دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

این پنج شش خط اول که رنگش آبیه، پست چند سال پیشه:

از قطار پیاده شدم و داشتم فکر می‌کردم چمدونامو همینجا بذارم برم به یکی از این آقایون که چرخ دستی دارن بگم بیان یا مثلا اینارو به یکی بسپرم و برم به این آقایون بگم بیان و اصن به کی بسپرم و یا منتظر بمونم این آقایونی که چرخ دارن خودشون بیان که خب نمی‌تونم منتظر بمونم چون کلاس دارم و دیرم شده و همین جوری که دو دو تا چهار تا می‌کردم یه پسره که داشت از کنارم رد میشد پرسید اینا مال شماست؟ گفتم آره. گفت می‌تونم کمکتون کنم؟ گفتم آره ممنون ولی سنگینه ... تا بیام جمله‌مو تموم کنم چمدونو تا دم تاکسی برد و تشکر کردم و بدون اینکه چیزی بگه یا حتی نگام کنه رفت. 
او یک فرشته بود :دی

دیروز وقتی رسیدم راه‌آهن دو ساعت تا حرکت قطار وقت داشتم و رفتم نمازخونه یه کم استراحت کنم. رو صندلیای سالن انتظار جا برای نشستن نبود. حدودای چهار بلند شدم برم سوار قطار شم. یه کوله پشتی سبک داشتم و یه کیف دستی حاوی خرت و پرت. نزدیک پله‌ها یه پیرزن با قد خمیده و یه ساک سنگین داشت می‌رفت سمت واگن چهار و منم واگن سه بودم. چند متر یه بار ساکشو می‌ذاشت زمین و استراحت می‌کرد. صد صد و پنجاه متری با واگنامون فاصله داشتیم. به نظر می‌رسید خیلی خسته شده و زیر لب داشت غر می‌زد؛ ساکشو دوباره گذاشت زمین که استراحت کنه. رفتم سمتش و پرسیدم اجازه میدید کمکتون کنم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم ساکشو برداشتم و راه افتادم. صدای قطارا نمی‌ذاشت بشنوم دقیقاً چه دعایی می‌کنه ولی گمونم می‌گفت خدایا یه همچین دختر مهربونی رو نصیب مراد کن :دی زیر لب داشت دعام می‌کرد و داشتم فکر می‌کردم نکنه این خانومه مامان‌بزرگ اون پسره است... ساکشو تا دم واگن بردم و تشکر کرد و لبخند زدم و رفتم سمت واگن سه.


۹۵/۰۴/۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پسره که تو راه‌آهن کمکم کرد

پیرزنی که راه‌آهن دیدمش