۲۰۴۱- از هر وری دری، رتبهبندی، تجدیدیها، عروسی و رساله
۱. یه کلیپ طنز دیدم تو اینستا که یه دانشجو تا استاد راهنمای رسالهشو از دور میبینه مسیرشو کج میکنه که باهاش رودررو نشه. از اونجایی که استاد مشاور و داورم هیئتعلمی فرهنگستانن، من اینا رو هر روز میبینم و خدا شاهده مثل اون کلیپه هر بار مسیرمو کج میکنم رودررو نشم که نپرسن چه خبر از رساله. این سری داشتم میرفتم برای خودم چایی بیارم؛ از قضا اتاق استاد مشاورم هم روبهروی آبدارخونهست. تا دیدم داره از اتاقش میاد بیرون مسیرمو کج کردم و رفتم تو دیوار! چیزایی که برای شما جکه برای ما خاطرهست.
۲. تصمیم داشتم بخش معنایی رسالهمو با استفاده از مثلث معنایی آگدن و ریچاردز پیش ببرم و از الگوی پاول اشتکاور استفاده کنم. دیروز نیم ساعت ازشون وقت گرفتم مدلمو براشون توضیح بدم و نیم ساعتم شد دو ساعت و نتیجه اینکه پیشنهاد دادن از نظریۀ فوکونیه و ترنر استفاده کنم. با اینکه کارم سنگینتر و بیشتر شد ولی بهنظرم جذابتره و واقعاً ممنونشونم بابت این پیشنهاد و راهنمایی.
۳. دیروز مراسم تشییع استاد اَسوار، یکی از استادهای فرهنگستان بود. مترجم زبان عربی بودن. اولین بار اسم ایشون رو تو یه فایل صوتی که داشتم تایپ میکردم شنیدم. چون نمیشناختمشون، اسمشونو غلط نوشته بودم و یکی از همکلاسیا وقتی متنمو خوند تصحیحش کرد. بعدها بیشتر تو همایشها و موقع سخنرانی تو مراسمها میدیدمشون. اینکه دیگه قرار نیست ببینمشون غمانگیزه. ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود.
۴. چند روز پیش دوست مصریم پیام داد که یه داستان از عربی به فارسی ترجمه کردم و بخون نظرتو بگو. فرصت نکردم دقیق بخونم ولی خیلی ایراد داره. این دوستم خودش تا همین چند وقت پیش میگفت «دست شما را درد نکند». با چنین مهارتی الان داستان ترجمه کرده و خب طبیعیه ایراد داشته باشه. کلاً سه صفحهستا ولی ذهنم درگیرتر از این حرفاست که جمله به جمله بگم چجوری درستش کنه.
۵. نتایج رتبهبندی معلما اومد. این اتفاق هر چهار سال یه بار میافته و رتبههاشون مثل دانشگاه، از یک تا پنجه. آموزشیار، مربی، استادیار، دانشیار، و آخرش که استادمعلمه. در مجموع امتیازم به استادیارمعلم (رتبۀ سه) میرسید ولی چون امتیاز بخش تجربه کمتر از حد نصابه، آموزشیار معلم (رتبۀ یک) تو حکمم میخوره. بعید میدونم تو این یکی دو روز، منطقۀ قبلی مدارکمو فرستاده باشه و اینا رتبهبندیمو با اون مدارک انجام داده باشن. فکر میکنم از خودشون امتیاز دادن. مثلاً پارسال، باور به انقلاب و ارزشها و فلان رو از ۱۲۰، صدوپونزده داده بودن، امسال کامل دادن؛ بهجاش دوتا چیز دیگه رو که پارسال کامل داده بودن امسال کم کردن. کاملاً سلیقهای امتیاز میدن. و میدونم که مدرسۀ قبلی امتیازمو کامل داده بود و برای اینکه مطمئن بشم امروز دوباره پرسیدم؛ ولی از ۳۰، بیستوپنج دادن امتیاز مدیرو. مدیر خودش میگه کامل دادما ولی اینا همینجوری پنج امتیازشو کم کردن تا به حد نصاب نرسم. سر فرصت اعتراض و درخواست بازبینی میزنم و مدارک اون کتابی که براشون ویرایش کردم هم اضافه میکنم ببینم چی میشه. سابقهم هم یک سال زدن چون آبان استخدام شدم و آبانماه دو سالم تموم میشه. تا آبان سابقهم یه سال حساب میشه. حالا اعتراض میزنم شاید اضافه کنن و تجربه هم به حد نصاب برسه. بخشای دیگه بیشتر از حد نصابه ولی تجربه پایینه.
۶. هفتۀ پیش، معاون مدرسه تو گروه معلما برنامۀ شهریورو گذاشت و گفت که هر کی برای مراقبت از امتحان خودش تشریف بیاره و نیومدنتون زحمت مضاعفی برای من داره چون ثبتنام رو هم دارم انجام میدم. به اینایی که زیر چهارده گرفتن هم گفته دوباره بیایید امتحان بدید چون نمرۀ قبولی مدرسۀ ما چهاردهه. میخواستم بگم این تصمیمتونم زحمت مضاعف اندر مضاعف برای من معلم داره. چون هم باید بیام برای مراقبت، هم کلی برگه تصحیح کنم. تازه همون قبلیا رم دو بار تصحیح کردم؛ یه بار از روی عکس و وقتی تبریز بودم، یه بارم بعداً روی برگه با خودکار قرمز. بهخاطر جنگ هم سه بار امتحان برگزار کردن. یه بار یازدهم تیر، یه بار بیستوپنجم، یه بارم انفرادی برای یه نفر که عکس برگهشو فرستادن و خود برگه گم شد. یعنی اینا هی امتحان میگرفتن من هی باید میرفتم برگه میگرفتم تصحیح میکردم. تازه وقتی بردم نمرهها رو تحویل بدم اون یکی معاون گفت باید نمره رو با حروف هم مینوشتی و تکتک برگهها رو امضا میکردی و اسمتو بهعنوان مصحح مینوشتی. من اسممو تایپ کرده بودم پایین سؤالا که هی ننویسم. ولی گفتن باید دستی هم بنویسی. و برگردوند که با حروف هم بنویسم و امضا بزنم و اسم بنویسم. همۀ این کارها رو با خوشرویی و بدون غر انجام دادم.
۷. این هفته، شب امتحان ادبیات دوباره تو گروه معلما پیام گذاشتن که هفت صبح مدرسه باشید. صبح پایۀ یازدهم امتحان داشت، بعد از اونا پایۀ دهم. پایۀ یازدهم چون نهایی بود، فقط اونایی باید دوباره امتحان میدادن که میانگین مستمر و ترمشون زیر ده شده بود. از دانشآموزای من کسی این شرایط رو نداشت. کسایی بودن که هفت هشت گرفته بودن، ولی با مستمرشون قبول شده بودن. ولی از اونجایی که مدرسهمون حوزۀ امتحان تجدیدیا بود، من باید میرفتم از تجدیدیای مدارس دیگه امتحان میگرفتم و خودم هم تصحیح میکردم برگهشونو. کار اضافهای بود واقعاً. مگه خودشون معلم ندارن؟
۸. اگه یه وقت براتون سؤال پیش اومد که آیا بابت تصحیح برگههای نهایی که تو اوضاع جنگی و قطعی اینترنت التماس میکردن تصحیح کنیم و من حتی براشون شیمی هم تصحیح کردم دستمزد دادن یا نه باید بگم نه. هنوز نه. بدن هم تهش برگهای یکی دو هزار تومنه دیگه :| ولی بعید میدونم بدن.
۹. روز امتحان تجدیدیا! از شش و پنجاه دقیقه مدرسه بودم و دستاندرکاران و مسئولین مدرسه خودشون هفتونیم اومدن، دانشآموزا هم که کلاً دو نفر بودن و از مدرسۀ ما نبودن یه ربع به هشت اومدن. همونجا تصحیح کردم و یکیشون بهزور ده شد و اون یکی حدودای شونزده. سؤالم این بود که چرا تو گروه نوشته بودن هفت مدرسه باشید وقتی خودشون نبودن :|
۱۰. از پایۀ دهم که دانشآموزای خودم بودن، پنج شش نفر چون قبلاً غایب بودن، دیگه انتظار داشتم بیان. اینا نمره نداشتن، ولی بازم نیومدن امتحان بدن و همچنان نمره ندارن! چند نفرشون که زیر ده یودن مجدداً تجدید شدن و زیر ده گرفتن و منم هر چی گرفتن همونو دادم؛ چون سؤالها بسیار مشابه امتحان تیر بود و هیچ تلاشی برای خوندن نکرده بودن! حدوداً بیست نفر از اونایی که زیر چهارده بودن هم نیومده بودن امتحان بدن. احتمالاً مدرسه انفرادی ازشون امتحان بگیره ولی من دیگه نمیرم یه دونه یه دونه برگه بگیرم. همه رو جمع کنن یه جا بدن تصحیح کنم.
۱۱. جالبه تا این لحظه بهم نگفتن برای سال بعد قرار نیست تو این مدرسه باشی! اینا باید زودتر بگن که من برم مدرسۀ جدید پیدا کنم تا خوباش پر نشدن؛ ولی نگفتن. خدا اون همکاری که این خبرو به گوشم رسوندو خیر بده واقعاً. حالا درسته هنوز مشخص نیست کجا قراره برمف ولی همینکه یهو آخر شهریور غافلگیر نمیشم جای شکر داره.
۱۲. بعد از امتحان، رفتم نشستم دفتر، برگهها رو تصحیح کنم تحویل بدم که دیگه بعداً برای این کارو دوباره نرم مدرسه. تو دفتر نشسته بودم که معاون پرورشی پرسید سال دیگه چه روزایی مدرسهای؟ گفتم فکر کنم اینجا نباشم. توضیح ندادم که از کی شنیدم. گفتم برای یه سری کار اداری رفته بودم اداره و اونجا ابلاغمو خواستم و گفتن اسمت تو لیست این مدرسه نیست. حالا نمیدونم منظورش از این سؤال این بود که بدونه میدونم یا منظوری نداشت.
۱۳. بعد از امتحان، چند نفر از بچهها پرسیدن سال دیگه هم هستین؟ گفتم احتمالاً نه. بغلم کردن و گفتن دوستم دارن! منم دوستشون داشتم.
۱۴. شنبۀ بعدی نه، بعدتر، جلسۀ دبیرانه و تو گروه معلما نوشتن همه باید تشریف بیارن برای برنامهریزی سال آینده. روی همه هم تأکید داشتن. به جز یکی دو همکار، بقیه انقدر دوستنداشتنی هستن که حتی برای خداحافظی و آخرین بار دیدنشون هم نمیخوام تو این جلسه باشم. لااقل تو خصوصی پیام بدن شما میتونید تشریف نیارید. واقعاً چرا اینجوریان اینا؟ شنبهها من فرهنگستان کار دارم خب :|
۱۵. تصمیم نداشتم برای عروسی برادرم لباس جدید بخرم و بهنظرم همون قبلیا خوبن، ولی به اصرار مامان و بابا و عمه و خاله و سایر منسوبین خرید لباس مجلسی رو هم باید بذارم تو برنامههام. برای دوختنش که ابداً وقت ندارم. پیجی، مزونی، جایی میشناسید یه چیزی تو این مایهها و این مایهها که حتماً قرمز باشه و سایز سیوشش باشه داشته باشه نرم بگردم؟ اگه قرمز نباشه این آبی هم قبوله ولی رنگای دیگه نه. کرمی هم اصلاً نه؛ چون در حال حاضر تمام لباسای من کرمرنگه. خودم هر چی این سایتا رو اینترنتی میگردم مدلهاشون پوشیدهست و خب از اونجایی که داماد داداشمه پوشیده نمیخوام. تابستونم هست؛ گرمه :|
۱۶. یکی از بلاگرا یه سرویس به اسم پُستینا https://postina.ir/ اختراع کرده! و خواسته نظرمو بگم و معرفی کنم. اگه چیزی در موردش میدونید بگید؛ چون خودم هنوز فرصت نکردم ببینم. فعلاً اولین نقدم بهش اینه که برای عضویت شماره موبایل میخواد. در فضای بلاگری ترجیحم اینه عضویت با ایمیل باشه. شما اگه بیشتر میدونید بگید ببینم چیه.
سلام. درباره رتبه بندی پیشنهادم اینه که حتما اعتراض بذارین. برا من بعد اعتراض و اضافه کردن مدارک جدید که البته واقعی هم بودن درست شد. ضمن خدمت به قدر کافی دارین؟ تقدیریهای هوشمند معلم رو دونه دونه گذاشته بودین؟ لوح تقدیر و هرچی دارینم بذارین. سابقه تدریس به همکار یا جلسات خانواده اگر دارین ظاهرا اداره باید تایید کنه تا محاسبه بشه. از رتبه بندی زورم میگیره اونقدری هم افزایش حقوق نداریم با رتبه ۳ ولی خب همونم آدم حقش باشه باید بگیره