها رو خفه میکنن و حرف میزنن. ترک جاهای دیگه صداها رو انگار میکشن.
من یه مدت به یه دوست فارسم ترکمنی یاد میدادم. بعد یه سال یه کم میتونست حرف بزنه ولی کامل میفهمید حرفامون رو.
پاسخ:
این منیژهٔ ما هم همشهری تو بود. اون می‌فهمید چی می‌گیم، ما ولی نمی‌فهمیدیم.

+ تا وقتی وبلاگ داشتی در جریان درسات بودم. الان نمی‌دونم کجایی چی کار می‌کنی. بیا تو خصوصی یه کم اطلاعات بده بهم ببینم چی کار می‌کنی؟ خوبی؟ خوشی؟ اوضاع دانشگاه بر وفق مراده؟
به روزم. دی:
خودت گفتی بیایم خبر بدیم چون بلاگ اسکایت خرابه.
پاسخ:
آی خدا خیرت بده. هی هر چند روز یه بار مثل عهد حجر میومدم دستی وبلاگاتونو چک می‌کردم. نمی‌دونم چرا بلاگ‌اسکای این کارو کرده با فیداش :( نه اینوریدر شما رو پشتیبانی می‌کنه نه فیدلی
سلام

آپلود فایل و آپلود عکس


http://98share.com/
پاسخ:
سلام

ما خودمون صندوق بیان مذگان و پیکوفایل مذگان داریم :))
واسه وبلاگایی که خوراک ندارند می‌تونی اینجا واسه خودت خوراک درست کنی و توی اینوریدر هم پیگیریش کنی:
http://createfeed.fivefilters.org/

قسمت اول آدرس وبلاگ و قسمت دوم واسه سرویسای بلاگ مختلف، متفاوته. واسه بلاگ اسکای رو که نگاه کردم اینه: post-title
منظورش اون تگیه که واسه هر پست فقط یک بار استفاده میشه و حتما یکبار استفاده میشه.
دو تای دیگه لازم نیست پر بشه.
پاسخ:
متوجه نشدم. میشه یه جوری توضیح بدی انگار داری به قول اینشتین به مامان‌بزرگ بی‌سوادت توضیح می‌دی؟
ببین داستان اینه که اینا (وبلاگ مگهان و میلیونر و چند تای دیگه) خوراک (فید) داشتن و من سالیان سال از اینوریدر می‌خوندمشون. یهو نمی‌دونم از کی، اینوریدر دیگه بهم اطلاع نداد اینا پست جدید می‌ذارن. منم فکر می‌کردم لابد پست نمی‌ذارن دیگه. بعد، یه روز که اتفاقی رفتم براشون کامنت یا جواب کامنت بذارم دیدم کلی پست جدید دارن. گفتم لابد مشکل از اینوریدره. چرا؟ چون چند وقت پیش، اینوریدر قوانینشو تغییر داده بود و مثلاً محدودیت گذاشته بود برای تعداد وبلاگ‌ها. من هشتصد تا وبلاگ تو اینوریدرم داشتم و می‌گفت بیشتر از 150 تا نمیشه و دیگه اجازه نمی‌داد وبلاگ جدید اضافه کنم. البته کاری هم به کار این هشتصد تا که مگهان و میلیونر جزوشون بودن نداشت. گفتم لابد یکی از قوانین جدیدشم اینه که بلاگ‌اسکایو پشتیبانی نکنه. پس رفتم سراغ فیدلی. فیدلی رو بیشتر از ده ساله دارم. قبل از اینوریدر. ولی استفاده نمی‌کردم ازش. یه چند تا وبلاگ خیلی قدیمی تو فیدلیم بود. دقت کردم دیدم فیدلی هم آپدیت بلاگ‌اسکایی‌ها رو نشون نمیده. گفتم پس مشکل از خود بلاگ‌اسکایه که فیدشو غیرفعال کرده. مثل خیلی از بلاگرا (مثلاً بیست‌ودو و صبا و دست‌ها و...) که فیدشونو غیرفعال کردن و دستی می‌خونمشون.
حالا که مسئله رو توضیح دادم، برم سراغ سؤالات:
این Feed Creator، فید تولید شده رو کجا نوشته؟ بعد من این فیدو کجای فیدلی ببرم ثبت کنم؟ اینوریدر که اجازه ثبت جدید نمیده. مثلاً وبلاگ مگهان رو زدم اینو نشون میده. 
فیدلی هم میگه We were not able to find an RSS feed 

۱. چرا دومین جای خالی رو پر نکردی و اون تگی که گفتم ننوشتی اونجا؟
۲. شما rss feed رو زدی، در حالی که باید subscribe to feed رو بزنی و توی بخش بعدش سرویس اینوریدر رو انتخاب کنی. (فیدلی رو نگاه نکردم ببینم توی سرویساش داره یا نه.)
۳. وقتی به اینوریدر اضافه‌اش می‌کنی تا ۵پست آخر رو میاره برات.
۴. موضوع بلاگ اسکای و همه وبلاگایی که خوراکشون غیرفعاله اینه که دیگه یه فایل با پسوند یا کد xml توی آدرسشون نمی‌ذارند (خوراک‌خونا می‌گردند توی کد وبلاگا دنبال این فایل توی آدرس) و این سایت یه xml مصنوعی براساس اون تگ تشخیصی که گفتم واسه اون وبلاگ می‌سازه.
۵. دقت کن که این خوراک مصنوعی براساس کد صفحه اول اون وبلاگه، نه تاریخ مطالب ارسالی.
۶. امتحان نکردم و نمی‌دونم اما احتمالا مطالبی که ادامه دارند و کامل توی صفحه اول نیستند فقط همون بخشی که توی صفحه اول نمایش داده میشه، توی خوراک‌خونم میاد.
۷. پستا معمولا کامل لود نمیشه اما با زدن آیکون فنجون قهوه توی اینوریدر می‌تونی متن کاملشون رو بالا بیاری
۸. با این سایت خیلی کار نکردم و عیب و ایرادش رو نمی‌دونم‌. شما استفاده کن و ایرادش رو بگو :)
۹. وای ننه نفسم گرفت. حالا مثلا خود انیشتین مسئله نسبیت عامش رو این‌طوری توضیح داده که ادعای صد من یه غاز کرده؟؟؟ حرف که کنتور نمی‌اندازه. :))
پاسخ:
1. ننوشته بود (required) فکر کردم مستحبه.
2. ظرفیت اینوریدرم پره. میگه You have reached maximum allowed number of subscriptions!
سایر فیدخوان‌ها رو زدم، فیدلی و کلی چیز میز دیگه هم آورد. چقَدَر فیدخوان داشتیم و من آگاه نبودم :|
فیدلی ارور داد. میگه
{"errorCode":404,"errorId":"ap9int-sv2.2020012901.3146726","errorMessage":"API version not found"}
این با کروم بود
با فایرفاکس ارورش اینه:
{"errorCode":404,"errorId":"ap5int-sv2.2020012901.3336487","errorMessage":"API version not found"}
جز باز کردن یه اکانت جدید اینوریدر، ایدۀ دیگری نداری؟
۰۹ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۴۹ نگــ ❤ـار
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم، که چه؟
پاسخ:
ه بدیم...
همه روز گِردِ کویت، همه شب بر آستانت
غرضی جز این ندارم، که نظر کنم به رویت
الان راحت شده دیگه می‌تونید پروفایل چک کنید. قدیما عاشقی سخت‌تر بوده.

+ امیرخسرو دهلوی
واجب کفاییه. اگه اونو پر کنی لازم نیست دوتای دیگه رو پر کنی :))
آره یه راه دارم ولی صدتومن وَشِد [با لحن و قیافه کَیون برره] :))
وقتی کارای بالا رو کردی، به جای ساب‌اسکرایب rss feed رو بزن و آدرس اون صفحه‌ای که باز می‌شه رو توی فیدلی اضافه کن. البته متن پست نمیاد. اما احتمالا حداقل از عنوان جدید می‌فهمی طرف نوشته جدید گذاشته
پاسخ:
درست شد!!!
وای، نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم. خیلی مرسی. بیا اینم [صدتومنی] :دی
اینم نمونه
http://s7.picofile.com/file/8386447550/Screenshot_20200129_135640.png
پاسخ:
با تشکرات فراوان.
اون گوشیتم بزن به برق، باتریش داره تموم میشه :|
به جای وی‌پی‌انم از پروکسی استفاده کن :دی
اتفاقا همین الان که اینو خوندم گوشی هشدار زیر ۱۵درصد داد. گفت جون عزیزات بزنم به شارژ. از کت و کول افتادم. :/ ولی کور خونده. من یکی از دغدغه‌هام اینه که گوشی رو سر ۱ درصد بزنم شارژ. جوری که خاموش نشه. اما وقتی می‌زنم شارژ و بازم خاموش میشه از اتاقم می‌دوئم می‌رم بیرون و به اولین کسی که می‌رسم می‌گم: ما همه تلاشمون رو کردم اما متاسفانه بیمار... :))
پاسخ:
گوشی من به ۶۸ که می‌رسه می‌زنم به شارژ. دیروز نزدم. گفتم بذار بره ببینم تا کجا می‌خواد بره. رفت و رسید لب مرز خاموشی. بعد می‌دونی چی شد؟ برقا رفت. یه فانوس شارژی داشتیم. اونو آوردیم دیدیم روشن نمیشه. یه چراغ‌قوه داشتیم چهار تا باتری می‌خورد. چهار تا باتری نو آوردم، اونم روشن نشد. بابا گفت برو اون شمع‌هایی که هر سال از امامزاده می‌گیریو بیار. گفتم بابااااااا اونا نذره. گفت نذر چی؟! گفتم نذره دیگه. قراره ببرم اونجا روشن کنم. گفت حالا برو بیار، بعداً برات شمع می‌گیرم. نمی‌دونم چرا اصن درک نمی‌کرد اونا رو از امامزاده گرفتم که دوباره ببرم همون‌جا :)) 

+ وبلاگ‌های بیانی که عمداً فیدشونو پاک کردن هم میشه با این روش خوند؟
۰۹ بهمن ۹۸ ، ۱۵:۵۲ پارسا افشار
باسلام
کاربر گرامی مایلید قالب وبلاگتان رو به شکل سایت عوض کنید؟
خیلی زیبا و جالب میشه کسی نمی تونه تشخیص بده وبلاگ یا سایت هستش داخل موبایل یه جور نشون میده و سیستم یه جور دیگه واقعا منحصر به فرده
اینم نمونه قالب وبلاگ
http://refahbar.blog.ir/
برای اطلاعات بیشتر تماس بگیرید
09011447878
پاسخ:
سلام
ممنون، خیر :)
باطری‌ها رفتارشون جوری هست که به مرور زمان دارای حافظه می‌شن و شرطی می‌شن.
شاید دیده باشین که بعضی مواقع مثلا 15 درصد باقی مونده ولی خیلی سریع خالی می‌شه.
بهتره تا جاداره خالی بشه بعد پر کنیم.مثلا اگه همیشه از 50 درصد به بالا بزنیم به شارژر باطری دیگه برا زیر 50 درصد یواش یواش رفتار خوبی نداره .
پاسخ:
میگم حالا شما که تخصص داری، راجع به باتریای دیگه هم راهنمایی می‌کنی؟
مثلا باتری لپ‌تاپ. من همیشه موقع کار می‌زنم به برق، باتری هم روشه. ماهی یه بارم نمی‌زنم به برق که خالی بشه باتریش. از جایی این روشو یاد نگرفتما. خودم این روشو اختراع کردم.
این فانوسا رو هم سرش دعوا داریم همیشه. مامان دو روز کامل می‌زنه به برق که شارژ بشه. من ولی معتقدم سه چهار ساعت کافیه.
یه پلیر اندازهٔ ساقه‌طلایی هم داریم که بردیم گذاشتیم تو باغ. اونو بابا کلا از برق درش نمیاره :| مثل من که لپ‌تاپو می‌زنم به برق کار می‌کنم باهاش، بابا هم پلیرو از برق جدا نمی‌کنه. در حالیه که شارژیه :|
راجع به باتری پاوربانک هم سؤالم اینه که اونم بذارم صفر بشه؟ مثل موبایل؟
اینا راجع به باتری بود. راجع به شارژرهاشونم سؤال دارم :| یه سؤالم اینه که این ولت و آمپرا چیه رو شارژرا می‌نویسن؟ هر گوشی باید شارژر خودشو داشته باشه؟ حقیقت داره اگه همیشه از فست‌شارژر استفاده کنیم، اگه یه بار شارژر معمولی استفاده کنیم، باتری گوشی ناراحت میشه؟ :))
+ پس تو دانشگاه چی یادم دادن خدایی :|
1. تخصص که نه ولی در مورد ups محل کار هی بگی نگی آره.
2.روش شارژشما را باطری لپ تاپ هم درسته چون که شارژشدن باطری لپ تاپ وقتی کاملا پر می‌شه باتوجه به مدار داخلی اون قطع می‌شه .واینکه می‌ذارین صفر بشه در واقع تمام ظرفیت باطری رو درگیر می کنین و این همون چیزی هست که کامنت بالا گفتم خدمتتون.البته بهتره وقتی با لپ تاپ کار می کنین باطری اون رو در بیارین ولی در طول هفته چند بار شارژ و دشارژ کنین عمر باطری بیشتر می‌شه.
فانوسها هم چون ساختارشون رو نمی‌دونم نمی تونم دقیق نظر بدم اگه مدار داخلی قطع کن نداره که وقتی شارژ کامل شد جریان کشی از شارژر قطع بشه پس همون شیوه شما درسته .
3.برا پاور بانک هم مثل باطری موبایل رفتار کنین صفر یا نزدیک به صفر بذارین بشه بعد شارژ کنین حین شارژهم از اون بار نکشین .
4.آره حقیقت داره بهتر هست با شارژر خودش شارژبشه.اون شارژرهایی که آمپر بالاتری دارن باطری رو سریع تر شار می کنن ولی باطری زودتر هم تخلیه می شه.
روی هر باطری زده فلان آمپر ساعت یعنی این باطری می‌تونه تحت یه ولتاژ ثابت فلان آمپر رو تو یه ساعت بده که این حالت ایده‌آل هست و عملا ولتاژ باطری افت می کنه .مثلا4Ah پنج ولت میتونه یک ساعت ولتاز 5 ولت با شدت جریان 5 آمپر بده(ایده آل).
همه باطری ها یه منحنی شارژ و دشارژ دارن که کارخانه سازنده همیشه شارزژرهاش رو جهت حداکثر راندمان باطری متناسب با اون منحنی ها می سازه اینکه اگه با شارژر دیگه شارژ کنین اون نقطه بهینه رو راعیت نکردین.
این امر حتی برای باطری های َups هم صادقه وحین طراحی مدار شارژ باید رعایت بشه(سرعت شارژ).
پاسخ:
ضمن تقدیر و تشکر، یه سؤال هم راجع به باتری ساعت دارم :دی :))
سوم دبیرستان، مدرسه یه ساعت رومیزی بهم جایزه داده بود. چند وقت پیش باتری انداختم توش گذاشتم رو میز. برای انداختن باتری، ساعته رو از توی قسمت چوبی باید درمیاوردم. وقتی ساعته دستم بود و توی چوبه نبود کار می‌کرد. وقتی می‌نداختم توی چوب از کار می‌افتاد وامیستاد. چندین بار امتحان کردم و نمی‌فهمم چرا در اون موقعیت وایمیسته بیرون کار می‌کنه :|
شبیه ایناست:
دیگه از چوب درش آوردم خالی خالی گذاشتم رو میزم.
راستی یادمه یه دوست داشتن دنبال کتابی در زمینه نگارش اداری می‌گشتن به نظر شما این کتاب خوبه سال 91 خریدم.
http://s7.picofile.com/file/8386472968/IMG_20200129_174215.jpg
پاسخ:
ممنون. آقا وحید بودن. این سری کامنت گذاشتن، میگم بهشون
آقا یعنی چی موقع کار با لپتاپ باتری رو دربیاریم. من تازه خریدم بلد نیستم. بعد منم موقع کار، لپتاپ رو می زنم شارژ. نباید بزنم؟ کامنتا رو خوندما. نفهمیدم. یکم وسواس و حساس دارم رو لپتاپ و همه وسایلام گفتم منم یاد بگیرم. :خجالت:
پاسخ:
من ده سال پیش، دورهٔ کارشناسیم، باتری اون یکی لپ‌تاپمو موقع کار درمی‌آوردم مستقیم می‌زدم به برق. یه بار یه اسکرین شات از تمرینم گرفتم برای هم‌کلاسیم فرستادم. تو عکسم اون پایین به علامت باتری دقت کرده بود و فرداش بهم گفت باتریو درنیار. گفتم میگن اینجوری عمر باتری بیشتر میشه. گفت اینجوری خود لپ‌تاپ عمرش کم میشه. 
ضمن اینکه وقتی برقا می‌رفت همه چی می‌پرید :|
منم دیگه درنیاوردم. باتری این یکی لپ‌تاپم هم درنیاوردم. اسم اون انیس بود، اسم این مونسه :))) 
پنج سال پیش اون لپ‌تاپمو دادم به یکی از آشناها بذاره تو مغازه‌ش. چند وقت پیش آورده بود ویندوز نصب کنم. دیدم باتریش نیم ساعت بیشتر شارژ نگه‌نمی‌داره. دیگه نمی‌دونم اگه درمیاوردم هم همین‌قدر عمر می‌کرد یا نه.
خواهش می‌کنم:)
هممممم
الان ساعته که رو میز هست و بدون چوب آیا افقی گذاشتینش یا نه عمودی؟
پاسخ:
الان بیرونه و عمودیه و کار می‌کنه
وقتی می‌ذارم توش هم عمودیه
ولی اون تو کار نمی‌کنه :|
درجواب میلیونر
الیته باطری های امروزی قطع کن اتومات دارن نگران نباشین .
منظور اینه که اگه برق شهر در دسترس هست بهتره اون استفاده بشه و باطری در طول هفته چند بار شارژ و دشارژ کامل بشه فلسفه وجود باطری استفاده از لپ‌تاپ در جایی هست که برق شهر در دسترس نباشه.
ولی حتما چند بار باطری رو در طول هفته کامل شارژ و کامل صفر کنین.
پاسخ:
فکر کنم تعداد عمرش بستگی به میزان استفاده از لپ‌تاپ هم داره. لپ‌تاپ من در روز فقط پنج شش ساعتی که خودم خوابم خاموشه.
آهان فهمیدم.
والا تو دانشگاه به ما نگفتن این چیزا رو باید خودمون تحقیق و مطالعه کنیم. دی:
من گوشیم رو همیشه با یک درصد می زنم شارژ بس که کار می کنم باهاش.
این اطلاعات از فواید باز بودن کامنتا هستش آ.
من همش یادم میره کلید های نیم فاصله رو. به خاطر همون رعایت نمی کنم.
پاسخ:
هیچ جا به هیشکی یاد ندادن غصه نخور
من فوبیای تموم شدن باتری دارم. تو خونه همیشه گوشی همه رو من شارژ می‌کنم رو صد نگه‌می‌دارم. فکر کن مهمون هم میاد میگم بدید گوشیتونو بزنم به شارژ برگشتنی تو راه خاموش نشه :)))))) حتی دانشگاهم همیشه شارژر تو کیفم بود، می‌دادمش بچه‌ها شارژ کنن گوشیشونو. اگرم نمی‌گرفتن خودم به زور شارژشون می‌کردم خاموش نشن :| خدا شفام بده :|
هووووم :|
قاعدتا که نباید اینجور باشه مگه اینکه قاب چوبی یه جایی فشار میاره و مدار رو قطع می کنه یا کلیدی چیزی داره که قاب روش اثر میذاره.
باطری جدید هم امتحان کنید.دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه.
:)



پ.ن: اگه دیدین ساعت رو افقی گذاشتین کار کرد و عمودی کار نکرد حتما باطریش ضعیف است.
پاسخ:
باتری‌ها همیشه نو هست و آکبند.
یه چیز عجیب.
الان ساعتو گذاشتم تو اون حفره چوبی و داشتم فیلم می‌گرفتم که کار نکردنشو ببینید. بی‌شعور داره کار می‌کنه عین ساعت :))) ده دیقه است منتظرم وایسته همچنان کار می‌کنه :| 
داخل حفره چوبی تحت فشار جا می‌گیره یا آزاد و راحت؟
چون به نظر می‌رسه یه جایی قطع می‌شه مدارش.

پس داره کار می‌کنه:)))
پاسخ:
راحت میره توش. ولی انقدرم شل نیست که بیافته. اندکی فشار برای درآوردنش لازمه فقط.
هنوز همچنان کار می‌کنه :|
الان وقتی نگاش می‌کنم می‌بینم کار می‌کنه حس می‌کنم زبونشو درآورده دهن‌کجی می‌کنه که لج منو دربیاره :))
حالا خدا رو شکر خانواده هم شاهدن که یه سال با توقف این ساعت تو اون حفره درگیر بودم.
خیلی بی‌شعوره :))
خوب بذارین کار کنه انشاالله تا تعویض باطری بعدی :)
پاسخ:
هنوز کار می‌کنه :|
تا صبح بهش فرصت می‌دم وایسته، وگرنه من می‌دونم و اون
مسخره کرده منو :|
درتکمیل صحبت های قبلی برای میلیونر
وقتی باطری لپ‌تاپ شارژ کامل می‌شه و هم زمان هم باطری شارژر وصل در واقع از برق شارژر استفاده می‌کنه وقتی شارژر در میاد می افته رو باطری .مهم اینه که نذارین رفتار باطری شرطی بشه و حتما طول هفته چند بار فقط از باطری استفاده کنین وتا نزدیکی های صفر بذارین باطری کار کنه .اینکه دایم شارژر وصل باشه دیگه مثل گذشته ها برا باطری ضرر نداره و نیازی به باز کردن باطری نیست فقط حرارت تولیدی لپ تاپ هست که می تونه تاثیر منفی بذاره.

موفق باشین:D
پاسخ:
برای میلیونر
وقتی هم لپ‌تاپت روشنه زیاد تکونش نده. البته ما لپ‌تاپ روشنو می‌گرفتیم دستمون صد تا پله رو بالا پایین می‌کردیم.

+ تیک‌تاکش رفته رو مخم :))

سلام و درود دُردونه عزیز

ساعته بی تربیته ـ باهات لج میکنه !
بزنش زمین درست میشه 😄 یعنی میمیره از دستش راحت میشی دیگه تیک تاکش هم رو محت نمیره 😄

باید دوتا شمع اضافه هم بخری برای همچین روزایی ! (نذریا رو روشن کردی؟)
انشااله ک دنیا باهات لج نکنه خانوم 🤲

این چهل صفحه رو بعد ار خستگی اون هشتصد صفحه وقت کردی بخون لطفن ! نکته های خوبی توش هست !

https://iranglobal.info/sites/default/files/pictures/nzdykhy_swmry_w_trkhy_2.pdf

شاد و سلامت باشی
پاسخ:
سلام
نه، روشن نکردم. 
۱۸ تا کتاب دیگه مونده هر کدوم میانگین ۴۰۰ صفحه :(
ممنون. می‌خونم بعد کنکور

+ کمترین نمرۀ دورۀ ارشدم مربوط به همین مباحث بود. از زبان‌شناسی تاریخی متنففففففففففففففففففففرم :|

 تیک تاک می‌کنه هنوز؟   :| :D

 

راستی تا یادم نرفته یه انتقاد بکنم به اون لگوی وبلاگتون همون مدادی که شبیه 4 نقاشی شده.

اون دوتا نقطه هست اون بالا،هروقت وبلاگ رو باز می کنم با خشم نگاه می‌کنه!فلسفه اون نقطه‌ها چیه؟

پاسخ:
آره :| صبح بیدار شدم اولین جمله‌م این بود که تو چرا نفس می‌کشی هنوز :)))
جای دندونه. شما مداداتونو گاز نمی‌گرفتین؟ :)))

 

هممم پس جای دندونه :)) حالا می‌شه یه کوچولو جای اونارو عوض کنین خیلی اخمو به نظر می‌آد. :|

نه انصافا ،شاید یکی دوبار چون مزه چوبش رو دوست نداشتم ، یه جوری تلخ بود.

کاریش نداشته باشین خب ! صلح کنین. بذارین ادامه بده.

 

پاسخ:
حالا بذار در نگاه اول، اشدا علی الکفار به نظر برسم. البته که من رحما بینهمم :))
کاری که الان این ساعت با من می‌کنه، نمونۀ کوچیک کارای روزگاره. وقتی خواستیم نشد، حالا که نمی‌خوایم میشه...
به قول شفیعی کدکنی:
هیچ می‌دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟ 
زانکه بر این پردۀ تاریک 
این خاموشی نزدیک 
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم 
وآنچه می‌بینم نمی‌خواهم

پس اهل کفر این‌ورها هم می‌آن :))

تجربه داشتم .

کاری هست که روزگار با خیلی‌ها می کنه!نمی‌دونم شاید داره تماشا می‌کنه و عکس‌العمل ما رو دید می‌زنه.

وقتی از دست خارج می‌شه صبر بباید .البته ساعته بی‌گناهه :)

خیلی خوبه آدم تو گفته هاش شعر مرتبط بیاره یه جورایی فاضل و عاقل نشون می‌ده آدم رو :)

یه همکاری داریم گاهی وقت‌ها می‌بینه منو بهم می‌گه : درست می‌شه.

مثل این ساعته درست می‌شه و اون شعر حافظ و روزی شود گلستان و اینا خلاصه.

پاسخ:
آره درست میشه
یه روزی هم همه وسط شهر جمع می‌شیم، چرخ می‌زنیم و می‌خونیم:
شب رفت، صبوح آمد غم رفت، فتوح آمد
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

+ مولانا

سلااام فکر کنم بعد ان سال اومدم خوشحالم که باز می نویسی درس منم تموم شد و دارم برای ارشد می خونم 

مرسی که همه ی این سال ها خاطراتت رو برای ما نوشتی تفسیر نهج البلاغه که برداشتم همه اش یادت بودم

بوس بوس

پاسخ:
سلام
من یه سه چهار تا یاسمن می‌شناختم و الان نمی‌دونم تو کدومشی. وبلاگ نداشتی؟

نسرررررین 😯😐رژیم شروع کردم خیلیییی گشنمه 😢 بتونم تا اخراسفند دووم بیارم 68 کیلو 

شدم 64 بودمااا شدم 68 حالا میخوام 60 بشم و بعدش 58 😐😢ضعف زدم .

پاسخ:
:)) من با رژیم مخالفم

خوو پس چه کنم ؟ژن چاقی داریم 😐 خوووشبحالت چاق نمیشی 😮میخوام 58 بشم تاعید فقط اراده 

میخواد لامصب 😐

پاسخ:
نمی‌دونم. اگه به خاطر حرف مردم رژیم می‌گیری که به نظرم اشتباه می‌کنی. ۶۸ چشه مگه؟ عدد به این قشنگی :)) من آرزومه ۶۸ شم. چیه آخه ۴۴. لباس تو تنم زار می‌زنه :دی

نگارا وقت آن آمد که یکدم زان من باشی

دلم بی‌ تو به جان آمد بیا تا جان من باشی

 

نمی‌دونمم از کیه. دوستم امسال برام یه آینهٔ خوشگل هنری کادو خرید که این بیت رو روش نوشته. هر روز می‌بینمش:)

پاسخ:
ی بدم
یار شیرین‌سخنم، اگه فرهادت منم
قصه دیگه تمومه، من کوه نمی‌کَنم

سینا حجازی خونده
و به‌شدت مناسب حس و حال الانمه

الهییییی گوشت و چربی ام بره تو تن نسررررین وااااا 44 هسی ؟؟؟؟من دوس داشتم لاغررررر بودم

هرررچی میخوردم چاق نمیشدم خوشبحالت 😐😯 

پاسخ:
:)) 

فدات دیسک وسیاتیک دارم کمرم درد میکنه دکتر گف وزنتو باید کم کنی یک دلیلش اینه  چجوریه 

هرچی میخوری چااق نمیشی 😐

پاسخ:
تواناییِ 53 کیلو شدنو دارم. سال اول کارشناسی از 39 به 53 رسیدم به لطف فست‌فوت!
بعدش برگشتم رو چهل‌دوسه کیلو ثابت موندم
نه نداشتم
صرفا میام می خونم چون کارم زیاده وقت نمی کنم همه ی همه ارو بخونم
بابت وقتی که برای خواننده ات می گذاری مرسی
پاسخ:
خواهش می‌کنم :)