دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱۵۵۵- فصل تولد تو باید بهار باشد

يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۵:۵۵ ق.ظ

«سرو من، صبح بهار است به طرْف چمن آی، تا نسیمت بنوازد به گل‌افشانی‌ها۱». «حیف نیست بهار باشد، تو نباشی؟ برخیز و بیا!۲»، «بیا که مرا بی‌تو زندگانی نیست. نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو۳». «بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت، چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی۴». «با تواَم ای لنگر تسکین، ای تکان‌های دل، ای آرامش ساحل، با تواَم ای نور، ای منشور، ای تمام طیف‌های آفتابی، ای کبود ارغوانی، ای بنفشابی، با تواَم ای شور، ای دلشورهٔ شیرین، با تواَم ای شادی غمگین، با تواَم ای غم، غم مبهم، ای نمی‌دانم۵»، «ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت۶»، «بیا که در غم عشقت مشوّشم بی‌تو، بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو۷». «رحمتی کن کز غمت جان می‌سپارم، بیش از اینم طاقت هجران ندارم۸». «هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی‌ست، ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر۹». «می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را، می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را۱۰». «با چراغی همه‌جا گشتم و گشتم در شهر، هیچ‌کس هیچ‌کس اینجا به تو مانند نشد۱۱». «تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر؟۱۲»، «بیا که بر همه خوبان شهر شاه تویی۱۳». «تو بیایی همۀ ساعت‌ها و ثانیه‌ها، از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند۱۴». «مرا یک آمدنت بِه، که دَه بهار آید۱۵».


۱ شهریار (معاصر)

۲ شمس لنگرودی (معاصر)

۳ مولانا (قرن ۷)

۴ سیمین بهبانی (معاصر)

۵ قیصر امین‌پور (معاصر)

۶ سعید بیابانکی (معاصر)

۷ سعدی (قرن ۷)

۸ حسین پژمان بختیاری (معاصر)

۹ سعدی (قرن ۷)

۱۰ قیصر امین‌پور (معاصر)

۱۱ فاضل نظری (معاصر)

۱۲ حافظ (قرن ۸)

۱۳ امیرحسن دهلوی (قرن ۸)

۱۴ قیصر امین‌پور (معاصر)

۱۵ امیرخسرو دهلوی (قرن ۷)

۲۰۲۱/۰۴/۰۴

۱۵ فروردين ۰۰ ، ۰۵:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۴- تو که نیستی حال ما خوب نیست

دوشنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۵۴ ب.ظ

اواسط اردیبهشت، یه روز دوستم پیام داد که دوستش به کمک یکی که تدوین بلد باشه نیاز داره. ماه رمضون بود. کنکورم هم هر دو هفته یه بار به تعویق می‌افتاد. درگیر کار و نوشتن مقاله هم بودم. و پایان‌نامه. ولی اون دوست ناشناس کمک لازم داشت. به دوستم گفتم شماره‌مو بده بهش تماس بگیره. زنگ زد و خودشو معرفی کرد. گفت مسئول دفتر نمی‌دونم نهاد کجای چیه. رهبری هم بود تو جمله‌ش. سردرنیاورم. همین‌قدر فهمیدم که مسئول کارهای مذهبی دانشگاه و خوابگاهه و حالا که به‌خاطر کرونا خوابگاه‌ها تعطیله و به تبعش برنامۀ نماز جماعت و افطار و سخنرانی هم تعطیله، حاج آقا هر روز چند دقیقه تو نمازخونۀ خالی صحبت می‌کنه و برنامه اینه که هر روز این چند دقیقه صحبت رو بذارن کنار عکس‌های نماز و افطار پارسال و یه آهنگ مذهبی هم پس‌زمینه‌ش کنن. بعد این کلیپو دم افطار بذارن تو کانال دانشگاهشون. یه چندتا کلیپ کار کرده بودن و برام فرستادشون. ولی تدوینگر سر اینکه چیو چجور بذاره قهر کرده بود و اون یکی تدوینگر هم فرصت نداشت و این یکی هم زیاد وارد نیود و از پسش برنمیومد. خلاصه دست‌تنها بود و خودش هم بلد نبود. حالم خوب نبود. نه که الان یا قبلش خوب بوده باشم، ولی اون موقع مشخصاً حوصلۀ هیچیو نداشتم. مخصوصاً حوصلۀ منبر و نصیحت و فاز و فضای مذهبی و دیدن یه همچین کلیپایی. چه رسد به ساختش. به‌نظرم آدم خیلی باید اوضاع روحی خرابی داشته باشه که حتی ماه رمضون هم تو فاز سیر و سلوک نباشه. و من این حال خرابی که حداقل از من انتظار نمی‌رفت رو داشتم. ولی قبول کردم. این‌جور وقتا می‌گم شاید پیامی تو این کار، تو این سخنرانیا نهفته باشه و کائنات بخوان برسونن به گوشم. یا چه می‌دونم، شاید همینا حالمو خوب کنن. من که خودم آدمش نیستم برم بشینم پای برنامۀ سمت خدا. حالا که سمت خدا اومده سمت ما پس نزنم. شاید اصلاً یه حکمتی تو این آشنایی و دوستی با این مسئول کارهای مذهبی بوده باشه. حوصلۀ بیش از این فکر کردنو نداشتم. گفتم سخنرانیا رو بفرسته، بعد از افطار یه کاریش می‌کنم. گفتم آهنگ با تم مذهبی ندارم. هر چیو می‌خوای پس‌زمینۀ سخنرانی و عکسا کنم بفرست. خوشحال شد. همین‌جوری جملۀ دعایی بود که با ایشالا و الهی و به حق کی و کی کنار هم ردیف می‌کرد. ولی من حوصلۀ اینم نداشتم. دیگه آدم باید به کجا رسیده باشه که با شنیدن دعای خوب و الهی فلان و ایشالا بهمان هم ذوق نکنه و خوش به حالش نشه. تو این مدت، ده‌ها آهنگ و سخنرانی و صدها عکس از جای‌جای خوابگاهشون برام فرستاد. از بینشون خودم یه چندتا انتخاب می‌کردم. کلیپو که درست می‌کردم و می‌فرستادم، پاک می‌کردم هر چیو که برام فرستاده بود. حتی عضو کانالشون هم نبودم حاصل دسترنجمو ببینم. ولی بین چیزایی که می‌فرستاد که انتخاب کنم و بذارم تو کلیپشون، یه آهنگ بود که عجیب به دلم نشست. صدای چندتا نوجوان بود که در مورد انتظار می‌خوندن. حدس زدم احتمالاً برای امام زمان می‌خونن. کامل نبود. فقط چند ثانیه‌شو برام فرستاده بود. دوست داشتم همه‌شو بشنوم. تو گوگل نوشتم دانلود آهنگ «بیا نور چشمای دنیا». در واقع یه جمله‌شو گوگل کردم و فهمیدم اسم گروهشون اسرا هست و اسم آهنگ هم انتظار یار. دانلودش کردم و به‌جرئت می‌تونم بگم از بعد از دانلود تا چند روز بعدش بی‌وقفه شنیدمش. بدون اینکه حواسم بهش باشه، همین‌جوری که با لپ‌تاپم کتاب می‌خوندم، مقاله می‌نوشتم، وبلاگ می‌خوندم، برای کنکور تست می‌زدم اینم با صدای آروم در حال پخش بود.

یه جایی تو این آهنگ می‌گه بگو چندتا مرد میدون کمه از اون سیصدوسیزده‌تا سوار. احتمالاً می‌دونید یاران نزدیک حضرت مهدی سیصدوسیزده‌تاست. حالا از جزئیاتش اطلاع ندارم کیا با چه مشخصه‌هایی جزوشون هستن ولی یاد یکی از خواب‌های جالبی که سال نودوپنج دیدم افتادم. خواب می‌دیدم با دوستای دورۀ کارشناسیم تو حیاط دانشگاه دورۀ کارشناسیم جمع شدیم و یه بنده خدایی یه لیست دستشه که توش اسم این سیصدوسیزده نفر بود. حالا اینکه چرا همۀ یاران شریفی بودن یه بحثه اینکه من چرا ذوق داشتم اسمم تو اون لیست باشه یه بحث دیگه. اسما رو خوند و خوند و خوند و، بله عزیزان! اسم من نفر سیصدوسیزدهم بود :)) دیگه بعدش از خواب بیدار شدم و البته از اونجایی که من سابقۀ دیدن پروین اعتصامی (تو خواب بهم گفت من خودکشی نکردم، من به قتل رسیدم و قاتلمو پیدا کن) و محمدرضا شاه و رهبرو تو کارنامۀ خواب‌هام دارم این خوابم هم قطعاً نمی‌تونه رویای صادقه باشه ولی خب غیرصادقه‌ش هم شیرین و دلنشینه. کاش باشم و ببینم اومدن منجی رو. کاش واقعاً تو اون لیست باشه اسمم.

اون یکی دوستم که قبلاً هم قرادادهای شرکتشونو ویرایش کرده بودم دیروز پیام داده که فرصت داری این امیدنامه رو ویرایش کنی؟ امیدنامه‌شون سی‌هزار کلمه بود. حول و حوش دویست صفحه. یه نگاه به کارهای عقب‌افتاده و تلنبارشده از پارسالم انداختم و یه نگاه به چشم‌اندازِ پیشِ رو که نه مقاله‌م آماده‌ست نه محتوای ارائه‌هام نه برای امتحان آماده‌ام انداختم و گفتم آره، عزیزم. و این چنین شد که به‌معنای واقعی کلمه دارم خفه می‌شم زیر آوار کارهای محوّله بِهِم!

۰۹ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۳- پشت سرم

شنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۵۳ ب.ظ

دیشب دیدم استادم اضافه‌م کرده به گروه تلگرامی سرگروه‌های پروژه و فیلمی که برای آموزش اعضا ساخته بودم رو هم فوروارد کرده اونجا. مثل اینکه گروه اصلیشون همون‌جا بود. حرفای مهمو اونجا می‌زدن. تصمیم‌ها رو اونجا می‌گرفتن. یه گروه قدیمی که گویا از ابتدای پروژه ایجاد شده بود. شیطنت کردم و گفتم حالا که اومدم اینجا، اسممو جست‌وجو کنم ببینم راجع به من چه حرفایی زدن. 

شاید لازم باشه که چند سالی برگردم عقب‌تر و فضای ذهنیتونو آماده کنم بعد برم سروقت این گروه تلگرامی. چهار سال پیش، برای همکاری تو یه پروژه‌ای به استادم که رئیس اون پروژه بود درخواست همکاری دادم. سر کلاس راجع به پروژه‌ش حرف زده بود و منم وقتی آگهی جذب نیروشون رو دیدم درخواست دادم. با شناختی که ازم داشت خوشحال شد و قبول کرد. ولی گفته بودم بعد از کنکور دکتری کارمو شروع می‌کنم؛ همون اولین کنکوری که قبول نشدم. از زمستان ۹۶. تا همین چند وقت پیش من یه عضو معمولی تو این پروژه بودم که شیوه‌نامه رو برام فرستاده بودن و باید طبق اون عمل می‌کردم. شیوه‌نامه ناقص بود. گاهی چون‌وچرایی می‌آوردم و سؤالی می‌پرسیدم، ولی مطیع سرگروهم بودم. هر کی یه سرگروه داشت که کارا رو بررسی می‌کرد و اگر ایرادی داشت می‌گفت و بعد از تأییدیۀ سرگروه پرداخت انجام می‌شد. هر بار که شیوه‌نامه تغییر می‌کرد و کامل می‌شد، من باید کارمو بازبینی می‌کردم. دوباره و سه‌باره و چهارباره، ساعت‌ها و روزها وقت می‌ذاشتم برای به‌روزکردن داده‌ها. بقیه این کارو نمی‌کردن. نه حوصله‌شو داشتن، نه وقتشو، نه اعصابشو. به‌مرور زمان، همۀ اعضا پروژه رو رها کردن و دیگه ادامه ندادن. من موندم و سرگروه‌هایی که دیگه عضو همکار نداشتن. نیرو کم داشتیم. دکتری قبول شدم. سرگروه شدم. دانشجوی همین استاد شدم. نزدیک‌تر شدم به پروژه، به تیم. می‌تونستم برای خودم نیرو جذب کنم، آموزششون بدم، تست بگیرم ازشون و پروژه رو پیش ببرم. با استادم حرف زدم که یکی از هم‌کلاسیای جدیدمو بیارم تو کار. برای آموزش کار به اون هم‌کلاسی از نرم‌افزار و مراحل کار فیلم ضبط کردم و فرستادم براش. یه نسخه هم فرستادم تو اون گروه تلگرامی همکاران که ابتدای کار اضافه‌م کرده بودن. زمستان ۹۶. شش هفت نفر بیشتر تو این گروه نمونده بود. استاد و چند نفر از سرگروه‌ها و من و یکی دو عضو غیرفعال. خیلیا گروه رو ترک کرده بودن. برای همون شش هفت نفر فرستادم. گفتم شاید با این فیلم بشه چند نفرو آموزش داد و عضو جدید گرفت. بعد دیدم استادم اضافه‌م کرد به یه گروه تلگرامی دیگه که گروه سرگروه‌های پروژه بود.

اسمم رو جست‌وجو کردم و اولین چیزی که راجع به من گفته شده بود پیام استاد بود که سال ۹۶ از سرگروه‌ها خواسته بود فایل در اختیارم بذارن و ازم تست بگیرن و برام سرگروه انتخاب کنن. چند ماه بعدش، یه جایی لابه‌لای پیام‌هاشون دیدم سرگروهم با عصبانیت نوشته «من هزار بار بهش گفته بودم ما با دستورالعمل جدید می‌خوایم ولی فایلش رو تغییر نداده و دوباره همون رو برامون فرستاده». بعد با خشم نوشته «این همون دختری بود که اون بار گفت مگه من بیکارم که هی کار کنم و شما عوض کنین و زحمتای قبلی من به هدر بره. ظاهراً بعد صحبت‌هایی که باهاش داشتم بازم نخواسته اون کاراش به هدر بره همونا رو فرستاده». واقعاً هزار بار همچین حرفی به من زده بود؟ من همچین جوابی داده بودم؟ آره من همون دختری بودم که گله کرده بودم که مدام دارن شیوه‌نامه رو عوض می‌کنن و زحمتامو هدر می‌دن، ولی همون قبلیا رو براشون ایمیل نکرده بودم. فایل‌ها رو طبق شیوه‌نامۀ جدید اصلاح کرده بودم و فرستاده بودم. و هرگز با چنین لحنی اعتراض نکرده بودم. بعد از اصلاح و ارسال مجدد فایل‌ها، سرگروهم همون قدیمیا رو از ایمیلم دانلود کرده بود و نمی‌دونم چرا بعداً که فهمیده بود اشتباه کرده به روی خودش نیاورده بود. البته چون همۀ سرگروه‌ها به ایمیل پروژه دسترسی داشتن، یه نفر از من دفاع کرده بود و گفته بود فایلم جدیده. یه بارم ازشون پرسیده بودم اصلاً رو اصلاً بنویسیم یا اصلن. کارها یکدست نبود. هر کی یه‌جوری می‌نوشت. تو گروه راجع به این هم صحبت کرده بودن. سرگروهم گفته بود «زودتر جوابشو بدیم چون کلاً پتانسل گله و شکایت داره». خنده‌م گرفت از این پیامش. ولی وقتی دیدم یه سرگروه دیگه نوشته گلۀ ایشون چه اهمیتی داره لبخندم ماسید رو صورتم. آره خب، اون موقع اهمیتی نداشتم. نه خودم، نه وقتم. می‌دونید کجا فکّم چسبید به زمین؟ اونجا که سرگروهم نوشته بود این خانم فلانی واقعاً دختر تلخیه و اون یکی سرگروه هم نوشته بود آره خیلی بد حرف می‌زنه. برخوردش آزاردهنده هست. با بهمانی هم وقتی حرف می‌زنی خیلی باید مواظب باشی، خیلی دوست داره سوتی بگیره. بهمانی یه همکار دیگه‌مون بود که الان همکاری نمی‌کنه. یادم افتاد که رئیس پروژۀ قبلیم هم می‌گفت نَرم نیستم. نمی‌دونم چرا از پیام‌های رسمی و کاری من که همیشه هم به‌شدت مؤدبانه بود و همچنان هست، چنین برداشتی می‌کردن. آره خب من حتی دخترا رو هم تو محیط کاری به اسم کوچیک صدا نمی‌کنم و مدام از عبارت استاد عزیزم و استاد مهربانم استفاده نمی‌کنم. جدی‌ام، ولی بداخلاق نیستم، تند و تلخ و خشن نیستم. انصافاً نیستم. ولی حالا جالبه تو اون کار قبلیم هم همۀ اعضا و حتی سرگروه‌های نرم و شیرین و لطیف کارو نیمۀ راه رها کردن و اگه منِ تلخ و سخت و زمخت یه‌تنه پروژه رو نهایی نمی‌کردم، نه ضرر مالی رو می‌شد جبران کرد نه آبروریزی نیمه‌کاره موندن پروژه رو. خلاصه انگار اینا تا اواسط نودوهفت دل خوشی ازم نداشتن، ولی از یه جایی کم‌کم تحسین‌هاشون شروع می‌شه. به این صورت که «این خانم فلانی با اینکه خیلی برخوردهای تند و تیزی داره اما خوب حواسش جَمعه. چند بار نزدیک بود منو ببلعه. خوشم اومد». یادم نمیاد کجا نزدیک بود سرگروهمو ببلعم ولی خدا رو شکر که خوشش اومده. بعد یه سرگروه دیگه وارد بحث شده و نوشته «آره موافقم خیلی دقیقه. اما بلعیدنشم قویه». استاد هم اینجا وارد صحنه شده که «برخوردهاشم به این دلیله که در کار بسیار جدی است، وگرنه خیلی هم ماه و خوش‌برخورده». سرگروهم هم جواب داده که «ماه که نخواستیم. ستاره هم باشه کفایت می‌کنه. من ازش می‌ترسم». استادم هم نوشته «ای جااااان، خیلی کوچولو موچولوئه، ترس نداره. ولی ظاهراً مصداق فلفل نبین چه ریزه‌س». چند ماه بعد، بعد از اینکه سری اول کارمو با کمترین خطا و بالاترین دقت ممکن تحویل داده بودم، سرگروهم تو گروه نوشته بود «این خانم فلانی با اینکه یه کم اخلاقش تنده اما خیلی کارش دقیقه. حواسش جَمعه قشنگ». استادم هم نوشته بود «اخلاقش هم بهتر میشه ایشالا». اینا یادشونه سه سال پیش راجع به من چیا گفتن؟ این احتمال رو نمی‌دن که چنین آدم دقیق و حواس‌جمعی آرشیو چت‌هاشونو بخونه؟ آخ آخ، یه بارم که قرار بوده جواب یه سؤالمو بدن، سرگروهم نوشته «من ترجیح می‌دم دیالوگی نداشته باشم با خانم فلانی». ببین چقدر رو مخش بودم. بعدش من دوباره کنکور دکتری داشتم و راجع به این صحبت کردن که بهم مرخصی بدن. تو این کنکورم هم قبول نشدم. گویا داشتن اعضا رو کم و زیاد می‌کردن و سرگروهم نوشته «در حال حاضر من دو تا همکار خیلی خوب دارم. خانم فلانی و خانم بهمانی. از هر دو راضی‌ام». و منو نگه‌داشته. بازم شکر که الحمدلله. چند ماه بعد هم نوشته من کارهای جدید خانم فلانی رو تحویل گرفتم و دارم بررسی می‌کنم. کارش دقیق و خوبه. چند روز بعد هم نوشته کیفیت کارش خیلی خوبه. چند روز بعد هم خواسته کار جدید بهم بدن و گفته ایشون سرعت و کیفیت کارش حرف نداره. دیگه تا سال نودوهشت روال همینه و هی تعریف و تمجید کردن. یه جایی بین پیام‌هاشون هم دیدم سرگروهم گفته «این خانم فلانی منو با "میام" کچل کرد». جالبه که راجع به هیچ کس به اندازهٔ من صحبت نکردن. راجع به بعضیا هم که اصلاً صحبت نکردن. ولی نمی‌دونستم سؤالام کچلش می‌کنه. قضیۀ میام این بود که یه عده نوشته بودن می‌آم، یه عده نوشته بودن میام و یه عده هم می‌یام. منم چند بار پرسیده بودم تو شیوه‌نامه به این اشاره نشده و من کدومو بنویسم. اونم کچل شده بود :|


خدا رو شکر بدوبی‌راه‌هاشون ختم به تعریف و تمجید شد وگرنه تا صبح غصه می‌خوردم. البته سعی می‌کنم هیچ وقت به روشون نیارم حرفاشونو؛ مخصوصاً حالا که همکاریمون جدی‌تر هم شده ولی مصمم‌تر شدم که در غیاب آدم‌ها طوری راجع بهشون حرف بزنم که اگر حضور داشتند هم بتونم همون حرف‌ها رو بزنم.

۱۵ نظر ۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از اقوام سببی‌مون (ینی فامیلی که به‌سبب ازدواج یکی از فامیلامون باهامون فامیل شده) برای انتخابات مجلس نامزد شده. عروس و خانوادۀ عروسش هم که فامیل نَسَبی ما باشن دارن براش تبلیغات می‌کنن. تو شبکه‌های مختلف اجتماعی گروه و کانال ساختن و به‌معنای واقعی کلمه گرفتارمون کردن و اسیر شدیم به خدا. صبح اضافه می‌شم به کانال تلگرامی حامیان دکتر فلانی و از اونجا لفت می‌دم و می‌بینم ظهر اضافه شدم به گروه واتساپی حامیان دکتر فلانی. اونجا رو هم که ترک می‌کنم عصر لینک کانال و گروه حامیان دکتر رو خصوصی می‌فرستن برام. به‌صورت پیوسته هم دارن عکس و اسم و رسم دکتر فلانی رو استوری می‌کنن و می‌ذارن تو وضعیت و عکس پروفایلشون و از عزیزان می‌خوان با انتشارشون از دکتر فلانی حمایت کنن. استیکر هم ساختن براش. ینی برای سلام و صبح به‌خیر گفتن هم عکس دکتر فلانی رو می‌فرستن تو گروه که پشت میز نشسته و میگه سلام. کانال‌ها و گروه‌ها شماره هم دارن. به این صورت که اگه از گروه حامیان دکتر فلانی ۱ لفت بدی اضافه می‌شی به گروه حامیان همون دکتر فلانی، اما این بار شمارۀ ۲. محتوای مطالب کانال‌ها و گروه‌ها هم از تبریک اعیاد گرفته تا سخن بزرگان و ترفندهای شستن دستشویی با سرکه و نوشابه و خمیردندان گرفته تا کلیپ طنز راجع به گرانی مرغ و میوه و آجیل همه چیو شامل میشه الّا اهداف و برنامه‌های بزرگوار. و هنوز نفهمیدم یک و دوش برای چیه. تازه فقط مدیرها می‌تونن پیام بذارن.

حالا این دکتر فلانی کیه؟ یه دانشجوی دکترای چهل‌ساله (حالا درسته زندگی مسابقه نیست و طی کردن مراحل مختلف و کسب تجربه‌ها به سن‌وسال نیست، ولی دقت کنید که بزرگوار چهل سالشه و عروس داره) تو یکی از رشته‌های مهندسی تو یکی از دانشگاه‌ها. اولین نکته که توجهم رو جلب کرد استفاده از عنوان دکتر تو تبلیغاتش بود. در حالی که هنوز دانشجوئه. و بعد هم رزومه‌ش. مدرس دانشگاه، محقق و پژوهشگر، معاون سابق فلان‌جا، عضو فلان باشگاه، طراح و مجری فلان پروژه، عضو نظام مهندسی و مدیرعامل دوتا شرکت. چرا من باید به کسی که انقدر سرش شلوغه رأی بدم که نماینده‌م بشه؟ نکتۀ بعدی که برای من مهم بود و برای بقیه شاید نه، رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله تو متن تبلیغاتشه. ببینید عزیزان من، شما وقتی یه چیزی می‌نویسید، اگه این اصول و قواعد رو رعایت نکنید، مثل اینه که با لباس کثیف و چروک و بدبو تو یه مهمونی حاضر شدید. یا با دهن بدبو و دندونای زرد و مسواک‌نزده شروع کنید به حرف زدن. هر چقدر هم که بگید مهم محتواست نه ظاهر، ولی حقیقت اینه که خواننده اول ظاهر متن رو می‌بینه. قبل از اینکه شروع کنه به خوندن و شروع کنه به هم‌صحبتی با شما، چیزی که توجهش رو جلب می‌کنه تمیزی دندونا و رنگ و بو و اتوی لباس شماست. دیگه نمی‌دونم چه مثالی بزنم که متوجه بشید غلط املایی و غلط نگارشی چقدر زشته :)) اینا که رعایت شده باشه، مخاطب تازه می‌رسه به محتوا. حالا شاید تا دورۀ کارشناسی متوجه این مسائل نگارشی نباشیم، ولی موقع نوشتن پایان‌نامه و اولین مقاله دیگه حتماً متوجه می‌شیم. مگر اینکه خودمون ننوشته باشیم، یا دانشگاه و داورا تو باغ نباشن. بعد از مرحلۀ ویرایش ظاهری، تازه می‌رسیم به تحلیل متن و همون سطح از زبان‌شناسی که می‌گفتم غول مرحلۀ آخره. وقتی شما اسم گروه رو می‌ذاری حامیان فلان، و منو اضافه می‌کنی توش بدون اینکه اجازه بدی که فکر کنم و تصمیم بگیرم ببینم آیا حامی فلانی‌ام یا نه، همین اول کار داری منو مجبور می‌کنی به حمایت. پس اسم گروه مهمه. و دیگه اینکه نباید رزومه‌تو بی‌خود و بی‌جهت طولانی کنی. حشو چیز خوبی نیست. با دوتا عبارت شامل که سایر عبارت‌ها رو هم دربربگیره هم می‌شه نشون داد که من آدم فعالی‌ام.

یه بار آقای باقری تو یکی از سخنرانیاش یه حرف خوبی راجع به ارتباط زبان و سایر حوزه‌ها زد. می‌گفت کار زبان‌شناس (کار، به‌معنای واقعی کلمه. فعالیتی که از توش پول دربیاره) اینه که بره به آدما درست و به‌جا حرف زدن و نوشتن رو یاد بده. به سیاست‌مدار بگه تو وقتی این‌جوری سخنرانی می‌کنی این برداشت‌ها از صحبتت میشه. این‌جوری نگی بهتره. به خبرنگار بگه خبرو این‌جوری بنویس، از این جمله‌ها استفاده کن. به بازاریاب بگه وقتی داری تبلیغات می‌کنی این‌جوری حرف بزن، این‌جوری مشتری رو جذب کن. به مشتری یاد بده چجوری تخفیف بگیره، چجوری تشکر کنه، به پدر و مادر، به بچه‌ها، به زن و شوهر، به دانشجو، به استاد، به پزشک، به بیمار، به مغازه‌دار، به مجری تلویزیون و حتی به‌نظرم به بلاگر و خوانندۀ وبلاگ یاد بده که چجوری باهم ارتباط پایدار و سودمند برقرار کنن که این ارتباطشون کدورت پیش نیاره، گوینده رو به هدفش برسونه، منظور رو درست برسونه و برای دوطرف دلنشین و مفید باشه. دیدین بعضی پزشک‌ها یه‌جوری با مریضشون حرف می‌زنن که طرف بدون دارو هم حالش خوب میشه؟

یه نکتۀ دیگه هم اینه که موقع تبلیغات باید مخاطب رو حتماً در نظر بگیری. نباید فلّه‌ای یه محتوایی تولید کنی و پخش کنی. مخاطب معمولی، محتوای معمولی می‌خواد، مخاطب متخصص، محتوای تخصصی. پارسال من شصت‌هفتادتا پست تو اینستاهام منتشر کردم که فرصت نشد اینجا هم بذارمشون. چند روز پیش می‌خواستم منتقلشون کنم اینجا. اولش گفتم کاری نداره که، چندتا عکسه که باید آپلود کنم و بعدشم کپی پیست توضیحات عکس‌ها. بعد دیدم نه، انقدرا هم آسون نیست. توضیحی که برای فلان عکس تو اینستای فامیل نوشته بودم، با توضیحی که تو اینستای دوستان مدرسه و دانشگاه بود فرق داشت. تفاوت‌ها جزئی بودنا، ولی بازم باید می‌نشستم مقایسه می‌کردم ببینم کدوم متن مناسب وبلاگمه. چون شما از یه جهت شبیه خانواده و فامیلم هستین (به‌لحاظ نزدیکی و صمیمیتی که بینمون هست)، از یه جهت هم شبیه دوستان دانشگاهم هستید (به‌لحاظ فاصله‌ای که بینمون هست). و این کار منو پیچیده می‌کنه. یه مثال جزئیش اینه که چند وقت پیش موقع خونه‌تکونی چندتا عکس از محتویات کمدم گرفتم که یکیش عکس کتاب آیین‌نامۀ رانندگی بابام بود، یکیش برگه‌های امتحان کلاس دوم دبستانم، یکیش آلبوم عکس بازیگران و ورزشکاران و یه عکس هم از فلاپی‌دیسکم. همه رو تو یه پست گذاشتم، ولی ترتیب و توضیح این عکس‌ها برای فامیل این‌جوری بود که اول عکس کتاب بابا رو گذاشتم بعد برگه‌های امتحان و بعدش فلاپی و آخر سر عکس بازیگرا. ولی برای دوستام اول برگۀ امتحانی رو بعد فلاپی بعد بازیگرا و بعدش کتاب بابا. حالا اگه همین عکسا رو می‌ذاشتم تو وبلاگم، با یه چینش دیگه می‌ذاشتم. ینی علاوه بر ترتیب عکس‌ها ترتیب پاراگراف‌ها که در واقع توضیح عکس‌ها بود هم فرق داشت. متن‌ها هم حتی اختلاف جزئی باهم داشتن. مثلاً برای فامیل نوشته بودم این کتاب باباست، برای دوستام نوشته بودم این کتاب بابامه. ینی یه ضمیر هم آورده بودم که معرفش باشه.


پ.ن: زبان ابزار ارتباط ما آدماست. اونجا که می‌گفتم کار زبان‌شناس اینه که حتی به روابط زبانی بین زن و شوهر کمک کنه یاد داستان جرشنری تو کتابی که هولدن خودمون! نوشته افتادم. داستان زن و شوهریه که دائم دارن جروبحث می‌کنن و البته قصدشون دعوا نیست. فقط چون منظور همو نمی‌فهمن، حرفاشون باعث تنش بینشون می‌شه. تصمیم می‌گیرن اصطلاحاتی که تو جروبحثاشون دارن رو دیکشنری کنن و معنیشو توضیح بدن که طرف مقابل دچار سوء برداشت نشه. اسمشم می‌ذارن جرشنری. کتابش تو اپ طاقچه هست. دوست داشتید بخونید.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۱- کار خودشون بود

جمعه, ۶ فروردين ۱۴۰۰، ۰۱:۰۶ ق.ظ

دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. اول یه چیزی راجع به اپی که باهاش قبض می‌دم بگم بعد برم سر اصل مطلب. مسئول قبضای خونه منم. اگه با اپ جدیدی آشنا بشم، یه مدت خودم باهاش کار می‌کنم و اگه راضی بودم معرفی می‌کنم به دوستام. قبلاً یادتونه دیجی‌پی رو معرفی کرده بودم؟ اوایل خوب بود، ولی به‌مرور زمان جوایز و امتیازهاش کم شد. از همه مهم‌تر اینکه پشتیبانیش پاسخگوی هیچ مشکلی نبود. من معمولاً تا تقّی به توقّی می‌خوره با هدف بهبود عملکردشون با پشتیبانیا تماس می‌گیرم که مشکلات رو گزارش بدم و واکنششون رو ارزیابی کنم. اینا حتی یه بارم به پیام‌هام جواب ندادن. منم از امسال تصمیم گرفتم اپ پرداخت قبضمو عوض کنم. آفاق را گردیدم و اپ‌های فراوان دیدم و ۷۲۴ را برگزیدم. هم به‌خاطر گردونۀ روزانه‌ش (عاشق برنامه‌های هرروزتکرارشونده‌ام)، هم به‌خاطر جوایز و هدیه‌هاش، هم اینکه یه قسمتی داشت به اسم شب‌آهنگ که احتمالاً می‌تونی شبا بری توش آهنگ گوش بدی :)) برای هر دعوت هم جایزه می‌داد. دیدم این‌جوریه، پیام دادم به دوستام که می‌خوام ۷۲۴ نصب کنم و هر کدومتون دارید دعوتم کنید که یه چیزی هم به شما برسه این وسط. بعد چندتا تراکنش باهاش انجام دادم و راضی بودم. ولی چیزی که رضایت نهاییمو جلب کرد، بخش پشتیبانیشون بود. من موقع آشنایی و اولین استفاده از هر سیستمی سعی می‌کنم با کارهای نامتعارف باگ‌های سیستم رو پیدا کنم. مثلاً چه کارهایی؟ اینکه تمام قسمت‌هاشو چک می‌کنم و تمام احتمالات رو اعمال می‌کنم. مثلاً این برنامه این‌جوریه که هر روز یه بار می‌تونی گردونه رو بچرخونی. گردونه‌ش حالا یا بهت پول می‌ده یا امتیاز. امتیاز رو هم بعداً می‌تونی به پول تبدیل کنی. هر تراکنشی هم که بکنی یه گردونۀ دیگه اضافه می‌ده بهت که بچرخونی. من داشتم یه قبض بیست‌تومنی پرداخت می‌کردم. به جای اینکه یه‌جا بیست تومن از کارتم برای پرداخت قبض بردارم، بیست بار کیف پول اپ رو هزار تومن شارژ کردم. اونم در ازای این کار بهم بیست‌تا گردونه داد چرخوندم. خب هر خانواده معمولاً ماهی دویست سیصد تومن قبض دارن. اگه تو هر خونه یکی پیدا بشه که این‌جوری هزار تومن هزار تومن اپ رو شارژ کنه بعد قبض بده، دیری نمی‌پاید که بخش گردونه ورشکست می‌شه. مثلاً دیجی‌پی، به بیشتر از سه‌تا قبض در روز جایزه نمی‌داد. ولی این نامحدوده. یه مورد دیگه هم بود که فکر کردم لازمه اینو بدونن. نوشتنِ اسم و آدرس خونه و کد ملی و تاریخ تولد تو حساب کاربری اختیاریه. من این قسمت رو هم می‌خواستم پر کنم ببینم چی میشه. وارد این بخش که می‌شدم برنامه پرتم می‌کرد بیرون. رفتم پیج اینستاشون و پیام گذاشتم و گفتم قضیه رو. چند ساعت بعد پیام دادن و مدل گوشی و اندروید و نسخۀ نرم‌افزارو پرسیدن. منم با سه‌تا گوشی دیگه امتحان کردم و نتیجه رو براشون فرستادم. با همۀ گوشیا پرت می‌شدم بیرون. از پیگیریشون خوشم اومد. امیدوارم همیشه همین‌قدر خوب بمونن. 

خلاصه دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. پیامک برداشت از حساب که اومد، دیدم نه‌تنها مبلغی از حسابم کم نشده، بلکه شصت هفتاد تومنم اضافه شده بهش. مبلغ قبض رند بود و موجودی منم تا چهار پنج رقم سمت راست صفره همیشه (به مرض رُندی دچارم) و قاعدتاً باید مانده حسابم هم رند می‌بود. ولی چیزی که می‌دیدم یه عدد عجیب و غریب بود که به چهار تومن و هفت قرون ختم می‌شد. گفتم این‌جوری نمیشه. باید برم صورت‌حساب بگیرم ببینم قضیه چیه. با این صفحه مواجه شدم. همه چی زیر سر این ۹۱۴۷۴۷ تومنی بود که به حسابم واریز شده بود و پیامکش نیومده بود و از وجودش اطلاع نداشتم. من چون عصرِ اون روز صورت‌حسابو چک کرده بودم، این عامل غیررندکنندۀ شب رو ندیده بودم. 

نکتۀ دیگه اینکه اون موقع که تو کف این سیصد تومن بودم که بفهمم از کجا آمده و آمدنش بهر چیه، اطلاعاتشو بادقت چک کردم ولی چیزی ننوشته بود. دیشب دوباره چک کردم و دیدم شعبۀ واریز هم اضافه شده و دانشگاه فعلیمه. حالا دیگه می‌دونم کار، کار کیه، ولی نمی‌دونم چرا هنوز هیچ کدوم از دوستام این مبلغو دریافت نکردن. اگه هدیۀ ورود باشه باید همۀ ورودیا باهم دریافت کنن دیگه. خون من که رنگین‌تر نیست. ینی الان این قابلیتو دارم زنگ بزنم دانشگاه و هوتن‌شکیباطور بگم چرا من؟


پ.ن. اگه با کد معرف به نصب ۷۲۴ دعوتتون کنم شماره‌مو می‌فهمین. لذا اگه دوست داشتید، خودتون همین‌جوری نصبش کنید. یا بپرسید ببینید کدوم یک از دوروبریاتون قبل از شما این اپو داشته، شمارۀ اونو به‌عنوان معرف وارد کنید. البته بدون صفرِ اولش.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز پنجم

۷ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۰۱:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۰- رفت و دیگه نیومد

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۴۰۰، ۱۱:۵۹ ب.ظ

پشت صحنۀ پادکست چهارم رادیوبلاگی‌ها:


+ لینک پادکست

۵ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

لپ‌تاپم موس‌های دیگه رو می‌شناسه، اینو نه. ویندوزم هشته. این موس رو لپ‌تاپ برادرم هم نمی‌شناسه. ویندوز اون دهه. کامپیوتر خونه هم نمی‌شناسدش. ویندوزش هفته. البته به‌نظرم موس سالمه. چون اون چراغ قرمزش روشن میشه وقتی وصل میشه به لپ‌تاپ و کامپیوتر. و سیستم می‌فهمه که یه چیزی بهش وصله، ولی تشخیص نمی‌ده چیه. دیشب کلی با تنظیمات درایورها وررفتم و بالاخره شناخت. ولی وقتی بردم وصل کردم به لپ‌تاپ برادرم اونجا نشناخت. بعد دیگه وقتی برگشتم لپ‌تاپ منم نشناخت.

در صورت تمایل به هم‌فکری و یافتن راه‌حل، از تجربه‌های خودتون بگید نه که لینک بدید که اینجا اینو نوشته. چون که خودم عبارت How to Fix Unknown USB device (Device Descriptor Request Failed) in Windows رو جست‌وجو کردم و راه‌هایی که پیشنهاد داده بود رو امتحان کردم. ضمن اینکه من کلاً با موس کار نمی‌کنم و الان لنگ موس نیستم، فقط می‌خوام بدونم چرا. دوستدار دانایی‌ام :|

فرضیۀ فعلیم هم اینه که موس مشکل داره.



یه کشف بی‌ربط یهویی: پرینتر و کامپیوتر و بلندگوهاش به یه سیم‌سیار محافظ‌دار وصله و تو اتاق منه. نمی‌دونم از کی، ولی تا پارسال هر موقع اتاقم ساکت بود، یه سوت ممتد رو حس می‌کردم. البته باید دقت می‌کردم که بشنومش ولی بعد که می‌شنیدم دیگه نمی‌تونستم نشنوم. کشف کرده بودم که صدا از سمت کامپیوتره و یه بار وقتی اون سیم‌سیار (سه‌راهی هم می‌گن ولی مال ما پنج‌راهیه!) رو خاموش کردم (کلید آن و آف داره) قطع شد صدا. از اون به بعد دیگه همیشه خاموشش می‌کردم و برای شارژ گوشی و کارای دیگه از اون پنج‌راهی! استفاده نمی‌کردم. چون تا روشنش می‌کردم سوته رو می‌شنیدم. و جالبه مامان و بابا نمی‌شنیدن. برادرم ولی می‌شنید. یه بار مهمون داشتیم؛ از مهمان‌ها خواستم اونا هم گوش بدن. حدوداً چهل‌پنجاه‌ساله بودن و اونا هم نشنیدن و نتیجه گرفتم که فرکانس این سوت یه‌جوریه که میانسال‌ها و کهنسال‌ها نمی‌شنون. البته هنوز روی کودکان و جوانان امتحان نکردم. اگه این گروه سنی هم نشنون، لابد فقط من و برادرم این قابلیت رو داریم :|

امروز برای اینکه موس مذکور رو روی کامپیوتر هم امتحان کنم محافظو روشن کردم که کامپیوترو روشن کنم. در کمال ناباوری صدای سوتو نشنیدم. بعد که خواستم کیسو روشن کنم دیدم روشن نمیشه. اتصالات رو چک کردم و متوجه شدم کیس از عقب خاموشه. از اون قسمت که کلید آن و آف داره. کلیدشو زدم و هنوز از جلو (با اون کلید گرد که فشار می‌دی) روشنش نکرده بودم که باز اون سوته رو شنیدم. و خب معلوم شد سوت از کیس بود نه سیم‌سیار محافظ. ینی کیس وقتی از عقب روشنه، حتی اگه از جلو خاموش باشه هم سوت می‌زنه. پس می‌تونم کیسو با اون کلید پشتی خاموش کنم و سیم‌سیارو روشن بذارم و ازش برای کارای دیگه هم استفاده کنم. هر چند هنوز نفهمیدم دلیل سوت چیه. منشأش رو می‌دونم، دلیلشو نه. سوتشم سوت معمولی نیست که همه بشنون و این موضوع تحقیقاتمو پیچیده می‌کنه.

یه مشکل عجیب هم با پرینتر دارم. وقتی سیمش به برق وصله هر چند ساعت یه بار از خودش صدای پرینت درمیاره. مثلاً نصفه‌شب می‌بینی یهو داره آروغ می‌زنه :)) کار خاصی هم نمی‌کنه ها، فقط صداست. ینی از توش کاغذ و اینا در نمیاد بیرون. قدیما یه فرضیه داشتم که هر موقع کلید چراغ دستشویی رو می‌زنیم این‌جوری می‌شه ولی بعداً این فرضیه رد شد و گفتم لابد از تنظیمات داخلیشه که هر چند ساعت یه بار روشن و خاموش میشه. البته هیچ وقت فرصت نکردم ساعتاشو یادداشت کنم و توالیشو پیدا کنم. راه‌حلی که به ذهنم رسیده بود این بود که سیمشو دربیارم و هر موقع کار می‌کنم وصلش کنم. اینم گفتم بنویسم شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد :|

۱۳ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۸- وایِ من محتاج یک رکعت‌شمارم کرده‌ای

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۳۳ ب.ظ

یه قاعده‌ای هست تو احکام نماز که اگه نشسته باشی و شک کنی که رکعت سوم بودی یا چهارم، فرض می‌کنی که چهارم بودی و بعدش یه رکعت اضافی می‌خونی که احیاناً اگر سه‌تا خونده بودی این اونو جبران کنه. یا اگه شک کنی که دو بودی یا سه، می‌گی سه و بر این اساس ادامه می‌دی و بعد که تموم شد باز یه رکعت دیگه می‌خونی که اگه در واقع دوتا خونده بودی و سه رو اشتباه فرض کرده بودی جبران بشه. حالت‌های مختلف دیگه هم داره و گوگل کنید میاره. چند ساله که همۀ اینا رو با قاعده یاد گرفتم و گاهی به کارم میاد. دیشب داشتم نماز می‌خوندم (تف به ریا البته). از سجده که بلند شدم این سؤال برام ایجاد شد که رکعت اولم یا دوم؟ یا سوم؟ یا حتی چهارم؟! بعد دیدم من حتی یادم نمیاد که دارم نماز سه‌رکعتی مغربو می‌خونم یا چهاررکعتی عشا رو. این دوتا فرشتۀ شونۀ چپ و راستم هم داشتن پوکرفیس همو نگاه می‌کردن و نچ‌نچ‌گویان سرشونو به نشانۀ تأسف تکون می‌دادن.

مُشوّشم این روزها

+ عنوان، یه مصرع از یکی از غزل‌های مهدی ذوالقدر

+ یکی دیگه، با همین مضمون

+ رادیوبلاگی‌ها، روز سوم

۱۰ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۷- غیرمنتظره‌ها

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۳ ق.ظ

یک. بین صدها پیام تبریک عیدی که این چند روز برام فرستادن، غیرمنتظره‌ترینشون پیام دوست مصریم بود. پیام فرستاده بود که «سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت باشد». جواب ثابتم برای همه «ممنونم، همچنین برای تو یا شما. ایشالا امسال کلی خبر خوب از همدیگه بشنویم» بود. داشتم همینو می‌نوشتم که دیدم مفهوم واژۀ امسال (سال جدید) برای من و اون فرق می‌کنه. پاک کردم و نوشتم ممنونم فاطمه جان. پیام تبریکت برام غیرمنتظره بود. اصلاً انتظارشو نداشتم. هم غافلگیر شدم و هم بسیار خوشحال. فکر نمی‌کردم خبر داشته باشی که نوروزه و منو یادت باشه.

دو. در واپسین ساعت سال داشتم بلوزمو عوض می‌کردم که متوجه یه بریدگی واقع در ضلع جنوبی حلقومم شدم. یه جایی ده سانت پایین‌تر از چونه. یه بریدگی افقی به طول شش سانتی‌متر که هر چی فکر می‌کنم چرا و چجوری ایجاد شده به نتیجه نمی‌رسم. سناریوهای مختلفی رو بررسی کردم، جاهای تیز خونه رو بررسی کردم، نه ناخنام بلنده نه لباسم زیپ داشت نه گردن‌بند گردنم بود. جهتشم از چپ به راسته. ینی نقطهٔ شروعش سمت چپ بوده و کشیده شده سمت راست. اگه کار خودم باشه احتمالاً با دست راستم این بریدگی رو ایجاد کردم که با توجه به چپ‌دست بودنم بعیده.

سه. من هنوز نفهمیدم اون ۳۰۰ تومن از کجا به حسابم واریز شده. گمانه‌هایی هست مبنی بر اینکه سود سهام عدالته. که از اونجایی که آمار گرفتم و بقیه ۹۰ تومن گرفتن، بعیده اون باشه. هدیهٔ ورود از طرف دانشگاه هم نمی‌تونه باشه چون بقیه همچین پولی نگرفتن. ولی اون ۱۱۰ دستمزد پوسترها بود. خوبه حداقل اینو فهمیدم.

چهار. یادم نبود که کلاسام دو هفته دیگه شروع میشه. فکر می‌کردم تا آخر فروردین تعطیلم و می‌تونم خودمو برای امتحان و ارائه‌هام آماده کنم. من تا همین چهارشنبۀ هفتۀ پیش کلاس داشتم. حداقل یه ماه باید بخوابم که خستگی از تنم بره. صبح همچین که یادم افتاد دو هفته دیگه کلاس دارم انقدر خورد تو ذوقم که حد نداره.

پنج. دیشب حین کندوکاو کتابخونه‌هامون برای هفت‌سین کتاب یه کتاب هم موسوم به سرباز کوچک امام پیدا کردم که احتمالاً هدیه هست. از وجودش بی‌اطلاع بودم و در واقع نمی‌دونستم داریمش. تعریفشو زیاد شنیدم، ولی صد افسوس که تا صد سال دیگه هم فرصت خوندنشو ندارم. یه کتابم پیدا کردم اسمش سین‌جیم‌های خواستگاریه. هر چقدر از این مدل کتابا بد بگم کم گفتم. هیچ‌جوره با منطقم سازگار نیستن. یادمه یه بار تو شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم با یه خواستگار به‌شکل سنتی حرف بزنم. فرقش با صنعتی اینه که تا چند ساعت قبل از صحبت از وجود چنین مخلوقی بی‌اطلاعی. بعد که رفتن، مامان و بابا پرسیدن یک ساعت و ده دقیقه در مورد چی حرف می‌زدید؟ انتظار داشتن با توجه به احساس مجبورشدگی‌م پنج دقیقه نشده ختم جلسه رو اعلام کنم. گفتم اسم محل کارش فارسی نبود. از قانون فرهنگستان برای برندها و اسامی فارسی شروع کردیم و رسیدیم به ثبت اختراع و مشکلی که دستگاهشون با پیوندهای هیدروژنی آب داشت و دلیلی که داورها به اون دلیل ردش کرده بودن. یه کم هم راجع به راه‌حل مشکل این دستگاه صحبت کردیم و بعد فهمیدیم به درد هم نمی‌خوریم. و تنها ویژگی دلخواهی که از اون ویژگی برخوردار بود این بود که گفت به فارسی مسلط‌ترم و اگه میشه فارسی صحبت کنیم. منم که از خدام بود. هم به این دلیل که خودم هم تسلطم موقع صحبت جدی و علمی! روی فارسی بیشتره و هم اینکه ارتباط کلامی به زبان مادری مستلزم نزدیکی و صمیمیت خاصیه. تو دانشگاه هم با همۀ ترک‌ها ترکی صحبت نمی‌کردم. حالا البته تو دانشگاه چون صحبتا بیشتر علمی بود، بحث تسلط بر واژگان مطرح‌تر بود. خلاصه که بدم میاد از این تیپ کتابا و در سطوح بالاتر، از هر آنچه که رنگ و بوی تجویز میده.

شش. چندتا کتاب مهندسیِ سین‌دار هم داشتم که پیداشون نکردم. سیستم‌های مخابراتی (که سیسمُخ صداش می‌کردیم)، سیگنال و سیستم، سیستم‌های قدرت، ساختار کامپیوتر و میکروپروسسور، سیستم‌های کنترل خطی. گویا همه رو دادم رفته. کِی و به کی، یادم نیست. حالا این وسط یاد مدار مخابراتی افتادم که استادمون نوشته بود. فکر می‌کردم اینو چون استادی که دوستش داشتم نوشته حتماً نگه‌داشتم. ولی اینم پیدا نکردم. یادمه داخل کتاب یادداشت هم می‌نوشتم. اگه مال خودم نبود و امانت گرفته بودم، چرا باید توشو می‌نوشتم؟ گیجم. حس می‌کنم تو سرم الکل و استون و وایتکس ریختن و خاطراتمو شستن. ولی خب یه چیزایی هر چقدرم که مدار مخابراتی باشن و گم و گور بشن، بازم یه روزی یه جایی یادشون می‌افتی و سراغشونو می‌گیری. این خاصیت خاطره‌هاست.

هفت. این دوتا بند پنج و شش منو یاد پستِ «از اَبروی برداشته تا خیابان مظفر» نیکولا انداخت. یه پست قدیمی و البته تخیلی! که فروردین پارسال بازخوانیش کردم برای رادیوبلاگی‌ها. با تَکرار این نکته که پست، تخیلیه و ساخته و پرداختۀ ذهن من نیست و به خدا من بی‌تقصیرم، اگه دلتون خواست بشنوید (یه کم تلخه البته):

رادیوبلاگی‌ها، پست فروردین پارسال

هفت‌ونیم. الان دیدم یه نفر برای پست مذکور کامنت گذاشته که صدا خیلی عالی، متن خیلی ضعیف. جا داره بگم عمو، صدا صدای نخراشیدۀ منه و قلم، قلم زیبای نیکولا. صدای منو با قلم نیکولا مقایسه می‌کنی؟ :| چند نفرم گفتن شادی صدام تلخی پستو کم کرده.

هفت‌وهفتادوپنج‌صدم. ولی نفهمیدم چرا دختر یارو «چقدر شبیه من شده تا مادرش» :| مگه فیلم ترکیه؟ :|

۴ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۰۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۶- هفت‌سین کتاب

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ

گفتن کتابخونه‌تونو بگردید هفت‌تا کتاب که اسمشون با سین شروع میشه پیدا کنید عکس بگیرید معرفی کنید. 

من این هفت‌تا رو پیدا کردم:

سفرنامهٔ ناصرخسرو

ساختمان‌های گسسته

سامانهٔ استانداردساز و خطایاب متون علمی فارسی

ساختواژه، اصطلاح‌شناسی و مهندسی دانش

سه‌شنبه‌ها با موری

ساختار مفهومی فعل در زبان ترکی

سلام بر ابراهیم



شما هم اگه دوست دارید از کتاب‌هاتون عکس بگیرید. اگه وبلاگ ندارید اینجا پای همین پستم می‌تونم عکساتونو بذارم. اگه کتاباتون تو اپ طاقچه و فیدیبو باشه یا پی‌دی‌اف باشه اسکرین‌شات هم قابل‌قبوله. 

همه رو دعوت می‌کنم، ولی اولین هفت نفری هم که اسمشون زودتر از بقیه به ذهنم برسه و احتمال بدم اونقدری کتاب دارن که هفت‌تاش با سین شروع بشه رو اسم می‌برم: هوپ، شارمین، فاطمه (بلاگی از آن خود)، تسنیم (مونولوگ)، مهتاب (تلاجن)، آرزو (قصه‌های قاصدک) و نسرین (زمزمه‌های تنهایی).

+ اینجا یه مسابقه‌ای هم قرار بود برگزار بشه، ولی من دیر دیدم اطلاعیه‌شو.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز دوم

+ این عکس‌ها هم هفت‌سین یکی از دوستان هست. همه‌ش مال یه نفره.



کتاب‌های آرزو:
نشان شباهنگ رو هم زده رو دیوار [ذوق‌مرگ شدم]

کتاب‌های تسنیم:

کتاب‌های شارمین:

کتاب‌های مهتاب:

کتاب‌های آقای احمد محمود

کتاب‌های هوپ [بدون عکس]

کتاب‌های فاطمه (بلاگی از آن خود)

کتاب‌های واران:

کتاب‌های نسرین (زمزمه‌های تنهایی)
۱۲ نظر ۰۲ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۵- مشهدی حاجی

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

مادربزرگم اینا یه همسایۀ دیواربه‌دیوار قدیمی دارن که بچه‌هاشون هم‌بازی دوران کودکی بچه‌های مادربزرگ و پدربزرگم بودن. قدیمی و صمیمی. انقدر نزدیک که عروسی بچه‌هاشونو خونۀ پدربزرگم اینا گرفتن و نوه‌هاشون عمه‌های منو خاله و بابامو پسرعمو! صدا می‌کردن. روایت داریم که وقتی من به دنیا میام و دنیا رو به قدومم متبرک می‌کنم، مامان و مامان‌بزرگ و عمه‌ها چون اولین مواجهه‌شون با نوزاد بوده، نمی‌دونستن چجوری حمومم کنن و از ترس اینکه خفه شم یا بسوزم یا از دستشون لیز بخورم بیفتم یه بلایی سرم بیاد می‌برن خونۀ اینا که خانم همسایه منو بشوره. دو سه بار می‌برن حموم اونا تا بالاخره ترسشون می‌ریزه و یاد می‌گیرن چجوری بچه رو بشورن که بلایی سرش نیاد. 

رسم داریم که وقتی کسی می‌میره، حتماً اولین عید به خانواده‌ش سربزنیم برای سرسلامتی و تسلیت. پارسال این همسایۀ قدیمیمون فوت کرد. شوهر همین خانومی که منو اولین و دومین و سومین بار حموم کرد. شوهرش چون عید قربان به دنیا اومده بود اسمشو گذاشته بودن حاجی و مشهدی حاجی صداش می‌کردن. سر کوچه، عطاری داشت. اسم کوچه‌شونم اسم برادرزادۀ شهید همین مشهدی حاجی بود. و هست. ایست قلبی کرد. همۀ کاراش حساب‌شده بود و برای هر کارش وقت دقیق و معینی داشت. ارتشی نبود، ولی قوانین خونه‌شون شبیه قوانین یه ارتشی بود. مهربون بود، ولی از اون مهربونای سخت‌گیر و دلسوز. دیسیپلین خاصی داشت. یه روایت دیگه داریم که بعد از بار سومی که منو بردن خونه‌شون که خانومش منو بشوره، توصیه کرده که دقت کنید و شستن بچه رو یاد بگیرید که خودتون بشورید. که به‌نظرم کار نیک و پسندیده‌ای کرده. اگه می‌رفتی ازشون ماهی بگیری ماهیگیری یادت می‌داد. به‌خاطر کرونا براش مراسم نگرفتن و فقط فامیلای خیلی نزدیک و همسایه‌هاشون می‌رفتن برای فاتحه.

دیروز مامان و بابا می‌خواستن برن خونه‌شون برای عرض تسلیت. منم رفتم. با دوتا ماسک و چند متر فاصله یه گوشه‌ای ساکت نشستم و داشتم درودیوارو تماشا می‌کردم. من خیلی نرفته بودم خونه‌شون. شاید همون دو سه بار اول عمرم و دو سه بار هم بعداً برای عیددیدنی. خاطرۀ زیادی از اون خونه یا حداقل خاطره‌ای که تو خاطرم مونده باشه نداشتم. یه بار خانم همسایه تعریف می‌کرد که وقتی دو سه سالت بود آوردیمت خونه‌مون که با ما غذا بخوری. می‌گفت ساکت و مؤدب نشسته بودی و انقدر تمیز می‌خوردی و با دقت قاشق رو پر می‌کردی که همه‌مون محو تماشای غذا خوردن تو بودیم. گویا یکی‌دوتا دونه برنج می‌ریزه رو سفره و من برش‌می‌دارم. همین کارم هم حتی تو خاطرشون مونده بود و می‌گفتن با انگشتای کوچولوت برنجا رو برداشتی که سفره کثیف نشه. کریم بنّا هم اومده بود. همزمان رسیدیم در خونه‌شون. انقدر نزدیک هم بودیم که گفتم اول شما بفرمایید و پشت سرش من. می‌دونستم که نه منو یادشه نه اون شیرینیای پفکی رو، ولی تا دیدمش، مزۀ شیرینی پفکی اومد تو دهنم و به یاد پونزده تومن سودم از فروششون لبخند شدم.

یه‌جوری غرق در گذشته و محو درودیوارشون بودم که یادم رفت فاتحه بخونم.


+ رادیوبلاگی‌ها، روز اول

۳ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۴- تو را من چشم به نوتیفیکیشنم

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۱۰ ق.ظ

یه ویژگی دیگه‌م هم اینه از روز ازل تاکنون همهٔ پیام‌ها و پیامک‌هامو نگه‌داشتم. حتی اون وایبری که سال ۹۳ استفاده می‌کردیمو هنوز از گوشی قدیمیم پاک نکردم که پیام‌هاش پاک نشه. بعد برای اینکه پیام‌های تبریک این بزرگوار یه جا باشن، هر سال این موقع گوشی قدیمی‌مو روشن می‌کنم که پیام تبریکش کنار پیام‌های قبلیش ذخیره بشه. اینم از اون خاصیتِ گذاشتن همهٔ تخم‌مرغا تو یه سبدم ناشی میشه. حالا امسال هر چی منتظر موندم خبری نشد. هی از خودم می‌پرسیدم چرا پیامی نفرستاد؟ چرا ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد؟ که بالاخره آخرین پیامشم فرستاد :|


پیام‌های قبلیش:


۸ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)