شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

تو شب یلدای منی...

۱۲۵۷- میان‌پور

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ق.ظ

موضوعاتی که تو علوم شناختی بررسی میشن، مباحثی هستن که به مغز و کارکرد اون مربوط میشن. پارسال تو یکی از منابع کنکور یه چیزایی راجع به حافظه و یادگیری و اولین باری که یه چیزی رو می‌فهمیم خوندم. برام جالب بود. مثلاً اولین باری که من تبدیل فوریهٔ سیگنال رو یاد گرفتم و فهمیدم به چه دردی می‌خوره، احساس می‌کردم یه اتفاق جدید تو مغزم افتاده. یه حس جدید و عجیب داشتم و حتی می‌تونم بگم زندگی من اون روز به دو بخش تقسیم شد. زندگی من، قبل از یاد گرفتن تبدیل فوریه و زندگی من، بعد از یاد گرفتن تبدیل فوریه. البته نسبت به همهٔ مباحث درسی این حسو نداشتم و ندارم. خیلی از چیزایی که یاد گرفتم برام عادی و طبیعی بودن. در واقع شگفت‌زده‌م نمی‌کردن. دلیلشو نمی‌دونم که کدوم‌هاشون و چرا این حس رو در ما می‌انگیزن و چرا این حسِ روشن شدن یه چراغ تو مغزمون همیشه بهمون دست نمیده. اینو نمی‌دونم. ولی همون موقع که این مباحث رو تو کتاب‌های علوم شناختی خوندم، تصمیم گرفتم هر جا این چراغه روشن شد یادداشت کنم. ینی هر جا که شگفت‌زده شدم بابت چیزی که فهمیدم و یاد گرفتم و دونستم. معمولاً موقع دست دادن این حس به آدم، چشما برق می‌زنه و طرف ذوق می‌کنه و از عبارت‌هایی مثل چه جالب! نمی‌دونستم! استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه این چیزی که یاد گرفته و فهمیده و دونسته رو به بقیه هم بگه و چند روز این حس باهاشه و تا آخر عمرشم یادش نمیره. مثل وقتایی که تو گفت‌وگوها با یه کلمه‌ای آشنا میشم و می‌فهمم فلان معنی رو میده. آخریش کلمهٔ «گودَ» بود که به عمرم نشنیده بودم. این کلمه ترکیه و وقتی دختر فامیل گفت این مانتو گودَ هست، نمی‌دونستم منظورش چیه و اون مانتو چجوریه. وقتی فهمیدم گودَ ینی کوتاه، به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی گودَ ینی کوتاه؟ بعد وقتی دقیق‌تر اندیشیدیم، درست وقتی که فهمیدم گودَ می‌تونه کوتَه فارسی باشه از شدت ذوق حاصله نمی‌دونستم چی کار کنم و کشفم رو با کی به اشتراک بذارم. ارشمیدس‌وار می‌خواستم فریاد یافتم یافتم سر بدم. یا وقتی اولین بار «خوردیی» رو از خالهٔ بابا شنیدم و منو به خوردیی تشبیه کرد. یا وقتی فهمیدم زانسو اسم آدم نیست و فرهنگ زانسو فرهنگیه که از آن سو نوشته شده باشه و با زامیار و زانیار فرق داره. یا همین چند وقت پیش که فهمیدم خرید و فروش پاسور غیرقانونیه. انقدر تعجب کرده بودم که به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی پاسور غیرقانونیه؟ ینی تا قبل از اون روز من به چشم منچ می‌دیدمش و زندگی من موقع فهمیدن این حقیقت دو تیکه شد. قبل از اینکه بفهمم این بازی غیرقانونیه و بعد از اینکه فهمیدم غیرقانونیه. یه مورد دیگه درست کردن ترشی بود. شنیده بودم بعضیا سفرهٔ هفت‌سین نمی‌چینن و میگن برای ما اومد نداره و اتفاق بدی برامون می‌افته، ولی در مورد ترشی درست کردن اینو نشنیده بودم و وقتی این موضوع رو فهمیدم به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم شما ترشی درست می‌کنین؟ براتون اومد داره؟! مورد بعدی اولین نماز جمعهٔ رسمی بود. چند ماه پیش، یادم نیست دقیقاً چه روزی از تلویزیون شنیدم اون روز سالروز اولین نماز جمعه است. کلی تعجب کردم. فکر می‌کردم نماز جمعه یه پدیدهٔ عادیه که از صدر اسلام وجود داشته و جمعه‌ها برگزار می‌شده در اقصی نقاط سرزمین‌های اسلامی. اینکه سال ۵۸ اولین نماز جمعه برگزار شده باشه برام خیلی جالب بود. حالا تاریخچه‌شو نمی‌دونم ولی تا یه مدت به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم می‌دونستی قبل از انقلاب نماز جمعه نداشتیم؟ یا وقتی که فهمیدم دکتر حداد مشاور رهبره به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم ببینم اونم نمی‌دونسته یا فقط من بودم که در جهالت به سر می‌بردم؟ این شگفت‌زدگی رو نمی‌دونم چجور توصیف کنم. تعجب کردن و فهمیدن معمولی نیست. یه اتفاق خاص و منحصر به فرده که می‌خوای با بقیه هم به اشتراک بذاریش و فراموش هم نمی‌کنی. مثلاً من اولین باری که طی دیدم و با طی کار کردم و باهاش آشنا شدمو یادم نمیاد، ولی اون لحظه‌ای که فهمیدم اون سوراخ کف طی محل قرار گرفتن شیلنگه کلی ذوق کردم و هی طیو به ملت نشون می‌دادم می‌گفتم می‌دونستی این سوراخ برای رد کردن شیلنگه؟ همه هم عاقل اندر سفیه می‌نگریستن بهم.

حالا اومدم بپرسم شیرینی میان‌پر خوردین؟! من تا دیروز فکر می‌کردم اسمش میان‌پور هست. پورشو مثل پورِ کاظم‌پور و آقاپور و گشتاسپ‌پور و علی‌پور می‌دیدم. ولی دیشب که بابا داشت میان‌پر می‌خورد و من در واپسین لحظات بلع و هضم سر رسیدم و گفتم چه خورده‌ای راست بگو نهان مکن، وقتی گفت میان‌پر، وقتی گفتم میان‌پور یا پر؟ یه لحظه حس کردم یه چراغی تو مغزم روشن شد و زندگیم رنگ جدیدی به خودش گرفت. حالا می‌تونم بگم زندگی من از دو بخش تشکیل شده: قبل از وقتی که فهمیدم میان‌پر میان‌پره و بعد از اینکه فهمیدم میان‌پر میان‌پره.

+ شما هم از این تجربه‌های شگفت‌انگیز دارین؟ یا فقط منم که یه تخته‌ام کمه و خدا شفام بده؟


نظرات (۵۷)

۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۲ سها (اسم مستعار)
خودت به استاد پیشنهاد میدی باهاش کار کنی؟ یا کلا کلاسی به همکاری دعوتتون میکنه؟
پاسخ:
ترم سه باهاش درس داشتیم، پیشنهاد همکاری داد به همه و من قبول کردم و الان کار می‌کنیم. همون پیکرهٔ گفتاری استاد شمارهٔ ۱۷ هست. قبلاً در موردش نوشته بود :)
۰۲ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۹ سها (اسم مستعار)
کجایی تووووو؟ نیستی؟! سرت چقدر شلوغه مگه؟؟؟!....


پاسخ:
فقط یه دیروزو پست جدید نذاشتما :)))
دارم پایان‌نامه‌مو می‌نویسم :) یه کم این هفته سرم شلوغ بود
و دقیقاً وسط این سرشلوغی همین دیشب قراداد یه پروژه جدیدو امضا کردم فرستادم برای استادم :| بنده خدا از مرداد میگه بیا تهران امضا کن، انقدر گفتم میام میام و نرفتم که به عکس امضام هم راضی شد
خودتو اذیت نکن برای عکس گرفتن ...شیرینی جتمن محلی و با این اوصاف خوشمزه است...
مرسی برای توضیح ..
پاسخ:
هورااااااااااااااااااااااااااااااااا بالاخره عکس میان‌پرو پیدا کردم ببین:
اینم عکس سایر خوشمزه‌جات:

+ عکس میان‌پری که تو خونه داشتیمم به پست اضافه کردم
مواد میانی شامل چه چیزهایی میشه؟
مخصوص شهر خاصی هست؟
پاسخ:
عکسشو هر چی گشتم از اینترنت پیدا نکردم. اونایی که پیدا کردم مال لاهیجان بودن. ولی این اون شکلی نیست. توش سفیده. انگار شکر و آرد و اینا توشه
عکسشو گرفتم. سر فرصت به پست اضافه می‌کنم ببینی شکلشو. اندازهٔ گردوئه. رنگ زردآلو. طعمشم نمی‌دونم. نخوردم. 
قطاب یعنی؟...
پاسخ:
نه قطاب نیست. زرده رنگش
فامیلای ما که فقط تو عروسی غرابیه می دهند من یه ماه پیش از رکس پرسیدم شده بود  کیلویی 72 هزار تومن  این کارا رو می کنند که مراد من و تو پیدا نمیشه مرادمون رو فراری دادند
پاسخ:
:)) ما عیدم غراببه ارائه می‌دیم به مهمونا. تو طایفهٔ ما منحصر به عروسی نیست.
+ قیمت شیرینیو بی‌خیال، تو قیمت لوازم خونه رو دریاب. دیروز یه تلویزیون فسقلی (۴۲ اینچ:دی) رو قیمت کردیم برای یکی از آشناها. ۹ میلیون. یخچال بالای بیست تومن :| ینی من هر جوری فکر می‌کنم من و مراد بدون فروختن جفت کلیه‌هامون و پیش‌فروش کردن کلیه‌های فرزندانمون نمی‌تونیم زندگیمونو تشکیل بدیم :))
درون پور یا همون میان پور:)))
دیدم ولی اصلا دوست ندارم همونه که توش شکر می ریزند؟
پاسخ:
توش سفیده. نمی‌دونم شکره یا چیه، ولی دو نوعه. نوع اصلیش گرونه. الان شاید کیلویی صد تومن شده باشه. پارسال چهل تومن بود. چون روش پسته و اینا داره احتمالا گرون شده. نوع دومش تقلبیه و مزه نارگیل و شکر میده. البته من هر دو نوعش رو دوست دارم. انقدر این شیرینی تو عروسیا مهمه که اگه قرابیه ندن ملت میان تعریف می‌کنن دیدی؟! قرابیه ندادن! اگرم قرابیه ارائه بشه میان تحلیل و بررسی می‌کنن که تقلبی بود یا خیر :|
این شکلیه:
آخه من از خیلی ها شنیده بودم که تیترونه.
ولی چطوری نمیگی ،برای معرفی پارچه تترون باید اسمشو بیاری ،موقعی که نمی گی چطوری منظورت رو می رسونی که نثلا من پارچه تترون رو می خوام؟

پاسخ:
خب از دوستای فارسی‌زبان می‌پرسم به این چی میگین
به خاطر همین دقیق و محتاط بودنمه که دوستانم دیر متوجه میشن من ترکم :)) و من زود متوجه میشم کی ترکه. مثلا تو دانشگاه هرررررر کی نمودار و  نمایش رو نُمودار و نُمایش می‌گفت شرط می‌بستم با دوستام که این ترکه. بعد یه بار یکی از استادامون گفت نُمودار، تحقیق به عمل آوردیم که اونم ترکه.
گویش‌ها و زبان‌های دیگه رو هم میشه تشخیص داد با این روش. 
:))
همین دو روز پیشم داشتم می گفتم :تیترون (نوعی پارچه)بعد طرف مقابلم گفت تیترون نه تترون من از اینکه فهمیدم تا اون موقع اشتباه می گفتم و الان درستش رو فهمیدم برا خودم ذوق می کردم .بعد بهم گفت چرا می خندی مسخره ام می کنی؟گفتم نه من غلط بکنم فقط از اینکه فهمیدم تیترون رو باید تترون بگم خوشحالم.
یه گوشه چشمی مرا نگریست و به افق پیوست و گذاشت به ذوق کردنم ادامه بدم.:)) 
پاسخ:
ما به ترکی تیترون می‌گیم. برای همین من این‌جور مواقع اون کلمهٔ جدید رو نمیگم تا وقتی که حداقل از هفت هشت ده نفری تلفظ درستشو شنیده باشم
فاطمه ۱۷۵۶ هستم:)
من وقتی فهمیدم بیت کوین چیه (از وبلاگ دکتر میم)فقط منتظر بودم دوستم رو ببینم و بهش بگم و طولی نکشید که دوستمم باخبر شد و اون هم به من پیوست تا من چشمای ستاره دار اونو ببینم و اونم مال منو:))
دقیقا حس کردم که زندگیم به قبل و بعد از شنیدن بیت کوین تقسیم شد.
شب اون روز اتفاقی اخبار داشت درمورد بیت کوین می گفت و دوستم فوری برام پیام فرستاد که دیدیییییی اخبار چی گفت؟و هی از من تشکر می کرد تز اینکه از غار نشینی بیرونش آوردم.:))
 الانم هر لحظه حس می کنم چقدررر من نمیدونم،چقدرر و چمباتمه می زنم و برای نفهمییم افسوس می خورم.
پاسخ:
فاطمه ۱۷۵۶ :)))))))))) وای ما عالی‌ایم :))))
حال آنکه بیت‌کوین مرا به وجد نیاورد :|
زندگی من به دو بخش تقسیم میشه :

قبل از اینکه بفهمم مردا وقتی ریش میزارن از مغازه ریش فروشی ریش نمیخرن و بعد از اینکه فهمیدم چیزی به اسم مغازه ریش فروشی وجود نداره !

نویسنده این کامنت هربار پس از لمس ریش و سبیل خود به ریش خودش و حماقت های دوران کودکیش میخندد و دلش شاد میشود :)
پاسخ:
:))))))) ولی خانوما موی مصنوعی می‌ذارنا! مخصوصاً تو عروسیا
از مغازهٔ موفروشی می‌خرن :دی
منم عمرم به فلاپی دیسک میرسه :)) 
پاسخ:
پیر شدیم رفت :))
۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۲ شهاب الدین ..
سلام
بله، بله زیاد. آخرینش همون برچسبی که دو سال بود نمیدونستیم چیه و شما درباره اش توضیح دادین! از اون شب تمام اجناسمون رو بررسی کردیم ببینیم بازم داریم یا نه، که نبود. حتی تمام برچسب های پشت بشقاب ها رو هم کندیم!
ولی برجسته ترین موردش مربوطه به دوم راهنمایی. زنگ اول، آزمایشگاه بودیم و داشتیم روی لیمو آزمایش میکردیم و متوجه شدیم، اختلاف پتانسیل داره .
ساعت بعد درس علوم، مربوط به سیستم عصبی و نورون ها.
داشتم فکر میکردم اعصاب چطور حس مثلا نرمی رو به مغز منتقل میکنن، که ناگهان فهمیدم تمام حواس ما از اختلاف پتانسیلی که بدن با محیط اطراف داره، درست میشه.
پاسخ:
سلام :)
آره :)) چه ذوقی کردین وقتی فهمیدین برچسبا برای چیه 
این اختلاف پتانسیل جالبه. ولی منو شگفت‌زده نکرد. طبیعی بود برام. دلیلشو نمی‌دونم چرا بعضیا به وجد میان بعضیا نمیان. انگار خود اون چیزه فی نفسه عجیب نیست و ماییم که تعجب می‌کنیم یا نمی‌کنیم
وای شباهنگ من دقیقا این حسو داشتم وقتی کلاس طراحی وب سایت می رفتم هی چیزهای جدید یاد می گرفتم و بعد تو کلاس حس شگفتی ام رو می گفتم بعد استاد می خندید که اینا که چیزی نیست ولی برای من خیلی جالب بود
من تا حالا شیرینی درون پور نشنیده بودم من فقط قلابیه و رولت و مشهدی رو می شناسم
پاسخ:
درون‌پور :))
آره بعضی مباحث برنامه‌نویسی برای منم ذوق‌ناکن
+ قلابیه درستش غرابیه هست. هنوز ریشه‌شو کشف نکردم البته.
به نظرتون کسی که 20 سال فکر می‌کرده اسم خالش نازآفرینه بعد می‌فهمه در اصل زهره بوده شامل این پست می‌شه؟‌ (آخه خدایی این همه فرق عایا)‌ ://

پاسخ:
:))) وای منم اسم بعضیا رو متأسفانه بعد از فوتشون از روی قبرشون متوجه میشم در اصل چی بود. مثلا دخترخاله مامان‌بزرگمو سوری، سوره یا همچین چیزی صدا می‌کردن. موقع دیدن سنگ قبر مرحومه انتظار هر چیزی حتی ثریا رو داشتم الا صراحی!
اسمش صراحی بود.
فک کنم خیلیا یادش نیفتن مگه اونایی که واقعاً شرط‌بندی می‌کنن. به هرحال به خاطر قانع نشدن من  حکم عوض نمی‌شه!
داستانش حال و هوای اینجارو عوض می‌کنه یه وقت مناسبت‌ یه جستجو بکنید قضیه براتون روشن می‌شه.

پاسخ:
آره همون موقع جست‌وجو کردم. ولی کماکان در حیرتم. 
منم نیستم و اتفاقاً خیلی زیاد درباره شطرنج تعجب می‌کردم که چرا اینطوریه و اصلاً تو کتم نمی‌رفت منتهی از وقتی حکایت امام حسین(ع) و جسارت بهشون رو شنیدم که روی صفحه شطرنج‌مانند بوده دیگه خیلی بهش فکر نمی‌کنم. فقط نمی‌دونم چرا مثلاً می‌گن آلات قمار حرامه درحالی‌که ما نیتمون و حتی عملمون قمار نیست. تنها چیزی که می‌دونم اینه که ما خیلی چیزا نمی‌دونیم و وظیفه‌مونه که باید یه سری چیزا رو رعایت کنیم حالا چه خوشمون بیاد چه نیاد و حتی‌تر اینکه تو کتمونم نره.
پاسخ:
شطرنج چه ربطی به کربلا و امام حسین داره؟! :| ببین امشب سر شام راجع به این موضوع با داداشم صحبت می‌کردم. می‌گفت تو وقتی اسم شطرنج و بیلیارد میاد دیگه یاد قمار نمی‌افتی. برای همین قانون حرام بودنش عوض شده. ولی ورق رو می‌بینی یاد قمار می‌افتی‌. مثال هم زد. گفت تو آرد و شکر و شیر ببینی یاد کیک می‌افتی. اینم همینه. چون یاد یه فعل حرام می‌افتی حرامه. ولی من نپذیرفتم. چون یاد قمار نمی‌افتم :|
بسیار عالی بوود لطفا از سایت ماهم دیدن فرمائید.

https://pasargadcalendar.com/
پاسخ:
:|
ما همونایی هستیم که وقتی تابلوی دوزندگی پیراهن میدیدیم فکر میکردیم دو زندگیه و پیش خودمون میگفتیم شاید پیرهنی که میدوزن دو برابر بیشتر عمر میکنه یعنی تا این حد داغان بودیم:))
 ما زنجان که زندگی میکردیم یه جور خربزه کوچیک رو گاریها میفروختن که بهش میگفتن حیوانکیف منم تا سالها فکر میکردم هر کی اونو بخوره کلی کیف میکنه تا اینکه فهمیدم اینا خربزه هایی هستن که از شهر ایوانکی میارن به همین خاطر اسمشو گذاشتن ایوانکی ولی تو تلفظ میدون تره باری اونجوری تلفظ میشد
پاسخ:
:)) منم الان دو زندگی خوندم
+ من التماس دعا رو بچه بودم الف لامشو نمی‌خوندم فکر می‌کردم الف لام معرفه است :))
حجرالاسود رو هم hajarAlAsud می‌خوندم چند سال :| حجر آلا سود
سلام
دقیقاً منم جزو همین دسته ام ولی به هیچ وجه پیش خواهرم ذوقمو نشون نمیدم چون همیشه میزنه تو ذوق آدمو میگه بله که میدونستم. یعنی حسرت به دل موندم یه بار این بشر بهم بگه نهههههههههه مگه داریم؟
تازه ترین ذوق اخیرم واسه این قسمت از آیه بود «و من یؤتی الحکمة فقد اوتی خیراً کثیراً» بعد ذهنم بلافاصله رو این آیه شیفت کرد «انّا اعطیناک الکوثر» و این حدیث از حضرت فاطمه(س) به این مضمون که هرکس حکمت بخواهد کمتر سخن بگوید»
من وقتی حکم پاسور و شطرنجو فهمیدم همین‌طور علامت سؤال شدم ولی خب اونی که من شنیدم تعجبش بیشتره چون پاسور چه شرط‌بندی نکنی چه نکنی چون تو حکم آلات قماره، حرامه.


پاسخ:
سلام :)
پس نتیجه می‌گیریم این حس یه حس منحصر به فرد و شخصیه و نمیشه به اشتراک گذاشت.
+ من اصن متخصص دین نیستم و اطلاعات کافی ندارم، ولی خب ببین وقتی جامعه و حتی متدینین! مثل منچ باهاش برخورد می‌کنن چرا مراجع قانون رو تغییر نمیدن؟ این‌جوری حس قانون‌شکنی به آدم دست میده. شطرنج هم یه زمانی این‌جوری بود.
مرده بدم؛ زنده شدم؛ سوختم : ))

ممنون که حواست هست : )
پاسخ:
کاش بقیه هم برگشتنو از تو یاد بگیرن :)
داریم داریم : )
خیلی هم دوستش می داریم : )
پاسخ:
جا داره بپرسم تو زنده‌ای؟!
سال‌هاست دنبالم می‌کنی، ولیکن این اولین کامنتته. دو سال بود از پست هم خبری نبود.
از این طرفا؟! :))
+ شباهنگ حواسش به خواننده‌هاش هست :دی
پور که تلفظش با پُر فرق داره.....؟؟؟؟؟؟؟!!!! چطوریاست؟
پاسخ:
خب ببین ما ترکیم و اسم این شیرینی فارسیه. این ترک بودن یه کم قضیه رو بغرنج می‌کنه :)) مثلاً وقتی می‌خوایم بگیم ما میان‌پر می‌خوریم می‌گیم «بیز میان‌پر ییروخ». وقتی بافت و موقعیت ترکیه، دیگه به فکرت خطور نمی‌کنه این وسط یه کلمهٔ فارسی هم هست. حالا بماند که تو همین بافت ترکی مصوتِ  ُ  هم یه کم ترکی‌تر تلفظ میشه. هر چند مطمئنم ۹۸.۲ درصد میان‌پرخوردگان به پر بودن میانش دقت نکردن و مثل یه کلمهٔ بسیط (ساده) برخورد می‌کنن باهاش و اگرم بگم بهشون میگن می‌دونستیم مرکبه.
وای یاهو مسنجر؟ :)) 
البته راس میگی، یه چیزایی رم همون موقع که بهشون برمی‌خوریم این حس خوبه رو نداریم. انگار بعدا کشفش می‌کنیم! :) 
پاسخ:
آره یاهو مسنجر :)) فلاپی دیسک هم تجربه کردم من.
منم داشتم از این تجربه‌ها. خیلی حس جذابیه واقعا. ولی الان موردی یادم نمیاد :) فقط می‌دونم تبدیل فوریه رو من با این ذوق یاد نگرفتم =)) 
پاسخ:
:)))) من اون لحظه که استاد گفت نفهمیدم. مدت‌ها بعد یهو فهمیدم. قبل منم یکی از هم‌کلاسیام در حین چت با من فهمید. فکر کن قدمت فهممون انقدر کهن هست که در حین چت با یاهو مسنجر به این کشف نائل اومدیم
عهههههه من تا حالا جام رو نشنیدم :///
جالب‌انگیز‌ناک بود :)
پاسخ:
ترک بود.
منم نشنیده بودم.
ولی من هر چی تلاش می‌کنم یه تشت پلاستیکی رو نمی‌تونم جام صدا کنم
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۰ ابوالفضل ...
نه خب به جاش می‌گم. ولی خب بحثم تفاوت برخوردمون توی ذوق زدگیمون بود 😉
در ضمن عنبر نسارا املای درستشه!  این رو هم اضافه کن به کشفیاتت 😁
پاسخ:
آره :)) راستش یادم بود با سین نوشته میشه. اولش نوشتم عنبر نسا. بعد دیدم یه جوریه. بعد یادم افتاد ر هم داشت. نوشتم نسار. بعد فکر کردم نثار اینجوری با ث درسته و آخرشم درست ننوشتم
فکرشو بکن مراد میان پور :))


پاسخ:
مراد میان‌پور میان‌آبادی (همین میان‌آبادیِ فاعلا اینا)
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۶:۲۰ نیمچه مهندس ...
الان یادم اومد مامانم تا یه دوره ای دفترمشق های کلاس اولمو نگه داشته بود.نمیدونم حالا چی شده.یه سررسید هم داشتم که عکسمو به عنوان استعداد درخشان توش چاپ کرده بودن،حتی اونم نیست.
دارم به این فکر میکنم این چیزایی که باستان شناس ها به عنوان میراث باستانی پیدا میکنن قطعا از آدم هایی شبیه تو کشف کردن نه مثل من که همه چیز رو نیست و نابود میکنم و یادگاری یا چیزهای اضافی نگه نمیدارم.
+گناه داره وبلاگت طفلکی.تو سن حساس نوجوونی بذاریش پرورشگاه؟حداقل بدش به یه والدین جدید که وبلاگ دار نمیشن.
پاسخ:
همهٔ کتابا و دفتر مشقای ابتدائی و راهنمایی من پارکینگه. دبیرستان و دانشگاهمم انباری
:)))) وبلاگ‌دار نمیشن :)))) وای خدا :)))
خدا شفات بده فقط درباره میان پور البته :)))
بقیش باز قابل باورتر بود
پاسخ:
آمین :))
چون تا حالا نخورده بودم نمی‌دونستم تو داره و توش پره و میان‌پره خب. فکر می‌کردم اسم مخترعشو روش گذاشتن و مخترش آقا یا خانوم میان‌پوره :|
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۵۲ ابوالفضل ...
زیاااااااد...

ولی خب معمولا کشف‌ها و ذوق‌زدگی‌هام رو برای خودم نگه می‌دارم و بروزشون نمی‌دم. البته منکر نمی‌شم که قبلا نمی‌دونستمشون و تازه فهمیدم اما ذوقم رو فقط توی درونم نگه می‌دارم. حتی اگه مطلبی باشه که کمتر کسی ازش اطلاع داشته باشه.
پاسخ:
از اونجایی که زکات علم نشر آن است، من چند وقت پیش تو یکی از وبلاگ‌ها خوندم مدفوع الاغ خاصیت درمانی داره. اسم قشنگی هم داشت. عنبر نثار فکر کنم. بعد تحقیق کردم و ضمن ابراز ذوق فراوان تحقیقاتمو انتقال دادم به گروه تلگرامی مدرسه و دانشگاه :))
مایه داریناااااا میان پور میخورید :دی
پاسخ:
چیز گرونیه؟
نمی‌دونستم.
آخه الان چی ارزونه؟!
من تا حالا از نزدیک ندیدمش :)) همیشه موقع خریدن آجیل عید و چهارشنبه‌سوری ازش می‌خریم و من همون اول اول میگم نمی‌خوام و اهل منزل خودشون می‌خورن و تعارفم نمی‌کنن حتی. برای همین اصن نمی‌دونستم میان داره و میانش پره. از نزدیک ندیده بودمش. از دوران طفولیتم هم عضو ثابت آجیلامونه.
من فرق چندانی بینشون نمی‌بینم. حتی شاید سوژه‌های زیستی به خاطر ملموس بودن بیشتر حس غافل‌گیری بیشتری رو منتقل کنند. اینکه ببینم ابزاری مثل چشم که انقدر بهش اعتماد دارم و صدق و کذب خیلی از سوژه‌ها رو به داوری اون می‌سپرم چنین محدودیت آشکاری داره برام محصور کننده‌ست. 
پاسخ:
سلیقه‌ها متفاوته. یکی از کشف یه فرمول ریاضی به وجد میاد، یکی از کشف ریشهٔ یه کلمه، یکی از ساز و کار کلیه‌ها و دل و روده. اینکه چرا من از تشریح جسد ذوق نمی‌کنم ولی دوستم با جزئیات تعریفش می‌کنه هم قابل تأمله. مغز ما دو تا چه تفاوتی داره؟!
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۲۶ مهدی رنجبر
تبدیل فوریه یکی از بهترین چیزاییه که بشریت تجربه کرده :) 
پاسخ:
آره. با تقریب خوبی می‌تونم بگم از ریاضیات مهندسی همینش یادم مونده
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۹ نیمچه مهندس ...
حقیقتا فکم از جواب طولانیت افتاد:)
من خودکارهامو گذاشتم تو جامدادی رومیزی و تو کمدمه.کاغذ هایی که برام مهمن رو هم تو پوشه ی دکمه ای نگه میدارم.شکلات و کاپوچینو رو هم همون طوری میذارم تو کمد.کشوم رو با مقوا پارتیشن بندی کردم و لوازمم رو اونجا جا دادم.تنها چیزی که واسش از جعبه استفاده کردم موبایل قدیمیمه که گذاشتم تو جعبه ی موبایلی که حالا استفاده میکنم.نمیدونم جعبه ی خودش کجاست.
+من تا حالا فلاپی نداشتم.کلا هم یه بار به عمرم دیدم.
* صد تا پست دیگه بنویسی وبلاگت انقلاب میکنه:)
پاسخ:
خودکارای دم دستی آره تو جامدادیه. منظورم مثلا هدیه‌ها و جایزه‌های اول ابتدائی تاکنونه.
آخه من چیز میز زیاد دارم و جز در جعبه نمی‌تونم مدیریتشون کنم
چشمم آب نمی‌خوره به صد تا پست بعدی برسم. شاید بهمن، ۱۱ ساله که شد رهاش کنم بذارمش پرورشگاه :))
زیاد بوده این حس. ولی چون از علوم شناختی گفتی یادم اومد حین خوندن کتاب روانشناسی شناختی چقدر چراغ روشن میشد توی ذهنم. مثلا وقتی اولین‌بار نقطه کور بیناییم و اونجایی که عصبای شبکیه از چشم خارج میشن رو تجربه کردم، داشتم کف و خون بالا میاوردم از تعجب. واسه آزمایشش برید به لینک زیر. چشم راستتون رو ببندید. بعلاوه رو روبروی چشم چپ و در فاصله تقریبا ۱۰-۱۵ سانتی نگه دارید و بهش خیره بشید. حالا با حرکت منظم نقطه قرمز میبینید یه جایی این نقطه از دیدتون محو میشه که اونجا نقطه کور شبکیه چشم چپ شماست: 
https://faculty.washington.edu/chudler/gif/bsani.gif
پاسخ:
از اونجایی که زیست و این جور مباحث هیچ وقت برام جذاب نبودن الان خب که چی خاصی تو چشامه :))
ممنونمم:))
پاسخ:
:)
قهر نکن دیگه؛  بله، گرفتم منظورتو...

پاسخ:
:)) باشه. قهر نکردم که.
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۷ نیمچه مهندس ...
شیرینی ها رو بذار تو ظرف در دار و جعبه شو بردار.
میخوای یادگاری نگه داری؟یا استفاده کنی؟
پاسخ:
همهٔ ظرفای دردار خونه رو مامان با پیازداغ پر کرده :)) خودمم شش تا ظرف دردار در ابعاد مختلف از دوران خوابگاه دارم توش قاقالی‌لی ریختم و دلم نمیاد شیرینیایی که دوست ندارمو توش بریزم :|
یادگاری نه. برای استفاده می‌خوامش. من عاشق کارتن و جعبه‌ام. جعبه‌های مختلف شیرینی و پیراهن‌های امید و بابا و جعبهٔ ظرف و گوشی و بیسکویت و خلاصه هر جا جعبه ببینم روش کاغذ کادو می‌چسبونم خوشگلش می‌کنم وسیله میذارم. مثلا تو یکیش شونه و کش و گیره و این چیزا رو گذاشتم. تو یکیش نسکافه‌هامو ریختم. یکیش پر شکلاته. یکیش پر خودکاره. تو یکیش سی‌دی و نوار کاست و فلاپی! گذاشتم، تو یکیش تماااااااام بلیت‌های این هشت سال و بعضی فاکتورهای خرید که خاطره‌انگیز بودن و هر تیکه کاغذی که برام حکم یادگاری داره گذاشتم. الانم کمین کردم جعبهٔ میان‌پرو صاحاب شم توش فلش و ریدر و این چیزامو بریزم. (میان‌پرا اندازهٔ گردوئن و تو هر جعبه شش تا جا میشه. یه جعبه‌شو غصب کردم مونده این جعبه دومیه)
خانم، من کارم چه به پست، جواب سوالتون رو دادم...
پاسخم را درباره درون مایه پست، در اول نظرم درباره این پست دادم.

پاسخ:
اصن هر جور دوست دارید نظر بدید. فوقش دیگه منم تهش در جوابتون از اینا می‌ذارم: «:)» 
+ وقتی میگم بحثو به حاشیه نبرید، دلیلش اینه که تخصص و اطلاعاتم راجع به حواشی کمه و پاسخی ندارم که بدم.
ولی به فارسی بالاتر از جانم خیلی نزدیک تره بهش
پاسخ:
خب شما با همین نیت بگو. زیباتر هم هست :)
الان از اون موقع‌هاست که می‌خوام یه کی رو ببینم بهش بگم:
می‌دونستی بالام جان ترکیه؟:)))
پاسخ:
:))))
به جز خود قزوین(که الان دیگه از همه جا توش هستند)بقیه شهرها و روستاها ودهات های اطرافش اکثرا ترک اند,به خاطر این حتما خیلی کلمه هاش ترکی اند
ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بالام جانم ترکی باشه
پاسخ:
منم وقتی یه کلمه‌ای که ترکی بوده رو یه عمر فارسی دونسته باشم یا برعکس، موقع آشکار شدن حقیقت احساس می‌کنم با احساساتم بازی شده :))
الان سرچ زدم
مثل اینکه ترکیه و معنی شما هم درسته,ولی معنی من بهتره :دی
الان داغان شدم:)
پاسخ:
ما ترک‌ها جانشو نمی‌گیم البته. بالام خالی میگیم. بیشتر به معنی عزیزم، طفلک و اینا.
مثلا بخوایم یه بچه رو دلداری بدیم گریه نکنه اینو میگیم بهش و دستمونو در حین گفتن می‌کشیم رو سرش و نازش می‌کنیم
ولی ما این جوری معنیش می‌کنیم
به شک افتادم:|
پاسخ:
منم مطمئن نیستم حق با کیه. آخه ما این بالام رو به ترکی می‌گیم و معنیش عزیزمه. عزیزمی که به بچه بگیم البته. نه به هم‌سن.

واژه‌یابو چک کردم. حق با منه:
قزوینیه کلمه‌اش
پاسخ:
آره. تو سریال شوق پرواز از شهاب حسینی شنیدم. چون شهید بابایی قزوینی بود و اونا هم ترکن به‌نوعی، برای همین فکر کردم ترکیه.
خیلی از شیرینی ها میان‌پر اند

منم یه بار فهمیدم "بالام جان" یعنی "بالاتر از جانم" خیلی ذوق کردم :دی
پاسخ:
آره. ولی این اسم دیگه‌ای نداره و اسم توی شناسنامه‌ش همینه. مثل آدم. همه‌مون آدمیم ولی بعضیا اسمشونم آدمه
+ من تا قبل از کامنت تو فکر می‌کردم بالام ینی بالای من. بالا در ترکی ینی بچه، کودک، طفل، کوچک!
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۶ نیمچه مهندس ...
تا حالا چنین چیزی زیاد برام پیش نیومده مگر وقتایی که مامان بابام یا کسان دیگه ای دارن ترکی حرف میزنن و یه کلمه ی جدید ازشون میشنوم و میپرسم یعنی چی؟
فوری هم اول به خواهرم منتقل میکنم بعد هم تو حرف زدنم استفاده میکنم.
+عنوان رو دیدم یاد یکی از هم کلاسی های پیش دانشگاهیم افتادم.فامیلش پورمند یا چنین چیزی بود.
حالا شیرینیش خوشمزه س؟شکلاش هم متفاوت بودن.انگار چند جوره.
پاسخ:
من کلمات جدید رو سریع وارد گفتار و نوشتارم نمی‌کنم. اول باید انس و الفت بگیرم باهاشون بعد. مثل آدما.
+ نخوردم تا حالا. دوست ندارم. کلا شیرینی‌جات زیاد دوست ندارم. الان شش تاش مونده و منتظرم یکی برداره بخوره جعبه‌شو من بردارم :))
منم این حس رو زیاد تجربه کردم :)))
به خصوص از وقتی اومدم خوابگاه، در مواجهه با لهجه‌ها و زبان‌ها و فرهنگای مختلف، هی اکتشافات جدید به منصه ظهور می‌رسونم و خودم کف‌بر می‌شم و بعدش که مثلاً با ذوق برای مامانم تعریف می‌کنم که:
«میدونی فلان چیز تو فرهنگ فلان مردم این معنی رو میده/فلان غذا این‌جوری درست می‌شه/...»
خیلی جدی بهم بر می‌گردن می‌گن «خب مگه نمی‌دونستی؟»
:/
یه جای دیگه هم که چنین حسی بهم درس می‌ده موقع کشف ریشه‌ی کلمات تو زبانای مختلفه :دی
پاسخ:
تو خوابگاه وقتی دیدم دوستم به تشت میگه جام انقدر شگفت‌زده شدم که یادداشت کردم که وقتی برگشتم به همه بگم. بعد هشت سال هنوزم هر کیو می‌بینم می‌پرسم شمام به تشت می‌گین جام؟
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۱:۱۴ شوفر تاکسی
من نوشتۀ شما رو خیلی خوب فهمیدم و خوب نوشتید. خودم نتونستم منظورو خوب به شما القا کنم. :)

پاسخ:
پس تمرین و تلاش کنید که بتونید منظورتونو برسونید :)
دوستای من این بازی رو انجام می دهند
و به همین خاطر به ازای برد بازی برای هم نوشابه و غذا و ... می خرند و این هم مشکل خاصی
ندارد.
ولی این شرط بندی وقتی از یک حدی گذشت باعث از دست رفتن پول یا خانه و حتی جان می شود
و در کل یه چیز دیگه که میدونم اینه که این بازی بر اساس یک رابطه جنسی تشکیل گردیده است.

پاسخ:
آقا :| درون‌مایهٔ پست چیز دیگری بود. پست را به حاشیه نرانید.
یک. این حسو زیاد دارم منم. خصوصاً وقتی دارم یه نرم‌افزار رو خودم بدون کمک کسی یاد می‌گیرم یا یه زبان جدید رو خودم می‌آموزم. و بیشتر از زمان مواجهه با «پدیده‌ها»، موقع کشف «قواعد و الگوها» این حس بهم دست می‌ده. توضیحش یه کم مفصله. امیدوارم منظورم رو رسونده باشم. :)

دو. پس بنابراین هر کس ویندوز بخرد یا بفروشد یا نصب کند باید طبق قانون مجازات شود. چرا که ویندوز به‌طور پیش‌فرض در خود حاوی مقادیری آلات مجازی ورق‌بازی بوده و قاعدتاً بخشی از پولی که برای ابتیاع ویندوز هزینه می‌گردد مربوط به همین آلات لهو و لعب می‌باشد. بنابراین عملاً خرید و فروش ویندوز مصداق خرید و فروش آلات قمار بوده و حرام است. والسلام علیکم. ختم دادرسی! :|
:دی
پاسخ:
یک. چند روز پیش داشتم فایل‌های قدیمی‌مو نگاه می‌کردم. فیلم‌ها و عکس‌هایی بود که موقع آشپزی یا کار تو آزمایشگاه گرفته بودم. از روشن شدن دیود فیلم گرفته بودم :)) حتی از مراحل نصب متلب فیلم گرفته بودم :)) از جوشیدن آب کتری :| سوختن :| ذوب شدن :|
من وقتی حروف میخی رو گذاشتم کنار هم و سه خط از کتیبهٔ داریوشو ترجمه کردم نصف شب بود. اگه ملت خواب نبودن جیغ می‌زدم از خوشحالی.
دو. تعجبم هنوز بعد این همه مدت فروکش نکرده. آخه ببین دکتر ما خونوادهٔ مذهبی هستیم. بابامم مکه رفته و آدمای معتقدی هستیم کلا. ولی از وقتی چشم باز کردم ورق داشتیم و داریم و تو مهمونیامون آقایون همیشه بازی می‌کنن. شرط‌بندی نه ها. بازی معمولی. برای همین واقعا به چشم منچ می‌دیدمش.
بیا با خودم شریک شو اصلا ^_^ 

الان یه چیزی یادم اومد از دوران مدرسه. بار اولی که فهمیدم مناره‌ی مساجد، قدیما منار و قدیمتر میل بوده و صرفا یه برج لاغر و باریکی بوده که تو جاده‌ها و مسیرا می‌ذاشتن و توش آتیش روشن می‌کردن، و میل زورخونه هم شبیه همون میل‌های توی راهه و اصلا کلمه‌ی میله از همونجا گرفته شده و عههههههههههه!! فکککن!!!
بعد تا سر خیابونمون باید تاکسی سوار می‌شدم، تو تاکسی هی یه چیزی قلقلکم داد که این اطلاعات ارزشمند رو در اختیار بقیه بذارم، ولی چیزی نگفتم و به جاش دوان دوان تا خونه رفتم که یه وقت دانشم وسط راه تحلیل نره. بعد اطلاعات رو به سلامت به مقصد رسوندم، مهمون هم داشتیم، فرمودند که می‌دونستیم.  آخه چطور می‌دونستید لامصصصبا؟؟ الان اگه من برم بگم می‌دونستید ترکیب عنصر jhbikinolskvs با klnsvsbncoismvs میشه فلان چیز، باید هم همین جوابو خواهند داد -_-
پاسخ:
:)) ولی جدی به نظرم هم این کشف‌ها منحصر به فرده هم حس بعد از کشف. ینی نه من با کشف تو ذوق می‌کنم نه تو با کشف من. اینکه چرا ذوق تو رو برمی‌انگیزه مال منو نه، سؤالیست که پاسخش را نیافته‌ام هنوز. مثل حس دوست داشتن که ممکنه این حس رو من نسبت به کسی یا چیزی داشته باشم تو نه. یه وقتایی فکر می‌کنم چرا همه عاشق لیلی نبودن؟ این حس چجور حسیه که در بقیه نیست در مجنون هست؟ چرا در مجنون هست؟ چرا نسبت به لیلی هست؟ هر چی هست مربوط به اون تیکه از مغزه که کنترلی روش نداریم و نه خودمون درکش می‌کنم نه بقیه :|
فروششم غیر قانونیه ولی کو گوش شنوا....
اینم سند حرفم:
روی لینک کلیک کن

پاسخ:
منم برای همین تعجب کردم
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۴ شوفر تاکسی
سلام! دلخور نشوید لطفا. (نمیدونم چرا باید برای شما با احتیاط نظر بگذارم)

شخصا از اینجور رفتار خوشم نمی‌آد. نمیدونم شاید به دوران کودکیِ من و رفتار و تربیتِ غلطِ پدر و مادرم برگرده اما در تمامِ مواردی که شما فرمودید، بنده در دلم یک واکنشِ شیرینِ صدمِ ثانیه‌ایجاد میشه و بس. در تمام اون موارد حس میکنم که عه چقدر دیر فهمیدم. الان اگر به کسی بگم ممکنه مورد تمسخر  واقع بشم که: عه نمیدونستی؟ تازه فهمیدی؟ یا مثلا بگن: ساعتِ خواب!!!
از این رو در چنین مواقعی، کاملا خاموش و غیر فعال از کنار مسئله عبور میکنم و فقط در فایلهای مربوطه در مغزم، ذخیره میکنم و به راهم ادامه میدم.
هم‌الان میشه گفت: واااوو شباهنگ اینطور رفتاری داره! میدونستید؟ 
بعد یکی بیاد بگه: آره بابا شباهنگ از اولش هم همینطور بوده همه میدونن. :D اونوقت میخوره تو ذوقم. ترجیح میدم سکوت کنم.:)

دانشگاه‌های ما با دانشگاه‌های شما زمین تا آسمون فرق داشت. اون زمانها مثلا شاگرد به استاد میگفت: وااااه یعنی باید با چکش بزنیم به میخ تا میخ فرو بره؟ بعد بقیه با کمال تعجب میگفتن: وووااااااوووووو
یا: اوه استاد دکمۀ قرزمو بزنیم دوربین ضبط میکنه؟ همه با کمال عجب میگفتن: اوووووووووه
یا مثلا اینو فشار بدیم ماشین بوق میزنه؟


شخصا از اینجور رفتار خوشم نمی‌آد. (نمیدونم چرا باید برای شما با احتیاط نظر بگذارم) دلخور نشوید لطفا. بدرود!
پاسخ:
سلام :|
والا یا من پستو بد می‌نویسم و منظورمو بد می‌رسونم، یا خواننده نمی‌گیره چی میگم. این پست با درون‌مایهٔ طنز، شگفت‌زدگی فرد رو در برابر رخدادهای طبیعی و حتی کوچک بیان می‌کنه. نویسنده نه می‌خواد دانشگاهشو به رخ کسی بکشه نه از تربیت والدین سخن به میان آورده شده است.
دقیقاً هم متوجه نشدم از چی خوشتون نیومده، ولی در کل مهم هم نیست برام. لایک و دیس‌لایک پستم برای همین برداشتم که نشون بدم برای خوشایند شما نمی‌نویسم.
سلاام
من هم بسیار داشتم از این افکار عجیب و غریب و بعضی باحال و اغلب بی حال؛
ولی در کل هر چی یادبگیری، کم تر سوتی میدی و کم تر مردم میتونن فریبت بدهند
اصلش اینه و این رو به همه گزارش کن از طرف یه بلاگری یاد گیرنده، خخخخخ.
این ورق با پاسور بازی به دلیل قمار بودنش حرام دونسته شده‌...
در کل هر چه علمت بره بالا پخته تر میشی و دیر زمین میخوری....


پاسخ:
سلام
حالا خیلی هم ربطی به فریب نداره. منظورم بیشتر حس شگفت‌زده شدنه.
می‌دونم قمار حرامه :) اگه بدون شرط‌بندی باشه این بازی حرام نیست. تعجب من به خاطر قانونی نبودن فروششه. فکر می‌کردم همهٔ مغازه‌ها دارن و می‌فروشن
عنوان رو که دیدم یاد یکی از اقوام افتادم که فامیلیشون "میان آبادی"ه، بعد یکی دیگه از اقوام گاهی نمک میریزه که فلانیا امروز نمیان آبادی.
و ناخودآگاه من میان پور رو هم به اون شکل دراوردم

+منم اظهار شگفتی‌هام زیادن، اما عموما وقتی داد می‌زنم که آیامی‌دانستید؟
جملگی سر تکون می‌دن که بلی بلی. فقط تو بودی که این وسط نمی‌دانستی. یعنی واقعا نمی‌دانستی؟؟ چطور تاحالا زنده بودی؟

حالا انگار من نمی‌فهمم که عموماً خالی می‌بندن و خودشونم نمی‌دانستن. 

ولی وااااقعا حس خوبیه. من به دنیا نمی‌دمش. اون حس کشف که ته دلت یجوری گیگیلی می‌شه... دهنت باز می‌مونه که اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ... فکرشو بکن... بعد یه لبخند گنده می‌زنی...
حتی اگر تو تنها کسی روی کره‌ی زمین باشی که ندونی، اما حس اینکه خودت کشف کردی یا بهش رسیدی خیلی لذت‌بخشه.

پاسخ:
نمیان‌پور :))
دقیقاً همین حسیه که میگی اَاَاَ فکرشو بکن، با یه لبخند گنده. ولی معمولاً افرادی که باهاشون ذوقتو به اشتراک می‌ذاری این‌جوری‌ان :|
یکی که ذوقمونو باهاش شریک شیم چیه؟ همونم نداریم :))