پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

آنچه گذشت

۲۰۶۳- مغز قلم گوسفند با کالانکوئه

۱۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۰۰ ق.ظ

این متن، انسجام چندانی نداره. یه سری حرف‌ها و افکار پراکنده‌ست راجع به آشپزی که دوست داشتم ثبت کنم.

هفتۀ پیش که با اون بنده خدا راجع به کارِ خونه و آشپزی صحبت می‌کردم، برداشتش این بود که من این کارها رو انجام نمی‌دم و دوست ندارم. برداشتشو تصحیح کردم و گفتم اتفاقاً دوست دارم و انجام می‌دم، ولی نه برای هر کسی و نه به‌عنوان وظیفه. در واقع کسی که اون غذا رو قراره بخوره باید برام انقدر ارزش داشته باشه که ساعت‌ها پای گاز وایستم وقتمو براش صرف کنم. در مورد کارهای دیگه هم همین‌طور. کلاً وقتمو صرف آدمی که باهاش حال نمی‌کنم، نمی‌کنم.

چند سال پیش، یادم نیست تو کامنت‌های وبلاگ خودم یا فوریه، بحثِ ناهار درست کردن برای شوهر پیش اومد. الان اکثر شرکت‌ها به کارکنانشون ناهار می‌دن و اگه ندن هم معمولاً آدما از بیرون یه چیزی سفارش می‌دن. اون موقع که این حرفو می‌زدم این چیزا مثل الان رایج نبود. من نوشته بودم دوست دارم برای شوهرم ناهار درست کنم با خودش ببره، ولی دوست ندارم به همکاراش از اون غذا بده چون من اون غذا رو با عشق فقط برای اون درست کردم و دوست ندارم بقیه از اون لذت ببرن :| یادمه فوریه مخالف بود که خب بوی غذا می‌پیچه و بقیه ممکنه دلشون بخواد. و دوران خوابگاه رو مثال زده بودم که همیشه برای هم‌اتاقیایی که دوستشون داشتم کیک درست می‌کردم ولی یه سریا هم بودن که باهاشون حال نمی‌کردم. وقتایی که اونا بودن کیک درست نمی‌کردم :|

دیروز مهمون داشتم. یکی از پلن‌ها! این بود که ناهارو از بیرون سفارش بدیم؛ ولی از اونجایی که معمولاً آخر هفته‌ها آشپزی می‌کنم و کلی غذا درست می‌کنم برای هفتۀ بعد، ترجیحم این بود خودم ناهار درست کنم که بیشتر درست کنم و بمونه برای هفتۀ بعد. از طرف دیگه، باارزش‌ترین چیز برای من تو دنیا وقتمه و یه جورایی هدر دادنش خط قرمزمه. به وقتم به چشم سرمایه‌ای نگاه می‌کنم که هر روز بیست‌وچهار ساعت ازش کم میشه و این ساعتا رو فقط صرف کارها و آدمایی می‌کنم که دوستشون دارم. حالا اگه کسی مهمونم باشه و زیاد باهاش حال نکنم، ترجیحم همون سفارشه. چون زورم میاد این وقتمو براش صرف کنم. ولی مهمونای دیروزو دوست داشتم.

تا ظهر ایده‌ای نداشتم چی قراره درست کنم. صبح یه بسته گوشت از فریزر درآوردم گذاشتم بپزه. معمولاً این کارها رو مامان انجام می‌داد و می‌پخت آماده می‌کرد. این دفعه خواستم خودم انجام بدم ببینم چی از آب درمیاد. فقط چون گوشت گوسفند بود خیلی چرب بود. بعد از اینکه پخت، تو غذاساز خردش کردم و با پیاز و هویج و رب ترکیب کردم و یه خورشت من‌درآوردی درست کردم که به‌نظرم طعمش بد نشد. نگار و نرگسم دوست داشتن. عکسو یهو و عجله‌ای گرفتم. بشقاباشون دستشونه، برای همین تو عکس نیست :|  

دوتا استخون هم کنار گوشتا بود که به‌نظرم ساق پای گوسفنده بود. شایدم ساق دستاش. از این استخونا که توش مغز هم داره و برعکس کنی بکوبی تو ظرف، مغزش درمیاد. امروز صبح گرمش کردم برای صبحانه بخورم. هر چی تلاش کردم مغزو دربیارم نشد. بعد به ذهنم رسید که از نی! کمک بگیرم. انقدر راحت و تمیز درومد که جا داشت یه کلیپ اینستاگرامی درست کنم با این محتوا که هنوزم مغز قلم گوسفندو این‌جوری می‌خوری؟ بیا تا یادت بدم چجوری می‌خورن. بعد نشون  می‌دادم که چجوری با نی، مغزو از توی قلم بکشی بیرون.

 

گل برای گل از طرف دو گل

 

اسمش کالانکوئه هست. شبیه گل قاشقیه، ولی اون نیست. اردیبهشت امسال روز معلم هم از اینا بهمون دادن. چون از مدرسه مستقیم می‌رم فرهنگستان، گذاشتم همون‌جا روی میزم. چند روز بعدم گلاش خشک شد. بعدش آوردم خونه. بعد که جنگ شد با خودم بردم تبریز. الان اون گل روز معلم، تو تبریزه و نمی‌دونم دوباره گل درآورده یا نه. سه ماه گل داره سه ماه گل نداره.

 

۴ نظر ۱۵ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۰
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۶۲- از هر وری دری (قسمت ۸۲)

۱۳ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۵۵ ب.ظ

دیروز، هم باید فرهنگستان می‌بودم، هم به‌خاطر آلودگی هوا کلاسا مجازی بود و کلاس داشتم. تصمیمی که اتخاذ کردم گرفتنِ امتحان بود. سه سری سؤال برای پایۀ دهم و یازدهم و دوازدهم طراحی کردم و پی‌دی‌افشو با لینک پاسخنامه‌ای که تو گول‌فرم طراحی کرده بودم گذاشتم تو گروه. این‌جوری هم به کارهای خودم رسیدم هم درس ندادم هم بچه‌ها مجبور شدن مطالب هفتۀ اخیر که مجازی تدریس شده بود رو مرور کنن. سؤالا رو نه با هدف سنجش، بلکه به قصد آموزش طراحی کرده بودم. اونایی که بلد بودن جواب دادن. اونایی هم که بلد نبودن، سؤالا یه جوری بود که وقتی از گوگل یا دوستاشون کمک می‌گرفتن، یه چیزی هم این وسط یاد می‌گرفتن.

مدرسه چند روزه به طرق مختلف، صوتی و تصویری، با پیامک و پیام‌رسان‌ها، تو گروه و به‌صورت خصوصی بهمون میگه نمرات مستمر رو تا جمعه ثبت کنیم تو سامانه. این در حالی است که من هنوز برگه‌های امتحان حضوری و این پاسخنامه‌های مجازی رو تصحیح نکردم.

کیفی که برای لپ‌تاپ فرهنگستان سفارش داده بودمو تحویل گرفتم. قشنگه، ولی اندازه‌ش مناسب لپتاپ خودمه. خودم برداشتم و بعداً ایشالا برای لپ‌تاپ اونجا هم یه کیف دیگه می‌خرم. شایدم نخرم.

امروز زنگ زدم ادارهٔ منطقهٔ ۴ برای پیگیری پرونده‌م، که بگم من خیلی وقته انتقالی گرفتم ولی هنوز پرونده‌مو نفرستادین این منطقهٔ جدید. یه آقای بسیار باشخصیت و متین و موجه و موقر جوابمو داد. گفت مسئول این بخش مرخصیه و منم تازه اومدم اینجا و کمکش می‌کنم تو کارها. شماره‌مو گرفت و گفت بررسی می‌کنم چند دقیقه دیگه خبر می‌دم. یه کم بعد زنگ زد و گفت فلانی‌ام. من چون اسمشو نپرسیده بودم از شماره و صداش فهمیدم همونه. گفت پرونده‌تو پیدا کردم کامل و مرتب و بدون نقصه. جای پرتی هم نبود و تا رفتم بایگانی دیدم جلوی چشمه. گفت وام و اینا که نگرفتی؟ گفتم نه. ضامن و اینا هم نشدم. گفت خوبه که پرونده‌ت گیر این چیزا نیست. همه چی درسته. گفت مسئولش که اومد می‌گم بفرسته. اگه تا یه هفته نفرستاد، با مسئولیت خودم بیا بدم خودت ببر. کلی تشکر کردم و گفتم تو این دو سال اولین باره که می‌بینم یکی یه جواب درست راجع به این پرونده بهم داد و کارمو انجام داد. گفت انجام وظیفه کردم و کاری نکردم و یه سری تعارف تحویل هم دادیم و خداحافظی کردم. شماره موبایلشم داد که اگه اداره تعطیل بود یا جواب ندادن به خودش زنگ بزنم. اسمش از این کلمات هم‌آوا بود و روم نشد بپرسم املاش با کدوم حرف هست. اسمش مثل حیاط و حیات که هر دو معنی میده بود. با هر دو املا ذخیره‌ش کردم. و از اونجایی که تمام مدارک گزینش و پزشکی و... تو این پرونده‌ست ترجیحم اینه خودشون بفرستن ولی اگه نفرستن خودم می‌رم می‌گیرم. هر چند که دیگه کار از کار گذشته و رتبه‌بندی انجام شده و فعلاً به دردم نمی‌خوره.

این هفته به این صورت گذشت که مدرسه نرفتم و قبل از طلوع آفتاب از خونه زدم بیرون، به مقصد فرهنگستان. شب برگشتم و شام نخورده مستقیم رفتم خوابیدم. چون که جون نداشتم شام درست کنم. فرداش دوباره قبل از طلوع رفتم و شب برگشتم خوابیدم. نماز ظهر و عصر و مغرب و عشامم همون‌جا می‌خوندم. برای ناهار از هفتهٔ قبل پیتزا درست کرده بودم، اونا رو می‌بردم گرم می‌کردم. هر شبم مانتو و مقنعه و کیف و وسیله‌هامو وسط خونه روی زمین رها می‌کردم و روی مبل بیهوش می‌شدم و صبح دوباره از روی زمین برمی‌داشتم همونا رو می‌پوشیدم می‌رفتم.

داشتم با مامان تلفنی صحبت می‌کردم. همین حرفای روزمره رو تعریف می‌کردم و آخرشم گفتم پنجشنبه نرگس و نگارو ناهار دعوت کردم. پرسید از اون چه خبر؟ خانواده، این سؤالِ از نگار چه خبرو زیاد ازم می‌پرسن. گفتم والا اونم درگیر کاراشه. گفت حرف هم می‌زنین؟ با خودم گفتم این چه سؤالیه! معلومه که حرف هم می‌زنیم. گفتم والا تلفنی که فرصتشو نداریم خیلی. ولی تقریباً هر روز یا یه روز درمیون یه پیامی می‌فرستیم. درد دلی می‌کنیم، یا عکسی فیلمی چیزی می‌فرستیم بخندیم دلمون وا شه. با تعجب پرسید پرسید عکس و فیلم چی؟ گفتم عکس و فیلم و کلیپای بامزه و طنز و مسخره‌بازی و اینا دیگه. حالا آخر هفته هم گفتم بیاد خونه‌مون. تا اینجا مامان در حال تعجب بود و من دلیلشو متوجه نمی‌شدم. وقتی گفتم «شبم گفتم بمونه ولی قبول نکرد» پرسید «کیو میگی تو؟! من اون پسره رو پرسیدم!». و من این‌جوری بودم که وا! من یه ساعته دارم راجع به نگار حرف می‌زنم چی کار به پسر مردم دارم. بعد دیگه خنده‌مون قطع نمی‌شد وقتی جوابای منو یه بار دیگه مرور می‌کردیم و به اونجا می‌رسیدیم که گفتم بیاد خونه‌مون شبم بمونه. مامان می‌گفت هی تعجب می‌کردم که «آخه نسرین این مدلی نبود که. عکس و فیلم و خونه دعوت کن و اینا دیگه چیه می‌گه!». خب آخه مادر من، تو دقیقاً بعد از اینکه گفتم نگارو دعوت کردم پرسیدی از اون چه خبر؟ چه می‌دونم این اون به یکی دیگه برمی‌گرده. روال اینه که مرجع ضمیر، اولین اسم خاص قبل از ضمیر باشه خب :/ (یکی از دلایل اینکه خانواده رو در جریان چنین پیشنهادهایی قرار نمی‌دم همینه. بندگان خدا ذهنشون درگیر میشه و درگیر می‌مونه)

۳ نظر ۱۳ آذر ۰۴ ، ۲۲:۵۵
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

چون محل تحویل سفارشم فرهنگستان بود و چون اداره‌ها هی تعطیل میشه، برای بار دوم زمان تحویل سفارشمو عقب انداختم. اما دقایقی پیش مطلع شدیم که رئیس خواسته هر روز یه تعدادیمون بر اساس حروف الفبا! حضور داشته باشیم و سنگر علم و ادب رو حفظ کنیم. فردا نوبت منه. لذا بر آن شدم که زمان تحویل سفارشو جلو بندازم؛ ولی دیدم نمیشه و ظرفیت پیک‌های فردا پر شده.

فی‌الواقع عده‌ای دارن به‌صورت دستی و چشمی واژه‌نامه رو ویرایش می‌کنن. یه حرکت خفن زدم روی اندیس‌های اشتباه که همه‌شون باهم اصلاح بشن و کار، سریع و بدون خطا پیش بره. ولی کیه که قدر بدونه.

 

 

تا این لحظه که در خدمت شمام دویست‌ویک ساعت از عمرمو صرف نوشتن رساله کردم و شصت‌وچهار ساعت هم صرف مقاله. خروجی؟ فعلاً هیچی.


 

دیشب برادرم و عروسمونو شام دعوت کردم خونه‌مون (خونه‌م. نمی‌دونم چه ضمیری بعد از خونه بیارم). با مامان و بابا تماس تصویری گرفتیم. خوردیم، خندیدیم و راجع به ماجرای اخیر حرف زدیم. بالاخره هر چی باشه تجربه‌شون از من بیشتره. لابه‌لای حرفام به گل اولین قرار هم اشاره کردم. برادرم پرسید شاخه گل یا دسته گل؟ گفتم فرقی دارن مگه؟ گفت آره دیگه؛ یکیش نشونۀ عشقه یکیش احترام. و من با لحن خانوم شیرزاد این‌جوری بودم که واقعاً؟! نمی‌دونستم. جداً نمی‌دونستم :|

علاوه بر شام که سوپ و برنج و سالاد و اینا بود، کیک و پیتزا و فلافل هم درست کردم. اگه دنبال پیتزا می‌گردید تا کردم روی هم. بعد رفتیم پل طبیعت عکس‌های تکی و دونفره و سه‌نفره گرفتیم و نصفه‌شب برگشتیم. نصفه‌شبی که صبحش کلاس مجازی داشتم.

ازشون خواسته بودم تو تلگرام، اینستا، وبلاگ یا هر جا که دلشون می‌خواد فعالیت مجازی و رسانه‌ای داشته باشن برای درس رسانه.



به میزان خانوم گفتناشون دقت می‌کنید دیگه؟ سر کلاسم همینن. خانوم خانوم گفتنشون رو مخه. خیلی دلم می‌خواد بگم انقدر خانوم نگن، ولی عادت کردن. تو پاسخنامۀ آزمونی که تو گوگل فرم گرفتم هم خانوم جواب فلان میشه نوشتن.

 



مدیر مدرسه خواسته از کلاس‌های مجازیمون فیلم بگیریم بفرستیم. موقع حضور و غیابِ بچه‌ها:


  

۱۱ نظر ۰۹ آذر ۰۴ ، ۲۰:۳۲
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

با ذهنیتی که از فضل و ادب پدر خواستگار اخیر داشتم (همون که تو کلاس مثنوی بعد از حل کردن اون مسئلهٔ ریاضی شماره‌مو گرفته بود) و با توصیف‌های مادرش از پشت تلفن راجع به خانواده‌شون و پسرش، نظرم در مجموع منفی نبود. چون پیش اومده که همون اول کار، ندیده و نشناخته با دو سه جمله توصیف گفته باشم «نه». حالا ولی دلیلی برای رد کردنشون نداشتم. از نظر مالی و اعتقادی شبیه هم به‌نظر می‌رسیدیم. اونا یه کم بالاتر. از نظر سواد و تحصیلات هم یه کم پایین‌تر. ولی وقتی بحث حقوق و تکالیف زن و مرد رو پیش کشیدم و نظرش رو پرسیدم، تفکرات هزار سال پیش رو داشت. قسمت ۷۱ پادکست رادیومرز رو هم امروز فرستادم براش. به‌نظرش این حرف‌های روشنفکرانه ضددین و ضداسلام بود. به‌نظرش وقتی خدا گفته زن بدون اجازهٔ شوهر از خونه هم بیرون نره، پس اجازهٔ بیرون رفتن از کشور هم باید دست شوهر باشه و اون اجازه بده. هیچ کدوم از شرایط ضمن عقد رو قبول نداشت. شاید برای مطرح کردنش زود بود. شاید هم نه. تصمیم نداشتم توجیهش کنم. صرفاً می‌خواستم طرز تفکرش دستم بیاد. من اگر حق خروج می‌خوام، هدفم این نیست که یهو زندگیمو ول کنم برم خارج! اصلاً منی که اولین سؤالم از اینا راجع به مهاجرته و تأکید می‌کنم که قصد رفتن ندارم و به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی حتی برای مدت کوتاه حاضر نیستم مهاجرت کنم، پس قرار نیست برم. فقط به‌عنوان یک انسان! از سلب شدن بعضی از حقوقم ناراضی‌ام و می‌خوام اون حقوق بهم برگردن؛ همین! 

تخم در هر شوره‌زاری ریختن بی‌حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

۱۳ نظر ۰۸ آذر ۰۴ ، ۱۵:۵۴
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۵۹- سرخط خبرها

۴ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۴۶ ب.ظ

۱. فردا و پس‌فردا به‌علت آلودگی هوا، مدارس و دانشگاه‌های تهران و یه سری شهرها از جمله تبریز که این هفته صدرنشین میزان آلودگی بود غیرحضوری شد و اداره‌ها دورکار شدن.

۲. یکشنبه یکی از کلاس‌هایی که باهاشون درس داشتم کلاً غایب بودن و یکی از کلاس‌ها هم فقط چهار نفر اومده بودن که زنگ زدن اولیاشون اومد و برگشتن خونه. ولی یازدهم انسانی اومده بودن و درس دادم. رابطه‌م داره باهاشون بهتر میشه. یه وقتایی یه کلمه‌ای رو که تا حالا نشنیدن، اشتباه می‌شنون و اشتباه تلفظ می‌کنن و صدای خنده‌مون تا هفت مدرسه اون‌ورتر میره.

۳. این نسل جدید واقعاً عجیبن. موقع تدریس شعر علی ای همای رحمت فهمیدم یه سریاشون نمی‌دونن امام حسین و حضرت ابوالفضل برادر بودن. یه سریاشون نمی‌دونستن ابن ملجم کیه. فرق یزید و شمر و معاویه رو نمی‌دونستن. سر ارائهٔ درس رسانه، یکیشون به عکس امام خمینی رسید. یواش از من پرسید خمینیه یا خامنه‌ای؟ مورد داشتیم فکر می‌کردن حضرت فاطمه و حضرت زهرا دو نفرن، و حضرت عباس و حضرت ابوالفضل هم دو نفر.

۴. وقتایی که یه چیزی ازم می‌پرسن و به جوابم اعتماد می‌کنن رو دوست دارم. چند روز پیش یکی از انسانیا می‌پرسید خانم، همت چندتا صفر داره؟

۵. فردا تو ادارهٔ آموزش‌وپرورش یه کارگاهی قرار بود برگزار بشه که دوست نداشتم برم ولی مجبور بودم برم. خوب شد تعطیل شد. چون که محتوای به‌دردبخوری ارائه نمیشه معمولاً.

۶. یه کیف برای لپ‌تاپ فرهنگستان سفارش داده بودم و محل تحویل رو هم فرهنگستان زده بودم. پارسال دم عید عجله‌ای اون لپ‌تاپی که می‌خواستم رو خریدن ولی براش کیف نخریدن. اول گفتن خودت بخر، بعد گفتن وقتی قرار نیست ببری بیرون از اداره کیف برای چیه. بعد که توجیهشون کردم کیف برای چیه گفتن پس خودت بخر فاکتورشو بیار. زمان تحویل رو چهارشنبه زده بودم. چون دورکار شدیم و نمی‌رم فرهنگستان، خواستم محل تحویل رو تغییر بدم. دیدم نمیشه و فقط زمانش رو می‌تونم عوض کنم. زمانشو عقب انداختم که بمونه هفتهٔ بعد. بعد بهم پیام دادن که با عرض پوزش زمان تحویل سفارش به هفتهٔ بعد موکول شد. نمی‌دونم الان این پوزش برای چیه وقتی خودم تغییر دادم :|

۷. فردا قرار بود از بچه‌ها امتحان بگیرم. فکر می‌کردن چون مجازی شده نمی‌گیرم. بهشون پیام دادم و اعلام کردم که امتحانو مجازی می‌گیرم. حالا باید بشینم تو گوگل فرم پرسشنامه درست کنم!

۸. ترم ۱۱ دکتری رو باید تمدید کنم. ولی چون مقاله‌م چاپ نشده نمی‌تونم درخواست ثبت‌نام و تمدید بدم. چرا چاپ نشده؟ چون که هنوز نوشته نشده :| تازه اگه نوشته بشه کلی طول می‌کشه خونده بشه و داوری بشه. دیگه روم نمیشه تو چشمای استادم نگاه کنم. بی‌نهایت داره باهام مدارا می‌کنه. خوبه که درکم می‌کنه. ولی خودم اگه جای استادم بودم انقدر رأفت نشون نمی‌دادم.

۹. یه پیجی هست تو اینستا به اسم زن‌آفرید (zanafarid.ir) که یکی از هم‌کلاسی‌های دورهٔ لیسانسم ساخته و راجع به خانم‌ها و مشکلاتشون صحبت می‌کنه و با زنان موفق مصاحبه می‌کنه. استوری‌های دیروزشون راجع به شروط ضمن عقد بود. تا حالا این موضوع برام موضوعیت نداشت، ولی توضیحاتشونو که خوندم حس کردم چیز مهمیه. اسکرین‌شات گرفتم که سری بعد که خواستم با کسی راجع به ازدواج صحبت کنم نظرشو راجع به این حقوق و شرط‌ها بپرسم. حق تنصیف اموال، حق طلاق، تحصیل، اشتغال، مسکن، و خروج از کشور.

۱۰. خسته‌ام!

۲۳ نظر ۰۴ آذر ۰۴ ، ۲۱:۴۶
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)