دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۲۰ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱۴۶۴- دنبال‌شوندگان

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۰۱ ق.ظ

پیش‌گفتار: این یادداشت رو چند ماه پیش نوشته بودم که روز وبلاگ‌نویسی پست کنم. ولی منتشر نکردم. بعد تصمیم گرفتم روز جهانی اینترنت منتشر کنم و باز منصرف شدم. تصمیم جدیدم این بود که نگهش‌دارم برای بهمن‌ماه، روز تولد وبلاگم. ولی بازم منصرف شدم و دارم منتشرش می‌کنم :| :))

گفتار: برای من دنیای وبلاگ‌نویسی فقط به نوشتن در وبلاگم ختم و خلاصه نمیشه. من همون‌قدر که برای نوشتن وقت و انرژی صرف می‌کنم، برای خوندن وبلاگ‌های دیگه، نظر دادن و پاسخ به نظراتی که برام می‌ذارن هم اهمیت قائلم. سند این ادعا، دوازده‌هزار کامنتیه که تو پنج سالی که اومدم بیان تو بخش نظرات ارسالیم ثبت شده و ۸۵۰ تا وبلاگی که تو اینوریدرم جمع کردم. البته بیشترشون الان یا تعطیلن یا حذف شدن. از وقتی هم که ظرفیت اینوریدرم پر شده، وبلاگ‌های جدید رو به فیدلی اضافه می‌کنم. دربارۀ اینوریدر و فیدلی پیش‌تر گفته‌ام و تکرار مکررات نمی‌کنم.



اون بالا، بوکمارک‌های منه که در واقع آدرس وبلاگ‌های شماست و توی هفت پوشه طبقه‌بندی شده. پایینشم صفحۀ اینوریدرمه که همون بوک‌مارک‌هاست، به‌جز وبلاگ‌های جدیدی که اخیراً باهاشون آشنا شده‌ام. همون‌طور که گفتم اینوریدر دیگه اجازه نمی‌ده وبلاگ جدید اضافه کنم و جدیدها رو می‌برم فیدلی.

یه عده از دنبال‌کننده‌های بیان، آدرس وبلاگشونو مخفی کردن و نمی‌شناسمشون. اونایی که آدرسشونو می‌بینم و می‌شناسم رو به سه دسته تقسیم کردم و گذاشتم تو اولویت یک، دو و سه و بر اساس همین اولویت‌ها می‌خونمشون؛ با این توضیح که: 

  • اولویت ۱: اونایی که دنبالم می‌کنن و معمولاً یا گاهی کامنت می‌ذارن و ۱ می‌فرستن :دی، 
  • اولویت ۲: اونایی که دنبالم می‌کنن و قبلاً کامنت می‌ذاشتن ولی دو ساله هیچ کامنتی ازشون دریافت نکردم (اینا وبلاگشون به‌روز میشه یا اگرم نشه لااقل کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم) 
  • اولویت ۳: اونایی که دنبالم می‌کنن و هیچ وقت کامنت نذاشتن (اینا هم وبلاگشون به‌روز میشه و کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم. اسمشونم تو دنبال‌کننده‌هام هست ولی از دیوار صدا درمیاد از این عزیزان نه).

پس‌گفتار:

اگر دنبالم می‌کنید ولی آدرستون مخفیه و نمی‌شناسمتون، لطفاً در صورت تمایل آدرستونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم.

اگر دنبالم می‌کنید و قبلاً کامنت می‌ذاشتید ولی سال‌هاست که ساکتید دلیل این سکوتتونو بگید. اگر نوشته‌هامو نمی‌پسندید قاعدتاً باید قطع دنبالم کنید. با اونایی که وبلاگشون تعطیله نیستم. با اونایی‌ام که فعالن و تو این دو سال حتی یه کامنتم ازشون نداشتم ولی اسمشون تو لیست دنبال‌کنندگانمه و قبلاً اینجا خیلی رفت‌وآمد داشتن.

اگر دنبالم می‌کنید ولی یه دونه کامنتم تا حالا از طرف شما نداشتم، اگر هیچ کدوم از این ۱۴۶۳ پست تا حالا سکوتتون رو نشکسته، پس این پست هم این سکوت رو نمی‌شکنه. چون احتمالاً برای تبلیغ وبلاگتون دنبالم می‌کنید و نمی‌خونید اینجا رو. اگه می‌خونید یه چیزی بگید.

اگر به هر دلیلی فید وبلاگتون از ابتدا غیرفعال بوده یا اخیراً غیرفعال کرده‌اید، بهم اطلاع بدید تا دستی چک کنم وبلاگتونو.

اگر آدرس وبلاگتونو اخیراً تغییر داده‌اید لطفاً اگر تمایل دارید، آدرس جدیدتونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم. با بیان دنبالتون نمی‌کنم که از تغییر آدرستون مطلع بشم.

با تشکر :)

۶۸ نظر ۳۰ آبان ۹۹ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۳- یک سر و هزار سودا

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۴۰ ق.ظ

تا همین چند وقت پیش، هیچ پیامی رو بی‌پاسخ نمی‌ذاشتم. اگر می‌دیدم کامنت‌گذار وبلاگ نداره و آدرس ایمیل گذاشته، با اینکه به‌شدت اکراه دارم از ارتباط ایمیلی، ولی با ایمیل هم جواب دوستان رو می‌دادم. اگه آدرس ایمیل هم نمی‌ذاشتن، پای پست جدیدم به اون کامنت اشاره می‌کردم و یه جوری جواب رو می‌رسوندم به گوش طرف. انصافاً زود هم جواب می‌دادم. ولی چند وقتی هست که همه چی گره خورده به هم. یه فرصت کوچیک که گیرم میاد، نمی‌دونم اختصاصش بدم به پست گذاشتن، پست خوندن، کامنت گذاشتن، جواب دادن یا خوابیدن. به هر پنج‌تا هم نیاز دارم و لذتبخشن برام. هر روز هم که می‌گذره این فرصت‌های کوچیک کمتر و کمتر میشن.

تا حالا کامنتی گذاشتید که روزها و ماه‌ها منتظر جوابش باشید و بی‌جواب مونده باشه؟ یا خیلی دیر بهش جواب داده باشن؟ کِی؟ کجا؟ برای کی؟ دلیل تأخیر قانع‌کننده بوده براتون؟

مثلاً من این کامنتو مهر ۹۶ کامنت گذاشتم، آبان ۹۹ پاسخ داده شده :|



یه سؤال دیگه:

دیدید تو وُرد وقتی یه ستاره اسپیس یا خط تیره اسپیس می‌زنیم تبدیل میشه به bullet؟ الان من هر چی می‌زنم تو هر فایل وردی می‌زنم bullet نمی‌شه. خودم دیروز راست‌کلیک کردم غیرفعالش کردم ولی الان نمی‌دونم چجوری فعالش کنم. گزینه‌ش نیست 😭

پاسخ دوستان:

Go to File > Options > Proofing.

Select AutoCorrect Options, and then select the AutoFormat As You Type tab.

Select or clear Automatic bulleted lists or Automatic numbered lists.

Select OK.

۱۵ نظر ۲۹ آبان ۹۹ ، ۰۰:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۲- فقط به یک‌ها

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۲۸ ق.ظ

استاد شمارۀ ۲۱ نسبت به حضور و غیاب از بقیه حساس‌تره. این هفته وقتی دید غایبا زیادن و همۀ حاضرین هم براش یک نفرستادن عصبانی شد. گفت دیگه لینک جلسات ضبط‌شده رو نمی‌دم بهتون. هر جلسه انقدر مطلب می‌گه که باید حتماً یکی دو دور دیگه ضبط جلسه رو ببینی تا بفهمی چی شد و چی قراره بشه. با گوش دادن هم نمیشه فهمید. باید حتماً ببینی چی کار داره می‌کنه. اسم درسش مهارت‌های پژوهشه و به طرق مختلف سرچ و ریسرچ یادمون می‌ده. انقدر عصبانی بود که تر و خشکو داشت باهم می‌سوزوند. یه کم بعد گفت لینکو می‌دم، ولی فقط به اونایی که اعلام حضور کردن می‌دم. تو گروه هم نمی‌ذارم که همه ببینن. خصوصی فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. اون لحظه داشتم فکر می‌کردم چه روش خوبی؛ این فصل که تموم شد، منم لینک فصل بعد از دکتری رو فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. 

بعد از کلاس اومد تو گروه پیام گذاشت گفت:



پ.ن۱. برای ضبط دسکتاپتون می‌تونید از نرم‌افزار کمتازیا استفاده کنید و به این صورت ازش خروجی بگیرید. برای گوشیا هم کلی اسکرین ریکوردر هست که هر کدومو خواستید می‌تونید نصب و استفاده کنید. دلیل اینکه این نرم‌افزارها زیاد به دردمون نمی‌خوره و حتماً لینک استاد رو می‌خوایم اینه که اولاً احتمال اینکه نت ما قطع بشه و ضبط متوقف بشه هست، در حالی که تو ضبط استادها این قطعی اتفاق نمی‌افته. ثانیاً یه وقتایی پیش میاد که لازمه تو دسکتاپ، حین جلسه و صحبت استادت یه کار دیگه بکنی. مثلاً جست‌وجوی یه مطلب یا چک کردن یه چیزی از یه کتاب یا مقاله در راستای موضوع درس. یا حتی پاسخ دادن به یه پیام ضروری. ایرادش چیه؟ اولاً تو هر کار مربوط و نامربوطی بکنی توسط کمتازیا ضبط میشه و مجبوری در تمام طول مدت ضبط، از ادوبی کانکت خارج نشی. ثانیاً ممکنه اون لحظه که تو در حال جست‌وجو هستی و طبعاً صفحۀ استادت رو نمی‌بینی، یه اسلایدی مطلبی سایتی نشون بده و اون مطلب ضبط نشه و از دست بره. در واقع کمتازیا چیزی رو ضبط می‌کنه که تو می‌بینی. و برای ضبط مطلوب، مجبوری همۀ دو ساعت استادتو ببینی :))

پ.ن۲. شمام اگه برای پست قبل ۱ نفرستادید علت رو بفرمایید :))

پ.ن۳. هشتگ_قوانین کلاس رو نریزیم تو وبلاگامون :|

پ.ن۴. هشتگ_خواننده‌های خاموش رو اذیت نکنیم :(

پ.ن۵. ولی من جدی گفتم که بعد از تموم شدن دردانه آدرس فصل پنجم رو به همه‌تون نخواهم داد :|

۳۵ نظر ۲۸ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۱- یک‌ها

يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۰ ب.ظ

بعضی از استادها نسبت به اینکه همۀ حواسمون بهشون باشه و سر کلاسشون سرتاپا گوش باشیم حساسن. خیلی هم حساسن. که یه وقت وارد جلسه شده باشیم و گوشی و لپ‌تاپامونو به امان خدا رها کرده باشیم و پی کار دیگه‌ای رفته باشیم و اینا برای خودشون حرف بزنن. برای همین گاه و بی‌گاه بین صحبتاشون، بدون اینکه لحن و بلندی صداشونو تغییر بدن یا حرکت جلب‌توجه‌کنندۀ خاصی انجام بدن، خیلی معمولی میگن اگه صدای منو دارید عدد ۱ رو بنویسید تو چت‌باکس و صحبتشونو ادامه می‌دن. اون لحظه اگه آب دستت باشه باید بذاری زمین و عدد ۱ رو بنویسی تو قسمت چت‌ها. روش بدی نیست. هر چند باب میل منی که گاهی تو هپروتم نیست. آخه من قابلیت اینو دارم که با یه جمله، با یه واژه، با یه عدد، حتی با یه نگاه ساعت‌ها برم تو هپروت و همون‌جا بمونم. ولی مجبورم همۀ دو ساعتی که سر کلاس آنلاینم هوش و حواسمو جمع کنم که هر موقع استاد گفت ۱ بفرستید ۱ بفرستم براش. لابد حس خوبی می‌ده بهش وقتی کلی ۱ ردیف میشه تو چت باکس. شما هم اگه صدای منو دارید، اگه پستای وبلاگمو می‌خونید، اگه هستید، اگه هنوز اینجایید، عدد ۱ رو بنویسید تو کامنتدونی. هر چند این برخورد در شأن دانشجو نیست، ولی استاد هم حق داره. تعهد داده اون ساعت در خدمت دانشجو باشه و هست. دانشجو هم باید به تعهدی که بابت حضور تمام‌وقتش داده پایبند باشه.

۸۳ نظر ۲۵ آبان ۹۹ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۰- سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۲)

جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۷:۳۰ ق.ظ


یکی از دانشگاه‌ها وبینار داشت و از دانشجوهای سراسر کشور دعوت شده بود که شرکت کنن. استادی که تو این جلسه قرار بود صحبت کنه استاد موردعلاقه‌م بود. درسی باهاش نگذروندم، ولی اخلاق و منش و برخوردشو دوست دارم و تخصصش رو هم. بعد از اینکه صحبت‌هاش تموم شد، زمانی رو اختصاص داد به دانشجوها که سؤالاتشونو بپرسن. شمارۀ همراهش رو هم داد و گفت همه‌تون می‌تونید هر روز از فلان ساعت تا فلان ساعت زنگ بزنید و راجع به مسائل درسی باهم صحبت کنیم. با دقت و مهربانی به سؤالات بچه‌ها جواب می‌داد. یک آن دیدم سیگاری درآورد و روشن کرد. جا خوردم. همۀ اون یک ساعتی که در حال پاسخگویی بود، به سیگار گذشت. تموم که می‌شد بعدی رو روشن می‌کرد. اولین بارم بود سیگار کشیدنشو می‌دیدم. اما همچنان استاد موردعلاقه‌م بود. بعضی از کارها هستن که من انجامشون نمی‌دم و به انجامشون علاقه‌مند نیستم. یا عقایدی وجود دارن که من باهاشون مخالفم. تبعاً از کسانی هم که اون کارها رو انجام می‌دن و اون عقاید رو دارن هم خوشم نمیاد. باهاشون ارتباط نمی‌گیرم و اگر هم به‌اجبار در ارتباط باشم همون یه کار و یه عقیده بهونۀ خوبیه برای فاصله گرفتن ازشون و اینکه ازشون بدم بیاد و اگر بدم میاد بیشتر بدم بیاد. لزوماً هم کارهای زشت یا نادرستی نیستن. ممکنه یه کار معمولی و حتی خوب باشه که من باهاش حال نمی‌کنم. ترجیح می‌دم جز همین سیگار کشیدن مثال دیگه‌ای نزنم. چون الان صحبتم سر اینکه چه کارهایی رو دوست ندارم و با چه عقایدی مخالفم و کیا اون عقایدو دارن و اون کارها رو انجام می‌دن نیست. مسئله اینه که یه عده هم هستن که بیشتر از بقیه دوستشون دارم و اونا به این عقایدی که باهاشون حال نمی‌کنم پایبندن. و فعالیت‌هایی دارن که من ازشون بدم میاد. اینجاست که دچار تناقض می‌شم. نمی‌دونم همچنان اون افراد رو دوست داشته باشم یا چون طرف داره کاری که دوست ندارمو می‌کنه ازش بدم بیاد. کما اینکه از بقیه‌ای که اون کارو می‌کردن هم بدم میومد. ممکنه کار، کار خوبی باشه، عقیده، عقیدۀ درستی باشه و به‌نفعتم باشه. ولی الان بحث سر نفس و ماهیت اون کار نیست. بحث سر تغییر دیدگاه ما نسبت به اون کار هست. بحث سر این بی‌منطقیه. تازه مسئله وقتی پیچیده‌تر میشه که اون افراد رو خیلی فراتر از حد معمول و میانگین دوست داشته باشم و به‌نوعی مریدشون باشم. این‌جور مواقع کم‌کم حس بدم نسبت به اون عقیده یا فعالیت رو از دست می‌دم و به‌مرور منم هم‌رنگشون می‌شم. باهاشون همراهی می‌کنم. تأثیر می‌پذیرم. اینکه سیگار دست کی باشه نظرمو نسبت به سیگار تغییر میده و هیچ منطقی هم پشت این تغییر دیدگاهم نیست. این ترسناکه. 

ان‌شاءالله متوجه هستید که سیگار کشیدن مثالی بود برای تقریب ذهنتون. لذا توصیه می‌شود کامنت‌هاتون حول محور سیگار نچرخه.

+ سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۱)

۲۴ نظر ۲۳ آبان ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از اینکه که چجوری تفکر سیستمی و سیستم داینامیک و مدل‌های اقتصاد و نوآوری دانشکدۀ مدیریت رو به ترویج واژه‌های مصوب فرهنگستان ربط دادم و از پایان‌نامه‌م دفاع کردم که بگذریم، می‌رسیم به این مدل از هَله که سه‌شنبه استادمون داشت برامون تشریح و تبیینش می‌کرد. هی می‌گفت هله این‌جوری گفته و اون‌جوری گفته و منم از اونجایی که نمی‌شناختمش، تو ذهنم داشتم دنبال آخرین باری که اسمشو شنیدم می‌گشتم. صفحۀ آخر کتاب که بخش اَعلامه! رو باز کردم ببینم اسم کوچیکش چی بوده. موریس. اورکا اورکا گویان برگشتم سر کلاس و مدل. یادم افتاده بود که موریس هله، یکی از گزینه‌های سؤال تروبتسکویِ کنکور دکتری بود. همون سؤال ۶۷ که مطمئن نبودم و شصت بار گزینه‌شو از پاسخنامه‌م پاک کردم و علامت زدم. استاد پرسید نظرتون راجع به این فیلتری که تو این مدل هست چیه؟ باید باشه؟ میشه نباشه؟ و خب ذهن من رفت سمت فیلتر و سنتز مدار و فیلترهایی که بعضی از سیگنال‌ها رو رد می‌کردن و بعضی رو نه. به‌نظرم مقدار سلف و خازن‌های اون فیلتر به نوع دیکشنری بستگی داشت. می‌خواستم اینو به زبان زبان‌شناسانه توضیح بدم و بگم یه وقتایی این فیلتر باید قوی باشه هر چیزی رو رد نکنه و یه وقتایی چون نیاز داریم به کلی واژهٔ جدید، باید همهٔ چیزایی که طبق قاعده ساخته شدنو رد کنه. سعی کردم به هر جون کندنی بود منظورمو برسونم و ربطش دادم به فرهنگ مصوبات و فرهنگ‌های لغت عمومی مثل دهخدا و معین و عمید و یه سری فرهنگ تخصصی. استاد از ایده و نکتۀ من خوشش اومد و حتی در ادامه بین صحبتاش می‌گفت همون‌طور که خانم فلانی گفتن می‌تونیم فلان چیزو این‌جوری هم در نظر بگیریم.

دو روزه دارم مقاومت می‌کنم نرم سراغ جزوۀ فیلتر دکتر صاد و بی‌خیال این مدل ساختواژی و ارتباطش به سلف و خازن بشم.


۵ نظر ۲۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۸- تسهیل فرایند دم کشیدن یا معمای دو مزیدی

چهارشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۵۷ ق.ظ


تو کانال تلگرامی توییتر شریف (https://t.me/sut_tw) دیدم یه پست راجع به گوردن ون وایلن (Gordon Van Wylen) گذاشتن که خیلی از دانشجوها با کتاب ترمودینامیکش می‌شناسنش. گویا چند روز پیش در سن ۱۰۰ سالگی دار فانی را وداع گفته. نوشته بودن یادش را با این تصویر از خوابگاه شریف و استفاده از کتاب معتبر او برای تسهیل فرایند دم کشیدن برنج گرامی می‌داریم. تا عکسو دیدم یاد یکی از پستای خودم افتادم و بدوبدو رفتم سراغ بلاگفا که بیام بهتون بگم منم از کتاب 80X86 IBM PC مزیدی به‌عنوان دم‌کنی استفاده می‌کردم. چون کتابش سنگین بود در قابلمه رو کیپ نگه‌می‌داشت و کیکا رو خوب درمیاورد. ولی خب حواسم نبود که پستای سال ۹۳ زیر آوارن و نمی‌تونم لینک بدم بهتون. حالا خدا رو شکر قبل از اون حادثه از وبلاگم پشتیبان گرفته بودم و می‌تونم پستو از پی‌دی‌اف نشونتون بدم. حالا قبل از اینکه توجهتون به تصویر زیر جلب بشه، یه سؤال دارم از خدمتتون. جانیس اسم خانومه؟ جانیس گلیپسی همسر مزیدی بوده؟ نویسنده‌های این دم‌کنی ما اسمشون MuhammadAli Mazidi و Janice Gillispie-Mazidi هست و من تا حالا دقت نکرده بودم جانیس هم فامیلیش مزیدی داره. حالا برام سؤال شده و نتونستم ته‌توشو دربیارم. گوگل و سایت‌ها رو هم زیرورو کردم و هیچ عکس و اطلاعات به‌دردبخوری پیدا نکردم. اسمشونو که جست‌وجو می‌کنم فقط تصویر جلد کتاباشون میاد!


۱۷ نظر ۲۱ آبان ۹۹ ، ۱۱:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۷- بازتحلیل

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۱۱ ق.ظ

هر گاه گویشوران به هر دلیلی ساختار تاریخی و اولیۀ یک واژه را نادیده بگیرند و برای آن واژه ساختار کاملاً متفاوتی قائل شوند با بازتحلیل یا Reanalysis روبه‌رو هستیم. مثال: «دوقلو» واژه‌ای در زبان ترکی متشکل از دوق (زاییدن) + لو (پسوند نسبت) است؛ در فارسی این ساختار را نادیده گرفته، «سه‌قلو» و «چهارقلو» را ساخته‌ایم؛ و نیز «دوبله» و «سوبله»، «لوکس» و «دولوکس».

دخترخاله با علم و اطلاع از این موضوع که من شیفتۀ بچه‌م (برخلاف ماری که بچه‌گریزه)، این عکسو برام فرستاده و زیرش نوشته سه‌قلوهای جاری ندا. اولش متوجه نوشتۀ زیر عکس نشدم. قلب فرستادم و پرسیدم خدا حفظشون کنه، سه‌قلوهای کی‌ان؟ نوشت بچه‌های برادرِ شوهرِ ندا. قلب دیگه‌ای فرستادم و نوشتم چه نازن، اسمشون چیه؟ جواب داد «نیلا ی ائل آی آی هان». با شمّ زبانی تشخیص دادم که اسم یکی نیلای است و دیگری ائلای و آن یکی هم آیهان. هر سه‌شون «آی» دارن که در زبان ترکی یعنی ماه. بعد داشتم فکر می‌کردم حالا کدوما اسم دخترا هست و کدوم اسم پسر؟ اینکه دوتا دختره و یه پسر رو هم از روی رنگ لباسشون تشخیص دادم. گفتم نیل شاید مخفف نیلی و نیلوفر باشه. ائل هم یعنی ایل و مردم و قوم و قبیله. ولی هان نمی‌دونستم ینی چی که به‌لطف گوگل فهمیدم همون خان هست. چون زبان ترکیه، خ نداره. و بدین سان فهمیدم آیهان اسم قلِ آبیه و نیلای و ائلای اسم قلای صورتی :|

من اگه مامانِ یه همچین سه‌قلوهایی بودم، تز دکترامو زبان‌آموزی کودک انتخاب می‌کردم و همزمان بهشون ترکی و فارسی یاد می‌دادم ببینم چجوری قواعد صرفی و نحوی دو زبان از دو خانوادۀ زبانی کاملاً متفاوت رو یاد می‌گیرن. ولی متأسفانه باباشون فعلاً قصد ازدواج نداره و من مجبورم روی یه موضوع دیگه‌ای کار کنم :|

+ بشنویم: گل به صحرا آمده، یارا کجایی؟ پس چرا سوی ده بالا نیایی؟ [لینک]


۲۳ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۶- به وقت ناهار

دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ب.ظ

یک. با همکارم قرار و مدار می‌ذاشتم برای جلسه و صحبت راجع به یه سری امور!. یادم نبود دانش می‌جویم و به هوای اینکه دوشنبه‌م خالیه بهش گفتم هر ساعتی بگی هستم. گفت یازده تا یک و سه تا پنج کلاس دارم. اسم کلاسو که آورد گفتم عه، منم بعضی روزای هفته کلاس دارم. بذار چک کنم برنامه‌مو بهت خبر می‌دم. چک کردم و این عکسو با یه استیکر اشکالود براش فرستادم. امروز از صبح تا عصر فقط همین دوازده تا یک خالی بود که اختصاصش دادم به وبلاگ :|



دو. تحلیل گفتمان درس ارشدهاست. دو ماهه مستمع‌آزاد ازش مستفیض می‌شم. ده‌ونیم تموم میشه. معنی‌شناسی خودمم ده شروع میشه. ساعت ده، صدای یکی رو با لپ‌تاپم می‌شنوم، اون یکی رو با گوشی. نه روم می‌شه از کلاس تحلیل گفتمان خارج شم نه دلم میاد. نمی‌خوام مطالب رو از دست بدم. ضبط هم نمیشه بعداً ببینم. نیم ساعت آخر مهمه و دکتر بهمون تکلیف و تمرین میده که تا جلسۀ بعد بهشون فکر کنیم. این یکی هم که کلاس خودمه و ضبط میشه استاد از همون ابتدا هی سؤال می‌پرسه میگه فلانی نظرشو بگه. اون نیم ساعتی که تداخل داره نیم قرن می‌گذره تا تموم بشه. حالا خدا رو شکر امروز استاد معنی‌شناسی مشکل فنی داشت و کلاً نتونست به‌عنوان هاست (میزبان) وارد لینک کلاس بشه و مثل ما مهمان بود و میکروفن نداشتیم هیچ کدوممون :دی. وبینار و زوم و چیزای دیگه رو هم امتحان کردیم و نشد. یا فیلتر بودن یا انواع خطاهای ممکن رو دادن و استادمونم گفت این اتفاق گویا یه حملۀ سایبری! و سراسری بوده و مجبوریم جلسه رو به یه وقت دیگه موکول کنیم. منم این وسط از فرصت پیش‌آمده نهایت حُسن استفاده رو کردم و صبحانه‌ای که نتونسته بودم بخورمو خوردم و جزواتی که به استاد فلسفۀ علم قول داده بودم تایپ کنمو تایپ کردم. ناهارمم ایشالا شب می‌خورم :|

سه. هفتۀ پیش، استاد فلسفه داشت از روی جزوۀ دست‌نویس تدریس می‌کرد. در واقع اسلایدهاش عکس جزوه بود. می‌گفت فرصت نکرده تایپ کنه و کسی هم نبوده براش انجام بده. منم اسکرین‌شات می‌گرفتم که بعداً برای خودم تایپشون کنم. از دورۀ ارشدم عادت کردم به تایپ جزوه. این‌جوری استفاده ازش راحت‌تر میشه. آدم سریع یه کلمه رو سرچ (جست‌وجو) می‌کنه از جزوه و زود پیدا می‌کنه. یا اگه بخواد یه مطلبی رو تکمیل و تصحیح کنه کاغذ و لاک غلط‌گیر نیاز نیست دیگه. چند ساعت زمان می‌بره تایپ کردن، ولی کلی صرفه‌جویی میشه در وقت‌هایی که در آینده قراره تلف بشه. آخر جلسه (همون جلسه که ذهنم درگیر اسم نویسنده‌های زن بود و خشمگین بودم زین حیث)، دستمو بلند کردم و چای‌شیرین‌بازی درآوردم و گفتم استاد، من خودم با جزوۀ تایپ‌شده راحتم و جزوات خودمو تایپ می‌کنم. اینا رم می‌خواستم برای خودم تایپ کنم. اگر شما همۀ عکسا رو برام ایمیل کنید، می‌تونم این یه هفته که برنامه‌م خلوت‌تره همه رو تایپ کنم که جلسات بعدی راحت‌تر استفاده کنیم ازشون. اونم از خداخواسته، همون شب ایمیلشون کرد برام.

چهار. اینجا برگشتم پشت سرم هندزفری بردارم با گوشی جواب سؤال استادو بدم. بدون هندزفری با لپ‌تاپ انگار صدامو نمی‌شنون. این عکسِ کلاسِ صرف یا مورفولوژی استاد شمارۀ هفده و هجدهه مثلاً.



پنج. استاد شمارۀ ۲۱ استاد مهارت‌های پژوهشمون هست. همون که تو جملاتش زیاد از کلمات انگلیسی استفاده می‌کنه و نه‌تنها نیم‌فاصله رو رعایت نمی‌کنه بلکه می‌ذارم رو هم با «ز» می‌نویسه. این استاد همون استادیه که گفت ایمیل دانشگاهی بگیرید و ریسرچ‌گیت و فیس‌بوک و اینا داشته باشید. عکسشو پیدا نمی‌کردم ببینم کیه و چه شکلیه. دیروز بعد از گرفتن ایمیل آموزشی، اکانت ریسرچ‌گیت باز کردم و از اونجا پیداش کردم. فهمیدم دانشجوی دکترای شیمیه!. عکسشم دیدم. و از اونجایی که شیمی رو دوست دارم و از فلسفه متنفرم، این نگرش! داره روی علاقه‌م به استاداشون هم اثر می‌ذاره. بدین صورت که نظرم تو این یه هفته از 20>21 به 21>20 تغییر کرده.



شش. این درس مهارت‌های پژوهش، که نیم‌فاصله‌شو همون بدو ورودم به گروه درست کردم، یه درس دانشکده‌ایه. ینی علاوه بر ما که زبان‌شناسی هستیم، تو دانشکده‌مون هر رشتۀ دیگه‌ای هم هست، این درسو داره. و طبعاً گروه درسی‌مون دیگه متشکل از یه استاد و پنج دانشجو نیست و خیلیا توشن. یکی هست که شماره‌ش 44+ هست و از روزی که وارد گروه شدم تو نخشم ببینم کیه. هنوز هیچ پیامی نفرستاده. این پیش‌شماره رو انقدر دوست دارم که یه روز خواستم مهاجرت کنم می‌رم اون‌جا. البته فعلاً باید با همون پیش‌شمارۀ 041 شهر خودمون دلمو خوش کنم.



شش‌ونیم. تتلو یه آهنگ داره میگه درسته فلان‌چیز ندارم، ولی بهمان چیز که دارم. یاد اون افتادم. درسته پیش‌شمارۀ 44+ ندارم ولی 041 که دارم :| [لینک آهنگ]

هفت. استاد فلسفه ازمون خواسته یه ارائه داشته باشیم و مقاله‌شم تحویل بدیم و چاپ هم بکنیم. این فلسفۀ زبان درس اختیاریه ولی ما هیچ نقشی در انتخابش نداشتیم و به‌اجبار تو برنامه‌مون گذاشتن. اگه به خودم بود که صد سال سیاه برش نمی‌داشتم. جلسۀ اول که تموم شد، یکی از بچه‌ها تو گروهی که استاد هست گفت استاد، من دکارت رو برمی‌دارم، اون یکی گفت استاد، فرگه رو هم من برمی‌دارم ارائه می‌دم. راسل و لاک و هیوم و یه چند تای دیگه مونده بودن و منم خیره به دورترین نقطۀ ممکن، یاد خاطرۀ کانت و دکارت مصاحبۀ پیارسال افتاده بودم و نمی‌دونستم رویکرد اینا چه فرقی باهم دارن :)) بعد دیدم تو گروه دوستانه که استادامون توش نیستن بچه‌ها پرسیدن تو قراره کیو ارائه بدی؟ چنین پاسخی دادم :))



هشت. یه کژتابی جالب!. اینجا جمله‌م پرسشی بود نه درخواستی. می‌خواستم بدونم استاد کجا می‌ذاره لینکو. تو گروه یا تو سایت. فکر کرد جمله‌م درخواستیه. مثل اون جمله‌ها که آدم میگه نمکدونو می‌دی؟ ینی نمکدونو بده. حالا اینم فکر کرده می‌گم لینکو اینجا یا اونجا می‌ذاری؟ جواب داده بله حتماً. و هنوز نفهمیدم قراره کجا بذاره. تا امروز که هیچ‌جا نذاشته.



نه. یه گروه دیگه هم داریم (و خدا می‌دونه من چقدر از گروه‌های مجازی بدم میاد؛ مخصوصاً از نوع واتساپش) که کل دانشگاه اونجا هستن برای پشتیبانی مسائل اینترنتی. همیشه یا در حال اعتراضن یا میکروفن و دوربینشون مشکل داره. همون گروهیه که ملت میان میگن استادها بلد نیستن با این سامانه‌ها کار کنن و همیشه معترضن به نظام و اقتصاد و سیاست. هفتۀ پیش از مسئول گروه پرسیدم آیا لینک جلسات ضبط‌شده رو خودمون نمی‌تونیم از جایی برداریم؟ حتماً باید از استادها بگیریم؟ خیلی مؤدبانه گفتم استادمون بلد نیست لینک بده. گفت به همۀ استادها یاد دادیم و ازم خواست اسم استادو بگم. رفتم اسمشو خصوصی گفتم بهش. و به‌نظرم کار درستی کردم هم از این جهت که مطرح کردم هم از این جهت که جلوی جمع اسمشو نگفتم :| و انصافانه نیست هر جلسه هر کدوم از استادها کیلوکیلو مقاله می‌دن بخونیم ولی خودشون یه نگاه به شیوه‌نامه و راهنماهای استفاده از سایت‌ها نمی‌ندازن که یادش بگیرن. نهایت کم‌لطفیه این.



ده. امروز ساعت یک مراسم معارفۀ مجازی داریم. دیشب همه‌ش خواب این مراسمو می‌دیدم. جا داره یادی هم بکنیم از مراسم معارفۀ ارشد:

nebula.blog.ir/post/261

۲۲ نظر ۱۹ آبان ۹۹ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۵- واضح نبود

يكشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۰۰ ب.ظ

ایمیل اومده که متن فرم تصویر ارسالی پست قبل واضح نمی‌باشد. لطفاً اصلاح شود. اسکن کارت دانشجویی نیز ضمیمه شود. اسیر شدیم به خدا گویان مجدداً مانتو شال پوشیدم (این سری رنگ انتخاباتی بایدن رو برگزیدم) و در شرایطی که به‌زور جلوی خشم و اخمم رو گرفته بودم این بار از مامان خواستم یه عکس دیگه بگیره بفرستم براشون. پای عکسم هم نوشتم به‌دلیل اینکه دانشجویان جدیدالورود هنوز کارت دانشجویی دریافت نکرده‌اند، گواهی ثبت‌نام خدمتتان ارسال می‌شود. کاش می‌فهمیدم دلیل این حد از سخت‌گیریشون چیه. آخرش نگن تا وقتی کارت دانشجویی نگرفتید ایمیل نمی‌دیم صلوات. آی کرونا، همچنان ببین کارادا.


۲۶ نظر ۱۸ آبان ۹۹ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۴- مقایسه

شنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۷ ب.ظ

عکس سمت چپی سال چهارم کارشناسیه. هفت اردیبهشت. جلوی دانشکده. جزوۀ الکترونیک دکتر شریف‌بختیار دستمه و دوربین دست آزاده‌ست. سمت راستی سال دوم ارشده. شش اردیبهشت. اینجا جزوۀ ساختواژۀ دکتر طباطبایی دستمه و گوشیم دست خانم شین. اینجا همدیگه رو با نام خانوادگی صدا می‌کردیم و اونجا یه وقتایی حتی استادامونم به اسم کوچیک صدامون می‌کردن. اونجا سلف و غذا داشتیم، اینجا نداشتیم. اونجا اینترنت داشتیم، اینجا نداشتیم. اونجا به سه‌تا ایستگاه مترو و یه ایستگاه بی‌آرتی و حتی ترمینال دسترسی داشتیم و اینجا باید کلی راهو پیاده می‌رفتیم که تازه برسیم سر آبادی. اونجا هر روز یکی دوتا ایمیل از طرف دانشگاه و استادها داشتیم و بعد از گذشت پنج سال هنوزم داریم و اینجا نداشتیم. اونجا برای انتخاب واحد یه جایی داشتیم به اسم ای‌دی‌یو و اینجا همه چی روی کاغذ بود. اونجا نمره‌ها رو ایمیل می‌کردن و می‌فرستادن ای‌دی‌یو و اینجا نمراتو زنگ می‌زدیم تلفنی می‌پرسیدیم و بعدشم مسئولین با ماشین‌حساب جمع و تقسیم بر تعداد می‌کردن که معدلمونو حساب کنن. اونجا یه جایی به اسم سی‌دبلیو داشتیم برای آپلود تمرینا و تکلیفا و اینجا یه سایت درست و حسابی هم نداشتیم. اونجا ملت روی چمنا دراز می‌کشیدن و دور هم روی چمنا غذا می‌خوردیم و اینجا یه بار روز اول ترم اول با دخترا نشستیم رو چمنا، فرداش اومدن گفتن دیگه تکرار نشه رو چمن نشستن تو یه محیط فرهنگی. به جاش اونجا یخچال و ماکروویو فقط برای دانشجوهای دکتری بود و اینجا مای ارشد هم از این چیزا داشتیم. اونجا هم ردیف اول کلاس تو حلق استاد می‌نشستم جزوه می‌نوشتم، اینجا هم. اونجا هم مهندس صدام می‌کردن، اینجا هم. اونجا رو هم دوست داشتم، اینجا رم. هردوشون، چه خوب چه بد، چه تلخ چه شیرین، تموم شدن و یه مشت خاطره ازشون موند برام. البته به‌مدد وبلاگم خاطراتم چیزی فراتر از یه مشته و گونی‌گونی خاطره مونده ازشون.



امروز استادمون گفت باید ایمیل دانشگاهی بگیرین. اگه نمی‌گفت هم من پِی‌ش بودم. اون ایمیلی که تهش اتساین جیمیل دات‌کام یا یاهو دات‌کامه، ایمیل غیررسمیه و نمیشه باهاش تو سایت‌های تحقیقاتی عضو شد. برای یه همچین کارایی لازمه از این ایمیلا که دامنه‌ش اسم دانشگاهه داشته باشیم. تو دورۀ کارشناسیم داشتم. از اونجا که فارغ‌التحصیل شدم باطلش کردن. دورهٔ ارشد دیگه خبری از ایمیل آموزشی نبود. ما نه خوابگاه داشتیم (من خوابگاهمو با هزینهٔ آزاد از دانشگاه شهید بهشتی گرفتم)، نه غذا، نه اینترنت، نه سایت. وقتی اونا رو نداشتیم، مطرح کردن دامنۀ آموزشی برای ایمیل خنده‌دار بود. اسممونم به‌عنوان دانشجوی روزانه تو وزارت علوم ثبت شده بود. دانشگاه دورۀ کارشناسیم یه دانشگاه استاندارد محسوب می‌شد و نظم و خفنیّت خاصی در فضای آموزشیش حاکم بود. من از اون جای مدرن وارد محیطی شده بودم که همه چیز دستی و سنتی بود. درخواست ایمیل با دامنۀ آموزشی تو همچین فضایی بی‌معنی بود. نه دانشجوها از حقوقشون آگاه بودن و این حق مسلمشون رو مطالبه می‌کردن نه مسئولین امکاناتشو داشتن. و همون‌طور که یک دست صدا ندارد، با یه دونه گل نسرین هم بهار نشد و درخواست‌ها و اعتراض‌هام ره به جایی نبرد و دورهٔ ارشدم رو بدون ایمیل آموزشی و در حسرتش سر کردم.

حالا استادمون گفته باید ایمیل دانشگاهی بگیرین. ایمیل زدم به مرکز فناوری اطلاعات و ارتباطات دانشگاه جدیدم (قرارداد می‌کنیم که زین پس به شریف بگیم اسبق، به فرهنگستان بگیم سابق) و نوشتم مسئول محترم دانشگاه جدید، من ورودی ۹۹ دکتری هستم. لطفاً راهنمایی بفرمایید چطور می‌تونم ایمیل دانشگاهی دریافت کنم. جواب دادن «نظر به اینکه درخواست پست الکترونیک دانشجویان پیش از این به‌صورت حضوری صورت می‌گرفت، مطابق با قوانین جدید در شرایط فعلی فرم پیوست‌شده را در صورت امکان پرینت کرده و تکمیل کنید (در صورتی که امکان پرینت وجود ندارد مشابه فرم پیوست‌شده را بازنویسی نمایید). فرم تکمیل‌شده را در یک دست و کارت ملی خود را در دست دیگر خود بگیرید و عکسی از خود برای ما بفرستید که در آن چهرۀ شما و فرم و کارت ملی شما مشخص باشد.». اسیر شدیم به خدا گویان مانتو روسری پوشیدم و در شرایطی که به‌زور جلوی خنده‌مو گرفته بودم از بابا خواستم عکسمو بگیره بفرستم براشون. آی کرونا، آخه ببین کارادا!



+ احتمالاً می‌دونید که یکی از ویژگی‌های خوب یا شایدم بد اینستا اینه که هر سال پست‌های اون روزِ سال‌های قبلو یادآوری می‌کنه و پیشنهاد میده استوری کنی. چند روزه عکسِ انگشت بریده‌مو میاره جلوی چشمم که یادته؟ استوریش نمی‌کنی؟ ردش کردم که آخه عکسِ بدون متن و توضیح انگشت بریده‌م به چه درد فک و فامیل می‌خوره که بخوام استوریشم بکنم؟ ولی یادم اومد اینجا عکسش بدون توضیح و متن نبود. یه گشتی تو آرشیو وبلاگم زدم و لبخند نشست رو لبم بعد از خوندن پست اون روز و یادآوری اون روزا. آبان چهار سال پیش، خوابگاه:

http://nebula.blog.ir/post/966

۱۶ نظر ۱۷ آبان ۹۹ ، ۲۰:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۳- تودیع و معارفه

جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۶ ق.ظ

استادان این مقطع رو هم با همون قاعدۀ ارشدم نام‌گذاری کردم. تکلیف استاد شمارۀ ۱۷ که معلومه و شماره‌ش همون ۱۷ می‌مونه. بقیه هم به‌ترتیبی که درسشونو ارائه بدن. اولین درس این هفته یه درسی بود که استاد اون درسو استاد شمارۀ ۱۸ می‌نامم. این همون درسیه که نصفشو قراره یه استاد درس بده و نصفشو یه استاد دیگه. فعلاً همین استاد ارائه‌ش می‌ده؛ دو ماه دیگه استاد شمارۀ ۱۷. این دو تا خانومن. استاد شمارۀ ۱۹ آقاست. شمارۀ ۲۰ و ۲۱ هم خانومن. یه آماری هم از استادای ارشدم بدم. از هفده‌تا استاد ارشدم پنج‌تاشون خانم بودن و دوازده‌تا آقا. دورهٔ کارشناسی هم سه‌چهارتا استاد خانم تو کل دانشکده بودن. زمان ما پنج درصد استادها خانم بودن. الان که چک کردم دیدم رسیده به ده درصد. البته اونجا جنسیت دانشجوها هم به همین نسبت بود و هست تقریباً.

استاد شمارۀ ۲۰، تا گروهشو تشکیل داد عکسشو فرستاد و گفت بچه‌ها این منم و شمام عکساتونو بفرستید باهم آشنا بشیم. من یه عکس با ماسک دارم که عکس پروفایل همه‌چیمه. اونو گذاشتم. گفت عزیزجان، بدون ماسک. منم عکس شمال پارسالو فرستادم. پارسال تو پست شمال یه سری فیلم کوتاه هم گذاشته بودم. با توجه به اینکه عکس کارنامه و فیلم دفاعم رو تا این لحظه ۳۹۱ نفر دانلود کردن و فیلمای شمال رو ۱۱۶ نفر، لذا حالا که استقبال می‌کنید، توصیه می‌کنم روی لینک فوق (کلمهٔ شمال که رنگش قرمزه) هم کلیک نموده و فیلم‌های مذکور رو هم ببینید که از قافلۀ اون ۱۱۶ نفر عقب نمونید.

استاد شمارۀ ۱۸ هم ابتدای تدریس گفت وبکماتونو روشن کنید یه نظر ببینمتون بعد خاموش کنید :)) خودشم خنده‌ش گرفت از این یه نظر گفتنش. و ایشون تا این لحظه تنها استادی بوده که لینک جلسهٔ ضبط‌شده رو در اختیار دانشجوها قرار داده. بقیهٔ استادان گویا بلد نیستن و دانشجوها (تو اون گروهی که همهٔ دانشگاه توشن) معترضن که چرا یاد نمی‌گیرن و اگه یاد نمی‌گیرن و با تکنولوژی نمی‌تونن همگام بشن چرا این فرصت و فضا رو در اختیار استادان جوان قرار نمی‌دن و رها نمی‌کنن میز و صندلیشونو (البته اونا عصبانی بودن و یه کم خشن‌تر از اینی که من اینجا نوشتم نوشته بودن حرفاشونو) :|

استاد شمارۀ ۱۹ که آقاست نه عکس خواست نه وبکم. نمی‌دونم برخوردش با دانشجوهای پسر هم این‌جوریه یا چون ما خانومیم (بس که تو دکترا همه سن‌بالا هستن زبونم نمی‌چرخه بگم دختر. البته هم‌کلاسیای من دهۀ شصتی و هفتادی‌ان و خیلی هم سنشون زیاد نیست، ولی دورۀ ارشد، دهۀ چهلی هم داشتیم) چیزی نگفت. البته میکروفنامونو روشن می‌کردیم حرف می‌زدیم، ولی به چهره نمی‌شناسدمون.

با استاد شمارهٔ ۲۱ این هفته کلاس نداشتیم. تا حالا فقط یه وُیس فرستاده تو گروه، جهت آشنایی. تو هر دو سه جمله‌ای که گفته بود یه کلمۀ انگلیسی بود که معادل فارسی رایج داشت (به جای جلسات رو باید کاور کنیم میشه گفت پوشش بدیم). این کار از نگاه ما ناپسنده. معمولاً کسانی که با تکیه بر عوامل زبانی می‌خوان اعتبار اجتماعیشونو بالا ببرن این کارو می‌کنن. پروفایلش عکس گله و اسمشم هر چی گوگل کردم و سایتا رو گشتم هیچ عکسی پیدا نکردم ازش. 

تنها استادی که نیم‌فاصله رو تو طرح درسش و تو چت‌هاش رعایت می‌کنه استاد شمارۀ ۱۹ هست. همین رعایت‌نکنندگان یه روزی میشن داور مقاله و پایان‌نامه‌هامون و گیر میدن به همین فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها. با معیارهایی مثل سواد و فروتنی و حوصله و اخلاق و غیره، ترتیب علاقه‌م به استادام فعلاً بدین شرح است: 

17>19>18>20>21. خانم‌ها قرمزن، آقایون آبی. 

یه آماری هم از میزان علاقه‌م به استادای ارشدم بدم. با همون معیارها، تا ترم سوم ارشد که سیزده تا استاد داشتیم، علاقه‌م بهشون این‌جوری بود: 

13=11>10>3>8>5>2>12>9>1>6>7>4

ترم آخر، چهار تا استاد دیگه هم اضافه شدن. الان احساسم نسبت به این هفده نفر با توجه به عملکردشون تو این چهار پنج سالی که از آشناییمون می‌گذره بدین شرح است:

3>17>11>10>13>6>14>16>8>9>15>5>2>1>7>12>4

حالا شاید چند سال دیگه نظرم بازم تغییر کنه. شمارهٔ ۱۳ همون آهنگر دادگر هست. و هر کدوم از این عزیزان هیئت علمی دانشگاه‌های مختلفن و یه سریا استاد مدعو و موقتی بودن تو فرهنگستان. شماره‌های چهارتا استادی که روز مصاحبهٔ ارشد منو پذیرفتن ایتالیک یا کج کردم. اون چهارتا ۶، ۱۱، ۱۳ و ۱۴ بودن که با این تصمیمشون سرنوشت منو تغییر دادن. زیر شمارۀ استادهایی هم که برای مصاحبۀ دکتری بهم توصیه‌نامه داده بودن خط کشیدم. از ۳ و ۵ و ۸ و ۱۳ یه بار توصیه‌نامه گرفتم، از ۱۷ دو بار. امسال دیگه هیچی از هیچ کدومشون نگرفتم و عکس قبلیا رو آپلود کردم برای مصاحبهٔ دانشگاهی که استاد شمارهٔ ۱۷ اونجا بود. اونا هم با توجه به شناختی که از قابلیت‌هام داشتن منو پذیرفتن. استاد شمارهٔ ۱۷ هم مثل اون چهارتا استاد، با تصمیمش در سرنوشتم اثرگذار بود. چرا میگم اثرگذار و تعیین‌کننده بودن؟ چون اگه قبول نمی‌شدم سال بعدش اصرار نمی‌کردم. و خدا رو شکر انقدر تنوع دارن علایقم که افسوس نشدن‌ها و نرسیدن‌ها رو نخورم. شد شد، نشد نشد. اون نشد یکی دیگه. این نشد بازم یکی دیگه. تنها چیزی که روش قفلی زدم و کلید کردم مراده که پنج سال و سه ماهه از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به‌جور، در سر کوی تو از پای طلب ننشستم. حافظ می‌فرماید.

امسال چهارتا هم هم‌کلاسی دارم که دخترن. اسم دوتاشون با میم شروع میشه و دوتاشونم با نون. دورۀ ارشد ده نفر بودیم و از این ده نفر دو نفر پسر بودن و هشت نفر دختر. یکی از پسرا و یکی از دخترا ترم اول انصراف دادن و یکی دیگه از پسرا هم همین چند ماه پیش انصراف داد و دفاع نکرد. شش نفر تا حالا دفاع کردن. سه نفر قبل از کرونا و سه نفر در زمان کرونا. یه نفر بی‌دفاع داریم که میگن مرخصی مادر شدن گرفته. پسرش فکر کنم دو سالشو تموم کرده. از ورودیای بعد از ما هم سه چهار نفر انصراف دادن. و از ورودیای بعدتر و بعدتر هم. لابد الان تو دلتون می‌گید خب که چی. ولی من دوست دارم آمار دقیق بدم. اصلاً شاید بعداً همین اعداد، رمز عکسی فیلمی وُیسی چیزی شدن. مثلاً رمز دانلود، مجموع تمام اعدادی باشن که تو متن این پست ذکر شده. یا مجموع اعداد زوج ضربدر مجموع اعداد فرد توی متن باشه. یا حالا هر روشی که مردم‌آزارانه‌تره. دورۀ کارشناسی هم دویست نفر بودیم و از این تعداد، حدوداً سی‌تا دختر بودیم و بقیه پسر بودن. البته از دی‌ماه پارسال دیگه دویست نفر نیستیم.

و استاد شمارۀ ۱۰ و ۷ و ۱۶ و ۶ در یک قاب یا کادر:



چون اینا از جاهای مختلفن و این عکس هم فرهنگستان نیست، تو یه کادر بودنشون، و تو کادر نبودن یه فرد دیگه که استادم نباشه برام جالب بود. عکسو اتفاقی از گوگل پیدا کردم.

۱۳ نظر ۱۶ آبان ۹۹ ، ۰۸:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۲- داستانواره‌ها یا استوری‌های دیروز

پنجشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ



پ.ن۱. در ایام طفولیتم هم اسم عروسکام یکدست بودن و همه با سین شروع می‌شدن. حتی خرسمم سیاخرسه صدا می‌کردم که با سین شروع بشه. ینی می‌خوام بگم ریشه در کودکیم داره این بیماری :)) :|

پ.ن۲. به جای استوری اینستا چه معادلی میشه گفت؟ بیاید همین‌جا یه چیزی تصویب کنیم زین پس اونو به‌کار ببرم.

پ.ن۳. از غمی خبر ندارین؟ اگه باهاش در ارتباطین سلاممو بهش برسونین بگین این ترم فلسفهٔ زبان دارم و به کمکش نیاز دارم :(

۲۲ نظر ۱۵ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۱- چرا بردی ز یادم؟

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ق.ظ

اوایل دهۀ هشتاد، وقتی من راهنمایی بودم، وقتی فریدون آسرایی گل هیاهوشو منتشر کرد، عاشق این آهنگ شدم و تصمیم گرفتم هر موقع گوشی خریدم، همینو روی صدای زنگش بذارم. آهای گفتنشو دوست داشتم. وقتی گوشی آدم زنگ می‌خوره انگار یکی پشت خط داره صداش می‌کنه که آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق بیا گوشی رو وردار. تازه تهشم میگه اگه دست روی دستام نذاری خدانگهدار. سال‌ها بعد یه روز سر کلاس فیزیک، وقتی گوشی معلممون زنگ خورد نظرم عوض شد. صدای زنگش گل ارکیده بود. فیزیکو دوست داشتم. معلممون رو هم. تصمیم گرفتم هر موقع گوشی خریدم، ارکیدۀ ایلیا منفردو بذارم روی صدای زنگش. همین کارم کردم. تابستون همون سال، بعد از گرفتن دیپلم گوشی گرفتم و ارکیده رو گذاشتم روی زنگش. اوایل دورۀ کارشناسی یه گوشی دیگه گرفتم. صدای زنگ اصلیم همچنان همین بود، ولی سی‌چهل‌تا صدای دیگه هم انتخاب کردم که اختصاصی باشن برای اونایی که بیشتر بهم زنگ می‌زنن و باهاشون بیشتر از بقیه در ارتباطم. دورۀ ارشدم باز یه گوشی دیگه گرفتم. همون اختصاصیا رو مجدداً منتقل کردم به این گوشی و یه چند تا آهنگ جدید هم برای دوستان و استادان ارشدم انتخاب کردم. وقتی درس و دانشگاه تموم شد و برگشتم خونه آریا رو گرفتم. آریا به‌ندرت زنگ می‌خورد. کمتر پیش میومد کسی کاری باهام داشته باشه. مگر فامیل. فولدر صداهای اختصاصیمو انتقال ندادم به این گوشی. صدای زنگ پیش‌فرضشم عوض نکردم. حتی تلاش نکردم بفهمم از کجا میشه تغییرش داد. حتی نمی‌دونستم این آهنگ پیش‌فرض کجای گوشیه و اسمش چیه.

دیشب برای یکی می‌خواستم پیام بفرستم. هر چی اسمشو تو مخاطبام گشتم نبود. قبلاً یه بار دیگه هم این اتفاق افتاده بود که دنبال یه اسمی می‌گشتم و نبود. اون موقع با خاموش و روشن کردن گوشی درست شده بود و اسمش برگشته بود. ولی حالا هر جوری گشتم پیدا نکردم. چون قبلاً هم پیام داده بودم بهش، آرشیو پیامک‌هامو چک کردم و دیدم پیامم اونجا هست. ولی فقط شماره رو نشون می‌داد. انگار که ذخیره‌ش نکرده باشم. عجیب بود ولی حوصلۀ فکر کردن به اینکه چی شده و چرا شده رو نداشتم. مجدداً شماره‌شو ذخیره کردم و دلیل غیب شدن اسمشم نفهمیدم. در جریان کلنجار رفتنم با گوشی و گشتن دنبال تنظیمات مخاطب‌ها، بخش تغییر صدای زنگشم کشف کردم. باورم نمی‌شد سه سال این گوشی هر لحظه دستم بوده باشه و سرک نکشیده باشم تو این قسمتش. بقیۀ آهنگ‌هایی که داشت رو هم گوش کردم ببینم چیا داره و دیدم یه بخشی هم هست که می‌تونی خودت یه آهنگ به‌دلخواهت از فولدرهات برداری. یهو پرت شدم به شونزده هفده سال پیش. یاد گل هیاهوی فریدون افتادم. رفتم تو اون قسمت و گشتم از بین چندصد آهنگی که داشتم و گل هیاهو رو پیدا کردم. انتخابش کردم به‌عنوان صدای زنگ اصلی. چند بار با گوشیای دیگۀ تو خونه به خودم زنگ زدم ببینم چجوری میشه وقتی آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو صدا زده می‌شم. بعد اومدم سراغ لپ‌تاپم و اون فولدر سی‌چهل‌تایی که یه زمانی صداهای اختصاصی دوستان و بستگانم بودن. همون فولدری که انتقالش نداده بودم به گوشی جدیدم. همین گوشی‌ای که سه ساله دارمش. به‌اسم، یادم نمیومد هر کدوم از این آهنگا مال کیا بودن. یکی‌یکی پلی کردم و سعی کردم یادم بیارم. پنج شش سالی می‌شد که نشنیده بودمشون. و خب همون‌طور که انتظار می‌رفت قلبم مچاله و بعدشم شرحه‌شرحه شد از حجم غمی که با شنیدن تک‌تکشون از گوشم به قلبم منتقل شد.


+ این پست جولیک

+ و یادی کنیم از روزی که این گوشی رو خریدم

۱۳ نظر ۱۴ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد ابتدای اولین جلسه داشت طرح درسو می‌گفت. توی طرح درس، خلاصۀ جلسات آینده و سرفصل‌ها و منابع و مقالات و نحوۀ ارزیابی و امتحان و تکالیف رو می‌نویسن. توضیح می‌داد که جلسۀ اول قراره راجع به این مبحث صحبت کنیم و این کتاب‌ها یا مقالات رو بررسی کنیم. همین‌جوری که داشتم گوش می‌دادم و یادداشت برمی‌داشتم، یه چیزی توجهم رو جلب کرد. توی قسمت مترجم‌ها و نویسنده‌های این کتاب‌ها و مقالاتی که معرفی می‌شد، اسم شاپور و مراد و امیرعباس کامل نوشته شده بود، ولی اون وسط یه چند تا اسم بودن که اسم کوچیکشون به‌اختصار نوشته شده بود و فقط نام خانوادگیشون بود. عین، ف.، الف، میم، سین، نون. یاد پست دیشبم و کامنت‌ها افتادم. میم رو می‌شناختم. یکی از سرگروه‌های پروژه‌ای بود که درش همکاری داشتم. همکارم بود. میم، خانم بود. هنوز ذهنم درگیر پرسیدن اسم پدر و نپرسیدن اسم مادر توی فرم‌ها بود. هنوز داشتم فکر می‌کردم چرا حتی یه وقتایی تو اعلامیه‌های فوت و سنگ قبر هم می‌نویسن بانو فلانی. با خودم فکر کردم نکنه استاد اسم کوچیک خانوما رو به‌اختصار نوشته که... که چی؟ چرا باید اسم آقایون کامل نوشته بشه و اسم خانوما نه. عصبانی شدم. خواستم برخیزم و اعتراض کنم و این طرز تفکر رو محکوم کنم. آخر کلاس، وقتی استاد گفت هر کی سؤال داره روی علامت دست کلیک کنه، دلم می‌خواست دستمو بلند کنم، میکروفنمو روشن کنم و بگم استاد این چه رفتاریه با خانوما دارید؟ شما که استاد این مملکتی، شما که تحصیل‌کرده‌ای، شما که خودت خانومی چرا؟ مردان علیه زنان، زنان هم علیه زنان؟ پس کی با ماست؟ تا کی قراره بهمون ظلم کنن و به خودمون ظلم کنیم؟ قطارقطار حرف ردیف کرده بودم و همچنان عصبانی بودم. مجدداً پرسید کسی سؤالی نداره؟ منصرف شدم. فکر کردم درست نباشه جلسه رو به حاشیه بکشم و از همه مهم‌تر اینکه نمی‌خواستم در اولین برخوردمون این موضوع تو ذهنش ثبت بشه و بعدها هر موقع منو دید و یادم افتاد بگه همون دختر فمینیست که می‌خواست حق خودش و بقیۀ زنان رو از حلقوم جامعه بکشه بیرون. منصرف شدم که بیشتر فکر کنم و بی‌گدار به آب نزنم. ضمن اینکه اساساً آدم هیجانی‌ای هم نیستم و همیشه محتاط و حساب‌شده قدم برمی‌دارم.

الان که داشتم مقاله‌ها رو می‌خوندم، متوجه شدم عین و الف و یه چندتای دیگه از اون اسم‌ها، آقا هستن. در واقع هدف این نبوده که فقط اسم خانوم‌ها نشون داده نشه. دیگه اینکه چرا اسم‌ها رو این‌جوری نوشته مهم نیست.

اگه منصرف نمی‌شدم و اعتراض می‌کردم یه‌جوری ضایع می‌شدم که عمراً تا عمر داشتم یادم می‌رفت. مثلاً کافی بود در جوابم بگه از کجا می‌دونی الف خانومه؟ :| خطر ضایع شدن از بیخ گوشم رد شد.

بله عزیزان. ما از این پست این نتیجه رو می‌گیریم که هنگام عصبانیت یک لیوان آب بخوریم، سکوت کنیم و کار دیگه‌ای نکنیم تا هم خشممون فروکش کنه، هم شاید بعداً فهمیدیم که اشتباه می‌کردیم.


۶ نظر ۱۳ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۹- ننوشته بود بابت پاسخ کدوم سؤال دکترلازمم

دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۲ ق.ظ

آخر هفته‌م به پر کردن فرم و پرسش‌نامه و پرینت و امضای انواع تعهدها و گرفتن عکس از فرم‌ها و اسکن و آپلود و پست کردن برخی مدارک به این‌ور و اون‌ور گذشت. هفت خانِ (خوان هم می‌نویسن) ثبت‌نام یه طرف، انواع پرسش‌نامه‌های سلامت روان و سلامت جسم و سوابق و علایق ورزشی و هنری و تحصیلی هم یه طرف. سؤالی نموند که نپرسیده باشن و من پاسخ نداده باشم. از آداب غذا خوردن گرفته تا مسائل روان‌شناسانه و سابقۀ کارهای پژوهشی و حتی راجع به کرونا. همین‌جوری که داشتم به سؤالاشون فکر می‌کردم زیر لب غر می‌زدم که چرا توی گزینه‌های رشتۀ دبیرستان شما چه بود نوشتن ریاضی و ننوشتن ریاضی-فیزیک؟ اصلاً به شما چه ربطی داره من چند ساعت بعد از غذا چای می‌خورم، چقدر از زندگی لذت می‌برم، درآمدم چقدره، درآمد اعضای خانواده‌ام چقدره، پدر و مادر باهم زندگی می‌کنند یا نه و چقدر رشته‌م رو دوست دارم. اصلاً گیریم که جواب همۀ اینا رو فهمیدید. خب که چی؟ قراره اقدام خاصی هم بکنید یا فقط آمار می‌گیرید؟ اصلاً بین پاسخگویان، کسی بوده که به آیندۀ شغلی رشته‌اش امیدوار باشه و گزینۀ خیلی زیاد رو انتخاب کنه؟ اسکرین‌شات می‌گرفتم از صفحات که بعداً یه وقتی سرم خلوت شد بیام اینجا و مفصّل در موردشون بنویسم. سوژۀ اعظمم این بود که چرا توی فرم‌ها بعد از نام و نام‌خانوادگی و تاریخ تولد، فقط نام پدر رو می‌پرسن و آیا مهم نیست که ما محصول مشترک دو نفریم نه یه نفر؟ همین‌جوری که داشتم جواب اینکه قد و وزن و گروه خونیم چیه رو می‌دادم، به این هم فکر می‌کردم که جدی چرا؟ به دوستان خارج‌نشینم پیام دادم و پرسیدم شما اونجا وقتی فرم پر می‌کنید، جز اسم خودتون، اسم پدر و مادرتون رو هم می‌پرسن؟ یا گفتن نه، یا گفتن بله، و هر دو. یادم افتاد صداوسیمامون اسم کوچیک مجری‌های خانم رو هم زیرنویس نمی‌کنه. که نامحرم نبینه و ندونه؟ نمی‌دونم. همۀ دنیا می‌دونن اسم مادر و همسر و دختر پیامبر چی بود. مگه اونا الگوی ما نیستن؟ چند روز گذشت و دیدم نه‌تنها سرم خلوت نمیشه بلکه هر لحظه به‌صورت تصاعدی برنامه‌م سنگین‌تر هم میشه. همین دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. در این حد که از بی‌خوابی نمیرم خوابیدم و هشت صبح بیدار شدم. الانم که ساعت دوئه و فردام از ساعت هشت سه‌تا کلاس پشت سر هم دارم. اون روز که پست نفرساعت رو می‌نوشتم و می‌گفتم اگر از خوابم هم بزنم و تا آخر آبان هیچ کاری جز کارهای اون لیستو انجام ندم بازم تموم نمیشن، فکر کلاس‌های مجازی و تکالیف و تمرین‌هامو نکرده بودم.

یه تعداد از سؤال‌ها رو بین متن لینک کردم، یه تعداد رو هم اینجا می‌ذارم: عکس یک، دو، سه، چهار، پنج، شش.

بعد از پر کردن سؤالات خواب و خوراک، دیدم تو گواهی سلامتم اینو نوشتن:



اینو می‌تونستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود چقدر هله‌هوله می‌خوری. زیر میزمه اینجا:



این عکسم هم می‌خواستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود اخیراً چقدر تغییرات وزنی داشتی.

+ یادی هم بکنیم از گذشته‌ها

۱۴ نظر ۱۲ آبان ۹۹ ، ۰۲:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از دیروز که ثبت‌نامم نهایی شده و پیامک تأیید مدارک اومده، زل زدم به شمارهٔ دانشجویی جدیدم و سعی می‌کنم با این ده رقم ارتباط برقرار کنم. از هر زاویه‌ای به هشت رقم بعد از ۹۹ که سال ورودمه نگاه می‌کردم هیچ چیز و هیچ کسی رو برام تداعی نمی‌کردن. شبیه هیچی نبودن. نه ارقام موردعلاقه‌م بینشون بود، نه حتی مضاربشون. چند تا عدد بی‌ریخت بودن که هیچ رابطه‌ای باهم نداشتن. دوتادوتا و سه‌تاسه‌تا و چهارتاچهارتا از راست و چپ جداشون کردم و چهارتا کم کردم و هشت‌تا گذاشتم رو هر کدوم که بلکه نسبتی، ترتیبی، توالی‌ای چیزی بینشون پیدا کنم. آخه شماره انقدر زشت؟ عدد انقدر کج و کوله؟ کم مونده بود زنگ بزنم سازمان سنجشی وزارت علومی جایی تقاضای عاجزانه کنم شماره‌مو عوض کنن. حداقل یکی بذارن روی اون ۱۰۰۳ آخرش. یا سه تا کم کنن ازش. تلاش می‌کردم دوستش داشته باشم، ولی من حتی نمی‌تونستم این ارقام ناموزون رو به خاطر بسپرم. یهو گوگل رو باز کردم و نوشتم وقایع سال ۱۰۰۳. نتایج رو که آورد نیشم تا بناگوش رفت. 

چهار رقم وسطی رو هم جست‌وجو کردم. اونم سال قتل یه شخصیت تاریخیه. نمی‌گم کی که یه وقت نرید بگردید ببینید فلانی رو تو چه سالی کشتن که پازل شمارهٔ دانشجوییم کامل بشه. علی‌الحساب همین‌قدر بدونید که شمارهٔ دانشجوییم به آغاز حکومت محمد سوم عثمانی، پسر مراد سوم ختم میشه. در ادامهٔ تحقیقاتم هم به این نتیجه رسیدم که ۹۸.۲ درصد پادشاهان عثمانی اسم خودشون یا باباشون یا پسرشون مراد بوده.

+ نمی‌رسم به کامنتا جواب بدم. ببندم ناراحت می‌شین؟ باز بذارم ولی جواب ندم چی؟

+ یادی هم بکنیم از گذشته‌ها

۱۸ نظر ۰۹ آبان ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۷- جلسۀ دفاع

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ


بر طبل شادانه بکوبید که بالاخره دفاع کردم. سه ساعت طول کشید. فیلم لحظات پایانی جلسه رو براتون آپلود کردم. رمزش همون رمز کارنامه‌ست که توی پست قبل توضیح دادم چجوری به‌دست میاد. همون عدد رو وارد کنید و در صورت تمایل دانلود کنید ببینید. لحظه‌ای که آهنگر دادگر از روی صندلی بلند شد که نمره‌مو به جهانیان اعلام کنه اینترنتم قطع شد و نفهمیدم نمره‌م چند شد. وقتی داشت خدافظی می‌کرد بره نتم دوباره وصل شد. زنگ زدم از دوستام پرسیدم نمره‌مو :|

[لینک دانلود فیلم، سی ثانیه، یک مگابایت]

متأسفانه هنوز فرصت نکردم به پیام‌هاتون پاسخ بدم. همه رو خوندم و می‌خونم همچنان، ولی توان و مجال پاسخ دادن ندارم فعلاً. ایشالا تا آخر هفته سر فرصت مناسب سعی می‌کنم با حوصله جواب بدم. صبوری کنید. جواب هر کدوم از سؤالات پست قبل رو هم نمی‌دونستید، می‌تونید از بغل‌دستیاتون کمک بگیرید.

۳۶ نظر ۰۳ آبان ۹۹ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۶- نتایج دکتری

جمعه, ۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۲ ق.ظ

سلام بر شما صبوران و تحمل‌کنندگان پست‌های کامنت‌بسته. چون فردا دفاع دارم و ذهنم خیلی درگیره، تصمیم داشتم امروز پست نذارم. ولی دلم نیومد حالا که نتایج اعلام شده بی‌خودی منتظرتون بذارم. نظرات این پست و پیام خصوصی رو باز کردم. ایشالا فرداشب میام هم پیام‌هایی که تو این دو ماه، اون‌ور گذاشتید رو پاسخ می‌دم هم پیام‌های امروزِ اینجا رو. تصویر کارنامۀ نهاییم رو توی یه لینک رمزدار آپلود کردم. با کلیک بر روی لینک و وارد کردن رمز، خواهید فهمید که قبول شدم یا نشدم. رمز چیه؟ یه سری سؤال طراحی کردم که جواب همه‌شون عدده. مجموع اون اعداد میشه رمز کارنامه‌م. عدد نهایی رو به‌صورت شماره (شماره‌های انگلیسی) وارد کنید. مثلاً 4444. نه ۴۴۴۴. حالا برید ماشین‌حساباتونو بیارید، سؤالا رو بگم. به بغل‌دستیاتونم نگاه نکنید و سرتون تو برگۀ خودتون باشه. جست‌وجوی صفحه‌کلیدها هم کنترل+f هست. تو گوشیا هم بالا یه گزینه هست موسوم به یافتن. هر چی هم یواشکی تو دلتون یا بلندبلند نثار روح پرفتوحم کنید، آینه :))

داوطلبان گرامی با نام و یاد خدا آزمونتون از هم‌اکنون شروع شد. می‌توانید دفترچه‌های سبز و آبی‌رنگ سؤالات رو از روی زمین بردارید و پاسخ بدید. چه به سؤالات سبز پاسخ بدید چه به سؤالات آبی، نتیجه یکیه. دو سری سؤال طراحی شده که بتونید راستی‌آزمایی کنید و اگر یکی رو بلد نبودید یا اشتباه حساب کردید، شانس دریافت رمزو از دست ندید.


[عکس کارنامه]

Password = a + b + c + d + e + f + g + h + i + j + k

یا (فرقی نمی‌کنه)

Password = l + m + n + o + p + q + r + s + t + u + v


سؤالات سبز:

a = چکیدۀ مقاله‌م حداکثر چند کلمه باید می‌بود؟
b = تربتسکوی سؤال چندم کنکور بود؟
c = شهید مدنی سال پیروزی انقلاب چند سالش بود؟
d = حادثۀ فروریختن سقف فرودگاه مهرآباد چند سال پیش اتفاق افتاد؟
e = مادرشوهر دختر بیست‌ویک‌سالۀ فامیل چند سالش بود؟
f = داداشم چند تا رنگارنگ داشت؟
g = جلیل توحیدی تو چندسالگی فوت کرده؟
h = پرسشنامۀ خوراکواژه‌های دوستم شامل چند تا سؤال بود؟
i = عکس هفتۀ لباس محلی رو چندم اردیبهشت گرفتیم؟
j = در عرض سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
k = چند تا بیسکویت فوندو تو هر بسته‌ش هست؟

سؤالات آبی:
l = خوانندۀ وبلاگم از عمود چندم مسیر نجف تا کربلا عکس گرفته بود برام؟
m = موقع پرینت پایان‌نامه‌م تا کدوم صفحه همه چی خوب پیش رفت و بعدش گیر کرد؟
n = برای مصاحبۀ دانشگاه مدّنظرم چند نفر دعوت به مصاحبه شده بودن؟
o = در طول سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
p = اگه روز تولد شمسیم به ماه تولد شمسیم تقسیم بشه حاصل چند میشه؟
q = شهید مدنی چند سال از امام خمینی کوچیکتر بود؟
r = کنکور دکترا بالاخره چندم مرداد برگزار شد؟
s = چند تا آهنگ از محمدرضا شجریان تو فولدر آهنگ‌هام داشتم؟
t = داور پایان‌نامه‌م استاد شمارۀ چنده؟
u = محمود تو کدوم شبکه برنامه داشت؟
v = هر یک گیگ اینترنت با تعرفۀ آزاد تقریباً چند دلار میشه؟
۸۳ نظر ۰۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۵- از هر وری دری ۳

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۱ ق.ظ

بیست‌وپنج. یکی از برنامه‌ها یا پلن‌ها این بود که تا سی‌ام دفاع کنم و نتایج دکتری بیاد و من قبول نشم و طبق برنامه و قرارمون این وبلاگ توی پست ۱۴۴۴ که عدد موردعلاقه‌م هم هست متوقف بشه و فصل چهارو تموم کنیم بریم پی کارمون. ولی من هنوز دفاع نکردم و نتایج هم هنوز اعلام نشده. پس مجبوریم دری‌وریامونو ادامه بدیم. دیگه این نتایج چه امروز اعلام بشه چه فردا، من پستشو زودتر از شنبه عصر نمی‌تونم بذارم. چون که شنبه ظهر دفاع دارم ‌و باید خودمو برای اون آماده کنم.

بیست‌وشش. سه‌شنبه آقای «از جمله» دفاع کرد و چهارشنبه هم قرار بود آقای ه. دفاع کنه. روز دفاع من هنوز مشخص نشده بود. آقای از جمله نه اسمش از جمله هست نه فامیلیش و نه تکیه‌کلامش. از جمله رمزیه که من و یکی از دوستام بین خودمون گذاشتیم و این آقا رو از جمله خطاب می‌کنیم تو صحبتامون. بنده خدا خودشم خبر نداره از جمله‌ست. ساعت سه قرار بود شروع بشه ولی تا سه‌ونیم درگیر قطع و وصلی صوت و تصویر بودن. نمی‌دونم چه اصراری بود همه صوت و تصویرشونو به اشتراک بذارن که تداخل پیش بیاد. داورش استاد شمارۀ ۱۷ بود و استاد راهنما و مشاورش دو تا استاد باتجربه بودن که روزی روزگاری استاد همین داور جوان بودن. داور ابتدا عذرخواهی کرد که کار استاداشو داره داوری می‌کنه و سپس به‌مدت یک ساعت دانشجو رو با خاک یکسان کرد. چون اون دو استاد باتجربه استاد من نبودن شمارۀ مخصوص ندارن، ولی یکیشون یکی دو سال جای استاد شمارۀ چهار ما تدریس کرد و می‌تونیم چهارپریم صداش کنیم. استاد داور، همۀ یک ساعتی که در اخیارش قرار داده بودن رو ایراد گرفت و وقتش تموم شد و کلی ایراد دیگه هم موند که بهش گفتن رو کاغذ بنویس بده. و البته که کار از جمله ایراد زیادی داشت. بچه‌ها می‌گفتن دلمون خنک شد ولی راستش من دلم سوخت. بالاخره زحمت کشیده بود. هر چند برخورد خودشم یه‌جوری بود که جای دلسوزی نداشت. ایراداتشو قبول نمی‌کرد و می‌گفت همینی که من می‌گم درسته. برخورد داور هم طوری بود که از همون اول شمشیرشو از رو بسته بود و همه‌مون وحشت کرده بودیم. من که به‌شخصه استرس وجودمو گرفته بود و شبش کابوس می‌دیدم که روز دفاع منم این‌جوری میشه. آقای ه. هم که قرار بود فردای اون روز دفاع کنه فکر کنم از شدت افت فشار و نبض و ضربان بیهوش شده بود :))

بیست‌وهفت. با مامان و بابا باهم نشسته بودیم دفاع از جمله رو می‌دیدیم. انگار مثلاً فوتباله :)) بابام هی می‌گفت یاد بگیر، وقتی این سؤالو ازت پرسیدن این‌جوری نگو یا اون‌جوری بگو. بعد راجع به سن و سال و کاروبار افراد صحبت می‌کردیم. یه جا به مامانم گفتم این خانومو می‌بینی؟ پنجاه سالشه ولی ببین چه خوب مونده. انگار بیست‌وچندساله‌ست. مامانم اومد نزدیک‌تر و با دقت بیشتری نگاش کرد. در ادامه افزودم مجرده. گفت خب پس! چون ازدواج نکرده انقدر خوب مونده. بعد یه لحظه قلبم اومد تو دهنم و میکروفنمو چک کردم و دیدم خدا رو شکر خاموشه :)) البته الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم هیچ کدوم ترکی بلد نبودن بفهمن چی می‌گیم :|

بیست‌وهشت. این عکس جلسۀ دفاع از جمله‌ست. اون فایل ورد فایل کلیدواژه‌های وبلاگمه که دارن به پست تبدیل می‌شن. این پایینم دارم تندتند اسکرین‌شات می‌گیرم ذخیره می‌کنم. وبلاگم هم اون بالا بازه صفحه‌ش. اون اکسلم یه سری سؤاله که جوابشون یه عدده و مجموع اون اعداد، رمز پست نتایج کنکور دکترا خواهد بود. داشتم براتون سؤال طراحی می‌کردم و مجموع اعدادو با اکسل حساب می‌کردم! مثلاً یکی از سؤالا اینه که در عرض سالن جلسۀ کنکور چند ردیف صندلی چیده شده بود؟ امتحانتون کتاب‌بازه و می‌تونید با مراجعه به پست‌های همین صفحۀ نخست تقلب کنید. حالا اگه تو این دو ماه درساتونو خوب خونده باشید و یاد گرفته باشید! نیازی به تقلب ندارید و سریع می‌گید ۱۶ تا صندلی در طول سالن بود و ۹ تا در عرض سالن. اگه معمولی خونده باشید لااقل یادتون میاد که تو پست ۱۴۲۶ به این موضوع اشاره کرده بودم. اگرم درساتونو نخونده باشید و حوصلۀ حل معما نداشته باشید که هیچی دیگه. رمزو از دست می‌دید و نمی‌فهمید من بالاخره قبول شدم یا نه :))



بیست‌ونه. یه کم بعد از تموم شدن دفاع از جمله، از آموزش باهام تماس گرفتن که صدا و تصویر و نمایش اسلاید منو تست کنن. با اینکه پشت لپ‌تاپ بودم ولی به‌لحاظ پوشش آمادگی نداشتم. مسئول آموزش گفت تا برم برای خودم یه چایی بریزم شما میکروفنو آماده کن از طریق لپ‌تاپ چک کنیم و تلفنو قطع کرد. منم سریع یه روسری انداختم رو سرم و یه مانتو پوشیدم و نشستم پشت لپ‌تاپ و همه چی خوب بود و مشکلی نبود. گفت دفاع شما هم شنبه ساعت ۲ هست. خبر دارید؟ گفتم نه والا. خبر نداشتم؛ ولی همین الانم بگید حاضرم ارائه بدم.

سی. راجع به دفاع آقای ه. تو این چند ماه با آقای ه. کلی صحبت کرده بودم و استاد راهنماش هم تو کلاس‌های دوشنبه صبح که من اونجا مستمع‌آزادم هی راجع به پایان‌نامۀ ایشون صحبت می‌کرد. از اونجایی که استاد راهنمای ایشون استاد داور من بود و استاد مشاورش استاد مشاور من بود و استاد داورش هم همسر استاد مشاورمون بود، شدیداً مشتاق بودم حضور داشته باشم و ببینم چجوری بحث می‌کنن باهم، ولی به‌طرز عجیبی چهارشنبه به‌کل فراموش کردم ایشون دفاع دارن. صبح تا ظهر پای گوشی بودم و تو وبلاگ‌ها و اینستا ول می‌چرخیدم و جالبه دلیل این علافیم این بود که از قبل این وقت رو خالی کرده بودم بشینم پای دفاع ایشون، ولی چون فراموش کرده بودم قضیۀ دفاع رو، دیگه کار خاصی هم برای انجام دادن نداشتم. عمیقاً ناراحت شدم که جلسهٔ دفاعشو از دست دادم. از دفاع از جمله کلی اسکرین شات یادگاری گرفته بودم و از این جلسه هم می‌خواستم بگیرم ولی نشد. جلسه ضبط هم نشده بود. جالبه وقتی افسوسمو بیان کردم، آقای ه. تعجب کرد که شما که بودین!. حالا نمی‌دونم از شدت استرس توهم زده و فکر کرده منم هستم یا یکی به اسم من وارد شده یا از روز قبلش تو حافظۀ سیستم مونده. یاد اینایی می‌افتم که قصد زیارت رفتن داشتن و نمیشه و نمی‌رن و دوستاشون میان می‌گن اونجا تو سفر به چشممون می‌خوردی و می‌دیدیمت. 

سی‌ونیم. برای من سؤال بود، شاید برای شما هم سؤال باشه که آیا استاد داور و مشاور که زن و شوهر بودن باهم بودن؟ که از دوستان پرسیدم و گفتن هر کدوم تو محل کار خودشون بودن. جدا از هم.

سی‌ویک. وقتی آقای ه. داشت دفاع می‌کرد، من داشتم سؤالات فاطمه من القاهره رو جواب می‌دادم و تندتند استوری می‌کردم تو صفحۀ هم‌کلاسیا. استوریای دیروزم:



سی‌ویک‌ونیم. لینک استوری بالا رو تو کانال مستانه دیدم و خودم نخریدم ببینم چجوریه. لازم نداشتم که بخرم. من از ابتدای ظهور کرونا تا این لحظه فقط دو تا ماسک استفاده کردم. چون که تو این مدت سه چهار بار بیشتر از خونه بیرون نرفتم و همون سه چهار بارم از این ماسکای پارچه‌ای مشکی که قابل‌شست‌وشو هستن استفاده کردم. تو عکس روز کنکورمم بود. یه بارم بیرون یادم افتاد ماسک نزدم که یه دونه از این یه‌بارمصرفا گرفتم.

سی‌ودو. برای پست قبلی، در ابتدا عنوان «یه روزایی حس می‌کنم پشت من، همه شهر می‌گرده دنبال تو» رو انتخاب کرده بودم که آخر پستم بگم عنوان بخشی از آهنگ نابرده‌رنج خواجه‌امیری. این عنوان به محتوا و کامنت‌های موجود در تصویر دوم هم میومد. ولی روضه‌ش زیادی باز بود و منصرف شدم. چند باری گذاشتم و برداشتم و گذاشتم و تصمیم نهاییم این شد که نذارم این عنوانو. یه عنوان دیگه گذاشتم. اینو گفتم که بدونید چقدر حضور مخاطب اثر داره روی انتخاب عنوان و عکس و موضوع پست و تک‌تک کلماتم.

۰۱ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)