دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

937- نسرین هم در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ق.ظ

داستانِ سیستان - خاطراتِ ده روزه‌ی امیرخانی از سفر سیستان با رهبر - رو می‌خوندم. 

"میانه‌ی صحبت رهبر، ناگهان یکی فریاد می‌کشد: 
- برای سلامتیِ دشمنانِ آمریکا صلوات!!
بعضی اتوماتیک می‌فرستند، بعضی مشغول محاسبه‌اند، بعضی گیج می‌خورند، خود آقا هم لبخند می‌زند. مثلاً صدام جزو کدام گروه است؟ به حاج‌آقا تقوی که کنارم نشسته است، می‌گویم:
- خیلی پیچیده بود! (همان کتاب)"

عمه‌ی شماره‌ی2 کارت دعوت عروسی ندا رو نشونم میده و میگه: ببین! کارت  اینم ساده است. حالا تو هی بگو کارت باید خاص باشه. دو روز دیگه کارت اینم می‌ندازیم دور؛ مثل کارت پریسا، مثل کارت میترا. گفتم منظورم از کارت خاص، لزوماً یه چیز گرون نیست؛ من میگم یه کم نوآوری و خلاقیت داشته باشن. اینو گفتم و دوباره رفتم تو لاکِ خودم! تلویزیون داشت عروس و دامادایی که خطبه‌ی عقدشونو آقای خامنه‌ای (امام خامنه‌ای) خونده رو نشون می‌داد. برگشتم سمت بابا و گفتم اینا چه ویژگی‌هایی دارن که خطبه عقدشونو یه آدم خاص می‌خونه؟ بابا گفت اینا خودشونم خاصّن! و نگاه عمیق و معناداری بهم انداخت. و در ادامه، عمه‌ی شماره‌ی1 افزود: مثلاً مهریه‌شون چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار تا سکه نیست. یه کم فکر کردم و گفتم: یه سالی میشه که چهارده تا سکه نذر کردم و سریع مسیر بحثو عوض کردم که کسی نپرسه این دقیقاً چه نذریه که تو کردی!

قبل خواب یه کم دیگه هم کتاب خوندم.

"دو سه محافظ باهم دویدند طرفش. او اما انگار نه انگار، با دست کنارشان زد و جلو آمد. اوضاع به نوعی به هم ریخته بود. حتی من هم می‌خواستم بلند شوم و جلویش را بگیریم. تعدّد محافظ‌ها به عوض آرام کردن پیرمرد، او را جری‌تر کرد و شروع کرد به هل دادن محافظ‌ها. دیگر با دست گرفته بودندش و او هم داد می‌زد. رهبر از بالا اشاره کرد که رهایش کنند. محافظ‌ها که رهایش کردند، دست کرد داخل دشداشه. دست محافظ‌ها هم رفت زیر کت. نامه‌ای را درآورد و جلو گرفت و گفت:
- باید با دست خودت بگیری...
رهبر خم شده بود و پیرمرد روی نوک پنجه ایستاده بود. عاقبت یکی از محافظ‌ها بالا رفت و نامه را از دست پیرمرد گرفت و به دست رهبر داد... رهبر نامه را روی میز کنار دستش گذاشت و پیرمرد آرام شد. (داستان سیستان، رضا امیرخانی، صفحه‌ی 82)"

و تمام مدتی که روی تختم دراز کشیده بودم و به گوشه‌ای از سقف خیره شده بودم، داشتم به راه‌های خاص شدن فکر می‌کردم.

خوابِ شریفو دیدم. امتحان داشتم و داشتم می‌دویدم سمت یکی از کلاس‌ها که قرار بود امتحانمون اونجا برگزار بشه. توی مسیرم هم‌دانشگاهیای سابقم رو می‌دیدم و سلام و احوالپرسی می‌کردیم. اونام امتحان داشتن انگار. خودمو رسوندم سر کلاس و تا نشستم یادم افتاد کیفمو جا گذاشتم و هیچی ندارم که جواب سوالارو باهاش بنویسم. به هوای اینکه کلی دوست و آشنا دارم، بلند شدم از یکی یه خودکار بگیرم و هر چی نگاشون کردم هیشکیو نمی‌شناختم. می‌خواستم گریه کنم که یادم افتاد کیفمو توی تالار یا ساختمان ابن‌سینا جا گذاشتم (در عالمِ واقع هم همیشه وسایلمو اونجا جا می‌ذاشتم). داشتن برگه‌های سوالات رو پخش می‌کردن و اجازه‌ی خروج از جلسه رو نمی‌دادن بهم. هلشون دادم و دویدم سمت تالارها. کیفمو پیدا کردم و جامدادی‌مو برداشتم و دیگه نذاشتن از اون مسیر برگردم. دور زدم از حیاط پشتی برم و استاد درس محاسبات مانعم شد. هلش دادم و درِ تالارو باز کردم و وارد حیاط شدم. اینجا لوکیشنِ خوابم عوض شد و من تو حیاطِ حرمِ حضرت علی بودم! تو نجف!!! جماعتی تو حیاط جمع شده بودن. منم بی‌خیال امتحان شده بودم و زنجیره‌ی انسانی رو شکافتم و رفتم نزدیک‌تر ببینم چه خبره و از فاصله‌ی یه متری‌م آقای رهبر! رد شد و یهو گفتم عه!!! من این آقا رو می‌شناسم. برگشتم دقیق‌تر نگاه کنم که مامورای حفاظت و امنیت اومدن سمتم که هوووووووی دختره! تو اونجا چی کار می‌کنی؟! تو این بخش از خواب، مامورارو هل دادم که ولم کنین برم من با اون آقا یه کار مهم دارم. باید درخواستمو بهش بگم (که بیاد خطبه عقد من و مرادِ خیالی رو بخونه. اسمش مراده فامیلی‌ش خیالی :دی) زدم چند نفر از مامورای حفاظتو لت و پار کردم و زنجیره‌های انسانی رو یکی یکی شکافتم که برم برسم به رهبر! و درخواستمو ابلاغ کنم که یهو احمد تپل لوله‌ی تفنگشو گذاشت روی شقیقه‌م که خانوم کجا؟ منم تفنگشو زدم کنار که بکش کنار این ماس‌ماسکو! (احمد تپل یکی از کاراکترهای کتاب داستان سیستانه و ماس‌ماسک وسیله‌ای بی‌اهمیت، ابزاری بی‌ارزش و ناکارآمد را گویند!) هیچی دیگه! بعدش از خواب بیدار شدم.  ولی هنوزم سردیِ لوله‌ی تفنگشو روی پیشیونی‌م حس می‌کنم.

خودمم خاص نباشم، خوابام خیلی خاصّن! تنِ اعلی‌حضرت رو تو گور لرزوندم با این خواب (post/929)

بخش‌های دیگری از کتاب: + و + و + و + و + + و + و + و + و +

  • ۹۵/۰۶/۱۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۳۷)

...
....
.....
      :)
پاسخ:
:) من الان چی جواب بدم به این سه نقطه‌ها آخه؟! 
آهان! 14 تا نقطه است :دی
  • دختر حــَوا :)
  • :)))) مراد خیالی
    دلم چقده تنگ شده بود برا این مدل پستا
    رضا امیرخانی عشقه ♥
    پاسخ:
    :))) آقای مرادِ خیالی!
    این اولین کتابی بود که از امیرخانی خوندم.
    مراد خیالی ؛))
    یعنی هر کس مهریه اش 14 سکه باشه، بدون هیچ شرط دیگه ای رهبر قبول میکنن خطبه ی عقدش رو بخونن؟
    من میگم خاص تر از اون وقتیه که خطبه ات رو توی حرم امام رضا (ع) بخونن
    پاسخ:
    :)) شرایطشو نمی‌دونم؛ ولی داستانِ این 14 تا یه چیز دیگه است.
    حرم امام رضا! 
    یه جای خاص :)
    -آدما چه طوری خاص می شن؟
    - کم کم..

    پاسخ:
    سخته :(
    احمد تپلم اومده تو خوابش :))))))) 
    چقدر تحت تاثیر کتابی الان :دی منم همین چند وقت پیش خوندمش ولی تا این حد تو بحرش نرفتم ولی دو سال پیش بادبادک باز رو خوندم جات خالی هر شب افغانستان بودم تو جنگ :| 
    پاسخ:
    اتفاقاً قبلِ این کتاب بادبادک‌بازو خوندم و اتفاقاً تو بحر این کتابم رفتم. ولی خب خوابشو ندیدم :(
    عجیبه
    پاسخ:
    چی عجیبه؟!
  • نیمه سیب سقراطی
  • خانم انقدر هل نده :))
    پاسخ:
    :))) به نکته‌ی خوبی اشاره کردی. توی کل خواب، فقط استاد درس محاسباتم خانوم بود :دی بقیه‌ی افرادی که هل دادم آقا بودن :)))))
    خیلی کتاب خوبی هست انگار... اینجور کتابا رو دوست میدارم :)
    به هل دادن علاقه خاصی دارید؟ :))) 
    ولی انصافا چهارده تا سکه نذر سنگینیه :| 
    پاسخ:
    + وقتی کتابو می‌خوندم انگار داشتم پستای طویله‌ی خودمو می‌خوندم :))
    + من که قصد هل دادن نداشتم. اینا مانعم می‌شدن. منم مجبور بودم هلشون بدم.
    + من بیشتر از اینا هزینه کردم برای چیزی که می‌خوام.
    چه خوبه که خواباتون یادِتون میمونه :) تنها خوابی که قشنگ و واضح همیشه یادم مونده اینه که در واقعیت : یه گدایی میاد درِ خونه و بابا با تندی میرانَدَش (ادبیاتَم در حلقِ خودم) تو خواب هم اینو دیدم که : سرِ نمازِ صبحِ بابا همون یارو عه میاد با خنجری چاقویی چیزی از پشت بابا رو میزَنَدِش .
    این خواب هم فک کنم حداقل مال 8 9 سالِ قبلِ .. بعدِ اون ، خواب دیدم ها ولی اصلا یادم نمیاد :|

    + هیچ تصوری هم از تغییر لوکیشن تو خواب ندارم -___-
    پاسخ:
    وقتی از خواب بلند میشم سریع قبل از شستن دست و صورتم کلیدواژه‌ها رو می‌نویسم و بعداً میام توضیحشو تایپ می‌کنم.
    تازه اینی که نوشتم همه‌ی خوابم نبود. اونجا که داشتم با هم‌دانشگاهیای سابقم احوالپرسی می‌کردم رو زیاد توضیح ندادم. مثلاً یکی از کلیدواژه‌های همین خواب این بود که موقع احوالپرسی سعید ریش نداشت!
    سعید یه سال‌پایینیه که من سال آخر برای پروژه‌م ازش کمک گرفته بودم و تیپ و هیکلش در مقایسه با منِ جوجه خیلی بزرگ بود! ریش و سیبیلم داشت. ولی خب تو خواب، به صورت یه نوجوون 16، 17 ساله دیدمش :)))
    در مورد تغییر لوکیشن هم این جوری بود که من درِ تالارو باز کردم برم بیرون، ولی بیرون، دیگه شریف نبود و حیاط حرم بود :|
    کل پست یه طرف اون قسمت که"هنوز سردی لوله تفنگ رو حس میکنم"یه طرف!!!
    پاسخ:
    :)) خب خیلی استرس‌ناک بود آخه. ممکن بود دستش اشتباهی بره رو ماشه و یه گلوله حرومم کنه :دی
    یا صاحب صبر!محافظارو رو هم"هل"دادی؟لت و پار؟؟لت و پار ؟بتمنی بودی تو خواب:)
    پاسخ:
    یکی نیست کامنت بذاره بپرسه قبل خواب چی می‌زنم یا شام چی می‌خورم :)))
    باید کتابشو بخونم .
    ان شاءالله به چیزی که میخوای و بیشتر از اینا براش هزینه کردی برسی 
    مرادِ خیالی :)) باحال بود 
    یاد آرمان خیالی دوستم افتادم ؛ البته اون قضیه اش مثل مراد نبود .

    پاسخ:
    :))) آرمان هم فامیلی‌ش خیالی‌ه؟ نکنه با مراد پسرعمو باشن :دی
    آره کتاب جالبی بود. یه بار بدون پیش‌زمینه‌ی ذهنی بخونش حتما.
    وقتی + های پنجم و ششم رو خوندم حس خوبی داشتم و اینجوری بودم :))
    پاسخ:
    :) چه خوب!
    من وقتی این صفحاتو می‌خوندم دلم می‌خواست کتابو ببرم از پهنا بکنم تو حلق یکی از فامیلامون :))))
    سلام:)
    مراد خیالی
    نذر 
    امتحان
    دانشگاه
    رهبر
    کتاب
    احمد تپل
    کلید واژه های من از خوندن این پستت بود:)
    پاسخ:
    سلام به روی ماهت ^-^
    عزیزی:)
    می دونم خیلی ماهی 
    لبخندت بادوام
    پاسخ:
    :))) همچنین.
    فقط این کتاب رو با حافظ هفت مقایسه کنین ، بعد می بینین چه میکنه این امیرخانی
    پاسخ:
    باشه حتما. ایشالا سر فرصت اینی که گفتید رو هم می‌خونم
    تو مشهد 
    عقد بالا سر حضرت(امام رضا) یک چیز عمومیه
    پاسخ:
    خوش به حال مشهدیا :)
    یکی پیدا شد، قبل خواب چی زده بودی یا چی خورده بودی؟! 
    پاسخ:
    :)))) جنسش خیلی خوبه. فردا دم غروب بیا پارک همیشگی، یکیو می‌فرستم برات بیاره. کلمه رمز بیست و نه دو تا شیشه، اینو بگی، بروبچ از اینا بهت میدن. مانتوی آبی بپوش با شال قهوه ای :)))))
    هر چی جلوتر میری فازت رو بیشتر دوست دارم! :)
    پاسخ:
    هر چی جلوتر میرم، تنهاتر میشم ملیکا :(
    به کوثر بانو: برای مایی که مشهدی نیستیم، خیلی خیلی خاصه! حتی اگه مشهدی هم بودیم و مجاور حضرت، باز هم خیلی خاص بود ؛)
    پاسخ:
    خوش به حال مشهدیا :)
    این کتابو خیلی دوست دارم. واقا قشنگه :)

    قیدار هم نیز :)

    و من او...

    و کلاا امیر خانی ...

    +عشق دوران دبیرستان ^_^
    پاسخ:
    دبیرستان؟!
    من تازه باهاش آشنا شدم
    ولی خب امیرخانیو هر موقع از آب بگیری دیر نیست.
    تیپم زاقارت میشه که...
    2966
    2966
    29...
    یادم میمونه!
    پاسخ:
    باید زاقارت باشی که بروبچ جنسو اشتباهی به یکی دیگه ندن
    برو بشین رو یکی از نیمکتای نزدیک ورودی پارک
    یه موتوری میاد و (موتورشو دم در پارک می‌کنه) ساعتو میپرسه ازت
    تو باید بگی بیست و نه، دو تا شیش
    جالب بود
    پاسخ:
    موافقم :)
    جالب میشه اگه کارت عروسی روی یه کارت نباشه.
    پاسخ:
    یا مثلاً روی یه برگه‌ی آچهار یه متنی پرینت کنی و بذاری تو پاکت و بدی دست ملت
    خوبی دختر؟
    خوش اومدی
    اومده بودم تبریز ... جات خالی عروسی بود .... به یادت بودم خیلی ... چند روز بعدش چک کردم کامنتها رو ... دل به دل و این صحبتا
    خوشحالم که برگشتی :)*
    پاسخ:
    تو شوکولاتِ منی میس هیس عزیزم [بوس]
    من هر روز به یادتم
    موقع خوردن شکلات هیس :دی
    البته من بیشتر تخیلی داشتم فکر میکردم که روی برگی-چیزی نوشته بشه دعوت. یه بیت باشه احتمالا و اسم اون دو نفر. و محل. 
    هرچند فکر میکنم کلا عروسی چیز مزخرفیه :)))
    پاسخ:
    مزخرف نبود از اول
    ما مزخرفش کردیم
    یه کارت عروسی تو اینترنت دیدم مانیتور داشت :| بازش میکردی فیلمی میدیدی که عروس و داماد شما رو دعوت کردن :| خیلی خفن بود . البته فیلمش کوتاه بود ها ولی جالب بود

    کارت ساده ای که بشه نگهش داشت و گرون هم نباشه :

    فکر کنم این رو دوست دارید :

    https://img1.etsystatic.com/000/0/5238250/il_fullxfull.322282235.jpg
    پاسخ:
    :))) این تخته خوبیش اینه که اگه فامیلا چارپایه‌ی لق داشتن اینو میذارن زیرش درست شه
    من اینو دوست دارم:


    کاربرد تخته :)))

    واااااای عالی بود :))) اصلا فکر نمیکردم کارت عروسی جغذی هم باشه . خیلی هم قشنگه .

    راستش از اون تخته هم قشنگ تره

    یه ذره دخترونه است البته :دی



    پاسخ:
    :)) یه کم بیشتر از یه ذره 
  • زینـب خــآنم
  • بابا تو خیلی باحالی  : دی
    اگ توی دنیای واقعی هم اینقد زور داشتی ُ رزمی بودی ی بت منی میشدی واسه خودت  : )))
    پاسخ:
    :دی در دنیای واقعی 44 کیلوام
    بابا میگه اندازه یه کیسه سیمانم نیستی :)))
    راستی حالا که اومدم یه سوال زبان شناسی هم بپرسم بعد برم :)

    به نظر شما خط انگلیسی کلاسش بیشتر نیست ؟ میدونید منظورم چیه ؟ مثلا روی همون تخته هه که توشته : j+b مثلا اگه مینوشتیم : ج + ب کلاسش از بین نمیرفت ؟

    نمیدونم دقیقا میدونید منظورم چیه یا نه ؟ توضیحش یه ذره سخته . ولی خط فارسی یه جوریه !

    نظر شما هم همینه یا من اینجوری هستم ؟ مثلا همین فرمول ها ی ریاضی هم یه بار من فارسی نوشتم خیلی مسخره شد :|
    پاسخ:
    شما کلاً یه جور ناجوری هستین :))
    شما فرض کن نه به انگیسی j و b نوشته و نه به فارسی: ج و ب
    به جاش با نستعلیق روش نوشته نسرین و مثلاً مراد
    این عکسا رو ببینید: 
    [1] و [2]
    خیلی قشنگن . جواب دندان شکنی بود . کاملا قانع شدم 


    پاسخ:
    در مورد الف و ب و ج نوشتن برای فرمولا، پیشنهاد می‌کنم یه سر به کتابای ریاضیدانان و فیزیکدانان قرن 4 (هزار سال قبل) ایرانی بزنید ببینید مسایل هندسه و ریاضی رو چه جوری نامگذاری کردن
    کتابای ابن سینا، ابن هیثم، غیاث الدین جمشید کاشانی، بیرونی، رازی و...
    آدما چطور خاص میشن؟
    _وقتی که به فکر خاص بودن نباشن :)
    پاسخ:
    هممممم، ینی خودبخود و بی هیچ تلاشی...
    نمی‌دونم، شاید!
  • مهندس خانوم
  • وااااای باورم نمیشه برگشتی  ^_^
    ذوووووووووق
    پاسخ:
    آرامشتو حفظ کن عزیزم. بووووووووووووس
    امیرخانی بی نظیره...!
    پاسخ:
    من از شجاعت و جسارتش خوشم اومد. رسماً بعضی از مسئولینو با خاک یکسان کرده بود.
    انقد ستاره های روشنم زیاد بود که توشون گم شده بودی و بزور پیدات کردم
    پست رو هم نخوندم!
    نه به خاطر طولانی بودنش،من عاشق طویله خونی و وطویله نویسی ام ولی از هول هولکی خوندن و دیر رسیدن متنفرم!متنفر!یروز سر وق میشینم این سریال شباهنگ رو تو یروز همشو میبینم به جای اینکه هر شب منتظر قسمت بعدش باشم!والا!همه رو یه جا میبینم یروز:)
    پاسخ:
    :)))) چه قدر تو وفاداری دلنیا
    نت نداری و کلی درس و مشق داری! ولی بازم هستی
    خوشحالم که دارمت
    و از خدا ممنونم که منو با تو آشنا کرده :دی
    اره. دوم دبیرستان.

    یادمه زندگی نامه اش رو دراورده بودم و رفتم سر صف به عنوان تنها نویسنده ی معروف سمپادی خوندم! :))))

    رو دسته صندلیم اسمشو با لاک غلط گیر نوشته بودم....

    اصن یه وعضی بود نسرین :)))
    پاسخ:
    یا خود خدا!!!
    چه قدر طرفدار و شیفته داشته این نویسنده!
    نفحات نفت اش رو هم حتما بخون :)

    ینی همه ی کتاباش رو بخون :دی

    ارمیا رو حتما حتما بخون. اولین کتابشه. ازبه هم خیلی خوبه :)
    پاسخ:
    چرا این همه کتاب نوشته آخه؟
    من یا از کسی کتاب نمی‌خونم، یا همه ی کتابای یه نویسنده رو باهم می‌خونم
    الانم حس می‌کنم تو باتلاق آثار این بابا گیر افتادم به واقع :)))))