دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۹ مطلب در اسفند ۱۴۰۰ ثبت شده است

گروه تلگرامی هم‌کلاسیای دورهٔ کارشناسی هنوز برقراره و بعد از کلی پیام تبریک عید و آرزوی سلامتی و شادی در سال جدید، یه نفر خوش‌سلیقگی کرد و نوشت:

Exp{یک سال خوب و فوق‌العاده}×زندگی تک‌تک‌تون. وی در ادامه افزود: سال جدید‌تون سرشار از رزونانس حس‌های خوب و شیرین. منم خلاقیتشو بی‌جواب نذاشتم و نوشتم «امیدوارم شادی و موفقیت در مدار زندگیتون در جریان باشه و مقاومت و سختی‌های مسیر امسالتون انقدر کم باشه که با افت ولتاژ محسوسی مواجه نشید و پرانرژی باشید همیشه.»


+ سالو تحویل دادم، مقاله‌هامو هنوز نه :|

۶ نظر ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۶- حیف نیست بهار باشد، تو نباشی؟

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

عید که آمد،

فکری برای آسمان تو خواهم کرد.

یادم باشد،

روزهای آخر اسفند،

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم و

گلدانی کنار ماهت بگذارم.

زندگی همیشه که این‌جور پیچ‌وتاب نخواهد داشت.

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی،

بِایستی کنار پنجره، و با درخت و باغچه صحبت کنی.

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها،

«دوستت دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم.

حالا کمی صبر کن؛ بهار که آمد فکری برای آسمان تو و

سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...


حافظ موسوی

دکلمه: ماندانا نوربخش (۳ مگابایت)

۲۸ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۵- بی‌سابقه

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۱:۳۹ ق.ظ
یکی از بخش‌های اصلی هر مقاله‌ای پیشینه‌شه. تو پیشینه می‌نویسی که قبل از تو کیا روی این موضوع کار کردن و به چه نتایجی رسیدن. اینکه از چند نفر اسم ببری و کار چند نفرو تو پیشینه بیاری و معرفی کنی بستگی به موضوعت داره. ممکنه کلی مقالهٔ مرتبط پیدا کنی، ممکن هم هست چیز زیادی پیدا نکنی. مثلاً من برای پایان‌نامهٔ ارشدم، هیچ پژوهش قبلی‌ای پیدا نکردم که بیاد گسترش نوواژه رو با سیستم‌های دینامیک بررسی کنه، ولی یه تعداد مقاله خونده بودم راجع به بررسی گسترش چیزای دیگه با همین رویکرد. منم همونا رو تو پیشینه آوردم. مثلاً یه مقاله بود راجع به گسترش ویروس کرونا. من همونو تشبیه کرده بودم به گسترش یه واژهٔ جدید و مدلشو تو پیشینه آورده بودم. مدلی هم که استفاده کرده بودم برگرفته از گسترش یه کالای جدید بود. به‌واقع همهٔ زورمو زده بودم برای تکمیل این پیشینه. حالا از صبح دارم سایت‌ها و مجله‌ها رو زیرورو می‌کنم که لااقل یه مقالهٔ مرتبط با درک کودک از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات پیدا کنم که تو پیشینهٔ این مقاله‌م بیارم و هیچی دستگیرم نشده فعلاً. فقط دوتا مقالهٔ یه کم مرتبط پیدا کردم که اولی راجع به درک نوجوانان دوزبانهٔ ترکی-فارسی از ضرب‌المثل‌های فارسیه و دومی در مورد درک اصطلاحات، بدون در نظر گرفتن متغیر سن. و من مشخصاً دارم روی درک کودکان کار می‌کنم نه نوجوانان، و نه دوزبانه‌ها.
حالا چی شد و چطور شد که تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم؟ یه بار از جلوی تلویزیون رد می‌شدم (من همیشه از جلوش رد می‌شم و به‌ندرت می‌شینم جلوش :|)، دیدم مجری از یه سری بچه می‌پرسه چشمم آب نمی‌خوره ینی چی؟ اونا هم جوابای بامزه‌ای می‌دادن که درست نبودن ولی تأمل‌برانگیز بودن و خوراک یه مقالهٔ معنی‌شناسی. بعداً فهمیدم اسم اون برنامه اعجوبه‌هاست. فردا می‌خوام بشینم آرشیوشو از تلوبیون دانلود کنم اون قسمت‌های ضرب‌المثلاشو جدا کنم تحلیل کنم تو مقاله‌م بیارم، ولی هنوز مقالهٔ مرتبط پیدا نکردم تو پیشینه بیارم :|

شما این برنامه رو می‌بینید؟ تو همهٔ قسمتا این سؤال ضرب‌المثلا رو می‌پرسن یا مقطعی بوده؟ می‌خوام ببینم چندتا داده می‌تونم از توش دربیارم. اگه بینندهٔ ثابتش هستین لطفاً یه کم راجع به این برنامه بهم اطلاعات بدید. چند قسمت پخش شده و از کی پخش میشه و تا کی پخش میشه و چه روزایی پخش میشه و آیا برنامهٔ دیگه‌ای می‌شناسید شبیه این باشه یا نه؟
۱۰ نظر ۲۸ اسفند ۰۰ ، ۰۱:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

توی تلویزیون تو یه برنامۀ سیاسی-اجتماعی یه آقایِ حدوداً پنجاه‌ساله داشت صحبت می‌کرد که تا دیدمش با خودم گفتم قیافه‌ش چقدر آشناست و چقدر یکی از هم‌کلاسیای دورۀ ارشدمو تداعی می‌کنه! یکی از ویژگی‌های تحصیل در مقطع ارشد و دکتری اینه که هم‌کلاسیای آدم نه‌تنها هم‌سن آدم نیستن بلکه هم‌سن والدین آدمن. با این هم‌کلاسی‌ای که چهره‌ش تداعی می‌شد و اسمش نوک زبونم بود ولی یادم نمیومد، فقط یه درس مشترک داشتم. ما ورودیای نودوچهار، سال دوم ارشد یه درسی داشتیم که برای اینکه در وقت و انرژی استاد درس صرفه‌جویی بشه، اون درسو برای ورودیای نودوپنج که اون سال، سال اولشون بود هم ارائه دادن و اونجا ما با نودوپنجیا هم‌کلاس شدیم. اون سال یه عکس دسته‌جمعی هم گرفته بودیم که این هم‌کلاسی تو اون عکس هم بود. می‌خواستم چهرۀ این آقای توی تلویزیون رو با اون عکس تطبیق بدم که دیگه تا من بگردم و اون عکسو پیدا کنم اسمشو زیرنویس کرد. با تردیدی توأم با تعجب گفتم فلانی؟ معاون وزیر؟! از اونجایی که باورم نمی‌شد این فلانی اون هم‌کلاسی باشه و معاون وزیر شده باشه اسم این آقای معاون وزیرو تو مخاطبای گوشیم زدم که ببینم هم‌کلاسی‌ای به اون اسم داشتم یا نه که بله، خودش بود. البته این آقا اون موقع که ارشد قبول شد هم مقام و منصب داشت ولی نه ما پرسیده بودیم نه خودش گفته بود کجا چی کار می‌کنه. از قبل، یه مدرک ارشد دیگه هم داشت و این دومی بود که اینم نپرسیده بودیم که کجا چی خونده.

+ ولی به کسی که پروپوزال و پایان‌نامۀ ارشدشو تحویل نداده و دفاع نکرده و انصراف داده نگیم دانش‌آموختۀ اون رشته. آخه این‌جوری اون دانش‌آموخته‌هایی که برای نوشتن پایان‌نامه و گرفتن مدرک چهار پنج سال جسماً و روحاً شکنجه شدن ناراحت می‌شن.

۲۷ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تعریف از خود و حمل بر خودستایی نباشه، ولی من اگه تو یه کاری خفن و عالی باشم، اون کار جزوه نوشتنه. تعداد تأخیرها و غیبت‌های دوران تحصیلم از پیش‌دبستانی تا این لحظه کمتر از انگشتان یه دست بوده و اگر گاهی به هر دلیلی بخشی یا همۀ جلسه رو از دست می‌دادم، بعداً دست‌نوشته‌های همۀ هم‌کلاسیامو می‌گرفتم که جزوه‌مو باهاشون تکمیل کنم. حتی آخر سال جزوۀ چند نفرو که به جزوه‌شون ایمان داشتم می‌گرفتم که تطبیق بدم با جزوه‌م و اگر مطلبی رو اشتباه نوشتم یا ننوشتم تصحیح یا اضافه کنم. جزوه‌های سال‌بالایی‌هامم می‌گرفتم ببینم اون سال به اونا چی یاد دادن و تطبیق بدم! زمان مدرسه (دهۀ هفتاد هشتاد) امکان ضبط صدای کلاسا رو نداشتیم ولی دورۀ کارشناسی و ارشد کلاسا رو ضبط می‌کردم و حتی یه وقتایی که درسمون شکل و نمودار داشت فیلم هم می‌گرفتم که بعداً جزوه‌مو باهاشون کامل کنم. دورۀ دکتری هم که کلاسامون مجازی شد و هم دانشگاه لینک جلسۀ ضبط‌شده رو در اختیارمون می‌ذاشت، هم خودمون می‌تونستیم اسکرین گوشی و لپ‌تاپو ضبط کنیم. جزوه‌های مدرسه و کارشناسیم دست‌نویس بودن ولی ارشد و دکتری رو تایپ کردم. همین‌جوری معمولی هم تایپ نمی‌کنم و جزوه‌هام فهرست و پانویس و ارجاع و شکل و نمودار و جدول و همه چی داره. به‌لحاظ ویرایشی هم که همیشه سعی کردم طبق شیوه‌نامه و یکدست باشه. آخر سال هم در اختیار استاد و هم‌کلاسیام قرار می‌دادم و حس خوب و مفید بودن بهم دست می‌داد. چند بارم تو دورۀ ارشد پیش اومده بود که استادها با دقت جزوه‌هایی که تایپ کرده بودم رو بخونن و کامنت بذارن و بگن فلان مطلبو فلان‌جور تغییر بده و اصلاحش کن. 

ولی حالا استاد شمارۀ ۱۸ با انتشار جزوه‌م و به‌اشتراک گذاشتنش با دیگران موافقت نکرده و بسیار ضدحال خوردم از این بابت. دیشب بهش پیام دادم و به رسم ادب ازش اجازه خواستم که جزوه رو در اختیار دوستانم قرار بدم و تو کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه بذارم. بقیۀ استادها معمولاً نه‌تنها اجازه می‌دن بلکه خوشحال هم می‌شن و بعضیاشون حتی می‌گن بده یه دور بخونم که اگه اشکالی داشت رفع کنیم بعد منتشر کنیم. ولی ایشون نه‌تنها اجازه نداد بلکه دلیلشم توضیح نداد و فقط گفت موافق نیستم. حتی نگفت بفرست ببینم چی توش نوشتی. البته چون محتوای جزوه‌م مطالب کلاسای ایشونه از این بابت بهش حق می‌دم که بخواد این مطالب رو به اشتراک بذاره یا نذاره ولی مطالبی که تدریس شده از یه سری کتاب خارجیه که به‌صورت رایگان در دسترسه. و اگر استاد هر جلسه فقط دو ساعت صحبت کرده، من دو روز وقت و انرژی گذاشتم که اون دو ساعت رو تبدیل کنم به ده بیست صفحه مطلب. تازه قصد فروشش رو هم ندارم که بحث سهم‌خواهی و سود مادی پیش بیاد. شاید نگرانه که بقیه بردارن بفروشن یا استفاده کنن که خب ما منتشر می‌کنیم که بقیه استفاده کنن. هر جا هم ببینیم یکی برداشته به اسم خودش می‌فروشه به پلیس فتا می‌گیم :)) واقعاً الان حس بدی دارم که جزوه رو نوشتم ولی در پستوی خانه نهانش کردم و نمی‌تونم به اشتراک بذارم :|

پانوشت۱. این اخلاقِ ثبت و ضبط کردن آموخته‌ها و به اشتراک گذاشتنشون هم مختص درس و دانشگاه نیست و من حتی تو کلاسای آموزش رانندگی و آشپزی هم جزوه نوشتم و به هم‌دوره‌ایام دادم. جزوۀ کلاس آشپزیمو تو وبلاگم هم گذاشته بودم و می‌تونید برای دانلود کلیک کنید. البته پلیس فتا گفته روی لینک‌های ناشناس کلیک نکنید و شما هم هر جا هر لینکی دیدید کلیک نکنید. ولی روی این می‌تونید کلیک کنید و کلی عکس خوشمزه ببینید.

پانوشت۲. پارسال بعد از تموم شدن یکی از درسا جزوه‌ای که نوشته بودمو گذاشتم تو گروه دانشکده. یه سری از غیرِهم‌رشته‌ایام که شماره‌مو نداشتن فکر کرده بودن استادم. با اینکه تصمیم ندارم و تمایلی هم ندارم استاد بشم ولی حس دلچسبیه به آدم بگن «استاد» :|


۲۶ نظر ۲۶ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۲- تمام شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۲۲ ق.ظ

ساعت چهار و بیست دقیقهٔ صبحه و دقایقی پیش مقاله‌ای که موضوعش تأثیرات فارسی روی ترکی بود رو برای استاد شمارهٔ ۱۸ ایمیل کردم. و کمتر از پنج روز فرصت دارم که مقاله‌های استادان شمارهٔ ۱۹ و ۱۷ رو هم آماده کنم و بفرستم براشون. موضوع یکی از این مقاله‌ها زبان کودکانه و موضوع یکیشم نام‌های تجاری. دومی تقریباً آماده‌ست ولی اولی تو ذهنمه و روی کاغذ پیاده‌ش نکردم هنوز.

۶ نظر ۲۵ اسفند ۰۰ ، ۰۴:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۱- ‫آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۳۸ ب.ظ

شال بیانداز

دلتنگی‌هایم را در گوشۀ آن می‌پیچم

سراپا آتش می‌شوم

سرخی می‌بخشم وجودت را

طنین قاشق‌زنی قلبم

پشت درهای بستۀ نگاهت

مشتی عشق می‌طلبد

ذره‌ای مشکل‌گشایی کن

ماندانا نوربخش


امشب به‌مناسبت چهارشنبه‌سوری دکتر نوربخش این شعرو تو گروهمون گذاشت و منو یاد شعر شهریار انداخت. عنوان پست، بخشی از حیدربابای شهریاره. ترجمه‌ش اینه که «چه رسم قشنگیه رسم آویزان کردنِ شال». حالا این رسم آویزان کردن شال چیه؟ یکی از رسم‌های قدیمی در برخی مناطق آذربایجان در چهارشنبۀ آخر سال مراسم شال‌اندازیه. به این صورت که شب چهارشنبه‌سوری، جوانان و نوجوانان با چادر و پارچه‌ای به پشت‌بام خانۀ اقوام و آشنایان می‌رفتن و از روزنۀ پشت‌بام اونو به داخل آویزان می‌کردن. صاحب‌خانه هم با میوه، شیرینی، آجیل، تخم‌مرغ، پول، جوراب پشمی و مواردی از این دست ازشون پذیرایی می‌کرد. گاهی صاحب شال جوان عاشقی بوده که با آویزان کردن شال از دختر صاحب‌خانه خواستگاری می‌کرد. در این مواقع هر چه به شال بسته می‌شد، شال بالا کشیده نمی‌شد تا اینکه صاحب‌خانه با پی بردن به موضوع، نشانه‌ای از دختر را همراه آن می‌کرد و جوان عاشق با مشاهدۀ نشانه‌ای از دختر که به شال بسته شده بود، متوجه می‌شد که خانوادۀ دختر او را شناخته و به این وصلت رضایت داده‌اند.

شما چه رسم و رسومی داشتید یا دارید تو منطقه‌تون؟

اگه جای دخترِ صابخونه بودید نشانه‌تون چی بود؟

۷ نظر ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۲۱:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۰- داغی یک عشق قدیمو، اومدی تازه کردی

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ب.ظ

اگر بپرسید واپسین دقایق سال را در شرایطی که موعد تحویل مقاله‌هات هم نزدیکه و آماده نیستن و یه امتحان خوفناک هم در پیش داری و کلی کامنتِ پاسخ‌داده‌نشده هم تلنبار شدن تو پنل وبلاگت چطور می‌گذرانی می‌گم چهارتا کامنت جواب می‌دم و دو خط تحلیل برای مقاله‌م می‌نویسم و یه ساعت کارتونِ داستان‌های شاهنامه می‌بینم. یه کارتون هم هست به اسم داستان‌های تاریخ. کلید کردم روی قسمتِ انقراض زندیه و تأسیس قاجارش. اینا رو اولین بار سال هشتادوپنج‌شش اینا دیدم و دیگه ندیدم. چند وقت پیش از آپارات پیداشون کردم و از وقتی پیداشون کردم صد بار دیدمشون و هی می‌بینم و هی سیر نمی‌شم و هی حرص می‌خورم و هر بارم یه‌جوری می‌بینم که انگار این دفعه قراره یه جور دیگه تموم بشه و قهرمانان قصه نمیرن. دوتا دوست هم دارم از نوادگان این دو سلسله‌ن. یکیشونو چند سال پیش تو مصاحبۀ آزمون دکتری دانشگاه شهید بهشتی پیدا کردم. بعد از مصاحبه تا یه مسیری باهم بودیم. تو خیابون وقتی از جلوی یه رمان تاریخی رد می‌شدیم صحبت علاقه‌م به لطفعلی‌خان شد و گفتم قبر لطفعلی‌خان همین‌جا تو تهرانه. دو بار رفتم اونجا تا حالا. و هم‌مدرسه‌ایام هنوز که هنوزه منو با عشقم به سلسلۀ زندیه یادشونه. ولی نگفتم که آدرس اولین وبلاگم لطفعلی‌خان زند دات بلاگفا بود. اونم با ذوق گفت من نوۀ نوۀ نوۀ فتحعلی‌شاهم. فتحعلی‌شاه برادرزادۀ قاتل لطفعلی‌خان میشه. چون قاتلش که آقامحمدخان باشه بچه نداشت، برادرزاده‌ش جانشینش شد. این فتحعلی‌شاه یه‌جوری شورِ ازدواجو درآورده بود و رکورد تولیدمثلو زده بود که لقبش باباخان بود. بابای خیلیا بود. این یکی دوستم هم که به‌نوعی همکارِ همکارمه خودش عکس کریم‌خانو استوری کرده بود نوشته بود جد پدری. سمت راستی، لطفعلی‌خان زندِ تو کارتونه. سمت چپی هم کریم‌خان، برادرِ پدربزرگِ لطفعلی‌خان، جد پدری دوستم.



+ اینم لینک کارتون‌ها: کارتون لطفعلی‌خان و آقامحمدخان، کارتون رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، رستم و شغاد (شغاد برادر رستمه که رستمو گول می‌زنه می‌ندازه تو چاهِ پر از نیزه و شمشیر و می‌کشه). یه سریال هم بود به اسم چهل سرباز. محصولِ سال هشتادوشش. اونم به اسطوره‌ها و داستان‌های شاهنامه پرداخته بود. اونم دوست داشتم و دارم مقاومت می‌کنم در شرایطی که امتحان از رگ گردن هم بهم نزدیک‌تره نرم سراغش و برای چهلمین بار نبینمش. عنوان‌ها هم اغلب بخشی از یه شعر یا ترانه‌ن که یا از اول خودتون متوجه می‌شید، یا می‌تونید گوگل کنید و متوجه بشید.

۱۴ نظر ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۹- دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ق.ظ

پریروز یه کم سردرد داشتم که کمش طبیعی بود. ولی شب شدیدتر شد و شدتش دیگه طبیعی نبود. نتونستم بشینم پای لپ‌تاپ و مقاله‌مو کامل کنم بفرستم برای استادم. بهش پیام دادم و یکی دو روز بیشتر مهلت خواستم. دوتا مسکّن خوردم و خزیدم زیر پتو. من به‌ندرت مسکّن می‌خورم و وقتی که می‌خورم یعنی دردش خیلی درد بوده که نتونستم تحمل کنم. یک جوری نیمۀ چپ مغزم زُق‌زُق می‌کرد (به دردِ همراه با ضربان زق‌زق می‌گویند) که انگار میخ رفته باشه توش و هی با پُتک ضربه بزنن روش. به این فکر می‌کردم که چرا دیگران این‌جور وقت‌ها دلشون درد می‌کنه من سرم؟ من سرمو لازم دارم. اون نباید درد کنه. درد جاهای دیگه قابل تحمله ولی دردِ سر نه. البته چشم‌ها و گوش‌هامم لازم دارم. و انگشت‌هام. دیگه؟ داشتم به جوراح و جوانح پرکاربرد و کم‌کاربردم می‌اندیشیدم. این جوانح رو از دین‌وزندگی دبیرستان یاد گرفته بودم. فکر می‌کردم مغزم داره از کار می‌افته و دارم می‌میرم و این آخرین نفس‌هاییه که می‌کشم و رفتنی‌ام. فکر می‌کردم که حیف که نتونستم مقاله‌مو برای استادم بفرستم بعد بمیرم و وسطِ این فکر که اگه بمیرم بعدش چی میشه یاد لاکِ رویین‌تنِ فولادزرهم افتادم که آخرش من می‌میرم و اون به حیاتش ادامه می‌ده. یه لاکِ نمی‌دونم چه‌رنگی با تاریخ تولید ۲۰۰۴ از برند مونتانا دارم که وقتی دانش‌آموز مقطع راهنمایی بودم مادربزرگ خدابیامرزم از سوریه‌ای که اون موقع سرسبز و آباد و زیبا بود سوغاتی آورده بود برام. طبق چیزی که تهِ لاک نوشته شده انقضاش ۲۰۰۸ هست و انتظار می‌رفت اینم مثل بقیه بعد از مدتی خشک بشه، یا حداقل تموم بشه، ولی تکون نمی‌خوره. توی این مدت مدید مادربزرگم خدابیامرز شد و یحتمل کارخونۀ مونتانا هم با کارکنانش زیر بمب و موشک به رحمت ایزدی پیوست ولیکن لاکشون هنوز همچنان مثل روز اولش کار می‌کنه. از همین برند، رنگ‌های دیگه هم داشتم که اون‌ها عمرشون به دنیا نبود و خشک شدن. اتفاقی که برای همۀ لاک‌ها می‌افته و چون تعدادشونم زیاده و نوبتی می‌زنمشون و چون رنگ اینم خاصه و همه جا نمی‌زنمش، تموم نشده تا حالا. ولی خشک هم نشده تا حالا. یه وقتایی فکر می‌کنم توش آب حیات و اکسیر عمر جاویدان ریختن. یه عضو در شورای نگهبان هم داریم (أطال الله عمره!) که با سن‌وسالش زیاد شوخی می‌کنند. چون شنیده‌ام که از این شوخی‌ها ناراحت نمی‌شود، بعضی وقت‌ها لاکم رو به اسم ایشون صدا می‌زنم :))


+ تصویر لاک مذکور، با این توضیح که اون ناخنم که یه کم بلند به‌نظر می‌رسه هم چند وقت پیش شکست.

+ شما هم از این چیزها که تاریخ انقضاشون گذشته ولی هنوز در قید حیاتن دارین؟

۱۰ نظر ۲۳ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب، یا اگه دقیق‌تر بگم نصف‌شب مامان پریسا پیام داد. بیدار بودم. توی رخت‌خواب و سر روی بالش داشتم پیام‌هامو چک می‌کردم که پیامش اومد. سلام دخترمشو که دیدم تو دلم گفتم خدا به خیر کنه. البته که پیام‌هاش همیشه خیره. این سه چهار بار آخری که پیام داده بود شرایط و معیارهامو پرسیده بود که پسر فلان دوست و همکارشو بهم معرفی کنه و منو به اونا. جواب منم هر بار مثل قصدشون «خیر» بود. پیامشو که باز کردم دیدم نوشته دنبال ترجمۀ صوتی مناجات شعبانیه‌م و نه می‌تونم دانلود کنم و نه می‌تونم بخرم. ترجمۀ صوتی روح‌الله باغبانو می‌خواست. می‌گفت طاقچه و فیدیبو داره ولی بعد از اینکه خرید رو می‌زنم یا نمی‌ره تو قسمت پرداخت یا می‌ره و رمز دوم نمیاد. با چندتا کارت بانکی هم امتحان کرده بود و نشده بود. گفت بچه‌ها هم خونه نیستن کمکم کنن. اینکه فامیلامون مواقعی که بچه‌هاشون نیستن روی کمک من حساب می‌کننو دوست دارم. اول یه نفس راحت کشیدم و بعد چیزی که می‌خواستو گوگل کردم. علاوه بر طاقچه و فیدیبو، توی کتابراه و نوار و بیپ‌تونز هم بود. قیمتش همه جا سه تومن بود و تو بیپ‌تونز دوازده تومن. کتابراه رایگان گذاشته بود، ولی نیاز به عضویت و نصب اپلیکیشن داشت. توی تلگرام جست‌وجو کردم و یه کانالی رو آورد که فایلی که تو کتابراه بودو گذاشته بود ولی اسم و توضیح نداشت. باز کردم و دیدم اولش میگه با صدای روح‌الله باغبان. توی تصورم روح‌الله باغبان یه روحانی مسن بود که با صدای خسته و سوز و آه و نوحه‌طور این دعا رو خونده باشه. ولی زهی خیال باطل که دکلمه بود و صدا و سیمای گوینده اصلاً اونی نبود که خیال می‌کردم. همون فایلو براش فرستادم و گفتم اینه؟ گفت آره و کلی تشکر و دعا و بعدشم خداحافظی. فایلو نبستم. ینی یه‌جوری بود که دلم نیومد ببندم و تا تهش که هفده دقیقه باشه گوش کردم. متن عربی مناجاتو نخونده بودم و نمی‌دونستم وزن و آهنگش چجوریه ولی این ترجمه‌ش بد نبود. می‌تونست بهتر و قشنگ‌تر هم باشه ولی قابل‌قبول بود. صدای گوینده هم بود نبود. هر چند تصنعی بودن و سبکی که گوینده‌ها موقع دکلمه دارن تو صداش معلوم بود و طبیعی و سوزناک نبود، ولی اینم قابل‌قبول بود. البته یه جاهایی رو به‌وضوح اشتباه می‌خوند. الهی تو دانی رو یه‌جوری می‌خوند و تکیه رو جایی می‌ذاشت که انگار داره می‌گه الهی تو دان هستی. در حالی که تکیه رو باید جایی بذاری که معنیِ تو می‌دانی بده. یه بارم نه، همۀ دانی‌ها رو این‌جوری می‌خوند. به هر روی، مضمون و مفهوم و محتوای خودِ مناجات انقدر قشنگ بود که صبح دوباره رفتم سراغ این ترجمۀ صوتی و از فیدیبو خریدمش.

عنوان: بخشی از همین مناجات، دقیقۀ یازدهمش.

۹ نظر ۱۹ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۷- و نخ‌به‌نخ دهنم دود است

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

یکی از دوستان برای پست قبلم کامنت گذاشته بود که مثل اینکه عرب‌ها هم سیگار را می‌نوشند و با شرب بیانش می‌کنند. رفتم سراغ صدیقتی مِن القاهره و پرسیدم شما به سیگار کشیدن چه می‌گویید؟ گفت تدخین السجائر. گفتم برای سیگار و قلیان و تریاک و سایر مواد مخدر از فعلِ «شرب» استفاده نمی‌کنید؟ گفت چرا، در عربی عامیانه از این فعل استفاده می‌کنیم. هروئین و کوکائین و بعضی‌ها را با فعلِ بوییدن می‌گوییم ولی سیگار و تریاک و قلیان و حشیش را با شرب. مثلاً أنا عمری ما شربت سجایر یعنی من هرگز سیگار نمی‌کشم.

عنوان از «غمت غلیظ‌ترین کام است»


بگو ستارۀ دُردانه
در انزوای رصدخانه
کدام کوزه شکست آن‌ روز
که با گذشتنِ نهصد سال
هنوز حلقۀ دستانش
به دورِ گردن خیام است؟

۱۰ نظر ۱۷ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۶- من خاطره می‌نوشَم و

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۲۹ ق.ظ

دوتا پستِ مرتبط با معنی‌شناسی تو صفحهٔ اینستاگرامم گذاشته‌ام که فکر می‌کنم بد نیست اینجا هم با شما به اشتراک بذارم:

پست اول:

داشتم یه مقاله راجع به فعل‌های مرکب زبان ترکی می‌خوندم که رسیدم به جدولی۱ که معادل‌های ترکی بعضی از فعل‌های مرکب فارسی رو نوشته بود و این سؤال در ذهنم شکل گرفت که چرا در فارسی قسم رو می‌خورن و در ترکی می‌نوشن؟ مسئله رو با دوستانم مطرح کردم و از بحث جامد یا مایع بودنِ سوگند که همون گوگرد باشه و اینکه مردم در گذشته واقعاً سوگند رو می‌خوردن تا حرفشونو ثابت کنن رسیدیم به اینکه در زبان فارسی، چیزهایی که نوشیدنی باشن رو هم می‌خورن و فعلِ نوشیدن خیلی وقته که کاربرد نداره تو این زبان. مخصوصاً در گونهٔ گفتاری. بعد این سؤال ایجاد شد که چرا و چی شد که در زبان فارسی فعل نوشیدن رو از رواج انداختیم و همه چیو صرف‌نظر از جامد و مایع بودنش می‌خوریم، در حالی که در زبان ترکی مثلاً سوپ و انواع آش رو می‌نوشیم و برنج و غذاهای سِفت‌تر رو می‌خوریم. فرنی رو چی؟ با اینکه انتظار داشتم اینم مثل سوپ و آش بنوشیم ولی شاید چون گران‌رَوی (معادل فارسی ویسکوزیتی)ش بیشتر از سوپه می‌خوریمش. شایدم فارسی داره روی ترکی تأثیر می‌ذاره و اون همگرایی‌ای که انتظار می‌ره موقع تماس زبان‌ها رخ بده می‌ده و ترکی هم داره شبیه فارسی میشه و فرنی رو به جای اینکه بنوشن می‌خورن. از نتایج و دستاوردهای دیگر این بحث هم می‌توان به این اشاره کرد که سوپ و آش غذا محسوب نمی‌شن که اگه می‌شدن ما هم می‌خوردیمشون و نمی‌نوشیدیم.
#سوپ_غذا_نیست
۱ جدول: از مقالۀ «مقایسۀ مدل‌های ذهنی فارسی‌زبانان و آذری‌زبانان (بررسی موردی مصدرهای مرکب با جزءهای فعلی خوردن، زدن، کشیدن و گرفتن)، نوشتۀ بلقیس روشن و مینا وندحسینی.

پست دوم:
بعد از بررسی موشکافانهٔ خوردن و نوشیدن سوگند و تفاوت برنج و آش و فرنی و انواع فعل مرکبی که با «خوردن» و «نوشیدن» بیان می‌شن، حین بحث و صحبت با دوستانم کاشف به عمل اومد که «سیگار کشیدن» و «قلیان کشیدن» و کشیدنِ سایر دخانیات و مواد مخدر به زبان ترکی استانبولی معادل با «سیگار نوشیدن» و «قلیان نوشیدن» هست و فعلی که برای اینا به‌کار می‌برن نوشیدنه‌ نه کشیدن. ینی الان شما قسمو می‌خورین، ما می‌نوشیم، ما سیگارو می‌کشیم، اونا می‌نوشن. در واقع همون‌طور که «خوردن» در فارسی برای جامد و مایع به‌کار می‌ره، «نوشیدن» (= ایچماخ) هم در ترکی استانبولی دو جا به‌کار می‌ره: برای مایعات و برای دودها! (تو ترکی آذربایجان نه ها، ما برای سیگار و قلیان و غیره همون کشیدن رو می‌گیم)
الان دارم به این فکر می‌کنم که در زبان فارسی هم لیوان آب رو موقع «نوشیدن» سر «می‌کشن». از این منظر می‌تونیم بگیم نوشیدن و کشیدن معناشون به‌نوعی به هم نزدیکه. هر چند مطمئن نیستم که این ارتباط معنایی همون ارتباطیه که در زبان ترکی استانبولی هست یا نه.

عنوان پست: https://nebula.blog.ir/post/1000

۱۲ نظر ۱۶ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۵- یوْمَ الْآزِفَه

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

تا پایانِ سال باید سه‌تا مقاله تحویل استادهای ترم قبل بدم. واحدهای درسیم تموم شده و دیگه کلاس ندارم که رخداد و خاطره‌ای هم شکل بگیره و توی وبلاگم بنویسم. از این به بعد باید تمرکزم روی آزمون جامع و رساله باشه. یکی از امتحانات پایان‌ترمِ ترم قبل هم موکول شده به ۱۶ فروردین سال آینده. باید خودمو برای اون امتحان هم آماده کنم. حضوریه و باید بریم تهران. استاد این درس نمی‌خواست امتحانو مجازی بگیره و به تعویقش انداخت که اوضاع بهتر بشه.

عنوان: روزِ نزدیک و نزدیک‌شونده. یکی از اسامی روزِ قیامته. 

۷ نظر ۱۴ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۴- جواب نالۀ ما را نمی‌دهد دلبر

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۰۰ ب.ظ

دوونیم پیام داد که تبریزی یا تهران؟ گفتم تبریزم. گفت وقت داری بریم بیرون؟ بی‌درنگ گفتم آره حتماً. پرسید امروز بعدازظهر ساعت چهار خوبه؟ لپ‌تاپمو خاموش کردم و کتاب و دفترامو از روی میز جمع کردم و پرسیدم قراره چیزی بخری یا جایی کار داری؟ گفت برای خرید. نپرسیدم خریدِ چی. گفتم پسرتم میاری؟ گفت می‌ذارمش پیش مامانم. ساعت چهار جلوی هلال احمر قرار گذاشتیم. پیاده از خونه‌شون و خونه‌مون تا اونجا ده دیقه یه ربع راه بود. وقتی داشتم حاضر می‌شدم بارون گرفت. چتر برداشتم. بابا پرسید کجا می‌ری؟ گفتم دقیقاً نمی‌دونم کجا ولی همین دوروبرا با پریسا می‌رم برای خرید. خریدِ چی، اینم نمی‌دونم. مامان گفت کجا افطار می‌کنی؟ دوتا شکلات برداشتم و یه لیوان آب‌جوش تو فلاسکم ریختم و گفتم شاید تو پارک، ولی هنوز بهش نگفته‌م که روزه‌م. دوتا خرما برام آورد و گفت اینا رم بذار تو کیفت. امسال شب قدر کرونا گرفتیم و یه چند روز روزۀ قضا داریم که هر از گاهی یکیشو ادا می‌کنم. سر کوچه که رسیدم بارون قطع شد. چترو جمع کردم گذاشتم تو کیفم. رأس ساعت چهار جلوی هلال احمر بودیم. اون چند دقیقه زودتر رسیده بود. از دوتا پاساژ روبه‌روی دانشگاه شروع کردیم. گفت اینجا اومده بودی تا حالا؟ گفتم حتی دقت نکرده بودم همچین پاساژی این دوروبراست. برج شهرو دوست داشتم. چند طبقه بود ولی پله نداشت. یه استوانه بود که طبقات با شیب ملایم به هم وصل شده بودن. شبیه فنر و مارپیچ. مانتوی مشکی مجلسی مدنظرش بود و مانتوهایی که چشم منو می‌گرفتن همه‌شون رنگی و مدلشون ساده بود. چندتا مشکی مجلسی هم نشونش دادم و گفت اینا زنونه‌ست. بعد یه عکسی نشونم داد گفت شبیه این. چندتا پاساژ دیگه هم رفتیم و دوباره برگشتیم سمت آبرسان و برج بلور. مغازه‌های اون طرفا رم بررسی کردیم، ولی چیزی که دلخواه پریسا باشه پیدا نکردیم. یه چندتا نوشت‌افزارم رفتیم و منم سالنامۀ دلخواهمو پیدا نکردم. دیگه چشام داشت سیاهی می‌رفت از دیدن مانتوهای سیاه. به مرحله‌ای رسیده بودم که بعضی از مانتوهای مشکی رو قهوه‌ای می‌دیدم و سر رنگشون هی باهم بحث می‌کردیم که مشکیه یا قهوه‌ای. لامپ‌های آفتابی مغازه‌ها هم مزید بر علت بود. و البته ضعف و گشنگیم. هر چند دقیقه یه بارم پریسا عذرخواهی می‌کرد که مانتوی دلخواهشو پیدا نمی‌کنه و از این مغازه به اون مغازه می‌کشوندم. دیگه چون دیدم همین‌جوریشم شرمنده‌ست بهش نگفتم روزه‌م که عذاب وجدانش مضاعف نشه. بالاخره تو یکی از مغازه‌ها یه مانتو پیدا کردیم که تا حدودی مجلسی بود و زنانه نبود و مشکی بود. چون یه کم ساده بود منم دوست داشتم و چون زیاد مجلسی نبود و فقط آستیناش گل‌گلی بود به‌نظر پریسا بدک نبود. هردومون پوشیدیم و پسندیدیم. منم وسوسه شده بودم که بردارم که یادم اومد من اصاً رنگ مشکی دوست ندارم :| گفت یه رنگ دیگه‌شو بردار که رنگ دیگه هم فقط سفید مایل به شیری داشت که از این رنگ دوتا مانتو و چهارتا پیراهن مجلسی دارم. یکیو نشونم داد گفت این برای مراسم خواستگاری خوبه ها. این یکی مناسب عقده، اون یکی مناسب فلان مراسم و رسیده بود به بخش سیسمونی که صدای اذان از مسجد نزدیک مغازه پخش شد و همزمان باباش زنگ زد که پسرشو آورده و سر چهارراه منتظرن. بدوبدو رفتیم سر چهارراه که سر کوچه‌شون هم می‌شد یاسینو تحویل گرفتیم و دیگه هر چی تعارف و اصرار که بیا خونه‌مون گفتم نه مرسی و خداحافظی کردیم. موقع خداحافظی پسرش گفت توی کیفت شکلات نداشتی بهم بدی؟ پریسا چپ‌چپ نگاش کرد که این چه درخواستیه و من با لبخند کیفمو باز کردم و یه شکلات از توش درآوردم و گرفتم سمتش. تشکر کرد و رفتن خونه‌شون. زنگ زدم خونه که بگم یه مسجد این دوروبرا کشف کردم و دارم می‌رم اونجا. گفتم یه کم دیر میام. شاید سالی یکی دو بار این موقعیت پیش بیاد که برم مسجد و حالا که موقع اذان داشتم از جلوی مسجد رد می‌شدم فکر کردم خوبه که برم اونجا رو هم تجربه کنم. درِ قسمت زنان رو پیدا نمی‌کردم. از یه خانوم مسن پرسیدم. فکر کرد آدرس می‌پرسم. گفت مستقیم بری آبرسانه، این‌ور می‌ره فلان‌جا و اون‌ور بهمان‌جا. گفتم نه، درِ مسجد کدوم وره؟ گفت این مسجد اسمش غریبلره. ماسکمو کشیدم پایین گفتم درِ قسمت خانوماش کجاست؟ گفت از همین‌جا که آقایون می‌رن برو. یه خانوم با دخترش هم حین پرسش و پاسخ داشتن از کنارمون رد می‌شدن که گویا اونا هم دنبال در می‌گشتن. سه‌تایی رفتیم تو و من اول رفتم سرویس بهداشتی برای گرفتن وضو. بعد درِ ورودی خانوما رو پیدا کردم و کفشامو گذاشتم تو جاکفشیِ شمارۀ دو رقم آخر سیم‌کارت ایرانسلم که کسی نداره شماره‌شو :| رسمه که یه بارم بعد از اذان اصلی، مؤذن مسجد اذان می‌گه. لذا هنوز داشتن اذان و اقامه می‌گفتن. ده دوازده نفر بیشتر نبودیم. چند نفرم اون پشت نشسته بودن و یه نفرم جوراب آورده بود می‌فروخت. نماز که تموم شد، رفتم سر وقت کیفم و اون دوتا دونه خرما. قبل از اینکه روزه‌مو باز کنم چندتا آرزو از ذهنم گذشت. اون لحظه داشتم فکر می‌کردم دیگه چی بهتر از این موقعیت که روزه باشی و نمازتم تو مسجد به جماعت بخونی و افطارتم بذاری بعد نماز. ببین اگه قرار باشه یه دعایی مستجاب بشه این بهترین موقعیته. بعد یادم افتاد که من صدها موقعیت بهتر از اینجا و این موقع رو تجربه کرده‌ام قبلاً ولی نشده، نمی‌شه، نخواهد شد... 

خدا کند که کسی تحبس‌الدعا نشود.

۲۴ نظر ۰۸ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۳- دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۱۸ ق.ظ

دیروز لولۀ آب سر کوچه‌مون ترکیده بود و آب محله‌مون قطع بود تا شب. شب خواب می‌دیدم دانشگاهم و آب دانشگاه هم قطعه. مشخصاً تو کتابخونه مرکزی دانشگاه بودم و حتی آبِ دستگاه‌های آب‌سردکن و آب‌گرم‌کن! هم قطع بود اونجا. امتحان یکی از درسای دکتری رو داشتم و برای همین امتحان رفته بودم دانشگاه ولی موقعیت مکانی خوابم دانشگاه شریف بود. هم‌کلاسیایی که تو خوابم بودن هم ترکیبی از دوستان مقاطع مختلف تحصیلیم بودن. همه منتظر اومدن آب بودن. من یه پیاله یا کاسۀ نشُسته دستم بود که منتظر بودم آب بیاد بشورمش. همه لباس رسمی دانشگاه تنشون بود و من چادر سفید گل‌گلی. وقتی دکتر صادو دیدم که از دور میاد صورتمو برگردوندم منو نبینه. اخلاق عجیبی داشت. آدم غیرمنتظره‌ای بود و در آنِ واحد نمی‌تونستی رفتارشو پیش‌بینی کنی. همین باعث می‌شد ازش بترسم. معلوم نبود فازش فازه یا نول؟ این ترسم به خوابم هم رخنه کرده بود. بالاخره آب دانشگاه وصل شد. اولش گل‌آلود بود. اون کاسۀ چه‌کنمِ توی دستم رو شستم. بعد با هم‌اتاقیم رفتم دانشکده. کتابخونه مرکزی حکم دانشکده رو داشت. ولی این دانشکده‌ای که تو خواب می‌دیدم در واقعیت ندیده بودم قبلاً. برام جدید بود، ولی تو خوابم جدید نبود و دانشکده‌مون بود. با دوستم جلوی آسانسور بودیم ولی یادم نیست از پله رفتیم یا با آسانسور. فقط ما دوتا بودیم تو کلاس. منتظر شروع امتحان بودیم. یه آقایی که گویا مسئول نظافت و خدمات دانشکده بود از اونجا رد شد و گفت کاش دانشجوها نیان امتحان کنسل بشه. من اون لحظه فکر می‌کردم مگه موقع غیبت دانشجوها امتحان هم کنسل میشه؟ این قاعده مگه برای تشکیل نشدن کلاس نبود؟ بعد یه دختر اومد و شدیم سه نفر. من مقنعه و مانتومو از کیفم درآوردم و پوشیدم و رسمی شدم. تا اینجا چادر سفید گل‌گلی سرم بود و استرس داشتم که الان یه آشنا منو با این وضع تو دانشگاه ببینه چی میگه. با یه پیاله تو دستم.

من تا حالا دانشگاه‌های زیادی رو از نزدیک دیده‌ام یا توصیفشون رو شنیده‌ام و باهاشون کلی عکس و فیلم و خاطره دارم. مثل دانشگاه قزوین که امتحان زبانمو اونجا دادم، دانشگاه اصفهان، هم صنعتیش هم علوم پزشکیش رفته بودم برای مصاحبه، دانشگاه مشهد برای کنفرانس، دانشگاه تبریز برای دیدن دوستام و برای مصاحبه، دانشگاه علامه، خوارزمی، تربیت مدرس، الزهرا، دانشگاه تهران، امیرکبیر، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگستان و کلی دانشگاه و پژوهشگاه و پژوهشکدۀ داخلی و خارجی! که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم اسم ببرم ولی تو یه سریاشون سال‌ها رفت‌وآمد کردم و با گوشه‌گوشه‌شون خاطره دارم ولی هر موقع خواب درسی و دانشگاهی می‌بینم یا خواب می‌بینم که دانشگاهم، موقعیت مکانی یا لوکیشنم شریفه. حتی اگه خواب دانشگاه‌های دیگه رو هم ببینم بازم صحنه‌ها تو شریفه. انگار که برای مغزم فقط اونجا به‌عنوان دانشگاه تعریف شده و فقط تصاویر اونجا ثبت و ضبط شده.


عنوان از حافظ

۹ نظر ۰۸ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۲- در عشق باید آخرین عدد باشی!

جمعه, ۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دانشگاه به‌مناسبت روز مهندس آهنگِ مهندس جانِ اخشابی رو گذاشته بود تو کانالش. فوروارد کرده بودم برای خودم که هر موقع تلگرام لپ‌تاپمو باز کردم دانلودش کنم.

عکس و متن پست قبلو تو هر دو صفحۀ اینستا و وضعیت واتساپم هم گذاشته بودم. از پونصدتا مخاطبِ واتساپ‌دارم که وضعیتمو باهاشون به اشتراک می‌ذارم معمولاً صدتاشون مشاهده‌ش می‌کنن. ده دوازده نفر از این صد نفر کسایی هستن که وقتی اسمشونو جزو مشاهده‌کنندگان وضعیتم می‌بینم تعجب می‌کنم از اینکه جزو مخاطبینشون هستم و شماره‌مو دارن و وضعیتمو می‌بینن. آدمایی که انتظار ندارم منو تو دایرۀ روابطشون جا بدن و اسمم تو لیست مخاطبشون باشه و پستمو مشاهده کنن ولی می‌کنن.

یه چند نفر از دوستان دورۀ دکتری که از سابقه‌م خبر نداشتن با خوندن اون یادداشت تو وضعیت واتساپم روز مهندس رو بهم تبریک گفتن و ابراز ذوق فراوان کردن. یکیشون که از قضا پسر بود و من به‌عنوان ویراستار یکی از مجلات ذخیره‌ش کرده بودم و یادم نمیاد شماره‌مو بهش داده باشم و لابد از گروه مشترکی که درش هستیم یا از اطلاعات یکی از مقاله‌هام شماره‌مو برداشته ذخیره کرده وقتی وضعیت واتساپمو دید و رشته‌مو فهمید کف کرد و با فهمیدن دانشگاه سابق و اسبق کف‌تر! کرد و بعد در اولین مکالمه! بحث اشتغال و استخدام و موانع رشد و بالندگی جوانان و بی‌کفایتی مسئولین رو پیش کشید و دیگه ول‌کن ماجرا نبود و هی هر چی من کوتاه جواب می‌دادم رها نمی‌کرد. یه جایی هم بین عرایضش گفت شما دختر خوب و متین و نابغه‌ای هستید :| 

وقتی سرسنگین جواب می‌دم یاد این بنده خدا می‌افتم :|

یکی از خوانندگان شریفی وبلاگم خبر از ارائۀ یکی از درسای دانشکدۀ معارف (آیین زندگی) توسط دکتر نایبیِ دانشکدۀ برق داد و وقتی اشتیاق منو مبنی بر شرکت در کلاسای این استاد (همون استادِ پست قبل) دید لینک جلسات ضبط‌شدۀ کلاسا رو در اختیارم گذاشت.

امروز بالاخره فرصت کردم برم سراغ آهنگ مهندس جان و گذاشتم دانلود بشه ببینم چی می‌گه.

سپس روی لینک جلسۀ اول کلاس آیین زندگی دکتر نایبی کلیک کردم و علامت پلی رو زدم. یه صفحۀ سفید اومد و بعد با نام و یاد خدا مرکز آموزش‌های الکترونیکی دانشگاه شریف تقدیم کرد!. همزمان که هشدارِ «کلیۀ حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به دانشگاه صنعتی شریف است و هر گونه نسخه‌برداری و بازنشر آن بدون مجوزِ این دانشگاه ممنوع است» رو روی صفحه نشون می‌داد یه یارویی شروع کرد به خوندنِ عشق من ضرب‌درِ تو به توان نگاهت، جمعِ خوشبختی ماست می‌شود بی‌نهایت! حد و مشتق گرفتم از وجودم تو ماندی، عاقبت پای ما را به ریاضی کشاندی. از اونجایی که یادم رفته بود که همین چند ثانیه پیش خودم مهندس جانِ اخشابی رو گذاشتم دانلود بشه و چون آهنگا بعد از دانلود خودبه‌خود پخش می‌شن، موقعی که من فیلم کلاسو پلی کرده بودم اینم شروع کرده بود به خوندن و فکر می‌کردم آهنگِ ابتدایی آیین زندگیه. با حیرت خیره مونده بودم روی صفحۀ کلاس که ماذا فازا؟ وسطای آهنگ دیدم یکی از اون دوردورا می‌گه آقای فلانی باد کولرو می‌شه کم کنی؟ داره کاغذای منو می‌بره. آهنگه هم به‌صورت دوپس دوپس در پس‌زمینه در حال پخش بود. بعد استادی که باد کولر کاغذاشو می‌برد گفت بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام على سیدنا محمد وعلى اله الطیبین الطاهرین. خودش بود. صدای دکتر نایبی بود. شنیدنِ یه همچین جملاتی از زبان استاد دانشکدۀ برق به‌قدر کفایت عجیب و سورئال! بود و با صدای اون یارویی که هنوز یادم نیفتاده بود اخشابیه و مهندس جانش داره از تلگرامم پخش می‌شه فضا رو عجیب‌تر هم کرده بود. تا دوزاری کجم بیافته و بفهمم که خط رو خط شده، قیافه‌م دیدنی بود و جدی فکر می‌کردم آهنگ تیتراژ ابتدایی فیلم کلاسای شریفه :|

+ کاش بقیۀ دانشگاه‌ها هم لینک جلسات ضبط‌شده‌شونو عمومی می‌کردن می‌رفتم استفاده می‌کردم از محضر اساتیدی که تو فلان دانشگاه شنبه‌ها هفت‌ونیم تا نُه فلانِ۱ و نُه تا ده‌ونیم فلانِ۲ ارائه می‌دن :|

+ عنوان پست، آخرین جملۀ آهنگ مذکوره :| آخرین عدد دقیقاً کدوم می‌شه که برم باشم؟

۷ نظر ۰۶ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۱- هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم؟

پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۵۰ ب.ظ

اردیبهشت ۹۲ با دکتر نایبی آمار و احتمال داشتیم. استاد دانشکدۀ برق بود. یه بار آخرای جلسه این مدار آرسی رو کشید روی تخته و گفت افق دید این خازن اگه همین پنج ولت باشه در نهایت به همین پنج ولت می‌رسه، ولی اونی که افق دیدش پنجاه ولته خیلی سریع اون پنج ولت رو رد می‌کنه و می‌رسه به پنجاه. گفت آرزوهای بزرگ داشته باشید. بزرگ، ولی دست‌یافتنی.

کلاس که تموم شد، داشت تخته رو پاک می‌کرد. گفتم استاد اگه می‌شه پاک نکنید ازش عکس بگیرم. لبخند زد و گفت بگیر.



+ در بزرگ بودنِ توی چندصدمگاولتی که شکّی نیست، بزرگی؛ خیلی بزرگ، اما نمی‌دونم دست‌یافتنی هم هستی یا نه. نمی‌دونم خازنم ظرفیت داشتن تو رو داره یا نه. دست‌یافتنی باشی یا نباشی، ظرفیتشو داشته باشم یا نه، به هر حال عاشقت که می‌شه باشم، آرزوم که می‌شه باشی.

+ روز خانم مهندسا و آقا مهندسا و اونایی که عمرشونو گذاشتن پای این اعداد و ارقام مبارک.

۲۵ نظر ۰۵ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۰- زبان مادری

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۴۰۰، ۰۱:۴۱ ب.ظ


به‌مناسبت امروز که روز زبان مادریه لازم می‌دونم بگم که در ایران صدها زبان رایج داریم که طبق این پژوهش ۱۱تاشون در معرض خطر شدید و ۲۵تاشون در معرض خطر و ۲تاشون در وضعیت هشدار انقراض هستن. گویشوران این زبان‌ها در حال حاضر افراد مسن هستن و به بچه‌هاشون این زبان‌ها رو یاد ندادن و زبانشون داره فراموش می‌شه. برای حفظ زبان‌ها و گویش‌های محلی، آسان‌ترین و کم‌هزینه‌ترین راه اینه که خانواده‌ها خودشون اون زبان رو به فرزندانشون منتقل کنن.

امروز یکی از دوستان با دیدن این تصویر این سؤال رو مطرح کرد که اساساً چه نیازی به این همه زبان و گویش داریم؟ یک زبان برای برقراری ارتباط کافی نیست؟

سؤال سختی بود. مثل اینه که شما وارد یه باغ بزرگ پر از میوه‌ها و گل‌های گوناگون بشید و بگید چه نیازی به این تنوع هست، یه نوع باشه کافیه دیگه.

اتفاقاً قشنگی دنیا به این تنوعشه. بحث هویت و فرهنگ هم هست البته.

+ وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ ۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ. ۲۲/روم

+ و از نشانه‌هاى الهى، آفرینش آسمان‌ها و زمین، و تفاوت زبان‌ها و رنگ‌هاى شماست؛ همانا در این امر براى دانشمندان نشانه‌هایى قطعى است.


+ برای این پست با زبان مادریتون نظر بنویسید (= بو پُستا آنادیلیزینن نظر یازن)

۲۶ نظر ۰۲ اسفند ۰۰ ، ۱۳:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۹- دانست که مخمورم و جامی نفرستاد؟

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۰۱ ب.ظ

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد، گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

[به وقتِ صبوری]

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)