شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

صبح داشتم سوال‌های سال‌های قبل کنکور دکتری و ارشد علوم شناختی رو پرینت می‌کردم که کاغذای باطله‌م تموم شد. نمی‌تونم صبح تا شب و شب تا صبح پشت لپ‌تاپ بشینم و پی‌دی‌اف بخونم. چشام اذیت میشه. کم نیست؛ شش هفت سری سوال، هر کدوم پنجاه شصت صفحه است. حیفم هم میاد برای یه همچین چیزایی کاغذ پشت و رو سفید استفاده کنم. یه بار بیشتر که قرار نیست بخونم سوالا رو. پرینتامو نصفه گذاشتم و شال و کلاه کردم برم بیرون. 

ساکت بودم. نمی‌دونستم چه جوری بهش بگم. این تصمیم به نفع هردومون بود. برای آخرین بار نگاش کردم و هنوز ساکت بودم. اونم ساکت بود. تو خودش بود. گفتم نمی‌دونستم تهش اینجوری میشه. متأسفم؛ ما به درد هم نمی‌خوریم. بهتره بیشتر از این ادامه ندیم. این برای هردومون بهتره. به هر حال یه جایی باید تموم میشد. اینجا همونجاست. قبول دارم که من تو انتخابم اشتباه کردم؛ ولی تو هم بی‌تقصیر نبودی. می‌تونستی همون موقع که دیدمت و همون موقع که خواستمت و همون موقع که انتخابت کردم بهم بگی که اونی نیستی که فکر می‌کنم. سرشو بلند کرد و زل زد تو چشام. سرمو انداختم پایین. گفت پس نمی‌دونستی تهش اینجوری میشه... کدوم تَه؟ اینجا تهش نیست! تو داری جا می‌زنی. اول راه داری ولم می‌کنی. سرمو بلند کردم و گفتم اینجا و الان نه اول راهه، نه وسط راه. آخرشه. متأسفم. من نمی‌تونستم بیشتر از این ادامه بدم. واقعاً نمی‌تونستم. حضورت آزارم میده. نمی‌خوام باشی. نمی‌خوامت. ما همدیگه رو نمی‌فهمیم؛ درک نمی‌کنیم همو. اصن قبول نداریم همدیگه رو. من سعی کردم که بفهممت، ولی نشد، نتونستم، نخواستی. پیچیده بودی. زیادی پیچیده بودی. مترجم، خوب ترجمه‌ت نکرده بود. پر از غلط املایی و نگارشی و ویرایشی بودی. بار علمی چندانی هم نداشتی. بهتره دیگه ادامه ندیم. با بغض گفت نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ گفتم نه. دلیلی نداره باهم بودنی رو ادامه بدم که هر لحظه‌ش به تموم شدن فکر می‌کنم و مدام از خودم می‌پرسم کِی تموم میشه. هر بار ورقت زدم چشمم به شماره‌ی صفحه بود که ببینم کی تموم میشی. تموم هم نشدی بالاخره. ساکت بود. یه کم نزدیک‌تر رفتم و آروم تو گوشش گفتم «سعی نکن به زور خودتو توی کتابخونه‌ی کسی جا کنی. چون جا نمیشی؛ مچاله میشی». ساکت بود. گرفتمش سمت آقای کتابفروش و گفتم من این کتابو دو ماه پیش ازتون گرفته بودم. فکر می‌کردم از منابع امتحانه و به درد کنکورم می‌خوره؛ اسمش که اینجوری نشون می‌داد. ولی به دردم نخورد. تا نصفه خوندم و دیگه نتونستم ادامه بدم. اونی که فکر می‌کردم نبود. به درد من که نخورد، آوردمش بذارین اینجا؛ شاید یکی بخوادش. الکی تو کتابخونه‌ی من خاک بخوره که چی بشه. کتابو ازم گرفت و یه نگاه به جلد و قیمتش کرد. طرحواره‌های شناختی و باورهای بنیادین در مشکلات روان‌شناختی. نشست روی صندلی و داشت صفحاتشو ورق می‌زد. منم سرگرم کتابای توی قفسه بودم. نمی‌خواستم نگاهم به نگاه ملتمسانه‌ش بیافته که نگهش دارم. من بریده بودم. اونم باید می‌برید. بست و گذاشت روی میز و گفت هزار و پونصد می‌خرمش. جا خوردم. گفتم اینی که می‌گین حتی نصف نصف قیمت روی جلدشم نیست... ولی خب، مهم نیست. به جاش کاغذ باطله بدین. از این آچهارهای یه رو سفید. برای پرینت می‌خوام.

موافقین ۲۳ مخالفین ۲ ۹۶/۱۰/۰۲
شباهنگ

نظرات  (۳۸)

وای نسرین، این پستت خیلی خوب بود! حتی منم لایکش کردم :)))
پاسخ:
:دی
داشتم جملات رو کنار هم میچیدم که توی کامنتهات اعتراف کنم: درک می کنم چی میگی! که به آخرش رسیدم :-/
پاسخ:
:)))
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۷:۵۸ جناب دچار
آهنگ قشنگیه این:

http://maedeh-drad.blog.ir/post/808/808-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF
پاسخ:
ممنون، الان با گوشی‌ام. لپ‌تاپو که روشن کنم دانلود می‌کنم :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۸:۰۰ محبوبه شب
خدا بگم چی کارت کنه :/ با خودم گفتم شباهنگ زد طرفو زیر پاش له کرد اون وقت میگه سعی نکن چون مچاله میشی! :/  : ))))
ولی جا خوردما خیلی باحال بود :***
پاسخ:
:)))) به خدا مچاله شده بود بس که به زور می‌کردمش تو کیف و کشو و کمد و کتابخونه و جای‌جای اتاقم :دی
عجب سرکاری گذاشتی ملتو :|
تازه داشت هیجان انگیز میشد :))
پاسخ:
هیجان‌انگیز؟! :)))
چه افکار منحرفی دارین شماها
نچ نچ نچ نچ
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۵ فیلو سوفیا
آقا معلوم بودا سرکاریه؛) آخه تو انقدر صریح درباره ی اون مسائل صحبت نمیکنی اینجا:))
پاسخ:
:))) آره والا
سر کاری هم نبودا! جدی جدی داشتم با کتابم حرف می‌زدم. کتاب سابقم البته :دی
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۶ فیلو سوفیا
کتاب سابق:))))))))))
مهریه ش رو داده بودی حالا؟؛)
پاسخ:
والا اونی که باید مهریه بگیره منم که نگرفتم و مهر خود را حلال و جان خویش را آزاد نمودم
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۳ خانم الفــــ
سلام.میدونم دیره, اما, زیارتت قبول:-) ان شالله دست پر برگشته باشی,با دل و قلبی آرام.

از اول پست با شناختی که ازت داشتم میدونستم منظورت هرچیزی میتونه باشه جز اونی که بنظر میاد:-) ولی خیلی متن خوبی بود,پایانش خیلیی خووب و هنرمندانه بود:-)
پاسخ:
سلام :)
اونجا کلی به یادت بودم و جاتون خالی، حسابی بهم خوش گذشت از نظر معنوی

به نظرم یه وقتایی لازمه سر به سر خواننده بذاری و به قول دوستان، ملتو سر کار بذاری :دی
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۳ آقاگل ‌‌
لااقل اگه عشقتون دو طرفه نبوده ولی باز تا آخرین لحظه سعی خودش رو کرده که مفید باشه. حتی با تبدیل شدن به کاغذ باطله :))
پاسخ:
دیشب تا پاسی از شب می‌خوندمش. و مدام غر می‌زدم که چرا انقدر مزخرفه. ینی به اندازه‌ی هزار تومن هم چیز ازش یاد نگرفتم! اصن تو بگو صد تا تک تومنی
انقدر بی‌خاصیت بود
۰۲ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۸ نیمچه مهندس ...
اونجاها که داشتی می‌گفتی ما به درد هم نمی خوریم من داشتم آهنگ رابطه ی شادمهر رو گوش می دادم.خدا بگم چیکارت نکنه:)
البته تقصیر تو نیست.من این روزا با شنیدن و دیدن و گفتن و بوییدن هر چیزی اشکم دم مشکمه و دلم غصه دار
پاسخ:
یادم باشه صبح دانلودش کنم

من شوخیه مگه حمید هیرادو گوش می‌نمودم موقع تایپ :دی
۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۶ علی آقا:)
سلام
من فقط میتونم بگم چشم:)
حال و حوصله بیشتر نویسی رو ندارم:(
پاسخ:
سلام :)
من تموم مدت داشتم فکر میکردم اینقدر دستتون واسه خواننده ها رو شده که تهش قطعا اونی نیست که ظاهرش میگه.
ولی دروغ چرا ته ذهنمم میگفتم چرا فکر نمیکنی آدم ها میتونن سورپرایز(هیجانزده؟) ات کنن و شاید شباهنگ میخواد رویی دیگر از خود را به منصه ظهور برساند:))))
پاسخ:
:)) من به این آسونیا دستمو برای کسی رو نمی‌کنم که :دی
از نوشتن این پست هدف داشتم که اگه فرصت کردم پست بعد می‌نویسم در موردش
۰۲ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۲ لیمو جیم
داشتم با خودم فکر میکردم اگه قراره تموم شه چرا فاصله رو رعایت نمیکنی پس که دیدم ای دل غافل :-))

استغفرالله:-D
پاسخ:
دیگه به هر حال آخرین دیدار بود و وداع و استغفر الله :دی
من بندِ دومُ ،  سه چار خط خوندم باورم نشد ، دوباره رفتم از اول ، گفتم شاید اشنباه فهمیدم !!!! منتظر بودم آخرش به هرچیزی برسم جز کتاب !!!!  بعد دیدم ته اش اینجوری شد!!! 
پاسخ:
:)))) وای بر ذهن منحرف شما
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
وای بر ما و ذهن های مریض مون :))))))
فعلا علل الحساب یا علی الحساب (؟!) بیا عکساتُ تحویل بگیر ، این جغدا رو امروز دیدمشون !
********
فقط هرموقع دیدی ، بگو پاکشون کنم
پاسخ:
وای بر شما :)))
علی‌الحساب :دی
شبانه اومدم کانالت و دانلودشون کردم و رفتم :)))
تشکرات فراوان
۰۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۴ شهاب الدین ..
سلام
متن که جالب بود جای خود، اینکه خانم شباهنگ هم وادار به اعتراف شد، بازم جای خود!! 
ان شاءاللّه همیشه به همه کارا و تصمیماتتون آفرین بگید... 
راستش مطلبتون من رو یاد یه خاطره خیلی دور انداخت. 
دوران راهنمایی دبیر انشامون موضوع مناظره داد. به سبک مناظره های پروین اعتصامی. خوندین حتما. 
اکثرا هم سوژه هایی شبیه سوژه های پروین رو کار کردن. 
ولی من مناظره کتاب های درسی خودم رو نوشتم بعد از سی سال. تصورم بود این بود یقین اون موقع کتابای درسی ام دارن تو انباری خاک میخورن. موضوع این بود که کتابا داشتن بنا به جایی که تو قفسه داشتن، به هم فخر میفروختن. کتاب شیمی هم افتاده بود پشت کمد و ناله میکرد و کمک میخواست. 
دبیرمون اینقدر خوشش اومد که برد دفتر و کار به اجرای نمایشش رسید. ..
و الان همون 30 سال بعده، ولی کتابام تو انباری نیستن. دست پسرمه و مدام داره با مطالب درسی خودش مقایسه میکنه... 
شبتون به خیر
پاسخ:
سلام
اعتراف؟ :))
با توصیفی که کردین منم مشتاق خوندن داستانتون شدم. 
منم کتابامو نگه داشتم بدم بچه‌هام مقایسه کنن با کتاباشون. البته احتمالا تا اون موقع همه چی الکترونیکی میشه
نمیدونم  چرا همون اول ذهنم رفت سمت کنکور 😑 اول گفتم خود کنکور بعد دیگه مترجم گفتین و...
شاید چون واسه کنکور لیسانس یه داستان کوتاه گفته بودم با محوریت پیرمرد که اخراش مشخص میشد همون کنکور

پاسخ:
:))) معلومه خواننده‌های قدیمی و اونایی که منو بهتر و بیشتر می‌شناختن ذهنشون کمتر از بقیه منحرف شده

در شرایط فعلی، کنکور تنها راه گزینشه و من باهاش موافقم. اگه کنکور نباشه معیار گزینش چی میخواد باشه؟ معدل؟ پژوهش؟ خب با اینا هم موافقم. ولی خوبی کنکور اینه که کمتر میشه توش تقلب کرد و مساوات درش بیشتر رعایت میشه. در حالی که معدل این طور نیست و هر چقدرم که بگن معدلِ دانشگاه‌ها ضریب می‌خوره، بازم اونی که دانشگاه آزاد بیست گرفته با اونی که مثلاً شریف 18 گرفته و با ضریب سازمان سنجش شده 19، یکی نیست و همین ضریب هم غیرمنصفانه است.
اخراجش نکنید پیرمرده رو خلاصه :))
خوب نوشتین ، قبله ی عالم مان خوشمان آمد .
اگه بگم عاشق کتابم دروغ نگفتم، فکر کنم دست آخر نگار نداشته ام سر همین طلاقم بده...
:)
پاسخ:
:))) خب یا این موضوع رو همون اول برای نگارتون شفاف‌سازی کنید، یا نگاری برگزینین که مسئول کتابخونه یا نویسنده است
باشه ، نویسنده باشه هم خوبه.
خوب درود بر شما به خاطر استفاده از برگه های باطله، جوونا ی این زمونه خیلی به این چیز ها فکر نمی کنن.😯
آفرین آفرین.

پاسخ:
می‌تونید جلسه خواستگاری از کتابخونه‌ش هم بازدید به عمل بیارید :دی

تازه زباله‌هامم تفکیک می‌کنم :)) 
کوهِ کمالاتم خلاصه
داخل داستان هم این پیرمرد پشت همه رو ب خاک میمالید قرار نبود تموم شه.
منم قبول دارم تقریبا نمیشه واسه همه دانشگاه ها و همه رشته ها به خاطر متقاضی بالا و یکسری مسائل دیگه کنکور کامل حذف کرد (در شرایط نظام آموزشی فعلی)

پاسخ:
خبر ندارم سیاست بقیه کشورا چیه، ولی اگه کنکور حذف بشه، می‌ترسم یا پولی بشه یا پارتی بازی یا نمی‌دونم واقعا
قابلِ شمارو نداشت . در جبرانِ فکر های منحرف مون مثلا :)))))

+راستی آدرسِ کانال هم دیگه مهم نیس اگه سانسور نکنی ^_^ (همچین آدمِ بی ثباتی هستم !!!!!! )
پاسخ:
:))) این حرفا چیه. 
این 2 ای که تو و امید بعدِ اسماتون می‌ذارین برای من یه دنیاست. همیشه به این فکر می‌کنم که چند تا بلاگر تو دنیا هست که از خواننده‌ش بخواد یه 2 کنار اسمش بذاره که با دوستای حقیقیش اشتباه نگیره و اونا هم بگن چشم و این همه سال تو مطهره 2 باشی و امید، امیدِ 2
خوشبختی ینی همین دیگه! دقیقاً ینی داشتن یه همچین دوستایی

+ سانسور باشه بهتره. شاید نخوای ملت فامیلی‌تو بدونن
#ذوق_مرگِ_فراوان  ^_^

+بله بله 
پاسخ:
[بوس] + [گل] + [قلب]
۰۳ دی ۹۶ ، ۰۹:۵۰ یک نکته....
فقط یه توضیح جانبی در رابطه با پاسخ هایی که بعضی وقتا به کامنتا میدی بدم و اون اینکه:
باور کن شریف اونقدرهام که میگی خاص نیست. شاید شما چون تو مقطع لیسانس اونجا بودی اینطور فکر میکنی، که خب توی دوره کارشناسی واقعاً خیلی از درس خونهای واقعی میان شریف (البته مسلماً بعضی هاشون هم نمیان و به دلایل مختلف میرن دانشگاه های دیگه).
اما تو دوره ارشد و دکترا که دیگه اصلاً شریف خاص و بهتر از باقی دانشگاه ها نیست. سطح دانشجوها در مجموع کاملاً معمولی و در حد سایر دانشگاه هاست و هیچ نکته خاصی توش دیده نمیشه و خودشون هم گاهی این طرز فکر رو نسبت به بعضی دانشگاه ها (مثل دانشگاه تهران حالا مثلاً) دارند. و اون دانشگاهی که همیشه و در اغلب رشته ها ممتازه، دانشگاه تهرانه. واقعاً اینا رو دیدم که دارم میگم.
حالا دانشگاه تهران رو به خاطر واقعاً خوب بودنش مثال زدم. حتی خیلی از دانشگاه های دیگه....
پاسخ:
حرفتونو قبول دارم. دلیلش اینه که بیشتر از نصف بچه‌های شریف بعد از لیسانس از ایران میرن و تعداد اندکی بدون کنکور و با شرط معدل می‌مونن. بقیه که از دوره‌ی ارشد و دکتری میان اینجا (البته درستش اینه که بگم میرن اونجا :دی) از شاخ‌های دانشگاه‌های خودشونن که به شریف راه می‌یابند! (نائل میشن)
حالا درسته یه وقتایی ما شکسته نفسی می‌کنیم و میگیم شریف همچین تحفه‌ای هم نیست، ولی خب خداوکیلی وقتی با بقیه‌ی دانشگاه‌ها مقایسه می‌کنم به تحفه بودنش ایمان میارم
هنوز یه تعداد از دوستان من شریفن (در مقطع دکترا و ارشد) و با شناختی که ازشون دارم، بی‌انصافیه اگه بگم سطح علمی‌شون پایینه
عالی بود .اولش قشنگ ذهن همه پرت شد به موضوع دیگه ای :))))))))))
چه کار قشنگی کردی 
پاسخ:
:)))) هدف، پرت کردن ذهن ملت و انحرافشون بود که خدا رو شکر حاصل شد. داشتم خودمو تست می‌کردم ببینم چقدر قدرت سر کار گذاشتن ملتو دارم
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۳ آقای دیوار نویس
تا اونجایی که آروم دم گوشش گفتین:  «سعی نکن خودتو به زور تو کتابخونه کسی جا کنی» داشتم پسر عینکی، با کمی ته ریش تصور میکردم! وداشتم حالشو تصور میکردم که چه جوری زیر این شکست عشقی کمر راست کند!  :|
استغفرالله.... بیارید اون تسبیح رو...  ولی حقیتا خیلی حال کردم از اینکه اینجوری سر کار بودم؛ انرژی گرفتم :) 
پاسخ:
:)))))))))))))) پسر عینکی با کمی ته‌ریش
یاد هری پاتر افتادم:
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۷ خانم الفــــ
ممنونم :) 
الحمدلله..
پاسخ:
:)
استعدادت عالی بود:))))))))))))))
پاسخ:
وبلاگ، جایی برای شکوفایی استعدادهای نهفته
با کتاباتون نامزد بازی میکنید؟ واقعا که!
پاسخ:
:))) نه فقط خواستم افکار عمومی رو امتحان کنم
من و چه به این حرفا آخه
مخاطب گمراه کنی:دی
خیلی سبک گرفته نوشته‌های شما و این عالیه♡
پاسخ:
داشتم قدرت گمراه سازی خودمو تست می‌کردم :)))
۰۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۴ صبا مهدوی
:)
پاسخ:
:دی
۰۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۶ فاطمه (خودکار بیک)
ووااای من گفتم خیلی وقته نخوندمت ببین چیی شدههه میخواستم شیرجه بزنم سمت ارشیوت کلید واژه ها رو بگردم :)))))) عححح :)))))))))))
پاسخ:
:)))))))))))) شرمم باد که ملتی عظیم رو گذاشتم سر کار
۰۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۰ شهاب الدین ..
سلام
با وجود آرشیو کاملی که از خاطراتم دارم، حتی دستنوشته های سر کلاس که با بغل دستی ام به صورت مکتوب صحبت میکردم، ولی متأسفانه دقیقا همین دفتر انشام، طی یک اسباب کشی، گم و نیست شد! 
دفتری که از اول راهنمایی تا سوم راهنمایی داشتم و به غیر از دفتر انشا، برام حکم یه ثبت احوال کامل اون سه سال رو داشت. 
در واقع دنیا همینه، دقیقا دست روی اون چیزی میذاره که خیلی برات عزیزه. 
شبتون به خیر
پاسخ:
سلام
شاعر می‌فرماد: گلچین روزگار عجب باسلیقه است
کم پیش میاد حال بد و خوب رو در عالی‌ترین حد ممکنشون همزمان داشته باشم. کتابایی که چند ماهه در به در دنبالشم کتابخونه‌ی شریف داره. الان متوجه شدم داره و نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت :| اومدم این لحظه‌ی ناب رو ثبت کنم علی‌الحساب
پاسخ:
یار در کوزه و گرد جهان می‌گردم...
سلام از پست خوشمان اومد :) ولی من درحین خوندن فکر کردم که میخوای یه نتیجه اخلاقی بگیری یا فکر کردم داستانی چیزی هس چون میشناسمت مث بقیه منحرف نشدم :)))

یچیزی دیدم الان اتفاقی یادتوافتادم گفتم برات بفرستم نمیدونم اینجا میاد یانه ولی کپی میکنم  چنتا سنگ خوشگل جغدی 

http://s8.picofile.com/file/8315130326/1053236x308_1514195697097553.jpg
پاسخ:
سلام
خیلی خوشگله
ممنونم
اون لینک کپی کنی بازمیشه 
پاسخ:
ممنونم :)
من اول کامنتا رو خوندم بعد پستو
به همین دلیل گمراه نشدم:)
پاسخ:
افسوس! :))
۰۴ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۹ نگــ ❤ـار
خیلی وقت بود پستاتو نخونده بودم اومدم بعد از یه قرم اینو بخونم فکر کردم عاشق شدی کف کردم اصن :دی
ولی اگه واقعا عاشق شدی و خواستی بهم زنی اینجوری نگو به طرف داغون میشه بدبخت
پاسخ:
:))) فاطمه هم بعد یه قرن اومد جا خورد
باشه :))) ولی کسی که واقعا عاشق باشه بعید می‌دونم همچین حرفایی به طرف بزنه و اگه بزنه هم لابد عاشق نیست
خواهش عزیزم خوشحالم که خوشت اومده :)
پاسخ:
فدات :)