پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

18+

۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۵۵ ق.ظ

 

هیژده سال پیش، با دوستام، که همه‌شون وبلاگ داشتن تو سایت مدرسه نشسته بودیم و برای نشریهٔ خرمالو مطلب می‌نوشتیم. پرسیدن می‌خوای تو هم وبلاگ داشته باشی؟ گفتم چی توش بنویسم؟ گفتن حرفاتو، خاطراتتو یا هر چی که می‌خوای. گفتم باشه. بلاگفا رو باز کردن و روی گزینهٔ ثبت وبلاگ جدید کلیک کردن. پرسیدن اسمشو چی بذاریم؟ گفتم گلدان! دیدم سعدی گلستان و بوستان داره، گفتم منم یه گلدان کوچیک داشته باشم.

اینم اولین کامنتی که دریافت کردم:

این «بید» همون «باشه» هست [تحت تأثیر سریال برره]


+ هدر وبلاگم عکس‌هاییه که خواننده‌های وبلاگم تو این چند سال برام فرستادن.

۲۰ نظر ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۰۵:۵۵
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۷۸- در هر مقام و مکانی که هستید

۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۱۲ ب.ظ

مدرسه چندتا کلاس خالی داره. تو یکی از این کلاس‌ها نمایشگاه کتاب برپا بود. به‌مناسبت دهۀ فجر. کتاب‌ها اغلب مذهبی و انقلابی بودن. روی دیوارها هم عکس‌های مناسبتی بود. ده دقیقۀ آخر زنگ رسانه‌شون رو اختصاص دادم به بازدید از نمایشگاه. چرخی لابه‌لای کتاب‌ها زدیم. گفتم اگر بینشون کتابی هست که قبلاً خوندید به دوستاتون معرفی کنید. الینا گفت میشه کتابای دیگه‌ای که اینجا نیستو معرفی کنیم؟ گفتم آره. اصلاً از این به بعد هر جلسه، چند دقیقه اختصاص بدیم به معرفی کتاب. یه تعداد پاکت نامه روی میز بود. مدیر گفت پیام‌هایی رو از وصیت‌نامه‌های شهدا انتخاب کردیم. در موردشون توضیح داد. کسی نرفت سمت میز. پاکت‌ها رو روی دفترنمره چیدم و از بچه‌ها خواستم یکی یه دونه بردارن. گفتن چیه؟ گفتم همین الان خانم مدیر توضیح داد. گوش نمی‌کردن که. گفتم یه پیام تو هر کدومه. شانسی یکی بردارید ببینیم چی نوشته. برای شما نوشتن. با تردید برداشتن. آخر از همه خودم هم یکی برداشتم. تو دلم گفتم پیام کلی نمی‌خوام. اختصاصی باشه. برای خودم. مخاطبش خودم باشم. و لطفاً واضح، روشن و شفاف باشه. قبل از اینکه پاکتم رو باز کنم از بچه‌ها پرسیدم ببینم تو نامۀ اونا چی نوشته. باران چی نوشته بود؟ خانم نوشته بود مراقب انقلاب باشید. گفت و خندید. آدرینا تو پاکت تو چیه؟ حجابتونو حفظ کنید. یاسی تو چی؟ با خنده گفت آمریکا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه. چند نفر جلوی یکی از عکس‌ها جمع شده بودن و راجع به اینکه چرا پدربزرگ و مادربزرگاشون انقلاب کردن حرف می‌زدن. نزدیک‌تر رفتم و پرسیدم چرا؟ الینا گفت نمی‌دونم والا. بعد اشاره کرد به عکس یه مدرسۀ دخترانه، اوایل انقلاب. گفت ببینید چادر و مقنعه‌هاشونو. کدوم آدم عاقلی یه همچین چیزی رو انتخاب می‌کنه. بقیه تأیید کردن. گفتن هیچ کدومشون سواد نداشتن. متوجه نبودن چی کار دارن می‌کنن. گفتم ولی بالاخره یه دردی داشتن دیگه. همین‌جوری بی‌دلیل نمیشه که. باران راجع به انقلاب پابرهنه‌ها رفت رو منبر. دوتا باران داریم. این باران دومی اطلاعات عمومیش خوبه. چند روز پیش که معنی اتانازی رو پرسیدم بلد بود. ازشون فاصله گرفتم و رفتم یه گوشه پاکت خودم رو باز کنم: 

قدر لحظات را دانسته؛ آن را بیهوده هدر ندهید. در هر مقام و‌ مکانی که هستید، مکث کردم و دوباره خوندم: در هر مقام و‌ مکانی که هستید...، به‌خصوص آنهایی که در راه علم قدم برمی‌دارند، پیام مظلومیت این مکتب و امت را با پویایی در علوم به گوش جهانیان برسانند.


۱۴ نظر ۲۳ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۱۲
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۷۷- از هر وری دری (قسمت ۸۵)

۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۲ ق.ظ

۱. دیروز و امروز یکی از همکارا نیومده بود اداره. گفتن شب وقتی خواب بودن، دزد اومده لپ‌تاپ و گوشی و طلاهاشونو برده. درگیر این ماجراست و برای همین نیومده. هنوز ندیدیمش که جزئیات قضیه رو بپرسیم ببینیم تنها بوده یا زن و بچه‌شم بودن ولی خیلی ترسناکه وقتی خوابی یکی بیاد دار و ندارتو برداره بره. البته اگه یهو بیدار بشی دزده رو ببینی ترسناک‌تر هم میشه.

۲. دیروز مدیر مدرسه راجع به مدرسهٔ تراز با معلم آمادگی دفاعی صحبت می‌کرد و خوشحال بود که سند تحول رو تونستن اجرا کنن برای درسشون. این سند تحول جزو منابع آزمون استخدامی هم بود؛ ولی من نخوندم ببینم دقیقاً چی میگه. حجمش زیاده و حوصله‌م نمیاد. وقتشم ندارم. ولی کلیت چیزایی که تو این سند اومده رو من همیشه سر کلاسام اجرا می‌کنم. صبح لیست فعالیت‌هامو دادم به هوش مصنوعی و گفتم برام گزارش عملکرد در راستای تحقق شاخص‌های مدرسۀ تراز سند تحول بنیادین آموزش‌وپرورش بنویسه. گفتم مشخصاً برای درس «ادبیات فارسی»، «نگارش» و «تفکر و سواد رسانه‌ای» بنویسه. نوشت و خودم هم دوباره اصلاحش کردم. دو ساعتی وقتمو گرفت. بعد برای مدیر فرستادم که احتمالاً بفرسته اداره. مدیرا هر چی دستشون بیادو می‌فرستن اداره. عاشق این کاغذبازیان. شب دیدم گزارشمو فرستاده تو گروه دبیران و از بقیهٔ همکارا هم گزارش خواسته 🤣 دعای خیر همکارا الان پشتمه 🙄

۳. سر کلاس بچه‌ها داشتن سر نمره‌های نوبت اولشون چونه می‌زدن که ۲۵صدم ارفاق کنم و منم می‌گفتم به اندازهٔ کافی تو مستمرتون ارفاق کردم. معاون پرورشی وسط همین چونه‌های ما اومد اجازه گرفت بچه‌ها رو تشویق به شرکت در مسابقهٔ قرائت قرآن کنه. بچه‌ها پرسیدن جایزه‌ش چیه؟ گفت می‌بریمتون امامزاده و دیدار با خانوادهٔ شهدا. یه نگاه به قیافهٔ بچه‌ها کردم یه نگاه به قیافهٔ معاون. کسی ترغیب نشد. دلم برای معاون پرورشی سوخت. گفتم منم برای شرکت‌کنندگان نمرهٔ امتیازی در نظر می‌گیرم. یکیشون پرسید به نمرهٔ کتبیمون اضافه میشه؟ با سرم تأیید کردم. یکی دیگه پرسید چقدر؟ گفتم ۲۵صدم خوبه؟ اون یکی از اون ور گفت ۲ نمره. با لبخند تأیید کردم. باورش نشد. دوباره پرسید. گفتم دو نمره امتیازی برای اونایی که تو مسابقه شرکت کنن. نصف کلاس بلند شد رفت برای شرکت در مسابقه! به بقیهٔ کلاسا هم گفتن اونا هم شرکت کنن. و شرکت کردن.

۴. اینکه کیا استوری تلگراممونو دیدن گویا برای خیلیا جالب بوده. کلی توییت بامزه در موردش نوشتن تو این دو سه روز. اغلب نوشته بودن استوری تلگرام رو بذارین روی everybody و از نتیجه شوکه بشید. یا مثلاً یکی نوشته بود این سین‌های استوری تلگرامم یه جوریه که انگار قبلاً شماره‌تو فلان جا به‌عنوان فلان پخش کردن. یکی نوشته بود استوری تلگرام رو گذاشتم رو اِوری بادی... کسانی سین کردند که اصن فکر نمی‌کردم زنده باشن. همه در حیرتن 😐

۵. یکی از هم‌کلاسیای ارشدم رزومه‌شو برام فرستاده بود که بدم مسئولین بررسی کنن که اگه نیرو خواستن استخدامش کنن. یه نامه هم نوشته بود. دیدم نامه‌ش چنگی به دل نمی‌زنه. ازش اجازه گرفتم ویرایشش کنم و یه جوری نوشتم که چنگی به دل بزنه و ترغیب بشن برای استخدامش.

۶. یکی هست تو اداره که دخترش هم‌دانشگاهیم بود. تک‌دختر و تک‌فرزند بود و چند ساله که مهاجرت کرده. فکر کنم به تبع همین دوری، پدر و مادرش افسرده شدن. این پدره الان همکارمونه. هر بار منو می‌بینه یاد دخترش می‌افته و هی می‌خواد محبت کنه. هر چند وقت یه بار یه بیت شعر از حافظ و سعدی می‌نویسه میاره برام. هی میاد جک‌ها و معماهای بی‌مزه تعریف می‌کنه، دم به دیقه یه چیزی می‌خواد، ماسک، بیسکویت، پول خرد، آلبوم آهنگ‌های شجریان. بلد نیست دانلود کنه. رفتارش هم عصبانیم می‌کنه هم ناراحت. ولی چون ظاهر مهربونی دارم متوجه خشم درونم نمیشه. امروز همزمان رسیدیم به محوطهٔ اداره. دیدم از دور صدام می‌کنه که وایستم که لابد باهم بریم. عذرخواهی کردم که عجله دارم و واینستادم که باهم بریم. دلم براش می‌سوزه که تنهاست و الان عذاب وجدان دارم که محبتشو جبران نمی‌کنم، ولی واقعاً رو اعصابمه کاراش. کلاً من ببینم یکی زیاد به پر و پام می‌پیچه عصبی میشم.

۷.  موقع تدریس شاهنامه، وقتی به قسمت اسفندیار و خواهر و برادراش رسیدیم گفتم این خواهرش همون همسرشه. پسرش بهمن هم با دخترش قراره ازدواج کنه. بچه‌ها تعجب کردن پرسیدن دینشون چی بوده؟ گفتم زرتشتی. اینم اضافه کردم که فقط بین خانواده‌های سلطنتی چنین اتفاقی دیده می‌شده و گناه هم نبوده چون تو دیدنشون این کار به‌عنوان گناه تعریف نشده. دیگه زیاد توقف نکردم روی این موضوع و گذشتم. ولی مثل اینکه براشون جذاب بوده و اونا ولش نکردن. بعد از من رفته بودن با معلم دینی‌شون درمیون گذاشته بودن و اونم تکذیب کرده بود که نه نمیشه و نداریم. بچه‌ها هم گفته بودن تو شاهنامه هست و خانم فلانی گفته. زنگ تفریح معلم دینیشون با من راجع به این موضوع صحبت می‌کرد. چندتا مقاله معرفی کردم. معلم فیزیک و مدیر هم اونجا بودن شنیدن. و هر سه متفق‌القول بودن که بچه‌ها ظرفیت این بحثا رو ندارن و بهتر بود نمی‌گفتی! و من این‌جوری بودم که وا!

۱۴ نظر ۲۱ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۰۲
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۷۶- استوریِ تلگرام

۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۳۶ ق.ظ

قابلیت استوری تلگرام که تا پیش از این فقط برای کاربران پرمیوم ایرانی فعال بود، از امروز با آپدیت اندروید برای همهٔ کاربران ایرانی فعال شده. در همین راستا، منم یه ساعت پیش برداشتم تلگراممو به‌روزرسانی کردم و به‌عنوان اولین استوری، نقشهٔ ایرانو استوری کردم روش نوشتم خراب آن کس که آبادت نخواهد. در ادامه، تلگرام پرسید این استوری رو کیا ببینن؟ یه گزینهٔ همه داشت، یه گزینهٔ فقط مخاطبین، یه گزینه هم بود برای استثنا کردن بعضیا. کسی رو استثنا نکردم و گزینهٔ همه رو زدم ببینم چجوریه. منظور از همه، همهٔ کسانی است که منو ذخیره دارن. حالا یا شماره‌مو یا آی‌دیمو. من خودم نزدیک دوهزارتا مخاطبِ شماره‌دار تو گوشیم دارم که همه رو مرتب و منظم فهرست کردم. معلمای دبیرستانم، هم‌مدرسه‌ایام، شریفیا، فرهنگستانیا، بچه‌های خوابگاه طرشت، خوابگاه رستاک، دانشگاه فعلی، خوابگاه دانشگاه فعلی، همکارای مدرسه، فامیلای سببی و نسبی، حتی دوستان مجازی! تنها گروهی که شماره‌شونو ذخیره نکردم و نمی‌کنم و نمی‌دونم هم چرا نمی‌کنم دانش‌آموزانم هستن.

و به طرز عجیبی در کمتر از یه ساعت، تعداد کسانی که این استوری منو دیدن به صد نفر رسید! و عجیب‌تر اینکه یه آدمایی رو دارم تو لیست بینندگان می‌بینم که نمی‌شناسم یا می‌شناسم ولی شماره‌شونو ندارم. اونایی که نمی‌شناسم، گروه مشترک هم نداریم و واقعاً نمی‌دونم کی هستن و چرا منو ذخیره کردن!؟ هیچ گفت‌وگویی هم تو سابقهٔ پیام‌هاشون نیست و جدی برام سؤاله چرا ذخیره‌م کردن؟ احتمالاً شماره‌مو ندارن چون من شماره به ناشناس نمی‌دم. اگرم دارن از کسی گرفتن. نمی‌دونم. یه سریا رو هم می‌شناسم ولی فقط آی‌دی‌شونو می‌بینم نه شماره. در واقع ذخیره‌شون نکردم. اینا یا دانش‌آموزم هستن، یا دوستای قدیمیمن که شماره‌شونو عوض کردن و من شمارهٔ جدیدشونو ندارم ولی اونا شمارهٔ منو دارن همچنان. عجیب‌ترین اسمی هم که تا این لحظه تو این لیست دیدم، اسم دوست‌پسر (به عبارت دقیق‌تر، دوست اجتماعی!) سابق هم‌مدرسه‌ایمه. چقدر سابق؟ فکر کنم حدودای ۸۹اینا. تو این مدت، که عمریه برای خودش، نه این دوستمو دیدم نه دوست‌پسرشو. پسره رو کلاً از نزدیک ندیدم تا حالا. دوستم هم چند سال پیش مهاجرت کرد و رفت و حتی نمی‌دونم کجا رفت. حالا چرا اسم پسره تو ذهنم مونده؟ چون‌که هم این دوستم وبلاگ‌نویس بود هم این پسره. در واقع همین دوستم بود که بهمن ۸۶، زنگ تفریح، تو مدرسه دست منو گذاشت تو حنای وبلاگ‌نویسی و برام وبلاگ ساخت. و منو با یه سری وبلاگ‌نویس آشنا کرد. بعد این دوتا بعداً اتفاقی هم‌دانشگاهی شدن و دیگه نمی‌دونم چرا و چطور دوست شدن و چرا و چطور، و حتی چه موقع کات کردن. روی اسم پسره زدم رفتم تو پیام‌ها ببینم نکنه قبلاً پیامی چیزی بینمون رد و بدل شده. دیدم نه. بررسی کردم ببینم گروه مشترکی چیزی نداریم؟ مثلاً گروه درسی، دانشگاهی. دیدم نه. رشته‌شم البته یادم نیست چی بود. وقتی من شماره‌ای ازش ندارم، اون چجوری شماره یا آی‌دی منو ذخیره داره؟ اصلاً منو یادشه؟

مورد عجیب دوم هم دوست‌پسر (بازم به عبارت دقیق‌تر، دوست اجتماعی) سابق یه هم‌کلاسی دیگه‌مه. چقدر سابق؟ اینم همون ۸۹اینا. این دوستم هم مهاجرت کرد رفت. این پسره هم اتفاقاً هم‌دانشگاهی اون دو نفر قبلی بود. و وبلاگ‌نویس بود.

مورد عجیب آخر هم شوهر یکی از هم‌کلاسیای دورهٔ کارشناسیمه. تنها فرضیه‌م برای این مورد اینه که دوستم گوشی یا سیم‌کارتشو با شماره‌های توش داده به شوهرش و الان من جزو مخاطبین شوهرشم 😐

 و همچنان برام سؤاله اینایی که نمی‌شناسمشون، شماره‌شونو ندارم، گروه مشترک نداریم، سابقهٔ ارسال پیام هم نداریم کی هستن و چرا من جزو مخاطبینشونم. بعد به دیدنِ خالی هم اکتفا نمی‌کنن و لایک هم می‌کنن حتی 😐

بعداًنوشتِ صبح: تعداد عجیب‌ها به پنج تن رسید. 🤣

بعداًنوشتِ عصر: تعداد عجیب‌ها ده نفرو رد کرد و دورقمی شد. 🤣

یه بنده خدایی هم توییت زده بود که استوری تلگرام رو بذارین روی everybody و از نتیجه شوکه بشید!

بعداًنوشتِ شب: وای وای 🤣 یکی هم استوریمو دیده به اسم امیر که نمی‌شناسمش، و نمی‌دونم چرا ذخیره داره منو. بعد خود تلگرام هشدار داده این امیر کلاهبرداره. اسکرین‌شات گرفتم نشونتون بدم بعداً 🤣

۱۳ نظر ۱۸ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۳۶
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)