دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

حرف برای گفتن و نوشتن زیاد دارم، ولی تا میام دو دیقه بشینم پای لپ‌تاپ سردرد می‌گیرم و خسته می‌شم. واقعاً خسته می‌شم و این برای منی که پیش اومده تا بیست ساعت هم مداوم پای سیستم نشستم و ناهار و شامم هم خیره به صفحۀ نمایش خوردم و بدون استراحت، آخ هم نگفتم و کارامو انجام دادم عجیبه. برای همین یه هفته‌ست کامنتا بی‌جواب مونده. وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، نوشتنِ هر چیزی، نمی‌تونم جمع‌بندیش کنم و متنو نصفه‌نیمه رها می‌کنم و بعدش انگار که کوهی چیزی کنده باشم خسته‌ام. حالا تا وقتی سطح انرژیم برگرده به حالت قبل، به‌نظرم خوبه که پستایی که تو این یک سال تو اینستا نوشتم و تو وبلاگم در موردشون نگفتم رو اینجا بازنشر کنم که هم شما ازم بی‌خبر نمونید و هم وبلاگم متروک نمونه. ممکنه چندتاش تکراری باشه و اینجا هم در موردشون نوشته باشم همون موقع. برای اون سه نفری هم که هم‌کلاسیم بودن و هم اونجا دنبالم می‌کنن و هم اینجا همه‌ش تکراریه. البته بعضی از پستا رو باید به‌لحاظ محتوایی و تصویری سانسور کنم چون به هر حال اون موقع برای اونجا نوشتمشون نه برای اینجا. عنوان این پست رو می‌ذارم آنچه گذشت، به روایت اینستاگرام، صفحۀ دانشگاه، بخش اول. بعدشم بخش دوم و سوم و تا هر جا که پستا تموم شن. عنوان بعدی هم آنچه گذشت، به روایت اینستاگرام، صفحۀ فک و فامیل خواهد بود. کامنتای اینستاگرامم بسته‌ست ولی برای شما کامنتا رو باز می‌کنم. البته به این زودیا توان تأیید و جواب دادن ندارم. برم یه چایی بخورم یه کم خستگی در کنم بعد میام پستا رو از اینستا کپی می‌کنم اینجا :|

یک. این پستو پیارسال نزدیک عید در پاسخ به چالش انتشار عکس خجالت‌آور گذاشتم:

‏اینستا این‌جوری شده که تا دستت می‌خوره به یه عکسی چیزی، یه دایرکت میاد که تو با این کارِت توی چالش شرکت کردی. انگار که مثلاً دست به مهره بازیه. حالا نمی‌دونم دقیقاً رو چه حسابی، ولی دعوت شدم به انتشارِ embarrassing picture of myself. آلبوممو گشتم یه عکس زشت و خجالت‌آور از خودم پیدا کنم و این چهار تا عکس شرم‌آورو یافتم. حالا لزوماً خود عکسا زشت نیستن، ولی کارهایی که تو این عکس‌ها مرتکب شدم کارهایی هستند بسی شرم‌آور. از تصویر چهارم شروع می‌کنم: با این مقدمه که من لیسانسمو برق خوندم (نمی‌دونن بعضیا خب)، تصویر چهارم، سال ۹۳، حلّت اچ‌اسپایسه. حل تمرین نرم‌افزار اچ‌اسپایس. لپ‌تاپامونو می‌بردیم کد بزنیم، ولی تنها کاری که نمی‌کردیم کد زدن بود. اینجا من این‌ور دارم با لپ‌تاپم پست می‌ذارم تو وبلاگم و کامنت جواب می‌دم و ایمیلامو چک می‌کنم، هم‌کلاسیمم اون‌ور داره کمبت و رالی می‌زنه. تصویر سوم، برگهٔ امتحانی ریضموئه. ریاضیات مهندسی، که ریضمو صداش می‌کردیم. سال ۹۱. فرمولو اشتباه نوشتم. فرمولو. فرمولی که باهاش مسأله رو باید حل می‌کردمو. فکر کن آدم حتی نمرهٔ فرمول رو هم نتونه بگیره. اون موقع فیس‌بوک داشتیم. شب دیدم هم‌کلاسیم پست گذاشته که نمرهٔ فرمول رو هم نتونستم بگیرم از ریضمو. این عکسو براش کامنت گذاشتم نوشتم منم. تصویر دوم، سال ۹۳، کلاس اِلِک سهٔ دکتر شریف‌بختیاره. الکترونیک۳. سر کلاس ایشون، گوشیا خاموش، تو کیفمون بود. نه‌تنها رنگ گوشیمونو نمی‌تونستیم ببینیم، بلکه حتی بهش فکر هم نمی‌تونستیم بکنیم. چون که فکرمونو می‌خوند و کافی بود حواست چند لحظه پرت بشه بره هپروت. اون وقت من اینجا گوشیمو درآوردم عکس گرفتم از موقعیت. کلاً عکس‌برداری از اماکنی که اونجاها عکس‌برداری ممنوعه جزو کارهای موردعلاقه‌مه. و اما تصویر اول، سال ۹۲، شب امتحان سیسمُخه. تو شناسنامه سیستم‌های مخابراتیه، ولی ما سیسمُخ صداش می‌کردیم. لای برگه‌های جزوه‌م لواشک تعبیه کرده بودم و فقط به عشق اون لواشکای ترش و خوشمزه تونستم جزوهٔ نچسبمو بخونم تموم کنم. ضمن تقدیر و تشکر از حمیده و نازنین، بابت گذاشتن دستام تو حنای این چالش، شما با خیال راحت لایکتونو بکنید؛ من کسیو به این بازی کثیف و شرم‌آور دعوت نمی‌کنم. والا.



دو. این پستو عید پارسال گذاشتم:

پارسال عید یه سریال پخش می‌شد به اسم نون.خ. که البته ندیدم و نمی‌دونم موضوعش چی بود ولی هر موقع اسم سریالو از این و اون می‌شنیدم احساس می‌کردم اختلاس کردم و دارن غیرمستقیم به من اشاره می‌کنن. امسالم گویا فصل دومش در حال پخشه و من همچنان نمی‌بینمش و همچنان نمی‌دونم قصه چیه، ولی اسمشو که این‌ور و اون‌ور می‌بینم همچنان اون حس خوداختلاسگرپنداری بهم دست میده و گفتم بیام این حسمو باهاتون به اشتراک بذارم.


سه. این پستو روز دختر پارسال گذاشتم:

با این مقدمه که آقای [بووووق] معلم شیمی پیش‌دانشگاهیمون بود (شمردم دیدم بالغ بر ۶۹ ممیز ۹ درصد از دوستان نمی‌دونستن آقای [بووووق] کیه و به این مقدمه نیاز داشتن) و اینو روز دخترِ سال ۸۸ پای تخته برامون نوشت؛ چهار تا نکته راجع به عکس عنوان می‌کنم. نکتهٔ اول، در راستای کیفیت و تاری عکسه که دلیلش اینه اون موقع بردن تلفن همراه به مدرسه غدغن (فرهنگ املایی رو چک کردم مطمئن شم با ق نیست) بود و منم اینو یواشکی و با استرس از دور زوم کردم گرفتم. یه بارم اتفاقاً سر همین کلاس، آقای [بووووق] چهل دقیقه راجع به مضرات و ممنوعیت موبایل صحبت کرد و وقتی سکوت کرد که درسو شروع کنه گوشیم شروع کرد به ویبره. حالا اونی هم که پشت خط بود مگه بی‌خیال می‌شد؟ کیفم هم یکی دو متری باهام فاصله داشت و نمی‌تونستم بردارم خاموشش کنم. همه هم در سکوت مطلق گوشاشونو تیز کرده بودن ببینن صدا از کدوم وره. منم اصلا به روی خودم نمی‌آوردم و البته هیچ اقدامی هم نمی‌تونستم در راستای خنثی‌سازی قضیه انجام بدم. نکتهٔ دوم راجع به اون تاریخ و اسم روی عکسه که همون موقع نوشتمش. اون موقع تازه یه همچین امکاناتی به گوشیا اضافه شده بود و منم هر عکسی می‌گرفتم روش یادداشت می‌نوشتم و ذوق می‌کردم از این کار. نکتهٔ سوم هم بی‌نقطه بودن متنه که به‌واقع دلیلشو نمی‌دونم. و نکتهٔ پایانی: ولادت حضرت معصومه رو تبریک می‌گم، ولی روز دخترو نمی‌تونم گرامی بدارم وقتی خود دختر تو این جامعه گرامی داشته نمیشه.



چهار. این پستو خردادماه پارسال گذاشتم:

پنج سال پیش، تو یه همچین روزایی بود که در بحبوحهٔ امتحانات پایان‌ترم کارشناسی نتایج اولیهٔ ارشد اومد و رفتم فرهنگستان برای مصاحبه. تا رسیدن نوبتم برای اینکه حوصله‌م سر نره تو گوشیم یادداشت می‌نوشتم و فضا رو توصیف می‌کردم.

اومدم یه چند تاشو نشون شما هم بدم و چند تا اعتراف رو باهاتون در میون بذارم. عکسو ورق بزنید یادداشت‌ها رو ببینید.

۱. فکر می‌کردم رئیس فرهنگستان خانم [بووووق]ه. ایشون منشی بود و چون میزش تو دفتر ریاست بود فکر می‌کردم رئیسه.

۲. نمی‌دونستم رئیس فرهنگستان دکتر حداده. اون روز وقتی دیدمش تعجب کردم که اونجا چی کار می‌کنه. همین یه دلیل هم کافی بود که رد بشم از مصاحبه.

۳. پسر و دختری که چند خط راجع بهشون نوشتم هم قبول شدن. اون موقع اسمشونو نمی‌دونستم، ولی الان آقای [بووووق] و خانم [بووووق] صداشون می‌کنم و از بین هفت تا هم‌کلاسی ارشدم با این دو نفر بیشترین تعامل رو داشتم و دارم همچنان.

۴. وقتی رئیس اونجا رو نمی‌شناختم، دیگه نباید انتظار داشته باشید بقیه رو بشناسم. لذا بعد از مصاحبه یه برگه دادم به اون پسره که اسمشو نمی‌دونستم و گفتم میشه اسم اون استادایی که مصاحبه می‌کردنو بنویسین؟ سه تا اسم نوشت و بعد در رابطه با ارتباط چامسکی و دکتر دبیرمقدم و نحو گفت. جا داره اعتراف کنم متوجه نمی‌شدم چی میگه.

۵. اون موقع تحت‌تأثیر فضای راحت دانشگاه سابقم بودم و بعد از اینکه اون پسر مذکور اسم استادها رو نوشت گفتم شماره‌تونم بنویسید که بعد از نتایج در ارتباط باشیم. و باورم نمیشه این‌جوری شماره گرفته باشم از کسی. چرا هیچ ندای درونی بهم نگفت دختر یه کم سرسنگین باش و خجالت پیشه کن؟ کاغذ و خودکار دادم که شماره بده؟ یاللعجب!

۶. وقتی دکتر دبیرمقدم (البته اون موقع نمی‌دونستم دکتر دبیرمقدمه) پرسید از ادبیات کلاسیک و غرب چیا مطالعه کردی گفتم با ادبیات غرب و معاصر آشنا نیستم و علاقه ندارم ولی می‌تونم یه صفحه از تاریخ بیهقی رو که این بخششو خیلی دوست دارم از حفظ بخونم و داستان بر دار کردن حسنک وزیر و بحث‌هایی که با بوسهل زوزنی و سلطان محمود داشت رو خوندم. از قبل هم تمرین نکرده بودم و نمی‌دونم این سؤال برای اون‌ها هم پیش اومد یا نه ولی هنوز که هنوزه برای خودم سؤاله که یهو حسنک وزیر از کجا به ذهنم خطور کرد و چرا نگفتم یه غزل از حافظ؟ چرا نگفتم سعدی؟ فردوسی؟ آخه آدم نرمال بیهقی حفظ می‌کنه؟ اونم نه نثر ساده و مسجع، بلکه نثر مصنوع و متکلّف.

۷. من فکر می‌کردم تو مصاحبه احکام می‌پرسن. ولی سؤالاشون تخصصی و علمی بود. پس این کفن میّت رو کجا قراره ازم بپرسن؟


این چهارتا پستو تابستون وقتی داشتم برای کنکور دکتری می‌خوندم گذاشتم:

پنج. دارم سیر زبان‌شناسیِ دکتر مشکات‌الدینی رو می‌خونم. رسیدم به صفحهٔ ۱۲۹ و با این پدیدهٔ عجیب مواجه شدم.



شش. دارم دستور زبان فارسی از دیدگاه رده‌شناسی شهرزاد ماهوتیانو می‌خونم. در واقع مجبورم بخونم، چون یکی از صدها منبع آزمونه. نسخۀ اصلی کتاب به زبان انگلیسیه و دکتر سمائی به فارسی ترجمه‌ش کرده. بعد چون نویسنده ایران زندگی نکرده و اون‌ور درس خونده و الانم استاد اون‌وره، وقتایی که می‌خواسته مثال بزنه جمله‌های مینا آواز خوند و جمشید رقصید و زیاد مشروب خوردم و حالم بد شد و این سگ مال کیه رو مثال زده؛ غافل از اینکه ما یه عمر علی رفت و حسن آمد و کتاب مریم رو تجزیه و تحلیل کردیم. و چون احتمالاً به فارسی تسلط کافی نداره، بعضی مثال‌هاش ایراد دارن. مثلاً یه جا گفته «این فرشو برای هزار تومن خریدم» یا «به خونۀ مادرشو رفت». یا حتی «نوشابه‌تو خوردنم تو رو اذیت کرد؟». مترجم بیچاره هم هی پانویس اضافه کرده که نداریم همچین چیزی تو فارسی. منم هر چی سعی می‌کنم نیمۀ پر لیوانو ببینم نمی‌تونم و حتی اعتمادمم به مطالب درستش از دست دادم. ینی وقتی فلان مطلبو اشتباه گفته تو این مبحث هم می‌تونه اشتباه کرده باشه. بعد هی حرص می‌خورم که چرا اینو تو دانشگاه‌های خارجی برای عالم و آدم تدریس می‌کنن و قبل چاپ و انتشار نداده استادهای اینجا بخونن نظرشونو بگن؟


هفت. تو پست قبل، سعی کردم نقدم نسبت به محتوای کتاب یه مقدار لطیف و محتاطانه باشه و با اینکه تقریباً هر یکی دو صفحه یه بار، با یه اشتباه جدی و گاهی هم غیرجدی مواجه می‌شدم، ولی با تسامح! رد می‌شدم ازشون. اما این یکیو دیگه نمی‌تونم ندید بگیرم. نوشته بوسیدن از فرانسوی وارد زبان فارسی شده. قشنگ معلومه بزرگوار دو تا دونه غزل عاشقانهٔ فارسی هم نخونده ببینه این عمل چه قدمتی داره در زبان ما. هر بارم نسخهٔ انگلیسیشو چک می‌کنم که یه وقت اشتباه از مترجم نبوده باشه ولی تو نسخهٔ اصلی هم اشتباهه. مترجمم یه جاهایی فکر کنم خسته شده دیگه پانویس نکرده.
یه بیت از سعدی هست که من خیلی دوستش دارم. میگه:
چو بینی یتیمی سر افکنده پیش، مده بوسه بر روی فرزند خویش.


هشت. اینو دیدم یاد یه مطلبی افتادم. چند سال پیش، سر کلاس نحو، بحث مجهول‌ها و فعل‌های کنشی و ارادی بود. استادمون گفت «شبیه کسی بودن» از نوع کنشی و اِرادی نیست، دست خودت نیست، ایستاست؛ پس مجهول نمیشه. مثل لایک (دوست داشتن). اینم مجهول نداره. بعد من سریع دستمو بلند کردم گفتم ولی خودتون تو کتابتون «دوست داشته شدن توسطِ» رو مثال زدید. گفت اون دوست داشتن نیست؛ لاو (عشق) هست. عشق ارادیه، پس میشه مجهول ساخت. دقیقاً نفهمیدم چه فرقی بین این دو تا هست، ولی به‌نظرم هردوشون غیرارادی هستن. تو دلم گفتم حتی حافظ هم میگه عاشقی نه به کسب است و اختیار. بعد شما هی بگو ارادیه و مجهولش کن. حالا یه وقتی گذرم به این جزیرۀ پلینزی افتاد از ساکنانش می‌پرسم ببینم اونا جملهٔ دوستت دارم رو چجوری میگن.
عکس: صفحهٔ ۱۳۷ همون کتابی که از صبح غیبتشو می‌کنم (دستور زبان فارسی شهرزاد ماهوتیان). البته این پانوشتشه و دکتر سمائی نوشته این تیکه رو.


نه. این پستو وقتی اون دوست مصری رو پیدا کردم گذاشتم:

یه دوست مصری پیدا کردم که رشته‌ش زبان فارسیه و تو مصر داره فارسی می‌خونه. هر چند وقت یه بارم تلگرامی سؤال‌هایی ازم می‌پرسه. این سؤالش و جواب‌هامو جهت افزایش اطلاعاتتون با شما هم به اشتراک می‌ذارم.
یه کم که باهاش صمیمی بشم، می‌خوام نظر خودش و مردم کشورشو راجع به فرهنگستانشون بپرسم ببینم اونا هم مثل ما با واژه‌ها جک درست می‌کنن یا نه. البته عرب‌ها هر کدوم برای خودشون فرهنگستان جدا دارن. دمشق یه فرهنگستان جدا داره، قاهره جدا، بغداد جدا و کشورهای‌ اردن و لبنان و سودان و لیبی و عربستان و بقیه هم هر کدوم جدا. ولی فرهنگستانی که تو ایرانه هم برای ایرانه هم برای تاجیکستان، هم افغانستان.
حالا درسته من روی ترک بودنم تعصب خاصی ندارم (انقدر که حتی خیلی از دوستای فرهنگستان نمی‌دونن ترکم)، ولی کاش تو ایران فرهنگستان ترکی هم داشتیم. به‌نظرم واقعاً لازمه. اگه یه روز یه کاره‌ای شدم تو این مملکت، به تأسیسش فکر می‌کنم حتماً.
بعد می‌شینم بر مسند ریاست و می‌شم «تورکی دیلین فرهنگستانین باشی» (رئیس رو سر (هِد، کلّه) ترجمه کردم ولی نمی‌دونم فرهنگستان ترکیش چی میشه). بعد در اولین جلسهٔ شورا برای کلمهٔ فرهنگستان معادل ترکی پیدا می‌کنم. آرزو هم بر جوانان عیب نیست اصلاً.

ده. این پستو ششِ شهریور گذاشتم:

امروز ششِ شش، تولد استاد شمارهٔ ششه. یکی از کارهای موردعلاقهٔ من شماره گذاشتن روی پدیده‌های پیرامونمه. اگه از یه چیزی چند تا داشته باشم می‌شمرم و بر اساس قدمت، رنگ و فرکانس، ابعداد و هر ویژگی قابل اندازه‌گیری، شماره‌گذاری می‌کنم. این‌جوری چینش و دسترسی بهشون و بازیابیشون تو ذهنم راحت‌تر و سریع‌تر صورت می‌گیره. و به‌نظرم دیرتر تو حافظه‌م گم میشن. این سیاست رو حتی روی بعضی از دوستام که هم‌نام هستن هم پیاده کردم. مثل بهارهٔ ۶، مطهرهٔ ۲، امید ۲. اینا حتی خودشونم خودشونو به این اسم معرفی می‌کنن. در همین راستا، توی دورهٔ ارشدم استادهامو هم به‌ترتیبی که باهاشون درس داشتم شماره‌گذاری کردم. به‌عنوان مثال، اولین درس اولین روز دورهٔ ارشدم زبان عربی بود و استاد اون درس استاد شمارهٔ یک من شد. و آخرین درس آخرین روز ترم آخر هم فرهنگ‌نویسی بود که استاد اون درس میشه استاد شمارهٔ ۱۷. این‌جوری هم اون نظم ذهنی حاصل میشه، هم وقتی دارم بابت رفتارهای عجیب استاد شمارهٔ ۴ غر می‌زنم کسی نمی‌فهمه کدوم استاد مدّنظرمه. هویتش محفوظ می‌مونه در واقع. با دکتر دبیرمقدم (که امروز تولدشه) ترم دوم نحو داشتیم و ایشون ششمین استادی بود که سر کلاسش می‌نشستم. بعد از گذشت چهار پنج سال، هنوز این شماره‌ها یادمه و حتی موقع حرف زدن با هم‌کلاسیام هم استفاده می‌کنم گاهی. به این صورت که اگه اسم یه استادی یادم بره، شماره‌ش یادم نمی‌ره و هی می‌گم بابا همون استاد شمارهٔ یازده دیگه. همون که یازدهمین درسو باهاش داشتیم. در ادامه بازم از محاسن این رویکرد می‌گم بهتون.


یازده. این پست رو هم مهر پارسال گذاشتم:

سال ۹۵، یه بار سر کلاس استاد شمارهٔ ۳ بحث اعداد شد. گفتم چه کاریه برای لایه‌های جوّ زمین اسم می‌سازیم و اتمسفر و تروپوسفر و استراتوسفر و مزوسفر و ترموسفر و اگزوسفر صداشون می‌کنیم و بعد میایم معادل‌سازی می‌کنیم و گشت‌سپهر و پوشن‌سپهر و هواسپهر و میان‌سپهر و گرماسپهر و فلان‌سپهر و بهمان‌سپهر و بیسارسپهر می‌گیم بهشون؟ مگه به‌ترتیب ارتفاع نیستن اینا؟ خب بهشون بگیم سپهر اول، سپهر دوم، سپهر سوم و تا هر چند تا که هست. انگلیسیشم اول و دوم و سوم و تا هر ارتفاعی که هست باشه. بعد وقتی دیدم برای انواع باد، معادل‌های نرم‌وزه و نسیم سبک و نسیم ملایم و نسیم نیم‌تند و نسیم تند و تندباد شدید و تندباد کامل و توفان سخت و توفند داریم دیگه قاتی کردم که واقعاً چرا؟ انگلیسیشم همین الفاظ و عبارات بود. چرا دانشمندان نمیان برحسب سرعتشون بگن بادِ فلان واحد در مقیاس فلان؟ چرا این همه اسم می‌سازید آخه؟ والا اگه به من باشه که وسایل خونه رو هم با آدمای توش شماره‌گذاری می‌کنم و مثلاً این میشه بخشی از مکالمهٔ روزانهٔ ده سال بعدِ من که برای ناهار خورشت شمارهٔ ۱۴ درست کنم یا ۱۸؟ فردا ۱۷۳ اینا قراره بیانا. ۶ ممیز ۷ بهم نمیاد. بعد در حالی که دارم نمرات بچه‌هامو بررسی می‌کنم غر می‌زنم که دقت شود و خیلی خوب هم شد نمره؟ و صدای چهارمی از دوردست‌ها میاد که من شمارهٔ ۲ دارم! 

قرار بود یه مقاله بنویسیم در راستای کاربرد اعداد در واژه‌سازی و چارچوبشو نوشتم و چهار سال نرفتم سراغش. ینی نه حسش بود نه فرصتش. این هفته گفتم برم جمعش کنم. فرهنگ واژه‌های مصوب رو بررسی می‌کردم ببینم تو چه واژه‌هایی عدد به‌کار رفته و الگوهاشو دربیارم. رسیدم به این صفحه و کلی ذوق کردم از دیدن این اعداد. الان از اینکه ایدهٔ من صد سال پیش دزدیده شده غمگینم، ولی همین که وقتی هوا توفانیه می‌تونم بگم هوا عدد بوفورت ۹ هست بسی بسیار راضی‌ام از دانشمندان.

تصویر: صفحهٔ ۲۳۸ فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان، چاپ ۱۳۸۷

پ.ن۱: انقدرام البته دیوونه نیستم. یه کم پیازداغ این طرز تفکرمو بیشتر کردم که رویکردم قابل‌درک بشه براتون.

پ.ن۲: ولی جدی با آدرسامون مشکل دارم. آدرس باید این‌جوری باشه: خیابان پانزدهم شرقی، کوچهٔ دوم، پلاک ۱۷، طبقهٔ ۷، واحد ۴. نه که بزرگراه آیت‌الله صدر آملی، خیابان میرزا کوچک خان جنگلی، بعد از فلکهٔ انصارالمجاهدین، نرسیده به بانک قوامین، جنب مسجد بلال حبشی، کوچهٔ شهید صیف‌الدین خواجه انصاری (حاج شیح صفی‌الدین سابق)، جنب سوپرمارکت سرداران، بن‌بست آزادی، ساختمان مارلیک، پلاک ۱۲+۱، منزل حاج کمال عین‌آبادی.



+ برم یه چایی دیگه بریزم بخورم بعد بیام عکسا رو آپلود کنم :| البته برای سه‌چهارتاش نیازی به عکس نیست و اون موقع هم به‌اصرار اینستا یه عکسی گذاشته بودم پای نوشته. 

+ حتی کپی پیست کردن چیزی که قبلاً نوشتمم توان‌فرساست. با این وضعیت من چجوری قراره مقاله بنویسم این ترم؟

+ روم به دیوار ولی اون مقالهٔ عدد رو بعد چهار پنج سال هنوز جمع‌بندی نکردم :|

۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۸- متولد واپسین روزهای اردیبهشت

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ق.ظ

یه لیوان سرکه رو گذاشته بودم رو میزم هی بو می‌کشیدم ببینم کی قراره بفهمم بوشو. امروز بالاخره فهمیدم. بوی اسپری کوبیسم رو هم فهمیدم. مزۀ چاکلز کچاپ رو هم. و بوی نسکافه. لذا در همین ابتدا، لازم می‌دونم بازگشت شکوهمندانۀ حس بویایی و چشاییم رو تبریک و تهنیت عرض نمایم. دیگه ملالی نیست جز سرفه‌های گاه‌وبی‌گاه و امتحان فردا که آنچنان که بایسته و شایسته بود مرور و جمع‌بندی نشد و استادها گفتن (این همون درس ترم اول هست که دوتا استاد براش داشتیم. امتحانش تا حالا به تعویق افتاده) باید دوربیناتون روشن باشه هم خودتونو ببینیم هم برگۀ سؤالی که در حال پاسخ دادن بهش هستید. 

به هر حال، بیست‌ونه سال پیش، تو یه همچین روز و ساعتی، قدم‌رنجه کردم تشریف آوردم این دنیا. و اگر کسی روز تولدمو بپرسه می‌گم وقتی ماه شب چهارده تو آسمون بود به دنیا اومدم. چهل روز قبل از چهارمین روز چهارمین ماه شمسی و چهل‌ودو روز بعد از چهارمین روز چهارمین ماه میلادی. متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل، سیزده می‌شه. و در خاص بودن تولد امسالم هم همین‌قدر بگم که به‌لطف کرونا نه می‌تونم کسی رو بغل کنم و ببوسم نه می‌تونم شمع روی کیکو فوت کنم نه اصلاً کیکی وجود داره که شمعشو فوت کنم. و شب تولدم باید یه دستم کتاب مورفولوجیکال تئوری اسپنسر باشه و یه دستم هندبوک آو مورفولوژی که در واقع مجموعه‌مقاله‌ست.

مشهدی حاجی یادتونه؟ این دوتا دختری که تو این عکس کنارم ایستادن دخترای مشهدی حاجی‌ان. پسرکوچولوی بند دهمِ این پست هم پسر دختریه که سمت راست ایستاده. دخترکوچولوی بند پنجم همون پست هم دختر دختریه که سمت چپ ایستاده و کادوشو گرفته سمتم. ببینید چجوری از دیدن کادو ذوق کردم و قند که چه عرض کنم کله‌قند! تو دلم آب میشه :))

راستی، روز تولد شما چه روزیه؟



از وقتی اینوریدر تعداد فیدها رو محدود کرد و مجبورم کرد وبلاگ‌هایی که می‌خونم رو قطع دنبال کنم، همین‌جوری فله‌ای هزارتا آدرسی که داشتم رو ریختم تو اکانت فیدلی که محدودیت تعداد نداره. دیگه بعدش فرصت نکردم دوباره اولویت‌بندی کنم و بر اساس اینکه با کی صمیمی‌ترم و کی وبلاگ منو می‌خونه وبلاگ‌ها رو تو پوشه‌های جدا مرتبشون کنم. خیلی وقته ازتون بی‌خبرم. کاش منّت سرم بذارید لطف کنید پای همین پست یه کامنت عمومی یا خصوصی با آدرس وبلاگتون (چه بلاگفا چه بلاگ‌اسکای چه بیان چه هر چی) بذارید که آدرستونو از دل اون هزارتایی که خیلیاش حذف و تعطیله بکشم بیرون و اگر هم آدرس جدیدتونو ندارم داشته باشم و یه پوشۀ جدا اختصاص بدم براتون. حالا بعضیاتون ممکنه بگید وبلاگ من به‌روز نمیشه یا مطالبش جذاب نیست پس سکوت کنم. ولی به این فکر کنید که یه وقتی ممکنه باهاتون کار داشته باشم. اون موقع باید یه آدرسی از وبلاگتون داشته باشم که براتون پیام بذارم خب. ثانیاً وقتی سکوت می‌کنید فکر می‌کنم نیستید.

۴۶ نظر ۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۰:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۷- تجربه‌های ناب کرونایی، بخش اول

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۲:۴۰ ب.ظ

یک. سال اول کارشناسی، هم‌اتاقیم روز تولدم برام اسپری گرفت. اسمش کوبیسم بود. اسم هم‌اتاقیم نه، اسم اسپری. تا سال آخر کارشناسی همونو داشتم. کنارش عطر و ادکلن‌های دیگه‌ای هم داشتم برای خونه و مهمونی، ولی برای دانشگاه همینو استفاده می‌کردم. تموم که شد، خواستم دوباره بخرم. بوش منو یاد دانشگاه می‌نداخت. وقتی بوش می‌پیچید تو سرم، یاد حلّت و تی‌ای و تمرین و گزآز و مدار و سیم و سوسماری و اسیلاتور و رسانا و ابنس و گربه‌های جلوی سلف می‌افتادم. یاد هم‌کلاسیام، استادام، نگهبانا، باغبونا، خدماتیا، کارمندا. و صدالبته یاد استرس‌های کوئیز و امتحان و تحویل پروژه و تمرین. بوی عجیبی داشت. یه بو که کلی خاطره همراهش بود. دورۀ ارشد، فکر می‌کردم حالا که از فضای دانشگاه قبلی دورم، این اسپری می‌تونه خاطرات اونجا رو زنده کنه برام. یه روز که یکی از دوستام ازم پرسید برای تولدت چی بگیرم، بی‌تعارف و بی‌رودروایستی گفتم اسپری کوبیسم. دیدین عطر مشهد آدمو یاد مشهد می‌ندازه؟ حالا البته بلاتشبیه، ولی من یه همچین حسی داشتم نسبت به این بو. چون نمی‌خواستم جاهای جدید و آدمای جدید رو هم تداعی کنه و بوش تو همون گذشته بمونه، کوبیسم دوم رو گذاشته بودم یه جا که دم دستم نباشه و فقط گاهی ازش استفاده کنم. دلم نمیومد تموم بشه. وقتایی که دلم برای دانشگاه تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغش و یه نفس خودمو مهمون خاطره‌ها می‌کردم.

دو. دو هفته پیش فهمیدم عروس و داماد و بچه‌ها و نوه‌های خالۀ هشتادسالۀ بابا کرونا گرفتن. شش هفت‌تا خانواده رو درگیر کرده بود. ما به‌لطف کرونا نزدیک دو ساله با فامیل رفت‌وآمد نداریم ولی اونا باهم رفت‌وآمد داشتن. پیام دادم و حالشونو پرسیدم. سعی کردم حال هر کی رو از خودش بپرسم. فکر کردم شاید دختر ندونه که مادرش بیمارستانه. یا مادر ندونه که حال پسرش خوب نیست. نخواستم پیامم نگرانشون کنه. پارسال سر همین بیماری، یه مادر و پسر از اقواممون فوت کردن. تا چهلمشون آقاهه فکر می‌کرد خانومش و پسرش هنوز بیمارستانن و نمی‌دونست فوت کردن. چون خودشم مریض بود نمی‌خواستن ناراحتش کنن و دیر گفته بودن. لذا وقتی به کسی زنگ می‌زنیم یا پیام می‌دیم، چون خبر نداریم که از حال بقیه خبر داره یا نه بهتره فقط حال خودشو ازش بپرسیم.

سه. سه‌تا ماشین تو پارکینگه و همیشه شکل اِل پارکشون می‌کنیم. سوییچا رو هم روشون می‌ذاریم که اگه ماشینا راه همدیگه رو بسته بودن، خودمون جابه‌جاشون کنیم و مزاحم همسایه نشیم که بیا ماشینتو جلو عقب کن من رد شم. با اینکه الکل تو ماشین هست و قبل و بعد دست زدن به سوییچ و فرمون دستامونو ضدعفونی می‌کنیم ولی هفتۀ پیش وقتی سرفه‌هامون شروع شد بابا زنگ زد به همسایه‌مون گفت فعلاً یه مدت به ماشینای هم دست نزنیم. اگه لازم شد بگید خودمون بیایم جابه‌جا کنیم. ما هم می‌گیم شما خودتون بیاید پارکینگ برای جابه‌جا کردنشون.

چهار. اینو یه هفته پیش تو اینستای دانشگاهم نوشتم: چند روزه گلودرد دارم و دیدم در کنار توصیه‌های بهداشتی و غذایی، همه جا غرغره کردن رو هم توصیه کردن. هر روز یه لیوان آب‌نمک درست می‌کردم برای غرغره و از اونجایی که بلد نیستم این کارو انجام بدم تقریباً همه‌شو می‌خوردم. چند بار با آب خالی هم تمرین کردم و دیدم نمیشه. بعد شروع کردم به غر زدن که ملت چجوری با یه آوای انسدادی غرغره می‌کنن. ق و غ مثل ب و پ انسدادی هستن و جدی برام سؤال بود که چجوری با یه آوای غیرسایشی میشه غرغره کرد. جدول آواشناسی رو گذاشته بودم جلوم دنبال آوایی می‌گشتم که جایگاه تولیدش اون عقب‌ها باشه ولی شیوهٔ تولیدش سایشی باشه، امتدادش هم در حدی باشه که عمل غرغره صورت بگیره. امروز صبح با خ! غرغره کردم و اسم این روش تازه‌کشف‌شده رو هم گذاشتم خرخره. گفتم بیام اینجا با شما هم این روش جدید رو به اشتراک بذارم و ثبتش کنم که یه وقت یه کاشف دیگه بعداً خرخره رو به نام خودش ثبت نکنه. خدا رو چه دیدید شاید در آینده به جای غرغره کردن از فعل خرخره کردن استفاده کردیم. از امروز صدام هم گرفته و گاهی کلاً می‌رم روی حالت سکوت. بعد داشتم این حالت رو به زبان خودمون توصیف می‌کردم و می‌گفتم سَسیم باتْبْ! که ترجمه‌ش میشه صدام غروب کرده. البته این ترجمه‌شه، معادل رایجش در فارسی نمی‌دونم چیه. این باتْبْ هم‌خانوادهٔ باتلاق هست. باتلاق هم همون‌جاییه که آدم بره توش، دیگه بیرون نمیاد. صدا هم انگار میره تو باتلاق. این غروب کردنی که می‌گم با گرفتن فرق داره. صدایی که بگیره یه مدله صدایی که غروب کنه بره تو باتلاق یه مدل دیگه. فرقش در حد فرق غروب خورشید و خورشیدگرفتگیه. برای آفتاب هم از این فعل استفاده میشه.

پنج. اوایل یکی تب‌ولرز داشت، یکی حالت تهوع، یکی سردرد، یکی سرفه. هر کی یه حالی بود. تا شبای قدر تونستیم روزه بگیریم. یه روز مامان وقتی داشت غذا درست می‌کرد گفت متوجه بوش نمی‌شم. پرسید شما متوجه می‌شین بوی چی میاد؟ پدر و برادرم هم بو رو حس نمی‌کردن. ولی بویایی من هنوز سر جاش بود. همه‌مون تو شوک بودیم. من هر چند ساعت یه بار کوبیسم قشنگمو بو می‌کردم و می‌گفتم بوشو می‌فهمم هنوز. سرفه می‌کردم. تنگی نفس داشتم. سرم درد می‌کرد. ولی این بو، باریکۀ امید بود برام. شنبه رفتیم برای تست، به این امید که نتیجه منفی میشه و یه سرماخوردگی جدیده که همه‌مون گرفتیمش. تا نتیجۀ تست بیاد با استراحت و دارو و دم‌نوش و انواع ویتامینا خودمونو تقویت کردیم. من البته مقاومت می‌کنم تو خوردن بیشترشون. این وسط هم غصهٔ اونایی رو می‌خورم که پول ندارن. یه قرص جوشان چیه که شده پنجاه هزار؟ در همین راستا، بابا رفت یه گونی هویج هم گرفت که آبشو بگیریم. حالا اونم کیلویی خدا تومنه و غصه‌ش سر جاشه که آیا همۀ مردم می‌تونن هویج بخرن یا نه، ولی تجربه‌گران توصیه کردن میوه و هویج و سالاد و کلاً چیز خام نخوریم. فکر می‌کردیم میوه خوبه. ولی گویا خوب نیست. شیر و ماستم خوب نیست. یکی از دوستان که شربت ایمیون و افسنطین و عرق نجات خورده بود و خوب شده بود توصیه‌شون کرد. اینا رم گرفتیم. مزهٔ نعناع میدن. اینا هم ۱۵۰ تومن بودن و اینجا هم جا داشت غصه بخورم به حال ملت. توصیۀ بعدی هم شربت اکسپکتورانت و قرص استامینوفن و ازیترومایسین و زینک و ویتامین c و یه سری ویتامین دیگه بود که اینا رم گرفتیم. یه روش تقویتی جدید هم یاد گرفتیم به این صورت که گوشت خامو ریزریز خرد می‌کنی می‌ریزی تو شیشهٔ دربسته و می‌ذاری تو آب جوش بپزه.

شش. شب مامان یه لیوان گلاب آورد داد دستم. در برابر خوردن عرقیجات و داروهای گیاهی همیشه مقاومت می‌کنم و نمی‌خورم. در برابر شیمیایی‌ها هم البته. ولی حالا این گلاب رو هر چند با نق‌ونوق، می‌خورم. بدم نمیاد ازش. این بار بدون غر زدن و آه و واه خوردم. مامان از اینکه بدون کمترین مقاومتی گلاب رو سر کشیدم جا خورد. پرسید مزه‌شو نفهمیدی؟ وقتی داشتم می‌گفتم خب آبه دیگه، آب که مزه نداره نگاهم افتاد به شیشۀ گلابی که تو اون یکی دستش بود. بلند شدم سمت اسپری خاطرات. درشو باز کردم. تو همین مرحلۀ باز کردن درش هم بوش میومد همیشه. نفهمیدم. گرفتم جلوی بینیم. زدم روی لباسم. روی هوا. نمی‌فهمیدم. هیچی نمی‌فهمیدم. مامان تا پاشو گذاشت بیرون اتاقم، بی‌اختیار گریه‌م گرفت. مثل کسی که یهو نبینه یا یهو نتونه راه بره. فکر می‌کردم اگه بخوابم دیگه بیدار نمی‌شم. صبح نتیجۀ تستامونو از سایت چک کردم. همه‌مون مثبت بودیم. روحیه‌مو باخته بودم.

هفت. این یه هفته، من فقط اون سه‌تا شربتو خوردم، با سوپ پیاز و عدس و اون گوشتایی که با اون روش پخته بودیم و خیلی هم خوشمزه شده بودن. و یه کم نون. از مایعات هم آب و آب هویج و آب سیب و آب پرتقال و چای کمرنگ و شیر گرم و قرص جوشان خوردم. البته حس بویایی و چشایی نداریم و همه‌شون مزۀ آب می‌دن. لب به اون دم‌نوش‌ها نزدم. استامینوفن و ازیترومایسین و قرص زینکم خوردم. یواشکی چندتا شکلات و یه کم هم لواشک خوردم. و کره‌مربایی که خودم مسئولیت عواقبشو به عهده گرفتم. من عاشق صبونه و کره‌مربام. گفتم اگه قراره بمیرم، کره‌مربانخورده نمی‌رم لااقل. الان عمدۀ مشکل من و خانواده سر همین پرهیز نکردن منه. بقیهٔ اعضای خانواده انواع نوشیدنی‌های عجیب و غریب می‌خورن. دارچین و عسل و پونه و پولک و آویشن و زنفیل؟ و آبلیمو و گلاب و زردچوبه و نشاسته و یه همچین چیزایی رو مخلوط می‌کنن می‌خورن. من ولی نه. چرا باید چیزای بدمزه‌ای که دوست ندارمو بخورم آخه؟ البته مزه‌شونو نمی‌فهمم ولی به هر حال دوست ندارم. تو خونه هر روز سر اینکه اینو بخورم اونو نخورم دعواست. می‌دونن که مقاومت می‌کنم و پرهیز ندارما، ولی نمی‌دونم چرا باز هر روز اصرار، اصرار که اینو بخور اونو نخور.

هشت. روزای اول که عزراییل رو به چشم می‌دیدم تندتند فایلای کاری رو آپلود می‌کردم برای استادم که اگه مُردم کارای ملت هدر نره و نمونه دستم. همه‌شون دست من و فقط هم دست من بودن. اگه می‌تونستم کارهای نیمه‌کارم رو هم کامل کنم خوب میشد ولی دیگه توانشو نداشتم. بیماری هر موقع که باشه بدموقع‌ست ولی این هفته که یه ارائه داشتم و یه کارگاه که خودم باید اداره‌ش کنم و هفتۀ بعد هم که پایان‌ترم دارم و موعد تحویل مقاله‌ها هم هست بدموقع‌ترینه به‌واقع.

نه. یه هفته‌ست برای خرید مایحتاج! نمی‌ریم بیرون. در واقع نمی‌تونیم که بریم بیرون. فعلاً یه بار از یکی از اقوام خواستیم برامون نون بگیره و از یکیشون هم خواستیم میوه بگیره آبشو بگیریم. اینی که میوه گرفت اکسی‌متر هم داشت. یه بار آورد اکسیژن خونمونو اندازه بگیریم که همه بالای نود بودیم خدا رو شکر. فامیلایی که تجربۀ ابتلا داشتن هی زنگ می‌زنن تجربه‌هاشونو باهامون به اشتراک می‌ذارن. گویا خانوادۀ عموم اینا هم درگیرن. خودشون نگفتن ولی وقتی جواب تست ما مثبت شد، از درمانگاه زنگ زدن بهمون پرسیدن با فلانی‌ها فامیلین؟ ما هم گفتیم ده ساله ندیدیمشون :| 

ده. این جمله رو سه‌شنبه شب قبل از ارائه‌م تو اینستای فامیلا نوشتم و با عکس لواشکی که دستم بود منتشر کردم: یکی از علائم کرونا و عجیب‌ترین تجربهٔ کروناییم هم اینه که لواشک به این ترشی مزهٔ نون لواش میده.

یازده (نتیجۀ بندِ ده): تا صبح از بس سرفه کردم نه خودم خوابیدم نه گذاشتم بقیه بخوابن. صبحشم ارائه داشتم :| بعدشم خاله‌م زنگ زده به مامانم می‌گه نذارید اون بچه لواشک بخوره :)) بعد مامان تهدیدم کرد که اگه به بابات نگفتم :| منم گفتم بابا خودش پستمو لایک کرده تو اینستا :| دیروزم دلم خوراکی شور و ترش می‌خواست. بس که همه چی مزۀ آب می‌ده این روزا. یه کم هله‌وهوله سفارش دادم از اسنپ‌مارکت و مسئولیت عوارضشم خودم به عهده گرفتم. وقتی پیک سفارشمو آورد ظاهراً بیسکویت و کیک و کلوچه که بی‌ضررن سفارش داده بودم ولی لابه‌لاشون چندتا شکلات و چیپس و پفک هم جاسازی شده بود که سریع آوردم تو کمدم جاسازی کردم و بعد بیسکویتا رو بردم بین همه تقسیم کردم. شب نگران بودم والدینم بیان پیداشون کنن و مصادره‌شون کنن. خلاصه اینکه خدا اول عقلمو شفا بده بعد جسممو.

۲۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۶- فعلاً نیا

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

سرو من، عصر بهار است و اگر چنانچه قصد آمدن داشتی فعلاً به طرْف چمن نیا. قبول دارم که حیف است بهار باشد و تو نباشی ولی برنخیز و نیا. در خانه بمان. ما هم در خانه مانده‌ایم. نتیجۀ تست کرونای هرچهارتایمان مثبت شده و بیایی تو هم مریض می‌شوی. فعلاً نیا که نیامدنت بِه، که بیایی و خودت و خانواده‌ات را گرفتار نمایی. خوب که شدیم بیا. بیا و بپرس آخرین هفتۀ بیست‌ونه‌سالگی‌ام را چگونه گذراندم تا برایت بگویم آن هفته هم ارائه داشتم هم کارگاه داشتم هم امتحان داشتم هم کرونا داشتم هم به تَبَعش سردرد و گلودرد و استرس داشتم، هم چهارشنبه‌اش صبح تا عصر کلاس داشتم. فقط تو را کم داشتم. البته حس بویایی و چشایی هم نداشتم. دل و دماغ جواب دادن به کامنت‌های وبلاگم را هم نداشتم.

۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)