دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۴۱- هفتۀ چهارم ترم سوم

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

شماره‌ها رو به‌ترتیب بخونید.

یک.

چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. محض یادآوری بگم که ما ترم گذشته درسی با استاد شمارۀ ۲۰ داشتیم که ۸ نمره برای مقاله در نظر گرفته بود، ۶ نمره برای ارائه (هر کدوممون دوتا ارائه داشتیم) و ۶ نمره هم برای امتحان کتبی که اصرار داشت حضوری باشه. امتحان به‌صورت مجازی ۸ صبح تو ساعتی که خودش قبلاً تعیین کرده بود برگزار شد. این استاد، اخیراً به منصب‌ها و مقام‌های جدیدی نائل شده و شب قبل از امتحان پیام داده بود که به‌خاطر همون مقام‌ها و منصب‌ها، اون ساعتی که قراره امتحان برگزار بشه جلسۀ کاری داره و امتحان رو یا شب بدیم یا ششِ صبح. من مشکلی نداشتم ولی برای بقیه مقدور نبود و قبول نکردیم و گفتیم صبر می‌کنیم جلسه‌تون تموم بشه. گویا ناراحت شد و امتحانو همون ساعت ۸ گرفت و جلسه‌شو از دست داد. خب چرا یکی باید قبول کنه که هم استاد باشه هم رئیس فلان جا و بهمان جا؟ لااقل وقتی رئیس و مسئول فلان جا و بهمان جا می‌شید دیگه استاد نباشید. یک ساعت هم بیشتر فرصت نداد برای امتحان. دوربینامونم روشن بود موقع نوشتن پاسخ سؤالات. من از جواب‌هام مطمئن بودم و می‌دونستم که از ۶ نمره کتبی، حداقل ۵.۵ رو می‌گیرم. نمره‌ام شده بود ۴. معمولاً استادها نمرۀ ارائه‌ها رو کامل می‌دن. ارائه یعنی یه فصل از کتاب یا یه مقاله‌ای رو بیای برای بقیه‌ای که اون مبحث براشون تازگی داره درس بدی. عجیب بود که نمرۀ ارائه‌م هم شده بود ۴.۵ و من هیچ توجیهی برای کم کردن این یک‌ونیم نمرهٔ ارائه نداشتم. تازه با تعریف‌هایی که در طول ترم از اسلایدها و نحوۀ ارائه‌م می‌کرد و منو الگوی بقیه قرار داده بود انتظار نمرۀ امتیازی هم داشتم. این استاد ضربۀ نهایی رو وقتی زد که به مقاله‌ام از هشت، ۲ داد. وقتی هم مؤدبانه و با احترام دلیلشو پرسیدم پیامم بی‌پاسخ موند. تازه جمله‌مو سؤالی یا امری مطرح نکردم. گفتم اگر ایرادات و نواقص مقاله رو می‌دونستم در مقاله‌های بعدی تکرار نمی‌کردم. ببینید من چقدر تو پیامم این استاد رو رعایت می‌کنم و باشعورم که نمی‌گم ایراداتو بگید و حتی نمی‌گم اگر ایراداتشو بگید و می‌گم اگر ایراداتشو می‌دونستم...، که امرِ گفتنِ ایرادات کارم رو مستقیماً روی دوش اون ننداخته باشم. به هر حال پیاممو دید و جواب نداد. دوباره طور دیگری مطرح کردم و بی‌پاسخ موند! وقتی کسی به دوتا پیام پشت سر هم جواب نمی‌ده، دیگه سومی رو نمی‌فرستم و ارتباطمو باهاش قطع می‌کنم. همۀ این یک هفته رو تو اتاقم نشسته بودم و به کارهای بدم فکر می‌کردم. بارها و بارها چهار و چهارونیم و دو رو جمع زدم و به ده‌ونیمی فکر می‌کردم که از این درس گرفتم و تازه با مقالۀ جبرانی و با منّت استاد می‌تونست به نمرۀ قبولی برسه. انقدر اون بالا بالاها سیر کرده بودم و به نوزده‌ونیم بیست عادت کرده بودم که نمی‌دونستم و هنوزم نمی‌دونم کف نمرۀ قبولی برای تحصیلات تکمیلی چنده و من این ده‌ونیمو باید به چند برسونم که پاس بشه. به این فکر می‌کردم که نکنه چون تو مقاله‌م به مقاله‌های استاد ارجاع ندادم ناراحت شده، نکنه چون فلان چیز رو تو مقاله بررسی کردم این‌جوری شده، نکنه چون فلان چیز رو بررسی نکردم، نکنه زیاد نوشتم، نکنه کم نوشتم، نکنه فلان کردم، نکنه بهمان کردم. هزار جور فکر و خیال کردم. تا اینکه چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. و من تازه فهمیدم نمرۀ اونا کمتر از نمرۀ ده‌ونیمِ من شده. وقتی نمره‌مو بهشون گفتم و پرسیدم مگه چند شدن که فکر مقالۀ جبرانی‌ان، یکیشون گفت خییییییییییییییییییلی کم و یکیشون گفت انقدر کم که اگه نمرۀ امتحان و ارائه رو صفر در نظر بگیرم، بازم این نمره برای فقط مقاله کمه. یعنی مجموع نمرۀ امتحان و مقاله و ارائه‌ش کمتر از نمرۀ مقالۀ کامل شده. فکر کن به دانشجویی که بدون غیبت و تأخیر تو کلاس حاضر بوده و همهٔ کاراشو کامل تحویل داده چنین نمره‌ای بده و دلیلشم نگه و دانشجوی بدبخت هم حتی نتونه حدس بزنه. تازه این هم‌کلاسیم مقاله‌شو انگلیسی نوشته بود (چون انگلیسی نوشتنِ مقاله مثل فارسی نوشتنِ اسلاید امتیاز ویژه داره) که بفرسته برای مجلۀ خارجی. استاد نه‌تنها به اون‌ها هم دلیل کم شدن نمره و ایرادات مقاله‌شون رو نگفته بود بلکه جزئیات نمراتشونم نگفته بود. بازم خدا رو شکر من می‌دونستم این ده‌ونیم مجموعِ چیاست. من که هیچ وقت زورم به این استاد نخواهد رسید که این ظلمشو تلافی کنم. شاید نتونم به مدیر آموزش و استاد راهنمام هم بگم قضیه رو. تازه اگه ظلمش عادلانه بود یه چیزی؛ ولی عجیبه که  دانشجوی خودش (کسی که استاد راهنماش این استاده) از نمره‌ش راضیه و نمره‌ش خوب شده. با عدالتی هم که تو زندگیم جاریه بعید می‌دونم تو این دنیا به سزای اعمالش برسه. می‌دونم هم یه مدت دیگه این موضوع اهمیتشو از دست می‌ده و شاید فراموش کنم که این هفته چه فشاری روی من و اون دوتا هم‌کلاسیم بود. ولی آخرتی اگر باشه، اونجا با این خانوم کار دارم :|

دو.

هر هفته سه‌تا کلاس دارم. به جز انفرادی که هر هفته باید حرفی برای زدن و کاری برای انجام دادن داشته باشم، ارائه‌های دوتا کلاسِ دیگه‌م نوبتیه و پنج شش هفته یه بار نوبتمون میشه. حالا از شانسم برای هفتۀ بعد، علاوه بر انفرادی، دوتا ارائه هم برای اون دوتا کلاس دیگه‌م دارم. برای درس استاد شمارۀ ۱۸ باید چندتا مقاله و کتاب راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان بخونم و ارائه بدم و برای درس استاد شمارۀ ۱۹ هم راجع به «را» صحبت کنم. یکی از هم‌کلاسیام، جملاتی که «را» داشت رو از پادکست‌ها پیدا کرده بود و این هفته ارائه داد، یکی از رمان و داستان پیدا کرده بود، یکی از روزنامه و منم گفته بودم از وبلاگ‌ها و گفت‌وگوهای تلویزیونی. اگه یه وقت به بخشِ مالکیت معنوی وبلاگ‌هاتون سر زدید و دیدید یکی اومده آرشیو یک سال اخیرتونو کپی کرده برده اون من بودم :| هم‌کلاسیام هر کدوم حدوداً صدتا جمله رو بررسی کرده بودن، ولی از اونجایی که کلاً من دستم به کم نمی‌ره، هشتادتا برنامهٔ تلویزیونی که توش ۱۵۰۰تا را بود بررسی کردم و یه متن صدهزارکلمه‌ای از ده‌تا وبلاگ برداشتم و حدود ۱۵۰۰تا جملۀ را-دار هم از اینجا پیدا کردم. بعد حالا این ایده به ذهنم رسیده که جملاتی که می‌تونست «را» بیاد و نیومده رو هم بررسی کنم. مثلاً کتاب خریدم با کتاب رو خریدم و کتابو خریدم فرق داره. 

سه. 

وبلاگ‌هایی که از جملاتشون استفاده کردم اینا هستن: وبلاگ خودم، مهتاب، تسنیم، فاطمه، بانوچه، محمدعلی، مهدی، مهرداد، حامد، معلوم‌الحال. با اینکه متغیر جنسیت در استفاده از را دخیل نیست ولی پنج‌تا نویسندۀ مرد و پنج‌تا زن انتخاب کردم و از هر کی هم تقریباً ده‌هزار کلمه برداشتم. تأکید استاد این بود که متن‌هایی انتخاب بشه که گفتاری و روزمره می‌نویسن. پستای هوپ و نسرین رو هم دوست داشتم ولی قفل کرده بودن کپیشونو. دکتر سین هم هر پستشو تو یه صفحه گذاشته بود و چون فرصت نداشتم تک‌تک کپی کنم نشد استفاده کنم. پستای آقاگل و شارمین هم چون تو ادامۀ مطلب بود و بازم چون فرصتِ کپی تک‌تک مطالب رو نداشتم نتونستم ازشون استفاده کنم. اولویتم وبلاگ‌هایی بود که حداقل ده‌بیست‌تا پست طولانی تو هر صفحه‌شون داشته باشن که با سلکت آل و کنترل سی و کنترل وی برشون دارم. و از اونجایی که از محتوای بعضی جملاتی که تو پستای خودم بود معلوم بود نویسنده‌ش منم، اونا رو مجبور شدم حذف کنم یا تغییر بدم که لو نرم. مثلاً جملۀ «استاد گفت امتحان رو یا شب بدیم یا شش صبح»، قطعاً برای هم‌کلاسیام آشناست. چون هیچ استادی جز استاد ما این درخواستو نمی‌کنه. برای همین مجبور شدم تغییرش بدم و بنویسم عصر یا دهِ صبح. ابتدای اسلایدی هم که برای ارائه آماده کردم نوشتم نام نویسندگان و آدرس وبلاگ‌ها برای حفظ حریم خصوصی درج نشده است. امکان جست‌وجو با گوگل وبلاگم هم بستم که کسی با جست‌وجوی اون جمله‌ها به اینجا نرسه :|

چهار.

این استاد شمارۀ ۱۹ که ارائهٔ «را» رو دارم براش آماده می‌کنم آدم باحالیه. هم باسواده هم به‌روز، هم اخلاقشو دوست دارم. تو این سه ترم با شناختی که ازش به دست آوردم، دوست داشتم به‌عنوان استاد مشاور پایان‌نامه‌م انتخابش کنم. استاد راهنمام که استاد شمارۀ ۱۷ هست و تکلیفش مشخصه. خودم در انتخاب استاد شمارهٔ ۱۷ نقشی نداشتم و اون بود که منو انتخاب کرد و تو مصاحبه قبولم کرد که دانشجوش باشم. در واقع اول من دانشگاهِ اون استاد رو انتخاب کردم، بعد اون استاد تو مصاحبه منو انتخاب کرد. از انتخاب شدن توسط این استاد از صمیم قلب و با تمام وجودم راضی‌ام. مصاحبۀ دکتری این‌جوریه که دانشجوها راجع به تخصص و مهارتشون حرف می‌زنن و استادهایی که ازشون خوششون میاد برش می‌دارن. روز مصاحبه منو استاد شمارۀ ۱۷ که استاد یکی از درسای ارشدم بود پسند کرده بود و قبولم کرده بود. ولی برای استاد مشاور، خودم باید با یه استاد دیگه حرف می‌زدم و درخواست می‌دادم. از این استاد شمارۀ ۲۰ که متنفرم و به کنار. احتمالاً دیگه تو وبلاگم هم در مورد این استاد شمارهٔ ۲۰ ننویسم و ارتباطمو باهاش قطع کنم. ۲۲ رو هم با اینکه خیلی دوستش دارم و استاد باحالیه، ولی تخصصش آواشناسیه و به درد هم نمی‌خوریم. من روی معنی و ساختمان کلمه کار می‌کنم و اون روی صدای کلمه. به درد هم نمی‌خوریم زیاد. استاد شمارهٔ ۱۸ هم تخصصش مثل ۱۷ ساختمان کلمه هست، ولی تا حالا نه جذبش شدم نه دافعه داشته. حسی نسبت بهش ندارم. می‌مونه شمارهٔ ۱۹ که دوست داشتم همین استاد مشاورم باشه. این هفته تو انفرادی وقتی راجع به ایده‌هایی که برای پایان‌نامه‌م که راجع به برندهاست داشتم با استادِ شمارۀ ۱۷ که استاد راهنمامه حرف می‌زدم گفت تو گروه استادها موضوع کار بچه‌ها رو مطرح کردیم و منم موضوع تو رو مطرح کردم و استاد شمارۀ ۱۹ خوشش اومد. اگه تمایل داشتی باهاش صحبت کن و منابعی که لازم داریو بگیر ازش. منم که از خدام بود گفتم می‌تونم به‌عنوان استاد مشاور انتخابشون کنم؟ گفت چرا که نه. بهشون پیام بده و از این به بعد با ایشونم در ارتباط باش. 

پنج.

چه تو دورهٔ کارشناسی چه ارشد، همیشه موقع انتخاب استاد راهنما و مشاور یکی از نگرانیام این بود که خودم پیش‌قدم بشم و اون استاد با اکراه یا تو رودربایستی قبولم کنه. حتی در انتخاب دوست یا هم‌اتاقی هم همیشه این حس نگرانی بابت آغازگر ارتباط بودن رو داشتم. تو ارتباط وبلاگی هم سعی می‌کنم اول کامنت بگیرم بعد کامنت بذارم. برای همینه که سال‌هاست تو خیلی از وبلاگ‌ها خوانندهٔ خاموشم. موقع گرفتن توصیه‌نامه برای مصاحبهٔ دکتری هم سختم بود بگم منو تعریف کنید و بگید خوبم. الان ولی با این سیگنالی که از استاد شمارهٔ ۱۹ گرفتم خیالم راحت شد و این حس نگرانی رو ندارم.

شش. 

در مورد بی‌پاسخ موندن دوتا پیامی که به استاد شمارهٔ ۲۰ فرستادم و حتی پیام‌های تبریک منصب جدید و تشکر و خداحافظی که تو گروه گذاشتیم و بی‌پاسخ موند گفتم، در مورد پاسخ‌های استاد شمارهٔ ۱۷ هم بگم. سه‌شنبه ظهر تو انفرادی منتظرش بودم. ساعت یک شد و دیدم استادم نیومد. تو واتساپ پیام دادم امروز جلسه داریم؟ آنلاین نبود. خواستم پیامک بزنم که اومد. چند ساعت بعد پیام واتساپمو دید و جلسه هم تشکیل شده بود و منتظر جوابش نبودم. می‌تونست بدون پاسخ بذاره و جواب هم نده. ولی برای اینکه سؤالمو بی‌جواب و خالی نذاره استیکر گل و بادکنک فرستاد. 

نظرات  (۲۵)

۲۱ مهر ۰۰ ، ۲۰:۴۳ مهتاب ‌‌

کاش می‌شد کسی شمارهٔ یه روانشناس خوب رو به اون استاد کذایی می‌داد :/

 

خوشحال شدم وبلاگ منم تو فهرست بود :)

پاسخ:
موضوعی که بیشتر اذیتم می‌کنه اینه یه همچین کسی با چنین منطق و طرز تفکری میشه مسئول فلان جا و رئیس بهمان جا و امکانات و قدرت می‌افته دستش. فکر کن چنین کسی مدیریت یه سیستم رو بر عهده می‌گیره و تصمیم می‌گیره برای بقیه.

وای نسرین، هردفعه از استاد شماره 20 میگی میخوام برم با گیوتین سرشو بزنم. کاش این بشر به خودش میومد.

پاسخ:
گیریم که به خودش اومد. بعد چجوری می‌خواد کاری که باهامون کرده رو جبران کنه. با ببخشید؟ با نمره؟ روح و روان من آسیب دیده واقعاً. هر شب یا خواب می‌بینم که ایرادات مقاله و ارائه‌مو فهمیدم یا خواب می‌بینم که همه چی بازی و شوخی بوده. 
۲۱ مهر ۰۰ ، ۲۳:۱۸ فاطمه ‌‌‌‌

تو بخش مالکیت معنویم فعالیت‌های مشکوکی دیده میشه پس احتمالا اون فاطمه منم :)) مرسی که آدرس وبلاگامونو درج نکردی😅

 

فارسی نوشتن اسلاید امتیاز ویژه داره؟

پاسخ:
بله بله شمایی :))
اگه درج می‌کردم که اول خودم بیچاره می‌شدم :دی

بله، چون کتاب‌ها و منابع انگلیسیه و معمولاً کسی به خودش زحمت ترجمه نمی‌ده و تو اسلاید، از متن انگلیسی اسکرین‌شات می‌ذاره یا عین جمله یا خلاصه‌شو کپی می‌کنه. من حتی مثال‌ها رو هم بومی‌سازی می‌کنم :)) مثلاً یه بار تو مثال‌ها بنز بود، من نوشتم پراید. نوشیدنی‌های غیرمجاز رو هم به چای و شیر و آب‌پرتقال تبدیل می‌کنم :دی
۲۱ مهر ۰۰ ، ۲۳:۴۳ محسن رحمانی

سلام 

از این استادای عقده ای زیاد هستن یادتونه اون سری گفتم که باس همکلاسی هاتون  قبول میکردن و گفتم که این اساتید که اینجورین هستند اذیت میکنن دانشجورو 

باس به هرنحوی که هست فقط باید این درس رو پاس کنید و تموم کنید همتون .

 

 

پاسخ:
سلام
زیاد نیستن. تو عمرم صدتا استاد دیدم، این اولین مورد عجیبه.
چرا باید قبول می‌کردیم تو ساعت نامتعارف امتحان بدیم یا چرا باید قبول می‌کردیم تو این شرایط بریم تهران؟ بعضیا انگار عادت کردن بله چشم بشنون و زورشون میاد وقتی حرفشون به کرسی نمی‌شینه.

من از دکترا اطلاعی ندارم اما توی اروپا معمولا اینجوریه که امتحان یک درس 4 یا 5 بار در سال برگزار میشه . دانشجو برای یک ترم انتخاب واحد نمیکنه بلکه برای یک سال انتخاب واحد میکنه . 

 

دو بار توی ترم اول امتحان میگیرن و دوبار هم توی ترم دوم یک بار هم سپتامبر . میتونی نمره ات رو ریجکت کنی ! و ثبت نمیشه . اگر بیفتی هم ثبت نمیشه . 

 

دانشجو و استاد انقدر ارتباط ندارن که اصلا بخواد کار به لجبازی برسه . خیلی وقت ها اساتید اصلا اسم دانشجو رو هم نشنیدن چون حضور و غیاب نکردن .

 

یه امتحان شفاهی هم بعد از امتحان کتبی دارن که دانشجو اونجا مدرک شناسایی میبره تا ثابت کنه مثلا عباس بوعذار خودشه . یعنی در این حد استاد نمیشناسه کسی رو  

 

باز هم برای دکترا هیچ اطلاعاتی ندارم ولی توی لیسانس و ارشد  فقط برای پروژه ی پایانی نیاز به ارتباط با استاد هست . توی دکترا هم نمره رو میتونی ریجکت کنی اما این که چقدر لازمه با استاد در ارتباط باشی رو نمیدونم .

 

کلا همون دوری و دوستی بهتره . توی ایران انقدر دست استاد رو باز گذاشتن که فکر کردن خیلی مهم هستن . انقدر قدرت دادن بهشون که دانشجو رو اذیت میکنن

 

متاسفانه تست روانی از اساتید گرفته نمیشه موقع استخدام . فقط تست میگیرن که ببینن اون استاد چقدر  آقاشون رو قبول داره . 

 

اینم میشه نتیجه اش . 

پاسخ:
این روشی که می‌گید یه کم شبیه آزمون جامع دورۀ دکتریه. ترم چهار باید برای همۀ درسامون یه امتحان بدیم که بهش می‌گن آزمون جامع. اونجا اگه از نمره‌مون راضی نبودیم می‌تونیم دوباره بدیم. 
تو این مقطع تحصیلی اتفاقاً ارتباط دانشجو با استادش زیاده. تو دورۀ لیسانس شاید بدون شرکت در کلاس و دیدن استاد بشه درسو گذروند ولی تو ارشد و دکتری چون تعداد دانشجو کمه، حضور و غیاب مهمه.

متأسفانه همین‌طوره. چون شرط استخدام اینه، اونایی که استخدام می‌شن دو دسته هستن. یا واقعاً همسو با سیستمن، یا خودشونو اون‌جوری نشون می‌دن. از گروه دوم بابت دورو بودن و تظاهرشون بیشتر بدم میاد.

ارشد توی اروپا فرقی با لیسانس نداره . فقط درس ها پیشرفته تر میشن ولی سیستم همونه یعنی تمرکز بر پاس کردن دروسه نه پژوهش و مقاله  . توی کانادا فکر کنم ارشد بیشتر پژوهش محور باشه . 

 

آخه واقعا نباید یه قانون برای حمایت از دانشجو وجود داشته باشه ؟ چرا انقدر به اساتید قدرت دادن ؟ مگه کی هستن ؟ یه معلم هستن که دکترا دارن . زحمت کشیدن ؟ بله ولی پولش رو دارن میگیرن . منتی وجود نداره 

 

تازه بماند که من واقعا فکر میکردم اونایی که خارج درس خوندن و بعدش برگشتن به خاطر ایران برگشتن یعنی خودشون اینجوری میگفتن . 

 

حقیقت اینه که توی ایران مسیرشون هموار تر بوده برای عضو هیات علمی شدن . اونجا رقابت بیشتره . 

 

ضمن این که اونایی که برگشتن اکثرا پاسپورت یا حداقل اقامت دائم یه کشور دیگه رو دارن و اینجوری نیست که مثلا چیزی رو از دست داده باشن به خاطر ایران 

 

خلاصه به نظرم باید قوانین محکمی برای حمایت از دانشجو وجود داشته باشه . مریم میرزاخانی با اون عظمت متاسفانه فوت کرد اما نه کمر دانشگاه شکست نه دانشکده بدبخت شد نه دانشجو ها بیچاره شدن . علم همچنان جریان داره

 

استاد باید درجه ی اول از نظر روانی سالم باشه  . اگه نبود و دانشجو ها ازش شکایت کردن باید بندازنش بیرون و یکی دیگه بیارن :| 

 

آخ آخ من از گروه دوم متنفر بودم :)))

 

پاسخ:
با این وضعیت امیدی برای بهبود و پیشرفت کشور وجود نداره

عباس بوعذار هم داستانش قدیمیه ولی اگر نمیدونید این مصاحبه ی علی دایی رو ببینید یک دقیقه است و من هر بار میبینمش مثل دفعه ی اول میخندم

 

مصاحبه بامزه علی دایی درباره عباس بوعذار - YouTube

 

 

پاسخ:
می‌دونم. داستانش خیلی معروفه :))
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۰ محمدرضا عاشوری

با سلام و عرض ادب. خواستم مطلب شما رو بخونم ولی پارگراف اول رو که اسکرول کردم پشیمون شدم. چرا از اینتر استفاده نمی‌کنید؟ دلیل خاصی داره؟ شما که زحمت می‌کشید و وقت می‌ذارید و می نویسید. در مورد خوانایی متن‌ هم کمی مطالعه کنید. البته جسارت من رو ببخشید.

پاسخ:
سلام.
این پست از ۶ پاراگراف مرتبط‌به‌هم تشکیل شده. شرح ماوقع این هفته هست. بخش اول، راجع به یک موضوع و رویداد واحد هست و نمی‌تونستم به دو یا سه بخش تقسیمش کنم.
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۰ تسنیم ‌‌

من اگه بودم شاید قبل از قطع ارتباط حرفمو بهش می‌زدم. اینجور آدما هزاری هم که حرفای تلنگرآمیز! بزنی به خودشون نمیان، ولی باید حرفمو بزنم آخرش :)

پاسخ:
فکر می‌کنی یه استادِ تمام با این همه سال تجربه، متوجه کاری که کرده نیست و باید رفت و آگاهش کرد؟ تهِ تهِ زور من اونجاست که فرداروزی استادراهنمام نگاه به نمره‌هام کرد و از دیدن این نمره تعجب کرد، براش توضیح بدم چه اتفاقی افتاده.

جبران فشار روحی روانی ای که آورده که نمیشه هیچوقت ولی نمره یا عذرخواهی کمی تسکین میدن. منتها من بیشتر تمرکز صحبت آیندگان بود

پاسخ:
ببین من به آیندگان کاری ندارم. تنها چیزی که منو تسکین می‌ده قصاص، با همون قاعدهٔ چشم در برابر چشم و دست در برابر دسته. می‌خوام همین اتفاق برای خودش بیافته. برای زحمتی که چند ماه برای یه کاری کشیده، اندازهٔ یه ارزن دستمزد بدن و بگن اگه بیشتر می‌خوای تا یه هفته فلان کارو بکن. بعد تو اون یه هفته فرصتی که بهش دادن هزارتا کار دیگه داشته باشه و تو همین شرایط جسمی و روحی من باشه. حتماً هم این حالت تهوع  و کمردرد و سردرد و دل‌دردی که من الان دارمو داشته باشه.
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۱:۳۲ محمدرضا عاشوری

 خب شما میتونید یک موضوع رو با زیرعنوان های مختلف جدا کنید. پاراگراف بندی باعث میشه متن‌تون راحت خونده بشه. پاراگراف بلند به خواننده فرصت تامل نمیده. باید نفس بکشه یا نه؟

پاسخ:
درست می‌فرمایید. بنده تا حدودی اصول پاراگراف‌بندی و قواعد اینترزنی! رو بلدم. این پاراگراف طولانی به‌نوعی خلاصه و یادآوری اتفاقات پست 1637 بود. اونجا این موضوع رو به قطعات کوچیک تقسیم کرده بودم و با جزئیات بیشتری توضیح داده بودم. چون هر واقعه برای خواننده جدید بود و نیاز به تأمل داشت. اینجا ولی لزومی به تأمل خواننده نبود و یک‌نفس صرفاً آنچه گذشت رو مرور می‌کردیم. اگر دقت می‌کردید که احتمالاً نکردید، تو این بخشِ به‌قول شما طولانی، دو بار جملۀ «چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن» اومده. بار اول که بیانش کردم فلاش‌بک زدم به مرور قصۀ مقالۀ جبرانی و بعد دوباره برگشتم به موضوع اصلی و جملۀ چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن رو تکرار کردم. من داشتم راجع به پیام این دو هم‌کلاسیم می‌گفتم و نمی‌تونستم وسط فلاش‌بک اینتر بزنم.
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۱:۳۷ محسن رحمانی

سلام

خوب نمیدونم شایدم زیاد نباشن ولی من حداقل چندتاشون رو شنیدم . خوب منظور من اینه حالا چون خواهش کرده بود میپذیرفتین وروشون رو زمین نمی انداختین و قبول میکردین ویه ساعت دیگه امتحان میدادین ولی البته این دلیل نمیشه که ایشون هم بخواستن واینطوری بادانشجویانش برخورد کنه .

پاسخ:
سلام
برای هم‌کلاسیام امتحان تو این ساعت‌ها مقدور نبود.

1- نسرین چرا به معاون اموزشیتون نمیگی؟ نمیفهمم چرا انقد این استاد عقده‌ای بازی درآورده. شاید حداقل معاون اموزشی بتونه یه دلیل بیاره -_-

6- بوس به 17

 

پاسخ:
1- چون که مقام و رتبه و قدرت ایشون بالاتر از بقیه‌ست.
بذار یه مثال دیگه بزنم. دورۀ ارشد، یه درسی داشتیم با یکی که رئیس اونجایی بود که اونجا درس می‌خوندیم :| جلسۀ آخر قبل از عید که هفتۀ آخر اسفند بود تأکید کرد کسی غیبت نکنه. نصف کلاس به دلایل مختلف غایب بودن. اینم می‌دونیم که هر کسی حق داره سه جلسه غیبت کنه. ایشون بدون توجه به این قانون، و حق غیبتمون، نمرۀ پایانی همۀ غایبا رو از 19 حساب کرد. به کی باید شکایت می‌کردیم وقتی رئیس اونجا خودش بود؟

6- این استاد خیلی ماهه. تو اون دوره که کرونا گرفته بودم پیام می‌داد که چی بخورم و چی نخورم :)) اون وقت این استاد شمارۀ بیست بابت تأخیرِ چندساعته در ارسال مقاله نمره کم کرد ازم :| این چند ساعت تأخیرم هم به خاطر این بود که بیمارستان بودم. مقالۀ یه درس دیگه بود که ترم اول باهاش داشتم. جالبه بهش گفتما. ولی هیچ واکنشی به واژه‌های حالم خوب نبود زیر سرم بود نشون نداد :|
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۰۶ محمدرضا عاشوری

به نظرم شما دقت نکردین. چون من گفتم می‌خواستم متن رو بخونم و با دیوار بلندی از کلمات مواجه شدم  و نخوندم. وبه نظرم اومد شما که دارید زحمت می‌کشید و می نویسید حیفه که مخاطب‌هایی که برای اولین بار به وبلاگ شما میان بخاطر چنین موضوعی محتوای شما رو نخونن. اینو کسی داره میگه که عادت به خوندن محتواهای طولانی داره. خودتون می‌دونید که الان همه دنبال محتواهای چند خطین. همین.

موفق باشید

پاسخ:
یه دلیلشم این می‌تونه باشه که احتمالا من انقدر جذاب تعریف نکردم که خواننده منو تا انتهای مطلب همراهی کنه. چون این اولین پستی نیست که پاراگرافش طولانیه و با بازخوردهایی که می‌گیرم می‌دونم که خواننده‌های اینجا عادت کردن به این سبک و مشکل چندانی با این موضوع ندارن.

حالا اگر زحمتی نیست، سر فرصت یه نگاهی به پست https://nebula.blog.ir/post/1637 بندازید که دست خالی از این وبلاگ نرید.
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۰۷ حامد سپهر

نمیخوام موضوع رو جنسیتی کنم ولی نمیدونم چه صیغه‌ایه که استادهای خانم با دانشجوهای دختر زیاد خوب نیستن عوضش با آقایون راحتترن و خوب نمره میدن، البته نمیخوام اینو تعمیم بدم به همه‌ی استادها چون یه تجربه‌ی شخصیه برا من 

درسته که قانون طبیعت یه روزی یه جایی یقه‌ی این استاد رو میگیره و شاید هم گرفته و خودش متوجه نیست که این نتیجه‌ی کدوم ظلمشه ولی به نظرم دانشجو هم باید عکس‌العمل نشون بده و اعتراض خودش رو اعلام کنه تا حداقل از یه مرجعی رسیدگی بشه تا ، چون معمولا با این تصور که استاد بدتر باهام لج میکنه کسی اینموارد رو پیگیری نمیکنه و این درست نیست

چون حتی توی قران هم اومده که سکوت در برابر ظلم ، همدستی با ظالم هست

 

پاسخ:
الان که همۀ هم‌کلاسیام دخترن و این عامل جنسیت مطرح نیست، ولی تو دوره‌های قبلی گاهی متوجه این موضوع می‌شدم که استادهای مرد، دخترها رو بیشتر از پسرها رعایت می‌کنن و استادهای خانوم، پسرها رو بیشتر.
اینجا همۀ استادها به‌جز 19 خانومن. 19 هم همونیه که به‌عنوان مشاور برگزیدمش.

+ قدرت دستشه؛ نمیشه. اعتراضمون اگه صورت رسمی داشته باشه بی‌فایده‌ست. مگر اینکه به‌صورت غیررسمی تو گفت‌وگوهای دوستانه با بقیۀ استادها در میون بذاریم که لااقل بدونن با کی همکارن.

وای چقدر زور داره کسی که داره ظلم میکنه خودش مسئول جلوگیری از ظلم باشه. اینجور مواقع باید پیت نفت رو خالی کنی رو طرف و فندک رو روشن :)

پیشنهاد منم گفتگوی غیر رسمیه.

نمیدونم داستان هیئت علمیا چیه که نمیتونن بیرونشون کنن. ما یه استاد داریم تو دانشکده. هر ترم درس ارائه میده و هر ترم هم به خاطر اینکه حتی یک نفر باهاش درس رو برنمیداره حذف میشه کلاسش. نه اخلاق داره، نه دانش داره، نه بلده درس بده اصن هیچی به هیچی

یه بار با یکی از اساتید صحبت دوستانه داشتم گفت ما هم از دستش عاصی شدیم ولی وزارت خونه یه سری قوانین خاص داره که نمیشه اینا رو بیرون کرد.

اگه میدونی به منم بگو

 

پاسخ:
پس راهی نمی‌مونه جز اینکه نارنجک به کمرت ببندی بری تو دفتر این استادی که می‌گی خودتو منفجر کنی. البته قبلش وقت بگیر ازش که اونم تو دفترش باشه :)))
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۵۲ تسنیم ‌‌

معلومه که متوجهه. میگم با حرف ما به خودش هم نخواهد آمد. یعنی پشیمون نخواهد شد از کارش. ولی بااازم دوست دارم حرفمو بهش بزنم.

پاسخ:
باید نگه‌دارم به وقتش بزنم این حرفو که اثر کنه. الان بگم هدر می‌ره.

وقتی کل یه سیستم از بالا ایراد داره اعتراض مستقیم هیچ فایده ای نداره و فقط باعث میشه به خود آدم بیشتر ضرر برسه . 

 

باید در سطح وزارت علوم قانون برای حمایت از دانشجو باشه . مثلا قانون نپذیرفتن نمره توسط دانشجو

 

شاید یکی واقعا چند روز مونده به امتحان مریض شد . توی ایران چه ارزشی داره دانشجو ؟ باید بره بخش پزشکی دانشگاه و اگه در حال مردن باشه و تایید بشه که به زودی فوت میکنه اون وقت درسش حذف میشه 

 

درسستش اینه که دانشجو با تمام مشکلاتش یا امتحان نده یا بده و اگه نمره اش رو نخواست ردش کنه .

 

درستش اینه که 25 صدم هم به خاطر دلسوزی به کسی ندن و اون شخص اگر واقعا مشکلی داشته یا مریض بوده یا هرچی دفعه ی بعد امتحان بده و خودش حق خودش رو بگیره

 

وزارت علوم ایران با قوانینی که علیه دانشجو ها وضع کرده عملا به همه ی دانشجو ها توهین کرده . 

 

این چیزا با یه اعتراض علیه یک استاد درست نمیشه . کل سیستم وزارت علوم خرابه و هیچ وقت هم عوض نمیشه چون فکر میکنن درستش همینه .

 

وقتی توی یه سیستم فضا بسته باشه و جایی برای نقد نباشه در ابتدا اینطور به نظر میرسه که امنیت اون سیستم داره حفظ میشه اما این در بلند مدت جواب نمیده . 

 

شما یه کشور خیالی رو تصور کن که یه حکومت ظالم داره و مردمش هیچ اعتراضی ندارن اما مثلا 10 درصدشون جاسوس هستن :) و در ظاهر هر چند به اطلاعات خاصی دسترسی ندارن ولی همون اطلاعات محدودشون مثل قطعات پازل اگر کنار هم قرار بگیره میتونه معنی پیدا کنه یا مثلا اطلاعات مراکز مهم رو هک میکنن و میدن به بیگانه چون میدونن چیزی بهتر نمیشه 

 

بگذریم

 

الان چند تا از دانشگاه های ایران عملا تحریم هستن . دلیلش دانشجوهای ایرانی خارج از کشور هستن که خیلی مواقع بدون سر و صدا امضا جمع میکنن علیه یه دانشگاه یا حتی یک استاد خاص...

 

 

 

 

 

پاسخ:
چی بگم. من یه درصد هم امید بهبود ندارم. 
دیشب خواب بلیت می‌دیدم. فکر کنم داشتم از ایران می‌رفتم :)) تو آسانسور فرودگاه بودم و پامو گذاشته لای در که دوستم هم بیاد و مردد بود. دیگه بعدش از خواب بیدار شدم و از صبح دارم به این فکر می‌کنم که مگه فرودگاه‌ها آسانسور دارن آخه؟ پله‌برقی دارن دیگه. آسانسور چرا می‌دیدم پس :|
البته اون دوست مردّدم خیلی وقته اونجاست.

سلام خدمت مدیر محترم

شما کانال اینستا ندارید؟

پاسخ:
سلام :|
اینستا داریم، دوتا هم داریم. ولی شخصیه :|

پس راهی نمی‌مونه جز اینکه نارنجک به کمرت ببندی بری تو دفتر این استادی که می‌گی خودتو منفجر کنی. البته قبلش وقت بگیر ازش که اونم تو دفترش باشه :)))

 

:))))))))) آخر جمله تون عالی بود . 

 

این رو خوندم یاد بچگی هام افتادم . سرچ کردم دیدم هنوزم وجود دارن :)) به جفتتون پیشنهاد میکنم اگر میخواید نارنجک بندازید توی دفتر استادهاتون به این گزینه که کمتر خشنه فکر کنید 

 

بمب بدبو . دیجیکالا هم داره . وقتی دانشگاه حضوری شد یواشکی بندازید توی دفترشون از زیر در تا دفترشون معطر بشه

 

 

پاسخ:
دیجی‌کالا بمب هم می‌فروشه؟ :| به حق چیزای ندیده و نشنیده
۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۵:۳۳ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

حالا نه ولی حتما حرفتون رو در فرصت مناسب بگین بهش :|

آخه کسی که مقام و مسولیت قبول می‌کنه باید افتاده‌تر و خاکی‌تر باشه :\

 

+خوشحالم از وبلاگم متن برا پژوهش برداشتین :) وی در پوست خود نمی‌گنجد :))

پاسخ:
به‌نظرم مجازی بودن ارتباطمون تو این ماجرا بی‌تأثیر نیست. شاید اگر رودررو صحبت می‌کردیم این کدورت‌ها پیش نمیومد. هر چند، بازم دلیل نمیشه چون این مجازی بودن برای بقیۀ استادها هم هست ولی اونا این‌جوری برخورد نمی‌کنن.
 
+ الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم یادم رفت تشکر کنم :دی ممنونم از همه‌تون

حتی تصور کردنشم برام سخته که چه استرس و ناراحتی زیادی رو تحمل کردی شباهنگ. امیدوارم حال این استادت جا بیاد یه جوری :|

پاسخ:
خانواده بیشتر از من استرس این درسو دارن. بابا هی میاد می‌پرسه مقاله‌تو تموم کردی؟ نمره‌تو می‌ده؟ بعد یه لحظه اگه وسط غذا به فکر فرو برم می‌گه فکر مقاله رو نکن. در حالی که من اون لحظه که غرق در تفکرم به بدبختیای دیگه‌م فکر می‌کنم :))

سلام دردانه جان روزت بخیر

راستش من یه سالی خواننده خاموش وبلاگت بودم

میخواستم بهت بگم تو واقعا خیلی باپشتکار و سخت کوشی و بهت افتخار میکنم که توی این شرایط سخت بازم ادامه میدی و جا نمیزنی.

(امیدوارم پیامم از نظر نیم فاصله و .. مشکلی نداشته باشه ولی اگر داشت ممنون میشم بهم بگی)

 

پاسخ:
سلام
خوشحالم از آشنایی باهات
چون گفتی بگم می‌گم:
به‌خیر این‌جوری بهتره نوشته بشه
می‌خواستم
سخت‌کوش
افتخار می‌کنم
ادامه می‌دی
جا نمی‌زنی
نیم‌فاصله
ممنون می‌شم

حکایت نیم فاصله حکایت اون دیوونه ایه که یه سنگ رو میندازه تو چاه . واقعا تاجیکستان پیروز واقعی میدان بود که از خط عرب ها استفاده نکردن . 

 

خود اون عرب ها که چنین خطی رو اختراع کردن احتمالا نمیدونستن که بعدا چنین مشکلاتی پیش میاد 

پاسخ:
ولی من بسیار نیم‌فاصله رو دوست می‌دارم ^-^

اجازه بده تمام فحشای بدی که بلدم رو بفرستم برای استاد شماره ۲۰، فکر نکن کمن، خیلی زیادن. عقده‌ای بدبخت

توضیحت واس وبلاگ‌های انتخابی لبخند بر لبم کرد :)

پاسخ:
دست رو دلم نذار که خونه از دستش. همین الان مقالۀ جبرانی رو براش ایمیل کردم :|

لبخندت مستدام