دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۹۵- هنوز

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۵۱ ق.ظ

بعد از خوندن پست مهتاب و ارسال نظر برای پست مذکور و دیدن دو قسمت فیلمی که اونجا معرفی کرده بودم، غرق در بحر تفکر راجع به کامنت‌های بقیه راجع به این موضوع بودم و گوشی‌به‌دست و به‌صورتی که انگار داری سُر می‌خوری ولو شده بودم روی راحتی که بی‌هوا گفتم بعضیا فکر می‌کنن منبع درآمد بیان فروش اطلاعات کاربراشه در حالی که بیان یه شرکت نرم‌افزاریه و فعالیت‌های دیگه‌ای هم داره و چرا باید همچین کاری بکنه. البته مردم حق دارن نگران اطلاعاتشون باشن. برادرم سرشو از روی کتاب بلند کرد و پرسید بیان؟ نگاهمو از گوشی برداشتم و رو کردم بهش و گفتم یکی از همین شرکتایی که بستر رو فراهم می‌کنن برای تولید و به اشتراک گذاشتن محتوا و وبلاگ و اینا. مثل بلاگفا. تا اسم وبلاگو آوردم بابا که سرش تو گوشی بود رو کرد سمتمون و پرسید: مگه هنوزم وبلاگ می‌نویسه کسی؟ اینو که گفت، آب دهنمو قورت دادم و نوع جلوسمو از اون حالتِ سرخورده رو مبل به‌شکل قائم‌الزاویه تغییر دادم و صدامو صاف کردم و با قلبی به‌تپش‌افتاده گفتم: خب... این روزا همه ترجیح می‌دن تو تلگرام و اینستا فعالیت کنن و اغلب مردم حال و حوصلۀ نوشتن و خوندن متنای بلندو ندارن. وبلاگ از رونق افتاده و دیگه مثل قبل نیست. بعد سریع خودمو جمع کردم پا شدم اومدم تو اتاق که سؤال دومش این نباشه که راستی تو با وبلاگت چی کار کردی؟

+ ده دوازده سال پیش، هم‌کلاسی‌ها و فامیل و خانواده‌م خوانندگان اصلی وبلاگم بودن. ولی الان همه‌شون فکر می‌کنن از سال 94 که بلاگفا پوکید، منم وبلاگ‌نویسی رو کنار گذاشتم. و چون دیدِ مثبتی نسبت به فضای مجازی ندارن، لذا منم بهشون نمی‌گم هنوز وبلاگ دارم. البته نمی‌گم ندارم، ولی داشتنش رو هم اذعان نمی‌کنم و همیشه بحث از فضای مجازی که میشه، سریع موضوع رو منحرف می‌کنم سمت اینستا.

+ امروز یکی تو اینستا بهم پیام داده بود و نوشته بود از خواننده‌های قدیمی فصل تورنادو و شباهنگ بوده و سال‌ها از فضای وبلاگ دور بوده و آدرسمو گم کرده و آدرسمو خواسته بود. اسمش اصلاً آشنا نبود. نه اسمش نه قیافه‌ش. و چون آشنا نبود آدرس اینجا رو بهش دادم :)) ولی سؤالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که از کجا هم اسم واقعیمو می‌دونسته هم اسامی مستعارمو؟ ده کا هم دنبال‌کننده داشت.


+ از نزدیکان و بستگان سببی و نسبی شما کیا وبلاگتونو می‌خونن؟ اگه یه روز اتفاقی آشناهایی که آدرستونو ندارن و نمی‌خواین داشته باشن وبلاگتونو پیدا کنن چی کار می‌کنین؟ اگر متأهل هستید، همسرتون آدرستونو داره؟

۰۰/۱۰/۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امید

بابا

مامان

مهتاب

نظرات  (۲۰)

۲۱ دی ۰۰ ، ۰۱:۴۸ ماه توت‌فرنگی

هیچکس که منو بشناسه وبلاگم رو نمی خونه. و اگر کسی وبلاگم رو پیدا کنه و اگر نزدیک باشه شاید بعضی پست ها رو از دسترس خارج کنم شاید هم نه. 

آدرس وبلاگم رو دو بار به صورت کاملا دستی و جدی به یه فرد نزدیک دادم ولی انقدر اهل اینترنت نبود که فکر کنم گم گرد اصلا. البته گاهی که یه متنایی که مربوط بهشه رو می نویسم ترس برم می داره که نکنه گم نکرده و خاموش می خونه؟! 

پاسخ:
این ترس خیلی بده. کلاً دوتا چیز بده تو این فضا؛ یکی حضور کسی که فکر می‌کنی نمی‌خونه و یکی هم غیبت (عدم حضور) کسی که فکر می‌کنی هست. هر دو با یه احتمالی رخ می‌ده و قطعی نیست. و این آزاردهنده‌ست.
۲۱ دی ۰۰ ، ۰۱:۵۵ ماه توت‌فرنگی

آهان یه چیز دیگه بگم، من آدرسم رو عوض کردم حواسم نبود و الان مطمئنم که نمی خونه‌. :دی ولی اون حرفت درست بود‌.

پاسخ:
خدا رو شکر
همه‌مون کأنهو جغد بیداریم :))
۲۱ دی ۰۰ ، ۰۲:۰۵ بیست و دو

منم روزای اول تا فامیلامم داشتن اما از اینکه هرچی بذاری و بنویسی بعدش دربارش توو دنیای واقعی صحبت میشه اعصابمو بهم میریزه و دوست ندارم. مثلا دلم میخواد اگر دلم گرفته راحت بتونم بیام بنویسم نه اینکه بعدش  ده نفر بیان توو دنیای واقعی بپرسن چی شده؟ و به همین دلایل که دوست داشتم راحت باشم و راحت بنویسم منم از یه جایی به بعد دیگه نمیگفتم که مینوشتم.البته کسی هم چیزی نمیپرسید هیچوقت چون بلاگر نبودن. آخرین بارم توو دوره ارشد به یکی از هم اتاقی هام تصمیم گرفتم آدرس وبلاگمو بدم و قبلش کلی باهاش حرف زدم که هرچی اینجا نوشتم دربارش با من توو دنیای واقعی حرف نزن این کار خط قرمزمه و گفت باشه و همون شب رو به روی خودم روی تختش دراز کشیده بود و تک تک پستامو میخوند و بعد هی بلند بلند میگفت عه این پستت منظورت فلانیه؟:/ یا فرداش منو با اسم وبلاگیم صدا میکرد و اونقدر حرکتش عصبیم کرده بود و از کرده ی خودم پشیمون بودم که همون شب تغییر آدرس دادم و بهش گفتم حذف کردم و دیگه نمینویسم! و پشت دستمو داغ کردم که دیگه به کسی ندم چون قوانینم رو رعایت نمیکنن. البته اینوسط یه استثنایی وجود داره اونم وارانه. خب اون دوست واقعیمه و از اولم ادرسمو داشته و چون از همون اولم قوانینمو رعایت میکرد هیچوقت از دایره خواننده هام حذفش نکردم. اونقدر رعایت میکنه که مثلا بنویسم حالم بده بلند نمیشه بیاد واتس آپ یا زنگ بزنه بگه چرا حالت بده؟ مثل بقیه مجازی ها کامنت میده و تا موقعی که کامنتشو جواب ندم اینور سوال نمیپرسه یا وقتی همو میبینیم هیچوقت جلوی خانوادم حرفی از وبلاگ نمیزنه حتی با خودمم نمیزنه مگر خودم حرف بزنم درباره وبلاگ‌ و همینا باعث شده هیچوقت حضورش برام مانع نوشتن نشده باشه .وقتی کامنت میده من هیچوقت حس نمیکنم این همون آدمیه که منو خونه زندگیمو شوهرمو بچمو کل خونوادمو دیده تمام اخلاقیات منو میدونه و همین باعث میشه تنها کسی باشه از دنیای واقعی که میخونتم و اصلا علاقه ندارم کس دیگه ای از دنیای واقعی رو اضافه کنم. البته این حرفم یه استثنا داره اونم همسرمه که توضیح میدم حالا.

درباره اینکه اگر کسی بفهمه چیکار میکنم، خب من یجوری همیشه مینویسم که اگر کسی از آشناها گذری هم اومد نفهمه منم:| برای همون حتی عکس ظرف غذامم اگر بخوام بذارم رمزی میکنم که آشنا اگر اومد از ظرف غذام نفهمه منم:| یه بار عکس از یه مکانی گذاشتم بلافاصله یکی اومد کامنت داد که وای منم همینجام و اونجا جای موقتی نبود من سالها اونجا کار داشتم.یادم نیست چیکار کردم ولی فکر کنم خودمو زدم به کوچه علی چپ اون خوانندم از اونا بود که سالی به دوازده ماه میامد برای همون رفت و بیخیال ما شد. اما از پیدا شدن آشنا خوشحال نمیشم اصلا.

درباره همسرم که میخونه یا نه؟ من یه بار همون اوایل آشناییمون گفتم وبلاگ مینویسم یادمه در جواب گفت خیلی خوبه :| ... همین و چیز دیگه نگفت و منم نگفتم. دوباره در طول حیات زندگی مشترکمونم چندبار دربارش حرف زدم گفتم مثلا توو وبلاگم فلان مطلب رو گذاشتم یا رفتم وبلاگ فلانی فلان کامنت رو گذاشتم بازم خیلی عادی و معمولی درباره اون اتفاق و مطلب حرف زده نه آدرس وبلاگم. مثلا یه بار یه کامنت پای پست مش میرزا نوشتم بعد نخواستم منتشر بشه کامنت دادم میرزا پاک کنه اما میرزا نمیدید کامنتمو. به واران گفتم گفت میرزا این ساعتا نمیاد وبلاگ باید صبر کنی تا فردا. بعد  کار رسید به اونجا که واران پیام داد به خانوم میرزا که بگو میرزا بره کامنت ۲۲ رو پاک کنه. میرزای بدبختم از سرکار گوشی گیر میاره میره کامنت پاک میکنه:دی بعد مثلا شبش کل این داستان رو برای همسرم تعریف کردم همسرمم در جواب درباره خود کامنت صحبت میکرد و موضوعش:دی حتی یادمه یه بار داشتیم میرفتیم مشهد توو نت گوشیم یه پست نوشته بودم دادم بخونه گفتم میخوام اینو بنویسم توو وبلاگ. بعد از خوندن گفت الهی قربونت، خیلی خوبه:|...کلا همسری بی علاقه به وبلاگ دارم:دی و چون از خصوصیات بارزشم اینه که اصلا و ابدا کنجکاوی نمیکنه توو کارای آدم برای همون کلا براش مهم نیست و نمیگه کجا مینویسی چرا مینویسی بده بخونیم فلدا منم آدرسی ندادم چون مطمئنم آدرسم بدم نمیاد بخونه:دی

پاسخ:
وای اون «خیلی خوبه» گفتنِ همسرت در آغازین روزهای آشناییتون خیلی خوب بود :))
من هنوز تکلیفم با این قضیه روشن نشده که در آینده چی کار کنم. فعلاً کج‌دارومریز پیش می‌رم و نه می‌گم دارم نه می‌گم ندارم، ولی از تصمیمِ چند سال بعدم خبر ندارم که بگم یا نگم.
رومخ‌تر از بازخورد دادن در فضای حقیقی بعد از پست گذاشتن اینه که یه اتفاقی بیافته و تو خودت انقدر درایت داشته باشی که راجع به اون اتفاق ننویسی ولی بقیه تذکر بدن که یه وقت نری تو وبلاگت بنویسیا. این تذکر به‌شدت رو اعصاب من بود یه زمانی. همیشه هم جوابم این بود که تو در مورد من چی فکر کردی که فکر می‌کنی من این موضوع رو تو وبلاگم می‌نویسم که حالا تذکر هم می‌دی ننویسم.
۲۱ دی ۰۰ ، ۰۴:۵۸ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

سخته یه آشنا بخونه وبلاگم رو، اگه اینجوری باشه بخش‌های احساسی رو سانسور می‌کنم.

لاکن هنوز مزدوج نشدیم، اگه بشم و وبلاگ داشته باشم سطح کامنت ها رو تا حد کاردار سفارت😁 پایین می‌آرم و خیلی بیش از پیش رعایت می‌کنم خصوصا در مورد خانم‌ها.

واگه ایشون هم وبلاگ داشته باشه همین انتظار رو دارم .🙂

پاسخ:
به‌نظرم اگر طرفین در زمان مجردی حدود رو رعایت کنن، نیازی به تغییر رویه نیست. البته سطح و نوع روابط آدما بعد از ازدواج خودبه‌خود و خواه‌ناخواه تغییر می‌کنه. پس وقتی خودبه‌خود تغییر می‌کنه چه کاریه اول کار شرط و شروط بذارید و انتظار داشته باشید و خودتون و طرف رو ملزم به کاهش سطح روابط کنید. بذارید بنده خدا فکر کنه چقدر روشن‌فکرید و گیر نمی‌دید. به‌مرور همون اتفاقی می‌افته که دلخواهتونه الان :))

من تا یه مدت مدیدی قائل به این مرز بین ادمهای وبلاگی و خارج از وبلاگ بودم.یعنی نه ادمهای وبلاگی رو وارد دنیای خارج میکردم و نه برعکسش رو. تقریبا دوستای نزدیکم میدونستن و هنوزم میدونن من وبلاگ دارم ولی با همه اتمام حجت کردم که وبلاگم یجای شخصیه و دوست ندارم کسی از واقعیت بخونه اونجارو.

4-5 سال پیش دوتا از دوستام ادرس وبلاگ اسبقم رو داشتن ولی راحت نبودم و عوضش کردم.

مشکلی ندارم کسی بدونه وبلاگ مینویسم ولی اگه کسی ادرس رو درخواست کنه،خیلی جدی بهش میگم که نمیتونم ادرسو بدم.

الان دیگه اونقدر مثل قبل مصر نیستم که وبلاگیهارو در واقعیت نبینم یا ارتباطی جز وبلاگ نداشته باشم ولی باز کم کم روابطم لول آپ میشه.

(الان دو سه نفر از هم دانشگاهیام رو میخونم و بالعکس ولی از نظرم ادم های امنی ان و اوکی ام که بخونن منو)

اگه کسی اتفاقی پیدام کنه از اشناها، با احتمال خوبی اول پستامو ارشبو میکنم و بعد ادرسمو عوض میکنم.

در اخر ذوست ندارم کسی که باهاش ازدواج میکنم وبلاگمو بخونه.چون از همه جا و همه کس مینویسم داخلش و خب یکم پسندم نیست.

پاسخ:
چند وقت پیش خواب می‌دیدم مسئول خوابگاه اسبق وبلاگمو می‌خونه و نظر میده. حالا هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد بهشون آدرسمو داده‌ام یا نه. هفت هشت سال پیش ازم بعید نبود همچین کاری‌. رسماً کارت ویزیت درست کرده بودم (هدر وبلاگمو چاپ کرده بودم و زیرش آدرسم بود) به هر کی می‌رسیدم آدرس می‌دادم بیاد بخونه :|
همسر جماعت اگه مثل بقیهٔ خواننده‌ها وبلاگ آدمو بخونن مشکلی نیست. مشکل از اونجایی نشئت می‌گیره که مثل بقیه نمی‌خونن. یادمه خیلی سال پیش یه خواستگار بلاگر که خوانندهٔ وبلاگم هم بود داشتم. رفتارش در ابتدا عادی بود. بعد که به پیشنهادش جواب مثبت دادم گفت چرا فلان آقا و بهمان آقا رمز پست‌های رمزدارتو دارن و چرا کامنت خصوصی می‌ذارن و اینا. ینی صبر نکرد دو دیقه از زمان ارتقاءش از مقام خوانندگی به آقابالاسری بگذره :| [در این قسمت آهنگ آقابالاسر نخواستم من دردسر نخواستم پخش شود]

تو دیگه خیلی اپن مایند گونه با خوندن وبلاگت برخورد میکردی :))

:)))) عالیی،

اره قشنگ یه قسمت قابل توجهیش اینه که طرف الکی حساس میشه.

پاسخ:
الکی که نیست. طبیعیه. ولی باید کنترل بشه. نمی‌دونم پست دیروز ماری جوانا رو خوندی یا نه. نوشته بود یه پنیر گردویی گرفته بودم. محمود انقدر ازش تعریف کرد که انداختمش دور. با طنز می‌خواست میزان حسادت خانوما رو نشون بده که حتی با پنیر گردویی هم رقابت می‌کنن و دلشون نمی‌خواد شوهرشون حتی از پنیر تعریف کنه :)) من درک می‌کنم این موضوع رو. ولی درکش یه چیزه بیان و الزام یه چیز دیگه.

هیچکس خبر نداره، اینجا گوشه دنجمه. البته میدونن وبلاگ دارم ولی ادرسشو اصلا کنجکاو نیستن این روزا که اینستا و یوتیوب و بقیه اپ ها هستن کسی حوصله خوندن وبلاگ رو نداره.

پاسخ:
یکی از مزایای وبلاگ همین امکان طولانی بودن پستاشه که حوصلهٔ اکثریت رو سر می‌بره و این خیلی خوبه :))
۲۱ دی ۰۰ ، ۱۱:۰۲ تسنیم ‌‌

من چند سال پیش به خواهرم گفتم وبلاگ دارم، ولی آدرس ندادم.

امسال هم که رفتم شیراز خونه‌ی خاکستری، به پدرومادرم گفتم خاکستری بلاگره و من وبلاگ دارم و می‌نویسم و اینا، ولی آدرس مادرس ازم نخواستن. مادرم نه، ولی بابام تو بقیه‌ی فضاهای مجازی هستن.

وقتی هم به امیرعلی پیشنهاد دادم وبلاگ بنویسه، اون یکی خواهرم و احتمالا شوهرش اینا هم فهمیدن. امیرعلی ازم آدرس خواست، پیچوندمش :)

اگه کسی آدرسمو پیدا کنه، اعضای خانواده مشکلی ندارم. حرفای رومخ نزنن فقط، مثلا همین که حرفامو بیارن تو واقعیت و در موردش حرف بزنن. آشناهای دیگه هم، اممممم، همکارام مشکلی ندارم، ولی خب دیگه خیلی مبسوط همه چیزو نمی‌ریزم رو داریه :) دوستامم مشکلی نداره پیدام کنن. ولی خلوت وبلاگ چیزیه که نگهم داشته و اگه اینا توش می‌بودن، تا الان نمی‌موندم.

اگر ازدواج کنم، به احتمال زیاد میگم که وبلاگ می‌نویسم، ولی ترجیحم اینه که ایشونم مثل بقیه‌ی اعضای خانواده آدرسمو نپرسه :)

 

چرا خانواده‌ت نسبت به فضای مجازی دیدشون مثبت نیست؟ یعنی مثلا ممکنه بگن بهتره وبلاگ ننویسی؟ اگه راجع به وبلاگ مثبت نیست، پس راجع به اینستا چی میگن؟

پاسخ:
در پاسخ به سؤالت،
ببین فصل اول و دوم دوران وبلاگ‌نویسی من بیشتر گزارش کار فعالیت‌هایی که تو مدرسه و دانشگاه و خوابگاه داشتم بود. تا پایان دورۀ کارشناسی. خانواده هم می‌خوندن و از اینکه به واسطۀ وبلاگ ازم خبر دارن خوشحال بودن. اون موقع تلگرام و واتساپ و اینا نبود و برای مطلع شدن از حال کسی وبلاگ چیز خوبی بود. به‌نظرم اون دید غیرمثبت وقتی ایجاد شد بیشتر راجع به خونه و خودشون نوشتم. و شاید حس کردن اطلاعاتشون داره لو می‌ره. ینی من اگه الان برم تهران و از دانشگاه و خوابگاه بنویسم، دیدشون مثبت می‌شه احتمالاً.
یه دلیلشم اینه که هفت هشت سال پیش، تو همون دوره که داشتیم از بلاگفا مهاجرت می‌کردیم بیان، یکی دو نفر از خواننده‌ها مزاحمت‌های شخصی برام ایجاد کردن. به خیال خودشون ازم خوششون اومده و نیمۀ گمشده‌شونو پیدا کرده بودن. یادمه یکیشون انقدر پیله بود که فیس‌بوک بابا رو پیدا کرده بود و به اونم پیدا می‌داد. فکر می‌کرد اگه بابامو راضی کنه منم راضی می‌شم. و یه چند مورد دیگه. مثلاً می‌رفتن دوستای وبلاگیمو واسطه می‌کردن یا هم‌کلاسیامو. منم تو سنی نبودم که درست مدیریت کنم و تجربه‌شو نداشتم واقعاً. و خب خیلی اذیت می‌شدم و خانواده هم باعث و بانی این اتفاقات رو وبلاگ می‌دونستن و از چشم وبلاگ می‌دیدن و دیدشون منفی شد.
۲۱ دی ۰۰ ، ۱۱:۰۶ آقای سین

"این روزا همه ترجیح می‌دن تو تلگرام و اینستا فعالیت کنن و اغلب مردم حال و حوصلۀ نوشتن و خوندن متنای بلندو ندارن"

دقیقا ؛ و این یکی از معایبی که باعث کار سطحی و کم عمق میشه و مردم بیشتر به سمت تیتر خوانی رو میارن ...

 

بستگان و آشنایان و دوستان هیچ کس ؛ ترجیح میدم اینطوری باشه که راحت تر بنویسم

پاسخ:
آره. واقعاً نمی‌دونم چرا حضور آشناها انقدر کار آدمو دشوار می‌کنه که ترجیح میده نباشن :))
۲۱ دی ۰۰ ، ۱۱:۲۵ اقای ‌ میم

کسی از آشناهام ندارن 

پاسخ:
پس راحتین

من تقریبا اسم و فامیل اکثر بلاگرهای قدیمی رو میدونم. وقتی سالها نوشته های یکی رو دنبال میکنی و فیلد تحصیلی مشترک هم داری، پیدا کردنش تو دنیای واقعی خیلی سخت نیست. مثلا اسم و فامیل خودت، هوپ ، مستانه و ... رو میدونم :)  البته جایی جار نزدم و به هیچکس هم نگفتم.حتی به خودشون. 

خودم تو دوران علوم پایه که ۱۸-۱۹ساله بودم وبلاگ داشتم و چون مربوط به خاطرات دانشگاه بود دوستام هم میدونستن، ولی خیلی وقته نمی نویسم و اون وبلاگ رو هم حذف نکردم و مونده یادگاری :)

 

 

پاسخ:
چه جالب. به‌نظرم دانستنِ اسامی واقعی بلاگرا صرفاً به قدمت آشنایی و عمق دنبال کردن بستگی نداره. به تلاش و کنجکاوی آدم هم بستگی داره :)) مثلاً همین مستانه رو من بیشتر از ده ساله می‌خونم و هیچ کدوم از پستاشم از دست ندادم. هوپ رو هم خیلی ساله می‌شناسم، و خیلیای دیگه. ولی به جز اطلاعاتی که خودشون بهم میدن چیزی ازشون نمی‌دونم. تازه همین اطلاعتم فراموش می‌کنم اکثر مواقع :| چون به‌نظرم اطلاعاتی نیستن که به کارم بیاد، مغزم خودش خودکار پاک می‌کنه اطلاعات هویتیشونو :|
۲۱ دی ۰۰ ، ۱۵:۲۷ شارمین امیریان

سلام.

من هیچ وقت وبلاگ‌نویسی‌م رو از کسی مخفی نکرده‌م. چه زمانی که با اسم و فامیل واقعیم می نوشتم چه الان. یعنی همه خانواده و دوست و فامیل و اشنا می‌دونن وبلاگ دارم و هیچ مشکلی ندارم بخونن. حتی وقتی در مورد خودشون می‌نویسم، لینک براشون ارسال می‌کنم. 

تنها مشکلم اینه که یه آشنا یواشکی منو بخونه. اگه بگه می‌خونمت مشکلی ندارم‌ها. از یواشکی بودنش بدم میام

پاسخ:
سلام
این رَویۀ تو، رَویۀ ده سال پیش من بود. قشنگ یادمه هر موقع یه پستی راجع به یکی می‌نوشتم لینکشو براش می‌فرستادم. الان از اون رو به این رو شدم :|

من که خیلی وقته جدی نمی نویسم و از اولش هم هیچ کس نمی دونست :)

+ بی ربط: 

میشه از وبلاگ نرید ؟ :)

پاسخ:
عزیزم... چقدر لطیف و بااحساس گفتی میشه از وبلاگ نرید... فعلاً قصد نیمه‌کاره رها کردن فصلو ندارم. تا تموم شدن دورهٔ دکتری یا تا وقتی ازدواج کنم هستم در خدمتتون. بعدشو تصمیم نگرفتم. حالا کو تا اون موقع. خیلی مونده تا دفاع دکتری. به شرط حیات، هستم یه چند سال.

من امیدُ یادمه اسم خودتونم یادمه. چرا باید عجیب باشه که بشناسنتون؟ 😅 من هردفعه ادرس وبمو به آشنا دادم بعدش پشیمون شدم

پاسخ:
آخه من اونایی که منو می‌شناسنو می‌شناسم. این دخترو نمی‌شناختم و منو می‌شناخت.

وبلاگ فضای خیلی خصوصی مغزمه

به همسرم نمیدم ادرسشو احتمالا

پاسخ:
دقت کردی با اینکه این فضا خصوصیه ولی محتواشو به‌صورت عمومی منتشر می‌کنیم؟ این تضاد و تناقض برام جالبه.

مال من رو قبلا یکی دو نفر دوست و عضو خانواده داشتن اما بعد دیدم بهتر ارتباط واقعیم رو باهاشون حفظ کنم تا اینکه وبلاگ ارتباطمون رو کم کنه...یه بار وبلاگم رو کسی پیدا کرد و فاجعه شد چون از هر متن مبهم من فقط خودش رو تفسیر و استخراج کرده بود...اما الان با این فرض که دوستان دانشگاهی ممکنه پیدا کنن مینویسم اما فامیل دور انشالله که پیدا نکنن!!

پاسخ:
ان‌شاءالله :))
تا اینجا اکثریت مخالف حضور آشنایان بودن‌
۲۲ دی ۰۰ ، ۰۹:۱۵ حامد سپهر

هیچکس از دوروبریها نمیدونه که من وبلاگ دارم و مینویسم البته این ترجیح خودم بوده چون حوصله‌ی توضیح دادن در مورد هر پست یا اینکه منظورم از فلان حرف چی بوده رو برا دوست و آشنا ندارم

 اتفاقا همیشه به این فکر میکنم به روزی که ازدواج کنم و هسرم از وبلاگ خوشش نیاد و یا از اینکه همسرش با خانمهای غریبه ارتباط وبلاگی داشته باشه یا براشون نظر بذاره یا اونا براش نظر بذارن خوشش نیاد البته این یه چیز کاملا طبیعیه و میشه بهش حق داد 

پاسخ:
میشه گفت درد مشترک، یا دغدغهٔ مشترک

عجیبه که هم اسم واقعیتو میدونست هم اسم مستعارو؟ چون منم فقط توی وبلاگ میشناسمت ولی میدونم اینو. فکر کنم یه جایی گفتی یادت رفته.

پاسخ:
مستقیم نگفتم هیچ وقت ولی پیش اومده که لابه‌لای حرفام به معنی فامیلیم اشاره کنم یا یه بیتی بگم و غیرمستقیم بگم فامیلیم توشه. یا اولش با چه حرفی شروع میشه. فقط خواننده‌های خیلی دقیق و ثابت متوجه این ظرایف می‌شن. من بارها غیرمستقیم از خیابون محل سکونتم هم اسم بردم. حتی به محل تحصیل الانم هم لابه‌لای پستام اشاره کرده‌ام. ولی فقط خواننده‌های ثابت متوجه میشن چون مثلاً یه جایی می‌گم فلان دانشگاه اولویت فلانم بود و جای دیگه می‌گم از اولویت فلان قبول شدم. تو یه پست همهٔ اطلاعاتو نمی‌دم.

من 4-5 سال قبل به طور مرتب توی وبلاگ می‌نوشتم اما به خاطر بعضی مشکلات زندگی از این فضا دور شدم. چند بار هم دوباره شروع کردم اما در نهایت فقط یکی دو ماه تونستم ادامه بدم. فعلا وبلاگ‌نویسی نمی‌کنم اما اون موقع که وبلاگ داشتم به هر کی می‌رسیدم آدرسمو می‌دادم :)

اگه دوباره بخوام وبلاگ‌نویسی کنم بسته به اینکه موضوعش چی باشه دایره مخاطبام هم فرق می‌کنه.

پاسخ:
من قدیما یه شادی می‌شناختم. نکنه تو بودی
آره موضوع هم مهمه

فکر نمی‌کنم اون شادی باشم چون اون موقع وبلاگت رو نمی‌شناختم.

اگه دوباره تونستم مستمر بنویسم، حتما آدرسم رو این‌جا می‌ذارم :)

پاسخ:
قربونت. ممنون.