دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۵۹۷- خیار غبن افحش

چهارشنبه, ۶ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۰۹ ق.ظ

بابا برای یکی از آشناها که ازش خواسته بود براش یه قرارداد بنویسه، یه مبایعه‌نامه نوشته آورده برام که بیا متنشو از اون کارا که هی فاصله‌هاشو کم و زیاد می‌کنی بکن. می‌گم منظورت ویرایشه دیگه؟ :دی. 

متنه، پاراگراف آخرش به این صورته که: «این مبایعه‌نامه با ارادۀ شخصی با علم و آگاهی از کم و کیف مورد معامله و اوضاع و احوال و زمان و مکان و نیز برابری ارزش مبیع با ثمن و با رضایت کامل طرفین مبادرت به انجام معامله نموده و با قبول اسقاط کافة خیارات خصوصاً خیار غبن اگر چه افحش باشد، هیچ یک از طرفین حق فسخ آن را ندارد و صیغۀ شرعی عقد بیع ایجاباً و قبولاً جاری شده و نسبت به آنان و ورثه و قائم مقام قانونی لازم‌الاجراء است.».

حالا می‌دونین اون قبول اسقاط کافة خیارات خصوصاً خیار غبن اگر چه افحش باشد یعنی چی؟ یعنی شما هر گونه اختیاری برای لغو قرارداد را از دست دادی. یعنی اگر احساس کردی که ضرر می‌کنی نمی‌توانی قرارداد را لغو کنی. تازه این ضرر چه معمولی و فاحش باشد چه بسیار زیاد و افحش باشد، باز هم نمی‌توانی لغو کنی. بعد من نمی‌دونم چرا همین جملات واضح و شفاف رو تو قراردادها نمی‌نویسن و انقدر متنو سنگین می‌کنن.

چند وقت پیشم من از بابا خواستم یه قرارداد ویراستاری برام بنویسه. دیدم انقدر کلماتش قلنمبه سلنمبه‌ست که نه من می‌فهمم نه اونی که کارشو سپرده بهم. گفتم ولش کن. خودم نشستم به زبان ساده و روان چند خط قرارداد نوشتم و هر موقع می‌بندمش! کیف می‌کنم از سادگیش. یه جوری هم نوشتمش که بچۀ هفت‌ساله هم می‌فهمه چیه. خیار و خربزه هم نداره.

بعد حالا تو زبان‌شناسی یه گرایشم داریم با عنوان زبان‌شناسی حقوقی که تو ایران زیاد شناخته‌شده نیست و تو بعضی از دانشگاه‌ها تو بعضی از مقاطع تو بعضی از سال‌ها در حد یکی دو واحد درسی اختیاری تدریس می‌شه. ولی تو خارج!، بسیار رایج هست و تو دادگاه‌ها و تحقیقات معمولاً از زبان‌شناس حقوقی هم کمک می‌گیرن که مجرم رو پیدا کنن، یا رد اتهام کنن. ما هم نصف یه جلسه رو بهش اختصاص دادیم و در حد یه مثال با این حوزه آشنا شدیم. تو این مثال که واقعی هم هست استادمون داشت از زاویۀ دید یه زبان‌شناس حقوقی اعترافات متهم رو بررسی می‌کرد.



حالا اینا به کنار. شما وقتی می‌ری مطب فامیل، مگه دندوناتو مجانی ترمیم می‌کنن که براشون قرارداد مجانی بنویسیم و راه و چاه حقوقی نشون بدیم و مشاورۀ مجانی بدیم و قراردادشونم مجانی ویرایش کنیم؟ البته هنوزم فکر می‌کنم تو نیکی می‌کن و در دجله انداز.

۰ نظر ۰۶ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۹۶- یک لیتر بستنی بیشتره یا پونصد گرم بستنی؟

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۵۷ ب.ظ

پنج سال پیش پستی نوشته بودم و توش بخشی از کلیدواژه‌هایی که گوگل کرده بودم رو آورده بودم. امروز آهنگ شمسی خانوم و عذرا خانوم رو گوگل کردم و انواع همگونی در واج‌شناسی و چند اصطلاح تخصصی زبان‌شناسی و نمونه سؤالات آزمون استخدامی برق و جزوه‌های آزمایشگاه برق و معنی کاروا در زبان ترکی رو. دیروز هم شماره و آدرس یه داروخونه رو گوگل کردم برای دوستم که سراغ دارویی رو ازم گرفته بود. الانم از گوگل پرسیدم یک لیتر بستنی چند گرم است؟ چون که می‌خوام از اسنپ بستنی بگیرم و روی یکی نوشته یک لیتر و روی یکی نوشته پونصد گرم. قیمتاشون مشابه هست و من نمی‌دونم کدوم بیشتره. چگالی آب رو گوگل کردم و ۹۹۷ کیلوگرم بر مترمکعب بود. یعنی هر لیتر آب تقریباً برابر با یک کیلوگرم آبِ ۴ درجۀ سانتی‌گراد در فشار ۷۶۰ میلی‌متر جیوه‌ست. ولی خب چگالی بستنی با چگالی آب فرق می‌کنه و نمی‌دونم چرا هیچ سایتی چگالی بستنی رو ننوشته که من از چگالیش به جرمش برسم. 

پیش‌تر، بیش‌ترِ سؤالامو از دوستام می‌پرسیدم. سؤال‌ها بهانه‌ای می‌شد برای هم‌صحبتی و تداوم ارتباط دوستانه‌مون. ولی بعدها فکر کردم چرا وقتشونو بگیرم وقتی گوگل هست؟ چون اغلب اوقات دوستام هم گوگل می‌کردن تا جواب منو بدن. این‌جوری شد که وقت اونا رو نگرفتم، ولی ارتباطم باهاشون کمتر و کمتر شد. حالا استفاده‌م از گوگل به‌قدری زیاده و به‌قدری برام عزیزه که هوا را از من بگیر گوگل را نه. چون که فکر می‌کنم اگه گوگل رو ازم بگیرن فلج می‌شم و می‌میرم. تجربۀ این فلج شدن رو هم دارم اتفاقاً. اون آبانی که اینترنت ایران قطع شد، از حجم سؤالات بی‌پایان و بی‌جوابم اشکم درومده بود. روی کاغذ می‌نوشتمشون که وقتی به اینترنت وصل شدم از گوگل بپرسم. مثلاً امروز صبح همین‌که بیدار شدم قبل از اینکه چشمامو باز کنم گوگل رو باز کردم و نوشتم ع. خ. متولد چه سالی است و در چه سالی ازدواج کرده است؟ چون که خواب دیده بودم نشستم پای تلویزیون و یکی از ایشون پرسیده چرا بعد از گرفتن مدرک دکترا ازدواج نکردی و ایشون هم طی مصاحبه‌ای توضیح می‌دادن چون اون موقع تازه مدرک دکترامو گرفته بودم و هنوز انقدر پول نداشتم که خونه بخرم و نمی‌خواستم خانمم بیاد خونۀ مادرم. برای همین دیر ازدواج کردم تا یه کم پول پس‌انداز کنم و خونه بخرم. و به‌واقع نمی‌دونم مغزم چجوری می‌تونه چنین داستانی رو سر هم کنه و از زبان شخص اول مملکت! در قالب خواب نشونم بده. حالا تو همون خواب داشتم فکر می‌کردم مگه تو حوزه هم مدرک دکترا می‌دن؟ بعد چرا به جای عمامه کلاه داره؟ پس چرا تا حالا بهشون نگفتیم دکتر؟ و خب همینم گوگل کردم که آیا تو حوزه مدرک دکترا هم می‌دن یا خیر. دیگه نگم براتون از خواب پریشبم که سر جلسۀ کنکور پسادکترا یا فوق‌دکتری بودم و نمی‌دونستم تو کنکورِ فوق‌دکتریِ رشتۀ زبان‌شناسی شرکت کرده‌ام یا برق؟ حتی نمی‌دونستم آزمون پسادکترا چه شکلی می‌شه و از بغل‌دستیم پرسیدم ببخشید، سؤالا تستیه یا تشریحی؟ :| اینجا لازم بود که بعد از بیداری گوگل کنم: آزمون پُست‌داک چجوریه. 

چند وقتی هم هست که هر چند روز یک بار هیستوری جست‌وجوهامو از لپ‌تاپ و گوشی و حتی از جیمیلم که به گوگل کروم وصله پاک می‌کنم. قبلاً این کارو نمی‌کردم و عمیقاً هیستوریمو دوست داشتم، ولی چند وقتیه که به این فکر می‌کنم اگه مُردم، یکی بیاد هیستوریمو بررسی کنه چی با خودش فکر می‌کنه راجع به کلیدواژه‌های جست‌وجوشدۀ من؟ من که اون موقع زنده نیستم توضیح بدم انگیزه‌م از جستن فلان چیز چی بوده. لذا هر چند روز یک بار پاکش می‌کنم و خیالم این‌جوری آسوده‌تره.

۰ نظر ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۹۵- سِودیییم ۲ یا قُچی

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۴۰ ب.ظ

صبح با خودم گفتم حالا که با جست‌وجوی متن شعرِ پست قبل به نتیجه نمی‌رسم، بذار چندتا کلیپ از این آهنگ ببینم شاید زیرنویس و معنی داشتن. اتفاقی یه کلیپ پیدا کردم که یه پدر و دختر اون شعرو می‌خونن و همزمان با خوندنشون شوفر و حکیم و معلم و قصاب و خریدوفروش‌کننده! با لباس و ابزار مرتبط به شغلشون وارد صحنه می‌شن و پس از شنیدنِ نه! برمی‌گردن. سریع فیلمو زدم جلو ببینم ماهنیس چه تیپی داره. حدس بعضیاتون درست بود. معنیش میشه خواننده. از قدیمیا شنیده بودم که به شعر و آهنگ می‌گن ماهنی، ولی دیگه نمی‌دونستم به خواننده هم می‌گن ماهنیس. موقع جست‌وجو یه کلیپ دیگه هم پیدا کردم که محتوای اونم شبیه این شعر بود ولی کوتاه‌تر بود و فقط به سه‌تا شغل اشاره می‌کرد. به‌صورت دیالوگ هم نبود و از اول تا آخر پدره می‌خونه. به این صورت که می‌گه دخترم می‌خوام بدمت به تاجر. بعد سریع می‌گه نه نه، تاجر همه‌ش تو فکر خریدوفروشه و فلانه و بهمانه و مناسب نیست. بعد می‌گه می‌خوام بدمت به حمّال! :| که معنی باربر می‌ده و گویا بارها هم بین‌المللیه چون بعدش می‌گه نه نه، حمال می‌ره ایران و خونه و زندگیشو اینجا (احتمالاً اونجا ترکیه یا آذربایجانه) رها می‌کنه و خونه‌ش ویران می‌شه. پس به صادرات و واردات‌کننده هم نمی‌ده. بعد می‌گه تو رو می‌دم به قُچی. اون آدم مناسبیه و قدرمونو می‌دونه. دختره هم چیزی نمی‌گه و گویا این سکوتشم نشانۀ رضایت هست. پدره هم دست دخترشو می‌گیره و می‌ذاره تو دست همین آقای قُچی که معنیشو نمی‌دونم. هر چی هم گشتم معنی قُچی رو پیدا نکردم. از ظاهرشم متوجه نمی‌شم کیه. حالا با توجه به اینکه ظاهرِ واژه شبیه قوچ هست، شاید به کسی که قوچ داره یا قوچ می‌فروشه یا قوچ پرورش می‌ده می‌گن قُچی، شایدم به کسی که شبیه قوچ هست می‌گن :|

لینک کلیپ‌ها رو می‌ذارم براتون، ولی چون من فیلترشکنم روشن بود، احتمالاً بدون فیلترشکن باز نشه. 

کلیپ اول (متنشو تو پست قبل گذاشته بودم)

کلیپ دوم از یوتیوب، کلیپ دوم از یه سایت دیگه (این همونیه که قُچی توشه)

متن شعرِ کلیپ دوم (قُچی تو بیت آخر این شعره)

چندتا اسکرین‌شات هم گرفتم از فیلم که همینا رو ببینید کفایت می‌کنه به‌نظرم:

این شوفره، این معلمه، این قصابه، این پزشکه، این فروشنده‌ست، این خواننده و اینم پدر و دختر تو کلیپ اول. تو کلیپ دوم که فضاش قدیمیه هم این تاجره، این باربره!، اینم قُچی که نمی‌دونم معنیش چی میشه :|

۶ نظر ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۱۳:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۹۴- سِودیییم

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۰۸ ب.ظ

یه شعر و آهنگ باحال پیدا کردم گفتم بیام باهاتون به اشتراک بذارم :دی

یه جایی بودم. یه خانومی داشت زیر لب برای خودش یه شعر ترکی زمزمه می‌کرد. با این مضمون که من زنِ کسی که فلان شغل رو داره نمی‌شم، چون که شغلش فلان ایرادو داره. شغل‌های مختلف رو عنوان می‌کرد و ایراداشو می‌گفت. منم با دقت گوش می‌کردم!. حدس زدم از اون شعرهای عامیانه باشه که جزو ادبیات شفاهیه و شاعرش مشخص نیست و مردم از قدیم نسل‌به‌نسل حفظش کردن و رسیده به ما. سریع اون چند کلمه‌ای که متوجه شدم رو گوگل کردم که به شعر اصلی برسم. هم متنشو پیدا کردم، هم یه آهنگی که خواننده‌ش مشخص نبود. شعرش به‌صورت دیالوگ پدر و دختره. پدره می‌گه ای دخترم، بیا بدمت به مثلاً قصاب. دختره هم می‌گه نه، من زن قصاب نمی‌شم به این دلایل. ترجمه‌شو پیدا نکردم. البته به زبان ترکی هست و تا حدودی متوجه می‌شم چی می‌گه، ولی بعضی کلماتشو نمی‌فهمم و نشنیدم تا حالا. کلماتش خیلی قدیمی و کم‌کاربرده. 

آهنگش اینه: musicya.ir/turkish-music/80

متنشو با ترجمۀ دست‌وپاشکستۀ خودم می‌ذارم براتون. اگر ترکی بلدید و فکر می‌کنید ترجمه‌م اشتباهه بگید. متنش اینه:

قزم قزم وای قزم قزم، قزم قزم آی قزم قزم، گَل سَنی وِریم شوفِره. ترجمه: دخترم دخترم وای دخترم دخترم، دخترم دخترم آی دخترم دخترم بیا تو رو بدم به شوفر (رانندۀ تاکسی یا کامیون).

یُوخ دَدَه قُربان سَنه، من گِتمرم شوفِره. شالوار مازوت کوینک یاغ، گونوم اولار پالتار یوماغ. ترجمه: نه بابا قربان تو، من نمی‌رم به شوفر (زن شوفر نمی‌شم) شلوار(ش) نفتی، پیراهن(ش) روغنی (اون ضمیرهای «ش» رو نمی‌گه. من خودم اضافه کردم). روزم می‌شه لباس شستن (روزم به لباس شستن سپری می‌شه).

قزم قزم آی قزم قزم، سَنی وِریم آلوِرچیه. ترجمه: دخترم دخترم آی دخترم دخترم، تو رو بدم به خریدوفروش‌کننده (منظورش اینه که بدمت به کسی که مغازه داره و کاسبه).

قربان اولوم آی دَده، گِتمرم آلوِرچیه. اونون فیکری پولدادی، گوزو اوندا بوندادی. ترجمه: فدا(ت) بشم ای پدر (بازم اینجا ضمیرِ ت رو نمی‌گه و من خودم اضافه کردم) نمی‌رم به خریدوفروش‌کننده (زن کاسب‌جماعت نمی‌شم). فکر اون توی پوله، چشمش به این و اونه (منظورش اینه که همه‌ش فکر پوله و از اونجایی که با مردم سروکار داره، زیاد نگاشون می‌کنه. به‌نظرم منظورش از مردم، خانوماست).

قزم قزم آی گوزل قزم، قزم قزم آی گوزل قزم، گَل سَنی وِریم مَعلمه. ترجمه‌ش واضحه دیگه. می‌گه دختر خوشگلم، بیا بدمت به معلم.

یُوخ دَده قربان سنه، من گتمَرَم معلمه. باشی دولو جیبی بوش، گونوم اولماز اونان خوش. ترجمه: نه بابا قربان تو، من نمی‌رم به معلم. سرش پره (باسواده) جیبش خالی. روزم با اون خوش نمی‌شه (باهاش روزگار خوبی رو سپری نمی‌کنم).

قزم قزم آی قزم قزم، گَل سَنی وریم حکیمه. فکر کنم حکیم ینی پزشک. می‌گه بیا زن دکتر شو!

باشوا دونوم آی دَده من گتمرم حکیمه. خسته خوسته آختارر، گجه گوندوز واقتادی. ترجمه: دور سرت بگردم ای پدر، من نمی‌رم به حکیم (زنِ دکتر نمی‌شم). دنبال آدم خسته (بیمار) هست و شب و روز در آه و وای هست. (جملۀ آخرو مطمئن نیستم که درست ترجمه کرده باشم. شاید منظورش اینه که با آدمای ناله سروکار داره).

قزم قزم آی قزم قزم، قزم قزم آی شیرین قزم، گَل سنی وریم قصّابا. ترجمه: دخترم دخترم آی دختر شیرینم بیا بدمت به قصاب.

قادو آلم آی دده، من گِتمرم قصابا. بالتاسی ایتی اولار، آدامن درسین سویار. ترجمۀ دقیق جملۀ اولشو بلد نیستم ولی یه عبارت با مضمون قربون رفتنه. تو این مایه‌ها که دردت به جونم ای پدر من نمی‌رم به قصاب. قصاب تبرش تیزه و پوست آدمو می‌کَنه!

قزم قزم آی گوزل قزم، قزم قزم آی قشح قزم، گَل سَنی وِریم ماهنیسا. ترجمۀ اینو بلد نیستم. نمی‌دونم ماهنیس کیه و چی کار می‌کنه. ولی می‌خواد بگه دختر خوشگل و قشنگم بیا بدمت به این آدم که شغلش اینه.

نه دیرسن آی دده، من گتمرم ماهنیسا. فیکری آنجاق کاروادیر باشی دالما قالقادیر!. می‌گه چی می‌گی پدر، من زن ماهنیس! نمی‌شم چون که... بقیه‌شو متوجه نمی‌شم چی می‌گه. کلاً نمی‌فهمم این ماهنیس کیه.

قزم قزم آی قزم قزم، پس سنی وریم من کیمه؟ ترجمه: دخترم دخترم آی دخترم دخترم پس تو را من بدهم به چه کسی؟

قربان اولوم آی دده، ور منی سِودییمه. ترجمه: فدا(ت) بشم ای پدر، بده منو به کسی که دوستش دارم.

؟؟؟ (به‌نظرم این بیت مهمی بود و دختره داره کسی که دوستش داره رو توصیف می‌کنه ولی متوجهِ حتی یه کلمه‌ش هم نمی‌شم که لااقل تایپ کنم شما ترجمه کنید :|)

گئدرم اِله سینه، قوربانام بِله سینه. ترجمه: می‌روم به چنین کسی، قربان چنان کسی هستم.

در ادامه پدره هم می‌گه اوکی می‌دمت به همون. برو خوشبخت شو :|

۱۷ نظر ۰۳ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اولین مواجهۀ من با صفحه‌کلید و تایپ برمی‌گرده به سال ۸۵. از اون موقع شروع کردم به نوشتن و تا سال ۹۳ که درگیر پایان‌نامۀ کارشناسی شدم، نمی‌دونستم نوشتن آداب داره. تا اون موقع حتی اسم نیم‌فاصله هم به گوشم نخورده بود چه برسه به اینکه رعایتش کنم. وبلاگم هم بی‌قاعده می‌نوشتم. کم‌کم قواعد ویرایش رو از این‌ور و اون‌ور یاد گرفتم و هر جا برام سؤال پیش اومد که فلان چیزو چجوری بنویسم به دستور خط فرهنگستان و شیوه‌نامۀ مؤسسۀ ویراستاران مراجعه کردم.

قواعد نگارش و ویرایش، مثل احکام دینه که هر فقیهی فتوای خاص خودشو داره و هر کسی به مرجع تقلیدش رجوع می‌کنه ببینه اون چی گفته. اصولش مشترکه ولی فروع، سلیقه‌ایه. مثلاً تو بعضی از شیوه‌نامه‌ها قبل از علامت "(" فاصله می‌ذارن و تو بعضی از شیوه‌نامه‌ها نمی‌ذارن و پرانتز رو به کلمۀ قبل از کمانک! می‌چسبونن. من شخصاً پیروِ اون مکتبی هستم که میگه قبل از «(» اسپیس بزن. مثال: دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق) یا دُردانه(شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق).

این چند سالی که از شیوه‌نامۀ ویراستاران تبعیت می‌کردم، مثل راننده‌ای بودم که مسافرکشی می‌کنه ولی گواهی‌نامۀ رانندگی نداره. خودآموز یاد گرفته بودم. اخیراً چند جا ازم مدرک ویراستاری خواستن و نداشتم. این شد که مجبور شدم تو یه دورۀ یک‌ماهۀ نگارش و ویرایش شرکت کنم تا گواهی بگیرم. دانشگاه با همکاری یکی از مؤسسه‌ها این دوره رو برگزار کرده و منم شرکت کردم.

کارگاه یکشنبه‌ها برگزار میشه و در طول این یک ماه می‌تونیم سؤالاتمونو تو گروه مطرح کنیم تا استادها جواب بدن. جلسۀ اول، متوجه شدم شیوه‌نامۀ مؤسسه‌ای که کارگاه رو برگزار کرده یه مقدار با اون شیوه‌ای که ملکۀ ذهن منه مغایرت داره. این موارد رو می‌پرسیدم و برای خودم یادداشت می‌کردم. نکات اصلی که تقریباً همۀ ویراستاران بهش پایبند هستند رو قبلاً تو وبلاگ زنگ فارسی عنوان کردم. ولی این نکاتی که اینجا میارم مواردی هستند که یا نمی‌دونستم و تا حالا رعایت نمی‌کردم، یا می‌دونستم ولی دوست ندارم رعایت کنم. سؤالاتی که هفتۀ اول از استاد پرسیدم، همراه با پاسخ:


من: بعد از »ها نقطه لازم نیست؟ مثلاً گفت: «ممکن بود یکی از پاهات بشکنه.».

استاد: نه. یک نقطه کافی است، آن‌هم داخلِ گیومه.

من: مگر به تعداد جملات خبری متن نقطه نمی‌ذاریم؟ اینجا یک نقطه برای جملهٔ داخل گیومه لازمه، یک نقطه هم برای جملهٔ گفت. اون عبارت داخل گیومه مفعولِ گفت هست.

استاد: هرگز دو نقطه در پایانِ جمله نمی‌گذاریم.

قانع نشدم، ولی بحثو ادامه ندادم و تشکر کردم.


من: «به‌دلیل» فلان و «به‌علت» بهمان و «به‌نظر» من و «به‌عقیدۀ» شما و مثال‌های مشابهشون رو با نیم‌فاصله نمی‌نویسیم؟ شما تو جزوه‌تون جدا نوشتید.

استاد: جدا می‌نویسیم. به دلیل، به علت، به نظر، به عقیدۀ.

بحثو ادامه ندادم و تشکر کردم. ولی من همچنان با نیم‌فاصله خواهم نوشت. :|


من: مگر جلو مثل تابلو تلفظ نمی‌شه که املای جلوم (جلو هستم) با تابلوام (تابلو هستم) متفاوته؟

استاد: جلو: jelow تابلو: tâblo می‌بینید که واکۀ پایانی‌شان با هم فرق دارد. رجوع کنید به فرهنگِ بزرگِ سخن.

قانع نشدم. چون من جلو رو مثل تابلو تلفظ می‌کنم و می‌گم جلوام. نه جلوَم!. ولی دیگه بحثو ادامه ندادم و تشکر کردم. :|


من: کدوم جمله درسته؟ «املایِ دو یا چند گانه دارند» یا «املایِ دو یا چندگانه دارند»؟

استاد: املای دوگانه دارند. املای چندگانه دارند. وقتی دو این جمله را ادغام می‌کنیم و از «-گانه» فاکتور می‌گیریم، می‌شود: املای دو یا چند گانه دارند.

قانع نشدم، مگه ریاضیه فاکتور بگیریم از تکواژِ گانه؟ بحثو ادامه ندادم و تشکر کردم ولی به‌نظر من جملۀ دوم درسته. :|


من: انتظار داشتم کاروبار و هارت‌وپورت رو با نیم‌فاصله ببینم تو جزوه‌تون. پس شما سازوکار رو هم جدا می‌نویسید (ساز و کار)؟

استاد: تمامِ واژه‌های مرکبِ عطفی را بافاصله می‌نویسم. بی‌فاصله هم درست است، ولی روشِ من نیست.

قانع شدم. ولی روش منم بی‌فاصله‌ست.


من: هر و هیچ رو جدا نوشتید و گفتید باید جدا باشه، ولی توی هیچ‌کدام و هریک و هرگونه و هرچه و هرچند فاصله نذاشتید. چرا؟

استاد: چون واژۀ مرکب‌اند و در فرهنگِ لغت مدخل می‌شوند.

قانع نشدم. مدخل شدن و نشدن کلمات دست ماست. می‌تونستیم مدخلشون نکنیم. ولی دیگه بحثو ادامه ندادم و تشکر کردم. :|


من: عمداً سطرهای فایل جزوه‌تون justify نشده یا سهواً؟

استاد: صفحه‌بندی برایم اهمیتی نداشته.

ولی برای من اهمیت داره. حتی پستای وبلاگم هم جاستیفای می‌کنم :|


من: چه‌گونه رو به این صورت نوشتید. چجور و چطور رو هم چه‌جور و چه‌طور می‌نویسید؟ شبیه «چرا» نیستن اینا؟

استاد: چه + طور: صفت + اسم ← چه‌طور، چه + جور: صفت + اسم ← چه‌جور، چه + گونه: صفت + اسم ← چه‌گونه، چه + را: ضمیر + حرفِ اضافه ← چرا. در آینده شاید بتوان «چرا» را هم «چه‌را» نوشت. فعلاً صبر می‌کنم تا آن سه‌‌تای اول جا بیفتند، بعد نوبت به «چرا» برسد. مرحله به مرحله پیش می‌روم.

خدا اون روزو نیاره که چرا رو چه‌را بنویسیم :))


استاد: اگر اصلِ «کم‌کوشیِ زبانی» را بپذیریم، یکی از بارزترین مصداق‌هایش کاربردِ تنوین است، زیرا بزرگ‌ترین مزیتِ تنوین کوتاهیِ فوق‌العادۀ آن است. مثلاً همین واژۀ سه‌هجایی و موجزِ «مثلاً» را در نظر بگیرید. اگر تنوین‌ستیز باشیم و بخواهیم آن را حذف کنیم، باید به‌جایش بگوییم «به‌ عنوانِ مثال» (شش هجا). یعنی تعبیری شش‌هجایی را جانشینِ واژه‌ای سه‌هجایی کرده‌ایم که خلافِ اصلِ کم‌کوشی و اقتصادِ زبانی است. آیا این کار منطقی است؟ مسلّماً خیر! زیرا به‌ خاطرِ کوتاهیِ فوق‌العاده‌ و کارکردِ ویژۀ تنوین هیچ عنصری جای‌گزینش نمی‌شود. آیا تا کنون از خودمان پرسیده‌ایم که چرا مردم واژه‌هایی چون «خانوادتاً»، «خواهشاً»، «نژاداً»، و «ژنتیکاً» را می‌سازند و به‌ کار می‌برند؟ علتش همین ایجازی است که در تنوین وجود دارد. وآن‌گهی، تنوین، به‌ عنوانِ عنصری قیدساز، کارکردِ مشخص و تثبیت‌شده‌ای در زبان دارد و هیچ عنصری نمی‌تواند با همین میزان ایجاز و کارآیی و بی‌ابهامی جانشینش شود. گویش‌ور همواره کوتاه‌ترین راه‌ها را برای بیانِ مقصودِ خود می‌یابد و برمی‌گزیند، گیریم که به مذاقِ ویراستاران خوش نیاید. بنا بر این بیرون‌ راندنِ تنوین از زبانِ فارسی و نیز تغییرِ املایش، یعنی نوشتنِ «حتمن» به‌جای «حتماً»، ناشی از تعصبِ عربی‌ستیزی و ناآشنایی با کارکرد و پیشینۀ زبان است که متأسفانه گریبان‌گیرِ بسیاری از نویسندگان و تحصیل‌کردگان شده‌است. بی‌تردید عرصۀ زبان و املا جای عقده‌گشاییِ فرهنگی نیست. پس قدرِ تنوین را، که یکی از موهبت‌های زبانِ عربی برای فارسی است، بیش‌تر بدانیم و از استعمالِ به‌جایش مانند استعمالِ به‌جای سایرِ واژگانِ عربی، که امروز هویتی مستقل و فارسی دارند، سر بازنزنیم. املای «-ن» به‌جای «-اً» ابهام‌آفرین است، چون «-ن» چند کارکرد در فارسی دارد: ۱. ممکن است حرفِ آخرِ واژه باشد: آهن، بدن، گردن؛ ۲. در گفتاری‌نویسی، ممکن است فعلِ ربطیِ سوم‌شخصِ جمع از مصدرِ بودن باشد: اصلن (اصل‌اند)، قطعن (قطع‌اند)، گِردن (گِردند)؛ ۳. در گفتاری‌نویسی، ممکن است شناسۀ سوم‌شخصِ جمعِ ماضی باشد: اومدن (آمدند)، رفتن (رفتند)، گرفتن (گرفتند). املای «-اً» بلافاصله قابل‌ِتشخیص است و هیچ‌کدام از ابهام‌های فوق را ندارد. در جست و جوهای کامپیوتری هم با هیچ چیزِ دیگری اشتباه نمی‌شود. اگر املای «اصلاً» را جست و جو کنید، تمامِ جواب‌های جست و جو «اصلاً» خواهند بود؛ اما اگر املای «اصلن» را جست و جو کنید، ممکن است در میانِ جواب‌ها به چنین جمله‌ای هم بربخورید: اینا همه اصلن (اصل‌اند)؛ هیچ‌کدومشون بدل نیستن.

من: تو این یادداشت دو بار از «به + جا» استفاده کردید. یکی به‌عنوان صفت به‌معنی مناسب و یکی هم به‌معنی جای‌گزین. هر دو رو با نیم‌فاصله می‌نویسیم؟ «او به‌جای من رفت»، «انتخاب به‌جایی کرد». به این صورت؟

استاد: بله.

ولی من ترجیح می‌دم اولی رو جدا بنویسم :|


استاد: این واژه‌ها را با «ت» باید نوشت: اتاق، اتراق، اتریشی، اتو، امپراتور، ایتالیا، باتری، باتلاق، بلیت، تاس، تایر، تپانچه، تپش، تپنده، تپیدن، تراز، تشت، تنبور، رتیل، سِتبر، شَمّاته‌دار، غلتان، غلتاندن، غلت زدن، غلتیدن، قاتی، قاتی‌پاتی

این واژه‌ها را با «ط» باید نوشت: الواطی، بطری، سطل، طاق، طاق‌چه/ طاقچه، طناب، طوطی، طوفان، طومار، فطیر، قرنطینه، لوطی، ملاط

من: توفانی که از توفیدن ساخته شده باشه نداریم؟

استاد: نه، نداریم. اصلاً توفیدن غلط است. نوفیدن بوده که تصحیف شده. درباره‌اش پژوهش کرده‌اند و مقاله نوشته‌اند.

اون موقع که اسمم تورنادو بود دوست داشتم اسم پسرمو بذارم طوفان. در فصل شباهنگ اسمشو تغییر دادم به امیرحسین. ولی الان نظری ندارم و مهم نیست دیگه :|


استاد: این‌ها را با «ذ» بنویسید: اثرگذاری، ارزش‌گذاری، اسم‌گذاری، اشتراک‌گذاری، اِعراب‌گذاری، انگشت‌گذاری، بارگذاری، بمب‌گذاری، بنیان‌گذاری، بیمه‌گذاری، پایه‌گذاری، پُست‌گذاری، تأثیرگذاری، تاج‌گذاری، تخمک‌گذاری، تخم‌گذاری، جای‌گذاری، جدول‌گذاری، حرکت‌گذاری، رمزگذاری، ریل‌گذاری، زباله‌گذاری، سپرده‌گذاری، سرمایه‌گذاری، سیاست‌گذاری، شماره‌گذاری، علامت‌گذاری، عمامه‌گذاری، فاصله‌گذاری، فرسته‌گذاری، فشنگ‌گذاری، قانون‌گذاری، قیمت‌گذاری، کدگذاری، گروگذاری، مین‌گذاری، نام‌گذاری، نشانه‌گذاری، نقطه‌گذاری، واگذاری، هدف‌گذاری

این‌ها را با «ز» بنویسید: برگزاری، پیغام‌گزاری، حج‌گزاری، خبرگزاری، خدمت‌گزاری، خواب‌گزاری، سپاس‌گزاری، سجده‌گزاری، شکرگزاری، گِله‌گزاری، متن‌گزاری، نمازگزاری

من: ولی پیغام رو با «گذاشتن» میاریم. مثلاً پیغام بگذارید یا پیغام گذاشتن. این‌ها رو با ذ می‌نویسیم. اشتباهه؟

استاد: پیغام گذاشتن با «ذ» است، چون گذاشتن به معنیِ بر جا نهادن است.

من: پس پیغام هم با گذاشتن میاد هم با گزاردن؟ چون پیغام‌گزاری رو هم مثال زدید.

استاد: پیغام‌گزاری، به معنیِ ابلاغِ رسالت که کارِ پیامبران است، با «ز» است. پیغامی که من و شما در تلفن برای کسی می‌گذاریم با «ذ» است.

تقریباً قانع شدم.


استاد: معنای این واژه‌ها را خودتان با هم مقایسه کنید.

من: اینجا در جملهٔ «با هم» مقایسه کنید چون با هم به‌معنی با یکدیگر است با و هم رو جدا نوشتید یا همیشه و همه جا جدا می‌نویسید؟ باهم بیایید یا با هم بیایید؟

استاد: همیشه همه جا «با هم» را بافاصله می‌نویسم.

ولی من دوست دارم بی‌فاصله بنویسم باهم. به همون دلیلی که استاد هیچ‌کدام و هریک و هرگونه و هرچه و هرچند رو بی‌فاصله می‌نویسه.

۱۴ نظر ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پریروز خونه رو به مقصد باغچه که معروف حضور بعضیاتون هست ترک کردیم و قرار شد شبم همون‌جا بمونیم. اُکالا اون ماکارونیای خوشگلی که تصمیم داشتم دوباره بخرمو تموم کرده بود. دیروز صبح دیدم بازم از اونا داره و سه‌تا از هر کدوم گرفتم. ساعت تحویلشونم نُهِ شب تا یازده تعیین کردم که تا اون موقع به خونه برگشته باشیم. دو بسته چای هم از اسنپ‌مارکت سفارش دادم و ساعت تحویل اونا رم گذاشتم بمونه برای شب. رأس ساعت ۹ ما دم در خونه بودیم و هنوز کلیدو ننداخته بودیم وارد شیم که پیک اُکالا زنگ زد سر خیابونم و شما کدوم کوچه‌این. چند دقیقه بعد هم سوپرمارکت پیام داد که سفارشتونو لغو کردیم و پوزش می‌طلبیم و پولی که پرداخت کردید رو برگردوندیم به کیف پول آپتون. بعد از چهل‌تا سفارش از اسنپ‌مارکت این اولین باری بود که سفارشمو لغو می‌کردن. اُکالا این‌جوریه که پولشو دم در وقتی سفارشو تحویل گرفتم پرداخت می‌کنم ولی سوپرمارکتا آنلاین قبل از اینکه بیارن می‌گیرن. شب به پشتیبانیشون پیام دادم و گفتم من «آپ» ندارم و نمی‌دونم با کیف پولش چجوری میشه خرید کرد. بی‌زحمت مبلغ رو به حساب بانکیم برگردونید. گفتن باشه تا ۴۸ ساعت دیگه انتقال رو انجام می‌دیم. امروز صبح گفتم حالا تا اینا پولو انتقال بدن، من همون سفارش قبلو دوباره درخواست کنم ببینم چی میشه. شاید آوردن. چون اصلاً توضیح نداده بودن که چرا نیاوردیم. با همون مبلغِ توی کیف پول ثبت سفارش کردم و چون کلۀ سحر بود نوشت سوپرمارکت هنوز بسته‌ست و به محض اینکه باز کنیم میاریم. گفتم حالا تا اینا باز کنن سفارشمو ببینن بیارن برم یه دوشی بگیرم. ده دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه. برگشتم دیدم نوشته سفارشتون تحویل داده شده و اگر راضی بودید امتیاز بدید و نظرتونو بنویسید. اگرم تحویل نگرفتید که اعلام تأخیر کنید. قبل از اینکه برم دوش بگیرم اهل منزل در خواب عمیق بودن. ده دقیقه بعد که برگشتم هم همچنان در خواب عمیق بودن و فکر نمی‌کردم که تو این فاصله اونا سفارشمو تحویل گرفته باشن. تا ساعت ده صبر کردم و اعلام تأخیر رو زدم که پشتیبانی پیگیری کنه. همزمان با فشار دادنِ گزینۀ اعلام تأخیر درو باز کردم که نگاهی به راه‌پله بندازم که دیدم بله، سفارشام اونجاست. سریع یه پیام دیگه برای پشتبانی فرستادم که سفارشمو تحویل گرفتم و پیک تأخیر نداشته و یه وقت دعواش نکنن. این چند وقت، علاوه بر اسنپ‌مارکت و اُکالا، از «باسلام» هم چند بار خرید کردم که دیگه نیازی به شرح اون سفارشا نیست و همین دوتا پستی که تا الان برای خریدهای سوپرمارکتیم اختصاص دادم برای فضاسازیِ آنچه که در ادامه می‌خوام بنویسم کافیه. هدفم فضاسازی بود که ایشالا حاصل شده باشه.

هنوز بعد از این همه سال خواب‌نگاری! از این کار خسته نشدم و همچنان اگر خوابی ببینم می‌نویسم. هر چند که چرت و بی‌معنی باشه یا فقط چند کلمه ازش یادم مونده باشه. با اینکه میانگین تعداد خواب‌هایی که در دو سال اخیر دیده‌ام در مقایسه با سال‌های قبل کمتر شده و دقیقاً نمی‌دونم چرا، اما هنوز نوشتنِ آنچه دیدم و فکر کردن به اینکه چرا دیدم رو دوست دارم و از این کار لذت می‌برم. وقتایی که دلیل آنچه دیده‌ام رو پیدا می‌کنم هم بیشتر ذوق می‌کنم. یه دلیل این کم‌خواب‌بینی! می‌تونه این باشه که زیاد بیرون نمی‌رم و بیشتر تو خونه‌م. و ذهنم بسته شده. یه احتمال دیگه هم هست و اونم اینه که با اینکه کلاً خیلی کم فیلم و سریال می‌بینم، ولی این یکی دو سال اخیر خیلی کمتر از مدت مشابه! در معرض تلویزیون بودم و امسال هم خیلی خیلی کمتر و این یکی دو ماه اخیر هم که اصلاً. چند وقتیه که خانوادگی تلویزیون‌زده شده‌ایم و کلاً خاموشش کردیم و بدون اون زندگی می‌کنیم. فرضیه‌های دیگه‌ای هم دارم. نوشتن. نوشتنِ هر چیزی اعم از جزوه و مقاله و وبلاگ، به ذهنم نظم می‌ده و قبلاً زیاد می‌نوشتم و ذهنم منظم‌تر از حالا بود.

چند شب پیش خواب دیدم تو فروشگاه جانبوی سر کوچۀ مادربزرگم اینا تو صف خرید اینترنتی وایستادم. حالا نمی‌دونم اگه خریدم اینترنتی بود چرا حضور داشتم و اگه حضور داشتم چرا اینترنتی ثبت سفارش کردم. و سؤال دیگه اینکه من همیشه از افق کوروش یا یکی از سوپرمارکت‌های اسنپ‌مارکت خریدم می‌کنم و توی جانبویی که امکان خرید اینترنتی نداره چی کار می‌کردم. اپلیکیشنی که داشتم تو خواب ازش استفاده می‌کردم هم انگار مشکل داشت و از طریق سایت فروشگاه سفارش دارم و همون‌جا منتظر وایستاده بودم که برام بیارن. خوابم از اون سکانسی شروع شد یا از اونجایی یادم مونده که شب شده بود و ساعت از یازده گذشته بود و دیرم شده بود و همه سفارششونو گرفته بودن و رفته بودن و من گوشی‌به‌دست همچنان منتظر بودم. یه پسره با تیپ مهندسی که به‌واقع نمی‌دونم تیپ مهندسی چجوریه ولی تو خواب فکر می‌کردم که تیپش مهندسیه هم بود که اونم سفارش داشت و مثل من منتظر بود. سکوتمون رو شکستیم و سر صحبت راجع به خرید اینترنتی باز شد. باهم داشتیم در مورد حل مشکل تأخیر بحث و تبادل نظر می‌کردیم. گویا تو خواب پسره رو می‌شناختم و می‌دونستم کیه ولی الان اسمش یادم نمیاد. بعد با اینکه من زیاد به اصطلاحات برنامه‌نویسی مسلط نیستم ولی تو خواب داشتم از این اصطلاحات کامپیوتری که الان یادم نیست چه اصطلاحاتی بودن، ولی بسیار خفن بودن! استفاده می‌کردم و یه ایدۀ استارتاپی که الان یادم نیست چی بود به ذهنم رسید و با اون پسره مطرحش کردم و اونم داشت با سیم و کابل تلویزیون و اصطلاحات مخابراتی و ماهواره‌ای! نشون می‌داد که این ایدۀ من برای کاهش تأخیر سفارش‌های اینترنتی عملی هست یا نه. وسط حرفاش گفت البته ما ماهواره نداریم و من فقط اصطلاحاتشو بلدم. بعد گفت قبلاً داشتیم. منم گوشی دستم بود و هی سایتو چک می‌کردم ببینم کی میارن سفارشمو. و ابعاد مختلف اون ایدۀ استارتاپیمو بررسی می‌کردم و اونم همراهی می‌کرد و خوشحال بودم که با یه همچین فرد باسوادی هم‌کلام شده‌ام. تا اینکه سفارشمونو آوردن و دیدم کیسه‌ای که دادن دستم توش ساندویچه و شبیه چیزایی که سفارش دادم نیست. گویا من پاستا یا لازنیا یا یه همچین چیزی سفارش داده بودم. بعد داشتم انواع لازانیا و پاستا رو گوگل می‌کردم که شاید این ساندویچ‌ها هم نوعی از اونا باشن. بعد همین‌جوری که داشتم می‌رفتم سمت در خروجی، فکر می‌کردم اگه برم بیرون دیگه این پسره رو نمی‌بینم و استارتاپمون چی میشه پس. چون یه بخشی از کارو اون قرار بود انجام بده. روم هم نمی‌شد شماره‌مو بدم یا شماره‌شو بگیرم. در عالَم واقع هم پیش اومده که با یه غریبه که یه بار همو اتفاقی دیدیم و دیگه همدیگه رو نخواهیم دید هم‌کلام بشم و دوست داشته باشم ارتباطمون ادامه پیدا کنه ولی با خودم کلنجار برم که ازش ایمیل یا شماره بگیرم یا نگیرم. اینه که در عالم خیال هم با این قضیه درگیر بودم. خلاصه ساندویچا رو گرفتم و داشتم برمی‌گشتم خونۀ مادربزرگم اینا که پسره دم در گفت اگه اشکالی نداره تو راه برگشت باهم صحبت کنیم. نخواستم یا شاید نتونستم بگم خونۀ ما همین‌جاست (جانبو دقیقاً سر کوچۀ مادربزرگم ایناست) و راه چندانی ندارم که باهم همراه بشیم و تازه نصف‌شبه و دیرم هم شده و مسیرمونم که یکی نیست و تو اون‌وری می‌ری و مسیر من این‌وریه. گفتم باشه. ولی پاهای من انگار توی باتلاق بود. نمی‌تونستم قدم بردارم و حرکت کنم. انگار فلج شده بودم. تو بعضی از خواب‌هام مخصوصاً وقتایی که یه دزد یا قاتل یا یه حیوان وحشی حمله می‌کنه و حتی موقعی که خودم در نقش دزدم و پلیس دنبالمه و باید فرار کنم هم اتفاق می‌افته و پاهام سنگین می‌شه و نمی‌تونم راه برم. دم در فروشگاه هم این اتفاق افتاده بود و من به‌سختی داشتم قدم برمی‌داشتم. و از اونجایی که خونۀ خواهرها و برادرهای پدربزرگ و مادربزرگم یه کوچه و نهایتاً یکی دو خیابون از هم و از خونۀ پدری پدرم فاصله داره، استرس داشتم که اگه فامیل این وقت شب منو با یه پسر غریبه ببینن چی میگن و چی میشه. در عالم واقع هیچ وقت این حس رو نداشتم و این اتفاق نیافتاده و نمی‌دونم چنین استرسی تو ناخودآگاهم چی کار می‌کرد که هر کیو می‌دیدم خودمو قایم می‌کردم. تازه هر چی می‌گذشت از مسیرم هم دورتر می‌شدم و دیرتر می‌شد و نمی‌دونستم چجوری قراره این مسیرو در این تاریکی شب تنهایی برگردم. که یهو نمی‌دونم چی شد که فضا ادبی شد و پسره اون بیت سعدی رو خوند که «مرا باشد از درد طفلان خبر، که در طفلی از سر برفتم پدر». بعد گفت پدرشو از دست داده. گفتم کجا؟ گفت تو کردستان!. می‌خواستم بپرسم چرا و چجوری که صبح شد و بیدار شدم.

۶ نظر ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۳:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۹۱- اسنپ‌مارکت

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۲:۰۵ ب.ظ

ششم اردیبهشت، در یک عصر دل‌انگیز بهاری پای کلی کتاب و مقاله داشتم خودمو برای امتحانی که هی به تعویق می‌افتاد و نمی‌دونستم تاریخ قطعیش کی هست و حضوریه یا مجازی آماده می‌کردم که یه پیامک حاوی کد تخفیف بیست‌وپنج‌هزارتومنی برای اولین خرید سوپرمارکتی از اسنپ دریافت کردم. تا اون موقع فقط یک بار اقدام به خرید سوپرمارکتی، اونم از دیجی‌کالا کرده بودم که موفقیت‌آمیز نبود، چرا که این امکان فقط برای تهرانیا بود و آدرسمو قبول نکرده بود و قبول نمی‌کنه همچنان. ولی گویا با اسنپی که تا پیش از این فقط برای گرفتن ماشین ازش استفاده می‌کردم می‌شد خرید کرد. بازش کردم و روی سبد آبی‌رنگی که زیرش نوشته بود سوپر مارکت فشار دادم. از قبل چندتا آدرس همیشگی ثبت شده بود تو اسنپم. سوپرمارکت‌های اطراف اون آدرس‌ها رو پیدا کرد و لیست محصولاتشونو آورد. یه چرخی بین خوراکیا زدم و رفتم سراغ بستنیا. خیلی وقت بود که دنبال بستنی نون‌خامه‌ای بودم و پیدا نمی‌کردم. حالا می‌دیدم تو همۀ سوپرمارکت‌های اسنپ هست. نوشته بود حداقل خرید باید سی‌هزار تومن باشه. چندتا بستنی برداشتم و در مجموع شد سی تومن. با تردید کدی که برام پیامک شده بود رو وارد کردم و در کمال ناباوری دیدم مبلغ قابل‌پرداخت رو نوشته پنج‌هزار تومن. پرداخت کردم و منتظر موندم. پیک هم رایگان بود اون موقع.

این اولین تجربه‌م از خرید اینترنتیِ سوپرمارکتی بود و نمی‌دونستم بعد از پرداخت مبلغ قراره چه اتفاقی بیافته. هیجان‌انگیز بود. به آدرسی که ثبت کرده بودم شک کردم. توی نقشه مقصد پیک رو خونۀ مادربزرگم اینا، همون جایی که اون روز اونجا بودم نشون می‌داد ولی آدرس خونۀ خودمونم می‌دیدم و نمی‌دونستم پیک هم اون آدرس رو می‌بینه یا نه. زنگ زدم خونه و گفتم اگه پیک براتون بستنی آورد تعجب نکنید. بعد زنگ زدم به پیک و گفتم من همونی‌ام که بستنی سفارش داده ولی نمی‌دونم کدوم آدرس رو ثبت کردم. شما اون بستنیا رو کجا دارید می‌برید؟ گفت همون‌جایی که تو نقشه‌ست. الانم سر کوچه‌ام. گفتم پس الان میام دم در. خوشحال بودم :دی. با پنج تومن صاحب اون همه بستنی شده بودم. روز بعد یه کد دیگه به سیم‌کارت‌های پدر و مادرم ارسال شد و من بازم با پنج تومن کلی بستنی گرفتم. بعد هم هزینۀ پیک شد دووپونصد. ولی من همچنان بستنی سفارش می‌دادم :دی.

تو این مدت سی‌تا خرید سوپرمارکتی از اسنپ‌مارکت و چندتا هم از اُکالا داشتم. اولیش بستنی نون‌خامه‌ای بود که بسیار چسبید. بعدِ خوردنش گفتم خدایا شکرت که دیگه بستنیِ نون‌خامه‌ای نخورده از دنیا نخواهم رفت. پشت هر کدوم از این سفارش‌ها کلی خاطره‌ست. روزای قرنطینه که گلاب و چند بار هم یواشکی هله‌هوله سفارش دادم. روزایی که پیک‌ها رو نمی‌دیدم و هر بار درو باز می‌کردم و می‌گفتم بذارن پشت در و برن. وقتایی که برق می‌رفت و شمع می‌خریدم. برق می‌رفت و گازمون که با برق کار می‌کنه برای روشن شدن فندک لازم داشت. اون روز که فندک سفارش دادم، اون روز که اتفاقی با ماکارونی برنجی آشنا شدم و چقدر ذوق داشتم ببینم مزه‌ش چجوریه. اون روز که سه بار و هر بار خامه سفارش دادم. اون روز که دوتا سفارش همزمان از دو جای مختلف داشتم و منتظر بودم ببینم کدوم زودتر می‌رسه. اون روز که از سوپرمارکت زنگ زدن تاریخ انقضای سفارشا رو گفتن و گفتن اگه می‌خواید با یه نوع دیگه جایگزین کنیم و من کیف کردم که چه بافرهنگ!. یا همین پریروز که پیک صداش گرفته بود و سرفه می‌کرد و من وحشت کرده بودم. اون روز که خونه نبودم و مامان خودش سفارششو ثبت کرد. اون روز که داشتیم می‌رفتیم پارک سر کوچه شاممونو اونجا بخوریم و یه نسیمی هم به کله‌مون بخوره و نون باگت و خیارشور سفارش دادم. ماسک‌ها و الکل‌ها، از اون کیک‌های شکلاتی که مامان عاشقشونه، و هر بار ده‌ها بستنی برای من و پاپ‌کورن برای برادرم. هر کدوم از این سفارش‌ها و آدرس دادن‌ها و با موتور و ماشین و پیاده اومدن‌های پیک‌ها و تأخیرهاشون و تخفیف گرفتن‌هام می‌تونست موضوع یه پست باشه. ولی گفتم خب که چی و از کنارشون رد شدم.

مثلاً این ماکارونیای برنجی رو با عشق خریدم و قبل از اینکه بخورم خیلی ذوق داشتم، ولی علی‌رغم وجود گوشت و رب و کلی ادویه سیمرغ بلورین بی‌مزه‌ترین و خب‌که‌چی‌ترین ماکارونی عمرمو بهش دادم!



یا این شمع‌های ده‌سانتی رو یکی از سوپرمارکتا نوشته بود شش عدد پونصد. دو ماه پیش به پشتیبانیشون پیام دادم و گفتم اون شش عدد رو درست کنن چون اینا یک عددش پونصد تومنه. زنگ زدن گفتن راست می‌گی و ممنون و باشه. ولی درستش نکردن هنوز.

دیشب شام ماکارونی داشتیم. مامان گفت این ماکارونیای طرح گندم خیلی خوبن و از هر جا گرفتی بازم بگیر. خودمم اتفاقاً با اینکه آدمِ ماکارونی‌دوستی نیستم ازشون خوشم اومده بود. فاکتورا رو مرور می‌کردم و هم تجدید خاطره می‌کردم هم دنبال اسم طرح گندم می‌گشتم که ببینم از کجا گرفتم. دیدم نوشته‌ها دارن کمرنگ می‌شن. غصه‌دار شدم که اینا رو با جوهر موقت چاپ می‌کنن. چیدم کنار هم و ازشون عکس یادگاری گرفتم که بمونن به یادگار.



۹ نظر ۳۱ تیر ۰۰ ، ۱۴:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۹۰- یار در کوزه و ما...

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۰، ۱۱:۳۵ ب.ظ

سال اول ارشد یه مدت کوتاه، پاره‌وقت تو یه شرکتی کار می‌کردم که کارش تولید نرم‌افزارهای تبدیل متن به صوت و صوت به متن بود. من یکی دو ماه یه گوشۀ خیلی کوچیک از پروژه رو بر عهده داشتم و می‌دیدم که بقیه چقدر زحمت می‌کشن و کارشون درسته. ولی بعد از تولید نرم‌افزار سراغش نرفتم و تستش نکردم. چون که تا نیاز مُبرم به چیزی پیدا نکنم نمی‌رم سراغش. تازه برای تست نیاز به عضویت در سایت شرکت بود و منم ذاتاً آدم سریع عضو شونده و زود تست کنندۀ چیزی نیستم و تو الگوی پذیرش راجرز! جزو گروه دیرپذیرندگانم. ینی به‌حدی دیرم! که اون آیۀ السابقون اولئک المقربون اصلاً شامل حال من نمی‌شه. قیمتشم البته به‌نظرم بالا (یکی دو میلیون) بود و چون از کیفیتشم اطلاع نداشتم به کسی توصیه‌ش نمی‌کردم.

امروز شارمین تو وبلاگش پرسیده بود که آیا نرم‌افزاری برای تبدیل گفتار به نوشتار می‌شناسیم که کیفیتش خوب باشه یا نه. یاد این نرم‌افزار که اسمشو نمی‌برم افتادم. درصد خطاش پایینه ولی من تا یه چیزیو خودم امتحان نکنم و ازش مطمئن نباشم توصیه نمی‌کنم به کسی. لذا اونو توصیه نکردم. گرون هم هست البته. بعد یاد سایت speechtexter افتادم که اونم بد نیست. بعد یادم افتاد این اواخر، برادرم وقتایی که حال تایپ نداشت متنا رو بلندبلند می‌خوند و تایپ می‌شد!. ازش نپرسیده بودم از چه سایت یا نرم‌افزاری استفاده می‌کنه. یه ویژگیِ دیگه‌م هم اینه که آدمِ سؤال‌نپرسنده یا کم‌سؤال‌پرسی هستم. امروز که پست شارمینو دیدم گفتم دیگه وقتش رسیده که برم از برادرم بپرسم با چی کار می‌کرد و اگه نرم‌افزار به‌دردبخوری بود به شارمین معرفیش کنم. من هی می‌پرسیدم آدرس سایت چیه و این هی می‌گفت گوشیتو بده نشون بدم و من می‌گفتم اسمشو بگو خودم پیدا می‌کنم و این هی می‌گفت گوشیتو بده بگم. بالاخره گوشیمو گرفت، کی‌بوردشو که همون جی‌بورد باشه باز کرد و علامت میکروفن رو فشار داد و حرف زد. منم در حالی که کفم بریده بود و به رادیکال شصت‌وسه قسمت نامساوی تقسیم شده بود، مات و مبهوتِ علامت میکروفنی بودم که همیشه جلوی چشمم بود ولی تا حالا بهش دقت نکرده بودم و نمی‌دونستم چه خاصیتی داره. من جی‌بوردو خیلی سال پیش به‌خاطر نیم‌فاصله‌ش نصب کرده بودم و چند سالی بود که ازش استفاده می‌کردم ولی نمی‌دونستم چنین امکانات نابی داره. کور بودن هم یکی از ویژگی‌هامه.

اگر گوشی دارید، جی‌بورد نصب کنید و هم از نیم‌فاصله‌ش فیض ببرید، هم از امکانِ تبدیل صوت به متنش. البته جی‌بورد خودش موقع تبدیل صوت به متن نیم‌فاصله رو رعایت نمی‌کنه و اگر روی این چیزا حساسید باید بعداً خودتون نیم‌فاصله‌ها رو درست کنید.

+ لینک فیلم آموزش کار با جی‌بورد

+ بند چهاردهِ این پست هم دربارۀ تبدیل متنی که به‌صورت عکس هست به وُرده. به‌نظرم براتون جالب و مفید باشه. پی‌دی‌اف‌هاتونم با این روش می‌تونید به وُرد تبدیل کنید. به این صورت که ازش اسکرین‌شات بگیرید و با گوگل‌درایو و گوگل‌داک به ورد تبدیلش کنید.

۹ نظر ۳۰ تیر ۰۰ ، ۲۳:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۹- رو دوشم درد خوزستان

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۰، ۰۹:۲۲ ق.ظ

از اینکه آب خنک تو یخچال داریم و وقتی شیرِ آبو باز می‌کنم آب هست عذاب وجدان دارم. از اینکه راحت نفس می‌کشم، راحت راه می‌رم، راحت می‌خوابم، راحت بیدار می‌شم و چند جا تو طول روز می‌خندم عذاب وجدان دارم. خجالت می‌کشم که خوشحالم، که دارم و ندارن، که حالم خوبه. حالم از این حال خوب بده. از این راحتی ناراحتم. از اینکه زورم نمی‌رسه وضعیت بقیه رو تغییر بدم و بهتر کنم ناراحتم. این همدلی‌ها و پست‌ها و استوری‌ها و هشتگ‌ها لازمه، ولی کافی نیست. از اینکه بیشتر از این از دستم برنمیاد ناراحتم.

بین شما کسی هست که ساکن استان خوزستان، پرآب‌ترین! استان و استانی که بزرگترین رود ایران، کارون توشه باشه یا حداقل این دو سه سال اخیر تو این استان زندگی کرده باشه؟ از خوزستان بگید برام؛ از حال مردمش، از این روزایی که شنیدم بهتون سخت می‌گذره. از آبادان، اندیمشک، خرمشهر، هویزه، مسجدسلیمان، شوشتر، دزفول، ماهشهر، شادگان، سوسنگرد، اهواز...



+ عکس: یکی از استوری‌های قدیمی صفحۀ عباس حسین‌نژاد، نویسندۀ کتاب مناجات

+ عنوان: جنگ‌زده، محسن چاوشی

۷ نظر ۲۹ تیر ۰۰ ، ۰۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۸- بنمای رخ که خلقی، واله شوند و حیران

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ۱۱:۴۰ ق.ظ


هوالباقی!

چند روز پیش از جلوی خونه‌ای رد می‌شدم که چشمم خورد به اسم مرحوم که والح نوشته شده بود. هر چی فکر کردم نه هم‌خانواده‌ای براش به ذهنم رسید، نه معنیش یادم اومد. بعد دیدم تو بنرهای کناری اسمشو واله نوشتن که درستش همینه. به‌معنی عاشق و شیدا. حالا از اونجایی که چند بار اسم خودمم به‌اشتباه با صاد نوشتن (لابد فکر کردن نسرین با صاد، با نصر و ناصر هم‌خانواده‌ست)، وقتی خودمو گذاشتم جای مرحوم، تنم تو قبر لرزید. لذا وصیتِ اکید می‌کنم که روی سنگ قبر من چیزی رو غلط ننویسید وگرنه انقدر میام به خوابتون و تذکر می‌دم تا بالاخره اون چیزی رو که غلط نوشتید تصحیح کنید تا بلکه روحم آرام بگیره. نیم‌فاصله‌ها و علائم نگارشی و مسائل ویرایشی رو هم اگر رعایت کنید که فبهالمراد و دیگه چی بهتر از این. 

عنوان: محمد اصفهانی، طلب (از همون فولدر آهنگ‌های موردعلاقه‌ام)

۹ نظر ۲۷ تیر ۰۰ ، ۱۱:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۷- پرنده

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۹:۱۳ ق.ظ


چند سال پیش اون آشیانه رو تو بالکن ساختیم و اسمشو گذاشتیم مسکن مهر. حالا درسته با جعبۀ شیرینی درستش کردیم ولی ان‌قدر محکم هست که از باد و باران نیابد گزند. هر چند وقت یه بارم دوتا پرنده میان تخم می‌ذارن و بعدِ یه مدت که بچه یا بچه‌هاشون به دنیا اومد بی‌سروصدا می‌ذارن می‌رن. ولی این مستأجرای جدیدمون بی‌سروصدا نیستن. وقتی ما رو می‌بینن یه صدای غُر یا قُری از خودشون درمیارن. وقتی با خودشون حرف می‌زنن هم غرغر می‌کنن. 

امروز صبح فکر کردم بالاخره وقتش رسیده که صدا و سیماشونو گوگل کنم بفهمم اسمشون چیه و از کجا اومدن. حالا بعدِ یه ساعت چرخیدن تو سایت‌های مختلف کفترشناسی به نتیجۀ قطعی نرسیدم و همون کبوتر صداش می‌کنم.



فولدر آهنگ‌های موردعلاقه‌مو باز کردم و «کفتر» و «کبوتر» و «پرنده» رو توش جست‌وجو کردم. این شش‌تا زیرخاکی رو داشتم و خوبه که به شما هم معرفیشون کنم تا با سلیقۀ موسیقیاییم آشنا بشید :|

سیاوش قمیشی و معین (پرنده). می‌شه پرنده باشی، اما رها نباشی، می‌شه دلت بگیره اسیر غصه‌ها شی. حالا که آسمونم دنیای تازه‌ای نیست، اون وقت یه جا بشینی محو گذشته‌ها شی.

مانی رهنما (پرنده). همین دیروز تو از این خونه رفتی ولی از اومدن چیزی نگفتی. تو را در حنجره یک دشت آواز، تو را در سر هوای خوب پرواز، من اینجا خسته و غمگین و تنها نمی‌دونم که می‌مونم تا فردا. تو اونجا با گلای رنگارنگی، من اینجا پشت دیوارای سنگی. تو با جنگل تو با دریا تو با کوه، من و اندازۀ یک فصل اندوه.

مارتیک (پرنده). پرندۀ قشنگم کی می‌آیی؟ اگه عاشق شدن فصلش بهاره، یه عمری بی‌بهارم کی میایی؟ به عشق این بهار عاشقونه، یه عمره در انتظارم کی میایی؟ بیا نغمه‌سرای کوچه‌باغم، بیا تا جون دارم بیا سراغم. می‌خوام تا دنیا دنیاس با تو باشم، تا خورشید روی کوه‌هاس با تو باشم.

معین (کفتر کاکل‌به‌سر). کفتر کاکل به سر وای وای، این خبر از من ببر وای وای، بگو به یارم نکن آزارم، بگو برگرده، چشم‌به‌راشم من خاطرخواشم من.

شهرام صولتی (کبوتر). متن اینم به این صورته که: کبوتری خسته منم. شاید یه روز یه آشنا دست منو بگیره؛ بپرسه حال دلمو نذاره دل بمیره. اون روز چقدر قشنگه زندگی دوباره. به آرزو رسیدن، آخر انتظاره.

شهاب تیام (از اون بالا کفتر میایه!)

چهارتا آهنگم به اسم پرواز از قمیشی و لیلا فروهر و شادمهر و گروه آریان دارم.

۸ نظر ۲۷ تیر ۰۰ ، ۰۹:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۶- جلسهٔ امتحان، به روایت تصویر

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

این تصویرِ آزمونِ پایان‌ترم آمار و احتمالِ دورۀ کارشناسیه. تو همون تالاری که درش روبه‌روی ساختمانِ ابن‌سیناست. وارد ساختمان تالارها که میشی، دست راست. فکر کنم تالار شمارهٔ ۲ میشه. شمارۀ داوطلب‌ها رو هم چسبوندن روی صندلیا. اغلب کابوس‌هام تو این لوکیشنه. به این صورت که خواب می‌بینم امتحان شروع شده و همه مشغول جواب دادن به سؤالاتن و من دارم دنبال شماره‌م می‌گردم و پیدا نمی‌کنم.



این تصویرِ آزمون پایان‌ترم درس متون ادب فارسی دورۀ ارشده. همیشه عکسمونو روی پاسخنامه پرینت می‌کردن!



اینم تصویر آزمون پایان‌ترم امروزه. وسط امتحان، برادرم اون بخش از سرِ سنگک که مثلثه و همیشه سهم منه رو آورده که بابا نونِ تازه گرفته بیا بخور!. بعد وقتی داشتم سؤال دوم رو جواب می‌دادم مامانم طالبی رو دقیقاً به همین صورت داده دستم که بخور جون بگیر. حالا خوبه مثل امتحان صرف، نگفته بودن دوربیناتون روشن باشه :| :))



اینم تصویر امتحان پایان‌ترم درس صرف هست. این درسِ ترم اول بود، ولی چون می‌خواستن امتحانش حضوری باشه، هی به تعویق می‌نداختن که شرایط مساعد بشه. ولی نشد و بالاخره استادا به امتحان مجازی رضایت دادن. ولی گفتن موقع پاسخ دادن دوربینا روشن باشه. اردیبهشت امساله. سرفه‌ام هم به‌خاطر کروناست.


۱۲ نظر ۲۴ تیر ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۵- دانمارک

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۰ ب.ظ

امروز عصر امتحان واج‌شناسی دارم. این ترم سه‌تا درس داشتم. یکی از درسام که استادش آسون‌گیره! امتحان نداره و یکی دیگه از درسامم یه استاد بسیار سخت‌گیر داره که اصرار داره امتحانش حضوری باشه. گفته تا مهرماه صبر می‌کنم بیاید دانشگاه حضوری امتحان بگیرم. این امتحان واج‌شناسیِ امروز مجازیه. یه کم استرس دارم. نگران قطعی برق و نتم. پریشب خواب می‌دیدم امتحانمون تو دانشگاه اسبقه و به‌صورت حضوریه و من هیچی بلد نیستم. از شش‌تا سؤال فقط یکی رو تونسته بودم جواب بدم. وقت امتحان تموم شد و برگه‌ها رو گرفتن و ناراحت بودم که پاس نمی‌شم. از این کابوسا زیاد می‌بینم. حالا اینکه من هنوز خواب امتحان می‌بینم طبیعیه، چون به هر حال هنوز امتحان پس می‌دم! ولی اینکه چرا موقعیت امتحان‌ها شریفه رو نمی‌فهمم. البته متوجهم که مغزم فعلاً خاطره‌ای از دانشگاه جدیدم نداره که تو خواب‌ها ازش استفاده کنه، ولی فضای فرهنگستان هم هست خب. چرا ول‌کنش به شریف اتصالی داده فقط. تو خواب دیشبم هم برندۀ یه جایزۀ تلویزیونی شده بودم و برای گرفتن جایزه‌م نرفتم جلوی دوربین که شما چهره‌مو نبینین. یادم هم نمیاد قرعه‌کشی بود یا مسابقۀ چی بود و جایزه‌م چی بود. نفر هفتم شده بودم و به نفر ششم یه دونه تشک سفید خوشگل دادن. وقتی جایزه‌شو دیدم گفتم کاش من ششم می‌شدم و اینو به من می‌دادن که ببرم بذارم روی تخت خوابگاه ترم بعدم. تشک سفید سابقم رو گذاشتم تو خوابگاه ارشد بمونه و اهدا کردم به هم‌اتاقیم که هر کاری خواست باهاش بکنه. اون موقع لازمش نداشتم ولی ترم بعد باید برای خوابگاهم تشک تهیه کنم. بعدِ سه سال به‌لحاظ روحی آمادگی مواجهۀ مجدد با خوابگاهو ندارم. صبح وقتی داشتم مقالۀ استادم رو می‌خوندم و به سلسله‌مراتب واجی کتاب نسپر و ووگل فکر می‌کردم و جملۀ «در زبان فارسی نیز مانند بسیاری از زبان‌های دیگر یک قاعدۀ همگونی وجود دارد که در داخل یک هجا و بین دو هجا هنگامی که هجای اول به همخوان خیشومی [n] ختم شده باشد و هجای دوم با همخوان لبی آغاز شده باشد رخ می‌دهد» رو می‌خوندم مثالِ دانمارک اومد به ذهنم و یاد داستان دامّارک افتادم. صفحۀ پی‌دی‌اف مقالۀ واج‌شناسی استادم رو کنار زدم و اینوریدر رو باز کردم و تو جست‌وجوی آرشیو وبلاگ‌های حذف‌شده نوشتم دانمارک. روی پستِ مارس 2015 از آرشیوِ وبلاگ مدّنظر! کلیک کردم و برای هزارمین بار خوندمش.

۲۴ تیر ۰۰ ، ۱۳:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۴- سنگ قبر آرزو

چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۲۳ ب.ظ

تو یه قسمت از سریال لحظۀ گرگ‌ومیش پدرِ رازمیک می‌میره و تو سکانس مراسم خاک‌سپاریش، حامد و یاسمن که از دوستان خانوادگی مرحوم هستن بعد از سال‌ها، سر خاک می‌بینن همو. سری به نشانۀ سلام برای هم تکون می‌دن و مثل یه غریبه از کنار هم رد می‌شن. امروز صبح برای دکتر رنجبر مراسم ختم و یادبود گرفته بودن. از استادان محبوب دانشکدۀ اسبقم بود. چند روز پیش فوت کرد و عمرشو داد به شما. مراسمش مجازی بود و من هم شرکت کرده بودم. وقتی فهرست حاضرین رو اسکرول می‌کردم و از کنار اسمایی که یه زمانی آشنا و حالا خیلی غریبه بودن رد می‌شدم، یاد اون سکانس افتادم.

یکی از واقعیت‌های تلخی که وجود داره ارتباط‌ها یا دوستی‌‌ها یا دوست‌های دوره‌ایه. یه مدت با کسی خیلی صمیمی می‌شی، باهاش کلی حرف می‌زنی، کلی خاطره می‌سازی، کلی چیزای خوب اتفاق می‌افته، کلی اینتراکشن یا تعامل و اثر متقابل داری، ولی بعد از یه مدت حتی از همدیگه خبر هم ندارین. حس غریبگی با کسی که یه زمانی صمیمیت بسیار زیادی داشتین غم عمیقی داره. دنیا پُر شده از آدمایی که قدرت پیام دادن به کسی که قبلاً باهاش صمیمی بودن رو ندارن.


+ به وقتِ ششمین سالگرد.

۲۳ تیر ۰۰ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر اثری، هر نوشته‌ای، هر کدوم از پستای اینجا سه محور اصلی دارن. یکی از محورها منِ مؤلف یا نویسنده‌ام، یکیش شمای مخاطب یا خواننده‌ای، و یکیش هم خود متنه که حاوی یه سری اطلاعاته. اینا رو از درس فلسفۀ زبان و نظریه‌های نحوی و کاربردشناسی زبان یاد گرفتم. هر کدوم از این سه‌تا محور که نباشن یا مشخص نباشن یا لنگ بزنن، اون اثر هم شکل نمی‌گیره. چند وقتیه که موضوع و سوژه برای نوشتن هست و زیاد هم هست، من هستم، ابزار و امکانات و فرصت هر چند کوتاه ولی کافی برای نوشتن هست، شما هم هستید، ولی نمی‌دونم چه چیز یا چیزهای دیگه‌ای نیست که نوشتنم نمیاد. نه‌تنها نوشتن، که عنوانم هم نمیاد، عکس گذاشتنم هم نمیاد. همین متنی هم که می‌خونید حاصل چندین بار کلنجار رفتن با واژه‌ها و بالا و پایین کردن و به زور کنار هم چیدنشونه. وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، از خودم می‌پرسم برای کی می‌نویسم و کیا قراره بخونن؟ یه کم فکر می‌کنم و از نوشتن منصرف می‌شم. گویا محور خواننده آسیب دیده که من این‌طور بی‌رغبت شدم نسبت به به‌اشتراک‌گذاری حس و حالم باهاشون. هر چی هم که بیشتر می‌گذره دورتر می‌شم از مخاطب. وقتی هم می‌نویسم تهش می‌گم خب که چی و چرا نوشتم؟ یه کم فکر می‌کنم و از انتشارش منصرف می‌شم. یه وقتایی بیشتر زور می‌زنم و یکی‌دوتا پست به منصۀ ظهور می‌رسه مثل همین پست، ولی به حس لذت نبردن از نوشته‌هام و لذت نبردن از خونده شدن دچارم. گویا محور نویسنده هم آسیب دیده و من، اون منِ سابق نیست. موضوع‌ها هم اون جذابیت سابق رو ندارن برام. خواننده هم خوانندۀ سابق نیست. کلاً هیچی مثل سابق نیست و نتیجه، کلیدواژه‌ها و موضوع‌هاییه که چند ساله در موقعیت‌های مختلف یادداشتون کردم و می‌کنم و بیشترشون یا به متن تبدیل نمی‌شن، یا میشن و منتشر نمی‌شن. راه برون‌رفت از این حالت رو هم نمی‌دونم کدوم وریه.


+ نظرات این پست بازه، هم برای تبادل نظر در رابطه با موضوع پست، و هم برای اونایی که وبلاگ ندارن و سؤالایی مثلِ چجوری پی‌دی‌اف رو به ورد تبدیل کنم دارن. می‌تونید همین‌جا به‌صورت عمومی بپرسید تا بتونم جواب بدم. هر چند، به‌نظرم گوگل راهنمای بهتریه.

+ عنوان: اشاره به این پست

۲۶ نظر ۱۱ تیر ۰۰ ، ۱۷:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۲- هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم؟

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۴۰۰، ۱۱:۱۰ ب.ظ


اومدم پشت‌بوم «شبی که ماه کامل شد» رو ثبت و ضبط کنم. ماه کامل یا بدر زمانی ایجاد می‌شه که زمین بین ماه و خورشیده و ماه از دید ناظران زمینی، به‌صورت قرص کامل دیده می‌شه. ساعت ۲۳:۱۰ پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰، ماه به وضعیت ماه کامل می‌رسه. از سوی دیگر، چهارشنبه ۲ تیر، کرهٔ ماه در کمترین فاصله با زمین بود. در این وضعیت، شرایطی ایجاد می‌شه که ماه کامل، بزرگتر از ماه‌های کامل بعدی دیده بشه. به این پدیده اَبَرماه یا Supermoon گفته می‌شه. پدیدهٔ اَبَرماهِ سوم تیر، اَبَرماه صورتی یا توت‌فرنگی (Super Strawberry Moon) هم گفته می‌شه که صرفاً یک اصطلاحه و با توجه به شروع این فصل، به این شکل نام‌گذاری شده و در رنگ یا شکل ماه هیچ تغییری در زمان مشاهدهٔ اَبَرماه ایجاد نخواهد شد و ماه صرفاً بزرگ‌تر و درخشان‌تر از ماه کامل عادی دیده میشه. شب تولد قمری منم هست البته. امروز این مطالب رو چند نفر از دوستام برام فرستادن و پیام دادن که ساعت ۲۳:۱۰ قراره قرص ماه کامل بشه و دوریش با زمین به کمترین فاصله برسه. 

فولدر آهنگای گوشیمو که یه نسخه هم تو لپ‌تاپم ازش دارم باز کردم و «ماه» رو جست‌وجو کردم. ماه و ماهی حجت اشرف‌زاده رو آورد. «تو ماهی و من ماهی این برکهٔ کاشی، اندوه بزرگیست زمانی که نباشی. هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...» هرگز؟ چه ناامید. آهنگ بعدی از عرفان طهماسبیه. «سیمُو مثل روز روشنه ستاره نیدُم به شبات». معنیش میشه برام مثل روز روشنه که در شب‌هات ستاره نیستم یا نبودم. «ماهِ مُنی، ماهِ مُنی دِینُم به نات»؟ اینو متوجه نمی‌شم یعنی چی. معنیشو گوگل می‌کنم. ماه منی، ماه منی، آه و نفرین به تو که بی‌خبری. ای بابا! حالا چرا نفرینش می‌کنی؟ آهت دامنشو می‌گیره خب. می‌رم سراغ بعدی. بعدی، از فرزاد فرزینه. ماه من. «این تویی که شکسته‌ای، این تویی اگه خسته‌ای». بله بله این منم. می‌رم سراغ بعدی. از لیلا فروهر. میگه «ماه من غصه نخور زندگی بی‌غم نمیشه». صدالبته که همانا ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم. ماه‌پیشانوی دریا دادور رو پلی می‌کنم. «گُفتُمش چرا ماه‌پیشانو نامهربونی؟». صدای فتانه تو مغزم می‌پیچه که «هم نامهربونه هم آفت جونه هم با دیگرونه هم قدرم ندونه» :)) ماه‌بانوی زند وکیلی رو باز می‌کنم. «شدی همه کسِ علی»؟! «شیرین شده کام علی»؟! تازه وسطاش دوزاریم می‌افته اینو برای ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علی خونده. یادم نمیاد کی دانلودش کردم و کی برام فرستاده و از کی دارمش. ماه دلم از هوروش باند رو باز می‌کنم. میگه «بیا پیش دلم باش یه کم یا بیا و بیافت از چشمم یا که این دلو از جاش بکن ماه من». خنده‌م می‌گیره از گزینه‌هایی که پیش روی معشوق گذاشته. چرا باید آدم بره از چشم یکی بیافته خب. در ادامه میگه «تموم این شبا رو با یادت قدم زدم این کوچه‌ها شاهد، بپرس چجوره حال این عاشق!». وی همچنین می‌افزاید: «همه درا رو بستی روم آخه، چجور بیام سراغ تو تا کی بشینم این گوشه دری وا شه». راست می‌گه خب. آخرین آهنگِ مرتبط با ماه رو باز می‌کنم. ماه‌پیشونی از همین هوروش باند. غمگینه ولی ریتمش شش و هشت می‌زنه. میگه «وقتشه دیوونه بشم به سیم آخر بزنم وقتشه که شماره‌تو بگیرم و زنگ بزنم!». الله اکبر. استغفرالله ربی و اتوب الیه!!!

+ یه آهنگ ترکی هم پیدا کردم توش «آی» داشت. آی به زبان ترکی یعنی ماه. آهنگه این‌جوری شروع می‌شه: من عاشیقم بیر آیا بیر اولدوزا بیر آیا، بیر گونی بیر ایل گچیر نجه دوزوم بیر آیا؟ معنیش اینه که من عاشق یک ماهم (ماه استعاره از معشوق هست به‌لحاظ زیبایی)، یک ستاره، یک ماه. یک روزش یک سال می‌گذره، چجوری یک ماه صبر کنم؟


+ از کِی دُردانه شدم: nebula.blog.ir/archive/1398/4

۰۳ تیر ۰۰ ، ۲۳:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۱- دربارۀ «ر»

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۰۷ ق.ظ

همین ابتدای عرایضم عرض کنم که اگر خیال کردید که قراره تو این پست راجع به رضا، رسول، رحمان، رحیم، رحمت، روزبه، رامیار، رامبد، رهام، رستم!، رامتین، رامسین، رامین، یا حتی روح‌الله! صحبت کنم و تا عنوانو دیدید با خودتون یه کاسه تخمه آوردید نشستید روبه‌روم که من تعریف کنم و شما تخمه بشکنید و درباره‌ش بشنوید، زهی خیال باطل. «ر» یکی از پیچیده‌ترین آواهای زبانه و انواع مختلف داره. انقدر مختلف که هر سال حتماً یکی از سؤالات کنکور زبان‌شناسی اینه که ر تو کدوم گزینه با بقیۀ ر-ها فرق می‌کنه؟ اینکه این ر بعد از چی و قبل از چی و بین چیا بیاد روی نحوه و جایگاه تولیدش اثر داره و انواع مختلف یا اصطلاحاً واج‌گونه‌هاشو ایجاد می‌کنه. دورۀ ارشد با چندتا از این ر-ها آشنا شدم و به هر زحمتی بود برای امتحانای اون موقع حفظشون کردم که کدوم رو کجا می‌گیم و کدوم رو کجا. بعد اومدم دکتری و درهای بیشتری از ر به روم باز شد و دیدم تعدادشون خییییییییلی بیشتر از این حرفاست. به‌عنوان مثال، شما در این اسلاید که مربوط به جلسۀ دیروز آواشناسی هست هشت‌تاشو می‌بینید. ولی همین هشتا نیست و بازم هست (احیاناً اگر تلفظشونم خواستید بدونید چجوریه می‌تونید به این سایت مراجعه کنید و روی آوای موردنظر کلیک بفرمایید. برای کسب اطلاعات بیشتر هم از گوگل کمک بگیرید.). 

تا دیروز هر موقع صحبت از «ر» می‌شد فرار رو بر قرار ترجیح می‌دادم و سعی می‌کردم وارد حوزۀ آواشناسی، مخصوصاً ر-آواها نشم کلاً. ولی دیروز وقتی استاد آواشناسیمون داشت راجع به موضوع مقاله‌هامون می‌پرسید و راهنماییمون می‌کرد که از کجا شروع کنیم و بعد از اینکه گفتم می‌خوام روی گفتار و لهجۀ کودکان دوزبانه کار کنم و بعد از اینکه هر کی یه موضوعی رو مطرح کرد و بعد از اینکه نمی‌دونم از کجا رسیدیم به بحث ر و صحبت انواع ر در فارسی پیش کشیده شد، حس علاقه به این موضوع بهم دست داد و به سرم زد که حالا که انواع ر در فارسی بررسی شده، منم انواع ر رو در ترکی بررسی کنم. برای مقاله‌هامون محدودیت نداریم که روی چه زبانی کار کنیم و ایران هم که بهشت زبان‌شناسیه بس که گونه‌های مختلف زبانی داره. بعد یاد چند نفر از دوستانم افتادم که به جای ر می‌گن غ. یعنی هر کلمه‌ای ر داشته باشه، رِشو غ تلفظ می‌کنن. کره مربا رو می‌گن کغه مغبا. یه سریا هم به جای ر، می‌گن ی. حالا اونایی که ر رو غ می‌گن لزوماً ترک نیستن، ولی اینایی که ی می‌گن ترکن. هم‌کلاسیا و استادمون معتقد بودن این یه جور ناتوانیه و با گفتاردرمانی حل می‌شه. ولی من باهاشون موافق نیستم و می‌خوام غ و ی رو نوعی ر در نظر بگیرم. فرانسویا هم که ر رو غ می‌گن لزوماً ناتوان نیستن. البته این یه فرضیه‌ست و باید بیشتر بررسی کنم و یه سری کلمۀ رِدار مشخص کنم بدم کیس‌هام بخونن بعد با نرم‌افزار پرات تحلیل کنم ببینم به کجا می‌رسم.

+ امروز (پنج‌شنبه) ساعت ۲ بعدازظهر استادمون قراره کارگاه آموزش پرات برگزار کنه. اگر علاقه‌مند یا نیازمند به کار با این نرم‌افزار هستید و دوست دارید یاد بگیرید، کامنت خصوصی بذارید لینک کارگاه رو در اختیارتون بذارم. شرکت برای عموم آزاد و رایگانه.

۰۳ تیر ۰۰ ، ۰۱:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)