دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۷۹۲- خلاصی

جمعه, ۴ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ

به‌لحاظ روحی نیاز دارم دور از مردمان برم کنج عزلتی برگزینم و وبلاگ و اینستامم ضمن خداحافظی برای همیشه تعطیل کنم لیکن به‌لحاظ عددی نه شمارهٔ پستای اینستام رند و معناداره نه اینجا. شمارهٔ قشنگی هم در پیش نیست که به این زودیا بهش برسم و اونجا تمومش کنم. حتی به‌لحاظ تقویمی هم تاریخ خجسته و خاصی مثل تولد وبلاگم، خودم، یا تموم شدن سال در پیش نداریم که عنوانشم بذارم به پایان آمد این دفتر و دیگه در ادامه‌ش ننویسم حکایت همچنان باقیست. باقی نباشه دیگه. به پایان آید و تموم بشه. از طرفی، یه فایل ورد دارم که توش بالغ بر صدها کلیدواژه و سوژه و موضوع نوشتم که یه روز پستشون کنم و کلی عکس ریختم تو یه فولدر که نشونتون بدم و در موردشون بنویسم. کلی پست هم تو اینستا دارم که منتقل نکردم اینجا که تا وقتی انجامشون ندم حس ناتمام بودن خواهم داشت و آرام نخواهم گرفت. یکی از اهداف بلندمدتم هم این بود که پست شمارهٔ ۱۹۹۲ رو روز ولادت باسعادتم بنویسم و هدف بلندمدت‌ترم هم این بود که فصل پنجو وقتی شروع کنم که عمر وبلاگ‌نویسیم به ۵۵۵۵امین روزش رسیده باشه. حتی اسم فصل پنجم رو هم انتخاب کرده بودم که هم‌خانواده با اسامی جدیدی بود که برای فرزندان جدیدم برگزیده بودم، ولی همون‌طور که عرض کردم به‌لحاظ روحی حال و حوصله و انرژی و انگیزهٔ ادامه دادن ندارم.

از طرف دیگه به آرشیوم هم تعلق خاطر ندارم. بدم نمیاد اتفاقی که برای بلاگفا افتاد، برای بیان هم بیفته و خلاص شم از اینجا.

۰۱/۰۶/۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۱۳)

۰۴ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۲۲ فاطمه ‌‌‌‌

آقا منم هر وقت تصمیم می‌گیرم کمتر بنویسم یا یه مدت برم، به ناگاه ایده‌های جدید برای نوشتن به سراغم میاد و یاد پیش‌نویس‌های از ابتدای خلقت وبلاگ و کانالم میفتم :/ باز خدا رو شکر اون وابستگی به اعداد رو من ندارم :))

پاسخ:
با یه تقریب خوبی می‌تونم بگم هر پستی که تو وبلاگم گذاشتم، دقایقی قبلش به تعطیلیش فکر کردم و تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم. بعد یهو یه پست جدید منعقد شده :|
احتمالاً تا 1992 یا 2000 ادامه بدم ولی بعدشو قول نمی‌دم

نرو :(

ما خواننده‌ها ناراحت می‌شیم اگه دیگه ننویسی ولی نیازت به خلاصی قابل درکه. خودم هم به همین دلیل تو یه مقطعی همه چیز رو تعطیل کردم. به نظرت چرا هر چند وقت یک بار نیاز به خلاصی پیدا می‌کنیم ولی بعد از یه مدت دوباره نیاز به اشتراک گذاری پیدا می‌کنیم؟ اگه نیاز به ثبت احوال باشه، دفتر خاطرات یا معادل‌های رمزدار الکترونیکی‌ش هم هست. چی هست که باعث می‌شه بخوایم با بقیه حال و احوالمون رو به اشتراک بذاریم؟ 

پاسخ:
من یه وبلاگ خصوصی و رمزدار و بدون خواننده دارم که تو این هفت سال چیزایی رو توش نوشتم که اینجا ننوشتم. همیشه دلم می‌خواست می‌تونستم منتشرشون کنم و به اشتراک بذارم ولی امکانش نبود. الانم خیلی خوشحالم که این کارو نکردم چون شرایط آدم که تغییر می‌کنه از گفتن و نوشتن بعضی چیزا پشیمون میشه و میگه کاش منتشر نمی‌کردم. عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم مشکلم خواننده‌هامه نه نوشتن. دلم می‌خواد گذشته‌م، و چیزایی که خوندید و می‌دونید رو از ذهنتون پاک کنم و چون نمی‌تونم راهی نمی‌بینم جز اینکه تعطیل کنم تا رها شم. حتی پاک کردن پست‌ها هم چارۀ کارم نیست. مشکل من حافظۀ شماست. در واقع چیزاییه که از خودم تو حافظه‌تون ثبت کردم.

ولکام تو د کلاب.

پاسخ:
نمی‌دونم الان کجا می‌نویسی و اصلاً آیا می‌نویسی یا نه، ولی خوش به حالت که تونستی خلاص کنی خودتو.
۰۴ شهریور ۰۱ ، ۰۸:۵۳ معلوم الحال

تو رو خدا اینجوری نگین. سوختن خرمن بلاگستان اصلا خوب نیست. دیگه چیزی از بلاگستان نمونده. همینام نابود بشه دیگه هممون فراموش میشیم. 

پاسخ:
من با بقیه کاری ندارم ولی به مرحله‌ای رسیدم که حال خودم با آرشیوم خوب نیست.
۰۴ شهریور ۰۱ ، ۱۴:۵۲ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

اون وقت صدیقتک طاهره من القاهره از نکات زبانی استفاده کنه ما هم‌وطن‌ها هیچ😒😏😏😐😅

پاسخ:
این صدیقتی هم کلافه‌م کرده این روزا. مثل اینکه خبر نداره واتساپمون فیلتره و سؤال پشت سؤال. چند دقیقه پیشم پرسید وابستگی سیاسی رئیس فرهنگستان چه ربطی به پذیرش واژه‌ها داره :| ولم کن عموی خاصی تو چشامه الان :|

باور کن تو بری اینجا دیگه هیچ فایده ای نداره. نبودنت یه جای خالی خیلیییییی گنده ست. اصلا انگار روح و انرژی میره. باور کن رفتنت مثل این میمونه که یهو یه خونه خالی میشه و تمام بچه هاش میرن و یه پدر و مادر پیر میمونن فقط وسط یه غروب غم انگیز...

حرف از رفتنت نزن

پاسخ:
دوست دارم برم جایی که کسی منو نشناسه، منو یادش نیاد. دوست دارم از نو شروع کنم. ولی بلد نیستم.

سلام بر تقاطع خلاقیت و استعداد!

هرچند که شنیده‌ها حاکی از این حقیقت هست که هیچ چیزی ناگهانی رخ نمی‌ده ولی به معنی واقعی کلمه بسیار برام عجیب بود تصمیم بر اتمام پیش از موعد. به هرحال، حال خوشی بود سفر بر بال واژگان شما. بسی لذت بردیم از زمانی که بر مطالعه دست‌نوشته‌هایتان گذشت. هرجا هستید بهترین‌ها را برایتان آرزومندم. 

با احترام

 

پاسخ:
سلام
بله، آدما کم‌کم باتری خالی می‌کنن و ناگهان خاموش می‌شن. جای تعجب هم نداره. این خالی شدن طبیعیه وقتی پیرامونت چیزی نیست که بهت انرژی و انگیزه بده.

چه خبر تلخی... امیدوارم این حس بد زودتر از بین بره.

البته منم حس خوبی دیگه به بیان ندارم. ولی چون جایگزینی براش ندارم جسته گریخته میام و میرم.

پاسخ:
این حسم نرفته. ولی تا جایگزین پیدا نکنم نمی‌رم.
۰۷ شهریور ۰۱ ، ۰۶:۴۱ حاج‌خانوم ⠀

سلام

هیچ‌وقت مثل شما وبلاگ‌نویس نبودم. برایش وقت نگذاشته‌ام، خوانده نشدم و دوست‌های مجازی به تعداد شما نداشته‌ام. اما این حال را درک می‌کنم، خیلی عمیق...

دوبار این کار را انجام دادم، دفعه اول حسرت ماند، اما دفعه دوم تصمیم گرفتم همه چیز را پاک کنم. آذر ۹۸ بود که کلیه نوشته‌ها، آرشیو، کانال‌هایم را حذف کردم. حتی آرشیو فایل‌های ورد...

بعدش اتفاقات خوبی افتاد... 

برایم اینها جلوی از ح دنیا بود و هست.،.

ان‌شاءالله موفق باشی خانم دکتر😚

 

پاسخ:
سلام
من پونزده ساله می‌نویسم. از پونزده‌سالگی. آرشیومو که مرور می‌کنم یه حالی می‌شم که قابل وصف نیست. حال خوشی نیست. یه حس نارضایتی غیرقابل توصیف دارم از گذشته‌م.

:(

پاسخ:
❤️

تو را چه شد نسرین؟

پاسخ:
گفتنی نیست
۰۸ مهر ۰۱ ، ۱۹:۳۷ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

دیشب خواب دیدم یه پست گذاشتین با این مضمون که «من همیشه با خودم یه گنج‌یاب دارم و هر جا می‌رم، دنبال گنجش می‌گردم. اگه پیدا نکنم، دیگه نمی‌مونم. این سالا هم خیلی توی خاک وبلاگم گشتم تا گنج پیدا کنم، ولی نکردم و تصمیم به رفتن گرفتم».

بعد ما شاهد صحنه‌ی رفتنتون بودیم و داشتین از صفحه‌ی مانیتور خارج می‌شدین، که یهو گنج‌یابتون صدا داد. دقیقاً گوشه‌ی ضربدر بالای صفحه گنجو پیدا کردین و برگشتین و همچنان نوشتین. 

انقدر توی خوابم همه‌چی واقعی بود که یه لحظه شک کردم نکنه اون پسته توی دنیای واقعی اتفاق افتاده؟ اومدم وبلاگو چک کردم و مطمئن شدم که نه، همه‌ش خواب بوده! :))

پاسخ:
چه خواب عجیب و جالبی!
من چند ساله خواب‌هامو می‌نویسم. این خوابِ بهمنِ نودوششه:

۰۹ مهر ۰۱ ، ۱۲:۵۱ حاج‌خانوم ⠀

درک می‌کنمت خانم دکتر...

منم از سال ۸۵ می‌نوشتم. سری اول فقط اولین وبلاگم رو پاک کردم و آذر۹۸، همه چی رو...

اتومات ورد، جمله توی نظر قبلی رو تغییر داده بود و دقت نکردم.

اصلش این بود: همه این آرشیو و نوشته‌ها، برام جلوه‌ای از حب دنیا بود و هست.

ناراضی نبودم. دلم می‌خواست آنچه رو که بغیر خدا توش بود رو بریزم دور... خیلی نوشته‌هام، کانال‌هام و... که بهش فخر می‌کردم.

 

در جواب نظراتی که به دوستان دیگه دادی...

۱- یه بار می‌تونی بپرسی از خواننده‌ها که چه چیزهایی از تو، توی ذهنشون مونده! شاید خیلی چیزهایی که ناراحتی که دیگران از تو به یاد دارند رو بقیه یادشون رفته باشه. غالب آدم‌ها، این جور چیزها یادشان میره و یه تصویر مبهم از شخص یادشون می‌مونه.

 

۲- خوابی که دیدی، خیلی هیجان‌انگیز بود.

پاسخ:
من تعلق خاطر ندارم و فخر نمی‌کنم. صرفاً تجربه‌ها و خاطراتمو ثبت کردم که سیر تحولم جلوی چشمم باشه. الان از این سیر ناراضی‌ام.