دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۴۸- نامش ستوده است

دوشنبه, ۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۰۱ ق.ظ

چند روز پیش ازتون  پرسیدم بین اسامی و صفات متعددی که خدا داره کدوماشون براتون برجسته‌تر و خاص‌تره و بیشتر باورش دارید، بیشتر تجربه‌ش کردید، بیشتر تکرارش می‌کنید، یا بیشتر به معنیش فکر می‌کنید و یه‌جورایی خدا رو با اون ویژگی‌ها می‌شناسید. حالا سؤالم اینه که از بین صفات و ویژگی‌های متعددی که راجع به حضرت محمد (ص) شنیده‌اید و خوانده‌اید، کدوماشون براتون برجسته‌تره و به‌نوعی میشه گفت پیامبر رو با اون ویژگی‌ها شناخته‌اید و بخواهید معرفی کنید با اون ویژگی‌ها معرفی می‌کنید. من این چهارتا:

- مردمی بود و شبیه مردم لباس می‌پوشید و خودش رو برتر و متفاوت نشون نمی‌داد. طوری که اگه یه غریبه وارد جمعشون می‌شد تشخیص نمی‌داد پیامبر کدومه.

- برای دخترش احترام بسیار زیادی قائل بود و بسیار دوستش داشت. احترام گذاشتن به دختر و همسر رو به بقیه هم توصیه می‌کرد.

- اگر بچه‌ای در نماز جماعت بی‌تاب مادرش بود و گریه می‌کرد یا کسی موقع نماز خوندن منتظر ایشون بود، نماز رو سریع‌تر تموم می‌کرد.

- با بچه‌ها بازی می‌کرد، باهاشون مهربون بود و در سلام دادن بهشون پیش‌دستی می‌کرد.

۰ نظر ۰۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۴۷- تولّدانه

شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۱۸ ب.ظ

به‌مناسبت پنج‌هزارروزه شدنِ عمر وبلاگ‌نویسیم و به‌مناسبتِ ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع) و نیز به‌مناسبت سایر تولدها و مناسبت‌های یکم آبان، با یه پست شیرین و کیکی در خدمتتون هستم.

کیک اول، کیکی که روش ۵۵ نوشتم و تأکید هم داشتم عدد فارسی باشه برای تولد باباست. شمع نداشتیم، روی مقوا نوشتم ۵۵ و با ماژیک رنگش کردم. اسفند پارسال، چند روز قبل یا بعد از روز پدر بود. اون روز در کنار کادوی تولد و روز پدر، شصت گیگ اینترنت دانشجوییمم به پدر اهدا کردم!. سیم‌کارته رو قشنگ کادوپیچ کرده بودم و دوتا قلب هم روش زده بودم و تولدت مبارک هم نوشته بودم حتی.

کیک دومی که روش ۲۵ نوشته شده کیک تولد اخوی هست. اسفند پارسال. شمع 2 رو داشتم ولی نیاز به ترمیم داشت. پنج رو هم دستی نوشتم، چون که همچنان شمع نداشتیم. ازش پرسیده بودم چی بگیرم و این دوتا کتابو خواسته بود.

کیک سوم کیک تولد خودمه. ۲۶ اردیبهشت نه ها، اون تولدم چون مصادف با ابتلامون به کرونا بود وقعی بهش ننهادیم. اینو ۴ تیر گرفتیم. مصادف با تولد قمریم بود و کلی ذوق داشتم که چهارِ چهاره!. همچنان چون شمع نداشتیم (به‌خاطر کرونا قصد فوت کردنشم نداشتیم البته) این بار با مقوای براقِ رویِ ظرفای یه‌بارمصرفِ آلومینیومی نوشتم ۱۴۰۰ و ۴ و ۴ و ۲۹. البته اگه قمری حساب می‌کردیم سنّم می‌شد ۳۰ ولی من نوشتم ۲۹ که با تولد شمسی سال بعد اشتباه نگیریم. موقعیت جغرافیاییمون هم باغچه‌ست. همون‌جا که مأمور نمیاد کنتور برقشو بنویسه و کابل دوربینشو اشتباهی قطع کردیم. این عکسو مامانم گذاشته بود برای استوریش و زیرش نوشته بود دخترم! تولدت مبارک. البته بعد از منادا علامت تعجب نمی‌ذارن و درستش اینه بنویسیم دخترم، تولدت مبارک. از این عکس آنچنان استقبالی به عمل اومد که انتخابش کردم برای پروفایل‌های شبکه‌های اجتماعیم. لازم به ذکر است مامان وقتی عکسو استوری کرده بود به عکسای روی دیوارِ پشت سرم دقت نکرده بود که حجاب ندارم تو اون عکسا!، ولی من دقت کردم و برای شما سانسور کردم دیوارو.



واکنش هم‌اتاقی شمارۀ ۳ برای عکس پروفایل مذکور:


این شیرینی بدون مناسبته. وقتی داشتم زردهٔ تخم‌مرغ رو از سفیده جدا می‌کردم یکی از اقوام زنگ زد و گفت براش بلیت بگیرم. اون کارتای بانکی برای خرید بلیتن.



رولت خامه‌ای برای ده روز پیشه. همون رولتی که راجع به خامه‌ش با تسنیم صحبت می‌کردم. طرز تهیه‌شو تو گروه فامیل گذاشته بودم؛ گفتم اینجا هم بذارم. چای آخرِ کار هم برای باباست.


۱۵ نظر ۰۱ آبان ۰۰ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۴۶- شب پنج‌هزارم

شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۰۵ ق.ظ

پنج‌هزار شبانه‌روز از موقعی که پا به عرصۀ وبلاگ‌نویسی نهادم می‌گذره. امشب وقتی شروع کردم به نوشتن پستِ شب پنج‌هزارم که همین پستی باشه که می‌خونید، به این فکر می‌کردم که شمارهٔ این پستم چقدر نچسبه و چرا هیچ پنجی توش نیست؟ ناسلامتی پستِ شب پنج‌هزارمه و دریغ از یه دونه پنج. یه سر به آرشیوم زدم که شماره‌ها رو مرور کنم و دیدم شمارهٔ پست سه‌هزارمین روز هم ۸۲۳ بود و اون از اینم نچسب‌تر و غیررندتر. این ۸۲۳ به هیچی هم جز خودش و یک بخش‌پذیر نیست. عدد اولّه. بعد یهو لبخند زدم. نیشم تا بناگوش رفت. دیدم ۱۶۴۶ دقیقاً دو برابرِ ۸۲۳ هست. دقیقاً دو برابرش، بدون اینکه از قبل برنامه‌ریزی کرده باشم. به‌قدری ذوق کردم از این تصادف که در وصف نمی‌گنجه. گر ذوق نیست تو را، کژطبع‌جانوری.

چهار سال پیش، میماجیل ۹ تا جغد برای تولدم چاپ کرد و با چرمی که اینا رو باهاش چاپ کرده بود برام فرستاد. چجوری فرستاد؟ تولد من همزمان با نمایشگاه کتاب بود. جغدا رو داده بود به برادرش که اونجا غرفه داشت. هولدن و دوستاش دورهمی داشتن تو نمایشگاه. یه عده که نمی‌دونم کیا بودن میرن این جغدا رو از برادرِ میماجیل می‌گیرن و تحویل جولیک می‌دن. جولیک قرار بود این بسته رو روز تولدم برسونه دستم. جولیک اون روز علاوه بر این بسته و پیکسل مراد و سنجاق جغدی، یه شال و کلاه جغدی هم برای بچه‌های من بافته بود و آورده بود کافه ورتا. اینا جغدای میماجیل هستن. از این چاپ فقط ۹ تا توی کل جهان وجود داره و افسانه‌ها می‌گن اگر هر نه‌تاشون رو در شب اوّل پاییز روی هم قرار بدن و نور ماه بر اون‌ها بتابه، من احضار میشم. اولی که دست خود میماجیل هست؛ دومی و سومی دست محمدعلی و حریره و چهارمی دست آرزو. قول پنجمی و ششمی رو هم دادم به فاطمه (به هر حال) و میلیونر (ماه توت‌فرنگی). اون دستمال کاغذی خونی هم خون میماجیله. موقع بریدن چرم دستشم می‌بره و ازش خواسته بودم اون دستمالم بفرسته برام. 

ازش پرسیدم تو افسانه‌ها راجع به پنج‌هزارمین شب وبلاگ‌نویسی شباهنگ مطلبی نیومده؟

گفت «عجیبه. ینی می‌خوای بگی افسانه‌اش رو نگفتم؟! خوب شد یادم انداختی. چون الآن وقت‌شه. بذار تا برات بگم. تو سفرم به ناکجا، از آبادی عجیبی می‌گذشتم به اسم لاکاهاما. مردم‌ش همه روزا می‌خوابیدن و شبا زنده‌گی می‌کردن. استدلال‌شون این بود که آسمون با یه عالمه ستاره، خیلی قشنگ‌تر از آسمون با یه ستاره‌ست. آدمای غریبی بودن. مدرسه‌شون فقط ستاره‌شناسی بود و بس. همه چیز رو با علم اختر یاد می‌گرفتن. اما دور نشم از افسانه‌ی شب پنج هزارم. یه پیرمرد بود به اسم باداکو. پیرترین آدم ناکجا. من رفته بودم لاکاهاما تا باداکو رو ببینم. هیچ‌کس نمی‌دونست چند ساله‌شه. برای هیچ کس هم مهم نبود. چون باداکو دیگه یه فرد معمولی نبود که عمرش مهم باشه. باداکو تو نظر اونا هستی بود. من وارد لاکاهاما که شدم مردم به من اشاره می‌کردن که به کودوم سمت برم. بی این که چیزی بگم و بپرسم. اشاره کردن تا رسیدم به یک رصدخونه غریب و کوچیک. اون‌جا باداکو به پیش‌م اومد و سلام کرد. گفت سلام کردن رو به یاد من پاس بدار. همیشه. نگذاشت دهن باز کنم. صورت فلکی غریبی رو نشون‌م داد که شکل درخت بود. گفت چشماتو ببند و درخت رو تصور کن. بستم. دوتا چشم زرد روی شاخه‌ی درخت دیدم. گفت وارد چشم‌ها شو. غرق چشم‌ها شو. نفس‌م گرفت داشتم مایع طلایی غلیظی غرق می‌شدم. گفت نفس بکش. مایع رو دادم توی سینه هام و گرما سراسر وجودم رو گرفت. باداکو شروع به شمردن کرد از یک تا صد از صد تا هزار از هزار تا پنج هزار. من به حالت عادی برگشته بودم. نه ترسی داشتم و نه دلهره‌ای. تصویری روی دیوار اون رصدخانه دیدم که باداکو هنگام شمردن کشیده بود. پنج هزار ستاره که صورت فلکی جغد روی درخت زنده‌گی ساخته بود.

ام‌شب صورت فلکی جغد کامل می‌شه شباهنگ. باداکو گفت که به‌ت بگم مسیر و راه افسانه‌ی تو برات باز شده. هموار نیست. اما تو قدرت براومدن از پس‌ش رو داری. گفت برای رسیدن به آرامش خودت رو توی اون طلایی غرق کن و بعد نفس بکش و شروع کن به شمردن ستاره‌های صورت فلکی جغد.»

۱۳ نظر ۰۱ آبان ۰۰ ، ۰۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)