دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
اصلاً حسين جنس غمش فرق می‌کند

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

۱۲۶۲- شیخ، با کودکان مهربان بود

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ

0. گفتم حالا که بعدِ عمری لپ‌تاپم به شبکۀ جهانی اینترنت وصل شده (ینی اگه ثبت‌نام دکتری نبود عمراً رنگ نتو می‌دید این لپ‌تاپ)، از فرصت پیش آمده استفاده کنم و مغتنم بشمارم و چهار تا دونه عکس از اینستا براتون آپلود کنم. دیگه کی بشه که من بیام از این حوصله‌ها خرجتون کنم. 

0.25. شاید باورتون نشه، خودمم باورم نمیشه که ۹۸.۲ درصد پست‌های یک سال اخیر رو با گوشی نوشتم :|

0.5. دوست دوستم، فاطمه، از دانشگاه علموص! یه گروه خیریۀ خانوادگی داشت که بعداً توسعه‌ش داد و دوستا و اساتید رو هم به تیم اضافه کرد. سه نفرن که میرن می‌گردن افراد گرفتار و نیازمند رو پیدا می‌کنن و میان تو کانال مطرح می‌کنن و کمک جمع می‌کنن. امشب دارن برای اجاره‌خونۀ یه خانوادۀ بی‌سرپرست پول جمع می‌کنن. ساکن تهرانن. کانالشونو معرفی می‌کنم. خواستید کمک کنید باهاشون در ارتباط باشید. حضوری هم بخواید ببینیدشون مشکلی ندارن. فقط بهشون نگید شباهنگ معرفیشون کرده. اگه رفتید پی‌وی‌شون و خواستید بگید از کجا آمده‌اید آمدنتان بهر چه بود، بگید از طریق نسرین، نسرین خانوم، خانومِ نسرین :| نگید شباهنگ. خب؟

http://t.me/mehrnabavi

0.75. می‌تونستم عنوان پستو بذارم «من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون». بخشی از یه ترانه؟ آهنگ؟ شعر؟ سرود؟ از رضا صادقیه که میگه تو بشی مادر گل‌ها، من بشم بابای بارون. ینی من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون. یا عنوان می‌تونست «بچه‌های مردم»، «یه فولدر دارم تو لپ‌تاپم به اسم کودکان»، «دو گروه از آدما رو هیچ وقت درک نکردم؛ یک اونایی که شکلات دوست ندارن، دو اونایی که بچه دوست ندارن»، «البته فقط ده درصد از پست‌های اینستام برنامۀ کودکه»، «من عاشق بچه‌هام، شما چطور؟»، «حالا می‌فهمم چرا انقدر خواب بچه می‌بینم» هم باشه. کلی فکر کردم راجع به عنوان و فکر کنم عنوان خوبی انتخاب کردم.

1. براش دفتر نقاشی گرفتم، صفحهٔ اولشم باهم نقاشی کردیم


2. همانا یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیا قلقلک دادن پای کودکان است. آقا مبین هستن ایشون. شایدم معین. دوقلوئن، تشخیصش یه کم دشواری داره.


3. مبین «ب» دارد، جوراب «ب» دارد، مبین جوراب دارد. معین «ب» ندارد، معین جوراب ندارد. و این‌گونه بود که ما با جوراب! و به کمک‌حرف «ب»، برادران آقا محسن را شناسایی می‌نمودیم! (این سه بزرگوار که با میم شروع میشن و به نون ختم میشن نوه‌های دوست بابا، آقای ... می‌باشند! حفظهم الله و دامت برکاتهم)


4. با کودک‌ ناآرام و به هر سو لگد زننده و از دیوار راست بالا روندهٔ دوستمان چه کنیم تا دوستمان مقالهٔ سمینارش را ترجمه کند؟ کودک را در آغوش بگیریم و با دو انگشت شست و اشاره، پای چپ کودک را تحت کنترل داشته و با سه انگشت دیگر پای راست او را سفت بگیریم. با این روش در مصرف دست‌هایمان صرفه‌جویی می‌شود و می‌توانیم با اون یکی دستمون تایپ کنیم، سلفی بگیریم، میوه بخوریم، و حتی بیایم پست بذاریم


5. سمت راستی؟ حنانه، شش‌ماهه، دخترِ دخترِ همسایه، مشغول رسیدگی به گل و گیاه و پرپرکردن و از ریشه کندشون. سمت چپی؟ محمدیاسین، چهارماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و پسرعمهٔ اَبَوی. ایشون خسته است و ولم کنین بذارین بخوابم خاصی تو چشاشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


6. سمت چپی؟ مهنّا، سه‌ماهه، دخترِ پسرعمهٔ ابوی. عمیقاً به فکر فرورفته و اسیر شدیم به خدای خاصی تو چشاشه. سمت راستی؟ محمدیاسین، هفت‌ماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و اون یکی پسرعمهٔ اَبَوی. انگشت وسط دست چپش سوخته و با اون یکی دستش در صدد چنگ انداختن رو صورت دخترعموی مامانشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


7. تو مسجد نشسته بودیم. سالگرد عمهٔ باباست. داشتم با مهنّا و محمدیاسین سلفی می‌گرفتم که این کوچولو اومد گفت از منم عکس بگیر. نمی‌شناختمش. بعداً پرس‌وجو کردم و گویا نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ ابوی بنده هستن ایشون. اِلسا، ۱۱ ماهه، نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ بابا


8. با ذوق از مامانش می‌پرسن دختره یا پسر؟ مامانش با خوشحالی میگه دختره. لبخندشون محو میشه و میگن اشکالی نداره خدا ایشالا یه پسرم میده

+ بعد از هزاروچهارصد سال هنوز جاهلیم


9. از پشت این تریبون می‌خواستم خسته نباشیدی گفته باشم به دوستان متأهل و بچه‌دارم که هم درس می‌خونن و در حال طی کشیدن پله‌های ترقی‌اند، هم مامان و بابا هستن و با این موجودات گوگولی مگولی دست و پنجه نرم می‌کنن. خدا قوت به همه‌شون. خدایی چه جوری درس می‌خونین؟ این یه الف بچه پدرمو درآورد رسماً. روح اجدادمو آورد جلوی چشمم. ینی خودکارو می‌گرفتی دفترو برمی‌داشت، دفترو نجات می‌دادی سیم لپ‌تاپو می‌کشید، سیمو ول می‌کرد خودکارو برمی‌داشت، بعد دفترو خط‌خطی می‌کرد، خودکارو می‌گرفتی دفتره رو پاره می‌کرد، بعدشم آب لب و لوچه‌شو می‌ریخت رو لپ‌تاپ و کتابات. اصن یه وضعی که نه، صد تا وضع باهم.... بچه‌ی فامیل هستن ایشون. دامت برکاته


10. رفتم آشپزخونه وضو بگیرم که اومد کنارم ایستاد و خندید. با دقت تحت نظرم داشت. خم که شدم مسح بکشم بغلشم کردم و گفتم می‌دونی دارم چی کار می‌کنم؟ گفت منم اکبر! منم اکبر! به نماز میگه اکبر :))) یه جانماز دیگه برداشتم و کنار جانماز خودم باز کردم و گفتم تو هم اکبر. بعد یه کم کشیدمش جلو و خودم رفتم عقب و گفتم آقا پسرا یه کم جلوتر باید وایستن. چادرمو مرتب کردم و شروع کردم به خوندن. خم شد نگام کرد و رفت روسری مامانشو آورد. سرش کرد و دوباره خم شد نگام کرد و خندید. بعد یهو سینه‌خیز رفت سجده.

کودکان تقلید می‌کنند، کودکان یاد می‌گیرند!

آقا احسان هستن ایشون، نوه‌ی همسایه :) دامَ ظلّهُم عالی


11. امشب موقع نماز مغرب دارالحجه بودیم. زیر زمینه. اونجا با دو تا دختر چهار و چهار و نیم ساله به نام‌های فاطمه و صایما دوست شدم. این دو تا در ابتدا سر دفتر و مداد باهم بحثشون میشه و صایما به فاطمه که از ردیف عقب اومده بود میگه دفتر منو خط‌خطی نکن. باهاشون دوست شدم و به هر کدوم یه کاغذ کوچولو دادم برام نقاشی کنن. بعد باهم دوستشون کردم که باهم تو دفتر صایما نقاشی بکشن. فاطمه زیاد بلد نبود و خط‌خطی می‌کرد خدایی. بعدشم از صایما خواستم نقاشیاشو برام توضیح بده. یه ساعتی باهم بودیم و مامانش به مامان‌بزرگش می‌گفت می‌بینی؟ از وقتی اومدیم مشهد، صایما ساکت بود. ببین الان چه گرم و صمیمی شده با این دختر

معنی صایما رو از مامانش پرسیدم. گفت صایما ینی زن روزگار.


12. سوار قطار تهرانم. اول یه دختر دانشجو سوار شد 😊 بعد یه خانم حدوداً چهل ساله 😒 که بعدا فهمیدم پنجاه و دو سالشه. این خانومه بدون هندزفزی داره ویسای شخصیشو گوش میده 😐 تو کوپهٔ بغلی هم که کوپهٔ برادران باشه یه آقاهه تلفنی صحبت می‌کنه 😐 گذاشته روی آیفون. ما هم می‌شنویم. کلا انگار ملت براشون مهم نیست ما هم هستیم و می‌شنویم خصوصی‌جاتشونو. بعد یه دانشجوی دیگه و یه پیرزن با یه خانمه که بچه داره و بچه در حال ونگ زدنه سوار شدن. پیرزنه میگه من صدای بچه رو نمی‌تونم تحمل کنم و قلبمو عمل کردم نمیرم بالا و خانومه میگه من با بچه نمی‌تونم برم بالا و بچه هم حتما باید براش موزیک پخش بشه و ونگ بزنه. الان خانومه، در واقع مامانه، داره گریه می‌کنه که پیرزنه یه همچین چیزی بهش گفت. ما هم داریم دلداری می‌دیم نگریه. اصن یه وضعی 😂 من و دانشجوی اولی تصمیم گرفتیم بریم تخت خیلی بالایی که خانم پنجاه و دو ساله‌ی بدون هندزفری و دانشجوی دومی برن تخت وسطی که این خانم بچه‌دار و خانم مسن تخت پایین سکنا بگزینن. هر چند از نظر شماره‌ی تخت باید اونا این بالا باشن. در ادامه به خانومه گفتم چه پسر نازی دارین. بعد گوشواره‌هاشو دیدم و سکوت پیشه کردم. الانم ازش اجازه گرفتم با پسرش، در واقع با دخترش سلفی یا به عبارت دیگر خودعکس، بگیرم. یه شوکولاتم دادم جیغ نزنه. سرمون رفت به قرآن


13. دو روزم تو مهدکودک برای بچه‌ها نقاشی و الفبا و رنگ‌ها رو یاد دادم و یه ماهه دارم خاطرات این دو روزو تعریف می‌کنم و به‌نظر می‌رسه تا دو سال آینده هم تموم نمیشه خاطراتم. بامزه‌ترین سکانس سلسله خاطراتم اونجا بود که یکی از بچه‌ها بوی وحشتناکی می‌داد و رفتم مسئول تعویض پوشک رو صدا کردم رسیدگی کنه به موضوع. گفتم این بچه بوی شماره دو میده. گفت این بوی شماره یکه که چهار ساعته خشک شده. گفت یه مدت بگذره تو هم بوها رو یاد می‌گیری. این دو روز کلی انرژی گرفتم و کلی تجربه کسب کردم و کلی خاطره و کلی دوستِ چهار پنج ساله پیدا کردم. چرا انصراف دادم؟ اولا تکلیف درس و دکترا مشخص نشده، ثانیاً مدرک و تخصص این کارو ندارم و باید دوره‌شو ببینم، ثالثاً تخصص خودم یه چیز دیگه است و درستش اینه که در راستای تخصص خودم کار کنم و کلی پروژه از استادام گرفتم و اونا رو باید انجام بدم و رابعاً حقوقش. از بچه‌ها شش هفت میلیون می‌گیرن و فکر می‌کردم کمِ کمش یه تومنم به مربی میدن. خودم اگه مدیر اونجا بودم برای یه همچین کاری سه تومن کمتر به مربیا نمی‌دادم. ولی در کمال ناباوری حقوقِ هفتِ صبح تا سهٔ بعد از ظهر، شش روزِ هفته بدون مرخصی و مزایا و بیمه و حتی آب‌جوش برای صبحانه، ماهی دویست تومنه. حقوق، ماهی دویست تومن. همه جا هم روال همینه. یه جورایی میشه گفت بیگاری مُدرن که مسبب این ظالم‌پروری همین مربیایی هستن که این شرایطو قبول می‌کنن. تازه اغلب مربیا هم تخصص مربی‌گری ندارن و این وسط حیفِ تربیت بچه و حیف ساعت‌هایی که بچهٔ بیچاره تو مهد سپری می‌کنه


14. پریروز تو مترو یه دختری هم‌سن و سال خودم با دختر یه‌ساله‌ش کنارم نشسته بود. من محو تماشای بچه و شکلک درآوردن و خندوندنش بودم و اونم تو فاصله‌ای که منتظر قطار بودیم شصت جا زنگ زد و گویا می‌خواست کوچولوشو بسپره به کسی و کسی نبود. دوستاش یا دانشگاه بودن یا کار داشتن یا سرما خورده بودن یا خواب بودن یا جواب ندادن. بالاخره قطار اومد و بی‌خیال دوستاش شد و دخترشو بغل کرد و گفت اشکالی نداره باهم می‌ریم دانشگاه. سوار شدیم و تا برسیم مقصد چشم از بچه برنداشتم. وقتی رسیدن چهارراه ولیعصر دختره به فسقلی گفت با خاله خدافظی کن پیاده شیم. اونم دستشو تکون داد برام. قبل پیاده شدن اسم فسقلیو پرسیدم و لپشو ناز کردم. گفت اسمش ریحانه است. حافظهٔ تصویری من اصلاً خوب نیست و قیافهٔ آدما زود یادم میره. عجیبه که هنوز تصویر ریحانه و مامانش تو خاطرم مونده. چقدر این بچه شیرین بود. چقدر دوست دارم بازم ببینمش.

پند و نتیجه اخلاقی پست: درس خوندن با بچه کار سختیه. اگه به مهدکودک و پرستار اعتقاد نداری سعی کن یا نزدیک مامانت اینا خونه بگیری، یا نزدیک مامانش اینا

والسلام علی من اتبع الهدی


  • ۹۷/۰۹/۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ایلیا

عمه‌ی 80 ساله‌ی بابا

محمدیاسین

همسایه‌ی مامان بزرگم اینا

نظرات  (۳۷)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • من قبلا چند بار گفتم، بازم میگم: من بچه ببینم روح از تنم جدا می‌شه و کلا از کنترل خارج می‌شم. اصلا تحت هر شرایطی بچه ببینم حالم خوب میشه^__^
    پاسخ:
    من اصن قند تو دلم آب میشه بچه می‌بینم :دی
    من به عنوان یه بچه ندوست، میگم که همه‌ی آدم‌ها بچه دوست دارن ولی بعضی‌ها مثل من فقط چند دقیقه تا حداکثر یک ساعت میتونن بچه رو تحمل کنن و به محض اینکه صدای گریه و بهانه‌گیری و به قولی عِنک و عِنک بچه در میاد دلشون میخواد خودکشی کنن فلذا بچه رو به دامان پر مهر مادر پرتاب میکنن :))
    پاسخ:
    :)) بچه، گریه‌شم شیرینه :دی البته به شرطی که بیشتر از دو دقیقه طول نکشه :))
    تا قبل از اینکه خاله بشم، هر جایی در هر ابعادی بچه می دیدم از خودم بی خود می شدم. یعنی خانوادگی یه ژن بچه دوستی خاصی داریم. داداش من چند سال پیش صرفا برای گرفتن عکس بچه هایی که مشتری ها با خودشون میارن مغازه رفت یه گوشی مدل بالای خیلی خفن خرید!
    اون وقت ها که ایلیا و السا نبودن دوستام درک می کردن این حجم از بچه دوستی رو اما الان حس میکنن یکم خل بازی هام غیر قابل توجیهه :))
    پاسخ:
    ینی انقدر که من از بچه‌های مردم عکس دارم مردم از بچه‌های خودشون انقدر عکس ندارن :|
    منم هرجا بچه ببینم خنده می‌شم ولی وای از زمانی که بخوایی با بچه‌های تخس و بی‌ادب بازی کنی یعنی قشــــــــنگ درمانده می‌شی که خدایا قلق این یا کلید توقفش کجاست‌؟))
    برام جالبه که برای اینکه بچه‌ها به هم چنگ نزنن، دوتا دست کنار هم بچه‌ها رو نگرفتین احتمالاً از اون بچه‌هایی‌ان که یهو خودش رو پرت می‌کنه رو بچه بغلی و انتقامشو می‌گیره :) حتی تصورشم خنده‌داره
    پاسخ:
    بچه‌ها به مرور زمان بی‌نمک‌تر میشن. بی‌نمک‌ترین حالتشون هفت ساله. اصن به سن مدرسه که می‌رسن دوستشون ندارم دیگه :))
    اتفاقا ثانیه‌ای بعد از عکس مذکور، دختره چنگ زد تو صورت پسره :|
  • مستر صفری
  • این جانب بچه ها رو بسیار دوست می دارد
    و بچه ها او را هم دوست می دارند
    و کلا بچه ها شیرین زبون و عزیز و بامزن و نازن در کل...
    پاسخ:
    نمک زندگی‌ان این موجودات
  • مستر صفری
  • من یکم بد جنس هم تشریف دارم.
    ازشون می خوام کارهایی رو که ازشون بر می آید را برایم انجام دهند.
    پاسخ:
    من یه بار به همین احسان (که سینه‌خیز رفت سجده) گفتم موبایلمو که پنج متر اون‌ورتر بود بیاره برام. عذاب وجدان گرفتم :|
    میخوام خرخره اینایی که بین بچه پسر و دختر تبعیض قاءل میشن رو بجوام مخصوصا زن هاشون
    پاسخ:
    از ماست که بر ماست :|
  • مستر صفری
  •  آخی، بچه ها رو باید بهشون محبت کرد.
    پاسخ:
    اونا هم در عوض به ما روحیه و انگیزهٔ ادامهٔ حیات میدن
  • آشنای بی نشان
  • ماشالله با همه بچه های دوست و فامیل عکس دارین:))
    پاسخ:
    الان دقت کردم دیدم با چند تاشون عکس ندارم :|
    باید بگیرم حتما :))
    دست راست رو سر من از وقتی ویندوز لپ تاب رو عوض کردم و ویندوز ده زدم نتونستم به اینترنت لپ تاب وصل بشم چون رمز وای فای پیش داداشم هست اونم وقت نمی کنه رمز رو بگه:(
    اگه وصل بشه باید برم فایرفاکس و گوگل کروم رو دانلود کنم چون الان فقط اینترنت اکسپلویر دارم
    بچه ها رو دوست دارم دیگه عاشق شون نیستم ولی اونا خیلی دوست ام دارند

    پاسخ:
    نه من مشکل ویندوز ندارم. به واقع حالم از لپ‌تاپم به هم می‌خوره :))
    + من عاششششششقشونم
  • آشنای بی نشان
  • احتمالا چون زیاد پای لپ تاپ بودید حالتون به هم میخوره
    یادمه قبلا میگفتید روزی هجده ساعت پای لپ تاپ بودید
    پاسخ:
    بله ۱۸ ساعت :|
    عوض اش بچه ها عاشق من هستند نوه ای همسایه زنگ مون رو زده بود می گفت بیا با من بازی کن:)
    پاسخ:
    :)) خب برو باهاشون بازی کن
    _ این عکس ها و توضیحاتش تکراری نبود?!

    _ دکترا همون رشته قبلی ثبت نام کردی?
    پاسخ:
    بعضیاش تکراری بود. مثلا مبین و معین، احسان، علی. ولی خواستم انسجام و یکپارچگی پست حفظ بشه همه رو آوردم.
    نه. پارسال علوم شناختی بود. امسال زبان‌شناسی.
    پس بالاخره تصمیمتو گرفتی :)  چون تا همین چند وقت پیش که هنوز نمیدونستی دقیقا برنامه ات چیه....

    زبان شناسی کجاها داره؟ فرهنگستان داره دکتراشو؟
    پاسخ:
    نه بابا فرهنگستان همین ارشدشو مدیریت کنه دکترا پیش‌کش :|
    دانشگاه تهران و الزهرا و تربیت مدرس و علامه و...
  • آقاگل ‌‌
  • یه مدتی بود پست طویل نذاشته بودی نگرانت بودم:دی

    پاسخ:
    وای به قدری این پست خسته‌ام کرد که وقتی لپ‌تاپمو خاموش کردم و متوجه شدم ایمیلمو موقع ثبت‌نام اشتباه نوشتم، واقعا نای روشن کردن مجدد لپ‌تاپ و ویرایش فرمو نداشتم. الانم به زووووووور خودمو کشوندم پای لپ‌تاپ و اون حرف a ای که نذاشته بودمو گذاشتم و میرم به ملکوت اعلی بپیوندم از شدت خستگی :))
  • مرد مُفرد
  • سوال تخصصی
    https://www.inoreader.com
    آیا گزینه ای دارد که فیدهای منتخب را مارک دار کنیم که همیشه بالا باشد و یا متمایز؟

    پاسخ:
    نمی‌دونم. می‌تونید فولدرشونو جدا کنید.
    ینی با فاصله تا اینجا که من می‌خونم بهترین پستتون بوده این:)))))
    خیلی خوبند بچه ها 
    فقط یه سوال تو عکس اول دست شما کدومه دست بچه کدومه من نفهمیدم؟:|
    پاسخ:
    بالایی‌ها دستای منه
    @مرد مفرد
    می‌تونید ترتیبش رو تو منو جا به جا کنید که اونایی که دوست دارید بالا باشند
    البته هر کی رو جدید دنبال کنید میاد بالا باید درست کنید دیگه
    پاسخ:
    ترتیب اینوریدر من حروف الفباست
    دکترا خوبه:)
    پاسخ:
    فقط می‌تونم بگم از دیشب کابوسای کنکوری باز شروع شد. تمام شبو داشتم خواب سؤالات کنکورو می‌دیدم.
    الان که بیدار شدم گیجم :|
    نزدیک مامانت اینا نزدیک مامانش اینا:))
    پس از مدت‌ها که از وحشت پست‌های طولانی به ستاره روشن وبلاگ شما اعتنا نمی‌کردم حسش بود اومدم خوندم. خیلی خوب بودا:) همچنان طولانی بنویسین
    پاسخ:
    :)) چه شانسی داری تو! خیلی وقته پست طولانی ننوشته بودم. فکر هم نکنم دیگه بتونم بنویسم...
    در راستای این که دیگه پست طولانی نمی‌نویسی باید بگم من دقت کردم جواب کامنت‌ها هم کوتاه شده:/
    پاسخ:
    آره :( کامنت‌هایی که این‌ور اون‌ور می‌ذارم هم خییییییییلی کم شده.
    حالا خیلی زورمو می‌زنم کامنتاتونو طویل و شاد جواب بدما، ولی...
  • آشنای بی نشان
  • کلا بچه ها دنیای جالبی دارن
    پر از پاکی و سادگی و معصومیت
    چند وقت پیش برادرزاده ام بغلم بود برده بودم براش خوراکی بگیرم
    بهش میگقتم بریم ببینیم دنیا دست کیه
    به دستاش نگاه میکرد میگفت دست من که نیست
    پاسخ:
    :)) وای عزیزم! اتفاقا دنیا دست ایناست
  • آشنای بی نشان
  • آره دنیا دست ایناست:)
    خیلی دوستش دارم
    پاسخ:
    این سری دیدین به نیابت از من لپشو محکمممممممم بکشین دردش بیاد گریه‌ش بگیره :))
  • آشنای بی نشان
  • با بچه ها مهربان باشید:))
    پاسخ:
    اگه چشم مامان و باباشم دور دیدین بازوشو گاز بگیرین. یه جوری نرم انجام بدین جای دندونتون نمونه فقط :))
  • آشنای بی نشان
  • خدا به بچه خودتون رحم کنه:)))

  • حامد سپهر
  • ایشالا بچه خودتون:)
    بچه ها انرژی هر جمعی هستن البته فقط تا موقعی که گریه شون در نیاد و بهونه گیری نکنن و نشه کنترشون کرد
    کلا توی تشخیص دختر و پسر بودن بچه ها مشکل داریا :))

    پاسخ:
    ایشالا :)
    خیلی شبیه پسرا بود آخه. از اسمشونم دیگه نمیشه تشخیص داد
    تو خیلی در زمینه ی »نی نی دوستیدن!«از من جلوتری ها!:دی
    پاسخ:
    آره :)) مرزهای عشق به بچه‌ها رو درنوردیدم و جابه‌جا کردم حتی
    منتظر بودم ازم غلط نگارشی بگیری!:دی
    باز جای شکرش باقی ست!:-نگاه ب آسمان

    پاسخ:
    :) ذهنم درگیر و پریشونه. دل و دماغ ویرایستن ندارم راستش. دوستیدن هم ایرادی نداره :) قشنگه. ولی درستش این‌جوریه:
    تو در زمینهٔ نی‌نی دوستیدن! خیلی از من جلوتری ها! :دی
    علامت تعجب وسط جمله؟؟؟
    +اوخی!چرااااااااااا!دل و دماغتو از کجا پیدا کنم من خب؟

    پاسخ:
    اون تعجب نیست. یه جور جلب توجه خواننده برای کلمهٔ دوستیدنه.
    + نمی‌دونم. فکر می‌کنم به یه مدت خلوت نیاز دارم.
    خب من میخواستم وارد اون خلوته شم ک!:-قرمز شدن لپ
    پاسخ:
    فدای مهربونیت :) ولی اخلاقم این‌جوریه که فاصله بگیرم از همه چی و همه کس بهتر میشم. 
    کاری از دست کسی برنمیاد...
    پای یکی از پست‌هایی که وقتی مشهد بودی گذاشتی یه نفر گفته بود صحن انقلاب کنار مزار شیخ نخودکی سورۀ یاسین رو برای گرفتن مراد می‌خونن. ولی تو برگشته بودی و به اوشون گفتی هروقت رفت مشهد برای خودش و تو و همه‌ی بروبچ بخونه. اون روز یه یادداشت بالای گوشیم نوشتم که یادم باشه هفتۀ بعد بخونم برای شباهنگ و خوانندگان وبلاگش! ولی هی هفته‌های بعد اومدن و رد شدن و یادم نمی‌موند تا دیشب که بالاخره قسمت شد :))
    پاسخ:
    :) عزیزم. ممنونم بابت این کامنت انرژی‌بخشت و خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم که یادم بودی.
  • سها (اسم مستعار)
  • همیشه وقتی امتحانی, درسی, کنکوری .... داری اینطوری میشی, حوصله نداری و میگی به خلوت نیاز دارم  ;)
    پاسخ:
    نه لزوما :) 
    همیشه اینا رو بهانه می‌کنم... دلایل محکمه‌پسندی هم هستن خدا رو شکر :)
  • سها (اسم مستعار)
  • حالا که تو دادگاه نیستیم فعلا :)

    گارد نگیر, همینه دلیلش. حالا نمیگم که بده, توصیف شرایطه فقط, که تو ناراحت میشی نمیدونم چرا.....
    پاسخ:
    گارد نمی‌گیرم. به این فکر می‌کنم که چرا همه چیزو به شماها نمی‌گم و وقتی میگم همه‌ش این نیست چرا باز اصرار دارین که دلیلش اینه. نیست. دلیلش این نیست.
    شیخ شباهنگ کودک دوست مهربان
    همممم
    عجب دوقولو هایی😀
    خدا حافظ همه باشه.
    آخه چرا به همدیگه چنگ می‌ندازن؟
    به نظر تصمیم خوبی است دکترا را می‌گویم .آفرین ان‌شاءالله موفق شین.
    پاسخ:
    :) ممنون
    پارسال یک سال بی‌وقفه خوندم نتیجه شد این. امسال دو ماه بیشتر وقت نمی‌ذارم برای آزمون. توصیه‌نامه هم نمی‌گیرم دیگه. مهم نیست اصلا برام.
    خیلی خوب.
    ولی دور باشی هم دوستت میداریم.
    اینو یادت باشه همیشه!:-لبخند ملیح

    پاسخ:
    کاش یه جوری می‌تونستم خودمو از ذهن و قلب شماها پاک کنم و برم و برنگردم هیچ وقت...
    :-آیکون بهار عصبانی
    ینی چی این حرفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ:
    :( نمی‌دونم... شاید اگه یه مدت از اینجا فاصله بگیرم بهتر شم...
    (: بچه بچه بچههه

    پاسخ:
    چه ذوقی کردی :)