دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۳۷۶- سه پلشت آید و

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۳ ب.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۶. اینجا پنج‌سالمه. ایشونم که تصویرشو به‌شکل هنرمندانه‌ای سانسور کردم برادرمه؛ حضرتِ صاحبِ ماکسیمم تگِ پست‌های فصل سه. به رسم دیرین، من از هر کی تو پستام اسم ببرم تگش می‌کنم و آمار تگ‌هام تا این لحظه نشون میده تو این وبلاگ ایشون در صدر جدوله. و با اینکه سر هیچی باهم تفاهم نداریم و سر هر چی باهم اختلاف نظر داریم، ولی در مواقع لزوم هوای همو داریم. یکی از موارد لزوم کارت متروی مشهد بود که اومدنی ازش گرفتم :دی

یادآوری می‌شود: این پست و این پست 



محتوای این پست (پست ۱۳۷۶):

مقدمه

بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر

بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام


محتوای پست بعد (پست شنبۀ بعدی):

جزئیات سفر شاملِ

بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

بخش دوازدهم: دورهمی با دوستان و بازگشت.


مقدمه

یک. طبق برنامه، آذرماه شنبه‌ها پست می‌ذاشتم و عذرخواهم بابت تأخیر این هفته. درگیر سفر بودم و هستم و نتونستم شنبه آماده کنم پست رو. دلیل دیگۀ تأخیرم هم این بود که عکس‌های وبلاگم نه با نت گوشیم و نه با مودم آپلود نمی‌شن و کلاً پیکوفایل برام باز نمی‌شه و منتظر بودم حل بشه این مشکل. تا الان که حل نشده و دیگه مجبور شدم تو بیان آپلودشون کنم. از اونجایی که پیکوفایل و بلاگ‌اسکای سرور مشترک دارن، وبلاگ‌های بلاگ‌اسکای هم حتی باز نمیشن.

دو. تعداد کامنت‌های هفتۀ گذشته زیاد و محتواها متنوع بود. امیدوارم همه رو جواب داده باشم. اگر پیام کسی بی‌جواب مونده بگه لطفاً. سه نفر بدون وبلاگ بودن و ایمیلی جواب دادم. یه نفر آدرس اینستامو پرسیده بود، یه نفر برام شماره موبایل و یه نفرم آی‌دی تلگرام گذاشته بود که عذرخواهی می‌کنم بابت بی‌جواب موندن این پیام‌ها. از ارتباط تلفنی، تلگرامی و اینستایی و در کل از ارتباط خارج از چارچوب وبلاگ معذورم.

سه. بابت اعتمادتون و اینکه برخی از دوستان شماره تلفن و آی‌دی تلگرامشون رو در اختیارم گذاشتن که بیشتر در ارتباط باشیم بی‌نهایت ممنون و قدردانم. اما واقعیتی هست که شاید دوستان جدید از آن آگاه نباشن و آن اینکه من از ابتدای دوران بلاگریم تا امروز همهٔ تلاشم رو کردم که ارتباطم با دوستان وبلاگیم در چارچوب وبلاگ و کامنت باشه نه فراتر. دلیل این کارم هم اینه که ممکنه یه روزی به هر دلیلی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو رها کنم و ارتباطم رو با دوستان مجازیم قطع کنم. من وقتی وبلاگم رو ترک می‌کنم که قبلش تصمیم گرفته باشم شما رو ترک کنم. اگر ایمیل و شماره و اینستا و تلگرام و کانال‌های ارتباطی دیگه‌ای با شما داشته باشم، ترک وبلاگ دیگه معنی نداره. یه همچین موقعی باید این راه‌های ارتباطی رو هم غیرفعال کنم و خب این برای کسی که بیشتر از ده ساله شماره‌ش همینه و بیشتر از ده ساله ایمیلش همینه و هر چی که داره از اول همونه، سخته اونارم غیرفعال کنه و باعث دردسر میشه که شماره و ایمیلی که به دانشگاه و جاهای رسمی داده رو چون دوستان مجازیشم دارن بندازه دور. حالا چرا یه شماره یا ایمیل مخصوص برای وبلاگم ندارم؟ چون اولاً با توسعهٔ روابط و افزایش راه‌های ارتباطیم با هر بنی بشری مخالفم. ثانیاً هر چی رابطهٔ من و شما عمیق‌تر و وسیع‌تر بشه جدا شدنمونم سخت‌تر میشه. هر چی بیشتر به هم نزدیک بشیم دور شدنمون سخت‌تر میشه. هر چی رشته‌هایی که ما رو به هم متصل کرده قوی‌تر و تعداد رشته‌ها بیشتر باشه پاره کردنشون سخت‌تر میشه. به زبان ساده‌تر، من هر چقدر شبکه‌های ارتباطیم با دوستانم کمتر باشه، در آینده راحت‌تر می‌تونم ازشون جدا بشم. و ثالثاً شماها معمولاً می‌ذارید می‌رید. یهو غیبتون می‌زنه. تجربۀ چندین ساله‌م میگه خوانندۀ ثابت یه افسانه است. و من نمی‌خوام کسی که می‌دونم مهمون یکی دو روز وبلاگمه شماره و ایمیل و آی‌دی و کلی اطلاعات دیگه رو بذاره تو جیبش ببره، که هر وقت لازمم داشت دوباره به‌راحتی بیاد سراغم. این حس خوبی بهم نمیده.

چهار. برای پست قبلی، کامنت گذاشتین که کنفرانس رفتن آخه انقدر شور و شعف داره؟ والا من شور و شعف خاصی تو پست قبلی نمی‌بینم، ولی در کل اگه آرشیو وبلاگمو مرور کرده باشید می‌بینید که من معمولاً کم‌اهمیت‌ترین وقایع پیرامونم رو سوژۀ وبلاگم می‌کنم و با ذوق زایدالوصفی برای مخاطبم تعریف می‌کنم و این از ویژگی‌های منه.

پنج. در راستای پست قبل، راجع به پروژه‌ها و پکیج‌ها پرسیدید و خواستید بیشتر توضیح بدم. چون اسفندماه کنکور دارم تا اون موقع کارو تعطیل کردم. اگر عمری باقی بود، یادم بندازین بعد از کنکورم بیشتر توضیح بدم. فعلاً خودمم کار نمی‌کنم.

شش. این پست تقدیم می‌شود به خوانندۀ متولدِ شماره‌اش، ۱۳۷۶، سرکار خانومِ بهارۀ ۶ (این شیشو توافق کردیم بذاریم که با بهاره‌های دیگۀ وبلاگم اشتباه نگیرم؛ اون وقت بعدِ توافق ما بهاره‌های دیگه غیبشون زد. وقتی میگم خوانندۀ ثابت یه افسانه است نگین نه.)

هفت. این پستِ هلما رو بخونید. راجع به من نوشته. کامنت‌های پستشو که خوندم دیدم عجب دل پُری از پستام دارید :دی

هشت. این پستِ آرزو رو هم بخونید. دانشجوی مشهده. برای پست قبلی کامنت گذاشته بود که اجازه هست یواشکی بیام تو کنفرانس بشینم ارائه‌تو ببینم؟ گفتم چرا یواشکی؟ یه کم زودتر بیا قبل کنفرانس همو ببینیم چند ساعتی باهم باشیم. یکی از جغدای میماجیل رو هم بهش هدیه دادم.

جغد میماجیل چیست؟ 

تو کامنت اول این پست حریر توضیح دادم چیست.

عنوان ینی چی؟ 

عنوان یه ضرب‌المثله و در مواقعی به‌کار می‌ره که یه سری بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها پشت سر هم اتفاق می‌افتن. سه پلشت، یه اصطلاح توی قاپ‌بازیه. وقتی گودی همۀ قاپ‌ها (قاپ، استخوان مچ پای گوسفنده) به سمت بالا باشه میگن سه پلشت اومد یا طرف بز آورد. حالا چرا سه پلشت؟ بعد از خواندن پست حاضر، خواهید فهمید چرا سه پلشت و حتی اذعان خواهید کرد که سه پلشت خیلی کمه و عنوانو عوض کنم بذارم سی پلشت. یا حتی سیصد پلشت. پلشت اینجا به‌معنی مصیبت و بدبختیه.


بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر (وقایع اتفاقیۀ شنبه و یکشنبه و دوشنبۀ هفتۀ گذشته)

پلشت اول:

از دی‌ماه، برای کارتای بانکی باید رمز دوم پویا یا یه‌بارمصرف گرفته باشیم. قبل از سفر و قبل از اینکه دستمزد بچه‌ها رو پرداخت کنم رمز دوم یه‌بارمصرف یکی از کارتامو (اسمشو می‌ذاریم کارت شمارۀ یک) فعال کردم ببینم چجوریاست. ینی من کل روزو با ارورای عجیب و غریبش درگیر بودم. آخرش اپشو پاک کردم دوباره نصب کردم درست شد. جز کارت خودم رمز دوم رو برای چهار تا کارت دیگه از همین بانک شمارۀ یک هم فعال کردم که دو تاشون بدون خون و خونریزی فعال شدن و تراکنش هم انجام دادم دیدم کار می‌کنه. ولی برای کارت خودم و دو تای دیگه از کارتا اعصابم رنده شد. آخرشم رمز دوم یکی از کارتا فعال نشد که نشد. گفتم برن دوباره از عابر بانک کد فعال‌سازی بگیرن دوباره نصب کنن شاید درست شد.

پلشت دوم:

در ساعات پایانی مهلت ثبت‌نام کنکور دکتری، داشتم با کارت بانک شمارۀ یک که توش به اندازۀ هزینۀ ثبت‌نام پول مونده بود هزینه رو پرداخت می‌کردم که دیدم ارور می‌ده که تراکنش شما قبلاً تعیین تکلیف شده است. منظورشو متوجه نشدم. رفرش هم که کردم گفت توکن منقضی شده است. بازم منظورشو متوجه نشدم. پوله رو از کارتم کم کرده بود، ولی کد پیگیری ثبت‌نامو نداده بود. پس ثبت‌نام ناموفق بود. آیا باید دوباره ثبت‌نام می‌کردم؟ با کدوم پول آخه؟ تا واپسین دقایق، تا دمدمای دوازده! صبر کردم و پولو به حسابم برگردوندن و ثبت‌نام صورت گرفت.

پلشت سوم:

از بانک شمارۀ دو (این با بانک پلشت اول و دوم فرق داره) زنگ زدن گفتن نمی‌دونم حسابت بسته شده، سپرده‌ت باطل شده، قراردادت فسخ شده یا یه همچین چیزی. درست متوجه نشدم چی میگن. کلاً من وقتی با کارمندای بانک صحبت می‌کنم کأنّه پیرزن بی‌سواد زنبیل به دستی هستم که اولین باره از روستا به شهر اومده. گفتن هفتۀ دیگه که همون هفتۀ قبل باشه بیا بانک. گوشیو که قطع کردم، پیامک ابطال یه چیزی اومد. بعد پیامک واریز مبلغ نه‌چندان ناچیزی اومد تو کارتم. دیدم هر چی سپرده داشتم انتقالش دادن به کارتم. با بهت و حیرت زل زده بودم به گوشیم که دیدم مبلغ مذکور رو برداشتن. همچنان مبهوت بودم. بعد یه هزاری دیگه هم برداشتن. و همچنان مبهوت بودم که ینی چی. اپ بانک مذکور (الکی مثلاً برای اینکه تبلیغات نشه اسم نمی‌برم :دی) رو باز کردم دیدم میگه چون چند بار رمزتو اشتباه زدی نام کاربریت غیرفعاله. رمزمو درست می‌زدما، اولین بارمم بود رمزو وارد می‌کردم و نمی‌دونم چرا می‌گفت چند بار اشتباه وارد کردی. گفتم خیله خب، فراموش کردم رمزو. فراموشی رو زدم و شمارۀ حسابو وارد کردم رمزو پیامک کنه. گفت همچین حسابی وجود نداره. بی‌خیال اپ شدم.

پلشت چهارم:

صبح بعد از انتشار پست قبل، پای لپ‌تاپ بودم، صبونه می‌خوردم و در حال پرداخت هزینۀ مقاله و کنفرانس و خرید بلیت تهران و مشهد بودم. کارت شمارۀ یک که خالی بود. دومی هم ارور می‌داد که حساب متصل به کارت نامتعبر است. منظورشو متوجه نشدم مثل همیشه. بابا داشت رد می‌شد از جلوی اتاقم، پرسید چته، این چه قیافیه‌ایه؟ مشکلم رو براش تبیین کردم و با کارت بابا هزینۀ مقاله پرداخت شد و دیگه بلیتا رو نگه‌داشتم کارت خودمو درست کنم بخرم.

پلشت پنجم:

هفت‌ونیم صبح، بعد از پرداخت هزینۀ مقاله، کتابایی که توی پست ۱۳۷۳، از کتابخونه امانت گرفته بودم رو گذاشتم تو کیفم و شال و کلاه کردم سمت کتابخونه مرکزی. سمت چهارراه لاله. باید می‌رفتم آبرسان که از اونجا سوار اتوبوس ۱۴۴ بشم برم لاله. همیشه فکر می‌کردم لاله هم مثل شهناز و منصور از اسامی قبل انقلاب خیابوناست و تو ذهنم دنبال اسم جدیدش بودم. اتفاقی دیدم یه جا رو تابلو نوشته شهید اشرفی لاله. احتمالاً اینجا قدیما اسم دیگه‌ای داشته و حالا دلیل جا افتادن اسم جدیدش که اسم شهیده اینه که شبیه اسمای قبل انقلابه. وگرنه کم پیش میاد اسم شهید رو بذارن رو خیابون و همه همونو بگن. همه لابد مثل من فکر می‌کنن لاله هم مثل شهنازه. گوگل کردم ببینم شهید اشرفی لاله که بوده و چه کرده. اهل تبریز بوده. لاله هم اسم یه روستا نزدیک تبریزه. توی تیم شهید چمران بوده و سال شصت تو آبادان شهید شده. رفتم تو فولدر آهنگا و کلیدواژۀ پاییزو زدم و آهنگای پاییزیمو پلی کردم. شاگرد راننده یه کارت دستش بود و برای کسایی که کارت نداشتن و پول نقد می‌خواستن بدن کارت می‌زد. قبلاً دعوا بود سر همین کارت و پول نقد. این پلشتیش کجا بود؟ اونجا که موقع سوار شدن پام خورد به پله و کبود شد.

پلشت ششم:

کتابا رو تحویل دادم و کتابای جدیدی که می‌خواستم رو نداشتن. گفتن کارتت سراسریه و می‌تونی بری از کتابخونه‌های دیگه بگیری. اینایی که من می‌خواستم تو کتابخونه‌های دیگه بودن. یکی تربیت بود یکی رشدیه یکی علامه که فقط تربیت رو می‌شناختم. 

پلشت هفتم:

نه‌ونیم وقتِ دندونپزشکی داشتم و چشمم مدام به ساعت بود. جلوی کتابخونه دوباره سوار اتوبوس ۱۴۴ شدم برگشتم آبرسان. از نزدیکیای مطب دندونپزشکه رد شدما، ولی چون همیشه از آبرسان می‌رم اونجا، عین اسکول‌ها با اتوبوس از اون سر شهر برگشتم این سر شهر که دوباره با مترو برم اون سر شهر. برای کارت دومم رمز یه‌بارمصرف نگرفته بودم. حالا یکی نیست بگه تو اول مشکل غیرفعال شدن کارت و حسابتو حل کن بعد رمز یه‌بارمصرفم می‌گیری. از عابربانک کد فعال‌سازی رو گرفتم و سوار مترو شدم سمت دندونپزشکی. یه ربع به ده رسیدم.

پلشت نیست این:

چارلی و کارخانۀ شکلات‌سازیو دیدین؟ یه جا تو یه سکانسی بابای چارلی که دندونپزشکه دندونای چارلیو بررسی می‌کنه و با شگفتی می‌گه همه‌شون سالمن. این دندونپزشک منم با همون دقت داشت تک‌تک دندونامو بررسی می‌کرد و در پایان با شگفتی گفت همه‌شون سالمن. این اولین بار بود همچین حرفی از یه دندونپزشک می‌شنیدم و سابقه نداشت برم مطب دندونپزشکی و دهنم سرویس نشه و چندصد تومن پیاده نشم بابت ترمیما و پر کردنا و عصب‌کشیا. حالا می‌گفت همه‌شون سالمن و نیازی به ترمیم هیچ کدوم نیست. به ذوق و شکرانۀ این موفقیت رفتم فروشگاهی که نزدیک مطب بود و برای خودم قاقالی‌لی خریدم. شش تا ویفر مغزدار کوکو و چهار تا فان کیک درنا. سیزده تومن موجودی توی اون یکی کارت هم خالی شد به‌سلامتی.

پلشت هشتم:

بعد از دندونپزشکی رفتم بانک شمارۀ سه، رمز یه بار مصرف یه کارت دیگه رو فعال کنم. کارته مال خودم نبود. برای اون یکی بانک‌ها از عابربانک هم میشه کد رو گرفت و حتی بانک شمارۀ یک با اپش کد رو داد، ولی این بانک می‌گفت کارت مال هر کیه خودش بیاد توی بانک نوبت بگیره فرم پر کنه کد فعال‌سازی بدیم.

پلشت نیست این:

یه خانوم، روی ویلچر برقی جلوی بانک شمارۀ سه نشسته بود و نمی‌تونست بره تو. بانک پله داشت و نمی‌تونست با ویلچر از پله بره بالا. هم عجله داشتم برم کتابخونه هم نمی‌تونستم خانومه رو به حال خودش رها کنم. می‌خواست از کارت هدیۀ تاریخ انقضا گذشته‌ش پول برداره بریزه تو کارتش و نیاز بود که یه سری فرم پر کنه. کارمندای بانک وقعی نمی‌نهادند به خانومه. فرم رو از کارمنده گرفتم و بردم بیرون بانک و برای خانومه پر کردم. وقتی اسمشو گفت گفتم عه منم نسرینم. فرمو بردم دادم به کارمند بانک و عملیات انجام شد. 

پلشت نهم:

با کارت بانک شمارۀ دو رفتم از عابربانک پول بگیرم؛ همون چیزی که صبح موقع پرداخت هزینۀ مقاله گفته بود رو گفت. گفت غیرفعاله، پول نمی‌دیم بهت. گفتم لااقل بذار کارت‌به‌کارت کنم تو اون یکی کارتم. گفت حسابت غیرفعاله، کارت‌به‌کارتم نمیشه. 

پلشت دهم:

هشدار: این پاراگراف دخترانه است. آقایان با احیاط بخونن؛ یا اصن نخونن. کتابخونۀ تربیت رو پیدا کردم و کتابا رو گرفتم و بدوبدو برگشتم که عصر وقت آرایشگاه دارم. خیلی وقت بود آرایشگاه نرفته بودم و ابروهام برگشته بودن به تنظیمات کارخانه. قیافه‌م باب میل این حاج خانومایی شده بود که دنبال دخترِ دست‌به‌چشم‌وابروشون‌نزده هستن برای پسراشون و خب تو این دوره زمونه هم کم پیدا می‌شه همچین عنصری. تا رسیدم دیدم خانوم آرایشگر (همون که وقتی موقع بند انداختن نخه پاره میشه میگه هر کی شوهرش بیشتر دوستش داشته باشه نخش تندتند پاره میشه) پیام داده که حالم خوب نیست و اگه میشه بمونه فردا. با اینکه دلم نمی‌خواست بمونه برای فردا، چون پس‌فردا می‌خواستم برم تهران و فردا رو لازم داشتم برای جمع و جور کردن وسیله‌هام و کارای بانکی، ولی چاره‌ای نداشتم و گفتم باشه بمونه برای فردا. این سری برخلاف همیشه نخه یکی دو بار بیشتر پاره نشد. نکنه شوهرم دیگه دوستم نداره؟ :دی وای نکنه مراد سرم هوو آورده؟ (من اگه آرایشگر بودم همیشه نخ بی‌کیفیت استفاده می‌کردم دل خانوما الکی خوش بشه به پاره شدنش. والّا!).

پلشتی که پلشت نشد:

بعد از به‌روز کردن صورتم، خوشگل و خوشحال و خندان داشتم برمی‌گشتم خونه و داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم که یه دختره زد رو شونه‌ام گفت زیب کوله‌ت بازه. برگشتم دیدم اتفاقاً اون قسمت کوچیکش که گوشی و کارتا و کیف پولمو می‌ذارم بازه. همه چی سر جاش بود. زیپشو بستم و ضمن تقدیر و تشکر پیاده شدم.

پلشت نیست این:

بانک شمارۀ دو پیام داد گفت می‌دونیم چند روزه با کارت و حسابت درگیری و پوزش می‌طلبیم. بعد دوباره رفتم از عابربانک پول بگیرم ببینم درست شده و پوزش می‌طلبه یا پوزش خالی می‌طلبه. درست شده بود و بهم پول داد. حتی رمز دوم یه‌بارمصرفم هم درست شد و باهاش بلیت گرفتم.

پلشت یازدهم:

صبح روزی که عصرش قرار بود برم تهران، شال و کلاه کردم سمت بانک شمارۀ دو. همون که زنگ زده بودن گفته بودن هفتۀ بعد بیا بانک. حالا هفتۀ بعد بود و باید می‌رفتم بانک. داشتم حاضر می‌شدم برم. بابا داشت روی کیس یکی از دوستاش ویندوز نصب می‌کرد. از اونجایی که کامپیوتر تو اتاق منه، منم درگیر موضوع بودم. دوستش درایورای کامپیوترشو گم کرده بود. همین‌جوری که داشتم حاضر می‌شدم، گوگل می‌کردم درایورهای لازم بعد از نصب ویندوز. چون هنوز درایور شبکه نصب نبود، خودش نمی‌تونست گوگل کنه. داداشم درایورا رو روی فلش آورد. ولی از اونجایی که درایور یواس‌بی نصب نبود فلش رو هم نمی‌تونست بخونه. باید می‌زدیم روی دی‌وی‌دی. دی‌وی‌دی نداشتیم. سی‌دی درایور لپ‌تاپمو نمی‌دونستم کجا گذاشتم. داداشم مال خودشو آورد. یواس‌بی عقبی درست شد. ولی جلویی کماکان فلش رو نمی‌شناخت.

پلشت دوازدهم:

لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم که برم. مدارک بانکی رو هم برداشتم. بعد هر چی دنبال کیفی که کارتای بانکی و کارتای شناساییم توشه گشتم نبود که نبود. زیر تخت و توی کمد لباس و کتابخونه و توی کیفا و جیبا و همه جا رو گشتم و نبود. مطمئن بودم که بیرون گمشون نکردم؛ چون شب که رسیدم خونه بابا گفت قبض برق اومده و من گفتم با دیجی‌پی من بدیم امتیازشو من بگیرم. بعد چون شمارۀ کارتمو حفظ نیستم قشنگ یادمه کارتمو آوردم هم بابا به حسابم پول بریزه هم قبضا رو بدم. پس توی خونه گم شده بود. آشپزخونه رو گشتم، توی یخچال، توی کابینتا، زیر مبل و میز و هر جا که به عقل جن هم نمی‌رسید. حتی توی پرینتر! حتی توی سطل آشغال. دیگه بابا هم همگام با من داشت می‌گشت. ناامید شدم و لباسامو عوض کردم که بمونم خونه و نرم بانک. بعد یادم افتاد کارت ملی و دانشجویی و گواهینامه و مترو و کلی کارت دیگه هم بین اونا بود و چجوری بدون اینا برم تهران. دوباره بلند شدم به جست‌وجو ادامه دادم و هر جارم که بابا می‌گشت می‌گفتم اونجا رو قبلاً گشتم نیست نگرد. صبح می‌خواستم برم بانک و حالا ظهر شده بود. بابا یه بار دیگه اومد سراغ میزم. مقاله‌ها و پایان‌نامه‌مو بلند کرد گفت اینجا نیست؟ اونجا بود. روی میزم؛ لای پایان‌نامه‌م. 

پلشت سیزدهم:

زنبیلمو برداشتم و چونان پیرزن بی‌سوادی که اولین باره اومده شهر و اولین باره پاشو گذاشته بانک رفتم گفتم زنگ زده بودید گفته بودید بیا، منم اومدم. خودمو که معرفی کردم گفتن آهان. برو باجۀ دو. باجۀ دو کسی نبود، رفتم باجۀ یک. گفت صبر کن مسئول باجۀ دو بیاد. تو اون فاصله که داشتم صبر می‌کردم یه خانوم زنبیل‌به‌دست :دی اومد از مسئول باجۀ شمارۀ یک یه چیزایی راجع به رمز یه‌بارمصرف پرسید. مسئول باجه از ما هم زنبیل‌به‌دست‌تر بود. با تردید جواب می‌داد و در واقع بلد نبود. به خانومه گفتم خانوم من نصب کردم و بلدم بیا یادت بدم. تو اون فاصله که صبوری می‌کردم مسئول باجۀ شمارۀ دو بیاد، از خانومه خواستم اپ رو دانلود کنه. گفت نت ندارم. گفتم همراه اول داری؟ گفت آره. گفتم با کد ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ ستاره ۱ مربع صدوپنجاه مگابایت یک‌ساعته بگیر. گفت چجوری؟ گفتم بدید من بگیرم. گرفتم براش دانلود کردم و نصب کردم و بعد رفتیم عابربانک کد فعال‌سازی هم گرفتم براش و تو اون فاصله که داشتم براش ثبت‌نام می‌کردم مسئول باجۀ یک و دو هم داشتن کارای منو انجام می‌دادن. به خانومه گفتم باید برای اپتون رمز بذارید. رمز باید حروف انگلیسی بزرگ و کوچیک و عدد و کاراکتر غیرعددی و غیرحرفی (علامت سؤال و تعجب و اینا) می‌بود. گفتم اسمتون چیه؟ گفت معصومه. گفتم پس رمزتونو گذاشتم شماره موبایلتون بعدش ام کوچیک بعدش به‌علاوه بعدش ام بزرگ. خانومه گفت انگلیسی بلد نیستم. ام کوچیک و بزرگ نمی‌دونم چیه. گفتم رمز اپ باید حرف انگلیسی داشته باشه. براش رو کاغذ m و M رو کشیدم و گفتم بچه‌هاتونم بلد نیستن؟ گفت نه. گفتم حالا یه بار وارد اپ شید ببینم یاد گرفتید یا نه. ساده‌ترین رمز ممکن رو براش گذاشته بودم. پس از تلاش‌های فراوان تونست. امیدوارم بعداً هم بتونه و یادش نره. خانومه تشکر کرد و کلی دعا کرد و گفت ایشالا نینیم نجه الییم دردینه توشمیسن. ینی به درد چی کار کنم دچار نشی. معادلش میشه هیچ وقت کاسۀ چه کنم دستت نگیری. که تو دلم گفتم یکی از همین کاسۀ چه کنما چند ساله که دستمه. خدافظی کرد و رفت. یادم رفت بگم دادۀ گوشیشو خاموش کنه. اینترنتش یه‌ساعته بود. امیدوارم بچه‌هاش اینو بلد باشن حداقل. بعد رفتم به مسئول باجه گفتم حساب من چی شده؟ گفت داریم فرم‌ها و اسم سپرده‌ها رو عوض می‌کنیم. نفهمیدم ینی چی، پرسیدم خب من الان چی کار کنم؟ یه سری فرم داد برای امضا. از اون ور مامانم زنگ می‌زد که کجایی بیا خاله اومده براش رمز یه‌بارمصرف نصب کنی، از اون ور پاورپورینت مقاله رو آمده نکرده بودم و عصرم راهی تهران بودم. با عجله فرمایی که کارمند بانک گذاشت جلوم رو امضا کردم و برگشتم خونه. حتی یک خط از هفت هشت صفحه فرم رو هم نخوندم. بعد همیشه اینایی که تندتند سر عقد دفتر عاقدو امضا می‌کردن رو مسخره می‌کردم که چرا نمی‌خونن و فقط امضا می‌کنن. سؤال پایانیم از کارمند بانک این بود که الان فقط فرما عوض شد و همه چی برگشت به حالت قبل؟ گفت آره. گفتم پس خسته نباشید و خدافظ. بدوبدو برگشتم خونه رمز یه‌بارمصرف خاله رو نصب کنم که عمه‌م زنگ زد که قبض گاز اومده. ینی می‌خواستم وسط خیابون گریه کنم از حجم کارایی که قبل از سفر داشتم. به هزار تا کار نکرده که موعدشون تا عصر یا تا شب بود فکر می‌کردم. که متوجه شدم یه آقایی از مسیر بانک تا نزدیکیای خونه با منه. سرعتمو کم کردم دیدم سرعتشو کم کرد. سرعتمو بیشتر کردم دیدم اینم سرعتشو بیشتر کرد. مطمئن شدم قصد مزاحمت داره. سر چهارراه مسیرمو عوض کردم. اونم مسیرشو عوض کرد و نزدیک شد یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. شبیه درخواست شماره بود یا چند دقیقه صحبت جهت آشنایی بیشتر. فقط همینو کم داشتم تو اون شرایط. وقعی ننهادم بهش.

پلشت چهاردهم:

رمز یه‌بارمصرف خاله فعال شد، ولی هر کاری کردم رمز شوهرخاله فعال نشد که نشد. همون بانک بودا. ولی نشد که نشد. گفتم حالا قبضاتونو با همین کارته که رمزش فعاله بدید، اونم بعداً یه کاریش می‌کنیم.

پلشت پانزدهم:

از بانک برگشتم گوشیمو زدم به شارژ که پر بشه تو قطار بی‌شارژ نمونم. چراغ شارژ گوشیم روشن نشد. پریزو عوض کردم، روشن نشد. سیمو عوض کردم، روشن نشد. فهمیدم کله‌ش سوخته. به اون کله‌ش چی میگن؟ تو گوگلم کلّه نوشته. فست‌شارژ هم بود تازه. سوخت دیگه. گفتم حالا چی کار کنم؟ درست موقعی که دارم می‌رم سفر! شارژرم می‌سوزه. بابا گفت شارژر یکی از ماها رو ببر. گفتم ولتاژ و آمپر هر گوشی متفاوته. زنگ زدم جایی که گوشی رو ازش خریده بودم. اول پرسیدم کلۀ شارژر گوشی مدل آریا الان قیمتش چنده؟ گفت شصت تومن. گفتم این فلان ولته، شارژرای دیگه پنج ولتن. آمپراشونم متفاوته. می‌تونم از اونا استفاده کنم؟ یه چیزی گفت و یه سری دلایل آورد در جواب آره یا نه‌ش که چون به نظرم اشتباهه اینجا نمی‌گم که منحرف نشین. دیگه فرصت خرید هم نبود و گفتم یه چند روز با پاوربانک سر کنم برگردم ببینم چی میشه.

پلشت شانزدهم:

تو ماشین، تو مسیر راه‌آهن با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن که چی شد پاورپوینت؟ چرا ایمیل نکردی؟ گفتم الان نت ندارم. دروغ نگفتم. ولی حقیقت این بود که پاورپوینتم آماده نبود. گفتم تا شب می‌فرستم. گفتن تا شب بفرستیا. گفتم چشم می‌فرستم.

پلشت هفدهم:

تو راه‌آهن تبریز کیفمو از گیت رد کردم. رفتم برش دارم، سرباز اومد گفت رئیس کارت داره. رفتم پیش رئیس!. پرسید تو کوله‌ت چیه؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم که ینی چی تو کوله‌م چیه که ادامه داد: وسیلۀ برقی توشه؟ گفتم آره خب لپ‌تاپ توشه. گفت پس برو.

پلشت هجدهم:

نگاه به ساعت مچیم کردم. دیدم روی نه‌ونیم گیر کرده. بله، صبح باتریش تموم شده و نه‌ونیم جان به جان‌آفرین تسلیم کرده. درش آوردم. چون دقیقاً وقتی ساعتت باتری نداره همه ازت ساعتو می‌پرسن.

پلشت نوزدهم:

تو قطار بابا زنگ زده یادآوری می‌کنه که پاورپوینت رو بفرستم. گفتم باشه مرسی که یادم انداختی. خدافظی که کردم، دیدم واقعاً توانایی درست کردن پاورپوینت رو ندارم. آن‌چنان خسته بودم که از وقتی که سوار شدم خوابیدم تا خود صبح. این آخرین خواب راحتم تا یک هفته بعد بود.

پلشت بیستم:

خانوم هم‌کوپه‌ای داشت راجع به پسرای دوقلوش که یکی مهندسی شیمی می‌خونه و یکی برق صحبت می‌کرد. به‌نظرم اسم یکیشون هادی بود، یکیشون مهدی. وقتی تلفنی با خواهرش حرف می‌زد این اسما رو گفت. گفتم شاید اسم پسراشه. داشتیم راجع به دندون و دندونپزشکی حرف می‌زدیم. تو حرفاش اسم آکسارو آورد. اسم یه قرصیه. اولین بار که اسمشو شنیده بودم چند سال پیش بود. بعد از اون نشنیده بودم تا اون شب، از اون خانوم. وقتی گفت دکتر برای دندون پسرم آکسار تجویز کرده بود، وقتی اسم آکسارو شنیدم یهو انگار حجم عظیمی از خاطرات زنده شدن و از قبر درومدن و هجوم آوردن سمتم. دلم تنگ شد. 

پلشت نیست این:

یکی از هم‌کوپه‌ایام یه خانوم پیر بود که برای دخترش کلی چیزمیز آورده بود تهران. بارش سنگین بود. خواستم کمکش کنم تا دم در تاکسیا. دامادش اونجا منتظرش بود. گفتم بدید یکیو من بردارم. یه بقچه داد دستم. گفتم چیه؟ گفت خرمالو. گذاشته بود تو جعبه، پیچیده بود لای روسری. وای اگه یکی منو با این بقچه تو راه‌آهن می‌دید تا سالیان سال سوژۀ خنده می‌شدم. خودمم خنده‌م گرفته بود.

پلشت بیست‌ویکم:

رسیدم تهران، مستقیم رفتم شریف. گفتم تا شب شریف می‌مونم، شب راه می‌افتم سمت مشهد. نگهبان دانشگاه کارت دانشجویی خواست. گفتم فارغ‌التحصیل شدم. سرباز بود. گفت مهمان راه نمی‌دیم. گفتم مهمان نیستم که فارغ‌التحصیلم. گفت برو اتاق نگهبانی با رئیس صحبت کن. شمارۀ دانشجوییمو به رئیسش گفتم گفت برو اشکالی نداره.

پلشت بیست‌ودوم:

نشستم تو سالن مطالعه و اپ علی‌بابا رو باز کردم برای مشهد بلیت بگیرم. سی امتیاز داشتم. سی امتیاز معادل با سه میلیون بلیت خریداری شده توی نمی‌دونم چند ماه اخیره. این امتیازا رو می‌تونستم به تخفیف بلیت اتوبوس تبدیل کنم. چون همیشه با قطار می‌رم میام، امتیازام هیچ وقت به دردم نمی‌خوردن. تصمیم گرفتم از تهران با اتوبوس برم مشهد و امتیازامو تبدیل به تخفیف کنم. اپو که باز کردم دیدم امتیازامو صفر کرده. چرا؟ چون امتیازا انقضاشون شش ماهه. تو این شش ماه اگه استفاده کردی، کردی. نکردی دیگه می‌سوزونن. و سوزونده بودن.

پلشت بیست‌وسه:

تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم نشسته بودم که با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن. قبل از اینکه چیزی بگن گفتم من تازه رسیدم تهران و پاورپوینتم رو در اولین فرصت می‌فرستم. گفتن تا یه ساعت دیگه بفرست. گفتم چشم. درست کردن پاورپوینت دو ساعت طول کشید و من دو ساعت دیگه فرستادم.

پلشت بیست‌وچهارم:

نمی‌دونستم پاوربانک‌ها دیر شارژ می‌شن. هفت ساعته زدم به برق. شصت بود، تازه صد شده. از یه آقای موبایل‌فروش پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت چند آمپره پاورت؟ گفتم بیست. گفت ده دوازده ساعت طبیعیه طول بکشه.


بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام

یک. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دارم می‌رم تهران و بازم کیک و آبمیوهٔ توت‌فرنگی و آناناس دادن بهمون.

 
دو. تا شب اینجام، بعدشم میرم مشهد. دانشگاه مشهد کنفرانس دارم. همچین که پامو گذاشتم رو خاک تهران مسیرمو کج کردم سمت شریف. اول اومدم ببینم آیا همه چی سر جاشه یا عوض شده. بعدشم نشستم متن سخنرانیمو آماده می‌کنم برای کنفرانس. نایب‌الزیاره‌تونم هستم. چون فرصتم کمه، این دفعه دیگه به دوستام گفتم نخوان به جاشون جامعۀ کبیره و بقره بخونم. سورۀ کوثری، ناسی، عصری، صلواتی، یه همچین درخواستایی بکنین.



سه. شارژر گوشیم دیروز سوخت و به ملکوت اعلا پیوست. این یه هفته رو قراره با پاوربانک زنده بمونم. باتری ساعت مچیم هم دیشب تموم شد و روی نه‌ونیم وایستاد و دیگه تکون نخورد. الانم یادم افتاد برای نودالیت، همون ماکارونیای آماده که سریع حاضر میشه، ظرف نیاوردم و باید برم بخرم. این یه هفته ده روزم معلوم نیست کجا چی قراره بخورم. بلیت مشهدم نگرفتم هنوز. دارم فکر می‌کنم چه ساعتی با چی برم بهتره. فعلا تو سالن مطالعهٔ دانشکدهٔ سابقم نشستم دارم صبونه می‌خورم خون به مغزم برسه. 

برای دهِ شب بلیت اتوبوس گرفتم برای مشهد.



چهار. اتوبوس نیست که مهدکودکه. یه خانوم با دو تا بچهٔ یه‌ساله و دوساله صندلی جلویی نشسته و فقطم یه بلیت گرفته. سه تا دختر هفت هشت ساله و یه پسر پنج شش ساله با دو تا بچه هم اون ور نشستن. یه دختره هم پتو انداخته رو زمین نشسته. دیگه از عقبیا خبر ندارم. همه‌شونم باهم فامیلن. یکی از بچه‌ها پسرعموی اون یکیه. یکی دخترعمهٔ این یکیه. یه پسر و دختر هفت هشت ساله هم بودن که اونا سبزوار پیاده شدن تو عکس نیستن. اسمشون آریا و پریا بود. فکر کنم ایشالا یکی دو ساعت دیگه برسیم مشهد. سبزوارو یه ساعت پیش رد کردیم.



پنج. بالاخره رسیدم. اینجا ترمیناله و من الان دارم می‌رم اتوبوسا و متروشونو پیدا کنم سوار شم برم دانشگاه فردوسی. هواش خوبه و حتی می‌تونم بگم گرمه و امیدوارم این دو روز یه کم سرد بشه و حتی برف بیاد که این لباسای‌ گرمی که با خودم آوردم به درد بخورن.



شش. دانشکدهٔ علوم دانشگاه فردوسی، سالن خواجه نصیرالدین طوسی. از صبح با یکی از دوستام همه جای دانشگاهو گشتم و بعدشم اومدم کنفرانس. الانم زنگ تفریحه و اومدیم بیرون کیک و چایی بخوریم بعد دوباره سخنرانی. ارائهٔ منم فردا هشت صبحه. قراره منم سخنرانی کنم برای ملت. از خستگی دارم شهید میشم.



هفت. ساعت هشت‌وربع. دم در دانشگاه منتظرم اتوبوس حرم بیاد سوارم شم برم زیارت. بعدشم همون‌جا بخوابم صبح دوباره برگردم همین‌جا. کماکان دارم از خستگی شهید می‌شم. 

تازه الان راه افتادم سمت حرم. تو اتوبوسم. همین که برسم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، یه شب به خیر به امام رضا میگم بیهوش میشم.



هشت. اون آهنگه رو شنیدین یه خوانندهٔ تاجیکی برای امام رضا خونده؟ همون که میگه شاه پناهم بده، خستهٔ راه آمدم. اون خستهٔ راه منم الان. لپ‌تاپمو دادم امانتداری. از دانشگاه تا حرم یه ساعت راه بود.



نه. صبح ساعت پنج‌ونیم، چتر نیاوردم، بارون میاد، و من در حال ایسلانماخم (= در حال خیس شدنم). می‌رم لپ‌تاپمو از باب‌الرضا بگیرم برم دانشگاه. فقطم سه چهار ساعت تونستم بخوابم. اونم به‌صورت نشسته.



ده. چه گفت آن خردمند مرد خرد، که دانا ز گفتار از بر خورد

رسیدم دانشگاه. ایشونم آقای ابوالقاسم فردوسی هستن.



یازده. دارم ارائه می‌دم مقاله‌مو. همه هم بادقت گوش می‌دن ببینن چی می‌گم.



دوازده. ناهارم دادن امروز. قیمه و جوجه‌کباب بود. قبل از اینکه جوجه رو‌ بیارن عکسو گرفتم بعد دیگه یادم رفت از اونم عکس بگیرم. خودتون یه سیخ جوجه تصور کنید که کنار برنجه. برنجش خوشمزه بود ولی خورشتو دوست نداشتم. اون از آبمیوه و کیک قطار که نخوردم، اینم از خورشت امروز. آخه اینا چرا مشورت نمی‌کنن ببینن چی دوست داریم چی دوست نداریم؟



سیزده. ساعت هفت. اختتامیهٔ کنفرانس و عکس پایانی. از سمت راست سومی منم. روسری قرمز، کنار پالتوی قرمز.

دارم میرم حرم تا صبح دعاتون کنم. بعدشم پیش به سوی تهران.



چهارده. بورادا مرکز خرید آرمان دی (= اینجا هم مرکز خرید آرمانه). بلیتمو برای ساعت هفت گرفتم و امروز رو اختصاص دادم به مقولهٔ شیرین خرید.



پونزده. اینم از حُسن ختام سفر مشهد. چی دستمه؟ شام. مینی‌ساندویچ، و حتی میشه گفت نی‌نی‌ساندویچ کالباس. من بیست ساله کالباس نخوردم. الان معده‌م از تعجب شاخ درآورده نمی‌تونه هضم کنه قضیه رو. اصلاً نچسبید. پیش به سوی پایتخت.



شونزده. گرمسار نگهداشته برای نماز صبح. من از اینام که وقتی تنهان اغلب هندزفری تو گوششونه و یه چیزی گوش میدن. بعد چون شارژرم موقع اومدن سوخت و فقط پاور دارم و شارژ کردن پاور هم طول می‌کشه، از گوشیم به قدر ضرورت استفاده می‌کنم و آهنگ گوش نمی‌دم. در همین راستا، بلیتمو ردیف جلو گرفتم که از آهنگای راننده استفاده کنم. اومدنی که سلیقه‌م با راننده مشابه بود و بسی کیف کردم با آهنگاش. الانم از این عروسک جناب‌خان فهمیدم عه این همون اتوبوسیه که سه‌شنبه باهاش رفتم مشهد. بعد که راننده‌ها شیفتشونو عوض کردن و رانندهٔ سیبیلوی سه‌شنبه اومد پشت فرمون مطمئن شدم همون اتوبوسه. آهنگاشو که پلی کرد دیگه مطمئن شدم خود خودشه. عالیه. اصن انگار داره فولدر آهنگای تو گوشی منو پلی می‌کنه. الان حمید هیراد گذاشته.



هفده. چای لب‌سوز و لب‌دوز و لبریز قندپهلو. ساعت چهار بعد از ظهر، فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌های علوم نظامی. دکتر حدادو می‌بینید؟ چهارونیم باهاش جلسه دارم. قراره گواهی پذیرش و ارائهٔ مقاله‌مو نشونش بدم کارت صدآفرین بگیرم ازش.



هیژده!. این چند روزی که تهرانم، اومدم بنیاد سعدی یا همون ولنجکی که معروف حضورتون هست و قبلا کلی عکس ازش نشونتون دادم. مشکل فعلیم کاپشن سفیدم بود که این چند روزی که مشهد بودم خاکستری شده بود. لباسام هم یه هفته بود که تنم بود و داشتم فکر می‌کردم چجوری بشورمشون که رفتم آشپزخونه و یهو چشمم به این نازنین‌دلبر افتاد. حتی انواع و اقسام مشکین‌شوی و سفیدشوی و رنگین‌شوی هم بود تو کابینت. به سرایدار گفتم می‌تونم ازش استفاده کنم؟ گفت آره. منم استفاده کردم. تازه برچسب انرژیشم ای هست.



نوزده. یخچال اینجا. به ضرس قاطع عرض می‌کنم انقدر که فرهنگستان به‌لحاظ رفاهی هوای دانشجوهاشو داره شریف نداشت و نداره. و نخواهد داشت.

هر چند من شریفو بیشتر از اینجا دوست دارم. حتی اگه یخچالش خالی باشه.



بیست. برای ناهار، یک بسته نودالیت رو با یک لیوان آب جوش توی یه کاسه ترکیب می‌کنیم و چند دقیقه صبر می‌کنیم خودش آماده میشه. برای تسریع روند می‌تونید یه بشقابی کیسه فریزری چیزی روش بذارید بخار کنه دم بکشه. آب جوشم از آب‌جوش‌کن یا آب‌سردکنی که در عمق تصویر می‌بینید تهیه می‌کنیم. به همین سادگی.



بیست‌ویک. به طرفةالعینی حاضر شد. در عمق این تصویر هم کوله و کیفمو می‌بینید که دیشب انداختمشون تو ماشین و شستم و حالا بخوام برم بیرون باید وسیله‌هامو بریزم تو گونی. خیسن هنوز.



سورپرایز: کامنتای این پست بازه :دی

۹۸/۰۹/۲۴

نظرات  (۸۷)

۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۱:۵۲ محسن رحمانی
سلام

پاسخ:
سلام.
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۲۶ محبوبه شب
ینی خداقوت نسرین
بحر طویلیه واسه خودشا

بسی عالی
پاسخ:
قربانت :)
تو حرم هر جا دختر قدبلند چادری (البته اونجا همه چادری‌ان :|) می‌دیدم می‌گفتم این محبوبه است :دی
حوصلم نکشید کامل بخونم
این همه که این وقت میخواد واسه نوشتن و همچنین خوندنش رو درس وقت میزاشتی استاد دانشگاه بودی :/
موفق باشی :)
پاسخ:
می‌ذاشتی با ذ درسته
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۴۱ محبوبه شب
فدات بشم
مرسی که یادم می کردی :*
پاسخ:
❤️💛💚💙💜
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۲ آرزو ﴿ッ﴾
عه نظرات بازه *_*
خداقوتِ چندباره، که البته بازم کمه :)
من هی در برابر این رمز یه بار مصرف مقاومت میکردم. هنوزم دوست دارم مقاومت کنم ولی مثل اینکه فقط تا اول دی میتونم :( بابا خب شاید یکی به رمزهاش دلبستگی داشته باشه و نخواد یه بار مصرف بشه :|
پاسخ:
آره ❤️
یه دونه خدا قوت کمه. بس که گرفتاری پیش اومد و کماکان میاد و من از رو نمی‌رم، باید یه تسبیح بردارین هی بگین خدا قوت :)) تندیس پلشت اعظم رو هم تقدیم می‌کنم به اتفاق دیشب که کلید واحدو ظهر داده بودم نگهبانی و شب که برگشتم نگهبان نبود و در بسته بود و گوشیم شارژش تموم شده بود و خاموش بود و نمی‌دونستم به کی و کجا زنگ بزنم. و شب بود :|
منم تا همین یه هفته پیش مقاومت می‌کردم. ولی چاره‌ای نیست، باید رمزتو پویا کنی :|
کامل خوندم خود پست حالا برم لینک‌های داخل متن بخونم بعد برم استراحت
بعدا بیام نظر بدم

و درباره پست قبل
علینقی مشایخی خودش گفته بیا مقالتو بده کنفراس من
والا شور و شعف داره :)
پاسخ:
پستای من اینجوریه که ملت یه بار باید عکساشو ببینن، یه بار پستو بخونن، یه بار لینکاشو بخونن. بعد اگه کامنتاش باز باشه کامنتا و پاسخارم از دست نمی‌دن :))

همینو بگو والا. تازه گفت مقاله‌تو برای خود منم بفرست در جریان روند پژوهشت باشم. 
بعد از کنفرانس کلی آدم دورش جمع شده بودن. منتظر موندم برن. بعد رفتم گفتم من همونم که اون روز اومدم دانشکده و با این کنفرانس آشنام کردید و تشکر کردم.

از جلوی یه مغازه‌ای رد می‌شدم، اسمش امید2 بود. کلی خندیدم به اسمش :))
حیف که سوار ماشین بودم و سریع رد شدم. حالا یه وقتی دوباره رفتم اونجا عکس می‌گیرم ازش
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۵ آرزو ﴿ッ﴾
عجب پلشتی! :دی :||
پاسخ:
مسلمان نشنود کافر نبیند :((
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۱ مهدی ­­­­
چه عجب این کامنت دونی بلاگتون باز شد:)
پاسخ:
نظر خصوصی که همیشه برقراره و دوستان اگه سؤال و نظری داشته باشن می‌پرسن و میگن همیشه. ولی با نظر عمومی مشکل دارم. بعضی از نظرات، دوست‌داشتنی و دلخواهم نیستن. برای همین اغلب نظرات رو می‌بندم که پای پستم به‌صورت عمومی نباشن چنین نظراتی. حالا نمی‌دونم باید روی خودم کار کنم و تحمل خودمو تقویت کنم، یا روی مخاطب کار کنم و بهش یاد بدم کجاها چه نظری مناسب هست یا نیست و هر حرفی رو هر موقعی به هر کسی نزنن.
می دونی چیه نسرین جان؟ من الان از آقای همسر نیم ساعت تایم تنفس گرفتم جوجه رو بگیره و نذاره سمتم بیاد تا بتونم برای راند اخر سر و کله زدن با جوجه تجدید قوا کنم. نگاه که می کنم این پست بیشتر از نیم ساعت وقت می خواد. فعلا معذور بدارید تا بعد.
پاسخ:
:)) عزیزم... بده ما نگهش داریم نوبتی. الان یه بیست نفری اینجا آنلاینن. هر کدوم پنج دیقه نگهش داریم کافیه برات؟
جا داره فحش بدم ولی خانواده رفت و آمد داره چیزی نمیگم
تجربه ت کلا بکش زیر رادیکال
خواننده ثابت تر از من میخوای؟؟؟؟همه مدله از دستت خسته شدم
تازه این جماعت خبر ندارن چه مصیبت ها و ریاضت ها و خون دل ها که نکشیدم من و چه تاثیر بسزایی تو اصلاحت داشتم که اجرم فقط خدا میتونه بده و بس

پستت دیگه از طویله گذشته و اتوبانه...قسم بندیش میکنم شبی یه سطر تا شنبه بعدی
اُف برتو
ننگ برتو
نفرین آخن آتون برتو
اه
پاسخ:
:)) تو که سرجهازی منی. می‌ترسم اون دنیا هم راه بیفتی دنبالم بیای جهنم :دی
خدایی با اون اخلاق گندی که داشتم نمی‌دونم چرا رهام نکردی و نرفتی و نمی‌کنی و نمی‌ری :))

خیلی هم دلت بخواد بابا. می‌دونی دیروز چند نفر با روابط عمومی تماس گرفتن و ابراز نگرانی کردن که چرا پست شنبه پخش نشد؟
ولی من میدونستم یکشنبه پستی میزاری که تا ۳شنبه هفته ی بعدش تموم نشه
کلا سیس ت همینه
بین هر کلمه یه هق بکن خودت
روده م ب طحالم
طحالم ب نفرون هام پیچید از شدت سکسکه
پاسخ:
می‌ذاری با ذ :| :))
منم واقعا در عجبم از خودم ک چطور تورو تحمل کردم تا الان
پاسخ:
مهرۀ مار دارم چون :دی
خدا خیرتون بده. بیست تا 5 دقیقه چقدر میشه؟ یک ساعت و چهل دقیقه؟ رویاییه. فعلا که نیم ساعتم تمام شده نشسته روی پام داره می کوبه روی کیبورد. اگه بذاره این کامنت تموم بشه ...
پاسخ:
یاد این پستم افتادم: http://s9.picofile.com/file/8344150850/97_9_8_7_.png
وحشیییییییییی کم گوی و گزیده گوی چون در
ب نشانه ی اعتصاب از پلشت۱۲ ب بعد نمیخونم
اه
همین حد ک رویای خواننده ی ثابت داشتنت رو برات براورده کردم بدون فرستاده ای از چانب خدا بودم برات قدرم بدون :غرور کاذب
پاسخ:
وای تو هنوز توی پلشت دوازدهی؟ :)))))))))))))))
توروخدا بزار بگم تف تو روحت :گریه

من واقفا ایمان آوردم ب اینکه تهران قمه و شریف جمکران برای تو
ب لطف زیارت هات میتونم چشم بسته عرشه رو بکشم رد بشم ازش و حتی یه اتاق خاص رو پیدا کنم !
تو مهره ی مار نداری تو زبونه مارو داری البته داشتی الان گاهی داری اونم کوتاه میکنم صبرکن سحر نزدیگه :شاخ
پاسخ:
بذار :| (با ذ، تو رو خدااااااااااااا با ذ بنویس)
زبون مار (هکسره)
ب لطف نه، به لطف. تازه اگه دقیق‌تر بگم به‌لطف درسته. با نیم‌فاصله.

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه...
تموم شد تا یک هفته فقط فحشت میدم حق اعتراضین یوخ
پاسخ:
وقتی وبلاگم تعطیل بود کی بود التماسم می‌کرد پست بذارم؟ تازه بذار رو هم بزار می‌نوشت. هان؟ کی بود؟
چه پست طویلی. انشاالله همیشه سالم باشی و به جنب و جوش. یه چیزی رو هم خصوصی بهت می گم.
راستی بانک پارسیان خودش به من پیام داد که رمز رو فعال می کنن برام و لازم نیست هیچ کاری انجام بدم یا حرص بخورم حتی:)))
پاسخ:
واقعاً طولانی بود؟ :)) این تازه یک‌چهارم حرفام بود. بیشترشو نگه‌داشتم پست بعدی بگم :دی
بگو بگو. بذار گوشمو بیارم نزدیک‌تر تو گوشم یواشکی بگو :))
واقعاً؟ چه بانک باشعوری!!!
تا قیام قیامتم بگی تاثیری نداره برا اعصاب خودت میگم
بزار برای من فقط بزاره
هکسره فلان دا بیلمم اصرار المه
پاسخ:
هکسره ینی وبلاگ من رو ننویسی وبلاگه من. زبان مار رو ننویسی زبانه مار. 
قطع ب یقین من نبودم
تازه یاداوری میکنم من ۳ماه ترکت کرده بودم.بله !
علاقه خودت برا نوشتن رو ب اسم اصرارهای من ب خورد مخاطبات نده
والا بقران
پاسخ:
:)) مگه من سیگارم ترکم کرده بودی؟
تو اون یه پوک قلیونی که از ۱۰۰۰نخ سیگار بدتره !
پاسخ:
من سلطان‌ قلب‌هام :|
سلام.چه هفته سخت و پرکاری داشتید واقعا خدا قوت. بیشتر مکانهایی که تو مشهد ازش نام بردید منم بودم این هفته.پایانه امام رضا- حرم- مترو فقط دانشگاه نبودم که خیلی دلتنگشم.
پاسخ:
سلام
آره هنوز سفرم ادامه داره و برنگشتم خونه
فکر کن مثل فیلما از کنار هم هم رد شدیم و نفهمیدیم که همو می‌شناسیم!
منم سرورِ سلطانِ قلبهام ^_^

+ دفعه آخرت باشه تیکه کلاما منو میدزدی ها :نگاهه چپ چپ
پاسخ:
نگاهه چپ‌چپ نه، نگاه چپ‌چپ. به این میگن هکسره.
تو چرا از بقیه غلط نمیگیری ول کنت بمن اتصالی کرده؟
پاسخ:
چون بقیه درست می‌نویسن.
از کامنت سوم آقای کامیار هم غلط گرفتم. هر کی غلط بنویسه می‌گیرم خب :))
یادم رفت بگم: زیارت قبول انشاالله زودی قسمتت دوباره:D
پاسخ:
ممنون. از دیروز چند نفر بهم گفتن ایشالا این دفعه دیگه با مراد :دی
ایاذلله من جا خدا بودم مراد میدادم بهت ک دست از دامانم بازکشی
پاسخ:
فقط دامن خدا نیست که. دامان دوازده امام و چهارده معصوم و پنج تن و صدوبیست‌وچهارهزار پیغمبر و انبیا و اولیا و اوصیا و شهدا و صدیقین هم هست.
راستش چون دوست ندارم کسی به خودم بگه انشاالله دفعه بعدی با شوهرت، برای همین چنین دعایی هم برای دوستان و مرادشون نمی کنم! چون اینجوری ممکنه از زیارت و مسافرت مشهد محروم بشن بخاطر این که زمان ازدواج داخل دعا مشخص نشده:p

مادر خوبه عزیز نگران نباش زبونش رو جویده به شدت:)

اینم ببر برای بانک هایی که حساب داری بگو یاد بگیرن:)))
پاسخ:
تاسوعا با مامان و پریسا و محمدرضا و داداشم رفته بودیم امامزادۀ معروف شهرمون. اونجا یه بچه‌ای داشت تو حیاط بازی می‌کرد. مامان یهو گفت ایشالا سال دیگه تو هم با بچه‌ات بیای اینجا :| بعد من داشتم حساب کتاب می‌کردم که تا محرم صفر تموم بشه یه دو ماهی باید صبر کنیم. بعد اگه مراد اینا اول ربیع‌الاول هم بیان خواستگاری و مراحل آشنایی و بله برون و خرید جهیزیه و عقد و حنابندون و عروسی و اینا (ترتیبشونو نمی‌دونم دقیق :|) بدون اتلاف وقت طی بشه، بازم سال دیگه تاسوعا نمی‌تونم با بچه‌م اونجا باشم :|
سلام‎(:‎
زیارت قبول خسته نباشین‎(:‎
توی بخش دوازدهم گفتی بازگشت پس چرا میگی هنوز برنگشتی؟ واقعا تو این آلودگی و تعطیلی دانشگاه ها موندنی شدی‎:|‎
پاسخ:
سلام
ممنون :)
الان تو مرحلۀ یازدهیم. دورهمی فرداست، بازگشت چهارشنبه است. فعلاً تهرانم و اینجا کلی کار دارم :(
۲۵ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۸ هلن پراسپرو
:o
وااااااای.

خسته نباشید. دمتون هم گرم. چه قدر...کار.
پ.ن:میتونیم تو نودلیت ذرت یا تخود فرنگی گوشزیا مرغ هم بریزید و کیف نمایید :)
پاسخ:
سلامت باشید :)
آره اینایی که میگی رو خیلی دوست دارم و اگه بود می‌ریختم. ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. هوا آلوده است و حس بیرون رفتن و خرید ندارم. دورهمیمونم موند برای یه وقت دیگه.
+ اسمتو همیشه هلن اسپرسو می‌خوندم. الان دقت کردم دیدم پراسپرو هستی :|
ممنون استاد دانشگاه :|
پاسخ:
سه تا پند تو عالم بلاگری برات دارم که اگه یادت بمونه خیر می‌بینی. اول اینکه برای پستی که کامل نخوندیش کامنت نذاری، دوم اینکه حواست به اولین کامنتی که برای هر کی می‌ذاری باشه، چون اولین‌ها خوب تو ذهن آدم می‌مونن، و سوم اینکه حداقل این یه پستو از این وبلاگ بخونی: http://nebula.blog.ir/post/1195
مرسی از توصیه هات ولی من این پست رو قبلا خوندم :)
بحث من از روی کامل نخوندنم این بود که پست خیلی طولانی بود
اگه ناراحت شدید شرمنده :)
پاسخ:
من فکر کردم شما خوانندۀ جدیدی، با خلق و خوی من و اینجا آشنا نیستی. پس هیچی دیگه. عرضی نیست.
ناراحت که نشدم، ولی در کل کامنتایی که طرف میاد میگه طولانی بود نخوندم رو دوست ندارم. خب که چی آخه؟ آیا من اومدم آمار بگیرم ببینم کی خونده کی نخونده و چرا نخونده که طرف میگه طولانی بود نخوندم؟ آیا من خودم خبر ندارم طولانی بود؟ نکته اینجاست که با نخوندن شما، من چیزی رو از دست نمی‌دم، ولی شما شاید مطلب مفیدی رو از دست بدید.
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۳:۰۳ مهتاب ‌‌
دیشب اومدم بگم «چی شد پست شنبه؟ بازم مریض شدی؟» که دیدم پست گذاشتی. دلم تنگ شده بود واسه این پستای مفصل با جزئیات.
زیارت قبول راستی :)
پاسخ:
قبلاً مریضا می‌رفتن زیارت شفا پیدا می‌گرفتن سالم برمی‌گشتن، الان سالم میرن زیارت مریض برمی‌گردن بقیه رو هم مریض می‌کنن :))
بیشتر خسته بودم تا مریض. مشکل شارژر و نت و آپلود و اینا داشتم. حتی کلیدای واحدم نداشتم و شنبه، شب پشت در مونده بودم یه ساعتی. شایدم بیشتر. تعریف می‌کنم اینارم.
نه من خواننده جدید نیستم
میدونم چی میگید و حق رو هم به شما میدم ولی اگه من رو به خوبی میشناختید میدونستید که من بعدا میام وقت میزارم و میخونم اینو اکثر بلاگرهایی که منو میشناسن میدونن :)
پاسخ:
می‌ذارم رو که باز با ز نوشتی! 
سری بعدی دیگه نمره کم می‌کنم :))
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۳:۲۰ مهتاب ‌‌
من پاورم رو همین یکی دو ماه پیش خریدم و موقع خرید بین ده و بیست آمپر مردد بودم؛ بعد با این استدلال که مگه چقد لازم می‌شه و باتوجه به این که باتری گوشیمم خیلی خوبه و خیلی راضی‌ام ازش، همون ده خریدم و گفتم کافیه همین. الان که تو این تجربه رو نوشتی، دوباره مردد شدم که اشتباه کردم و باید بیست می‌خریدم:/
پاسخ:
آره کار خوبی نکردی 10 خریدی :دی. ببین باتری هر گوشی معمولا 4 آمپره. این پاور وقتی 20 آمپره، ینی تقریباً چهار پنج بار می‌تونی موبایلتو باهاش شارژ کنی. اگه پاورت 10 آمپر باشه، دو بار می‌تونی پر کنی موبایلتو. 
حالا اگه موبایلت دوساعته صفر تا صد پر بشه، پاور 20 آمپری صفر تا صدش ده‌ساعته پر میشه. و پاور 10 آمپری زودتر پر میشه.
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۳:۳۲ مهتاب ‌‌
دگ گذشت.
حتما یه خیری توش بوده:)
پاسخ:
بیا به محاسنش فکر کنیم. 10 آمپری سبک‌تره، زودتر پر میشه، قیمتشم کمتره. و خب همون کاری که از 20 آمپری انتظار داریم رو انجام می‌ده.
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۴:۱۲ نیمچه مهندس ...
سلام
یک عدد افسانه هستم.
نمیدونم چرا اینقدر اصرار به رمز یک بار مصرف دارن؟ واقعا نمیگن شاید یکی وابسته به رمزهاش شده باشه؟البته رمز یه بار مصرف رو میتونی اسمسی هم بگیری.بانک ملی که میده.اون که گفته توکن غیر فعال است هم یعنی زمان استفاده از رمز یه بار مصرفت تموم شده و دیگه به درد نمیخوره.فکر میکنم واسه پونزده دقیقه فعاله.
پاسخ:
سلام افسانه :دی
برای افزایش امنیت و این حرفا. من خواستم روش پیامکی رو هم فعال کنم، بعد دیدم اپش نیازی به نت نداره بی‌خیال پیامک شدم.
رمزای منم عددهای خاصی بودن و دوستشون داشتم :(
تازه این رمز یه‌بارمصرف دومه. فکر کن یه عده رمز یه‌بارمصرف اولم می‌گیرن. 
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۴:۱۵ تسنیم ‌‌
سلام
من به کله‌گی شارژر میگم آداپتور، یادم نمیاد از کی شنیدم و نمی‌دونمم به کل شارژر هم میگن آداپتور یا فقط به همون کله‌گیش.
حرم جای خواب داره، نرفتی یا جا نبود که نشسته خوابیدی یا داشتی مناجات می‌کردی که سه چهار ساعت خوابیدی یا چی؟
پاسخ:
سلام
آره راست میگی آداپتوره. من بیشتر به شارژر لپ‌تاپ می‌گم آداپتور. ولی اینم آداپتوره. به سیمشم کابل میگن.
قبلاً حرم یه جایی داشت پتو و بالش می‌دادن و میشد اونجا خوابید. ولی از ابتدای آذر اونجا رو بستن و دیگه نمی‌ذارن کسی تو حرم بخوابه :| (پلشت بیست‌وپنجم :|)
برای خواب چند تا گزینۀ دیگه روی میز داشتم. هتلی که دانشگاه در اختیارمون گذاشته بود، هتلی که یکی از فامیلامونم اونجا بود و گفت بیا پیشم، زائرسرای حرم که توی ترمینال بود و خوابگاه دانشگاه.
که من ترجیح دادم تو یکی از رواق‌های حرم نشسته سرمو تکیه بدم به دیوار و چرت بزنم و از گزینه‌هام استفاده نکنم :| رفتنی و برگشتنی هم تو اتوبوس نشسته خوابیدم :(
مناجات نکردم. حسش نبود. بلد هم نیستم زیاد. همین‌جوری تو صحن و حرم ول می‌چرخیدم و هر جا می‌دیدم یکی گم شده یا می‌خواد بره جایی و نمی‌شناسه می‌بردمش. دو تا خانومو بردم دستشویی، دو تا خانومو بردم سقاخونه آب بخورن، یه آقایی هم برای کارت‌به‌کارت شماره کارتشو می‌خواست برای چند نفر اسمس کنه کمکش کردم. خانوما سواد نداشتن. فکر کنم آقاهه هم سواد نداشت. ولی آقاهه علاوه بر سواد، شعور هم نداشت. 
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۹ سربازِ روزِ نهم
یه بخشایی رو خوندم اما نمی‌دونم نظرم مربوط به لینکا میشه یا پست
ان‌شالله بعد از ارائه دوممتون توی مشهد کاپشنتون هم خشک میشه
پاسخ:
کاپشن و کیفم که خشک شده خدا رو شکر. ولی در کل متوجه منظورتون نشدم. من الان تهرانم. کنفرانس و ارائۀ مشهد تموم شد برگشتم تهران. چهارشنبه هم برمی‌گردم تبریز. کدوم ارائۀ دوم؟

(آقا من یادم رفته شما آقا بودی یا خانوم :|)
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۴:۵۲ تسنیم ‌‌
واقعا جای خواب حرم رو بستن؟؟؟ رئیسی رفت و باز بستنش :| آخه چرا خب؟ ناراحت شدم!
هتل‌های رایگان، چرا نرفتی؟ مخصوصا اونی که دانشگاه در اختیار می‌ذاره باید خوب باشه :)))

اسم بانک‌ها رم بگو، ببینم برای کدوم کارت باید زره آهنین بپوشم!
پاسخ:
آره از 20 آذر گفتن بسته شده.
مال دانشگاه رایگان نبود البته. شبی دویست تومن بود که اگه چند نفر بودین تقسیم میشد بین افراد. منم چند نفر نبودم :)) نمی‌خواستم هم چند نفر باشم :))
ولی اون زائرسرا و هتلی که فامیلمون گفت بیا رایگان بود. اما قضیه این بود که من حدودای 9 کارم تو دانشگاه تموم شد و 10 رسیدم حرم. 7 صبم دوباره باید می‌رفتم دانشگاه. انقدر خسته بودم که دیدم بخوام برم هتل مسیرم الکی طولانی میشه و خسته‌تر میشم و زیارت رو هم از دست می‌دم. اینه که موندم تو همون حرم.

روش هر بانک با بانک دیگه متفاوته. پارسیان از همه راحت‌تره گویا. من ندارمش البته.
سپه مسخره است. میگه باید بیای توی بانک فرم پر کنی. برای تجارت و کشاورزی و ملت حضور دم عابر بانک لازمه و گرفتن کد. برای ملی اگه بام داشته باشی از خونه هم فعال میشه اگه نه که همون عابر بانک.
۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۴:۵۹ سربازِ روزِ نهم
منظور مقاله دوم توی سفر بعدیه:)
این سوال رو قبلاً پرسیدید
منم جواب دادم از همین شکلک هم استفاده کرده بودید:|
پاسخ:
اتفاقاً الان دارم آرشیو کامنتای ارسالی شما و خودمو مرور می‌کنم ببینم جوابتون چی بوده :|
این رمز یکی دو بار مصرفی که میگین دقیقا یعنی چی؟؟
پاسخ:
کارت بانکی داری؟
آیا با کارتت خرید اینترنتی می‌کنی؟ بلیتی شارژی چیزی می‌خری؟
دارم!!
آره!
قراره رمز دوم رو کلا بردارن؟؟ جاش هر دفعه رمز میفرستن؟
پاسخ:
بله. هر بار رمز جدید می‌فرستن به اپ یا پیامک می‌کنن. بستگی داره کدوم روش رو بخوای.
زیارت قبول مشهدی نسرین خانوم
رمز یکبار مصرف رو یکی از دوستام چند روز پیش گرفت اونقدر مکافات داشت که منم منصرف شدم. تازه اون برا رمز معمولی هم گرفته بود یعنی برا هربار کارت کشیدن باید رمز میگرفتی و چوگ اینترنت ما اونقدر سرعتش بالا نیست و زمان هم یک دقیقه هست برا هر رمز مکافات داری یعنی برا خرید اولا حتما گوشی باید همراهت باشه بعدشم توی یک دقیقه رمز رو بگیری و بزنی بیشتر که بشه رمز غیر فعال میشه و وقتی سه بار اینکارو انجام دادی و رمز اشتباه وارد کردی کارتت غیرفعال میشه
اینم از مزایای دولت الکترونیک
دولت بجای اینکه سیستمهای خودش رو قویتر و غیرقابل نفوذتر کنه توپ رو انداخته تو زمین مردم
یه پیرزنه اومده بود بانک بهش گفتن برا فعال سازی رمز پویا یه رمز هشت رقمی بده اونم گفت نمیخوام دومیلیون پول نقد بدین همراهم باشه واسه خرید ،کارمند بانک گفت حاج خانوم ازتون میدزدن اونهم گفت بهتر از اینه که شماها بدزدین:))
پاسخ:
وای اصلا به اینش فکر نکرده بودم که سه بار اگه اشتباه بزنی غیرفعال میشه :|
آخی، بیچاره :)) من کلا تو بانک یه چیزی تو مایه‌های لورل هاردی و مستربینم! یادمه اولین باری که چک گرفتم، نمی‌دونستم چجوری پولشو بگیرم بریزم تو کارتم. رفتم یه کیف!!! دقیقا یه کیف پول نقد گرفتم بعد بردم ریختم به حسابم :)) دومین بار هم کارمنده ریخت تو پاکت و از این بانک گرفتم بردم اون یکی بانک :)) هنوزم وقتی میرم بانک حس می‌کنم کارمندا به زبان چینی حرف می‌زنن و نمی‌فهممشون :| بعد این فک و فامیل، هی میگن تو با این هوشت برو تو بانک کار کن. نمی‌دونن چه سوتیایی تو بانک از خودم ارائه دادم و می‌دم همچنان :|
من به هیفده که رسیدم رفتم واسه خودم چای آوردم:D

زیارت قبول:)
پاسخ:
:)))))))))))) مورد داشتیم طرف رفته خوابیده حتی. بعد بیدار شده بقیه‌شو خونده

به مشهدیا دیگه نمیشه گفت ایشالا قسمت شما :دی
سلام...زیارت قبول
اه پس دانشکده ما بوده کنفرانس...من تو ازمایشگاه فیزیک مشغولم.اگه میدونستم یه جاییم میومدم میدیدمت....( البته نمیدونم خوشت میومد ازین کار یا نه :دی)
فکر کنم فقط من بودم که شماره گذاشته بودم :دی بعد از چندین سال خوندن وبلاگت میدونستم اهل ارتباط بیرون وبلاگ نیستی ولی خب گفتم کاره دیگه ممکنه لازم بشه:)
موفق باشی دوستم
پاسخ:
سلام. وای نهههههههه. خوب شد نگفتم کدوم دانشکده‌ام. من و خواننده‌های وبلاگم مثل جنّ و بسم‌ اللهیم. حضورشونو جایی حس کنم فرار می‌کنم از اونجا :دی
آرزو رو هم یه لحظه سیمام اتصالی کرد بهش گفتم بیا ببینمت. خودشم باورش نمیشد. فکر می‌کرد شوخی می‌کنم.
اتفاقاً نقاط مختلف دانشکده‌تونو بررسی کردم ببینم منظورتون از علوم چیه. دیدم همون علوم راهنماییه. فیزیک و شیمی و زیست و زمین و اینا بود.
هر موقع رفتی نمازخونه‌ش اونجا یاد من بیافت. من پنج‌شنبه رفتم اونجا جورابا و روسریمو عوض کردم :دی. جلوی قفسهٔ کتابا.
این هفته فقط شما شماره گذاشته بودی ولی اگه آمار دقیق بدم، طی قرن و اعصار شمارهٔ سی نفرو دارم و فکر کنم فقط سه نفر از این سی نفر شماره‌مو دارن :دی (تا حالا نشمرده بودم و فکرشم نمی‌کردم این تعداد باشه! تازه هم‌دانشگاهیای وبلاگ‌دارمو که شماره‌شونو دارم حساب نکردم دیگه. ولی سی نفر خیلیه خدایی :|)
از صبح این صفحه بازه هی میام یه تیکه‌شو می‌خونم میرم :))

- آقا بیا رمز یه بار مصرف منم فعال کن :)))

- چطوری تونستی تو حرم بخوابی؟ هی خادما نمی‌اومدن بیدارت کنن؟
پاسخ:
:))) الهی بمیرم برای صبوریتون که هر چی طویل‌تر میشه پستام، استقامت شما هم بیشتر میشه

به مرحله‌ای رسیدم که تا اسم رمز یه‌بارمصرف میاد جیغ می‌زنم سرمو می‌کوبم به دیوار

خب هر جایی که آدم نباید بخوابه. یکی تو محدودۀ ضریح نمی‌ذارن، یکی جاهایی که آقایون رد بشن، یکی هم جاهایی که دوربین باشه. تو اون حیاطی که سقاخونه هست، یه رواقی بود که اسمش یادم نیست، ولی مخصوص خانوما بود. در و پنجره‌شم شیشه‌ای بود و سقاخونه دیده می‌شد از توی اون رواقی که می‌گم. شب اول وقتی دیدم استراحتگاهو بستن رفتم اونجا. خلوت بود. همه هم خانوم بودن و داشتن عبادت می‌کردن. رفتم نشستم تکیه دادم به دیوار و بیهوش شدم :| البته اونجا هم اجازه نمی‌دادن دراز بکشی.
شب دوم رفتم رواق امام خمینی، قسمت خانوما. تو مرز آقایون و خانوما یه دیوار کاذب کشیده بودن. آخرین ردیفی که خانوما نماز می‌خوندن، کنار اون دیوار کاذب تکیه دادم به قفسۀ قرآن‌ها، کاپشنم هم کشیدم روم خوابیدم! :)) هیشکی حتی یه بارم مزاحم خوابم نشد! :)) من کم‌خوابم. همون دو سه ساعتم کافی بود برام.
واقعا خسته نباشید.
چشم بد دور خیلی پر انرژی وفعالید. همچین به آدم می‌گه این پست پاشو استارت کاری رو بزن، تنبل نباش!!!.
تقریبا همچین پلشت‌هایی پیش‌آمد کرد برا ما
کارت‌های بانکی رو گم کردم تا دوباره گرفتمشون داغون شدم از شلوغی بانک‌ها
بعد عینکم افتاد تو دریا
چراغ ماشینم شکست
قلاب ماهی‌گیری هم دریا بردش فکر کنم کوسه زد.
پست خوب و طویل و در کل عالی بود


پاسخ:
ممنون.
یه وقتایی یه اتفاقاتی می‌افته که آدم می‌گه دیگه بدتر از این نمیشه. ولی روزگار نشون میده که میشه :))
سلام
فکر کنم من از معدود افرادی هستم که وقتی میرسم به آخر پستت ها میگم عه تموم شد؟😃
سری بعدی که رفتی مشهد به جای منم زیارت کن و یه آیت الکرسی بخون.
مرسی 💚
پاسخ:
سیتکااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیا بغلم ببینم! می‌دونی چند وقته ازت بی‌خبرم؟
سلام :دی
دلم برات تنگ شده بود. به خدا اگه بدونم باز بودن کامنتا روشن شدن شماها رو در پی داره، تا ابد بازشون می‌ذارم :دی
حسی که من به بعضی پستا دارم شبیه حسیه که به نون خامه‌ای دارم. هی می‌خونم هی می‌گم کاش تموم نشه :دی
+ به روی چشم.
آخه می‌دونی من یه سری دیدم گیر می‌دن به همون نشسته خوابیدن هم، بعد یه دوستم گفت یه بار از یکی از خادما پرسیده علتشو، گفتن مورد داشتیم طرف اومده نمی‌دونم بیهوش شده یا دور از جونت مرده :)) برا همین حواسشون هست کسی خوابش نبره. خوش به سعادتت که کسی مزاحم خوابت نشده :))
پاسخ:
باید از امام رضا تشکر کنم که منو از چشم خادماش نامرئی کرده بود :))
یادمه یه دوستی یه اخلاق خیلی خوبی داشت که عکس‌های دیگرون رو که اجازه نداشت مثل شما سانسور می‌کرد و یکی از فانتزیام اینه همه به این درجه از شعور برسن. آقا تعریف کردنی از روابط‌تون یه ماشاءالله بگید. یادمه یه‌بار از رابطه خوبم با داداشم حرف شد و قربون‌صدقه‌اش رفتم یعنی یه بلبشویی بعد از اون باهم داشتیم که به شکر خوردن افتادم :)
یک. خدایی همت‌تون در پست‌گذاری باریک‌الله لازمه. من شنبه منتظر پست بودم ولی آخر شب که پستو خوندم دیگه زمانی نداشتم که یه صفحه جدا باز کنم و کامنت بذارم و از طرف دیگه حس بدی دارم که برم به کسی بگم بعداً میام کامنت می‌ذارم. (حکایت منتظر حقیقی که می‌گن من و امثال منیم فکر کنم)
پی‌نوشت: یکی از فانتزیام اینه بدونم وقتی طویله‌نویسی دارین از حافظه‌تون یاری می‌گیرین برای یادآوری متن پستا یا شمام مث من یه صفحه جداگانه باز می‌ذارین تا ببینین متن کامنت مربوط به کجاست؟
چهار. یادمه می‌گفتین از ویژگی‌های من می‌تونه این باشه طوری یه چیزی رو تعریف کنم که حرف اصلیم لابلای تعریفام پنهان باشه و همه متوجهش نشن. نمی‌دونم چرا یاد این حرفتون افتادم.
هفت. به قول خودتون جنبه مثبتش این می‌شه که همیشه می‌خوننتون اونم بادقت نه سرسری.
هشت. خدایی شجاعت خاصی داشتن که پیشنهاد دیدنتون رو دادن. اگه ایشون یواشکی می‌اومدن و ارائه‌تون رو می‌دیدن و بعداً می‌فهمیدین چه حسی پیدا می‌کردین؟
پلشت سوم. من خیلی با بانک سروکار ندارم و خیلی محتاطانه و با ترس می‌رم سراغش که سوتی ندم حالا اینکه می‌شه سوتی نداد خودش یه بحثه :) اینو به خاطر این گفتم که بدونید درسته خدا یکتاست ولی هیچ سوتی‌دهنده‌ای یکتا نبوده و نخواهد بود به خصوص تا زمانی که من در این جهان هستم :)

امیدوارم یه روزی همه‌مون به مرحله‌ای برسیم که تو دندون‌پزشکی همچین ذوقایی کنیم البته نمی‌دونم بعد خالی کردن کارتم همچین ذوقی داشتین یا نه؟

پلشت دهم. داشتم مشخصات یه خانمی رو می‌نوشتم وقتی دید دست‌چپی‌یم گفت ما قدیما به شما می‌گفتیم علی‌‌شانس و شما از اون خوشبختا هستید. منم تو دلم یه هی‌هی‌ای گفتم و رفت. جالبه طرف تو قرعه‌کشی برنده شد و دوباره همون شانسو به من نسبت داد می‌خواستم بگم عزیزم شما تو قرعه‌کشی برنده شدی بعد من خوش‌شانسم؟:) البته از حق نگذریم همین الان کابل لب‌تاب کشیده شد ولی بعد روشن شدن، کامنتم سر جای خودش بود پس به قول یکی شکر که بدتر از این نشد.
بعد خوندن پلشتا، یاد آیکونی که به سرش می‌کوبه افتادم
بخش دوم
دو. مدیونید اگه فکر کنید بعد خوندن قسمت (به دوستام گفتم) یاد به در می‌گم که دیوار بشنوه، افتادم.
چهار. خدایی این و قبلیم جزء پلشتا محسوب می‌شد.
شونزده و هیژده و نوزده. اینجاست که باید می‌گفتید من و اینهمه خوشبختی محاله :)
پاسخ:
آره من اجازه می‌گیرم. یه وقتی حس کنم طرف راضی نیست تو خاطراتم ازش اسم ببرم، از ضمایر مبهم و اینا استفاده می‌کنم تگش نمی‌کنم. یک چنین ملاحظاتی دارم.
یک. ممنون :)
پی‌نوشت. از حافظه‌م کمک می‌گیرم معمولاً.
چهار. آره. فقط هم خواننده‌های باهوش متوجه این نکات پنهان میشن. خیلیا الکی و سرسری می‌خونن رد می‌شن. از کامنت‌ها می‌فهمم که طرف گرفت چی میگم یا سطحی خوند :))
هفت. آفرین.
هشت. بستگی داره کی یواشکی اومده باشه. شریف که بودم، خیلی از خواننده‌هام میومدم می‌گفتن امروز فلان جا دیدمت با فلان رنگ شال یا مانتو. حس بدی نداشتم اون موقع. الانم باز بستگی داره کی اینو بگه. چون همیشه طوری رفتار می‌کنم که ممکنه کسی تحت نظرم داشته باشه، برای همین شوکه نمیشم.
پلشت سوم. من ولی خیلی سروکار دارم علی‌رغم میل باطنیم.
ایشالا
پلشت دهم. منم یکی دو جا بعد از این پلشتا شانس آوردم. البته تعداد شانس‌ها نسبت به پلشتا شاید یک به صد بود.
دو. در و دیوار باهم بشنون
چهار. به‌شدت هم کثیف و نامرتب بودن. بچه‌هاش کلاً کفش پاشون نبود. کفش داشتنا، ولی تو دستشون بود کفشاشون :| زمینم خیس می‌کردن و به چنان گند و کثافتی کشیده بودن اتوبوسو که مسلمان نشوند کافر نبیند.
شونزده و هیژده و نوزده. آره واقعاً
پلشت nام: جواب دادن به کامنت راحیل :))))(((((
پاسخ:
:دی
سلام :)
من برای هر کدوم از پست‌ها کامنت می‌نویسم حتی گاهی تو یادداشت گوشیم در حالی که دارم می‌خونم هر نظری برای هر بخش از پست دارمو می‌نویسم که یادم نره ولی نمی‌دونم چرا فرستاده نمی‌شن.
مثلا برای دفعه قبلی که مشهد بودین و سر مزار نخودکی رفتین می‌خواستم بگم من چه جوری فهمیدم همچین کسی هست ولی نرفتم یا خواستم برای اون خانمی که گفتن بگین مافی‌الذّمه بگم برای هر غسلی که انجام می‌دین هم بگین غسل ما فی الذمه انجام می‌دم. یعنی غسلی که بر گردنمه.(عهده) این برای مواقعی هست که نمی‌دونی چه غسلی برگردنته و اینو می‌گی. ببخشید که شماره پستی که الان درباره‌اش گفتم رو نذاشتم.
+چرا من اصلا این طولانی بودن پست‌ها رو حس نمی‌کنم؟ حس می‌کنم ولی اذیت کننده نیست. خیلی هم دوست داشتنیه اتفاقا. قشنگ در بالای پنجاه درصد موارد هر چیزی که من برام قبلا جالب بوده رو می‌گین یا یه نکاتی رو می‌گین که الان درگیرشم مثل همین رمز دوم یا وقتی یه چیز جدید یاد می‌گیرم خیلی خوشحالم تا چند وقت.
اون روسری‌هایی که اون سری خریدین فهمیدین چه جوری باید پوشیدشون من مغزم درگیره اوناست :))
+در ضمن یه خداقوت جانانه خدمت شما( روم نمی‌شه بگم تو ولی شما راحت باشین و احساس دوری نکنین :)) ) که بیست و پنج خوان پلشت رو رد کردین.
+چرا کامنتم انقدر بی‌مزه شد؟!
پاسخ:
سلام
خدایی چرا نمی‌فرستادیشون؟
مافی‌ذمه برای پست چهل روز پیش بود. مشهد قبلی. پست 1371.
+ من خودمم حس نمی‌کنم. این نشون می‌دونه ما دیگه مغزمون گرم شده نمی‌فهمه طولانی بودنشونو
+ روش بستن روسری رو بعداً به اون بند اضافه کردم دیگه. آقای شهاب‌الدین و خانومش پیدا کردن راهشو. 
+ نه بابا، خیلی هم بامزه است :))
باورم نمی‌شه که طلسم کامنت نذاشتن من بالاخره با باز شدن کامنتای این پست شکست :))))
برای هر کدوم از دو سه تا پست قبلی که اومدم کامنت بذارم که آقا من زنده‌ام، وبلاگت رو همیشه می‌خونم، و فلان و بیسار؛ یا اینترنت قطع شد، یا لپ‌تاپم شارژ تموم کرد و بستمش :/ حتی سر پست قبلی اومدم بگم زیارت پیشاپیش قبول، یهو یادم اومد کتری نیم ساعته رو گازه و خاموشش نکردم :دی

بابت پلشت‌ها هم حرفی ندارم واقعا :))) هفته‌ی پیش، انقدر از آموزش دانشگاه خودمون به آموزش دانشگاه تهران و بهشتی پاس داده شدم و طی همه‌ی دوندگی‎هام بدبیاری آوردم که حقیقتا با تمام وجودم پلشتی اینا رو درک کردم :دی
باکِت نباشه ولی! آدم به همین دوندگی‌هاشه که می‌فهمه زنده‌ست، مگه نه؟
*خودش را دلداری می‌دهد* :دی

من که این طویله‌هات رو یک نفس می‌خونم و تا تموم نشه خیالم راحت نمی‌شه :)))
پاسخ:
:)) چه جالب!
وای، یه پلشت هیجان‌انگیز هم دیشب اتفاق افتاد که موندم تعریف کنم یا نه. به خانواده که نمی‌گم. الکی استرس می‌گیرن. خلاصه‌ش اینه که فکر کن شب توی خونه نشسته باشی و یه آقایی ندونه تو هستی و اشتباهی! از دیوار بپره تو بالکن و بعد بیاد آشپزخونه و هاج و واج همو نگاه کنین. وای هنوز که هنوز خنده‌م می‌گیره. این پلشت روی بقیۀ پلشتا رو سفید کرد :))
خب من همیشه اینجا هستم و میخونم ولی خب تنبلیم میشه پیام خصوصی بفرستم🙈، دیگه الان دیدم کامنت ها بازه گفتم یه سلام کنم.😊

پاسخ:
آره انصافاً خیییییییییییییییلی برام سخته کامنت خصوصی بدون وبلاگ رو با ایمیل جواب بدم. کار خوبی می‌کنی پس :دی
ولی حالا هر موقع دیدی بازه یه سلامی سرفه‌ای دستی پایی سری تکون بده لااقل :دی
یعنی عاشق دعای مادرتون شدم :)) محاسبات بعد شمام که نگم براتون :دی

آقاااا هیجان‌انگیز کجا بود؟‌ الکی نگران می‌شن چی می‌گه؟ دور از جونتون سری بعد یه آدم پَست همچین هوسی به سرش بزنه چی؟ مطمئنین بازم فرار می‌کنه؟‌ خدایی سر جدتون بیخیالش نشین نمی‌گم شورشو دربیارین و نگرانی الکی ولی لطفاً به خانواده بگین.
پاسخ:
آدم پَست کجا بود آخه :)) بنده خدا سرایدار بود. مهمون جدید آورده بود. من چون از شنبه پامو از اینجا بیرون نذاشتم، اینا فکر کردن من یکشنبه رفتم شهرمون و کلید واحدو با خودم بردم. از دیوار پریده بود تو که درو باز کنه برای مهمون. هم مهمونه هم سرایداره کلیییییییییییییییییی خجالت کشیدن :)) من چون صدای آسانسورو شنیده بودم، حجاب داشتم و آماده بودم درو باز کنم براشون. ولی دیگه نمی‌دونستم از دیوار می‌پرن :))
آآآ رسیدیم ب پست با شماره سال تولدم 😍
من یجوری پیگیر پستارو تا ته میخونم که اگه هم رشته ای بودیم یا استادم بودی الان معدلم ٢٠ بود☹️
زیارت قبول.این پلشت‌ها همیشه هست فقط نوعش فرق میکنه :) من یه ریزنمره میخواستم از آموزش بگیرم میگفتن دانش نامه بعد ٣ ماه صادر میشه گفتم ریزنمره در حال تحصیل بدین میگفتن شما دانشجو نیستی. در واقع دانشجویی بودم که واحدام تموم شده بود ولی هنوز نرفته بودم تصفیه حساب کنم. 😕
پاسخ:
به‌به منتظرت بودما. 
آخ آخ، کارای دانشگاهی و آموزشی خیلی اعصاب داغون کنن. پیر می‌کنن آدمو. چی میشه نمره‌ها تو یه سایتی باشه آدم خودش پرینت بگیره آخه. حتماً باید بری از یکی بگیری؟
والا :|
تسویه حساب درسته جانم :دی
خدارو شکر. من کلاً رفته بودم رو مود جنایی. چه صحنه‌ای بوده جای ما خالی.
راستی یادم رفت بگم عکسا و اطلاعات باهم جالب بودن :)
آقای امید۲ از اون دقیق‌خونا هستنا :)
پاسخ:
واقعاً جاتون خالی :)) هر سه مون (من و آقاهه و مهمونه) حس ترس و خجالت رو باهم داشتیم :)) بعدش رفتم ارتفاع دیوارو بسنجم دیدم چه کار وحشتناک و خطرناکی کرده تو تاریکی.

بله ایشون از اون قدیمیاست که اینجا حق آب و گل داره. یه زمانی داداشم هم وبلاگمو می‌خوند کامنت می‌ذاشت. برای اینکه این امید با اون امید اشتباه گرفته نشه شماره 2 رو توافق کردیم بذاریم آخر اسم ایشون. بعد از این توافق دیگه داداشم از دنیای وبلاگ‌نویسی خدافظی کرد :)) 
:))) بنده خدا خیلی مهمون‌نواز بوده. مثل یکی از فوامیل ما که انقدر اصرار می‌کنه به مهمون که آستین کتش تو این اصرارا پاره می‌شه :دی
دست به رفتن شماره اصلیا تو وبلاگ شما گویا ریشه‌داره :)
پاسخ:
کدوم بنده خدا؟

آره. یکیشم مطهره که هم‌کلاسیم بود. روی مطهرۀ مجازی شماره 2 گذاشتیم قاطی نشه با مطهره هم‌کلاسی. بعد الان مطهره اولی رفته و مطهره2 مونده.
۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۴:۲۷ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
سلام :دی
من همون دیشب نه؛پریشب پستت رو خوندم.خیلی هم خوشحال شدم که طویله و دلم نمیخواست به اون زودی ها تموم بشه ! (اینجانب سرعت مطالعه م بالاست و دشواری در خوندن طویله ندارم)
اتفاقا منم نگران شده بودم که چرا شنبه پست نذاشتی،گفتم حتما درگیر سفر و کنفرانس و اینایی بد به دلم راه ندادم.زیارت قبول باشه.خدا قوت قهرمان.ان شاءالله که مقاله ت هم برگزیده شده باشه☺️
خداروشکر که ازین پلشت ها به سلامت عبور کردی و متاسفم که الان تو هوای پلشت تهرانی :/ هوا بهتر نشده؟
عکس هایی که تو این پست ها میذاری رو خیلی دوست دارم.به طوری که از اولین پستی که عکساتو گذاشتی میخواستم عکسای خودمو تو همون سال واست بفرستم :)) ولی خب تنبلی کردم و نفرستادم :دی
پاسخ:
سلام.
آره بابا بد به دلتون راه ندین. من بمیرم هم از اون دنیا یه چند مگ حجم هفتگی می‌گیرم براتون پست می‌ذارم :دی
باورت میشه از شنبه پامو از جایی که درش سکونت گزیدم بیرون نذاشتم به خاطر آلودگی؟ :| :(

دیر نشده که. بفرست ببینیمت خب.
عکس پست بعدی خیییییییییییییییییییلی بامزه است.
۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۸ مرضیه مهدوی فر
اووووه چه سفری بود خسته نباشی عزیزم:) زیارتتم قبول:)
کارت صدآفرین رو گرفتی؟:)
پاسخ:
ممنون
آره :دی کارت صدآفرینم یه نامه بود که با اون برم یه جایی یه چیزی تدریس کنم :دی
سلام و درود دوردونه خانوم

مارکوپولو باید بیاد ازت یاد بگیره ک چطوری گزارش سفرنامه بنویسه :)) عالی بود

درمورد شماره 3 مقدمه : امسال شاهد شکستن یکی از قواعد شباهنگ (دیدار وبلاگی) بودیم پس بشارت میدهیم ب دوستان صبرکنند شاید فرجی شد :)

خدا نگهدارت باشه و مرسی
پاسخ:
سلام
و حتی ناصرخسروی خودمون
 اتفاقیه که هر صد سال یه بار رخ میده. پیش‌تر جولیک رو هم دیده بودم. ببین: http://s8.picofile.com/file/8360609468/98_02_26.png
http://s7.picofile.com/file/8381978034/20171130_192425.jpg


http://s7.picofile.com/file/8381980384/20191216_193058.jpg


http://s7.picofile.com/file/8381976142/20191216_193101.jpg


یکی از این ۳ تا واسه قبل
فکر کنم فرستادمش براتون
دوتا جدید واسه یه موقعیت مکانی دیگه هستن اون قدیمی واسه یه جایی ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر
البته به غیر اینا یه سری ظرف پلاستیکی (شایدم پلاستیک نبودن دقت نکردم) مثلا واسه اینکه غذا بذاریم (نه بزاریم) داخلشون برای بچه‌ها تا ببرن مدرسه هم بود ولی چون این یکی مسئولش فرق می‌کرد(اجازه باید دوباره می‌گرفتم) و شلوغ‌تر بود دیگه از اونا عکس نگرفتم



اول متنو که خوندم فکر کردم تاثیر پایان‌نامه نوشتنه

پلشت۱ (نرم‌افزار بانک روی گوشیم با اثر انگشت باز می‌شد حالا یه مدت پیش قاطی کرده بود گوشیم باز نمی‌شد با اثر انگشت رفتم پاک‌ کردم دوباره اثر انگشت تعریف کردم حالا نرم‌افزار بانک اثر انگشت نمی‌شناسه رمزشم یادم نمیاد از نعمت رمز دوم پویا محرومم و با این پست میترسم دنبال کاراش برم😂


این رمز دوم پویا هم مصیبت واسه اونایی که نمی‌تونن مثلا گوشی هوشمند ندارن (مادر بزرگ خودم) یا اصلا‌حوصله ندارن درخواست بدن باز صبر کنن پیام بیاد بعد طبق معمول خواهیم دید درخواست رمز میدیم ولی رمز نمیاد بعد میفهمیم سیستما قطع. این دولت یاد گرفته همه کاراش یهویی انجام بده این رمز دوم پویا میتونست بهتر انجام بشه نظر منه البته .

واسه امضا کاغذی که خودشون میخواستن عوض کنن حساب آدم مسدود می‌کنن؟؟ عجبا

توجه می‌کنم به طور کامل قبل رفتن و در مسیر و... داشتین ضربه‌فنی می‌شدین باتری ساعت ، شارژر، پاور، رمز، حساب، بعد مشهد و بعدم الان تهران که تعطیله البته اون وسطا یه سری امتیاز مثبت هم بود راننده با اهنگاش شب خوابیدن تو حرم بدون اینکه بیدارتون کنن ماشین لباسشویی اونم ایرانی زیارت آقای حداد، کارت صد آفرین شایدم هزار آفرین و رفتن شریف

الان دوستان ایراد می‌گیرن شریف چی داره مگه ( من تسلیمم خودمم شریفی نبودم ولی حسی که وقتی شریف میری جوی که من دوست داشتم باعث میشه شریف دوست داشتنی بشه )

زیادی نوشتم ارسال کنم تا همش نپریده

موفق باشین در ادامه کارای هفته شلوغتون
پاسخ:
آره یکی رو پارسال فرستاده بودین. دو تاش جدید بودن. ذخیره‌شون کردم به اسم خودتون :)
وای این جملۀ غذا بذاریم عالی بود :)))))))))

من پایان‌نامه‌مو پارسال نوشتم تموم شده. اثراتش الان داره بروز می‌کنه یا میده تو زندگیم :)))

خدا صبرتون بده. من هم اثرانگشت گذاشتم هم الگو هم رمز. بالاخره یکیش می‌گیره دیگه.

والا یه سالی می‌شه هی می‌گن برید رمز بگیرید. یهویی نیست. پیامکی هم میشه فعالش کرد. نمی‌دونم سرعتش چقدره.

ایران است دیگر. مملکت گل و بلبل.

آره :)) تازه یکی از دوستامم یه کاری برام پیدا کرده بود. مصاحبۀ اونم اضافه کنید. که البته به دلیل آلودگی هوا عقب افتاد. دو تا تیشرت هم با امتیازای فیدیلیو جایزه گرفتم. که خب آدرس دوستمو دادم اون بگیره برم از اون بگیرم. که هوا آلوده شد و خواست بره تبریز و گفتم دیگه تیشرتامو با خودش ببره اونجا ازش می‌گیرم.
۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۶:۵۱ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
عه دور از جون این چه حرفیه :))
واقعا؟پس کارهات چی میشه؟تا کى میمونی تهران؟
تمام عکسهات بامزه بودن بی اغراق ^_^ منتظرم پست بعدی هم ببینم☺️
ایا عکس بچگی منو ندیدی؟ چرا فکر میکنم قبلا واست فرستادم؟🤔
پاسخ:
فردا شب دیگه برمی‌گردم تبریز. مجبورم یه دو هفته دیگه دوباره بیام.

عکس بچگیتو نشونم ندادی. یه عکس دارم ازت که بچه بغلته :دی
آخ آخ اومدم با س بنویسم شد تسفیه بعد دیدم زشته گفتم شاید از صاف کردن حساب میادا
اره واقعا الکی الکی هی پاس میدن به هم.
پاسخ:
من خودمم اول چک کردم ببینم کدوم درسته بعد تذکر دادم. ینی خودمم مطمئن نبودم :دی
اینا هم اینجوری حال می‌کنن

هر صدسال ?!؟ ☺ دوتا صفرش رو بردار 😁

پارسال سارا ـ امسالم قاصدک ـ سال بعد هم خدا بزرگه و میدونه 😉 (انشااله ک یک مراد دلخواه باشه)
پاسخ:
حالا چرا ماستو می‌ریزی تو قیمه؟ :)) چه ربطی به مراد داره این دیدارها؟
دلخواه فامیلیشه؟ :))
:)) گر نکردی امتحان * پس مگو عیب تو آن ـ این جواب ماست و قیمه ات :))

:))))))))))))) دلخواه ک هستی ـ هر کی هم بیاد جلو باید از خداش باشه و جواب سوال دومی :)) خــــدا رو چی دیدی ؟ :)) ولی اسمش مراد نیست هاااااا :))
آراد اسمشه :)
پاسخ:
به طرز وحشتناکی مشکوک می‌زنی تو. 
نمی‌فهمم چی میگی. من دلخواهم؟ اصولاً اون باید دلخواه باشه ها! البته منم باید باشم، ولی الان اینجا بحث سر مراد دلخواه نیست مگه؟ دلخواه مضاف‌الیه هست یا صفت؟

اسم آرادو دوست ندارم :دی البته اسمش خیلی هم مهم نیست. هر چی باشه مراد صداش می‌کنم. نه فقط من که کل قوم و قبیله‌م قراره مراد صداش کنن :))
۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۹:۴۸ مرضیه مهدوی فر
به به چه جایزه خوبی داده دکتر حداد:)
اگه تا شنبه تهرانی و اگه وقت و حوصله داری و اگه دوست داری، دفاعم شنبه ۱۲ظهره، خوشحال میشم بیای
پاسخ:
به سلامتی :) بلیتم برای فردا شبه. اگه شنبه تهران بودم میومدم :)
بسم الله :))))))
دیگه این پلشت آخری که تعریف کردی، حقیقتا از پلشت رد شده و یه چیزی ورای پلشت بودنه :)) حالا اگه من بودم، احتمالا فارغ از همه دنیا با پیژامه نشسته بودم تخمه می‌شکوندم و با خودم حرف می‌زدم و یکی می‌پرید تو :دی
*آهنگ ماموریت غیرممکن* :دی‌
خدا واقعا رحم کرده :))
پاسخ:
آره کلاً وقتی به حالت‌های ممکن دیگه اعم از حالت خواب بودن، حالت پای لپ‌تاپ بودن، حالت غذا خوردن، حتی توی حموم بودن فکر می‌کنم دستمو می‌برم سمت آسمون و می‌گم خدایا سپاسگزارم که در مناسب‌ترین حالت ممکن بودم :دی
سلام

میگم شماره‌ی من چند بود؟ (یه 2043 شاید یادم بیاد، فک نکنم) من چند وقتی از میادین دور بودم :/

پلشت‌ها به نظر میاد داره به کمال می‌رسه! مواظب باشید شهاب سنگی چیزی نیاد رو سرتون!!

اسم هم‌اتاقی من مراده :-/

هر چی متن رو خوندم نتونستم غلط املایی پیدا کنم :( حیف شد
پاسخ:
سلام. اگه همون آزادی باشی که وبلاگشو حذف کرد یه وبلاگ دیگه زد 971125124  هستی.

هم‌اتاقیت قصد ازدواج نداره؟ :دی

جایزه می‌دم به هر کی که از متن پستام غلط املایی پیدا کنه :))
واقعا انقد شماره طولانی بود؟! باید شروع کنم به کندر جویدن

ابدا :دی

ایمپاسیبل
پاسخ:
۹۷۱۱۲۵ که ساده است. تاریخ اون روزیه که شماره ‌می‌دادم. بقیه‌شم ترتیب کامنت‌گذارانه

چه حیف :))
اصلا هم حیف نیست :دی شیش تا دختر شل داشته باشم یکیشونو هم بهش نمیدم
پاسخ:
:)) اسمش قشنگه ولی
به خودم خسته نباشید میگم که دو روز طول کشید تا برسم به انتهای پست :)
پاسخ:
خسته نباشی
الان تو قطارم
و فقط یه مگ! حجمم مونده :))
در واقع چهار روز! یکشنبه یه مقدار خوندم. دوشنبه قصد کردم بخونم ولی نخوندم. امروز یه نفس تا انتها :))
پاسخ:
دمت گرم :)
داری برمی‌گردی تبریز؟ من فکر می‌کردم الان از خونه و بعد از استراحت پست می‌ذاری!!
پاسخ:
نه عزیزم
پستو بنیاد سعدی نوشتم
همون جا که نودالیت می‌خورم تو عکس
داری برمی‌گردی تبریز؟ من فکر می‌کردم الان از خونه و بعد از استراحت پست می‌ذاری!!
پاسخ:
اکو داره صدات؟
داری برمی‌گردی تبریز؟ من فکر می‌کردم الان از خونه و بعد از استراحت پست می‌ذاری!!
پاسخ:
:دی
داری برمی‌گردی تبریز؟ من فکر می‌کردم الان از خونه و بعد از استراحت پست می‌ذاری!!
پاسخ:
چند بار دکمهٔ ارسالو زدی؟
چرا اینجوری شد :|
پاسخ:
ول‌کنت به ارسال اتصالی کرده :))
الان ایستگاه مراغه‌ام. اینترنت ساعتی گرفتم :دی
باورم نمیشه به آخر این پست رسیدم، واقعا باورم نمیشه. :-/
این موفقیت رو مدیون پشتکارم هستم.

+ رمز یک بار مصرف روانی کرده منو. مخصوصا که هر بانکی نرم افزار مخصوص به خودش رو میخواد و گوشی من هم iosه و ... . دو هفته پبش یک ساعت و نیم توی یکی از بانک ها من و دو تا کارمندای بانک زدیم تو سر و کله هم نشد! امروز ولی یه بانک دیگه ام توی نیم ساعت بالاخره فعال شد.
پاسخ:
:)))))) شما باید قدردان من باشید که تو این زمانه که همه کوتاه و مینیمال‌نویسن، به شما تمرین استقامت میدم :دی

+ آخ آخ یادم افتاد پامو بذارم خونه باز باید برای مردم نرم‌افزار نصب کنم :))
سلام
خدا قوت، زیارت هم قبول باشد
ان شا الله همیشه از این سفرهای زیارتی و علمی در پیش داشته باشید
ان شا الله سال بعد هم دکتری، دانشگاه مورد علاقتون قبول خواهید شد
پاسخ:
سلام
خیلی ممنون :)
ایشالا :)
۲۹ آذر ۹۸ ، ۰۲:۳۵ آرزو ﴿ッ﴾
سلام :)
این‌ها جغدهای امروز مسیرم هستن:
https://b2n.ir/165810
پاسخ:
سلام
چه خوشگلن. ممنون. این عکس یه قشنگیِ دیگه هم داره و اون سایۀ محو خودته که افتاده رو شیشه :)
۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۰۰ آرزو ﴿ッ﴾
:)) ممنون^_^
پاسخ:
ما بیشتر :)
۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۱۲ مـهـ ـیـار
اعتراف: فقط عکس ها رو نگاه کردم و حس خوندن عریض و طویل متون اصل دست نداد :)

ولی با حال بود : لطفا عکس و فیلم ها بیشتر شود و متون کمتر :))
پاسخ:
:|
۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۲۴ مـهـ ـیـار
میخوام بگم چهقدر ریز بین بودم ولی !
اینقدر که :
اون سریال بارکد بلیط رو بردارید ، میشه رفت توی سایت رجا و اطلاعات و مشخصاتتون رو دریافت کرد :|

+ اینم کمک بخاطر اینکه متون رو نخوندم :))
پاسخ:
می‌دونم. ولی بارکد کامل نیست، کیفیت عکس هم پایینه. حالا اگه شما می‌تونی، برو اطلاعات ما رو استخراج کن بیا جایزه بگیر.
سلام، همه ی این پست اخر رو خواندم، خیلی دوست دارم نوشته های طولانی. اقا اون برای حسنا رو برداشتی؟:(( پیداش نکردم دیگه. واژه گزینی یعنی چه؟ مثلا اینکه یه قاشق میگیم قاشق را شماها انتخاب کردید؟ چقدر ترسناک که اون اقاهه اونده تو بالکن من همونجا جیغ میکشیدم و در را باز میکردم فرار میکردم. خوش به حال ارزو منم بزرگ تر که شدم و مامانم اجازه داد تنها برم بیرون میبیتی؟؟ مامان همیشه میگه ادم های توی کامپیوتر و گوشی الکی ان و ممکنه خطرناک باشن وقتی گفتن میشه یه ردز دوستمو ببینم گفت اصلا از کجا معلوم دختر باشه به نظرم مامانم زیاد صفحه ی حوادث میخونه://
پاسخ:
آره برداشتم. از این به بعد همین جا پیام بده :)
واژه‌گزینی والا توضیحش سخته. یه کاری شبیه ترجمه کردنه.
قول نمی‌دم. ولی شاااااااید ببینمت.
من دخترم به خدا :)) الکی هم نیستم :))
من هم یک خاطره از یه آدم بد بگم؟ من یه بار کلاس پنجم بودم مامانم حرم بود و خواهر و برادرمم هم نبودند در خانه من هم آماده میشدم بروم کلاس زبان یه هفته مادر دوستم میومد دنبالم و یه هفته مامان یا برادرم ما رو میبردند کلاس قرار بود مامان دوستم بیاید دنبالم که تلفن خانه مان زنگ خورد یه اقایی گفت که من پسردایی پدرت هستم و میخواهم بیایم خونه تون، منم چون بابام فوت شدند خیلی خانواده های دورش را نمیشناسم و گفتم حتما پسردایی بابام هست گفتم الان گسی خونه مون نیست گفت اشکال نداره منم خیلی خنگ بودم و ساده داشتم ادرس را میگفتم محدوده رو که گفتم گفت چقدر دور بعد یهو نمیدانم چه گفت یا چه شد که شک کردم گوشی رو قطع کردم و به مامانم زنگ زدم که در دسترس نبود چون حرم بود باز دیدم تلفن میزد چون تلفن ما قدیمی ست و شماره نمیندازه فکر کردم شاید مادرم است برداشتم باز اون اقاهه بود من خیلی ترسیده بودم گریه م گرفت و گفتم داییم اینجاست گفت دروغ نگو بگو خونتون کجاست و من گریه میکردم و گفتم دروغ نمیگم و سعی کردم با همون گریه هام صدای داییمو در بیارم که خیلی ضایع بود و هار هار گریه میکردم گوشی رو گذاشتم اینبار زنگ زدم به برادرم و گریه میکردم و تعریف کردم گفت اصلا نترس تو که کامل ادرس را ندادی هیچ کاری نمیتونه بکنه گفت دیگه جوابشو ندم و الان میاد خونه گوشی رو که گذاشتم باز تلفن زنگ خورد و من گفتم شاید مامانم یا مثلا برادرم هست که میخواهد باز چیزی بگوید برداشتم و باز اون اقاهه بود گریه میکردم و گفت به برادرم تو رو گفتم و اون یه حرف خیلی زشت زد که ان موقع ها نمیدونستم چیه بعدها فهمیدم خیلی اتفاق بدی بود خیلی ترسیده بودم.
پاسخ:
واااای چه ترسناک :( امیدوارم بتونی فراموشش کنی. اینجور اتفافات تا آخر عمر کابوس میشن و آزار میدن آدمو
+ خدا پدرتو بیامرزه. روحش شاد :)
من هنوز نخوابیدم مامانم بیدار است منتظر داداشمه که بیاد منم میتونم به این هوا بیدار بمونم خخخ، اره واقعاااا همیشه یادمه، خدا رو شکر یکم عقل داشتم شک کردم و فقط محدوده ی خانه مان رو گفتم، وگرنه میومد منو میکشت شاید. یه خاطره ی دیگه هم دارم ولی چون اونو بارها خواهر برادرم سرش به من خندیدن همون اول نگفتم ولی دیگه چون گفتی شااااید ببینمت خیلی خوشحال شدم میخوام اونم تعریف کنم =))))) یک بار هم میخواستم بروم اردو دو روزه به نیشابور داداشم گوشی اش را داد به من که باهاشون در ارتباط باشم خانم پرورشی هم اجازه نداده بود اما همه میخواستن یواشکی بیارن حالا من فقط براس اینکه به خانواده اطلاع بدهم میبردم وگرنه عکس و این چیزها نداشتم که نشان بدهم و.... همون عصر یک هو دیدم یک پیام امده که من فرهاد هستم همان که اومدیم خونتون برای خواستگاری بعدهم گفته بود چقدر از من خوشش امده و میخواست هر ابهامی دارم بپرسم و حسم را بگویم تا این وصلت سر بگیرد من راستش این چیزها رو که ندیده بودم خیلی ترسیدم رفتم تو دستشویی یکم گریه کردم دستام میلرزید به خدا نمیدونم چجوری بگم حتما خندداره ولی ترسیده بودم فکر میکردم کار بدیه دیکه اتوبدس نگه داشت برای نماز رفتم کلی استغفار کردم و زار زار بعدش تو همون نمازخونه گریه میکردم جوری که خانم پرورشی فکر کرد من خیلی مومن و خوبم و روز اخر بهم جایزه ی دانش اموز نمونه سفر داد=))))) خیلی ترسیده بودم از خدا میخواستم منو ببخشه واقعا نمیدونم چرا ولی هم کوچیک بودم هم واقعا این چیزا رو نمیفهمیدم وقتی هم برگشتم به داداشم گفتم اون هم گفت اشتباه پیام داده و اشکال نداره اما من باز سر نماز تو سجده داشتم میگفتم خدایا ببخشید خدایا ببخشید که مثل اینکه خواهرم دیده بود و شک کرده بود اومد پرسید که چیکار کردی بگو من خواهرتم هیچ اشکال نداره منم وقتی تعریف کردم تا مدتها با برادرم میگفتن و میخندیدن گاهی هم ادایم رو در نیارن و میگن خدایا ببخشید خدایا ببخشید=)))) این ادم هم بد بود یکم، اخر اس و مس کردن این چیزا چیه دیگه
پاسخ:
:))) اون جایزه معلم پرورشیت خیلی خنده‌دار بود
وای اره الکی نیستی شما اپو من میدانم دختر هستی این حرفا رو مامانم کلا راجع به ادمای اینترنتی و توی گوشی و کامپیوتر میگه اخه اون خودش زیاد از این چیزا استفاده نمیکنه فکر میکنه بدن و فکر میکنه خطرناکن همیشه هم حوادث روزنامه رو میخونه و چون جز ما هم کسی رو نداره یکم حساسه به ما که بلایی سرمون نیاد. من دیگر میروم خداحافظ شب بخیر
پاسخ:
در کلرحرف مامانتو گوش کن :)
شب به خیر