دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۶۳- هفتۀ نهم ترم سوم

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۰، ۱۱:۲۴ ق.ظ


دوشنبه تو کلاس استاد شمارۀ ۱۹ متوجه شدم قاب عکس‌های پشت سرم نامتقارن و کجه



و سه‌شنبه برای کلاس استاد شمارۀ ۱۷ و ۱۸ متقارن و صافشون کردم. به استاد شمارۀ ۱۷ هم گفتم چون هفتۀ دیگه برای کلاس استاد شمارۀ ۱۸ ارائه دارم، هفتۀ بعد جلسه نداشته باشیم و دو هفته دیگه در خدمتش باشم. اونم قبول کرد.

دیگه بیشتر از این حرفم نمیاد. احساس می‌کنم خالی‌ام از حرف، خالی از انرژی، خالی از احساس، خالی از همه چی. در ولم کنید تو رو خدا ترین حالت ممکنمم. خب که چی ترین لحظات رو سپری می‌کنم. می‌خواید کامنتا رو چند روز باز کنم یه خرده هم شما حرف بزنید من بخونم. با جملات خبری، پرسشی، دعایی و حتی امری سر صحبت رو باز کنید. به حرفم بیارید. بی‌ربط‌ترین کامنت‌های ممکن رو بذارید. از خودتون بگید. هر چی دلتون می‌خواد بپرسید. دقیقاً هر چی دلتون می‌خواد رو بپرسید چون دوست دارم بدونم چی دلتون می‌خواد بپرسید ازم. یکی یه دونه ۱ هم بفرستید تو کامنت‌دونی این پست ببینم کیا هنوز هستن و می‌خونن اینجا رو. فکر کنید دارم حضور و غیاب می‌کنم.

۰۰/۰۸/۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 17

استاد شماره 18

استاد شماره 19

نظرات  (۵۲)

۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۱:۳۸ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

1

همین که خدا رو شکر خانوادگی از کرونا  جستین خودش دلیلی می‌تونه باشه برا خوشحالی🙂

 

پاسخ:
آره. یه خدا رو شکر دیگه هم بابت اینکه به خیر گذشت اون ناراحتی قلبیِ چند ماه پیشِ بابا
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۱:۴۴ خورشید ‌‌‌

۱

(و از کادر خارج می‌شود.)

پاسخ:
خورشید از کادر خارج می‌شود و شب می‌شود ^-^
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۱۳ محسن رحمانی

1

سلام 

سوال اول : تا حالا عاشق شدید؟

من که فکر میکنم این حالت شما به خاطر اینه که شما قبلا چون تو اجتماع بودید تو جمع دوستان و دانشجوها بودید و حالا یه مدت خونه نشین بودید و بیشتر اوقاتتون رو به دور از خانواده و پشت میز و درس گذروندید دچار افسردگی شدید و بهتره یه روز کامل درس رو بذارید کنار و وقتتون رو یا با خانواده و یا با دوستان بگذرونید تا حالتون خوب بشه و به حالت قبل برگردید و از این به بعد در هفته یک روزش به خانواده و دوستان اختصاص بدید و اصلا درس رو تعطیل کنید .

پاسخ:
سلام
مثل فیلم‌ها و رمان‌ها نه، ولی با رعایت حدود و موازین اخلاقی و عقلی و شرعی بله پیش اومده از آدما خوشم بیاد :|
کاملاً اشتباه فکر می‌کنید :)
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۱۴ محسن رحمانی

سوال دوم : اگه شما یه سیلیبریتی بودید فکر میکنید چقدر با الانتون فرق میکردید؟اصلا رفتارتون چطور بود؟

پاسخ:
از شهرت و محبوبیتم برای حل مشکلات مردم و بهبود کیفیت زندگیشون استفاده می‌کنم.
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۲۰ محسن رحمانی

خداروشکر که ناراحتی قلبی باباتون هم به خیر گذشت .

پاسخ:
مرسی
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۳۲ مصطفی فتاحی اردکانی

1
والا به چه چیزا توجه می کنید، من همین الانش برای فهمیدن عدم تقارنش کلی زور زدم که فهمیدم چرا عدم تقارن داره

چند تا جمله خبری، پرسشی و امری به ذهنم اومد که بنویسم ولی گفتم" اینا رو بنویسم که چی" شما هم دچار مرض " که چی " شدید آیا؟

پاسخ:
حالا این که قاب عکسه؛ بابام گوشیشم حتی روی میز موازی با اضلاع میز می‌ذاره و اگه خطوط باهم زاویۀ 90 درجه نسازن آروم نمی‌گیگیره. ژنش از ایشون بهم رسیده.

بله بله بنده خودمم مبتلا هستم به این درد. ولی گفتم شاید سؤالی نکته‌ای ابهامی داشته باشید و خوبه که حالا که فرصتش هست رفع و رجوع کنید.

۱

زیست دانشجویی در دوران کارشانسی، ارشد و دکترا را مختصراً با یکدیگر مقایسه کنید :دی.

پاسخ:
چه سؤال خوبی!
این سه مقطع از جنبه‌های مختلفی تفاوت دارن.
اگه رشته و دانشگاه و محل اسکان و تورم و هزینه‌ها رو متغیر ثابت در نظر بگیریم و فرض کنیم دانشجو یهو دچار هیچ بحرانی نمیشه،
تعداد واحدهای درسی، میزان استفاده از لوازم تحریر (نوشت‌افزار)، دفتر و کتاب و کاغذ و تعداد آدمایی که باهاشون در ارتباطی تو هر مقطع نصف مقطع قبله، و وقت آزادت دو برابر مقطع قبل. حالا این وقت آزاد رو می‌تونی تو دانشگاه سپری کنی، می‌تونی کار کنی، می‌تونی با دوستات باشی. این بستگی به خودت و شرایطت داره. ولی تو کارشناسی وقتت پره و آزادی عملت کمتره.
فاصلهٔ سنی هم‌کلاسیات تو هر مقطع بیشتر میشه. تا جایی که ممکنه با هم‌سن مامان و بابات و حتی مامان‌بزرگ و بابابزرگت هم‌کلاس بشی. و این روی کیفیت روابطت اثر می‌ذاره.
درس‌ها چون رفته‌رفته تخصصی‌تر می‌شن، اگر تخصصت رو خودت انتخاب کرده باشی علاقه‌ت به مباحث بیشتر و بیشتر میشه و عمیق‌تر میشی.
اگه روی غلتک افتاده باشی و غلتک روت نیافتاده باشه مباحث هر مقطع نسبت به مقطع قبلی برات آسون‌ترن. دلیلشم اینه که مباحثو یاد گرفتی و همه چی روی رواله. نمره‌ها هم معمولاً بیشتر میشه تو هر مقطع نسبت به مقطع قبلی. انگار قلق نمره گرفتن دستت میاد.
اعتمادبه‌نفست بیشتر میشه و راحت‌تر اظهار نظر می‌کنی. صاحب‌نظر میشی.
کتاب‌ها و ابزارهایی که لازم داری نایاب‌تر میشن.
چیزایی که تو مقاطع قبلی مهم بودن برات اهمیتشونو از دست می‌دن. مثلاً میزان اهمیت نمره فرق می‌کنه تو هر مقطع.
پخته‌تر و عاقل‌تر میشی مخصوصاً در زمینهٔ مواجهه با هم‌کلاسی‌هایی از جنس مقابل (از لفظ مخالف استفاده نکردم. مقابل از مخالف قشنگ‌تره)

منم گوشیمو موازی با اضلاع میز میذارم 😁 ولی تقارن رو همه جا دوست ندارم. مثلا تو قاب عکس، میز تولد و خیلی جاها عدم تقارن رو دوست دارم.

حالا یک واسه چی بذاریم وقتی کامنتم میذاریم؟

پاسخ:
یه مورد دیگه هم یادم اومد. من جعبهٔ دستمال کاغذی و قندون و کلاً هر چی رو میز باشه رو می‌ذارم مرکز میز، میام می‌بینم بابا گذاشته لبهٔ میز.
شاید یه روز اومدم اینجا کنترل + اف + ۱ رو زدم که یک‌ها رو بشمرم :)) بشمرم که چی رو دیگه نمی‌دونم خداوکیلی
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۳:۰۶ مصطفی فتاحی اردکانی

صادق هدایت با تقارن مشکل داشته حتی خونه ای که خریده بوده دو تا حوض متقارن داشته می زنه یکیش رو خراب می کنه

پاسخ:
جلوی آینه چه حسی داشته این بزرگوار؟ چشم و گوششو ناقص نکرده باشه یه وقت

۱

درکت می‌کنم. من که به وضعی رسیدم که مثلا می‌گن فلانی مرد می‌گم حالا می‌خواست زنده‌ باشه چه کنه؟ یا اینکه مگه ما چه می‌کنیم جز روزمرگی و..

سوال یادم نمیاد فقط چون کامنت بی‌ربط می‌خواستی دلم می‌خواست بیای حرم من از رو نشانه‌هات بشناسمت. 

پاسخ:
تو این دو سال دو بار موقعیتش پیش اومد بیام مشهد ولی نیومدم. الانم مامانم هی میگه بیا دوتایی بریم، نمیام :| حس می‌کنم اگه بیام نگاهم به در و دیوار حرم بیافته این ته‌ماندهٔ انرژیمم از دست می‌دم. ییام چی بخوام؟ بیام چی بگم...
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۳:۱۸ فیلو سوفیا

1

سلام نسرین...امیدوارم این روزا زودتر بگذره برات...یه سوال ولی دوست نداشتی جواب نده: اگه الان دکتری نمی‌خوندی حالت بهتر بود به نظرت یا بدتر؟

پاسخ:
سلام
بدتر. چون الان دکتری خوندن تنها کاریه که سرمو باهاش گرم کردم و دلخوشم کرده و بهم انگیزهٔ زندگی و ادامه دادن می‌ده.
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۳:۲۹ ماه توت‌فرنگی

1

ایشالا زود زود پرانرژی بشی.

 

پاسخ:
با چی؟ همهٔ چیزایی که می‌تونستن بهم انرژی بدن و خوشحالم کننو امتحان کردم. همه‌شون خاصیتشونو از دست دادن.

1

اومدم کامنتا رو بخونم ببینم کی هست کی نیست. به علی سلام میکنم وخوشحالم که زنده‌ای و سوال پرسیدی.

به دیگری چپ چپ ترین و تو رو خدا یه وقت از رو نری‌ترین نگاه ممکن رو میندازم و طلب صبر میکنم برای خودم، برای تو نه. تو صبرت کاسه نداره، سیلو داره، سیلوی صبر، اونم هفت‌ تا :دی :))

بگذریم از ایشون، به صورت کلی به نظرم طلب صبر همیشه هم خوب نیست. برای بعضیا طلب سرریز مناسب‌تر باشه شاید حتی.

 

دیشب نه پریشب که به صورت فیزیکی کاغذی خودکاری داشتم گره‌های مغزیم رو مینوشتم که ببینم مشکل‌هام به صورت عمده چیان که مکدرم کرده‌ن، ۶ تا چیز عمده پیدا کردم. برای ۵ تاشون راهکارم شد صبر. فعلا هیچی از دست من برنمیومد و باید منتظر بمونم. از دندون‌دردم گرفته که باید منتظر نوبت دکترم باشم تا اونی که کنترلش دست من نیست باید ببینم خودش چی میشه و تا اونی که دست منه ولی زمان و مکانش نرسیده و چی؟ باز هم صبر. فقط یه کار بود که الان کاری براش از دستم برمیاد و ظاهرا باید به همون بچسبم.

امیدوارم الله واقعا مع الصابرین، وگرنه که این همه صبر رو تنهایی برنمی‌تابم :|

پاسخ:
یه چند نفر دیگه هم هستن که چشم‌به‌راهشونم که ۱شونو ببینم. امیدوارم بیان.
اسم این کارم به اهمیت ندادن و وقع ننهادن شبیه‌تره تا صبوری. حرص نخور زیاد :))
ولی ببین همیشه هم صبر جواب نمی‌ده. فکر کن درد من اینه که یه خاری تو پام یا دستم یا یه خنجری تو قلبم فرورفته. صبوری اینجا به دردِ دردم نمی‌خوره. راهش اینه اقدام کنم اون خارو دربیارم. و خب درد بعدی اینه که نمی‌تونم یا نمیشه یا بلد نیستم درش بیارم.

۱

پاسخ:
❤️

۱

من عواقب این کامنت رو به عهده نمیگیرم😁 پرحرفم و خودت سرصحبت رو باز کردی.

وبلاگم رو تخته کردم ولی وسوسه‌ی خوندن پستات منو وادار میکنه هر روز وارد پنلم بشم و ستاره‌ی وبلاگت رو چک کنم.

یه تشکر کنم بخاطر اصرارت به رعایت نیم‌فاصله😅 من اعتراف میکنم تا الان برام مهم نبود ولی الان که دارم اصول پروپوزال و پایان‌نامه نویسی رو میخونم برام مهم شده ولی هنوز خیلی جاها فراموش میکنم🤦🏻‍♀️

راستی یادمه یه وبلاگ داشتی که درباره اصول صحیح نوشتن و... بود، پیداش نکردم، میشه لطف کنی آدرسش رو بدی؟

همیشه برام سوال بود که یه مهندس چجوری انقدر با عشق مباحث زبان‌شناسی رو میخونه و براش جذابه، تا اینکه این ترم استاد فارسی عمومیم من رو عاشق ادبیات کرد😅 چون تک تک جملات و ابیات رو با حوصله بررسی میکنه و عملا درس زندگی میده. خیلی دوست دارم بتونم ترکیبی از روانشناسی و ادبیات رو کار کنم و روحم جلا پیدا کنه.

سوال علی و پاسخت به سوالش برام جالب بود، از هر دوی شما متشکرم😊

و خبر جانگداز برای من هم این بود که دانشگاهم رسما اعلام کرد امتحانات حضوریه😭 اما هنوز در مورد کلاس‌ها تصمیم نگرفتن😐

آخرین امتحان حضوری زندگیم(تو این محاسبه، آزمونای قلمچی رو چون مهم نبودن حساب نکردم) سال ۹۴ بود😑

حالا این همه آسمون ریسمون بافتم که تهش بگم ممنون که همچنان مینویسی و امیدوارم خیلی زود پرانرژی بشی و ما هم ازت انرژی بگیریم.

پاسخ:
مرسی. خوشحالم که یکی هست که به‌خاطر من وارد پنلش میشه.
اسم اون وبلاگ زنگ فارسی هست. آدرسش: https://persianacademy.blog.ir/
ادبیات فارسی با زبان فارسی یه کوچولو فرق داره. ادبیات لطیف‌تر و ذوقی‌تره. زبان‌شناسی خشک‌تر و دقیق‌تره و با روحیۀ مهندسیم سازگارتره. دوران مدرسه دوست داشتم ادبیات هم بخونم، ولی بعداً که با زبان‌شناسی آشنا شدم فهمیدم اونی که من دوست داشتم در واقع زبان‌شناسی بوده و فکر می‌کردم ادبیاته :| راستش ادبیات رو به اندازۀ زبان‌شناسی دوست ندارم. هر چند، نصف آدمای دوروبرم تصور می‌کنن ادبیات می‌خونم.
امتحانات ما هم حضوریه. کم‌کم باید خودمو برای آزمون جامع هم آماده کنم. و البته یه آزمون زبان هم قبل آزمون جامع لازمه بدم. 

0

به نشانه ی اعتراض به بسته شدن کامنت ها و با توجه به درس مدار منطقی من 0 رو وارد میکنم :دی

 

 

 

پاسخ:
خلاقیتتون قابل‌تحسینه.
تعامل با آدما یه حداقل انرژی‌ای رو می‌طلبه. ندارمش اون حداقل انرژی رو. حس یه سربازی رو دارم که لشکرش شکست خورده و همه چیو باخته و زخمی و درب‌وداغونه ولی به‌زور خودشو سر پا نگهداشه. نه می‌جنگم نه می‌میریم. حس بدیه خلاصه :)) :|
۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۸:۳۳ مهندس خانوم

سلام حاضر!

پاسخ:
سلاه به روی ماهت ^-^

1

متوجه هستم . هممون باخیتم . هر کی یه چیزی رو . 

 

مولانا یه شعر داره که اولش میگه : 

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

 

یه جای دیگه توی همون شعر میگه :

 

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

 

و 

 

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

 

منم خودم مدت هاست تویترم رو قفل کردم و هر کی هم که جدید فالو میکنه بلاکش میکنم . من با کامنت بسته مشکی ندارم چون میفهمم این حالت رو .

 

اگر خواستیم بهتون پیام بدیم با دود یا کد مورس یا کبوتر پیام میفرستیم . نگران ما نباشید خلاصه :) (الکی مثلا ما خیلی فداکاریم و اینا )

 

 

پاسخ:
پس اون بزرگوار هم این فاز ولم کنید تو رو خدا رو گذرونده.

این 1 فرستادنو استاد یکی از درسای پارسال یادمون داد. قبل از اون، همین‌جوری هر یکی دو سال یه بار می‌پرسیدم کیا هنوز می‌خونن و دوستان اعلام حضور می‌کردن. هر سال تعداد اونایی که هستن و سال قبل هم بودن نصف میشه. مثل نیمه عمر مواد رادیواکتیوه. البته یه تعداد جدیدی هم اضافه میشه ولی تعداد دوستان فوتی خیلی بیشتر از متولدینه :| همین‌جوری پیش برید دیگه خواننده‌ای برام نمی‌مونه تا هفت هشت سال آینده

سلام بر خانم دکتر دردانه از این ویو.

https://s21.picofile.com/file/8443980400/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B8_%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B8%DB%B1%DB%B7.jpg

 

به نیابتت نماز زیارت خوندم. دعا کردم که حال دلت احسن الحال بشه. انرژی بهت برگرده. آشوب دلت آروم بشه. راستی ماه امشب کامله و فوق‌العاده دلبری می‌کنه! 

دیدم توی کامنت ها نوشته بودی اگر حرم هم بیای نگاه به در و دیوارش انرژی باقیمونده‌ت رو هم می‌گرفت و نمی‌دونستی چه دعایی کنی و چی بخوای... 

انرژی مثبت اینجا خیلی زیاده. الهی که بهت برسه.

این هم 1 حاضری.

پاسخ:
سلام
تو چنین خوب چرایی؟!
مرسی از مهربونیت.

در جواب این پیامت خیلی چیزا نوشتم، ولی بعدش پاک کردم. هی نوشتم و هی پاک کردم.  این نوشتن و پاک کردن و نوشتن و پاک کردن و کلنجار رفتنم رو بذار به حساب همون آشفته‌حالی.
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۶ اقای ‌ میم

1

من گاهی میخونم ولی از سر بیکاری علاقه ای به خوندن اینجا ندارم 

پاسخ:
گاهی می‌خونید و علاقه‌ای به خوندنش هم ندارید. جالبه :)

1

پاسخ:
❤️
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۱:۱۳ محمدعلی ‌‌

۱

 

اول که خوندم، فکر کردم می‌خواین بگین هیچی نگید و این‌ها. بعد گفتین یه چیزی بگین و اینا :) خب. آممم. اگه ۲۱-۲۲ سالگی خودتون رو می‌دیدین، بهش چی می‌گفتین؟

پاسخ:
چون گفتی خودتون، توصیه‌های عمومی نمی‌کنم و دقیقاً توصیه‌هایی که مخصوص خودم هست رو عنوان می‌کنم.
و به‌نظرم سؤال هوشمندانه‌ای پرسیدی. چرا که من یه بار لابه‌لای حرفام گفته بودم سال ۹۳ سال پراشتباهی بوده و احتمالاً می‌خوای بدونی چه غلط‌هایی ازم سر زده اون سال :))
یه سری توصیهٔ اقتصادی می‌کنم به خودم. از جمله اینکه سکه‌هاتو نفروش چون چند سال دیگه چند برابر میشه. و اون ماشینی که دوست داریو بخر و دست‌دست نکن که هم ماشینه بپره هم پولت.
یه سری توصیهٔ تحصیلی می‌کنم. از جمله اینکه اون درسی که میانترمشو نمرهٔ خوب نگرفتی رو حذف نکن، چون ترم بعد نمره‌ت بهتر نمیشه که هیچ، بدتر هم میشه :)) ارشد گرایش رایانشی بخون و نرو اون گرایشی که اولین سال تأسیسشه :|
شاید به مهاجرت هم توصیه بکنم خودمو. اینو مطمئن نیستم.
و از اونجایی که من تو این برهه! به واسطهٔ وبلاگم با چهار نفر آدم اشتباهی آشنا شدم که کاش نمی‌شدم و الانم ارتباطی باهاشون ندارم، توصیه می‌کنم تو این مقطع زمانی یا کامنتامو ببندم که کسی نیاد کامنت بذاره و باهام آشنا بشه که بعداً کار به جاهای باریک بکشه و چند سال درگیر این موضوع باشم! یا وبلاگمو تعطیل کنم و وبلاگ کسی رو هم نخونم. البته نمی‌دونم این توصیه تأثیری در آشناییم با اون بزرگواران داره یا نه. شاید اگه وبلاگ نداشتم هم یه جوری اون آشنایی‌ها پیش میومد.
همینا یادم بود. 
آهان. ماه رمضون یه پست تو وبلاگم نوشته بودم اون موقع، که باعث بحث و دعوا بین هم‌کلاسیام شد. توصیه می‌کنم اون پست رو هم ننویسم.
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۱:۳۰ اقای ‌ میم

بله به نظرم یه چیز کاملا طبیعیه

پاسخ:
چی بگم والا :)

بازتاب مهربونی خودته :*

نه کامل ولی می‌تونم بگم تا حد زیادی می‌فهممت. امیدوارم زود زود به آرامش برسی...

راستی ناراحت شدم که سوالی ندارم :| نمیدونم چرا ولی کلا آدم کم‌ سوال‌کننده‌ای! هستم و معمولا غیرمستقیم به جواب ابهاماتم می‌رسم. مثلا سوال آقای علی خیلی خوب بود. سوال منم بود و کیفور شدم از خوندن جوابت، ممنونم!

پاسخ:
آره، اتفاقاً منم این‌جوری‌ام م غیرمستقیم به جواب می‌رسم. بیشتر دلم می‌خواست بدونم در تعامل با من چه سؤالاتی براتون ایجاد میشه.
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۲:۲۰ خورشید ‌‌‌

این قضیه‌ی وقت آزاد بیشتر در ارشد واقعیه؟ من دیگه همه‌ی توانم کشیده شده این ترم آخری. خسته شده‌م دیگه، همه‌ش در حال دویدنم و باز وقتم نمی‌رسه به مطالعات شخصیم. خیلی هیجان دارم که برسم ارشد و بیشتر بتونم برم دنبال راه خودم. امیدی هست؟

پاسخ:
آره. اینی که می‌گم صد درصد تضمینیه :))
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۲:۳۴ فاطمه ‌‌‌‌

منم روزای پاییزی رو می‌گذرونم :)) دو هفته‌س کارهامو خوب جلو نبردم و دارم گیج می‌زنم چون استاد راهنمام وسط کار یه ایده‌ی جدید داده. نمی‌دونم چطور عملیش کنم که خیلی دور نشه از چیزی که قبلا داشتم جلو می‌بردم. استاد راهنماها خیلی وقتا حرف عوض می‌کنن نه؟ ماییم که باید قاطع باشیم؟ شدنیه؟

پاسخ:
بستگی به اون ایدهٔ جدید داره. اگه جالبه و خوشت اومده پیگیری کن ایده رو. اگر نه ولش کن. چون به هر حال مجری تویی و استاد فقط راهنماییت می‌کنه. استادها، بعضیاشون بس که دانشجو دارن و مشلغه‌شون زیاد یه مدت بگذره یادشون می‌ره چی گفتن و چی خواستن ازت.

از دندونت چه خبر؟

پاسخ:
ضمن تقدیر و تشکر از دکتر پنجه‌طلا دندونم دیگه درد نمی‌کنه، حال همه‌شون خوبه ولی جای اون سه و شیشصد تومنه درد می‌کنه :)) می‌دونی باهاش چندتا شکلات هیس می‌شد خرید؟ چند لیوان ذرت مکزیکی؟ چند کیلو سیب‌زمینی سرخ‌کرده :((

۱

پاسخ:
❤️

٣ و ٦٠٠ عصبکشی و ترمیم؟ با اجازه پشماااام :-///

پاسخ:
:)) نه. دوتا خال (نقطهٔ سیاه ریز) سطحی هم روی دندون برادرم بود. اونم ترمیم کرد. برادرم خیلی حساسه و یه نقطه ببینه سریع به پزشک مراجعه می‌کنه و مثل من نیست که دندون به مرحلهٔ عفونت و شکستن برسه بعد تازه با زور ببرنش دکتر.
ولی دیگه جداجدا حساب نکرد و کلاً گفت سه و شیصد.

اول این که دختر جان، تسلیم این تقارن و این حرفا نشو و با این افکار مبارزه کن. از ما گفتن.

دوم این که اگه الان وقت آزادت ۴ برابر لیسانس هست، اصلا نمی‌تونم تصور کنم لیسانس چه وضعی داشتی. البته می‌تونم چون خودم هم همون وضع رو داشتم! ولی امیدوار شدم که گفتی با افزایش مقطع وقت آزاد آدم بیشتر می‌شه. فکر می‌کردم یه جای کار اشتباه هست که وقت آزاد خودم بیشتر شده و درستش این هست که آدم همیشه زیر کوله‌باری از کار له شده باشه و کمبود خواب داشته باشه.

سوم این که لطفا برای خواننده‌هامون بگین که اگه یک ماه مرخصی کامل از همه‌ی کارهای درسی و دانشگاهی و غیره داشتی و هیچ محدودیتی اعم از مالی و کرونایی و غیره وجود نداشت، اون یک ماه رو چطور می‌گذراندید؟

پاسخ:
اول اینکه جای نگرانی نیست. وسواس‌های من همه‌شون تحت کنترلم هستن. ببین مثلاً من تا شش هفت سال پیش غذای بیرون کم می‌خوردم یا نمی‌خوردم و کلاً به اینکه کی شسته و چجوری شسته و کی پخته حساس بودم. یکی از دلایل نخوردن غذای دانشگاه و خوابگاه هم همین بود. بعد اگه یادت باشه تو خاطرهٔ جشن خداحافظیمون!، با گروهی از دخترا رفتیم رستوران و اونجا ظرفا یه‌بارمصرف نبود. گفتم من دوغ سنتی تو لیوان شیشه‌ای نمی‌خورم و از این کارخونه‌ایا بیارن. بعد تو لیوان دوغ یکی از دوستان پشه افتاد...
ملیکا وایستا لپ‌تاپو روشن کنم با اون بنویسم. با گوشی راحت نیستم :))

آخش... هیچی مثل کی‌برد لپ‌تاپ خود آدم نمیشه. تایپ با گوشی خیلی وقت و انرژی می‌گیره از آدم :|
بله عرض می‌کردم. این دوستمون لیوان پر از دوغو گذاشت کنار که بریزه دور. بعد من گفتم وا چرا اسراف می‌کنی؟ با قاشق پشه رو برداشتم و دوغه رو تو همون لیوان شیشه‌ای که معلوم نبود قبل از من چندصد نفر توش چی خوردن خوردم. ینی اگه یه جایی ببینم وسواسم به خودم یا دیگران یا محیط‌زیست آسیب می‌زنه تحت کنترله. راجع به این لیوان شیشه‌ای هم یادآوری کنم که وقتی جایی می‌رفتم اونجا تو لیوان میزبان آب و چای و اینا نمی‌خوردم؛ چون لیوان شخصی خودم نبودن و معلوم نبود کی چند بار توش چی خورده. ولی با یه‌بارمصرف هم به محیط‌زیست آسیب نمی‌زنم و راه بهینه اینه از تشنگی بمیرم تا به لیوان خودم برسم. بعد یه بار یکی از اقوام تهرانیمون که چند روز بود رفته بودم خونه‌شون و مایعات نخورده بودم گفت سری بعد میای لیوانتم بیار :دی البته الان دیگه این‌جوری نیستم.

دوم اینکه پرسندۀ اون سؤال از خودمون بود و اونم مثل ما دردکشیده‌ست و شریفیه. و می‌دونم که وقتش تو این دورۀ لیسانس چجوری با هر هفته چندین تمرین و کوییز پره. و با این فرض که بخواد ارشد و دکترا هم همون‌جا بمونه (یا بره یه جای دیگه با همین شرایط)، اونجا دیگه تو مقاطع بالا وقت آزادش بیشتر میشه. 

سوم. همین الان تو ذهنم یه سری کارِ نکرده دارم که دوست دارم انجام بدم ولی تو اولویت آخرن. و چون مجبور به انجامشون نیستم انجام نمی‌دم. و چون دوست دارم انجام بدم هنوز تو لیستن. اون کارای اولویت آخری که مجبور به انجامشون نیستم ولی دوست دارم انجام بدم رو انجام می‌دم. مثلاً هارد کامپیوترو مرتب می‌کنم. سال‌هاست کسی سراغش نرفته و یه سری فایل بی‌خود توشه که قاتی فایل‌های شخصی شده. اونا رو باید پاک کنم و بقیه رو تو فولدرهای خودشون بذارم. البته الانم اوضاع هارد بد نیست ولی دلخواهم هم نیست. 
یه کار دیگه که دوست دارم انجام بدم مرتب کردن کتابایِ توی انباریه. از دبستان تا حالا. البته اونا هم تا حدودی مرتبن ولی چون سال‌هاست بهشون سر نزدم دوست دارم برم یه بار دیگه مرتبشون کنم. بعدش اتاق‌تکونی کنم به سبک اسفند و عید. ینی از ته همه چیو بریزم بیرون و جای همه چیو عوض کنم و از اول بچینم.
یه کار دیگه که تو این مرخصی دوست دارم انجام بدم دیدن چندتا فیلم و سریال و خوندن چندتا کتاب غیردرسیه.
فکر کنم تا اینجا این کارا حداکثر دو هفته زمان لازم داشته باشن.
یه هفته رو هم اختصاص می‌دم به برگردوندن اون هزارتا پستِ ازدست‌رفته به بلاگفا. همه رو به‌صورت پی‌دی‌اف و اینوریدر دارم ولی دوست دارم به وبلاگم هم برگردونم و خب باید تک‌تک این کارو انجام بدم و از اول عکسا رو آپلود کنم و تگ کنم و...
هفتۀ پایانی رو هم می‌رم سفر. چون گفتی محدودیت مالی نداری هوایی می‌رم که سریع‌تر برسم و هر وعده از غذای هفتۀ آخرو با یکی از دوستام در اقصی نقاط دنیا می‌خورم. شام آخرم میام کانادا خدمت شما :))

برا اینکه در زمرۀ متوفی‌ها محسوب نشم  😀 / ۱ 

 

امیدوارم 🙏 ک حال دلت هم زودتر خوب بشه ! 🌹

درود و بدرود خانوم دکتر آینده

پاسخ:
مرسی

+ بقیه هم از جانان یاد بگیرن :)) اگه علایم حیاتی نشون ندین فاتحه‌تونو می‌خونما، دیگه خود دانید :دی
سلام نسرین جان
قبلا یه بار برات کامنت گذاشته بودم، این‌جا:
https://nebula.blog.ir/post/1512/1512-ACTION-REQUIRED#comment-KtWrEPJCRCg
هنوز هم مشتاقانه می‌خونمت.
قبلا گفتم شباهت زیاد داریم اما شاید تفاوت‌مون اینه که من خیلی کم‌حرفم. لطفا کامنت نذاشتنم رو به حساب نخوندن نذار.
اصلا از این به بعد همیشه عدد 1 رو برات کامنت می‌کنم :)
پاسخ:
سلام
قربونت
مرسی که هوامو داری ^-^ ولی من همچنان کامنت نداشتنتونو می‌ذارم به حساب ترک اینجا :)) نمیشه که یه نفر علائم حیاتی مثل نبض و ضربان و تنفسشو نشون نده و کلاً تکون هم نخوره بعد بگه من زنده‌ام و می‌شنوم حرفاتونو منو نذارید به حساب درگذشتگان.
والا :))

سلام

منم میخونمتون، یه بارم که کامنتا بسته بود بس که ذوقتون رو کرده بودم خصوصی پیام دادم فکر کنم

خیلی جاها شده ذوق شخصیتتون رو بکنم...یه بلوغ، سرزندگی، رشد و هوای بقیه رو داشتن خوبی از این جا استشمام میشه:) بیش باد

و البته در این حجم از درس خوندن مشابهیم :) دلم میخواد بعضی اوقات بگم بی خیال این همه تلاش علمی شو و یه کم بیشتر جوانی کن...

راستی نسرین دوست صمیمی داری؟ پایه ی شیطونی و گشت و‌گذار اونجور که دلت میخواد؟

 

 

 

پاسخ:
سلام
من این همه که میگی نیستما ولی خوشحالم که حُسن نظر داری بهم :دی مرسی ^-^

دوست صمیمی که پایۀ گشت‌وگذار باشه و باهاش بهم خوش بگذره فکر کنم نگار و پریسا باشن. نگار که هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی و یه مدت هم‌اتاقیم بود، پریسا هم فامیله. ارتباطم با بقیۀ دوستام گشت‌وگذارانه نیست و درسیه بیشتر. مریم و نرگس و زهرا هم هستن ولی با نگار دوتایی هم سفر کردم ولی با اونا ارتباطم تیمیه تا دوتایی. بذار عکسشونو نشونت بدم :دی

و
اینم جاده‌های شمال که محاله یادم بره :دی

منم خواستم بگم پست های قبلی شرح حال منم هست :) یعنی در اوج موفقیت مالی و تحصیلی، فکر میکنم چیزی برای از دست دادن ندارم و بعبارتی هرروزی که اجل سر برسه، من راحت میتونم سرمو بذارم زمین :))

بنظرم در حال حاضر دنیا به‌قدری فانی، بی ارزش و رو به تباهیه که تنها چیزی که میتونه به ادم انگیزه زندگی بده، وجود یه بچه‌ست. درواقع از نظر من، فقط اونی که مادر میشه یه چیزی برای از دست دادن داره و باید نگران زنده موندن باشه.

پاسخ:
باهات موافقم. ولی دوروبرم هستند کسانی که بهشون خوش می‌گذره. حالا شاید ظاهراً داره خوش می‌گذره و در باطن یه حس دیگه داشته باشن و بروز ندن. به هر حال دنیا خالی از آدمایی که بهشون خوش می‌گذره نیست. وگرنه این‌جوری همۀ آدمای روی زمین حالشون تباهه. چه اونایی که اعتراف می‌کنن حالشون بده، چه اونایی که به روی خودشون نمیارن.
+ من عاشق بچه‌ام

...

پاسخ:
💙

1

اینم میگذره

پاسخ:
این جملهٔ این نیز بگذردو دوست ندارم. اینه که می‌گذره عمر باارزشمونه.

منم البته با تاخیر حاضری میزنم 

درسته که خودم یه مدتیه نمینویسم ولی همه‌ی پستهاتون رو میخونم 

به نظرم منم تو یه برهه‌هایی از زندگی هر آدمی دچار همچین حسی میشه و خوشبختانه گذراست 

فکر میکنم یکی از اثرات دوران پاندمی همینه که آدما رو دچار یاس میکنه، حتی افسردگی بعد بیماری کرونا هم بی تاثیر نیست 

و اما سوالی که تو ذهنمه بپرسم اینه که چرا اینهمه خرید اینترنتی میکنید؟؟ اینکه آدم لذت خرید حضوری و چشم تو چشم و چونه زدن و تخفیف گرفتن رو از دست بده خیلی بده و آدم رو کلا خونه نشین میکنه!

 

 

پاسخ:
ممنونم. آره منم فکر می‌کنم کرونا بی‌تأثیر نبوده.
دو دلیل عمده‌ش سهولت و سرعت هست. فکر کن می‌خوای پودر خامۀ قنادی بگیری. اینجا می‌زنی اسمشو، چندتا سوپرمارکت میاره و می‌بینی مثلاً یکیش 18 تومنه، یکیش همون برندو میده 21 تومن یکیش 24 تومن. 18 رو انتخاب می‌کنی و بیست دقیقۀ دیگه دم دره. ولی حالا فکر کن حضوری بخوای بری بگیری. پاشی حاضر شی خودتو برسونی به نزدیک‌ترین سوپرمارکت و اونجا باشه یا نباشه. با ماشین بری و جای پارک و پول بنزین و هزینۀ پارکینگ و بعد بگردی و پیدا کنی و بعد تازه معلوم نیست قیمتش چقدر باشه. یا فکر کن دلت سوپ خامه‌ی خواسته. تو جست‌وجوی اسنپ‌فود می‌زنی سوپ و کلی نتیجه میاره. قیمتا و کیفیتا رو مقایسه می‌کنی و نظراتو می‌خونی و یه ساعت دیگه سوپ سر سفره‌ست. حالا اگه خودت درست کنی، از لحظۀ تصمیم و تهیۀ مواد تا خوردنش یه روز طول می‌کشه. برای وقتایی که وقت تنگه گزینۀ خوبیه واقعاً. دلیل بعدیشم تخفیف‌ها و کد تخفیف‌هاشه. مثلاً این کیسه فریزرای رولی 250تایی حداقل سی تومنه. چند روز پیش دیدم تخفیف خورده چهارده تومن شده. یه کد تخفیف هشت‌تومنی هم داشتم و اونم اعمال کردم و با ارسال رایگان این رولو گرفتم شش تومن :| البته هر چقدر که من با این کارام به اقتصاد خانواده کمک می‌کنم، بقیۀ اهل منزل با خریدای حضوریشون از جاهای گرون جبران می‌کنن و آی منو حرص می‌دن.
۲۹ آبان ۰۰ ، ۱۰:۱۸ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

ویدیو 🦉

https://s20.picofile.com/d/8444052784/f956b854-84d1-40ff-80eb-87572e5a3fbd/VID_20181210_041039_435.mp4

یکی‌شون خیلی جالب نگاه می‌کنه😄

پاسخ:
وای خدای من اینا چرا این‌جوری نگاه می‌کنن :))) خیلی بامزه‌ن. مرسی.

1

با یک دنیا قلب، دعا میکنم زودتر حال دلت خوب بشه نسرین عزیز

پاسخ:
فدای محبتت ^-^

سلام:)

دیر رسیدم ولی بالاخره به باز بودن کامنتدونی رسیدم😅

من پستهات رو داغ‌داغ می‌خونم و اون لحظه که خوندم نمیدونم درگیر چکاری بودم که گفتم بعدا میام باحوصله نظر میذازم، ولی طبق معمول این مدت که همه چیز از ذهنم میپره و باید چندبار قرارهای واجب و کلاس‌هام رو به خودم یادآوری کنم تا جا نمونم، اینم امروز که پست گذاشتی یادم افتاد و فقط اومدم بگم هستم🙋🏻‍♀️

پاسخ:
سلام
دوستان قدیمی وقتی اعلام حضور می‌کنن یه جون به جونام اضافه میشه :))
۳۰ آبان ۰۰ ، ۱۰:۴۷ شلغم لبو زاده

۱

هی تایپ کردم و پاک کردم و تهش اینکه در نمیدونم چه کنم ترین حالتم

خلاصه که هستیم :)

به گیش‌گیری‌گیدین ماشالا هاش برسیم جمیعا...

پاسخ:
فارسیِ گیش‌گیری‌گیدین چی میشه؟
سلام بعد مدتها اومدن 1 میذارم البته فاتحه برای شادی روحمون بخونین خوبه :)

یکی از معضلایی که من دارم اینه که هر وقت شبهه اعتقادی دارم دسترسی به نت و کارشناس ندارم بعد که کارشناس میبینم یادم میره چی میخواستم حالام که شما گفتین هرچی میخواین سوال کنین چیزی یادم نمیاد :) آقاااا شما حالتون بد میشه سکوت میکنین بعد ما حالمون بعد میشه نمیتونیم سکوت کنیم؟ حرف بزنیم حال شمارم بد کنیم خوبه عایا؟ این حقه انصافاً؟ این بود آرمانهای نسرین... دیگه عواقب اینکه میگین هرچی میخواین بگینم اینه دیگ :)

یکی دیگ از معضلاتی که توش گیرم اینه که چند ماهی بود که هیییییج سایتی به جز اینستای وب و واتساپ برام باز نمیشد و این بود که همه پستاتونو یه جا خوندم مث فیلم دیدنتون شد:)))

شاید باورتون نشه ولی یه مطلب مشاوره ای امروز خوندم که گاهی امیدوارم و گاهی ناامید چیکار کنم همیشه امیدوار باشم؟ البته برا حال خیلیامون سواله این میشه که چیکار کنم که انرژی داشته باشم؟ جوابش قشنگ بود براتون کاملشو میفرستم ولی یه تیکه اصلیش این بود که موقعی که حالتون بده بنویسید از چی حالتون بده؟ چیا به خودتون میگید؟ بعد که حالتون خوب شد برید سراغ نوشته هه و اگ نوشته بودید که خب که چی؟ به چه درد میخورم؟ بگید که چیکارا کردید و در واقع مشت محکمی به دهنش بزنید:) به نظرم واقعاً جواب میده

البته من تا همین امسال به معنای واقعی کلمه تو پاییز افسرده میشدم اما خواب بعدظهرو حذف کردم و خیلی بهترم شمام ببینید چی رو تغییر بدید حالتون خوب میشه... به این فکر کنید که خوب شدن حالتون مارم خوب میکنه (آیکون چشمک و اینا) :)
پاسخ:
سلام
ممنونم.
نمی‌دونم. فعلاً مثل این گوشیا که با هشدارِ باتری کمتر از 15 درصده ادامه می‌دم ببینم چی میشه. شارژرمو گم کردم انگار.

سلام ۱

سوال من اینه کسی دانشگاه تبریز مثلا قبول شه اونجا به خاطر اینکه زبان ترکی یاد نداره ممکنه اذیت شه؟  تو کلاسا منظورمه بیشتر.

پاسخ:
سلام
سؤالت دو بار اومده. منم دو بار جواب می‌دم. نه تو دانشگاه اذیت نمی‌شی ولی شاید تو شهر سوار ماشین یه راننده تاکسی پیر بشی که فارسی بلد نیست.

سلام 

۱

سوال من اینه اگر کسی دانشگاه تو تبریز یا شهرایی که ترکی صحبت میکنند قبول شه ممکنه اذیت شه؟ تو کلاسا بیشتر منظورمه...

پاسخ:
سلام
نه. تو دانشگاه استادها می‌پرسن و اگه کسی ترکی بلد نباشه فارسی درس می‌دن. ولی اگه همه ترک باشن، بعضی از استادها ممکنه ترکی درس بدن.
۳۰ آبان ۰۰ ، ۲۲:۵۷ ماه توت‌فرنگی

نمی دونم. یه ورزش امتحان کن. ورزش معمولا آدم رو خوشحال می کنه. نقاشی یا ساز یاد بگیر. ساز و نقاشی تمرکز بالایی می خواد و آدم رو آروم می کنه. 

پاسخ:
هر کسی برای کاری ساخته شده. من برای ورزش و هنر ساخته نشدم :)) تو مدرسه هم زیاد از این دوتا خوشم نمیومد :|
۰۱ آذر ۰۰ ، ۰۰:۵۵ آرزو ﴿ッ﴾

دیر خوندم این پست رو ولی خب... ۱ :)

من فقط می‌تونم دعا کنم برای بهتر شدن حالت. نمی‌دونم کِی و چطوری ولی امیدوارم یه روزی (که ترجیحا دیر نباشه) و به یک طریقی شوق زندگی برگرده بهت :*

پاسخ:
یکو هر وقت از کامنت‌دونی بگیری تازه‌ست
ممنون. من وقتی می‌بینم دوستای بزرگتر از خودم حالشون سال‌هاست شبیه منه امیدی در خودم نمی‌بینم که تا ده سال آینده تغییری بکنم
۰۱ آذر ۰۰ ، ۰۱:۳۸ ماه توت‌فرنگی

ای خدا راست میگی یادم نبود ورزش باهات سازگار نیست. :دی  آره دیگه خدایی نمیشه تو همه چی خوب بود.

اونی که پرسید توی تبریز درس خوندن و اینا، من داداشم تبریز درس خونده و می گفت استادا نه ولی دانشجوها کمی اذیت می کنن. :))

پاسخ:
برادرتم از شانس خجسته‌ش با آدمایی افتاده که اذیت‌کن بودن. من بشخصه جایی باشم که کسی زبانمو نمی‌فهمه، به اون زبان حرف نمی‌زنم مگر اینکه خودش بخواد. مثلاً یه بار تو دانشگاه از خونه زنگ زدن. یکی از هم‌کلاسیام که ترکی بلد نبود گفت پیش من حرف بزن بشنوم. صحبتام عادی بود و اونم نمی‌فهمید، ولی تو خوابگاه یه هم‌اتاقی داشتم که اگه پیشش تلفنی ترکی حرف می‌زدی اعتراض می‌کرد :|

خب این هم از ۱ من:)

سلام.

یه سوالی که همیشه موقع خوندنت ذهنم رو مشغول می‌کنه اینه که چطور بین کار و درس و تفریحت توازن ایجاد می‌کنی؟ چطور تمرکزت رو حفظ می‌کنی که موقع انجام یکی‌شون به اون یکی فکر نکنی؟ این نظم حاصل تمرین چندساله ست یا بنا به شرایط ایجاد می‌شه؟

پاسخ:
سلام
قربونت ^-^
نه ببین نیازی به تمرین نداره. مثل غذا خوردنه. بدن تو به لبنیات و پروتئین و کربوهیدارت و ویتامین و... نیاز داره. هیچ وقت کسی نمیاد دونه دونه بشمره ببینه چقدر از کدومش خورده. همین‌جوری بر حسب نیازش از هر کدوم یه مقدار استفاده می‌کنه. حالا یه وقتی می‌بینی مصدرف شیرینی‌جاتت بیشتر شده، یه وقتی بنا به شرایط گوشت و میوه کمتر می‌خوری ولی در کل اون توازنه برقراره. مثلاً من این هفته نمی‌تونم زیاد به وبلاگم برسم چون ارائه دارم. ولی یه ماه پیش وقت آزادم برای وبلاگ بیشتر از این بود. خانواده و تفریحم هم که همیشه هست و اتفاقاً از وقتی تحصیل مجازی شده و خونه‌ام تفریحم بیشتر هم شده. تهران که بودم کمتر از این بود.

1

با این آرزو که خیلی زود پر از حرف، پر از انرژی، پر از احساس و پر از شادی باشید.

پاسخ:
ممنونم

من این پست رو تازه دیدم :""")

1

کامنتها رو برم دوباره بخونم :دی

پاسخ:
قربونت ^-^

من اومدم یدونه ۱ بفرستم.

سوالم اینه که به نظرت کی این وضعیت دلار و ارز درست میشه. کلا به نظرت وضعیتمون درست میشه؟ 

پاسخ:
مرسی
راستش من هیچ سررشته‌ای از اقتصاد ندارم ولی تجربۀ تاریخیم می‌گه ارزون‌تر نمیشه
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

سلام

عکس ها را تغییر می دهید جهت اطلاع اگر

واژهای *** ***** **** * ********* ** ** ******* یک نفر در گوگل سرچ کند راحت شناسایی می شوید

 

پاسخ:
سلام. من عکسامو برای شناسایی نشدن تغییر نمی‌دم. در واقع هدف اصلیم این نیست. دلیل ادیت عکسام اینه که کلاً دوست ندارم چهره‌م این‌ور و اون‌ور پخش باشه. هدفم از نشون دادن عکس نشون دادن چهره‌م نیست. و چون نیست، پس ادیت می‌کنم. تو اینستای فامیل و هم‌کلاسیا هم اغلب از اشیاء عکس می‌ذارم تا خودم. البته اونجا به اندازۀ وبلاگ سخت نمی‌گیرم. به هر حال اونجا همه آشنان. و چون چهره‌مو براشون عادی نکردم، هر از گاهی که از خودم عکس می‌ذارم قیامت میشه و به وجد میان :))
در رابطه با شناسایی شدن و اینکه خواننده‌های اینجا بفهمن کی هستم، باید بگم که اطلاعات من تو وبلاگم پنهانه، ولی قفل نیست. در واقع روی اطلاعاتم پتو انداختم که در نگاه اول دیده نشن، ولی قفلشون نکردم که کلاً ناشناس باشم. معنی این حرفم اینه که اگه خواننده یه کم دقیق و باهوش باشه لابه‌لای پست‌هام، کلی اطلاعات از جمله نام و نام‌خانوادگیم، اسم دانشگاهم، اسم استادهام و حتی آدرس خونه و خوابگاه رو دادم و نیازی به گوگل نیست.