دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۷۳- عکس تزئینی

شنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۴۴ ب.ظ

بابا یه تعداد صفحۀ آشپزی تو اینستا دنبال می‌کنه و هر چند وقت یه بار یه چیز جدید یاد می‌گیره و آستین بالا می‌زنه می‌ره آشپزخونه که امتحانشون کنه. یکی از اقدامات اخیرش پخت نان پنبه‌ای بوده که نه‌تنها پنبه‌ای نشد، بلکه سنگ از اون نون نرم‌تر بود :)) حالا مامان نشسته طرز پخت نان پنبه‌ای رو گوگل می‌کنه و چندتا سایت و فیلم آورده میگه ببین اینا فلان چیز هم ریخته بودن تو نریختی، اینا فلان کارو کرده بودن تو نکردی. بعد یه عکس نشون بابا داده میگه می‌خوام اینو درست کنم؛ پنبه‌ای نیست اسمش ولی شبیه اونه. اسمش نان قنادی رمضان تبریزه؛ ولی فقط عکس و متن داره و فیلمشو نذاشتن. اینا رو مامان داره به بابا می‌گه. منم تو اتاقم نشستم و همین‌جوری که سرم به کار خودمه صحبتاشونو دنبال می‌کنم. بابا عکسه رو دید و گفت این عکس تزئینیه. من خودم وقتی وبلاگ داشتم برای متن‌هام از این عکسای تزئینی می‌ذاشتم.

فکر کن یه روز که دخترم تو اتاقش مشغول درس و مشقشه تو آشپزخونه با باباشون سر دستور پخت کیک بدون فر بحث می‌کنم و اون یه عکس نشونم می‌ده و منم می‌گم این عکس، تزئینیه. ولی من وقتی وبلاگ داشتم عکس تزئینی نمی‌ذاشتم. سعی می‌کردم همۀ عکسا رو خودم بگیرم و از این‌ور و اون‌ور برندارم، ولی بابام وقتی وبلاگ داشت عکس تزئینی می‌ذاشت برای پستاش. احتمالاً دخترم هم اون لحظه همین‌جوری که سرش به کار خودش گرمه، حرفای مارم می‌شنوه و می‌ره تو وبلاگش پست می‌ذاره که مامان و بابا دارن سر پخت کیک بدون فر بحث می‌کنن و مامان می‌گه من وقتی وبلاگ داشتم عکسای پستا رو خودم می‌گرفتم و از این‌ور و اون‌ور نبود، ولی بابابزرگم عکس تزئینی می‌ذاشت تو وبلاگش.

۰۰/۰۹/۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بابا

مامان

مراد

نسیم

نظرات  (۱۱)

۲۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۱۶ حامد سپهر

اونوقت یه شجره‌نامه‌ی وبلاگی میتونین بنویسین:)

پاسخ:
اصلاً همین وبلاگو می‌زنم به اسم بچه‌هام اونا راهمو ادامه بدن :))

چقدر پست پیچیده ای بود . 

 

https://s4.uupload.ir/files/1_lrld.jpg

 

تصویر آخرین سلول مغز من بعد از خوندن این پست

پاسخ:
:)) یه خاطره از امروزو با یه خاطره از فردا ترکیب کرده بودم
۲۱ آذر ۰۰ ، ۱۲:۱۳ علی‌رضا گ

همه قبیله‌ی من وبلاگ‌نویس بودند.  :)

پاسخ:
بله بله. حتی برادرم هم وبلاگ داشت. یکی از این 444 دنبال‌کننده برادرمه. ولی وبلاگش تعطیله و فکر کنم وبلاگ منم دیگه نمی‌خونه.
۲۱ آذر ۰۰ ، ۱۴:۵۵ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

چی شد نون  رمضان پختن یا نه آخرش🤔

عکس از اون نون سنگی ها هم می‌ذاشتین.😁

پاسخ:
اونو نه هنوز نپختیم. این پنبه‌ای هم این‌شکلی شد:
:|
هر کاری می‌کنم عکسش تو پیکوفایل آپلود نمیشه. بعداً نشونتون می‌دم :|

بالاخره امروز تونستم آپلود کنم عکسشو

آخی...چه حس گرم و خوبی داشت این پستتون...دختر داشتن حتما خیلی خیلی شیرینه:)

پاسخ:
فعلاً که نه باباشونو دارم نه خودشونو، ولی یه همچین فضایی تو فانتزیامه:

وااااای خدا....جان ....جان....یه تنه بار پنجره جمعیتی رو به دوش خواهید کشید:)

دخملاشو....

امیدوارم یه بابای همین قدر نجیب و مسئولیت پذیر و مهربون روزی بچه هاتون باشه....

پاسخ:
:)) آمین

من عاشق عکس دومیه شدم که اسمشون رو روی پوشکشون نوشته :)) 

 

توی عکس اولی نکته ای که توجه ام رو جلب کرد اینه که قیافه ی بچه ها و مادره خارجی به نظر میرسه ولی اون جارو ایرانیه :)) واقعا من هیچ جایی چنین جارویی ندیدم جز ایران اما توی ایران هم دیگه فکر کنم به سختی پیدا بشه

 

دیگه آهان یه مستند میخواستم معرفی کنم که یادم نیست چی بود دقیقا .

 

آهان یه آهنگ هم یوتیوب در با توجه به تاریخچه ی آهنگ هایی که قبلا گوش کرده بودم بهم معرفی کرد که به نظرم قشنگ بود :

 

https://uupload.ir/view/havasam_eshgh_b7k1.mp3

 

آهان یه چیز دیگه هم اینه که من یه ماهی غیب میشم به دلیل درس هام . اگر حضور و غیاب کردید برای من سه شونزده ام رد نکنید که بیفتم . غیبتم موجهه :دی

پاسخ:
ما تو خوابگاه یکی از اونا داشتیم. یه خاطره هم مرتبط با جارو دارم که عنوان پست، کلمۀ پِسته داشت. الان با یه جست‌وجو لینکشو پیدا می‌کنم.


25 بهمن (ولنتاین) تولد وبلاگمه. هر سال اون موقع رو تو وبلاگم جشن می‌گیریم. ایشالا که تا اون موقع درساتون تموم میشه ولی اگر تموم نشد، اون روز مرخصی بگیرید و شما هم تشریف بیارید.

روز ولنتاین ؟ چه جالب . کاملا مشخصه یه مشت سینگل دور هم جمع شدیم و ولنتاین همه بی کاریم :))) 

 

باشه تو تقویم علامت زدم . ممنون بابت دعوت . این اولین باریه که روز ولنتاین جایی دعوت هستم :دی

 

پاسخ:
تصویر اولین پست وبلاگم که روز ولنتاین منتشر شده:

یه خوبی 25 بهمن هم اینه که دو روز بعد از 22 بهمن که میریم راهپیمایی میتونیم استراحت کنیم و بعدش بیایم تولد

پاسخ:
من نسبت به راهپیمایی‌ها و هر گونه گردهمایی بابت اعتراض یا یادبود یا هر چی، از روز قدس و بیست‌ودوی بهمنش گرفته تا راهپیمایی‌های چهل پنجاه سال پیش و ۸۸ و ۹۸ و غیره و ذلک! فوبیا دارم. همین الانم که اسم راهپیمایی رو تو کامنتتون دیدم استرس گرفتم. تو بازی حقیقت و جرئت اگه ازم بخوان تو راهپیمایی شرکت کنم می‌بازم.

میفهمم . البته ریشه ی این حستون به این برمیگرده که ایرانی ها همیشه حق اعتراضشون نادیده گرفته شده . حالا یا توسط حکومت ها یا توسط خودشون و فرهنگ و این که مثلا زشته اعتراض کنیم 

 

اگر یک کشور نرمال بودیم مردم حتی به دلیل گرمایش زمین و آب شدن یخ های قطبی ! راهپیمایی میکردن ولی خب افسوس 

 

یاد آهنگ همای افتادم که میگفت :

کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست

 

پاسخ:
کلاً تو جمع استرسم بیشتر از موقعیه که تو خلوتم. دلیلشم اینه که روی همه کنترل ندارم و موقعیت پیچیده‌ست. تو اعتراض‌ها هم باید تمرکزت روی خودی باشه هم روی طرف مقابل هم روی خائن‌هایی که قاطی خودیان.
۲۷ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۲ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

ظاهرش که خوب هست، باید خوشمزه هم باشه 🙂

پاسخ:
خوشمزه ولی سفت