دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

بیر.

داشتم با مسئول آموزش صحبت می‌کردم. گفت شما همون روز که اومدی اینجا برای مصاحبۀ ارشد، همون روز ما انتخابت کردیم که بمونی و همین جا کار کنی. گفت یه درخواست بده و همین جا مشغول شو. یه همچین حرفی حتی اگه بُلُف باشه، اگه تعارف باشه، اگه یه دروغ مصلحتی و دلخوش‌کنک باشه، اگه جز من به هزار نفر دیگه هم گفته شده باشه، هر چی که باشه آدم دلش می‌خواد باور کنه. که دلش گرم بشه که دیده شده، که مهمه، که براش ارزش قائلن. گفتم من که تهران نیستم فعلاً. دکترا هم معلوم نیست قبول شم و بیام. گفت پس برو بنیاد شهریار با دکتر باقری صحبت کن. گفت اونجا زیرمجموعۀ ماست و نامه می‌دیم و زنگ می‌زنیم بهشون که فلان کار و بهمان کارو بکنی. نمیشه آدم هر حرفیو به هر کسی بگه. حتی نمیشه هر حرفیو هر جایی بنویسه. در لفافه گفتم که قبلاً یه بار رفتم و یه سر و گوشی آب دادم. اونجا همه خسته‌ن. مثل اینجا. مثل همه جا.

ایکی.

اولین بار اسمشو روی جلد یکی از کتاب‌هایی که منبع کنکور ارشد زبان‌شناسی بود دیده بودم. مهری باقری. نمی‌دونم چرا اون موقع فکر کرده بودم صاحب این اسم باید یک دختر جوان باشه. حتی بعداً که فهمیدم خانم باقری استاد دانشگاه تبریزه باز هم همچنان در تصورم باقری، یک استاد جوان هم‌سن‌وسال خودم بود. فرهنگستان که بودم سؤالِ دکتر باقری رو می‌شناسی رو زیاد از من می‌پرسیدند و من هر بار پاسخم نه بود. لابد فکر می‌کردند چون استاد دانشگاه تبریزه باید بشناسم. اولین بار که اسمشو گوگل کردم همین پارسال بود. اقوام پیام داده بودند که حدادتون هم که داره میاد تبریز. خبر نداشتم. در باب گام نمی‌دونم چندم انقلاب، دانشگاه تبریز سخنرانی داشت. زمستون بود. شال و کلاه کردم سمت دانشگاه. ملت به‌زور نمره و دانشگاه حضور به هم رسانده بودن و من حتی نرفتم خودمو نشون استاد بدم و احوالپرسی کنم. یه گوشه کناری پیدا کردم نشستم و از محفل فیض بردم. یه خانوم مسنّی اومد و ضمن خوشامدگویی به حدادمون، نشست ردیف اول. تنها خانوم ردیف اول بود. اینترنت نداشتم. به دخترهای پشت سریم که سرشون توی گوشی‌هاشون بود گفتم می‌شه اسم دکتر مهری باقری رو گوگل کنید عکسشو ببینم. نشونم دادن. گفتم شبیه همین خانوم ردیف اول نیست؟ خودش بود. همین خانومی بود که ردیف اول نشسته بود و به دکتر خوشامد گفته بود. اونجا اولین باری بود که دیدمش. موقع رفتن پالتوشو جا گذاشت. می‌دونستم برمی‌گرده. کنار پالتو منتظر موندم و وقتی برگشت و از دور اشاره کرد که بی‌زحمت پالتوشو براش ببرم بردم. پیش‌تر هم دکتر حداد کلاهشو توی کلاس جا گذاشته بود و براش برده بودم. پیش‌ترتر هم استاد شمارۀ پانزده کتش رو. خب هر کس یه علاقه‌مندی‌ای داره و علاقۀ من هم تحویل رخت و لباس جاماندۀ اساتیدم بهشونه. از سخنرانی که برگشتم دوباره خودم گوگل کردم و فهمیدم که متولد تهرانه و مدرکشو از دانشگاه تبریز گرفته. اسم همسرش آشنا بود. همسرش، مرحوم سرکاراتی، استاد دانشگاه تبریز بود و خب حدس زدم که احتمالاً وقتی برای تحصیل آمده اینجا، یا قبل‌تر، با استادش ازدواج کرده و مونده و بعداً هم خودش همین‌جا استاد شده.

اوچ.

شمارۀ بنیاد شهریار رو از سایتشون برداشتم و زنگ زدم. یه خانومی گوشی رو برداشت. منشی اونجا بود. خودم رو دانشجوی فرهنگستان معرفی کردم. از اونجایی که بنیاد شهریار، تبریزه، با خانومه ترکی حرف می‌زدم. تا گفتم با دکتر باقری کار دارم گفت بذار وصل کنم و وصل کرد. اصلاً مهلت نداد که بپرسم این خانم باقری ترکی بلده یا نه. وقتی صدای پشت خط گفت بله، سلام کردم و خودمو معرفی کردم. چند جملۀ اولم ترکی بود. بعد با تردید پرسیدم شما متوجه می‌شید چی میگم؟ به فارسی گفت بله بفرمایید. گفتم پس فارسی می‌گم که دوزبانه نشه مکالمه‌مون. قرار شد دوشنبه ششم آبان ساعت نُه، یک جلسۀ حضوری داشته باشیم. کلی ایده توی سرم بود که می‌دونستم اینجا نمی‌تونم به هیچ کدوم جامۀ عمل بپوشونم. در واقع همون بدو ورود متوجه شدم محیط خسته‌ای داره که هیچ جوره نمیشه تکونش داد. یکی از ایده‌هام این بود که راجع به زبان آذری (نه ترکی) که چند صد گویشور بیشتر نداره و در روستاهای دورافتاده به‌کار میره تحقیق کنم. دلیل اینکه تا الان منقرض نشده دورافتاده و صعب‌العبور بودن روستاهاست و بدبختی اینجاست هیچ زبان‌شناسی هم نمی‌خواد یا نمی‌تونه به این مناطق بره. من ولی دوست دارم. خانم باقری گفت منم وقتی جوان بودم از این کارها می‌کردم. گفت هنوز که هنوزه نمیشه با ماشین رفت اونجا. اسم روستاها رو پرسیدم و یادداشت کردم. با اینکه می‌دونستم حالا حالاها کسیو ندارم و شاید تا ابد هم کسیو نداشته باشم که تو این مسیر همراهیم کنه و یه کوله‌پشتی برداره و بزنیم به دل طبیعت و نجات بقایای زبان‌های در حال انقراض، اما با این همه اسم روستاها رو نوشتم. یه چند تا طرح دیگه هم داشتم و گفتم. اشاره کرد به موهاش و گفت اینا رو تو آسیاب سفید نکردم. هفتاد سالمه. دیگه با یه نگاه تشخیص می‌دم دانشجو باسواد و علاقه‌مند هست یا نیست. گفتم نظر لطفتونه.

دُرد.

برای بقیۀ ایده‌هام هم قرار شد برم سراغ استاد دیگه‌ای که اون روز و اون ساعت دانشگاه تبریز زبان ترکی درس می‌داد. خانم دکتر... راستش هنوز دفاع نکرده و حالا حالاها هم بعیده دفاع کنه. اما چون اینجا ایرانه، دکتر صداش می‌کنن و استاده. بعد از جلسۀ بنیاد رفتم دانشگاه. با مشقت‌های فراوان ساختمان مورد نظر رو پیدا کردم. یه دختر، تا حدودی شبیه خودم. خودمو معرفی کردم. خندید و گفت من فلانی و تو بهمانی؛ من مست و تو دیوانه. راجع به یکی از لهجه‌های زبان ترکی تحقیق می‌کرد. رساله‌ش راجع به همین موضوع بود. دو ساعتی باهم صحبت کردیم و بیش از پیش مطمئن شدم که اینجا اگه قرار باشه کاری کنم خودم باید پیشرو و محرک باشم. بقیه یا خسته‌ان و انگیزه ندارن، یا امکانات و بودجه ندارن، یا نیروی انسانی و توانایی ندارن. من اما همۀ این‌ها رو هر چند رو به زوال و افول، دارم. وقتی راجع به تحقیق روی زبان آذری گفتم و وقتی راجع به گویش‌ها و لهجه‌های منطقه گفت، بحثمون کلاً رفت سمت اینکه کجا به چه زبانی صحبت میشه. بعضی جاها زبانشون با زبان هم‌استانی‌هاشون متفاوته و از نظر جغرافیای سیاسی با یه استانن و از نظر جغرافیای زبان با یه جای دیگه. جغرافیم هیچ وقت خوب نبود. هیچ وقت دوستش نداشتم. از هر بحثی که توش اسم شهر و کوه و دشت و دریا و جلگه بود گریزان بودم و سعی می‌کردم بحث رو عوض کنم. اما وقتی لابه‌لای حرفاش گفت فلان جا به فلان لهجه صحبت می‌کنن درحالی که این لهجه به لهجۀ بهمان جا شبیه‌تره، لبخند شدم. گفتم چه جالب. با اینکه می‌دونستم، اما خواستم بیشتر توضیح بده، که بیشتر بشنوم...

بِش.

بار دومی که قرار بود زنگ بزنم بنیاد شهریار، همین چند روز پیش بود. بیرون بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم. شماره‌شونم ذخیره نکرده بودم. زنگ زدم ۱۱۸ و گفتم شمارۀ بنیاد شهریارو می‌خوام. خانومه گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. اپراتور گفت شماره‌ای ثبت نشده است. دوباره زنگ زدم. یه خانوم دیگه برداشت. گفتم خانوم این بنیاد شهریار یه جای معروفه. امکان نداره شماره‌ش ثبت نشده باشه. شاید همکارتون درست تایپ نکرده. گفت چند لحظه. بعد وصل کرده به اپراتور که شماره رو بگه. گفت. یادداشت کردم. زنگ زدم. یه آقایی گوشی رو برداشت. گفتم بنیاد شهریار؟ گفت بله. گفتم فلانی هستم؛ با دکتر باقری کار دارم. پرسید دکتر باقری کیه؟ گفتم رئیس اونجاست دیگه. گفت چند ساله رئیس اینجا آقای فلانیه. گفتم نه آقا من همین چند وقت پیش اومدم اونجا. رئیسش خانم دکتر باقری بود. گفت شما با کجا تماس گرفتید؟ گفتم بنیاد شهریار نیست مگه؟ گفت نه اینجا بنیاد شهیده :|. گفتم ببخشید، من این شماره رو از ۱۱۸ گرفتم. اشتباه شنیدن و اشتباهی شمارۀ اینجا رو دادن. برای بار سوم زنگ زدم ۱۱۸. یه خانوم دیگه گوشی رو برداشت. سعی کردم خشمم رو فروبخورم! و آروم باشم. گفتم شمارۀ بنیادِ شهریارو می‌خوام. و چند بار خیلی واضح تکرار کردم بنیاد شهریار. گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. شماره‌ای که اپراتور گفت با ششصد شروع میشد که این سمت تبریزه و شمارۀ بنیاد شهریار باید با پونصد شروع میشد. چون اون سمت تبریزه. دیگه زنگ نزدم به این شماره. زنگ زدم بابا و گفتم گوگل کنه بنیاد شهریارو؛ شماره‌شو بگه بهم. چند تا فحشِ باادبانه هم نثار کارمندانِ سخت‌کوش و ساعی ۱۱۸ کردم.

آلتی.

بار دومی که رفتم بنیاد شهریار، دکتر باقری اسم کوچیکم رو هم پرسید. یه کم فکر کرد و گفت یاد یکی از شعرهای همسرم افتادم. من گلم، نسترنم، نسرینم. اما مچینم؛ زیرا که با باد قراری دارم.

یدّی.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

عکس‌نوشت ۱۳۸۳. اینجایی که درش نشستم مقبرةالشعرای تبریزه. ما می‌گیم شهریار. از هشتصد سال پیش تا حالا بیشتر از چهارصد شاعر اینجا دفن شده که معروف‌ترینشون شهریاره. دوازده سالمه تو این عکس. چند تا بیت از شهریار تو خاطرم هست که خیلی دوستشون دارم. اینجا می‌نویسمشون؛ شما هم اگر دوست داشتید شعر کامنت بذارید من با شعر جواب بدم. از هر کی که دوست دارین.


۱.

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

۲.

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمۀ نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

۳.

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

۴.

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسهٔ تو به کام من کوه‌نورد تشنه را

کوزهٔ آب زندگی توشهٔ راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

۵.

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی

حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی

عقده بود اشکم به دل تا بی‌خبر رفتی ولیکن

باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی

وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا

یار باقی وآنکه می‌آرد پیام یار باقی

آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت

غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم

لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۸۲. مدرسۀ راهنماییم همسایۀ دیواربه‌دیوار پادگان ارتش بود. فکر کن یه مدرسۀ دخترانه با یه سربازخونه دیوار مشترک داشته باشه. فکر کن یه مشت دختر سیزده چهارده ساله همسایۀ یه مشت پسر هیژده نوزده ساله باشن. وا اَسَفا، وا اسلاما، وا مسئولینا!. چه شیطنت‌ها که نمی‌کردیم. چه چیزها که از لای این دیوار و از روش رد و بدل نمی‌شد. پوکۀ فشنگی، پوتینی۱، قمقمه‌ای، کلاه‌خودی، سربندی؛ و شاید نامه‌ای، دست‌نوشته‌ای، شماره‌ای، عکسی. صدای رژه رفتنشون برامون جذابیت داشت. و صدالبته که چنین جذابیتی طبیعی بود تو اون دوره. یک خانم‌مدیر فولادزره هم داشتیم که یکی از رسالت‌هاش این بود که اجازه نده کسی بره سمت اون دیوار. ولی ما می‌رفتیم. احتمالاً برادرها هم یه فرمانده فولادزره داشتن که یکی از رسالت‌های اون هم این بود که اجازه نده اونا بیان سمت دیوار. ولی میومدن. اتفاقاً دبیرستان هم همسایهٔ دیواربه‌دیوار پسرا بودیم. نمی‌دونیم تو شهر ما این‌جوری بود یا کلاً روال سمپاد اینه که مدارس دخترانه و پسرانه‌ش کنار هم باشه. و خب علی‌رغم حساسیت‌ها و تدابیر شدید امنیتی ناظم‌ها و مدیرها، مبنی بر اینکه یه وقت زنگ تفریحا و کلاس ورزشامون هم‌زمان نباشه، خیلی اوقات تو تاکسی (وای من باز یاد خاطرهٔ راهنمایی سان۲ افتادم) هم‌مسیر و شاید هم‌کلام می‌شدیم باهاشون. سالن اجتماعات و سالن ورزش و نمازخونه‌مون هم مشترک بود. البته مسئولین طوری برنامه‌ریزی می‌کردن که باهم برخورد نداشته باشیم، ولی خب توپه دیگه؛ یهو می‌دیدی افتاد اون ور، یا این ور. بعد حتی برام جالبه مدرسۀ ابتدائیم هم یه همچین اوضاعی داشتیم. مدرسه‌مون دوشیفته بود و یه شیفت دخترا از مدرسه استفاده! می‌کردن و یه شیفت پسرا. ینی یه شیفت من، یه شیفت برادرم. خیلی باحال بود. نوبت صبح که تعطیل می‌شد، باید سریع مدرسه تخلیه می‌شد که چشم صبیا به نوبت ظهریا نیافته. حالا اون موقع هفت هشت ده سالمون بود و جذابیت نداشتیم برای هم! ولی بازم مسئولین همۀ تلاششونو می‌کردن برخورد فیزیکی و روحی و روانی نداشته باشیم باهم.

از این مدرسه که تصویرشو ملاحظه می‌کنید، پنج نفر تیزهوشان قبول شدن. دو نفر از کلاس سومِ یک، دو نفر از سومِ سه و یه نفر از سومِ دو. من سومِ دو بودم. بعد از قبولی و جدایی از هم‌کلاسیام، خیلی سعی کردم ارتباطم رو باهاشون حفظ کنم. با نامه، با هدیه، با قرارها و دورهمی‌های گاه‌به‌گاه. ولی نشد. دور شدیم و فاصله گرفتیم و موبایل هم نداشتیم همچنان. اینه که الان از دوستای دوران راهنماییم هم بی‌خبرم. با این تفاوت که اسماشونو تو دفتر خاطراتم نوشتم و از هر کدوم چند خط یادگاری دارم. ولی انگار روی پیشونیم نوشتن هر مقطع تحصیلیت که تموم میشه باید از هم‌دوره‌ایات جدا بشی و تنهایی مسیرتو ادامه بدی و دوستای جدید پیدا کنی. اغلبشون دبیرستان رفتن نمونه. یه سریا رفتن باقرالعلوم، یه سریا هم امام حسن. اون کلاسی که پشت پنجره‌اش یه چیز سفیدرنگه کلاس ما بود. تو همون کلاسم کنکور کارشناسیم برگزار شد. سال ۸۹ حوزۀ آزمونم که مشخص شد، وقتی فهمیدم جلسۀ کنکورم قراره تو مدرسۀ راهنماییم باشه چشمام قلبی شد از ذوقِ دیدنِ دوبارۀ مدرسه‌م. وقتی رسیدم سر جلسه و فهمیدم تو کلاسی‌ام که سه سالِ راهنمایی اونجا بودم و صندلیم هم همون‌جاییه که سه سال اونجا نشستم چشمام قلبی‌تر شد. آخه مگه چند نفر تو این دنیا آزمون کنکورشون تو مدرسۀ راهنمایی‌شون، تو کلاس سابقشون و جایی که سه سال اونجا خاطره داشتن برگزار شده؟



پی‌نوشت۱: عکسِ پایین، زمستونِ سال هشتادوپنجه؛ اول دبیرستان بودم. با صمیمی‌ترین دوست دوران راهنماییم، مریم، قرار گذاشته بودم که اگه دبیرستان از هم جدا شدیم، هر چند وقت یه بار تو مدرسۀ راهنماییمون همو ببینیم. محل این عکس مدرسۀ راهنماییمه، حیاط پشتی، جلوی پیمانگاه. این اسمو من و مریم روی این خرابه گذاشته بودیم. یه روزی اونجا به هم قول داده بودیم (پیمان دوستی بسته بودیم!) که تا ابد باهم دوست بمونیم. کادویی که دستمه کادوی تولدمه. مریم دو سه ماه پیشاپیش کادومو برام آورده بود. این عکسو گذاشتم که توجهتونو به پوتین جلب کنم، وگرنه این عکس جاش عکس‌نوشتِ ۱۳۸۵ هست.



پی‌نوشت۲: می‌دونم این خاطرهٔ راهنمایی سان رو ششصد بار تعریف کردم؛ ولی برای خواننده‌های جدید دوباره خلاصه‌شو میگم. کلاسای پیش‌دانشگاهی ما از تابستون شروع شده بود. مدرسه‌مونم تو زعفرانیه بود. برای اینکه بری اونجا، روال اینجوریه که آبرسان سوار تاکسی بشی بری راهنمایی پیاده بشی و بقیهٔ مسیرو که کوتاه هم هست باز با تاکسی یا پیاده بری. یادمه کرایهٔ این مسیر اون موقع صد تومن بود. روزنامه هم صد تومن بود و یه وقتایی برگشتنی از دکهٔ جلوی مخابرات روزنامه می‌خریدم. کاراموزی دورهٔ کارشناسیمم تو همین مخابراته گذرونده بودم. حالا اینکه چرا به اونجا میگن راهنمایی، فکر کنم به‌خاطر ادارهٔ راهنمایی رانندگیه که اون طرفاست. خلاصه یه روز من سوار یکی از این تاکسیا شدم و حواسم نبود مسیرمو بگم بعد سوار شم. تو راه، راننده ازم پرسید راهنمایی سان؟ ینی راهنمایی هستی؟ یه دختر و یه پسر دیگه هم با من تو تاکسی بودن و اونا هم داشتن می‌رفتن مدرسه. یه دختر یا پسر دیگه هم بود. بعد من فکر کردم منظور راننده مقطع تحصیلیمه، گفتم نه پیش‌دانشگاهی‌ام و کلاسامون از تابستون شروع شده که تا عید برای کنکور آماده بشیم و الانم دارم می‌رم همین مدرسهٔ فلان و ناگهان دوزاری کجم افتاد که بابا این مسیرمو پرسید. جمله‌مو دیگه ادامه ندادم و به بله منم راهنمایی‌ام اکتفا کردم و دیگه تا آخر مسیر نتونستم از شرم و خجالت! سرمو بلند کنم. بعد مطمئن بودم این پسره که جلو نشسته و به‌زور جلوی خنده‌شو گرفته، تا پاش برسه به کلاس برای دوستاش تعریف خواهد کرد که با چه نابغه‌ای هم‌مسیر بوده تو تاکسی. خودمم البته تا رسیدم کلاس تعریف کردم برای دوستام که چه سوتی‌ای دادم و غش‌غش و قاه‌قاه و هرهر خندیدیم.

شب‌نوشت: هر بار که از دیجی‌پی (پست ۱۳۷۲) پیام میاد که کیف پولت دو تومن بابت دعوت دوستات شارژ شد، منم شارژ می‌شم و یه جون به جونام اضافه میشه. اومدم ازتون تشکر کنم بابت مهربونیتون و بگم سر قولم هستم و با این دو تومنا از پدربزرگ‌های دستفروش کنار خیابون چیزمیز می‌خرم و به نیابت از شما اون چیزمیزا رو خیرات می‌کنم. چند ساعت پیش نمی‌دونم کدومتون ثبت‌نام کردین که یکی از همین پیاما اومد. گفتم بیام این حس خوبمو اینجا هم بپراکنم. یادمه چند نفر از دوستان کامنت گذاشته بودن که گوشی هوشمند ندارن یا نسخهٔ اندرویدشون قدیمیه و نمی‌تونن برنامه رو نصب کنن. اون موقع راهکاری نداشتم برای این مشکل. تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی نسخهٔ تحت وب دیجی‌پیو پیدا کردم. اینم همون کاراییِ اپ رو داره.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)