دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۵۲۷- تعلیم و تربیت

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۵۳ ب.ظ

چرا من در آستانهٔ سی‌سالگی باید با ترس و اضطراب دنبال صف کلاس اولِ دو بگردم و وقتی صفمو پیدا می‌کنم هم‌کلاسیم ناظم مدرسه رو صدا کنه بگه خانم اجازه؟ این ناخناش بلنده؟ چی کار کردید با روح و روان یک بچۀ هفت‌ساله که حالا به جای خاطرات خوب، شبا یه همچین خواب‌های پریشانی می‌بینه؟ اصلاً منی که اون موقع شاگرد منظم و مرتب و نمونۀ مدرسه بودم و جمعه به جمعه ناخنامو می‌ذاشتم جلوی مامانم که کوتاشون کنه چرا باید این کابوسا رو ببینم؟



این عکسو خدابانو گذاشته بود تو کانالش و زیرش نوشته بود «صنم قشنگم». خدابانو معلم ابتدائیه. مستانه هم بازنشرش کرده بود تو کانالش و نوشته بود حالا اگر زمان ما بود همین لاک حداقل حکمش فساد فی‌الارض بود.

معلم‌ها کم برای ما زحمت نکشیدن. قدردانشونم. ولی یه جاهایی یه کارایی کردن که نمی‌تونم ببخشمشون. حتی اگه ببخشم هم اون تأثیری که روی روح و روانم گذاشتن رو نمی‌تونم کاریش بکنم. به رفتار بزرگترا و اصطلاحاً اولیا و مربیانم که فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر در تربیتم کوتاهی کردن و چقدر ناشیانه بزرگم کردن. یه جاهایی فکر می‌کنم اگه الان به‌لحاظ روحی به جای خوبی رسیدم واقعاً لطف خدا و به همت خودم بوده و اگه نرسیدم تقصیر همون بزرگترا بوده. بیاید یه چندتا مثال بزنم براتون.

تو مدارس دخترانه تنبیه و کتک‌کاری! رایج نبود ولی داد و بی‌داد معلم‌ها و ناظم‌ها چرا. مسخره کردن و بی‌احترامی لفظی به شاگردایی که نمره‌های کمی می‌گرفتن، شیطنت می‌کردن، دیر می‌رسیدن یا درسو یاد نمی‌گرفتن. بچه وقتی می‌دید بزرگترش داره هم‌کلاسیشو مسخره می‌کنه، اونم مسخره کردنو یاد می‌گرفت. اونم زنگ تفریح همون هم‌کلاسی رو با همون الفاظ مسخره می‌کرد. یه وقتایی مامان و باباها میومدن جلوی بقیه، خبرچینی بچه‌شونو به معلماشون می‌کردن و لابد فکر می‌کردن با این کارشون بچه دیگه اون رفتارشو کنار می‌ذاره. معلما روز اول مدرسه شغل والدین رو می‌پرسیدن و متوجه نبودن یه عده دارن خجالت می‌کشن. نه‌تنها متوجه نبودن، بلکه یادشون هم نمی‌دادن که فخرفروشی نکنن یا خجالت نکشن. یادمه یه روز معلم پرورشیمون می‌خواست نحوۀ انتقاد و انتقادپذیری رو یاد بده. یکیو صدا کرد یا یکی داوطلب شد و رفت پای تخته. بعدش از ما خواست عیب‌هاشو روی کاغذ بنویسیم. باورم نمیشه یه همچین کاری از ما خواست!. یه دختره بود که مقنعه‌شو یه جور خاصی می‌پوشید. از این مقنعه‌های افتاده داشت. سرشو خیلی می‌کشید عقب ولی یه‌جوری برمی‌گردوند که موهاش معلوم نبود. زشت یا عجیب نبود کارش. متفاوت بود فقط. یادم نیست من روی کاغذ چی نوشتم. احتمالاً هیچی. ولی اکثر بچه‌ها همین مقنعه‌شو نوشته بودن و اونم از فردای اون روز مقنعه‌شو مثل بقیه پوشید. خب ینی ما انتقاد کردنو یاد گرفتیم و اونم انتقادپذیریشو نشون داد؟ چرا نگفت این کجاش عیبه؟ اصلاً مگه جلوی جمع عیب یکیو می‌گن؟ واقعاً معلم پرورشی بود اون خانوم؟ داشت تربیتمون می‌کرد که تحویل جامعه‌مون بده؟

یه خاطرۀ مسخرۀ دیگه هم یادم اومد. ساعت کلاسای ما (یا اصطلاحاً شیفت مدرسه) این‌جوری بود که یا هشت تا دوازده مدرسه بودیم یا دوازده تا چهار. حالا به نیم ساعت این‌ور و اون‌ورش کاری ندارم، ولی مرسوم نبود با خودمون ناهار ببریم. کلاً کسی ناهار نمی‌برد مدرسه. یه روز معلممون نمی‌دونم با چه هدفی گفت فردا همه‌تون ناهار بیارید. همه‌تونم برنج و کباب بیارید. صحبتِ دهۀ هفتاده. یه مدرسۀ معمولی با دانش‌آموزای متوسط. اینکه چرا باید ناهار می‌بردیم مهم نیست، ولی با گفتنِ اینکه همه کباب بیارید می‌خواست یکدست باشیم و مثلاً این غذای اونو نبینه و دلش نخواد؟ اصولاً نباید کف رو در نظر می‌گرفت و یکدستمون می‌کرد؟ چرا فکر می‌کرد گوشت یه چیز معمولیه و همه تو یخچالشون دارن؟ بغل‌دستی من هیچی نیاورده بود. چرا ما بلد نبودیم یواشکی غذامونو باهاش تقسیم کنیم و همه نفهمن که اون هیچی نیاورده؟ تازه من مرغ برده بودم. یادمه شب که به مامانم گفتم فردا باید همه‌مون کباب ببریم مدرسه گفت الان گوشت چرخ‌کرده نداریم و مرغ درست می‌کنم برات. استرس داشتم که اگه روی برنج من مرغ باشه چی میشه. چرا یادم نداده بودن که هیچی نمی‌شه. 

چقدر از این مثالا تو ذهنمه که بخوام همه رو بنویسم مثنوی هفتاد من میشه.

پ.ن: البتۀ در دورۀ نوجوانی ناخنامو تو مدرسه بلند می‌کردم و یه بار نمی‌دونم کی آمارمو به مدیر داد و اونم با یه قیچی بزرگ اومد سراغم. دیگه یادم نیست خودش کوتاه کرد یا خودم یا یکی دیگه. خوشبختانه جزئیاتش یادم نیست. و همین تو ناخودآگاهم ثبت شده گویا :|

۹۹/۱۲/۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خدابانو

مامان

مستانه

نظرات  (۲۲)

۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۴۰ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

هی هی هی

مدارس پسرانه رو دیگه نگم براتون

چک و لگد و اُردنگی  و شیلنگ و تسمه ماشین و کابل باچاشنی انواع توهین ها و تمسخرها و خُرد کردن شخصیت ها

رفتن به پای تخته سیاه  مساوی بود به رفتن به قتل‌گاه..

رفتن به دفتر مساوی حکم اعدام ..

حالا نتیجه اینا تو روح و روان و ناخودآگاه بچه ها چی می شه ؟؟؟

فقط لطف خدا همرا ما بود و هست :|

پاسخ:
یا خدا!!! :|
خوشحالم که بچه‌های امروزی شرایط بهتری دارن
۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۰۹ سُولْوِیْگ 🌻

چه‌قدر دلم گرفت با خوندن این پست.

یه معاون پرورشی داشتیم زمان ابتدایی، بچه‌ها که موهاشون رو از مقنعه می‌ذاشتن بیرون با نوک تیز کلیدش می‌کوبید به سرشون و می‌گفت موهاشون رو بکنن تو.

پاسخ:
این برام عجیبه که برای استخدام معلمی، متقاضی از هفت خان می‌گذره. و تازه میشه این :|

چه همه استرس نا به جا رو با خودمون حمل کردیم :(

پاسخ:
یادم افتاد داداشم هم معضل کوتاه کردن مو داشت. یه ذره که بلند میشد ناظمشون دعواشون می‌کرد

سلام

بالاخره یه معیارهایی میزارن که هر معیاری بزارن ما میخوایم اونورترش بریم

دیگه باید ساخت 

باید کمی بیخیال بودن و راحت بودن رو بهمون آموزش میدادن که ندادن

باید کمی گذشت رو تجربه میکردیم که نکردیم

عاقبتتون بخیر به حق حضرت ابوتراب

پاسخ:
سلام
نه ما اصرار نداریم خطوط قرمزشو رو رد کنیم، فقط انتظار داریم با خطوطشون روح و روانمون رو نخراشن!
مربی بودن خیر سرشون

به عنوان یه متولد ۷۰ چه غمی اومد به دلم با تک تک جملات این پست...واقعا چرا یادمون ندادن هیچی نمیشه؟! من هنوزم خیلی از اون استرس‌ها و ترس‌ها باهامه. هنوزم کابوس‌های این شکلی می‌بینم.

یه معلم پرورشی داشتیم که با سختگیری‌هاش باعث شده بود خدا در نظر ما بچه‌های هفت هشت ساله جوری به نظر بیاد که یادمه اون دوران چندتا از بچه‌ها خدا رو دیگه قبول نداشتن! اول ابتدایی مجبورمون می‌کرد چادر بپوشیم و قبل از کلاس یه سوره از حفظ بخونیم مثلا القارعه و ... خب اینا بد نبود. من اعتقاداتم رو از اون دوران دارم و راضی‌ام از اون جو مذهبی مدرسه. اما واقعا این همه ترسوندمون لازم بود؟! نمیشد طور دیگه‌ای بهمون یاد می‌دادن چی خوبه چی بد؟!

حالا جالبه که اون خانم بعد از بازنشستگی سر از سالن میکاپ درآورد و وقتی اولین بار با موی بلوند و بوتاکس صورت دیدمش تا روزها توی شوک بودم که این همونه که توی مدرسه‌ای که حتی مستخدمش خانم بود مقنعه‌هاش تا شکمش می‌رسید و بازم چادر سرش می‌کرد!

 

پاسخ:
حالا من تمرکزم بیشتر روی مسائل معمولی مثل شغل والدین، غذا بردن، انتقاد کردن و... بود که روش‌های تربیتیش جهانیه و به مسائل اعتقادی و سیاسی که فرهنگ‌محورتره نپرداختم که اگه بپردازیم یه مثنوی هفتاد من دیگه‌ست.
فرقی هم نمی‌کنه من اون اتفافات تلخ رو تجربه کرده باشم یا دوستم. همین که شاهد و ناظر بودم اثر تخریبی رو روی منم گذاشته.

آی،آی..

روز اول مدرسه ی یکی از سال های تحصیلم، صبحش یه لاک صورتی یواش زدم. خوابم نمیبرد از ذوق روز اولی مدرسه. آروم نمیگرفتم سرجام تا هفت صبح بشه و برم مدرسه و تا اون موقع با انگشتام و لاک زدن ور رفتم. حالا اصلا رنگی هم نداشتا. برفرض که داشت. عملا رنگ ناخن بود. مراسم سر صف که تموم شد و راهی شدیم سمت کلاس ها، همینطور که تو راهرو داشتم میرفتم به کلاسمون برسم دیدم مقنعم کشیده شد سمت راست و منم همراه مقنعم و بعد در بسته شد!! کلاس ما دقیقا کنار دفترناظمین و این ها بود. سرم داد زد که این چه وضع مدرسه اومدنه مگه اومدی عروسی که لاک میزنی؟ بذا سال شروع شه بعد حاشیه هاتو شروع کن.

و گفتم باشه پاک میکنم. خواستم برم که باز از پشت سر مقنعمو کشید. چرا مقنعمو اونطوری با خشونت میکشید؟ نمیتونست صدام بزنه؟ من چرا میترسیدم و از خودم بدم میومد که انقد دختر بدی ام؟

یه لاک پاکن داد دستم و همونجا جلو چشش پاک کردم و بعد ولم کرد... از اون روز فقط ذوق شیش صبحم رو یادمه و بعضِ تا دو ظهر که مدرسه تموم شه. کوفتم شد قشنگ.

پاسخ:
عه، من فکر می‌کردم اوضاع دهه هشتادیا خوب بوده. مثل اینکه فرقی نیست بین دهه شصتی و هفتادی و هشتادی.
ولی نودیا دارن عشق و حال می‌کنن اساسی :|
۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۳۲ نیمچه مهندس ...

خواهرم تا بعد از تموم شدن دانشگاهش هم کابوس مدرسه میدید.من یکم زودتر از اون کابوس هام تموم شد.چیز مشترکی که هر دومون میگیم اینه که خوشحالم دیگه مدرسه نمیرم.تا حالا اصلا نگفتیم یادش بخیر.

کاملا موافق این حرفت هستم که اگه با من اون رفتار نشده هم مهم نیست.روی من که اثر سو داشته.

پاسخ:
موقع دیدن اتفاقات، همون قسمتی تو مغز فعال میشه که موقع انجام دادن یا تجربه کردن. برای همین همون تأثیرو داره.

من خودم دهه هشتادی ام

سال پایینی های خودم رو با خودم مقایسه میکنم یعنی تفاوت زمین تا آسمونه! نه ناظم ها نه معلم ها هیچی نمی تونستن بهشون بگن یعنی رسما هر... هرکاری میخواستن میکردن (دور زدن تمام قوانین مدرسه و زیر پا گذاشتن تمام موازین اخلاقی (اسلامی رو نمیگم) ) بعد طلبکارهم بودن همیشه ناظم میگفت بالای چشمتون ابروئه الم شنگه ای راه می انداختن بیا و ببین...

 

و خب تفاوت من هم با دو سه سال بزرگتر از خودم محسوسه

کلا رفته رفته عوض میشه...

 

نودی ها هم از اونور بوم افتادن رسما :/

 

 

پاسخ:
ببین خب اینم خوب نیست. چه ناظمای ما چه ناظمای اینا، هیچ کدوم تربیت بلد نیستن. مربی خوبی نبودن و نیستن. توی تعلیم (آموزش) شاید موفق باشن، ولی توی تربیت (پرورش) اصلاً :|
حالا این وسط نفعی که اینا بردن اینه که شبا کابوس نمی‌بینن و نخواهند دید. ولی بازم درست تربیت نشدن.

مطمئنا خوب نیست! 

یکی از اشناهای ما معلم پیش دبستانی بود

دست و پاهاش یخ میکرد وقتی بر میگشت خونه

هر روز مامانا میومدن دعوا و گله و شکایت که آی به بچه ی من کم توجه کردین... وای بهش مبحت کافی نداشتین... به اندازه ی لازم به به و چه چه نگفتین به کاردستی اش، دلش شکسته... دیگه دوست نداره کلاس شما بیاد...  همکلاسی دختر من بهش یه متلمی انداخته شما جوابش رو ندادین و نزدین تو دهنش الان غرور دخترم جریحه دار شده... شما هیچی از متد های روانشناسی سرتون نمیشه... طبع لطیف بچه رو سرکوب می کنید...

بچه ها هم معلومه پررو میشن :/

 

 

اینم تازه یادم افتاد

همکلاسی من یه برادر دهه نودی داشت. شاگرد ممتازی بود. وضع مالی اشون هم متوسط. از عذاب وجدان اینکه نکنه رتبه ی خوبی نیارم و خانواده ام رو سرافکنده نکنم روش نمیشد از پدرمادرش بخواد کلاس کنکور ثبت نامش کنن... میگفت خودم میخونم بهشون فشار وارد نشه... 

اونوقت برادر همین دختر سالی یه تبلت/ پلی استیشن جدید سفارش میداد قبلی ها دلش رو میزدن :// پدر مادرهم قطعا هرچی ته تغاری اشون میخواست فورا می خریدن :/

اگه یه بار نه میگفتن بهش دچار حمله ی عصبی میشد تیک عصبی شدید و.... چون تمارض بود (یه رپان پزشک هم بعدا این حدس منو تایید کرد که واقعی نیست) دکترها و فوق تخصص های مغز و اعصاب هم نمیفهمیدن چشه...

آخرش عموش یا بابابزرگش مادرپدره رو سرزنش میکرذن که شما به بچه سخت میگیرد روحش رو عذاب میدین اینطوری واکنش نشون میده :/ خودشون میرفتن یه تبلت جذید براش میخریدن :/

پاسخ:
یکی از دوستان کامنت خصوصی گذاشته بود. در جوابش یکی از بچه‌های فامیلو مثال زدم. برای تو هم بگم:
تو فامیل، یه پسر سه‌ساله داریم که نمیگه دستشویی دارم. مثل بلبل حرف می‌زنه، ولی اینو نمی‌گه. روی مبل، روی فرش، هر جا که راحت باشه کارشو می‌کنه و والدینشم چیزی نمی‌گن بهش :| یه بارم پیش خودم این کارو کرد. هم ما مهمون بودیم هم اونا. لج کرد و نرفت دستشویی. و شمارهٔ ۲ رو تخلیه کرد تو شلوارش. و من در بهت و حیرت فرورفته بودم که چرا این‌جوری تربیتش کردن.
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۴۹ علی اصغر عبدالکریمی

زخمهای بچگی خوب نمیشن

پاسخ:
فراموش هم نمی‌شن :|
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۵۲ احمد محمود

سلام

یکی از مقصرین اصلی در وضع امروزی تعلیم و تربیت همین اولیا یا به عبارت بهتر مردم هستند. (نظام آموزش و پرورش جای خود دارد) اولیا تصور می‌کنند با فرستادن کودک به مدرسه همه چیز تمومه و همه کارها باید در مدرسه انجام بشود و نیازی به نظارت بر عملکرد مدرسه نیست در حالی که در بسیاری از مواقع، خواست و اراده مردمه که موجب تغییر سیستم میشه. (البته با آگاهی از آنچه که می‌خواهند) به عنوان مثال همکارم میگه پسرم را به یک مدرسه با گرایشات دینی فرستادم، خیالم راحته، نیاز چندانی به توجه خودم نداره، همسرم هم دیگر به من سخت نمی‌گیره ...

لازم به ذکر هست که الان ما در ادارات و مدارس بخشی به نام انجمن اولیا داریم که در اصل نمادی از مشارکت اولیا در مدیریت مدرسه هست. وقتی همه ارکان مدرسه را آموزش و پرورش منطقه انتخاب می‌کند، انجمن چی کار می‌تواند بکند؟ نه قابلیت تغییر معلم هست و نه مدیر ... نهایت اولیا می‌توانند به اداره شکایت ببرند ولی به خاطر رسمی بودن بسیاری از همکارهای آموزشی اداره تنها می‌تواند محل خدمت معلم یا مدیر را عوض کند و راه دیگری ندارد.

شما نحوه گزینش معلمین را نگاه کنید. آموزش و پرورش با وجود تمام افزایش حقوقی که داشت باز هم به پای حقوق ارگان‌های دیگر نمیرسه ولی تقاضا برای ورود به این وزارتخانه زیاد هست. آیا علاقه علت این تمایل هست؟

به نظرم نه، فقط شرایط بحرانی جامعه و عدم ثبات زندگی و نیاز به یک ثبات اقتصادی، آموزش و پرورش هم از این شرایط مردم برای حل بحران خودش بهره میبره. خوب چه انتظاری میشه داشت، از افرادی که به این صورت وارد می‌شوند و خود سیستم هم بعد از مدتی استخدام را رسمی می‌کند و دیگر معلم خیالش راحت میشه. امنیت شغلی خوبه ولی وقتی نظارت نیست، موجب اخلال در سیستم میشه.

این رفتارهای بیرونی معلمین علت‌های زیرین دارند که نیاز به توجه دارد و سیستم الان درگیر این هست که کلاس بدون معلم نمونه نه اینکه معلم شایستگی داشته باشد ...

ببخشید طولانی و پراکنده شد ...

پاسخ:
سلام
ببینید بعد از انقلاب هر کی دیپلم داشت جذب آموزش و پرورش شد. الان تمام معلم‌های فامیل ما که بازنشسته هم شدن یا دارن میشن، دانشگاه ندیدن و روان‌شناسی و اینا نگذروندن. معلمای ابتدائی و راهنمایی خودمون هم همین‌طور. دبیرستان چندتا دانشگاه‌رفته داشتیم ولی این طرز تفکر اشتباه هنوز هم مونده تو جامعه که معلمی شغل آسونیه و همه بلدن و می‌تونن.

کار اون معلم پرورشی تون واقعا ضایع بوده٬ ولی واقعا چه جوری باید انتقاد کردن و انتقاد پذیری رو آموزش داد؟ انتقاد کردن خب آدابی داره. باید در برابر جمع نباشه. موضوع انتقاد باید چیزی باشه که طرف مقابل بتونه تغییرش بده و کاری براش بکنه٬ نه چیزی که از حیطه ی اراده ش خارجه. باید انتقاد رو به صورت ساندویچ ارائه داد یعنی تعریف-انتقاد-تعریف و خلاصه یک سری نکات قابل یادگیری داره.

ولی انتقاد پذیری رو واقعا نمی دونم چه جوری میشه یاد داد... به نظرم چون ممکنه قاطی یک سری نا امنی ها (insecurity) های طرف بشه میتونه خیلی حساسیت برانگیز باشه.

از طرفی این که راجع به چی واقعا باید انتقاد کرد و چی رو باید به عنوان تفاوت ها پذیرفت. این بنده خدایی که میگی مقنعه شو عجیب سرش می کرده٬ خب کار بدی نمی کرده. به کسی آسیب نمی زده. ولی این عجیب لباس پوشیدنش واسه بچه ها پر رنگ شده بوده و احتمالا روی رفتارشون باهاش اثر گذاشته بوده و شاید به همین خاطر اذیتش هم می کردن. خب قطعا یه کاری که معلم باید بکنه اینه که به بچه ها یاد بده هر کی هر جوری که دلش میخواد میتونه مقنعه سر کنه و ما نباید به این موضوع حساس بشیم. یا این که خب معلم این بچه رو بکشه کنار و اگه دلیل خاص و موجهی برای این مدل مقنعه سر کردن نداره و اصراری هم نداره و صرفا ناآگاه هست از این نحوه ی لباس پوشیدنش٬ متوجهش کنه. دیدگاه کل بچه های مدرسه رو نمیشه تغییر داد (یا میشه ولی وقت می بره) و اگه هدف این باشه که آزار دیدن اون بچه متوقف بشه٬ یه تذکر کوچیک و دوستانه بهش میتونه اثربخش تر و زودبازده تر باشه...

پاسخ:
من اگه معلم پرورشی بودم اول عیب و ایراد رو تعریف می‌کردم، بعدش از خودم و خودشون شروع می‌کردم. نه دیگران. مثلاً می‌پرسیدم آیا رفتاری دارید که فکر می‌کنید بقیه رو اذیت می‌کنه؟ بعدشم غیرمستقیم چندتا عیب رو مثال می‌زدم. مثلاً می‌گفتم کسی که بیش از حد سؤال می‌پرسه و وقت کلاس رو به‌خاطر سؤالات شخصی خودش می‌گیره کارش عیب داره و بهتره بعد از کلاسش سؤالاشو بپرسه.
این انتقاد از مقنعه شبیه اینه که بیاید مثلاً از هدر وبلاگم انتقاد کنید بگید شبیه هدر بقیه نیست. انتقاد سازنده هم اینه که بگید آهنگ آنلاین نذارم که وقتی یکی تو اداره یا سر کلاس وبلاگمو می‌خونه بندری پخش نشه یهو :دی
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۷:۵۷ نیمچه مهندس ...

یه مثال هم در مورد دهه هشتادی ها بزنم.برادرم به دلایلی الان که سال آخر دبیرستانه نمیتونه درس بخونه.کلاس ها رو نرفته،خیلی از امتحان ها رو شرکت نکرده.ولی یه مدیر مدرسه ای داره که من همه اش ناخودآگاه مقایسه میکنم با دوران خودم.دائم پیگیر بود که سر کلاساش بیاد،امتحان بده،با معلما حرف میزد که بهش نمره قبولی دارن.البته به جز خوب بودن خود مدیر،به خاطر شاگرد خوب بودن برادرم در سال های قبل هم بوده.اما میتونست بهش اهمیت هم نده.نه؟

چنین معلم هایی منو متعجب و خوشحال میکنن.همیشه فکر میکنم معلمی چی داره که با این همه سختی خیلیا دنبالشن؟الان که جواب آقای احمد محمود رو خوندم دیدم اینم هست.ولی معلم خوب هم هست.

پاسخ:
اول برم ببینم احمد محمود چی گفته :))
آره موافقم با همه‌تون. من تازه می‌فهمم چرا وضعیت مملکتمون اینه :|

سلام 

تو مدارس دخترانه دهه ۷۰ ایی ها کتک کاری و تنبیه رایج نبود نه دهه ۶۰ ایی های که ما باشیم!

من یادمه کلاس اول ابتدایی  که هنوز رد خط کش چوبی معلم جدیدم رو کف دستم  !!

هنوز فراموش نکردم شلنگ آقای  ناظم اون مدرسه جدیدم رو !

فکر کن مدرسه ات بدلیل شرایط زندگی و اسباب کشی به منطقه کرج بود یا مشهد یادم نیست ولی فکر کنم مشهد بود

تو کلاس اول دو بار جابجا بشه ؛ اونم  بدلیل اسباب کشی خونه مون !

مدرسه اولم نسبت به مدرسه دومم خیلییی خوب بود ولی مدرسه دوم هنوز یادم میاد اشکم درمیاد.

روز اول مدرسه دومی که رفته بودم  جلسه اولم وقتی ناظم گفت حرفی به معلم نزنم که جدیدم تا خودش بیاد و  بهشون بگه !

وقتی شلنگ آقای ناظم رو دیدم دیگه مگه به خودم جرائت دادم حرف بزنم ؟!

نه نزدم !

معلم وارد کلاس شد و جالبه بدونی بدون اینکه تعداد و چهره ی بچه های کلاسش یادش باشه اومد سر هر میز و تکالیف دو روز قبل رو از دانش آموزان کلاس خواست !

منی که تازه اومدم به اون مدرسه و به اون کلاس بالطبع دفتر مشق ریاضی و فارسیم خالی بود !

منی که تازه اومده بودم با معلمی روبرو شدم که خط کش چوبی بلندی دستش بود و هر کی که مشق ننوشته بود رو با خط کش چوبی ازش پذیرایی می کرد !

منی که تابحال خط کش و شلنگ ندیده بودم و از ترس ناظم حرفی نزدم تا خود ناظم  بیاد بخاطر ترس از اونا زبونمم بند اومد و فقط یادمه کف دستام رو بسمت معلم گرفتم که با خط چوبی اش دستای کوچک منو مورد لطف خودش قرار بده !

پنج تا هفت تا رو با خط کش چوبی رو کف دستم خوردم که یهو نماینده ی کلاس با اجازه ات اسمشو میگم

(خانم مریم ح ، هر جا هستند ایشالا حالشون خوب باشه و در صحت و سلامت )

اسمش یادمه چون نجاتم داد چون شجاعت به خرج داد و منو از کتک خوردن اونم با خط کش چوبی  بی مورد معلم نجات  داد

و داد زد خانم اجازه ایشون دانش آموز جدید کلاس هستند !

آقای ناظم گفتن خودشون میان میگن ولی دیر اومدن برای همین من گفتم !

آره این دوست دوست داشتنی منو از اون کتک های خط کش  چوبی نجات داد !

بعدشم که ناظم اومد بجای اینکه معلم اون زمان ازم عذرخواهی کنند و از دلم در بیارن گفتند با عصبانیت و خشم بیشتر

منو مورد خطاب قرار دادند و گفتند چرا حرف نزدم چرا سکوت کردم ؟! و دوباره دعوام کردند !

بعد از این داستان مریم شد یکی از بهترین های دوستای من تو اون مدرسه هر چند دوستیمون خیلی زیاد طول نکشید چون فقط

کلاس اول ،  اونجا بودم .

بخاطر همین تنبیه ناعادلانه من کلا دیگه اون بچه سابق نشدم :)

کم حرف ، خجالتی و از مدیر و ناظم و معلم های سختگیر مدارس ابتدایی و راهنمایی و... همیشه خدا میترسیدم :|:)

فقط با معلم های خوش اخلاق و مهربون میتونستم کنار بیام و درس هامو آماده کنم از معلم های بداخلاق و ترسناک همیشه خدا میترسیدم و چون میترسیدم حتی با وجود خوندن و آماده کردن درس هام بازم نمیتونستم مطالب درسی (بخصوص امتحانات شفاهی )  رو خوب ارائه بدم:|:)

نمیدونم شاید این داستان برات تکراری بود ولی اسم تنبیه بود گفتم بگم :)

 

 

به ادامه خواندن پستت مشغول میشم :))

 

معلم پرورشی های شما قبلش باید خودشون  میرفتن آموزش صحیح پرورش روح و ذهن !!

ما هم معلم پرورشی هامون در حد اینکه بریم نمازخونه نماز بخونیم یا بریم کتابخونه کتاب بگیریم یا نهایتش ما رو آماده کردند برای مراسمات دهه فجر چیزی ازشون بیاد ندارم اینام که بیاد دارم دبیرهای پرورشی دبیرستانه و راهنمایی !

وگرنه تا جاییکه یادمه ما تو ابتدایی ، معلم پرورشی نداشتیم اگرم داشتیم من یادم نمیاد بوده نبوده ؟! از بس کمرنگ بودند :)

 

 

بقیه حرفام در کامنت بعدی :)

 

پیشاپیش خدا صبرت بده بخاطر تایید کامنت اولم :))

کامنتم فکر کنم از متن پستت بیشتر شده :)

 

 

پاسخ:
سلام
شلنگ آقای ناظم تو مدرسۀ دخترانه؟!!!
تازه می‌فهمم چرا ملت از مدرسه بدشون میاد :|
۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۱۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

دوره ابتدایی که قطعا داره پایه‌های وجودمون شکل می‌گیره، دوره راهنمایی که حساس‌ترین دوره زندگیمونه، مربیان مدرسه در برخوردهای غلط با ما هیچ کوتاهی نکردند! 

دبیرستان اوضاع بهتر شد. طوری که فکر می‌کردیم وارد بهشت شدیم! و راستش واقعا نمی‌فهمم دلیل این همه بداخلاقی، بدرفتاری و اذیت کردن بچه‌ها چی بود!

پاسخ:
فکر می‌کردن تربیت ینی همین.

البته تو ذهن هر کسی اون نحوه آموزش و تربیت یه جور بروز میده یکی میشه یه مدیر که دنبال دروغه یکی میشه یه استاد عقده‌ایی یکی هم اون اضطرابها منتقل میشه به خوابهاش

واقعا چی کشیدیم از اون سیستم آموزش

پاسخ:
همه‌شون ساواکی بودن با این چیزایی که تو کامنتا شنیدم :))

سلااام خوبین؟ بعد یه مدت طولانی اومدم و میخوام جبران کنم واسه همین تسلیت میگم بهتون بابت کامنت بلندم :)

راجع به جمعه به جمعه فک کنم منم بچگیام ناخنامو انقدر از ته میگرفتن که الانم خودم اصلاً ناخن بلند نمیکنم :) ولی واقعاً راجع به ترسای الکی یم امان از مربیا با ترسایی که تو دل ما گذاشتن...

من میگم مدارس حتی تو تعلیمم داغون بودن... با اینکه مثلاً بچه درسخون بودم ولی هیچ وقت یادم نمیره بچه هایی رو نمراتشون ضعیف بود رو به صف میکردن و کارنامه شونم میزدن به مقنعه شون... نمیدونم چی باهامون کرده بودن که اینهمه آدم اعتراض نمیکردیم که کارتون درست نیست ولی یه بارشو یادمه که چه بغضی براشون کرده بودم... با اینکه نمراتم خوب بود ولی همیشه نمیخوندم و شب امتحانا بکوب میخوندم خب این یعنی یه جای کار میلنگه یا کجای مدارس استعداد بچه ها رو کشف میکنن و همونو بالا میبرن؟ مگه همه تو یه سطحن؟ خب وقتی همه بچه ها با یه سبک بهشون تدریس میشه چه انتظاری میشه داشت؟

معلم پرورشی که نوبر بوده ولی همه نگم خیلیا اینطورن... امام علی(ع) رو سر این حدیثشون خیلی ارادت پیدا کردم که میگن اگه میخوایی کسی رو تحقیر کنی اونو تو جمع نصیحت کن (البته چن روز پیش این حدیثو از امام حسن عسکری دیدم!!!) حالا کلامونو قاضی کنیم ما چقدر مسلمونیم ! 

بد مدرسه رو گفتم ولی برای خود من مدرسه تا راهنمایی عالی بود یعنی واقعاً بهترین معلم بهترین روزا رو داشتم...یادمه یه سری معلم پرورشی دبیرستانمون بهم گفت مگه تو مامان فلانی هستی و عصبانیت اون روزش رو سر من خالی کرد بعد من چنان بهم برخورد که گویا پادشاه عالمم و انقدر گریه کردم و باهاشون قهر که بعدها ازم عذرخواهی کرد حالا خدایی باید برای پسرا رسماً توی تلویزیون و روزنامه ها عذرخواهی کنن تا بشه ازشون گذشت :)

سر هیچی نمیشه هم من خیلی بدبختی کشیدم خیلیا... یادمه وقتی ازمون کمک به مدرسه میخواستن و خانواده مخالف بودن میگفتم نه الا و بلا باید همون قیمت باشه و چنان گریه ای میکردم که روزگارو به خودم و همه زهر میکردم... خودمونیم اگه انقدر که حرف اونا رو گوش میداد حرف خدا رو گوش کرده بودم یه چیزی شده بودم :)))

بچه های الانم خیلی حالشون خوب نیست... مدارس دولتی رو نمیدونم ولی تو تیزهوشان به قدری فاصله طبقاتی فاحشه که به خاطر زمان زیادی که بچه ها تو مدارس باهم دارن به معنای واقعی کلمه بهشون ستم میشه و خب نمیدونم بگم مقصرش خانواده هان یا آموزش و پرورش؟

 

پاسخ:
سلام

بسم‌الله!!! بچه‌هایی که نمراتشون ضعیف بود رو به صف می‌کردن و کارنامه‌شونم می‌زدن به مقنعه‌شون؟!!! یا خدا!
تیزهوشان اتفاقاً فاصله طبقاتی نداشت زمان ما. همه متوسط به بالا بودن. ولی نمونه دولتی افتضاح بود به‌لحاظ فاصله. چون نصف بچه‌ها سهمیۀ روستایی داشتن نصفشون از غیرانتفاعی. چند نفرم مثل من معمولی بودن. یادم می‌افته حالم بد میشه. اه.

اینم تزشون برای تقویت بچه ها بود دیگه درحالیکه یاد ندارم یکی از اون بچه ها درسش قوی شده باشه :((( 

مدارس تیزهوشان الان شهریه ایه و خب کسی که بچه اش باهوشه هزینه میکنه و بچه شو میفرسته اونجا منتها مشکل اینجاست که یکی با بدبختی شهریه جور میکنه یکی به راحتی آب خوردن... یکی مسافرت آنچنانی نرفته اون یکی کلاً مسافرتش خارج از کشوره و هزاااارفاصله دیگه 

پاسخ:
زمان ما رایگان بود :|

آره 

ناظم اون مدرسه آقا بود و یه شلنگ حدودا قرمز تیره مانند که اندازه اش در حد خط کش بزرگی بود که همیشه دستش بود حتی سر صف مدرسه جلوی همه بچه ها دستش بود !

تازه اون مدرسه یه زیرزمین داشت که همیشه خدا بچه ها رو سر صف ، ناظم مدرسه میترسوند و میگفتند اگر درس نخونین اگر‌

شلوغ کاری کنین اگر معلم ها رو اذیت کنین ، بچه ها رو میندازن تو اون زیرزمین تاریک که پر موشه ! 

که موش ها بیان اذیت تون کنند و بخورنتون :|

من که هیچوقت خدا رو شکر پام نخورده بود به اون زیرزمین ولی دوستم مریم میگفت اول های سال چند تا از بچه های کلاس چهارم و پنجم‌ رو برای تنبیه بردند اونجا !

تنبیه هاشون خیلی ترسناک بود بواقع!

واقعا ناظم مدرسه بچه ها رو با شلنگ گاها میزد !

اونجا بیشتر پادگان و زندان بود تا مدرسه ابتدایی !

دیگه کلاس دوم شدم ؛  شکر خدا دیگه تو اون مدرسه نموندم ولی هیچوقت این خاطرات یادم نرفت تا همین الانش !

 

پاسخ:
فکر کنم همۀ مدرسه‌ها از اون موتورخونه‌ها داشتن که بچه‌ها رو ازش می‌ترسوندن :))

اینا ساواکی بودن فکر کنم :|

صددرصد ساواکی بودند 😂😂

 

+

یه چیز بگم 

گفتی خوشحالی که بچه های امروز شرایط بهتری دارند !

میخوام قویا اینو رد کنم !

چون همین علی برادرزاده ام ابتدایی دیگه !

چند وقت پیش تعریف میکرد ، که عمه شاید مدارس دخترونه الان ، بچه ها رو اذیت نکنند ولی ما پسرها همون جور که شماها رو کتک رو میزدند همچنان ما پسرها رو معلم و مدیر و ناظم مدرسه دعوا میکنند و با لگد و سیلی از بچه ها پذیرایی میکردند  چه دولتی باشی چه غیردولتی و  انتفاعی !

علی ما هردو رو دیده حتی میگفت تو مدرسه جرائت نداشتیم تو حیاط بازی کنیم یهو ناظم می اومد و ما رو با لگد و سیلی ازمون پذیرایی میکرد

الان علی ما واقعا هنوز که هنوزه دوست داره کرونا باشه که حداقل به جرم بازی تو حیاط مدرسه از مدیر و ناظمش کتک نخوره !

فکر کن کلاس اول ابتدایی از معلمش سیلی خورده حالا به هر دلیلی که معلم داشته تازه کتک زدن بچه های دیگه هم تو کلاس می بینه ! حتی اون زمان معلم بهشون گفته و تهدید کرده  اگر به والدین تون بگین بازم میزنمتون :|

عملنا بچه ها رو ترسونده که به والدین شون نگن و هیچکی جرائت هم نکنه !

علی تا شش ماه اول هیچی نگفت همین که چند باری که باباش رو می بینه و باباش بهش یاد میده از هیچکی نترسه و همیشه حرفش رو بگه و یاد میگیره تازه اونموقع علی ما میاد از معلمش میگه !

که معلم رو مدیر عوض نمیکنه ولی علی هم از اون مدرسه جابجا میشه !

همین الانش هم بچه ها از کلاس حضوری مدارس خوششون نمیاد بخاطر این سیستم  !

بخاطر تنبیه ها که هنوز تو این سیستم آموزش و پرورش جا مونده و هست !

شاید نوعش فرق کرده باشه ولی همچنان تو این سیستم آموزشی هست و متاسفانه وجود داره !

ولی تو همه شهرها نیست تو بعضی از شهرها پر رنگه و  تو بعضی شهرها نیست یا خیلی کمرنگه!

پاسخ:
این معلمشونم از نوادگان مادر سیندرلا بوده :|

این جرقه ها باید در پایه وکسانی بزنه که آموزش میدن 

البته نگاه کنی هر نسل نسبت به نسل قبلی باز بهتره 

ودید وتفکر وآموزش ها بهتر میشه .

 

ابرو برداشتن:| واقعا چرا ابرو برداشتن جرم بود ؟

مگه نظافت جزی یا نیمی یا مقداری از ایمان نبود؟!

 

 

 

پاسخ:
به‌نظرم آدم شور و شوق ابرو برداشتن و آرایشو تو همون روزا داره. به سن ما که برسن، حس و حال این کارا رو از دست می‌دن

خیلی از مشکلات شخصیتی و روحی و روانی آدما توی مدرسه ایجاد می‌شه. یعنی دقیقا جایی که برای رشد و پرورش و کشف استعداد هست شده جایی برای آسیب‌زدن به کل زندگی و عمر یک انسان.

این‌همه سال همه داریم می‌گیم که سیستم آموزشی ما مشکل داره اما اونقدری تغییر نکرده که بشه ازش نتیجه مثبت هم بگیریم.

پاسخ:
تو یه سیستم رو مثال بزن که مشکل نداشته باشه تو این کشور :(