دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۸۳۹- میشه؟

سه شنبه, ۸ آذر ۱۴۰۱، ۱۰:۳۰ ب.ظ

یه ساعت پیش چهارتا کنسرو سفارش داده بودم از اسنپ. تاریخ تولیدشون دو سال پیش بود، انقضا یه هفته پیش. اعلام نارضایتی کردم که یا تعویض کنن یا پولمو برگردونن. پشتیبان اسنپ زنگ زد کلی عذرخواهی کرد و گفت پیگیری می‌کنیم. یه کم بعد مسئول سوپرمارکت زنگ زد و ضمن عذرخواهی، گفت تعویض می‌کنیم ولی میشه لطفاً صبح تعویض کنیم؟ آخه پیک‌ها همه‌شون رفتن فوتبال ببینن و خودمم دارم می‌رم خونه فوتبال ببینم. با خوشرویی و لبخند گفتم آره عجله‌ای نیست. الان دوباره پشتیبان اسنپ زنگ زد که پیگیری کردیم و میشه صبح تعویض کنن؟

+ اگه ببریم من بازم شیرینی می‌دم ^-^

۶ نظر ۰۸ آذر ۰۱ ، ۲۲:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۸- جامعه متکثر است

شنبه, ۵ آذر ۱۴۰۱، ۱۱:۵۵ ق.ظ

اولین روزهای ورودم به دانشگاه و خوابگاه روزهای عجیبی بودن. خوب به خاطر دارم. تازه وارد اجتماع شده بودم و با جماعتی مواجه بودم که علی‌رغم شباهت‌ها کارهای متفاوتی می‌کردن. کارهایی که انتظارشو نداشتم. کارهایی که ازشون بعید بود. تا اون روز فکر می‌کردم اگر دختری حافظ و قاری قرآن باشه نمی‌تونه با پسرها دوست باشه. فکر می‌کردم استادهایی که خارج از ایران درس خوندن و تیپ مذهبی ندارن نماز نمی‌خونن. به فلانی نمیومد که مکه رفته باشه. فکر می‌کردم دختری که روز عرفه خودشو به آب و آتیش زد که دعا رو از دست نده و خودشو برسونه به جماعت، اهل نماز و روزه هم هست. فکر می‌کردم اون‌هایی که اردوی راهیان نور می‌رن و با سهمیه وارد دانشگاه می‌شن نمی‌تونن ضدنظام باشن و علیه رهبر شعار بدن. انتظار داشتم فلانی و بهمانی که خیلی مذهبی هستن و دختره چادریه، ماه‌عسل برن مشهد و قم، نه ترکیه. فکر می‌کردم نمازخون‌ها حجابشونو کنار نمی‌ذارن. از کسی که چادری بود انتظار تقلب و دروغ نداشتم. از کسی که پروفایلش تا هزاروچهارصد با فلانی بود و منتقد و معترض بود انتظار اینکه تو راهپیمایی روز قدس شرکت کنه نداشتم. از شوهر دوستم هم انتظار حضور در راهپیمایی بیست‌ودوم بهمن رو. تعجب می‌کردم. بهشون نمیومد. هم‌خوانی نداشت با بقیۀ ویژگی‌هاشون. از کسی که پدرش سپاهی و رزمنده بود انتظار مهاجرت و بی‌حجابی و مبارزه علیه نظام، از دختری که مادرش حجاب نداشت انتظار اینکه خودش چادری باشه و صدها انتظار بی‌خود دیگه. همۀ معادلاتم به هم ریخته بود با دیدن این‌ها و از تعامل با آدم‌هایی که تازه باهاشون آشنا شده بودم. کم‌کم یاد گرفتم که قرار نیست آدم‌ها یا این‌وری باشن یا اون‌وری. قرار نیست فلان رفتارها رو برای این‌وری‌ها دیکته کنیم و فلان رفتارها رو برای اون‌وری‌ها. یاد گرفتم که هیچ کاری از هیچ کسی بعید نباشه برام. تعجب نمی‌کردم اگر کسی تو مجموعۀ فلان باشه و بهمان کارو بکنه. تذکر نمی‌دادم بهش که چون تو فلانی پس فلان رفتارو داشته باش. نمی‌گفتم حق نداری فلان کارو بکنی یا نکنی چون خانواده‌ت فلانن. تو این ده دوازده سال، با این ویژگیِ جامعه‌م، خوب یا بد، کنار اومدم و آدم‌ها، حتی اقوام و بستگانم رو همون‌طور که هستن با ویژگی‌های ظاهراً متناقضشون پذیرفتم. خودم هم تمرین کردم که در چارچوب‌هایی که دیگران تعریف و تحمیل می‌کنند نگُنجم.

ما باید بتونیم پدیده‌هایی ظاهراً جمع‌نشدنی در یک «انسان» رو بپذیریم و از «تناقض» نامیدنش خودداری کنیم. در مرحلۀ بعد، باید بتونیم در تعامل با انسان‌ها، آنچه «انسجام فکری» یا «انسجام عملی» می‌نامیم، بر اون‌ها دیکته نکنیم. ما همینیم. ما باید بفهمیم که آن وسط‌مسط‌ها انواع و اقسام مدل‌های مختلف از آدم‌ها داریم. آدم‌هایی که دیشب شاد بودند و در عین حال، دو سه ماهه که غصّه دارن. مطلبی رو یکی از دوستان از یک کانال به اشتراک گذاشته بود که به‌نظرم منطقی بود. نوشته بود «بازیکنی را تصور کنید که عمرش را برای فوتبالش گذاشته است. از مسیر صعبی هم عبور کرده است. از نداری و غربت گرفته (قصّۀ زندگی بیرانوند خیلی جالب است در این راستا)، تا هزار جور استرس و مورد توجه توده‌ها بودن و انتظارات یک ملت از آنها برای رسیدن به موفقیت. حالا بعد از سال‌های سال، در نقطه‌ای حساس قرار گرفته‌اند. هم فوتبال شغلشان است (یک لحظه تصور کنید شغلتان را. همان چیزی که حاضر نیستید به‌راحتی با آن شوخی شود. تمام زندگی و معیشتتان بند آن است)، هم عشقشان است، هم امیدشان است. حالا سرود ملی خواندن یا نخواندنشان خودش یک داستانی شده است. نه می‌شود با موضع دوپهلو از کنارش گذشت، نه می‌شود به‌راحتی یک طرف ماجرا را گرفت و طرف دیگر را بی‌خیال شد. آخر آخر هم ممکن است اگر به ته دل او نگاه کنید، با خودش بگوید بابا، من اصلاً به خدا نه با ایناام، نه با اونا. من فوتبالِ خودمو می‌خوام. همین داستان را اگر نخواهید با پیچیدگی‌هایش ببینید، طبیعتاً یا باید ساده‌انگارانه او را «مزدور» بنامید، یا «خائن». یا مزدور حکومت است و برای نظام توپ می‌زند. یا خائن به مملکت است و به سرود رسمی کشورش اهانت می‌کند. خب آخر این چه دو راهی مزخرفی است؟ چرا او باید خود را در این دوراهی قرار دهد. بین این دو راه هزاران راه می‌بیند. که نه بی‌شرفی است، نه خیانت، نه مزدوری، نه هیچ‌یک از این‌ها. بلکه او هم یکی از ماست. و ما همینیم. اگر می‌خواهی وسط‌بازی بنامی‌اش، خوب است.‌ مشکلی ندارم. من با وسط‌بازی منافقانه مشکل دارم نه وسط‌بازی مشفقانه. آنقدر جامعه متکثر است که اگر بخواهی در این میان یک جبهه درست کنی که دو طرف دارد، یک طرفش یک سری طرفدار حکومت که از پیروزی ایران خوشحال‌اند، و یک سری مخالف حکومت، که در اعماق وجودشان دوست داشته‌اند ولز شش گل به ایران می‌زد. این دوراهی احمقانه فقط وضعیتمان را روزبه‌روز بدتر می‌کند. شکافمان را مدام عمیق‌تر می‌کند. چرا همین پیچیدگی را در طرفداران حکومت، که ممکن است فاسد شوند، اختلاس کنند، شل شوند، ریزش کنند، خیانت کنند، و در عین حال اصل نظام ضربه نخورد، می‌پذیرید، ولی همین پیچیدگی را در ابعاد یک ملت نمی‌پذیرید؟ چرا همین پیچیدگی را در جبهۀ مخالفان نظام می‌پذیری و انتظار داری که تفکیک بین رجوی و علی‌نژاد و اسماعیلیون و این و آن بشود، ولی همین حق را به فوتبالیست نمی‌دهی که هم استوری ضد شرایط فعلی بگذارد، هم در ساختار همین نظام کار حرفه‌ای خودش را پیش ببرد؟ مگر خود تو که توی همین دو سه ماهه عروسی‌ها و تولدهایت را رفتی، از تناقض مُردی؟»

۳۶ نظر ۰۵ آذر ۰۱ ، ۱۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ایران 2 - 0 ولز

جمعه, ۴ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۳۳ ب.ظ

الوعده وفا

۳۶ نظر ۰۴ آذر ۰۱ ، ۱۵:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۶- سوت

جمعه, ۴ آذر ۱۴۰۱، ۰۱:۱۲ ب.ظ

یه نوع شیرینی هست که تازه باهاش آشنا شدم. حدوداً یه ساله. اسمش سوتلاواست، بر وزن باقلوا. معنی باقلوا رو نمی‌دونم ولی بهش میاد ترکی باشه. سوتلاوا هم سوتش معنی شیر (میلکِ انگلیسی! نه اونی که سلطان جنگله) می‌ده تو زبان ما. البته «او» رو مثل سوتِ بازی فوتبال تلفظ نمی‌کنیم و یه مصوتیه که فارسی نداره و شبیه اوی فرانسویه.

یه ربع دیگه بازی ایران-ولز شروع میشه و همچنان سر حرفم هستم که اگه ببریم یا حتی مساوی کنیم یه شیرینی از من طلبتون. البته هنوز هیچ ایده‌ای راجع به اینکه چجوری می‌تونم از راه دور بهتون شیرینی بدم ندارم ولی خب وعده‌شو که می‌تونم بدم :| و به‌واقع یه بلاگر چه چیزی داره جز عکس و فیلم و صوت و متن که با مخاطب مجازی و حتی خاموشش به اشتراک بذاره؟


۰۴ آذر ۰۱ ، ۱۳:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۵- از هر وری دری ۲۳

سه شنبه, ۱ آذر ۱۴۰۱، ۱۰:۰۷ ب.ظ

یک. باید از فردا حواسم به اینم باشه که یه وقت خدای نکرده تو کلاس آموزش زبان کره‌ای حرف نامربوط نزنن، چون اونی که تعهد داده تو کلاسا بحث سیاسی نشه و تبلیغ بهائیت! نشه منم. منی که تو خونه نشستم نون و ماستمو می‌خورم. ظهر لیست شرکت‌کنندگان کلاس فردا رو فرستادم برای معاونت که فردا راهشون بدن داخل دانشگاه. دوتا پسر، سی‌وشش‌تا دختر. از معاونت زنگ زدن گفتن با توجه به شناختی که از برخی از این افراد داریم حواستون باشه که صحبت اجتماعی و سیاسی نکنن تو کلاسا. فردا باید برای تک‌تکشون خاطرنشان کنم که من شروین نیستم که جای کمرتون شلاق بخورم. لذا بچه‌های خوبی باشید و فقط روی زبان کره‌ای تمرکز کنید.

دو. از یه طرف بلیتا دارن تموم میشن و از طرف دیگه مطمئن نیستم آزمون دوباره به تعویق نمی‌افته. به یکی از هم‌کلاسیام که الان اونجاست پیام دادم ببینم اوضاع چطوره و آیا به‌نظرت برگزار میشه یا نه. برای اینکه حرفاش به‌صورت نوشتاری ثبت نشه زنگ زد. یه ربع حرف زدیم. گوشی من نرم‌افزار ضبط مکالمه داره. بعد از خداحافظی مکالمه‌مونو پاک کردم. ترسیدن به وقت احوال پرسیدن!

سه. لیست ثبت‌نامیا رو ظهر بستم فرستادم دانشگاه. ولی هنوز که هنوزه دارن ثبت‌نام می‌کنن و ایمیل می‌زنن که میشه تا آخر شب واریز کنیم؟ جالبه برای زبان چینی با تمام قوا هر جا که می‌تونستیم تبلیغات کردیم و هفت روزِ هفته من حتی تو گروه فامیلامونم اطلاعیه‌شو می‌ذاشتم ولی هشت نفر بیشتر ثبت‌نام نکردن از کل ایران! اون وقت این کره‌ای رو فقط یه بار پوسترشو گذاشتیم تو پیجمون و بعدشم کلی پست اومد روش و دیده نشد و با توجه به شرایط و جو! مجدداً نخواستیم تبلیغ و یادآوری کنیم. ولی تا حالا نزدیک چهل نفر ثبت‌نام کردن که بی‌سابقه بوده و رکورد ادوار گذشته و آینده و دانشکده‌های دیگه رو هم حتی شکستیم با این تعداد ثبت‌نامی برای یه دورۀ غیررایگان. سریای قبل، اسکای‌رومو برای صد نفر رزرو می‌کردم و می‌دیدیم تعداد شرکت‌کنندگان ده بیست نفر نهایتش سی نفره. این سری ظرفیتی که برای اسکای‌روم خواستم و در نظر گرفتن چهل نفره و داره پر میشه. لبریزه در واقع.

چهار. مدرس بهم می‌گه شما خودتم شرکت کن تو این دوره. گفتم من اون سالی که یانگوم و جومونگ پخش می‌شد مقدمات کره‌ایو یاد گرفتم. ولی حتماً همۀ جلساتو میام که حواسم بهتون باشه. دوره‌شون هم حضوریه هم مجازی. من دورادور حواسم هست.

پنج. مدرس زبان چینی راجع به نحوۀ احوالپرسی تو این زبان می‌گفت. گفت روالشون این‌جوریه که به هم می‌رسن می‌پرسن ناهار خوردی؟ این جمله معنیِ حالت چطوره و چه خبرو میده و لزومی نداره حتماً در رابطه با ناهارتون جواب بدید. یاد یه بنده خدایی که این سؤالو از یه عده پرسیده بود افتادم و تو قسمت چت‌باکس نوشتم به ما ناهار ندادن و علامت خنده گذاشتم. بقیه هم نکته رو گرفتن و با استیکرها واکنش نشون دادن.

شش. یه گروه تو تلگرام درست کردیم برای شرکت‌کنندگان زبان کره‌ای. لینک گروهو براشون ایمیل کردم که خودشون عضو شن و نیازی به این نباشه که شماره‌شونو ذخیره کنم اد کنم تو گروه. تقریباً همه اومدن ولی چون مشخص نبود کیا تو گروهن کیا نیستن، اسماشونو شماره‌گذاری کردم گفتم هر کی تو گروهه شماره‌شو بگه. اون پسری که هم‌نام بابای خدابیامرز مامان‌بزرگ خدابیامرزم بود و در صد سال اخیر ندیده بودم کسی اون اسمو داشته باشه و مشتاق دیدارش بودم شمارۀ شش لیست بود. وقتی شماره‌شو گفت و حاضری زد فهمیدم اونم به گروه پیوسته. رفتم روی پروفایلش ببینم چه شکلیه. اسم پروفایلش یه اسم باکلاس امروزی بود. عکسشم که الله اکبر. به چشم برادری از چشم‌آبی‌های هالیوودم خوشتیپ‌تر بود. هزار الله اکبر. اون یکی پسره هم هم‌نام یکی از اصحاب امام علیه و تو هزار سال اخیر ندیدم کسی اون اسمو داشته باشه. هنوز به گروهمون نپیوسته ببینم چه شکلیه.

هفت. اتحادیۀ زبان‌شناسی می‌خواد یه دبیر از بین دبیران زبان‌شناسی دانشگاه‌های مختلف انتخاب کنه که دبیر دبیران! بشه. از معاونت زنگ زدن که می‌خوای تو انتخاباتشون شرکت کنی؟ گفتم لازمه؟ گفتن دلخواهه. دلم خواست. هر چند که بعیده رأی بیارم. چون کسی منو نمی‌شناسه و اهل تبلیغات هم نیستم. تو فرمشون معدل و اینا می‌خواستن. یادم نمیومد معدل دکتریم چند بود. سامانۀ گلستان هم همچنان باز نمی‌شد برم چک کنم. یه کم فکر کردم و یهو یادم افتاد که پارسال بعد از ثبت آخرین نمره‌م وقتی نگاه به معدلم کردم و بابت رند نبودنش غصه خوردم با خودم گفتم رند نیست ولی ببین رقم اعشارش تاریخ تولدته! فرمو پر کردم و معدلمو نوشتم هیژده و هفتادویک. برای اینکه شمارۀ دانشجوییم هم یادم نره چهار رقم وسطیش (بعد از سال ورودم) سال قتل یه شخصیت تاریخیه و چهار رقم بعدیش آغاز حکومت محمد سوم عثمانی، پسر مراد سوم! 

هشت. یکی از ویژگی‌های رو اعصاب این جماعتی که در حال حاضر باهاشون در تعاملم اینه که اسم کوچیکشونو نمی‌گن و هیچ جا نمی‌نویسن. یکی از معاونت زنگ زد و خودشو فرضاً نادری معرفی کرد و شمارۀ موبایلشو داد یه چیزی بفرستم. خواستم شماره رو ذخیره کنم دیدم یه شمارۀ دیگه با اسم خانم نادری دارم از معاونت. رفتم سایتو چک کردم ببینم این خانم نادری اسم کوچیکش چیه؛ دیدم اونجا هم فقط نوشتن نادری، مسئول فلان. از اینی که شماره موبایلشو داده بود پرسیدم شما همون خانم نادری مسئول فلانید یا یه نادری دیگه؟ گفت نه من یه نادری دیگه‌م. و همچنان اینم اسم کوچیکشو نگفت. الان من تو مخاطبام یه نادری دارم یه «یه نادری دیگه». اسم کوچیکشونم نمی‌دونم. در واقع نمی‌گن که بدونم.

نه. تو کامنتای گوگل‌پلی دیدم که یه عده نوشتن اینستای ما هم می‌پره و متوقف میشه. آپدیت جدیدترشو نصب کردم و فعلاً مشکلی نداره.

ده. یکی از دوستان اطلاع دادن سویل از سویلماخ (سویلماخ هم از سوماخ) میاد و معنیش کسیه که دوست داشته شده. به‌نوعی میشه گفت مترادف با محبوب و معشوقه. این پسوندِ «یل» شبیه پسونده «ه» تو فارسیه. تو فارسی باهاش اسم مفعول می‌سازیم. مثل گفته، نوشته، خورده، خواسته.

یازده. احترامتون واجب! ولی حالا که یه سریاتون اسممو فهمیدین هی تو اینستا و لینکدین و این‌ور و اون‌ور درخواست فالو اینا ندین. رد می‌کنم من. اونجا فقط برای فامیل و هم‌دانشگاهیاست و اینجا مختص شما. ماستو نریزید تو قیمه.

۰۱ آذر ۰۱ ، ۲۲:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۴- بهترین دوست دنیای وی هستم

سه شنبه, ۱ آذر ۱۴۰۱، ۰۲:۱۰ ق.ظ

چند شب پیش توی مراسم خالهٔ بابا، برای اینکه سِویل (دختر ندا (نوۀ مرحوم)) سرش گرم بشه و حوصله‌ش سر نره کاغذ و خودکار دادم دستش که نقاشی بکشه. یه خونه کشید و ازم خواست پشتش بنویسم برای بهترین دوست دنیا. نوشتم. تا کرد و نقاشیشو داد به من و گفت تو بهترین دوست دنیای منی. بعد پرسید چرا قبلاً ندیده بودمت؟ گفتم وقتی خیلی کوچولو بودی دیده بودی چند بار، ولی یادت نمیاد. بعدشم کرونا اومد و فاصله افتاد بین خانواده‌ها. 

این پنج‌شنبه برای فاتحه نرفتم خونه‌شون. سراغمو از مامان و عمه‌هام گرفته بود که بهترین دوست دنیای من چرا نیومده؟ فرداش تو مسجدم مراسم داشتن. یکی از کتاب‌قصه‌هایی که برای آیندگان گرفته بودمو کادوپیچ کردم که ببرم براش. تو صفحهٔ اولش خواستم بنویسم از طرف بهترین دوست دنیا. بعد دیدم در اون حدی نیستم که برای کسی بهترین باشم. نوشتم برای بهترین دوست دنیا. وقتی داشتم کتاب‌ها رو ورق می‌زدم که متناسب با سن سویل یکی رو انتخاب کنم و بین کتاب آموزش اعداد و گربه کوچولو مردد بودم، قیافهٔ معصوم و اخمالوی بچه‌های خودمو تصور می‌کردم که زیر لب می‌گفتن مگه برای ما نخریده بودیشون؟ 

گربه کوچولو رو انتخاب کردم.



این عکسو تو مسجد گرفتم و همون روز گذاشتم تو اینستای فامیل و ماماناشونو تگ کردم. از سمت راست اولی سلدا، دختر دومِ نِداست، بعدی یاسین، پسر پریساست، بعدی سویل، دختر اول ندا و آخری هم آنیسا. بزرگان فامیل می‌گن وقتی بچه بودی هم بچه‌ها رو این‌جوری جمع می‌کردی دور خودت سرگرمشون می‌کردی. روایات متعددی داریم مبنی بر اینکه بیست‌وچند سال پیش مامانِ این بچه‌ها رو هم سرگرم کرده‌ام تو مراسم فلانی و بهمانی.

عکس‌های دیگه از من و بچه‌ها در موقعیت‌های مختلف: + و +

عمه‌ها بعد از مسجد، رفته بودن خونۀ مرحوم برای کمک. دیشب برام تعریف می‌کردن که داماد خاله وقتی داشته اسم کسایی که می‌خواستن هفتۀ دیگه برای ناهار یا شام دعوت کنن رو می‌نوشته که بدونن چند نفر مهمون دارن و چقدر غذا سفارش بدن، سویل بهش گفته اسم دوست منم بنویس. اسمش نسرینه و بهترین دوست دنیای منه. تا مطمئن نشده که نوشتن اسممو ول‌کنشون نبوده که حتماً اسم منم بنویسن و دعوتم کنن. در ادامه هم با پسر میترا (میترا نوۀ پسری مرحومه، ندا نوۀ دختری) سر اینکه کتابشو بهش نمی‌ده و مال خودشه دعوا کردن. قرار شده برای اونم کتاب بخرن. 

+ تصمیم داشتم این خاله‌بازیای هفته‌به‌هفته رو بپیچونم و نرم دیگه، اما به‌خاطر سویل هم که شده باید برم. ناسلامتی بهترین دوست دنیاشم. ولی برای چهلم نرسم شاید. تهرانم احتمالاً اون موقع :|

+ سویل منو آبجی‌نسرین صدام می‌کنه. گویا این‌جوری یادش دادن که دخترای فامیلو آبجی و پسرا رو داداش صدا کنه.

+ فکر کنم اسمِ «سویل» هم‌خانواده با فعل سِوماخ = دوست داشتن باشه. ولی دقیقاً نمی‌دونم معنی سویل چیه و اون پسوند ل چه معنی‌ای می‌ده.

+ امشبم دخترعمۀ بابا اینا اومده بودن خونه‌مون، برای فاتحه. فکر کن خالۀ بابا فوت کرده، بچه‌های عمه‌ش میان خونۀ ما برای عرض تسلیت. آموزش اعداد رو هم دادم به علی، نوۀ عمۀ ابوی (علی همون بچۀ شمارۀ ۹ این پُسته که بزرگ شده و امسال می‌ره کلاس اول).

+ یه زمانی آرزوم این بود که بهترین مامان دنیا بشم. ولی،

باد آمد

و همۀ رویاهای ما را 

با خود برد

۰۱ آذر ۰۱ ، ۰۲:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۳- از هر وری دری ۲۲

دوشنبه, ۳۰ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۱۶ ق.ظ

یک. تخم‌مرغ سفارش دادم. ساعت تحویلو ۱۱ تا ۱ انتخاب کرده بودم. سه‌ونیم آوردن. انقدر عصبانی بودم که می‌خواستم اعتراض کنم و امتیازشونو کم بدم. رفتم پایین کد تحویلو بدم و از پیک بپرسم چرا انقدر دیر؟ دیدم دستاش سیاهه. در ماشینو باز کرد گفت دستام کثیفه بی‌زحمت خودتون بردارید کیسه‌ها رو. بدون اینکه توضیحی بخوام گفت تو راه پنچر شده بود ماشینم. نه اعتراض کردم نه امتیازشو کم دادم.

دو. این سامانۀ گلستان و سایتای دانشگاه ما هنوز درست نشده. دیشب یکی از هم‌کلاسیام تو گروهی که استادها هم بودن پرسید چجوری درخواست بدیم برای آزمون جامع؟ گفت من حتی رفتم دانشگاه و با اینترنت اونجا هم امتحان کردم نشد. گفتم منم مثل وقتایی که می‌خواستیم مقاله و پایان‌نامه دانلود کنیم و از خونه نمی‌شد و با آی‌پی دانشگاه می‌شد، تنظیمات پروکسی رو از خونه تغییر دادم که با آی‌پی دانشگاه وارد شم ولی باز نشد. یکی از بچه‌ها تو گروهی که استادها نیستن برگشت گفت «خوش به حالتون که الان تو این شرایط می‌تونین انقدر پیگیر ثبت‌نام آزمون جامع باشین». این کنایه‌ش ناراحتم کرد ولی چیزی نگفتم. اما اون یکی هم‌کلاسیم ناراحت‌تر شد و گفت چرا توهین می‌کنی؟ اون یکی دوستمون دوباره با کنایه گفت به هر حال دغدغه‌ها فرق می‌کنه. بحث داشت بالا می‌گرفت. با اینکه خودمم دلخور شده بودم، ولی سعی کردم آرومشون کنم که تو فضای نوشتاری از این سوء برداشت‌ها و سوء تفاهم‌ها پیش میاد و با شرایطی که پیش اومده قابل درکه که اعصاب همه‌مون به هم ریخته باشه و ضعیف شده باشه و خلاصه همدیگه رو درک کنیم و دعوا نکنیم.

سه. تو گروه تلگرامی دورۀ کارشناسی یکی از پسرای کُرد با یکی‌دوتا پسر دیگه که نمی‌شناختمشون (ولی همه‌مون هم‌ورودی و هم‌رشته هستیم) راجع به اتفاقات اخیر کردستان صحبت می‌کردن. پیام‌های طولانی و تندی به اشتراک گذاشته بودن و بقیه هم ساکت بودن. یه جا لابه‌لای پیاماشون دیدم یکیشون کُرد رو کورد نوشته. ازش پرسیدم آیا کاربرد «و» تو این کلمه آگاهانه بوده و از ایدئولوژی پشت این قرارداد املایی آگاهه یا نه. یکی دیگه سریع اومد با تندی جواب داد که «اگه تو و همفکرانت هم بهتون ظلم می‌شد و فلان می‌شد و بهمان می‌شد تحمل می‌کردید و جدا نمی‌شدید؟ چرا فکر می‌کنی جدا شدن اشتباهه و اگه اشتباهه راه‌حل درست چیه؟» به‌واقع از دیدن چنین جوابی جا خوردم که من و کدوم همفکرانم؟ مگه من تا حالا اینجا حرفی زدم که طرز فکرمو بدونی و تیم منو جدا کنی از خودتون؟ گفتم منظور من بحث تجزیه‌طلبی و درستی و نادرستیش نبود. یه سؤال صرفاً زبانی پرسیدم راجع به یه قرارداد املایی که ده بیست دهه بیشتر ازش نگذشته و تو فرهنگ لغتی کتابی جایی هم ثبت نشده. گفتم نمی‌دونم ایدۀ کی بوده ولی هوشمندانه بوده و مشابه این تفکر تو املای ترک و اهواز هم هست. بعد دیدم دو نفر دیگه اومدن توپیدن بهم که ما الان وسط ظلم و جنایتیم و حرف زدن راجع به املای واژه‌ها محلی از اعراب نداره و سطح دغدغه‌ت چقدر پایینه و ما به مسائل مهم‌تری فکر می‌کنیم و تریبون‌های نظام تو رو شست‌وشوی مغزی دادن که می‌خوای ما رو از تجزیه بترسونی و فلان و بهمان. چنین حرفایی رو کسایی بهم می‌زدن که تو دورۀ کارشناسی ارتباط چندانی باهم نداشتیم و منو نمی‌شناختن و الانم نمی‌شناسن حتی. ولی نمی‌دونم چجوری انقدر راحت می‌تونن روی آدم برچسب بزنن. ظاهرم هم شبیه اینایی که می‌گه نیست که بگم قضاوتشون از روی ظاهره. انقدر عصبانی بودم که خواستم گروهو ترک کنم، بعد با خودم گفتم اعضای بسیجی و اونایی که عکس پروفایلشون رهبر و امام و سردار سلیمانیه هنوز تو این گروهن و تا حالا کسی گروهو به‌خاطر بحث سیاسی ترک نکرده، اون وقت تو کاسۀ داغ‌تر از آش نباش که به‌خاطر یه همچین بحثی بری بیرون. ولی آرشیو کردم که دیگه پیامای گروهو نبینم از این به بعد. به‌عنوان آخرین پیام هم نوشتم: یکی از مشکلات بحث و صحبت در قالب نوشتار همینه. نه صدای همو می‌شنویم که لحن و احساس همو بدونیم نه قیافه‌ها رو می‌بینیم. در نتیجه سوءتفاهم پیش میاد و منظورها درست منتقل نمی‌شن. من برای پیام‌های این گروه وقت می‌ذارم و با دقت می‌خونم، در موردشون فکر می‌کنم و گاهی برام سؤال ایجاد میشه. الان من فقط یه سؤال ساده پرسیدم که بدونم کاربر فلان کلمهٔ قراردادی، داره آگاهانه ازش استفاده می‌کنه یا نه. هدفم بحث راجع به تجزیه‌طلبی نبود. سؤالم اساساً سیاسی نبود. مخاطبم هم شما نبودی (در واقع همه جواب دادن جز اون بنده‌خدایی که ازش این سؤالو پرسیده بودم). حالا اگه مطرح کردن چنین سؤالی میانگین سطح دغدغهٔ گروهو پایین آورد به بزرگی خودتون ببخشید. از این به بعد منم مثل بقیه سکوت می‌کنم.

چهار. گرایش من به ایران و ملیتم همیشه بیشتر از گرایشم به زبان و قومیتم بوده. ولی دیشب جوابای تند اون هم‌کلاسی منو به فکر انداخت که وقتی یکی نمی‌خواد باهات باشه و می‌خواد مستقل بشه چجوری می‌تونی به‌زور نگهش‌داری؟ قبول دارم که هستند کسایی که ساکن اون منطقه‌ن و با جدایی مخالفن، ولی صحبت من سر اوناییه که ساکن اون منطقه‌ن و نمی‌خوان هم‌وطنت باشن. یه لحظه احساس کردم بینمون یه محبت یه‌طرفه شکل گرفته. من دوستشون دارم و می‌خوام باهم باشیم ولی اونا نمی‌خوان. حس عجیبی بود. خیلیامون تو فضای غیرسیاسی احتمالاً تجربه‌ش کردیم این نوع محبت یک‌طرفه رو.

پنج. اینستا دو روزه که پرتم می‌کنه بیرون و می‌نویسه برنامه متوقف شده است. پاکش کردم دوباره نصب کنم. فیلترشکنامو عوض کردم، لوکیشنو بستم، مجدداً از گوگل‌پلی دانلود کردم، به‌روزرسانی کردم، هر کاری کردم درست نشد و باز نشد. لپ‌تاپم هم فیلترشکن روش نصب نمیشه که با تحت وبش کار کنم. بعد از تلاش بسیار با خودم گفتم حالا مگه چه خیری برام داشت جز له کردن اعصابم. نصبش نکردم دیگه. بعد یادم افتاد یکی از دوستان قدیمی وبلاگیم شماره‌مو نداره (ولی من شماره‌شو دارم) و از طریق دایرکت اینستا باهم در ارتباطیم و هر چند روز یه بار یه چیز غیرسیاسی برای هم می‌فرستیم و احوال همو می‌پرسیم. با مرورگر گوشیم با مشقت اینستای تحت وب گوشیمو باز کردم و ماجرای پاک کردن اینستامو بهش گفتم که اگه پیاماشو با تأخیر دیدم دلیلشو بدونه. ولی دیگه روم نشد شماره یا آی‌دی تلگراممو بدم. گفتم شاید سوءبرداشت بشه :|

شش. چند سال پیش روبیکا رو نصب کرده بودم که به پارسا خائف رأی بدم تو برنامۀ عصر جدید. نمی‌دونستم حالت پیام‌رسانی داره. وقتی فهمیدم خواستم پاکش کنم و وقتی دیدم گزینۀ حذف نام کاربری نداره، دلخور شدم. فقط زورم به این رسید که از برنامه خارج شم و حذف نصب کنم. یه ماه پیش دانشگاه گفت یه گروه هم تو روبیکا زدیم برای دبیران. دوباره نصبش کردم، ولی خدا رو شکر استقبال نشد و تو همون تلگرام موندیم. چند روز پیش گوگل‌پلی خودش حذف نصب کرد برنامه رو. دیشب وقتی داشتم با اینستا کشتی می‌گرفتم دوباره روبیکا رو نصب کردم که اگه گزینۀ حذف نام کاربری رو بهش اضافه کردن پاکش کنم. دیدم اضافه شده و با خوشحالی به هر کی می‌دونستم دلش می‌خواد پاکش کنه خبر دادم پاک کنه. ولی حداقل باید یه هفته لاگین باشی تا اجازۀ پاک کردن بده. بی‌صبرانه منتظرم این یه هفته تموم شه.

هفت. قانون انتشار پایان‌نامه توی ایرانداک این‌جوریه که ۱۸ ماه بعد از دفاع در دسترس بقیه قرارش می‌دن. من بعد از دفاع، ۱۸ ماه صبر کردم که فرهنگستان تازه شیوه‌نامه‌شو تصویب کنه و لوگو طراحی کنه برای دانشکده‌ش. فکر کن از سال ۹۴ ورودی بگیری و لوگو نداشته باشی تا سال ۱۴۰۰. پایان‌نامه‌ای که موقع دفاع نوشته بودم بر اساس شیوه‌نامۀ دانشگاه علامه بود و قرار بود فرهنگستان هم برای خودش شیوه‌نامه بنویسه. پارسال شیوه‌نامه و لوگوشو تصویب کرد و منم متن پایان‌نامه رو بر اساس این شیوه‌نامه اصلاح کردم و سریع فرستادم ایرانداک. چون اون ۱۸ ماه گذشته بود فکر می‌کردم تا بفرستم منتشر میشه. ولی نشد. گفتن باید فرهنگستان تأیید کنه که این پایان‌نامۀ شماست. از فرهنگستان خواستم تأیید کنه. گفتن برای این کار مسئول نداریم. پنج ماهم طول کشید تا مسئول انتخاب کنن برای تأیید اینکه من دانشجوی اونجام و اون پایان‌نامۀ منه. قبلشم چندتا جلسه تشکیل دادن که تازه به این نتیجه برسن که آیا اجازه بدن من پایان‌نامه‌مو منتشر کنم یا نه. مرداد امسال تأیید کردن. انتظار داشتم دیگه بعد از تأیید منتشر بشه. نشد. پیگیری کردم. از ایرانداک گفتن بررسی می‌کنیم قضیه رو. این هفته تماس گرفتن و گفتن قانون ما اینه که ۱۸ ماه بعد از دفاع منتشر بشه ولی سیستم، به جای تاریخ دفاع، تاریخ تأیید دانشگاه رو تشخیص میده و ۱۸ ماه بعد از اون تاریخ منتشر می‌کنه. ینی الان شما باید تا ۱۸ ماه بعد از مرداد امسال صبر کنی.

هشت. یکی از دانشجوهای ارشدمون اعلامیۀ فوت یه خانومی رو استوری کرده. توضیحاتشو خوندم و دیدم مرحوم، مادربزرگ این دانشجوئه. تو اون قسمت که می‌نویسن مادر فلانی و خواهر بهمانی و اینا، جلوی اسم همۀ بازماندگان بدون استثنا یا دکتر نوشته بودن یا مهندس. بدون استثنا. بعد این دوستم هنوز ارشدشم تموم نشده ولی برای اونم نوشته بودن دکتر فلانی. اون وقت من تو انتخابات شورای شهر حرص می‌خوردم که فلانی که دانشجوی دکتراست چرا تو پوستر تبلیغاتیش نوشته دکتر فلانی. به هر کی هم بهم می‌گه دکتر می‌گم هنوز آزمون جامع ندادم و هنوز دفاع نکردم.

نه. هفتۀ گذشته کاملاً اتفاقی از سه نفر شنیدم که موقع تزریق آمپول نوروبیون، شیشه‌ش شکسته. سه‌تا آمار زیادی نیست ولی فکر کنم تو تولید اخیرشون شیشه‌شو نازک تولید کردن. کاش یه جایی داشتیم که اونجا بازخورد می‌دادیم و تعداد شکسته‌ها از یه حدی که بیشتر می‌شد می‌فهمیدن تولیدشون ایراد داشته و فراخوان می‌دادن و جمع می‌کردن. ولی خب هنوز به اون سطح از پیشرفت و تمدن نرسیده‌ایم.

ده. تو پست قبلی اجل رو به‌اشتباه با عین نوشته بودم. مرسی که دقیق می‌خونید و اشتباهاتمو تذکر می‌دید. با الف درسته.

یازده. آخرین باری که بازیای تیم ملی رو کامل دیدم جام جهانی ۲۰۰۶ بود. بیوگرافی همۀ بازیکنان و نیمکت ذخیره‌شو حفظ بودم اون سال‌ها. بعد از اون هر موقع بازی داشت، دنبال کردم ولی تو اولویتم نبود. مثلاً یادمه بازی ایران آرژانتینو ندیدم چون امتحان الکترونیک داشتیم و درس مهم‌تر از فوتبال بود. الانم چون نه قلبم کشش اینو داره که دو ساعت استرسو تحمل کنه نه فرصتشو دارم، فقط دقایق پایانیشو می‌بینم. ولی می‌بینم. همچنان تو اولویتم نیست ولی دلیلی نمی‌بینم تحریمش کنم. اگه ببریم یا حتی مساوی کنیم یه شیرینی از من طلبتون. بعضی از استادها بیست‌وپنج‌صدم نیم نمره شیرینی می‌دن به دانشجوها بابت همچین پیروزیایی.

۳۰ آبان ۰۱ ، ۱۱:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۲- قبل از رفتن

جمعه, ۲۷ آبان ۱۴۰۱، ۰۸:۲۰ ق.ظ

حساب شب‌هایی که با کابوس به صبح رسوندمشون از دستم خارج شده. کابوس‌هایی که در یک ویژگی مشترکن: یه جای شلوغ و یکی که مردُم رو به رگبار گلوله بسته و من و آدم‌هایی که در حال فراریم. سری قبلی که رفته بودم تهران، یه چیزایی رو یادم رفته بود با خودم ببرم. از الان یه کاغذ گذاشتم دم دستم و چیزهایی که تو خوابگاه لازم دارم و باید ببرم و دفعۀ قبل نبرده بودم و کارهایی که قبل از رفتن باید انجام بدمو می‌نویسم. هر چیزی که یادم می‌افته بهش اضافه می‌کنم. لابه‌لای چیزهایی مثل دمپایی، کتری، لیوان، بشقاب، دستگیره، ویتامین د۳ و کش اضافی برای بستن موهام، سفید کردن صفحۀ وبلاگم هم نوشته‌ام. دوست ندارم به این زودی‌ها بمیرم، ولی اگر مردم دوست ندارم وبلاگم همچنان در دسترس باشه و دست اغیار! بیافته. البته که اجل نه از قبل خبر می‌ده و نه وقتی میاد، مهلتی. همین الانشم ممکنه بمیرم و اینجا بیافته دست نامحرمان! اما به هر حال احتمالِ مردن کسی که خونه‌ست و کسی که داره می‌ره دانشگاه آزمون جامع بده یکی نیست. یادم باشه که قبل از رفتن و تا وقتی که برگردم غیرفعالش کنم. جز روزه‌هایی که وقتی ده دوازده سالم بود نتونستم بگیرم و همچنان قضاشونو نگرفته‌ام حقی به گردنم نیست. ان‌شاءالله که نیست. فیلم‌ها و کتاب‌ها و کارهایی که لیست کرده بودم ببینم و بخونم و انجام بدم و امتحان کردنِ ژلهٔ زعفرانی فرمند که برای شب یلدا گرفته بودم و یادداشت‌های منتشرنشده‌ام هم دیگه اهمیتی ندارن. هدیه‌ای که از الان برای تولد مامان گرفتم و قایم کردم رو هم باید تحویل پدر یا برادرم بدم یا حداقل محل اختفاشو نشونشون بدم. رمزهام هم تو سررسید توسی‌رنگه. شاید بهتر باشه باز هم به خانواده‌ام یادآوری کنم که هر چی تو حساب بانک ملیمه برای انجمنه و پول‌های خودم تو اون یکی کارتمه. می‌تونن برای ردّ مظالم! ازش استفاده کنن. تخم‌مرغ هم باید بخرم.


۲۷ آبان ۰۱ ، ۰۸:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۱- از هر وری دری ۲۱

چهارشنبه, ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ۰۶:۰۹ ب.ظ

۱. سایت دانشگاه و اون سامانه‌ای که توش نمره‌ها و واحدهای درسیمون بود نمی‌دونم کِی توسط کی و چرا هک شده که از اون موقع سایتا رو بستن. در واقع سرورها رو خاموش کردن و به ایمیل دانشگاه و هر چی که دامنۀ دانشگاه داره دسترسی نداریم مگر از داخل دانشگاه. سایت معاونت فرهنگی و گزارشا و درخواستامون فعلاً رو هواست. درخواست خوابگاه و آزمون جامعمون رو هم فعلاً نمی‌تونیم تو گلستان ثبت کنیم حتی از داخل دانشگاه. کارامونو فعلاً تلفنی انجام می‌دیم تا ببینیم چی میشه. صبح به نمایندگی از دوستان زنگ زدم ببینم کی درست میشه این سامانه. گفتن نمی‌دونیم؛ یه چند روز دیگه هم صبر کنید.

۲. بعدش زنگ زدم ایرانداک که بپرسم ببینم کی می‌خوان پایان‌نامۀ ارشد منو بذارن تو سایتشون. گفتن اصولاً باید تا حالا منتشر می‌شد و در دسترس قرار می‌گرفت و نمی‌دونیم چرا نشده. عجیب بود براشون. قرار شد بررسی کنن و بهم خبر بدن. گفتم چند ماهه دارید بررسی می‌کنید. گفتن این بار دقیق‌تر پیگیری می‌کنیم. گفتم پس من دیگه پیگیری نکنم؟ خانومه گفت نه، شما هم پیگیر باش.

۳. اواخر شهریور از مسئول معاونت خواستم از مسئول کار دانشجویی بپرسه بدونم بودجۀ هر انجمن چقدره و شمارۀ کارت بچه‌ها رو کجا ثبت کنم که بهشون حقوق بدن. می‌دونستم نمی‌دن و قبلاً دبیر قبلی گفته بود که بودجه نداریم. ولی گفتم حالا بپرسم شاید سیاستاشون تغییر کرده باشه. مسئول مربوطه گفت حقوقا رو تابستون دادیم. گفتم چه حقوقی؟ شما که هنوز شمارۀ کارت نگرفتی از ما. گفت آبان‌ماه می‌دیم. یه ماه بعد که میشه مهرماه، تو جلسه‌ای که من نبودم و بچه‌ها قرار بود صدای جلسه رو ضبط کنن برای غایبا بفرستن گفته بود دانشگاه ما تنها دانشگاهیه که انجمناش بودجه ندارن. من چون با این سیستم آشنا بودم، به توصیهٔ دبیر قبلیمون با رضایت مدرس‌ها و سخنران‌ها بیست سی درصد مبلغی که بابت کارگاه‌ها و کلاسا جمع می‌شد رو نگه‌می‌داشتم تو حساب خودم (انجمن) که صرف هزینه‌هایی مثل پذیرایی و مسابقه و هدیه و غیره کنیم و حقوق اعضا رو باهاش بدیم. در واقع خودمون بودجه رو تأمین می‌کردیم. امروز دوباره پیام دادم به اون مسئولی که یه بار گفته بود حقوقا رو دادیم و یه بار گفته بود قراره بدیم و حالا می‌گفت نمی‌دیم، که تعرفه‌ها رو بپرسم که بدونم فرق دستمزد اعضای ارشد و دکتری چقدره. بهش گفتم می‌خوام با همین بیست سی درصدی که از پول کارگاه‌ها مونده حقوقا رو پرداخت کنم، ولی مقدارشو نمی‌دونم. گفت اونو خرج حقوقا نکن نگه‌دار برای برنامه‌ها؛ قراره آذرماه پرداخت کنیم حقوقا رو. 

هر بار با این مسئولمون راجع به امور مالی حرف می‌زنم یه جواب متفاوت و حتی متضاد با حرف قبلیش تحویلم می‌ده. احتمالاً دفعهٔ بعدی بگه هر چی تا حالا جمع شده رو بدید به ما، لازمش داریم :|

۴. یکی از اینایی که برای دورهٔ زبان کره‌ای ثبت‌نام کرده هم‌نام پدرِ خدابیامرزِ مادربزرگ خدابیامرزمه. یه اسم بسیار قدیمی که در صد سال اخیر بعید می‌دونم کسی روی بچه‌ش گذاشته باشه. مشتاقم آقاهه رو ببینم، یا حداقل سنشو بفهمم.

۵. انتظار داشتم کسی امروز ثبت‌نام نکنه، ولی سه‌تا ثبت‌نام داشتیم. یکیشونم گفت می‌خوام یه جلسه بیام بشینم اگه خوشم اومد ثبت‌نام کنم.

۶. دو نفر از اقوام که اگه جلوشون آب می‌خوردی می‌گفتن تو این شرایط داری آب می‌خوری؟ هفتهٔ گذشته مراسم عقد و عروسیشون بود. تو پیج خودشون علنی نکردن این شادی رو، و همچنان با تمام قوا داشتن مبارزه می‌کردن، ولی فامیلای دیگه فیلم رقص عروس و دامادو استوری کرده بودن. یه «آخه تو این شرایط» از من طلب دارن اینا.

ولی شانس آوردن. چون اگه مراسمشونو یه شب به تأخیر می‌نداختن حداقل یه سال عقب می‌افتاد به‌خاطر فوت ناگهانی خالهٔ بابا.

۷. امتیاز سوپرمارکته رو کم دادم. از پشتیبانی زنگ زدن برای عذرخواهی و پیگیری. دلیل؟ ماکارونی ۷۰۰گرمیِ ۲۱هزارتومنی سفارش داده بودم ۵۰۰گرمیِ ۱۹۸۰۰تومنی رسیده بود دستم. نتیجه؟ مبلغ ۱۲۰۰ برگشت به حسابم. ضمن عذرخواهی، قول دادن دیگه تکرار نشه.

۸. یکی از دوستان معترض و انقلابی!م که اگه جلوی اونم آب می‌خوردی می‌گفت آخه تو این شرایط؟ زنگ زده بود تو این شرایط! سؤال درسی می‌پرسید. رشته‌شم البته بی‌ربط بود به من و رشته‌هام. یکی از هم‌رشته‌ایاشو معرفی کردم بهش. ولی نتونستم جلوی زبونمو بگیرم و به تلافی همهٔ آخه تو این شرایط‌هایی که شنیده بودم همین سؤالو ازش کردم. گفت استادمون حضور و غیاب می‌کنه و نمی‌تونم نرم. مجبورم. یه «پس بقیۀ مجبورها رو هم درک کن» هم طلب اون.

۹. بعد از اینکه به‌مناسبت درگذشت قیصر امین‌پور شعرِ «ما همه اکبر لیلازادیم» و به‌مناسبت تولد نیما یوشیج شعر «فریاد می‌زنم»ش رو فرستادم همکارم بذاره تو پیج انجمن، دیروزم به‌مناسبت روز کتاب و کتابدار، کتابِ «ما اینجا داریم می‌میریم» رو معرفی کردیم. همچنان با مسئولیت خودم. می‌خوام بهش بگم اگه برای مناسبت‌های آتی خبری ازم نشد یکی از حبسیّه‌ها یا همون زندان‌نامه‌های مسعود سعد سلمان رو پست کنه تو پیجمون منم زیرش تگ کنه. رو سنگ قبرم هم بنویسید نامبرده تبحر خاصی در دوپهلوگویی داشت.

۱۰. مدت‌هاست که احساس غالبم غم و اضطرابه. البته که این غم همیشه بوده. حالم خوب نیست. می‌دونم حال یه کشور خوب نیست ولی حال من به دلایل شخصی خودم خوب نیست و ربطی به حال بقیه نداره.

۲۵ آبان ۰۱ ، ۱۸:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۳۰- تورنادو پیر می‌شود

شنبه, ۲۱ آبان ۱۴۰۱، ۰۸:۰۰ ب.ظ


یک. امروز به‌مناسبت تولد نیما یوشیج می‌خواستم یه شعر ازش پست کنم. گوگل کردم و رسیدم به شعرِ فریاد می‌زنمش. مجموعه‌اشعارشو ندارم. از یکی از دوستان که احتمال می‌دادم داشته باشه خواستم عکس این شعرو برام بفرسته. که هم مطمئن شم از نیماست هم عکسو پست کنم. الساعه گرفت و فرستاد. پست کردم. در پیج انجمن هم پست کردم. البته با این تفاوت که در پیج خودم اول شعرو نوشته بودم بعد به مناسبت فلان رو، در پیج انجمن اول به مناسبت فلان بعد شعرو. که از چینش متن کمک بگیرم و از میزان شوک وارده بر معاونت بکاهم.  

فریاد می‌زنم

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

«یک دست بی‌صداست

من، دست من، کمک ز دست شما می‌کند طلب.»

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما،

فریاد می‌زنم.

فریاد می‌زنم!

به‌مناسبت زادروز نیما یوشیج (۱۲۷۶ – ۱۳۳۸ش)

نیمایوشیج، بنیان‌گذار شعر نوِ فارسی، در ۲۱ آبان‌ماه ۱۲۷۶ (۱۳۱۵ ق.) در یوش، از بخشِ نورِ شهرستان آمل، به دنیا آمد. نسبش به اسفندیار پسر کیاجمال‌الدین، حکمران نور و لاریجان در دوره‌های اسلامی، می‌رسد؛ و جزو خاندان اسفندیاریِ مازندران به شمار می‌آید. اوّلین شعرش را با نام نیما نوری یوشی منتشر کرد. چندی بعد به‌جای یوشی، صورت طبری آن، یوشیج، را نهاد. شناسنامۀ خود را نیز با نام نیما یوشیج گرفت. محیط طباطبایی بر آن است که «علی نوری گویا در آغازِ شاعری می‌خواست مانی تخلّص کند و بعد به قلبِ مانی که نیما باشد اکتفا کرد» (محیط طباطبایی، ص۲۱۴). امّا نیما، در نخستین مجموعه‌شعر خود، قصۀ رنگِ پریده، خونِ سرد (۱۳۰۰ش.) دربارۀ نام خود می‌نویسد: «نیماور اسم دو سه نفر از اسپهبدان غربی مازندران بوده است... و مرکب است از نیما= قوس (برج نهم از بروج در زبان طبری) کمان + ور، به‌معنی کماندار یا کماندار بزرگ». پدر نیما، میرزاابراهیم اعظام‎السلطنه از هواداران نهضت مشروطه بود و بعدها زندگی را به کشاورزی و گله‎داری می‎گذراند. نیما می‌گوید: «زندگی بدویِ من در بین شبانان و ایلخی‌بانان می‌گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق قشلاق می‌کنند و شب‌ها بالای کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دورِ آتش جمع می‌شوند. از تمام بچّگیِ خود، من به‎جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات سادۀ آن‌ها در آرامش یکنواخت و کور و بی‎خبر از همه‌جا، چیزی به خاطر ندارم» (زندگی‌نامۀ نیما یوشیج، ص۲۷). نیما حسرت بازگشت به فضاهای طبیعی را در شعر خود بازتاب داد. برادر کوچکتر او، رضا که سپس نام لادبن اسفندیاری بر خود نهاد، چپ‌گرایی بود که در دورۀ رضاشاه به شوروی گریخت و از تصفیه‌های استالینی جان به در نبرد. از نیما نامه‌های متعددی خطاب به لادبن به جا مانده است (← نامه‌های نیما یوشیج).

دو. تعدادی از دوستان بیانیه‌ای صادر کرده‌اند مبنی بر این که «ما جمعی از استادان، دانش‌آموختگان و دانشجویان زبان‌شناسی به برگزاری کارگاه‌ها، سخنرانی‌ها و همایش‌های مرتبط به حوزه‌های گوناگون زبان‌شناسی اعتراض داریم و چنین رویدادهایی را بی‌توجهی به شرایط حاضر، اعتراضات مردمی و وقایع تلخ اخیر می‌دانیم و شرکت در آن‌ها را تحریم می‌کنیم.». یکی از استادان استوریش کرد و بعد از او هم دو سه نفر از دانشجویان. این استاد این بیانیه رو برای من هم فرستاد که اگر تمایل داشتم من هم استوری کنم. تمایل نداشتم و نکردم. برای پیج انجمن هم فرستاده بود. با استاد مشاور و یکی از اعضا مشورت کردم و قرار شد انجمن زبان‌شناسی واکنشی نشان ندهد. به هر حال ما تابع قوانین دانشگاهیم و چارچوب‌هایی داریم که ملزم به رعایت آن هستیم. به مسئول بخش روابط عمومی گفتم هر کس نسبت به برگزاری دورۀ اخیرمان اعتراض کرد از طرف من بگه تعدادی از دانشجوها درخواست دادن و اعلام نیاز کردن که فلان دوره رو براشون برگزار کنیم. خودشون مدرس رو معرفی کردن و روز و ساعت تعیین کردن. مدرس خودش با ما تماس گرفت. می‌تونستم نپذیرم و بگم ما هم اعتصاب کرده‌ایم. یا حتی اینم نگم و بهانه‌ای بیارم که برگزار نشه. چه بهانه‌ای بهتر از این که دست‌تنهام و آزمون جامع دارم؟ اما من نخواستم نظر شخصیمو، یا حتی نظر اکثریت رو تحمیل کنم روی اقلیت. حتی اگر این اقلیت یک نفر باشه من چنین حقی ندارم. نمی‌تونم گروهی که با من هم‌عقیده نیستن رو نادیده بگیرم. انجمن برای همهٔ دانشجوهاست، با هر عقیده‌ای. هم برای دانشجوهاییه که به نشانهٔ اعتراض اعتصاب کردن، هم برای دانشجویان معترضیه که با اعتصاب موافق نیستن و هم حتی برای دانشجویان غیرمعترضه. پس وقتی درخواست شده، برگزار می‌کنیم. اما خودمون خودجوش برنامه‌ای نداریم. ما وقتی مسئولیت مجموعه‌ای رو بر عهده می‌گیریم، باید همۀ اعضای مرتبط با اون مجموعه رو در نظر بگیریم نه فقط اون‌هایی که با ما هم‌عقیده هستن. قرار نیست همهٔ افراد باهم، هم‌نظر باشن و حتی قرار نیست حتماً نظر همدیگه رو عوض کنن. آزادی ینی همین. هر کسی عقیده‌ای داره و ما به عقایده هم احترام می‌ذاریم. احترام هم از نظر من یعنی توهین و تحمیل نکنیم.

سه. سیدعلی صالحی در کانال تلگرامیش خبری منتشر کرده بود تحت عنوانِ تورنادو منتشر و توزیع می‌شود. مرتبط با نیما یوشیج بود. یکی از دوستانم که اون پستِ اینستامو دیده بود و از اسم وبلاگی اسبقم هم اطلاع داشت با خوندن خبر یادم افتاده بود و برام فورواردش کرده بود. احتمالاً تورنادو استعاره از نیماست. چرایَش را نمی‌دانم :|

خبر. «تورنادو… پیر می‌شود». فصلی در زندگی و شعر نیما یوشیج، از آغازِ شعر پیشرو تا زمان وداع با واژه، به‌زودی منتشر و توزیع می‌شود. این گزارشِ ویژه، گشتی عاطفی در جهانوارهٔ حیات و کلماتِ پیرِ بزرگِ شعر نو پارسی است: نیما یوشیج به روایت سیدعلی صالحی. به اهتمامِ مدیریت مؤسسه فرهنگی انتشاراتی چشمه، سراسرِ مراکزِ معتبرِ جهان نشر و کتاب در ایران، پخش و در دسترس قرار خواهد گرفت. به گفتهٔ بهرنگ کیائیان کتاب «تورنادو» به مرحلهٔ صحافی رسیده است.

۲۱ آبان ۰۱ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۹- سفر آخرت

جمعه, ۲۰ آبان ۱۴۰۱، ۰۸:۴۰ ق.ظ

چند سال پیش، خالۀ بابا تو عروسی نوه‌ش (ندا)، وقتی عروس و داماد از تالار اومدن بیرون و سوار ماشین شدن که برن خونه‌شون، از کنار ماشین عروس از روی زمین یک یا دوتا سنگ کوچیک اندازۀ گردو برداشت و یواشکی داد به عروس و درِ گوشش یه چیزی گفت. با خودم گفتم لابد رسمی چیزیه و قراره با این سنگ کار خاصی انجام بشه. اول یه کم غمگین شدم که من مادربزرگ ندارم که تو عروسیم از روی زمین سنگ برداره و یواشکی بهم بده. بعدشم اومدم انواع رسوم و خرافات مربوط به مراسم عروسی رو گوگل کردم که البته چیزی دستگیرم نشد و نفهمیدم اون سنگ برای چی بود. روم هم نشد از ندا بپرسم ببینم چی کارش کرد. گفتم شاید خصوصیه و نخواد بگه. گفتم شاید وقتش که برسه منم می‌فهمم یا بهم می‌گن. فکر کردم شاید سنگ رو باید ببره بذاره درِ خونه‌شون، ببره تو خونه وِردی چیزی بخونه فوت کنه روش، یا هر روز نگاش کنه، بندازه تو قابلمۀ اولین غذا، بکوبه تو سر داماد. چه می‌دونم. از خاله هم روم نشد بپرسم که اون سنگ‌ها برای چی بودن و چرا دادی به نوه‌ت. ولی یادم مونده بود و منتظر بودم خودم هم که عروسی کردم خاله از اون سنگ‌ها به منم بده و بگه چی کارشون کنم. اگرم نداد تصمیم داشتم خودم یادش بندازم و بخوام ازش.

دیشب خالۀ بابا، ملقب به خالۀ هشتادساله که متولد ۱۳۱۶ بود، اما من ده سالی می‌شد که تحت عنوان خالۀ هشتادسالۀ بابا تو وبلاگم تگش می‌کردم به رحمت خدا رفت. شبیه‌ترین فرد به مادربزرگم بود و انگار دوباره مادربزرگمو از دست دادم. امروز می‌ریم برای مراسم خاکسپاری. قبر کنار مادربزرگمو خریدن براش همون سال که مادربزرگم فوت کرد.

فامیلامون هر موقع بخوان برن سفر، من براشون بلیت می‌گیرم. برای این خاله هم چند بار به مقصد تهران گرفته بودم و اسم و مشخصاتش تو برنامه‌هایی که باهاشون بلیت می‌گیرم ذخیره شده. هر سری کلی دعام می‌کرد و کلی تشکر. از این دعاهای مادربزرگانه. این سری آخر پرواز مشهد تهرانش چند بار تأخیر خورد و بنده‌خدا خیلی اذیت شد تو فرودگاه. یه مدت قراره موقع بلیت گرفتن اسمشو ببینم و یاد وقتایی که براش بلیت گرفتم بیافتم و غمگین بشم که دیگه بینمون نیست و قرار نیست براش بلیت بگیرم.

۹ نظر ۲۰ آبان ۰۱ ، ۰۸:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۸- فعل منفی برای تأکید

سه شنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۱، ۰۲:۰۶ ب.ظ

یادتونه یه بار راجع به گویش‌های مختلف فارسی پست گذاشته بودم و دوتا مثال از مشهدی زده بودم که اینا فعل رو منفی می‌گن ولی منظورشون مثبته؟ مثال‌هام اینا بودن:

این‌قدر که شلوغ نبود، نتونستم برم تو مغازه. (منظورش اینه که خیلی شلوغ بود)

این‌قدر که خسته نبودم، نتونستم انجام بدم. (منظورش اینه که خیلی خسته بودم)

یه نفرم کامنت گذاشت بود که منم می‌گم انقدر که بادکنکو باد نکردم؟ ترکید!

نمی‌دونم جز مشهدی، تو کدوم یک از گویش‌ها و زبان‌های دیگه هم این‌جوریه ولی فکر کنم این ویژگی رو در زبان ترکی هم داریم. تازه کشفش کردم و اومدم اینجا ثبتش کنم :دی

چند ماه پیش، یکی برامون حلوا آورد. از این حلواها که یکی می‌میره می‌پزن براش. از مامانم پرسیدم کی آورده؟ گفت «فریده خانمن قین آتاسی الممیشدی؟ اُنوندی». ترجمۀ دقیقش میشه «پدرشوهر فریده خانم نمرده بود؟ مال اونه».

اون روزم که رفته بودیم دکتر، یه نفر از منشی پرسید فلان چیز کجاست. منشی هم گفت «اُ ستون یُخدی پذیرش یازب؟ انون دالسندا» ترجمه‌ش میشه «اون ستون "نیست" [که روی اون] پذیرش نوشته؟ پشت اونه».

این دوتا فعلِ منفی (نمرده بود و نیست) توجهم رو به خودشون جلب کردن و یادداشت کردم که بعداً در موردشون فکر کنم. تو فارسی معمولاً می‌گیم پدرشوهر فریده خانم یادته مرده بود؟ مال اونه. یا می‌گیم اون ستون رو می‌بینی یا اون ستون هست که روش پذیرش نوشته، پشت اونه. شمّ زبانیم می‌گه در زبان فارسی مثبت می‌گیم. ولی این دوتا مثالِ ترکی و کلی مثال دیگه که بعداً کشف کردم منفی هستن. شبیه اون مثال‌های مشهدی. به اینا می‌گن استفهام تأکیدی. جملۀ پرسشی رو با فعل منفی بیان می‌کنیم و هدفمون تأکید روی اون موضوعه. مثال فارسیش میشه مگه به تو نگفته بودم؟ که منظور، تأکید بر گفتن مطلبه. ولی تفاوتی که مثال‌های فارسی با ترکی دارن اینه که توی فارسی، این پرسش‌ها تنها میان ولی توی ترکی یا مشهدی، با این فعل‌های منفی، فاعل یا مفعول رو توصیف می‌کنن و بعدش یه فعل مثبت میاد. مثلاً اینجا اول روی فریده خانمی که پدرشوهرش مرده تأکید می‌کنیم که بعدش بگیم مال اونه. یا اول روی وجودِ ستون تأکید می‌کنیم که بعدش بگیم پشت اونه. توی فارسی معیار همچین مثال‌هایی پیدا نمی‌کنم و هر مثالی هم برای استفهام تأکیدی دیدم یه فعل بیشتر نداشت.


پ.ن۱. این با استفهام انکاری فرق داره. تو استفهام انکاری جملۀ پرسشی با فعل مثبت میاد که یه موضوعی رو انکار کنه. مثل این شعر: همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ جوابش هیشکیه. یعنی هیچ کس زهر و پادزهری مانند نی ندیده.

پ.ن۲. جای این مدل پستام تو اینستاست که چهارتا استاد و هم‌کلاسی هم باهام هم‌فکری کنن، ولی خب فضای اونجا مناسب نیست فعلاً. گفتم حداقل اینجا بنویسم که یادم نره. شما هم اگه تو زبان و گویشتون از این مثال‌ها دارید بگید.

۸ نظر ۱۷ آبان ۰۱ ، ۱۴:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۷- شرایطِ یاالله در دانشگاه

دوشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۱، ۰۳:۲۳ ب.ظ

فکر کنم همه‌تون اسم دانشگاه دورۀ کارشناسی و ارشدمو می‌دونید، ولی دکتری رو نه. اسم دانشگاه فعلیمو تا حالا واضح و مستقیم بهتون نگفتم و سعی کردم تو متن پست‌هام هم نیاد که مثلاً یه کم ناشناس بمونم برای خواننده‌های گذری و موقتی. ولی تو یکی‌دوتا پست طولانی، لابه‌لای حرفام اشارۀ غیرمستقیمی بهش کردم (مثل این و این) که اونایی که حواسشون جمع‌تره و همۀ پستا رو می‌خونن و ثابتن بفهمن و بقیه همچنان در هاله‌ای از ابهام بمونن. یکی از ویژگی‌های وبلاگم هم اینه که حرفای مهمم رو تو پستای طویل می‌زنم که گم بشه لابه‌لای جملات و تمرکز روش کم باشه :|

در رابطه با این دورۀ آموزش زبان کره‌ای، گویا یه عده رفتن به معاونت گفتن برامون کلاس کره‌ای بذارید و یه مدرس از بین دانشجوها پیدا کردن و معاونت هم انجمن زبان‌شناسی رو معرفی کرده بهشون که ما برگزار کنیم براشون. پوسترو آماده کردم و مجوزهای لازم رو گرفتم و امروز می‌خواستم تبلیغات رو شروع کنم که یادم افتاد این دوره هم مجازیه هم حضوری. تا حالا همۀ برنامه‌هامونو مجازی برگزار کردیم و با روالش آشنام. می‌دونم چجوری لینک و مجوز اسکای‌روم بگیرم، ولی نه‌تنها تجربۀ برگزاری کلاس حضوری رو تو دانشگاهمون ندارم بلکه خودم هم تجربۀ نشستن سر کلاسای این دانشگاهو به‌صورت حضوری ندارم. اصلاً نمی‌دونم کلاساش چجوریه و کجاست. هیچ ذهنیتی، عکسی، فیلمی ازش ندارم :| بعد حالا این وسط یادم افتاده که دانشگاهمون تک‌جنسیتیه. تو دوره‌های مجازی مشکلی با حضور آقایون نداشتیم ولی الان نمی‌دونم اگه آقایون هم ثبت‌نام کنن چجوری قراره برن تو! البته اون روز که برای آزمون جامع رفته بودم (همونی که همه‌مون ازش رد شدیم) و قبلش که برای تحویل مدرک ارشدم رفته بودم و قبل‌ترش که دانشجوی اونجا نبودم و برای پروژه‌ای که باهاشون داشتم می‌رفتم، نامحرم هم می‌دیدم :دی ولی حضورم در حد چند ساعت بود و اطلاعات دقیقی نداشتم و ندارم که اینایی که می‌بینم کارمندن، نگهبانن، استادن یا چی. البته فضای کلیش شبیه مدرسه‌های دخترونه بود و این برای منی که تو دانشگاه صنعتی که نسبت پسرا به دخترا بیشتره و تو یه سری کلاسا تنها دختر کلاس بودم قابل هضم نبود. حالا موندم تو پوستر و تبلیغات این دورۀ کره‌ای چی بنویسم. حتی نمی‌دونم نظر معاونت و دانشگاه چیه که بعد به این فکر کنم که چی بنویسم تو پوستر. شاید بگن آقایون فقط مجازی می‌تونن شرکت کنن. شایدم بتونن نامۀ ورود بگیرن و نشون حراست بدن بیان داخل. نمی‌دونم. من قبل از اینکه بدونم اونجا رو فرح ساخته هم با تک‌جنسیتی بودنش حال نمی‌کردم. بعد که فهمیدم هم همچنان می‌گم خب که چی، چرا باید جدا باشن. فلسفۀ این تفکیک رو نمی‌فهمم، چه کارِ فرح باشه چه کارِ جمهوری اسلامی. بعد با این حساب چرا الان باید تو خدمات آموزشی‌ای که ارائه می‌دیم آقایون رو هم شرکت بدم؟ این خلاف آرمان‌های دانشگاه نیست؟ هر چند که من همسو با این آرمان‌ها هم نیستم و تو جامعۀ آرمانی من نه سلف تفکیک‌شده‌ست نه مترو نه دانشگاه نه... البته استخرو دیگه تفکیک کنیم خدایی :)) ولی حالا درسته که خلاف آرمان‌های فرح! عمل می‌کنیم و اجازه می‌دیم آقایون هم تو دوره‌هامون شرکت کنن؟ مگه اینجا رو برای دخترا نساخته بود؟

+ تو خوابگاه، هر موقع تأسیساتیا و نگهبانا می‌خواستن بیان تو، از بلندگو اعلام می‌شد که شرایط یاالله هست و حجاب داشته باشیم (پست مرتبط).

۲۰ نظر ۱۶ آبان ۰۱ ، ۱۵:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۶- مزه‌اش چقدر تلخ بود مامان

يكشنبه, ۱۵ آبان ۱۴۰۱، ۰۴:۴۰ ب.ظ

من قبل از اینکه دانشجو بشم، ماهی یه لیوان چایی هم نمی‌خوردم. تو خوابگاه بود که چای‌خور شدم و نه‌تنها چای که به نسکافه و کاپوچینو (از این فوریا که تو آب‌جوش می‌ریختی می‌خوردی) هم معتاد شدم. در این حد که همیشه تو کیفم یه فلاسک آب‌جوش داشتم و چندتا چای کیسه‌ای و نسکافه و کاپوچینو. قبل کلاس و بعد کلاس و حتی گاهی وسط کلاس! می‌خوردمشون. وقتایی هم که با دوستام می‌رفتیم بیرون، بقیه آبمیوه و بستنی سفارش می‌دادن و اونی که دلش قهوه می‌خواست من بودم (ارجاع به پست کافه ایل).

معمولاً همۀ خریدای خونه با منه و معمولاً هم اینترنتی می‌خرم. این معمولنی که می‌گم فی‌الواقع ۹۹ درصده. اون روز که رفته بودیم دکتر، تو فاصله‌ای که منتظر تشریف‌فرمایی دکتر بودیم به بابا گفتم نسکافه‌هامونم داره تموم میشه و همین نزدیکیا یه فروشگاه هست. از اونجا یه بسته بگیره. قبل از اون، دو بستۀ پنجاه‌تایی از با سلام! گرفته بودم و رسیده بودیم به ته‌دیگش. رفت و دیدم با چند بسته قهوۀ فوری و کاپوچینو و اسپرسو و چای و زیتون و پاپ‌کورن و یه سری خرت‌وپرت برگشته. فرصتی که برای خرید حضوری پیش اومده بود رو غنیمت شمرده بود و هر چی لازم داشتیم و نداشتیم برداشته بود. نگاه به بستۀ قهوه‌ها کردم و گفتم ولی ما که دستگاه اسپرسوساز نداریم! من قهوۀ معمولی خواسته بودم که تو قهوه‌جوش و قوری هم بشه درستش کرد. گزینه‌های پشت بسته رو نشونش دادم و گفتم ببین ۹ روش برای درست کردن قهوه هست که اینا اینجا موکاپات و اسپرسوساز رو علامت زدن برای این. کلمۀ موکاپات رو اولین بار اونجا دیدم و قبلش نمی‌دونستم چیه. یکی از ویژگی‌های بابام موقع خرید اینه که نه کاری به اسمش داره نه تاریخ نه قیمت نه هیچی. برعکس من که تمام اطلاعات روی بسته‌بندی رو می‌خونم و نظرات خریداران رو بررسی می‌کنم. اومدیم خونه و به برادرم گفتم در اقدامی پیش‌بینی‌نشده اسپرسو خریدیم ولی دستگاهشو نداریم درستش کنیم. گفت خب از دیجی‌کالا می‌خریم. قیمتا رو نشونش دادم و گفتم وُسعمون به روگازیش می‌رسه نه دستگاه چندمیلیونی اسپرسوساز. قرار شد یکی از همین روگازیا رو برداریم. رسماً داشتیم برای دکمه‌مون لباس می‌دوختیم. یه چندتاشو نشون کردم و امتیازها و نظراتشو بررسی کردم و فهمیدم اونایی که جنسشون استیله بهتر از آلومینیوم هستن و طعم و کیفیت قهوه رو حفظ می‌کنن. قیمتشونم البته یه کم بیشتره. بعد چون قیمتای بیرون دستم نبود، سری بعد که رفته بودیم دکتر (اخیراً تنمان به ناز طبیبان زودبه‌زود نیازمند میشه) از یه مغازه قیمت گرفتم و دیدم قیمت آلومینیومیِ کوچیکش تو مغازها از قیمت استیل بزرگ دیجی‌کالا بیشتره. دوباره نظرات و عکسایی که خریداران قبلی گذاشته بودن رو بررسی کردم و از دیجی‌کالا استیلشو سفارش دادم. یه هفته ده روز بعد با تأخیر رسید دستم. ولی نه استیل بود، نه اون اندازه‌ای که می‌خواستم. مرجوع کردم و نوشتم جنس و مدلش همونی نیست که من خواسته بودم و مغایرت داره. تأیید کردن و پولمو برگردوندن. همونی که خواسته بودم با همین قیمت تو با سلام هم بود. ولی با فروشنده‌ش که حرف زدم، گفت خریداران قبلی رضایت نداشتن و توصیه نمی‌کنم. گفتم حالا شما عکسشو نشون بده، شاید خریدم. گفت کوچیکه و با عکس نمی‌تونید تشخیص بدید. گفتم خب یه خط‌کشی چیزی بذارید کنارش ببینم. همچنان گفت کوچیکه. دیدم قصد فروش نداره و ضمن آرزوی موفقیت دوباره رفتم سراغ دیجی‌کالا و باز همون مدل رو از یه فروشگاه دیگه سفارش دادم. بعد چون زورم اومد ۴۵ تومن هم بابت پیک بدم تحویل حضوری رو زدم و خودمون رفتیم گرفتیم. مرکز پخششون نزدیک بود. از این به بعد هم می‌خوام همین کارو بکنم و تحویل حضوری رو بزنم.

بعد از اینکه تحقیقاتم راجع به خریدش تموم شد، شروع کردم به گوگل کردنِ نحوۀ درست کردن اسپرسو با موکاپات. چندتا فیلم آموزشی! دیدم و کلی مطلب راجع به نسبت آب به قهوه و انواع قهوه و تفاوت‌هاشون خوندم و امروز صبح اسپورسازو تست کردم که اگه ایرادی داشت مرجوع کنم. مثلاً یکی بود تو نظرات نوشته بود محفظه‌ش کیپ نمیشه و سوپاپش کار نمی‌کنه و فلان و بهمان. اینا رو می‌خواستم امتحان کنم. روی بسته‌ش نوشته بود با آبِ دمای محیط درست کنید ولی یه سریا تو فیلمای آموزشی می‌گفتن با آب‌جوش. من با آب سرد درست کردم و با شعلۀ کم یه ربع طول کشید بجوشه و وارد محفظۀ بالایی بشه. با آب‌جوش سریع‌تر آماده میشه ولی نمی‌دونم تأثیرش روی طعمش چقدره.

لابه‌لای تحقیقاتم رسیدم به داستانِ قهوۀ قجری (توش زهر می‌ریختن که مهمانشونو بکشن یا جرئت خواستگارها رو بسنجن!). بعد یاد آهنگ قهوۀ قجری چاوشی (اونجاش که میگه «یک بار هم که آمده‌ای ما را، مهمان به قهوۀ قجری کردی») افتادم و یکی از آهنگای احسان خواجه‌امیری. پلی (پخش) کردم که همزمان با قهوه‌پژوهی بِشنَوَمِشون (اون موقع که فرهنگستان بودم واقعاً یه همچین گروه پژوهشی‌ای وجود داشت و روی اصطلاحات قهوه و معادل‌هاشون کار می‌کردن). با اینکه این آهنگا را خیلی وقته دارم و هزار بار گوش کردم، ولی تازه امروز متوجه معنیِ تو قهوه‌ت فال من نیستو! شدم. از اونجایی که قبلش احسان خواجه‌امیری میگه چشاتو دزدکی دیدم، منظورش از قهوه، رنگ چشمای یارشه. با چشمای قهوه‌ای یار داشته فال می‌گرفته که فال خودشو تو اونا ندیده. اونجا که چاوشی میگه یک بار هم که آمده‌ای ما را، مهمان به قهوۀ قجری کردی هم عجیبه به‌نظرم. مگه کسی که «میاد»، آدمو مهمون می‌کنه؟ اصولاً میزبان قهوه میده دیگه. عنوان پست هم بخشی از آهنگ مامان سینا حجازیه. آهنگ مامانش نه ها، مامان اسم آهنگشه. اونجا که می‌گه گفتی دنیا پُر شیرینیه مزه‌اش چقدر تلخ بود مامان. 

بعد از اینکه اسپورسازمون با سربلندی از آزمون اسپورسازی بیرون اومد اومدم یه سر به وبلاگ‌ها بزنم و دیدم تسنیم هم راجع به قهوه نوشته. این شد که تصمیم گرفتم منم راجع به قهوه بنویسم. ماحصل  تحقیقاتم این بود که قهوۀ ترک از قهوۀ فرانسه غلیظ‌تر و از قهوه اسپرسو رقیق‌تره. در واقع فرانسه از همه‌شون کم‌کافئین‌تره و میشه تو لیوان خورد. ولی اسپورسو رو هر چقدر کم بخوری بازم زیاده و مزۀ زهرمار میده. فال قهوه رو هم با قهوۀ ترک می‌گیرن چون زیاد ته‌نشین میشه. یه شات قهوه هم معادل با یه فنجون کوچیکه. همون فنجونِ پست کافه ایل. برای درست کردن اسپرسو برای هر شات ۴۵ گرم آب لازمه و ۵ گرم قهوه. اگه به‌جای آب، شیر بریزیم میشه لاته یا لته که به فرانسوی ینی شیر. اگه هم آب و هم شیر بریزیم میشه کاپوچینو. لاته و کاپوچینو از مشتقات اسپرسو هستن. ماکیاتو و آمریکانو و موکا و... هم داریم که اونا رو دیگه بلد نیستم و نخوردم و وارد جزئیاتشون نشدم و فرقشونو با بقیه نمی‌دونم. قهوۀ دمی و عربی و... هم داریم. برای تهیۀ هر کدوم از اینا دستگاه‌ها و روش‌های مخصوص وجود داره و اندازۀ قهوۀ آسیاب‌شده تو هر کدوم متفاوته. برای یه سریا ریزه برای یه سریا درشته. مثلاً اسپرسو رو با موکاپات درست می‌کنن و باید ریز آسیاب بشه. به موکاپات اسپورساز روگازی هم می‌گن. برای اینکه واژۀ بیگانۀ موکاپات تو خونه‌مون رایج نشه، سعی می‌کنم اسپرسوساز روگازی صداش کنم که بقیۀ اعضای خانواده هم همین‌جوری صداش کنن و از زبان فارسی حفاظت کرده باشم.

اون روز که قرار بود سفارشو تحویل بدن و نیاوردن، زنگ زدیم پشتیبانی. دیدم تلفن گویاشون گزینۀ ترکی و فارسی داره. با ترکی جلو رفتیم و یه پشتیبان که معلوم بود به‌سختی داره ترکی حرف می‌زنه و لهجۀ فارسی داره برداشت و گفت فردا میاد. با اینکه بابت بدقولیشون ناراحت بودم ولی از اینکه زبان ترکی رو هم به پشیبانی اضافه کرده بودن بسی ذوق کردم. تصمیم دارم زین پس به زبان ترکی باهاشون در ارتباط باشم که از زبان ترکی هم حفاظت کرده باشم.


اندازه‌ش این‌قدره. کنار جعبۀ دستمال کاغذی و فلاسکم گذاشتم مقایسه کنید. منظورم از شعلۀ کم هم اینه. البته گذاشتمش روی شعله‌پخش‌کن. یه بار خواب می‌دیدم از یه چیزی عکس گرفتم و گذاشتم وبلاگم و تصویرم روی اون چیز منعکس شده و شما چهره‌مو دیدید و فهمیدید کی‌ام :| حالا انگار نمی‌دونید کی‌ام :| لذا، موقع گرفتن عکسِ اینا حواسم بود که تصویر خودم منعکس نشه!



اینم اونیه که مرجوع کردم و چون آلومینیومی بود نمی‌خواستمش:



پودر قهوه رو باید بریزی اون وسط که آب از محفظۀ پایینی بیاد باهاش ترکیب بشه و برسه به محفظۀ بالایی.



اینم از پودرش. پشتش علامت زده که با چی باید درستش کنی.



+ نظر اونایی که می‌گن روزمره‌نویسی نکنید و شرایط رو عادی جلوه ندید و اعتصاب کنید و پست انتقادی بذارید محترمه. ولی من نمی‌تونم. اینکه موضوع همۀ پستامو تو فضای مجازی اختصاص بدم به سیاست، مضطربم می‌کنه، تپش قلب می‌گیرم و شبا کابوس می‌بینم. با تحریم دیجی‌کالا و کلاً تحریم هم موافق نیستم. نظر اونایی که یه سری برندها رو تحریم کردن هم محترمه همچنان :)

۱۹ نظر ۱۵ آبان ۰۱ ، ۱۶:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۵- حسینیِ دَهُم

جمعه, ۱۳ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۰۷ ب.ظ

زمان مدرسه، یکی از القابم ۱۱۸ بود. چون شمارهٔ خونه و موبایل همهٔ بچه‌ها و معلما رو داشتم و هر کی شمارهٔ هر کیو لازم داشت میومد سراغ من و منم با کسب اجازه در اختیار متقضیان قرار می‌دادم. الانم تنها دبیر انجمنی هستم که شمارهٔ همهٔ دبیرهای انجمن‌های دانشگاه و دبیران زبان‌شناسی سایر دانشگاه‌ها رو داره. ینی من از رو زمینم شماره پیدا کنم برمی‌دارم ذخیره‌ش می‌کنم، تحت عنوان «شماره‌ای که رو زمین افتاده بود»، که شاید یه روزی به کارم اومد. قبلاً شمارهٔ پیک‌ها و مزاحم‌ها و هر کی زنگ می‌گفت ببخشید اشتباه شده رو هم ذخیره می‌کردم که داشته باشم شاید یه روزی به کارم اومد. بعدها برای اینکه تو پیشنهادهای اینستام نیاردشون پاکشون کردم ولی هنوز ۸۱۸تا مخاطب (تعداد شماره‌ها بیشتره چون بعضیا چندتا شماره دارن) دارم که اینا اونایی هستن که باهم تعامل جدی‌تر و قوی‌تری داشتیم، داریم، یا ممکنه داشته باشیم.

یه ساعت پیش یه شمارهٔ ناشناس پیامک زده بود که سلام خانم فلانی، حسینی هستم از اعضای هیئت‌تحریریهٔ فلان و این ایمیلمه و در رابطه با فلان چیز چی کار کنم؟ از آدرس ایمیل و نام کاربری شبکه‌های اجتماعیش نفهمیدم کدوم حسینیه. از اونجایی که معلوم بود منو کامل می‌شناسه گفتم لابد منم می‌شناسمش و یکی از حسینی‌هاییه که حواسش نبوده شمارهٔ جدیدشو بهم بده. تو بخش جست‌وجوی مخاطبای گوشیم نوشتم حسینی. هشت‌تا حسینی داشتم که با احتساب دختر شهید بهشتی که فامیلیشون حسینی بهشتیه می‌شدن ۹تا. ولی به هیچ کدومشون نمیومد از اعضای هیئت‌تحریریهٔ فلان و با توجه به عدد انتهای ایمیل متولد ۶۴ باشن. روم هم نمی‌شد بپرسم اسم کوچیکشو. حتی از لحن پیامش هم نمی‌تونستم با قطعیت بگم خانومه یا آقا. و اگه فکر کردید با بررسی شماره‌های قبل نشریه ممکنه به نتیجه برسم سخت در اشتباهید چون بررسی کردم و اسمش به‌عنوان هیئت‌تحریریه تو شماره‌های اخیر نبود و تو شماره‌های قدیمی هم چندتا حسینی بود که نمیشه با قطعیت گفت ایشون یکی از هموناست. 

فعلاً حسینیِ دَهُم داخل پرانتز نمی‌دونم کدوم حسینی ذخیره‌ش کردم.

۱۳ آبان ۰۱ ، ۲۳:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۴- لایک و کامنت و بلاک

جمعه, ۱۳ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۱۱ ق.ظ

انجمن رشتۀ علوم اجتماعی دانشگاهمون، این مدت برنامه‌های خوبی برگزار کرده و حتی منی که زیاد با فضای این رشته و کلاً علوم انسانی حال نمی‌کنم هم دنبال می‌کنم بعضی از برنامه‌هاشونو. اخیراً یه جلسه داشتن راجع به سواد رسانه‌ای و فضای مجازی. انقدر استقبال خوب بود که قرار شد تکرارش کنن و بیشتر بهش بپردازن. استادی که سخنرانی می‌کرد به شرایط فعلی کشور هم گریزی می‌زد و مثال‌هاش راجع به اتفاقات اخیر بود. بحث دیروزشون با معرفی چندتا انیمیشن و فیلم (فقط ترومن شو یادم موند!)، بیگ‌دیتا و گوگل و ویز و نشان و بلد شروع شد و بعد رسیدن به بحث لایک و کامنت و بلاک و کارهایی که تو فضای مجازی می‌کنیم. با اینکه خودم قبلاً بارها راجع به این چیزا تو وبلاگم نوشته بودم، ولی شنیدنِ حرفای کسی که تخصص و رشته‌ش یه همچین چیزاییه خیلی جالب بود برام. پارسال ما خودمونم راجع به هشتگ سخنرانی داشتیم، ولی نگاه ما بیشتر زبان‌شناختی و تحلیل محتوا بود. ولی تو فضای اینا، تمرکز روی رفتار انسان پررنگ‌تره. نوزدهم آبان جلسۀ سومشونه. لینکشو می‌ذارم براتون که اگه دوست داشتید شرکت کنید.

دیروز (جلسۀ دومشون بود)، خیلی کوتاه راجع به حس خوبی که موقع لایک شدن و کامنت گرفتن به آدم دست میده هم صحبت شد. من با اینکه تو وبلاگم لایک رو غیرفعال کردم و کامنتا رو بستم و تو اینستا هم گاهی همین کارو می‌کنم، ولی قبول دارم که معمولاً حس خوبی به آدم دست می‌ده. من حتی گاهی می‌گردم بین لایک‌ها که ببینم فلان استادم هم لایک کرده پستمو یا نه. یا میزان ذوقم موقع خوندن کامنت‌ها یکسان نیست. بعضی کامنتا از طرف بعضیا واقعاً به آدم انرژی می‌دن حتی اگه محتوای خاصی نداشته باشن یا محتواشون مشابه بقیۀ کامنتا باشه. منظورم اینه که با اینکه درجۀ اهمیتش کمه، ولی بازم بی‌اهمیت نیست برام.

راجع به کامنت هم یه چیزی گفت که قابل تأمل بود. می‌گفت شما تو گفت‌وگوی حضوری یا تلفنی (یا هر گفت‌وگوی همزمان و رودررو) وقتی یکی یه چیزی می‌گه، مجبوری سریع جواب بدی و یه واکنشی نشون بدی، ولی از وقتی ارتباط‌ها متنی و اینترنتی شده، بعد از اینکه پیام طرف رو دیدیم، کلی فرصت داریم تا فکر کنیم ببینیم چه پاسخی باید بدیم. این فرصت طولانی داشتن، باعث شده که تو موقعیت‌هایی که با کسی حضوری بحث می‌کنیم، واکنش‌های درستی نشون ندیم و یه جوابایی بدیم که بعداً پشیمون بشیم. مثلاً تو خیابون وقتی یکی ایجاد مزاحمت می‌کنه، یا حرف زشتی می‌زنه اون لحظه نمی‌دونی چی بگی، مگر اینکه از قبل کلی فکر کرده باشی و جوابتو آماده کرده باشی، ولی اگه همین مزاحمت به‌صورت متنی تو فضای مجازی باشه واکنش‌های مناسب‌تری خواهی داشت. تازه اینجا میوت و بلاک هم داره ولی تو فضای حقیقی از این امکانات برخوردار نیستیم :|

راجع به خبر و شایعه و روایت و... هم صحبت شد که دیگه بماند.

۱۳ آبان ۰۱ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

رابرت پلاچیکِ روانشناس، سال‌ها پیش هشت هیجان پایه رو معرفی کرد و بعد هم مثل رنگ‌ها، این هیجان‌های پایه رو با شدت‌های مختلف ترکیب کرد و هیجان‌های فرعی رو ارائه داد. احساساتی مثل عشق، خوش‌بینی، پرخاشگری، دلخوری، عصبانیت، بی‌میلی، پشیمانی، تسلیم، خشم، شادی، امید، وحشت، ترس، دلهره، اعتماد، خستگی، نفرت، تعجب، اندوه، درد، شرم، دلتنگی، حسادت، سردرگمی، لذت، رضایت، آرامش. از وقتی با این فهرست آشنا شده‌ام، هر چند وقت یه بار احساساتمو ارزیابی می‌کنم. مثلاً تا چند ماه پیش، احساس امید و عشق در من بالاتر از بقیۀ احساساتم بود. اتفاقاتی رخ داد که این احساسات جاشونو دادن به غم و بی‌میلی. بعدتر نفرت و ترس. حالا هم تردید و دوباره کمی امید و همچنان نفرت. البته تو اون فهرست تردید نبود و خودم اضافه‌ش کردم. نزدیک‌ترین مفهوم به تردید سردرگمی بود که به‌نظرم با حس تردید من فرق داره. چیزی شبیه بیم و امید، توأماً. غمگین نیستم دیگه. شاد هم نیستم البته. احساس ترسم بابت شرایط فعلی کشوره. ترس از مُردن به هر نحوی. احساس نفرتم به اون‌هایی مربوط میشه که به لطف جریانی که پیش آمد، بیشتر شناختمشون. من از آدم‌های احمق و زودباور متنفرم. از آدم‌های عصبانی و پرخاشگر هم. از آدم‌های دورو و منفعت‌طلب هم. احساس بیم و امید و تردیدم مربوط به یک فرد خاصه. احساس عشق یا بی‌میلیم هم مربوط به فرد دیگری بود. این‌ها مربوط به فامیل، دوستان، استادان، آشنایان، شماها و هر کسی که با ایشان در تعاملم هستن. در مجموع، احساس حسادتم همیشه صفر بود و پشیمانی و خشمم نزدیک به صفر. احساس اعتمادم هم.

چند روز پیش رفته بودم دکتر. برگه‌های چکاپمو گذاشتم روی میزش و گفتم دست چپم درد می‌کنه. از مچ تا کتف. به‌شدت. قلبم هم، و گاهی سرم. چپ‌دست هم هستم اگر کمکی به تشخیصتون می‌کنه. یه نگاه به برگه‌ها کرد و گفت وضعیت خونِت نرماله. اکسیژن و فشار و نبض و ضربان و تنفس و سایر علائم حیاتیم رو چک کرد و حتی با چکش کوبید به زانوم که ببینه اعصابم تحریک میشه یا نه. بعد پرسید استرس، اضطراب، یا نگرانی خاصی داری؟ گفتم از این نگرانیا که همه دارن دارم. نگفتم هر بار خودم یا عزیزانم می‌ریم بیرون تا برگردیم خونه نگران اینم که با تیر غیب کی قراره ریق رحمت رو سر بکشیم و جان به جان‌آفرین تسلیم کنیم. نگفتم که چند وقتیه که توهّم تذکر، توبیخ، تنبیه و حتی بازداشت دارم بدون اینکه کاری کرده باشم. دیشب هم خواب می‌دیدم تو یه جای شلوغم و یهو یه داعشی اسلحه‌شو درمیاره و مردم رو به رگبار می‌بنده و من در حال فرارم.


اکثراً ویتامین و مکمّلن. اون قهوه‌ای‌ها هم مزۀ شکلات می‌دن.

۱۰ آبان ۰۱ ، ۱۳:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۲- به تعویق افتاد

دوشنبه, ۹ آبان ۱۴۰۱، ۰۴:۰۲ ب.ظ

دیروز ظهر از آموزش دانشکده تماس گرفتن که «شما چرا درخواست آزمون جامع ندادید هنوز؟». فکر می‌کردم همون انتخاب واحدی که شهریور کردم کافیه. گفتم الان پای سیستمم. از کجا ثبت درخواست کنم؟ خانومه گفت سامانۀ گلستان، پیشخوان خدمت. پرسیدم فقط من ثبت نکرده بودم یا بقیه هم؟ گفت به هم‌کلاسیاتم بگو، اونا هم درخواست ندادن. قبل از اینکه باهاش خداحافظی کنم پرسیدم تاریخ آزمون همون بیست‌وچهار آبانه دیگه؟ گفت آره. ضمن عذرخواهی و تشکر، روز خوبی رو براش آرزو کردم و به خداوند منّان سپردمش. ثبت درخواست آزمون جامع ینی اینکه تو از دانشگاه بخوای ازت امتحان بگیره. همون موقع درخواستمو ثبت کردم ولی موقع زدن گزینۀ تأیید نهایی خطا داد. به همون شمارۀ آموزش زنگ زدم. برنداشتن. به یه شمارۀ دیگه که داشتم زنگ زدم بازم جواب ندادن. به دوستام پیامک زدم و گفتم درخواست آزمون جامع بدن. بعد تو گروه عکس خطایی که درخواستم می‌دادو گذاشتم پرسیدم چرا ثبت نهایی نمیشه؟ گویا برای بقیه هم ثبت نمی‌شد و خطا می‌داد. چند دقیقه بعد یکیشون زنگ زد که از آموزش بهش زنگ زدن گفتن تاریخ امتحان یه هفته عقب افتاده، چون سامانۀ گلستان این تاریخو قبول نمی‌کنه. احتمالاً اول آذر برگزار میشه. گفت برای همین بوده که درخواستمون خطا می‌داد. گفتم ولی همین ده دقیقه پیش به من گفتن آبانه. گفت به منم گفتن آذر. ازش تشکر کردم و ضمن آرزوی روزی خوش، ایشون رو هم به خداوند منّان سپردم. استادراهنمای من مدیر گروهه. من باهاش راحت‌ترم تا بقیۀ هم‌کلاسیا. قرار شد من ازش تاریخ دقیق امتحانو بپرسم. چند ماهی می‌شد که به هم پیام نداده بودیم و نمی‌دونستم استادراهنمام به پیام‌رسان‌های فیلترشده دسترسی داره یا نه. البته تو اینستا پستای همو لایک می‌کنیم هنوز. پیامک زدم بهش. قضیه رو گفتم. گفتم که درخواستمون با خطا مواجه شده و تاریخ آزمون جامع رو پرسیدم ازش. جواب نداد. همیشه پیامکامو زود جواب می‌داد. سابقه نداشت بی‌جواب بذاره. دوستام منتظر بودن که من جواب بگیرم و بهشون بگم تاریخو. یه روز صبر کردیم و جواب نگرفتم همچنان. نگران شدم. ولی زنگ نزدم. من قبل از تماس، پیامک می‌زنم که بدونم طرف وقتش آزاده و می‌تونه صحبت کنه یا نه. زنگ زدم آموزش. بازم کسی جواب نداد. تو گروه واتساپ که استادها و هم‌کلاسیا بودن قضیه رو مطرح کردم که استادها ببینن. استادها پیاممو دیدن، ولی جواب ندادن. تو تلگرام به یکی دیگه از استادها پیام خصوصی دادم. آنلاین می‌شد ولی پیام منو چک نمی‌کرد. این استاد، استاد مشاور انجمن هم بود. ازش راجع به برگزاری دورۀ آموزش زبان کره‌ای هم پرسیده بودم. مدرس زبان کره‌ای منتظر تأیید استاد مشاور انجمن بود. این پیامم هم ندیده بود هنوز. دیشب دوباره پیام دادم. بالاخره جواب داد و گفت در جریان تغییر تاریخ امتحان نیست. گفت می‌پرسه و خبر می‌ده. با برگزاری دورۀ کره‌ای هم مخالفت نکرد ولی گفت بعیده کسی شرکت کنه. گفتم «یه سریا که علاقه‌مند بودن و نیاز داشتن درخواست برگزاری دادن و مدرس هم خودش اومده سراغ ما. ما خودجوش این تصمیمو نگرفتیم. اگه ثبت‌نام کم باشه می‌تونیم لغو کنیم، ولی مدرس گفته با یه نفر ثبت‌نامی هم حاضره برگزار کنه». راجع به پستی که دیروز تو کانال و صفحۀ انجمن گذاشته بودیم و نگران بودم بگن برش دار هم چیزی نگفت. یکی از شعرهای قیصرو به‌مناسبت سالگرد درگذشتش پست کرده بودیم. همین شعر پست قبل وبلاگمو. تو شرایط فعلی می‌شد یه برداشت دیگه ازش کرد. بچه‌ها گفتن صفحه رسمیه و مسئولیتش با خودت. گفتم اشکالی نداره مسئولیتش با من. اگه کسی چیزی گفت خودم توجیهش می‌کنم. خدا رو شکر راجع به این موضوع بهمون تذکر ندادن و فقط راجع به تاریخ آزمون جامع و دورۀ زبان کره‌ای صحبت کردیم. ولی یکی تو کامنتای صفحۀ رسمی! گیر داده بود که «چرا این شعرو انتخاب کردید» که به‌نظرم یا منظور شعرو نمی‌فهمه و نمی‌تونه به شرایط فعلی ربط بده، یا خودشو زده به نفهمیدن. به هم‌کلاسیام خبر دادم که استادمون در جریان تغییر تاریخ آزمون جامع نیست. تو گروه واتساپ، استاد راهنمام که مدیر گروهه و اصولاً باید در جریان باشه بالاخره جواب پیاممو داد. گفت تاریخ تغییر کرده و یه ماه عقب افتاده. احتمالاً اوایل دی برگزار میشه. مسئول آموزش اون روز به دوستم گفته بود اول آذر. استادمون گفت اوایل دی. تازه نگفت قطعاً؛ گفت «احتمالاً». دلیلشم نگفت. ولی من حس می‌کنم می‌خوان از فضای دانشگاه دور نگهمون دارن وگرنه سامانۀ گلستان کیه که فلان تاریخو قبول بکنه یا نکنه. شایدم یه حکمتی داره که آبان تهران نباشیم و اوایل دی بریم برای امتحان. خدا می‌دونه. ایشالا هر چی خیره و خودش صلاح می‌دونه همون بشه. 

حالا که آزمونم عقب افتاده، بیشتر می‌تونم به وبلاگم برسم و بنویسم. ولی با کامنتِ بسته. حال و حوصلۀ تعامل و تبادل نظر راجع به چیزایی که می‌نویسمو ندارم. این روزا حوصلۀ حرف زدن ندارم. اگه کسی چیزی بگه، پیامی بفرسته، سؤالی بپرسه، کامنتی بذاره جواب می‌دم ولی سعی می‌کنم خودم شروع‌کنندۀ مکالمه‌ها نباشم؛ جز با سه نفر. صبح به همون سه نفر پیام دادم که تاریخ آزمون جامعم عقب افتاده. یه نفرِ چهارمی هم بود که مردد بودم به اونم بگم یا نگم. نگفتم. حالا اگه یه وقت پرسید و صحبتش شد می‌گم به اونم. بعد به شوخی به اون سه‌تا گفتم این چیزایی که من حفظ کردم نهایتش تا یه ماه دیگه می‌تونه یادم بمونه. برای دی‌ماه دوباره باید مرور کنم مطالبو.

۰۹ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسم‌ها را می‌خواند:

اصغر پورحسین

پاسخ آمد:

حاضر

قاسم هاشمیان

پاسخ آمد:

حاضر

اکبر لیلازاد

پاسخش را کسی از جمع نداد

بار دیگر هم خواند:

اکبر لیلازاد

پاسخش را کسی از جمع نداد

همه ساکت بودیم

جای او اینجا بود

اینک اما، تنها

یک سبد لالهٔ سرخ

در کنار ما بود

لحظه‌ای بعد، معلم سبد گل را دید

شانه‌هایش لرزید

همه ساکت بودیم

ناگهان در دل خود زمزمه‌ای حس کردیم

غنچه‌ای در دل ما می‌جوشید

گل فریاد شکفت

همه پاسخ دادیم:

حاضر!

ما همه اکبر لیلازادیم!


به‌مناسبت سالروز درگذشت قیصر امین‌پور

عنوان از: ayateghamzeh.ir

امروز: ۱۴۰۱/۰۸/۰۸ (۱۴۴۴/۰۴/۰۴ قمری ۲۰۲۲/۱۰/۳۰ میلادی)

۰۸ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۲۰- nebula_blog

چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۱، ۱۱:۱۱ ق.ظ

من کانال‌های عمومی رو بدون جوین شدن (بدون اینکه عضوِ کانال بشم) دنبال می‌کنم. آدرسشونو یه جایی ذخیره کردم و هر موقع فرصت و حال و حوصله‌شو داشته باشم سر می‌زنم بهشون. شبیه کاری که با وبلاگ‌ها می‌کنم. وبلاگ‌ها رو هم دنبال نمی‌کنم و آدرساشونو تو فیدلی ذخیره کردم و هر موقع پست جدید بذارن اونجا ثبت میشه و منم هر موقع فرصت و حال و حوصله‌شو داشته باشم سر می‌زنم و می‌خونم. به‌جز وبلاگ‌هایی که فیدشونو غیرفعال کردن. اونا رو نمیشه با فیدلی خوند. کانال‌های خصوصی رو هم چون نمیشه بدون جوین شدن بخونی معمولاً بی‌خیال می‌شم و نمی‌خونم، مگر اینکه مشکلی با این نداشته باشم که آی‌دی تلگراممو نویسندۀ کانال ببینه. چون وقتی جوین میشی می‌بینه. البته عکس و شماره‌مو محدود کردم که همه نبینن ولی آی‌دی رو نمیشه محدود کرد و منم دلم نمی‌خواد در دسترس همه باشه. برای همینم تا چند ماه پیش کامنت نمی‌ذاشتم پای پست‌های کانال‌های تلگرامی وبلاگ‌نویس‌ها. چون این‌جوری نه‌تنها آی‌دیتو نویسنده، بلکه خواننده‌هاش هم می‌بینن. چون از ارتباط با دوستان مجازی خاطرات خوبی ندارم و برای همین سرِ این چیزا سخت می‌گیرم و حساسیت نشون می‌دم. تا اینکه تلگرام اخیراً یه امکانی ایجاد کرد که بتونی با آدرس کانالت کامنت بذاری نه آی‌دی شخصی. منم یه کانال درست کردم به آدرس nebula_blog که با اون کامنت بذارم. کانال صرفاً برای گذاشتن کامنت بود و تصمیم نداشتم به‌روزش کنم و پست بذارم. چند روزه که تلگرام این امکان رو پولی کرده و دیگه نمی‌تونم ازش استفاده کنم. لذا فعلاً از کامنت‌های من بی‌بهره خواهید موند تا وقتی که تلگرام دوباره این امکانشو رایگان کنه که البته بعیده. با توجه به اینکه قصد هم ندارم تو کانالم چیزی بنویسم و به اشتراک بذارم، خواستم حذفش کنم، چون دیگه به دردم نمی‌خوره. ولی گفتم حالا بذار بمونه برای بعد، شاید به کارم اومد و یه وقتی روزی روزگاری وبلاگم از دسترس خارج شد یا به هر دلیلی نتونستم اینجا پست بذارم، لااقل اونجا رو داشته باشم که بتونم از طریق اونجا باهاتون در ارتباط باشم. می‌تونید جوین بشید، آدرسشو حفظ کنید یا یه گوشه یادداشتش کنید برای روز مبادا. آدرسش اینه: t.me/nebula_blog



بعد از دو هفته، شایدم بیشتر، بالاخره لینکدین (که فضاش رسمی و کاریه و نمی‌دونم چرا فیلتر بود) رفع فیلتر شد و تونستم با لپ‌تاپی که هر کاری می‌کنم فیلترشکن روش نصب نمیشه و وی‌پی‌ان کار نمی‌کنه سر بزنم به لینکدینم و ببینم توش چه خبره. یه پیشنهاد کاری از دُبی داشتم! کار سختی نبود ولی در جواب آقاهه نوشتم Thanks for reaching out, but I’m busy. I don’t have time to breathe. احتمالاً الان تو دلش می‌گه خیلی هم دلت بخواد :|

شاید یه چند هفته نتونم به وبلاگم سر بزنم. نگران نباشید. دلیلش اینه که I’m busy. I don’t have time to breathe.

۴ نظر ۲۷ مهر ۰۱ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۹- گواه‌نمایی

يكشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۱، ۰۳:۴۹ ق.ظ

امروز (الان ساعت نزدیک چهار نصفه‌شبه، ولی از اونجایی که هنوز نخوابیده‌ام، روز برای من تموم نشده و دیروزِ شما برای من امروز محسوب میشه هنوز) پایان‌نامۀ ارشد عطیه کرمی رو خوندم (این فعل ماضیِ «خوندم» نشون می‌ده که دقایق پایانی روزم رو دارم سپری می‌کنم و روزم روبه‌پایانه). گواه‌نمایی در دفاعیات متهمین پرونده‌های کیفری رو بررسی کرده بود. گواه‌نمایی به‌نوعی زیرمجموعۀ وجه‌نمایی یا وجهیته. قبلاً در مورد وجهیت یه پست نوشته بودم. این موضوع به منبع خبر و تأیید صحت اطلاعات گوینده (شاهد، متهم و...) و به اتفاقاتی که شخص اونو ندیده و نشنیده و درش شرکت نداشته ولی در موردش صحبت می‌کنه مربوطه. اگر عضو ایرانداک هستید می‌تونید از اونجا بگیرید پایان‌نامه‌شو. این لینکشه. اگر هم نمی‌تونید از اونجا بگیرید، آپلود کردم براتون [لینک دانلود، سه مگابایت]. دو سال پیش دفاع کرده و پژوهش نسبتاً جدیده. تو بخش پیشینه‌ش چندتا پژوهش خوب و جالب دیگه هم معرفی کرده. اگر حس کردید زیادی تخصصیه به خوندن فصل چهارمش اکتفا کنید.


(یادم باشه صبح یه عکس از تعریف گواه‌نمایی اضافه کنم اینجا)

نُهِ صبح:


پ.ن: کاش می‌تونستم همۀ خبرهای راست و دروغ این روزها رو جمع کنم و یه مقاله با همین موضوع بنویسم. از خبر شروع کنم و مسیر انتشارشو بررسی کنم و برسم به منبع. یه استاد هست سرش درد می‌کنه برای یه همچین موضوع‌هایی. اگه پیشنهاد بدم که باهم روش کار کنیم حتماً قبول می‌کنه ولی بعیده جایی قبول کنن که چاپش کنن. موضوع حساس و دردسرسازیه. فعلاً هم که آزمون جامعو در پیش دارم و بعدشم پروپوزال و رساله. اگر عمری باقی باشه می‌ذارم تو لیست کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ انجامشون بدم و یه روز جامهٔ عمل می‌پوشونم بهش.

۶ نظر ۲۴ مهر ۰۱ ، ۰۳:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۸- استخدام در ادارات دولتی

جمعه, ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ۱۲:۴۷ ب.ظ


پ.ن۱: این رشته‌استوری رو چند ماه پیش یکی از دوستانم از صفحۀ اینستاگرامی حنین به اشترک گذاشته بود. صاحب صفحه رو نمی‌شناسم اما از استوری‌هاش خوشم اومد و ذخیره‌شون کردم. امروز به‌مناسبت تولد پیامبر بازنشر کردم. العاقل یکفی بالاشاره.

پ.ن۲: به‌قول امپراطور کوزکو شرایط جوریه که انتشار نامه‌های حضرت علی به مالک اشتر هم اقدام علیه امنیت ملی محسوب میشه.

۲۲ مهر ۰۱ ، ۱۲:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۷- گیرندگان نامعتبر

جمعه, ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ۱۲:۵۵ ق.ظ

اینکه من هر روز با عالم و آدم ارتباط علمیِ و نیمه‌علمی! دارم و باید داشته باشم و در واقع مسئولیتم اینه و با واتساپ و تلگرام و ایمیل با ملت در تعاملم و الان این ارتباطاتم مختل شدن و فیلترشکنا و وی‌پی‌انای لپ‌تاپم سه هفته‌ست از کار افتادن و نتونستم به لینکدینم سر بزنم و دایرکتای اینستای انجمن رو چک کنم ببینم چه خبره و با گوشی هم لاگین نمیشن و نمی‌دونم چرا و هر روز کلی از وقتم سر وصل شدن نت و فیلترشکن و پروکسی برای جواب دادن به پیام فلانی و ارسال پیام به بهمانی تلف میشه و پیامک رو جایگزین پیام‌رسان‌های اینترنتی کرده‌ایم یه طرف، خب؟ اینکه عصر هر چی تلاش کردم به مدرس کارگاه زبان پیامک بزنم یه چیز بسیار مهمو بپرسم و جوابشو برای یکی دیگه بفرستم ولی با این پیغامِ گیرندگان نامعتبرن مواجه شدم و پیامم نرفت که نرفت هم یه طرف. رسماً دیگه اعصاب و روان نمونده برام سر بحث اینترنت. زنگ هم نمی‌زدم چون ترجیح می‌دم قبل از زنگ زدن پیام بدم و بپرسم ببینم وقت داره و می‌تونم زنگ بزنم یا نه. پیامم هم که نمی‌رفت. تا حالا هم پیام نداده بودم و ناشناس محسوب می‌شدم براش. ممکن بود ناشناسا رو جواب نده. این اسکرین‌شات‌ها رو بعد از کلی کلنجار رفتن با فیلترشکن در شرایطی که خونه هم نبودم و فیلترشکن‌ها با دیتای گوشی وصل نمیشن یا با مکافات وصل می‌شن براش فرستادم. شماره درست بود. در واقع شماره‌ای که داشتم بهش پیامک می‌زدم همون شمارۀ واتساپ و تلگرامش بود و سیم‌کارت هم روشن بود. ولی نمی‌دونم چرا پیام‌هام ارسال نمی‌شد. فقط هم به ایشون ارسال نمی‌شد و برای بقیه می‌تونستم راحت پیامک بزنم.

ضمن اینکه صرف‌نظر رو بهتره با نیم‌فاصله بنویسیم نه به‌صورت چسبیده :|


۴ نظر ۲۲ مهر ۰۱ ، ۰۰:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۶- صحنه‌سازی

پنجشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۱، ۰۵:۲۳ ب.ظ

این عکسو دیروز تو چندتا کانال‌ دیدم و چون موقعیت مکانیش محل تحصیل ارشدمه چند نفر با دیدنش یادم افتاده بودن و برام فرستاده بودنش. فکر کردم بد نیست یه نکته بگم در موردش. البته به صلاحدید خودم و برای رعایت برخی موازین، توضیح عکس و قاب عکس‌های برعکس‌شدۀ داخل عکس رو حذف کردم. تو قسمت توضیح عکس نوشته بود کلاسِ درس فلان استاد در فلان جا.

اولین بار که این عکسو دیدم فکر کردم اونجا هم اعتصاب شده و الان قدرت دست دانشجوهاست که تونستن چنین کاری رو انجام بدن. ولی ماجرا از این قرار بود یه نفر تو فاصلۀ بین دوتا کلاس (کلاس‌ها در حال حاضر تو این مکانی که عکسشو گرفتن برقراره. دوتا از استادها هفتهٔ اول کلاس رو تشکیل ندادن، ولی الان برگزار میشه همۀ کلاسا. البته بعضیاشون بدون حضور و غیاب، اما با حضور اکثریت دانشجوها. تو کلاساشونم دربارۀ اتفاقات کف جامعه حرف می‌زنن و استادها به مطالبات دانشجوها گوش می‌دن و به درخواست‌ها و سؤالاتشون پاسخ می‌دن. حتی اسم یکی از همین استادها رو تو لیست استادهایی که برای آزادی دانشجوهای بازداشت‌شده بیانیه رو امضا کرده بودن دیده بودم. البته از این هفته قرار شده صحبت راجع به این مسائل به بعد از کلاس موکول بشه و تو ساعت کلاس، درسشونو بخونن. که موافقم با این روش. حالا البته این نظر منه و نظر شما هم محترمه)، وقتی فضا خلوت بود و کسی نبود عکس‌ها رو برگردونده و از کارش عکس گرفته و سریع هم درستش کرده. تو کلاس بعدی قاب عکس‌ها عادی بودن. بعد هم عکسی که گرفته بود رو به اسم کلاس فلان استاد منتشر کرده. نه یک استاد معمولی بلکه استادی که یکی از نزدیک‌ترین شخصیت‌های سیاسی به شخص اول مملکته.

بعضی از محتواها (عکس‌ها و فیلم‌ها و...) هستند که به مخاطبشون احساس کاذب (مثل آرامش، ترس یا امید واهی و...) می‌دن. ممکنه محتواها واقعی باشن (فوتوشاپ نباشن)، اما چون همۀ واقعیت نیستن، بیننده رو دچار خطا می‌کنن. پس این‌ها هم می‌تونن مصداق دروغ باشن. و کافیه یکی ازت یه حرف دروغ یا یه اطلاع‌رسانی و به‌اشتراک‌گذاری اشتباه بشنوه، دیگه اعتمادش ازت سلب میشه. لزومی نداره برای اثبات حق بودنت به هر وسیله‌ای چنگ بزنی.



بیشتر فیلم‌ها و عکس‌هایی که این روزها می‌بینم طوری هستن که انگار فقط از پیک‌ها (قله‌ها و دره‌ها)ی سیگنال نمونه‌برداری کردن. ایراد یه همچین نمونه‌برداری‌ای اینه که ذهن بیننده ناخودآگاه نمونه‌ها رو تعمیم می‌ده به همه و همه‌جا و همه‌وقت. رسانه‌ها لنز دوربین رو گرفتن سمت جاهایی که دوست دارن نشون بدن. یه سریاشون بزرگنمایی می‌کنن یه سریاشون کوچک‌نمایی. اینکه غایبین چیو ببینن بستگی به این داره که کدوم دوربین رو دنبال کنن. آنچه که این روزها در زندگی روزمرۀ مردم، در محل کار، محل تحصیل، محل تفریح، بیمارستان، رستوران، بازار، مترو، اتوبوس و... در جریانه با اون چیزی که تو فضای رسانه‌ای و مجازی دو طرف دنبال می‌کنم و می‌بینم بعضی جاها یه کم، و بعضی جاها بیشتر از یه کم فاصله داره.

۲۱ مهر ۰۱ ، ۱۷:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۵- قتل یا خودکشی؟

دوشنبه, ۱۸ مهر ۱۴۰۱، ۰۹:۳۶ ب.ظ

دیروز و امروزم رو اختصاص دادم به خوندنِ رسالۀ دکتریِ نگار مؤمنی با عنوانِ تحلیل زبان‌شناختی جرایم زبانی در جامعۀ فارسی‌زبان ایران که با رویکرد زبان‌شناسی حقوقی (قانونی) نوشته شده بود. یه رسالۀ ۳۵۷صفحه‌ایِ جامع و کامل بود که واقعاً لذت بردم از خوندنش. تقریباً همۀ جرایمی که با زبان انجام میشه رو پوشش داده بود. مثل تهدید، ترسوندن، اخاذی، توهین، دروغ، تقلب. متأسفانه امکان دانلود نداشت که باهاتون به اشتراک بذارم و از ایرانداک به‌صورت آنلاین (برخط!) خوندم. موقع خوندن این رساله (به پایان‌نامۀ دکتری، رساله می‌گن) یادم افتاد که قبلاً یه کتاب با همین موضوع از طاقچه گرفته بودم. اسم کتاب، «جرم‌واژه» بود، نوشتۀ جان اولسون. ولی نخونده بودم. بعد از اینکه رساله رو تموم کردم رفتم سراغ اون کتاب و دیدم ترجمۀ همین خانم نگار مؤمنی هست. هر خط از مقدمه‌شو که می‌خوندم می‌گفتم چه جالب! عجب! چه جالب! با بعضی از پرونده‌ها ذهنم می‌رفت سمت ماجراهای این روزها. یاد ماجرای فوت افراد مشهور، سیاست‌مدارها، بازیگرها و ورزشکارها می‌افتادم. حتی به قاتل بروسلی هم فکر کردم. کتاب ۲۹۷ صفحه‌ست و هنوز تمومش نکردم ولی جزو معدود کتاب‌هاییه که دارم یک‌نفس می‌خونم و الانم اومدم معرفیش کنم و برم بقیه‌شو بخونم. اگر رمان جنایی و فیلم پلیسی و کارآگاهی دوست دارید احتمالاً بدتون نیاد یه نگاهی بهش بندازید. از نسخهٔ انگلیسیش خبر ندارم ولی ترجمه‌شو از اپلیکیشن طاقچه می‌تونید بخرید. توی طاقچۀ بی‌نهایت هم هست. فهرستش اینه:



پ.ن۱: من هیچ وقت تو زندگیم نه به خودکشی فکر کردم نه اقدام کردم و نه قصدشو دارم. نه که مرفه بی‌دردی باشم که همیشه غرق در شادی و لذت باشه ها. اتفاقاً خیلی جاها کم آوردم و بریدم و فکر کردم دیگه دنیا به آخر رسیده. خیلی موقع‌ها فکر کردم که دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. محتوای یه سری از پستام شاید فضای غم‌آلود و مأیوسی داشته باشه، ولی نویسنده هیچ وقت تحت هیچ شرایطی نخواسته به زندگیش پایان بده. تن و بدنم هم خدا رو شکر سالمه و تازه یه ماه پیش چکاپ رفتم و همه چی عالی بود.  

پ.ن۲: فکرشم نمی‌کردم پایان‌نامۀ پست قبلو شصت نفر دانلود کنن. نمی‌دونم چرا همیشه تعداد خواننده‌های اینجا رو کمتر از مقدار واقعیش تخمین می‌زنم. نه‌تنها کمتر، بلکه خیلی کمتر. چون که ساکتید. یه جوری هم ساکتید که آدم فکر می‌کنه قهرید باهاش :))

۱۴ نظر ۱۸ مهر ۰۱ ، ۲۱:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب داشتم پایان‌نامۀ مریم عمارتی رو می‌خوندم. در مورد اعترافات متهمین به قتل کار کرده. پارسال استادمون معرفیش کرده بود و گذاشته بودم سر فرصت بخونمش. اتفاقات این روزها هم بی‌تأثیر نبود در اینکه الان برم سراغ یه همچین موضوعی. دوست داشتم شرایطشو داشتم و ادامه می‌دادم تحقیقاتشو. خوبه آدم ابزار اینو داشته باشه که با تقریب خوبی تشخیص بده طرف مقابلش راست می‌گه یا نه. اگر کلیدواژه‌های زبان‌شناسی حقوقی، قضایی یا قانونی رو تو سایت ایرانداک یا جاهایی که مقاله و پایان‌نامه هست جست‌وجو کنید کارهای مشابه دیگه هم پیدا می‌کنید. یکی از چیزهایی که در موردش نمی‌دونستم و تو این پایان‌نامه دیدم «سرم حقیقت» یا داروهای اعتراف‌گیری بود. که البته نوشته بود استفاده از اینا غیرقانونیه. گوگل کردم و مطالب جالبی در موردشون خوندم. سازوکار این داروها به این صورته که اون قسمت از مغزو که دروغ میگه رو تحت تأثیر قرار می‌ده که طرف راستشو بگه. شبیه حالت مستی که طرف کنترلش دست خودش نیست. مستی و راستی.

اگر تو سایت ایرانداک نام کاربری دارید و دوست دارید یه نگاهی به پایان‌نامه‌ش بندازید این لینک دانلودشه. فصل چهارمش که صفحۀ هفتادودو به بعد باشه و به تحلیل داده‌ها اختصاص داده، برای خوانندۀ غیرمتخصص جالب‌تر از قسمت‌های اولشه. اگرم نمی‌تونید از اونجا دانلود کنید و همچنان دوست دارید یه نگاهی بهش بندازید براتون تو picofile آپلود کردم. کمتر از یه مگابایته. لینک دانلود


پ.ن: پارسال، استاد شمارهٔ ۱۹ جلسۀ آخر درسش چند دقیقه‌ای راجع به زبان‌شناسی قضایی (زبان‌شناسی حقوقی و قانونی هم می‌گن) صحبت کرد. تو اسلایدهاش یه مثال از پایان‌نامۀ مریم عمارتی آورده بود. گفت این گرایش تو ایران زیاد شناخته‌شده نیست و تو بعضی از دانشگاه‌ها تو بعضی از مقاطع تو بعضی از سال‌ها در حد یکی دو واحد درسی، اونم نه اجباری، بلکه اختیاری تدریس می‌شه. ولی تو دادگاه‌های خارج از کشور معمولاً از زبان‌شناس حقوقی هم کمک می‌گیرن که مجرم رو پیدا کنن، یا رد اتهام کنن. مثالی که اون روز استادمون زده بود صرفاً برای آشنایی ما بود و نه قرار بود تو امتحان بیاد، نه ازمون خواسته بود بریم پایان‌نامه رو پیدا کنیم بخونیم، و نه حتی درسمون ارتباط مستقیمی به این حوزه داشت. ولی چون حوزۀ موردعلاقه‌م بود، گوشۀ ذهنم نگه‌داشته بودم که سر فرصت برم سراغش. البته بهتره بگم یکی از حوزه‌های موردعلاقه‌م بود. چون من هیچ وقت نتونستم در امر تحصیل علم تک‌پر باشم و فقط با یه رشته و گرایش رل بزنم. فی‌الواقع با اینکه موضوع رساله‌م نام‌گذاری و نام‌های تجاریه و تمرکزم روی برندهاست ولی از هر فرصتی برای ناخنک زدن به موضوعات دیگه استفاده می‌کنم. دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که دومین سالی که کنکور دکتری شرکت کرده بودم اگه از مصاحبۀ دانشگاه تربیت مدرس قبول می‌شدم موضوع رساله‌م همین زبان‌شناسی قضایی و تحلیل اعتراف‌ها بود. ناسلامتی یه زمانی یکی از شغل‌های موردعلاقه‌م وکالت بود. یا اگه مصاحبۀ اصفهانو قبول می‌شدم احتمالاً الان روی زبان‌شناسی رایانشی کار می‌کردم و کد می‌زدم و برمی‌گشتم به همون حوزۀ مهندسی که عشقه. یا اگه اولین باری که کنکور دکتری شرکت کردم از مصاحبۀ دانشگاه شهید بهشتی قبول می‌شدم موضوع رساله‌م پردازش مغز موقع خواب دیدن بود. من سال‌هاست دارم خواب‌هامو می‌نویسم به این امید که یه روزی به کارم میاد. یا اگه تو همون دومین کنکور دکتری از مصاحبۀ دانشگاه تبریز قبول می‌شدم الان با اون پسره که تو جلسۀ خواستگاری داشتیم باهم راجع به وضعیت هیدروژن در دستگاه تصفیۀ آب صحبت می‌کردیم و خانواده‌ها دلشون خوش بود که دو ساعته راجع به مسائل مهم و حیاتی تبادل نظر می‌کنیم ازدواج کرده بودم. سازوکار دستگاه تصفیۀ آب هم مهم بود به هر حال. تازه نیم ساعتم راجع به اینکه چرا اسم فلان کافی‌شاپ فارسی نیست و خارجیه هم اظهار نظر کرده بودم. به هر حال بررسی اصول و ضوابط فرهنگستان هم مهم بود. یا تو مصاحبۀ علامه که قبول هم شده بودم، اما به‌عنوان ذخیره، اگه ظرفیتشون یه دونه بیشتر می‌شد یا اگه یکی از اونایی که امتیازشون بیشتر از من بود انصراف می‌داد الان داشتم روی آموزش فارسی به غیرفارسی‌زبان‌ها کار می‌کردم. یا تو همین دانشگاه خودمون، اگه به‌جای استاد شمارۀ ۱۷ استاد شمارۀ ۲۲ منو به‌عنوان دانشجوش برمی‌داشت سمت گفتاردرمانی می‌رفتم و تو همین کلینیک نزدیک خونه‌مون هم مشغول می‌شدم. زندگی همه‌مون پر از این اگرهاست. اگر فلان می‌شد و اگر بهمان نمی‌شد. البته این اگر به‌معنی کاش نیست. نمی‌گم کاش فلان می‌شد. شعار من همیشه هر چه پیش آید خوش آید بود. و هست. همیشه می‌گم شد شد، نشد نشد. صرفاً داشتم به جهان‌های موازی دیگه‌ای فکر می‌کردم که می‌تونست رخ بده و نداد. تو یکی از این جهان‌های موازی، من می‌تونستم زبان‌شناس قضایی باشم و نیستم.


تصویر: صفحهٔ ۱۶۹ کتاب «از‌ فلسفه به زبان‌شناسی» نوشتهٔ شیوان چپمن و ترجمهٔ حسین صافی

۵ نظر ۱۶ مهر ۰۱ ، ۱۰:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۳- ای کاش می‌شد برم عقب

پنجشنبه, ۱۴ مهر ۱۴۰۱، ۱۱:۰۵ ق.ظ

دیروز بعدازظهر رفته بودیم جایی و شب برگشتنی تو ماشین، برادرم «ندارمتِ» محسن یگانه رو گذاشته بود. آهنگ موردعلاقه‌شه و وقتی می‌ذاردش باید گوش جان بسپاریم و غر نزنیم که این چیه گذاشتی و عوضش کن. خودم هم البته بدم نمیاد ازش، ولی چون تهش میگه «برگرد» و چون دلم نمی‌خواد آدم‌ها و چیزهایی که رفته‌اند دوباره برگردن، همه‌شو دوست ندارم. فی‌الواقع تا اونجاشو دوست دارم که میگه ای کاش می‌شد برم عقب، ای کاش ندیده بودمت. تا همین‌جاش خوبه به‌نظرم. دیگه برگرد گفتناشو دوست ندارم. ولی اخوی همه‌شو دوست داره و پیش اومده که صبح تا شب لایَنقَطَع (همون نان‌استاپ، بی‌وقفه) از تو اتاقش همین آهنگ پخش شده باشه و همین آهنگو برای همۀ یه مسیر پرترافیک تکرار کرده باشه و مغزمونو رنده کرده باشه باهاش. هیچ وقت هم نفهمیدیم اون چی یا کیه که نداردش و دوست داره برگرده. ولی دیشب با غر زدن‌های بی‌امان من مواجه شد که تو رو خدا یه امشبو بی‌خیال این آهنگ شو و یه چیز دیگه بذار. متنش یه جوریه که هر چیزی قابلیت تداعی شدن باهاش رو داره و غمگین می‌کنه آدمو. آدم غمگین رو هم غمگین‌تر می‌کنه. همین اسمش که «ندارمت» هست، می‌تونه هر چیزی و هر کسی باشه. عوضش کرد و تا برسیم آهنگ کُردی گذاشت. تا رسیدم خونه نشستم پای انبوهی از پیام‌هام و ذهنم درگیر کارهای خودم شد و انقدر خسته بودم که کارهامم نصفه گذاشتم و زودتر از همیشه خوابم برد. حتی مسواک هم نزدم و شام هم نخوردم و تا سرمو گذاشتم روی بالش، بی‌هوش شدم. خواب دیدم که برگشتم عقب. لحظاتی قبل از خواب تو فکر چیا بودم؟ فکر متنی که معاونت ازم خواسته بود برای سایتشون بنویسم که دانشجویان جدیدالورود باهامون آشنا بشن. فکر گوشی‌ای که دو درصد شارژ داشت و لپ‌تاپی که فیلترشکنش دو هفته‌ست کار نمی‌کنه که پیام‌های تلگرام و واتساپ و اینستا رو با اون جواب بدم. یکی ازم پرسیده بود برای معنی‌شناسیِ آزمون جامع چی خونده بودی که استاد فقط پاسخ‌های تو رو قبول کرده بود و راهنماییش کرده بودم. قبلشم عکس جایی که عصر بودیم رو از یکی گرفته بودم و گذاشته بودم رو عکسایی که خودم گرفته بودم و فرستاده بودم برای یکی دیگه. قبل‌ترش هم یکی ازم فیلترشکن خواسته بود که براش بفرستم و به موازات این کارها، چندتا پست و استوری هم از اوضاع فعلی کشور خونده و دیده بودم و یه کم هم یکی از جزوه‌های دورۀ ارشدمو ویرایش کرده بودم و راجع به تغییر ساعت یکی از کلاس‌هایی که این روزها برگزار می‌کنیم تو گروهی که تو جیمیل ساخته بودم نظرسنجی کرده بودم. راجع به جلسۀ حضوری اعضای نشریه با یکی از دوستانم تلفنی صحبت کرده بودم و یکی دوتا عکس و پست برای اینستا و کانال زبان‌شناسی آماده کرده بودم و چون خودم نمی‌تونستم و نمی‌دونستم چرا وارد اکانت انجمن بشم فرستاده بودم دوستم پست کنه. چون همۀ دبیرها ایتا ندارن پیام‌های معاونت رو از ایتا کپی کرده بودم تو گروه تلگرام و واتساپ که بی‌اطلاع نمونن و جواب ایمیل اونایی که گواهی می‌خواستن و گواهی براشون صادر نشده بود رو داده بودم. ازشون خواسته بودم چند روز دیگه هم صبر کنن چون هیچ کدوممون تهران نیستیم. حق داشتم با این حجم کار بی‌هوش بشم، ولی این وسط تنها چیزی که ذهنم قبل از خواب نرفته بود سمتش ندارمتِ محسن یگانه و جملۀ ای کاش می‌شد برم عقب ای کاش ندیده بودمت بود. به مغزم حق نمی‌دادم از بین این همه موضوع، دست بذاره روی این یکی و بخواد بره عقب. خواب می‌دیدم برگشتم به مهرماهِ دوازده سال پیش. روزهای اول خوابگاه بود و من کسی رو نمی‌شناختم جز هم‌مدرسه‌ایام که باهم بودیم و باهاشون هم‌اتاقی شده بودم. واقعاً هم همین‌طور بود و سال اول با هم‌مدرسه‌ایام هم‌اتاقی بودم. تو خواب بهشون گفتم من از آینده اومدم و این دوازده سالی که اینجا نبودم در مسیر آینده بودم. الان برگشتم که یه جورِ دیگه برم این مسیرو، ولی مطمئن هم نیستم که بتونم تغییری در آینده ایجاد کنم. می‌دونستم قراره چه اتفاقاتی تو این سال‌ها برامون بیفته. حتی می‌دونستم کدوم یک از مسئولین خوابگاه قراره بداخلاق باشن و کدومشون مهربونن. اما اسمشونو نمی‌دونستم. فعلاً کسی رو نمی‌شناختم. حس غریب اون روزها باهام بود. تلفیقی از حس آشنای الانو داشتم و حس ناآشنای گذشته رو. تلفیقی از منِ آگاهِ الان و منِ بی‌اطلاعِ اون موقع بودم. دم در خوابگاه یه بخشیش خاکی و خیس بود. عمیق هم بود. حواسم نبود و رفتم تو گِل و کفشام کثیف شد. تا وقتی بیدار شم مشغول پاک کردن کفشام بودم و به این فکر می‌کردم که من که دیدم اینجا گِلیه، چرا از این مسیر اومدم. هر چی هم می‌شستم تمیز نمی‌شد.

۹ نظر ۱۴ مهر ۰۱ ، ۱۱:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۲- نه خواب راحتی دارم، نه مایلم به بیداری

چهارشنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۱، ۰۵:۲۲ ق.ظ

ساعت ۳:۵۱ با پس‌لرزه‌های زلزلهٔ ۵.۴ریشتری استان همسایه بیدار شدم و شنیدم که مامان می‌گه زلزله اومده. نگاه به لوستر بالای سرم کردم و گفتم آره زلزله‌ست. و مجدداً پتو رو کشیدم روی سرم. الانم اگه اینجام برای اینه که هنوز اون عادتِ اگه نصفه‌شب بیدار شم دیگه خوابم نمی‌بره باهامه. خوابم نمی‌بره. و ایضاً عادتِ خواب سبک و بیدار شدن با یه تکون کوچیک. با حال نه‌چندان‌قشنگی که قابل توصیف نیست گوشی‌به‌دست و هندزفری‌توگوش دارم مریض‌حالیِ محسن چاوشی رو گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که خیلی وقته چی شد که شب شدِ حامد بهداد رو هم نشنیدم و اونم گوش بدم بعدش.

یا رب دل بیچارهٔ من از چه غضب شد؟ آخه چی شد که شب شد؟ روزم همه شب بود و شبم این همه شب شد، آخه چی شد که شب شد؟ 

شب بود، شبم سرکش و دیوانه شبی بود.

۱۳ مهر ۰۱ ، ۰۵:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۱- نمی‌چرخه دیگه، ندارم دیگه، نیست دیگه

سه شنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ۰۱:۲۳ ب.ظ

داشتیم غیبت یکی از استادان باسواد و ساده و البته بی‌منطق که از مریدان شفیعیه رو می‌کردیم که بحث مرید و مراد شد و صحبت رفت سمت خواسته‌ها و آرزوها. اونجا که گفت «مراد به‌معنیِ خواسته و نیت زیاد دارم» و اونجا که گفتم «من همونم ندارم دیگه»، پشت اون «دیگه»ای که تهِ جمله‌م گفتم خیلی حرف بود. قدر یه کتاب، یه رمان چندجلدی. لااقل اندازۀ اون شصت‌وهشتادتا پستی که تو وبلاگ کاملاً شخصی و بدون خواننده‌م نوشته‌ام و نمی‌نویسم «دیگه». این واژه از نظر معنی‌شناسی انقدر مهمه که هر سال به انحای مختلف تو سؤالای پایان‌ترم و کنکور زبان‌شناسی میاد. نمونه‌هایی که «دیگه» داره رو میدن و تفسیر و تحلیل می‌خوان، تعریف و توضیح می‌خوان. وقتی می‌گی دیگه سیگار نمی‌شم، ینی قبلاً می‌کشیدی. فرق داره با سیگار نمی‌کشمِ خالی. وقتی می‌گی دیگه اونجا نمی‌رم ینی قبلاً می‌رفتی. یا وقتی می‌گی بانی‌مد دیگه کد تخفیف صد درصد نمی‌ده یعنی قبلاً می‌داد و گرفتی یه همچین چیزی ازش.


۱۲ مهر ۰۱ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۱۰- برای ترسیدن

يكشنبه, ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ۰۷:۲۳ ب.ظ

برای وبینارها و کارگاه‌هامون از سه چهار ماه پیش برنامه‌ریزی کردیم. تبلیغ کردیم، ثبت‌نام کردیم، همه‌مون برنامه‌هامونو جابه‌جا کردیم که تو فلان روز و ساعت خالی باشیم و گوشه‌ای از کارو بگیریم. پیام داد که من دلم نمیاد تو این شرایط این وبینارو برگزار کنم. اگه لغو کنی برات مشکلی پیش میاد؟ می‌تونی یه بهونه برای معاونت بیاری تشکیل نشه؟ یه بهونه برای معاونت آوردم و تشکیل نشد.


پرسیدم کارگاهو تشکیل می‌دی تو این شرایط؟ گفت چون ثبت‌نام کردن و پول دادن، هر چی شرکت‌کننده‌ها بگن. از شرکت‌کننده‌ها پرسیدم مشکل اینترنت ندارید؟ می‌تونید شرکت کنید؟ می‌خواید شرکت کنید؟ همه گفتن آره. تشکیل شد.


دانشگاه پیامک زده بود (ناگفته نمانَد که با هر پیامکی که فرستنده‌ش دانشگاهه قلبم هرّی می‌ریزه) که برای مسئولین نشریه‌ها و مجله‌ها یه گروه تو ایتا تشکیل دادیم و این لینکش. گویا من مدیر مسئول یا سردبیر مجله‌ام. نصب نکردم. دوباره پیامک اومد که اگر اونجا برنامه‌ای جلسه‌ای مطلبی موردی اطلاع‌رسانی بشه مسئولیتِ بی‌خبر موندنتون با خودتونه. نصب کردم و تو bio نوشتم ایتا رو دوست ندارم. دانشگاه مجبورم کرده نصبش کنم.


جمعی از استادان دانشگاه‌ها بیانیه‌ای امضا کرده‌ن که محتواش محکومیت بازداشت دانشجویان و ضرورت آزادی هرچه سریع‌تر آن‌هاست. لیستو مرور می‌کردم و با دیدن اسم استادهای دورۀ کارشناسیم بهشون افتخار می‌کردم که پشت دانشجو رو خالی نکردن. از استادان دورۀ ارشدم یکی دو نفر بیشتر تو این فهرست نبود و از استادان دورۀ دکتری هیچ کس. دنبال چندتا اسم خاص هم گشتم، نبود. گذاشتم به حساب اینکه خبر ندارن از یه همچین بیانیه‌ای.

دیروز لینک بیانیه رو برای استادهام فرستادم. فرستادم تو تک‌تک گروه‌های درسی‌ای که هنوز ترک نکرده بودیم. فقط یک لینک، نه بیشتر. شب پیامک زده بود که می‌خوای پیامی که تو فلان گروه درسی فرستادی رو پاک کن اگه ندیده استاد. نوشتم الان اگه از فرستادنش برای استادم بترسم فردا از امضا کردنش خواهم ترسید. نوشت فلانی فقط استادمون نیست. رئیس دانشگاه هم هست. نوشتم الان اگه نتونم جلوی رئیس دانشگاه، صراحت داشته باشم فردا جلوی رئیس‌های بزرگتر نمی‌تونم حرفمو بزنم. این فقط یه تمرینه.

نتیجه؟ صبح یه کارت زرد گرفتم از رئیس دانشگاه که از ارسال پیام‌های غیردرسی و غیردانشگاهی اکیداً خودداری کنم.

۱۰ مهر ۰۱ ، ۱۹:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۹- برای نخبه‌های زندانی

جمعه, ۸ مهر ۱۴۰۱، ۱۱:۲۵ ب.ظ


طرف می‌ره کتابخونۀ اِوین می‌پرسه فلان کتابو دارید؟ می‌گن نه، ولی نویسنده‌شو داریم.

دوازده سال پیش گرفتم این عکسو. مهرماه ۸۹. ساختمان ابن سینای شریف. فکر می‌کنم سومین باره که تو وبلاگم می‌ذارم.


برای هم‌کلاسی‌های دربندمان

برای نخبه‌های زندانی

برای آزادی

۰۸ مهر ۰۱ ، ۲۳:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند ماه پیش با دبیر سابق که از قضا هم‌شهری نه، ولی ساکن شهر ما شده بود قرار گذاشتم که حضوری همو ببینیم و اسناد و مدارک و فیلم‌ها و گزارش‌های دورۀ قبل انجمنو بیاره برام. چند ساعتی راجع به مسئولیت‌ها و چم‌وخم کار حرف زدیم. فایل‌ها داشتند از فلش دبیر سابق به لپ‌تاپ دبیر جدید منتقل می‌شدند که من گوشیمو درآوردم و چندتا عکس یادگاری گرفتم. فردای اون روز عکس‌ها رو گذاشتم تو صفحۀ اینستاگرامم و نوشتم: «چالش جدیدی که از دیروز معاونت دانشگاه تیممون رو باهاش مواجه کرده اینه که تو برنامه‌های علمی و زبان‌شناسانه‌مون عفاف و حجاب و ارزش‌های اسلامی رو هم بگنجونیم و فرهنگ ایثار و شهادت رو هم ترویج بدیم. شک ندارم اگه با همین فرمون جلو بریم، به‌زودی موضوع ازدواج آسان و فرزندآوری رو هم باید در دستور کار انجمن زبان‌شناسی قرار بدیم. ما تو این انجمن علمی-دانشجویی در تلاشیم دانش و مهارت علاقه‌مندان به رشتهٔ زبان‌شناسی رو ارتقا بدیم. به همین منظور انواع سمینارها و وبینارها و دوره‌ها و کارگاه‌هایی مثل پروپوزال‌نویسی و و روش تحقیق و ترجمه و نگارش و ویرایش و برنامه‌هایی مثل آموزش زبان‌های مختلف برگزار می‌کنیم و هر چند وقت یه بار هم ژورنال‌کلاب و معرفی و نقد کتاب داریم. حالا باید عقلامونو بریزیم رو هم که ببینیم چه برنامه‌ای میشه ترتیب داد که هم خروجیش علمی و زبان‌شناختی باشه هم در راستای اهداف مذکور معاونت باشه. مثلاً می‌تونیم انواع پوشیدنی و لباس‌ها رو که تو گویش‌های مختلف ایران اسم‌های خاصی دارن معرفی کنیم و واژه‌هاشو ریشه‌شناسی کنیم و قدمتشونو بگیم. کنارش فرهنگ عفاف و حجاب هم ترویج داده میشه». بعدتر دیدم جدی جدی بحث ازدواج آسان و فرزندآوری هم در موضوعات پیشنهادیشون بوده و من ندیده بودم که در دستور کار قرارشون بدم.

هفتۀ گذشته، قرار بود دانشجوها جلوی دانشکدۀ هنر تجمع کنن. به نشانۀ اعتراض. خواستم فراخوانشون رو تو صفحۀ انجمن بازنشر کنم. مخالفت نشد، اما موافقت هم نشد. گفتند مسئولیتش با خودت. با مسئولیت خودم از مسئول معاونت اجازه گرفتم اطلاعیۀ تجمع رو منتشر کنم که هر کسی که خواست شرکت کنه، خبر داشته باشه. اجازه ندادند. برای دو بیت شعر هم نتونستم مجوز بگیرم. حتی برای انتشار یک نقل‌قول و جملۀ خبری و خنثی هم. گفتند انجمن شما علمی است و این مسائل ارتباطی به شما ندارد.


آخر سال که گزارش کارهای حضوری و مجازیمونو خواستن و دنبال برنامه‌های ترویج عفاف و حجاب و فرهنگ ایثار و شهادت و فرزندآوریمون گشتن می‌خوام بهشون بگم انجمن ما علمی بود و این مسائل ارتباطی به ما نداشت.

۰۷ مهر ۰۱ ، ۱۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۷- رفع برخی شبهات دربارهٔ سفر اخیر

شنبه, ۲ مهر ۱۴۰۱، ۱۱:۴۴ ق.ظ

از لابه‌لای پست‌های اخیر کانال‌ها و وبلاگ‌هاتون، پستی پیدا کردم که چون جانا سخن از زبان ما گفته بود اینجا هم به اشتراک می‌ذارم. الهه تو این پست کانال تلگرامش یه سری پرسش دربارهٔ سفرش به کربلا مطرح کرده و پاسخ داده بهشون. متنشو اینجا کپی می‌کنم. آبی‌ها جواب منه که داخل پرانتز به متن الهه اضافه کردم. در پایان اگر سؤال پاسخ‌داده‌نشده‌ای هم مونده باشه بپرسید. هر موقع حوصله و فرصت داشتم جواب می‌دم.


۱- آیا من برای کربلا رفتن برنامه‌ی طولانی‌مدت داشتم؟ خیر! فقط اردیبهشت‌ ماه تو سفر مشهد که یه ماگ یادگاری بهمون دادن، به دلایل نامعلومی به ذهنم خطور کرد که اگه کربلا رفتم هم همینو می‌برم. تازه اونم قرار نیست ببرم، چون در نداره.

(منم برنامه‌ای نداشتم. یکی از اقوام زنگ زد که اسمشو تو سامانۀ سماح بنویسم و من تا اون موقع نمی‌دونستم سماح چیه. وقتی اونو ثبت‌نام کردم اسم خودمم ثبت کردم. اون موقع پاسپورتم هم منقضی شده بود و از دوز سومم هم شش ماه گذشته بود)

۲- آیا من تحت تاثیر تبلیغات صدا و سیما جوگیر شدم و می‌خوام برم؟ خیر. هم به پاسخ سوال بالا مراجعه شود، هم من نصف پست‌هام در مورد اینه که تلوزیون نمی‌بینیم ما!

(منم همین‌طور)

۳- آیا تلاش خاصی در راستای رفتن کردم؟ خیر! فقط وقتی داییم گفت ما می‌خوایم بریم، گفتم منم میام. بعدش تو شرکت هم مطرح شد و من با معیارهای خودم همراهی با این طرف رو ترجیح دادم.

(ولی من خیلی تلاش کردم و خیلی اصرار کردم چون پدرم معتقده که اربعین اونجا شلوغه و جای خانوما نیست)

۴- آیا به همه گفتم من عازمم؟ خیر! حتی همین یه ساعت پیش که خاله‌م پیام داد که بالاخره میری یا نه براش نوشتم هنوز مشخص نیست.

(خیر. تا همین الانشم از هم‌دانشگاهیا و هم‌کلاسیام کسی نمی‌دونه. فقط خواننده‌های وبلاگم و از فامیل‌ها هم فقط اونایی که اینستا دارن و پستامو دیدن فهمیدن)

۵- آیا تلاش کردم که شرایط رفتن رو برای خودم مهیا کنم؟ بله! مرخصی گرفتم، بلیط اهواز گرفتم و با یه کاروان هماهنگ شدم که برم.

(بله. همۀ کارهای عقب‌افتادۀ دانشگاهو انجام دادم و وظایف مربوط به خودم و حتی بقیه رو هم تو انجمن انجام دادم و یوزر پسمو دادم که اون دو جلسه که من نیستم یکی دیگه «هاست» بشه. هر چند که هاست شدن وظیفۀ من نبود و وظیفه‌مو روی دوش اونا ننداخته بودم. اونجا هم اینترنت گرفتم که مطمئن بشم این‌ور کارا روبه‌راهه. بابا هم چند روز قبل از ما یه سر رفت کربلا خونۀ دوستش و همه چی رو چک کرد و وقتی خیالش بابت ماشین و خونه و غذا راحت شد راهی شدیم)

۶- آیا برام مهم نیست که مردم عراق شاید از حضور ما استقبال نکنن و ته دلشون راضی نباشن که ما بریم؟ چرا. برای همین اگه برم دارم با یه کاروان عراقی هم‌سفر میشم که خودشون موکب دارن و احتمالا اگه راضی نبودن به ما نمی‌گفتن بیاید.

(اینایی که ما مهمونشون بودیم التماسمون می‌کردن. به عربی می‌گفتن زائر روی سر ما و روی چشم ما جا داره)

۷- آیا برام مهم نیست که همدان آب نداشت، بعد نمی‌دونم چند میلیون بطری آب فرستادن مرز برا زوار اربعین و از این جهت و موارد مشابهش (مثل اتوبوس‌هایی که رفتن مرز) حتی مردم ایران هم شاید راضی نباشن من برم؟ چرا. به پاسخ سوال قبلی مراجعه شود.

(منم همین‌طور)

۸- آیا برام مهم نیست که اون جا وسیله‌ی حمل و نقل خیلی سخت گیر میاد؟ چرا. اما این کاروان اتوبوس هماهنگ کرده. به هر دلیلی ممکنه این هماهنگی به هم بخوره، ولی حداقل اطلاعات اولیه این بوده که هماهنگه.

(پول ماشینو از قبل داده بودیم. ضمن اینکه اونجا آشنا داشتیم)

۹- آیا شخصی که برنامه‌ی این سفر رو ریخته و با وجود این همه مشکلات همچنان دید مثبتی داره، و با وجود همه‌ی حرف‌های اطرافیان، همچنان مورد اعتماد من هست؟ بله، کاملا.

(آره دیگه. از بابا و دوستش معتمدتر؟)

۱۰- آیا اعتمادم به این شخص به این معنیه که توقع دارم همه چیز هماهنگ و دقیق و با برنامه باشه و ما خیلی خوش و خندان بریم و بیایم؟ خیر! از اول هم می‌دونستم قراره چالش‌هایی وجود داشته‌باشه و به چشم فرصتی برای به چالش کشیدن خودم بهش نگاه می‌کنم.

(منم همین‌طور)

۱۱- آیا این احتمال وجود داره که از رفتن به این سفر منصرف بشم؟ تا وقتی که در حد توانم تلاش نکنم خیر. فعلا حد توانم اینه که برم مرز، وسیله‌ای نباشه و امیدی هم به پیدا شدنش نباشه و برگردم. ممکنه شرایط جوری بشه که عقلم بگه همین کارم نکن، ممکنه هم جوری بشه که بیشتر تلاش کنم. فعلا در کنار همه‌ی اخباری که میگن وسیله گیر نمیاد، اخباری هم دارم از این که وسیله گیر میاد.

(بله. وقتی چند روز قبل از سفر ما تو عراق شورش و درگیری داخلی پیش اومد و مرزها رو بستن که امسال اربعین تعطیله و اونجا ناامنه، گفتم چه خوب که بستن! این‌جوری کسی نمی‌ره که جونش به خطر بیفته. نسبت به سوریه هم همین حسو دارم. هر کی بهم می‌گه ایشالا زیارت حضرت زینب هم قسمتت بشه می‌گم من از سوریه می‌ترسم و تصمیمی مبنی بر شهید شدن ندارم و خلاصه به تو از دور سلام)

۱۲- آیا اصلا توانش رو دارم که به این سفر برم؟ نمی‌دونم. آمادگی بدنیم نسبت به خیلی از دوستام که به این سفر رفتن بالاتره، اما از خیلی‌ها هم پایین‌تره قطعا.

(وقتی چند روز قبل از سفرمون موضوع پیاده‌روی رو مطرح کردم پدرم مخالفت کرد. اول گفت شلوغه، بعد گفت برای خانوما جای مناسبی نیست و اذیت می‌شن بعد بهانه آورد که با این کفشا نمی‌تونی و کوله‌ت سنگینه و تنهایی نمی‌تونی و باید تمرین کنی. منم سریع رفتم دو جفت کفش پیاده‌روی آوردم و کوله‌مم سبک کردم و برادرمو ترغیب کردم باهام بیاد که تنها نباشم. همچنان می‌گفت نمیشه و نمی‌تونی و اجازه نمی‌دم و اگه میای باید مثل ما با ماشین بیای نه پیاده. اولین بارم هم بود کسی بهم اجازه نمی‌داد و درک نمی‌کردم. نمی‌دونستم چی کار باید بکنم در مواجهه با اجازه نداشتن. مستقیم و غیرمستقیم چند بار گفتم الان اگه نتونم از شمایی که قانوناً حق نداری اجازه ندی اجازه بگیرم، فردا که ازدواج کردم از اون یارویی که شرع و عُرف و هزارتا قانون و تبصره پشتشه مانعم بشه چجوری اجازه بگیرم؟ بعد دست‌به‌دامن اون دوستش که شنیده بودم قراره از نجف تا کربلا با چند نفر پیاده بره شدم که منم همراهشون باشم. اونم گفت نمی‌تونی. حالا من هر چی می‌گفتم پیاده‌روی صبح تا عصرِ جنگل‌های شمال و اردوهای کویر و چندتا سفر تنهایی رو تو رزومه‌م دارم باز می‌گفتن نمی‌تونی. اینکه بدون اینکه نتونستنمو ببینن، به‌عنوان دلیل ازش استفاده می‌کردن عصبانیم می‌کرد ولی خونسردیمو حفظ می‌کردم ببینم چجوری می‌تونم راضیشون کنم. دیگه وقتی دیدن ول‌کن ماجرا نیستم شرط گذاشتن اگه روز اول، مسیر خانۀ دوست! تا حرم که هفت هشت کیلومتر بود و پیاده دو ساعتی راه بود و با ماشین یه ربع رو پیاده رفتیم و تونستی، اجازه می‌دیم. برای اینکه بعد از این آزمون نگن که این مسیرو بدون کیف و کوله رفتی همۀ وسایلمم با خودم برداشته بودم اون روز. موقع ورود به حرم هم گیر ندادن که بده امانت‌داری و با همون کیفی که به اندازۀ سه روز لوازم شخصی توش بود راهم دادن حرم. از این آزمون باموفقیت و سربلندی بیرون اومدم و نه خسته شدم نه آخ گفتم. ولی روز بعدش تو آزمون دوم از ناحیۀ انگشت کوچیکۀ پای چپم مجروح! شدم و به آزمون سوم نرسیدم. فی‌الواقع فقط یک‌سوم مسیرو پیاده رفتم.)

۱۳- آیا احساس وظیفه می‌کنم که به این سفر برم؟ خیر. هدف من اینه که این فضا رو تجربه کنم.

(احساس وظیفه رو نمی‌دونم. ولی یکی از اهدافم تجربه کردن اون فضا بود.)

۱۴- آیا نمی‌دونم دارم یه نفر به آمار حاضرین در پیاده‌روی اضافه می‌کنم و افرادی هستن که از این آمار تفسیرهای بی‌خود سیاسی می‌کنن؟ چرا. ولی من تو آمار محجبه‌های کشور هم هستم و از این هم تفسیرهای بی‌خود سیاسی میشه. حجاب رو هم بذارم کنار؟

(منم همین‌طور)

۱۵- آیا اگه این سفر کنسل بشه ناراحت و غمگین خواهم شد؟ خیر. قسمت نبوده. فرصت‌های بعدی انشاالله.

(منم همین‌طور)

و

۱۶. چرا هفتۀ آخر شهریور به جای هشتگ مهسا امینی سفرنامه‌هاتو پست می‌کردی و بی‌تفاوت بودی نسبت به این موضوع؟

ارجاعتون می‌دم به پست قبل.

۱۷. همۀ بخشای سفرنامه‌ت همونا بود و تموم شد؟ 

نه. کلی عکس و فیلم و خاطرۀ دیگه دارم از این سفر ولی الان حالشو ندارم تعریف کنم و بنویسم.

۱۴ نظر ۰۲ مهر ۰۱ ، ۱۱:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۶- مجبور کردن، مجبور شدن، مجبور بودن

جمعه, ۱ مهر ۱۴۰۱، ۱۰:۲۰ ب.ظ

نوشته بود همهٔ آدما مدل سوگواری و واکنش نشون دادنشون مثل هم نیست؛ اون کسی که می‌خواد و «می‌تونه» اقدامی بکنه، داره کار خودشو می‌کنه و قرار نیست الزاماً همه‌جا جار بزنه، اونم توی این فضا که معلوم نیست کی دوسته و کی دشمن.

موافقم. با این‌هایی هم که به دوروبریاشون برچسب می‌زنن که چرا سکوت کردی و چرا واکنش نشون نمی‌دی و از افراد معروف و چهره‌ها اسم می‌برن که فلانی و بهمانی چرا کاری نمی‌کنه و چرا با ما نیست مخالفم، و با این‌هایی که می‌گن حالا که ما در بحران هستیم، بقیه هم در شرایط عادی نباشن و در صفحات اجتماعیشون ز غوغای جهان فارغ نباشن هم مخالفم. پشت این تفکر که بقیه هم باید حال‌وهوای ما رو داشته باشن همون تفکریه که باهاش مخالفیم. این همون تعیین تکلیف برای بقیه‌ست. این‌طور نباشه که با «اجبار» بجنگیم ولی تو همین جنگیدن، کسی رو مجبور به همراهی کنیم و اگر همراهی نکرد ترسو و نان‌به‌نرخ‌روزخور خطابش کنیم. البته من به همراهی این‌هایی که تو خط مقدم می‌بینم سینه‌شونو سپر کردن هم شک دارم. ولی قرار نیست همه با ما هم‌عقیده باشن یا اگر هم هم‌عقیده باشن قرار نیست سبک و روش اعتراض همه مثل هم باشه. اتحاد خوبه، ولی چه بهتر که بعضیا با آدم هم‌صدا نشن. ثانیاً شما چه می‌دونی طرف چقدر محدودیت و چقدر قدرت داره در بیان عقایدش؟ خیلیا دست و بالشون بسته‌ست و شرایطِ اینو ندارن که وارد جریان‌های اجتماعی و سیاسی بشن و کوچکترین واکنشی نشون بدن. حتی ممکنه تهدید هم شده باشن. هر کسی حق داره نگران جون خودش و خانواده‌ش، شغل و تحصیل و آینده‌ش باشه. سوم اینکه از کجا می‌دونی به‌نحو دیگری همراهی نمی‌کنه؟ اون کسی که می‌خواد و «می‌تونه» اقدامی بکنه، داره کار خودشو می‌کنه و قرار نیست الزاماً همه‌جا جار بزنه.

اما این روزها که جماعتی سرود امید و آزادی سر داده‌اند، من همون آدم بی‌هدف و بی‌انگیزۀ روزهای قبلم که صبح‌به‌صبح نمی‌دونم برای چی باید بلند شم و برای چی و به امید و آرزوی چی زنده‌م اصلاً. تا شب با داربست سرپام و شبا به این فکر می‌کنم که چقدر این زنده بودن و زندگی رو مجبورم.

۰۱ مهر ۰۱ ، ۲۲:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۵- مُهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

چهارشنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۸:۲۲ ب.ظ

۳۰ شهریور ۰۱ ، ۲۰:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۴- سفرنامه - بخش چهارم - دانشگاهی که مرا نمی‌هلد

سه شنبه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۱، ۰۲:۵۰ ب.ظ

یکی از مشغله‌های این روزهام و حداقل تا یک سال آینده‌ام کارهای انجمنه. انجمن علمی و دانشجویی رشته‌مون. از وقتی دبیر این انجمن شدم اون اندک وقت آزادی که اختصاص می‌دادم به وب‌گردی و خوندن و نوشتن و جواب دادن به کامنت‌ها! رو گذاشتم پای کارهای انجمن. پای هماهنگی با فلان استاد و سخنران برای برگزاری فلان کارگاه و سمینار و وبینار و نشست و جلسه. نوشتن گزارش فلان فعالیت و طراحی پوستر و درخواست لینک و تبلیغات و اطلاع‌رسانی و بحث و بحث و بحث. صبح تا شب، شب تا صبح دارم تقسیم کار می‌کنم و به اعضا می‌گم چی کار کنن و چی کار نکنن و تهش باز منم و کلی مسئولیت که کسی هنوز بر عهده نگرفته. 

اوایل می‌دیدم این داره زیرآب اونو می‌زنه و اون برای این پاپوش درست می‌کنه. این پشت سر اون بد و اون پشت سر این. فضا مسموم بود و اذیتم می‌کرد. بعضیا هم توهم توطئه داشتن. از دبیر قبلی خواستم تو گروه بمونه که راهنمامون باشه ولی اعضای جدید مخالفت کردن و بیچاره گروهو با دلخوری ترک کرد. فضا همچنان مسمومه.

وقتی تصمیم می‌گیریم راجع به یه موضوعی وبینار یا کارگاه برگزار کنیم، قدم اول صحبت کردن با سخنران موردنظر و مشورت با استاد راهنمای انجمنه. هر دو اگر موافق بودن می‌ریم گام بعدی که دریافت رزومه از سخنرانه. بعد، هماهنگی تاریخ و ساعت سخنرانی، طراحی پوستر، گرفتن مجوز از دانشگاه، گرفتن رضایت‌نامه از سخنران بابت انتشار فیلم‌ها و اسلایدها، فراخوان اولیه، گرفتن لینک برای جلسات مجازی، تبلیغات تو اینستا، تلگرام، لینکدین و گروه‌ها، پاسخگویی دائمی به دنبال‌کنندگان فضاهای مجازی، جواب دادن به ایمیل‌ها، دریافت رسیدهای ثبت‌نام، ارسال لینک برای شرکت‌کنندگان، ضبط برنامه، گزارش نظرسنجی‌ها، آپلود فیلم تو آپارات و اسلایدها تو ریپازیتوری یا کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه، و غول مرحلۀ آخر هم پر کردن فرم‌های نهایی سایت معاونت که روی نیم‌فاصله حساسه و بذاری خطا می‌ده! و نوشتن گزارش پایان کار و ارسال به دانشگاه که هیچ کس بر عهده نمی‌گیره این بخشا رو. البته بخش‌های قبلی رو هم معمولاً کسی بر عهده نمی‌گیره جز ضبط برنامه که با مصیبت باید یکیو پیدا کنم که نتش قطع نشه و درست ضبط کنه. مرحلۀ پساپایانی کارمون هم درخواست گواهی از دانشگاه و ایمیل کردن گواهی برای شرکت‌کنندگان و پرداخت حق‌الزحمۀ سخنران و گزارش مالی و گزارش فعالیت اعضاست که تا حالا اینم کار خودم بود و تصمیم گرفتم یکی از اعضا رو آموزش بدم زین پس اون انجام بدم. و ده برابر زمانی که قبلاً خودم می‌ذاشتم پای این کارو گذاشتم برای آموزشش. انجام هر کدوم از کارها ساعت‌ها زمان می‌بره و تا حالا سنگینیش رو دوش دو سه نفر بوده و بیشتر هم روی دوش یه نفر که من باشم. با اینکه هاست شدن و حضور در وبینارها یه کار بسیار ساده‌ست و وظیفۀ من هم نیست ولی اینم معمولاً انجام نمی‌دن. هفتۀ پیش قبل از سفرم به اعضا اطلاع دادم وبینارهای آخر هفته رو خودشون مدیریت کنن. دوتا وبینار عمومی و آزاد و رایگان بود که دردسرِ ارسال لینک برای شرکت‌کنندگان و دریافت رسید واریز هم نداشت. نام کاربریمم در اختیارشون گذاشته بودم که اگه خودشون نتونستن وارد شن با اسم من وارد شن. نگفته بودم می‌رم سفر ولی گفته بودم که نیستم. در پاسخ به پیامم گفته بودن باشه خودمون حلش می‌کنیم، ولی پشت گوش انداخته بودن و انگار نه انگار که وبینار و سخنرانی داریم. اونی که باید ضبط می‌کرد نکرده بود و اونی که در جواب پیامم گفته بود باشه یادش رفته بود من نیستم. بعد یهو چند دقیقه مونده به سخنرانی زنگ پشت زنگ و پیام پشت پیام که کجایی و چرا نیستی.



اینجا دبیر وظیفه‌شناس انجمن زبان‌شناسی یه گوشهٔ یه ذره خلوت تو حرم گیر آورده، برای رسیدگی به امور مردمی و مدیریت فلان وبینار و بهمان سمینار و پاسخگویی به پیام‌هایی با این مضامین که دستمزد فلانی رو کی پرداخت می‌کنی و گواهیا رو کی می‌دی و لینک وبینارو بفرست و گزارش سخنرانی رو اصلاح کن و مجوز کارگاه‌های جدیدو بگیر و برای ثبت‌نام تخفیف بده و فیلم ضبط‌شدهٔ کلاسو بذار آپارات و بفرست برای فلانی و تبلیغ کن. یادت نره برای آزمون جامع ثبت‌نام کنی و گواهیا رو بگیری و لینکا رو بفرستی و فایلا رو ایمیل کنی. این وسط هیشکی التماس دعا نداشت چون که بهشون نگفته بودم کجام. سیم‌کارتمم درآورده بودم انداخته بودم تو یه گوشی دیگه و گذاشته بودم تو ماشین، تو پارکینگ مرز که اگه دانشگاه پیامک زد که فلان مدرکت برای آزمون جامع ناقصه از دست ندم پیامشو. پیامکای واریز شرکت‌کنندگان هم مهم بودن و باید از دریافتشون مطمئن می‌شدم. از طرفی می‌دونستم اگه آنلاین نباشم اعضای انجمن پیامک می‌دن و زنگ می‌زنن و اگه سیم‌کارتمو می‌بردم هزینه‌شون بدون اینکه بدونن زیاد می‌شد و رد تماس هم نمی‌تونستم بکنم. برای همین روشن گذاشتم سیم‌کارتمو ولی با خودم نبردم.

از اونجایی که همیشه پیاما رو زود جواب می‌دم و سابقه نداشته یه روز آنلاین نباشم، یکی از اعضا نگران شده بود و ایمیل هم زده بود که کجایی و چرا نیستی. فردای روز برگزاری وبینار یه بسته اینترنت عراقی گرفتیم به قیمت خون باباشون. همین که به نت وصل شدم گوشیم منفجر شد از حجم پیاما. از زمین و زمان پیام داشتم. ملت تو حرم نشسته بودن راز و نیاز و عبادت می‌کردن، من یه کنج خلوت گیر آورده بودم که جواب پیاما رو بدم. به هیچ کدوم هم نگفته بودم سفرم. این وسط پرداخت دستمزد مدرس‌ها قوز بالا قوز بود، چون نه سیم‌کارت همرام بود که پیامک ورود به نرم‌افزار و رمز دوم رو دریافت کنم، نه اگه همرام بود پیامکا رو دریافت می‌کردم. پیام دادم بهشون و عذرخواهی کردم بابت تأخیر در پرداخت. گفتم به سیم‌کارتم دسترسی ندارم و چند روز دیگه واریز می‌کنم. چند روز دیگه تا رسیدم پارکینگ مرز پرداخت کردم.



موقع نماز درِ حرم رو می‌بندن. اینجا حرم حضرت ابوالفضله و اون خانوما منتظرن که درو باز کنن.



اینم منم، با انگشت‌کوچیکۀ چسب‌زده‌شدۀ پای چپم. یه گوشه نشستم و به هات‌اسپات گوشی بابا وصلم و اعصابم له شده از عملکرد اعضا. فقط یه نفر احساس مسئولیت کرده بود و با اینکه وظیفه‌ش نبود و نگفته بودم اون ضبط کنه ضبط کرده بود و تنهایی مدیریت کرده بود برنامه رو. ولی بعد از وبینار، گروه و انجمنو ترک کرد و بهم پیام داد که آزمون جامعش تو اولویته و نمی‌تونه با این وضع و عدم همکاریِ بقیه همکاریشو با انجمن ادامه بده. حق داشت. منم اگه موندم، لطف می‌کنم به‌واقع.

بیستم شهریور روز انتخاب واحدمون هم بود و باید مجدداً آزمون جامع رو برمی‌داشتیم. از طریق استادها به‌صورت غیررسمی فهمیده بودیم که هر پنج‌تامون جامع رو افتادیم. بیستم رسماً نمرۀ مردودیمونو دیدیم و تنها خبر مسرت‌بخش این وسط این بود که من و یکی از هم‌کلاسیام از شش‌تا امتحان یکیشو عالی داده بودیم و از اون امتحان معاف شده بودیم. ینی شما فکر کن پنج نفر شش سری برگه برای شش‌تا درس به شش‌تا استاد تحویل دادن، اون‌وقت از سی‌تا امتحانِ گرفته‌شده، فقط دوتاش رضایت‌بخش بوده: معنی‌شناسیِ من و ساختواژۀ دوستم. حالا جالبیش اینه که ساختواژه تخصص و گرایش منه و تخصص اون دوستم آواشناسیه. 

به هر حال مجدداً برای جامع ثبت‌نام کردیم و امتحانمون اواخر آبانه و بازم تهران و خوابگاه.

۱۱ نظر ۲۹ شهریور ۰۱ ، ۱۴:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۳- سفرنامه - بخش سوم - اصول و قوانین شخصی

يكشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۱۷ ب.ظ

من یه سری اصول برای خودم دارم که تحت هیچ شرایطی زیر پاشون نمی‌ذارم. مثل نریختن آشغال روی زمین و تفکیک زباله و اسراف نکردن که از هر کی بپرسی می‌گه آره ما هم رعایت می‌کنیم، ولی چیزی که منو از بقیه متمایز می‌کنه اینه که تحت هیچ شرایطی زیر پا نمی‌ذارم این قواعدو. 

تو عراق تو مسیرهایی که مردم عبور می‌کردن سطل آشغال کم بود و همه، بطریا و ظرفای یه‌بارمصرفشونو می‌نداختن رو زمین. تنها کسی که دربه‌در دنبال سطل آشغال بود یا آشغالاشو می‌ذاشت تو کیفش می‌برد خونه (خونۀ دوست بابا) من بودم. البته خانواده‌م هم مثل من شهروندان آشغال‌روزمین‌نریزی هستن، ولی استدلال اونا این بود که توی این شرایط که همه ریختن رو زمین چه تو بریزی چه نریزی، به هر حال یکی میاد جمع کنه ولی من همچنان آشغالا رو با خودم حمل می‌کردم و استدلالم این بود که کار بقیه برای من مهم نیست و مهم خودمم که یه کاریو انجام بدم یا ندم. در واقع نمی‌خواستم این کار برام عادت بشه و تو کارنامۀ اعمالم ثبت بشه، صرف‌نظر از اینکه بقیه انجامش بدن یا ندن. بقیه هر طور که می‌خوان باشن. و برای همین هم هست که معمولاً تو کارهایی که همه می‌کنن مشارکت نمی‌کنم و خودمختارم. تک‌رَوی تو کارها ملموس‌تره تا مشارکت.



مورد بعدی، تفکیک زباله‌ست. من سال‌هاست که هر جا باشم کاغذا رو از بقیۀ زباله‌ها جدا می‌کنم. حتی اگه سطل آشغال جدا برای این نوع زباله‌ها وجود نداشته باشه هم من باز جدا می‌کنم که حداقل کار زباله‌گردها رو راحت کنم. عادت کردم و ملکۀ ذهنم شده که کاغذ باطله زباله نیست، حتی اگه در حد یه فاکتور خرید کوچیک باشه. بعد اونجا برای زباله‌های عادی هم سطل آشغال کافی نبود چه رسد به تفکیک. حالا شما فکر کن تو اون شرایط دلم نیومد جعبۀ کاغذی بیسکویت مادرو بندازم تو سطل آشغال زباله‌های تر و با خودم آوردم تبریز :|



مورد سوم اسراف نکردنه که هم در خوردنی‌ها رعایت می‌کنم هم در منابع انرژی. ربطی هم به این نداره که اون خوردنی مفت باشه و اون آب و برق برای خوابگاه باشه و رایگان باشه و قبضشو خودم بدم یا ندم. تحت هر شرایطی رعایت می‌کنم. ینی انقدر که من تو عمرم لامپ خاموش کردم و شیر آب بستم، روشن و باز نکردم. ینی امکان نداره وارد سرویس بهداشتیای عمومی بشم و بدون محکم کردن شیرای آبش و خاموش کردن برقای اضافی خارج بشم. حالا اونجا هم وفور نعمت بود و آب و غذا فراوان. با این همه، من به اندازه‌ای که اشتها داشتم غذا می‌گرفتم که بقیه‌ش نمونه. این عکسِ قرمه‌سبزی ناهار جمعه‌ست موقع پیاده‌روی که نصف کردم که اگه سیر نشدم بقیه‌شو بخورم. 



یا جاهایی که نوشیدنی می‌دادن، هر بار لیوان نمی‌گرفتم. همون لیوان خودمو نگه‌می‌داشتم که سری بعدی تو همون بخورم. اینجا دوست بابا شربت آبلیمو آورده بود. گفتم بریزه تو لیوان خودم که لیوانِ دستش تمیز بمونه (دهنی نشه و بشه دوباره استفاده کرد). 



در همین راستا، تو خونۀ عروس! بعد از شام کلی لیموترشِ نصفه مونده بود وسط سفره که کسی تمایل نداشت رو غذاش بریزه و داشتن جمع می‌کردن بریزن دور. که من آوردم آشپزخونه آبشونو گرفتم شربت درست کردم برای خودم. نون‌های تو سفره رو هم می‌ذاشتم تو کیسه که بعداً کسی گشنه‌ش شد نره مجدداً نون بگیره ازشون و همینا رو بخوره. حالا این کارا در شرایطی بود که اونجا همه چی زیاد و رایگان بود. ولی خب دلیل نمیشه اسراف کنیم. این سفره‌های یه‌بارمصرفم اگه چرب نمی‌شدن تا می‌کردم برای سری بعد که چند بار مصرف بشن :))



چیزای ناشناخته و چیزایی که مطمئن نبودم دوستشون دارم یا نه رو هم نمی‌گرفتم که دور نریزم. تنها غذایی که به‌اشتباه فکر کردم کوفته‌ست و گرفتم دیدم خمیریه که توش گوشته و طعم جالبی هم نداره این غذا بود که یه ذره خوردم دیدم با معده‌م سازگار نیست و دادم به یکی. اونم نمی‌دونم چی کارش کرد ولی برای جبران این اشتباه، روز بعد وقتی خانوادۀ دوست بابا از همینا برای شام آوردن، به مهمونا گفتم کم بگیرید و اول امتحان کنید بعد. چون ممکنه دوست نداشته باشید و بریزید دور. اونا هم حرفمو گوش کردن و موقع خوردن خوشمزه نبودنشو تأیید کردن. و بدین سان قبل از اینکه کلی از این غذاها دست‌خورده بشه و دور ریخته بشه سالم موند و بردن برای موکب‌ها. البته غذای بدی نیست و عراقیا خودشون دوست دارن. ولی برای ما یه‌جوری بود طعمش. اسمشم نمی‌دونم چیه.


۱۰ نظر ۲۷ شهریور ۰۱ ، ۱۲:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۲- سفرنامه - بخش دوم - اتاق مطالعۀ عروس

شنبه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۱، ۰۹:۳۵ ق.ظ

اونا هم مثل ما روی در و دیوار و میزشون برچسب می‌زنن و جملۀ انگیزشی می‌نویسن. البته نمی‌دونم چی نوشته. امیدوارم چیز بدی ننوشته باشه :))



زبان عربی دو گونه داره و اون گونه‌ای که تو مدرسه و دانشگاه یاد ما دادن عربی کلاسیک و قرآنه نه این گونۀ معاصر که حتی حرکه هم نداره!

گویا برای گرفتن دیپلم این شش‌تا درسو دارن: عربی و انگلیسی و زیست و شیمی و فیزیک و ریاضی. نمی‌دونم کتاباش کلاً همینا بودن یا این فقط بخشی از کتاباشه یا فقط برای یکی از مقاطع تحصیلیشه.



هر موقع خونه بودیم من بیشتر وقتمو اینجا می‌گذروندم و کتاب‌بازی می‌کردم. یه سری رمان و شعر هم کنج اتاق بود. یه جلد قرآن هم روی کتابای درسی بود. و یه سری کیف. این عکسا رو موقع رفتن (شبی که منتظر اتوبوس بودیم) گرفتم. دختری هم که کنارمه دختر دوست باباست و چند ساله که تحت تأثیر سریال‌های کره‌ای قرار گرفته و هر موقع منو می‌بینه می‌پرسه چجوری مهاجرت کنم کره.



بعد از اینکه میزها و کشوها و تمام نقاط و زوایای پیدا و پنهان اتاق رو [البته با کسب اجازه] بررسی کردم (انصافاً کشوی مرتبی نداشت و خیلی دلم می‌خواست اجازۀ مرتب کردن کشوهاشم بگیرم)، رسیدم به این پریز. فکر کردم شاید برق توش در جریان باشه و یکی اشتباهی بهش دست بزنه. لذا آروم داشتم سرشو تا می‌کردم سمت دیوار که جرقه زد. اینجا به‌عنوان یک مهندس برق وظیفه‌شناس، از دیدن این سیم لخت (خدایی این چه معادلیه آخه برای سیم بدون روکش گذاشتن) و با توجه به جرقه‌ای که موقع بررسی مشاهده کردم احساس خطر نموده و روی کاغذ نوشتم خطر صدمة الکهربائیة که معنیش میشه خطر برق‌گرفتگی. شایان ذکر است که کهربا فارسیه و عرب‌ها به برق می‌گن کهربا. برق هم عربیه و ما ایرانیا برق می‌گیم. نمی‌دونم چرا اونا واژۀ ایرانی می‌گن ما عربی. عجیبه. چایدان و قوری هم این‌جوریه. چایدان فارسیه و قوری ترکی. اون وقت ما ترک‌ها می‌گیم چایدان، فارس‌ها می‌گن قوری. هم سیم و هم یادداشتمو چسبوندم به دیوار:



موقع ورق زدن کتابا، چندتا عکس هم گرفتم. برای اینکه قابل خوندن باشه با کیفیت اصلی آپلود می‌کنم و کوچیک نمی‌کنم: 

فیزیک: نمی‌دونستم علاوه بر لیزر، میزر هم داریم. شایدم می‌دونستم و از ذهنم پاک شده [عکس۱] [عکس۲] [عکس۳]

لیزر سرواژه‌های این عبارته: Light amplification by stimulated emission of radiation. به‌معنی تقویت نور با امواج تحریک‌شده.

شیمی: اوربیتال و الکترون و مغناطیس و شکلاشو فهمیدم فقط [عکس۴] [عکس۵]

زیست: اینا میتوکندری می‌گن (شایدم معادل عربی دارن و استفاده نمی‌کنن). ولی شما بگو راکیزه [عکس۶] [عکس۷]

(گروه  واژه‌گزینی زیست‌شناسی فرهنگستان در جلد دوم مصوبات (سال ۱۳۸۴)، در برابر واژهٔ بیگانهٔ «میتوکندری»، معادل «راکیزه» را تصویب کرده است. مقولۀ دستوری این واژه اسم و ساخت‌واژۀ آن به‌صورت [اسم (راک) + پسوند (ـایزه)] است. در ساخت این اسم از فرایند واژه‌سازی اشتقاق استفاده شده است. «راکیزه» از دو جزء «راک» به معنی رشته و نخ (در برابر «میتو» یونانی به همین معنی) و پسوند تصغیر و شباهت «ـایزه» ساخته شده است)؛ که به‌نظرم معادل خوبیه، ولی به‌شرطی که بدونی راک فارسی و میتوی یونانی یعنی رشته و نخ. اگه ندونی، نمی‌تونی بین این دو واژه ارتباط برقرار کنی.

ریاضی: از اونجایی که ریاضیات زبان خاص خودشو داره، آدم بدون اینکه عربی بدونه هم می‌تونه متوجه منظور متن‌های تخصصیشون بشه [عکس۸] [عکس۹] [عکس۱۰] [عکس۱۱]

عربی هم جزو درساشونه انگار. مثل ما که زبان فارسی داریم تو مدرسه. [عکس۱۲] [عکس۱۳]

قیمت روی جلد کتابا هم شش هفت‌هزار دینار بود که به پول ما الان حدوداً میشه صدوپنجاه‌هزار ولی چهار پنج سال پیش، این مبلغ به پول ما ده پونزده‌هزار تومن بود.

خودتونو آماده کنید که تو پست بعدی می‌خوام دلا رو ببرم کربلا!

۵ نظر ۲۶ شهریور ۰۱ ، ۰۹:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۱- سفرنامه - بخش اول - کجا سُکنی گزیده بودیم؟

جمعه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، ۰۲:۰۷ ق.ظ

سه‌شنبۀ هفتۀ گذشته خونه رو به مقصد عراق ترک کردیم و سه‌شنبۀ این هفته برگشتیم ایران. این یه هفته خونۀ یکی از دوستان بابا که هر سال خونه‌شو در اختیار زائران اربعین می‌ذاره بودیم. امسال اولین سالی بود که اربعین می‌رفتیم کربلا و اولین باری بود که مهمون این خانواده بودیم. حدوداً چهل نفر بودیم. ده دوازده خانواده متشکل از دوستان و همکاران سابق بابا، همراه خانواده. آقاهه خونۀ خودشو در اختیار آقایون گذاشته بود و خونۀ پسرشو در اختیار خانوما. خونۀ خودش اون‌ور حیاط بود خونۀ پسرش این‌ور حیاط. بخش اعظم خونه رو در اختیار مهمونا گذاشته بودن و خودشون در بخش دیگه جدا از ما بودن و مشغول پخت‌وپز برای ما و موکب‌ها. 



عروس خانوم (همسر پسر دوست بابا) نوزده سالش بود و داشت دیپلم می‌گرفت. گویا اونجا دیپلم گرفتن کار خفنی محسوب میشه؛ چون موقع معرفیش گفتن نوزده سالشه و خوشگله و داره دیپلم می‌گیره. کلی کتاب کنکور تجربی تو اتاق مطالعه‌ش بود. اجازه گرفتم که از کتاباش عکس بگیرم. تو پست بعدی نشونتون می‌دم.



شبی که من از پیاده‌روی برگشته بودم خسته بودم و زود خوابیدم. در واقع بیهوش شدم. اون شب عروس خانوم عکسای عروسیشو آورده بود و نشون خانوما داده بود. صبح تو آشپزخونه دیدمش و با گوگل ترنسلیت خودمو معرفی کردم و ازش خواستم عکساشو به منم نشون بده. نه اون فارسی می‌فهمید نه من عربی. ولی به‌واسطۀ سفرهایی که به ترکیه داشتن استانبولی رو یه ذره متوجه می‌شد و کمی هم انگلیسی. با گوگل ترنسلیت حرف می‌زدیم باهم. بقیۀ دخترا که اون شب نبودن و عکسا رو ندیده بودن هم اومدن آشپزخونه. اونایی که دیده بودن هم اومدن دوباره دقیق‌تر ببینن. هفت هشت‌تا دختر بیست‌وپنج تا سی سال بودیم که سه نفر مجرد بودن و بقیه متأهل و بچه‌دار. من راجع به ادامۀ تحصیل و کار و کنکورش می‌پرسیدم و اونا راجع مهریه و جهیزیه و کارهای خونه. بهش گفتم دومین دوست عرب‌زبانمه و یه دوست مصری هم دارم. گفت شما هم دومین دوست ایرانیم هستید و اولین دوستم همدانی بوده. پرسیدم اونجا که کتاباتو گذاشتی اتاق مطالعه‌ته؟ گفت آره ولی در آینده قراره به بچه‌هامون اختصاص بدیم. می‌خواست پزشک بشه. پسره هم وکیل بود و خوش‌تیپ و پولدار و آنچه خوبان همه دارند او یک‌جا داشت :| یکی از دخترا به‌شوخی پرسید شوهرت برادر نداره؟ گفت یه برادر کوچیک داره. شش‌هفت‌ساله. بعد پرسید چرا می‌پرسید؟ دخترا با خنده در جوابش نوشتن دنبال شوهر می‌گردیم. اونم خندید و گفت به درد شما نمی‌خوره کوچیکه. ولی الیسا رو رزرو می‌کنم برای برادر خودم که هیژده سالشه. الیسا دختر هفت‌سالۀ یکی از دخترای جمعمون بود که دوتا دختر خوشگل داشت. بهش گفت دخترات خوشگلن، بازم براشون خواهر و برادر بیار که دنیا خوشگل‌تر بشه. روز آخر ازمون آی‌دی اینستامونو خواست و منم اینستای خانوادگیمو دادم بهش. فالوم کرد و منم متقابلاً دنبالش کردم. ولی هیچی از پستاش نمی‌فهمم. یحتمل اونم هیچی از پستای من نمی‌فهمه.



اون شب که من خواب بودم، خانوما راجع به چندهمسری هم صحبت کرده بودن. صابخونه و پدرش و پدر پدرش همسران متعدد داشت و این موضوع اونجا امری بسیار طبیعی بود. یکی از زن‌ها تو نجف بود، یکی بغداد، یکی کربلا. یکی هم ایران. بقیه‌شو دیگه الله اعلم. از عروسشون پرسیدم نسل جدید هم چندتا همسر دارن؟ پرسیدم چه حسی داری نسبت به این موضوع؟ گفت ما همدیگر را از روی عشق انتخاب کردیم تا چندهمسری را منسوخ کنیم.

فرششونم هزارودویست‌شانۀ گل‌برجستۀ قیطران بود.


۸ نظر ۲۵ شهریور ۰۱ ، ۰۲:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۸۰۰- یه عدد از ۱ تا ۱۴۵۲ بگید

دوشنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۰۷ ق.ظ

مسیر شهر نجف تا کربلا ۱۴۵۲تا عمود داره، به فاصلۀ ۵۰ متر که یه عده این مسیرو در ایام اربعین پیاده می‌رن تا برسن کربلا. برنامۀ ما اینه که با ماشین بریم سامرا و کاظمین و از اونجا بازم با ماشین بریم کربلا، چند روز بمونیم و با ماشین بریم نجف و از اونجا ایشالا با ماشین! برگردیم ایران. من تصمیم دارم وسط راه از اهل بیت جدا شم و مسیر نجف تا کربلا رو پیاده برم. هیچ ایده‌ای هم راجع به سه چهار روز پیاده‌روی ندارم. علی‌الحساب یه عدد از ۱ تا ۱۴۵۲ بگید که وقتی به شمارۀ عمود مورد نظرتون رسیدم اون پنجاه مترو به نیت شما طی کنم. توصیه و تجربه‌ای هم اگر دارید استقبال می‌کنم. احتمالاً اینترنت هم نخواهم داشت اونجا. پس تا سه‌شنبه ظهر که می‌رسیم لب مرز عدداتونو بفرستید که یادداشت کنم.

عمود ۴۴۴ از الان برای کسی رزروه که سال ۹۷، اینجا یاد من افتاد و عکس گرفت و فرستاد برام.


۴۶ نظر ۱۴ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۹- از هر وری دری ۲۰

شنبه, ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

۱. لابه‌لای یادداشت‌هام نوشته بودم «متأسفانه فضای بورژوای اینستا از درک طنز و درون‌مایۀ این قاب عاجزه، و چه بسا نه‌تنها ظرایف و دقایق درک نمی‌شه که دچار کج‌فهمی و بدفهمی هم می‌شن این جماعتِ کم‌عمقِ سطحی‌نگر. چه هم‌دانشگاهیان چه اقوام. لیکن به خوانندگان وبلاگ امیدوارترم همیشه. امید که این امیدم ناامید نشود و شما مثل اون‌ها نباشید». اینو نوشته بودم که همراه یه عکس منتشر کنم. ولی هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد چه عکسی بوده که نمی‌خواستم تو اینستا بذارم و تصمیم داشتم تو وبلاگم بذارم و معتقد بودم فضای اینستا از درک طنز و درون‌مایۀ اون قاب عاجزه.

۲. من تو خوابگاه همه‌جور نمازخوندنی دیده‌م. نماز با لاک، نماز بدون وضو، نماز فقط ماه رمضون، نماز با مانتو و شال، نمازِ همیشه‌قضا به‌صورتی که همۀ هفده رکعت یه‌جا خونده بشه، و حتی نماز اول وقت با تلفظ دقیق عربی که هر کدوم به‌نوبۀ خود برام عجیب بودن و تازگی داشتن. ولی  نماز با روسری و لباس آستین کوتاه عجیب‌تر از همه‌شون بود که اینم این سری که رفته بودم تهران برای اولین بار رویت کردم.

۳. تو سفر پارسالم به تهران قرار بود روز آخر، یکی از دوستامو ببینم بعد برم ترمینال و از اونجا بیام خونه. دوستم بعد از من با دوست دیگه‌ش هم قرار داشت. این دوستش از اون بلاگرای اینستاگرامی بود و با دوستم هم تو اینستا آشنا شده بود. زود اومد؛ قبل از اینکه من برم اومد. حالا قبل از اینکه بیاد دوستم هی می‌گفت ببین شوکه نشیا، این دوستم مثل تو فاخر و فرهیخته نیست و یه کم خزه و دیگه ببخشید. حالا من هر چی می‌گفتم نه این چه حرفیه، اشکالی نداره، این هی عذرخواهی می‌کرد که نه آخه خیلی خزه بیاد می‌بینی، از اون بلاگرای اینستاست که مدل حرف زدنشم با تو فرق می‌کنه. حالا نه چهرۀ دوستش یادمه نه اسمش، نه حرفاش. ولی یادمه به مناسبت تولد دوستم که یه ماه ازش می‌گذشت کیک گرفته بود که برن کافی‌شاپ جشن بگیرن. با اینکه هنوز بلیت نگرفته بودم و می‌تونستم باهاشون بمونم و کلی هم اصرار کردن بمونم ولی نموندم. خز نبود، ولی حال نکردم باهاش. 

۴. علاوه بر اینکه کلی سایت رایگان و غیررایگان وجود داره برای دانلود مقاله‌های علمی، یه روشی هم هست که یه کم غیرقانونیه و به این صورته که اطلاعات مقاله رو به یه کلاغ! می‌دی و اون می‌ره لینک دانلود رو پیدا می‌کنه میاره برات. Sci-Hub رو گوگل کنید میاره اون سایت کلاغه رو. پارسال دنبال یه مقاله‌ای بودم و این روش یادم نبود. تو ریسرچ‌گیت به نویسنده‌ش پیام دادم و ازش خواستم مقاله رو برام بفرسته. در واقع پیام دادم و گفتم به این حوزه و موضوع علاقه دارم و مقاله‌تون جذابه و دوست دارم بخونمش. نگفته بودم بفرسته. فکر می‌کردم غیرمستقیم متوجه میشه اینو. اونم بعد از چند ماه جواب داده بود که چه خوب، ممنون. دوباره پیام دادم و این دفعه شفاف گفتم مقاله رو برام بفرسته. فرستاد. ولی احتمالاً پیش خودش گفته این ایرانیا چقدر درستکارن که با اون کلاغه دانلود نمی‌کنن و از نویسنده می‌خوان براشون بفرسته. حال آنکه یادم نبود.

۵. تو سریال بچه مهندس، جواد جوادی و دوستاش یه گروه برای ساخت روبات داشتن به اسم جهت که مخفف اسماشون بود. مخفف جواد و اسم اون دوتای دیگه که یادم نیست چی بود. دورۀ کارشناسی برای درس کنترل خطی ما هم یه گروه داشتیم که من اسمشو گذاشته بودم نشان. مخفف نسرین و شادی و آرزو و نازنین. کار روبات این بود که توپ‌ها رو بر اساس رنگشون نشانه‌گیری کنه بندازه تو سبد.

۶. تازه فهمیدم این مجله‌ای که چند سال پیش مقاله فرستادم و پذیرفت و چاپ کرد رتبه‌ش یکه و بالاترین امتیازو بین مجله‌ها داره. اگه اون موقع می‌دونستم چه جلال و جبروتی داره با اون حجم از اعتمادبه‌نفس این مقاله رو نمی‌فرستادم براش. البته پیشنهاد استادم بود اونجا بفرستیم. اولین بارم هم نیست این اتفاق برام می‌افته. معمولاً با یه سری آدم خفن هم‌صحبت می‌شم و بعداً می‌فهمم یارو کی بود.

۷. اوایل دورۀ دکتری بودم که دیدم انجمن زبان‌شناسی اطلاعیه زده و دنبال طراح خلاق و مسلط به ابزارهای گرافیکی می‌گرده برای پوسترها. از اونجایی که از هر انگشت بنده یه هنر می‌باره و می‌ریزه رو زمین، اعلام آمادگی کردم برای همکاری و اولین طرحمو با پینت! به جامعۀ علمی عرضه کردم. دو روزم بهم وقت داده بودن، بعد من پوسترو تو بیست دقیقه به منصۀ ظهور رسوندم و شدم گرافیست انجمن. تا آخر دوره هم همۀ پوسترا رو با پینت درست کردم. فوتوشاپم داشتما (دوم دبیرستان یه درسی داشتیم به اسم کامپیوتر که اونجا فوتوشاپ یادمون داده بودن و از اون موقع بلد بودم)؛ ولی تا وقتی پینت کار آدمو راه می‌ندازه چرا فوتوشاپ؟ حالا برای دورۀ خودم دیگه فراخوان ندادم برای جذب گرافیست. فکر کردم اگه خودم چند دقیقه وقت بذارم کارا سریع‌تر پیش می‌ره تا اینکه یکی دیگه انجامش بده و هی من بگم نه اینجاشو این‌جوری کن و فلان چیزو فلان‌طور کن و منظورم این نبود و فلان. همۀ اطلاعیه‌ها رو هم یه شکل می‌زنم که هر سری نشینم دنبال طرح جدید بگردم و کلی فکر کنم و نظرسنجی راه بندازم ببینم کدوم قشنگ‌تره. 

۸. من هر سری می‌رم دیدن استادهام براشون سوغاتی می‌برم. معمولاً نوقا، که خودمون لوکا صداش می‌کنیم و نمی‌دونم چه فرایند آوایی رخ داده که لوکا شده نوقا. این سری سه جعبه نوقا گرفتم. یکی برای استاد راهنمام و یکی برای استاد مشاور احتمالیم (چون هنوز رسماً مشاورم نشده ولی یه صحبتایی کرده‌م باهاش) و یکی هم همین‌جوری گرفته بودم و تصمیم قطعی در موردش نگرفته بودم. قرار بود آخر اون هفته‌ای که تهران بودم خونۀ مریم اینا دورهمی داشته باشیم. گفتم می‌برم اونجا، ولی دورهمی به‌خاطر ابتلای مریم و همسرش به کرونا کنسل شد. بعد خواستم ببرم برای استاد شمارۀ ۲۲ که چون دیدم از نتیجۀ امتحانمون راضی نیست ندادم که فکر نکنه می‌خوام رضایتشو جلب کنم! استاد شمارۀ بیستو که ندیدم و اگه می‌دیدم هم فکر نکنم دل خوشی ازمون داشته باشه. حسمون متقابله البته. امتحانشم خیلی بد داده بودم. تقریباً برگه رو سفید دادم. استاد شمارۀ ۱۸ هم با اینکه امتحانشو خوب داده بودم برخورد گرمی نداشت با هیچ کدوممون. حداقل انتظارمون این بود که از اینکه اولین بار می‌بیندمون یه ذوقی بکنه ولی فقط گفت همه‌تون چقدر ریزه‌میزه‌تر از تصورم هستید. و رفت. موند، تا اینکه روز آخر خانم خ (هم‌اتاقی‌ای که تو آسانسور باهاش آشنا شدم) یه جعبه گز بهم داد. نجف‌آبادی بود. فکر کنم اطراف اصفهان باشه. در معرفی خودش و شهرش گفت همون شهر شهید حججی. بعد پرسید می‌شناسی؟ گفتم آره یه کم. در واکنش به جعبۀ گز این دوستمون منم نوقای سوم رو تقدیم ایشون کردم.


۵ نظر ۱۲ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۸- از هر وری دری ۱۹

جمعه, ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ۰۶:۱۱ ق.ظ

۱. پارسال تو یکی از خیابونای نزدیک راه‌آهن مشهد یه مغازه دیدم اسمش دردانه بود. مشهدیا نمی‌خوان برن ازش عکس بگیرن بفرستن برام بگن اینو دیدیم یادت افتادیم؟

۲. مدرس کارگاه زبان می‌گه قبل از کرونا رو قدیم حساب کنید. اون موقع دنیا یه جور دیگه بود، الان یه جور دیگه شده. راست می‌گه.

۳. دبیر انجمن زبان‌شناسی دانشگاه فلان، سال اول کارشناسیه. فاقد هر گونه تجربه از فضای دانشگاه. احتمالاً تو دانشگاهشون قحط‌الرجال بوده که یه همچین مسئولیتی به این بنده خدا رسیده. خودشم البته واقف هست به این موضوع که چم و خم کارو بلد نیست. چند وقت یه بار پیام می‌ده و بدیهیاتی از این قبیل که عضو علی‌البدل ینی چی، چجوری تقسیم کار کنیم، بعد از تقسیم کار چی کار کنیم، پول کارگاه‌ها رو چی کار کنیم می‌پرسه ازم.

۴. یکی از مصیبت‌های اوایل دورۀ دبیر شدنم اونجا بود که یه سری پیج و ایمیل به اسم انجمن بود که دقیقاً مشخص نبود دست کیه و رمزشو کی داره. با بدبختی رمزها رو پیدا کردم و همه رو تغییر دادم. برای تغییرشونم شماره موبایل و ایمیل پشتیبان لازم بود که اینا رم با مشقت پیدا کردم و تغییرشون دادم. بعد رفتم وبلاگ مجله دیدم یه بنده خدایی دو سال پیش قبل از مصاحبۀ دکتری اونجا کامنت گذاشته و گواهی چاپ مقاله‌شو خواسته. درخواستش بی‌جواب مونده بود تا حالا. ده‌ها ایمیل پاسخ‌داده‌نشده و یه سری پیام تو دایرکت اینستا هم داشتیم که چند ماه و حتی بعضیاشون چند سال بی‌پاسخ مونده بودن. حالا ولی هر روز چک می‌کنم و یا خودم یا یکی از اعضا که مسئول این چیزاست پاسخ می‌ده. روی پاسخ‌هایی که میده هم نظارت دارم البته.

۵. وقتایی که استادهام یا بعضی از افراد خاص یا معروف پستای اینستامو لایک می‌کنن برمی‌گردم از اول یه دور دیگه از نگاه اون فرد پستمو می‌خونم. مثلاً استاد راهنمای الانم و همسر استاد مشاور ارشدم و خود استاد مشاور ارشدم جزو این خواصن. و یه تعداد از استادان بزرگی که تا حالا ندیدمشون و دورادور همو می‌شناسیم. بارها پیش اومده که چندتا آدم خاص همزمان لایک کردن و منم به‌ازای هر کدوم از اول نشستم خوندم ببینم از زاویۀ نگاه اونا چجوری نوشتم.

۶. یه دستگاه برقی هم هست به اسم تخم‌مرغ‌پز که توش تخم‌مرغو می‌ذاری و دقایقی بعد می‌پزه تحویل می‌ده. دارم فکر می‌کنم مزیتش چیه نسبت به روشی که تخم‌مرغو می‌ذاریم تو یه قابلمه و یه کم آب می‌ریزیم که بپزه؟

۷. منتظر نوبت دکترِ مامان نشسته بودم. گوشیمو درآوردم چند صفحه قرآنی که با گروه ختم قرآن بانوچه و دوستان وبلاگی از ماه رمضون ادامه دادیمو بخونم. دنبال سورۀ مورد نظر می‌گشتم که دیدم خانومی که سمت راستم نشسته سرش تو گوشیمه و یواشکی به خانوم سمت راستش می‌گه ببین داره قرآن می‌خونه. صحبتاشون در راستای این داشت پیش می‌رفت که دختر خوبیه. قبل از اینکه کار به جاهای باریک کشیده بشه خیلی آروم مسیرمو سمت تلگرام و اینستاگرام کج کردم که نظرشونو راجع به دختر خوب بودنم تغییر بدم. موفق هم شدم.

۸. خونۀ یکی از اقوام خیلی نزدیک بودم. از شدت صمیمت منو تنها گذاشتن رفتن خرید. تو فاصله‌ای که تنها بودم تلفنشون زنگ زد. قطعاً هر کی بود با من کار نداشت ولی گفتم شاید سؤالی کار مهمی پیامی داشته باشه. برداشتم و خودمو معرفی کردم و نسبتم رو با صابخونه خاطرنشان کردم و گفتم که خونه نیستن و تا یه ساعت دیگه برمی‌گردن. خانم جوادی نامی بود که نه من اونو می‌شناختم نه اون منو. گفت باشه پس بعداً زنگ می‌زنم. بعد یهو انگار که یه سؤال جدید به ذهنش رسیده باشه پرسید مجردی؟ اینایی که از هر فرصتی حتی پشت تلفن برای پیدا کردن کیس مناسب استفاده می‌کننو درک نکردم هنوز.

۹. تا نوبت دکترِ مامان برسه یه نوبت هم برای خودم از یه متخصص دیگه گرفتم که برام چکاپ بنویسه. دو ساعتی منتظر موندیم و بالاخره آزمایشه رو نوشت و گفت برو طبقۀ بالا. کد رهگیریمو نشون مسئول آزمایشگاه طبقۀ بالا دادم گفتم باید با شرایط خاصی بیام برای این آزمایش؟ مثلاً ناشتا باشم؟ گفت آره. گفتم ناشتا از نظر شما با گرسنه فرق می‌کنه؟ مثلاً من الان گرسنه‌مه و شش ساعت پیش ناهار خوردم. تو این شش ساعت یه دونه میوه خوردم فقط. ناشتا محسوب می‌شم؟ گفت نه، باید ده ساعت چیزی نخوری. بهتره صبح بیای و حتی چایی هم نخوری.

۱۰. تو اون دو ساعتی که منتظر دکتر بودم همۀ نوشته‌های در و دیوار بیمارستانو خوندم و به همه جاش سرک کشیدم. این وسط با گفتاردرمانی هم آشنا شدم و ضمن آشنایی احساس تمایل هم نسبت بهش پیدا کردم.

۶ نظر ۱۱ شهریور ۰۱ ، ۰۶:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۷- دردمندانه، انتقادی، فراموش‌نشدنی

پنجشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۵:۰۲ ب.ظ

چند ماه پیش یه پیام از فیدیبو داشتم با این مضمون که تا حالا فکر کردی که اگه قرار بود نویسنده بشی و داستان بنویسی، جنایی می‌نوشتی یا عاشقانه؟ طنز یا فانتزی؟ اصلاً داستان‌هات به حال‌و‌هوای آثار کدوم نویسندۀ معروف نزدیک بود؟ ما با چند تا سؤال، حدس می‌زنیم که تو شبیه کدوم نویسندۀ معروفی. 

به اون چندتا سؤال جواب دادم و نتیجه شد این:



+ عباس معروفی امروز رخ در نقاب خاک کشید و دستش از دنیا کوتاه شد. و قلمش. روحت شاد آقای نویسنده.

+ بین استوری‌های امروزِ دوستانم این دوتا بیشتر به دلم نشست:

دلتنگی من تمام نمی‌شود. همین که فکر کنم من و تو دو نفریم دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو (عباس معروفی)

مرا از دور تماشا کن. من از نزدیک غمگینم (عباس معروفی)


 https://fidibo.com/landings/writer

+ لینکش فعاله هنوز. البته که این سؤال‌ها معیار خوبی برای شباهت نیست، ولی شما شبیه کدوم نویسنده‌اید؟

۱۵ نظر ۱۰ شهریور ۰۱ ، ۱۷:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۶- از هر وری دری ۱۸

پنجشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۱:۰۰ ق.ظ

۱. یکی از موضوعاتی که تو کارگاه‌ها و وبینارهایی که شرکت می‌کردم اذیتم می‌کرد این بود که مثلاً می‌گفتن ساعت ۷ شروع میشه و ساعت ۷ هم یه عده‌ای حاضر بودن، ولی چند دقیقه از ۷ می‌گذشت و تازه میومدن می‌گفتن حالا تا ۷ و  ربع هم صبر کنیم بقیه بیان. از وقتی که به قدرت رسیده‌ام رأس ساعت مقرر به مدرس یا سخنران می‌گم به احترام دوستانی که به‌موقع اومدن شروع بفرمایید؛ جلسه ضبط میشه و دوستانی که دیر برسن می‌تون بعداً فیلمو ببینن. اگه یه روز تو این مملکت کاره‌ای بشم جاهای دیگه هم این موضوع رو نهادینه می‌کنم که هفت ینی هفت.

۲. استاد آمار و اس‌پی‌اس‌اس در ساعت ۱:۲۸:۰۰ کارگاهش می‌خواست مثال بزنه، علی و احمد و جافِت و مراد رو مثال زد. حالا علی و احمد کلیشه هستن، قبول؛ ولی جافت و مراد از کجا به ذهنش رسید؟ جافِت ینی چی اصلاً؟ آیا همون جواده؟

۳. اتوبوسی که باهاش داشتم برمی‌گشتم تبریز (شش روز تهران بودم شش ماه قراره تعریفش کنم)، یه جایی فکر کنم زنجان نگه‌داشت برای ناهار و نماز. یه مسجدی بود، رفتم اونجا برای نماز. یه دختر ده دوازده‌ساله با یه پسر هفت هشت‌ساله اونجا ازم آب خواستن برای وضو. چون عجله داشتن می‌خواستن سریع همون‌جا وضو بگیرن. سرویس بهداشتی شلوغ بود. منم یه بطری آب از شب قبل گذاشته بودم جایخی یخچال خوابگاه که یخ ببنده. یه فلاسک کوچیکم آب‌جوش داشتم. گفتم صبر کنید این دوتا رو ترکیب کنم ببینم می‌تونم براتون آب ولرم جور کنم یا نه. نه اسمشون یادم موند، نه اینکه از کجا میان و به کدوم شهر می‌رن. ولی یادمه که گفتن داریم می‌ریم دیدن خاله‌مون. از آشنایی باهاشون کیف کردم.

۴. امسال محرم میلاد عظیمی یه پست گذاشته بود راجع به شبهۀ فتوحات اسلامی. خلاصۀ پستش این بود که به‌گواهی اسناد تاریخی، سنی و شیعه اعتقاد داشتند و دارند که علی و فرزندان علی و طبعاً امام حسین در فتح ایران شرکت نداشتند. کامل‌تر و جزئیاتش تو کپشن هست.

۵. دختره اصطلاحاً شل‌حجاب بود و مادرش هم چادری نبود. در کل خانواده‌ش با اینکه اهل حلال و حروم و نماز و روزه بودن ولی آنچنان هم مذهبی نبودن. داشتیم راجع به تنهایی سفر رفتن صحبت می‌کردیم که گفت ترم سوم دانشگاه برای نصب تلگرام از پدر و برادرم اجازه گرفتم و تا پیش‌دانشگاهی با مادرم می‌رفتم مدرسه. حتی وقتی خودم زبان تدریس می‌کردم مادرم تا آموزشگاه میومد و اونجا می‌نشست تا تدریس من تموم بشه. سفر مجردی، حتی سفر زیارتیِ دانشجوییِ غیرمختلط هم براش رویا بود. اینجا بود که فهمیدم تعصب ناموسی جدا از مذهبه.

۶. یه فامیلم داریم که چون دریاچۀ ارومیه خشک شده، هر چند وقت یه بار عکس نقشۀ ایرانو می‌ذاره تو گروه و اسم خلیج فارسو خط می‌زنه می‌نویسه خلیج عربی که منو سکته بده. هر بارم من تذکر می‌دم که همون‌قدر که دریاچۀ ارومیه برای ما عزیزه خلیج فارس هم محترم و عزیزه و این خزعبلاتو منتشر نکنه و به بهانۀ حمایت از دریاچۀ ارومیه از عرب‌ها حمایت نکنه و سنگ عرب‌ها رو به سینه نزنه. ولی توجیه نمیشه. منم برای خشک شدن دریاچۀ ارومیه و ده‌ها دریاچۀ دیگه که اینا اسمشونم نشنیدن ناراحتم. ولی دلیل نمیشه اسم خلیجی که مال خودمونه عوض کنم. خدایا منو به تلافی کدوم گناهم با اینا فامیل کردی؟

۷. یکی از هم‌مدرسه‌ایام با خانواده رفته بوده رستوران و عکساشو استوری کرده بود. رستورانه مجلل و باکلاس بود و از اینا بود که تو فضای بازه و یه کاخی قصری چیزی هم کنارشه. یه کم بعد دیدم این هم‌مدرسه‌ای استوری گذاشته که «کارکنان فلان رستوران [همون رستوران مجلل استوری قبلش] بسیار دهاتی هستن و آداب پذیرایی بلد نیستن و وسط غذا خوردن کارت‌خوان میارن پولشونو پرداخت کنیم». حالا من به این رفتار و آداب‌ندانی کارکنان رستوران و قصور در پذیراییشون کاری ندارم، ولی نتونستم معادل گرفتنِ «دهاتی» با «کسی که آداب پذیرایی بلد نیست و بی‌فرهنگه» رو برتابم و ساکت بشینم. لذا به‌نمایندگی از روستاییان سرزمین پهناورم به خانم دکتر خودبافرهنگ‌پندار مملکت تذکر دادم این واژه رو با معانی پَست به‌کار نبره.

۸. یه بار از لابه‌لای حرفای دوستِ مهاجرم متوجه شدم مجبوره که تو محل زندگی جدیدش حجاب نداشته باشه. کاری به اینکه تو دانشگاه و محل کار مجبوری و تو خونه که مجبور نیستی و اگه بخوای می‌تونی عکسای شخصیتو باحجاب بذاری ندارم. سؤالم اینه که چه فرقی هست بین حجاب اجباری و بی‌حجابی اجباری؟ من هر دو رو برنمی‌تابم.

۹. از حدود شصت هفتاد پیکی که تا حالا سفارشای اسنپو برامون آوردن فقط یکیش خانم بوده. یه دختر هم‌سن‌وسال خودم به اسم پروین که با پراید یا ۲۰۶ (یادم نیست مدل ماشینش، ولی سفید بود) رب آورد برامون. دو سه مورد هم غیرترک‌زبان داشتیم بین پیک‌ها. اقلیت‌ها رو دوست دارم.

۱۰. پارسال تو یه پیجی برای اولین بار با کادایف آشنا شدم و خمیر آماده‌شو از یکی از سوپرمارکت‌های اطرافمون سفارش دادم و طبق دستورالعملی که روش نوشته بود و فیلمی که تو یوتیوب بود درستش کردم. ولی خوشمزه نشد. توضیحاتشم به ترکی استانبولی بود. می‌تونید kadayif + hastel رو گوگل کنید ببینید چیا میاره. من به فارسی چیزی پیدا نکردم. ضمن اینکه یادم رفت بعد از درست کردن ازش عکس بگیرم. فقط همین یه عکسو قبل از باز کردن بسته گرفتم ازش:


۴ نظر ۱۰ شهریور ۰۱ ، ۰۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شمارۀ موبایلم تا یکی دو سال پیش به اسم بابا بود. از سوم دبیرستان داشتمش و مدرسه و دانشگاه و دوستام و فک و فامیل همه‌شون همین شماره رو داشتن. در واقع فقط همین شماره رو داشتم و به همه همینو داده بودم. تلگرام و واتسپ و اکانت‌هام هم با همین شماره بود. پنج سال پیش موقع خرید گوشی، یه سیم‌کارت ایرانسل هم مغازه‌دار هدیه داد که به اسم خودم بود ولی شمارۀ اونو به کسی ندادم. چون معتقدم خدا یکی، سیم‌کارت هم یکی. 

دو سه سال پیش موقع ثبت‌نام برای نمایشگاه کتاب که به‌دلیل شیوع کرونا مجازی بود شمارۀ موبایلی که به اسم خودم باشه لازم بود و منم مجبور شدم با ایرانسلم وارد سایت نمایشگاه بشم. بعد از اون رفتیم همراه اولمو به اسم خودم تغییر مالکیت دادیم که از این قبیل مشکلات پیش نیاد.

امسال از نمایشگاه یه چندتا کتاب تخصصی برای برادرم گرفتم و با بقیه‌ش (چون مبلغ کمی مونده بود و نمی‌شد کتاب بزرگسال گرفت) گفتم چندتا کتاب کودکانه بگیرم نگه‌دارم برای بچه‌هام. تو همون هفتۀ نمایشگاه که منتظر کتابا بودم یه شب یه شمارۀ ناشناس زنگ زد به ایرانسلم. از اونجایی که این شماره رو کسی نداره و یادم هم نبود به نمایشگاه این شماره رو دادم و فکرشم نمی‌کردم از نمایشگاه زنگ بزنن، گفتم لابد اشتباه گرفته. برداشتم که بگم اشتباه گرفتید، ولی هر چی الو بفرمایید گفتم هیچ جوابی نشنیدم. دوباره زنگ زد و بازم هیچی نمی‌شنیدم. فکر کردم مزاحمه و رندوم یه شماره‌ای گرفته و عمداً سکوت کرده. دیگه جواب ندادم. پیامک داد که خانم فلانی لطفاً جواب بدید. اسممو که دیدم رنگم پرید. دلم هری ریخت که این کیه که هم شماره‌مو داره هم اسم و فامیلمو می‌دونه. هزار جور فکر و خیال ناجور کردم که یکیش این بود یکی از شماها کشفم کردید! داشتم تایپ می‌کردم شما؟ و همزمان سعی می‌کردم تپش قلبمو کنترل کنم که پیام دومش اومد که از انتشارات فلان تماس گرفتم. رنگ به رخم برگشت. با یه گوشی دیگه زنگ زدم و با صدایی که به‌وضوح از شدت استرسِ وارده می‌لرزید گفتم فلانی‌ام که چند دقیقه پیش تماس گرفته بودید و پیام دادید بهش. گفتم احتمالاً مشکل از گوشی من بود که صداتونو نمی‌شنیدم؛ برای همین با یه گوشی دیگه زنگ زدم بهتون. خانومه گفت آره هر چی می‌گفتم الو نمی‌شنیدید انگار. عذرخواهی کرد که بدموقع با شمارۀ شخصی زنگ زده. گفت کتابی که  سفارش دادید تموم کردیم و اگر اشکالی نداره یه کتاب دیگه به جاش بفرستم. چون داشت سفارشا رو پست می‌کرد نتونسته بود صبر کنه و بدون هماهنگی با من هم نمی‌تونست جایگزین کنه. با صدایی که هنوز می‌لرزید گفتم فرقی نمی‌کنه. پرسید بچه‌هاتون چند سالشونه؟ سنشونو بگید که مناسب سنشون بفرستیم. مغزم هنوز به حالت عادیش برنگشته بود و با این سؤال گیج‌تر هم شدم. گفتم کیا چند سالشونه؟ گفت بچه‌هاتون. گفتم آهان. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیستن. یه چیزی بفرستید که عکساش بیشتر از نوشته‌هاش باشه. چی می‌گفتم آخه؟ دروغ نگفتم که. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیستن دیگه. در واقع هنوز به دنیال نیومدن که خوندن و نوشتن هم بیاموزن.

وقتی کتابا رسید دستم تو اینستا این عکسو گذاشتم. فضای اونجا جوریه که نمی‌تونستم بنویسم برای بچه‌های خودمه، نوشتم برای بچه‌های اطرافیان. حالا یکی از دوستامم تو کامنتا گیر داده بود که ما حق نداریم برای بچه‌های بقیه تصمیم بگیریم که چه کتابی بخونن و فقط برای بچه‌های خودمون می‌تونیم تصمیم بگیریم که چجوری تربیتشون کنیم.

گوشیمم فقط همون یه شبو قاطی کرده بود که منو به مرز سکته برسونه. بعد از اون مشکل دریافت صدا نداشتم.



متن پست اینستا: هر سال از نمایشگاهِ کتاب حتماً چندتا کتاب کودک می‌خرم و هدیه می‌دم به بچه‌های اطرافیان. یه بار حتی چندتاشو دادم به بچه‌ای که تو قطار باهاش همسفر بودم. به هر حال اثر و ماندگاریش بیشتر از شکلاته. نسبت به محتوا و تصاویرشونم حساسیت به خرج می‌دم و قبل از خرید، باحوصله ورق می‌زنم و چک می‌کنم که یه وقت چیزی توش نباشه که به روح و تربیت بچه آسیب بزنه. امسال تهران نبودم و مجازی خرید کردم و همین‌جوری الله‌بختکی از روی عنوان و تصویر جلد یه چندتا کتاب گرفتم و امروز رسیده دستم. همه‌شون خوب بودن و راضی بودم ازشون، جز این یکی که برای آموزش اعداد فارسیه. بازش که کردم دیدم رعایت نیم‌فاصله پیشکش، هکسره رو هم رعایت نکرده. حالا اگه همه جای کتاب یکدست عمل می‌کرد و به جای علامت کسره، همه جا ه می‌ذاشت غمم نبود. می‌گفتم لابد یه تفکری پشت این کاره، ولی مشکل اینجاست که تو یه خط رعایت کرده و درست نوشته تو خط بعدی نه. و این نایکدستی، گناهش بیشتره. هیچی دیگه. لاک غلط‌گیر و خودکار گرفتم دستم دارم درستشون می‌کنم. بله، ما علاوه بر روح و روان و تربیت کودکان، حواسمون به نگارش و دستورخطشون هم هست. فی‌الواقع هیچ وصیتی هم ندارم جز اینکه هر وقت دار فانی را وداع گفتم متن سنگ قبر و اعلامیهٔ ترحیممو بدید یه ویراستار چک کنه غلط اینا توش نباشه. وگرنه روحم هر شب با پاکن و لاک غلط‌گیر میاد به خوابتون و نمی‌ذاره راحت بخوابید.

توضیح برای دوستانی که براشون سؤاله که این هکسره چیه؟ مثلاً تو همین کتاب که عکسشو گذاشتم باید می‌نوشت «مثل یه توپ فوتبال»، «صفر توخالی‌ام من».

«سبز پررنگ» و «نصف یه نردبون» و «آبی پررنگ» رو درست نوشته ولی «مثل ستون می‌مونم»، «هستم مثل نگهبان»، «مواظب این و آن» این‌جوری درسته. اون ه-ها رو نباید بذاریم.

پس کی می‌ذاریم؟ مثلاً وقتی می‌خوایم بگیم این کتاب پر از غلطه. بعد از غلط، ه می‌ذاریم. چون اینجا ه، همون استه! ولی وقتی می‌خوایم بگیم غلطِ نابخشودنی، ه نمی‌ذاریم و نمی‌نویسیم غلطه نابخشودنی.

۲ نظر ۰۹ شهریور ۰۱ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۴- از هر وری دری ۱۷

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

۱. حین مرور نکات جزوات سابق دیدم که گوشۀ جزوۀ تاریخ زبان فارسی ترم اول ارشدم نوشته‌ام «یکی از دلایل مهاجرت آریایی‌ها به فلات ایران، سرمای شدید بوده است؛ زیرا محل زندگی‌شان ده ماه زمستان و دو ماه تابستان داشت. دلیل دیگر حملۀ سکاها بوده است و همیشه باهم در حال جنگ بودند». حالا به اینکه سکاها کی بودن و چرا اذیتشون می‌کردن کاری ندارم، ولی لااقل مهاجرت می‌کردید یه جای معتدل که ده ماهش تابستون و دو ماهش زمستون نباشه. تبخیر شدم از گرما.

۲. استاد کارگاه پژوهش‌نویسی پرسید کارکرد صندلی چیه جز نشستن؟ نوشتم اگه چوبی باشه می‌تونیم آتیش بزنیم گرم شیم. خودش اینا رو مثال زد: بذاریم زیر پامون لامپو عوض کنیم، بذاریم پشت در زیر دستگیره که دزد نیاد تو، و اگه اومد تو میشه به‌عنوان سلاح ازش استفاده کرد و کوبید تو سرش.

۳. یکی از معضلات جدیدم هم اینه که بعضی از کسانی که هزینۀ ثبت‌نام کارگاه‌ها رو به حسابم واریز می‌کنن مشخصات و رسیدشونو دیر ایمیل می‌کنن و من چند روز باید تو کف این باشم که این پول از کجا و از طرف کی واریز شده. یا اینکه طرف آشناست و به‌جای اینکه اطلاعاتشو بفرسته به ایمیل انجمن تو واتساپ و اینستا و جاهای دیگه به‌صورت شخصی برام می‌فرسته. این در حالیه که من اگه خودمم بخوام تو کارگاه‌های خودمون شرکت کنم به انجمن ایمیل می‌زنم و اطلاعاتمو می‌فرستم و خودم جواب خودمو می‌دم و در جواب جوابم از خودم تشکر هم می‌کنم حتی.

۴. سال ۹۳ که داشتم برای کنکور ارشد زبان‌شناسی می‌خوندم و بعد که وارد فضای این رشته شدم حس اتباع خارجی توی ایرانو داشتم. فکرشم نمی‌کردم تو جمعشون پذیرفته بشم چه رسد به اینکه پیشنهاد دبیری انجمن رو هم بهم بدن.

۵. نوشته بود بعد از مدرسه می‌فهمی با یه سریا چون هفته‌ای شش روز می‌دیدیشون دوست بودی. من اینو بعد از مدرسه نه، بعد از دانشگاه فهمیدم.

۶. نوشته بود به‌قول رادیو چهرازی: «با همه حرف کم میارم، با تو زمان». بین دوستام تنها کسی که این مورد در موردش صدق می‌کنه نگاره. یه بار قرار گذاشتیم دوتایی بریم پارک. از صبح بدون وقفه حرف زدیم و شب وقتی خداحافظی می‌کردیم هنوز کلی حرف داشتیم.

۷. ایمیل انواع مختلفی مثل یاهو، جیمیل، اوت‌لوک و غیره داره. مثل سیم‌کارت که ایرانسل و همراه اول و رایتل و غیره‌ست. همون‌طور که میشه از سیم‌کارت ایرانسل به همراه اول زنگ زد و پیام داد، از جیمیل هم میشه به یاهو و غیره ایمیل زد. ولی چند روز پیش یکی که اوت‌لوک داشت هر چی به جیمیل من و یکی دیگه ایمیل فرستاد نرسید دستمون. نمی‌دونم مشکل از فرستنده‌ست یا گیرنده‌ها.

۸. روز یکی مونده به آخری که تهران بودم، تو میدون ولیعصر، جلوی یه رستوران، یه آقاهه داشت برگه‌های تبلیغاتی رستورانو پخش می‌کرد. کسی استقبال نمی‌کرد و کاغذا رو نمی‌گرفت ازش. رو دستش مونده بود در واقع. گفتم چندتاشو بدید من ببرم خوابگاه. آخر هفته‌ها و روزای تعطیل که سلف غذا نمی‌ده، خیلیا طالب غذای تلفنی‌ان. انقدر خوشحال شد که اگه می‌تونستم بقیه‌شم می‌گرفتم می‌بردم بقیۀ خوابگاه‌های اقصی نقاط شهر پخش می‌کردم. خوشحال کردن بقیه خوشحالم می‌کنه. یه‌جوری عادت کردم با خوشحالی بقیه خوشحالی شم که یادم رفته خودم مستقیماً با چیا خوشحال می‌شدم.

۹. نوشته بود با کسایی وارد رابطه بشید که جومونگ و مختارنامه رو هر سال دو بار می‌بینن. اینا هیچ‌وقت ازتون خسته نمی‌شن. وی سریال یوسف پیامبرو از قلم انداخته بود که من اینم اضافه می‌کنم. 

۹.۵. تازه فهمیدم شبکۀ استانی خودمون مختارو به ترکی هم دوبله کرده و اونم هر سال به موازات شبکه‌های دیگه ترکیشو بازپخش می‌کنه.

۱۰. این آموزشگاه شیرینی آردین دم پمپ‌بنزین چقدر اسمش بهش میاد.

۵ نظر ۰۹ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۳- کابل دوربین، قالب شارلوت و روشن شدن لپ‌تاپ

سه شنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۱، ۰۲:۲۰ ب.ظ

دی‌ماه پارسال متوجه شدم چند وقتیه که وقتی لپ‌تاپمو باز می‌کنم (در واقع وقتی اون درپوش یا صفحۀ نمایش رو بلند می‌کنم) قبل از اینکه دکمۀ پاورو بزنم خودش روشن می‌شه. قبلاً این‌جوری بود که وقتی تا می‌کردم و می‌بستم می‌رفت تو حالت Sleep و فقط همین آپشنو داشت. اینکه موقع باز کردن هم روشن بشه اتفاق جدیدی بود. تمام راه‌حل‌هایی که پیشنهاد شد رو هم امتحان کردم و درست نشد. بی‌خیال حل این موضوع شدم. امسال عید، یه روز که کلی هم کار و مشغله داشتم ویندوزش بالا نیومد و مجبور شدم مجدداً ویندوز نصب کنم. بعد از نصب ویندوز جدید هم هنوز اون مشکل روشن شدن لپ‌تاپ موقع باز کردنش وجود داشت. ولی چون موضوع انقدرها هم بغرنج و مهم نبود نبردم پیش متخصص که از نزدیک ببینه. حالا یکی دو ماهه که مثل قبل شده و با باز کردن صفحه، روشن نمیشه. مثل قبلاً که با دکمۀ پاور روشنش می‌کردم با همون پاور روشن میشه. الان نه فهمیدم اون مشکل از کجا نشئت می‌گرفت و نه فهمیدم چجوری حل شد. ولی خب حل شد.

بهمن‌ماه پارسال قالب کیک سفارش داده بودم از فروشگاه اسنپ. فرایند ثبت سفارش اسنپ‌شاپ هم مثل نون و میوه و شیرینی بود، ولی فروشگاه‌ها تهران بودن. گفتم لابد شبیه دیجی‌کالاست. دوتا قالب با شمارۀ خودم و دوتا قالب با شمارۀ دیگه سفارش دادم و با اینکه گزینۀ ارسال سریع زیر دو ساعت فعال بود، اون گزینه رو گذاشتم به حساب خطای سیستم و گزینۀ تحویلِ سه روز دیگه رو زدم. معقول نبود که قالب‌ها زیر دو ساعت از تهران برسن دستم. هزینۀ پیکشونم ده تومن بود که به‌نظرم کم بود. چهار روز بعد پیام دادم به پشتیبانی و پرسیدم به‌نظرتون این سفارش تا شب می‌رسه دستم یا لغوش می‌کنید؟ پشتیبان شماره‌مو گرفت که زنگ بزنه و تا اون زنگ بزنه پیک زنگ زد که سر کوچه‌م. به پشتیبانی پیام دادم که نیازی به پیگیری نیست و سفارشمو تحویل گرفتم. ولی فقط سفارش منو آورده بودن و اون دوتا قالب دیگه که با شمارۀ دیگه از همین مغازه و همزمان به همین آدرس خودمون سفارش داده بودم هنوز نرسیده بود دستم. به پیک هم گفتم که همزمان سفارش داده بودم و فکر می‌کردم باهم می‌فرستن. گفت احتمالاً اونو به یه پیک دیگه دادن و من خبر ندارم. چند روز گذشت و چندین بار اعلام تأخیر کردم و هی گفتن تو راهه و دارن میارن و هی عذرخواهی و وعده وعید و بالاخره یه روز گفتن فروشگاه امکان سرویس‌دهی نداره و بسیار متأسفیم. کلی عذرخواهی کردن و پولمو به حساب بانکیم برگردوندن. بعد از چند دقیقه دیدم به کیف پول اسنپم هم همون مبلغ برگشته. پیام دادم به پشتیبانی که چرا دو بار عودت دادید مبلغو؟ گفتن برای دلجویی، هم به حساب بانکیتون برگردوندیم هم به کیف پول اسنپتون واریز کردیم که با اینی که تو کیف پول اسنپه می‌تونید غذا یا هر چی که خواستید سفارش بدید. اینم قالب، و کیکی که ماه رمضون برای افطار درست کرده بودیم:



مهرماه پارسال تصمیم گرفتیم برای باغ (که چون کوچیکه باغچه صداش می‌کنیم) دوربین مداربسته نصب کنیم. موقع سیم‌کشی، بابا به‌اشتباه کابل رو کوچیک بریده بود و بعدش اومد پرسید به‌نظرت با چسب برق (لنت) بچسبونمش یا چون سیم معمولی نیست و کابله و اگه بریدگی داشته باشه شاید نویز و اینا ایجاد بشه کابل دیگه بگیرم؟ پیشنهاد من استفاده از رابط بود. چندتا پیشنهاد دیگه هم از اینترنت پیدا کردم ولی در نهایت بابا با همون چسب چسبوند و روی کیفیت فیلم‌ها هم تأثیر منفی نذاشت و کیفیت دوربین‌ها یکی بود. چه اونی که کابلش چسب داشت چه اونی که بریدگی نداشت. این عکسو زمستون گرفته بودم که کیفیت عکس و وضعیت آب‌وهوای شهرمونو نشونتون بدم.




یه شب ما اینجا مهمون داشتیم. وقتی برگشتیم خونه من گوشیمو پیدا نمی‌کردم. چون صداشم معمولاً روی حالت سکوته با زنگ زدن هم پیداش نکردیم. یادم بود که آخرین باری که ساعتو از گوشی چک کرده بودم دوازده و ده دقیقۀ شب بود. ینی 12:10 رو دیده بودم. می‌دونستم تا اون موقع دستم بوده ولی بعد از اونو یادم نمیومد. فیلمای دوربینا رو چک کردیم و دیدیم تا دوازده و ده دقیقه گوشی دستم بوده و با دختر مهمونمون نشسته بودم و صحبت می‌کردم. بعد بلند می‌شم و صندلی رو برمی‌دارم و گوشی رو می‌ذارم لب پنجره و بعدشم وسایل توی حیاطو جمع‌وجور می‌کنیم و برمی‌گردیم خونه. گوشیمم همون‌جا لب پنجره می‌مونه [1] و [2].


موضوع دیگه‌ای هست که قبلاً در موردش نوشته باشم و به‌نظرتون ناتمام مونده و دوست دارید بقیه‌شم تعریف کنم؟
۴ نظر ۰۸ شهریور ۰۱ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۲- خلاصی

جمعه, ۴ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ

به‌لحاظ روحی نیاز دارم دور از مردمان برم کنج عزلتی برگزینم و وبلاگ و اینستامم ضمن خداحافظی برای همیشه تعطیل کنم لیکن به‌لحاظ عددی نه شمارهٔ پستای اینستام رند و معناداره نه اینجا. شمارهٔ قشنگی هم در پیش نیست که به این زودیا بهش برسم و اونجا تمومش کنم. حتی به‌لحاظ تقویمی هم تاریخ خجسته و خاصی مثل تولد وبلاگم، خودم، یا تموم شدن سال در پیش نداریم که عنوانشم بذارم به پایان آمد این دفتر و دیگه در ادامه‌ش ننویسم حکایت همچنان باقیست. باقی نباشه دیگه. به پایان آید و تموم بشه. از طرفی، یه فایل ورد دارم که توش بالغ بر صدها کلیدواژه و سوژه و موضوع نوشتم که یه روز پستشون کنم و کلی عکس ریختم تو یه فولدر که نشونتون بدم و در موردشون بنویسم. کلی پست هم تو اینستا دارم که منتقل نکردم اینجا که تا وقتی انجامشون ندم حس ناتمام بودن خواهم داشت و آرام نخواهم گرفت. یکی از اهداف بلندمدتم هم این بود که پست شمارهٔ ۱۹۹۲ رو روز ولادت باسعادتم بنویسم و هدف بلندمدت‌ترم هم این بود که فصل پنجو وقتی شروع کنم که عمر وبلاگ‌نویسیم به ۵۵۵۵امین روزش رسیده باشه. حتی اسم فصل پنجم رو هم انتخاب کرده بودم که هم‌خانواده با اسامی جدیدی بود که برای فرزندان جدیدم برگزیده بودم، ولی همون‌طور که عرض کردم به‌لحاظ روحی حال و حوصله و انرژی و انگیزهٔ ادامه دادن ندارم.

از طرف دیگه به آرشیوم هم تعلق خاطر ندارم. بدم نمیاد اتفاقی که برای بلاگفا افتاد، برای بیان هم بیفته و خلاص شم از اینجا.

۱۳ نظر ۰۴ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۱- نیم‌فاصله در مصر

چهارشنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۱۵ ق.ظ

صدیقتی مِنَ القاهره بعد از مدت‌ها متوجه یکی از ویژگی‌های خط فارسی شده و اینجا داره با فارسیِ دست‌وپاشکسته راجع به نیم‌فاصله می‌پرسه. البته اسمشو نمی‌دونست و با مثال و کپی کردن واژه‌ای که دیده بود منظورشو رسوند.



خودمم نیم‌فاصله رو سال آخر کارشناسی، موقع نوشتن پایان‌نامه یاد گرفتم. قبل از اون اسمشم به گوشم نخورده بود و اساساً نمی‌دونستم چنین پدیده‌ای وجود داره. رشته‌م مهندسی بود و با واژه‌ها و نگارش و ویرایش زیاد سروکار نداشتم. می‌نوشتم، ولی بی‌قاعده. چت‌های قدیمی و پستای قدیمی وبلاگمو که می‌خونم دلم می‌خواد بشینم همه رو از اول ویرایش کنم. اون موقع بلد نبودم ولی وقتی یاد گرفتم عاشقش شدم و دیگه حتی تو چت‌ها و دست‌خطم هم رعایتش می‌کردم. وقتی هم وارد انجمن زبان‌شناسی دانشگاهمون شدم، در حرکتی سریع فوری انقلابی نیم‌فاصله‌های صفحات مجازی انجمن و گزارشا و اطلاعیه‌ها رو اصلاح کردم تا احساس آرامش کنم.



+ اگر به زبان اشاره علاقه دارید این وبینارو توصیه می‌کنم. فردا (پنج‌شنبه) دهِ صبح به وقت ایران. مدرّس ناشنواست و مترجم داریم.

+ امروز عصر ساعت ۴ تا ۷ یه کارگاه سه‌ساعته هم داریم با عنوان آمار و SPSS در آموزش زبان فارسی به غیرفارسی‌زبانان. اگه به دردتون می‌خوره اینم توصیه می‌کنم.

+ بقیهٔ اطلاعیه‌ها رو هم اینجا گذاشتم. احتمالاً زبان چینی و آشنایی با آزمون‌های انگلیسی و خواندن متون تخصصی به دردتون بخوره. همۀ برنامه‌ها به‌صورت مجازی برگزار خواهند شد و شرکت در آن برای عموم آزاد و رایگان است. پس می‌تونید با بقیه هم به اشتراک بذارید.

۱۶ نظر ۰۲ شهریور ۰۱ ، ۱۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۹۰- رویای صادقه

چهارشنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۱، ۰۹:۱۸ ق.ظ

دیشب دقایقی قبل از خواب، نیم‌فاصله رو یاد یکی از دوستانم دادم و یه پست راجع به نیم‌فاصله تو اینستا گذاشتم و یه بحثی تو گروه ویراستاران راجع به نیم‌فاصله راه انداختم و با این خبر که برای مدرس فلان کارگاهمون مشکل ناگهانی و غیرمترقبه پیش اومده و نمی‌تونه کارگاهو برگزار کنه و باید به شرکت‌کنندگان ایمیل بزنم و ازشون عذرخواهی کنم و شمارۀ کارت بگیرم و پولشونو برگردونم و برای شرکت‌کنندگان کارگاه قبلی گواهی صادر کنم سعی کردم بخوابم. با فکر اینکه فونتی که جزوۀ زبان‌های باستانی ترم اول ارشدمو باهاش نوشتم چیه و باید پیداش کنم که فایل ورد جزوه‌م از حالت به‌هم‌ریختگی دربیاد و قابل‌خوندن بشه و یه کانال درست کنم جزوه‌هامو توش بذارم که بشریت ازش بهره ببرن حدودای دو اینا خوابم برد و خواب دیدم مراد ساعت سه‌ونیم نصفه‌شب اومده درِ خونه‌مون کارت عروسی‌شو آورده و من و مامانمو دعوت کرده عروسیش. وقتی رفت تا بقیۀ کارتا رو تو محله پخش کنه! جمعی از دوستانم وارد خوابم شدن که اونا هم دعوت بودن. خانومشم بینشون بود. مثل اینکه با اونم دوست بودم و حس بسیار آشنایی نسبت بهش داشتم که توأم با محبت بود. ولی الان هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد کی بود. 

به فرمودۀ شاعر:

گفتند دیوانه، شنیدی زن گرفته؟

دیوانه‌ام حتی زنش را دوست دارم

۰۲ شهریور ۰۱ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۹- تهران، یه ماه پیش، چهارشنبه

دوشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۱ ب.ظ

قرار بود چهارشنبه همو ببینیم و من کتابمو ازش بگیرم. ماه رمضونِ امسال، مثل سال‌های گذشته با یه تعداد از بلاگرا ختم قرآن داشتیم. هر کدوممون هر روز طبق برنامه و درخواست خودمون بخشی از قرآنو می‌خوندیم و هر روز یه قرآن ختم می‌شد. بعد از ماه رمضون قرعه‌کشی کردن و قرار شد به چند نفر هدیه بدن. یکی از بلاگرهایی که اسمش تو قرعه‌کشی درومده بود واران بود. بهم پیام داد و گفت می‌خوام هدیه‌مو به تو هدیه بدم. قبول کردم. نمی‌دونستیم چیه ولی باید آدرس می‌دادیم که پستش کنن. بانوچه و دوستاش دست‌اندارکاران این برنامۀ ختم و هدیه بودن. با اینکه هشت ساله هم وارانو می‌شناسم هم بانوچه رو، و بهشون اعتماد دارم، ولی ترجیح دادم به‌جای آدرس خونه، آدرس خوابگاه دکتری نگار، هم‌کلاسی دورهٔ کارشناسیمو بدم بهشون. با نگار هماهنگ کرده بودم و قبلاً هم چند بار این کارو برام کرده بود و بسته‌هامو تحویل گرفته بود. این هدیه روز تولدم رسید دستش. یه کتاب بود به اسم ترجمۀ الغارات. هنوز نخوندمش ولی روش نوشته: سال‌های روایت‌نشده از حکومت امیرالمومنین (ع). گفتم تا آزمون جامع من نگه‌داره و هر موقع رفتم تهران بگیرم ازش.
چهارشنبه قرار بود همو ببینیم. ۲۹ تیر، شریف. مطهره هم قرار بود بیاد. کتاب زبان مطهره هم چند سالی بود که دست من امانت بود و می‌خواستم بهش پس بدم.

موقعی که داشتم می‌رفتم سمت میدون آزادی که از اونجا برم سر قرار، تو ایستگاه بی‌آرتی یه خانومو با دخترش دیدم که قیافه‌شون بسیار آشنا بود. داشتم فکر می‌کردم اینا رو کجا دیدم که دختره متوجه نگاه مبهم من به چهره‌ش شد و لبخند زد. گفتم قیافه‌تون آشناست. دارم فکر می‌کنم کجا دیدمتون. یهو هر دو باهم گفتیم اون شب! همون شب غدیر که کلی منتظر بی‌آرتی موندیم و آخرش کاسهٔ صبر من و چند نفر دیگه لبریز شد و رفتیم مترو که از اونجا دور شیم بلکه اسنپ گیرمون بیاد. این دختر و مادرش با ما نیومدن و منتظر بی‌آرتی موندن. همون مادر و دختری که می‌خواستن گل بخرن. حال و احوال کردیم و ابراز تعجب که دوباره همدیگه رو دیدیم. پرسیدن کجا میری. گفتم اول می‌رم دانشگاه و از اونجا می‌رم ترمینال که برم خونه. گفتن ما هم داریم می‌ریم ترمینال و مسافریم. داشتن می‌رفتن قزوین. 

حدودای ده رسیدم دانشگاه. یه کم معطل نگهبان شدم که داشت بازجوییم می‌کرد. مثل همیشه گفتم ورودی ۸۹ بودم و شمارۀ دانشجوییمو بزنید و اسممو با کارت شناساییم تطبیق بدید. گفت سیستم قطعه. گفتم خب چجوری الان ثابت کنم حرفمو؟ پرسید منو یادت میاد؟ یادم نمیومد. بعید نبود که جدیداً استخدام شده باشه و سؤالش انحرافی باشه تا من به‌دروغ بگم آره و اونم حرف راست قبلمو باور نکنه. گفتم شما رو یادم نمیاد، چون از این در زیاد رفت‌وآمد نداشتم. ولی دری که سمت خوابگاهه یه نگهبان با موهای سفید و بلند داشت که ترک زنجان بود. گفت فلانی رو می‌گی؟ گفتم اسمشو فراموش کردم. چهره‌شو یادمه ولی. گفت می‌تونی بری. تو دانشکدهٔ کامپیوتر که حالا محل کار مطهره بود قرار گذاشته بودیم. وقتی رسیدم، با نگار رفتن از اون دستگاهه که پول می‌دی خوراکی می‌ده و اسم فارسیشو نمی‌دونم یه چیزی بگیرن که گفتم من هم آب‌جوش دارم هم چای و نسکافه و بیسکویت و لواشک و اینا. گفتم اینا رو بخوریم که هم کیف من سبک بشه هم پول شما بمونه تو کارتتون. یه سری شکلات هم داشتم با پرچم تیم‌های فوتبال. 



اون روز ساعت یازده جلسهٔ آنلاین هم داشتم. به‌عنوان دبیر قرار بود تو جلسهٔ کمیتهٔ آموزش باشم و یه سری قانون تصویب کنیم و اساسنامه بنویسیم. همزمان که با نگار و مطهره چای و بیسکویت می‌خوردم و راجع به کار و مسائل اقتصادی و آینده و ازدواج صحبت می‌کردیم، گوشم به حرفای اعضای انجمن هم بود و هر از گاهی میکروفنمو روشن می‌کردم و نظرمم بهشون ابلاغ می‌کردم.

دو سال پیش، یکی از خوانندگان وبلاگم که دانشجوی همین دانشکده بود، راجع به کتابی به اسم «دردانه» کامنت گذاشته بود و گفته بود تو کتابخونهٔ یه اتاق کوچیک تو همکف دانشکدۀ کامپیوتر دیده. در اتاق بسته بود ولی نزدیکای ظهر یکی بازش کرد رفت تو. نگار گفت بازش کردن، اگه می‌خوای برو کتابخونه‌شو ببین. رفتم تو دیدم یه پسره پای لپ‌تاپ نشسته و احتمالاً کد می‌زنه. نمی‌دونم مسئولیتش چی بود اونجا. گفتم می‌تونم یه نگاهی به کتابا بندازم؟ گفت اشکالی نداره. ردیف‌به‌ردیف گشتم، ولی دردانه رو پیدا نکردم. همزمان که گوشم به جلسهٔ کمیتهٔ آموزش بود و حواسم به نگار و مطهره که بیرون نشسته بودن و صحبت می‌کردن، چندتا عکس از کتابا گرفتم و اومدم بیرون.




این سوسکم همون همکف دانشکدهٔ کامپیوتر به قتل رسوندیم. ثانیۀ آخر فیلم، اتاقیه که از تو کتابخونه‌ش دنبال کتاب دردانه می‌گشتم و گشتم نبود، نگرد که نیست.

برگشتم وسایلمو جمع‌وجور کردم و خداحافظی کردیم. یه کم هم لواشک دادم مطهره برای پسراش ببره. که بعداً عکسشونو در حالی که لواشک دستشون بود و ازم تشکر می‌کردن برام فرستاد. مطهره برگشت آزمایشگاه سر کارش و نگارم رفت خونه. من ولی می‌خواستم یه کم بیشتر بمونم تو دانشگاه که هم جلسه‌م تموم بشه هم گوشی و پاورمو شارژ کنم. هندزفری‌به‌گوش رفتم کتابخونه مرکزی و ادامهٔ جلسهٔ آنلاین. حدودای دوازده‌ونیم جلسه تموم شد. بعد یه چیزی برای ناهار خوردم و حاضر شدم که برم ترمینال و برگردم خونه. که البته بلیت پیدا نکردم و برگشتم خوابگاه و فردا صُبش رفتم.


* * *

بعد از دورهٔ کارشناسی، تا پارسال هر موقع می‌رفتم شریف امکان نداشت به دانشکدهٔ برق سر نزنم. دورهٔ ارشدم، کتابخونه و سالن مطالعهٔ فرهنگستانو گذاشته بودم می‌رفتم شریف که از کتابخونهٔ اونجا استفاده کنم. حتی بعد از ارشد، تو اون سه سالی که پشت کنکور دکتری بودم، برای مصاحبهٔ هر دانشگاهی که می‌رفتم، قبل و بعدش یه سری هم به شریف و دانشکدهٔ برق می‌زدم. کار خاصی نداشتم. همین‌جوری می‌رفتم یه قدمی می‌زدم، طبقاتشو بررسی می‌کردم، خبرنامه‌ها و اطلاعیه‌های روی دیوارا رو می‌خوندم، سلامی به استادهای عبورکننده از سالن می‌دادم، اسم‌هایی که روی در اتاقا بودو چک می‌کردم ببینم کیا هستن و کیا رفتن و چندتا عکس می‌گرفتم و برمی‌گشتم. دانشکدهٔ برق سه‌تا در داره. حتی اگه اونجا هیچ کاری نداشتم و عجله داشتم که برم جای دیگه، از یکی از درا وارد می‌شدم و از اون یکی درش خارج می‌شدم که به هر حال اکسیژن دانشکده رو تنفس کرده باشم و رد شده باشم ازش. بی‌خود و بی‌راه هم نبود که لوکیشن خواب‌هام اونجا بود. بس که برای مغزم تکرارش می‌کردم.

ولی اتفاقی که چهارشنبه افتاد عجیب بود. بعد از خداحافظی با مطهره و نگار رفتم کتابخونه مرکزی. جلسهٔ آنلاینم که تموم شد، کوله‌مو برداشتم و رفتم سمت درِ آزادی که از اونجا برم میدون آزادی و ترمینال. جلوی کتابخونه فهرست کارایی که قرار بود انجام بدمو چند بار مرور کردم که همه رو انجام داده باشم. کتابمو از نگار گرفته بودم و کتاب مطهره رو پس داده بودم، دانشکدهٔ کامپیوتر سراغ کتاب دردانه رفته بودم و گوشی و پاورمو شارژ کرده بودم و همین. دانشکدهٔ برق نزدیک در دانشگاهه. از جلوش رد شدم و واینستادم. از جلوی درش رد شدم و نرفتم تو که از اون یکی درش خارج شم. هیچ عمدی در کار نبود. حواسم کاملاً جمع بود و عجله هم نداشتم. ولی انگار فراموش کرده بودم این عادت چندساله‌مو. انگار داشتم از جلوی فیزیک، عمران، یا شیمی رد می‌شدم. خیلی عادی و خنثی. رسیدم ترمینال غرب و یه ساعتی دنبال بلیت تبریز گشتم و بلیتای ترمینال بیهقی و جنوبم چک کردم و فقط تونستم برای فردای اون روز بلیت اتوبوس گیر بیارم. قطار هم نبود. تازه وقتی برگشتم خونه و عکسای اون یه هفته رو ریختم رو لپ‌تاپ متوجه شدم عکسی از دانشکده بینشون نیست. تازه یادم افتاد که از جلوی دانشکده رد شدم و نرفتم تو. یادم افتاد که خبرنامه‌هاشو چک نکردم، اسم‌ها رو چک نکردم و اکسیژنشو مصرف نکردم. حتی حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم حسم نسبت به در و دیوار اونجا خنثی شده. نمی‌دونم دقیقاً چجوری توصیف کنم حسمو. مثل آهنربایی که دیگه آهنربا نیست. خنثای خنثی.

۴ نظر ۳۱ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۸- اجازه دادن

دوشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

چند روز قبل از سفرم به تهران (شش روز رفتم تهران، شش ماه قراره خاطراتشو تعریف کنم براتون) یه سر رفتم سایت کرونا که کارت واکسنمو پرینت بگیرم. هر چند می‌دونستم نیازی بهش نیست و هر جا کد ملیمو بگم کافیه ولی یه درصد احتمال دادم یه جایی تو دانشگاه یا خوابگاه پرینتشم لازمم بشه و بخوان. نسخۀ فارسیشو گرفتم و دیدم انگلیسیشم هست. خواستم اونم بگیرم که دیدم برای کارت واکسن انگلیسی شمارۀ پاسپورت (گذرنامه) می‌خوان. رفتم پاسپورتمو بیارم اطلاعشو وارد کنم که دیدم انقضا یا اعتبارش تا همون روزه. از این نوع اتفاقات و تصادف‌ها خوشم میاد و ذوق می‌کنم وقتی باهاشون مواجه می‌شم. فکر کن آدم چند سال نره سراغ پاسپورتش و کاری باهاش نداشته باشه، بعد دقیقاً روزی که مهلتش تموم میشه بره ببینه اِ امروز روز آخر اعتبارشه.

چند روز پیش، با مامان رفتیم پاسپورت جدید بگیریم. اعتبار مال اونم تموم شده بود. من درخواستمو نوشتم و فرمشو پر کردم و تموم شد. بعد که مامان فرمشو داد، مسئولش گفت اجازۀ همسرتونم لازمه. به بابا گفت باید برید دفترخونه، سند رسمی امضا کنید و اجازه بدید خانومتون پاسپورت بگیره. اون سند رسمی رو هم باید ضمیمۀ فرم مامان می‌کردیم. اجازۀ چند سال پیش هم قابل‌قبول نبود و باید هر سری که خانم شوهردار درخواست پاسپورت می‌کنه، شوهرش اجازۀ جدید بده بهش.

رفتیم دفترخونه و بابا یه سری سند و اینا امضا کرد و تموم شد. ولی من نمی‌تونستم حرص نخورم و غر نزنم نسبت به قوانین. لابه‌لای حرفامم هی به مامان می‌گفتن ببین هی چپ می‌ری راست میای توصیه می‌کنی ازدواج کنم. بیا اینم از عواقب ازدواج، که حق مسلّمتم ازت می‌گیره. البته مامان معتقد بود این اجازه گرفتن قانون الهیه. اجازهٔ زن دست شوهرشه، عوضش فلانه و بهمانه.

همین «عوضش» هست که کارو خراب می‌کنه و نمی‌ذاره حرفم اثر کنه. حق طبیعی آدمو می‌گیرن و عوضش یه سری امکانات می‌دن که صدات درنیاد. یه چیز دیگه هم هست و اونم محبت و عشق و این حرفاست که باعث میشه طرف حس بدی نسبت به اجازه گرفتن و وظایف و تکالیفش نداشته باشه و به این چیزا فکر نکنه.

۱۳ نظر ۳۱ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۷- ارجاع چرخه‌ای یا دوره‌ای (circular reference)

شنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۴۷ ب.ظ

کارت متروی تهرانم (این میم برای کارته نه تهران) از این کارتای دانشجوییه که نیم‌بها حساب می‌شه. وقتی ارشد قبول شدم با این کارتا آشنا شدم و نمی‌دونم از کی وجود داشتن. قبلش از اون معمولیا داشتم. روال شارژ کردنشونم به این صورت بود که بیست تومن توش می‌ریختی ولی موجودیش می‌شد چهل تومن. قبلاً خودم با اون دستگاه‌ها که مردم کارتای معمولی رو از اونجا شارژ می‌کنن شارژ می‌کردم. این سری که رفته بودم تهران دیدم خطا می‌ده و می‌گه اول باید بری مسئول فروش بلیت کارت دانشجوییتو ببینه و دانشجو بودنتو تأیید کنه بعد. رفتم کارت دانشجوییمو نشون بدم. آقاهه کارتو گرفت اعتبارشو چک کنه و یه نگاه به روی کارت کرد و یه نگاه به پشتش و با قیافه‌ای که ابهام و سؤال و حیرت درش موج می‌زد پرسید این چرا این‌جوریه؟ روی کارتم نوشته بود به تاریخ اعتبار در پشت کارت توجه شود و پشتشم نوشته بود تاریخ اعتبار در روی کارت درج شده است. کارتو گرفتم گفتم به این می‌گن ارجاع چرخه‌ای یا دوری. حالتی که دو مدخل به هم ارجاع دادن و تو هیچ کدومشون اطلاعات موردنظر ارائه نشده. گفت حالا از کجا بدونم کارتت هنوز معتبره؟ سؤال خوبی بود. گفتم اون نودونهی که شمارۀ دانشجوییم باهاش شروع شده رو می‌بینید؟ اون نشون می‌ده ورودی چه سالی هستم. هیچ دانشجوی دکتری‌ای هم نمی‌تونه توی دو سال دفاع کنه. پس هنوز دانشجوام. قانع شد، ولی هنوز داشت فکر می‌کرد این کارت چرا این‌جوریه.

پ.ن تخصصی: تو یه مقاله دیدم ارجاع دوسویه یا تقابلی رو به این صورت نوشته بود:

A->B

B->A

فکر کردم این دوسویه همون چرخه‌ایه ولی تو این واژه‌نامه، دوسویه رو همون ارجاع عادی در نظر گرفتن و با چرخه‌ای فرق داره. در واقع کراس رفرنس رو ارجاع دادن به رفرنس. شاید تو دوسویه یا تقابلی اطلاعات موردنظر ارائه می‌شه ولی تو چرخه‌ای نه.

۴ نظر ۲۹ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۶- سؤال فنی راجع به نقل و انتقال پول

شنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۱، ۰۲:۱۰ ق.ظ

ما یه تیم داریم که تحت نظارت دانشگاه، وبینار و کارگاه و دوره و اردو اینا برگزار می‌کنیم. یه سریاش رایگانه و یه سریا هم هزینه داره و شرکت‌کنندگان برای دریافت لینک برنامه، باید ثبت‌نام کنن و پول بدن به ما. ما هم بخشی از اون پولو به مدرس می‌دیم و بخشی رو خرج کارای دیگه می‌کنیم. چند روز پیش یه نفر از خارج از کشور ایمیل زد و گفت از اونجا امکان کارت‌به‌کارت نداره و اگه میشه درگاه ایجاد کنیم رو سایت دانشگاه. چنین امکانی رو نداشتیم. اولاً اگه پولمون بره تو حساب دانشگاه، پس گرفتنش به این آسونیا نیست. کلی دنگ و فنگ داره. ثانیاً دانشگاه‌ها معمولاً همچین درگاهی ندارن. حتی شریف هم برای کنفرانس‌های بین‌المللیش هزینه‌ها رو حضوری می‌گیره. حالا به جز این روش که یکی از بستگان اینا تو ایران هزینهٔ کارگاهو پرداخت کنن، چه روش دیگه‌ای وجود داره که از شرکت‌کنندگان خارجی پول بگیریم؟ 

فعلاً گفتیم مهمون ما باشن و رایگان براشون برگزار می‌کنیم ولی اگه این‌جوری ادامه بدیم باید از جیب خودمون دستمزد مدرس‌ها رو بدیم.

۱۰ نظر ۲۹ مرداد ۰۱ ، ۰۲:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۵- دوتا پتو

پنجشنبه, ۲۷ مرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۴۸ ب.ظ

عصر داشتم اتاقمو مرتب می‌کردم و کارت‌های شناساییمو جمع‌وجور می‌کردم که چشمم خورد به برچسبی که روی کارت کتابخونه‌م بود. یه برچسب کوچیک که روش نوشته بود «دوتا پتو». قبلاً همچین چیزی روش نبود. از یه طرف داشتم به معنی و مفهوم دوتا پتو و کدوم دوتا پتو و چرا دوتا پتو و پس چندتا پتو فکر می‌کردم و از طرفی به اینکه آخرین بار کی و کجا این کارتو استفاده کرده‌ام.

یادم افتاد یه ماه پیش که برای آزمون جامع رفته بودم تهران، تو دانشگاه و خوابگاه برای هر کاری، یه کارتی گرو گذاشته بودم. برای گرفتن کلید خوابگاه و کلید کتابخونه، کارت ملی و کارت دانشجوییمو داده بودم. برای گرفتن مجوز تردد خوابگاه و اینکه تا روز مقرر اونجا رو ترک کنم گواهینامه و برای گرفتن پتو کارت کتابخونه رو. دوستمم کارت واکسنشو با کلید خوابگاه مبادله کرده بود. 

شب اولی که می‌خواستم خوابگاه بمونم، دیدم تختا تشک دارن، ولی پتو ندارن. رفتم از مسئول خوابگاه که اتاقش همکف بود و کلی پتوی نو و تمیز تو کمدش داشت پتو بگیرم. کارت شناسایی خواست که تا وقتی پتوها رو پس ندادم نگه‌داره. گفتم هیچی ندارم. یهو یادم افتاد کارت کتابخونۀ تبریزو دارم هنوز. گفتم کارت کتابخونه قبوله؟ گفت آره. کارت کتابخونه رو هم خرج دوتا پتو کردم که البته یکیش حکم بالشو داشت. حتی یه جایی چند دقیقه موبایلمو گرو گذاشتم، کیفمو، کوله، و اگه به همین منوال ادامه می‌دادم احتمالاً کارم به گرو گذاشتن سبیل نداشته‌م هم می‌کشید.



اینجا در گوشۀ تصویر اون دوتا پتو رو روی تخت می‌بینید که نقش یکیش پتوئه و یکی حکم بالشو داره. این قابلمه هم علاوه بر اینکه قابلمه‌ست و میشه توش نودالیت و سوپ و حتی سالاد درست کرد، حکم کتری رو هم داشت برام؛ برای جوشوندن آب و تهیۀ چای و نسکافه. اون درِ فلاسک هم علاوه بر در بودن، لیوان هم بود. از جوراب [البته تمیز]م هم به‌عنوان دستگیره موقع برداشتن قابلمه استفاده می‌کردم. کشی که باهاش انتهای بافت موهامو می‌بندم هم روز دوم گم شد و چون کلیپس و کش دیگه‌ای نداشتم و جایی که از این چیزا بفروشه اون دوروبرا نبود، از کش ماسکم استفاده کردم برای بستن بافت موهام. هر معضل و مشکلی پیش میومد یا راهی می‌یافتم یا راهی می‌ساختم. نمونۀ اعلاش این دمپاییا بود. وقتی رسیدم خوابگاه، تازه یادم افتاد دمپایی نبردم برای سرویس بهداشتی و حموم. جاکفشی رو باز کردم دیدم یکی از ساکنین قبلیِ اون اتاق دمپایی پاره‌شو گذاشته رفته. سطح رویی دمپایی کنده شده بود و نمی‌شد پوشید. سطحش بسته نبود. منم چسب نداشتم و اگه داشتم هم جوابگو نبود. یه کیسه فریزرو برداشتم پیچیدم دورش و گره زدم. تبدیلش کردم به یه دمپایی کارآمد.



صبح استاد شمارۀ ۱۸ بعد از چند ماه پیام داد و سراغ مقاله‌ای که قول داده بودم بعد از آزمون جامع اصلاحاتشو انجام بدم و بفرستم برای چاپ رو گرفت. راجع به نمره‌هامون نپرسیدم، ولی همون موقع که به من پیام داده بود، بعد از اینکه سراغ مقالۀ یکی دیگه از بچه‌ها رو گرفته بود بهش گفته بود میانگین همه‌تون زیر شونزده شده و باید پاییز یا زمستون دوباره آزمون جامع بدید. این نتیجه برای خودم دور از انتظار نبود، اما بقیه شوکه شده بودن. من ولی ناراحت نبودم بابت این اتفاق. چون تسلط کافی رو نداشتم و حقم قبولی نبود. هر چند که شرمندهٔ استادام هستم بابت یه همچین نتیجه‌ای. یه دلیل دیگهٔ ناراحت نبودنم هم اینه که هنوز از کتابام سیر نشدم و همین که یه بهانۀ دیگه جور شده باز بشینم پای درس و مشق خوشحالم می‌کنه.

۴ نظر ۲۷ مرداد ۰۱ ، ۲۲:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۴- مگو چیست کار ۴

يكشنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

سال اول ارشد با ایرانداک و شرکت عصر گویش آشنا شدم. تو یه پروژهٔ یک‌ساله با ایرانداک و تو دوتا پروژۀ چندماهه با عصر گویش همکاری کردم. اوایل، کارم حضوری بود، ولی وقتی دیدم بی‌خودی یه ساعت برای رفت و یه ساعت برای برگشتم تلف میشه پیشنهاد دادم دورکاری کنم. اونا هم با این شرط که فایل‌ها رو بعد از اتمام کار از لپ‌تاپم پاک کنم قبول کردن که با خودم از شرکت خارجشون کنم. منم بعد از تحویل کارا پاکشون کردم. از این پروژه‌ها بود که برای انجامشون نیاز به لپ‌تاپ بود. یه وقتایی تا بیست ساعت هم مداوم پای سیستم بودم. اینا اولین تجربه‌های جدی من بودن که به‌عنوان سابقه تو رزومه‌م میارم همیشه. همین‌جا بود که با مفهوم کار تیمی و همکاری آشنا شدم. تجربۀ گرفتن چک و بانک رفتن و وصولش. خوشایند بود، ولی به هر حال پروژه بود و همیشگی نبود. در واقع بعد از تولید اون نرم‌افزار، کار منم تموم می‌شد. البته خودمم از کارای این مدلیِ غیرهمیشگی بدم نمیاد. یه مدت کوتاه همکاری می‌کنی و کارتو انجام می‌دی و تموم میشه. مثل کارمندی ملال‌آور نیست. پروژه‌ها مربوط به زبان‌شناسی بودن و من اون موقع ترم اول بودم. تازه با الفبای زبان‌شناسی آشنا شده بودم و سعی می‌کردم محتاطانه مسئولیت‌ها رو بر عهده بگیرم. ولی خوب تونستم از پس کارها بربیام. بعد از تسویه‌حساب، دوباره پیشنهاد همکاری داشتم ازشون، ولی به دو دلیل نپذیرفتم. کار جدیدی که عصر گویش ازم می‌خواست آوانویسی پیکره‌شون بود که من اون موقع هیچی ازش نمی‌دونستم و نپذیرفتم. شاید اگه جرئت الانو داشتم فرصت کوتاهی می‌خواستم که یاد بگیرم و قبول می‌کردم، ولی اون موقع فکر کردم کار پیچیده‌ایه و نمی‌تونم. دلیل نپذیرفتن پروژۀ بعدی ایرانداک هم تجربۀ بد پروژۀ اولشون بود که خوب مدیریت نشد و همۀ فشارها روی یه نفر که من باشم بود. از این پروژه‌ها بود که یهو یکی غیبش زد و بعداً فهمیدیم مهاجرت کرده، یکی ازدواج کرد، یکی بچه‌دار شد و یکی هم قهر کرده بود. منم همۀ توانمو گذاشته بودم برای جمع کردن کار و دیگه اعصاب و انرژی‌ای برام نمونده بود برای پروژۀ بعدیشون. هر چند که دستمزدها خوب بود، ولی نه تیم، تیم خوبی بود نه خوب مدیریت شد. بخش هیجان‌انگیزشم اونجا بود که همۀ همکارا یا دکتر بودن یا دانشجوی دکتری و من بی‌تجربه‌ترین بودم بینشون. دانشجوی ترم اول ارشد رشته‌ای که اون موقع هیچی از درساش پاس نکرده بودم.

اگر دوست دارید راجع به این پروژه‌ها بیشتر بدونید می‌تونید روی اسم‌هایی که انتهای پست برچسب زدم کلیک کنید و یادداشت‌های شش هفت سال پیشمو مرور کنید.

۷ نظر ۲۳ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۳- مگو چیست کار ۳

شنبه, ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

فک و فامیل همیشه منو در حال درس خوندن و مقاله نوشتن و پای کتاب و لپ‌تاپ دیده‌ن. معمولاً تو مراسما و مهمونیاشون نیستم و هر موقع می‌پرسن چی کار می‌کنی می‌گم مشغول نوشتن مقاله و پایان‌نامه‌م. قطعاً منظور من مقاله‌ها و پایان‌نامۀ خودمه ولی یه بار از صحبتای یکی از فامیلامون متوجه شدم که فکر می‌کنه من تو کار فروش مقاله برای میدون انقلابم!

بعد از تدریس کنکور، یکی دیگه از کارهایی که بهم پیشنهاد میشه نوشتن مقاله و پایان‌نامه، یا حداقل ویرایششونه، که نه‌تنها از این کار به‌دلیل اینکه تقلب محسوبشون می‌کنم بدم میاد بلکه چنین پیشنهادهایی رو می‌ذارم تو طبقۀ پیشنهادهای بی‌شرمانه. 

سال اول ارشد، یه بار یکی از هم‌کلاسی‌های دورۀ کارشناسیم ازم خواست پایان‌نامۀ دایی‌شو ویرایش کنم. منم تازه با ویرایش و پدیده‌ای به نام نیم‌فاصله آشنا شده بودم و دوست داشتم ویراستاری رو. ولی معتقد بودم هر دانشجویی باید یاد بگیره خودش پایان‌نامۀ خودشو ویرایش کنه. البته موضوع پایان‌نامه‌شم هیچ ربطی به من و رشته‌هام نداشت. دوستم ازم خواست فقط در حد درست کردن فهرست و شکل‌ها و جدول‌ها و نیم‌فاصله‌ها دستی به سر و روی پایان‌نامه بکشم. تو رودروایستی گفتم باشه، ولی تأکید کردم که چون کارم این نیست دستمزد نمی‌گیرم. از اون اصرار و از من انکار و دیگه آخرش صرف‌نظر از تعداد کلمات و صفحات پایان‌نامه، گفتم پنجاه یا شصت تومن که اون موقع معادل با دوتا بلیت قطار بود و مبلغ زیادی نبود. پایان‌نامه‌شو ویرایش کردم و فرستادم. استاد دایی این دوستم گفته بود منابع پایان‌نامه کافی نیست. دوستم ازم خواست چندتا جمله از کتاب‌های مربوط به موضوع به متن اضافه کنم و ارجاع بدم بهشون که منابع مورداستفاده زیاد بشه. از اونجایی که دوستم و داییش آدمای محترمی بودن نتونستم خواهشش رو رد کنم و انجام دادم. اولین باری بود که این دوستم کارش لنگ من بود و قبل از اون کلی لطف جبران‌نشده بهم کرده بود. نتونستم نه بگم. ولی هنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم بابت اضافه کردن اون منابع مسخره. نمی‌دونم اونایی که برای این و اون پروپوزال و پایان‌نامه و مقاله می‌نویسن یا می‌خرن چجوری از عذاب وجدان نمی‌میرن. من که هنوز خودمو نبخشیدم! بعدتر که بیشتر با کار ویرایش آشنا شدم، همکارام سعی می‌کردن قانعم کنن ویرایش پایان‌نامه و مقاله کار زشتی نیست و یه کار قانونی و اخلاقی و شرعیه و قرار نیست کسی که پزشکه یا مهندسه، ورد و تایپ هم بلد باشه و نیم‌فاصله بدونه چیه. چون ویرایش، دانش‌مهارت محسوب میشه و انتظار نمی‌ره که همه بلدش باشن. ولی من چون همیشه خودم صفر تا صدِ کارامو انجام می‌دادم قانع نمی‌شدم بخشی از کار بقیه رو انجام بدم و بابتش پول بگیرم. لذا کارای این مدلی رو قبول نمی‌کردم. ولی وقتی پریسا (فامیلمون) ازم خواست تو نوشتن پایان‌نامه کمکش کنم با توجه به شرایطش و شناختی که ازش داشتم قبول کردم که پایان‌نامه‌شو فقط به‌لحاظ صوری (ظاهری و نه محتوایی) ویرایش کنم. دستمزدم نگرفتم.

یه بارم پایان‌نامۀ جانورشناسیِ همکار هم‌اتاقی اسبقمو ویرایش کردم. این هم‌اتاقیم به‌نوعی همکارم هم بود و امیدنامه‌ها و قراردادهای شرکتشونو ویرایش می‌کردم. می‌دونست که تو کار مقاله و پایان‌نامه نیستم و انجام نمی‌دم ولی همکارش در شُرُف دفاع بود و عجله داشت و رو انداخت به من. گفت در حد درست کردن نیم‌فاصله‌ها و فهرست و فونت و سایز نوشته‌هاست. این‌جور مواقع ارجاعشون می‌دم به همون همکاران ویراستارم که ویرایش پایان‌نامه رو مکروه نمی‌دونن و انجام می‌دن. ولی عجله‌ای کسیو پیدا نکردم و خودم انجام دادم. پونصد تومن برای ویرایش گرفتم و سیصد هم برای اینکه فونت و سایز و سطر و حاشیه‌ها رو طبق شیوه‌نامۀ دانشگاهشون اصلاح کنم. یه روز طول کشید. این مبلغ بازم در مقابل چیزی که همکاران ویراستار می‌گرفتن کم بود. تازه فوری بودنشم حساب نکردم.

ویراستاری، کاری بود که تا قبل از نوشتن پایان‌نامۀ کارشناسیم نمی‌دونستم وجود خارجی داره و چیه. در واقع نمی‌دونستم چنین کاری هست چه رسد به اینکه علاقه داشته باشم یا بخوام در آینده ویراستار بشم. سال آخر کارشناسی موقع نوشتن پایان‌نامه نیم‌فاصله و قواعد نگارشی رو از یکی از دوستام یاد گرفتم و از اون موقع سعی کردم تو پست‌های وبلاگ و تو چت‌هام هم رعایتشون کنم. بعد دیدم رعایت کردنِ این چیزا شغله و ملت ازش پول درمیارن! ولی هیچ وقت به چشم شغل بهش نگاه نکردم و هیچ وقت هیچ جا اطلاعیه ندادم که من ویرایش بلدم و کاراتونو بسپرید به من. هر کاری هم تا حالا کردم برای آشناها و دوستا و فک و فامیل بوده. از بعضیاشون دستمزد گرفتم و از بعضیاشون نه. ملاکم هم گاهی تعداد کلمات متنشون بوده گاهی هیچی. یه کار تفریحی و تفننی، صرفاً جهت خوب کردن حال خودم. وقتایی که یه متن درب و داغون رو ویرایش می‌کنم حس خوبی بهم دست می‌ده. حسی شبیه تعمیر کردن چیزی که خرابه. فکر کنم ریشۀ مشترک داشته باشن این دوتا کار. اصلاح کردن، درست کردن.

۱۰ نظر ۲۲ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۲- مگو چیست کار ۲

جمعه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ

اولین تجربۀ کاری من فروشندگیه که نیم ساعت سابقۀ کار دارم تو این زمینه. سال هفتادوهفت‌هشت اینا بود. حدودای هفت سالم بود. می‌دیدم تابستونا بچه‌ها (دهه شصتیا) تو کوچه و کنار خیابون آب‌آلبالو و انجیر و شربت خاکشیر و شیرینی پفکی (که ما بهش می‌گفتیم پوکا) می‌فروشن. یه بار به مامان‌بزرگم گفتم یه کم از این شیرینیا بخره منم ببرم بفروشم تو کوچه. ما از اون خونواده‌هاش بودیم که اجازه نمی‌دادیم بچه‌ها تو کوچه بازی کنن که یه وقت حرفای بی‌ادبی یاد نگیرن و بی‌ادب نشن. به‌شرطی که زیاد از خونه دور نشم قبول کردن. شیرینیا رو چیدم توی سینی و با برادرم که طفل خردسالی بیش نبود رفتیم اینا رو بفروشیم. کوچیکا پنج تومن بود (پنجاه ریال)، بزرگا ده تومن (صد ریال). از این سر کوچۀ مامان‌بزرگم اینا رفتیم دور زدیم و از اون سر کوچه برگشتیم. کسی نخرید. در واقع کسی تو کوچه نبود که بخره و ما غمگین و ورشکست! داشتیم برمی‌گشتیم خونه که آقای کریم بنّا که اون موقع پنجاه شصت سالش بود ما رو دید. دوتا شیرینی خرید و پول این دوتا رو داد و یکی از شیرینیا رو گذاشت دهن من و یکی رو گذاشت دهن برادرم. هیچی دیگه. دسترنجمونو خوردیم و با پونزده تومن (۱۵۰ ریال) برگشتیم خونه و بقیه‌شم فروختیم به اهل منزل.

اولین تجربۀ جدی کاریم تو دورۀ کارآموزی کارشناسی بود که نه‌تنها درآمد نداشت بلکه یه چیزی هم دستی بهشون دادیم که به ما کار یاد می‌دن. صبح تا ظهر می‌رفتم یه جایی که از اقصی نقاط استان کامپیوترها و پرینترها و دستگاه‌های مشکل‌دارو می‌فرستادن و ما حالشونو خوب می‌کردیم. چه به‌لحاظ نرم‌افزاری چه سخت‌افزاری. یکی از بهترین بخش‌های وبلاگم که البته الان زیر آوار بلاگفاست و بهشون دسترسی ندارم که لینک بدم پست‌های دورۀ کارآموزیمه. هر روز میومدم خاطرات اداره رو با جزئیات و عکس‌های فراوان عرضه می‌کردم و الان خوشحالم بابت ثبتشون. این کار، کار موردعلاقه‌م بود. البته چون مشکلات رو روی کاغذ می‌نوشتن و ما با صاحبان اون وسیله‌ها در ارتباط نبودیم یه کم از موردعلاقه بودن کار کم می‌کرد. ترجیح می‌دادم خودشون باشن و مشکل رو توضیح بدن و یادشون بدم که اگه این مشکل تکرار شد چجوری خودشون حلش کن.

دومین تجربۀ کاریم که کار دانشجویی بود، مسئولیت سایت خوابگاه بود. من قبل از اینکه برم دانشگاه تو خونه پرینتر داشتم. خوابگاه که رفتم خیلی چیزا رو از دست دادم که یکیش پرینتر بود. هر بار که می‌خواستم تمرینا و گزارش‌کارهای آزمایشگاهو پرینت کنم باید می‌رفتم سایت خوابگاه که مسئولشم معمولاً فرد نابلدی بود. کلی صف و نوبت و بعدشم یه موقع می‌دیدی کاغذ گیر کرده و نمی‌تونه درش بیاره، یه موقع نمی‌تونست دو صفحه رو پشت‌ورو دربیاره و یه موقع کامپیوتره کلاً پرینترو نمی‌شناخت و یه موقع هم می‌دیدی اصلاً مسئول سایت نیومده. درسامم طوری بود که هر ترم چندتا آزمایشگاه داشتیم و هر هفته باید پیش‌گزارش و گزارش‌کار آماده می‌کردیم. سال دوم کارشناسی درخواست دادم که دو روز در هفته مسئول سایت خوابگاه باشم. پنج‌شنبه و جمعه ده تا یازده شب، یا یازده تا دوازده. نیّتم بعد از رضای خدا پرینت کردن گزارش‌های خودم بود. به کار مردم هم رسیدگی می‌کردم البته. به‌موقع می‌رفتم سایت و اگه کسی کارش طول می‌کشدید کرکره رو پایین نمی‌کشیدم که برو فردا بیا. اول کار مردم رو انجام می‌دادم بعد کار خودمو. هزینه‌شم پرداخت می‌کردم. یادمه یه ظرف بستنی یا ظرف حلوا بود که پولا رو اونجا می‌ذاشتیم. هیچ وقت هم غیبت نکردم؛ جز یه بار که فراموش کرده بودم سایتی هست و من مسئولشم. بیست‌وچهار اردیبهشت بود. شب تولد هم‌اتاقیم. بیرون بودیم و کلاً فراموش کرده بودم سایتو. شماره‌مو روی دیوار سایت زده بودم که اگه کسی کاری داشت زنگ بزنه. مشتریا اون شب زنگ زدن کجایی و منم از یکی از بچه‌ها که شیفتش یه روز دیگه بود خواستم اون شب جای من بره و منم بعداً جبران کردم این جابه‌جایی رو. اون شب اولین و آخرین شب دانشجوییم بود که تا پاسی از شب با بچه‌ها بیرون بودم. دو سه ماه مسئول سایت بودم و بعدشم تابستون شد و برگشتیم خونه. تا چند سال بعدشم نرفتم دستمزد این کارمو از شورای صنفی بگیرم. یادم هم نیست چی شد که تصمیم گرفتم برم بگم پولمو بدین! دستمزد این دو سه ماه، شصت تومن، یا هفتاد تومن بود. یا یه شصت تومن و یه هفتاد تومن. که به پول الان میشه ده‌تا بلیت قطار تهران یا دوتا بلیت هواپیما. بعد از اینم دیگه کار نکردم تا ارشد. چون اسم کارو که می‌آوردم خانواده مخالفت می‌کردن که تو فقط درس بخون و به پول درآوردن فکر نکن. فقط یه چند بار همون اوایل کارشناسی چند ساعت کلاس رفع اشکال کنکور برای دوست دوستم برگزار کردم که بابتش پولی نگرفتم و در ادامه هم باهاش دوست شدم. تدریس برای کنکوری‌های مرفّه و بی‌دردی که به جای یاد گرفتن تو مدرسه، معلم خصوصی می‌گیرن که لقمه رو بجَوه بذاره تو دهنشون جزو کارهاییه که شدیداً ازش متنفرم.


پ.ن۱: یه سر رفتم بلاگفا خاطرۀ شب تولد هم‌اتاقیمو مرور کنم. رشتۀ هم‌اتاقیم مهندسی عمران بود و همشهری بودیم باهم. هم‌مدرسه‌ای نبودیم ولی دورادور می‌شناختمش و ارتباط خانوادگی هم داشتیم. روز تولدش دعوتمون کرد پارک ملت. یادم نیست که از قبل گفته بود مختلطه یا تو پارک فهمیدیم. چندتا از پسرای تُرک عمران بودن و برق، که من فقط برقیه رو می‌شناختم. ویژگی مشترک همه‌مونم این بود که نه قبلش نه بعدش نه اونجا دوست‌دختر و دوست‌پسر نداشتیم. تو پارک روی چمنا یه دایرۀ بزرگ تشکیل داده بودیم و دخترا یه سمت بودن پسرا یه سمت دیگه :| مافیا و پانتومیم هم مد نبود و هر چی فکر می‌کنم می‌بینم جز خوردن شام و دادن کادو کار دیگه‌ای نکردیم. تنها قسمت مورددار داستان اونجا بود که حین ارائۀ کادو یه آهنگ مجاز (نفس کشیدن سخته) رو هم‌خوانی کردیم که البته بعدتر فهمیدم فقط سه نفرمون روی آهنگ تسلط داشتیم و به تک‌خوانی شبیه‌تر بوده تا هم‌خوانی. موقع برگشتن هم یادمه تاکسی گرفتیم و پسرا یه جوری تقسیم شدن که حتماً یه مرد! تو تاکسی همراهمون باشه تا خوابگاه!

پ.ن۲: «نفس کشیدن سخته» بی‌ربط‌ترین محتوا رو به شرایط روحی اون موقع‌مون داشت. صرفاً چون تو فیلم سعادت‌آباد موقع فوت کردن شمع اونو خونده بودن ما هم خوندیمش [لینک آپارات اون سکانس].
۵ نظر ۲۱ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۱- مگو چیست کار ۱

پنجشنبه, ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۲۶ ق.ظ

دورۀ ارشد، کارآموزی نداشتیم، ولی هر کی دوست داشت می‌تونست بره بشینه تو جلساتی که برای تصویب واژه‌های فارسی تو سروکلۀ هم می‌زنن. هر موقع فرصتشو داشتم می‌رفتم. نمی‌دونم بعد از کرونا جلسه داشتن یا نه ولی هنوزم موقعیتش پیش بیاد و بتونم می‌رم. البته نه اونا قرار بود منو استخدام کنن نه من تمایلی به این کار داشتم. نمره هم نداشت. می‌رفتم که ببینم اونجا چه خبره. صرفاً از روی علاقه و کنجکاوی. 

کارآموزی دورۀ کارشناسی تو ادارۀ مخابرات بودم و چند ماهی مشغول تعمیرات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری. با اینکه ربطی به تخصصم نداشت و این کارها رو زمان مدرسه هم بلد بودم ولی کارآموزی یکی از واحدهای درسیم بود و باید می‌گذروندم. اون موقع بابت کارآموزی نه‌تنها حقوق نمی‌دادن بلکه یه چیزی هم می‌گرفتن که ما داریم کار یادتون می‌دیم. اون دویست تومنی که گرفتن به پول الان میشه چهارمیلیون.

چند ماه پیش رزومه‌مو فرستادم چند جا برای کارآموزی دورۀ دکتری! دورۀ دکتری هم مثل ارشد کارآموزی نداره. حداقل تو رشتۀ ما نداره، ولی اطلاعیه‌شو یکی از استادهامون گذاشته بود تو گروه که البته اختیاری بود. و تنها کسی که این اطلاعیه رو پیگیری کرد ته‌توشو درآورد من بودم. این اطلاعیه برای همۀ رشته‌ها و همۀ شهرها بود. بعید می‌دونستم برای رشتۀ ما هم باشه ولی بود! حقوق ماهیانه‌شم برای دکتری سه تومن بود، برای ارشد دو تومن، برای کارشناسی یه تومن. رزومه‌مو سه جا فرستادم. یکیو فرستادم پارک علم و فناوری تبریز، یکیو فرستادم پارک علم و فناوری شریف و یکی هم پارک علم و فناوری پردیس تهران. تو اطلاعیه‌ای که استادمون تو گروه گذاشته بود تأکید شده بود که دانشجوهای دانشگاه ما رزومه‌شونو بفرستن پردیس. ولی من شریف و تبریز هم فرستادم چون شرکت‌هایی که تو پارک علم و فناوری شریف بودنو می‌شناختم و تبریز رو هم اگرچه نمی‌شناختم ولی شهر خودم بود و دیگه غم غریبی و غربت نداشت. هم‌کلاسیامم تشویق کردم ثبت‌نام کنن تو این طرح، ولی فقط موفق شدم یکیشونو بثبتنامونم! ینی فقط یکیشون تحت‌تأثیر من ثبت‌نام کرد و رزومه‌شو فرستاد پردیس. 

پارک شریف و تبریز، همون روز اول بدون اینکه رزومه‌مو باز کنن ببینن چی توشه رد کردن و نوشتن با دانشگاهتون قرارداد نداریم برای جذب دانشجوهاش. ولی پردیس در حال بررسی بود. چندصدتا شرکت تو این پارک‌های علم و فناوری هستن و هر کدوم یه تعداد پروژه دارن. قرار بود رزومه‌ها رو بررسی کنن ببینن کدوم تخصص‌ها به کارشون میاد. دو سه هفته‌ای گذشت و یه روز، شایدم یه شب (یادم نیست چه ساعتی) یه پسره با شمارۀ ثابت (احتمالاً از شرکت) زنگ زد گفت ما برای پروژه‌مون نیاز به همکار داریم و کارمون به هوش مصنوعی و برندها و اسناد حقوقی مربوطه و من تو رزومه‌تون آشنایی با برنامه‌نویسی و کار با برندها که موضوع رسالۀ دکتریتونه رو دیدم و زنگ زدم صحبت کنیم. راجع به پایان‌نامۀ ارشدم پرسید و فهمید که از این شاخه به اون شاخه پریدنو دوست دارم. اتفاقاً یکیو می‌خواستن از هر رشته‌ای یه سررشته‌ای داشته باشه. یه مشکل جزئی وجود داشت و اونم این بود که فکر می‌کرد با مباحث حقوقی آشنا نیستم. منم نگفتم آشنام که ریا نشه که پدرم وکیل پایه یکِ فک و فامیله و دادخواست‌های دادگاه‌هاشونو من می‌نویسم و قبل از برق و زبان‌شناسی، یه لیسانس حقوق دارم از زمان طفولیتم. ینی من بعد از اینکه خوندن و نوشتن یاد گرفتم به جای کتاب قصه کتابای بابامو می‌خوندم و البته هیچی هم نمی‌فهمیدم. خلاصه قرار شد فردای روزی که آزمون جامع دارم آدرس شرکتشونو بفرسته برام که برم برای مصاحبه و بستن قرارداد شش‌ماهه. آدرسشونو گوگل کردم و پس از پرس‌وجو از اونایی که اونجا رو دیدن یا کار کردن فهمیدم بیست‌کیلومتری شرق تهرانه. ینی کلی راهو می‌کوبی می‌ری شرقی‌ترین نقطۀ شهر. تازه اونجا شهر تموم میشه. بعد، بیست کیلومتر دیگه هم می‌ری سمت رودهن که برسی اونجا. با اسنپ رفت و برگشتش حدودای چهارصد تومن می‌شد. ینی هر ماه سه میلیونم باید از جیب خودم می‌ذاشتم روی سه میلیون اونا که هزینۀ رفت‌وآمدم تأمین بشه :)) هزینه‌های سکونتم در تهران هم بماند. هیچی دیگه. نرفتم. اونا هم اصرار نکردن و قراردادی بسته نشد. به هم‌کلاسیم هم کلاً هیچ شرکتی زنگ نزد و کارآموزی کنسل شد.

الان تنها گزینۀ ممکن و محتمل برام تدریسه؛ کاری که توانایی و مهارتشو دارم ولی دوستش ندارم. شغل موردعلاقه‌م چیه؟ تعمیر! حل کردن مشکلات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری دستگاه‌های الکتریکی و الکترونیکی. من عاشق اینم که یکی یه چیز داغون بده دستم بگه این اینجاش این‌جوری شده می‌تونی درستش کنی؟ وقتی اون چیز درست میشه انگار دنیا رو دادن به من.

عنوان پست رو شماره گذاشتم که از تجربه‌های کاریم بگم. 

۹ نظر ۲۰ مرداد ۰۱ ، ۱۰:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۸۰- الهی امتحان داشته باشم استادم تو باشی

چهارشنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۰۹ ق.ظ

به‌واقع نمی‌دونم چه فعل و انفعالاتی در مغز آدمی صورت می‌گیره و چی توش می‌گذره که شبی که روزش با خرید شروع شده و فارغ از هیاهوی درس و دانشگاه و امتحان بی‌آنکه صاحب مغز تعاملی با هم‌کلاسی‌هاش داشته باشه و به اون‌ها فکر کنه بره هیئت و زیارت عاشورا بخونه و به اربعین فکر کنه و سفرهای سابقش رو تو ذهنش مرور کنه و یه پست هم با محتوای قبرستون بذاره و شب رو هم به پخش غذای نذری بگذرونه و وقتی هم برسه خونه یکی از غذاها رو به همسایه‌شون بده و کودک همسایه بگه می‌خوام بیام خونه‌تون باهات بازی کنم و تا حدودای دو اینا هم به نقاشی و بازی با کودک بگذره، خواب آزمون جامع ببینه؟ جدی می‌خوام بدونم بر اساس چه سازوکاری این مغز تصمیم می‌گیره که بعد از چنین روز و شبی خواب ببینه که امتحان جامع دکتری داره و سر جلسۀ امتحانه و هیچی بلد نیست؟ موقعیت مکانی جلسۀ آزمون هم جایی شبیه مدرسۀ دوران ابتدائی یا راهنماییش باشه. دانشگاه نبود ولی حس می‌کردم تو دانشگاهم. همیشه هم دوستان دورۀ کارشناسیمو تو خواب‌های امتحانیم می‌بینم ولی این بار هم‌کلاسی‌های دورۀ دکتریمو می‌دیدم و نمی‌دونم چرا سؤالات آواشناسی و معنی‌شناسی و ساختواژه و صرف و نحو، دیود و آپ‌آمپ و مقاومت و خازن داشت. فی‌الواقع می‌دونستم دارم سؤالات جامع زبان‌شناسی رو جواب می‌دم، ولی حضور دیود توی سؤال‌ها برام عجیب نبود و خیلی طبیعی برخورد می‌کردم باهاشون. و حتی قبل از امتحان از یکی از این هم‌کلاسی‌هام خواسته بودم این مدارها رو برام توضیح بده و داشت توضیح می‌داد. بخش عجیب‌تر ماجرا که اتفاقاً تو خواب هم برام عجیب بود این بود که روی برگۀ سؤالات، اسم یکی از هم‌دانشگاهی‌های سابقم رو به‌عنوان استاد می‌دیدم. از این هم‌دانشگاهی در حال حاضر در این حد خبر دارم که هیئت‌علمی شده و با نفوذی که توی گروه‌های دانشجویی دارم اطلاع دارم که استاد بسیار باسواد و بااخلاق و بسیار خوبی است! ولیکن حتی در خواب هم نمی‌دیدم که دانشجوی این دوستمون باشم که امشب دیدم. اما از اونجایی که طبق معمولِ خواب‌هام بلد نبودم سؤال‌ها رو جواب بدم، مردّد بودم که برای حفظ آبرو پیش این استاد، برگه رو خالی نذارم و تا جایی که می‌تونم بنویسم ولو چرت‌وپرت، یا اینکه سفید بدم به خیال اینکه منو یادش نیست و نمی‌شناسنه و بیافتم اون درسو.


+ این پست هم خواندنیست: https://fevrier.blog.ir/1401/05/07

۶ نظر ۱۹ مرداد ۰۱ ، ۱۱:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۹- تکرار

سه شنبه, ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۱۸ ب.ظ

تابستان نودوچهار قرار بود بریم یه سفر زیارتی. چند روز قبل از سفر تصمیم گرفتیم بریم سر خاک پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و رفتگان فامیل. خیلی وقت بود که نرفته بودیم. شهر ما یه قبرستون (آرامستان یا آرامگاه) اصلی و بزرگ داره که اسمش وادی رحمته و تقریباً بیرون شهره. چندتایی هم قبرستون قدیمی و کوچیک هست سمت عباسی و مارالان و... که داخل شهره. به همه‌شون سر زدیم. هر کی یه جا بود و ما سر خاک همه‌شون رفتیم. شونزده مرداد بود. چند روز قبل از سفرمون، یه روز خالی و بی‌مناسبت رو انتخاب کردیم برای زیارت اهل قبور. شونزده مرداد بود. به دو دلیل این تاریخو فراموش نکردم هنوز. یک دلیلش عکس قبرهاییه که اون روز گرفتم و به تاریخ اون روز و به اسم کسی که عکس‌ها رو براش گرفتم ذخیره کردم. عکس‌ها رو برای سنگ قبر یکی از بستگان یکی از دوستانم می‌گرفتم که نظرمون رو راجع به شعر سنگ قبر پرسیده بود. من هم از شعرهایی که به‌نظرم قشنگ‌تر بودن عکس می‌گرفتم که بفرستم براش. و دلیل دیگر و مهم‌تر، موضوعی بود که اون روز موقع گرفتن اون عکس‌ها برای اولین بار داشتم بهش فکر می‌کردم. موضوعی که اگر پیش از اون هم بوده، دقت نکرده بودم و تازه اون روز متوجهش شدم. شبیه وقت‌هایی که دست آدم می‌بره و بعداً درد و سوزشش رو متوجه می‌شه و یادش نمیاد کجا و چطور این اتفاق افتاده و با چی بریده. منم تازه اون روز، موقع گرفتن اون عکس‌ها بود که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده، یا اگه دقیق‌تر بگم: چه اتفاقی داره می‌افته. اون روز راجع به قطعیت وقوع این موضوع تردید داشتم. همون روزی که فرداش می‌خواستم سر صحبت رو با دوستم باز کنم و از سوزشِ دستِ بریده‌م بگم. اما نگفتم. نگفتم چون مطمئن نبودم. ولی کمی که گذشت، چند روز و چند ماه و چند سال که گذشت، مطمئن شدم. از وقتی هم که مطمئن شدم، نخواستم و نتونستم تاریخ اون روزو فراموش کنم. انگار که یه مبدأ یا نقطۀ عطفی باشه برام. انگار که بخوام خودم رو به قبل از اون روز و بعد از اون روز تقسیم کنم.

پریروز تصمیم گرفته شد که بریم سر خاک. تاسوعا بود. گفتن خیلی ساله که نرفتیم. اگر از من می‌پرسیدن می‌گفتم دقیقاً هفت ساله. دقیقاً هفت سال از آخرین باری که این‌طور سر خاک همۀ بستگان و رفتگان رفته بودیم می‌گذشت. پریروز از کنار هر قبری که رد می‌شدم، شعرها رو که مرور می‌کردم، هر قدمی که برمی‌داشتم فکرهای هفت سال پیشم تکرار می‌شد. 

نه پریروز، که همهٔ این هفت سال، تکرار همون روز بود.

۱۸ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۸- بازپس‌گیری

سه شنبه, ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ۰۳:۰۶ ب.ظ

دو ماه پیش، توی اوج سرشلوغی‌هام هم‌کلاسی دورۀ کارشناسیِ هم‌کلاسیِ دورۀ ارشدم! دوتا یادداشت راجع به تقلب علمی و اخلاقی یه نویسنده فرستاد برام. این نویسنده یه جایزۀ علمی مهم (تو مایه‌های نوبل!) هم بابت پژوهش‌هاش گرفته بود، که اغلبشون تقلب از روی کارهای بقیه بود. حتی رسالۀ دکتریش هم کپی بود. تو اون یادداشت‌ها با سند و مدرک ثابت کرده بودن که تقلب صورت گرفته و از من خواسته بودن نامه‌ای که محتواش پس گرفتن اون جایزه بود رو امضا کنم. چند روزی فرصت خواستم که یادداشت‌ها و مستندات رو بخونم؛ اما فرصت نکردم. چون عجله داشتن و برای ارسال چنین درخواستی به امضای چند نفر احتیاج بود سرسری یادداشت‌ها رو خوندم و با اعتمادی که به این دوستمون (هم‌کلاسی دورۀ کارشناسیِ هم‌کلاسیِ دورۀ ارشدم) داشتم علی‌رغم اینکه نویسندۀ متقلب رو نمی‌شناختم گفتم اسم منم بنویسید پای نامه. اعتماد داشتم و می‌دونستم کسی که از من درخواست امضا کرده هزاربار باسوادتره و از سر حسادت و کینه نیست این کارش. دنبال پست و مقام و خودنمایی هم نیست و صرفاً می‌خواد حق و ناحق نشه. خودش هم این نویسندۀ متقلب رو از قبل نمی‌شناخت و اتفاقی بعد از اینکه خبر گرفتن این جایزه به گوشش رسیده بود و نقدهای دیگران و مقاله‌ها رو خونده بود متوجه تقلب و کپی بودنشون شده بود.

امروز جواب دانشگاه رو فرستاد برام. بررسی‌های مجدد داوران، تقلب‌ها رو تأیید می‌کرد. حتی تقلب‌های بیشتری هم پیدا شده بود. ولی رئیس دانشگاه خواسته بود این‌هایی که اسمشون پای نامه‌ست نامه رو پرینت کنن و امضا کنن و با امضا بفرستن تا یک جلسۀ رسمی تشکیل بشه. گفتم حالا که قضیه جدی شده، نامه رو نه صرفاً با تکیه بر اعتمادم، بلکه آگاهانه‌تر امضا کنم. انقدر جدی که فرد متقلب از نویسنده‌های اون یادداشت‌ها و نقدها شکایت هم کرده بود که آبرویم را برده‌اید! نقدها رو با دقت خوندم و به‌حق بودن. تقلب تو مقاله‌ها و رسالۀ اون فرد مشهود بود. کسی که می‌خواست با این رزومۀ پربار و جایزۀ خفنش هیئت علمی بشه، حالا باید جواب پس می‌داد. به احتمال زیاد علاوه بر این جایزه، مدرک دکتراش رو هم ازش پس بگیرن. هر چند که شنیده‌ام وضع مالیش خوبه و این احتمال رو می‌دم که از همین اهرم قدرت استفاده کنه و اعتراض ما ره به جایی نبره. ولی کاری که ما داریم می‌کنیم یه کار درست و مرسوم تو فضای علمیه. هر چند که خیلی هم با روحیه‌م سازگار نیست، ولی باید تمرین کنم. می‌تونید کلیدواژه‌های Plagiarism + Retraction رو گوگل کنید.

ری‌ترکت (Retract) شدن مقاله: ممکن است بعد از چاپ مقاله و آنلاین شدن آن در وب‌سایت‌ها و پایگاه‌های داده، ایرادات و اشکالاتی مانند سرقت ادبی یا علمی (Plagiarism) پیدا شود و اعتبار مقاله را زیرسؤال ببرد. در این صورت مقاله بازپس گرفته می‌شود. بازپس‌گیری یا Retraction به خوانندگان مقاله هشدار می‌دهد که گرچه مقاله چاپ شده است اما محتوای آن اشکالات اساسی دارد و دیگر سندیت و اعتبار لازم را ندارد.

۵ نظر ۱۸ مرداد ۰۱ ، ۱۵:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۷- اصحاب رسانه

دوشنبه, ۱۷ مرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۵۴ ب.ظ

به‌گواهی تاریخ، ابن سعد، عصر تاسوعا قصد جنگ می‌کند. امام حسین، برادرش عبّاس بن علی را با بیست سوار نزد آنان می‌فرستد تا آن شب را مهلت بگیرد. ابن سعد می‌پذیرد. این، همان شبِ مشهوری است که امام، بیعتِ خویش را از اصحاب برمی‌دارد تا بروند.

امّا یکی از مشهوراتِ بی‌اعتبار (که متأسفانه در مجالس عزاداری هم تکرار می‌شود) جدا شدنِ یاران امام حسین در شب عاشوراست. خاموش کردن چراغ‌های مجلس تا افراد، بدون خجالت بروند و ماجراهایی از این دست. امام، بیعت خویش را برداشت و اجازهٔ رفتن داد، ولی برخلاف قول مشهور، همه ماندند. تنها یک نفر به نام ضحّاک بن عبداللّه مشرقی هَمْدانی، اجازه گرفت که بماند و بجنگد، امّا تا آن‌جا که به‌کار آید. وقتی کارِ جنگ را یکسره دید، اگر توانست، بگریزد. امام به او اجازه داد.

او ماند، دلاورانه جنگید، و به‌دشواری از معرکه گریخت و سرِ سلامت به در بُرد. اینک، او یکی از مهم‌ترین راویان عاشوراست.

مثلاً در همان شب عاشورا که امام رخصت رفتن داد، ضحّاک بن عبداللّه، سخنان یاران را روایت کرده است. به‌عنوان نمونه، می‌گوید سعید بن عبداللّه حنفی برخاست و گفت:

«به خدا قسم اگر بدانم کشته می‌شوم، دوباره زنده می‌شوم، و زنده‌زنده سوزانده می‌شوم و خاکسترم پراکنده می‌شود، و این کار هفتاد بار تکرار می‌شود، تو را تنها نخواهم گذاشت...»

اما بزرگترین راوی عاشورا حضرت زینب است. الگوی بزرگی برای همهٔ خبرنگاران در بیان حقایق که به بهترین و تأثیرگذارترین شیوه پیام‌رسان است. خلّاق است، صریح و آزاده است، بازتاب‌دهنده است و‌ تحلیل‌گر. مطالبه می‌کند ‌و موج می‌آفریند.

کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود.

+ روز خبرنگار

+ عاشورا

۶ نظر ۱۷ مرداد ۰۱ ، ۱۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۶- بلا یعنی آزمون، آزمایش، امتحان

شنبه, ۱۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۴۹ ق.ظ

«باغ‌ها سرسبز، میوه‌ها آمادهٔ چیدن، و چشمه‌ها و برکه‌ها پرآب شده‌اند [همه‌چیز مهیّاست]؛ پس اگر می‌خواهی، به سوی سپاهِ آمادهٔ خود بیا!»

این بخشی از نامه‌های اهل کوفه بود که امام حسین را به شهر خود دعوت کردند.

از امضاکنندگانِ همین نامه، یکی عمرو بن حجّاج زبیدی است. او مسئول حراست از شریعهٔ فرات بود و راهِ آب را بر امام و یارانش بسته بود. در روز عاشورا، سرکردهٔ جناحِ راستِ سپاهِ ابن سعد بود. او یکی از کسانی است که سرهای شهدا را به کوفه آورد.

دیگری شبث بن ربعی است. شبث، در صفّین، در رکابِ علی جنگید؛ و در نهروان، فرماندهٔ جناحِ چپِ امیرالمؤمنین بود. او در عاشورا، سرکردهٔ سواره نظام سپاه عمر سعد بود.

به‌قول سعدی «که هر چه نقل کنند از بشر، در امکان است».


جا داره یه بار دیگه اون جملۀ آوینی رو یادآوری کنم که مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده‌اند؛ صحرای بلا به‌وسعت همۀ تاریخ است. همۀ روزها عاشورا و همۀ زمین‌ها کربلاست.

۴ نظر ۱۵ مرداد ۰۱ ، ۱۱:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۵- مارمولک جان‌سخت

پنجشنبه, ۱۳ مرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۲۳ ب.ظ

چند روز پیش دم غروب پای لپ‌تاپ داشتم کارامو انجام می‌دادم که حس کردم یه چیزی کنار دستم حرکت کرد. با ترس و وحشت پا شدم لامپ/ چراغ/ برقو روشن کردم (نمی‌دونم کدومو می‌گین شما). زیر سررسیدم یه چیزی قایم شده بود و صدای تکون خوردنش میومد. تشخیص نمی‌دادم چیه ولی دُم داشت. برادرمو صدا زدم که بیا یه جونور که نمی‌دونم چیه و دمش درازه بهم حمله کرده و به کمکت احتیاج دارم. دقیقاً همین‌جوری داشتم طلب کمک می‌کردم. اومد و یه کم وسایلو جابه‌جا کردیم و فهمیدیم مارمولکه. آروم لپ‌تاپو برداشتم و اول تصمیم گرفتیم بزنیم تو سرش. ولی فرار کرد. بعد هر چی تلاش کردیم بگیریم نشد. البته برادرم داشت تلاش می‌کرد. رفتم یه لیوان آوردم که برعکس کنیم بذاریم روش که توش زندانی بشه و بعداً بابا بیاد برداره. نشد و دررفت. رفت پشت میز کامپیوتر و دیگه گمش کردیم. انقدرم میز سنگینه که نمی‌شد جابه‌جاش کرد. وسایلمو برداشتم بردم تو پذیرایی که تا اونو پیدا نکنی برنمی‌گردم اونجا. نکتۀ عجیب ماجرا اینجاست که خوابگاه که بودم خودم تنهایی چند فقره سوسک و عنکبوت و مارمولک گرفته بودم و بقیۀ واحدا هر موقع جک و جونوری چیزی بهشون حمله می‌کرد میومدن از من کمک می‌گرفتن. ولی تو خونه جرئت مواجهه باهاشونو ندارم. برادرمو سرزنش می‌کردم که تو فراریش دادی و نتونستی بگیری و اگه بلد نبودی می‌گفتی که یه فکر دیگه می‌کردم و حالا چی کار کنیم و اون اتاق دیگه برای من اتاق نمیشه و معلوم نیست کجاش قایم شده. یه کم بعد رفت اتاقم و دید یارو روی دیواره. جاروبرقیو برداشت و کشیدش تو جارو! منم از این حماسه‌آفرینی‌ها فیلم می‌گرفتم که بعداً به والدین نشون بدیم. با اینکه ساعت اوج مصرف برق بود و این چیزا رو رعایت می‌کنم، ولی اتاقمو جارو کردم که یه کم آشغال بره تو کیسه‌ش که یارو خفه بشه توش. بعد برای محکم‌کاری یه دستمال کاغذی گذاشتم روی لوله و چسب زدم که نتونه فرار کنه. چند روز بعد که مامانم رفته بود جارو رو برداره این دستمال کاغذی رو می‌بینه و با خودش می‌گه این کارا چیه و اون تا حالا مرده. خونه رو جارو می‌زنه و جارو رو می‌بره می‌ذاره سر جاش. دستمال رو هم نمی‌چسبونه دیگه. یه کم بعد دیده بود یه مارمولک کنار جارو روی دیوار راه می‌ره. سریع جارو رو روشن می‌کنه و یارو رو می‌کشه توی جارو. بعدشم یه کیسه فریزر می‌کشه روی لولۀ جارو و با کش می‌بنده که نتونه بیاد بیرون. اومده بود می‌گفت چون فکر نمی‌کردم زنده باشه و بیاد بیرون دستمال کاغذی رو انداخته بودم دور ولی اومده بیرون و داشت فرار می‌کرد که گرفتمش. در عجب بودیم که این چند روز چجوری بین اون آشغالا زنده مونده و چی خورده و چجوری نفس کشیده. امروز مامانم دوباره رفته بود جارو رو برداره خونه رو جارو کنه که دیده بود مارمولکه اومده بیرون و توی کیسه فریزره. ولی کِشه مانع می‌شد بیاد بیرون. 

حالا کیسه فریزرو گره زده گذاشته یه گوشه که هر موقع برادرم اومد بدیم ببره تو طبیعت رهاش کنه. نه ما دلمون میاد بکشیمش، نه این خیال مردن داره. اگه معلم انشا بودم از بچه‌ها می‌خواستم خودشونو بذارن جای این مارمولک و از زاویۀ دید مارمولکی که چند روز تو جاروبرقی گرفتار بوده و حالا خلاص شده، این هفته رو روایت کنن. از سروصدای موتور جاروبرقی و آشغالا و تاریکی بگن و گشنگی و تشنگی این چند روز. شما می‌تونید تو کامنتا از زبان این مارمولک کامنت بذارید؟


۱۱ نظر ۱۳ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۴- اطلاعات مشترک

پنجشنبه, ۱۳ مرداد ۱۴۰۱، ۰۴:۲۸ ب.ظ

امسال عید یه پست نوشته بودم در مورد شعری که استادمون سروده بود و گذاشته بود تو گروه. من معنیشو متوجه نمی‌شدم و از چند نفر از دوستانم و بعد هم از استاد معنیشو پرسیده بودم. راجع به این اتفاق تو اینستا هم نوشته بودم. برخلاف سابق، مدت‌هاست که سعی می‌کنم تو نوشته‌هام حتی‌الامکان از کسی اسم نبرم. یا کلاً جوری می‌نویسم که انگار کسی جز خودم تو قصه نبوده یا می‌نویسم یکی از دوستان، یکی از هم‌کلاسیام، فلانی. تو اون پست هم همین کارو کرده بودم و از دوستانم اسم نبرده بودم. لزومی هم نداشت. یکی از همون‌هایی که ازش معنی اون شعرو پرسیده بودم پای اون پست اینستا کامنت گذاشته بود که «یه فلانی هم این وسط بوده که انگار نیست». به جای فلانی اسمشو نوشته بود. دلخور بود که چرا از قصه حذفش کردم و راجع بهش ننوشتم و ازش اسم نبردم. در جوابش نوشتم «من این اتفاق رو تو سه فضای مختلف روایت کردم و جالبه بدونی متنشون تو این سه فضا عین هم نیست. از تعداد کاراکترها تا میزان معرفگی و ارجاعشون. روایت یکیه ولی شیوهٔ روایت متفاوته. مثلاً اینجا از استاد اسم بردم ولی تو یه فضای دیگه (وبلاگ) که با اسم مستعارم و مخاطب منم نمی‌شناسه چه برسه به استادم، و نمی‌خوام هم بشناسه، معرفگی و ارجاع متنو کم کردم و تمرکزم روی فعل‌ها بود تا اسم‌ها. از طرف دیگه، روایت کردن، همزمان برای کسایی که بعضیاشون تو دل ماجرا بودن و حضور داشتن و یه سریاشون برای اولین بار می‌شنون و همه چی براشون نکره‌ست سخته. مدام باید به معرفه و نکره و ارجاعی و غیرارجاعی بودن اسم‌هات فکر کنی و حواست به اطلاعاتی که می‌دی و انسجام متن باشه. مثلاً اونجا که گفتم «یکی اومد گفت شما دیگه چرا»، برای مخاطبِ اینجا (اینستا) نکره‌ست، ولی باید حواسم بود که تو و چند نفر دیگه توی اون گروه (واتساپ) هستین و راجع به اون ناشناس اطلاعات بیشتری ندم تا برای شما هم نکره بمونه همچنان. در واقع می‌خوام بگم وقتی دارم یه چیزیو یه جایی تعریف می‌کنم به هزارتا چیز فکر می‌کنم و یکی از اون هزارتا چیز هم اینه که آیا اصلاً اون فرد می‌خواد و راضیه که تو روایت من باشه یا نه. می‌خواد معرفه باشه یا «یکی از دوستان» باشه. از تو مطمئن نبودم، ولی با بازخوردی که دادی متوجه شدم می‌تونم زین پس ازت اسم ببرم».

دو هفته پیش که دانشگاه بودم و با تعدادی از هم‌کلاسی‌ها از جمله این هم‌کلاسیم رفته بودیم دیدن همین استادِ شاعر، یک عکس یادگاری هم گرفتیم. ظهر قبل از اینکه استاد ناهارشو بخوره رسیدیم و دعوتمون کرد اتاقش. ناهارش روی میز بود. اون روز صحبتمون با استاد انقدر طول کشید که غذاش سرد شد. لابه‌لای حرفاش فهمیدیم هیچ کدوم امتحان جامع رو خوب ندادیم و بالاترین نمره‌مون تو درس این استاد، نمرۀ همین دوستمون بوده که نمرۀ خوبی هم نبوده البته. با اینکه تخصصش هم همین درس بود و خودش انتظار داشت بیست بشه ولی کم شده بود و ما کمتر. اون روز عکس یادگاریمونو پست کردم (قبلش از افرادی که تو عکس بودن اجازه گرفته بودم و اطلاع داده بودم که می‌ذارم اینستا) و نوشتم «و هنوز و همچنان با ماسک. ظهر یکشنبه‌ای که برای اولین بار رفتم کتابخونهٔ دانشگاه و برای اولین بار دکتر ... عزیزو دیدم؛ که راجع به برنامه‌های ... صحبت کنیم. جلسه‌ای که نه نگران قطعی برق و اینترنت بودیم، نه کیفیت صدا و تصویر پایین بود و نه میکروفون مشکل داشت. دو ساعتی راجع به همه چی حرف زدیم و بعد هم این عکس یادگاری رو گرفتیم. این سر میز که تو عکس نیفتاده غذای استاده که تا سه که ما اونجا بودیم بود و سرد شد (ولی دوغ گرم شد. در واقع غذا و نوشیدنی هر دو به دمای محیط رسیدن). اون سر میز هم ماییم و استادی که صحبت با دانشجوهاشو به وقت ناهارش ترجیح داده و دانشجوهایی که هم شرمندهٔ ناهار اون سر میزن و هم شرمندهٔ نتیجهٔ آزمون جامعشون. ولی چقدر حیف که دورهٔ دکتری مجازی گذشت و تازه بعد از آزمون جامع داریم استادهامونو می‌بینیم.» [اون ...ها اطلاعات شخصی هستن که تو اینستا نوشته بودم ولی دونستنش برای خوانندۀ وبلاگ ضرورتی نداره و حذف کردم از متن]

اون روز بعد از انتشار این پست در اینستا، همون هم‌کلاسی که عید دلخور بود چرا تو پست شعر استاد ازش اسم نبردم، پیام داد که چرا نوشتی شرمندهٔ نتیجهٔ آزمون جامعشون. چرا «شون»؟! این ضمیر شامل من هم میشه و چرا بدون اطلاع من، راجع به شرمندگی من نوشتی. معتقد بود یا نباید این اطلاع رو به خواننده می‌دادم یا باید طوری می‌نوشتم که خواننده فقط شرمندگی خودمو متوجه بشه. توضیح دادم که خوانندگان اونجا بیشترشون هم‌کلاسی‌های مدرسه و دورۀ لیسانسم هستن و هم‌کلاسیای جدیدمو نمی‌شناسن و اصلاً گیرم بشناسن و حوصلۀ خوندنِ کپشن رو هم داشته باشن، چرا فکر می‌کنی این عبارتِ شرمنده بودن ما براشون مهمه؟ یادآوری کردم که وقتی ازش اسم نمی‌برم دلخور میشه که چرا از قصه حذف شدم و حالا که راجع به امتحان و نتیجه‌ش نوشتم می‌گه چرا چیزی که به منم مربوطه رو بدون اطلاع من منتشر کردی. بحثمون بی‌فایده بود. مشخص نبود حق با کدوممونه. آخرش اون عبارت شرمنده بودنمون رو از پستم حذف کردم، ولی معتقد بود دیر شده و آبروش رفته. منم معتقد بودم حساسیت بیش از حدش آزادی بیانمو سلب کرده. یه دلخوری دوطرفه. با اینکه بهش حق می‌دم نگران اطلاعاتش باشه ولی حساسیت‌هاش باعث شده من نتونم دو کلمه راجع به درس و دانشگاه بنویسم.

۷ نظر ۱۳ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مسیر خوابگاه من جوری بود که با مترو نمی‌شد رفت. اون طرفا یه ایستگاه بی‌آرتی بود و یه ایستگاه اتوبوس که چون مبدأ اتوبوس، ولیعصر بود و ولیعصر اون شب غوغا بود بی‌خیالش شدم. شب عید بود. عید غدیر. نشستم روی یکی از صندلی‌های ایستگاه بی‌آرتی. داشتم حساب می‌کردم که از اینجا تا خوابگاه چند ایستگاهه و کی می‌رسم. زودتر از ده بعید بود برسم. احتمالاً بهم تذکر می‌دادن یا نهایتش تعهد می‌گرفتن که دیر نکنم. اولین شب تأخیر بود و نمی‌دونستم چه برخوردی قراره بشه. ماشین‌ها رو تماشا می‌کردم. ماشین‌ها و آدم‌ها. بعضیاشون خسته بودن، بعضیاشون خوشحال. یه پسری داشت گل می‌فروخت. کسی چیزی ازش نمی‌خرید، با این حال ناامید نمی‌شد و می‌رفت سراغ ماشین بعدی و بعدی و بعدی. هیچ کدوم حرکت نمی‌کردن. تا چشم کار می‌کرد ماشین بود. ترافیک بود. انگار که همه‌شون پشت چراغ قرمز باشن. چشمم به خیابون بود و گوشم با این‌هایی که مثل من منتظر اومدن بی‌آرتی بودن. یه خانوم مسن که کلی کیسه دستش بود به خانوم مسن کناریش می‌گفت یه ساعته منتظرم. ایستاده بودن هر دو؛ با اینکه جا برای نشستن هم بود. انگار اگه نشینن زودتر میاد. دختری هم‌سن‌وسال خودم با مادرش سمت راستم نشسته بود. راجع به گل حرف می‌زدن باهم. از من و بقیه می‌پرسیدن این دوروبرا گل‌فروشی هست؟ کجا میشه گل پیدا کرد؟ به‌نظر می‌رسید گل رو برای کسی که قراره برن خونه‌شون می‌خوان. اشاره کردم به پسرک گل‌فروش. گفتم اوناهاش. با دست اشاره کرد که بیاد سمت ما. یه دختر دیگه داشت تلفنی به زبان کُردی با پدرش حرف می‌زد و می‌گفت هنوز نیومده و منتظرم. دوتا دختر هم روبه‌روم ایستاده بودن. یکیشون ساز روی دوشش بود و گویا از کلاس موسیقی برمی‌گشت. اون یکی می‌گفت تا حالا سر کار بوده. یه دختر دیگه هم کنارشون ایستاده بود ولی ساکت بود. مردها دورتر بودن و صداشونو نمی‌شنیدم. چند دقیقه یه بار گوشی‌ها زنگ می‌خورد و جواب‌ها شبیه هم بود: ترافیکه، هنوز اتوبوس نیومده، تو ایستگاه بی‌آرتی‌ام، دیر می‌رسم. یه خانوم چادری هم دورتر ایستاده بود. از این گوشی‌های قدیمی دکمه‌ای دستش بود. یکی می‌گفت زنگ بزنید ادارۀ اتوبوسرانی و بپرسید بی‌آرتیای این مسیر کجا موندن، یکی می‌گفت نمیاد بی‌خودی منتظریم، یکی می‌گفت میاد شاید تو ترافیکه، یکی می‌گفت اگه قرار بود بیاد تو این یه ساعت میومد، چقدر دیگه صبر کنیم؟ سؤال خوبی بود. چقدر دیگه صبر کنیم؟ گل‌های پسر گل‌فروش پلاسیده بود. دختره و مادرش نپسندیدن و دوباره پسرک برگشت سر چهارراه.

دوشنبه بود. دوشنبه‌ای که عید بود. با یکی از دوستان دورۀ کارشناسیم قرار داشتم که ببینیم همو. حدودای نُه بود که نزدیک میدان توحید خداحافظی کردیم. هم اون دیرش شده بود هم من. اون با مترو رفت و من قرار بود با بی‌آرتی برم. باتری گوشیم داشت تموم می‌شد و نمی‌تونستم اسنپ بگیرم. تازه اگه راننده‌ای پیدا می‌شد که تو این ترافیک بخواد کسیو ببره اون سر شهر. پاورمو از تو کیفم درآوردم و گوشیمو زدم به شارژ. خاموش شد. دعا می‌کردم کسی امشب با من تماس نگیره، مخصوصاً از خونه. اینا اگه زنگ بزنن و خاموش باشم دلشون هزار راه میره و زمین و زمان رو به هم می‌دوزن تا یه خبری ازم بگیرن.

نزدیک ده بود. دخترِ گل‌لازمی که کنارم نشسته بود داشت اسنپ می‌گرفت. مسیرمون یکی بود. همون‌جایی قرار بود پیاده شن که من. گفتم اگه اومد منم با شما میام. هزینه‌شم کمتر میشه. به مادرش گفت هفتاده تومنه، بگیرم؟ مادرش گفت یه کم دیگه هم صبر می‌کنیم. دختری که روی دوشش ساز بود با دختری که از سر کار برمی‌گشت صحبت می‌کرد. می‌گفت اسنپ اینجا نمیاد، ترافیکه. باید بریم یه جای خلوت. چندتا ماشین پلیس رد شد. پرسیدم وزیری وکیلی کسی قراره از اینجا رد شه؟ همه اظهار بی‌اطلاعی کردن. دختر سازبه‌دوش با صدای بلند گفت هر کی پل مدیریته و می‌خواد اسنپ بگیره با ما بیاد. من و دخترِ کُرد و خانم چادری که گوشی دکمه‌ای داشت بلند شدیم. دختری که ساکت ایستاده بود گفت منم میام. با دختری که از سر کار میومد شدیم شش نفر. دختری که با مادرش نشسته بود نیومد. مادرش گفت صبر می‌کنیم؛ میاد. به دختر سازبه‌دوش گفتم چقدر باید از اینجا دور بشیم تا اسنپ بیاد؟ گفت با مترو می‌ریم جلوی دانشگاه تربیت مدرس. اونجا خلوته. نیم ساعت یه ساعتی تو مترو، دورِ شمسی و قمری زدیم تا بالاخره رسیدیم تربیت مدرس. تو مترو بیشتر باهم آشنا شدیم. با هر سه هم‌دانشگاهی بودم. دختری که کم‌حرف بود، فارغ‌التحصیل هوافضای شریف بود. دختری که از سر کار برمی‌گشت ارشد گرافیک بود. دختر سازبه‌دوش هم سال آخر ارشد زبان‌شناسی بود. این دوتا هم‌دانشگاهی فعلیم بودن و داشتن می‌رفتن همون خوابگاهی که من قرار بود برم. شمارۀ خوابگاهو داشتن. زنگ زدن شرایطو توضیح دادن و گفتن دیر می‌رسیم. دخترِ کُرد، نیمۀ راه ازمون جدا شد. گفت مقصدم شرق تهرانه. سمت کلاهدوز برم زودتر می‌رسم. تربیت مدرس پیاده شدیم. با مترو بیشتر از این نمی‌شد جلو رفت. نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به مقصد ما همین‌جا بود. خانم چادری که گوشی دکمه‌ای داشت می‌گفت نمی‌تونم از کارت بانکیم استفاده کنم ولی پول نقد همرامه؛ میشه شما حساب کنید من بهتون پول نقد بدم؟ گفتم آره اشکالی نداره. نگران بود و مدام می‌پرسید کجاییم و کجا می‌ریم. موقع پیاده شدن گمش کردیم. دختر سازبه‌دوش، گوشی‌به‌دست داشت اسنپ می‌گرفت. با اینکه به مقصد نزدیک‌تر بودیم و مبلغ همون هفتاد تومن بود، ولی هنوز هیچ راننده‌ای قبول نکرده بود. می‌گفتن اعتصاب کردن بابت کم بودن دستمزدشون. دختر کم‌حرف هم خونه‌ش نزدیک خوابگاه ما بود. راه‌حل دیگه‌ای که داشتیم گرفتن تاکسی یا اعتماد کردن به یکی از این ماشین‌شخصیا بود. داشتیم از خیابون رد می‌شدیم که اون سه‌تا یهو گفتن بی‌آرتی بی‌آرتی، بُدوین، بی‌آرتی! مات و متحیر گفتم بی‌آرتیِ چی؟ کجا؟ اشاره کردن به بی‌آرتی اون ور خیابون و گفتن بدو سوار شو می‌گیم حالا. من هر چقدر که مترو رو مثل کف دستم می‌شناسم به همون اندازه با بی‌آرتی و اتوبوس غریبه‌ام. نمی‌فهمم کجا باید سوار بشی و کجا پیدا بشی و از کجا میان و کجا می‌رن. به‌ندرت با اتوبوس جایی می‌رم. سوار شدیم و گفتم این کجا میره؟ هر سه باهم گفتن همون بی‌آرتی‌ایه که منتظرش بودیم دیگه. گویا تو این یه ساعتی که ما تو مترو بودیم که خودمونو برسونیم به تربیت مدرس و از اونجا اسنپ بگیریم، بی‌آرتیه اومده بود و جماعتِ منتظر رو با خودش برداشته بود آورده بود سمت ما و حالا ما رو سوار کرده بود و داشتیم می‌رفتیم پل مدیریت. هنوز متوجه حرف‌های این سه‌تا نشده بودم که کدوم بی‌آرتی از کجا اومده و ما رو سوار کرده و کجا می‌بره. تا اینکه دختر سازبه‌دوش، دخترِ گل‌لازم و مادر صبورشو نشونم داد. بعد اون دوتا خانوم مسن که از یه ساعت قبل از ما تو ایستگاه منتظر بودنو دیدم. تازه فهمیدم قضیه چیه. گفتم همه‌مون تهش با همین اومدیم ولی حیف شد این وسط اون خانوم چادری که گوشی دکمه‌ای داشت گم شد. دختری که از سر کار برمی‌گشت خانومه رو نشونم داد گفت اونم اینجاست. فکّم چسبید به زمین از تعجب. کفم برید به رادیکال شصت‌وسه قسمت نامساوی تقسیم شد! گفت وقتی تو مترو گممون می‌کنه، سریع قبل از ما خودشو می‌رسونه خیابون و سوار بی‌آرتی میشه. یهو همه‌مون زدیم زیر خنده. داشتیم به کار خودمون می‌خندیدیم. دختر کم‌حرف شماره‌شو داد به دختر سازبه‌دوش. چون خونه داشت، قیمتای منطقه دستش بود و دختر سازبه‌دوش هم دنبال خونه و پانسیون بود. منم شمارۀ دختر سازبه‌دوشو گرفتم و اونم شمارۀ منو. به هر حال هم‌رشته‌ای بودیم باهم. لازم می‌شد. گفتم بچه‌ها درس عبرتی که از این ماجرا می‌گیریم چیه؟ با خنده گفتن ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که چه صبر می‌کردیم و تو میدون توحید سوار می‌شدیم، چه ناامید می‌شدیم و تا جلوی تربیت مدرس میومدیم، بالاخره قسمتمون این بود که با همین بریم خوابگاه. گفتم ولی قسمت اون دختر کُرد مترو بود. نیومد باهامون. دختر سازبه‌دوش گفت ولی ممکن بود این بی‌آرتیه کلاً نیاد. اگه نمیومد، اون موقع اینایی که با ما نیومدن و منتظر بودن باید درس عبرت می‌گرفتن که هنرِ رها کردنِ به‌موقع رو بلد باشن.

وقتی پیاده شدیم، تو مسیر خوابگاه، دختر گرافیکی که از سر کار برمی‌گشت بستنی مهمونمون کرد. اینجا گیتِ خوابگاهه:



+ من کلاً خوراکیای شکلاتی رو به میوه‌ای ترجیح می‌دم و هیچی میوه‌ایشو دوست ندارم. یکی دو بار پیش اومده بود که بستنی میوه‌ای بگیرم و خوشم نیاد و نخورم، ولی طعم اینو دوست داشتم. بستنی یخی پرتقالی برند جیتو کاله. رفت تو لیست علاقه‌مندی‌ها.

+ اسم دختر سازبه‌دوشِ هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهی معصومه بود ولی مهتاب صداش می‌کردن.
۲۵ نظر ۰۸ مرداد ۰۱ ، ۱۲:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۲- چرا مکه؟ چرا تهران نه؟

جمعه, ۷ مرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۴۱ ق.ظ

امشب آقای صالحیِ ویراستاران، این پستِ حامد مهربانی رو استوری کرده بود که یه سکانسی از سریال وضعیت زرده. و من تا قبل از اون استوری نمی‌دونستم یه همچین سریالی وجود داره. قبلاً اگه سریالا رم نمی‌دیدم لااقل اسماشونو بلد بودم الان توفیق آشنایی با اسم سریالا رم از دست دادم. استوریه رو دیدم و از این سکانسه خوشم اومد و منم استوریش کردم که تعقیب‌کنندگانم! هم ببینن. تو سکانس مذکور، بحث معادل‌های فارسی یه سری کلمات بود. بعد دوستان اومدن دایرکت و بحث معادل فارسی پاپ‌کورن پیش اومد و منم این پستِ چشم‌وچراغ رو استوری کردم که هر کی اطلاع نداره با معادل‌های فارسی این پدیده آشنا بشه.

وقتی داشتم با جمعی از دوستان راجع به پاپ‌کورن صحبت می‌کردم، خواستم بهشون بگم ما تو ترکی به ذرت می‌گیم مکه. بدون تشدید. قبل از اینکه اینو بگم و اینا بپرسن چرا و مکه ینی چی، خودم از خودم پرسیدم چرا مکه؟ مکه ینی چی؟

که بعد از این همه سال مکه گفتن تازه امشب به کمک گوگل فهمیدم این مکه‌ای که ما می‌گیم همون شهر مکه‌ست. شاید اولین بار از اونجا اومده و اسمش ذرت مکه بوده و به‌مرور زمان ذرتشو نگفتن و فقط مکه رو گفتن و اسمش شده مکه. البته ما شهر مکّه رو با تشدید، مَکَّ، می‌گیم و نمی‌دونم این مکهٔ خوردنی رو چرا بدون تشدید می‌گیم. اصلاً اگه این ذرته از اونجا اومده چرا فقط ما می‌گیم مکه و جاهای دیگه مکه صداش نمی‌کنن؟


+ عنوان، تلمیح ریزی داره به حواشی مراسم تدفین استاد شجریان

۸ نظر ۰۷ مرداد ۰۱ ، ۰۱:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این هفته‌ای که تهران بودم خوابگاه موقت گرفته بودم. تعدادی از واحدهای خوابگاه رو اختصاص داده بودن به دانشجوهایی که فقط چند روز تهران کار دارن و زیاد نمی‌مونن. بهشون می‌گفتن واحدهای تردّدی. ظاهرشون مثل بقیه بود، ولی ساکن دائمی نداشتن. از این واحدها گرفته بودم؛ شبی ده تومن. که این ده تومن در مقایسه با هزینۀ ترمی سیصد تومن زیاد بود و در مقایسه با هزینۀ هتل چیزی نبود. چند ساعتِ اول رفتم خوابگاه تردّدی دوستم که ارشد بود. این دوستو موقع رفتن، تو قطار پیدا کرده بودم. باهم تو یه کوپه بودیم. اتفاقی فهمیدم هم‌دانشگاهی هستیم و قرار شد وقتی رسیدیم تهران باهم بریم دانشگاه، که برای نشون دادنِ ادارۀ امور خوابگاه‌ها و مرکز بهداشت و گرفتن مجوز اسکان همراهیم کنه. دانشگاهو خوب نمی‌شناختم و نمی‌دونستم کدوم ساختمون کجاشه. اون تجربۀ این کارها رو داشت و می‌شناخت و من نه. وقتی کارهای اداریم تموم شد نیم ساعت بیشتر تا شروع امتحانم فرصت نداشتم و نمی‌تونستم دنبال خوابگاه خودم بگردم. رفتم خوابگاه ارشدها که کیفمو بذارم اونجا. فکر می‌کردم جای بدی نیست و اگه می‌خواستم می‌تونستم همون‌جا بمونم. اینکه تختاشون تشک نداره و چرک و کثافت از در و دیوار می‌باره و تردّدی‌های کارشناسی و ارشد یخچال ندارن موضوعیت نداشت برام و خیلی هم مهم نبود. مگه چند روز می‌خواستم بمونم؟ بعد از ظهر، بعد از امتحان وقتی رفتم دیدن هم‌کلاسیام و خوابگاه دکتری رو دیدم نظرم عوض شد. خوابگاه اینا کجا و خوابگاه اونا کجا. ساختمان دانشجوهای دکتری تمیز و نوساز و مجهز بود. تشک و پتو و بالش تمیز و اتو و لباسشویی و یخچال و میز ناهارخوری و هر چی که اون‌ور نداشتو داشت. و حتی هود برای حواس‌پرت‌هایی که ید طولایی در سوزوندن غذاشون دارن.

از کنج عزلتی که این دو سالِ کرونا و از سه سال قبل‌ترش به‌واسطۀ موندن پشت کنکور دکتری و دوری از فضای دانشگاه گرفتارش بودم خسته شده بودم. دلم می‌خواست آدما رو تماشا کنم، باهاشون حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم و در تعامل باشم. دلم دوست جدید می‌خواست، ارتباط‌های جدید، اتفاقات جدید. روزهایی که دانشگاه باز بود و استادهام بودن می‌رفتم دیدنشون و روزهای تعطیل تو خوابگاه نمی‌موندم. می‌زدم به دل خیابونا. بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم و بدونم کجام و کجا دارم می‌رم راه می‌افتادم و می‌رفتم ناکجا و معمولاً هم دیر برمی‌گشتم. یه بار تو ترافیک می‌موندم، یه بار گم می‌شدم، یه بارم دلم نمی‌خواست که برگردم خوابگاه و همون دور و برا تو کوچه‌های اطرافش پرسه می‌زدم. نمی‌دونم به دانشجوهای دکتری زیاد گیر نمی‌دادن بابت دیر برگشتن یا به ترددی‌ها یا قیافۀ من انقدر مظلوم بود که زدن نداشته باشه.

واحدی که گرفته بودم طبقۀ سوم بود. خوابگاه دکتری آسانسور هم داشت. تا برسه همکف، گوشیمو درآوردم که از خودم عکس بگیرم. حواسم به تنظیم زاویه و کادر و وضوح تصویر بود. رسیدم همکف و در باز شد و تا به خودم بجنبم در بسته شد و برگشت بالا. این‌جور وقتا می‌گم یا یکی اون پایین بود که به صلاحم نبود ببینمش، یا یکی اون بالا هست برگشتم اونو ببینم. همیشه می‌گم این وقفه‌ها ایجاد میشه که کسی خودشو برسونه به قصه‌م. غر نمی‌زنم و اَه و ای بابا نمی‌گم. طبقۀ اول ایستاد. دختری که نون داغ دستش بود سوار شد. با کیف و چندتا کیسه. دستش پر بود. رفتم سمت کلیدِ طبقاتِ آسانسور و گفتم کجا می‌رید؟ گفت واحد سیصدویک. می‌تونست طبقه رو بگه و واحدشو ندونم. ولی گفت سیصدویک. با تعجب برگشتم سمتش که سیصدویک؟ مطمئنی؟ اونجا واحد منه! گفت موقتاً تهرانم و این مسئولی که طبقۀ اول بود گفت برم سیصدویک. ولی کلید نداشتن که بدن بهم. گفتن یکی اونجا ساکنه و درو برات باز می‌کنه. گفتم من اونجا بودم. ولی دارم می‌رم بیرون و درو قفل کردم. کلیدو از تو کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. گفتم خوابگاه دکتری فقط همین یه واحد ترددی که من توشم رو داره و این واحدم فقط همین یه کلیدی که دست منه. شانس آوردی در بسته شد و برگشتم بالا. اگه نمی‌دیدمت یا خسته و کوفته تا شب پشت در می‌موندی، یا می‌فرستادنت خوابگاه ارشدها.


لحظۀ بسته شدن در

۱۳ نظر ۰۵ مرداد ۰۱ ، ۱۵:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۷۰- من، تو، او، ما، شما، آن‌ها، همه

چهارشنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۲۴ ق.ظ


دوشنبه ظهر ناهارمو برداشتم رفتم این باغ ایرانی نزدیک دانشگاه. این‌ور پل مدیریت. دنبال جای خلوت و نیمکت خالی می‌گشتم که با کسی که این عکسو گرفت و پشت دوربینه و شما نمی‌بینیدش آشنا شدم (البته شما چهرۀ اونی که جلوی دوربینه رو هم درست و حسابی نمی‌بینید). می‌گفت در نگاه اول، از دور، از پوششم وحشت کرده بود و فکر کرده بود دارم می‌رم بگیرمش. اما وقتی نزدیک شدم و اجازه گرفتم رو نیمکت کناریش بشینم سریع و فوری احساس آرامش کرد. گفت که ترسیده بود. گفتم چرا؟ گفت بابت پوششم، سیگارم، سرووضعم. گفت خاطرهٔ خوبی از شماها تو خاطرم نمونده. ذهنیت بدی از خودتون برام گذاشتید. اینکه داشت از ضمیر شما و فعل‌های دوم‌شخص استفاده می‌کرد خوشایندم نبود، ولی حق داشت. گفتم هر کی سلیقه‌ای داره دیگه. من با اینکه حجاب دارم ولی مخالف حجاب اجباری‌ام. به‌شدت هم مخالفم و این موضوع رو اولویت هزارم مدیر کشور نمی‌دونم چه رسد به اینکه بذاره تو ابتدای اولویتاش. دو ساعتی باهم هم‌صحبت شدیم و نشستم پای درد دلش. من ناهارمو تموم نکردم ولی اون یه پاکت سیگارو تموم کرد. از مهاجرت دوستام گفتم، از گشت ارشاد گفت، از گرونی گفتیم و از نیمه به بعد، از اونا ناراضی بود و اونا اذیتش می‌کردن. همین که منو از اونا جدا کرده بود جای شکر داشت. همین که دیگه نمی‌گفت شما خوشحال بودم. ولی دوست داشتم بدونه منم از این شرایط ناراضی‌ام. در واقع ما ناراضی‌ایم.

داشتم از خودم و ناهارم همون الان یهویی عکس می‌گرفتم که گفت گوشیتو بده من برات بگیرم. و این عکسو گرفت و رفت. موقع رفتن از آشنایی باهام خوشحال شده بود. منم همین‌طور‌.

عکس دوم، عکس گربه‌ایه که چند بار اومد میومیو کرد و چون با زبانشون آشنایی ندارم نمی‌فهمیدم چی می‌گه ولی وقتی ظرفو گذاشتم جلوش خوشحال شد. تا برم دستامو بشورم و برگردم مرغاشو خورده بود و رفته بود و حالا کلاغا داشتن از بقیهٔ زرشک‌پلو مستفیض می‌شدن و قارقار می‌کردن. با زبان اونا هم آشنا نیستم متأسفانه. عکس سوم عکس کلاغاست. ظرفو برداشتم گذاشتم روی سطل آشغال که وقتی خوردن و رفتن، دیگری به زحمت نیافته برای برداشتن ظرف من.


۱۲ نظر ۰۵ مرداد ۰۱ ، ۱۰:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۹- عدل موثّق

سه شنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ۰۱:۰۰ ق.ظ

واقعۀ خُم، 

گفت به مردم

گفت پیَمبر، 

گفت به مردم

غیر علی هیچ، 

غیر علی شر

کل جهان دید، 

کل جهان بود

شاهد منبر، 

بعد شد اما

چشم همه کور، 

گوش همه کَر


شنیدنی

+ عیدتون مبارک ^-^

۹ نظر ۲۸ تیر ۰۱ ، ۰۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۸

دوشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۱۱ ق.ظ

می‌گن شباهنگ در نخستین سوابق رصدی به‌عنوان پرنورترین ستارۀ آسمان شب ثبت شده. این ستاره هر سال ۷۰ روز ناپدید می‌شه تا دوباره پیش از طلوع خورشید به آسمان شب برگرده.

می‌خوام ۷۰ روز ناپدید شم. اواخر تیر آزمون جامع دارم و نیاز دارم که یه مدت ذهنمو خلوت کنم. فعلاً اینجا به‌روزرسانی نمی‌شه و پست جدیدی نمی‌ذارم و نظراتو جواب نمی‌دم. شاید یه چیزایی بنویسم، اما منتشر نمی‌کنم که درگیر تعامل و تبادل نظر نشیم. اگر عمری باقی بود و برگشتم، نظراتو جواب می‌دم و یادداشت‌های منتشرنشده‌مو منتشر می‌کنم. شاد باشید و در پناه خدا.


و سلام بر سی‌سالگی!

۲۴ نظر ۲۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۷- دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده

دوشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۷:۲۹ ب.ظ

یک.

تو ایران، یا حداقل تو شهر ما، یا نه اصلاً تو فک و فامیل ما رسم نیست عکس خانومی که فوت کرده رو روی قبر و اعلامیۀ ترحیمش بزنن. تو اون قسمت از اعلامیه که اسم بستگان مرحوم رو می‌نویسن هم رسم نیست اسم دختران و خواهران و مادر و زن و نوه و سایر بستگان مؤنث مرحوم رو بنویسن. ینی مرحوم اگه یه خواهر به اسم زهرا و یه برادر به اسم علی داشته باشه، زیر اسمش فقط می‌نویسن برادرِ علی. انگار اگه بقیه اسم خواهر و مادر طرفو بدونن چی میشه. چند وقت پیش اعلامیۀ فوت یه آقای روستایی رو دیدم که هم اسم زن مرحوم توش بود هم اسم دختراش. نکتۀ جالب دیگۀ این اعلامیه این بود که شمارۀ موبایل بستگان متوفی رو زده بودن روی اعلامیه که برای ابراز همدردی باهاشون تماس بگیرن.

دو.

یکی از اقوام دورمون ماه رمضون فوت کرد. فامیلِ شوهرِ نوۀ عمۀ پدرم بود. تو اعلامیه‌ش، تو اون قسمت که می‌نویسن پدرِ فلانیاست، اسم پسراشو نوشته بودن و آخرشم نوشته بودن و دختران داغدارش. در واقع نوشته بودن پدر سعید و پرویز و دختران داغدارش. باز جای شکرش باقیه که دختران داغدار رو کلاً نادیده نگرفتن. ولی دیگه تو اون قسمت که می‌نویسه برادر فلانیا، صحبتی از خواهران داغدارش نبود.

سه.

عموی یکی از هم‌کلاسیامم ماه رمضون فوت کرد. اعلامیه‌شو استوری کرده بودن. نکتۀ جالب اینم اونجا بود که ششم اردیبهشت که ماه رمضون بود، ملت رو به صرف ناهار در فلان مسجد جنب فلان تالار دعوت کرده بودن. بعد از ناهارم قرار بود مرحوم رو دفن کنن. ماه رمضون، تو مسجد، ناهار؟! عجیب ولی واقعی.

چهار.

یکی از دوستان، کتاب و فایل‌های صوتی «آن سوی مرگ» رو پیشنهاد کرده بود. با اینکه فکر نمی‌کردم حالاحالاها فرصت اینو داشته باشم که برم سراغ این پیشنهاد، ولی ماه رمضون تو یه هفته تمومش کردم. چون گفتمان دینی داره و پیش‌زمنیۀ مذهبی و یه ایمان حداقلی می‌خواد به همه‌تون نمی‌تونم پیشنهاد بدم، ولی اگر فکر می‌کنید می‌تونه براتون مفید باشه استفاده کنید. فرصت نکردم موقع شنیدن فایل‌های صوتی در موردشون بنویسم ولی چندتا کلیدواژه از بخش‌هایی که برام تازگی داشت یا جالب بود نوشتم:

بحثی که راجع به عادت‌ها و شاکله بود جالب بود برام. این‌ها همیشه با ما هستند. حتی بعد از مرگ. مثلاً یکی از شاکله‌های من بی‌تفاوت نبودن نسبت به بقیه و کمک کردن یا انجام هر کاریه که از دستم بربیاد براشون. برای مرده‌ها فاتحه می‌خونم، اگه کار خوبی انجام بدم به نیت اونا انجام می‌دم، و رفتارم با زنده‌ها هم همین‌قدر خیرخواهانه‌ست. از حل کردن مسائل و مشکلات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری تا یاد دادن هر چی که براشون مفیده. اینا برام عادت شده و دیگه جزوی از منه. در واقع شاکلۀ منه. تو مهمونی، تو عروسی، تو خیابون، بانک، بیمارستان، قطار، فرودگاه، سفر، حتی تو خواب. تو خواب دیشبم یه گوشی از تو خیابون پیدا کردم که صاحبش گمش کرده بود. هی زنگ می‌زد که بلکه یکی برداره. برداشتم و بهش گفتم می‌دمش به نگهبانی دانشگاه و بیاد از اونجا بگیره. کدوم دانشگاه؟ مثل همیشه شریف.

بحث دیگری که تو این فایل صوتیِ آن سوی مرگ بود و برام جالب بود چلهٔ زیارت عاشورا و مصلحت نبودنِ رسیدن به بعضی حاجت‌ها بود. می‌گفت یه نوع زیارت عاشورا خوندن هست که یه ساعت طول می‌کشه. اگه طبق همون روش پیش بری و چهل روز بخونی به خواسته‌ت می‌رسی ولی اگه بعدش گرفتار شدی پای خودت. بعد می‌گفت اگه واقعاً مصلحت نباشه که تو به اون خواسته‌ت برسی، شرایط خوندن اون مدل زیارت عاشورا هم ازت گرفته میشه. من یه بار خواستم این زیارت عاشورای یک‌ساعته رو بخونم. پای همۀ سختیای بعد از رسیدن به اون مقصود و مطلوبم هم بودم. روز اول خوندم و تا چهل روز باید تکرار می‌کردم. از روز دوم بلایی سرم اومد که خودم متوجه شدم باید بی‌خیال این چله بشم.

بحث جالب دیگه راجع به باران برزخی بود. از وقتی شنیدم میشه یه فاتحه رو نه برای یه نفر بلکه برای همه خوند و از اثرش کم نمیشه و کپی میشه و به همه می‌رسه، موقع خیرات، همۀ مرده‌ها از بدو خلقت! از هابیل تا همین الانو مدنظر قرار می‌دم. البتۀ نه همهٔ همۀ مرده‌ها. مثلاً دیگه نمیام شمر و یزید و صدّام و چنگیزخان مغول رو هم مشمول فاتحه‌م قرار بدم. اونا رو خدا لعنتشون کنه :|

یه کلیدواژۀ دیگه که یادداشت کردم پشت سر مرده حرف زدنه. می‌گفت اینکه می‌گن پشت سر مرده حرف نزن اشتباهه. تو قرآن کلی داستان هست راجع به آدم‌های خوب و بدی که مرده‌ن و خدا داره در موردشون و در مورد کارای خوب و بدشون حرف می‌زنه.

یه جک بامزه هم راجع به وضعیت مملکت و بی‌عرضه بودن مسئولین و الطاف الهی! گفت که عین چیزی که گفت یادم نیست ولی مضمونش این بود یه روز یه افغانستانی به حالا من نمی‌گم به کی که بی‌احترامی نشه می‌گه کشور ما هم گرفتاره و بدبخته و به داد ما هم برس و به ما هم نظری کن. این شخص هم همین‌جوری که نگاهش سمت کشور ایران بوده می‌گه من اگه یه لحظه چشم از این کشور بردارم فرومی‌پاشه و منهدم میشه و حواسمو پرت نکن خلاصه.

یه کلیدواژه هم در مورد سن آدما بعد از مرگ نوشتم که در عالم ذر! (اطلاعات زیادی در موردش ندارم) همه در سن سی‌سالگی هستند. ینی سنی که هفتۀ بعد بهش می‌رسم. و با توجه به اینکه هر کی خودم یا عکسمو می‌بینه می‌گه چقدر بیبی‌فیسی، کاش من در عالم ذر در سن چهل اینا باشم.

اونجا هم که گفت انتشار هر خط مطلب علمی کلی پاداش بهشتی دارد راغب‌تر شدم به نوشتن مقاله و وبلاگ و تولید محتوا.

یه چیزی هم راجع به حضور شیطان در بازار و حتی مسجد بازار گفت که گویا یکی از مکان‌هایی که فرشته‌ها اونجا کمتر حضور دارن بازاره. بین مسجدها هم مسجد بازار از همۀ مسجدای دیگه کم‌امتیازتره. چون تو بازار کمتر کار خیر انجام می‌دن و احتمال گناه (کم‌فروشی و کلاه گذاشتن سر ملت و برداشتن کلاه بقیه) بیشتره. می‌گفت اگه قصد خرید ندارید همین‌جوری الکی نرید بازار. من با اینکه این نکته رو نمی‌دونستم ولی هیچ وقت بازار مکان محبوبم نبود. مدت خریدم هم همیشه کوتاهه و هیچ وقت فضاشو دوست نداشتم. زین پس برای این دوست نداشتنم دلیل هم دارم.

یه چیزی هم راجع به کراهت مطالعه هنگام غروب گفت. اینو نمی‌دونستم. من همیشه در همه حال در حال مطالعه‌ام و به طلوع و غروبش کاری ندارم. زین پس اگه حواسم باشه سعی می‌کنم موقع غروب مطالعه نکنم.

این کتابِ آن سوی مرگ راجع به مرگ سه نفره که من از قصۀ نفر سوم بیشتر خوشم اومد. فایل شمارۀ ۱۷ به بعدش که راجع به نفر سوم و حق‌الناس بود جالب‌تر بود برام. می‌گفت یقۀ یه نفرو اون دنیا گرفته بودن صرفاً به این دلیل که کتابِ کتابخونه رو دیر پس داده بود یا پس نداده بود. با این کارش حقی به گردنش بود. حق همۀ اونایی که اون کتابو لازم داشتن و محروم مونده بودن.

یه نکته هم راجع به اینکه اون دنیا حتی بابت لایک‌هایی که کردیم یا نکردیم هم باید حساب پس بدیم گفت که برام جالب بود. من از زمان فیس‌بوک که این لایک اختراع شد همیشه حواسم بود که چیو لایک می‌کنم و چیو نمی‌کنم. احتمالاً اون دنیا از این بابت مشکلی نداشته باشم.

یه کلیدواژه هم راجع به نقاشی بچه‌ها و امام حسن نوشتم که الان یادم نیست چی بود و چرا نوشتم.

یه حدیثم گفت با این مضمون که سعی کنید دُم باشید نه سر. الان یادم نمیاد این حدیثو برای چی گفت و از کیه و چه ربطی به کدوم حرف داشت ولی منو یاد الگوی پذیرش می‌ندازه. تو الگوی پذیرش بعضیا همون اول یه چیزیو قبول می‌کنن و میشن رهبر و سرتیم و بعضیا بعد از پذیرفتن گروهِ نخست می‌پذیرن و در واقع تابعن و بعضیا هم آخر از همه به‌زور و با اکراه و احتیاط. من یه جاهایی جزو گروه اولم و یه جاهایی جزو گروه آخر. نمی‌دونم حدیث به این ربط داشت یا چی.

یه نکته هم نوشتم با این مضمون که در حوزه با سخن خدا کار می‌کنیم در دانشگاه با فعل خدا. اونجا راجع به اینکه خدا چه گفت و تو دانشگاه راجع به اینکه خدا چه کرد. تمایز جالبی بود بین حوزه و دانشگاه.

آخرین نکته‌ای هم که یادداشت کردم راجع به ازدواج در بهشت بود که می‌گفت روایت داریم در بهشت، حضرت معصومه با حضرت عیسی ازدواج می‌کنه. اینا تو این دنیا مجرد بودن و همسر بهشتی همن. بعد به شوخی گفت با این وصلت ما با اروپاییا فامیل می‌شیم.

پنج. 

تا حالا به این فکر کردید که چقدر آمادگی دارید برای مردن؟ به اینکه وقتی مردیم فقط کارهامونو می‌تونیم با خودمون ببریم و به اینکه چه کارهایی کردیم تا حالا؟ من پونزده سال از این سی سال عمرمو تو همین فضای مجازی گذروندم. خوندم و نوشتم. با کلماتم حال خیلیا رو خوب کردم، به خیلیا خیلی چیزا یاد دادم ولی ممکن هم هست با همین کلمات دل کسی رو هم شکسته باشم یا از کسی بد گفته باشم و غیبت کرده باشم یا دروغ...؟ انصافاً با اینکه هر راستی رو نگفتم ولی جز راست هم نگفتم. جاهایی هم که بدگویی کردم یا کارهای بدی که فلانی در حقم کرده رو توصیف کردم سعی کردم ناشناس بمونه براتون. یا سعی کردم خوبیاشم بگم که منصف باشم. یه جاهایی عمداً تگ نکردم که شما متوجه نشید فلانی همینیه که فلان کارو کرده. می‌دونید که پای پستام کسایی که ازشون نوشتم یا اسم بردمو تگ می‌کنم. همیشه تو حفظ اطلاعات و اسم و رسم و چهره‌ها امانت‌دار بودم، ولی بازم نگرانم. حالا شاید بگید خب ننویس تا به گناه هم نیافتی! ولی اگه بعداً یقه‌مو گرفتن که تو که بلد بودی با نوشتن حال ملتو خوب کنی و چرا نکردی چی؟ اینکه در کنج عزلت بمونی و با مردم نباشی و خطا نکنی که هنر نیست. هنر اینه که در تعامل باشی و حواست به خطوط قرمز هم باشه.

شش.

امروزمو با خبر درگذشت ناگهانی سال‌پایینی ارشدم که پارسال به‌واسطۀ دوست دوستم باهم دوست شدیم که راجع به مصاحبۀ ارشد ازم مشورت بگیره و هر چند وقت یه بار پیام می‌داد و راجع به درس و دانشگاه و امتحان سؤال می‌پرسید آغاز کردم. بر اثر بیماری. اولین و آخرین باری که از نزدیک دیدمش بهمن پارسال بود که برای گرفتن مدرک ارشدم رفته بودم فرهنگستان. امتحان معنی‌شناسی داشتن. بهش پیام دادم که بعد از امتحان ببینیم همو. دیدیم و دوست‌تر شدیم. حالا با احتساب مریمی که هم‌کلاسی دوران دبیرستانم بود و فاطمه و سحری که سال‌پایینی ارشدم بودند و نازلی، سال‌بالایی دکتری و ایمانی که هم‌کلاسی دورۀ کارشناسیم بود، قبل از اینکه سی سالم بشه مرگ پنج‌تا از هم‌درس‌هامو دیدم و به‌نظرم همین پنج تجربه کفایت می‌کنه برای بی‌انگیزه شدن آدم برای زندگی و اینکه هی از خودش بپرسه خب که چی؟ که یادش باشه دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ، که دائم به خودش بگه ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ، که با خودش تکرار کنه دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده.

۳۷ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۶- مهران‌رود

شنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۷:۰۱ ب.ظ

ما تو شهرمون (تبریز) یه رود داریم به اسم مهرانه‌رود که مهران‌رود هم می‌گیم و شهرو به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کرده. معمولاً آب نداره و حتی این وقت سال که بارون میاد هم خشکه. مگر اینکه سیل بیاد و این یه کم پر بشه.

چهارشنبه با نگار طرفای پل‌سنگی که یکی از پل‌های این روده قرار گذاشتیم که بریم پارک‌های اون اطرافو بگردیم و پیاده‌روی کنیم. اونجا توجهمون جلب شد به یه شاخۀ دیگه‌ای که به این رود وصل می‌شد. که البته اونم مثل این خشک بود. بعداً وقتی گوگل کردم ببینم اسمش چیه و از کجا میاد، رسیدم به اسبه‌ریز و آجی‌چای و قوری‌چای و این بیت از خاقانی (شاعر قرن ششم قمری) که گفته بود تا به تبریزم دو چیزم حاصل است، نیم نان و آب مهران‌رود و بس. برام جالب بود که نهصد سال پیش هم اسم این رود مهران‌رود بوده. جالب بود چون انتظار داشم اسمش ترکی باشه و این اسمِ جدیدش باشه. چیز زیادی راجع به ریشۀ اسمش ننوشته بود ولی یه جایی یه نفر به این اشاره کرده بود که با توجه به اینکه به قسمت جنوبی این رود قوری‌چای می‌گن (قوری به زبان ترکی ینی خشک و چای ینی رود. این چای و قوری ربطی به اون چایی که تو قوری دم می‌کنیم می‌خوریم نداره) و چون خشک بوده، می‌تونیم مهران رو مترادف با میران و میرا در نظر بگیریم. حالا نمی‌دونم این رود از کی خشک شده که میرا گفتن بهش ولی اگه دلیل اینکه اسمشو گذاشتن مهران، کم‌آبیش باشه قدمت این اتفاق حداقل برمی‌گرده به زمان خاقانی. ینی نهصد سال پیش. که بعیده. ولی ایدۀ دیگه‌ای هم برای وجه تسمیه‌ش ندارم.

لابه‌لای مطالبی که راجع به این رود می‌خوندم، یه سری خبر هم بود با این مضمون که قراره به کمک فلان سد و بهمان سد، این رودو آب‌رسانی کنن. مثل اینکه تو مقاطع زمانی مختلف هر کی اومده یه مسئولیتی تو این شهر بگیره، برای جمع کردن رأی مردم این طرح‌ها رو ریخته و وعده‌ها رو داده که به مقام و منصبش برسه و بعدشم نشده و قضیه فراموش شده.

عکس‌هایی که اون روز با نگار گرفتم:

اینجا جهتم سمت شمال غرب شهر، و شمال غرب کشوره:

پشت سرم، در جهت جنوب شرق شهر (دانشگاه تبریز در همین امتداده):


اینجا پارک شمس‌تبریزیه که موقعیتش سمت چپِ عکس بالاست که میشه شرق رود. من اونی‌ام که روسری پرسپولیسی و مانتوی استقلالی پوشیدم. دوربین دست نگاره. اون سیم‌پیچیا چیه جلومه؟ یه سری باتری تو خونه داشتیم که نمی‌دونستم نو هستن یا استفاده شده‌ن. از نگار خواستم ولت‌مترشو بیاره اندازه بگیریم ولتاژ دوسرشونو.



از یازده صبح تا هفتِ عصر باهم بودیم و حرف زدیم و راه رفتیم و حرف زدیم. من یکی که نفهمیدم زمان چجوری گذشت. حدودای سه، سه‌ونیم از پل رد شدیم و اومدیم این ورِ رود! ناهار گرفتیم و دوباره رفتیم اون ور رود تو همون پارک شمس تبریزی خوردیم.



این مجسمۀ شمس تبریزیه که بچه‌ها از دامنش به‌عنوان سرسره استفاده می‌کردن. اون کوه عمق تصویر هم کوه عون‌بن‌علی هست که خودمون عینالی می‌گیم. کوه‌ها سمت شرق شهرن:



تو پارک، یه قسمتی رو هم اختصاص داده بودن برای بازی بچه‌ها. مجردها رو به این قسمت راه نمی‌دادن. ما هم با دیدن این تابلو که روش نوشته بود ورود افراد مجرد مطلقاً ممنوع انگیزه گرفتیم از حالت تجرد دربیایم و ازدواج کنیم و تشکیل خانواده بدیم تا ما رو هم راه بدن:



بغل پارک از این مغازه‌ها بود که ابزار و لوازم ماشین می‌فروشن. این عکسو اختصاصی برای وبلاگم گرفتم:



در امتداد همین پارک، سمت شرق رود یه پارک دیگه هم روبه‌روی دانشگاه (که سمت غرب روده) بود به اسم پارک مینیاتوری که ماکت آثار تاریخی تبریزو ساخته بودن و در معرض دید عُموم گذاشته بودن. دوسه‌تا از ماکتا اسم و توضیح داشت و می‌دونستیم کجان ولی بیشترش نداشت و مع‌الأسف ما هم نمی‌دونستم اینا چی هستن و کجای تبریزن. اینی که روبه‌روش وایستادم مسجد کبوده. هر چند من فقط اسمشو شنیدم و تا حالا نرفتم توشو ببینم. این عکسو انقدر دوست داشتم که به‌صورت ضربتی روی همۀ پروفایلام گذاشتمش :|


۲۱ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۵- ماکارونی

جمعه, ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۷:۰۲ ب.ظ

تو این پست قراره هم یه نکتۀ زبانی رو راجع به ماکارونی که این روزا بحثش داغه باهم مرور کنیم و هم یادی کنیم از مسابقۀ آشپزی‌ای که ماکارونیمون توش اول شد.

ماکارونی یه واژۀ فرانسوی ایتالیایی‌تباره که برخی به‌غلط و در قیاس با آنچه که دربارۀ نان و نون، یا باران و بارون رخ داده، بهش می‌گن ماکارانی. در زبان‌شناسی به این کار تصحیح افراطی می‌گیم. ینی هر جا او دیدیم به آ تبدیل کنیم و به خیال خودمون فکر کنیم با این کار داریم رسمی صحبت می‌کنیم. که خب اشتباهه. مثلاً یکی که اسمش فریدونه، صورت رسمیش نمی‌شه فریدان. ماکارونی هم مثل فریدون و بر خلاف گلدون و خیابون به همین صورتِ ماکارونی درسته و اگه مثل گلدان و خیابان به اینم بگیم ماکارانی افراط کردیم. پس قرار نیست هر جا او دیدیم به آ تبدیلش کنیم.



و اما تصویر پست. عکس همون مسابقه‌ست. مسابقه‌ای که تو خوابگاه دورۀ کارشناسیم برگزار شد و در یک رقابت تنگاتنگ و نفس‌گیر ماکارونی تیم ما توش اول شد. همون ظرف مستطیل‌شکلِ گوشۀ تصویر که ماحصل خلاقیت و ابتکار سه‌تا مهندس بود که ماکارونیا رو پیچیدن داخل نون لواش و بعد سرخش کردن و آنچه که قرار بود تهِ دیگ باشه رو به‌شکل رولت توسعه دادن تا داورها راحت‌تر تستش کنن و مزۀ ته‌دیگ و ماکارونی رو باهم بچشن.

جایزه‌مونم یه ماهیتابه با پنج‌هزار تومن وجه رایج مملکت بود. معادل با پنج دلارِ الان.


+ یادی از گذشته‌ها:

deathofstars.blogfa.com/post/77

۹ نظر ۱۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۴- موقعیت مهدی

چهارشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۸:۲۰ ب.ظ

چند روز پیش رفتیم فیلم «موقعیت مهدی» رو دیدیم. منظور از مهدی، شهید مهدی باکری هست. فیلم به زبان ترکی با لهجهٔ ارومیه بود. چون که شهید باکری ارومیه‌ای بود. ولی من تفاوت چندانی بین لهجۀ خودمون و چیزی که می‌شنیدم حس نکردم. شاید ترک‌های بقیۀ شهرها تفاوت رو حس کنن. زیرنویس فارسی داشت و حین تماشا، ترجمه و زیرنویسشم چک می‌کردم و با آنچه می‌شنیدم تطبیق می‌دادم. یه جاهایی آنچنان که باید و شاید خوب ترجمه نکرده بودن اصطلاحات ترکی رو. البته بهشون حق می‌دم و ترجمه کلاً کار سختیه. از پنج، ۴.۷۵ می‌دم. اون بیست‌وپنج‌صدمم به‌خاطر زیرنویس کم می‌کنم، که به‌نظرم حرفه‌ای و دقیق نبود و نیم‌فاصله رو هم رعایت نکرده بودن. هادی حجازی‌فر و برادرش وحید حجازی‌فر نقش شهید مهدی باکری و حمید باکری رو بازی کرده بودن و تو جشنوارهٔ فیلم فجر هم سیمرغ گرفته این فیلم. اینکه دو نفر که برادرن و شبیهن نقش دوتا برادرو بازی کنن برام جالب بود. ترک بودنشونم کارو طبیعی از آب درآورده بود. یکی از نقدهایی که به فیلم شده بود این بود که چرا قصه‌ش نقطۀ آغاز و پایان نداره و هفت تیکه‌ست. مثلاً بیست دقیقه راجع به خواستگاری و ازدواجش بود، بیست دقیقه راجع شهید شدن برادرش و... که به‌نظرم اینم یه‌جور سبکه و ایرادی بهش وارد نیست. البته پایانش این بود که شهید شد. بعضی سکانس‌هاش خیلی تأثیرگذار و به‌فکرفروبرنده بود و بعضی جاهاشم بامزه بود. مثلاً نحوۀ خواستگاری و صحبت کردنش با خانومش موقع عقد جالب بود. سکانسِ لبِ کارون و زمزمه کردنِ آهنگ لب کارون چه گلبارونو دوست داشتم. اونجا که بین جنازۀ برادرش و بقیه فرق نذاشت هم دوست داشتم. سکانس جمع کردن گلوله‌ها از روی زمین و گذاشتنشون تو جیب سربازها در شرایطی که مهمات نداشتن هم تأثیرگذار بود. بعد از فیلمم اولین چیزی که گوگل کردم «مهدی باکری» بود و بعدشم لینک به لینک رسیدم به خاطرات همسرش و خواهرش و صحبتای برادرزاده‌هاش آسیه و احسان، که خیلی دلم می‌خواست بدونم بچه‌های شهدا تهش چی می‌شن. نکتۀ جالب توجه این گوگل کردنام سن مهدی و حمید بود که تقریباً هم‌سن‌وسال من بودن و حتی کوچیکتر. مهدی ۳۳ به دنیا اومده و سال ۶۳ به‌عنوان یه فرمانده شهید شده و حمید ۳۴ به دنیا اومده و ۵۵ رفته ترکیه و لبنان و سوریه برای آموزش‌های نظامی و بعدشم برای تحصیل رفته آلمان و فرانسه و بعد انقلابم برگشته ایران و جنگ و سال ۶۲ هم شهید شده. اون سکانسی که به‌خاطر سابقهٔ فعالیت حمید باکری تو تیم مجاهدین، توبه‌نامه داده بودن امضا کنه تفکربرانگیز بود. و در پایان هم احساس شرمندگی کردم در مقابل همهٔ اونایی که جونشونو پای دفاع از کشور گذاشتن و جلوی دشمن وایستادن و حالا همون کشور افتاده دست یه عده که از دشمن بدترن. 

۵ نظر ۱۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1763- CODA

سه شنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۰:۲۳ ق.ظ

اولین مواجهه‌م با زبان اشاره برمی‌گرده به بهمن دو سال پیش که ازم خواستن برای کارگاه زبان اشاره پوستر درست کنم. پوسترو درست کردم و خودمم شرکت کردم. دومین مواجهه‌م مهر پارسال، وقتی بود که استاد یکی از درس‌ها موضوعاتی رو تعیین کرده بود که هر کس راجع به اون‌ها یک جلسه صحبت کنه. موضوع ارائۀ من Sign Language Typology بود. قرار بود مقاله‌ای که نویسنده‌هاش خانم Ulrike Zeshan (متولد آلمان) و آقای Nick Palfreyman بودو ارائه بدم. سومین مواجهه‌م هم آذر پارسال تو هفتۀ پژوهش بود. من مجری کارگاهی بودم که ارائه‌دهنده‌ش ناشنوا بود. تجربۀ جالبی بود. تنها راه ارتباطیم باهاش این بود که بنویسم و بخونه و بنویسه و بخونم. البته مترجم زبان اشاره هم داشتیم و یه جاهایی لازم می‌شد که حرفمو بگم تا با اشاره به اون ارائه‌دهنده منتقل کنه و اشاره‌های اونو ترجمه کنه برام.

این هفته فیلم کُدا (کودا) رو دیدم. یه فیلم امریکایی کمدی-درام که ۲۰۲۱ تولید و منتشر شده و ۲۰۲۲ هم اسکار گرفته. کودا مخفف Child of Deaf Adults هست. بچه‌هایی که خودشون شنوا هستن و پدر و مادر ناشنوا دارن. دوتا پادکست هم راجع به همین بچه‌ها گوش دادم از رادیو مرز و راوی. یکی از پادکستا راجع به زندگی مترجم همون کارگاهی بود که تو هفتۀ پژوهش مجریش بودم. حرفاش برام تازگی داشت و جالب بود. تو جلسۀ دفاع دکتری اون دانشجوی ناشنوا که خانواده‌شم ناشنوا هستن و رساله‌ش در مورد زبان اشاره بود و پارسال تو هفتۀ پژوهش برامون کارگاه گذاشت هم شرکت کردم. دفاعش حضوری بود (تو امریکا:|) ولی تو اینستا به‌صورت زنده! هم می‌شد دنبال کرد جلسه رو.

از پنج، ۴.۸۹ می‌دم به فیلم. تو نسخهٔ یک‌ونیم‌ساعته که من دیدم به جز دوتا دیالوگ کوتاه که شاید نشه جلوی خانواده شنید، بقیۀ فیلمو می‌شه جلوی خانواده دید. ولی نسخهٔ یک ساعت و پنجاه دقیقه‌ایشو نمیشه. یه فیلم خانوادگیه و محوریتش ارج نهادن به مقام شامخ خانواده! و فداکاری این نوع بچه‌ها برای اعضای خانواده‌شونه. کاراکتر موردعلاقه‌م تو این فیلم، آقای وی، معلم موسیقی دختره بود. یه جای فیلم خندیدم و دو جاش (دقیقۀ هفتاد و سکانس پایانی) متأثر شدم و نزدیک بود گریه کنم. خنده‌م برای اون سکانسی بود که دختره با هم‌کلاسی پسرش (هم‌کلاسی‌ای که پسر بود نه هم‌کلاسیِ فرزندِ پسرش!) داشت تمرین می‌کرد یه آهنگیو دوتایی بخونن. معلمشون (همون آقای وی) به‌اجبار تو یه گروه انداخته بودشون. روبه‌روی هم وایستاده بودن و چون نمی‌دونستن موقع آواز خوندن کجای صورت همدیگه رو نگاه کنن، پشت به هم کردن و روبه‌دیوار آوازشونو تمرین کردن. با این مشکلِ کجا رو نگاه کردن موقع حرف زدن بسی بسیار هم‌ذات‌پنداری کردم. همیشه یکی از معضلاتم موقع ارائه ارتباط چشمی با مخاطبم بود. هیچ وقت نتونستم تو چشم بعضی از آدما زل بزنم و خیره بشم. هر بارم سعی کردم این کارو انجام بدم انرژیم کامل تخلیه شد. که خدا رو شکر این ارائه‌های مجازی و وبینارها مشکلمو حل کردن. این هم‌گروهی اجباری هم منو یاد آزمایشگاه فیزیک ترم اول کارشناسی انداخت که تعداد دخترا و پسرا فرد بود و همه دوتادوتا با همجنسشون هم‌گروه شدن و مسئول آزمایشگاه نمی‌دونم چه قابلیت‌هایی رو در من دید که با یه پسره همگروهم کرد و منم روشنفکربازی درآوردم و چیزی نگفتم. که البته خدا رو شکر اون هم‌گروهم هم ید طولایی در پیچوندن کلاسا داشت و معمولاً با غیبت و تأخیر حضور به هم می‌رسوند و اتفاقاً جلسۀ اول هم نیومده بود. وقتی هم میومد، حین انجام آزمایش در و دیوارو نگاه می‌کردیم و موقع حرف زدن سقفو! جالبه با اینکه هم‌دوره‌ای و هم‌رشته‌ای بودیم هیچ وقت تو دانشکده نمی‌دیدمش و اسمشم یادم رفته. قیافه‌شم که ندیدم یادم بمونه و هر کجا هست موفق و مؤید باشه :|

اگه روحیۀ دوران دبیرستانو داشتم که هر چند وقت یه بار به الفبای یه زبان جدید ناخنک می‌زدم و یهو به سرم می‌زد در بُحبوحۀ امتحانات و کنکور، میخی و پهلوی و اوستایی و کره‌ای و اینا یاد بگیرم و کتیبه‌های باستانی رو رمزگشایی کنم، سراغ زبان اشاره هم می‌رفتم و یاد می‌گرفتم. ولی نیستم تو اون حال و هوا.


+ عید سعید فطرتونم مبارک باشه :)

۱۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۲- تو خشنود باشی و ما رستگار

چهارشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۲:۰۷ ق.ظ

صحبت جبر و اختیار که می‌شه می‌گن انسان قدرت اختیار داره و بین مخلوقات فقط همین انسانه که مختاره و می‌تونه راهشو خودش انتخاب کنه و همین‌جور هندونه‌ست که می‌ذارن زیر بغلش که تو اشرف مخلوقاتی و اِلی و بِلی. ولی وقتی همین انسان به فردایِ تصمیمش فکر می‌کنه می‌بینه فقط خالقشه که از آینده خبر داره و علم غیب داره و دانا به سرانجام کارهاست و خودش کاره‌ای نیست. لابد الان می‌خواید بگید قدرت تفکر و تعقل و تحقیق داری و می‌تونی جوانب رو بسنجی و تصمیم بگیری و بعدش توکل کنی و از خدا بخوای هدایتت کنه و راه راست رو نشونت بده، ولی حرف من سر انتخاب راه درست و نادرست نیست. تو همین مسیرِ درست، صحبتم سر اون انتخاباییه که هیچ کدوم غلط نیستن ولی تهش می‌گی چی فکر می‌کردیم چی شد. این ناآگاهی و مطمئن نبودن و در عین حال مختار بودن کلافه‌م می‌کنه. اینکه نمی‌دونی بعدش چی می‌شه و حساب‌کتاب می‌کنی و تهش یه درصد احتمال می‌دی که اونی نشه که فکرشو می‌کنی سُست می‌کنه آدمو. اینکه هر لحظه باید منتظر یه غافلگیری باشی خوشایندم نیست. حتی هیجان‌انگیز هم نیست.

حافظ یه رباعی داره که اونجا می‌گه «هر روز دلم به زیر باری دگر است، در دیدۀ من ز هجر خاری دگر است، من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید: بیرون ز کفایت تو کاری دگر است». راجع به این قضا که به‌قول حافظ «با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست»، یه جایی نوشته بود که غیرقابل‌تغییر و قطعیه. قضا یعنی فیصله بخشیدن به کار و تمام کردن آن. وقتی می‌‏گن قضای الهی بر چیزی تعلق گرفته، به این معناست که خداوند این‌طور حکم کرده. مثلاً اگر کسی به آتش دست بزند دست او بسوزد، اگر کسی خودش را از بلندی پرتاب کند صدمه ببیند. اینم نوشته بود که قَدَر برخلاف قضا، با دعا و تلاش قابل‌تغییره. مثلاً اگر کسی بیمار بشه و دارویی که برای همون بیماری وجود داره مصرف کنه خوب میشه. حالا همین حافظی که می‌گه «گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان»، یه جای دیگه هم به مطلوبش می‌گه «آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم، این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد». که خب من بالاخره نفهمیدم می‌شه حکم قضا رو برگردوند یا تغییر قضا نتوان کرد. یه جای دیگه هم کلاً قضا و قدر رو به دو نوعِ غیرقابل‌تغییر و مشروط تقسیم کرده بود. بحث بحثِ جبر و اختیاره. بحثی که گره خورده به مصلحت و دعا و خواستن و تلاش کردن و تسلیم و رضایت و دانای کل بودن خدا و بی‌خبری ما از خیلی چیزا.


‏با طلب آنچه روزی‌ام را در آن مقدّر نکرده‌ای به زحمتم نیفکن و خسته‌ام نکن۱. اگر در برآورده شدن درخواستم تأخیر افتاد، از روی نادانی بر تو اعتراض کردم. درحالی‌که شاید تأخیر در آن برایم بهتر بود۲. چنان نباشم که شتاب در آنچه تو به تأخیر انداخته‌اى را بخواهم و تأخیر آنچه تو پیش انداخته‌اى۳. خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار.

از:

۱ وَ لاتُعَنِّنی بِطَلَبِ ما لَمْ تُقَدِّرْ لی فیهِ رِزْقاً (مفاتیح، دعای بعد از نماز عشا)

۲ فَاِنْ اَبْطَاَ عَنّى عَتَبْتُ بِجَهْلى عَلَیْکَ وَ لَعَلَّ الَّذى اَبْطَاَ عَنّى هُوَ خَیْرٌ لى (مفاتیح، دعای افتتاح)

۳ حَتّى لاأُحِبَّ تَعْجیلَ ما اَخَّرْتَ وَلا تَاْخیرَ ما عَجَّلْتَ (مفاتیح، دعای عرفه)


+ ان‌شاء‌الله تو شبای قدر در تقدیر امسالمون اتفاقات خوب رقم خورده باشه برامون.

۱۶ نظر ۰۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اى پروردگار من که آستانت جایگاه هر گله و شکایتی است۱، گشایش نزدیکت کجاست؟ فریادرسی سریعت کجاست؟ کجاست رحمت همه‌گیرت؟ کجاست عطایای برجسته‌ات؟ کجاست مواهب دل‌نشینت؟ کجاست نیکی‌های شایسته‌ات؟ کجاست عنایات بزرگت؟ کجاست نعمت‌های فراخت؟ کجاست احسان دیرینه‌ات؟ کجاست کَرَمت، ای کریم۲؟

پروردگارا از آنچه برایم پیش آمده سخت به تنگ آمده‌ام، و قلبم از تحمل آنچه رخ نموده، لبریز از اندوه گشته است. و تنها تو به رفع گرفتاری‌هایم و دفع آنچه در آن افتاده‌ام توانایی۳ای برطرف‌کنندۀ آه‌های بلند و نفس‌های عمیق۴، ای بخشنده‌ای که بر امیدواران به احسانش بخل نمی‌کند۵، ای کسی که به کمِ ما، بسیار می‌بخشد۶، ای کسی که رسیدن به تمام خواسته‌ها دست اوست‌‌۷، تو پناهگاه منی زمانی که راه‌ها با همۀ وسعتشان درمانده‌ام کنند۸رحم کن بر کسی که تنها سرمایه‌اش امید به توست۹.


از:

۱ یا رَبِّ مَوْضِعُ کُلِّ شَکْوىٰ (مفاتیح، دعای یستشیر)

۲ اَیْنَ فَرَجُکَ الْقَریبُ؟ اَیْنَ غِیاثُکَ السَّریعُ؟ اَیْنَ رَحْمَتُکَ الْواسِعَهُ؟ اَیْنَ عَطایاکَ الْفاضِلَهُ؟ اَیْنَ مَواهِبُکَ الْهَنیئَهُ؟ اَیْنَ صَنائِعُکَ السَّنِیَّهُ؟ اَیْنَ فَضْلُکَ الْعَظیمُ؟ اَیْنَ مَنُّکَ الْجَسیمُ؟ اَیْنَ اِحْسانُکَ الْقَدیمُ؟ اَیْنَ کَرَمُکَ یا کَریمُ؟ (مفاتیح، دعای ابوحمزۀ ثمالی)

۳ یَا رَبِّ ذَرْعا وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَیَّ هَمّا و اَنْتَ‌القادِرُ عَلَی کَشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیه (صحیفۀ سجادیه، دعای هفتم)

۴ یا کاشِفَ الزَّفَرات (دعای عبرات)

۵ یا جَواداً لا یَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَه (مفاتیح، مناجات شعبانیه)

۶ یا مَن یُعطی‌‌الکَثیرَ بِالقَلیل (مفاتیح، دعای ماه رجب)

۷ یا مَنْ عِنْدَهُ نَیلُ الطَّلِباتِ (صحیفۀ سجادیه، دعای سیزدهم)

۸ ‏أَنْتَ کَهْفِى حِینَ تُعْیِینِى الْمَذاهِبُ فِى سَعَتِها (مفاتیح، دعای عرفه)

۹ اِرحَم مَن رَأسُ مالِهِ الرَّجاء (مفاتیح، دعای کمیل)

عنوان: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ (سورۀ بقره، آیۀ ۱۴۴)

۱۰ نظر ۰۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۶۰- کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی

يكشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۳:۴۱ ب.ظ

دیروز یه کلیپ از مراسم شب قدر ناشنوایان به زبان اشاره دیدم و از اونجایی که تا حالا به این فکر نکرده بودم که ناشنواها هم می‌تونن از این مراسما داشته باشن برام جالب بود. پارسال برای درس رده‌شناسی یه ارائه هم راجع به زبان‌های اشاره داشتم و موضوعی بود که دوست داشتم. دقت که کردم دیدم تو این مراسم، مثلاً اسم حضرت علی رو با اشارهٔ دو انگشت که شبیه شمشیر دولبهٔ ذوالفقار هست نشون می‌دن، اسم امام حسین رو با اشاره به گلو، و اسم حضرت ابوالفضل رو با اشاره به دست بریده.

برام این سؤال ایجاد شد که زبان اشاره‌ای که اینا دارن استفاده می‌کنن زبان اشارهٔ کجاست. برخلاف تصور عامهٔ مردم، فقط یه دونه زبان اشاره نداریم. ناشنواهای شهرها و کشورهای مختلف زبان اشارهٔ خاص خودشونو دارن. مثل زبان شنواها که گونه‌ها و گویش‌های مختلفی داره، زبان اشاره هم تنوع داره. این طور نیست که یه ناشنوا از ایران به‌راحتی با ناشنوای یه کشور دیگه ارتباط برقرار کنه. مگر اینکه یکیشون زبان اشارهٔ اون یکی رو بلد باشه. حتی اون زبان اشاره‌ای رو که بعضی از خبرهای تلویزیونی استفاده می‌کنن، همهٔ ناشنواها بلدش نیستن. یکی از نقدهایی هم که به نظام آموزشی‌شون میشه اینه که تو مدرسهٔ ناشنوایان زبانی رو بهشون یاد می‌دن که متفاوت با زبانیه که تو خونه استفاده می‌کنن. تقریباً شبیه اتفاقی که برای دانش‌آموزان شنوای ترک‌زبان تو مدرسه می‌افته و دوزبانه می‌شن. یه زبان مادری بلدن و یه زبان استاندارد یاد می‌گیرن.

هنوز این سؤال که تو این کلیپ از کدوم زبان اشاره استفاده شده بی‌پاسخ مونده بود. این کلیپ رو برای دو نفر که استاد زبان‌های اشاره هستن فرستادم و گفتن زبان اشاره‌ای که تو مراسم شب قدر استفاده شده زبان اشارهٔ ایرانی یا همون اشارانی هست. همون زبانی که اکثر ناشنواها از بچگی یادش گرفتن، نه اون زبان استانداردی که تو مدرسه باید یاد می‌گرفتن. به‌نظرم این اتفاق خوبی می‌تونه باشه که از زبان اشارهٔ ایرانی استفاده کردن.

(یه مثال دیگه هم الان یادم افتاد. سال بیست‌وهفت شاه رو تو دانشگاه تهران ترور می‌کنن و گلوله از جلوی بینیش رد میشه. بعد از اون ماجرا همین نشانه یعنی اشاره به بینی رو برای کلمهٔ دانشگاه استفاده می‌کنن.)

اگر دوست داشتید در مورد زبان اشارانی بیشتر بدونید، یه کتاب هست به همین اسم که اسمشو گوگل کنید، در دسترسه. انتشارات دانشگاه آزاد واحد فرشتگان هم لینکشو رایگان گذاشته: کتاب مقدمه‌ای بر زبان اشاره ایرانی (اشارانی) اثر اردوان گیتی، فرزانه سلیمان‌بیگی، سارا سیاوشی، مینو عالمی، چاپ اول، سال ۱۴۰۰، انتشارات دانشگاه شریف.



کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی

مخمورِ می چه خواهد جز نقل و جام و باده 

(دیوان شمسِ مولانا)

۶ نظر ۰۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۵:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پروردگارا تو مرا می‌خوانى ولى من از تو روی می‌گردانم، 

تو با من دوستى می‌کنى ولى من با تو دشمنى می‌کنم، 

تو به من محبت می‌کنى و من نمی‌پذیرم.


یا رَبِّ اِنَّکَ تَدْعُونى فَاُوَلّى عَنْکَ 

وَ تَتَحَبَّبُ اِلَىَّ فَاَتَبَغَّضُ اِلَیْکَ 

وَ تَتَوَدَّدُ اِلَىَّ فَلا اَقْبَلُ مِنْکَ (مفاتیح، دعای افتتاح)

عنوان: مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ (سورۀ ضحی، آیۀ ۳)

۳ نظر ۰۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خداوند وقتی به تو اجازهٔ دعا داده است یعنی اجابت آن را بر عهده گرفته است. گاه در اجابت دعا تأخیر می‌شود، تا پاداش درخواست‌کننده و آرزومند بیشتر و کامل‌تر شود. گاه درخواست می‌کنی اما پاسخ داده نمی‌شود، زیرا بهتر از آنچه خواستی به‌زودی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید. یا به‌جهت اعطای بهتر از آنچه خواستی، دعا به اجابت نمی‌رسد؛ زیرا چه‌بسا خواسته‌هایی داری که اگر داده شود مایهٔ هلاکت دین تو خواهد بود.

+ ‏بخشی از نامهٔ سی‌ویکم نهج‌البلاغه. نامهٔ امیرالمؤمنین به امام حسن (ع)

+ شب قدر


۷ نظر ۰۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۷- همبام

چهارشنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۲:۲۹ ب.ظ

پستِ «پشتِ سرم» یادتونه؟ این پست ادامۀ اونه.

یه طرح یا پروژۀ پژوهشی بود که خیلی سال پیش من به‌عنوان علاقه‌مند! با اعضای تیمشون همکاری می‌کردم و در ابتدا یه عضو عادی بودم و سرگروه داشتم. کار سرگروه‌ها تأیید کار اعضا بود و خودشون کاری نمی‌کردن. مثلاً اعضا سیصد ساعت کار می‌کردن، سرگروه‌ها سه ساعت وقت می‌ذاشتن و این سیصد ساعت کارو چک می‌کردن و می‌گفتن فلان بخشش ایراد داره و اصلاح کن. به سرگروه‌ها دستمزدی تعلق نمی‌گرفت و دستمزد اعضای عادی هم بسیار کم بود. چرا؟ چون طرح برای دانشگاه بود و دانشگاه هیچ وقت بودجه نداره بیشتر از این بده. به‌مرور زمان وقتی قابلیت‌هامو کشف کردن، پیشنهاد دادن که سرگروه بشم. از اونجایی که تو این مدت تقریباً همۀ اعضای عادی انصراف داده بودن و بار پروژه رو دوش من بود، گفتم اگه من سرگروه بشم پس کارا رو کی انجام می‌ده؟ قبول نکردم. یه دلیل دیگۀ قبول نکردنم هم این بود که سرگروه‌ها دانشجوهای دکتری بودن و من اون موقع ارشد بود و خودم رو در سطح سرگروه نمی‌دیدم. نگاهی که سرگروه‌ها به اعضای عادی داشتن نگاه از بالا به پایینی بود. انگار که فقط سرگروه‌ها باسوادن و وقتشون باارزشه و بقیه یه مشت علافِ کم‌سوادن که محتاج اون مبلغ کمن و رزومه‌شون لنگ یه همچین طرحی. اینو وقتی فهمیدم که خودم هم سرگروه شدم و به گروه تلگرامیشون اضافه شدم و مکالماتشونو از اول تا آخر مرور کردم. وقتی منم دکتری قبول شدم، سرگروه‌ها داشتن دفاع می‌کردن و فرصت رسیدگی به پروژه رو نداشتن و دانشگاه هم خروجی کارو می‌خواست. وگرنه مجوز کارو لغو می‌کرد و بودجه‌شو پس می‌گرفت. این شد که قبول کردم سرگروه بشم و حداقل خودم کارای خودمو چک کنم. ولی به‌عنوان عضو عادی، همچنان داشتم کارا رو پیش می‌بردم. چون هنوز به اون مقداری که قولشو به دانشگاه داده بودن نرسیده بودیم. ماجرا وقتی هیجان‌انگیز شد که کارهایی که بقیۀ سرگروه‌ها تأیید کرده بودنو دادن به من که یه نگاهی بهشون بندازم و تأییدیۀ نهایی رو بدم که بفرستن برای مقامات بالاتر. مثلاً شدم سرگروه سرگروه‌ها. وقتی شروع کردم به چک کردن کارها، دود از کله‌م بلند شد. داغون بودن. افتضاح به‌معنای واقعی کلمه. امکانش نیست جزئیات کارو بگم ولی اون دو سه نفری که در جریان پروژه بودن و اینجا رو می‌خونن می‌دونن وقتی می‌گم افتضاح ینی چقدر افتضاح. یکی دو ماه تمام‌وقت و شبانه‌روزی روی کاراشون کار کردم! تا تونستم کم‌کاری و اشتباهات بقیه رو درست کنم. صد درصد هم اصلاح نشد، چون چیزی که دست من بود نتیجۀ هزاران ساعت کار بود و به‌تنهایی نمی‌تونستم تو اون مدت کم اصلاحشون کنم. این وسط با اینکه همۀ اشتباهات رو هم گزارش نمی‌کردم ولی یکی دو نفر از اون سرگروه‌ها که با بی‌دقتیشون به همون بودجۀ اندک و نیروی انسانی کممون ضرر مالی و روانی! زده بودن بلاکم کردن و هنوز از من بدشون میاد :| ولی دو سه نفرشونم اومدن تو خصوصی ازم تشکر کردن که طرحو نجات دادم :| به هر حال، اون سال خروجی مرحلۀ اول کارو تحویل دانشگاه دادیم و مجوزمون لغو نشد، ولی به این علت که دیگه پول نداشتن برای مرحلۀ دوم در اختیارمون بذارن کار متوقف شد و نمی‌دونم تا کی قراره متوقف بمونه. احتمالاً انتظار دارن یکی پیدا بشه در راه رضای خدا براشون کدِ صدمیلیونی بزنه و هیچی هم عایدش نشه جز عنوان همکاری با فلان طرح تو رزومه‌شون. چند بار پیشنهاد دادم که پولی که دانشگاه داده رو بهش برگردونیم و طرحو خصوصی کنیم یا یه سرمایه‌گذار خارجی که از خداشونه طرحو بخرن پیدا کنیم ولی قبول نمی‌کنن. دانشگاه انتظار داره با همون مبلغ کم طرحو راه بندازیم و پیش ببریم و نتیجه بگیریم و بعدشم همۀ سود کار مال خودش باشه. برای هر چیزی بودجه دارن، جز این چیزا. 

اون موقع که ما نصف مسیرو رفته بودیم، دانشگاه همدان هم مشابه این پروژه رو کلید زد. ولی نه به‌تنهایی. با همکاری و حمایت دانشگاه بامبرگ آلمان و نتیجه‌شم گرفت. همبام ترکیبِ همدان و بامبرگه. الان ما تو همون نصف مسیریم و اونا طرحی که بعد از ما شروع کرده بودنو نهایی کردن و امروز دارن ازش رونمایی می‌کنن:



شرکت تو این وبینار برای همه آزاده. اگر علاقه داشتید می‌تونید شرکت کنید. امروز، ساعت ۴ تا ۶ عصر

لینک ورود: https://meet.uok.ac.ir/ch/lan.fac

۱۱ نظر ۳۱ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۶- از هر وری دری ۱۶

سه شنبه, ۳۰ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۲۱ ق.ظ

سؤال: من اگه بخوام براتون وبینار برگزار کنم دوست دارید راجع به چه موضوعی باشه؟ آواشناسی (صحبت در مورد صدای مثلاً «ر»، «ق»، «غ»، «گ» و... در زبان‌های مختلف و تفاوت‌هاشون)، ساختواژه (در مورد واژه‌ها و فرایند ساختشون)، معنی‌شناسی (در مورد معنی واژه‌ها و عبارت‌ها)، نحو و گفتمان (در مورد جملات و متن و...) یا مباحث میان‌رشته‌ای مثل زبان‌شناسیِ حقوقی و قضایی، زبان‌شناسی رایانشی (تلفیق مهندسی کامپیوتر و زبان‌شناسی) یا روش پژوهش تو این رشته (جمع‌آوری داده و آمارگیری و...)، نرم‌افزارهای خاص زبان‌شناسی مثل پرت، ویرایش و نگارش، فرهنگستان و...

یک. هر موقع از جاهای مختلف بهم پیشنهاد میشه که با موضوع دلخواه خودم وبینار برگزار کنم، موضوعی که ذهنمو قلقلک می‌ده وبلاگ‌نوسیه. کاری که با زبان و نوشتن و متن درگیره. یا حتی در مورد کامنت گذاشتن. ولی دلیل اینکه هیچ وقت این کارو نمی‌کنم اینه که این‌جوری اولاً هویتم برای دوستان مجازی لو می‌ره! هم ممکنه مجازیا تو وبینار سوتی بدن و هویت مجازیمو برای دوستان حقیقی برملا کنن و بعدش باید خر بیاریم باقالی بار کنیم :|

دو. امروز صبح یه جلسۀ کاری داشتم که به‌صورت تصویری تشکیل شد. آقای همکار وسط صحبتش چند بار سرفه کرد و ضمن عذرخواهی آب خورد. من اگه تو اون شرایط بودم ضمن عذرخواهی دوربینمو قطع می‌کردم آب می‌خوردم بعد روشن می‌کردم.

سه. روزای آخر سال آخر ارشد کلاسامون خورد به ماه رمضون. اینکه رو میز هر کارمند و مسئولی یه لیوان چای بود یه طرف، اینکه آبدارچی‌ای که همیشه وسط تدریس استادها براشون چای و بیسکویت یا شیرینی میاورد، همچنان داشت به کارش ادامه می‌داد یه طرف. آره ما باکلاس بودیم، به استادهامون وسط تدریس چای و بیسکویت و شیرینی می‌دادیم. البته چند بار دقت کردم دیدم تو ماه رمضون استادها چیزایی که آبدارچی میاره رو نمی‌خورن. منم اگه جای اونا بودم همین کارو می‌کردم.

چهار. گروه تلگرامی برق ۸۹ رو منتقل کردیم واتساپ و داشتیم با دوستانی که خیلی وقته ازشون بی‌خبریم حال و احوال می‌کردیم. یکی از دوستانِ رتبۀ تک‌رقمی بسیار خفنِ نابغه‌مون که ایران موند و دکتراشو چند روز پیش گرفت گفت فعلاً بی‌کارم. پریروز که دانشگاه افطاری دعوت کرده بود سلفی گرفته بودن. من و یکی از بچه‌ها چون تو عکس نبودیم همون دوست نابغه‌ای که گفته بود فعلاً بی‌کارم گفت شما رو با فوتوشاپ اضافه می‌کنم. بعد، کلۀ دوتا غریبه که الکی تو عکس بودنو کَند و کلۀ ما رو گذاشت جاش. انقدر کارش تمیز بود که پیشنهاد دادم بره تو کار جعل سند و امضا. از بی‌کاری که بهتره :)) اصلاً بیاد پیش خودم :دی

چهاروبیست‌وپنج‌صدم. داشتیم در مورد دفاع و دکتری حرف می‌زدیم که یکی از دوستان (که لیسانسشو گرفت و شروع به کار کرد و مجرد هم هست) گفت احساس بی‌سوادی می‌کنم که همه‌تون دکتری می‌خونید. بهش گفتیم عوضش تو هم این همه سال سابقۀ کار تخصصی داری و ما نداریم. ما هم احساس بی‌کاری می‌کنیم :|

چهارونیم. بچه‌ها تو افطاری همگروه دورۀ کارشناسیمو دیده بودن. چون تو تلگرام و واتساپ و اینستا نیست بی‌خبر بودم ازش. می‌گفتن سه‌تا دختر داره. یه دوست دیگه‌مون دوتا پسر داره، یکیش یه پسر و یه دختر، یکیشم آخرین باری که باهاش صحبت کردم به پسر داشت. خدا همه‌شونو حفظ کنه و بیشترش کنه. ولی الان مشابهِ اون احساسِ بی‌سوادی‌ای که اون یکی دوستم می‌کردو من نسبت به داشتن بچه می‌کنم (که اسم این احساس رو می‌تونیم بذاریم احساس بی‌کودکی). احساس بی‌مرادی هم می‌کنم البته :))

چهاروهفتادوپنج‌صدم. بعد از لیسانس، هر کدوم از دخترا یه راهی رو انتخاب کردن. یه سریا مهاجرت کردن، یه سریا موندن، یه سریا ادامۀ تحصیل دادن، یه سریا ازدواج کردن، یه سریا وارد کار شدن. یه سریا هم تلفیقی عمل کردن. ینی هم ادامۀ تحصیل هم ازدواج. یه سریا صاحب دوسه‌تا بچه شدن و کار و تحصیل رو رها کردن، یه سریا کار و تحصیل و بچه رو باهم دارن الان. چندین فقره طلاق هم داشتیم. به‌نظرم مهم نیست کدوم روش رو انتخاب کردیم، مهم اینه که حالمون با انتخابمون خوب باشه. البته من حالم از انتخابم به هم می‌خوره ولی مطمئن هم نیستم که اگه مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم حالم بهتر بود. ولی جدی قرار نیست همه شبیه هم باشن و شبیه هم فکر کنن و شبیه هم عمل کنن.

پنج. یه تُکِ پا رفته بودم فیدیبو یه سر به کتابام بزنم ببینم چی دارم چی ندارم که این دوتا پیشنهادو آورد: ایام بی‌شوهری و شوهریابی پس از سی‌سالگی. همۀ کتابای توی فیدیبومم به زبان‌شناسی مربوطه. از هوش مصنوعی چنین انتظاری نداشتم به‌واقع :|

پنج‌وبیست‌وپنج‌صدم. گفتند یافت می‌نشود جُسته‌ایم ما. گفت آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست (مولانا)

پنج‌ونیم. در عمل اونی که جست‌وجو میشه دختره نه شوهر. در واقع صورت فعلیش اینه که دنبال دختر می‌گردن برای پسرشون، و معمولاً دنبال پسر نمی‌گردن برای دخترشون. ولی عجیبه که کلمۀ شوهریابی داریم و کلمۀ زن‌یابی یا دختریابی نداریم. نمی‌دونم چرا برعکسه :|

پنج‌وهفتادوپنج‌صدم. به جست‌وجوی تو در چشم خلق خیره شدم، غریبه‌اند برایم تمام رهگذران (فاضل نظری)

شش. پارسال یه همایش راجع به نام‌ها برگزار شد و یکی از ارائه‌ها راجع به اسم کفشدوزک بود. مقالۀ بسیار جالبی بود. ده‌ها نام برای کفشدوزک تو زبان‌ها و کشورهای مختلف وجود داره که ارائه‌دهنده داشت راجع به اونا صحبت می‌کرد. یه بخشی از ارائه رو هم اختصاص داده بود به افسانه‌هایی که در مورد کفشدوزک‌ها وجود داره.



شش‌ونیم. یه کفشدوزکم دوروبرمون نیست پرواز کنه ببینیم کدوم‌وری می‌ره که بعدش بفهمیم تو از کدوم‌وری میای.

شش‌وشصت‌وهشت‌صدم. خدایا، خودت از آسمون نازلش کن :|

هفت. به سؤالی که در ابتدای پست پرسیدم هم پاسخ بدید لطفاً. مهمه. قرار نیست شما هم شرکت کنید. می‌خوام نیازسنجی کنم ببینم کدوم موضوعات خواهان بیشتری داره.

۱۹ نظر ۳۰ فروردين ۰۱ ، ۱۱:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۵- مطمئن

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۱:۲۸ ب.ظ

برای پرداخت قبض و کارت‌به‌کارت و اینا، تو گوشیم دوسه‌تا اپلیکیشن دارم که معمولاً از یکیش استفاده می‌کنم. چند روز پیش داشتم برنامه‌های کم‌کاربرد گوشیمو پاک می‌کردم که رسیدم به اپِ 724 و دیدم خیلی وقته استفاده نمی‌کنم ازش. معمولاً از دیجی‌پی و گاهی هم از هفتادسی استفاده می‌کنم. خواستم از حساب کاربری 724 خارج شم و حذف نصبش کنم که این پیغامو داد. پرسید «آیا مطمعن هستید که میخواهید از حساب کاربری خود خارج شوید؟» می‌خواستم به پشتیبانیشون پیام بدم با این غلط املایی‌ای که دیدم اگه یه درصد شک داشتم الان دیگه مطمئن شدم که می‌خوام از حساب کاربریم خارج شم و دیگه ازت استفاده نکنم. ببین من شاید کسیو که نیم‌فاصلۀ «می‌خواهید» رو رعایت نمی‌کنه ببخشم، ولی اونی که مطمئن رو با عین نوشته رو اعدامش کنید. بخشش هم لازم نیست.

نیم‌فاصله چیه؟ به فاصلهٔ بین «می» و «خواهید» می‌گن نیم‌فاصله. اگه بین می و خواهید فاصلهٔ کامل بذاریم می‌شه «می خواهید». اگه فاصله نذاریم می‌شه «میخواهید». درستش اینه که نیم‌فاصله بذاریم بنویسیم «می‌خواهید».




+ یادی از گذشته‌ها: nebula.blog.ir/post/1260

+ امروز همراه اولی‌ها اگر کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ ستاره ۱ مربع رو بزنن مکالمهٔ رایگان یا اینترنت رایگان هدیه می‌گیرن.

چون‌که آخرین دوشنبهٔ ماهه

۷ نظر ۲۹ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۴- دگر عضوها را نماند قرار

يكشنبه, ۲۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۲:۴۱ ق.ظ

داشتم اسکرین‌شات‌های گوشیمو مرور می‌کردم که رسیدم به این عکس. هشت و بیست‌وچهار دقیقۀ صبحِ دوازدهمین روز از یکی از ماه‌های پارسال این عکسو گرفتم. روزی که دمای هوا هشت درجه بود و شارژ گوشیم چهل‌وچهار درصد. تصویر بخشی از گروه‌های تلگرامی‌ایه که درشون عضوم و سایر اعضا گروه‌ها رو ترک کرده‌اند و فقط من مانده‌ام. یادمه که بعضی از این گروه‌ها زمانی بیست سی نفر عضو داشتند. احتمالاً می‌خواستم با این اسکرین‌شات نشون بدم که چه سربازِ سنگرحفظ‌کن و چه آدمِ رهانکنی‌ام و ول‌کنم همیشه به جایی که هستم اتصالی دارد. ولی یادم نیست از کدوم قسمتِ تلگرام گرفتم این عکسو. با توجه به واژۀ هدایتی که اون پایین نوشته احتمالاً چیزی رو از کانالی فوروارد کردم که این لیستو آورده. که البته الان هر جوری امتحان کردم نشد و نیومد اینجا. اون کلمۀ بحث هم که اون بالا نوشته نمی‌دونم چیه. به هر روی، با مرور این عکس جواب این سؤالو که چرا مهاجرت نمی‌کنم فهمیدم. من آدمِ رها کردن و رفتن نیستم. با این خصلتی هم که در خودم می‌بینم، اگه یه روز همۀ بلاگستان وبلاگشونو تعطیل کرده باشن و رفته باشن تلگرام و اینستا و اینجا رو رها کرده باشن، احتمالاً اون روز من همچنان دارم پست می‌ذارم و خلاصه ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما.

جدی این اسکرین‌شاتو چجوری گرفتم که الان نمی‌تونم بگیرم؟ :))

۷ نظر ۲۸ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۳- از هر وری دری ۱۵

جمعه, ۲۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۴:۲۶ ب.ظ

یک. نمرۀ آخرین امتحان وارد کارنامه شد و بیست. و این تنها بیستِ کارنامۀ دکتریمه. نمره‌های دیگه‌م بدین شرحه: ۱۶، ۱۷.۷۵، ۱۸.۶، ۱۹، ۱۹.۵، ۱۹.۵، ۱۹.۵. یکیشم نامشخصه فعلاً. اون ۱۶ برای اون درسیه که استادش یه کم بدخلقی کرد و نمرۀ مقاله و ارائه و امتحانمونو (به‌جز دانشجوی خودش) ناچیز داد و انداخت. بعد یه مقالۀ جبرانی خواست و با اون مقاله شدیم ۱۶. اون ۱۷.۷۵ هم برای یه درس دیگه از این استاده. و جالب‌تر اینکه مقاله‌ای برای این درسی که بیست شدم دادم همون مقاله‌ایه که بار اول برای این استادی که درسشو با ۱۶ پاس کردم داده بودم. وقتی دیدم مقاله‌مو با نمرۀ ناچیز و بدون هیچ توضیحی رد کرده، بدون هیچ تغییری برای این یکی استادم فرستادم و اون ایراداتشو گفت و اصلاح کردم و حالا می‌خوایم بفرستیم برای چاپ و انتشار. یه مورد جالب دیگه هم اینکه این درسی که بیست گرفتم سه‌تا منبع امتحانی داشت که یکی از منابع، همون منبع امتحانی درسی بود که نمره‌ش بار اول ناچیز و بعد با مقاله ۱۶ شد. این استادی که بیست داده استاد آسون‌گیری نیست و همون استادیه که اون یکی درسشو با ۱۸.۶ گذروندم. خلاصه می‌خوام بگم اون ۱۶ حقم نبود و جاش درد می‌کنه هنوز.

دو. انقدر با مامان سر اینکه بی‌خیال این مدل بافت فرانسوی روی موهام بشه بحث می‌کنم که دیشب خواب می‌دیدم رفته رنگ موی بنفش گرفته به قیمت بیست‌وهفت‌هزار تومن که تو خواب فکر می‌کردم گرون گرفته و جاهای دیگه ارزون‌تره. روی جعبه‌ش فروشنده با دستخط خودش نوشته بود صد درصد تضمینی و مامان هم بدون اینکه توش اکسیدان بریزه همین‌جوری رنگه رو می‌مالید به موهام و موهام قرار بود زیتونی بشه. حالا این وسط من نگران این بودم که به همسر آینده‌ام نگفتم و اگه از این رنگ خوشش نیاد چی؟ بعد داشت با پسته و بادام و گردو موهامو تزئین می‌کرد. بعد تو همون شرایط داشتیم اسباب‌کشی می‌کردیم چند خیابون پایین‌تر، به کوچۀ شاه عباس اول. منم همین‌جوری که داشتم به این فکر می‌کردم که مگه شاه عباس چندتا بود که ما تو اولیشیم یادم افتاد که شاهان صفوی چون اسماشون تکراری بود اول و دوم و سوم داشتن. بعد اینجا تو وبلاگم لوکیشن خونه‌مونو گذاشتم. دخترخالۀ بابا هم بود انگار. یا شایدم تماس تصویری گرفته بود باهام. زیرا که در عالم واقع زیاد تماس تصویری می‌گیره. نگران اینم بودم که یکی از خوانندگان خفن وبلاگم با هک کردن اون لوکیشن پیدام کنه. یکی هم نبود بگه پیدا کردن با استفاده از لوکیشن خفنیت و هک نمی‌خواد که. بعدش خودمو در خوابگاه دختران یافتم و دانشگاه حضوری شده بود و یه سری دختر داشتن می‌رفتن دانشگاه و من اول باید موهامو می‌شستم و مونده بودم با اون تزئینات آجیلیِ روش چه کنم و جواب شوهر آینده‌مو چی بدم.

سه. یکی از هم‌دانشگاهیام تو اینستا استوری گذاشته بود و دنبال همخونه بود. همون موقع دیدم ماری جوانا هم تو کانالش پست و تو اینستا استوری گذاشته که دوستش دنبال همخونه می‌گرده. دوستمو با دوستش دوست کردم. بعد به ماری می‌گم ما برای وصل کردن آمدیم. نکتۀ عجیب ماجرا اینجا بود که هر چی به مغزم فشار آوردم فامیلی دوستم یادم نیومد. شماره‌شم نداشتم. فقط تو اینستا داشتمش. از دورۀ کارشناسی. در واقع هم‌اتاقیِ دوستم بود و دوستِ هم‌اتاقیم. روم هم نمی‌شد بگم فامیلیتو فراموش کردم. باهم نون و نمک خورده بودیم و چنین فراموشی‌ای بعید بود از منی که به داشتنِ حافظۀ خوب شهره‌ام. خلاصه رفتم از لینکدین پیداش کردم و شرمم باد.

چهار. چند دقیقه از برنامۀ زندگی پس از زندگی رو دیدم و خوشم اومد. حیف که شبکهٔ ۴ پخش می‌شه و دیده نمی‌شه. شبیه این بچه‌های باهوشه که تو یه خانوادهٔ فقیر تو یه کشور بدبخت و جنگ‌زده به دنیا میان و شکوفا نمی‌شن. در اولین فرصت می‌خوام هر سه فصلشو دانلود کنم ببینم. حالا این اولین فرصتم کی هست خدا می‌دونه. میزان ساعتی که برای دیدن فیلم‌ها و سریال‌ها و برنامه‌های مورد علاقه‌ام نیاز دارم بیشتر از باقی‌ماندۀ عمرمه. فی‌الواقع بعد از مرگم یه دور دیگه باید به دنیا بیام و تو اون دور دوم فقط فیلم ببینم و کتاب بخونم. ولی اینو قبل از مرگم در اولین فرصت باید ببینم. خیلی تأثیرگذاره. منم چون آدم دیرتأثیرپذیری‌ام، وقتی یه چیزی پیدا می‌کنم که می‌تونه روم اثر بذاره عاشقش می‌شم. الان عاشق این برنامه شدم.

پنج. دانشگاه فعلی و دانشگاه اسبق برای افطاری دعوتمون کرده و تهران نیستم که برم. دانشگاه اسبق با خانواده (همسر و فرزند و...) دعوتمون کرده. اون موقع که تهران بودم هم هیچ وقت شرایطش جور نمی‌شد برم و نمی‌دونم افطاری دانشگاه چه‌شکلی میشه. من یه دونه از این افطاریا به خودم بدهکارم. با خانواده. شیرینم اومده ایران و قرار بود که یه قراری بذاریم همو ببینیم. تو گروه راجع به زمان و مکان این قرارمون صحبت کردیم و قرار شد که تو همین مراسم افطاری همو ببینیم. من البته با تماس تصویری حضور به هم خواهم رساند.

۲۰ نظر ۲۶ فروردين ۰۱ ، ۱۶:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۲- از هر وری دری ۱۴

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۴۴ ب.ظ

یک. قبلاً یه بار زنگ زده بودم اسنپ و راجع به اینکه اسنپ‌تلفنیاشون مسئول ترک‌زبان داره یا نه پرسیده بودم. این هفته هم زنگ زدم تپسی و همین سؤالو پرسیدم. نه اونا این امکان رو داشتن نه اینا. پیشنهاد دادم تسلط مسئولِ پشت تلفن به زبان ترکی رو هم به خدماتشون اضافه کنن چون می‌شناسم کسایی که فارسی بلد نیستن و نمی‌تونن از اسنپ یا تپسی تلفنی استفاده کنن و زنگ می‌زنن آژانس سر کوچه‌شون. به اینم فکر کردم که با این پیشنهادم دارم تیشه به ریشۀ آژانسای سر کوچه می‌زنم. ولی خب به هر حال بازار رقابتی ینی همین دیگه.

دو. از یه رستوران دو سری غذا سفارش داده بودم و تو قسمت توضیحات نوشته بودم که هر دو سفارش برای یه آدرسه و می‌تونید جداجدا نیارید. حتی می‌تونید تو یه ظرف بریزید چون که هر دوش سوپه. پیک وقتی رسید دم در زنگ زد. گفتم بذاره تو و بره. رفتم که بیارم دیدم فقط یکیشو آورده. کف زمینم چند قطره سوپ ریخته بود. یه کم صبر کردم و زنگ زدم که سراغ سفارش دوم رو بگیرم. پیکی که چند دقیقه پیش زنگ زده بود که دم درم جواب نداد. به اون یکی پیک که شماره‌ش روی سفارش دوم بود زنگ زدم. گفت من سفارشمو دادم دوستم بیاره. گفتم فقط یکی از سفارشا رو آورده. اظهار بی‌اطلاعی کرد. یه کم بعد زنگ زد گفت این دوستمون یکی از ظرفای سوپو ریخته زمین و رفته بخره بیاره. دلم سوخت براش. نه گفتم بخره نه گفتم نخره. خداحافظی کردم. خبری از سوپ نشد. فرداش دوباره زنگ زدم جواب نداد. هنوز مردد بودم که امتیازشو کم بدم و بگم پشتیبانی پیگیری کنه یا نه. با خودم می‌گفتم شاید یه اتفاقی برای خودش یا گوشیش افتاده که نمی‌تونه جواب بده. ولی انتظار حداقل یه عذرخواهی رو داشتم. عصر یه شمارۀ دیگه زنگ زد پرسید سوپتونو آوردن؟ گفتیم نه. به اون پیک دوم زنگ زدم ببینم داستان چیه و کی بود زنگ زده. اظهار بی‌اطلاعی کرد. بعد گفت شمارۀ کارت بدید پولشو برگردونیم. وقتی دید ما سوپ می‌خوایم نه پولشو، گفت پیگیری می‌کنم. چند ساعت بعد سوپی که از یه رستوران دیگه بود رسید دستمون ولی تهش نفهمیدیم کدومشون سوپو روی زمین ریخته و کجا ریخته و چجوری ریخته و کدومشون دوباره رفته خریده و کدومشون آورده و اصلاً اونی که زنگ زد پرسید سوپتونو آوردن یا نه کی بود و چرا زنگ زد. ولی من امتیاز کامل دادم. دلم نیومد جریمه و توبیخ بشن بابت یک روز تأخیر. داستان اون چند قطره سوپِ روی زمینم نفهمیدم.

سه. پونزده‌تا نون باگت سفارش داده بودم. حدودای دهِ شب پیک زنگ زد که من رسیدم و دم درم. گفتم الان درو باز می‌کنم. آیفونو برداشتم که بگم بذاره روی جاکفشی و بره. گفت فقط نه‌تا باگت داشتن و صاحب سوپرمارکت پول اون شش‌تا رو بهم داد که تو مسیرم اگه جایی باز بود بخرم. ولی دیروقت بود و پیدا نکردم. گفتم اشکالی نداره و تشکر کردم. رفت و رفتم پایین نونا رو بیارم. دیدم بیشتر از مبلغی که برای شش‌تا باگت پرداخت کرده بودم گذاشته. زنگ زدم که باگت‌ها دونه‌ای هزاروپونصد تومن بود و شش‌تاش میشه نه تومن. شما دوازده تومن گذاشتید چرا؟ اون سه تومنو چجوری پس بدم الان؟ گفت چون جاهای دیگه باگت دو تومنه، به من دوازده تومن دادن که تو مسیرم شش‌تا بگیرم. ولی پیدا نکردم و همون دوازده تومنو گذاشتم براتون. مجدداً تشکر کردم و الان منم و این سه تومنی که با اینکه رضایت صاحبش پشتشه ولی از گلوم پایین نمی‌ره. بعد به جای اینکه امتیازشو کم بدم که اگه موجودی کافی نبود چرا سفارش گرفتی و خلف وعده کردی، امتیاز کامل دادم و تازه دلم هم براش می‌سوزه که سه تومن ضرر کرده.

چهار. سوپرمارکتای اسنپ قبلاً توی ساعت‌ها و تاریخ‌های خاصی تخفیف‌های بزرگ می‌ذاشتن روی محصولات و اسم طرحشون مارکت‌پارتی بود. چند وقته که اسمشو عوض کردن گذاشتن تخفیف نارنجی. حس می‌کنم فرهنگستان یه چیزی بهشون گفته :))

پنج. یه سریالی هم چند وقت پیش پخش می‌شد به اسم موج اول. راجع به کرونا و تلاش پرستارها بود. متأسفانه فرصت نکردم ببینم ولی در جریان تغییر اسم اونم بودم. اسمش اپیدمی بود. بعداً گذاشتن موج اول. دکتر حداد نامه فرستاده بود برای رئیس صداوسیما که «در خبرها آمده بود که نام یک مجموعۀ تلویزیونی که قرار بود با عنوان «اپیدمی» از شبکۀ سۀ سیما پخش شود، به نام فارسی «موج اول» تغییر یافته است. فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ضمن استقبال از این اقدام، از سازمان صداوسیما و شبکۀ سه قدردانی می‌کند و آن را نشانه‌ای از توجه سازمان به ایفای وظیفۀ خطیر خود در پاسداری از زبان فارسی می‌داند. امید است این نگرش در صداوسیما گسترش یابد و الگو شود. توفیق جناب‌عالی را از خداوند متعال خواستارم.»

پنج‌ونیم. «موج» و «اول» درسته که فارسی نیستن، ولی مثل مهاجرهایی هستن که چندین ساله اومدن ایران و اقامت دائم اینجا رو گرفتن. زبان‌ها چنین کلماتی رو بیرون نمی‌کنن. ضمن اینکه ترکیب وصفی موج + علامت کسره + اول، الگوی فارسی داره.

شش. چند وقته که اسنپ این امکان رو گذاشته که مشتریای قدیمیش که سابقۀ خرید بالایی دارن بتونن تا یه مبلغی نسیه بخرن. فعلاً من تا سیصدهزار تومن حق دارم نسیه بخرم و آخر ماه پرداخت کنم. تا دومیلیون هم نسیه می‌ده ولی با توجه به سابقه و خریدای قبلی من، سیصدهزارو برای من تعیین کرده که اگه آخر ماه نسیه‌ها رو پرداخت نکنم یه درصدی جریمه می‌شم. ولی نمی‌دونم اگه کلاً پرداخت نکنم و فرار کنم چجوری پیگیری می‌کنن که پولشونو از حلقومم بکشن بیرون :|

هفت. عید رفته بودیم رامسر. ناهارو توی رودبار (روحِ درگذشتگان زلزلۀ سال ۶۹ شاد) خوردیم. یه رستوران هست داخل هواپیماست. اونجا. مامان و بابا و امید دوتا ماهی بزرگ سفارش دادن و من باقالاقاتوقی که تا حالا ندیده بودم. میل به برنج نداشتم و فکر می‌کردم باقالاقاتوق یه چیزی شبیه میرزاقاسمیه و با نون می‌خورنش. سه‌تا برنج آوردن گذاشتن روی میز که دوتاش برای اون دوتا ماهی بود و یه برنج هم برای باقالاقاتوق من و بعدشم یه ظرف شبیه آش سبزی که چون یه دونه بود فکر کردم پیش‌غذای منه. مامان و بابا و امید هر کدوم یکی از برنجا رو برداشتن و با اون دوتا ماهی خوردن و من داشتم پیش‌غذامو بررسی می‌کردم. از یه پیرمرده که هی میومد می‌پرسید چیزی لازم ندارین و کم‌وکسری ندارین پرسیدم باقالاقاتوق من چی شد؟ اشاره کرد به ظرف آشم و گفت اینه دیگه. گفتم آهان. نتیجه گرفتم باقالاقاتوق یه جور آشه. حواسم به اون برنج سوم هم نبود و فکر می‌کردم خودشون برای دوتا ماهی سه‌تا برنج آوردن. از اونجایی که در زبان ترکیِ روستایی! قاتق به‌معنی ماسته فکر کردم اینم لابد آش ماسته. غافل از اینکه قاتق به زمان ترکیِ شمالی! ینی خورشت. یه کم با قاشق خوردمش و دیدم دلمو می‌زنه. اصلاً مزۀ ماست نمی‌داد. ولی من همچنان فکر می‌کردم یه ارتباطی به ماست داره که اسمش قاتُقه. لذا مثل ماست ریختم لای نون و بقیه‌شم این‌جوری خوردم. ولی یه حسی می‌گفت داری اشتباه می‌زنی. همون‌جا سر میز عکسشو برای یکی از دوستان شمالی فرستادم و پرسیدم اینو چجوری می‌خورن و وقتی فهمیدم این یه نوع خورشته که روی برنج می‌ریزن قیافه‌م دیدنی بود. 

باقالاقاتق یا همون خورشت باقالا هستن ایشون. اون ظرف سفالی سبز هم ماسته :|


۱۳ نظر ۲۵ فروردين ۰۱ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۱- از هر وری دری ۱۳

چهارشنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۱، ۰۳:۵۰ ب.ظ

یک. یکی از سؤالای امتحانِ رده‌شناسی هفتۀ پیش این بود که آیا میان وجهیت فعل و ارجاعی بودن متمم‌های آن رابطه‌ای وجود داره یا نه. خواسته بود مثال هم بزنیم. گیوُن تو کتابش John wanted to marry a rich woman رو مثال زده بود. اگه در ادامه می‌گفتیم but she refused him ارجاعی می‌شد و اگه می‌گفتیم but he couldn’t find any، غیرارجاعی. بحث سر فعل و متمم‌هاش بود و چون فرقی نمی‌کرد چه صفتی برای زن بیاریم، من نوشتم زن باسواد. جان می‌خواست با یه زن باسواد ازدواج کنه. من یه همچین جانی رو به جانی که دنبال زن ثروتمند باشه ترجیح می‌دم. ثروت و زیبایی ثبات کمتری نسبت به دانش دارن. اخلاق و شعور هم مهمه البته.

دو. یه پسره تو گروه دانشگاهمونه که من هر اطلاعیه‌ای می‌ذاشتم یا جواب هر سؤال علمی بقیه رو می‌دادم این ریپلایِ خصوصی می‌زد میومد ازم تشکر می‌کرد و بعد با یه سری تعریف و تمجید بی‌خود و مسخره با این محتوا که خوش به حال فلانی و بهمانی که با شما هم‌کلاس یا همکار بودن یا هستن و چقدر شما باهوشید و چقدر باکمالاتید و چقدر فلان و چقدر بهمان سر صحبت رو باز می‌کرد. بعد با اینکه می‌دید من جوابشو ندادم یا فقط گفتم ممنون، ادامه می‌داد و پیام پشت پیام. با تأخیر فقط جملات سؤالیِ پیاماشو جواب می‌دادم. مثلاً می‌پرسید فلان درسو با کی داشتید؟ می‌گفتم فلانی. شروع می‌کرد راجع به فلانی حرف زدن. تهشم خوش به حال فلانی که شما شاگردش بودید. یه بار یه استیکر قلب فرستاد که روش نوشته بود شما دل منو بردی. چون ربطی به پیاماش نداشت با این فرض که ایشالا اشتباه فرستاده هیچی نگفتم که هم روش باز نشه هم احترامشو نگه‌داشته باشم. البته آدم محترمی به‌نظر نمی‌رسید و در واقع داشتم احترام خودمو نگه‌میداشتم. چند روز بعد تو گروه با استادم حرف می‌زدم که این دوباره مثل قاشق نشسته پرید وسط بحث تخصصیمون و ریپلایِ خصوصی و دوباره تعریف و تمجید از هوش و ذکاوت من و دوباره اون استیکر قلب. دیگه عصبانی شدم و با جملۀ «این استیکر مناسب گفت‌وگوی علمی نیست» شستم پهنش کردم رو بند. فکر کنم هنوز خشک نشده. دیگه پیام نمی‌ده و به حول و قوۀ الهی شرّش کم شد از سرمون.

سه. اهل بازیای کامپیوتری و موبایلی نیستم و تو گوشی و لپ‌تاپم هم بازی ندارم. نشون به این نشون که وقتی بچۀ فامیل ازم خواست از تو گوشیم براش بازی بیارم برنامۀ مقدار مقاومت مدارو گذاشتم جلوش با رنگاش بازی کنه. ولی فک و فامیل و دوستان و آشنایان وقتی تو یکی از مراحل بازیاشون گیر می‌کنن می‌تونن روی من حساب کنن. عمۀ شمارۀ دو تو مرحلۀ 543 بازی حباب‌ها مونده بود و می‌گفت یه ماهه نمی‌تونم این مرحله رو تا ته برم. یه نصف روز با یه مشت حباب سروکله زدم و مرحلۀ جدیدو تقدیمش کرد.

چهار. یکشنبه وقتی برگشتم خونه و بابا موهامو که داده بودم عمۀ شمارۀ یک، مدل فرانسوی ببافه دید گفت به مامانتم یاد بده از این به بعد موهاتو این‌جوری ببافه.

کی بود می‌گفت مردها دقت نمی‌کنن؟

حالا مامان برای اینکه توانایی‌هاشو بهمون ثابت کنه چند شبه سرمو می‌ذاره جلوش بافت فرانسوی تمرین می‌کنه و هر چی می‌گم بسه کچلم کردی بی‌خیال نمیشه.

پنج. پسرِ حدوداً هفده‌سالۀ همسایۀ مادربزرگم اینا تو یکی از قنادی‌های معروف شهر کارگره. صبح می‌ره و تا دم افطار تو قنادیه. مادرش تعریف می‌کرد که صاحب قنادی اجازه نمی‌ده اونجا نماز ظهر بخونه و می‌گه راضی نیستم تو قنادی من نماز بخونید. گویا فقط دو نفر از کارگرا روزه می‌گیرن. عمداً اینا رو گذاشته پای تنور که گرم‌تره. اونایی که روزه نیستن هم جلوی کولر، جواب مشتری رو می‌دن. ظهر وقتی بقیه داشتن ناهار می‌خوردن، این دوتا که روزه بودن اجازه می‌گیرن که برن مسجد نمازشونو بخونن زود برگردن. صاحب قنادی اجازه نمی‌ده و می‌گه شما کارگر تمام‌وقتید و باید همین‌جا بشینید غذا خوردن ما رو تماشا کنید. فکر کنم دلش از یه جای دیگه پره تلافیشو سر این طفل معصوما درمیاره.

شش. دوتا سؤالِ «چرا مهاجرت نمی‌کنی» و «چرا ازدواج نمی‌کنی» رو زیاد ازم می‌پرسن. امروز خودمم داشتم از خودم این دوتا چرا رو می‌پرسیدم.

هفت. فهرست آهنگ‌هامو بالا پایین می‌کردم که چشمم خورد به یه کدومشون که نه دانلودش کرده بودم نه با تلگرام و واتسپ و وایبر و ایمیل برام فرستاده بودنش. یه روز از روزای اول دورۀ کارشناسی، یکی از هم‌کلاسیام پرسیده بود فلان آهنگو از فلانی شنیدی و گفته بودم نه. اون روز گفت بلوتوثتو روشن کن برات بفرستم. چه خاطرات دوری. دور و آدماش دورتر.

هشت. وقتی یه اسم آشنا تو قسمتِ Who to follow (پیشنهادهایی که ریسرچ‌گیت برای دنبال کردن بقیه می‌ده) می‌بینی و فالو نمی‌کنی... وقتی همون حسو با Suggestions For Youهای اینستا و People you may knowهای لینکدین داری... وقتی نه جرئت دنبال کردن داری نه قدرت پیام دادن. حس غریبگی با کسای که یه زمانی صمیمیت بسیار زیادی داشتین غم عمیقی داره.

نه. سعدی یه بیت داره، می‌گه: به امیدِ آن که جایی، قدمی نهاده باشی، همه خاک‌هایِ شیراز، به دیدگان بِرُفتم. یه روز این بیتو با رسم شکل براتون معنی می‌کنم. اصلاً شاید یه روز یه کتاب نوشتم اسمشو گذاشتم به امیدِ آن که جایی، قدمی نهاده باشی.

۱۸ نظر ۲۴ فروردين ۰۱ ، ۱۵:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۵۰- سال اسب‌های پیش‌کشی و نطلبیده

سه شنبه, ۲۳ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۳۳ ب.ظ

پارسال زمستون رفتم تهران برای تسویه‌حساب با فرهنگستان و تکمیل فرایند ثبت‌نام دکتری در دانشگاه جدید. وقتی کارام تموم شد و داشتم برمی‌گشتم خونه، یه عکس از وضعیتم پست کردم و سحر فهمید که تهرانم. پیام داد که چرا خبر ندادی که ببینیم همو؟ گفتم هنوز بلیت نگرفتم اگه وقتت آزاده بیا شریف. اومد، ولی راهش ندادن داخل دانشگاه. رفتیم پارک طرشت. همون نزدیکیا بود. داشتیم راجع به درس و دانشگاه حرف می‌زدیم که یهو از کیفش یه چیزی درآورد گرفت سمتم. گفت می‌دونستم که نوشت‌افزار و تقویم دوست داری؛ برات پلنر (دفتر برنامه‌ریزی) و شمع گرفتم. جمله‌ش شبیه این بود که بگی می‌دونستم که فسنجون دوست داری، برات قرمه‌سبزی درست کردم. دستورِ دندون اسب پیش‌کشی رو نمی‌شمرن تو مغزم فعال شد و با ذوق شمع و پلنر قشنگمو گرفتم و گفتم بیا صفحۀ اولشو همین‌جا پر کنیم. نذاشتم بفهمه که من از دفتر برنامه‌ریزی خوشم نمیاد و ترجیح می‌دم برنامه‌هام مستقل از زمان تو ذهنم باشن نه روی کاغذ. باید علامت می‌زدم که اون روز چند لیوان آب خوردم و چند ساعت ورزش کردم و چقدر خرج کردم. یه قسمت به اسم شکرگزاری هم داشت. و چندتا شکلک که احساسات اون روزم رو نشون می‌دادن. خوشحال و خسته رو علامت زدم. تو بخش اهداف و کارهای روزانه نوشتم صحافی پایان‌نامه، گرفتن و تحویل دادن مدرک ارشد و تحویل دادن کارت دانشجویی سابق و گرفتن کارت دانشجویی جدید و دیدن سحر. تو قسمت یادداشت‌ها ازش خواستم چند خط یادگاری برام بنویسه. اون پایین یه جایی هم گذاشته بودن برای نوشتنِ جملۀ روز. گفتم اونم تو بنویس. نوشت «سخت بود ولی ما تونستیم». راستشو بخواید من از این جمله‌های انگیزشی هم خوشم نمیاد. بعد از اون روز دیگه چیزی توش ننوشتم، ولی جلوی چشم گذاشتمش که هر روز ببینم و یادم نره که هنوز کسایی رو دارم که دوستم دارن. دوستایی که حتی اگه بلد نباشن چجوری، ولی سعی می‌کنن خوشحالم کنن.



روزای آخر سال دنبال سررسید بودم. همۀ مغازه‌های شهرو زیرورو کرده بودم که اونی که به دلم می‌شینه رو پیدا کنم. پاپکو و سیب و قدیما رو نشون کرده بودم و هنوز تصمیم نگرفته بودم که کدومشونو بگیرم. رنگ کاغذش، اندازه‌ش، وزنش، محتواش، طرح جلدش، قشنگیش و حتی فونتش برام مهم بود و من با دقت اینا رو بررسی می‌کردم ببینم کدومشون به معیارهام نزدیک‌تره. دم تحویل سال برادرم با یه سررسید ساده با جلد شکلاتی بی‌هیچ طرح و نقش و نگاری اومد خونه و گفت اینو برای تو گرفتم. صفحۀ اولشم برات یادگاری نوشتم. چون که سررسید دوست داری. من هیچ، من نگاه بودم که آخه اینا چرا قبل از خرید این اسب‌های پیش‌کششون مشورت نمی‌کنن با آدم :|

حالا هر روز توی این سررسید بی‌نقش‌ونگار جدیدم چند خط از کارهایی که کردم (و نه کارهایی که قراره بکنم) رو می‌نویسم. مثلاً تو صفحۀ بیست‌ودوم فروردینش نوشته‌ام تا لنگ ظهر خوابیدم، عصر فیلم «دینامیت» و «پروفسور و مرد دیوانه» رو دیدم و شب «منصور» رو. تماشای هر سه توصیه می‌شود.

+ می‌گن آب نطلبیده مراده. شمع و پلنر و سررسید و آب‌هلوی نطلبیده چی؟ اونا هم مرادن یا فقط آب؟

۹ نظر ۲۳ فروردين ۰۱ ، ۱۷:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۹- خیرِ دوست

دوشنبه, ۲۲ فروردين ۱۴۰۱، ۰۳:۳۳ ق.ظ

پدر-دختری رفته بودیم جایی و برگشتنی جلوی سوپرمارکت خیردوست نگه‌داشتیم و با صاحب سوپرمارکت که مدیر سابق مدرسۀ ابتداییم باشه سلام و احوالپرسی کردیم. نمی‌دونم این آقای خیردوست چهرۀ بیست سال پیش دانش‌آموزشو به یاد میاورد یا نه، ولی من چهره‌شو، صداشو، جایزه‌ها و لوح تقدیرهایی که سر صف ازش گرفته بودمو خوب به خاطر داشتم. حتی خوشحالی و لبخندشو وقتی سال پنجم از مدرسه‌مون که یه مدرسۀ معمولی بود یه نفر نمونه دولتی قبول شد. مایۀ افتخارشون بودم. نمی‌دونم چقدر این مایۀ افتخارو به یاد داشت ولی وقتی بابا در جوابِ سؤالِ چه خبرِ آقای مدیر گفت دانشجوی دکترای زبان‌شناسی‌ام، حس افتخارو دوباره تو چهره‌ش دیدم. تو چهرۀ هردوشون. وقتی با ذوق رفت سر یخچال که برامون آبمیوه بیاره تو دلم گفتم خدایا آناناس نه، انبه نه، انگور نه، تا ذکرِ هلو نه رو هم ادا کنم آقای مدیر با دوتا سن‌ایچ هلو آمد و وقتی با امتناع ما مبنی بر اینکه چرا زحمت کشیدید روبه‌رو شد گذاشتشون پشت فرمان. بعد از خداحافظی به بابا گفتم دندون اسب پیشکشی رو نمی‌شمرن، ولی کاش سن‌ایچش پرتقالی بود.

خدایا، هر چه از دوست رسد نیکوست، ولی مگرنه اینکه علف باید به دهن بزی شیرین باشه؟ هلو به دهن من شیرین نیست، نیکو نیست، دلخواهم نیست. بارالها، آقای خیردوست نمی‌دونست که من فقط آب‌پرتقال دوست دارم، ولی تو می‌دونی. تو به دلخواه بنده‌هات آگاه‌ترینی، تو عَلیمی، تو خَبیری و از دل ما خبر داری، تو یَعْلَمُ مُرادَ الْمُریدینی. پس لطفاً اگر یک وقت خواستی از خزانهٔ غیب و یخچال بارگاه احدیت آبمیوه‌ای برای من بفرستی، پرتقالیشو بفرست. صدالبته که ما به هر خیری که به سویمان بفرستی نیازمندیم، لیکن اگر خیرت پرتقالی باشد خوشحال‌تر می‌شویم.


۱۲ نظر ۲۲ فروردين ۰۱ ، ۰۳:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۸- در طلب تو هستم، در طلب تو بودم

شنبه, ۲۰ فروردين ۱۴۰۱، ۰۲:۲۰ ب.ظ

ادامۀ بندِ هشت و نه و دهِ این پست


آذرماه پارسال انجمن زبان‌شناسی دانشگاه به‌مناسبت هفتۀ پژوهش یکی یه دونه از این لیوان‌های دسته‌دار سفالی بزرگ که معروف هستن به ماگ و نمی‌دونم فارسیش چی میشه به استادها و اعضای انجمن زبان‌شناسی هدیه داد. من چون تهران نبودم و چون از قضای روزگار دبیر انجمن، خونه‌شون تبریز بود، قرار شد هر موقع اومد لطف کنه ماگ منم با خودش بیاره و یه روز قرار بذاریم همو ببینیم و من هدیه‌مو بگیرم. 

موقع طراحیِ تقویمی که قرار بود روی ماگ‌ها چاپ بشه، پیشنهاد داده بودم یه جغد کوچیک هم یه گوشۀ تقویم ۱۴۰۱ بذارن و اون برای من باشه. ده دوازده‌تاشو ساده و ده دوازده‌تاشم با اون جغد چاپ کردن. وقتی دبیر انجمن گفت از بین سبز و صورتی و نارنجی و آبی یکیو انتخاب کنم گفتم رنگش فرقی نمی‌کنه، ولی اونی که روش جغد داره رو برا من کنار بذارید. 

بعد از اینکه یه دور من امیکرون گرفتم و یه دور خانم دبیر و هی خواستیم همو ببینیم و هی نشد، بالاخره امسال دیدار میسّر شد و سه‌شنبه بعد از امتحان رده‌شناسی که آخرین امتحان دورۀ دکتری باشه، اولین هم‌دانشگاهیمو از نزدیک دیدم و به تبعش چشمم به جمال ماگ تقویم‌دارم هم روشن شد. عصر قبل افطار رفتم درِ خونۀ دبیر انجمن و بعد از دو سال همکاری، برای اولین بار همو دیدیم و ماگمو گرفتم. 



کسی که ماگ‌ها رو کادوپیچ کرده بود و اسممونو روش نوشته بود، حواسش نبود من اون روز تو گروه چی گفتم و ازشون چی خواستم و یه سادۀ صورتیشو گذاشته بود برام. دیگه چون از بچگی یادمون دادن دندون اسب پیشکشی رو نمی‌شمرن به روم نیاوردم که مراد من این نبود. ولی خدایا، تو که حواست هست، تو که می‌دونی من چی می‌خوام، تو که عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُوری، تو که یَعْلَمُ مُرادَ الْمُریدین، تو که یَعْلَمُ ضَمیرَ الصّامِتین، تو که از رنگ و طرح و شعاع و ارتفاع ماگ مد نظرم آگاهی، تو دیگه تو ذوقم نزن، تو با من این کارو نکن، تو که مهربونی، تو همونی که گوشه‌ش یه جغد کوچیک چاپ شده رو برام بفرست لطفاً.

۴ نظر ۲۰ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است


دانی که چون همی‌گذرانیم روزگار؟

روزی که بی تو می‌گذرد روز محشر است


گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

سعدی

+ شش دقیقه مانده تا اذان

۱۹ فروردين ۰۱ ، ۲۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۶- آخرین امتحان پایان‌ترم

سه شنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۱، ۰۴:۰۴ ق.ظ

تا ساعاتی دیگر امتحان رده‌شناسی دارم (از دی‌ماه پارسال کلاسامون تموم شده و این امتحانِ ترم قبله که به تعویق افتاد که حضوری بشه و نشد). الان دارم نکاتشو مرور می‌کنم. عمدهٔ مطالب، مقایسۀ ویژگی‌های زبان‌های مختلفه. یه مطلب از فصل ۸ کتاب Introduction to typology وِیلی (Whaley) راجع به زبان‌های ترکیبی خوندم که جالب بود. سیستم مطابقت در این زبان‌ها بسیار قوی و غنیه و حالا بماند که زبان‌های ترکیبی چیه اصلاً. چون اگه اینو توضیح بدم باید زبان‌های تحلیلی و پیوندی و آمیخته رو هم توضیح بدم. یه مثالی آورده از زبان تیوا که زبان ترکیبیه و یه پیشوند داره (tow) که قبل از فعل میاد و همزمان هم با فاعل هم با مفعول مستقیم و هم مفعول غیرمستقیم مطابقت داره. مفعول مستقیم که می‌دونید چیه، غیرمستقیم هم «تو» توی جملۀ من کتاب را به تو دادمه. در زبان فارسی «م» توی جملۀ من رفتم با ضمیر «من» مطابقت می‌کنه. بعد دیگه ما مطابقت با مفعولو نداریم. اینکه من تو رو ببینم یا اونو ببینم، یه نفرو ببینم، ده نفرو ببینم، یه زن ببینم یا یه مرد، فعلِ دیدم با مفعول مطابقت نمی‌کنه. ولی تو این زبان تیوا یه پیشوند هست که همزمان با سه چیز باید مطابقت داشته باشه. یعنی به محض اینکه یکی از این سه‌تا تغییر کنه، این پیشوند هم تغییر می‌کنه و مثلاً میشه tam، که قبل از فعل می‌ذارنش. بعد نوشته در زبان تیوایی جنوبی فقط برای فاعل اول شخص مفرد، ۱۵تا پیشوند وجود داره که تو شرایط مختلف می‌ذارن ابتدای فعل‌ها. فقط برای منِ فاعل ۱۵تا پیشوند فعلی.

اگر رشتۀ جدیدی برنگزینم و ادامۀ تحصیل ندم، امشب آخرین شب عمر تحصیلیم خواهد بود که فرداش امتحان پایان‌ترم دارم و به‌خاطر مرور نکات تا صبح بیدارم و در حالی که دو دیقه یه بار خمیازه می‌کشم و یه قُلُپ! نسکافه (که چند وقت پیش دو بستۀ ۴۸تایی از «با سلام» گرفتم) می‌خورم و زمان باقی‌مانده تا هشتِ صبح رو محاسبه می‌کنم و به زمین و زمان ناسزا می‌گم و ایضاً به خودم که چرا مرور نکات رو زودتر شروع نکردم و چرا تموم نمیشه و چرا انقدر زیاده و اصلاً چرا ترک تحصیل نمی‌کنم و چرا وارد این مقطع و رشته شدم و چرا زمین گرده و چرا پنجره بازه و چرا کتری رو گازه و چرا دُم خر درازه و حتی چرا خورشت سحریمون کرفسه.

+ ما برای افطار یه چیز سبک می‌خوریم و شام نمی‌خوریم و سحری، غذای برنجی می‌خوریم.

+ تقلب روزه رو باطل می‌کنه؟

۸ نظر ۱۶ فروردين ۰۱ ، ۰۴:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۵- به وقت محبوب

دوشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۵۴ ب.ظ

امروز روز محبوب من بود. چهارمین روز از چهارمین ماه سال میلادی. من یک ساعت محبوب هم دارم. شش دقیقه مانده به دوازدهِ شب.


+ محبوب زیبا، طاهر قریشی

۱۵ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۴- مرا یک آمدنت بِه، که دَه بهار آید

شنبه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۱، ۱۰:۲۰ ق.ظ

استاد شمارۀ ۲۲ به‌مناسبت امروز که سیزده‌بدر و روز طبیعت و روز گره زدن سبزه‌ها باشه، تصویر سبز و عاشقانه‌ای رو در گروه دانشکده به اشتراک گذاشته بود و روی تصویر نوشته بود بی‌قراریِ دل و نحسیِ ایّامِ فِراق گرهی بـر گـره رشتهٔ دیـدار بزن. همه داشتند از زیبایی بیت تعریف و از استاد تشکر می‌کردند و من اندر خم معنی جمله بودم که آیا منظور استاد اینه که «خودمون بی‌قراری و نحسی را به هم گره بزنیم» یا «ای بی‌قراری و نحسی، شما رشتهٔ دیدار من و یارم رو گره بزنید». وزنش که فَعَلاتُن، فَعَلاتُن، فَعَلاتُن، فَعَلُن باشه رو تشخیص می‌دادم، ولی اینکه جملۀ امری خطاب به کیه رو نه. و به تبعش معنیش رو هم نمی‌فهمیدم. در مفعول و منادا بودن مصراع اول تردید داشتم. بعد از اینکه خصوصی از یکی از هم‌کلاسی‌هام جای تکیۀ فراق رو پرسیدم و باز هم معنی جمله رو متوجه نشدم، دلمو زدم به دریا و بعد از ده‌ها پیامِ وای چه بیت قشنگیِ بقیه، نوشتم خانم دکتر، اگر براتون مقدوره میشه لطفاً بخونید؟ مصراع اولشو متوجه نمی‌شم. تا ایشون پیاممو ببینه یک قاشق نشُسته که هر پیام بی‌ربط و باربطم تو گروه رو بهانه می‌کنه که بیاد تو خصوصی سر صحبت رو باز کنه اومد گفت خانم فلانی، شما دیگه چرا؟ انگار که خانم فلانی علامۀ دهره و حتماً معنی همه چیزو باید بدونه. خب آدم وقتی یه چیزیو نمی‌فهمه نپرسه که کسر شأنشه؟ حیفِ بیت به این قشنگی نبود نفهمیده از کنارش رد شم؟ اصلاً نیمی از دانش من حاصل (یا شایدم محصول) مطرح کردن سؤالای ساده‌ست. داشت معنیشو توضیح می‌داد که گفتم بهتره تو گروه توضیح بدید، شاید فرد دیگری هم متوجه نشده باشه و روش نشده باشه بپرسه. اساساً اگه من می‌خواستم از تو بپرسم که مرض نداشتم تو گروه پیام بذارم. استاد پیامم رو دید و وقتی پیام صوتی فرستاد و بیتو خوند تازه متوجه شدم مصراع اول یه‌جورایی قیده و نباید مفعول یا منادا بخونمش. یعنی ای یار، در شرایط بی‌قراری دل و در شرایط نحسی ایام فراق، رشتهٔ دیدار رو گره بزن، یعنی لطفاً بیا.



+ های «گره» ملفوظ است و باید «گرهی بر گرهِ» بنویسیم. می‌خواستم خودم تصویر رو ویرایش کنم از اول بنویسم دیدم عکس پس‌زمینه خراب می‌شه. تو گره اول الف، تو گره دوم ی رو نباید بذاریم. رشتهٔ رو هم اگه این‌جوری بنویسیم و ی ننویسیم به صواب نزدیک‌تره. نیم‌فاصلهٔ بی‌قراری رو هم رعایت کنیم دیگه نور علی نور می‌شه.

+ ماه آسمون درومد، شاخه گل من نیومد :|

۵ نظر ۱۳ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۳- متضاد بر وفق مراد چیه؟ همون

پنجشنبه, ۱۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۷:۴۵ ب.ظ

ظهر مقاله رو برای بار هزارم به‌لحاظ نگارشی و ویرایشی چک کردم و از منابع و پی‌نوشت و جدول‌ها و نمودارها و یکدستی همه چی که خیالم راحت شد برای استاد و همکارم ایمیل کردم که تأیید کنن و بفرستم برای مجله. بعد لپ‌تاپمو خاموش کردم و رفتم یه کم استراحت کنم.

عصر روشنش کردم که سومین کتابی که قراره ازش تو امتحان بیادو تازه شروع کنم به خوندن و جلسات ضبط‌شدهٔ کلاسو ببینم و خلاصه‌هایی که برای دوتا کتاب دیگه نوشتم مرور کنم. نیم ساعت طول کشید تا ویندوز بالا بیاد. سابقه نداشت همچین چیزی. همیشه زیر یک دقیقه بالا میومد. گفتم لابد داره به‌روزرسانی می‌کنه سیستمشو. بعد که بالاخره چشمم به جمال دسکتاپ روشن شد، دیدم روی هیچی نمی‌تونم کلیک کنم. البته توی دسکتاپم فقط مای‌کامپیوتر هست و سطل آشغال. این پایینم مرورگر هست که روی اونم کلیک کردم و فقط چرخید. پایین، گوشهٔ سمت راست روی تاریخ و وای‌فای هم کلیک کردم باز نشد. ولی عکس‌های دسکتاپم که تنظیم کردم هر یک دقیقه یه بار عوض بشن عوض میشن. نور و صدا هم کم و زیاد میشه. موس رو هم وقتی وصل‌ می‌کنم می‌شناسه. ولی دیگه در همین حد خدمات می‌ده بهم. حتی سیستم‌ریستورشم باز نمیشه که برگردونمش به یکی دو روز پیش.

باید ویندوز عوض کنم و درایورهایی که یادم نیست کجا گذاشتمو پیدا کنم و یکی‌یکی نصب کنم.

این پستو با گوشی نوشتم.

۱۵ نظر ۱۱ فروردين ۰۱ ، ۱۹:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۲- بر وفق مراد

چهارشنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۱، ۰۳:۱۱ ب.ظ

ترجمۀ اون چندتا منبع چغر و بدبدن رو سپردم به همکارم. برای تحویل مقاله‌هایی که پارسال باید تحویل می‌دادم هم مهلت گرفتم. سرما هم نخوردم و سرماخوردگان خونه هم خوب شدن. بعد، دیشب پیام گذاشتم تو گروه درس رده‌شناسی و از استاد شمارۀ 18 که امتحان پایان‌ترمو هی به تعویق انداخت که دانشگاه‌ها باز بشه و بالاخره باز شد پرسیدم اگه شونزدهم فروردین قطعیه بلیتامونو بگیریم. گفت آره امتحان ساعت هشت‌ونیم صبح برگزار میشه. یکی از هم‌کلاسیای همدانی خوابگاه گرفته و هفته‌ای چند روز می‌ره تهران. یکی از هم‌کلاسیا هم ساکن کرجه و اونم مشکل رفت‌وآمد و سکونت نداره. یه هم‌کلاسی سنندجی هم داشتیم (داریم هنوز!) که پابه‌ماه بود و دو روز پیش فارغ شد. اون اسفندماه امتحانشو مجازی داد. استاد گفت اگه من و اون یکی دوست همدانی می‌تونیم روز قبل از امتحان تهران باشیم که تا ساعت هشت خودمونو برسونیم دانشگاه، امتحانو صبح برگزار کنه. ولی اگه تهران جایی نداریم شبو بمونیم که صبح بریم دانشگاه، یه فکر دیگه بکنه. دوتا همدانی داریم. این همدانی دوم که خوابگاه نگرفته تو خصوصی بهم گفت کاش امتحان بمونه برای بعد از ماه رمضون. تو گروه در جواب استاد گفتم شما شرایط رو تعیین کنید، من خودمو وفق می‌دم. با یه چیزی میام و بلیتمو یه وقتی می‌گیرم که شونزدهم شش صبح تهران باشم. 

بعد هر چی سایت‌های خرید بلیتو بالا پایین کردم یه دونه بلیت قطار هم پیدا نکردم. نمی‌دونم از کی همه رو فروخته بودن. اتوبوسم که دوست ندارم. چندتا دونه بلیت هواپیما مونده بود، به قیمت خون پدرشون، اونم تو ساعتای ناجور. فکر کن یه تومن برای رفت و یه تومن برای برگشت هزینه کنی که یه ساعت بری بشینی جلوی چشم استاد به چهارتا دونه سؤال جواب بدی. ماه رمضونم هست و بعدش نه می‌تونی با کسی بری بیرون چیزی بخوری و بگردی نه اساساً حوصلۀ گشت‌وگذار و دیدن کسیو داری. حوصلۀ خودمم ندارم این روزا. دلم می‌خواست این آخرین امتحانمونم مجازی باشه و حالاحالاها نرم تهران. مخصوصاً تو این تاریخ. فی‌الواقع همۀ روزای سال یه طرف، پونزده و شونزده فروردین هم یه طرف. این دوست همدانی دوم تو گروه چیزی نگفت ولی نمی‌دونم تو خصوصی به استاد چی گفت که نظر استاد عوض شد و صبح تو گروه پیام گذاشت که شونزدهم امتحانو مجازی برگزار می‌کنه. البته یه سری شرط و شروط هم گذاشت که وقت امتحان زیاد نیست و دوربینا باید روشن باشه و اینا که طبیعیه.

۲۳ نظر ۱۰ فروردين ۰۱ ، ۱۵:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۱- [In Persian] Sima

چهارشنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۱، ۰۴:۲۹ ق.ظ

کی بود که فکر می‌کرد ترجمۀ منابع مقاله کاری نداره و چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه و اونو این همه خوشبختی محاله؟ زهی خیال باطل که اتفاقاً خیلی هم کار داره. وی از صبح دیروز تا همین الان که چهارونیم بامداد امروز که فردای دیروز باشه بیدار بود و همچنان بیداره و با یه مشت منبع که خود نویسنده‌هاشونم تا حالا عنوان کارشونو ترجمه نکرده‌ن سروکله می‌زنه و هنوز معادل یه تعداد از عناوینش در هاله‌ای از ابهامه و نمی‌دونه چه کوفتی جایگزین اون اصطلاحات کنه. یکی هم نیست بگه دلت برای خودت نمی‌سوزه برای این لپ‌تاپت بسوزه که بیست‌چاری روشنه.


و منظور از ترجمۀ منبع ینی برای شقاقی، و. (۱۳۸۷). مبانی صرف. تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت) بنویسی:

Shaghaghi, V. (2008). An introduction to morphology. Tehran: Samt [In Persian]

ولی ندونی اونجا که یارو نوشته بررسی فلان چیز در برنامه‌های سیمای جمهوری اسلامی ایران، به جای سیما چی بنویسی که تصویرو شامل بشه و صدا رو نه :|

۴ نظر ۱۰ فروردين ۰۱ ، ۰۴:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۴۰- دست‌اندرکاران ۳

سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۱۲:۰۹ ق.ظ

دو سال پیش با یکی از اعضای تیم پروژه و استادی که باهاش کار می‌کردیم برای یه مجله‌ای یه مقاله فرستادیم. مقاله رو پذیرفتن، ولی از اونجایی که تعداد متقاضی‌ها زیاد بود، گفتن وایستید تو نوبت تا نوبت انتشارش برسه. تو این دو سال استادمون از مقام استادیاری به دانشیاری ارتقا پیدا کرد و منی که اون موقع هنوز تو کنکور دکتری هم شرکت نکرده بودم، دانشجوی دکتری شدم و همکارم که دانشجوی دکتری بود، دفاع کرد و فارغ‌التحصیل شد. پارسال به مجله ایمیل زدم و گفتم که ما دیگه اون آدم سابق نیستیم. عناوین جدیدمونو براشون فرستادم و گفتم موقع چاپ اینا رو بنویسن. گفتن باشه و همچنان تو نوبت بودیم. بالاخره دیروز ایمیل زدن که عنوان جدول‌ها و منابع فارسی رو ترجمه کنید پی‌نوشت‌ها رو چک کنید و یه چکیدۀ مبسوط هم بنویسید و تا دوازدهم بفرستید. و اگه نفرستید، می‌مونید برای دور بعد. چکیدۀ معمولی رو همون دو سال پیش نوشته بودم، ولی چکیدۀ مبسوطِ دو سه صفحه‌ای رو بلد نبودم چجوری می‌نویسن و چی توش می‌گنجونن. ایمیلشونو فوروارد کردم برای استاد و همکارم که تو پست دست‌اندرکاران۱ اعصابم از همکاری باهاشون خط‌خطی بود و تو پست دست‌اندرکاران۲ دلخوریم تا حدودی رفع شده بود. صرفاً جهت اطلاع براشون فرستادم و انتظار نداشتم کاری انجام بدن و فکر می‌کردم همۀ این کارا رو خودم باید انجام بدم. استادم امشب پیام داد که شمارۀ پى‌نوشت‌ها رو درست کردم، عنوان انگلیسى هم براى نمودارها و جدول‌ها گذاشتم. الان باید چکیدۀ مبسوط نوشته بشه و منابع فارسى به انگلیسى ترجمه بشه و در فهرست منابع بیاد. همکارم هم پیام داد که چکیدۀ مبسوط انگلیسی رو هم من آماده می‌کنم و سعی می‌کنم تا سه‌شنبه براتون بفرستم.

الان فقط ترجمۀ منابع مونده که کاری نداره و من و این همه خوشبختی محال به‌نظر می‌رسه :|

۵ نظر ۰۹ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۹- Topic Persistence (TP)

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۰۵ ب.ظ

دیشب تو صفحۀ چهارصدوپنجاه‌وششِ یکی از سه کتابی که برای امتحان باید بخونم! مطلب جالبی راجع به معرفگی و ارجاع دیدم که چون به سبک وبلاگ‌نویسی خودم هم مربوط بود دوست داشتم اینجا با شما هم به اشتراک بذارمش. فی‌الواقع جای مناسب دیگه‌ای نداشتم که اونجا به اشتراک بذارم و پیشاپیش عذر می‌خوام که قراره سرتونو درد بیارم! سعی می‌کنم ساده توضیح بدم که پستو نصفه رها نکنید و متوجه عرایضم بشید. اگر هم احیاناً علاقه داشتید که بیشتر بدونید می‌تونید کتاب Syntax. An Introduction تالمی گیون (Givón, T) رو گوگل و دانلود کنید و فصل دهمشو بخونید. من نسخۀ 2001 کتاب رو دارم.

احتمالاً بحث اسم معرفه (اسامی خاص و نشانۀ «الـ» عربی) و اسم نکره (یای نکره فارسی و تنوین عربی) و حروف تعریف معین و نامعین (a/an و the انگلیسی) رو یادتونه. وقتی گوینده تشخیص میده که یه مصداقی برای شنونده قابل‌تشخیصه از اسم معرفه استفاده می‌کنه. مثلاً در جملۀ دیروز در خیابان یک دختری دیدم، دختری نکره‌ست. دختره لباس قشنگی پوشیده بود. اینجا دختره معرفه‌ست. هر زبانی هم ابزار دستوری خاص خودشو برای نشون دادن معرفه و نکره داره. یه بحث دیگه هم هست که خیلی نزدیکه به این بحث معرفگی (Definiteness) و اونم بحث ارجاع (Reference) هست. اسم‌های معرفه غالباً ارجاعی هستن. ولی نکره‌ها می‌تونن ارجاعی باشن یا نباشن. قسمت هیجان‌انگیزش همین‌جاست. اینکه نکره‌ها می‌تونن ارجاعی باشن یا نباشن.

من وقتی یه اسم (نه لزوماً اسم خاص) رو تو جمله‌م میارم، اون اسم برای شمای خواننده یا شنونده، یا معرفه‌ست یا نکره. البته این معرفه و نکره بودن انقدرها هم دوقطبی نیست و روی یه پیوستاره. حتی ممکنه یه اسم از نظر گوینده معرفه باشه از نظر شنونده نکره باشه. ولی حالا اگه معرفه باشه، ارجاعیه و شما می‌دونی در جهان خارج از جمله، مصداقش چیه یا کیه. ارجاعی بودن ینی اینکه مصداقش معلومه. ولی وقتی اسم نکره تو جمله‌م میارم دو حالت داره. یا ارجاعیه یا غیرارجاعیه. پس اسم ارجاعی ینی اینکه اون اسم یه مصداقی اون بیرون، تو جهان! داشته باشه، چه شما بشناسید، چه نشناسید.

حالا اینا چه ربطی به وبلاگ داره؟ الان می‌گم. فرض کنید تو یه متنی، کلمۀ book یا کتاب به‌کار رفته. اگر گوینده در ادامۀ صحبتاش یا تو پستای بعدی بخواد راجع به اون کتاب صحبت کنه، یه نشانه کنار اون اسم میاره که نشون بده اون اسم ارجاعیه، و قراره بعداً دوباره راجع بهش صحبت کنه. ولی اگه اون نشانه رو نیاره باید بفهمیم که غیرارجاعیه و دیگه برنمی‌گردیم بهش. حالا یا مهم نبوده یا نویسنده خودش عمداً نمی‌خواد که بهش برگرده و تکرارش کنه. و مایی که شنونده یا خواننده‌ایم باید متوجه این موضوع باشیم و راجع به اون چیز غیرمهم یا چیزی که نویسنده نمی‌خواد بهش موضوعیت بده سؤال نپرسیم! تو همین فصل ده، یه مثال از زبان عبری (عربی نه ها، عبری) آورده که book توی مثال a (صفحهٔ ۴۵۶) ارجاعی بوده و بعد از اولین باری که نویسنده book رو تو جمله‌ش آورده، در ادامه چند بار با it در مورد اون کتاب صحبت کرده. با اینکه این کتاب برای خواننده یا شنونده نکره‌ست ولی چون ارجاعی بوده یه نشانه در کنار کتاب آورده که متوجه باشیم که قراره بهش برگردیم (اون نشانه در عبری xad هست که معنیش میشه one). ولی در مثال b نشانه‌ای کنار book نیست و غیرارجاعیه. اگر به جملات بعدی تو همین مثال b دقت کنیم، گوینده در ادامۀ صحبتاش دیگه راجع به اون کتاب حرف نزده. 

بعد متن‌های انگلیسی و صحبت‌های چندتا انگلیسی‌زبان رو بررسی کردن و دیدن در زبان انگلیسی هم با ابزار this می‌شه این کارو کرد. وقتی یه اسمی با this میاد، خواننده می‌تونه منتظر باشه که بعداً هم به اون اسم اشاره بشه ولی اگه اسم با a/an بیاد، احتمالش کمه که بعداً به اون اسم برگردیم. متن‌های گفتاری و نوشتاری زیادی رو بررسی کردن و آمارِ اسم‌هایی که قبلشون this اومده رو گرفتن و دیدن افرادی که تو صحبتاشون این نشانۀ ارجاع رو استفاده کردن، بعداً راجع به اون اسم صحبت کردن ولی اسم‌هایی که a/an داشتن بهشون پرداخته نشده و انگار مهم نبودن.

راجع به ارجاع در زبان فارسی زیاد کار نشده و نمی‌دونم چه ابزارهایی تو متن‌های فارسی وجود داره که ارجاعی و غیرارجاعی بودن اسم رو نشون می‌دن. این متنی هم که می‌گیم یکی‌دو پاراگراف نیست. باید یه چیزی باشه که انسجام داشته باشه و بی‌سروته نباشه. مثلاً آرشیو وبلاگ من از ابتدا تا الان می‌تونه یه متن باشه. بعد با اینکه منِ نویسندهٔ فارسی‌زبان این ابزارها رو نمی‌شناسم، ولی همیشه تو ناخودآگاهم پستامو یه جوری نوشتم که وقتی یه اسم نکره رو به‌کار بردم، حواسم به این بوده که بعداً بهش برخواهم گشت یا نه. نمی‌دونم از چه ابزارهایی استفاده می‌کنم ولی همیشه تو ناخودآگاهم حواسم به این ارجاعی و غیرارجاعی بودن بوده. و پیش اومده وقتی یه پستی رو منتشر کردم، خواننده دست گذاشته روی یه اسم غیرارجاعی که احتمالاً دلم نمی‌خواسته بهش برگردم و فقط همون یه بار دوست داشتم تو متنم بیاد. یا عمداً بسامد تکرار یه اسم (بازم می‌گم نه لزوماً اسم خاص) رو توی پستام کم کردم یا نخواستم که تو جملاتم بعضی از اسم‌ها رو به‌کار ببرم و وقتی خواننده در کامنتش به اون اسم موضوعیت داده یا در موردش پرسیده حس ناخوشایندی بهم دست داده. یه دلیل اینکه گاهی کامنتا رو می‌بندم هم همینه. چون گاهی دست گذاشته میشه دقیقاً روی موضوعی که نمی‌خوام موضوع باشه یا دلم نمی‌خواد ادامه‌ش بدم یا بهش برگردم. 

حالا اینا رو نگفتم که موقع کامنت گذاشتن استرس بگیرید که وای الان یه چیزی می‌گم این ناراحت میشه، نه. فقط خواستم بدونید که این زبانی که برای ایجاد ارتباط انقدر راحت ازش استفاده می‌کنیم چه ظرافت‌هایی داره.

۸ نظر ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۱۷:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۸- در اقلیت بودن

دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۴۴ ق.ظ

دو ماه پیش که مجبور شدم برم تهران برای صحافی پایان‌نامه و گرفتن مدرک و گذاشتنش درِ کوزه و تسویه‌حساب با محل تحصیل سابق و یه سری کار اداری تو دانشگاه فعلی، برگشتنی اُمیکرون گرفتم و یه هفته خودمو قرنطینه کردم که اهل بیت مبتلا نشن.

هفتۀ پیش رامسر بودیم. از آخرین سفرمون به شمال پنج سال می‌گذشت. اون سال با خودم کتاب برده بودم برای کنکور بخونم. امسالم لپ‌تاپ برده بودم، چون‌که ما ز گهواره تا گور، حتی تو سفر هم دانش می‌جوییم. از وقتی برگشتیم اهل بیت تب و سرفه دارن و به‌نظر می‌رسه سرما خوردن. دیشب رفتن دکتر و منم خودمو قرنطینه کردم که مبتلا نشم. فی‌الواقع فرقی نمی‌کنه سالم باشی یا ناسالم، در اقلیت که باشی قرنطینه می‌شی. بعد فاضل نظری میاد پشتِ جلد کتابِ اقلیتش می‌نویسه در اقلیت بودن، تنها بودن نیست. چه بسا گروهی اندک که بر بسیاران غلبه کردند :| فعلاً که اونی که تنهاست و موردغلبه واقع شده منم فاضل جان :|

این هفته برای من حیاتیه و وقتِ مبتلا شدن ندارم به‌واقع. شونزدهم امتحان دارم و حضوریه و باید برم تهران. یکی از کتابایی که قراره ازش سؤال بیادو نخوندم هنوز. مقاله‌مو کامل نکردم و تحویل ندادم هنوز. مقالۀ دو سال پیشمم اصلاحیه خورده و دیروز ایمیل زدن که تا آخر هفته چکیدۀ مبسوط انگلیسی می‌خوان و چون فلان جا هم قراره منتشر بشه عنوان جدولا و نمودارا و منابعشو به انگلیسی ترجمه کن که فلان جاییا بفهمن چی نوشتی. می‌خوام صد سال سیاه نفهمن اصلاً. اونا برن زبون منو یاد بگیرن خب. اینجا هم اونی که موردغلبۀ زبانی واقع شده ماییم آقا فاضل :|

دیروز بی‌هوا برداشتم زنگ زدم به پشتیبانی اسنپ و ضمن تبریک سال نو، پرسیدم این امکانی که گذاشتین تلفنی زنگ بزنیم اسنپ بگیریم ماشین بفرستین چجوریه؟ اگه از شهرهای ترک‌زبان تماس بگیرن کارشناساتون ترکی بلدن؟ گفت نه دیگه زبان رسمی کشور فارسیه، ولی اگه کلاً فارسی بلد نبودید سعی می‌کنیم اگر امکانش بود شاید ارجاع بدیم به یکی از همکارامون که ترکی متوجه میشه ولی روال اینه فارسی صحبت کنید. می‌بینی فاضل جان؟ حتی اینجا هم اونی که موردغلبۀ زبانی واقع شده ماییم. بعد تو بگو  چه بسا گروهی اندک که بر بسیاران غلبه کردند.

تو رو خدا سرما نخورم این هفته.

۷ نظر ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۰۹:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گروه تلگرامی هم‌کلاسیای دورهٔ کارشناسی هنوز برقراره و بعد از کلی پیام تبریک عید و آرزوی سلامتی و شادی در سال جدید، یه نفر خوش‌سلیقگی کرد و نوشت:

Exp{یک سال خوب و فوق‌العاده}×زندگی تک‌تک‌تون. وی در ادامه افزود: سال جدید‌تون سرشار از رزونانس حس‌های خوب و شیرین. منم خلاقیتشو بی‌جواب نذاشتم و نوشتم «امیدوارم شادی و موفقیت در مدار زندگیتون در جریان باشه و مقاومت و سختی‌های مسیر امسالتون انقدر کم باشه که با افت ولتاژ محسوسی مواجه نشید و پرانرژی باشید همیشه.»


+ سالو تحویل دادم، مقاله‌هامو هنوز نه :|

۶ نظر ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۶- حیف نیست بهار باشد، تو نباشی؟

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

عید که آمد،

فکری برای آسمان تو خواهم کرد.

یادم باشد،

روزهای آخر اسفند،

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم و

گلدانی کنار ماهت بگذارم.

زندگی همیشه که این‌جور پیچ‌وتاب نخواهد داشت.

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی،

بِایستی کنار پنجره، و با درخت و باغچه صحبت کنی.

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها،

«دوستت دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم.

حالا کمی صبر کن؛ بهار که آمد فکری برای آسمان تو و

سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...


حافظ موسوی

دکلمه: ماندانا نوربخش (۳ مگابایت)

۲۸ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۵- بی‌سابقه

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۱:۳۹ ق.ظ
یکی از بخش‌های اصلی هر مقاله‌ای پیشینه‌شه. تو پیشینه می‌نویسی که قبل از تو کیا روی این موضوع کار کردن و به چه نتایجی رسیدن. اینکه از چند نفر اسم ببری و کار چند نفرو تو پیشینه بیاری و معرفی کنی بستگی به موضوعت داره. ممکنه کلی مقالهٔ مرتبط پیدا کنی، ممکن هم هست چیز زیادی پیدا نکنی. مثلاً من برای پایان‌نامهٔ ارشدم، هیچ پژوهش قبلی‌ای پیدا نکردم که بیاد گسترش نوواژه رو با سیستم‌های دینامیک بررسی کنه، ولی یه تعداد مقاله خونده بودم راجع به بررسی گسترش چیزای دیگه با همین رویکرد. منم همونا رو تو پیشینه آوردم. مثلاً یه مقاله بود راجع به گسترش ویروس کرونا. من همونو تشبیه کرده بودم به گسترش یه واژهٔ جدید و مدلشو تو پیشینه آورده بودم. مدلی هم که استفاده کرده بودم برگرفته از گسترش یه کالای جدید بود. به‌واقع همهٔ زورمو زده بودم برای تکمیل این پیشینه. حالا از صبح دارم سایت‌ها و مجله‌ها رو زیرورو می‌کنم که لااقل یه مقالهٔ مرتبط با درک کودک از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات پیدا کنم که تو پیشینهٔ این مقاله‌م بیارم و هیچی دستگیرم نشده فعلاً. فقط دوتا مقالهٔ یه کم مرتبط پیدا کردم که اولی راجع به درک نوجوانان دوزبانهٔ ترکی-فارسی از ضرب‌المثل‌های فارسیه و دومی در مورد درک اصطلاحات، بدون در نظر گرفتن متغیر سن. و من مشخصاً دارم روی درک کودکان کار می‌کنم نه نوجوانان، و نه دوزبانه‌ها.
حالا چی شد و چطور شد که تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم؟ یه بار از جلوی تلویزیون رد می‌شدم (من همیشه از جلوش رد می‌شم و به‌ندرت می‌شینم جلوش :|)، دیدم مجری از یه سری بچه می‌پرسه چشمم آب نمی‌خوره ینی چی؟ اونا هم جوابای بامزه‌ای می‌دادن که درست نبودن ولی تأمل‌برانگیز بودن و خوراک یه مقالهٔ معنی‌شناسی. بعداً فهمیدم اسم اون برنامه اعجوبه‌هاست. فردا می‌خوام بشینم آرشیوشو از تلوبیون دانلود کنم اون قسمت‌های ضرب‌المثلاشو جدا کنم تحلیل کنم تو مقاله‌م بیارم، ولی هنوز مقالهٔ مرتبط پیدا نکردم تو پیشینه بیارم :|

شما این برنامه رو می‌بینید؟ تو همهٔ قسمتا این سؤال ضرب‌المثلا رو می‌پرسن یا مقطعی بوده؟ می‌خوام ببینم چندتا داده می‌تونم از توش دربیارم. اگه بینندهٔ ثابتش هستین لطفاً یه کم راجع به این برنامه بهم اطلاعات بدید. چند قسمت پخش شده و از کی پخش میشه و تا کی پخش میشه و چه روزایی پخش میشه و آیا برنامهٔ دیگه‌ای می‌شناسید شبیه این باشه یا نه؟
۱۰ نظر ۲۸ اسفند ۰۰ ، ۰۱:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

توی تلویزیون تو یه برنامۀ سیاسی-اجتماعی یه آقایِ حدوداً پنجاه‌ساله داشت صحبت می‌کرد که تا دیدمش با خودم گفتم قیافه‌ش چقدر آشناست و چقدر یکی از هم‌کلاسیای دورۀ ارشدمو تداعی می‌کنه! یکی از ویژگی‌های تحصیل در مقطع ارشد و دکتری اینه که هم‌کلاسیای آدم نه‌تنها هم‌سن آدم نیستن بلکه هم‌سن والدین آدمن. با این هم‌کلاسی‌ای که چهره‌ش تداعی می‌شد و اسمش نوک زبونم بود ولی یادم نمیومد، فقط یه درس مشترک داشتم. ما ورودیای نودوچهار، سال دوم ارشد یه درسی داشتیم که برای اینکه در وقت و انرژی استاد درس صرفه‌جویی بشه، اون درسو برای ورودیای نودوپنج که اون سال، سال اولشون بود هم ارائه دادن و اونجا ما با نودوپنجیا هم‌کلاس شدیم. اون سال یه عکس دسته‌جمعی هم گرفته بودیم که این هم‌کلاسی تو اون عکس هم بود. می‌خواستم چهرۀ این آقای توی تلویزیون رو با اون عکس تطبیق بدم که دیگه تا من بگردم و اون عکسو پیدا کنم اسمشو زیرنویس کرد. با تردیدی توأم با تعجب گفتم فلانی؟ معاون وزیر؟! از اونجایی که باورم نمی‌شد این فلانی اون هم‌کلاسی باشه و معاون وزیر شده باشه اسم این آقای معاون وزیرو تو مخاطبای گوشیم زدم که ببینم هم‌کلاسی‌ای به اون اسم داشتم یا نه که بله، خودش بود. البته این آقا اون موقع که ارشد قبول شد هم مقام و منصب داشت ولی نه ما پرسیده بودیم نه خودش گفته بود کجا چی کار می‌کنه. از قبل، یه مدرک ارشد دیگه هم داشت و این دومی بود که اینم نپرسیده بودیم که کجا چی خونده.

+ ولی به کسی که پروپوزال و پایان‌نامۀ ارشدشو تحویل نداده و دفاع نکرده و انصراف داده نگیم دانش‌آموختۀ اون رشته. آخه این‌جوری اون دانش‌آموخته‌هایی که برای نوشتن پایان‌نامه و گرفتن مدرک چهار پنج سال جسماً و روحاً شکنجه شدن ناراحت می‌شن.

۲۷ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تعریف از خود و حمل بر خودستایی نباشه، ولی من اگه تو یه کاری خفن و عالی باشم، اون کار جزوه نوشتنه. تعداد تأخیرها و غیبت‌های دوران تحصیلم از پیش‌دبستانی تا این لحظه کمتر از انگشتان یه دست بوده و اگر گاهی به هر دلیلی بخشی یا همۀ جلسه رو از دست می‌دادم، بعداً دست‌نوشته‌های همۀ هم‌کلاسیامو می‌گرفتم که جزوه‌مو باهاشون تکمیل کنم. حتی آخر سال جزوۀ چند نفرو که به جزوه‌شون ایمان داشتم می‌گرفتم که تطبیق بدم با جزوه‌م و اگر مطلبی رو اشتباه نوشتم یا ننوشتم تصحیح یا اضافه کنم. جزوه‌های سال‌بالایی‌هامم می‌گرفتم ببینم اون سال به اونا چی یاد دادن و تطبیق بدم! زمان مدرسه (دهۀ هفتاد هشتاد) امکان ضبط صدای کلاسا رو نداشتیم ولی دورۀ کارشناسی و ارشد کلاسا رو ضبط می‌کردم و حتی یه وقتایی که درسمون شکل و نمودار داشت فیلم هم می‌گرفتم که بعداً جزوه‌مو باهاشون کامل کنم. دورۀ دکتری هم که کلاسامون مجازی شد و هم دانشگاه لینک جلسۀ ضبط‌شده رو در اختیارمون می‌ذاشت، هم خودمون می‌تونستیم اسکرین گوشی و لپ‌تاپو ضبط کنیم. جزوه‌های مدرسه و کارشناسیم دست‌نویس بودن ولی ارشد و دکتری رو تایپ کردم. همین‌جوری معمولی هم تایپ نمی‌کنم و جزوه‌هام فهرست و پانویس و ارجاع و شکل و نمودار و جدول و همه چی داره. به‌لحاظ ویرایشی هم که همیشه سعی کردم طبق شیوه‌نامه و یکدست باشه. آخر سال هم در اختیار استاد و هم‌کلاسیام قرار می‌دادم و حس خوب و مفید بودن بهم دست می‌داد. چند بارم تو دورۀ ارشد پیش اومده بود که استادها با دقت جزوه‌هایی که تایپ کرده بودم رو بخونن و کامنت بذارن و بگن فلان مطلبو فلان‌جور تغییر بده و اصلاحش کن. 

ولی حالا استاد شمارۀ ۱۸ با انتشار جزوه‌م و به‌اشتراک گذاشتنش با دیگران موافقت نکرده و بسیار ضدحال خوردم از این بابت. دیشب بهش پیام دادم و به رسم ادب ازش اجازه خواستم که جزوه رو در اختیار دوستانم قرار بدم و تو کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه بذارم. بقیۀ استادها معمولاً نه‌تنها اجازه می‌دن بلکه خوشحال هم می‌شن و بعضیاشون حتی می‌گن بده یه دور بخونم که اگه اشکالی داشت رفع کنیم بعد منتشر کنیم. ولی ایشون نه‌تنها اجازه نداد بلکه دلیلشم توضیح نداد و فقط گفت موافق نیستم. حتی نگفت بفرست ببینم چی توش نوشتی. البته چون محتوای جزوه‌م مطالب کلاسای ایشونه از این بابت بهش حق می‌دم که بخواد این مطالب رو به اشتراک بذاره یا نذاره ولی مطالبی که تدریس شده از یه سری کتاب خارجیه که به‌صورت رایگان در دسترسه. و اگر استاد هر جلسه فقط دو ساعت صحبت کرده، من دو روز وقت و انرژی گذاشتم که اون دو ساعت رو تبدیل کنم به ده بیست صفحه مطلب. تازه قصد فروشش رو هم ندارم که بحث سهم‌خواهی و سود مادی پیش بیاد. شاید نگرانه که بقیه بردارن بفروشن یا استفاده کنن که خب ما منتشر می‌کنیم که بقیه استفاده کنن. هر جا هم ببینیم یکی برداشته به اسم خودش می‌فروشه به پلیس فتا می‌گیم :)) واقعاً الان حس بدی دارم که جزوه رو نوشتم ولی در پستوی خانه نهانش کردم و نمی‌تونم به اشتراک بذارم :|

پانوشت۱. این اخلاقِ ثبت و ضبط کردن آموخته‌ها و به اشتراک گذاشتنشون هم مختص درس و دانشگاه نیست و من حتی تو کلاسای آموزش رانندگی و آشپزی هم جزوه نوشتم و به هم‌دوره‌ایام دادم. جزوۀ کلاس آشپزیمو تو وبلاگم هم گذاشته بودم و می‌تونید برای دانلود کلیک کنید. البته پلیس فتا گفته روی لینک‌های ناشناس کلیک نکنید و شما هم هر جا هر لینکی دیدید کلیک نکنید. ولی روی این می‌تونید کلیک کنید و کلی عکس خوشمزه ببینید.

پانوشت۲. پارسال بعد از تموم شدن یکی از درسا جزوه‌ای که نوشته بودمو گذاشتم تو گروه دانشکده. یه سری از غیرِهم‌رشته‌ایام که شماره‌مو نداشتن فکر کرده بودن استادم. با اینکه تصمیم ندارم و تمایلی هم ندارم استاد بشم ولی حس دلچسبیه به آدم بگن «استاد» :|


۲۶ نظر ۲۶ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۲- تمام شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۲۲ ق.ظ

ساعت چهار و بیست دقیقهٔ صبحه و دقایقی پیش مقاله‌ای که موضوعش تأثیرات فارسی روی ترکی بود رو برای استاد شمارهٔ ۱۸ ایمیل کردم. و کمتر از پنج روز فرصت دارم که مقاله‌های استادان شمارهٔ ۱۹ و ۱۷ رو هم آماده کنم و بفرستم براشون. موضوع یکی از این مقاله‌ها زبان کودکانه و موضوع یکیشم نام‌های تجاری. دومی تقریباً آماده‌ست ولی اولی تو ذهنمه و روی کاغذ پیاده‌ش نکردم هنوز.

۶ نظر ۲۵ اسفند ۰۰ ، ۰۴:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۱- ‫آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۳۸ ب.ظ

شال بیانداز

دلتنگی‌هایم را در گوشۀ آن می‌پیچم

سراپا آتش می‌شوم

سرخی می‌بخشم وجودت را

طنین قاشق‌زنی قلبم

پشت درهای بستۀ نگاهت

مشتی عشق می‌طلبد

ذره‌ای مشکل‌گشایی کن

ماندانا نوربخش


امشب به‌مناسبت چهارشنبه‌سوری دکتر نوربخش این شعرو تو گروهمون گذاشت و منو یاد شعر شهریار انداخت. عنوان پست، بخشی از حیدربابای شهریاره. ترجمه‌ش اینه که «چه رسم قشنگیه رسم آویزان کردنِ شال». حالا این رسم آویزان کردن شال چیه؟ یکی از رسم‌های قدیمی در برخی مناطق آذربایجان در چهارشنبۀ آخر سال مراسم شال‌اندازیه. به این صورت که شب چهارشنبه‌سوری، جوانان و نوجوانان با چادر و پارچه‌ای به پشت‌بام خانۀ اقوام و آشنایان می‌رفتن و از روزنۀ پشت‌بام اونو به داخل آویزان می‌کردن. صاحب‌خانه هم با میوه، شیرینی، آجیل، تخم‌مرغ، پول، جوراب پشمی و مواردی از این دست ازشون پذیرایی می‌کرد. گاهی صاحب شال جوان عاشقی بوده که با آویزان کردن شال از دختر صاحب‌خانه خواستگاری می‌کرد. در این مواقع هر چه به شال بسته می‌شد، شال بالا کشیده نمی‌شد تا اینکه صاحب‌خانه با پی بردن به موضوع، نشانه‌ای از دختر را همراه آن می‌کرد و جوان عاشق با مشاهدۀ نشانه‌ای از دختر که به شال بسته شده بود، متوجه می‌شد که خانوادۀ دختر او را شناخته و به این وصلت رضایت داده‌اند.

شما چه رسم و رسومی داشتید یا دارید تو منطقه‌تون؟

اگه جای دخترِ صابخونه بودید نشانه‌تون چی بود؟

۷ نظر ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۲۱:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۳۰- داغی یک عشق قدیمو، اومدی تازه کردی

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ب.ظ

اگر بپرسید واپسین دقایق سال را در شرایطی که موعد تحویل مقاله‌هات هم نزدیکه و آماده نیستن و یه امتحان خوفناک هم در پیش داری و کلی کامنتِ پاسخ‌داده‌نشده هم تلنبار شدن تو پنل وبلاگت چطور می‌گذرانی می‌گم چهارتا کامنت جواب می‌دم و دو خط تحلیل برای مقاله‌م می‌نویسم و یه ساعت کارتونِ داستان‌های شاهنامه می‌بینم. یه کارتون هم هست به اسم داستان‌های تاریخ. کلید کردم روی قسمتِ انقراض زندیه و تأسیس قاجارش. اینا رو اولین بار سال هشتادوپنج‌شش اینا دیدم و دیگه ندیدم. چند وقت پیش از آپارات پیداشون کردم و از وقتی پیداشون کردم صد بار دیدمشون و هی می‌بینم و هی سیر نمی‌شم و هی حرص می‌خورم و هر بارم یه‌جوری می‌بینم که انگار این دفعه قراره یه جور دیگه تموم بشه و قهرمانان قصه نمیرن. دوتا دوست هم دارم از نوادگان این دو سلسله‌ن. یکیشونو چند سال پیش تو مصاحبۀ آزمون دکتری دانشگاه شهید بهشتی پیدا کردم. بعد از مصاحبه تا یه مسیری باهم بودیم. تو خیابون وقتی از جلوی یه رمان تاریخی رد می‌شدیم صحبت علاقه‌م به لطفعلی‌خان شد و گفتم قبر لطفعلی‌خان همین‌جا تو تهرانه. دو بار رفتم اونجا تا حالا. و هم‌مدرسه‌ایام هنوز که هنوزه منو با عشقم به سلسلۀ زندیه یادشونه. ولی نگفتم که آدرس اولین وبلاگم لطفعلی‌خان زند دات بلاگفا بود. اونم با ذوق گفت من نوۀ نوۀ نوۀ فتحعلی‌شاهم. فتحعلی‌شاه برادرزادۀ قاتل لطفعلی‌خان میشه. چون قاتلش که آقامحمدخان باشه بچه نداشت، برادرزاده‌ش جانشینش شد. این فتحعلی‌شاه یه‌جوری شورِ ازدواجو درآورده بود و رکورد تولیدمثلو زده بود که لقبش باباخان بود. بابای خیلیا بود. این یکی دوستم هم که به‌نوعی همکارِ همکارمه خودش عکس کریم‌خانو استوری کرده بود نوشته بود جد پدری. سمت راستی، لطفعلی‌خان زندِ تو کارتونه. سمت چپی هم کریم‌خان، برادرِ پدربزرگِ لطفعلی‌خان، جد پدری دوستم.



+ اینم لینک کارتون‌ها: کارتون لطفعلی‌خان و آقامحمدخان، کارتون رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، رستم و شغاد (شغاد برادر رستمه که رستمو گول می‌زنه می‌ندازه تو چاهِ پر از نیزه و شمشیر و می‌کشه). یه سریال هم بود به اسم چهل سرباز. محصولِ سال هشتادوشش. اونم به اسطوره‌ها و داستان‌های شاهنامه پرداخته بود. اونم دوست داشتم و دارم مقاومت می‌کنم در شرایطی که امتحان از رگ گردن هم بهم نزدیک‌تره نرم سراغش و برای چهلمین بار نبینمش. عنوان‌ها هم اغلب بخشی از یه شعر یا ترانه‌ن که یا از اول خودتون متوجه می‌شید، یا می‌تونید گوگل کنید و متوجه بشید.

۱۴ نظر ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۹- دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ق.ظ

پریروز یه کم سردرد داشتم که کمش طبیعی بود. ولی شب شدیدتر شد و شدتش دیگه طبیعی نبود. نتونستم بشینم پای لپ‌تاپ و مقاله‌مو کامل کنم بفرستم برای استادم. بهش پیام دادم و یکی دو روز بیشتر مهلت خواستم. دوتا مسکّن خوردم و خزیدم زیر پتو. من به‌ندرت مسکّن می‌خورم و وقتی که می‌خورم یعنی دردش خیلی درد بوده که نتونستم تحمل کنم. یک جوری نیمۀ چپ مغزم زُق‌زُق می‌کرد (به دردِ همراه با ضربان زق‌زق می‌گویند) که انگار میخ رفته باشه توش و هی با پُتک ضربه بزنن روش. به این فکر می‌کردم که چرا دیگران این‌جور وقت‌ها دلشون درد می‌کنه من سرم؟ من سرمو لازم دارم. اون نباید درد کنه. درد جاهای دیگه قابل تحمله ولی دردِ سر نه. البته چشم‌ها و گوش‌هامم لازم دارم. و انگشت‌هام. دیگه؟ داشتم به جوراح و جوانح پرکاربرد و کم‌کاربردم می‌اندیشیدم. این جوانح رو از دین‌وزندگی دبیرستان یاد گرفته بودم. فکر می‌کردم مغزم داره از کار می‌افته و دارم می‌میرم و این آخرین نفس‌هاییه که می‌کشم و رفتنی‌ام. فکر می‌کردم که حیف که نتونستم مقاله‌مو برای استادم بفرستم بعد بمیرم و وسطِ این فکر که اگه بمیرم بعدش چی میشه یاد لاکِ رویین‌تنِ فولادزرهم افتادم که آخرش من می‌میرم و اون به حیاتش ادامه می‌ده. یه لاکِ نمی‌دونم چه‌رنگی با تاریخ تولید ۲۰۰۴ از برند مونتانا دارم که وقتی دانش‌آموز مقطع راهنمایی بودم مادربزرگ خدابیامرزم از سوریه‌ای که اون موقع سرسبز و آباد و زیبا بود سوغاتی آورده بود برام. طبق چیزی که تهِ لاک نوشته شده انقضاش ۲۰۰۸ هست و انتظار می‌رفت اینم مثل بقیه بعد از مدتی خشک بشه، یا حداقل تموم بشه، ولی تکون نمی‌خوره. توی این مدت مدید مادربزرگم خدابیامرز شد و یحتمل کارخونۀ مونتانا هم با کارکنانش زیر بمب و موشک به رحمت ایزدی پیوست ولیکن لاکشون هنوز همچنان مثل روز اولش کار می‌کنه. از همین برند، رنگ‌های دیگه هم داشتم که اون‌ها عمرشون به دنیا نبود و خشک شدن. اتفاقی که برای همۀ لاک‌ها می‌افته و چون تعدادشونم زیاده و نوبتی می‌زنمشون و چون رنگ اینم خاصه و همه جا نمی‌زنمش، تموم نشده تا حالا. ولی خشک هم نشده تا حالا. یه وقتایی فکر می‌کنم توش آب حیات و اکسیر عمر جاویدان ریختن. یه عضو در شورای نگهبان هم داریم (أطال الله عمره!) که با سن‌وسالش زیاد شوخی می‌کنند. چون شنیده‌ام که از این شوخی‌ها ناراحت نمی‌شود، بعضی وقت‌ها لاکم رو به اسم ایشون صدا می‌زنم :))


+ تصویر لاک مذکور، با این توضیح که اون ناخنم که یه کم بلند به‌نظر می‌رسه هم چند وقت پیش شکست.

+ شما هم از این چیزها که تاریخ انقضاشون گذشته ولی هنوز در قید حیاتن دارین؟

۱۰ نظر ۲۳ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب، یا اگه دقیق‌تر بگم نصف‌شب مامان پریسا پیام داد. بیدار بودم. توی رخت‌خواب و سر روی بالش داشتم پیام‌هامو چک می‌کردم که پیامش اومد. سلام دخترمشو که دیدم تو دلم گفتم خدا به خیر کنه. البته که پیام‌هاش همیشه خیره. این سه چهار بار آخری که پیام داده بود شرایط و معیارهامو پرسیده بود که پسر فلان دوست و همکارشو بهم معرفی کنه و منو به اونا. جواب منم هر بار مثل قصدشون «خیر» بود. پیامشو که باز کردم دیدم نوشته دنبال ترجمۀ صوتی مناجات شعبانیه‌م و نه می‌تونم دانلود کنم و نه می‌تونم بخرم. ترجمۀ صوتی روح‌الله باغبانو می‌خواست. می‌گفت طاقچه و فیدیبو داره ولی بعد از اینکه خرید رو می‌زنم یا نمی‌ره تو قسمت پرداخت یا می‌ره و رمز دوم نمیاد. با چندتا کارت بانکی هم امتحان کرده بود و نشده بود. گفت بچه‌ها هم خونه نیستن کمکم کنن. اینکه فامیلامون مواقعی که بچه‌هاشون نیستن روی کمک من حساب می‌کننو دوست دارم. اول یه نفس راحت کشیدم و بعد چیزی که می‌خواستو گوگل کردم. علاوه بر طاقچه و فیدیبو، توی کتابراه و نوار و بیپ‌تونز هم بود. قیمتش همه جا سه تومن بود و تو بیپ‌تونز دوازده تومن. کتابراه رایگان گذاشته بود، ولی نیاز به عضویت و نصب اپلیکیشن داشت. توی تلگرام جست‌وجو کردم و یه کانالی رو آورد که فایلی که تو کتابراه بودو گذاشته بود ولی اسم و توضیح نداشت. باز کردم و دیدم اولش میگه با صدای روح‌الله باغبان. توی تصورم روح‌الله باغبان یه روحانی مسن بود که با صدای خسته و سوز و آه و نوحه‌طور این دعا رو خونده باشه. ولی زهی خیال باطل که دکلمه بود و صدا و سیمای گوینده اصلاً اونی نبود که خیال می‌کردم. همون فایلو براش فرستادم و گفتم اینه؟ گفت آره و کلی تشکر و دعا و بعدشم خداحافظی. فایلو نبستم. ینی یه‌جوری بود که دلم نیومد ببندم و تا تهش که هفده دقیقه باشه گوش کردم. متن عربی مناجاتو نخونده بودم و نمی‌دونستم وزن و آهنگش چجوریه ولی این ترجمه‌ش بد نبود. می‌تونست بهتر و قشنگ‌تر هم باشه ولی قابل‌قبول بود. صدای گوینده هم بود نبود. هر چند تصنعی بودن و سبکی که گوینده‌ها موقع دکلمه دارن تو صداش معلوم بود و طبیعی و سوزناک نبود، ولی اینم قابل‌قبول بود. البته یه جاهایی رو به‌وضوح اشتباه می‌خوند. الهی تو دانی رو یه‌جوری می‌خوند و تکیه رو جایی می‌ذاشت که انگار داره می‌گه الهی تو دان هستی. در حالی که تکیه رو باید جایی بذاری که معنیِ تو می‌دانی بده. یه بارم نه، همۀ دانی‌ها رو این‌جوری می‌خوند. به هر روی، مضمون و مفهوم و محتوای خودِ مناجات انقدر قشنگ بود که صبح دوباره رفتم سراغ این ترجمۀ صوتی و از فیدیبو خریدمش.

عنوان: بخشی از همین مناجات، دقیقۀ یازدهمش.

۹ نظر ۱۹ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۷- و نخ‌به‌نخ دهنم دود است

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

یکی از دوستان برای پست قبلم کامنت گذاشته بود که مثل اینکه عرب‌ها هم سیگار را می‌نوشند و با شرب بیانش می‌کنند. رفتم سراغ صدیقتی مِن القاهره و پرسیدم شما به سیگار کشیدن چه می‌گویید؟ گفت تدخین السجائر. گفتم برای سیگار و قلیان و تریاک و سایر مواد مخدر از فعلِ «شرب» استفاده نمی‌کنید؟ گفت چرا، در عربی عامیانه از این فعل استفاده می‌کنیم. هروئین و کوکائین و بعضی‌ها را با فعلِ بوییدن می‌گوییم ولی سیگار و تریاک و قلیان و حشیش را با شرب. مثلاً أنا عمری ما شربت سجایر یعنی من هرگز سیگار نمی‌کشم.

عنوان از «غمت غلیظ‌ترین کام است»


بگو ستارۀ دُردانه
در انزوای رصدخانه
کدام کوزه شکست آن‌ روز
که با گذشتنِ نهصد سال
هنوز حلقۀ دستانش
به دورِ گردن خیام است؟

۱۰ نظر ۱۷ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۶- من خاطره می‌نوشَم و

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۲۹ ق.ظ

دوتا پستِ مرتبط با معنی‌شناسی تو صفحهٔ اینستاگرامم گذاشته‌ام که فکر می‌کنم بد نیست اینجا هم با شما به اشتراک بذارم:

پست اول:

داشتم یه مقاله راجع به فعل‌های مرکب زبان ترکی می‌خوندم که رسیدم به جدولی۱ که معادل‌های ترکی بعضی از فعل‌های مرکب فارسی رو نوشته بود و این سؤال در ذهنم شکل گرفت که چرا در فارسی قسم رو می‌خورن و در ترکی می‌نوشن؟ مسئله رو با دوستانم مطرح کردم و از بحث جامد یا مایع بودنِ سوگند که همون گوگرد باشه و اینکه مردم در گذشته واقعاً سوگند رو می‌خوردن تا حرفشونو ثابت کنن رسیدیم به اینکه در زبان فارسی، چیزهایی که نوشیدنی باشن رو هم می‌خورن و فعلِ نوشیدن خیلی وقته که کاربرد نداره تو این زبان. مخصوصاً در گونهٔ گفتاری. بعد این سؤال ایجاد شد که چرا و چی شد که در زبان فارسی فعل نوشیدن رو از رواج انداختیم و همه چیو صرف‌نظر از جامد و مایع بودنش می‌خوریم، در حالی که در زبان ترکی مثلاً سوپ و انواع آش رو می‌نوشیم و برنج و غذاهای سِفت‌تر رو می‌خوریم. فرنی رو چی؟ با اینکه انتظار داشتم اینم مثل سوپ و آش بنوشیم ولی شاید چون گران‌رَوی (معادل فارسی ویسکوزیتی)ش بیشتر از سوپه می‌خوریمش. شایدم فارسی داره روی ترکی تأثیر می‌ذاره و اون همگرایی‌ای که انتظار می‌ره موقع تماس زبان‌ها رخ بده می‌ده و ترکی هم داره شبیه فارسی میشه و فرنی رو به جای اینکه بنوشن می‌خورن. از نتایج و دستاوردهای دیگر این بحث هم می‌توان به این اشاره کرد که سوپ و آش غذا محسوب نمی‌شن که اگه می‌شدن ما هم می‌خوردیمشون و نمی‌نوشیدیم.
#سوپ_غذا_نیست
۱ جدول: از مقالۀ «مقایسۀ مدل‌های ذهنی فارسی‌زبانان و آذری‌زبانان (بررسی موردی مصدرهای مرکب با جزءهای فعلی خوردن، زدن، کشیدن و گرفتن)، نوشتۀ بلقیس روشن و مینا وندحسینی.

پست دوم:
بعد از بررسی موشکافانهٔ خوردن و نوشیدن سوگند و تفاوت برنج و آش و فرنی و انواع فعل مرکبی که با «خوردن» و «نوشیدن» بیان می‌شن، حین بحث و صحبت با دوستانم کاشف به عمل اومد که «سیگار کشیدن» و «قلیان کشیدن» و کشیدنِ سایر دخانیات و مواد مخدر به زبان ترکی استانبولی معادل با «سیگار نوشیدن» و «قلیان نوشیدن» هست و فعلی که برای اینا به‌کار می‌برن نوشیدنه‌ نه کشیدن. ینی الان شما قسمو می‌خورین، ما می‌نوشیم، ما سیگارو می‌کشیم، اونا می‌نوشن. در واقع همون‌طور که «خوردن» در فارسی برای جامد و مایع به‌کار می‌ره، «نوشیدن» (= ایچماخ) هم در ترکی استانبولی دو جا به‌کار می‌ره: برای مایعات و برای دودها! (تو ترکی آذربایجان نه ها، ما برای سیگار و قلیان و غیره همون کشیدن رو می‌گیم)
الان دارم به این فکر می‌کنم که در زبان فارسی هم لیوان آب رو موقع «نوشیدن» سر «می‌کشن». از این منظر می‌تونیم بگیم نوشیدن و کشیدن معناشون به‌نوعی به هم نزدیکه. هر چند مطمئن نیستم که این ارتباط معنایی همون ارتباطیه که در زبان ترکی استانبولی هست یا نه.

عنوان پست: https://nebula.blog.ir/post/1000

۱۲ نظر ۱۶ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۵- یوْمَ الْآزِفَه

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

تا پایانِ سال باید سه‌تا مقاله تحویل استادهای ترم قبل بدم. واحدهای درسیم تموم شده و دیگه کلاس ندارم که رخداد و خاطره‌ای هم شکل بگیره و توی وبلاگم بنویسم. از این به بعد باید تمرکزم روی آزمون جامع و رساله باشه. یکی از امتحانات پایان‌ترمِ ترم قبل هم موکول شده به ۱۶ فروردین سال آینده. باید خودمو برای اون امتحان هم آماده کنم. حضوریه و باید بریم تهران. استاد این درس نمی‌خواست امتحانو مجازی بگیره و به تعویقش انداخت که اوضاع بهتر بشه.

عنوان: روزِ نزدیک و نزدیک‌شونده. یکی از اسامی روزِ قیامته. 

۷ نظر ۱۴ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۴- جواب نالۀ ما را نمی‌دهد دلبر

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۰۰ ب.ظ

دوونیم پیام داد که تبریزی یا تهران؟ گفتم تبریزم. گفت وقت داری بریم بیرون؟ بی‌درنگ گفتم آره حتماً. پرسید امروز بعدازظهر ساعت چهار خوبه؟ لپ‌تاپمو خاموش کردم و کتاب و دفترامو از روی میز جمع کردم و پرسیدم قراره چیزی بخری یا جایی کار داری؟ گفت برای خرید. نپرسیدم خریدِ چی. گفتم پسرتم میاری؟ گفت می‌ذارمش پیش مامانم. ساعت چهار جلوی هلال احمر قرار گذاشتیم. پیاده از خونه‌شون و خونه‌مون تا اونجا ده دیقه یه ربع راه بود. وقتی داشتم حاضر می‌شدم بارون گرفت. چتر برداشتم. بابا پرسید کجا می‌ری؟ گفتم دقیقاً نمی‌دونم کجا ولی همین دوروبرا با پریسا می‌رم برای خرید. خریدِ چی، اینم نمی‌دونم. مامان گفت کجا افطار می‌کنی؟ دوتا شکلات برداشتم و یه لیوان آب‌جوش تو فلاسکم ریختم و گفتم شاید تو پارک، ولی هنوز بهش نگفته‌م که روزه‌م. دوتا خرما برام آورد و گفت اینا رم بذار تو کیفت. امسال شب قدر کرونا گرفتیم و یه چند روز روزۀ قضا داریم که هر از گاهی یکیشو ادا می‌کنم. سر کوچه که رسیدم بارون قطع شد. چترو جمع کردم گذاشتم تو کیفم. رأس ساعت چهار جلوی هلال احمر بودیم. اون چند دقیقه زودتر رسیده بود. از دوتا پاساژ روبه‌روی دانشگاه شروع کردیم. گفت اینجا اومده بودی تا حالا؟ گفتم حتی دقت نکرده بودم همچین پاساژی این دوروبراست. برج شهرو دوست داشتم. چند طبقه بود ولی پله نداشت. یه استوانه بود که طبقات با شیب ملایم به هم وصل شده بودن. شبیه فنر و مارپیچ. مانتوی مشکی مجلسی مدنظرش بود و مانتوهایی که چشم منو می‌گرفتن همه‌شون رنگی و مدلشون ساده بود. چندتا مشکی مجلسی هم نشونش دادم و گفت اینا زنونه‌ست. بعد یه عکسی نشونم داد گفت شبیه این. چندتا پاساژ دیگه هم رفتیم و دوباره برگشتیم سمت آبرسان و برج بلور. مغازه‌های اون طرفا رم بررسی کردیم، ولی چیزی که دلخواه پریسا باشه پیدا نکردیم. یه چندتا نوشت‌افزارم رفتیم و منم سالنامۀ دلخواهمو پیدا نکردم. دیگه چشام داشت سیاهی می‌رفت از دیدن مانتوهای سیاه. به مرحله‌ای رسیده بودم که بعضی از مانتوهای مشکی رو قهوه‌ای می‌دیدم و سر رنگشون هی باهم بحث می‌کردیم که مشکیه یا قهوه‌ای. لامپ‌های آفتابی مغازه‌ها هم مزید بر علت بود. و البته ضعف و گشنگیم. هر چند دقیقه یه بارم پریسا عذرخواهی می‌کرد که مانتوی دلخواهشو پیدا نمی‌کنه و از این مغازه به اون مغازه می‌کشوندم. دیگه چون دیدم همین‌جوریشم شرمنده‌ست بهش نگفتم روزه‌م که عذاب وجدانش مضاعف نشه. بالاخره تو یکی از مغازه‌ها یه مانتو پیدا کردیم که تا حدودی مجلسی بود و زنانه نبود و مشکی بود. چون یه کم ساده بود منم دوست داشتم و چون زیاد مجلسی نبود و فقط آستیناش گل‌گلی بود به‌نظر پریسا بدک نبود. هردومون پوشیدیم و پسندیدیم. منم وسوسه شده بودم که بردارم که یادم اومد من اصاً رنگ مشکی دوست ندارم :| گفت یه رنگ دیگه‌شو بردار که رنگ دیگه هم فقط سفید مایل به شیری داشت که از این رنگ دوتا مانتو و چهارتا پیراهن مجلسی دارم. یکیو نشونم داد گفت این برای مراسم خواستگاری خوبه ها. این یکی مناسب عقده، اون یکی مناسب فلان مراسم و رسیده بود به بخش سیسمونی که صدای اذان از مسجد نزدیک مغازه پخش شد و همزمان باباش زنگ زد که پسرشو آورده و سر چهارراه منتظرن. بدوبدو رفتیم سر چهارراه که سر کوچه‌شون هم می‌شد یاسینو تحویل گرفتیم و دیگه هر چی تعارف و اصرار که بیا خونه‌مون گفتم نه مرسی و خداحافظی کردیم. موقع خداحافظی پسرش گفت توی کیفت شکلات نداشتی بهم بدی؟ پریسا چپ‌چپ نگاش کرد که این چه درخواستیه و من با لبخند کیفمو باز کردم و یه شکلات از توش درآوردم و گرفتم سمتش. تشکر کرد و رفتن خونه‌شون. زنگ زدم خونه که بگم یه مسجد این دوروبرا کشف کردم و دارم می‌رم اونجا. گفتم یه کم دیر میام. شاید سالی یکی دو بار این موقعیت پیش بیاد که برم مسجد و حالا که موقع اذان داشتم از جلوی مسجد رد می‌شدم فکر کردم خوبه که برم اونجا رو هم تجربه کنم. درِ قسمت زنان رو پیدا نمی‌کردم. از یه خانوم مسن پرسیدم. فکر کرد آدرس می‌پرسم. گفت مستقیم بری آبرسانه، این‌ور می‌ره فلان‌جا و اون‌ور بهمان‌جا. گفتم نه، درِ مسجد کدوم وره؟ گفت این مسجد اسمش غریبلره. ماسکمو کشیدم پایین گفتم درِ قسمت خانوماش کجاست؟ گفت از همین‌جا که آقایون می‌رن برو. یه خانوم با دخترش هم حین پرسش و پاسخ داشتن از کنارمون رد می‌شدن که گویا اونا هم دنبال در می‌گشتن. سه‌تایی رفتیم تو و من اول رفتم سرویس بهداشتی برای گرفتن وضو. بعد درِ ورودی خانوما رو پیدا کردم و کفشامو گذاشتم تو جاکفشیِ شمارۀ دو رقم آخر سیم‌کارت ایرانسلم که کسی نداره شماره‌شو :| رسمه که یه بارم بعد از اذان اصلی، مؤذن مسجد اذان می‌گه. لذا هنوز داشتن اذان و اقامه می‌گفتن. ده دوازده نفر بیشتر نبودیم. چند نفرم اون پشت نشسته بودن و یه نفرم جوراب آورده بود می‌فروخت. نماز که تموم شد، رفتم سر وقت کیفم و اون دوتا دونه خرما. قبل از اینکه روزه‌مو باز کنم چندتا آرزو از ذهنم گذشت. اون لحظه داشتم فکر می‌کردم دیگه چی بهتر از این موقعیت که روزه باشی و نمازتم تو مسجد به جماعت بخونی و افطارتم بذاری بعد نماز. ببین اگه قرار باشه یه دعایی مستجاب بشه این بهترین موقعیته. بعد یادم افتاد که من صدها موقعیت بهتر از اینجا و این موقع رو تجربه کرده‌ام قبلاً ولی نشده، نمی‌شه، نخواهد شد... 

خدا کند که کسی تحبس‌الدعا نشود.

۲۴ نظر ۰۸ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۳- دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۱۸ ق.ظ

دیروز لولۀ آب سر کوچه‌مون ترکیده بود و آب محله‌مون قطع بود تا شب. شب خواب می‌دیدم دانشگاهم و آب دانشگاه هم قطعه. مشخصاً تو کتابخونه مرکزی دانشگاه بودم و حتی آبِ دستگاه‌های آب‌سردکن و آب‌گرم‌کن! هم قطع بود اونجا. امتحان یکی از درسای دکتری رو داشتم و برای همین امتحان رفته بودم دانشگاه ولی موقعیت مکانی خوابم دانشگاه شریف بود. هم‌کلاسیایی که تو خوابم بودن هم ترکیبی از دوستان مقاطع مختلف تحصیلیم بودن. همه منتظر اومدن آب بودن. من یه پیاله یا کاسۀ نشُسته دستم بود که منتظر بودم آب بیاد بشورمش. همه لباس رسمی دانشگاه تنشون بود و من چادر سفید گل‌گلی. وقتی دکتر صادو دیدم که از دور میاد صورتمو برگردوندم منو نبینه. اخلاق عجیبی داشت. آدم غیرمنتظره‌ای بود و در آنِ واحد نمی‌تونستی رفتارشو پیش‌بینی کنی. همین باعث می‌شد ازش بترسم. معلوم نبود فازش فازه یا نول؟ این ترسم به خوابم هم رخنه کرده بود. بالاخره آب دانشگاه وصل شد. اولش گل‌آلود بود. اون کاسۀ چه‌کنمِ توی دستم رو شستم. بعد با هم‌اتاقیم رفتم دانشکده. کتابخونه مرکزی حکم دانشکده رو داشت. ولی این دانشکده‌ای که تو خواب می‌دیدم در واقعیت ندیده بودم قبلاً. برام جدید بود، ولی تو خوابم جدید نبود و دانشکده‌مون بود. با دوستم جلوی آسانسور بودیم ولی یادم نیست از پله رفتیم یا با آسانسور. فقط ما دوتا بودیم تو کلاس. منتظر شروع امتحان بودیم. یه آقایی که گویا مسئول نظافت و خدمات دانشکده بود از اونجا رد شد و گفت کاش دانشجوها نیان امتحان کنسل بشه. من اون لحظه فکر می‌کردم مگه موقع غیبت دانشجوها امتحان هم کنسل میشه؟ این قاعده مگه برای تشکیل نشدن کلاس نبود؟ بعد یه دختر اومد و شدیم سه نفر. من مقنعه و مانتومو از کیفم درآوردم و پوشیدم و رسمی شدم. تا اینجا چادر سفید گل‌گلی سرم بود و استرس داشتم که الان یه آشنا منو با این وضع تو دانشگاه ببینه چی میگه. با یه پیاله تو دستم.

من تا حالا دانشگاه‌های زیادی رو از نزدیک دیده‌ام یا توصیفشون رو شنیده‌ام و باهاشون کلی عکس و فیلم و خاطره دارم. مثل دانشگاه قزوین که امتحان زبانمو اونجا دادم، دانشگاه اصفهان، هم صنعتیش هم علوم پزشکیش رفته بودم برای مصاحبه، دانشگاه مشهد برای کنفرانس، دانشگاه تبریز برای دیدن دوستام و برای مصاحبه، دانشگاه علامه، خوارزمی، تربیت مدرس، الزهرا، دانشگاه تهران، امیرکبیر، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگستان و کلی دانشگاه و پژوهشگاه و پژوهشکدۀ داخلی و خارجی! که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم اسم ببرم ولی تو یه سریاشون سال‌ها رفت‌وآمد کردم و با گوشه‌گوشه‌شون خاطره دارم ولی هر موقع خواب درسی و دانشگاهی می‌بینم یا خواب می‌بینم که دانشگاهم، موقعیت مکانی یا لوکیشنم شریفه. حتی اگه خواب دانشگاه‌های دیگه رو هم ببینم بازم صحنه‌ها تو شریفه. انگار که برای مغزم فقط اونجا به‌عنوان دانشگاه تعریف شده و فقط تصاویر اونجا ثبت و ضبط شده.


عنوان از حافظ

۹ نظر ۰۸ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۲- در عشق باید آخرین عدد باشی!

جمعه, ۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دانشگاه به‌مناسبت روز مهندس آهنگِ مهندس جانِ اخشابی رو گذاشته بود تو کانالش. فوروارد کرده بودم برای خودم که هر موقع تلگرام لپ‌تاپمو باز کردم دانلودش کنم.

عکس و متن پست قبلو تو هر دو صفحۀ اینستا و وضعیت واتساپم هم گذاشته بودم. از پونصدتا مخاطبِ واتساپ‌دارم که وضعیتمو باهاشون به اشتراک می‌ذارم معمولاً صدتاشون مشاهده‌ش می‌کنن. ده دوازده نفر از این صد نفر کسایی هستن که وقتی اسمشونو جزو مشاهده‌کنندگان وضعیتم می‌بینم تعجب می‌کنم از اینکه جزو مخاطبینشون هستم و شماره‌مو دارن و وضعیتمو می‌بینن. آدمایی که انتظار ندارم منو تو دایرۀ روابطشون جا بدن و اسمم تو لیست مخاطبشون باشه و پستمو مشاهده کنن ولی می‌کنن.

یه چند نفر از دوستان دورۀ دکتری که از سابقه‌م خبر نداشتن با خوندن اون یادداشت تو وضعیت واتساپم روز مهندس رو بهم تبریک گفتن و ابراز ذوق فراوان کردن. یکیشون که از قضا پسر بود و من به‌عنوان ویراستار یکی از مجلات ذخیره‌ش کرده بودم و یادم نمیاد شماره‌مو بهش داده باشم و لابد از گروه مشترکی که درش هستیم یا از اطلاعات یکی از مقاله‌هام شماره‌مو برداشته ذخیره کرده وقتی وضعیت واتساپمو دید و رشته‌مو فهمید کف کرد و با فهمیدن دانشگاه سابق و اسبق کف‌تر! کرد و بعد در اولین مکالمه! بحث اشتغال و استخدام و موانع رشد و بالندگی جوانان و بی‌کفایتی مسئولین رو پیش کشید و دیگه ول‌کن ماجرا نبود و هی هر چی من کوتاه جواب می‌دادم رها نمی‌کرد. یه جایی هم بین عرایضش گفت شما دختر خوب و متین و نابغه‌ای هستید :| 

وقتی سرسنگین جواب می‌دم یاد این بنده خدا می‌افتم :|

یکی از خوانندگان شریفی وبلاگم خبر از ارائۀ یکی از درسای دانشکدۀ معارف (آیین زندگی) توسط دکتر نایبیِ دانشکدۀ برق داد و وقتی اشتیاق منو مبنی بر شرکت در کلاسای این استاد (همون استادِ پست قبل) دید لینک جلسات ضبط‌شدۀ کلاسا رو در اختیارم گذاشت.

امروز بالاخره فرصت کردم برم سراغ آهنگ مهندس جان و گذاشتم دانلود بشه ببینم چی می‌گه.

سپس روی لینک جلسۀ اول کلاس آیین زندگی دکتر نایبی کلیک کردم و علامت پلی رو زدم. یه صفحۀ سفید اومد و بعد با نام و یاد خدا مرکز آموزش‌های الکترونیکی دانشگاه شریف تقدیم کرد!. همزمان که هشدارِ «کلیۀ حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به دانشگاه صنعتی شریف است و هر گونه نسخه‌برداری و بازنشر آن بدون مجوزِ این دانشگاه ممنوع است» رو روی صفحه نشون می‌داد یه یارویی شروع کرد به خوندنِ عشق من ضرب‌درِ تو به توان نگاهت، جمعِ خوشبختی ماست می‌شود بی‌نهایت! حد و مشتق گرفتم از وجودم تو ماندی، عاقبت پای ما را به ریاضی کشاندی. از اونجایی که یادم رفته بود که همین چند ثانیه پیش خودم مهندس جانِ اخشابی رو گذاشتم دانلود بشه و چون آهنگا بعد از دانلود خودبه‌خود پخش می‌شن، موقعی که من فیلم کلاسو پلی کرده بودم اینم شروع کرده بود به خوندن و فکر می‌کردم آهنگِ ابتدایی آیین زندگیه. با حیرت خیره مونده بودم روی صفحۀ کلاس که ماذا فازا؟ وسطای آهنگ دیدم یکی از اون دوردورا می‌گه آقای فلانی باد کولرو می‌شه کم کنی؟ داره کاغذای منو می‌بره. آهنگه هم به‌صورت دوپس دوپس در پس‌زمینه در حال پخش بود. بعد استادی که باد کولر کاغذاشو می‌برد گفت بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام على سیدنا محمد وعلى اله الطیبین الطاهرین. خودش بود. صدای دکتر نایبی بود. شنیدنِ یه همچین جملاتی از زبان استاد دانشکدۀ برق به‌قدر کفایت عجیب و سورئال! بود و با صدای اون یارویی که هنوز یادم نیفتاده بود اخشابیه و مهندس جانش داره از تلگرامم پخش می‌شه فضا رو عجیب‌تر هم کرده بود. تا دوزاری کجم بیافته و بفهمم که خط رو خط شده، قیافه‌م دیدنی بود و جدی فکر می‌کردم آهنگ تیتراژ ابتدایی فیلم کلاسای شریفه :|

+ کاش بقیۀ دانشگاه‌ها هم لینک جلسات ضبط‌شده‌شونو عمومی می‌کردن می‌رفتم استفاده می‌کردم از محضر اساتیدی که تو فلان دانشگاه شنبه‌ها هفت‌ونیم تا نُه فلانِ۱ و نُه تا ده‌ونیم فلانِ۲ ارائه می‌دن :|

+ عنوان پست، آخرین جملۀ آهنگ مذکوره :| آخرین عدد دقیقاً کدوم می‌شه که برم باشم؟

۷ نظر ۰۶ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۱- هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم؟

پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۵۰ ب.ظ

اردیبهشت ۹۲ با دکتر نایبی آمار و احتمال داشتیم. استاد دانشکدۀ برق بود. یه بار آخرای جلسه این مدار آرسی رو کشید روی تخته و گفت افق دید این خازن اگه همین پنج ولت باشه در نهایت به همین پنج ولت می‌رسه، ولی اونی که افق دیدش پنجاه ولته خیلی سریع اون پنج ولت رو رد می‌کنه و می‌رسه به پنجاه. گفت آرزوهای بزرگ داشته باشید. بزرگ، ولی دست‌یافتنی.

کلاس که تموم شد، داشت تخته رو پاک می‌کرد. گفتم استاد اگه می‌شه پاک نکنید ازش عکس بگیرم. لبخند زد و گفت بگیر.



+ در بزرگ بودنِ توی چندصدمگاولتی که شکّی نیست، بزرگی؛ خیلی بزرگ، اما نمی‌دونم دست‌یافتنی هم هستی یا نه. نمی‌دونم خازنم ظرفیت داشتن تو رو داره یا نه. دست‌یافتنی باشی یا نباشی، ظرفیتشو داشته باشم یا نه، به هر حال عاشقت که می‌شه باشم، آرزوم که می‌شه باشی.

+ روز خانم مهندسا و آقا مهندسا و اونایی که عمرشونو گذاشتن پای این اعداد و ارقام مبارک.

۲۵ نظر ۰۵ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۲۰- زبان مادری

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۴۰۰، ۰۱:۴۱ ب.ظ


به‌مناسبت امروز که روز زبان مادریه لازم می‌دونم بگم که در ایران صدها زبان رایج داریم که طبق این پژوهش ۱۱تاشون در معرض خطر شدید و ۲۵تاشون در معرض خطر و ۲تاشون در وضعیت هشدار انقراض هستن. گویشوران این زبان‌ها در حال حاضر افراد مسن هستن و به بچه‌هاشون این زبان‌ها رو یاد ندادن و زبانشون داره فراموش می‌شه. برای حفظ زبان‌ها و گویش‌های محلی، آسان‌ترین و کم‌هزینه‌ترین راه اینه که خانواده‌ها خودشون اون زبان رو به فرزندانشون منتقل کنن.

امروز یکی از دوستان با دیدن این تصویر این سؤال رو مطرح کرد که اساساً چه نیازی به این همه زبان و گویش داریم؟ یک زبان برای برقراری ارتباط کافی نیست؟

سؤال سختی بود. مثل اینه که شما وارد یه باغ بزرگ پر از میوه‌ها و گل‌های گوناگون بشید و بگید چه نیازی به این تنوع هست، یه نوع باشه کافیه دیگه.

اتفاقاً قشنگی دنیا به این تنوعشه. بحث هویت و فرهنگ هم هست البته.

+ وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ ۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ. ۲۲/روم

+ و از نشانه‌هاى الهى، آفرینش آسمان‌ها و زمین، و تفاوت زبان‌ها و رنگ‌هاى شماست؛ همانا در این امر براى دانشمندان نشانه‌هایى قطعى است.


+ برای این پست با زبان مادریتون نظر بنویسید (= بو پُستا آنادیلیزینن نظر یازن)

۲۶ نظر ۰۲ اسفند ۰۰ ، ۱۳:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۹- دانست که مخمورم و جامی نفرستاد؟

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۰۱ ب.ظ

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد، گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

[به وقتِ صبوری]

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۸- بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۴۰ ق.ظ

یکی از دوستام که از اعضای تحریریۀ یکی از مجله‌هاییه که مقاله‌م دستشونه سر شب پیام داد که یه عکس از خودت بفرست بذاریم کنار مقاله‌ت. اینکه عکس نویسنده کنار مطلبش باشه مرسومه و تو مجله‌های خارجی مرسوم‌تر. البته این مجله داخلیه. پرسیدم تا کی بفرستم و گفت دارن صفحه‌آرایی می‌کنن، هر چی زودتر بهتر. پوشۀ عکسامو باز کردم و دیدم هر چی تو این دو سه سال عکس گرفتم تو خونه بوده و طبعاً با لباس خونه. معدود عکسایی که بیرون گرفتم هم همه‌شون با ماسک و اغلب سلفی. یه عکس درست و درمون درخور مجله پیدا نکردم از توشون. یه عکس پرسنلی داشتم که آخرین عکس پرسنلیم بود. رفتم سراغ اون. دو سال پیش برای ثبت‌نام، همین عکسو داده بودم به دانشگاه. دو سال پیش؟ چرا حس می‌کنم همین دیروز بود؟ سال نودوهشت برای ثبت‌نام کنکور هم. سال نودوهفت هم. نودوشش هم؟ سال نودوشش هم. عکسامو با تاریخشون ذخیره می‌کنم. وقتی نگاهم افتاد به تاریخش حیرت کردم. من چطور شش ساله به این تصویر می‌گم جدید و همه جا همینو می‌دم؟ نصف‌شبی با قیافه‌ای که خستگی ازش می‌بارید و چشمایی که از صبح خیره به مانیتور بودن و به‌سختی باز نگهشون داشته بودم مقنعه سرم کردم و به برادرم گفتم اون دوربینو بردار بیار یه عکس جدید! بگیر ازم بفرستم برای مجله. وقتی عکسه رو گذاشتم کنار اون عکس شش سال پیش تازه متوجه گذر عمر شدم. چقدر تغییر کرده بودم و حواسم نبود.

+ ای دل دیگه بال و پر نداری/ داری پیر می‌شی و خبر نداری

۳۰ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۷- سفرنامه، قسمت ششم (تهران)

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۰، ۰۵:۰۰ ب.ظ

تو سفر هفتۀ پیشم به تهران چندتا اتفاق جالب دیگه هم افتاد که الان یادشون افتادم. شماره‌گذاریا رو از قسمت پنجم سفر ادامه می‌دم و همچنان نمی‌تونم عکس آپلود کنم.

۶۹. ظهرِ روز سه‌شنبه وقتی مدرک ارشدمو گرفتم، بدوبدو خودمو رسوندم به دانشگاه جدیدم که دو ساله بدون مدرک ارشد دانشجوی دکتریشون بودم. سر خیابون زنگ زدم به خانومی که مسئول آموزش بود و از این به بعد خانوم شین صداش می‌کنیم. قبلاً (چند سال پیش) یکی دو بار به این دانشگاه رفته بودم و مسیرو بلد بودم، ولی اولین بارم بود که با اتوبوس و از ضلع غربی دانشگاه می‌رفتم. زنگ زدم به خانم شین که هم درِ ورودی دانشگاهو بپرسم ازش هم اگه داره حاضر می‌شه که کارشو تعطیل کنه بره دو دیقه وایسته که من برسم. چون گفته بود تا مدرکتو نیاری سیستم انتخاب واحد رو برات باز نمی‌کنم. دو و بیست دقیقه رسیدم و وقت اداری هم دو و نیم تموم می‌شد. کلی پله‌ها رو بالا پایین کردم تا دفترشو پیدا کنم. قیافه‌ش اصلاً شبیه صدایی که تو این دو سال پشت تلفن شنیده بودم نبود. صداش خیلی جوان‌تر از چهره‌ش بود. وقتی مدرکمو دادم دستش، یه نفس راحت کشیدم و منتظر بودم کارت دانشجویی جدیدمو بده و سیستم رو باز کنه و انتخاب واحدمو انجام بدم و برم. مدرکمو گرفت و چیزی که روش نوشته بود رو خوند و رفت پرونده‌مو از توی کمدش آورد گذاشت روی میز و چیزایی که تو پرونده‌م نوشته شده بود رو هم خوند و یهو خشمگین شد و کوبیدشون روی میز. منم هاج و واج وایستاده بودم ببینم چی شد یهو. گفت توی مدرک ارشدت نوشته سی‌ام شهریور فارغ‌التحصیل شدی و توی گواهی موقت نوشته بیست‌وپنج شهریور و این عدم تطابق چه معنی‌ای می‌ده؟ چرا تو مدرکت به سال‌های تعهد خدمتت اشاره نشده در حالی که تو گواهی موقت نوشته ده سال تعهد خدمت داری؟ اینا چرا مثل هم نیستن؟ از کیفم یه کاغذ درآوردم و شمارۀ مسئول آموزش فرهنگستانو روش نوشتم و گفتم خودتون باهاشون صحبت کنید من در جریان نیستم. با عصبانیت شماره رو گرفت و تلفن دفترشو برداشت و شماره‌ها رو چنان محکم می‌کوبید که تو دلم می‌گفتم الانه که تلفن بشکنه. قیافه‌ش برافروخته و بسیار عصبانی بود. شمارۀ فرهنگستان هم یه‌جوریه که برای ارتباط با فلان بخش باید عدد فلان و برای ارتباط با کارشناس عدد بهمان و اینا رو بزنی. اپراتور که اینا رو می‌گفت، این خانم شین نفس عمیق می‌کشید و عدد فلان رو محکم می‌کوبید. یه چند ثانیه پشت خط موند و بالاخره از اون ور خانم میم گوشیو برداشت. بعد یهو صدای خانوم شین نرم و ظریف شد و با خوشرویی گفت سلام، حال شما؟ فلانی هستم از دانشگاه فلان، در رابطه با مدرک ارشد فلان دانشجو تماس گرفتم. به‌قدری با مهربانی حرف می‌زد که باورم نمی‌شد این صدا از حنجرۀ این چهرۀ برافروخته داره خارج میشه. چهره‌ش همچنان برافروخته بودا، ولی صداش نرم و آروم بود. باهم سر مدرکم بحث کردن و گویا خانم میم نتونسته بود متقاعدش کنه و گوشی رو داده بود به آقای ق که اون توضیح بده. عدم تطابق تاریخ فارغ‌التحصیلی رو قرار شد اصلاح کنن، ولی دعوای اصلی سر تعهد خدمت بود. تو مدرک کارشناسی من به تعداد سال‌هایی که از مزایای تحصیل روزانه استفاده کرده بودم، نوشته بودن که متعهد به خدمت به کشورم هستم. اینو تو مدرک ارشدم ننوشته بودن. با اینکه ارشد هم روزانه بودم. خانم شین می‌گفت چرا ننوشتید تعهد خدمت داره و شما اولین جایی هستید که به تعهد خدمت اشاره نکردید و اونا هم می‌گفتن درسته که اون دانشجو اولین دانشجویی هست که بهش مدرک دادیم و در این زمینه بی‌تجربه‌ایم، اما ما تمام قوانین جدید و مدرک‌های سایر دانشگاه‌ها رو بررسی کرده‌ایم و تو هیچ کدومشون به تعهد خدمت اشاره نشده. خانم شین هم می‌گفت مگه میشه نشه و اونا هم می‌گفتن فلانی به ما این‌جوری گفته. اینا نیم ساعت بحث کردن و با اینکه صدای خانم شین همچنان مهربان و آهسته بود ولی قیافه‌ش هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. مخصوصاً اینکه ساعت دوونیم هم رد کرده بود. بالاخره قرار شد فردا قوانین جدیدو پیگیری کنن ببینن کی راست میگه. با ملاطفت از آقای ق خداحافظی کرد و تلفنو کوبید. منم چون بی‌تقصیر بودم کارت دانشجوییمو داد و سیستم رو برام باز کرد که انتخاب واحد کنم. ولی گفت باید تا فردا تکلیف قضیۀ سنوات خدمتت توی مدرکت مشخص بشه.

گذاشتم درِ کوزه کنار اون یکی


۷۰. از خانم شین خداحافظی کردم و رفتم انقلاب که یه نسخۀ دیگه هم صحافی کنم از پایان‌نامه. صبحِ سه‌شنبه دو نسخه صحافی کرده بودم و وقتی برده بودم فرهنگستان گفته بودن باید سه‌تا میاوردی. بهشون گفته بودم شما این مدرک ارشدمو بدین ببرم و انتخاب واحدمو انجام بدم، قول می‌دم نسخۀ سوم رو هم براتون بیارم. گفتن ما تا عصر هستیم و صحافی کن بیار. حالا انتخاب واحدمو کرده بودم و داشتم می‌رفتم یه نسخۀ دیگه صحافی کنم. صحافی این نسخه ششِ عصر آماده شد و به مسئولی که بهش قول داده بودم پیام دادم که الان دیگه دیره و تا من برسم اونجا شب شده و فردا (چهارشنبه) صبح میارم حتماً.

۷۱. تو فرهنگستان یه برگه هم دادن دستم موسوم به برگۀ تسویه حساب. باید از کتابخونه تأییدیه می‌گرفتم که هیچ کتابی به امانت دستم نیست. بعد باید از بخش رفاه یا یه همچین جایی تأییدیه می‌گرفتم که وام نگرفتم یا اگر گرفتم پرداخت کردم. حتی از واحد تکثیر هم باید امضا می‌گرفتم که تأیید کنن که بهشون مقروض نیستم. من اولین و آخرین باری که رفته بودم واحد تکثیر، آذر ۹۴ بود که رفته بودم مدرک و کارنامۀ دورۀ کارشناسیمو کپی کنم. حالا بعد از ۶ سال دوباره گذرم به واحد تکثیر افتاده بود و وقتی رفتم امضا بگیرم گفتم مگه شما نسیه هم کار می‌کنید که کسی بهتون مقروض باشه؟ گفتن آره اگه کسی پول همراش نباشه اسمشو می‌نویسیم که بعداً حساب کنه. پرسید اسم شما اینجا نیست؟ گفتم نه.

۷۲. چهارشنبه ورودیای ۱۴۰۰ ارشد فرهنگستان امتحان داشتن. با دانشجوها در ارتباط بودم و می‌دونستم امتحانشون صبح چه ساعتی شروع میشه. اینم می‌دونستم که استاد این درسشون استاد شمارۀ ۳ هست. همون استادی که درسو با جزوۀ من براشون تدریس می‌کرد و استاد مشاور پایان‌نامهٔ ارشدم بود. یه موقعی رفتم فرهنگستان که بعد از امتحانشون ببینمشون. نفیسه زود برگه‌شو تحویل داده بود و رفته بود و ندیدمش. قیافۀ اونایی رو که دیدم، هیچ کدوم شبیه تصوراتم نبود. حتی با اینکه عکسشونو قبلاً دیده بودم و چندتاشونو تو اینستا هم دنبال می‌کردم، ولی همچنان با تصورم کیلومترها فاصله داشتن. امتحان کتاب‌باز بود. پشت در وایستاده بودم که امتحانشون تموم بشه. خانم میم مراقبشون بود. گفت بیا تو. رفتم و سلام و احوالپرسی کردیم و بعد یه نگاهی به سؤالا و جواباشون انداختم. نمی‌گم سؤالاشون راحت بود، ولی جواب همه‌شون تو جزوه بود و از اونجایی که کتاب و جزوه آزاد بود می‌تونستن بازش کنن و جوابو کپی کنن. زمان ما هم سؤالا مفهومی بودن، هم باز کردن کتاب و جزوه تقلب محسوب می‌شد. با این حال، یکی از دانشجوها وقتی برگه‌شو داد از من و خانم میم پرسید به‌نظرتون استاد تا حالا کسی رو انداخته؟ گفتم سؤالا که خیلی آسون بود. باز کردن کتاب و جزوه هم که آزاد بود. چرا فکر می‌کنی می‌افتی؟ گفت خیلی بد نوشتم، می‌افتم.

۷۳. فرهنگستان هر سال ده‌تا ورودی زبان‌شناسی می‌گیره و هر سال دو نفر همون اوایل ترم اول انصراف می‌دن. از ورودیای ما یه نفرم وسطای نوشتن پایان‌نامه‌ش انصراف داد. از نودوچهار تا حالا هفتادتا دانشجو گرفته که هنوز ده دوازده نفر بیشتر دفاع نکردن. هر بار که می‌رم اونجا آمار می‌گیرم ببینم امسال چند نفر گرفتن، چند نفر انصراف دادن، چند نفرشون پسرن، چند نفر دخترن، چند نفر ترکن، حتی می‌پرسم چند نفرن مهندسن و آیا بینشون شریفی هم هست یا نه. هیشکی هم نمیگه به تو چه و پاسخ می‌دن :دی :))

۷۴. من وقتی رسیدم اونجا استاد شمارۀ ۳ جلسه داشت. دفترش روبه‌روی آبدارخونه‌ست. وقتی رفتم برای خودم چایی بریزم در اتاقش باز بود و دیدم که داره با همکاراش صحبت می‌کنه. امیدوار بودم جلسه‌ش زود تموم بشه و ببینمش. یه کم بعد تو سالن دیدمش و دعوتم کرد دفترش. نیم ساعتی نشستیم و راجع به درس‌های دورۀ دکتری حرف زدیم. موقع خداحافظی استاد شمارۀ ۹ اومد اتاقش و ایشونم دیدم. دوست داشتم شمارۀ ۱۱ رو هم می‌دیدم ولی چون دفترش با استاد شمارۀ ۵ مشترکه نرفتم دیدنش. استاد شمارۀ ۵، استاد یکی از دانشگاه‌هایی بود که سه چهار سال پیش برای مصاحبۀ دکتری رفته بودم و قبول نشدم از مصاحبه. از اون موقع به بعد یه‌جوری می‌شم وقتی می‌بینمش. برای همین نرفتم دیدنِ استاد شمارۀ ۱۱ که ناخواسته استاد شمارۀ ۵ رو هم نبینم. استاد شمارۀ ۶ هم استاد یکی از دانشگاه‌هایی بود که از مصاحبه‌ش رد شدم. ولی از دیدار مجددش یه‌جوری نمی‌شم و اگه می‌دیدمش خوشحال می‌شدم. ۵ خانومه، بقیهٔ شماره‌ها آقا.

۷۵. چهارشنبه صبح وقتی نسخۀ سوم صحافی رو تحویلشون دادم، قضیۀ تعهد خدمت رو هم پرسیدم ببینم حق با کی بوده. گویا حق با فرهنگستان بوده و بر اساس قوانین جدید، سنوات خدمتو تو مدرک نمیارن. اون خانم هم انگار زنگ زده بوده و عذرخواهی کرده بوده که اشتباه کرده فکر کرده که اینا اشتباه کردن.

۷۶. وقتی پرینت پایان‌نامه‌مو بهشون دادم، یه سی‌دی خام هم بهشون دادم که فایلشو تو سی‌دی هم بریزن. خودم لپ‌تاپ همرام نبود این کارو انجام بدم. بهشون گفتم از دانشجوها هر کی خواست بهش بدن و مشکلی با به اشتراک گذاشتن پایان‌نامه‌م ندارم. وقتی اینو گفتم، سه‌تا مسئول تو دفتر آموزش بود و هر سه‌شون با تعجب گفتن نه! ندیا به کسی. اگه به کسی بدی می‌دزدن! منم هاج و واج نگاشون می‌کردم که چرا؟ مگه قرار نیست تو ایرانداک (یه جاییه که پایان‌نامه‌ها رو اونجا می‌ذارن و بقیه می‌تونن برن دانلود کنن بخونن) آپلود کنم؟ گفتن قانون جدید اومده که کسی اونجا پایان‌نامه نذاره و هر کی هم گذاشته از دسترس خارج شده. من همچنان مات و مبهوت نگاشون می‌کردم که وا! ینی چی؟ اگه یه کار علمی منتشر نشه و به درد بقیه نخوره، اصلاً از اول چرا انجام میشه؟ پایان‌نامهٔ من فقط برای گرفتن مدرک ارشد نبوده که. گفتم به هر حال اگه حاصل زحمات منه که من با انتشارش مشکلی ندارم و هر کی خواست بهش بدین.

۷۷. دو سال پیش وقتی نسخۀ اولیۀ پایان‌نامه‌مو فرستاده بودم برای استاد مشاور دومم که بخونه و نظرشو بگه، گفته بود خوبه و همون نسخۀ اولیه رو گذاشته بود تو سایتش! دو سال بود که همین نسخۀ اولیه رو سایتش بود و تو این مدت این نسخه هزار بار ویرایش شد. بعد از صحافی پایان‌نامه، نسخۀ نهایی رو برای استاد مشاور دومم فرستادم که این نسخه رو با اون جایگزین کنه و بذاره تو سایتش. به استاد مشاور اولم (استاد شمارۀ ۳) هم گفتم هر کدوم از دانشجوها خواستن بهش بدین.

۱۸ نظر ۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۶- پارسال دوست، امسال آشنا

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

سال‌ها پیش دوتا هم‌کلاسی داشتم که باهاشون خیلی صمیمی بودم و به‌نوعی می‌شد گفت دو تن از نزدیک‌ترین‌های اون مقطع زمانی بودن و هر روز حداقل سیزده چهارده ساعت باهم در ارتباط بودیم. با یکیشون هر ترم هفت روز هفته هفت صبح تا هفت شب بیست واحد درس مشترک داشتم و با یکیشونم که یه شهر دیگه بود بیست‌وچهارساعته صفحۀ جی‌تاکمون باز بود و در حال گفت‌وگو. خواننده‌های ثابت وبلاگم هم بودن هر دو. الان ولی نه می‌دونم کجای دنیا چی کار می‌کنن و در چه حالن، نه تو این چند سال سلامی و کلامی بینمون ردوبدل شده. متقابلاً اونا هم از من بی‌خبرن. دو سال پیش که روز زن و ولنتاین مصادف شده بود، یکی از این دو هم‌کلاسی، همونی که هر ترم هفت روز هفته هفت صبح تا هفت شب بیست واحد درس مشترک داشتیم پست تبریک تولد خانومشو گذاشته بود. تا پستشو دیدم با خودم گفتم چه جالب! امروز برای همسرش هم روز تولده هم روز زن هم ولنتاین. بعد داشتم فکر می‌کردم آدما تو این شرایط سه‌تا کادو می‌گیرن یا طرف مقابلشون با تیرِ یه کادو سه نشون می‌زنه؟ امسالم اتفاقاً روز مرد و ولنتاین مصادف شد و اون یکی هم‌کلاسی که همونی باشه که یه زمانی بیست‌وچهارساعته صفحۀ جی‌تاکمون باز بود پست تبریک تولد شوهرشو گذاشته بود. این دفعه هم باز با همون ذوقِ دو سال پیش با خودم گفتم امروزم برای فلانی هم روز تولده هم روز مرد هم ولنتاین. چه جالب که تولد همسر هر دو دوستم تو یه روزه. بعد روی واژۀ «دوست» متوقف شدم. فکر کردم به معنیش، به مفهومش، به ارتباطی که سال‌هاست در جریان نیست. این دوستی ما خیلی وقته که متوقف شده و فکر کردم شاید بهتر باشه برای زمان حال یه واژۀ دیگه رو جایگزینش کنم. مثلاً آشنا، یه آشنای دور، قدیمی.

قبلاً هم گفته بودم؛ یکی از واقعیت‌های تلخی که وجود داره ارتباط‌ها یا دوستی‌‌ها یا دوست‌های دوره‌ایه. یه مدت با کسی خیلی صمیمی می‌شی، باهاش کلی حرف می‌زنی، کلی خاطره می‌سازی، کلی چیزای خوب اتفاق می‌افته، کلی اینتراکشن یا تعامل و اثر متقابل داری، ولی بعد از یه مدت حتی از همدیگه خبر هم ندارین. حس غریبگی با کسی که یه زمانی صمیمیت بسیار زیادی داشتین غم عمیقی داره. دنیا پُر شده از آدمایی که قدرت پیام دادن به کسی که قبلاً باهاش صمیمی بودن رو ندارن.

+ به یاد ولنتاین شش سال پیش، به یاد یه همچین شبی

۲۶ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۵- عیدتون هم مبارک

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ق.ظ

دیدم لینکی که جلسات هفتگیم با استاد راهنمام اونجا برگزار می‌شد غیرفعال شده و باید لینک ترم چهارو بگیرم. به استادم پیام دادم که از این به بعد جلساتمون کجا و چه روزها و ساعت‌هایی برگزار میشه و آیا فردا جلسه خواهیم داشت؟ در حالی که کمرم خم نمی‌شد رو صندلی و پشت میز بشینم، تصمیم گرفته بودم کمافی‌السابق تا صبح بیدار بمونم و خودمو برای جلسهٔ فردا که سه‌شنبه باشه آماده کنم که جواب آمد: فردا که تعطیله و کلاس نداریم. سپس در مورد نحوهٔ برگزاری جلساتمون به نکاتی اشاره کرده و در پایان گفته بود عیدتون هم مبارک.

اینجانب تو کارنامه‌م چندین فقره سابقهٔ مراجعه به بانک و دانشگاه و اداره‌جات در روزهای تعطیل رو دارم. و چندصد فقره مراجعه به این‌جور جاها در ساعات تعطیل. کلاً اون بخش از مغزم که مسئولیت تفکیک روزهای کاری از روزهای تعطیل و ساعات کاری از ساعات تعطیل رو داره تعطیله. انتظار داره ملت هم مثل خودش بیست‌چاری در فعالیت باشن.

+ دندون شمارهٔ ۷ بالا سمت راستم در حالی شکست که نمی‌تونم برم دکتر و ملت رو هم مبتلا کنم.

+ پیکوفایل برای ادامهٔ روند همکاری در زمینهٔ آپلود! شمارهٔ موبایل می‌خواد. دادم. ولی همچنان هیچی آپلود نمی‌کنه. باید با پشتیبانیشون تماس بگیرم.

+ تعداد نظرات پست تولد چهارده‌سالگی در حالی تک‌رقمیه که پست تولدهای قبلی ۲۰۰تا رم رد کرده بود. حس دایناسوری رو دارم که داره منقرض میشه.

۸ نظر ۲۶ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۴- چهارده‌سالگی

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۱۴ ب.ظ

چهاردهمین سالگرد ورودم به عرصهٔ وبلاگ‌نویسی رو در شرایطی گرامی می‌دارم که بی‌حال یه گوشه افتادم و کمرم از درد ناشی از اُمیکرون داره نصف میشه و نه جون دارم به‌رسم هر ساله عکس‌های یادگاری یک سال اخیرتونو بچینم کنار هم و به دیوار هدر وبلاگم اضافه کنم، نه اساساً می‌تونم عکسی آپلود کنم که هدرو عوض کنم.


بعداًنوشت: هر جا هر چی که دیدین و یادم افتادین عکسشو برام فرستادین. عکسا رو به اسم خودتون ذخیره کردم و گذاشتم کنار هم و این هدرو ساختم. هدری که وقتی نگاش می‌کنم لبخند می‌شینه روی لبام. اگر می‌خواید عکس‌ها رو با کیفیت بیشتری ببینید روی لینک‌ها کلیک کنید. چندصدتا عکسو تو یه عکس بزرگ فشرده کردم و حجم هر لینک چند مگابایته. 

۱۷۳عکس (۷مگابایت) از سال ۹۴ تا بهمن ۹۵، 

۲۶۱عکس (۱۲مگابایت) از بهمن ۹۵ تا بهمن ۹۶، 

۲۸۹عکس (۱۰مگابابت) از بهمن ۹۶ تا بهمن ۹۷،

۳۷۲عکس (۱۲مگابایت) از بهمن ۹۷ تا بهمن ۹۸، 

۱۱۲عکس (۵مگابایت) از بهمن ۹۸ تا بهمن ۹۹ و 

۱۲۲عکس (۵مگابایت) از بهمن ۹۹ تا بهمن ۱۴۰۰.

۱۸ نظر ۲۵ بهمن ۰۰ ، ۱۴:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۳- سفرنامه، قسمت پنجم (تهران)

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۳۳ ب.ظ

۵۶. صبح روزی که رسیدم خونه (پنج‌شنبه) کمردرد شدیدی داشتم. گذاشتم به حسابِ نشسته خوابیدنم تو اتوبوس. من معمولاً با قطار مسافرت می‌رم و تو اتوبوس اذیت می‌شم. بلیتای قطار تموم شده بود. با اینکه صندلی اتوبوس تخت‌شو بود و تک‌صندل گرفته بودم بازم راحت نبودم. صبح احساس خستگی شدیدی داشتم که اینم گذاشتم به حساب دوندگی این چند روز از این دانشگاه به اون دانشگاه. وقتی رسیدم خونه پاهام یه‌جوری درد می‌کرد که انگار از کوهنوردی برگشته باشم. یه کم استراحت کردم ولی نه‌تنها پادرد و کمردردم خوب نشد که درد شدید قفسۀ سینۀ هم بهش اضافه شد. حسی شبیه اینکه یه سنگ بزرگ روش باشه و فشار بدن. صدام هم گرفته بود. بقیه این علائمو نداشتن و به‌نظر می‌رسید این علائم، سوغات تهرانه. امروز صبح که بیدار شدم گلودرد و سرفه هم داشتم و دیگه مطمئن شدیم من به اُمیکرون مبتلا شده‌ام و الان من تو اتاقم قرنطینه‌ام و همه‌مون ماسک زدیم.

۵۷. تو این سه روزی که تهران بودم، حداقل پشت سی‌تا چراغ عابر پیاده وایستادم که سبز بشه بعد خیابونو رد شم. جز یه بار که حواسم نبود قرمزه و عجیب اینکه ماشین‌ها هم وایستاده بودن و فکر کردم چراغ برای من سبزه که اونا وایستادن. چند قدم برداشته بودم که یکی از پشت سرم بلند داد زد که مگه نمی‌بینید قرمزه؟ همراه من چند نفر دیگه هم بودن که داشتن از خیابون رد می‌شدن. خطاب به ما بود اون «مگه نمی‌بینید»ش. من دیدم و برگشتم عقب و عذرخواهی کردم ازش. گفتم ماشینا حرکت نمی‌کردن فکر کردم عابر پیاده سبزه. اون چند نفری که همراه من بودن به راهشون ادامه دادن و رد شدن. خانومی که بهمون تذکر داده بود ظاهر موجهی داشت. چادری نبود، ولی شل‌حجاب هم نبود. تو اون یکی دو دقیقه‌ای که هردومون پشت چراغ منتظر سبز شدنش بودیم رفت روی منبر و تا می‌تونست به زمین و زمان ناسزا گفت و منم سکوت کرده بودم. می‌گفت همۀ باسوادا و آدم حسابیا از مملکت رفتن و یه مشت احمق و بی‌سواد مثل ما موندن که حتی بلد نیستیم یه قانون به این کوچیکی رو رعایت کنیم. چجوری می‌خوایم مملکتو آباد کنیم وقتی به قانون احترام نمی‌ذاریم. از ضمیرِ ما استفاده می‌کرد که بهم برنخوره که بی‌سواد و احمق خطاب می‌شم. سرتاپای مملکتو با آدمای توش شست و منم هر چی هیچی نمی‌گفتم، ول‌کن ماجرا نبود. بحث نکردم ولی جملۀ اتفاقاً منم یکی از اون آدم حسابیای قانون‌مدارِ باسوادم که موندم این مملکتو برای امثال شما آباد کنم رو دلم موند.

۵۸. تو اتوبوس ولنجک، رو صندلیای ردیف جلوی من یه دختر چادری نشسته بود و کنارش یه دختر که شالشو انداخته بود روی شونه‌ش و حجاب نداشت. قاب عجیبی بود. آرمان‌شهر من یه همچین چیزیه. جاییه که دوتا تفکر متضاد به‌شکل مسالمت‌آمیز در کنار هم باشن. نه این چنگ بندازه رو صورت اون و نه اون رو صورت این.

۵۹. وقتی به مسئول بررسی پایان‌نامه‌م گفتم تو شیوه‌نامه اندازهٔ اسم دانشجو ۱۸ هست و منم اندازه‌شو گذاشتم رو ۱۸ و چرا می‌گید باید ۱۶ باشه، جواب داد که ما گمان کردیم تو شیوه‌نامه ۱۶ نوشته شده. در مورد بولد یا برجسته بودن عنوان جدول‌ها هم گمان کرده بودن بولد نیست. ینی الان خورشیدو در دست راستم قرار بدن ماه رو در دست چپم که اون پروسهٔ پایان‌نامهٔ ارشد رو دوباره طی کنم می‌گم ماه و خورشید ارزونی خودتون.

۶۰. تو میدان انقلاب به‌مناسبت دههٔ فجر بیست‌وچارساعته آهنگای انقلابی پخش می‌کردن. منتظر صحافی پایان‌نامه بودم که از آموزش زنگ زدن. صدای بلندگوها انقدر زیاد بود که صدای زنگ گوشیمو نشنیدم. یه کم بعد خودم زنگ زدم، ولی همچنان صدا به صدا نمی‌رسید. پیام دادم بهشون که نمی‌شنوم بنویسید حرفتونو یا صبر کنید برم داخل یکی از این پاساژا. تو مترو هم آهنگ‌های وطنم پارهٔ تنم پخش می‌شد.

۶۱. شب بود. برای مسیر ولنجک باید تاکسی می‌گرفتم. چندتا تاکسی پشت سر هم بودن. یکیشون خالی بود، یکیشونم سه‌تا مرد توش نشسته بود. اول رفتم سراغ خالیه و گفتم ولنجک می‌رید؟ یه‌جوری گفت بله به‌خاطر شما ولنجک هم می‌ریم که منصرف شدم و رفتم سوار اون تاکسیه شدم که سه‌تا مرد توش بود. وقتی سوار شدم و درا رو قفل کرد ترسیدم.

۶۲. هر موتوری‌ای که از کنارم یا پشت سرم رد می‌شد وحشت می‌کردم. قبلاً این‌قدر ترسو نبودم در رابطه با آقایون.

۶۳. فاصلۀ تهران تا تبریز با اتوبوس تقریباً هفت هشت ساعته. برای اینکه صبح برسم، تصمیم گرفتم شب حرکت کنم. یکی دو ساعتی تو مسجد ترمینال نشسته بودم و تو این فاصله سؤالات نرم‌افزاری! یکی دو نفرو رفع و رجوع کردم. یکیشون یه خانم با صورت و دستای چروک و پیر بود که بهش می‌خورد ۶۳ سالش باشه. یه گوشی نو گرفته بود و گویا ۱۸۰ تومن هم داده بود براش نرم‌افزار بریزن و راه‌اندازی کنن. ولی برنامه‌هاش باز نمی‌شد و هنوز راه‌اندازی نشده بود. دیتاشو چک کردم و یه ایمیل براش ساختم و تلگرام و واتساپشو درست کردم. گفت اینستا هم می‌خوام. همراه من و فیلترشکن و چندتا نرم‌افزار دیگه هم نصب کردم. موقع وارد کردن اطلاعاتش، تاریخ تولدش لازم بود. پرسیدم وارد کنم سنتونو؟ گفت آره بزن متولد ۶۳. سرمو بلند کردم و دوباره نگاش کردم. فقط هشت سال از من بزرگتر بود! گفت بهم نمیاد متولد ۶۳ باشم؟ گفتم چرا، ولی یه کم شکسته به‌نظر می‌رسید. گفت زود ازدواج کردم. یه پسر و دختر دوقلو دارم. ۲۲ سالشونه. دروغ نمی‌گفت. سیم‌کارتش به اسم شوهرش بود و اونم متولد ۵۹ بود.

۶۴. یه دوست تهرانی دارم که البته اصالتاً تبریزیه. در ابتدا دوست دوستم بود. بعد با من دوست شد. بیشتر از ده ساله باهم دوستیم. از سال اول کارشناسی. هر موقع می‌رم تهران می‌بینمش. نه هم‌رشته‌ای هستیم نه هم‌دانشگاهی. دوستی با این بشر یکی از عجیب‌ترین انواع روابطمه. دریغ از یه وجه تشابه فکری یا یه دغدغهٔ مشترک. نه شرایطمون شبیه همه نه گذشته‌مون نه حالمون نه آینده‌مون. حرف که می‌زنیم اون تو یه عالم دیگه‌ای من تو یه عالم دیگه. موندم چی رابطه‌مونو تداوم می‌ده. یه دلیلش محبتیه که نسبت به من داره. میزانشم خیلی بیشتر از محبتیه که من به اون دارم. ولی همه‌ش این نیست. این سری بهش گفتم. گفتم رابطه‌م با اکثر دوستام کم یا قطع شده ولی با تو هنوز در ارتباطم و نمی‌دونم چرا.


مقنعه سرش کرده بود که بیاد داخل دانشگاه، راهش ندادن. رفتیم پارک طرشت.


۶۵. خوبی ماسک اینه که موقع خمیازه کشیدن نیازی نیست دستتو بذاری جلوی دهنت. وقتی هم هندزفری تو گوشته راحت می‌تونی آهنگا رو زمزمه کنی زیر لب. بدیشم اینه که وقتی آدرس می‌پرسی، طرف مقابل متوجه منظورت نمی‌شه. مثلاً اون میوه‌فروش سر چهارراه ولیعصر، پارک‌وی-معین رو پارک‌لیمو می‌شنید.

۶۶. تو فرهنگستان یکی بود به اسم آقای مهرامی که پایان‌نامهٔ ارشدش مرتبط به رسالهٔ من بود و لازمش داشتم. وقتی رفتم فرهنگستان سراغشو گرفتم. گفتن چند روز پیش بازنشسته شد و رفت تبریز. نمی‌دونستم تبریزیه. کلاً نمی‌دونستم ترکه.

۶۷ترمینال غرب نزدیک شریفه. قبل از اینکه برم ترمینال و بلیت اتوبوس بگیرم یه سر رفتم کتابخونه مرکزی. یه نسخه از پایان‌نامهٔ آقای مهرامی تو کتابخونهٔ دانشگاه تهرانه، یه نسخه تو شریف. دوونیم رسیدم. گفتن بخش پایان‌نامه‌ها تا دوونیم بازه.



۶۸. تو سالن مطالعهٔ کتابخونه مرکزی بقیۀ جوجه‌کباب شب قبلو خوردم و بقیۀ بقیه‌شم گذاشتم گربه‌های جلوی کتابخونه بخورن و بعد بدوبدو رفتم دانشکده. پله‌های ساختمان جدیدو نفس‌زنان بالا رفتم و تو یکی از طبقات پیچیدم دست راست. یه چند ثانیه جلوی یه در وایستادم و با آسانسور برگشتم. امیدوارم دانشکدۀ اسبقم مجهز به دوربین مداربسته نبوده باشه چون کسی که فیلم‌های ساعت چهار عصر چهارشنبه رو بخواد مرور کنه هیچ توجیهی برای این کار من پیدا نمی‌کنه. یا بهم مشکوک میشه، یا فکر می‌کنه خل و چلی چیزی هستم.


بقیۀ بقیه‌ش:

آسانسور دانشکده. تو این پوشه کپی مدرک ارشدمه

۴ نظر ۲۴ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۲- سفرنامه، قسمت چهارم (تهران)

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۳۰ ب.ظ

+ پیکوفایل عکسا رو آپلود نمی‌کنه. فعلاً متنو می‌ذارم، عکسا بمونه برای یه وقت دیگه. هر موقع درست شد، عکسا رم اضافه می‌کنم. فعلاً خودتون یه عکس مرتبط با متن تصور کنید تا پیکوفایل درست بشه.

+ شمارۀ ۳۱ تا ۳۵ رو اولین باره منتشر می‌کنم و تو اینستا نذاشتم. ولی ۳۶ تا ۵۵ پست‌های اینستاست.

۳۱. اولین مسئله‌ای که در سفر تهران باهاش مواجه بودم این بود که این چند روزی که تهرانم، کجا قراره بمونم. چون از مشهد برمی‌گشتم و قطعاً ناقل بودم نمی‌خواستم برم خونۀ اقوام. خوابگاه‌ها هم به‌خاطر قرمز شدن وضعیت تهران تعطیل و تخلیه شده بودن. دوتا گزینه بیشتر نداشتم. مهمانسرای بنیاد سعدی و هتل. بنیاد سعدی یه جاییه وابسته به فرهنگستان که خارجی‌ها می‌رن اونجا فارسی یاد می‌گیرن. طبقۀ آخر ساختمان بنیاد سعدی، چهارتا واحد مسکونیه که دانشجوها چند روز و گاهی چند هفته اونجا می‌مونن. اگه فرهنگستان و بنیاد مهمان خارجی داشته باشن هم مهمان می‌ره اونجا می‌مونه. هر کدوم از واحدها دوطبقه‌ست و سه‌تا اتاق خواب داره و بزرگه. همۀ امکانات رو هم داره. از اتو و لباسشویی تا ظرف و گاز و اینا. زنگ زدم فرهنگستان و ازشون خواستم اگه واحد خالی تو بنیاد هست و میشه رفت، اجازه بگیرن که یکی دو شب اونجا بمونم. اجازه صادر شد.

۳۲. دومین مسئله این بود که لپ‌تاپ همرام نبود و من دوشنبه عصر می‌رسیدم تهران و دانشگاه‌ها اون موقع تعطیل بودن و نمی‌شد که از کامپیوترشون استفاده کنم و اگه می‌خواستم سه‌شنبه صبح با لپ‌تاپ دانشکده اصلاحاتو انجام بدم و بعد برم پرینت و صحافی کنم، دیر می‌شد و بعدش اگه مدرکم هم می‌گرفتم، نمی‌تونستم تا پایان وقت اداری ببرم تحویل دانشگاه جدید بدم و انتخاب واحد کنم.

۳۳. فرورفتگی‌های زیرعنوان‌های فهرست پایان‌نامه‌مو باید درست می‌کردم. تا حالا پایان‌نامه‌های خیلیا رو اصلاح کرده بودم. دوستام دم آخر، وقتایی که می‌رفتن کارشونو تحویل بدن و متنشون اصلاحیه می‌خورد و لپ‌تاپ همراشون نبود یا وقتایی که یه چیزیو بلد نبودن، وقتایی که وردو می‌خواستن پی‌دی‌اف کنن یا فونت و فهرست و عنوان‌ها و زیرعنوان‌ها و پانویس‌هاشونو درست کنن دست به دامن من می‌شدن. نه فقط پایان‌نامه‌های دوستام که یه وقتایی پایان‌نامه‌های همسر و خواهر و برادر و داییشونم می‌فرستادن من درست کنم. اصلاً یه فولدر دارم تو لپ‌تاپم به اسم پایان‌نامه‌های دیگران. یکی‌یکی تو ذهنم مرورشون کردم و نتونستم به هیچ کدومشون پیام بدم که فلانی یادته فلان روز به دادت رسیدم و گفتی ایشالا جبران کنم؟ حالا وقت جبرانه. یه همچین آدمی نبودم که در ازای کمکم انتظار جبران داشته باشم. لیست چندصدنفری دوستامو بالا پایین کردم و الهام (دوست دوران کارشناسیم) تنها کسی بود که می‌تونستم روی کمکش حساب کنم. دقیق‌ترین و کاربلدترین و البته سرشلوغ‌ترین دوستم بود. ولی اون تا حالا چیزی ازم نخواسته بود که این درخواستم بشه جبران اون کارم. از این جهت مردد بودم که یه همچین زحمتی رو بهش بدم. دوشنبه تو قطار، چند ساعت مونده به تهران بهش پیام دادم و ازش پرسیدم امروز وقتت آزاده؟ می‌دونستم که آزاد نیست ولی داستان مدرک ارشد و انتخاب واحد دکتری و صحافی و اصلاحات پایان‌نامه رو بهش گفتم (البته خوانندۀ وبلاگم هم هست و تا حدودی در جریان بود). ازم خواست فایل‌ها و شیوه‌نامه رو بفرستم تا درستشون کنه. آخرین نسخۀ کارمو که برای آموزش ایمیل کرده بودم براش فرستادم. روز آخری که مشهد بودم جواب ایمیلمو داده بودن و گفته بودن چیا رو باید تغییر بدم. جواب اونا رم برای الهام فرستادم که بدونه چیا رو باید درست کنه. اگه آموزش چند روز زودتر جوابمو داده بود خودم تو خونه درستش می‌کردم و همون‌جا هم صحافی می‌کردم و انقدر به مشقت نمی‌افتادم. تا من برسم تهران الهام درستشون کرد و مجدداً برای اون مسئولی که باید تأیید می‌کرد فرستادم که اگه ایرادی نداشت صبح صحافی کنم و تا ظهر ببرم براشون تا مدرکمو بگیرم و تا وقت اداری تموم نشده مدرکو تحویل دانشگاه جدید بدم.


اطلاعات فایل وُرد، بماند به یادگار!


۳۴. به استاد راهنمام پیام دادم و قضیۀ تهران رفتنمو گفتم و جلسۀ سه‌شنبه‌مونو لغو کردم. بهش گفتم که مدرکم گروگانه و این چند روز درگیر صحافی پایان‌نامه‌م خواهم بود. وی ضمن آرزوی موفقیت، قبول کرد که سه‌شنبه جلسه نداشته باشیم. از این بابت خیالم راحت شد.

۳۵. دوشنبه عصر رسیدم تهران. تو ایستگاه راه‌آهن از مامان و بابا و امید خداحافظی کردم و اونا مسیر مشهد-تبریزو ادامه دادن و من پیاده شدم. هر چی از قطار فاصله می‌گرفتم، چشمام گرم‌تر می‌شد. نزدیک در خروجی که رسیدم احساس کردم نفسم بالا نمیاد و می‌خوام بشینم زارزار گریه کنم. دلیلشو نمی‌دونستم. دلیلش می‌تونست دلتنگی برای خانواده و جدایی باشه، می‌تونست یادآوری خاطرات تهران و دوستانم باشه، می‌تونست پایان‌نامه و مدرک و انتخاب واحد باشه. به هر حال به هر دلیلی حالم خوب نبود. گیج و مبهوت وایستاده بودم وسط خیابون و نمی‌دونستم از کجا باید برم. اصلاً کجا باید برم. به جای اینکه سوار بی‌آرتی شم و مستقیم برم تا تجریش، سوار مترو شدم. یکی دو ساعتی تو ایستگاه‌های مترو حیران و سرگردان بودم. چندتا مسیرو اشتباهی سوار شدم و جایی که نباید پیاده شدم. نقشه دستم بودم، ولی نمی‌فهمیدم چی میگه و شمال کجاست و جنوب کجاست. دیدم نمی‌تونم با مترو ادامه بدم. هر چی فکر می‌کردم یادم نمیومد چجوری می‌رفتم ولنجک. ایستگاه متروی شهید بهشتی پیاده شدم و پیاده راه افتادم به یه سمتی. شب بود. تاریک بود. ولی فکر کردم اگه یه کم قدم بزنم هم حالم بهتر میشه هم مسیرها یادم میاد. تو مسیرم یکی دوتا صحافی دیدم. هم قیمت گرفتم هم زمان تحویلشونو پرسیدم. گفتن چون خودمون انجام نمی‌دیم و می‌بریم انقلاب، یه روز طول می‌کشه. هزینه‌شم حدودای صدوپنجاه. گفتن اگه زودتر می‌خوای خودت ببر انقلاب. بعد از نیم ساعت پیاده‌روی رسیدم ولیعصر. تو مسیرم دوسه‌تا ایستگاه مترو هم دیدم. جلوی بیمارستان هاجر سوار بی‌آرتی پارک‌وی شدم. تا پایانۀ افشار رفتم و بعدشم اتوبوسای ولنجک. تازه یادم افتاد این مسیرو از راه‌آهن هم می‌تونستم مستقیم بیام.


تو کوچه پس‌کوچه‌ها می‌گشتم اتفاقی این ساختمونو پیدا کردم. هم‌اسم بودیم.


بریم ببینیم تو اینستا چجوری روایت کردم این قصه رو:

۳۶. من تهران پیاده شدم و مامان و بابا و امید رفتن تبریز.

[سلفی جلوی ایستگاه راه‌آهن]

۳۷. با مترو از راه‌آهن رفتم شهید بهشتی. اونجا پیاده شدم و تا ولیعصر پیاده رفتم. تو مسیرم می‌خواستم جاهایی که پایان‌نامه صحافی می‌کننو پیدا کنم. یکی‌دوتا پیدا کردم ولی چون دیدم دیر تحویل می‌دن فردا می‌رم انقلابم بگردم. ولیعصر سوار بی‌آرتی پارک‌وی شدم. بعد از کلی ایستگاه پارک‌وی پیاده شدم و حالا اومدم پایانهٔ افشار. منتظرم اتوبوس ولنجک بیاد سوار شم. بعد، ایستگاه مسجدالنبی پیاده می‌شم و از اونجا می‌رم بنیاد سعدی و شبو اونجا می‌مونم.

[ایستگاه اتوبوسو تصور کنید]


۳۸. رسیدم و الان اینجا ساکنم. اینجا مهمانسرای مهمان‌های خارجی فرهنگستانه، ولی ما که داخلی هستیم هم می‌تونیم بیایم بمونیم. الان اینجا تنهام ولی واحدهای روبه‌رویی و کناری یه سری دانشجوی روسی ساکنن که اومدن فارسی یاد بگیرن.

[اینجا رو تصور کنید]


۳۹. ساعت شش‌ونیم، اینجا تهران، بالکن طبقهٔ هفتم ساختمون بنیاد سعدی. منتظرم هوا یه کم دیگه روشن بشه بزنم به دل خیابونا ببینم دنیا دست کیه.

[طلوع آفتاب رو تصور کنید]

۴۰. اینجا منتظر نشستم پایان‌نامه‌مو پرینت و صحافی کنم. از هفت صبح دنبال صحافی بودم. یا بسته بودن، یا باز بودن و می‌گفتن فردا تحویل می‌دیم. اینی که روبه‌روی ورودی دوم متروی انقلابه یک‌ونیم‌ساعته تحویل می‌ده. دو نسخهٔ ۱۱۰صفحه‌ای، دویست‌وبیست‌هزار تومن شد. جاهای دیگه هم دیرتر تحویل می‌دادن هم گرون‌تر بودن. البته اینم ارزون نبود زیاد. گفتن تا ۱۱ آماده میشه. حالا تا این حاضر شه برم یه کم انقلابو بگردم ببینم سررسید خوشگل چی پیدا می‌کنم.

[فضای داخلی یه مغازه رو تصور کنید]


۴۱. منتظر اتوبوس ولنجکم. از شش‌ونیم صبح که همون صبح علی‌الطلوع باشه شمال و جنوب و شرق و غرب تهران رو دَرنَوردیدم واسه خاطر این. با چه مشقتی دو نسخه صحافی کردم بردم گفتن چرا دوتا؟ گفتم پس چندتا؟ گفتن سه‌تا. اون دوتا رو تحویل دانشگاه ارشدم دادم و مدرک ارشدمو گرفتم و تا وقت اداری تموم نشده بردم دانشگاه جدید و کارت دانشجویی جدیدمو گرفتم. بعد دوباره برگشتم انقلاب و یه نسخهٔ دیگه هم صحافی کردم. همینی که دستمه. این گرون‌تر از اون دوتا شد. الانم که ساعت نه باشه دارم برمی‌گردم بنیاد سعدی ناهار و شامو باهم بخورم و بخوابم. فکر نکنم زودتر از ده برسم. فردا صبح علی‌الطلوع باید ببرم اینم تحویل بدم.

[منو تو همون ایستگاه اتوبوس قبلی تصور کنید]


۴۲. هر چی منتظر موندم اتوبوس نیومد. آقاهه گفت آخرین سرویس اتوبوسای ولنجک هشت‌ونیمه. از اونجایی که ساعت نه بود، دیدم دارم بر عبث می‌پایم و قبل از اینکه علف زیر پام سبز بشه رفتم سراغ اسنپ و شگفت‌زده شدم از قیمتش. اسنپای اینجا وحشتناک گرونه. لذا یه تاکسی معمولی گرفتم اومدم و حالا می‌خوام شام بخورم. دیشب از قطار غذا گرفته بودم ولی اینجا کبریت و فندک نداشتم گرمش کنم. برگشتنی می‌خواستم از نگهبانی بگیرم که نبود. لذا رفتم از این دوستان روسی واحد روبه‌رویی گرفتم. سلام کردم و گفتم کبریت دارید؟ معنی کبریتو نفهمیدن. گفتن فندک، یه کم فهمیدن ولی دقیق نفهمیدن. گفتم آتیش داری؟ :)) اینو فهمیدن و رفتن برام آتیش آوردن. دختره اسمش ولادا بود. ولادا هم‌خانوادهٔ ولادیمیره فکر کنم.

[فندک آبی‌رنگی که دستمه رو تصور کنید]


۴۳. ما گرمی این غذا رو مدیون فندک وِلادای واحد روبه‌رویی هستیم. یه نیم ساعتم با درِ نوشابه کشتی گرفتم و با چنگ و دندون تمام تلاشمو کردم بازش کنم و زورم نرسید. دیگه کم‌کم داشتم می‌رفتم به یکی از این ولادیمیرهای واحد بغلی بگم بازش کنه که بالاخره زورم رسید. حالا سه‌تا مسئله این وسط وجود داره. یک اینکه من جوجه دوست ندارم. دو اینکه انقدر خسته‌م و خوابم میاد که اشتها ندارم. سه اینکه شاید دوباره خواستم یه چیزی گرم کنم و دلم نمیاد گازو خاموش کنم. روشنه هنوز.

[جوجه‌کباب و نوشابه رو تصور کنید]


۴۴. اگه خونه بودم جیغ می‌زدم و فرار می‌کردم و عملیات انهدام اینو به پدر واگذار می‌کردم. ولی اینجا چون تنهام و کسی نیست خودمو براش لوس کنم، خیلی عادی به جای جیغ و فرار دمپاییمو درآوردم و اول از سوسکه عذرخواهی کردم که قصد کشتنشو دارم و سپس با دو حرکت به قتل رسوندمش. تو حرکت اول فرار کرد زیر میز تلویزیون و منم سریع میزو کنار کشیدم و زدم تو سرش.

[سوسکی که زیر دمپایی له شده رو تصور کنید]


۴۵. بیدار شدم دیدم سوسکه سر جاش نیست. دقت کردم دیدم گوشهٔ دیواره و کلی مورچه دوروبرشه. تا صبح هزارتا مورچه اومده بودن خورده بودنش و پوستشو داشتن می‌بردن زیر دیوار. منم طبق فرمایشِ میازار موری که دانه‌کش است، مورهای سوسک‌کِش رو نیازردم و گذاشتم به کارشون برسن. دیشب یه خرده وجدانم درد گرفته بود که این سوسک بینوا رو کشتم ولی حالا وقتی می‌بینم هزارتا مورچه رو باهاش سیر کردم عذاب وجدانم کم میشه. به هر حال این مورچه‌ها هم غذا نیاز دارن.

[سوسکه رو روی دوش هزاران مورچه تصور کنید]


۴۶. دارم می‌رم فرهنگستان نسخهٔ سوم پایان‌نامه‌مو تحویل بدم. دیروز دوتاشو بردم و قول دادم سومی رو هم امروز ببرم. اسم اون دوتا شنگول و منگول بود و اینی که دستمه حبهٔ انگوره. و اینجا آسانسور طبقهٔ هفتم بنیاد سعدیه و آشغالای این دو روزم دستمه که ببرم بذارم دم در. باید حواسمو جمع کنم به جای آشغالا پایان‌نامه رو نندازم تو سطل زباله. اگه بلیت گیرم بیاد امشب می‌رم تبریز (در واقع میام تبریز).

[سلفی تو آسانسورو تصور کنید]


۴۷. اون ساختمون بالای کوه، فرهنگستانه. حالا سه راه بیشتر ندارم. یا باید پرواز کنم، که بال ندارم و نمیشه. یا باید کوه رو بنَوردم که تجهیزات کوهنوردی ندارم و بازم نمیشه. تازه شیبشم زیاده. راه آخر هم اینه که دور بزنم این مسیرو که دارم همین کارو می‌کنم.

[ساختمان فرهنگستان رو از دور تصور کنید]


۴۸. رسیدم و دارم می‌رم این حبهٔ انگورو تحویل بدم بذارن کنار شنگول و منگول. بعدش شاید چندتا از استادامم ببینم. لازم می‌دونم همین جا به این نکته اشاره کنم که درازآویز زینتی و رایانک مالشی و کش‌لقمه و درازلقمه ساختهٔ فرهنگستان نیست و جُکه. کلاً اینایی که تو استنداپ کمدی می‌گنو باور نکنید. اونا طنزن و برای خندوندن عوامه.

[سلفی با سردر فرهنگستان رو تصور کنید]


۴۹. اینم سه نسخه از پایان‌نامه‌م تو کتابخونهٔ فرهنگستان که قرار شد شنگول و منگول و حبهٔ انگور صداشون کنیم. از اونجایی که تبریز شهر اولین‌هاست، اولین پایان‌نامهٔ اینجا هم باید مال تبریزیا می‌شد که شد. الان من اولین دانشجویی هستم که تونستم این هفت‌خانو رد کنم و بالاخره به این مرحله برسم که پایان‌نامه‌مو بیارم بذارم تو کتابخونه.

[سه نسخه پایان‌نامه رو در کنار هم تصور کنید]


۵۰. یه مسجد روبه‌روی فرهنگستان هست اسمش مسجد جامع خرمشهره. دارم می‌رم اونجا نمازمو بخونم بعد برم شریف. نمیشه که بیام تهران و شریف نرم.

[مسجدو تصور کنید]

۵۱. خوابگاه دورهٔ کارشناسیم اینجا بود. حسینمردی. شریف هم پشت سرمه. نزدیک میدان آزادی بودیم.

[میدان آزادی رو تصور کنید]


۵۲. تا حالا تو میدان آزادی و با برج آزادی عکس نگرفته بودم که اینم امروز انجام دادم.

[من و برج آزادی رو تصور کنید]


۵۳. شاید باورتون نشه ولی اینجا سرویس بهداشتی ترمیناله. خیلی خوشگله. به قیافه‌ش نمی‌خوره سرویس بهداشتی باشه. وضو گرفتم که برم نمازمو بخونم و بعدش دیگه بلیت می‌گیرم میام تبریز و شما هم راحت می‌شین از دست پستای من.

[یه سرویس بهداشتی بسیار شیک رو تصور کنید]


۵۴. تو راهم. دارم میام. مستحضر باشید که اگه یه وقت شتری گاوی گوسفندی مرغی چیزی مد نظر دارید حدودای پنج‌ونیم شش جلوی ترمینال باشید. البته اصلاً و ابداً راضی به زحمتتون نیستم.

[فضای داخل اتوبوسو تصور کنید]


۵۵. یِتیشدیم (=رسیدم)

[سلفی من با بابا در پمپ بنزین رو تصور کنید]


+ تو پست بعدی، شاید عکس‌ها و یادداشت‌هایی که تو اینستا منتشر نکردمو منتشر کنم. شایدم نکنم. نمی‌دونم :|

۱۱ نظر ۲۳ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۱- سفرنامه، قسمت سوم (مشهد)

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ق.ظ

+ پیکوفایل عکسا رو آپلود نمی‌کنه. فعلاً متنو می‌ذارم، عکسا بمونه برای یه وقت دیگه. هر موقع درست شد، عکسا رم اضافه می‌کنم. فعلاً خودتون یه عکس مرتبط با متن تصور کنید تا پیکوفایل درست بشه.

+ فقط شمارهٔ ۱۷ و ۱۸، از پست‌های اینستاست. شمارۀ ۱۹ تا ۳۰ رو اولین باره منتشر می‌کنم و اونجا نذاشتم.

۱۷. یکشنبه، بعد از نماز صبح، رواق امام خمینی. این داستان: شکار کبوتر. وی مجدّانه تلاش می‌کنه این پرنده رو بگیره و هر بار پرنده می‌پره و گیر نمی‌افته. اینم البته دست از تلاش و کوشش برنمی‌داره و همچنان دنبال کبوتره. کبوتر هم دم به تله نمی‌ده.

[کودکی در تعقیب کبوتر رو تصور کنید]

اینجا دارم بهش بیسکویت می‌دم ولی دوست نداشت. خانم روبه‌رویی هم خوابیده بود سانسورش کردم:


۱۸. باب‌الجواد، ۱۷ بهمن ۱۴۰۰. اون هوای آفتابیِ پریروز، دیروز تبدیل شد به کمی تا قسمتی ابری و بعدشم وزش باد ملایمی که رو به تندی رفت و حالا داره برف میاد. دارن هدایتمون می‌کنن سمت چپ، ایوان باب‌الهادی.

[برف باریدن در حرم رو تصور کنید]


۱۹. مدلِ صبحانه خوردن من به این صورته که سنگک، لواش، بربری یا هر نونی که قراره بخورم رو به تکه‌های کوچیکِ چهارپنج‌سانتی تقسیم می‌کنم و روی هر کدوم از تکه‌ها کره، مربا، پنیر، حلوا یا هر چی که هست و قراره بخورم رو می‌ذارم و لقمه‌های آماده‌شده رو می‌چینم کنار هم و شروع می‌کنم به خوردن. اینجا تو این عکس مامانم، صحنۀ آماده‌سازی لقمه‌هامو شکار کرده و یواشکی ازم عکس گرفته. امروز که عکسا رو از گوشیا جمع می‌کردم دیدم. 

[منو سر سفره با لقمه‌های نون تصور کنید]


۲۰. بعد از زیارت، با مامان و امید داشتیم برمی‌گشتیم هتل برای ناهار که دیدیم یه خانوم پیر نشسته بود دم درِ یکی از صحن‌ها و یه دفتر تلفن دستشه. تا ما رو دید گفت شمارۀ حبیبه رو بگیر، دخترمه. من یه کم عقب‌تر بودم. برادرم صدام کرد که بدو بیا، این موقعیت خوراک خودته. آخه من عاشق کمک کردنم. دفترشو گرفتم و گفتم این شماره رو بگیرم؟ خانومه گفت سمعک همرام نیست نمی‌شنوم چی میگی، حبیبه رو بگیر. پیش‌شماره‌ش ۹۱۵ بود. حبیبه رو گرفتم و گفتم کجاییم و اومد و مادرشو تحویل دادیم و رفتیم. این صحنه رو امید یواشکی ثبت و ضبط کرده.

[دفترچه تلفن پیرزنو تصور کنید که گرفته سمت من]


۲۱. یکشنبه استاد شمارۀ ۱۷ و ۳ و دوتا استاد دیگه که استاد ما نبودن و شماره ندارن راجع به نقد یه کتاب سخنرانی داشتن و باید شرکت می‌کردم تو وبینارشون. داخل شبستان‌ها گوشیم آنتن نمی‌داد و نت نداشتم و بیرون هم سرد بود و برف میومد. نشسته بودم دم در یکی از شبستان‌ها. چهارزانو نشسته بودم و گوشیم روی زانوی چپم بود که سمت در بود. آنتن یه‌جوری بود که اگه گوشیو می‌ذاشتم روی زانوی راستم، نت قطع می‌شد. این تصویرو مامان از دور گرفته.

[یه دانشجوی همیشه و در همه حال در حال تحصیل رو تصور کنید]


۲۲. نوشته که: محبت به مردم نیمی از خردمندی است. بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم این جمله رو :دی 

[یه حدیث رو تصور کنید که یه جایی نصب شده]


۲۳. اسم پسره امیرارسلان بود و اسم دختره الینا. خواهر و برادر بودن. داشتن قطار مهر درست می‌کردن.

[کلی مهرو روی زمین تصور کنید]


۲۴. بعد از نماز صبح تو صحن آزادی نشسته بودم و در و دیوار و آدما رو تماشا می‌کردم که یه دختری اومد و نشونی وضوخانه رو پرسید. گفتم نمی‌دونم. یه کم بعد برگشت و گفت اونجاست، میشه کفشاتو بدی برم وضو بگیرم بیام؟ گفت کفشام تو کفشداریه و از اینجا دوره. گفتم ممکنه اندازۀ پات نشه ها. گفت اشکالی نداره. گرفت و پوشید و رفت. بعد تو این فاصله یه خانومی اومد گفت کفشامو ندیدی؟ همین‌جا گذاشته بودم. گفتم نه. بنده خدا رفت و برگشت و هی دنبال کفشاش بود. گفتم از یکی از خادما کمک بگیرید. گفت خودم خادمم و کفشامو گذاشتم اینجا که برم زیارت کنم برگردم، حالا می‌بینم نیست. تو این فاصله که اون دنبال کفشاش می‌گشت دل منم شور افتاد که ای بابا کاش از دختره شماره می‌گرفتم یا شماره‌مو می‌دادم که اگه گمم کرد پیدا کنیم همو. داشتم از خودم عکس می‌گرفتم که از دوربین گوشیم دختره رو دیدم که داره از دور میاد.

[منو تصور کنید که تو صحن آزادی نشستم]


۲۵. حتی تو مشهد هم از اسنپشون خرید کردم. 



۲۶. تو سالن هتل، کنار آسانسور یه سماور بزرگ بود که هر کی آب‌جوش لازم داشت فلاسکشو از اونجا پر می‌کرد. خواستم برم برای خودمون آب‌جوش بیارم، یه خانومه گفت مال ما رم پر کن. پسرش شش سالش بود. گفت منم میام. اومد. وقتی داشتم فلاسکا رو پر می‌کردم، پسره پرسید ما داریم دزدی می‌کنیم؟ نمی‌دونم چجوری مفهوم دزدی وارد ذهن این بچه شده، ولی یه ساعت براش توضیح دادم که این سماور برای همه‌ست و کارمون دزدی نیست و دزدی چیه. وی در ادامه اذعان کرد بابای من نامرحمه! اولش نفهمیدم چی می‌گه، ولی وقتی گفت باید جلوی بابام حجاب داشته باشی فهمیدم منظورش نامحرمه. این بچه فقط شش سالشه. چجوری این همه چیز می‌دونه :| بعدشم پرسید تو چندتا مامان داری؟ گفتم معمولاً هر کی یه دونه داره. گفت جواد جوادی دوتا داشت. مامان صدیقه و گلچهره.

۲۷. سه‌تا خانم مسن نشسته بودن تو حرم. یکیشون گوشی نوکیای دکمه‌ایشو داد بهم گفت میشه ازمون عکس بگیری؟ دوتا گرفتم.

۲۸. توی دارالمرحمه واکسن می‌زدن.

۲۹. چند سال پیش از یکی شنیدم که خوبه که آرزوهامونو بنویسیم و بذاریم یه جایی. می‌شد هر جایی گذاشت. من گذاشته بودم لای قرآن. به خط پهلوی دورۀ ساسانیان هم نوشته بودم که هر ننه قمری نخوندش. تو حرم بچه‌هایی که باهاشون دوست شده بودم داشتن با کیفم بازی می‌کردن و قرآن جیبی که تو کیفم بودو ورق می‌زدن. وقتی خواستن برن قرآنو دادن و منم گرفتم گذاشتم تو کیفم. یه کم بعد، یه کم اون‌ورتر یه کاغذ پیدا کردم که به خط باستانی! یه چیزایی نوشته بود. یهو یادم افتاد عه، این که کاغذ خودمه! روی زمین چی کار می‌کنه؟ :| وقتی دوشنبه از خانواده جدا شدم که برم تهران، یه سری از وسایلمو دادم ببرن. از جمله این قرآن جیبی. حواسم بود که یادداشتو از توش بردارم. باید یه جای دیگه برای این آرزو پیدا کنم. به‌نظر می‌رسه لای قرآن جای مناسبی نیست.

۳۰. یکشنبه صبح، سومین و آخرین روزی که مشهد بودیم، پیامکی از طرف دانشگاه دورۀ دکتری دریافت کردم مبنی بر اینکه به‌علت کسری مدارک اجازۀ انتخاب واحد ندارم. درسته که واحدای درسیمون تموم شده، ولی از حالا تا وقتی دفاع کنیم، هر ترم باید رساله (پایان‌نامه) برداریم. یادم نبود که فردا (دوشنبه) روز انتخاب واحدمه. این پیامکو که دیدم، یه سر به گروه‌ها زدم و دیدم بچه‌ها دارن در مورد انتخاب واحد صحبت می‌کنن. این پیامِ کسری مدارک رو ترم اول و دوم و سوم هم دریافت کرده بودم و برای مسئولین توضیح داده بودم که مدرک ارشدم آماده نیست هنوز. اونا هم هر ترم اجازۀ انتخاب واحدو بهم می‌دادن، به‌شرطی که تا آخر ترم مدرک ارشدمو تحویلشون بدم. دو سال بود که منتظر طراحی لوگو برای محل تحصیل ارشدم و شیوه‌نامۀ نگارش پایان‌نامه بودم. بعد از جذب شش دوره دانشجو اینا تازه یادشون افتاده بود لوگو طراحی کنن و شیوه‌نامه بنویسن. یکی دو ماه پیش بالاخره لوگو و شیوه‌نامه‌شون منتشر شد و من سریع پایان‌نامه‌ای که دو سال پیش ازش دفاع کرده بودم و آماده بود رو تو قالب جدیدی که گفته بودن ریختم و ویرایش کردم و اصلاحات داور و استادها رو اعمال کردم و ایمیل کردم براشون. تأیید نکردن و چندتا ایراد گرفتن، از جمله اینکه چرا عنوان جدول‌هام بولد یا برجسته‌ست و چرا اندازۀ اسمم هجدهه و بزرگتر از اندازۀ اسم استادهاست و چرا فلان و چرا بهمان. من دقیقاً طبق شیوه‌نامه عمل کرده بودم، ولی فرصت و حوصلۀ جروبحث نداشتم و هر کاری خواسته بودن انجام دادم و برخلاف شیوه‌نامه عنوان جدولا رم از حالت برجسته درآوردم. مجدداً ایمیل کردم براشون. منتظر بودم تأیید کنن تا صحافی کنم و پست کنم براشون. گفته بودن تا این نسخۀ صحافی نرسه دستمون، مدرکتو نمی‌دیم. چند روز منتظر موندم و خبری نشد. بعدش این سفر پیش اومد. یکشنبه صبح، سومین و آخرین روزی که مشهد بودیم، پیامک اخطار از طرف دانشگاه دورۀ دکتری رو دریافت کردم و دیگه می‌دونستم که این دفعه به هیچ وجه اجازۀ انتخاب واحد نمی‌دن، مگر اینکه مدرک ارشدمو تحویلشون بدم. پیام دادم به مسئول آموزش ارشد و بهش گفتم انتخاب واحد دارم و چون مدرک ارشدمو تحویل ندادم اجازۀ انتخاب واحد نمی‌دن. گفتم نسخه‌ای که ایمیل کردمو تأیید کنن یا اگر ایرادی داره بگن تا رفع کنم و صحافی کنم بفرستم. خانم میم پیاممو که دید، زنگ زد و تلفنی گفت فلان جاشو باید فلان کنی و بهمان کنی و باز یه سری ایراد دیگه مطرح شد. جالبه این ایرادها یا تو شیوه‌نامه نبودن، یا دقیقاً خلاف چیزی بودن که تو شیوه‌نامه بود. گفت اینا رو درست کن و پرینت کن و صحافی کن و بفرست برامون تا مدرکتو تحویل بدیم. رسماً مدرکمو گروگان گرفته بودن. گفتم من همین فردا میام تهران، پیش خودتون هر اصلاحیه و ویرایشی لازمه انجام می‌دم و همون‌جا صحافی می‌کنم و تحویلتون می‌دم تا مدرکمو بگیرم. یکشنبه روز آخری بود که مشهد بودیم و دوشنبه صبح خیلی زود قرار بود حرکت کنیم سمت تبریز. نه لباس مناسب دانشگاه پوشیده بودم، نه کیف و کفش مناسب داشتم. چون که به قصد زیارت سفر کرده بودم نه دانشگاه، و هر فضایی لوازم خاص خودشو داره. چادرم چادر لبنانی بود، مقنعه همرام نبود و کفشامم اسپورت. من برای دانشگاه اسپورت نمی‌پوشم. مخصوصاً با چادر. شب بعد از زیارت وداع و موقع برگشتن از حرم، از یه مغازه نزدیک هتلمون یه جفت کفش رسمی خریدم. مدلشون عین مدل کفشای پارسالم بود. ینی اگه یه لنگه از این و یه لنگه از اون می‌پوشیدم کسی متوجه تفاوتشون نمی‌شد. فرصت اینکه بگردم و یه چیز متنوع پیدا کنم نداشتم.


سؤال: تا اینجای سفرنامه، عکس کدوم یک از این سی‌تا یادداشت رو دوست دارید حتماً ببینید؟

۶ نظر ۲۳ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۱۰- سفرنامه، قسمت دوم (مشهد)

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۳:۱۰ ب.ظ

پیکوفایل عکسا رو آپلود نمی‌کنه. فعلاً متنو می‌ذارم، عکسا بمونه برای یه وقت دیگه. هر موقع درست شد، عکسا رم اضافه می‌کنم. فعلاً خودتون یه عکس مرتبط با متن تصور کنید تا پیکوفایل درست بشه.

۷. ظهر، حدودای دو رسیدیم هتل و فهمیدیم که باید بریم طبقهٔ پنجم. جمعیتی انبوه تو لابی منتظر آسانسور بودن که ببردشون طبقات اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و بالاتر. با اونایی که طبقات بالا هستن کاری ندارم و تا حدودی حق می‌دم بهشون ولی شمایی که اول و دومی دیگه چرا منتظر آسانسوری آخه. حالا از اونجایی که چاکرتون پایبند به رعایت شیوه‌نامه‌های بهداشتیه، منتظر آسانسور نموند. اینجا طبقهٔ پنجمه و بنده پنج طبقه پله رو پیاده اومدم و علی‌رغم خستگی، از کردهٔ خود خرسندم و منتظر بقیه‌ام که بیان. ولی انصافاً پله‌نوردی، اونم پنج طبقه با دوتا ماسک سخته. در واقع خیلی سخته. خیلی خیلی سخت. نفس آدم بند میاد. تازه یه ساک و کوله هم دستم بود. پیام اخلاقی: تا کرونا ریشه‌کن نشده هر چی کمتر از آسانسور استفاده کنیم بهتره.

[آسانسور طبقۀ پنجم رو تصور کنید]


۸. عرضم به حضورتون که موقعی که ما تصمیم به سفر گرفتیم وضعیت سفید بود. وقتی بلیتا رو گرفتیم و چمدونا رو بستیم زرد متمایل به نارنجی بود و وقتی رسیدیم گفتن وضعیت قرمز شده. حالا برای رعایت اصول بهداشتی، هتلمون رستورانشو بسته و غذاها رو میارن داخل اتاق. اتاقمون دونفره‌ست. من و مامان باهمیم، امید و بابا هم باهمن. اینجا من دارم ناهار می‌خورم و مامان داره صلاة ظهرشو به جا میاره. برای نماز مغرب هم می‌ریم حرم. بریم ببینیم اوضاع اونجا چجوریه. از اونجا هم براتون گزارش تهیه می‌کنم.

[مرا با غذا تصور کنید]


۹. حدودای پنج‌ونیم رسیدیم حرم و نماز مغربو تو فضای آزاد خوندیم. تو صحن پیامبر، که ورودی باب‌الجواده. با فاصله نشسته بودیم و روی هر فرش شش‌متری چهار نفر نماز می‌خوندن. فرش‌ها هم فاصله داشتن از هم. بعدش دیگه برای زیارت، نزدیک ضریح نرفتیم و یه جای خلوت پیدا کردیم و یه کم دعا و زیارت‌نامه خوندیم و برای اونایی که گفته بودن التماس دعا، دعا کردیم و حدودای هشت‌ونیم برگشتیم هتل برای شام. اینجا هوا اصلاً سرد نیست. خنک هم نیست حتی، بلکه می‌تونم بگم بسیار هم گرمه! انگار نه انگار که بهمن‌ماهه و وسط زمستونه. کأنّه تابستونه اینجا. حیفِ اون یه چمدون لباس گرمی که با خودمون آوردیم.

[نماز جماعت رو تصور کنید]

اون کفشا که بند سفید داره مال منه


۱۰. زیرزمین حرم که بهش می‌گن دارالحجه خلوت بود. نشسته بودم و داشتم در و دیوارو تماشا می‌کردم که یه سری بچه اومدن بدون مقدمه ازم پرسیدن باهامون دوست میشی؟ گفتم باشه و خودمو معرفی کردم. اونا هم یکی‌یکی اسمشونو گفتن و دوست شدیم. چندتاشون گفتن کلاس اولیم، چندتا کلاس دوم و بزرگه کلاس سوم بود. وقتی از من پرسیدن تو کلاس چندمی حساب کردم دیدم بیست‌ودو ساله درس می‌خونم و کلاس بیست‌ودومم. گفتم منم کلاس بیست‌ودومم. یه سریاشون این پشتن و نخواستن تو عکس باشن. هشتگ ز گهواره تا گور دانش بجوی 

[سلفی من با چندتا بچه رو تصور کنید]


۱۱. ترکیب سمّی فقط این ترکیب ناگت-بربری. صنعتی و سنتی و مدرن و کلاسیکو باهم زده بودن و به جای باگت، کنار ناگت بهمون بربری دادن برای شام. مغزم باهم‌آیی این دو مقوله رو هضم نمی‌کنه چه برسه معده‌م. از هر زاویه بهشون نگاه می‌کنم عجیبه. حالا من ناگتو خالی‌خالی بدون نون خوردم ولی خود بربری هم فکرشو نمی‌کرد یه روز مردمانی از سرزمین پارس با ناگت بخورنش.

[ناگت در کنار بربری رو تصور کنید]


۱۲. تو این بیست‌وچند سال بارها اومدیم مشهد و تا حالا هیچ وقت دستم به ضریح امام رضا نخورده بود. همیشه تا ده‌متری ضریح غلغله بود و مردم یه‌جوری با چنگ و دندون از سر و کول هم بالا می‌رفتن که نمی‌شد نزدیک شد. امروز صبح قبل از اذان اومدیم زیارت و با این صحنهٔ عجیب ولی واقعی مواجه شدیم. ملت با نظم و ترتیب صف وایستاده بودن و یکی‌یکی می‌رفتن زیارت و چند ثانیه کنار ضریح می‌ایستادن و برمی‌گشتن. کاش همیشه این نظم برقرار باشه.

[ضریح و صف بانوان رو تصور کنید]


۱۳. این چهره، چهرهٔ خسته و خواب‌آلود و پر از خمیازهٔ کسیه که تا یک نصف‌شب براتون پست گذاشت و خوابید و سه بیدارش کردن برای نماز صبح. بله عزیزانم، اینجا صحن مسجد گوهرشاده و داریم نماز صبح می‌خونیم و هوا فقط کمی خنکه. مسجد گوهرشاد در جنوب حرم امام رضا به‌دستور گوهرشادبیگم همسر شاهرخ ساخته شده است. به‌دلیل ظرافت و زیبایی کاشی‌کاری و خط و اسلوب معماری، این مسجد از شاهکارهای معماری ایرانی در دورهٔ تیموری؛ و به‌دلیل موقوفات بسیار و مجاورت با آرامگاه امام رضا از مهم‌ترین و شلوغ‌ترین مسجدهای ایران به‌شمار می‌رود، به‌طوری‌که برخی آن را پُربازدیدترین مسجد در ایران می‌دانند.

[چهرهٔ خسته و خواب‌آلود و پر از خمیازهٔ منو تصور کنید]


۱۴. همیشه از کبوترای حرم عکس گرفتیم، یه بارم از کلاغاش بگیریم. همیشه شعبان، یه بارم رمضان. کلاغ دم‌سیاه قارقارو سر کن، مسافرم میاد شهرو خبر کن! 

[لینک دانلود کلاغ دم‌سیاه، شهره]

[یه کلاغ تو حرم رو تصور کنید]


۱۵. این عکسو امروز صبح بعد از نماز و قبل از صبحانه گرفتم. اون پارچهٔ مشکی که روش پیام تسلیت نوشته، برای شهادت امام هادی (ع) هست. امام هادی، دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد (ع) هست. امام جواد هم فرزند امام رضا (ع). پس امام هادی نوهٔ امام رضا میشه و امروزم روز شهادت ایشونه. حرم امام هادی تو شهر سامرای عراقه.

[یه عکس سلفی رو تصور کنید]


۱۶. در حال تماس تصویری واتساپی با اقوام، خویشان، بستگان، دوستان آشنایان و سایر وابستگان هستم. یه ربع قبل از اذان تبریز، ما اینجا نمازمونو تموم می‌کنیم و اگر خواستید می‌تونید اون موقع تماس تصویری بگیرید حرمو ببینید. شمارهٔ منو که دارید. اگرم ندارید *******۰۹۱۴. اگه خواستید با واتساپ بابا تماس بگیرید، اون شمارهٔ واتساپ قبلیش که *******۰۹۱۴ بود مسدود شده و با شمارهٔ جدیدش تو واتساپه. شمارهٔ جدید بابا: *******۰۹۱۴

توضیح بیشتر: یکی دو ماه پیش، یه روز بی‌دلیل واتساپ بابا باز نشد و خارج شد و هر چی زور زدیم وارد شیم نوشت که شما مسدود شده‌اید و نمیشه. بهشون (به دست‌اندرکاران واتساپ) پیام دادیم که چرا؟ جواب ندادن :| عکس پروفایل بابا عکس خودشه و تو بیوش هم یه بیت شعره. فعالیت خاصی هم نداره که بگیم به اون دلیل مسدود شده. از چند نفر پرسیدیم، گفتن چند روز صبر کنید درست میشه. ولی بعد از یه ماه، هنوز اون شماره مسدوده و لاگین نمیشه. 

[منو در حال تماس تصویری تصور کنید]

۱۱ نظر ۲۲ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۹- سفرنامه، قسمت اول (مشهد)

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

پیش‌گفتار ۱. این ده روز سفر بودم و هم لپ‌تاپ همرام نبود که پست بذارم (با گوشی سخته، مخصوصاً عکس گذاشتن)، هم اگر بود، مجال و فرصتشو نداشتم. ولی تو این مدت چهل‌پنجاه‌تایی پست تو صفحۀ اینستای فامیل‌ها منتشر کردم که سعی می‌کنم امروز و فردا منتقلشون کنم اینجا. یه چندتا یادداشت دیگه هم دارم که تو سفر نوشتم، ولی یا مناسبِ فضای اینستا و مخاطبای اونجا نبودن یا دیدم زیاده‌روی میشه دم به دیقه براشون پست بذارم. لذا اونا رو اینجا با رنگ آبی اضافه می‌کنم. اگر پست‌های اینستا نیاز به توضیح بیشتری داشتن، توضیحات رو هم با رنگ آبی می‌نویسم براتون و اضافه می‌کنم به انتهای پاراگراف.

پیش‌گفتار ۲. پیکوفایل عکسا رو آپلود نمی‌کنه. فعلاً متنو می‌ذارم، عکسا بمونه برای یه وقت دیگه. هر موقع درست شد، عکسا رم اضافه می‌کنم. فعلاً خودتون یه عکس مرتبط با متن تصور کنید تا پیکوفایل درست بشه.


۱. این پستو پنج‌شنبه ۱۴ بهمن قبل از سفر تو اینستا منتشر کردم:

[خودتون عکس میزمو تصور کنید. آپلود نشد]


هر هفته سه‌شنبه‌ها هشتِ صبح با استاد راهنمام جلسهٔ اینترنتی دارم و راجع به مقاله و پایان‌نامه و مسائل علمی! صحبت می‌کنیم. بعدش یه سری کار بهم محوّل می‌شه که تا سه‌شنبهٔ هفتهٔ بعد فرصت دارم انجامشون بدم تا در موردشون صحبت کنیم. بعدش دوباره یه سری کار جدید برای سه‌شنبهٔ بعدی. حالا از اونجایی که فردا می‌ریم سفر و سه‌شنبه برمی‌گردیم و سه‌شنبه جلسه دارم و کلی کار دارم و تو سفر لپ‌تاپ و کتابام همرام نیستن که انجامشون بدم، فلذا مجدّانه تا صبح بیدارم که تا جایی که می‌شه پیش ببرم این کارا رو، و برای سه‌شنبه آماده باشم. ساعت ۳ بامداد پنج‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۰، تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم. خوابم هم میاد خیلی.

توضیح بیشتر: از چند ماه پیش برنامه‌ریزی کرده بودم با مامان برم مشهد. چند روز قبل رفتنمون بابا هم به تیممون اضافه شد و قرار شد برادرم خونه بمونه. بعد یهو برادرم هم طلبیده شد و سفرمون خانوادگی شد. موقع انتشار این پست، فکر می‌کردم پنج‌شنبه می‌ریم و سه‌شنبه صبح برمی‌گردیم و نگران جلسۀ سه‌شنبه و کارهایی بودم که در طول هفته باید انجام می‌دادم. به استادم هم نگفته بودم می‌رم سفر. ولی ماجراهایی در طول سفر رخ داد که دوشنبه از خانواده جدا شدم و رفتم تهران؛ و اونا برگشتن تبریز.

۲. یادآوری می‌کنم که اینا که رنگش آبیه تو اینستا نذاشتم. تا راه‌آهن اسنپ گرفتیم. تا سوار شدیم راننده گفت ده دقیقه تأخیر داشتید و اونجا بزنید تأخیر داشتیم که به مبلغ اضافه بشه. واحد ما طبقۀ دومه و فاصلۀ گرفتنِ اسنپ و اومدنش و پایین رفتن ما دو دقیقه هم طول نکشید. حالا نمی‌دونم این ده دقیقه رو از کجا درآورده بود. بهش گفتم همچین گزینه‌ای ندیدم تا حالا. میشه نشونم بدید؟ گفت نمی‌دونم همون‌جاست. گفتم آخه اگرم قرار باشه تأخیر زده بشه شما باید بزنید که ما با تأخیر سوار شدیم نه ما. گفت حالا اشکالی نداره، دو تومن بیشتر می‌گیرم. این دو تومن در برابر سی تومن کرایه چیزی نبود و ما هم حرفی نداشتیم، ولی عجیب بود برامون. یه کم بعد گفت می‌دونستین قانون اسنپ اینه حداکثر سه نفر سوار شن؟ ما که تحت تأثیر اخلاق مشتری‌مدارانۀ این راننده قرار گرفته بودیم که چرا این‌جوریه، گفتیم نه نمی‌دونستیم. بعد، من تو مسیر همه‌ش فکر می‌کردم که چندتا ستاره بدم بهش. خیلی بد رانندگی می‌کرد و ماشینشم تمیز نبود. اخلاق درست‌وحسابی‌ای هم نداشت. ولی دلم براش می‌سوخت که داره با این ماشین نون زن و بچه‌شو درمیاره و اگه ستاره‌شو کم کنم شاید بد بشه براش. بعد از جدال ذهنی با خودم تصمیم گرفتم به جای پنج ستاره، چهارتا بدم. تو ماشین یواشکی به مامانم گفتم چهارتا ستاره خوبه؟ گفت سه‌تا. برادرم شنید و سریع گفت دوتا، تمام. پیاده که شدیم به بابا گفتم چندتا ستاره بدم؟ گفت یه دونه هم زیاده براش. هیچی دیگه. یه دونه ستاره دادم و دلیلشم گرفتن مبلغ اضافه و بداخلاقی نوشتم. بماند که موقع عبور از هر چاله زیر لب به مردم یمن و سوریه و فلسطین و مسئولینی که چاله‌ها رو درست نمی‌کنن بدوبیراه می‌گفت :| حالا من دقیق نمی‌شنیدم چی میگه و بابا که جلو نشسته بود می‌شنید، ولی در کل اگه کسی می‌خواد از چشم من بیافته پیش من به زمین و زمان غر بزنه. فرقی هم نمی‌کنه به کی و چی. 

۳. نوۀ خاله هستن ایشون. اومده راه‌آهن بدرقۀ ما. امسال، مردادماه تولد یک‌سالگیش بود. مامان از چند ماه قبل تولدش براش یه بلوز و شلوار خرید که البته به‌خاطر کرونا نرفتیم تولد و کادوش هنوز دست ماست. چون نمی‌دونستیم میان راه‌آهن، کادوشو با خودمون نیاوردیم اینجا بهش بدیم. نکتۀ جالب توجه این بلوز اینه که روش عکس جغده (فقط عکس نیست و حالت عروسکی داره. ینی جغدش برجسته‌ست). اینجانب قویّاً امیدوارم این بلوز و شلوار همچنان دست ما بمونه و انقدر بمونه که براش کوچیک بشه و مامان بی‌خیالش بشه و یه چیز دیگه براش بخره و اونو بده من نگه‌دارم برای بچه‌هام :))

[عکس یه کودک رو تصور کنید]


۴. پنج‌شنبه ظهر.

[عکس ایستگاه راه‌آهن رو تصور کنید]


آذر ۹۸ دانشگاه فردوسی مشهد کنفرانس داشتم و برای ارائهٔ مقاله رفته بودم. آخرین سفرم قبل از کرونا بود. از اون آخرین سفر، دو سال و یک ماه و ۲۶ روز می‌گذره و همهٔ این مدتو خونه بودم. امروز بعد از دو سال و یک ماه و ۲۶ روز دارم حدّ ترخّص تبریزو رد می‌کنم. البته با سه دوز واکسن و دوتا ماسک چهارلایه روی صورتم.

توضیح بیشتر: ما خیلی رعایت کردیم که تو سفر نه به کرونا نه اُمیکرون و نه ورژنای دیگۀ این ویروس مبتلا نشدیم. شما این ریسکو نکنید و سفر نرید تو این شرایط. ما این تصمیم رو وقتی وضعیت سفید بود گرفته بودیم.

۵. رسیدیم سمنان. ایستگاه گرداب پیاده شدیم برای ادای فریضهٔ صلاة صبح

[عکس ایستگاه گرداب رو تصور کنید]


حافظ آخرای اون غزل معروفِ اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها می‌گه شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل، کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها. تو این بیت هایل ینی ترسناک. ولی این گرداب ترسناک نبود.

۶. نزدیک نیشابوریم.

[عکس منو تصور کنید که تو قطار محو افقم]


قیصر امین‌پور یه شعر داره می‌گه:

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام.

البته اینجا تو این تصویر که ملاحظه می‌کنیم قطار می‌رود، من هم با قطار می‌روم و اونی که سال‌های سال ایستاده خود ایستگاهه. چون که اصولاً ایستگاه نمی‌تونه بره و جزو مقوله‌های ثابت جهان مادی محسوب می‌شه. حالا شاید در آینده ایستگاه‌هایی اختراع بشن که بتونن برن.

۳ نظر ۲۲ بهمن ۰۰ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۸- حالت‌نمایی یا حالت‌دهی یا حالت‌گذاری

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۶:۲۲ ب.ظ

مشابه اتفاقی که تو پست قبل و این هفته برام افتاد، پارسال هم افتاده بود و وقتی داشتم خودمو برای ارائۀ درس نحو آماده می‌کردم فهمیدم که فلان وبلاگ‌نویس که حالا مترجم کتاب‌های تخصصی تو حوزۀ فلانه، فارغ‌التحصیل دانشگاه دورۀ دکتریمه و یه صفحۀ پرمخاطب هم تو اینستا داره و بروبیا و کیابیایی داره برای خودش. یادمه اون موقع هم خیلی ذوق داشتم از آشنایی باهاش. ولی چیزی در مورد اون آشنایی ننوشتم و الانم جزئیاتشو فراموش کردم. ولی حالا تا جایی که ذهنم یاری کنه ماجرا رو می‌نویسم که بمونه. البته ازش اسم نمی‌برم و ترجیحم اینه ناشناس باشه. همین‌قدر بگم که این دوستمون استغفرالله پسر نیست و ده سالی ازم بزرگتره.

پارسال ترم اول یه درسی داشتیم به اسم فلسفۀ زبان که استاد این درس، تخصص نحوی داشت و مباحث فلسفی رو ارتباط می‌داد به نحو. منم اگه قرار باشه تو دوتا درس زبان‌شناسی لنگ بزنم، همین دوتا درسِ فلسفه و نحو هست که خب از جمله دلایلش اینه که رشتۀ کارشناسیم مرتبط با این مباحث نبوده و دورۀ ارشدم هم از این چیزا نداشتیم و علاقه هم نداشتم خودم برم سراغشون. جا داره خاطرنشان کنم که سومین درسی که توش لنگ می‌زنم هم آواشناسیه و فقط صرف یا مورفولوژی و معنی‌شناسیم خوبه. ترم اول، فلسفه رو که یه درس اختیاریه، بِالاِجبار! گذاشتن تو برنامه‌مون و ترم دوم هم نحو رو. مباحثشون هم به‌شدت نچسب و جدید. استاد این دوتا درس هم استاد شمارۀ بیست بود که معروف حضورمون هست با کاری که ترم گذشته سر قضیۀ امتحان مجازی و مقاله‌هامون کرد. جلسۀ اول، فصل‌های یه کتاب بسیار تخصصی که قبلاً حتی اسمشم نشنیده بودیم چه برسه به اینکه بخونیم رو تقسیم‌بندی کرد و قرار شد هر کی دو فصلشو ارائه بده. تو جلسۀ ارائه هم همۀ دو ساعت در اختیار دانشجو هست و راجع به مطالب اون فصل صحبت می‌کنه. هم‌کلاسیام خودشون انتخاب کردن کدوم فصلا رو ارائه بدن و برای من چون فرقی نداشت، صبر کردم ببینم چی می‌مونه برام. فصل چهار و هشت رسید به من. موضوع فصل چهار، کیس مارکینگ‌ها بود که من در حد یه خط تعریف هم ازش نمی‌دونستم چه برسه دو ساعت سخنرانی. کتاب هم انگلیسی و پر از اصطلاحات تخصصی و ارائۀ منم فارسی. در این حد برام نامأنوس بود که همون ابتدای کارم، نمی‌دونستم عنوان فصلو حالت‌نمایی ترجمه کنم یا حالت‌دهی یا حالت‌گذاری. تو موقعیتی هم نبودم که از کسی بشنوم ببینم کدوم معادل رایج‌تره. الان مثلاً اگه صحبت راجع به مدار و جریان و ولتاژ باشه، من اینا رو در طول پنج سال کارشناسی هزاران بار از صدها نفر شنیده‌ام، ولی کیس مارکینگو شاید دو بار از دو نفر شنیده باشم.

محتوای فصل به این صورت بود که اگرچه حرف اضافۀ by نقش‌های معنایی چندگانه‌ای را رمزگذاری می‌کند، اما «مفعول غیرمستقیم» یک رابطۀ دستوری نیست و هیچ ویژگی دستوری یکنواخت‌کننده‌ای (unifying) ندارد، بلکه تنها ویژگی‌های فاعل یا مفعول مستقیم را ندارد. البته، در بعضی از زبان‌ها رابطه‌های دستوری فاعل و/یا مفعول مستقیم به‌واسطۀ یک ساختواژۀ یکنواخت‌کننده نشان‌دار نمی‌شوند. نمونۀ برجستۀ چنین زبان‌هایی، زبان‌های Active-Stative و Ergative-Absolutive (کُنایی-مطلق)اند. الان اگه شما فهمیدین این چی گفت، منم اون هفته‌ای که این فصلو می‌خوندم فهمیدم چی میگه. تازه فهم مطلب یه طرف، فارسی کردن این اصطلاحات یه طرف، انتقال چیزی که فهمیدی به مخاطب هم طرف. یادمه اون هفته گوگل و گوگل‌اسکالر و همۀ سایت‌هایی که توشون مقاله‌های مرتبط با کیس مارکینگ هستو زیرورو کردم که چهارتا مطلب مرتبط فارسی پیدا کنم که اگه اینو نفهمیدم لااقل از اون مطالب کمک بگیرم. ولی تقریباً هیچی پیدا نکردم. چیزایی که پیدا می‌کردم از محتوای این فصل هم نامفهوم‌تر و پیچیده‌تر بودن.

یادم نیست دقیقاً چه کلیدواژه‌هایی رو تو گوگل جست‌وجو کردم که رسیدم به وبلاگ متروک یه دختر که رشته‌ش زبان‌شناسی بود. یه چرخی تو پستاش زدم و اسم استادهامو دیدم. اونم مثل من که استادهامو تگ می‌کنم پای پستای مرتبط با هر استاد اسمشو برچسب زده بود، ولی نه با شماره و به‌صورت استاد شمارۀ فلان، بلکه با اسم واقعیشون. وبلاگشم به اسم خودش بود نه اسم مستعار. ارائه‌ها و مقاله‌هایی که برای درساش نوشته بودو تو وبلاگش هم به اشتراک گذاشته بود. و همین‌طور کتاب‌هایی که استادها به‌عنوان منبع معرفی کرده بودن. تاریخ پست‌ها و محتواشون نشون می‌داد سال‌ها پیش دانشجوی دکتری همین دانشگاهی بوده که من الان هستم. روی اسم استاد شمارۀ بیست کلیک کردم. این دختر هم این درسو با همین استاد داشت. فکّم چسبید به زمین وقتی دیدم اونم فصل چهارو ارائه داده بوده و همۀ فصلو با دقت و جزئیات ترجمه کرده. یه ترجمۀ کاملاً حرفه‌ای. پی‌دی‌افشو گذاشته بود پای اون پست و منم دانلودش کردم. وقتی خوندمش، تازه فهمیدم قضیه چیه و داستان از چه قراره! روی لینکای دیگه کلیک کردم که مقاله‌ها و بقیۀ فایلا رو هم دانلود کنم ولی لینک‌ها منقضی شده بودن. دلیل منقضی نشدن این لینک هم این بود که جای دیگه آپلودش کرده بود. مثلاً الان اگه بیان هم مثل بلاگفا حذف بشه، من چون عکسای پستامو تو پیکوفایلِ بلاگ‌اسکای آپلود می‌کنم عکسام می‌مونه ولی اگه بلاگ‌اسکای مثل بلاگفا سرورهاشو از دست بده، پستای من بدون عکس می‌شن. اونم چون این فایلو یه جای دیگه آپلود کرده بود، لینک دانلودش فعال بود. تو وبلاگش بیشتر گشتم و متوجه شدم این وبلاگ حذف شده و در واقع من الان تو کَشِش هستم. دامنۀ وبلاگ پرشین‌بلاگ بود و چون دوست پرشین‌بلاگی ندارم نمی‌دونم همون بلایی که سر بلاگفا و میهن‌بلاگ اومده سر این دامنه هم اومده یا چون این وبلاگ یه مدت متروک مونده خودبه‌خود حذف شده و لینک‌هاش هم منقضی شده. به هر حال من فایل نجات‌بخشم رو پیدا کرده بودم و حالا نوبت سپاس‌گزاری بود.

راه ارتبطی وبلاگش که کامنت‌ها باشه بسته بود. چون در واقع وبلاگی نبود که کامنتی بذارم و اگر هم می‌ذاشتم بعید بود چک کنه. اسمشو گوگل کردم تا یه نشونی ازش پیدا کنم. من فقط می‌دونستم این دختر که اسمشو گوگل می‌کنم یه زمانی وبلاگ‌نویس بوده و رشته‌ش زبان‌شناسیه. نه می‌دونستم در حال حاضر مترجمه و نه عکسشو دیده بودم نه سن و سالشو می‌دونستم. حتی اسمشم مطمئن نبودم، چون اون اسم می‌تونست یه اسم مستعار برای وبلاگش باشه. تو گروه کلاسمون پیام گذاشتم و از چند نفر پرسیدم ببینم آیا این دخترو می‌شناسن یا نه. دو نفر می‌شناختن. یکیشون چند سال پیش تو جلسۀ دفاع این دختر شرکت کرده بود و یکیشون هم یه دوست مشترک با این دختر داشت. ازش خواستم از اون دوست مشترک بخواد که اگه ممکنه یه راه ارتباطی ازش بگیره. ایمیل، شماره، اینستا، هر چی. یه راهی که بتونم از اون طریق ازش تشکر کنم. توضیح هم داده بودم که موضوع درسیه و صرفاً می‌خوام بابت یکی از پستای وبلاگش ازش تشکر کنم. نمی‌دونم چرا، ولی تمایلی به دادن شماره‌ش نشون نداد اون شب. وقتی خودمو گذاشتم جای کسی که مدت‌هاست وبلاگشو رها کرده و حالا یکی اومده شماره‌مو می‌خواد که بابت یکی از پستام تشکر کنه، حق دادم بهش که به‌راحتی راه ارتباطی نده. و من اون چند خط پیام تشکرآمیزمو برای دوستم فرستادم که بفرسته برای دوستش که اونم بفرسته برای اون دختر. در جوابم نوشته بود درود و وقت بخیر دوست عزیز، صمیمانه از لطف و توجه شما سپاس‌گزارم. واقعیت این است که گمان نمی‌کردم آن وبلاگ خواننده‌ای داشته باشد. بسیار خوشحالم که شما دوست فرهیخته مخاطب آن وبلاگ فراموش‌شده هستید. برایتان آرزوی سربلندی و سعادت دارم. این پیامو در جوابم فرستاده بود برای اون دوست مشترک که بفرسته برای دوستم که دوستم هم بفرسته برای من. به این فکر کردم که اگر من هم جای اون بودم همین جوابو می‌دادم و همین کارو می‌کردم. پس ناراحت نشدم. اسلایدها و ارائه‌م هم انقدر خوب بود که استاد بعد از ارائه‌م به بقیه گفت زین پس شما هم مثل ایشون ارائه بدید.

چند ماه بعد، اتفاقی صفحۀ اینستاگرام این دخترو پیدا کردم. چندهزار دنبال‌کننده داشت. با اینکه محتوای پستاش چندان موردپسندم نبودن و به حوزۀ تخصصیش هم علاقه نداشتم، دنبالش کردم. فهمیدم در حال حاضر مترجم کلی کتاب تو حوزۀ زبان‌شناسیه و کارگاه‌ها و دوره‌های آشنایی با فلان موضوع و بهمان موضوع تشکیل می‌ده و بروبیایی داره برای خودش. چون اون تشکرم تو گلوم گیر کرده بود و خودم مراتب قدردانیم رو به جا نیاورده بودم، شمارۀ موبایل و ایمیلشو از صفحۀ اینستاش برداشتم و ایمیل زدم بهش. هم تشکر کردم، و هم به‌عنوان یک سال‌پایینی، از کسی که این مسیرو قبلاً رفته بود خواستم اگر فایلی، مطلبی، وصیتی از زمان دانشجوییش داره باهام به اشتراک بذاره و از تجاربش بگه. خیلی زود جواب ایمیلمو به‌گرمی داد و در حال حاضر هم باهم دوستیم و اونم منو تو اینستا دنبال می‌کنه و همونیه که چند وقت پیش وقتی یه عکس از کارگاه برق کنار لامپای مهتابی که یادم نمیاد چجوری مدار اینا رو می‌بستیم استوری کردم، در پاسخ به اون عکس نوشت چه افتخار غرورانگیزی که دوست شریفی دارم. وقتی صحبت از فایل‌های درسی دورۀ دکتراش شد گفت چند سال پیش هاردش می‌سوزه و همۀ فایل‌هاشو از دست می‌ده و با پاک شدن وبلاگش فایل‌هایی که اونجا آپلود کرده بود هم از بین می‌رن. لینکِ وب‌آرشیو وبلاگشو که در واقع همون کَش باشه براش فرستادم که لااقل پستاشو ببینه و اگه خواست کپی کنه. در جوابم نوشته بود نمی‌دونی چقدر خوشحالم کردی. جا داشت بگم نه اتفاقاً می‌دونم چقدر خوشحالت کردم و من کارم همینه و شما اولین کسی نیستی که آرشیوشو بهش می‌رسونم و قابل شما رو نداره. 

ضمن اینکه اول بذارید حداقل این آزمون جامع رو بدم ببینیم قبول می‌شم یا نه بعد دکتر صدام بزنید :|



سؤال: من عکس‌های پست‌های وبلاگمو کجا آپلود می‌کنم همیشه؟ (نیم نمره)

اگه احیاناً دوست داشتید بدونید کُنایی و مطلق ینی چی: کلیک

۲۰ نظر ۱۰ بهمن ۰۰ ، ۱۸:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۷- مامان دانشجو

شنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۵۶ ق.ظ

امروز عصر یکی از اعضای گروه ویراستاران یه پرسش‌نامه گذاشت تو گروه. گروهی که نزدیک هزار نفر عضو داره. وارد لینک پرسش‌نامه شدم دیدم ۳۰۰تا سؤال راجع به ۳۰ اصطلاح مربوط به نوجوانان و زبان مخفیه. سؤالا به این صورت بود که آیا معنی فلان واژه رو می‌دونیم و از کیا شنیدیم و کجا شنیدیم و اونایی که از این کلمات استفاده می‌کنن چه سن و تحصیلاتی دارن. اعضای گروه بابت زیاد بودن سؤالات گله کرده بودن و گفته بودن پرسش‌نامه رو همون ابتدای کار رها کردن و جلو نرفتن. ولی من در راستای اعتلای فرهنگی و کمک به توسعۀ علمی کشور! شروع کردم به جواب دادن و تصمیم گرفتم تا تهش برم. یه چندتا جواب دادم و دیدم واقعاً سیصدتا سؤال زیاده. تازه اولشم نوشته بود ممنون می‌شم ده دقیقه زمان بذارید و این پرسش‌نامه رو پر کنید. چندتا جواب دادم و گذاشتم کنار و به کارام رسیدم و دوباره چندتا جواب دادم. تا بالاخره آخرِ شب تمومشون کردم و با پیامِ «ممنون از وقتی که برای یاری یه مامان دانشجو گذاشتید» مواجه شدم. تصویر این پیامو تو گروه به اشتراک گذاشتم و اعضا فرمودن: «احسنت بر این اراده». جا داشت بهشون بگم در ایام جوانی و کودکی همیشه عادت داشتم بازی‌های رایانه‌ای و موبایلی و آتاری و پلی‌استیشن رو تا مرحلۀ آخر برم و کلاً تا به ته‌دیگ چیزی نرسم و ته‌توشو درنیارم رهاش نمی‌کنم. ناگفته نماند دویست سیصد نفر دیگه هم اون پرسش‌نامۀ سیصدسؤالی رو پر کرده بودن قبل از من.

در پاسخ به کسی که پرسش‌نامه رو به اشتراک گذاشته بود پیام گذاشتم که «به‌نظرم می‌شد همۀ این سؤالات رو با فعال کردنِ امکان انتخاب چند گزینه، توی بیست‌تا سؤال خلاصه کرد. مثلاً به جای اینکه سی بار بپرسه این کلمه رو شنیده‌اید یا نه یه بار بپرسه از این سی‌تا کلمه کدوما رو تا حالا شنیده‌اید و ما بتونیم چندتاشو انتخاب کنیم. و سؤال بعدی این باشه که کاربرد کدوما به سن مربوط نیست و بازم بتونیم چندتاشو انتخاب کنیم.».

بعد این سؤال رو مطرح کردم که به‌نظرتون «مامان دانشجو» در جملۀ ممنون از وقتی که برای یاری یه مامان دانشجو گذاشتید کژتابی نداره؟ چون من متوجه نشدم به مادرِ این دانشجو کمک کردم یا به دانشجویی که مادره و دانشجو هم هست. و آیا اون «یه» قبل از مامان تأثیری در کاهش این کژتابی داره یا نه. دوستان پاسخ‌های جالبی دادن و جالب‌تر از همه این بود که یکی نوشت واژه‌هایی مثل «مادر-دانشجو» چند ساله که رواج داده می‌شه و برای تأکید بر اینه که دانشجو شدن، مانعی برای مادر شدن نیست. بیشتر هم از دهان افراد مذهبی شنیده می‌شه.‌ هدف کسانی که این ترکیبات (مامان دانشجو) رو رواج داده‌اند این بوده که بگن یک نقش به دیگری آسیب نمی‌زنه.

چون اون دانشجویی که این سیصدتا سؤال رو برای مقاله یا تحقیقش طراحی کرده بود تو گروه نبود، کلیک کردم روی اسم کانالی که پرسش‌نامه از اونجا فوروارد شده بود. اسم کانال «نواده تهمینه» بود. یه چرخی توش زدم و از عکسش معلوم بود نویسنده هم مامانه و هم دانشجو. در رابطه با ایرادات پرسش‌نامه براش کامنت گذاشتم و راهنماییش کردم که اگه فلان‌جور طراحی می‌کرد، تعداد سؤالا بیست‌تا می‌شد نه سیصدتا!. تشکر کرد. دیدم توی معرفی و توضیحات کانال نوشته روزنوشت‌های نفیسه‌سادات موسوی، دانشجوی ارشد فرهنگستان و یه سری توضیح دیگه راجع به خودش. از سؤالایی که تو پرسش‌نامه بود معلوم بود که طرف دانشجوی زبان‌شناسیه، ولی تا حالا اسم نفیسه موسوی رو تو فرهنگستان نشنیده بودم. من یه نفیسه‌سادات موسوی می‌شناختم که شاعر بود و در حد یکی دو بیت و غزل شنیده بودم ازش. عکسشم ندیده بودم و نمی‌دونستم این اونه یا نه. دانشجوهای نودوچهاری که خودمون باشیم نفیسه نداشتیم، نودوپنجیا رو هم دیده بودم و نفیسه نداشتن. تصمیم گرفتم از بچه‌های ورودی نودوشش و هفتیا و هشتیا و نهیایی که باهاشون در ارتباطم بپرسم ببینم آیا هم‌کلاسی‌ای به اسم نفیسه موسوی دارن یا نه. با یکی از ورودیای ۱۴۰۰ هم ارتباط دارم و از اونم پرسیدم. گفت آره هم‌کلاسی ماست و فردا هم امتحان داریم. برگشتم سروقت کانالش و دیدم بله، نویسندۀ کانال فردا امتحان داره و پستاش، پستای شب امتحانه. کلیدواژه‌های استاد و کلاس و امتحان و فرهنگستانو جست‌وجو کردم و چقدر برام جالب بودن. پستای روز مصاحبۀ ارشدشم پیدا کردم و چندتا اسکرین‌شات از کلاسای مجازی امسالشون. البته اون مثل من استاداشو شماره‌گذاری نکرده بود و عکسا رو ادیت نکرده بود. کارای خودمو ول کرده بودم و داشتم روزنوشت‌های یه سال‌پایینی رو شخم می‌زدم و خاطراتشو زیرورو می‌کردم. چقدر شیرینه خوندن یادداشت‌های کسی که راجع به آدمایی نوشته که می‌شناسیشون.  پای یکی از پستای کانالش خودمو معرفی کردم و گفتم ارشدمو همون‌جایی بودم که اون الان اونجاست. منو شناخت و گفت اسممو تو جزوه‌ای که استاد شمارۀ ۳ تدریس می‌کنه دیده و باعث افتخارشه که با من هم‌کلام شده. متقابلاً منم مراتب ذوق و مسرّتم رو از آشنایی باهاش نشون دادم، ولی بخش عمدۀ این ذوقم نه به جهت آشنایی و دوستی با یک شاعر بلکه بابت جزوه‌ای بود که سال ۹۵ تایپ کرده بودم و برای استاد و هم‌کلاسیام فرستاده بودم و فکرشم نمی‌کردم استادم موقع تدریس ازش استفاده کنه و اسمم پای اون جزوه باشه و دانشجوهای ورودیِ ۶ سال بعد از خودم منو با اون جزوه بشناسن. الان از شدت ذوق در پوست خودم نمی‌گنجم و در آسمان‌ها سیر می‌کنم. به‌ندرت پیش میاد انقدر هیجان‌زده بشم از چیزی و چیزی تا این حد خوشحالم کنه و الان یکی از اون به‌ندرت‌هاست. معمولاً هم وقتی هیجان‌زده‌ام (چه وقتی خیلی خوشحالم، چه وقتی خیلی ناراحتم) پست نمی‌ذارم و اگرم چیزی بنویسم منتشر نمی‌کنم و یه کم صبر می‌کنم وضعیتم به حالت تعادل برگرده و نوشته رو ویرایش کنم بعد. ولی چون می‌دونستم اگه یه کم بگذره این ذوق هم به سرنوشت خب‌که‌چی‌ها دچار میشه گفتم تا ذوقم کور نشده بنویسم و منتشرش کنم.


تا دل از کف ندهد هر که تو را می‌بیند، روز و شب نذر نگاهت وَجَعَلنا خواندم. 

سؤال: این بیت از کیست و منظور از «وجعلنا خواندم» چیست؟ (۲ نمره)

سؤال امتیازی: «قلبم اکلیلی شد» زبان مخفی محسوب میشه و اصطلاحیه که نوجوانان به‌کار می‌برن و امثال من که پامون لب گوره معنیشو نمی‌دونیم. گوگل هم نمی‌دونست. شما می‌دونین ینی چی؟ (۱ نمره)

۲۷ نظر ۰۹ بهمن ۰۰ ، ۰۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۶- از هر وری دری ۱۲

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۱۱ ق.ظ

یک. صبحم رو با سؤال سرت کدوم ورۀ مامان آغاز کردم. دوتا بالش دارم که یکی این سر تخته یکی اون سرش. بسته به حال و هوام هر شب سرمو رو یکیش می‌ذارم. اگه تختم مربعی بود دو طرف دیگه‌شم بالش می‌ذاشتم و اگه دایره بود همۀ محیطشو مجهز به بالش می‌کردم :| بعد با اینکه معمولاً خودم بیدار می‌شم، می‌گم مامان صدامم بزنه که یه وقت خواب نمونم. حالا اومده دیده پتو رو یه‌جوری رو سرم کشیدم که معلوم نبود سرم کدوم وره :| خودمم سر صبی داشتم فکر می‌کردم سرم کدوم وره :|

دو. صبح برادرم یه جایی کار داشت. رفت و یه کم بعد زنگ زد که از لپ‌تاپش یه چیزی براش بفرستم. رمزشو نمی‌دونستم و گفت و الان حس کسیو داره که به خزانۀ بانک مرکزی دست پیدا کرده. هر چند فولدرای مهمش باز رمز جداگانه داره ولی بسی مشعوفم رمز ورود به لپ‌تاپشو بالاخره فهمیدم :|

سه. یه هفته‌ست منتظر شارلوتم. قالب کیک شارلوت. چند وقتی بود که مامان می‌گفت قالب جدید بگیرم و منم در حال تحقیق و بررسی بودم که اول ته‌توی قالبا رو دربیارم بعد قیمت کنم و بعد یکی رو به غلامی قبول کنیم. این وسط اسنپ‌شاپ هم هی کد تخفیف خرید اول می‌فرستاد و حالا علاوه بر اینکه باید روی قالب‌ها و نظرات مشتریان تحقیق می‌کردم، باید ته‌توی اسنپ‌شاپ رو هم درمیاوردم ببینم چی به چیه. فرایند ثبت سفارش اسنپ‌شاپ هم مثل نون و میوه و شیرینی بود ولی فروشگاه‌ها تهران بودن و برام عجیب بود که چجوری یه فروشگاه از اون سر میهن به این سر میهن چیزمیز می‌فرسته. گفتم لابد شبیه دیجی‌کالاست دیگه. مامان گفت حالا که می‌گیری چهارتا بگیر. اگه به خودم باشه بعد از اون همه تحقیق و بررسی، اول یه دونه می‌گیرم و اگه خوب بود و راضی بودم سفارش مجدد می‌دم. ولی خانواده دلِ گنده‌ای دارن و مثل من سخت نمی‌گیرن و همون ابتدا ندیده چهارتا قالب می‌خوان. شنبه دوتا قالب زرشکی و مشکی با شمارۀ خودم و دوتا قالب زرشکی و مشکی با شمارۀ بابا سفارش دادم و با اینکه گزینۀ ارسال سریع زیر دو ساعت فعال بود، اون گزینه رو گذاشتم به حساب خطای سیستم و گزینۀ تحویلِ سه روز دیگه رو زدم. معقول نبود که قالب‌ها زیر دو ساعت از تهران برسن دستم. همین دوتا رنگم داشتن فقط. پرداخت که کردم، اون شمارش معکوس فعال شد و تا سه‌شنبه منتظر بودم. با اینکه کلی تجربۀ خرید اینترنتی دارم ولی حس می‌کردم این دفعه سر کارم و قراره زنگ بزنن لغوش کنن. بارها پیش اومده بود از دوتا خیابون اون‌ورتر غذا سفارش بدم و زنگ بزنن بگن دوریم و لغو کنن. این که دیگه صدها کیلومتر اون‌ورتر بود و امیدی نداشتم برسه دستم. هزینۀ پیکشونم ده تومن بود که به‌نظرم کم بود و دیگه واقعاً فکر می‌کردم قضیه سرکاریه. سه‌شنبه ظهر پیام دادم به پشتیبانی و پرسیدم به‌نظرتون این سفارش تا شب می‌رسه دستم یا لغوش می‌کنید؟ پشتیبان شماره‌مو گرفت که زنگ بزنه و تا اون زنگ بزنه پیک زنگ زد که سر کوچه‌م. باورم نمی‌شد. با تعجب پرسیدم سر کوچۀ ما؟ بعد که رفتم تحویل گرفتم به پشتیبانی پیام دادم که نیازی به پیگیری نیست و سفارشمو تحویل گرفتم. ولی خب فقط سفارش منو آورده بودن و اون دوتا قالب دیگه که با شمارۀ بابا از همین مغازه و همزمان سفارش داده بودم هنوز نرسیده دستم. به پیک هم گفتم که همزمان سفارش داده بودم و فکر می‌کردم باهم می‌فرستن. گفت احتمالاً اونو به یه پیک دیگه دادن و من خبر ندارم. حالا دو روز گذشته و دو بار اعلام تأخیر کردم و هی میگن تو راهه و دارن میارن و هنوز نیاوردن. با این همه، فقط دو ستاره ازشون کم کردم. تحویل هم نگرفتم هنوز :|

چهار. شش‌تا کتاب درسی از نمایشگاه کتاب سفارش دادم و برای اینکه مبلغش رُند بشه یه کتاب قصۀ کودکانۀ سه چهارتومنیِ پنج‌شش‌صفحه‌ای هم سفارش دادم. کتاب قصه رو دیروز آوردن و هنوز خبری از کتابای اصلی نیست. هزینۀ ارسال کتابا رایگانه، ولی روی بسته می‌نویسه هزینه‌ش ده‌بیست‌هزار تومنه و واقعاً خجلم که برای کتاب سه‌چهارتومنی ده بیست تومن هزینه می‌کنن.

پنج. هفتۀ پیش نسخۀ نهایی پایان‌نامۀ ارشدمو ایمیل کرده بودم آموزش که تأیید کنه که صحافیش کنم. خانم میم همون روز پیام داد که بچه‌ها دارن بررسی می‌کنن و یه چندتا ایراد کوچیک داره. بعد از هشت روز، دیروز ظهر بچه‌ها! بالاخره اون ایرادها رو فرستادن و در عرض یک ساعت و پنج دقیقه اصلاحش کردم و دوباره ایمیل کردم براشون. احتمالاً یه هشت روز دیگه هم باید صبر کنم که تأییدیۀ نهایی رو بفرستن. مثلاً یکی از ایرادها این بود که عنوان و توضیحات جدول‌ها و نمودارها، براساس شیوه‌نامه، نباید برجسته (بولد) باشد. من اینو می‌دونستم ولی استادم گفته بود برجسته‌ش کن و من نمی‌دونستم نظر استاد ارجحه یا شیوه‌نامه. برجسته‌ش کرده بودم و حالا نظر بچه‌ها این بود که برجسته نباشه. یه ایراد دیگه‌شم این بود که اندازۀ قلم برای درج شمارۀ صفحات باید یازده باشه و برجسته (بولد) نباشد. یکیشم این بود که فهرست به‌هم‌ریخته است. که اینو متوجه نشدم ینی چی. چیزی که من می‌دیدم به‌هم‌ریخته نبود و نمی‌دونم منظورشون چی بود. یه ایراد دیگه‌شم این بود که خط پانوشت از منتهاالیه سمت چپ شروع شود. انصافاً نمی‌دونستم خط پانوشت رو میشه جابه‌جا کرد و یک ساعت گشتم تا جای تنظیماتشو پیدا کنم و شرط می‌بندم هم‌کلاسیام خود پانوشت رو بلد نیستن چه رسد به تنظیم نقطۀ شروع خط پانوشت :| حالا بعد از اینکه خبرِ گرفتنِ تأییدیه بین دوستان بپیچه، همه‌شون پایان‌نامه‌مو می‌گیرن و متنشو پاک می‌کنن و محتوای خودشونو کپی می‌کنن توش و هیچ وقت نمی‌فهمن برای جابه‌جا کردن خط پانوشت چه اعصابی از من به فنا رفته. حالا بماند که بعضیاشون حال و حوصلۀ همین کپی پیستم ندارن و چند بار به خود من پیشنهاد دادن کارشونو انجام بدم یا یکیو پیدا کنم براشون پایان‌نامه بنویسه :| که البته نه خودم انجام دادم براشون نه کسیو پیدا کردم. ده امتیازم از رابطۀ دوستیمون کم کردم و ازشون فاصله گرفتم :|

شش. دیشب به بابا می‌گم باید یه جایی پیدا کنم پایان‌نامه‌مو بدم صحافی کنن. سریع برداشته زنگ زده به دوستش که دخترم پایان‌نامۀ دکتراشو! می‌خواد صحافی کنه و دنبال یه جای امنیم که محتواشو ندزدن و برای خودشون کپی برندارن و شما کجا رو پیشنهاد می‌دی؟ صحبتشون که تموم شد، من: بابا این پایان‌نامۀ ارشده. حالا کو تا دکترا. بعدشم، پایان‌نامه‌ها تو ایرانداک هست دیگه. بخوان بدزدن میرن از اونجا برمی‌دارن. تازه! استاد مشاورم پارسال وقتی یه نسخه براش فرستاده بودم که بخونه، برداشت همون نسخۀ نهایی‌نشده و تأییدنشده رو گذاشت تو سایتش. فی‌الواقع تنها کسی که پایان‌نامۀ منو نداره خواجه حافظ شیرازیه :|

هفت. پشت شیشه برف می‌بارد. در سکوت سینه‌ام دستی، دانۀ اندوه می‌کارد.

۸ نظر ۰۷ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۵- ای نامه که می‌روی به سوی حضرت‌عالی

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰:۰۷ ب.ظ

نزدیک ظهر مسئول آموزش دانشکدۀ ارشدم با شمارۀ همراه شخصیش تماس گرفته بود و از اونجایی که گوشیم اغلب روی حالت بی‌صداست و سرم گرم سایت نمایشگاه کتاب و انتخاب کتاب بود صدای لرزشش رو متوجه نشده بودم. بعداً بهش پیام دادم و عذرخواهی کردم و زنگ زدم آموزش که اگه رفته بود و نبود و جواب نداد مزاحم شمارۀ شخصیش نشم. البته خانم میم روی این چیزا حساس نیست و نصف شبم زنگ بزنی کارتو پیگیری می‌کنه، ولی یه هم‌کلاسی داشتم که کارمند اونجا بود و حساس بود روی این چیزا. حدودای دو زنگ زدم و جواب داد و گفت بچه‌ها پایان‌نامه‌تو خوندن و حالا باید تأییدیۀ استاد راهنماتو بگیری که بعدش صحافی کنی که بعدش ما هم مدرک ارشدتو بفرستیم برای دانشگاه دورۀ دکتری. منظورش از بچه‌ها دو نفر از ورودیای بعد از ما بودن که یکیش سربازیشو اونجا سپری می‌کنه و یکیشم فکر کنم استخدام شده. اون هم‌کلاسی حساسم هم چندین ساله که کارمند اونجاست و جزو بچه‌ها نیست. گفتم خب چجوری تأییدیه بگیرم از استادم؟ مگه بچه‌ها تأیید نکردن؟ گفت یه نامه خطاب به استادت بنویس بگو پایان‌نامه‌تو بر اساس شیوه‌نامۀ جدید اصلاح کردی و نظر استاد داور و استاد راهنما و مشاورها رو اعمال کردی و برامون ایمیل کردی و بچه‌ها چک کردن و همه چی درسته و حالا می‌خوای صحافی کنی. ازش بخواه اصلاحات رو تأیید کنه و بهت اجازه بده که صحافی کنی. تلفنی هم نمیشه و باید حتماً نامه بنویسی براش. پرسیدم قبل از من کسی این کارو انجام نداده که من نمونۀ نامه‌شو ببینم؟ شش هفت نفر قبل از من دفاع کرده بودن؛ پنج نفر از ورودیای خودمون و دو سه نفر از ورودیای بعدیمون. چند نفرم تقریباً همزمان با من دفاع کردن. گفت نه، اونا هنوز نیومدن دنبال مدرکشون. گفتم دو نفرشون یه سال قبل از من دکترا قبول شدن؛ اونام نیومدن دنبال مدرک ارشدشون تا حالا؟ گفت نه تو اولین دانشجویی هستی که پیگیر مدرکتی. گفتم باشه پس تا شب نامه رو می‌نویسم می‌فرستم براتون که برسونید دست استاد راهنما. 

در حال حاضر ضمن اینکه الهی بمیرم برای مدرک‌هایی که کسی تا حالا نرفته سراغشون که حتی بگیرن بذارن درِ کوزه آبشو بخورن، برای خودم هم که دارم دو خط جملۀ ساده و شفاف رو می‌پیچونم که رسمی و اداری و پرطمطراقش کنم که تهش تأییدیۀ اصلاحات رو بگیرم هم بمیرم الهی. تازه امروز دوز سوم واکسنم هم زدم و بازوی راستم هم اوف شده و فردا هشت صبم جلسه دارم (حین نوشتن این سطر استادم پیام داد که میشه جلسه بمونه برای ساعت ۱۰ و گفتم بله چرا که نه). البته اگه زلزله نیاد و میکروفن استاد یاری کنه :|

بعد حالا کل نامه‌ای که نوشتم یه طرف، اون «صمیمانه از حمایت‌ها و رهنمودهای حضرت‌عالی سپاس‌گزاری می‌شودِ» تهش هم یه طرف.

۵ نظر ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۴- ماری جون یه تکون! ماری جون دو تکون!

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۵۲ ق.ظ

دو روزه صُبا اینجا زلزلۀ چهارونیم‌ریشتری میاد و ملت روزشونو با زلزله آغاز می‌کنن. مدلشم با قبلیا فرق داره. تو زلزله‌های قبلی لوسترا می‌لرزید، ولی تو زلزلۀ دیروز و امروز فقط خودمون می‌لرزیدیم. حتی اتاق من که پر قاب عکسه، یه سانتم عکساش جابه‌جا نشدن. اگر اشتباه نکنم این دوتا زمین‌لرزه عمودی بودن و قبلیا افقی. حالا هر مدلی که باشه، باهم‌آیی و ترکیبِ زمستون و هوای سرد و صبح و خواب و زلزله ترکیب جالبی نیست. البته زلزله کلاً چیز جالبی نیست، با هر ترکیبی. بعد دقت که می‌کنم می‌بینم ما موقع زلزله هم مثل هم نیستیم. جملات من موقع وقوع زمین‌لرزه خبریه. هم دیروز هم امروز با مشاهدۀ اولین تکون، اهل منزل رو با جملۀ زمین می‌لرزه، داره زلزله میاد و زلزله اومده خبردار کردم. رو تختم نشسته بودم و از همون‌جا اطلاع‌رسانی می‌کردم که پاشن یه حرکتی بزنن. جملات بابا امری بود. به این صورت که آروم باشید، سمت در نرید، فلان جا واینستید و لباس گرم بپوشید و جملات مامانم هم تعجبی و دعایی و یا همۀ امام‌زاده‌ها. برادرم هم در سکوت و آرامش بعد از اینکه لپ‌تاپشو به محل امنی رسونده بود شال و کلاه کرده بود و دیدیم اومده وایستاده دم در که بریم :|

+ عنوان بخشی از آهنگی فوقِ فاخر از تتلو و 2afm :|

+ دیگه هر خوبی و بدی‌ای از ما دیدید حلالمون کنید :|

۱۰ نظر ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۳- ما مثل هم نیستیم

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۲۸ ق.ظ

یه سری میم یا محتوای تصویری هست که پس‌زمینه‌ش یه آقای کراواتی سیاه‌پوسته و میگه تو فلان می‌کنی و من فلان و تهش می‌گه ما مثل هم نیستیم. مثلاً میگه تو توی تقویم دنبال فوریه می‌گردی که ببینی ولنتاین چه روزیه و من تو گوگل سرچ می‌کنم فوریه که تبدیل کوفتیشو پیدا کنم. ما مثل هم نیستیم (تو مهندسی یه تبدیل داریم به اسم تبدیل فوریه. اونو میگه). یا میگه تو سرچ می‌کنی تیلور که موزیک ویدئو ببینی، من سرچ می‌کنم تیلور که بسطشو پیدا کنم. ما مثل هم نیستیم (بسط یا سری تیلور هم باز یه بحثیه تو مهندسی). یا وقتی شریف دوتا از استادهای دانشکدۀ فلسفه‌شو اخراج کرد تو کانالش نوشته بودن تو (غرب) کلی هزینه می‌کنی تا سرمایۀ انسانی جذب کنی و من (ایران) همونایی که دارم هم اخراج می‌کنم یا فراری می‌دم (یا بالاخره یه بلایی سرشون میارم :|) و ما مثل هم نیستیم. با این مقدمه، دیشب یکی از دوستان! از اسنپ شیرینی سفارش داده بود و به جای کیک یزدی براش دانمارکی فرستاده بودن. اینم حداقل امتیازو بهشون داده بود و خطاب به پشتیبانیشون که نه پولو برگردونده بود نه تعویض کرده بود نوشته بود بمیر. و دیگه قضیه رو پیگیری نکرده بود. حالا اگه من بودم به پاسِ رولت‌های خوشمزه‌ای که اونا رو درست فرستاده بودن امتیاز کامل می‌دادم و یزدیا رو هم انقدر پیگیری می‌کردم که به نتیجه برسم. حالا برای منم از هر صدتا سفارش، پیش اومده که یکیش مغایرت داشته باشه که البته یا اومدن تعویض کردن، یا مبلغشو برگردوندن و اونی هم که اشتباه فرستاده بودن پس نگرفتن دیگه. ولی این‌جور وقتا که اشتباه می‌فرستن با تمرکز روی نکات مثبت، یا امتیاز کامل می‌دم یا فقط یه ستاره کم می‌کنم. سر همین امتیاز دادن همیشه تو خونه‌مون بحثه. من الرحمان و رحیمم و برادرم مثل این دوستمون، المنتقم القاصم الجبارین. تهش اگه کار به دعوا بکشه برادرم می‌پرسه تو با مایی یا اونا؟ :)) اینم لحن یکی از اعتراض‌های اخیرمه که کراکر نمکی کراکس سفارش داده بودم، ولی کراکر چوب کنجدی فرستاده بودن. بستنی دایتی سفارش داده بودم، ولی بستنی دومینو فرستاده بودن. فان کیک عروسکی درنا سفارش داده بودم، ولی کیک درنا برگر فرستاده بودن. عکسشونو براشون فرستادم و فقط تذکر دادم زین پس یه کم بیشتر دقت کنن. امتیازشونم کامل دادم. خلاصه که ما مثل هم نیستیم :|



حالا که با بحث خرید اینترنتی شد چندتا عکس دیگه هم نشونتون بدم:

چند وقت پیش با استادم سر بعضی برندها که نشنیده بود و تو شهر ما معروف بود بحثمون شد. گویا بعضی چیزا تو تبریز هست که تهران نیست و بعضی چیزا هم اونجا هست و اینجا نیست. حال آنکه من فکر می‌کردم همه چی همه جا هست. بعد از جلسه گفتم بذار حالا آدرس خوابگاه تهرانو بزنم ببینم سوپرمارکتای اطراف خوابگاه چی دارن. خوابگاه دورۀ دکتری شمال شهره که البته نرفتم تا حالا. داشتم اون طرفا دنبال موقعیت دقیقش می‌گشتم که رسیدم به مرادآباد :)) الان من محل اختفای مرادو پیدا کردم. یه همتی بکنم خودشم پیدا کنم دیگه کار تمومه :)) ولی اسمش یه‌جوریه که آدم فکر می‌کنه یه جاییه پر از مراد :دی



یه بارم از یه سوپرمارکت نزدیک خونه‌مون یه چیزی سفارش دادم که یه‌ربع‌بیست‌دقیقه‌ای قرار بود بیارن. ولی از اونجایی که سیستم قاطی کرده بود، پیکو تو تهران نشون می‌داد و شمارش معکوس زمان تحویل سفارشو چندین ساعت محاسبه می‌کرد و بعد از چند ساعت سیستم بابت تأخیر عذرخواهی می‌کرد و دوباره تخمین جدید می‌زد که پیک در راه است:



یه بارم به‌جای شش‌تا بستنی پنج‌تا و به‌جای سی‌تا کوپا، بیست‌ونه‌تا فرستاده بودن. مواقعی که سفارش مشکل داره باید عکسشو بفرستی برای پشتیبانی. مثلاً اگه تاریخش گذشته باشه، یا بسته‌بندیش باز شده باشه یا شکسته باشه یا اگه برند و نوعش مغایرت داشته باشه تو اون قسمت که اعلام مشکل می‌کنی عکسشم باید آپلود کنی. بعد من نمی‌دونستم عکس چیزی که نیست رو چجوری بگیرم بفرستم، یاد این عکس افتادم که تو یکی از کانال‌ها یا تو استوری یکی از دوستام دیده بودمش :))



۹ نظر ۰۳ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۲- زن

شنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۲۹ ب.ظ

دیشب داشتم مقاله‌های مرتبط با نام‌گذاری برندها رو می‌خوندم. یه مقاله پیدا کردم با عنوان بررسی مفاهیم نشانه‌شناسی صداها و حروف الفبایی در انتخاب نام برند. از اونجایی که تخصص استاد راهنمام (استاد شمارۀ ۱۷) صرف و ساختواژه (مورفولوژی) هست و گرایش و علاقۀ خودمم به این حوزه بیشتره تا آواشناسی و نحو، همون ابتدای کار وقتی داشتیم موضوع رساله (پایان‌نامه) رو انتخاب می‌کردیم، تصمیم گرفتیم که رویکرد آواشناسی و روان‌شناسی و نحوی نداشته باشیم و ساختواژی و اصطلاح‌شناختی به قضیه نگاه کنیم. حالا تو این مقاله‌ای که می‌خوندم طرف اومده بود صداها و حروف رو بررسی کرده بود و با استناد به کلی کتاب و مقالۀ دیگه گفته بود مثلاً وقتی صدای ر رو می‌شنویم یاد فلان چیز می‌افتیم و صدای خ فلان و صدای ز بهمان و بعد اومده بود نام‌هایی که این صداها رو دارن رو تحلیل کرده بود. واقعیتش اینه که نه من نه استادم و نه خیلیای دیگه این چیزا رو قبول نداریم و برای همین هم همون ابتدای کار تصمیم گرفتیم مسائل آوایی و روان‌شناختی رو وارد رساله نکنیم. ولی خب یه تعداد هستن که این چیزا رو قبول دارن. مثلاً همین حاج آقا و دوستاش که برای پروژۀ آواشناسیشون از استاد شمارۀ ۳ خواسته بودن یکیو معرفی کنه که ازشون مشورت بگیرن و آقای دکتر هم بنده رو معرفی کرده بود بهشون؛ ایشون بر این عقیده هستن. البته منم چون سررشته‌ای از آواشناسی نداشتم استاد شمارۀ ۲۲ رو معرفی کردم بهشون و الان باهاشون در ارتباط نیستم بدونم پروژه‌شون به کجا رسیده. گویا می‌خواستن تأثیر آوایی کتاب‌های دینی رو بررسی کنن که خب همون‌طور که گفتم این تأثیرات رو روان‌شناس‌ها و علوم دینی و معارف و الهیات خونده‌ها بیشتر قبول دارن تا زبان‌شناس‌ها. دیدم حالا درسته که این مقالۀ نشانه‌شناسی صداها و حروف الفبایی در انتخاب نام برند به درد من نمی‌خوره، ولی مقدمه و مبانی و منابعش شاید به درد حاج آقا و دوستاش بخوره. فایل مقاله رو تو واتساپ برای حجةالاسلام والمسلمین فرستادم و زیرشم نوشتم در مورد نشانه‌شناسی صداهاست و احتمالاً به دردتون می‌خوره. صبح دیدم در جواب مقاله تشکر کرده و بعد به‌مناسبت روز زن پونزده‌تا حدیث در اطاعت از شوهر و رضایت شوهر و شوهرداری فرستاده. یادمه روز دختر هم یه سخنرانی فرستاده بود تحت عنوان آسیب‌های اشتغال زنان و اینکه بهتره خانم‌ها خانه‌دار باشن یا شاغل باشن. نه در جواب اون سخنرانی تشکر کرده بودم نه واکنشی به این احادیث نشون دادم. حدیثا رم درست و حسابی نخوندم و سرسری با دیدن چندتا کلیدواژه محتواشون دستم اومد و هی نفس عمیق می‌کشیدم و هی به خودم می‌گفتم هیچی نگو فقط نفس بکش و آروم باش. جواب نده. بحث نکن. آروم باش. یه کم آروم‌تر که شدم حدیثا رو بادقت خوندم و دیدم حرفای بدی نیستن. مثلاً یکیش این بود که یه لیوان آب دست شوهر بدی ثوابش بیشتر از یه سال نماز شب و روزه‌ست. برداشتی که از این جمله می‌کنم اینه که در خدمت شوهر بودن خیلی خوبه. ولی اگه یه‌جوری بیان می‌شد که زن و شوهر در خدمت همدیگر باشن بهتر نبود؟ قطعاً احادیثی هم خطاب به آقایون و توصیه‌هایی در خدمت به خانوماشون داریم، ولی هیچ وقت اونا رو در کنار اینا نمیارن و تمرکز حاج آقاها و حتی خانوم جلسه‌ایا (از ماست که بر ماست) روی توصیه‌هاییه که خطاب به خانوماست و به سود آقایون. فی‌الواقع به نام اسلام و به کام خودشون. حالا نمی‌دونم این حاج آقا هدفش از به اشتراک گذاشتن اون سخنرانی و این احادیث چی بود؛ احتمالاً چندتا گروه و کانال هم داره که اونجا هم منتشر می‌کنه و به خیال خودش داره تبلیغ دین می‌کنه، ولی من نوعی با این شیوه زده می‌شم از دین. دین اینو نمی‌گه. در واقع دین فقط اینو نمی‌گه. برام عجیبه که یه مبلّغ که یه عمر درس تبلیغ خونده، راه تبلیغ رو این‌جوری اشتباه می‌ره.

+ شش سال پیش، تو این پست، راجع به آرامش زن ممّد که نماد زنان خانه‌دار و به‌لحاظ اقتصادی غیرمستقل بود گفتم. اون شب تحت فشار کاری و درسی خسته بودم یه چیزی گفتم. حالا بعداً هم ممکنه خسته باشم یه چیزی بگم، ولی تفکر غالبم اینه که زن می‌تونه تو جامعه باشه، می‌تونه کار کنه و استقلال مالی داشته باشه و در کنارش خونه رو هم مدیریت کنه. والسلام.

۳ نظر ۰۲ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۱- دانشجوی خطرناک

جمعه, ۱ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۲۷ ب.ظ

یکی از دوستانم پرسیده بود «عالم تماشاخانۀ شگفتی‌های آفرینش است. یعنی به هر طرف که نگاه کنیم آفریده‌های زیبای خداوند را می‌بینیم» از چند جمله تشکیل شده. سؤال امتحان برادرش بود. خودش (برادر دوستم) نوشته بود دو جمله ولی معلمش غلط گرفته بود که سه جمله‌ست. بیشتر هم‌کلاسیاشم نوشته بودن سه جمله. من هم اعتقاد داشتم دو جمله‌ست ولی برای اطمینان خاطر موضوع رو تو گروه استاد شمارۀ ۱۹ مطرح کردم. این گروه در مقایسه با گروه‌های دیگه فعال‌تره و اگر کسی سؤالی مطرح کنه و مطلبی به اشتراک بذاره، بقیه می‌بینن و بازخورد می‌دن. هم‌کلاسی‌هام و استادم هم مثل من معتقد بودن دو جمله‌ست. تعریف‌هایی که از جمله داشتیم رو به اشتراک گذاشتیم و با همۀ این تعریف‌ها باز هم دو جمله بود. استادمون می‌گفت «پسر من هم همین مشکل رو داره. مشکل اینه که اساساً معلم‌ها خودشون به تمایز تعریفی که می‌کنند، یعنی وجود فعل توجه نمی‌کنند. کتاب‌های فارسی دبستان مفهومی تدوین شده، با پرهیز از آموزش مستقیم دستور زبان؛ ولی معلم‌ها همچنان کار قدیم خودشون رو می‌کنند. هنوز به بچه‌ها جملۀ مرکب و بند موصولی رو یاد نداده‌اند، ولی مثال اون‌ها رو می‌زنند. در مورد متممِ بندی هم که اصلاً مشکل دارند». استادمون معتقد بود که مشکل بیش از آموزش و پرورش و کتاب‌ها، معلم‌ها هستن. در واقع کتاب‌ها تا حد زیادی اصلاح شده‌اند ولی معلم‌ها ساز خودشون رو می‌زنن و به‌روز نمی‌شن. با استاد موافق بودم. سر همین معادل‌های فارسی هم معلم‌ها خیلی‌هاشون می‌گفتن ما از اول گفتیم کلروفیل و عادت کردیم و دیگه نمی‌تونیم بگیم سبزینه. هر چقدر توجیهشون می‌کردیم که بچه‌هایی که هنوز نه کلروفیل به گوششون خورده نه سبزینه، و هنوز عادت نکردن که بگن کلروفیل بهتره که اولین بار بهشون سبزینه رو یاد بدید، گوششون بدهکار نبود که نه دیگه ما عادت داریم بگیم کلروفیل. بحث اصلی، اشتباهات معلم‌ها بود. نوشتم «فکر کنم در کنار مسائل مربوط به آموزش، باید تو بخش پرورش به بچه‌ها یاد بدن که وقتی فکر می‌کنن یه چیزی اشتباهه به‌شکل مؤدبانه مطرحش کنن و دفاع کنن از باورشون». بعد یادِ اون داستان کتاب تعلیمات دینی ابتدائی افتادم که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بچه بودن و دیده بودن یه پیرمرد اشتباه وضو می‌گیره و به‌شکل مؤدبانه‌ای متوجه اشتباهش کرده بودن. پس بخش پرورشی هم کم نذاشته برای ما. داشتیم در مورد اشتباهات بزرگترها صحبت می‌کردیم. اینکه وقتی یه چیزی رو اشتباه می‌گن چه واکنشی نشون بدیم و بچه‌ها رو چجوری تربیت کنیم که واکنش درست نشون بدن. به هر حال معلم بزرگتره و احترامش واجب. اما میشه زیر بار هر کار و سخن اشتباهی رفت که بی‌احترامی نشه؟ یکی از هم‌کلاسیام می‌گفت من اغلب نمی‌تونم سکوت کنم و یه طوری همون موقع موضوع رو مطرح می‌کنم. که خیلی وقت‌ها باعث دلخوری می‌شه البته. یکی از هم‌کلاسیام که خودش معلم بود به‌شوخی گفت اگه کسی غلطمو دربیاره ازش نمره کسر می‌کنم. منم گفتم در ۹۸.۲ درصد موارد سکوت می‌کنم و اگر هم بگم خیلی نرم و لطیف می‌گم. اما حتماً به‌عنوان خاطره عکسی، فیلمی، صوتی چیزی ذخیره می‌کنم و نگه‌می‌دارم. بعد چندتا خاطره تعریف کردم براشون از اشتباهات علمی و غیرعلمی معلم‌ها و استادهام و در پایان عکس چندتا از غلط‌های املایی معلم‌های دوران دبیرستان و اشتباهات محاسباتی استادهام رو بدون اینکه از کسی اسم ببرم گذاشتم تو گروه. یکی از عکس‌ها مربوط به دوران دبیرستان بود. معلممون فصل یک و دو پنج رو حذف کرده بود که تو امتحان نمیاد. پای تخته نوشت اینا حذفن و حذف رو با ظ نوشته بود. من هم عکس گرفته بودم. استاد با شکلک خنده گفت عجب دانشجوی خطرناکی هستید شما! چند تا عکس از کار من گرفتیه‌اید تا حالا؟ بعد گفت اگر اشتباهات لپی و دستوری و واژگانی و علمی من رو هم جمع کردید، بهم بگید؛ نمره اضافه کنم.


+ یه معلم هم داشتیم که هر جلسه یه ربع بیست دقیقه خاطره تعریف می‌کرد. اغلب راجع به دانش‌آموزان قدیمیش. منم هر چی تعریف می‌کردو گوشۀ کتابم می‌نوشتم. آخر سال فهمید و گفت خاطراتی که نوشتیو برام بیار نگه‌دارم. منم روز امتحان نهایی از صفحات خاطره‌دارِ کتابم کپی گرفتم بردم براش.

+ یکی دیگه از کارهای عجیب دوران تحصیلم این بود که تکیه‌کلام‌های معلم‌هامو می‌شمردم یادداشت می‌کردم. این کارم کمک می‌کرد که حواسم همیشه جمعِ حرفاشون باشه. یه دفتر داشتم که توش می‌نوشتم فلانی تو فلان جلسه ده بار گفت پس بنابراین فلانی بیست بار گفت مثلاً، چیز، اوکی، به‌اصطلاح و...

۱۸ نظر ۰۱ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۷۰۰- سه‌شنبه‌ها با استاد شمارۀ هفده

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۰، ۰۹:۵۸ ب.ظ


اوایل مهر، روزای اول ترم این‌جوری بود که دوشنبه‌ها، شب بعد از خوردن شام اعلام می‌کردم که من هشتِ صبح کلاس دارم و باید زود (حدودای یازده‌ونیم دوازده) بخوابم که صبح پرانرژی باشم و اتفاقاً همین کارم کردم چند بار. ولی هنوز دو سه هفته از شروع ترم نگذشته بود که دیدم اگه تا دو سه و حتی چهار بیدار نمونم کارام تموم نمی‌شه. این اواخرم تا پنج و شش بیدار می‌موندم و هفت‌ونیم بیدار می‌شدم. چند وقتی هم هست که کلاً بیدارم و چشم رو هم نمی‌ذارم و متنفرم از این شرایط. تازه متوجه شدم که من علاوه بر مشاغل سفارشی که یه نفر بگه فلان کارو فلان جور انجام بده، از کارهایی که کشیک و شب‌بیداری داشته باشه هم متنفرم.

سه‌شنبه ششِ صبح بالاخره اصلاحات پایان‌نامۀ ارشدم تموم شد و ایمیل کردم براشون که تأیید کنن و صحافی کنم بفرستم براشون. اگه لنگ مدرک ارشدم نبودم حالاحالاها پیگیری نمی‌کردم. نظرِ چهارپنج‌تا استادو باید اعمال می‌کردم و اصلاحش کار وقت‌گیری بود. صبح از شدت خستگی و خواب داشتم بیهوش می‌شدم و وقتی به این فکر می‌کردم که تازه ساعت هشت جلسه دارم و اسلایدهای این جلسه رو آماده نکردم و اگه آماده کنم حداقل دو ساعت دیگه هم باید بیدار بمونم که تو جلسه حرف بزنم و توضیحشون بدم دلم می‌خواست گریه کنم. تا هشت چندتا مطلب آماده کردم و تصمیم گرفتم راجع به سه‌تا از مقاله‌هایی که به‌نظرم جالب بودن صحبت کنم. بعد وارد کلاس شدم و بازم مثل هفتۀ پیش میکروفن استاد مشکل داشت و صداشو نمی‌تونستم بشنوم. استاد صدای منو می‌شنید، ولی من هیچی نمی‌شنیدم و فقط خش‌خش هوا و نویز محیطو داشتم. چون کلاس دونفره‌ست و لازم بود که باهم صحبت و تبادل نظر کنیم متکلم وحده بودنِ من فایده‌ای نداشت و چون طبق قوانین دانشگاه نمی‌شد که تو محیط دیگه‌ای (مثلاً تو گوگل‌میت) این جلسه رو تشکیل بدیم، استاد گفت (در واقع نوشت) که صبر کن مهندس دانشکده رو خبر کنم بیاد ببینم مشکل از کجاست. زنگ زد به یه آقایی که مهندس صداش می‌کنن. این مهندس مسئول گروه پشتیبانی فنی دانشکده‌ست و شماره‌شو از توی اون گروه واتساپی داشتم. چند بارم قبلاً بهش پیام داده بودم بابت لینک‌های ضبط‌شده و مسائل فنی دیگه. استاد گفت یه پیام بده بهش که با انی‌دسک سیستمتو چک کنه. من مطمئن بودم که مشکل از سیستم من نیست و اول باید سیستم استاد چک بشه. چون من هم با گوشی وصل بودم هم با لپ‌تاپ و هم با مرورگر و هم با ادوبی، با بستۀ سیم‌کارت و اینترنت مودم، با هندزفری و بدون هندزفری. همۀ حالتا رو امتحان کرده بودم و مشکلی نداشتم. تو کلاسای دیگه هم مشکلی نداشتم. اینا رو به اون آقای مهندس گفتم و اینم اضافه کردم که من وقتی با دو سیستم وارد می‌شم خودم صدای اون یکی خودمو! می‌شنوم. پس من می‌شنوم. ولی با هیچ کدوم از این سیستم‌ها صدای استاد شنیده نمیشه. پس میکروفن سیستم استاد باید چک بشه. بعد دوباره اینم اضافه کردم که لینک ضبط‌شدۀ هفتۀ پیشم چک کردم و اونجا صدای استاد نیفتاده روی ضبط و فقط صدای من هست. با این همه توضیح! گفت انی‌دسکمو باز کنم که از اونجا لپ‌تاپمو چک کنه. از اونجایی که اولین بارم بود به کسی دسترسی می‌دادم که با انی‌دسک به لپ‌تاپم دسترسی داشته باشه اولش یه کم استرس داشتم و نمی‌دونستم دقیقاً باید چی کار کنم و چجوری دسترسی بدم. در واقع می‌دونستم ولی تا حالا انجامش نداده بودم و اولین بار بود. برنامه‌شو داشتم و سریع بازش کردم و اون کدی که گوشۀ سمت چپ می‌دیدمو بهش دادم و کده رو وارد کرد و موسش اومد تو سیستم من :| یه کم ترسناک بود اولش. یه کم با بلندگو و میکروفن لپ‌تاپم وررفت و صدا رو کم و زیاد کرد و بعد یه سری بهانه‌های عجیب آورد. اینکه چرا با دوتا سیستم وارد کلاس شدی و چرا با مرورگر وارد شدی و چرا فلان و چرا بهمان. دو ساله روال من همینه خب. مهندس هر چی می‌گفت من سریع بازخورد می‌دادم و بهانه‌شو ازش می‌گرفتم که خب بیا یکی از سیستما رو خارج کردم ولی دیدی درست نشد؟ بیا مرورگرم بستم با اپ وارد شدم ولی درست نشد. بیا هندزفری رو هم درآوردم و همچنان صدا نمیاد. حالا این وسط هی می‌گفتم شما خودت وارد لینک کلاس شو ببین صدای استادو می‌شنوی یا نه بعد منو چک کن. بالاخره بعد بیست‌وچند دقیقه خودش وارد کلاس شد و از استاد خواست صحبت کنه. اینجا تو این تصویر دارم با رسم شکل به جناب مهندس و استاد توضیح می‌دم اینا گوشی و هندزفری منه و با ادوبی و اینترنت سیم‌کارتم وارد شدم و تصویرمم با لپ‌تاپی که با مرور و اینترنت مودم وارد کلاس شدم می‌بینید و صدامم که با هر دو سیستم شنیده میشه. برای بارِ احتمالاً هزارم داشتم تَکرار می‌کردم که مشکل از اینا نیست و میکروفن استادو باید چک کنید. دقیقاً تو دقیقۀ سی‌ام فیلم مهندس گفت آهان ینی مشکل از میکروفن استاده؟ و وقتی دید که صدای استادو نمی‌شنوه! با انی‌دسک وارد سیستم استاد شد که اونجا رو چک کنه و تأیید کرد که مشکل از میکروفن استاده :| تا حدودای ۹ هم درگیر میکروفن استاد بودیم و دیگه قرار شد جلسه به هفتۀ بعد موکول بشه. از کلاس خارج شدم و تا لپ‌تاپو خاموش کنم استادم زنگ زد و عذرخواهی کرد بابت مشکلِ پیش‌اومده و من هی می‌گفتم پیش میاد و عذرخواهی برای چی و اون می‌گفت ببخشید که میکروفنم این‌جوری شد و من هی می‌گفتم اشکالی نداره و استاد عذرخواهی می‌کرد. حالا دروغ چرا، همۀ شبو بیدار بودم و از خدام هم بود جلسه کنسل بشه و برم بخوابم. ساعت نه بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با بلندگو و میکروفن رفتم بخوابم و به محض برخورد سرم به بالش، جان به جان‌آفرین تسلیم کردم و بیهوش شدم. فکر می‌کردم تا ابد بخوابم ولی یک بیدار شدم :|

۱۰ نظر ۲۹ دی ۰۰ ، ۲۱:۵۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۹- دُژَم

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۰، ۰۴:۳۹ ق.ظ

دُژَم یعنی کسی که هم‌زمان خشمگین و غمگینه. امشب خانۀ پدری فیلمی به کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگی کیانوش عیاری محصول سال ۱۳۸۹ (که بارها اکران و توقیف و رفع توقیف شد) رو دیدیم. تأثیرگذار بود. داستانش تکراری، اما شیوۀ پرداختن به موضوع جدید بود. هر بار که پدر خانواده از لابه‌لای آجرهای زیرزمین خونه تاب‌بازی کردن نوه‌شو نگاه می‌کرد زمان چند سال جلو می‌رفت و وضعیت زنان و دختران کمی، فقط کمی، بهتر می‌شد. اما احساسم بعد از دیدن این فیلم دژم بودنه. خشمگین و غمگین.

اگر تو فیلمی که آذرماه دیدیم مشت‌مشت خاک رو بر سر اغلب مسئولین کردم و حرص خوردم، این بار اون خاک‌ها رو بر سر مردانِ ظاهراً متعصب و الکی غیرتی سرزمینم می‌کنم که معنی و مفهوم درست تعصب و غیرت و آبرو رو متوجه نشدن. کوچک‌مغزهای بی‌شعور.

۹ نظر ۲۷ دی ۰۰ ، ۰۴:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

توجه: تو این پست به تفاوتِ معنایی باز کردن و بستن و روشن کردن و خاموش کردن دقت کنید. منظورم از باز کردن و بستنِ لپ‌تاپ یه عمل فیزیکی هست که اصطلاحاً بهش می‌گن Open کردنِ Lid و Close کردنِ Lid و منظورم از روشن و خاموش کردن، Turn on و Shut down هست. لید میشه درپوش که در واقع همون صفحۀ نمایشه که حول یه محوری خم و راست و باز و بسته میشه.

مسئله: چند وقتیه که وقتی لپ‌تاپمو باز می‌کنم (ینی وقتی اون درپوش یا صفحۀ نمایش رو از حالت افقی به حالت قائم تغییر می‌دم و بازش می‌کنم) قبل از اینکه دکمۀ پاور رو بزنم خودش روشن می‌شه. قبلاً این‌جوری بود که وقتی تا می‌کردم و می‌بستم می‌رفت تو حالت Sleep و فقط همین آپشنو داشت. اینکه موقع باز کردن هم روشن بشه جدیده برام. یه جست‌وجویی تو گوگل کردم و این عکسو دیدم:



تو این عکس، هم گزینۀ باز کردن رو داره هم بستن رو. ولی پاورآپشنِ لپ‌تاپ من این‌جوریه که تو عکس پایین می‌بینید و آپشنی برای باز کردن نداره. الان نمی‌فهمم وقتی این آپشن باز کردن رو نداره چرا انجامش میده؟ حدس می‌زنم تو یکی از این به‌روزرسانی‌های ویندوزم این‌جوری شده. حالا به‌نظرتون چی کار کنم که وقتی بازش می‌کنم روشن نشه؟ در واقع می‌خوام وقتی صفحۀ نمایش رو به حالت قائم درآوردم هیچ کاری نکنه تا خودم دکمۀ پاور رو بزنم و روشنش کنم. تنظیمات من به‌شکل تصویر پایینه و الان حتی موقع بستن هم از حالت اسلیپ درش آوردم و گذاشتم روی حالتِ هیچ کاری نکن. ولی موقع باز کردنشو نمی‌دونم از کجا درستش کنم:


۵ نظر ۲۴ دی ۰۰ ، ۲۲:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۷- آزمون جامع (قسمت اول)

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۴۴ ب.ظ

دانشگاه هی پیام می‌ده که برای آزمون جامع باید مدرک زبان داشته باشید و دلیلِ این هی پیام دادنشم اینه که آزمون‌های زبان هر یکی دو ماه یه بار و حتی هر چند ماه یه بار برگزار می‌شن و طرف ممکنه امتیاز کافی رو نیاره و قبول نشه و لازم باشه دوباره شرکت کنه و ظرفیت‌های آزمون هم محدوده و یه وقت ممکنه تا تابستون (که قراره آزمون جامع برگزار بشه) نتونه مدرک زبان رو بگیره. مثل من که چهار سال پیش می‌خواستم امتحان بدم و تو شهر خودم ظرفیت پر شد و مجبور شدم پاشم برم قزوین امتحان بدم (پست اینستای مربوطه: قبل از آزمون، بعد از آزمون). بعضی از هم‌کلاسیام چند وقته درگیر این امتحانن که تا تابستون مدرکشو بگیرن. به‌خاطر کرونا و امیکرون هم دیربه‌دیرتر از سال‌های قبل آزمون برگزار میشه و عرضه کم و تقاضا زیاده. حالا از اونجایی که خودم تا پنج سال پیش اسم آزمون جامع به گوشم نخورده بود، لازمه اینجا یه پرانتز بزرگ باز کنم و آزمون جامع رو توضیح بدم بعد دوباره برگردیم سر وقت آزمون زبان که اصل مطلب همین آزمون زبانه.

دانشجویان مقطع دکتری، ترم چهار باید آزمون جامع بدن و حتماً قبول بشن. اگه قبول نشن باید ترم پنج این آزمون جامع رو دوباره بدن و اگر نمرۀ لازم رو کسب نکنن باید بی‌خیال دکتری بشن و برن پی کارشون. قبل از آزمون جامع باید همۀ درساشونو پاس کرده باشن و معدلشونم بالای ۱۶ باشه. هر کی معدلش کمتر از ۱۶ باشه باید ترم چهار چندتا درس دیگه برداره و نمرۀ خوب بگیره که معدلش برسه به ۱۶ که ترم پنج آزمون جامع بده. محتوای آزمون جامع، درس‌های ارشد و دکتریه. شبیه کنکور، از همه چی سؤال میاد. تو رشتۀ ما یا شایدم تو همۀ رشته‌ها باید تو آزمون جامع نمرۀ هر کدوم از درسایی که ازش سؤال میدن حداقل ۱۴ باشه و میانگینشون هم حداقل ۱۶ باشه. حالا اگه میانگین بالای ۱۶ بود ولی یکی از درسا کمتر از ۱۴ بود، بازم موردقبول نیست و باید اون درسو دوباره امتحان بدی. اگه همۀ درسای آزمون جامع رو ۱۵.۹۹ بگیری هم قابل‌قبول نیست. چون میانگینشون کمتر از ۱۶ میشه. همه‌ش ۲۰ و یکیش ۱۳.۹۹ هم قابل‌قبول نیست. خلاصه باید نمره‌ها بالای ۱۴ باشن و میانگین بالای ۱۶. بعد از این آزمون جامع می‌تونیم از پروپوزال (که معادل فارسیش پیشنهاده هست و اون ه مال خودشه) دفاع کنیم. ولی قبلش طرف باید مدرک زبان هم داشته باشه. تو آزمون جامع، امتحان زبان نمی‌گیرن و مدرک زبان رو طرف باید خودش بره از یه جای معتبر بگیره. تافل، آیلتس، دولینگو و PTE (که البته این آخری رو فکر کنم باید تو یه کشور دیگه بدی به‌خاطر تحریم و مسائل ارزی) معتبرن و چون بین‌المللی هستن و با دلار باید ثبت‌نام صورت بگیره گرونن. تولیمو و ام‌اس‌آرتی (مخفف عبارت Ministry of Science, Research and Technology به‌معنای وزارت علوم، تحقیقات و فناوری) که قبلاً اسمش MCHE (مخفف عبارت Ministry of Culture, and Higher Education به‌معنای وزارت فرهنگ و آموزش عالی) بود هم آزمون‌های داخلی هستن که در داخل کشور اعتبار دارن و حدودای دویست تومنن و در مقایسه با بین‌المللی‌ها گرون محسوب نمی‌شن. شاید بعضی از دانشگاه‌ها خودشونم امتحان زبان بگیرن، که البته از کمّ و کیفش اطلاع دقیقی ندارم.

خب حالا بریم سراغ اصل مطلب. اون آزمون زبان قزوینِ بند (پاراگراف) اول پست، کفِ نمره‌ش 45 بود و من 44 شدم. در واقع قبول نشدم. اسفند 97 تو شهر خودمون دوباره یه آزمون دیگه دادم که اون موقع کفِ نمره 50 بود و من 51 شدم. فی‌الواقع سعی می‌کنم از مرزها فاصله نگیرم و با کمترین اختلاف یا این ورشم یا اون ورش. اینم اضافه کنم که این مدرک‌های زبان همه‌شون دو سال اعتبار دارن. ینی تا زمستون 99 انقضا داشت مدرکم. از اونجایی که من پاییز 99 وارد مقطع دکتری شدم، پس با مدرک معتبر زبان (البته با نمره‌ای نه‌چندان زیبا)، دکترا رو شروع کرده بودم. حالا با اون پیام‌هایی که راه به راه دانشگاه می‌فرستاد این سؤال برام ایجاد شده بود که برای آزمون جامعی که سال بعد باید بدم و با توجه به اینکه انقضاشم زمستون پارسال تموم شد آیا دوباره باید برم مدرک زبان بگیرم یا نه. الان اصل اصل مطلب همینه و یه ساعته دارم آسمون و ریسمون می‌بافم که به اینجا برسم که:

این هفته زنگ زدم به مسئول آموزش دانشکده و با یه لحنی که انگار داره یه مسئلۀ شرعی رو مطرح می‌کنه که حکمشو بدونه پرسیدم کسی که پاییز 99 وارد مقطع دکتری شده و انقضای مدرک زبانش زمستان 99 بوده، برای آزمون جامعی که تابستان 1400 قراره بده باید مجدداً مدرک بگیره؟ مسئول مربوطه چند لحظه فکر کرد و استفتا داد که با توجه به اینکه وقتی وارد مدرک دکتری شدی هنوز مدرکت معتبر بوده، نه دیگه لازم نیست دوباره مدرک بگیری. گفتم یه سؤال دیگه. با توجه به اینکه کف نمرۀ قبولی برای شما پنجاهه، نمرۀ اون مدرک چه 51 باشه چه 100 باشه، فرقی می‌کنه به حال اون دانشجو؟ باز یه کم فکر کرد و گفت نه. همین که بالای 50 باشه کافیه و از نظر ما برای آزمون جامع، 51 و 100 فرقی ندارن و مهم اینه که بالای پنجاهن. و اکنون من بسیار خوشحالم که از اون کوه کارهایی که تا پاییز سال بعد باهاشون دست‌به‌گریبانم، یه تپۀ کوچیک کم شد :|



پ.ن:عبارت آزمون جامع رو برای اولین بار تو وبلاگ یکی از دوستان که درگیر این آزمون و نگران قبولیش بود دیدم. که البته قبول شد و دکتراشو گرفت و وارد مرحلۀ فوق دکتری شد. اون موقع که این کامنتو می‌ذاشتم سال اول ارشد بودم و هنوز شباهنگ بودم و هنوز نمی‌دونستم آزمون جامع چیه. بعضی از کلمات هستن که وقتی می‌شنویمشون یاد کسی یا جایی می‌افتیم و برامون چیزی رو تداعی می‌کنن. حلا من وقتی آزمون جامع رو می‌شنوم یاد این وبلاگ و اون پست و کامنت می‌افتم.

+ شما با دیدن و شنیدن کدوم واژه‌ها یاد من می‌افتید؟

۱۷ نظر ۲۳ دی ۰۰ ، ۱۲:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۶- از هر وری دری ۱۱

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۰، ۰۲:۰۲ ق.ظ

یک. یه روش واژه‌سازی هست به اسم بلندینگ که معادل فارسیش آمیزه‌سازیه. شبیه ترکیبه ولی قبل از ترکیب، حداقل یکی از اجزا کوتاه میشه. مثل motel که ترکیب موتور + هتل هست. وقتی اینا رو ترکیب می‌کنیم نمی‌گیم موتورهتل؛ بلکه اول موتور رو کوتاه می‌کنیم بعد با هتل ترکیب می‌کنیم. موتل هم به اون هتلایی می‌گن که پارکینگ داره و با ماشین می‌تونی بری توش. تو برندهای آب‌معدنی، اُکساب هست که اونم ترکیب اکسیژن + آبه، ولی اول اکسیژن کوتاه میشه بعد به آب می‌چسبه. حالا با این مقدمه، امروز تیزر پخش یه برنامه رو دیدم به اسم کارویا که شبیه برنامۀ میدون بود. یادم نیست کدوم شبکه. موضوع برنامه راجع به کسب‌وکار بود و یه سری داور به کارآفرین‌ها امتیاز می‌دادن که تهش سرمایه جذب کنن. روش ساختِ واژۀ کارویا هم بلندینگه. یعنی وقتی کار + رویا رو گذاشتیم کنار هم، اول کار رو کوتاه کردیم بعد ترکیب صورت گرفته. البته میشه گفت رویا رو هم کوتاه کردیم و کار + ویا شده. یه برند دیگه هم هست به اسم آناتا. برای بیسکویت و شکلات و این‌جور چیزاست. اونم ترکیب آنا + آتا هست که به زبان ترکی یعنی مادر + پدر. اینجا هم بلندینگ صورت گرفته و الف از انتهای آنا یا از ابتدای آتا حذف شده بعد ترکیب شدن.

دو. امشب اتفاقی یه بخشی از این برنامۀ کارویا رو دیدم. نمی‌دونم قسمت چندمش بود. تو این قسمت دکتر کاوه‌وش (یکی از استادهای دانشگاه اسبقم) با همکارش اومده بود و کارشو معرفی کرد تا جذب سرمایه کنن. یه دستگاهی اختراع کرده بودن برای تشخیص اینکه چه سلاحی زیر لباست قایم کردی. قیافۀ دکتر کاوه‌وش انقدر تغییر کرده بود که باور نمی‌کردم خودش باشه تا اینکه موقع معرفی گفت از استادان فلان دانشگاهم و باورم شد خودشه. یه کم که فکر کردم دیدم من ده ساله استادهامو ندیدم و خب طبیعیه که قیافه‌شون عوض شده باشه و تغییر کنن. با این وضعیت من اگه معلمامو ببینم چی می‌گم. خودمم البته کم تغییر نکردم.

سه. کلاسامون تموم شده ولی کلاس انفرادی من ادامه داره. هر دانشجو با استاد راهنمای خودش این انفرادی رو داره و صحبت‌ها حول محور رساله‌ست. بقیۀ دانشجوها این هفته انفرادیشونم تموم شد؛ ولی استاد من میگه دوست دارم تا وقتی دفاع می‌کنی این جلسات تشکیل بشه و بگی هر هفته چی کار کردی. از اینکه هر هفته باید ذهنمو درگیر این موضوع کنم در عذابم. ولی خدا رو شکر که از موضوع رساله‌م بدم نمیاد و این از میزان عذابش کم می‌کنه. به‌واقع من آدمِ کارهای آهسته و پیوسته نیستم. من ترجیح می‌دم کارمو سریع، فوری، انقلابی انجام بدم و احساس آرامش کنم نه که قطره‌چکانی هر هفته یه ذره از کارو پیش ببرم و هی هر هفته گزارش بدم.

چهار. این کلاسای انفرادی تا حالا سه‌شنبه‌ها ظهر تشکیل می‌شد. از این هفته تا نمی‌دونم کی قراره هشت صبح تشکیل بشه. روال این‌جوریه که استاد هر هفته یه سری کار بهم محوّل می‌کنه و یه هفته وقت دارم انجامشون بدم. بعد من نگه‌می‌دارم دوشنبه بعد از خوردن شام انجامشون بدم و تا صبح سه‌شنبه طول می‌کشه. به‌جرئت می‌تونم بگم این چند ماه میانگین خواب سه‌شنبه‌هام کمتر از یک ساعت در طول شب بوده. بعد از ظهرا هم عادت ندارم بخوابم و جز یکی دو باری که عصر از شدت خستگی بی‌هوش شدم، بقیۀ سه‌شنبه‌هامو با همین یکی دو ساعت خوابِ شب به چهارشنبه رسوندم. جا داره همین جا به این نکته اشاره کنم که بدم میاد از سه‌شنبه‌ها. متنفرم از سه‌شنبه‌ها.

پنج. هر بار سه‌شنبه‌ها نزدیک صبح از خودم می‌پرسم آخه کاری که یک هفته براش وقت داشتیو چرا نگه‌داشتی برای شبِ قبل از تحویل و هر بار این جوابو به خودم می‌دم که کاری که میشه تو هفت هشت ساعت جمع کردو چرا در طول هفته کش بدم و ذهنمو درگیرش کنم. کارو باید سریع، فوری، انقلابی انجام داد تا مردم احساس آرامش کنند :))

شش. امروز صبح هر کاری کردم صدای استاد نیومد. با لپ‌تاپ، با گوشی، با اینترنت خونه، با بستۀ سیم‌کارت، با هندزفری، بدون هندزفری؛ همۀ حالتا رو امتحان کردم و فقط نویز محیطو می‌شنیدم. چند بارم من و استاد خارج شدیم و دوباره وارد لینک کلاس شدیم و همچنان صدا رو نداشتم. چون استاد صدای منو می‌شنید، تو قسمت پیام‌ها نوشت من حرفامو بزنم و هر جا لازم شد ایشون جوابشو بنویسه. دیگه همۀ یه ساعتو من حرف زدم و فقط یکی دو جا استاد گفت چه جالب و بله و چندتا جملۀ کوتاه. به معنای واقعی کلمه متکلم وحده بودم.

شش‌ونیم. بعد از جلسه، لینک ضبط‌شده رو از سایت چک کردم ببینم واقع صدا نمیومد یا مشکل از من و گوشام بود. واقعاً صدا نمیومد.

هفت. با اینکه خودم چند وقت پیش برای مجلۀ دانشگاه پوستر فراخوان دریافت مقاله طراحی کردم و جزو ویراستارهای مجله‌ام (که البته نمی‌خوام باشم و از کمبود نیرو این کار به من محوّل شده)، ولی بشخصه تمایلی به ارسال مقاله نداشتم. مقاله‌هامونم البته آماده بود. همون مقاله‌های یکی از درسای ترم اول درس استاد شمارۀ ۲۰ رو قرار بود بفرستیم. بقیۀ هم‌کلاسیا و بچه‌های ورودی سال‌های قبل فرستاده بودن و من ناز می‌کردم. چند بار اعضای نشریه ازم خواستن بفرستم و منم عدم تمایلمو نشون دادم. هم به‌دلیل حضور استاد شمارۀ ۲۰ تو مجله، هم به این دلیل که ترم اول که این مقاله‌ها رو براش فرستادیم هیچ بازخوردی نداد و فقط نمره داد، هم به این دلیل که نمره‌م حدودای ۱۸ بود و فکر می‌کردم کارم لابد نقصی داشته که نمرۀ کامل نگرفتم و هم به این دلیل که کارم تلفیق دوتا حوزه بود و این مجله اختصاصی یکی از حوزه‌های زبان‌شناسی بود و کار من ربط مستقیمی بهش نداشت. بعد دیگه این هفته دوباره یکی از بچه‌های مجله مقاله‌مو خواست و منم حس کردم زشته همچنان بگم نه و ناز کم کردم و یکی دو روزم صرف ویرایش و بازبینیش کردم و فرستادم براشون.

هشت. تصمیم انجمن این شد که برای استادهایی که هفتۀ پژوهش سخنرانی کردن ماگ سفارش بدیم. طرحشم تقویم سال بعد باشه با لوگوی دانشگاه. طرح تقویم خیلی ساده بود. قبل از اینکه سفارش بدیم طرحو گذاشتن تو گروه و من گفتم کاش لااقل یه جغدی چیزی کنار این ماه‌های سال بذارید قشنگ بشه. از اونجایی که اون لحظه مرغ آمین روی شونه‌م نشسته بود، طراح، یه جغد هم روی ماگ اضافه کرد و قرار شد ماگ‌هایی که به اعضای انجمن می‌دن یه جغد کنار ماه‌های سال داشته باشه و ماگ استادها ساده باشه و فقط ماه‌های سال باشه. داخل ماگ هم چند رنگ مختلف باشه. ماگ‌های عکس‌پرینت صدوبیست تومن بود و چون بیست‌تا می‌خواستیم سفارش بدیم گرون بود. یکی از دوستان متین رو معرفی کرد و اونجا تقریباً پنجاه تومن گرفتن برای هر ماگ. کمتر از نصف قیمت عکس‌پرینت.

نه. مسئول انجمن که یکی از بچه‌های ورودیِ قبل از ماست قراره ماگ‌ها رو پست کنه برای تک‌تک استادها (به جز اونایی که ایران نیستن) و اعضا. خوبی عکس‌پرینت این بود که ده تومن برای ارسالش به هر نقطه از ایران می‌گرفت و از این لحاظ راحت بود کارمون. ولی خب قیمت ماگ‌هاشونم بیشتر از دوبرابر قیمتای متین بود. امروز ن۳ (همین مسئول انجمن) تو گروه پیام گذاشت که آدرسای استادها رو جمع کنیم و آدرس خودمونم بهش بدیم ماگ‌ها رو پست کنه. بعد اومد تو خصوصی ازم پرسید آیا تبریزم؟ گفتم آره. گفت هفتۀ دیگه میام تبریز و مال تو رو خودم میارم. می‌خواستم بگم بده به نگهبان کتابخونه مرکزی یا نگهبان دانشگاه که بعداً برم بگیرم که همدیگه رو نبینیم که بعد یادم افتاد هم‌دانشگاهیمه و دوست وبلاگی نیست که همو نبینیم و این لوس‌بازیا چیه :)) قرار شد هفتۀ دیگه یه روز همو ببینیم و ماگمو بگیرم. اگه ببینمش، اولین هم‌دانشگاهی دورۀ دکتریم خواهد بود که از نزدیک می‌بینمش. پرسید توی ماگت می‌خوای چه رنگی باشه؟ گفتم طرح جغدی رو می‌خوام، ولی توش فرقی نمی‌کنه و هر چه از دوست رسد نکوست.

ده. عکسی که ن۳ گذاشت تو گروه. حدس می‌زنید چه رنگی میاره برام؟


۱۲ نظر ۲۲ دی ۰۰ ، ۰۲:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۵- هنوز

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۵۱ ق.ظ

بعد از خوندن پست مهتاب و ارسال نظر برای پست مذکور و دیدن دو قسمت فیلمی که اونجا معرفی کرده بودم، غرق در بحر تفکر راجع به کامنت‌های بقیه راجع به این موضوع بودم و گوشی‌به‌دست و به‌صورتی که انگار داری سُر می‌خوری ولو شده بودم روی راحتی که بی‌هوا گفتم بعضیا فکر می‌کنن منبع درآمد بیان فروش اطلاعات کاربراشه در حالی که بیان یه شرکت نرم‌افزاریه و فعالیت‌های دیگه‌ای هم داره و چرا باید همچین کاری بکنه. البته مردم حق دارن نگران اطلاعاتشون باشن. برادرم سرشو از روی کتاب بلند کرد و پرسید بیان؟ نگاهمو از گوشی برداشتم و رو کردم بهش و گفتم یکی از همین شرکتایی که بستر رو فراهم می‌کنن برای تولید و به اشتراک گذاشتن محتوا و وبلاگ و اینا. مثل بلاگفا. تا اسم وبلاگو آوردم بابا که سرش تو گوشی بود رو کرد سمتمون و پرسید: مگه هنوزم وبلاگ می‌نویسه کسی؟ اینو که گفت، آب دهنمو قورت دادم و نوع جلوسمو از اون حالتِ سرخورده رو مبل به‌شکل قائم‌الزاویه تغییر دادم و صدامو صاف کردم و با قلبی به‌تپش‌افتاده گفتم: خب... این روزا همه ترجیح می‌دن تو تلگرام و اینستا فعالیت کنن و اغلب مردم حال و حوصلۀ نوشتن و خوندن متنای بلندو ندارن. وبلاگ از رونق افتاده و دیگه مثل قبل نیست. بعد سریع خودمو جمع کردم پا شدم اومدم تو اتاق که سؤال دومش این نباشه که راستی تو با وبلاگت چی کار کردی؟

+ ده دوازده سال پیش، هم‌کلاسی‌ها و فامیل و خانواده‌م خوانندگان اصلی وبلاگم بودن. ولی الان همه‌شون فکر می‌کنن از سال 94 که بلاگفا پوکید، منم وبلاگ‌نویسی رو کنار گذاشتم. و چون دیدِ مثبتی نسبت به فضای مجازی ندارن، لذا منم بهشون نمی‌گم هنوز وبلاگ دارم. البته نمی‌گم ندارم، ولی داشتنش رو هم اذعان نمی‌کنم و همیشه بحث از فضای مجازی که میشه، سریع موضوع رو منحرف می‌کنم سمت اینستا.

+ امروز یکی تو اینستا بهم پیام داده بود و نوشته بود از خواننده‌های قدیمی فصل تورنادو و شباهنگ بوده و سال‌ها از فضای وبلاگ دور بوده و آدرسمو گم کرده و آدرسمو خواسته بود. اسمش اصلاً آشنا نبود. نه اسمش نه قیافه‌ش. و چون آشنا نبود آدرس اینجا رو بهش دادم :)) ولی سؤالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که از کجا هم اسم واقعیمو می‌دونسته هم اسامی مستعارمو؟ ده کا هم دنبال‌کننده داشت.


+ از نزدیکان و بستگان سببی و نسبی شما کیا وبلاگتونو می‌خونن؟ اگه یه روز اتفاقی آشناهایی که آدرستونو ندارن و نمی‌خواین داشته باشن وبلاگتونو پیدا کنن چی کار می‌کنین؟ اگر متأهل هستید، همسرتون آدرستونو داره؟

۲۰ نظر ۲۱ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر کسی تو قسمتِ بیو پیام‌رسان‌هایی که ازش استفاده می‌کنه یه چیزی می‌نویسه. ممکن هم هست چیزی ننویسه و خالی بذاره. یکی ممکنه یه بیت شعر بنویسه. بنویسه ای بی‌بصر من می‌روم؟ اون می‌کشد قلاب را. بنویسه پیله‌ات را بگشا، تو به‌اندازۀ پروانه شدن زیبایی. ممکنه یکی یه آیه بنویسه. مثلاً بنویسه رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ، یا بنویسه و خدایم کافیست. ممکنه یکی دعا بنویسه. اَلهم عجّل لولیک الفرج. یا یه حدیث. مثلاً بنویسه خواندن آیة‌الکرسی را فراموش نکنید. یا یه سخن از بزرگان بنویسه. از نیچه، از کوروش کبیر، از پروفسور سمیعی، از دکتر شریعتی، از آوینی. بنویسه مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده‌اند و لاغیر؛ صحرای کربلا به‌وسعت همهٔ تاریخ است. یا حتی ممکنه خودشو معرفی کنه بگه ارشد فلان، دکترای بهمان، یکی از ویراستاران این سرزمین، پزشک، وکیل پایه‌یک. بعضی‌ها هم می‌نویسن فقط تماس‌های ضروری، فقط پیام‌های کاری، در دسترس، مشغول، گرفتار. یکی هم ممکنه تو بیو واتساپش بپرسه مشکل تلگرام چیه که اینجا هم هستیم؟ سؤال خوبیه واقعاً. من برای این بخش از تلگرام و واتساپم نوشته‌ام: «معمولاً پیام‌ها رو زود جواب می‌دم». الحق و الانصاف هم معمولاً زود جواب می‌دم. کمتر از بیست‌وچهار ساعت.

صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة یادتونه؟ البته بعد از دو سال فکر کنم بشه صفت جَدیدَة رو از این صَدیقَة بردارم و دوست خالی صداش کنم. از زمستون پارسال از این صَدیقَتی مصری بی‌خبر بودم. تو یه گروه تلگرامی مرتبط با رشته‌هامون باهم آشنا شده بودیم و ارتباطمون تلگرامی بود. با آی‌دی. من شمارۀ اونو که پیش‌شمارۀ مصرو داشت داشتم ولی اون شمارۀ منو نه. نداده بودم. به غریبه‌ها دیر شماره‌مو می‌دم. غریبه بود. شماره‌مو سال‌هاست از قسمت تنظیمات تلگرام مخفی کردم که فقط اونایی که شماره‌مو دارن، شماره‌مو ببینن و اعضای گروه‌ها و هر کی که فقط آی‌دیمو داره نبینه. این دوست جدید مصری که دیگه جدید محسوب نمی‌شه هم فقط آی‌دیمو داشت. هر چند روز یه بار یه سؤال راجع به واژه‌های فارسی می‌پرسید ازم. گویا رساله‌ش به واژه‌های فارسی مربوط بود. پارسال بعد از اینکه سراغ یه کتابی رو ازم گرفت و پرسید چجوری می‌تونه تهیه‌ش کنه، آنلاین نشد. فردای اون روز جوابشو داده بودم ولی ندیده بود. یک سال منتظرِ سین یا دیده شدن پیامم بودم و آنلاین نمی‌شد. سناریوهای مختلفی تو ذهنم ساخته بودم. شاید اشتباهی بلاکم کرده. ولی پس چرا عکسشو می‌بینم هنوز؟ شاید دستش خورده مکالمه‌ها و گروه‌هاش پاک شده و گمم کرده. شاید تلگرام اونا هم فیلتر شده مثل ما. شاید گوشیشو گم کرده. شاید سیم‌کارتش سوخته. شاید مریض شده. شاید کلاهبردار بود و تو این مدت می‌خواست ازم اطلاعات بگیره و گرفته و دیگه کارش با من تموم شده. شاید شاید شاید. هیچ کدوم از فرضیه‌هام جواب خوبی برای اینکه چرا آنلاین نمیشه و پیامم رو نمی‌بینه نبودن. یه روز دلو زدم به دریا و حالشو تو واتساپ پرسیدم. هزینۀ این احوالپرسی این بود که شماره‌مو می‌دید. این دیده شدن مطلوبم نبود اما چاره‌ای نداشتم. نگرانش بودم. ولی جواب پیام واتساپم رو هم نداد. ماه‌ها گذشت و هیچ خبری ازش نداشتم. تا اینکه این هفته پیامم رو دید و با فارسی دست‌وپاشکسته‌اش نوشت: «سلام خانم نسرین ، حال شما چیست ؟ الحمد لله حالا کارها خوب بیش می رود اما قبلا نه . الحمد لله رساله ام تمام کردم و نظر استاد هاى من انتظار کنم خیلى متشکرم من از شما زحمت بدهم و از لطفتان ممنونم ، خسته نباشید از دوستی شما خوشبختم».

دارم به تک‌تک اونایی فکر می‌کنم که مدت‌ها ازشون خبری نشد و حالشونو پرسیدم و ماه‌ها و سال‌هاست پیاممو ندیدن، یا دیدن و هنوز تصمیم ندارن جوابمو بدن. ترسم چو بازگردی، از دست رفته باشم.


+ شما چی نوشتید تو بیوتون؟

۴۴ نظر ۱۷ دی ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۳- هفتۀ شانزدهم ترم سوم (هفتۀ آخر)

جمعه, ۱۷ دی ۱۴۰۰، ۱۰:۴۹ ق.ظ

یک. خدا رو شکر این پستای هفتۀ فلان ترم بهمانم تموم شدن بالاخره. شما رو نمی‌دونم ولی خودم بشخصه خسته شده بودم. بعد چون مجبور بودم هر هفته پست بذارم و گزارش بدم و چون هیچ کاریو نیمه‌کاره رها نمی‌کنم و تا تهش ادامه می‌دم، این پستا به یه جور تکلیف هفتگی تبدیل شده بودن.

دو. کلاس سه‌شنبه‌ها هشت صبحمون با استاد شمارۀ ۱۸ تموم شد. کلاس دوشنبۀ استاد شمارۀ ۱۹ هم داشت تموم می‌شد که ن۱ گفت من یه مطلب آماده کردم ارائه بدم. با توجه به اینکه آخرین جلسه بود استاد نظرسنجی کرد و اکثریت گفتن استاد هر چی شما بگین و ما تا هر موقع بگین هستیم. من گفتم حالا هفتۀ بعدو تشکیل بدیم ولی دیگه سه چهار هفته فرصت بدین روی امتحان و مقاله تمرکز کنیم. پیشنهاد من با حداقل آرا تصویب شد :))

دوونیم. این کارِ نون۱ و کش دادن جلسات منو یاد بلاهایی که دورۀ کارشناسی و ارشد سر بقیه آوردم می‌ندازه. به‌عنوان نمونه: [عکس از آرشیو بلاگفا]

سه. کلاس سه‌شنبه ظهرم انفرادیه و چون کلاسِ رساله‌ست، تا وقتی فارغ بشم از تحصیل، تشکیل میشه. استادم (استاد شمارۀ ۱۷) پیشنهاد داد کلاس رو از این به بعد سه‌شنبه هشت صبح تشکیل بدیم. گفتم خوبه اتفاقاً این هفته کلاس هشت صبحمون جلسۀ آخرش بود و از هفتۀ دیگه صبحم خالیه و می‌تونم هشت صبح سه‌شنبه‌ام رو به انفرادی اختصاص بدم. (کجاش خوبه واقعاً؟ اصلاً هم خوب نیست. قدیما رو نبین از شش دانشگاه بودم که هفت صبح سر کلاس باشم. الان با اینکه تو خونه‌ام و با شلوار گل‌گلی تو کلاسا حاضر می‌شم، ولی به هر حال کلاس هشت صبح زور داره برای آدم. بله؛ پیر شدیم دیگه).

چهار. استاد شمارۀ ۱۹ فرمود این هفته خانم فلانی (که من باشم) ساکت بودن. بله ساکت بودم، چون دلم گرفته بود. هنوزم باز نشده و چاهش گرفته. خیلی هم گرفته.

پنج. کلاسای استاد شمارۀ ۱۹ از پنج عدد دانشجو و یه استاد و یه دانشجوی مستمع‌آزاد تشکیل میشه؛ ولی هر جلسه فقط من و ن۱ و استاد دوربینامونو روشن می‌کنیم. بقیه گاهی روشنن گاهی خاموش. اینم یه عکس یادگاری از هفتۀ شانزدهم ترم سوم کلاس استاد شمارۀ ۱۹.



شش. جهت میز اتاق برادرم یه‌جوریه که در اتاقش پشت سر کسیه که پشت میزه. اتاق منم این‌جوریه ولی چون دوتا میز دارم، موقع جلسۀ تصویری این‌ور می‌شینم و مواقع عادی اون‌ور که پشت سرم دره. از اونجایی که در طلب دمای مطلوب موقتاً اتاقامونو عوض کردیم باید یه فکری به حال این موضوع کنم که یهو وسط جلسۀ انفرادیم یکی اومد تو اتاق برادرم دیده نشه :|

هفت. هنوز با اصلاحاتی که استاد شمارۀ؟ آهنگر دادگر شماره‌ش چند بود؟ آهان ۱۳. هنوز با اصلاحاتی که استاد شمارۀ ۱۳ برای پایان‌نامۀ ارشدم پیشنهاد داده درگیرم و الان برام سؤاله که مرد و زن با زن و مرد چه فرقی داره آخه :| الهم افرغ علینا صبراً جداً.



هشت. یکی از دوستای دورۀ ارشدم تو کار ثبت برنده و هر از گاهی ازم راجع به معنی یا تداعی برندها می‌پرسه. این هفته پیام گذاشته بود که وقتی ایزار رو می‌شنوی چی تو ذهنت تداعی می‌شه و یاد چی می‌افتی و به‌نظرت برندِ کدوم حوزه هست. گفتم آزار و ابزار برام تداعی میشه و به‌نظرم هر چی که هست مخصوص آقایونه. توضیح دادم چون «ز» و «ر» داره و این دوتا آوا، واژه‌های رزم و رضا رو تداعی می‌کنن منو یاد آقایون می‌ندازن. البته خودِ کلمۀ آزار هم جنسیت مرد رو برام تداعی می‌کنه. خودمم خنده‌م گرفته بود از پاسخ غیرعلمی‌ای که بهش دادم، ولی روان‌شناسانه‌ست اینایی که گفتم. و احتمالاً خیلی هم علمیه :| البته به‌خاطر وجودِ ای، به کسب‌وکارهای الکترونیکی (نه الکتریکی) و اینترنتی هم می‌تونه مربوط باشه این واژۀ ایزار.

نه. وقتی تو گروه واتساپِ هم‌کلاسیا، وسط ارائۀ یکی از هم‌کلاسیا باهم صحبت می‌کنیم عذاب وجدان می‌گیرم که بعداً اگه این بنده خدا که تو گروهه مکالمه‌ها رو بخونه می‌گه اینا حواسشون به ارائۀ من نبود. لذا وسط صحبتامون خاطرنشان می‌کنم که فلانی حواسم به ارائۀ تو هم هست. بقیه هم تأیید می‌کنن که ما هم همین‌طور. به‌عنوان مثال به این صورت :|

ده. دانشگاه یه اطلاعیه فرستاده بود که وقتی وارد لینک کلاس می‌شید با نام کاربری خودتون از سامانۀ فلان و گزینۀ پیوستن به کلاس استفاده کنید و ورود به‌عنوان مهمان رو نزنید. استاد هم چند وقت پیش این اطلاعیه رو گذاشت تو گروه. فکر کنم برای حضور و غیابِ خودکار این قانونو گذاشته بودن که با لینک وارد نشیم. حالا ما که همیشه همه‌مون حاضر بودیم و تعدادمونم یه‌طوری بود که هر کی غایب می‌شد یا حتی ساکت بود جای خالیش حس می‌شد. ولی از اونجایی که قانون این بود که با نام کاربری وارد شیم، این موضوع رو تو کلاس مطرح کردم و بعدش خودم با دستای خودم! موضوع رو منحرف کردم به سمت مفعول‌ها و نقشِ «را». به این صورت!

یازده. بهتون گفته بودم تو انجمن (انجمن علمی-دانشجویی زبان‌شناسی دانشگاه :|) اسممو گذاشتن نیم‌فاصله؟ بس که این نیم‌فاصله رو تذکر دادم تو گروه :|

دوازده. یکی از دوستام با توجه به شناختی که ازم داشت این هفته بهم یه پیشنهاد کاری داد و با شناختی که من از خودم داشتم گفتم مهارتشو ندارم و دیگه برای کسب مهارت هم دیره به‌نظرم. این سومین کاریه که نمی‌پذیرم و می‌گم مهارتشو ندارم و با توجه به اینکه از نپذیرفتن دوتای قبلی بعد از شش هفت سال پشیمونم و فقط خودمو دست‌کم گرفته بودم و خیلی هم مهارتشو داشتم، امیدوارم این دفعه اشتباه نکرده باشم و چند سال دیگه پشیمون نشم.

۶ نظر ۱۷ دی ۰۰ ، ۱۰:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۲- تعلّقات

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۰، ۰۳:۴۸ ق.ظ

نصف‌شب مصدع اوقات شدم که بگم درسته که پیرو پست قبلم، بابت پاک کردن یا بهتره بگم بابت مجبور شدن به پاک کردن آرشیو صدها وبلاگ از اینوریدرم ناراحتم، ولی علی‌رغم غمِ از دست دادنِ اون همه متن که تو پژوهش‌های زبانی ازشون استفاده‌های بسیار می‌کردم، الآن که چند ساعتی از اون اتفاق ناگوار می‌گذره یه حس رهایی و سبکی خاصی دارم که قبلاً نداشتم. این مدل کنده شدن و رهایی و حس سبکی به مذاق کسی که همه چیو نگه‌می‌داره و ول نمی‌کنه و ول‌کنش به همه چی اتصالی داره خوش اومده گویا. فکر می‌کنم تعلق خاطر نداشتن به غیر هم یه همچین حسی باشه. و حتی مردن.

حالا که با غم این موضوع کنار اومدم (انصافاً هم چه زود کنار اومدم. موقع پاک کردن وبلاگ‌ها فکر می‌کردم تا ابد به سوگ از دست دادن این آرشیو عظیم خواهم نشست و خواهم گریست و حس کسیو داشتم که کتابخونه‌ش آتش گرفته و فقط چند جلد کتاب رو می‌تونه با خودش بیرون ببره و نجاتشون بده)، لذا اگه سؤالی، نکته‌ای، ابهامی راجع به موضوع پست قبل، فیدخوان‌ها و همچنین راجع به رها کردن و رها شدن و حتی راجع به مجبور به انجام کاری شدن دارید می‌تونید اینجا مطرحش کنید.

۱۱ نظر ۱۶ دی ۰۰ ، ۰۳:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۱- مجبور

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۱۳ ق.ظ

تا همین دو سال پیش بیشتر از هزارتا آدرس وبلاگ تو اینوریدرم داشتم که تو این سیزده چهارده سال جمع کرده بودم. بعضی از بلاگرا چندتا آدرس داشتن و وقتی بلاگری آدرسشو تغییر می‌داد یا وبلاگشو حذف می‌کرد، لینک قبلی رو از اینوریدرم حذف نمی‌کردم تا آرشیوشو همچنان داشته باشم. یه روز وقتی داشتم یه آدرس جدید به لیستم اضافه می‌کردم اخطار داد که طبق قانون جدیدمون بیشتر از ۱۵۰تا آدرسو نمی‌تونید دنبال کنید و اگه بیشتر از این تعداد می‌خواید باید پول بدید. پولی که می‌خواست به دلار بود و کم نبود و هر ماه و هر سال هم باید پرداخت می‌شد. برای منی که می‌خواستم تا آخر عمرم وبلاگ بنویسم و وبلاگ بخونم مقرون‌به‌صرفه نبود. از اون روز به بعد آدرس‌های جدید رو به فیدلی اضافه کردم و وبلاگ‌های جدید رو از فیدلی می‌خوندم. قدیمی‌ها رو هم همچنان از اینوریدر. اینوریدر و فیدلی، اسم دوتا فیدخوانه که قبلاً در موردشون مفصّل صحبت کرده‌ام. تو این مدت هر بار که اینوریدرمو باز می‌کردم وبلاگ‌ها رو چک کنم بهم اخطار می‌داد که تعداد وبلاگ‌هایی که می‌خونی بیشتر از ۱۵۰تاست و کمش کن. کم کردن این تعداد، به این معنی بود که صدها وبلاگ رو با آرشیوشون حذف کنم از لیستم. یه تعداد از این وبلاگ‌هایی که علاقه‌ای به محتواشون نداشتم و با نویسنده‌شونم ارتباط نداشتمو پاک کردم ولی هنوز تعدادشون خیلی بیشتر از ۱۵۰تا بود و اینوریدر هنوز همچنان اخطار می‌داد بهم. پارسال، همین موقع‌ها بود که به پشتبانی‌شون ایمیل زدم که what will happen if I don't reduce the number of my subscriptions؟ همون روز جوابمو دادن که اگه خودت به اختیار خودت پاکشون نکنی، سیستم به‌صورت خودکار و رندوم پاک می‌کنه و تعداد رو می‌رسونه به ۱۵۰تا. همون شب از لیست آدرس‌های اینوریدر خروجی گرفتم که همه رو اضافه کنم به فیدلی و از این به بعد وبلاگ‌ها رو از فیدلی بخونم. بدیِ فیدلی این بود که سرچ نداشت و امکان سرچ برای من خیلی مهم بود. همیشه تو اینوریدر اسم خودمو سرچ می‌کردم که اگه تو پست یه وبلاگی ازم اسم برده شده متوجه بشم و اگه لازم شد برم کامنتی پیامی چیزی بذارم برای اون پست. یا یه وقتی دنبال یه مطلبی راجع به فلان چیز بودم و یادم نمیومد کی یه همچین پستی نوشته. با سرچ تو اینوریدر اون پستو پیدا می‌کردم. فیدلی این امکانو نداشت. با این حال مجبور بودم وبلاگ خوندن رو با فیدلی ادامه بدم. همۀ آدرسای توی اینوریدرم رو اضافه کردم فیدلی. دیدم همۀ آرشیو وبلاگ‌ها رو بارگیری نمی‌کنه و مثلاً پست‌های یکی دو سال اخیر وبلاگ‌ها رو میاره فقط. در حالی که اینوریدر از ابتدا و اولین پست تا حالا رو داشت. ولی چاره‌ای نداشتم و مجبور بودم با فیدلی ادامه بدم. بعد دیدم تو مرحلۀ انتقال آدرس‌ها، فیدلی هشدار داد که چون ۱۷۸تا از این وبلاگ‌هایی که تو اینوریدرت بود حذف شده و در حال حاضر به‌عنوان وبلاگ موجود نیستن، نمی‌تونی این ۱۷۸تا رو منتقل کنی. راست هم می‌گفت. وبلاگی که دیگه نیستو چجوری میشه دنبال کرد. بی‌خیالِ اون ۱۷۸تا وبلاگ شدم و گذاشتم تو اینوریدر بمونن. آرشیو اونا رو نتونستم به فیدلی منتقل کنم ولی بقیه منتقل شدن. تو این یک سال که وبلاگ‌ها رو با فیدلی دنبال می‌کردم، اینوریدر همچنان هر روز بهم اخطار می‌داد که تعداد وبلاگ‌ها بیشتر از حد مجازه و کمشون کن، ولی من دلم نمیومد هیچ کدوم از آدرس‌هایی که اونجا بودن رو حذف کنم. با این وبلاگ‌ها و پست‌ها کلی خاطرۀ مشترک داشتم. دوازده‌هزارتا کامنت تو این شش سال براشون گذاشته بودم. به این سادگیا نمی‌تونستم ازشون دل بکنم. مخصوصاً از وبلاگ‌هایی که حذف شده بودن و پست‌ها از دسترس خارج بودن. امروز، درست یک سال بعد از اولین اخطارشون دیدم بعد از جملۀ تعداد وبلاگ‌ها بیشتر از حد مجازه و کمشون کن، یه جملۀ جدید هم اضافه کردن و اونم اینه که خودت کم نکنی ما این کارو انجام می‌دیم.

هیچی دیگه. وسط کلی کار و درس و مشق و مشلغه، امروز نشستم پای اینوریدر و هفتصدتا از وبلاگ‌های عزیز و دوست‌داشتنیم رو حذف کردم که تهش اون ۱۵۰تایی که عزیزترن بمونن. هر بار که گزینۀ سطل آشغال رو می‌زدم قلبم ریش‌ریش می‌شد. امروز صدها خاطره برام زنده شد. یاد صدها دوست قدیمی افتادم. سخت گذشت این چند ساعت. خیلی سخت. آخه من آدم حذف کردن نبودم. من دوست دارم نگه‌دارم همه چیو. مجبور شدم.



+ به‌نظرم برای این پست کامنت نذارید و نیاید بپرسید کدوم وبلاگ‌ها رو نگه‌داشتم و کدوما رو حذف کردم. به‌قدر کافی ناراحتم بابت این موضوع و صحبت کردن در موردش ناراحت‌ترم می‌کنه. فقط نوشتم که یادم باشه یه شب چقدر مجبور بودم که بین عزیز و عزیزتر یکی رو انتخاب کنم.

۱۶ دی ۰۰ ، ۰۰:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۹۰- دمای مطلوب

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۴۰۰، ۰۵:۱۰ ب.ظ

برادرم سرما خورد،

من هر از گاهی عطسه می‌کنم و

سرماخوردگی بابا هم رو به بهبوده، ولی نه انقدر که بتونه بره بیرون،

مامان هم هنوز سرما نخورده و داره مقاومت می‌کنه.

سرماخوردگیمون از اون سرماخوردگیای کلاسیکه که هر سال زمستونا دچارش می‌شدیم و علتش سردی هوا بود. شبیه اون کرونایی که اردیبهشت‌ماه تجربه‌ش کردیم نیست و با توصیفی که از اُمیکرون شنیده‌ایم اُمیکرون هم نیست. 

دیشب برادرم اومد اتاق من خوابید. می‌گه اتاق تو گرمه. صبح رفتم اتاقش دیدم آره اونجا در مقایسه با اتاق من سیبریه؛ ولی از اونجایی که دمای اونجا دمای مطلوب منه موقتاً تا وقتی خوب بشه یا تا آخر زمستون اتاقامونو عوض کردیم. دلیل سیبری بودنشم اینه که دیوارش سمت کوچه‌ست و علی‌رغم دوجداره بودن پنجره‌ها، گرما از دیوارها خارج میشه و اتاق سرد میشه. صبح زار و زندگیمو که همانا یک دستگاه لپ‌تاپ و گوشی و شارژر و بالش و پتوم باشه برداشتم و آوردم در سیبری سکنی گزیدم و اکنون این پست را از ییلاق۱ منتشر می‌کنم. با اینکه شوفاژش تا آخر بازه و ابعاد شوفاژشم از اونی که تو اتاق منه بزرگتره ولی دمای اتاقش کمتر از بقیۀ جاهای خونه‌ست و منم دقیقاً همین دما رو دوست دارم. من تو خوابگاه، در مقایسه با هم‌اتاقیام سرمایی‌ترین بودم و همیشه تختِ کنار شوفاژو انتخاب می‌کردم و اونی که همیشه لباس گرم می‌پوشید و درجۀ شوفاژو تا منتهاالیه بیشتر می‌کرد و زمستونا موقع درس خوندن روی دوشش پتو بود من بودم. ولی همین من!، در مقایسه با اعضای خانواده‌م گرمایی محسوب می‌شم و عمدۀ جروبحثامون سر دمای خونه‌ست که من معمولاً گرمم هست و بقیه سردشونه و پارسالم سر همین موضوع بعد از تذکرات پی‌درپی پدر مبنی بر اینکه شوفاژ اتاقمو خاموش نکنم و دمای اتاقمو گرم نگه‌دارم که سرما نخورم و سرما تبدیل به آنفولانزا و آنفولانزا منجر به کرونا نشه، و به‌دلیل سرپیچی‌های بنده در رابطه با گرم نگه‌داشتن دمای اتاقم به این دلیل که اگه گرم باشه خوابم می‌بره و خوابم ببره به درس و مشق و کارام نمی‌رسم و اگه نرسم بیچاره میشم، یه روز اومد شوفاژ اتاقمو تا منتهی‌الیه باز کرد و اون یارویی که با چرخوندش دمای شوفاژ تنظیم می‌شد (اسمش شیر ترموستاتیک رادیاتوره) رو درآورد که دیگه نتونم کمش کنم. سپس فرمود تو این خونه کسی حق نداره سرما بخوره و رفت. حالا خودش سرما خورده :|

۱ به‌نظرم خوبه که همین جا یه توضیحی در مورد ییلاق و قشلاق بدم. این دو واژه جزو واژه‌هایی هستن که موقع معنی کردنشون باید تمرکز کنم و مثل خسوف و کسوف بگم چون خسوف خ داره پس کسوف میشه خورشیدگرفتگی!، و ی