پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۲۰۴۷- از هر وری دری (قسمت ۷۸)

۱۱ مهر ۱۴۰۴، ۰۷:۵۵ ب.ظ

۱. صبح اول مهر، تا پامو گذاشتم مدرسه، نگهبان گفت مهرتون مبارک. متوجه منظورش نشدم. مهرم مبارک؟ تشکر کردم. یه کم جلوتر، معاون هم این جمله رو تکرار کرد. مدیر هم. بر تعجبم افزوده شد. دیده بودم آغاز سال تحصیلی رو مثل نوروز و تولد «مبارک باد» بگن، ولی مشخصاً مهر رو نه. اصلاً اولین بارم بود جملهٔ «مهرتون مبارک» رو می‌شنیدم. تشکر کردم و گفتم مهر شما هم مبارک. و اولین بارم بود این جمله رو می‌گفتم. وارد دفتر شدم دیدم معلما هم همه دارن مهرو به هم تبریک می‌گن! این به اون میگه مهرتون مبارک اون به این میگه مهرتون مبارک، بعد همدیگه رو بغل می‌کنن و روبوسی و اظهار شادی و خوشحالی. #دریای_ادا_ساحل_ندارد.

ولی من اون لحظه بیشتر به صبر و تسلی خاطر نیاز داشتم تا تبریک.

۲. دانش‌آموزان این مدرسه از دانش‌آموزان مدرسهٔ قبلی هم مرفه بی‌دردترند. این موضوع از جهتی خوبه، از جهتی نه. بعداً می‌گم چرا و چطور.

۳. اگه فارسی و نگارشِ دوازدهم انسانیا رم بهم می‌دادن ساعتام پر میشد، ولی اونا چون کنکورشون ادبیات هم داره، فقط دوازدهم ریاضی رو به من دادن با دهم و یازدهم انسانی و ریاضی. این مدرسه تجربی نداره.

به جای فارسی و نگارش دوازدهم انسانی، برای پر شدنِ ۲۴ ساعتم در هفته، رسانهٔ دهم انسانی و ریاضی رو هم بهم دادن.

۴. برای بخش عملی درس رسانه به بچه‌ها گفتم از الان کانال، پیج، یا وبلاگ درست کنن یا اگه اینترنت و گوشی ندارن هر چند روز یه بار یه نشریهٔ کاغذی منتشر کنن.

یکی‌یکی دارن کانالاشونو می‌فرستن عضو بشم ببینم. موضوع آزاده. یکی تو کانالش شکلات می‌فروشه، یکی بافتنی، یکی جزوه‌هاشو می‌ذاره، یکی که مامانش وکیله مسائل حقوقی می‌ذاره و یکی هم از این ور و اون ور شعر کپی می‌کنه.

پارسال درست کردن وبلاگ اختیاری بود و امتیاز داشت فقط، ولی امسال اجباری کردم که تولید محتوا رو یادشون بدم.

این رسانه‌ای که من انقدر جدی گرفتمش بی‌اهمیت‌ترین درس مدارسه. هر معلمی ساعت کم بیاره اینو بهش میدن و یه امتحان آبکی هم با سؤالات ازپیش‌تعیین‌شده می‌گیرن و تمام. کتاب رو هم نمی‌خونن درست و حسابی. اون وقت ما جلسهٔ اول با بچه‌ها سطربه‌سطر پیش‌گفتار کتاب رو هم خوندیم ببینیم هدف از تدریس این کتاب چیه.

۵. حدوداً یه ماه پیش به مدیر جدید گفتم شنبه‌ها تو فرهنگستان جلسه دارم و اگه ممکنه شنبه کلاس ندن که سریع برسم به جلسه. گفت نمیشه. گفت برنامه رو قبلاً بر اساس درخواست معلم قبلی که شنبه کلاس می‌خواست چیدیم. جالبه همین برنامه‌ای که چیدن تا این لحظه پنج بار عوض شده!

پنجمین بار که چند دقیقه پیش باشه دیدم تو برنامهٔ جدیدشون نگارش یازدهم رو تک‌زنگ کردن (هر دو هفته یه بار زنگ کامل)، بعد برای اینکه ساعت تدریس من کم نشه سبک زندگی دوازدهم رو اضافه کردن به برنامه‌م! بعد از ده روز از آغاز سال تحصیلی، بدون هماهنگی با من درس جدید دادن بهم.

۶. کتاب سبک زندگی رو دانلود کردم دیدم راجع به ازدواج و تشکیل خانواده‌ست. حالا من به‌عنوان کسی که از ۱۸سالگی خانه و خانواده‌شو ترک کرده اومده یه شهر غریب درس خونده و کار کرده که مستقل بشه چی بگم به اینا؟ بگم زود شوهر کنید بچه‌دار بشید؟ وقتی این سبک زندگی که تو کتابشونه رو قبول ندارم چجوری یادشون بدم؟ خود بچه‌ها هم حتی قبول ندارن. بعد جالبه کتاب دخترا و پسرا جداست. بعد من از پایه و اساس با این تفکر که دخترا با پسرا فرق دارن مشکل دارم. هنوز محتواشو نخوندم ولی به‌جز صفحهٔ اول که زن رو در حال رانندگی کشیده بقیهٔ جاها در حال بشور بساب و آشپزیه.

۷. برنامهٔ جدید مدرسه رو بررسی کردم دیدم سهواً برای یازدهم ریاضی، به جای درس فارسی، نگارش نوشتن به جای نگارش هم فارسی. چون شنبه باهاشون کلاس داشتم و هنوز گروه‌ها تشکیل نشده و راه ارتباطی ندارم، به مدیر گفتم برنامه رو اصلاح کنن که بچه‌ها کتاب‌ها و تکالیفشونو جابه‌جا نیارن. جواب داد که برنامه درسته. مجدداً نوشتم طبق قاعده فارسی دو ساعته، نگارش یه ساعت. تو برنامهٔ شما برعکسه. جواب داد فارسی دو ساعته و نگارش یه ساعت. نه‌تنها قبول نمی‌کرد بلکه حتی برنامه رو هم نگاه نمی‌کرد. اسکرین‌شات فرستادم، دور زنگ نگارش و فارسی خط کشیدم نشونش دادم. بدون هیچ پاسخ و واکنشی دیدم برنامه رو از گروه حذف کردن، اصلاح کردن، مجدداً گذاشتن.

۸. این مدرسه ظهرها یه ناهار مختصر میده. در حد یه کاسه آش، یا نصف باگت ساندویچ!

۹. چهارشنبه تو فرهنگستان دو نفر از بچه‌های ارشد دفاع داشتن. دوتا از استادها زن و شوهرن. این‌جوری بود که مثلاً فلانی استاد راهنما بود همسرش داور، یا یکی مشاور بود یکی راهنما. یکی از هم‌کلاسیای ارشدم هم اومده بود. اینایی که داشتن دفاع می‌کردن از پایان‌نامهٔ این هم‌کلاسیم استفاده کرده بودن. بعد از دفاع اومد اتاقم و کلی باهم درد دل کردیم. می‌خواست اونجا کار کنه. فضای کاری رو با رسم شکل براش توضیح دادم که بعداً پشیمون نشه. به عینه دید چه مشقت‌هایی رو تحمل می‌کنم. یه نمونه‌ش این بود که یه فایلی ازم خواسته بودن و تحویلشون داده بودم. نتونسته بودن باهاش کار کنن و رفته بودن گفته بودن فایل ایراد داره. به زبان ساده بخوام توضیح بدم این‌جوریه که مثلاً از من می‌خوان شیربرنج رو تبدیل کنم به سبزی‌پلو با ماهی. سبزی و ماهیا رم خودم باید بخرم. با بدبختی شیربرنجو تبدیل می‌کنم یه چیزی که می‌خوان، تحویل می‌دم. بعد بدون اینکه در قابلمه رو باز کنن میرن به رئیس می‌گن شور بود. یه ظهر تا عصرمو اختصاص دادم به این که اینا رو توجیه کنم که نه‌تنها شور نیست بلکه نمکشو جدا گذاشتم که خودتون بریزید توش. چون از اول هم قرار بود خودتون نمکشو اضافه کنید. و حتی از اول اول اول قرار نبود من براتون سبزی‌پلو با ماهی درست کنم و وظیفهٔ یکی دیگه بود. حالا که لطف کردم این اداها چیه واقعاً؟

۱۰. بعد از هفت ماه تحملِ اون رابط معیوب، این هفته درخواست خرید یه رابط جدید دادم برای لپ‌تاپ. و تو این مدت نفهمیدم چرا یکی دو ساعت اول قطع و وصل می‌شد بعدش وصل می‌موند تا هر موقع لپ‌تاپ رو خاموش کنی. نامه رو خطاب به مدیر گروه نوشتم و ایشونم تأیید کرده بود و ارجاع داده بود به مسئولین مربوطه.

۱۱. مامان و بابا تا چند روز بعد از عروسی برادرم تهران بودن. جمعهٔ هفتهٔ پیش رفتن و تنهاییِ من از اولین جمعهٔ پاییز ۱۴۰۴ شد. تو این مدت کمک کردن یه کم چیدمان خونه رو عوض کنیم. جمعه رفتن و بعد از رفتن اونا من حس مرده‌ای رو داشتم که بستگانش گذاشتنش تو قبر و رفتن پی زندگیشون. 

۱۲. اول مهر مادر رئیس فوت کرد. نرسیدم تو مراسم ختمش شرکت کنم. جمعه مراسم داشتن. می‌گفتن غلغله بود.

۱۳. همسایه‌ها و صابخونه‌مون نمی‌دونن برادرم از اینجا رفته. شاید بعداً توجهشون به ماشینی که دیگه تو پارکینگ نمی‌بینن جلب بشه ولی هنوز توجهشون جلب نشده و منم نگفتم. کفش‌های قدیمیشم از پشت در برنداشتم. شما که غریبه نیستید، ولی این کفشا رو برای غریبه‌ها گذاشتم که الکی مثلاً تنها نیستم. طبقهٔ چهارم یه آقای مجرده که رفت‌وآمد زیاد داره. بیشتر برای اون و دوستای مجردش این فضاسازی رو کردم.

۱۴. برای عروسی برادرم، از طرف ما ده دوازده نفر از اقوام مامان، شش نفر از اقوام بابا و پنج نفر از دوستان اومده بودن (دوتاشون دوستای من بودن، سه‌تاشون دخترها و همسر دوست بابا). بقیۀ سالن اقوام و آشنایان عروسمون بودن.

۱۵. موقع شام، تا من اومدم غذا بکشم گفتن یه نفر از بستگان نزدیک بیاد تأیید و امضا کنه تعداد غذاها رو. منو فرستادن. منی که از شدت خستگی مغزم کار نمی‌کرد و از پس شمارش ساده هم برنمیومدم رفتم آمار بگیرم. خانومه هی می‌گفت این تعداد غذا رو فرستادیم سر این تعداد میز. منم می‌گفتم بله بله، خب حالا چی کار کنم؟ می‌گفت روی کاغذ تیک بزن. روی کاغذ نوشتم ساعت ۲۱:۳۰ فلان تعداد غذا پخش شد و امضا کردم اومدم نشستم. خانومه دوباره صدام کرد. گفت زیر امضات بنویس خواهر داماد. برگشتم غذامو بخورم که بابا زنگ زد گفت بیا قرابیه‌ها رو ببر. این شیرینیا جدا از شیرینیای کنار میوه بود. اینا رو بابا از تبریز آورده بود. حدوداً دویست‌تا پخش کردم تو قسمت خانوما. اونایی که اونجا کار می‌کردن بیشتر برداشتن و وگرنه تعداد مهمونا کمتر از دویست بود. بعد اومدم غذامو بخورم دیدم ملت پا شدن برن. ظرف گرفتم غذامو ریختم توش با خودم بردم خونه. 

۱۶. در رابطه با آرایشگاه، هزینهٔ میکاپ و شینیون (فارسیش میشه آرایش چهره و بستن موها) بیشتر از چیزی که تو کانالشون نوشته بودن شد. من و مامانم دوتایی در مجموع حدوداً هشت تومن دادیم. و سه ساعت طول کشید. در مقایسه با جاهای دیگه قیمتش خوب بود، ولی همین کیفیت کارو تبریز با یکی دو تومن هم انجام می‌دن. جایی که رفتیم اسمش ملکهٔ فاطمی بود. سمت سهروردی.

۱۷. در بدو ورود به آرایشگاه منشیِ سالن منو برد یه اتاقی که پر از محصولات برند نفیس بود و شروع کرد به تبلیغ. گفتم آشنایی دارم، ولی استفاده نمی‌کنم. گفت پس روتین پوستیت چیه؟ گفتم روتین موتین ندارم. گفت پس چجوری آرایش و ضدآفتاب و ایناتو پاک می‌کنی؟ گفتم آرایش نمی‌کنم که پاک کنم. قبل از طلوع آفتاب از خونه می‌زنم بیرون و شب برمی‌گردم. محیط کارم هم داخل ساختمانه و آفتاب نمی‌بینم. اصن وقت این کارا رو ندارم و الانم اگه جزو خانوادۀ درجۀ یک عروس و داماد نبودم نمیومدم. گفتم اولین بارمه و بار دوم که آخرین بار باشه هم تو عروسی خودم خواهد بود!

۱۸. دختری که موهامو درست کرد هم‌سن خودم بود و باهاش دوست شدم. کلی باهم حرف زدیم تو این فاصلۀ دو سه ساعت. وقتی پرسیدم آیا موهام نیاز به ترمیم و اینا داره یا نه و گفت سالمه، همون حس خوشحالی‌ای رو داشتم که چند وقت پیش وقتی برای چکاپ دندونم رفته بودم و دندون‌پزشکم گفت همه چی اوکیه و دندونات سالمه.

۱۹. بعد از اینکه کارشون تموم شد منشی سالن که کارش تبلیغ و حساب و کتاب و اینا بود اومد گفت ما به یه مدل نیاز داریم و چهره و پوستت خوبه و خوشمون اومده و آیا تمایل داری بیای مدلمون بشی؟ واقعاً این چه سؤالی بود پرسید؟ گفتم عکس هم می‌گیرید؟ و خب جا داره بگم این چه سؤالیه پرسیدم؟ معلومه که از مدل عکس هم می‌گیرن! گفت عکسا رو نمی‌ذاریم تو کانال و فقط تو گوشی می‌مونه و نشون عروس‌ها می‌دیم. گفتم فعععععک نکنم. با روحیه‌م سازگار نیست این کار. بهش نگفتم کار بیهوده‌ایه ولی حتی اگه به‌عنوان یه اثر هنری هم نگاه کنیم، وقتی چند ساعت دیگه قراره پاک بشه، که چی آخه. اینا رم از خانومه یاد گرفتم: میس لارواتر خوبه، ماراکوجا تارت خوبه، محصولات نفیس از لدورا بهتره. و سؤالی که الان ذهنمو درگیر کرده اینه که این سنجاق‌ها و نگین‌هایی که روی سرم بود رو باید ببرم آرایشگاه پس بدم؟ اولش که پرسیدم گفت می‌تونید پولشو بدید نگه‌دارید. الان پولشو دادیم یا ندادیم؟ چرا چیزی نگفتن خودشون؟

۲۰. دوشنبه با استاد راهنمام قرار داشتم ولی پیام دادم و گفتم متأسفانه نرسیدم کاری انجام بدم و جلسه بمونه برای هفتۀ بعد. هنوز نرسیدم کارامو پیش ببرم.

 

۰۴/۰۷/۱۱
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

استاد شماره 17

استاد شماره 3

امید

بابا

مامان

مهدیه هم‌کلاسی ارشد

نرگس

نگار

نظرات (۱۴)

۱۱ مهر ۰۴ ، ۲۲:۳۳ مهتاب ‌‌

«ملکهٔ فاطمی» ترکیب عجیبیه.

پاسخ:
خانومه گفت قبلاً اسمش ملکهٔ خالی بود، و مثل بقیهٔ سالن‌ها بود. ولی یه چیزایی رو رعایت می‌کرد. مثلاً کاشت دائم ناخن نداشت، همون اول می‌گفت که برای عروسی مختلط کار انجام نمی‌ده، برای اونایی که بدون حجاب میومدن یا می‌رفتن کار انجام نمی‌داد، تو سالن موسیقی پخش نمی‌شد و... 
بعدها این فاطمی رو گذاشت که دیگه مشخص باشه رویکردش چیه. فضای داخلیش مثل بقیهٔ سالن‌ها بود ولی سکوت بود (حتی موسیقی بی‌کلام هم نبود). خیلی هم عجیب نبود برای من. 
۱۲ مهر ۰۴ ، ۰۶:۲۵ حاج خانوم

سلام

بالاخره خواهر داماد، سرش خلوت‌شد. بازم خیلی مبارک باشه.❤️😘 

۱۵- والاع ندیده بودم امضا بگیرن. از خودمون هم نگرفتن.

۱۶- یکی دو بار زیر اون فرسته‌ای که ازم درباره آرایشگاه پرسیده بودی رو نگاه کردم، دیدم چیزی ننوشتی، فکر کردم همون ارایشگاهی رفتی که خودت وقت گرفتی...

 

الان خوشحال شدم معرفی‌ام اثر داشت. شاید قیمت‌ها تو کانالشون به‌روز نبوده. جا داشت تذکر بدی!

۱۹- هزینه سنجاق‌ها و نگین‌ها رو گرفتن. اما اگر خواستی بری پس بدی،سوال کن که می‌گیرن؟ پولشو پس می‌دن؟

اما تا جایی که می‌دونم سنجاق‌ها کاربرد دوباره نداره، بعضاً هم شکلش تغییر می‌کنه و شل هم میشه! رعایت بهداشت هم مهمه.

توی آرایشگاه‌ها، سنجاق‌ها جزو کالاهای یکبار مصرف حساب میشن!

 

حالا اون عزیزی که ازش مشخصات این آرایشگاه رو گرفتم، می‌گفت صبح‌ها دعا می‌ذارن. حدیث کساء و زیارت آل‌یاسین و...

 

 وقتی که مشتری، نمونه کار می‌خواد، باید چیزی داشته باشن نشون بدن. البته جا داشت بگی چون اهل ارایش نیستی،پوست صورتت خوب مونده.

 

اگر به‌خاطر «عدم ماندگاری» می‌گی بیهوده است، خیلی از کارهای هنری، از دایره هنر حذف میشه!

مثلاً به آشپزی، شیرینی‌پزی و مشتقاتش هم به عنوان کار هنری نمیشه نگاه‌کرد. حالا آرایش و درست‌کردن مو چند ساعت می‌مونه، تازه دیدم عروس‌هایی رو که بعضا تا فردا هم نگه می‌دارن. ولی اون نهایتاً بعد یکساعت (زیاد گفتم... یک ربع خورده میشه و تمام 😄😅)

 

مسابقات ساخت مجسمه شنی، برفی، یخی که بهتره حسم رو نسبت بهش نگم... اونم با زحمتی که میکشن.

تو که تلویزیون نمی‌بینی، یه مسابقه استعدادیابی بود به نام عصر جدید که برگزیده دور اولش، خانم فاطمه عبادی با «هنر نقاشی با شن» بود. اون که در لحظه از بین می‌رفت و خودش طرح بعدی رو می‌کشید. 

حالا چون فیلمش ضبط میشد، به نوعی ماندگاری داشت. 

فلسفی و دینی هم نگاه کنیم،  دنیا فانی است. کل من علیها فان. خلاصه که ملاک هنر، ماندگاری اثر یا عدمش نیست.

البته با همه تفاسیر، منم ترجیحم کارهای هنری غیرماندگار، نیست. برای همین کمتر طرف اشپزی، سفره‌آرایی و امثالهم نمی‌رم. و سایر هنرهام رو هم تدبیر می‌کنم تا جایی که بشه ماندگاری کار رو ببرم بالا...

ولی از شبنیون کردن (درست‌کردن مو) لذت می‌برم. خیلی حس خوبیه و دلم تنگ‌شده (گفته‌بودم دیپلم آرایشگری هم دارم؟)

 

تلاش‌کردم کوتاه کنمش. ولی نشد. شرمنده

پاسخ:
سلام
خودم هم از اونجا وقت گرفته بودم. ولی چون ساعت حضورم رو می‌دونستید، نمی‌گفتم که بعداً بگم.
اون موقع که ما رفتیم هیچی پخش نمی‌شد. لااقل یه آهنگ شاد مذهبی بذارن. آخه دعا تو آرایشگاه یه کم یه جوریه. البته هر جور که خودشون صلاح می‌دونن. به هر حال اینم یه سبک محسوب میشه.
وقتی اینترنت پر از نمونه کاره، چه اصراریه که حتماً نمونه کار خودشونو نشون بدن. 
دقیقاً به همین دلیل درس هنر و کلاً هنر رو دوست ندارم. سال اول تدریسم هم بهم هنر داده بودن. بیشتر از دو هفته نتونستم برم. واقعاً نه درکی از هنر دارم نه علاقه‌شو. مثلاً نمی‌فهمم بشر چرا باید عمرشو صرف کشیدن تابلو، خوشنویسی یا بافتن فرش بکنه وقتی می‌تونه اون زمان رو صرف کار دیگه بکنه و اون کار رو هم بسپره ماشین انجام بده. اتفاقاً برای غذا هم زیاد زمان صرف نمی‌کنم دیگه. وقتی می‌بینم خورده میشه :|
من آرایشمو برای نماز صبح پاک کردم ولی موهامو باز نکردم برای پاتختی فرداش. دیگه برای مراسم بعدی خودم آرایش کردم. لباسمم یه رنگ دیگه پوشیدم.
موقعی که عصر جدید پخش می‌شد تبریز بودم. ولی نمی‌دیدم. فکر کنم چون دانشجوی دکتری بودم و کلاس و اینا داشتم درگیر درس و مشق بودم. البته علاقه هم نداشتم ببینم. ولی این خانومه که میگیو یکی دو بار دیدم بعداً. تو مناسبت‌های مذهبی یه چیزی می‌کشید بعد پاک می‌کرد.
شینیون تا اونجا خوبه که هنوز تصمیم نگرفتی بازش کنی. من موقع باز کردن جیغ و دادم بلند شده بود. آدم دردش می‌گیره خب :|
اگه از منظر لذت هم نگاه کنیم لذتش آنی و فانیه. واقعاً این چیزای زودگذر و لحظه‌ای رو نمی‌فهمم.
۱۲ مهر ۰۴ ، ۱۰:۴۷ حاج خانوم

 ۱- طبعاً اونقدر بیکار نبودم که بیام😅 اگر برخلاف میل شما، دلم بخواد ببینمتون، خب فرهنگستان خیلی جای بهتر و راحت‌تری است تا آرایشگاه!

منم با توجه به متن زیارت خصوصاً، به نظرم احترام زیارات این نیست که تو حالتی پخش بشه که توجه نداریم. اما درباره آهنگ، اینقدر ان‌قلت توش هست و خیلی مدل‌ها متفاوته. جای مدیر آرایشگاه بودم، ترجیح می‌دادم با توجه به سبک کاری و نوع مشتری‌ها، کلا قید اهنگ رو بزنم.

۲- کار دست با دست فرق داره. شما خودت بدون دیدن نمونه‌کار، هر کار هنری رو به هر کسی که ادعا کنه بلده، می‌سپری؟! مثلا همین آرایشگاه، صرف اینکه یکجا تو نت پیدا می‌کردی که نوشته بود آرایش مذهبی، بدون هیچ شناختی، عکسی، رضایتمندی، همین‌جوری می‌رفتی؟! اگر موها یا آرایشت رو خراب می‌کرد؟! 

چه بسیار آدم‌های آماتور و تاره‌کار که نمونه کارهای توی نت رو نشون میدن و بعداً با کلی ادعا یه کار داغون تحویل میده و میشه کلاه‌برداری. مشتری هم وقتش رفته و هم پولش. تو هر کار هنری که قراره شخص سفارش بده، عکس‌های غیر ژورنالی می‌خواد تا مطمئن بشه طرف کار خودشه.

 هنرمند مثل پژوهشگر باید رزومه شخصی و نمونه کار خودشو داشته باشه تا اعتماد مشتری رو جلب کنه.

۳- یه هنری هم میگه چرا عمرتو صرف تحقیقاتی می‌کنی که ممکنه گاهی اصلاً به کار گرفته نشه یا چندسال دیگه اون تحقیقات دیگه به درد نخوره.😅 (البته اینم جواب داره و می‌دونم.  الحمدلله هم لذت پزوهش رو درک می‌کنم و هم هنر...)

یه اثری که کار هنری می‌ذاره، ممکنه صدها صفحه مقاله علمی و تحقیقاتی نذاره. هر چند بعد تاملات عمیق، فهمیدم کلمه بر هنر تقدم داره. ضمن اینکه الان از هنر (اگر کمی شناخته شده باشی) خیلی راحت‌تر میشه پول درآورد. به هر حال استعداد، علایق و توانمندی‌ها متفاوته.

همه‌جور کارهای هنری با دست رو انجام دادم. لذت، آرامش، اعتماد به نفس بهم داده . وقتی یک کار رو به کسی هدیه می‌دهم، کلی حس خوب بهش میدم که تا وقتی اون کار هست، با اون می‌مونه. چون نشون میدم برام خیلی مهمه.

۴- درباره غذا هم فقط مثال بود. وگرنه نه خیلی زیاد که بشه کارم، اما اثر یه غذای خوشمزه رو دیدم.

۵- طبعاً به سبک زندگی غیر مذهبی‌ها کار ندارم. اما مذهبی‌هایی آرایش رو نگه دارن که فردا صبح قرار نیست نماز بخونن! منظورم واضحه؟!😅

۶- باز‌کردن شینیون، قلق داره. سنجاق‌های معمولی که راحت در میاد.

مشکل اون سنجاق‌های مویی هست (شکل ۷یا ۸است.) که پایینشو تا می‌کنن تا گیر کنه. موقع باز کردن، نباید اون رو کشید، اول پایینشو که تا شده باید باز کرد، بعد کشید بیرون. (شاید این تجربه بعداً به دردت بخوره.)

 

پاسخ:
شما نه، ولی بقیه ممکنه مشتاق دیدار باشن :))
اونجا ورود و خروجش کنترل میشه. مگر اینکه تو یه مناسبت و مراسم خاصی تشریف بیارید.
آره من همین‌جوری رفتم :)) اونجا هم یه سری مدل نشونم دادن گفتم هر کدوم به موهام میاد انجام بده. واقعاً حساسیتی ندارم. تازه اگه عروسی خودمم بود باز حساسیتی نداشتم. دیگه کور که نیستم، مرحله به مرحله که انجام می‌ده می‌بینم دیگه. ببینم با انتظاراتم فاصلۀ معنادار داره میگم تغییر مسیر بده. کلاً هر چه پیش آید خوش آید.
آخه این فقط با سنجاق معمولی و تاشده نبسته بود که. برای اینکه انتهای ابروم کشیده بشه یه حرکتی زد که مونده بودم چجوری به حالت اول برش گردونم :)) چند تار مو رو با کش کوچیک بست و محکم کشید و به تبعش انتهای ابروم هم کشیده شد. بعد برای اینکه برنگرده پیچوند توی خودش. دیده هم نمی‌شد. انصافاً این حرکتش حرفه‌ای بود و خوشم اومد. می‌گفتن لیفت شقیقه!
دکترها با جراحی انجام می‌دن ولی این با مو انجام داد. گوگل نوشته لیفتینگ شقیقه نوعی عمل زیبایی است که به بالا کشیدن ابروها، گوشه چشم و رفع چین‌وچروک آن ناحیه کمک می‌کند. در این روش چشم‌ها بزرگتر به‌نظر می‌رسند و تناسب متعادلی بین آن‌ها با ابرو برقرار خواهد شد. از همین‌رو متخصصین این تکنیک را یک روش موثر برای خوش‌فرم شدن چشم و ابروها معرفی می‌کنند.

۱۲ مهر ۰۴ ، ۱۲:۲۲ حاج خانوم

خب معلومه کنترل میشه، هزار تا دلیل میشه اورد که راهم بدم بالا و برسم اتاق شما :))  اخه جمله خطاب به من بود. ولی خب احتمال اومدن مشتاقان کم نبود. :))

آرایشگر نیستی عزیزدل

می‌تونه کاری انجام بده که هی بعدش بگه درست میشه و تهش نشه... بعضی از کارها رو نمیشه وسطش تغییر مسیر داد. به تور ادم ماهر خوردی، نه اماتور!

من بودم می‌گفتم همچین حرکتی رو نزنه، بی‌خیال کلا اذیت‌کننده است موهای کشیده شده این مدلی

خوشحالم که جایی رو معرفی کردم که در کل راضی بودی. :)

پاسخ:
مدل من این‌جوریه که خراب بشه هم ناراحت نمیشم. یه بار رفتم برای تولدم کیک بگیرم. یادمه سال نودوهفت بود. گفته بودم بنویسه نسرین جان تولدت مبارک. پیرمرده انگار سواد درست و حسابی نداشت. اول یه دندونه اضافی گذاشت و تذکر دادم و با خامه درستش کرد. بعد دیدم ی بعد از سین هم اضافیه. نسیرین نوشته بود. برای جان هم نقطه نذاشته بود 😂 ناراحت شدم؟ نه. اتفاقاً تو اینستا و اینجا و همه جا پستش کردم خندیدیم.

من همش منتظر بودم بیای از عروسی داداشت بگی:دی ولی چون اخلاقتو میدونستم که عین خودمی و می‌ذاری به چیزی تموم بشه بعد می‌نویسی برای همون میدونستم با تاخیر میای:دی

جای پدر مادرت خالی نباشه هیچوقت عزیزم. 

همسایه ها پرسیدن دروغ مصلحتی بگو ماشینو فروختیم. نگی تنهایی بهتره گرچه توو تهران اصولا کسی کاری به کار همسایه نداره و دور از جون کسی سرشم ببرن همسایه بغل دستیش خبردار نمیشه مگر خیلی دیگه اون همسایه شخصا فضول و آمارگیر باشه. 

من همین الآنشم جایی برم اسنپی خریدی هرجا؛ و با آقایی هم صحبت بشم یجوری میفهمونم متاهلم و الانه که همسرم بهم بپیونده یا خونه هم نباشه بره شهرستان؛ کسی بپرسه نیست؟! میگم آخر وقت میاد حتی اگر قرار نباشه بیاد!

وای گفتی قرابیه و کردی کبابم. خوشبحال مهموناتون. تک تک ذرات وجودم الان قرابیه خواست:دی

دیگه سهروردی رفتی انتظار کمتر داشتی؟:دی چه باحال تا حالا آرایشگاه مذهبی ندیده بودم:دی

الان خیلی ها دنبال همین مدل شدنن. شغل پول سازیست در این زمانه!

یه جوکی درومده میگه هروقت میرم آرایشگاه احساس پوچی بهم دست میده افسرده میشم از بس همه میزنن توو سرم! کلا کار آرایشگر جماعت اینه بگه به پوستت چرا نرسیدی به موهات چرا نرسیدی بیا فلان و بخوان کار برات انجام بدیم. 

حالا من کاری به این چیزا ندارم ولی تجربه شخصی خودم اینه که آدم همیشه جوان نمی‌مونه و پوستشم همیشه جوان و شاداب نیست. خوبه که آدم به پوستش برسه و خودم شخصا شاید روتین پوستی و اینارو همیشه رعایت نکنم ولی از من به تو نصیحت ضدآفتاب رو حتما بزن. درواقع این لطفیه که به پوستت می‌کنی. خودشم جذب میشه نیاز به شست و شو نداره. ولی اگر هیچی هم نمی‌زنی سینره یه محصولی داره به نام شوینده صورت مخصوص آلودگی هوا. حداقل اونو بگیر شبا صورتتو با اون بشور. به هرحال آرایشم روی صورت نباشه بازم آلودگی ها روی پوست میشینه. 

اگر در جوانی به پوستت رسیده باشی در پیری کمتر دوست دچار افتادگی و چروک و غیره میشه. 

عروستون چندسالشه؟! دوست داشتی جواب نده.

چجوری آشنا شدن؟:دی اینم اگر نخواستی نگو.

رسم پاتختی و اینا ندارید؟! 

عروسی شما چجوری بود؟! بزن برقصی بود یا عروس مذهبیه مولودی گرفتن؟! چون من خیلی هارو میبینم عروس مولودی خوان میاره ولی من در کمال احترام اصلا دوست ندارم. عروسی به زدن رقصیدنشه خب.

+ اون غذای مختصر مدرسه برای حجم معده ی تو کافیه. تو چیزی نمی‌خوری که:دی

پاسخ:
ممنون. خدا پدر و مادر شما رو هم حفظ کنه.
با همسایه‌ها هم‌کلام نمی‌شیم زیاد. فقط یه وقتایی برای جابه‌جایی ماشینا تو پارکینگ زنگی، پیامی چیزی ممکن بود بدیم که الانم اونم نمی‌دیم. تو این دو سال فقط یه بار خانم طبقۀ بالا اومد زنگ درمونو زد گفت سوسک تو خونه‌شه بریم بکشیم. همین یه بار.
بابا یه جعبه قرابیه هم مخصوص من گرفته بود بذارم فریزر برای مهمونای احتمالی. منم هی می‌گم چه مهمونی قراره بیاد و به‌مرور خودم می‌خورم. کلی میوه هم نگه‌داشتن برام برای همون مهمونای احتمالی!
آخر هفته‌ها هم گویا بازدید از عروس دارن. کانالشونو اگه بله یا ایتا داری دنبال کن ببین کیه فرصت داشتی محض تنوع یه سر بزن. من بازدید عروسو فرصت نکردم برم تا حالا. فرصت هم نمی‌کنم هیچ وقت :|
همه دنبال مدل شدنن، مدل شدن دنبال منه :))
مامانمو تونستن متقاعد کنن محصولاتشونو بخره منو نه :))
من جدی انقدر بیرون (تو فضای آزاد) نیستم که آلوده بشم. خریدامم همیشه غیرحضوریه.
هفتادوهشتیه. یه نفر معرفی کرد.
ما نداریم این رسمو، اونا داشتن؛ گرفتیم.
من هم در کمال احترام دوست ندارم. هر چند خودم اهل رقص نیستم ولی تماشای رقص بقیه رو دوست دارم. عروسیای ما همیشه غیرمختلط ولی بزن و بکوب بوده. یه بار یکی از اقواممون عروسی مولودی‌طور گرفت. ما خانوادۀ عروس بودیم. بعداً شنیدیم خانوادۀ داماد رفتن خونۀ خودشون بزن و بکوب و اینا داشتن. در واقع اونا هم تو رودوایستی این فامیل ما قبول کرده بودن. کلاً عروسی اسمش روشه دیگه. باید عروسی باشه. مولودی هم اسمش روشه. نباید ماستو بریزی تو قیمه. من از الان آهنگای عروسیمم انتخاب کردم حتی :))
آره با همون سیر میشم تا شب. وقتایی که خودم ناهار می‌بردم هم همین قدر می‌خوردم.

وای چه محیط خوبی برای آرایشگاه خدا حفظشون کنه 

جالب بود برام 

هر ارایشگاهی رفتم تاحالا تا طرف رو راضی به طلاق نکنن ول نمی‌کنن 

اونقدر خاله‌زنکن که...

 

 

 

مدیریت خانواده زمان ما درمورد سوالات خواستگاری و روش شناخت طرف مقابل بود 

یعنی اینطور نبود که تشویق به ازدواج بکنه، بلکه به انتخاب آگاهانه تشویق می‌کرد. درمورد ملاک‌ها و معیارها حرف می‌زد و اینکه چطور بشناسی خواستگارت رو. به نظر من که خیلی مفید بود. به هر حال جلسه خواستگاری و مراحل معارفه و اشنایی چه سنتی چه مدرن یه مسیر از زندگیه و اینکه به صورت یه واحد درسی آموزشش بدن خوبه. زمان ما اولین سالی بود که ابن کتاب چاپ شده بود و خیلی جدی نمی‌گرفتنش. ما هم مدرسه خاص بودیم عملا تدریس نمیکردن. من دوستش داشتم و خودم میخوندمش فقط. فکر می‌کنم درمورد شروط ضمن عقد هم حرف میزد

برای پسرها رو ندیدم اما به طور کلی میگم

زن و مرد از نظر انسان بودن و عقل و روح و... اینا برابرن.  ولی از نظر نقششون در خانواده برابر نیستن. در مدیریت خانواده باید برای نقششون آماده بشن. نقش که میگم خودتون بهتر می‌دونید منظورم بشور و بساب نیست. اصلا بشور و بساب تو سیستم اسلامی وظیفه ی زن نیست به هیچ وجه. 

پاسخ:
آره محیطش خوب بود.
اینم از خواستگاری شروع میشه تا ازدواج و طلاق. هنوز نخوندم ولی میخوام بگم هر درسشو یکی ارائه بده که فعال باشن.
اگه منظورت بشور بساب نیست موافقم.
مثلاً من یه خواستگار داشتم می‌گفت مامان منم شاغل بود و ما پذیرفته بودیم که غذای گرم نداشته باشیم یا یه وقتایی غذا نداشته باشیم. غیرمستقیم انگار می‌گفت اینا وظیفۀ مادرش بود و ما با این موضوع کنار اومده بودیم.

قطعا بشور و بساب نیست 

 

 

راستی یادم رفت منم تبریک بگم عروسی رو. خوشبخت بشن الهی :)

 

 

میگما این آرایشگاه بهش می‌خوره مدل حاج خانم باشه :)))

 

 

من عروسی مولودی‌طور دوست داشتم. مادرم گفت برای بچه‌ی خودت اونطوری عروسی بگیر. عروسی تو رو ما میگیریم هرطور که صلاح بدونیم میگیریم. اون چیزهایی که تو عروسی دوست داشتم رعایت نشد و طبق سلیقه مامانم برگزار شد‌ خوب بودها انصافا، از نظر همه بهترین عروسی فامیل شد (منظورم تجملش نیست،

 صفا و صمیمیت و بانظم و برنامه بودنشه) ولی خب

 فکر نکنم بچم هم در آینده اصلا به من گوش کنه و به نظرم اهمیت بده 

:`)

 

 

 

یه سوال 

کنجکاوم بدونم با رئیس درمورد مسائل سیاسی روز صحبت می‌کنید؟

 

پاسخ:
ممنون
نه، یه خانم جوان و به‌روز بود. اگه ایتا داری این عکسشه:
https://eitaa.com/salonzibaeemalakehfatemi/607

+ زیاد نه، ولی پیش میاد گاهی.
۱۲ مهر ۰۴ ، ۱۵:۵۵ سوسن جعفری

سلام همشهری عزیز. مهرتون ابدی :))

من پیوسته مطالبتان را در فیدلی نبال می‌کنم ولی اینکه کامنت نمی‌گذارم ناتوانی در نوشتن است و البته تنبلی. چقدر خوب است که این دانش آموزان معلمی مثل شما دارند بی‌تعارف.

در مورد مادر جناب رئیس، چند وقت پیش یکی از همکاران عزیز داشت می‌شمرد که برای مجلس پدر و مادرش چند صد نفر آمده بودند  هی می‌گفت در فلان جا و فلان جا فلان کار را برایشان کردند و فلان، گفتم الهام التکاثر :) 

حضرت هابیل که اصلاً... هیچی بی‌خیال.

این شیفت اضافه کردن‌ها البته دارم به سبک پرستاران کامنت می‌نویسم یک بار سرم آمد. دندان‌هایم را برای یک روکش تراشیده بودند و به سختی فته‌ای را که قرار بود دندانم آماده شود تحمل کردم. صبح که وارد اتاق عمل شدم چه‌ها گفتند امروز صبح و عصری. یعنی مسئولمان شیفت عصرش را بدون مشورت با من به من چپانده بود. چه روزی روزی که اصلش قرار بود روکش سه دندانم را بگذارند. به قول معروف هنوز مهر استخدام پیمانی‌ام خشک نشده بود، تلفن را برداشتم و زنگ زدم به دفتر پرستاری و سر کسی داد زدم که خیلی از همکاران جرات نمی‌کردند وقتی او در دفتر پرستاری است از جلوی اتاق رد شوند :))  و شکایت مسئولمان را به او کردم که مگر دهات است که تلفن نباشد تا با من صحبت کند که برایم مقدور است یا نه :)) خلاصه این شد که بعد از آن کسی جرات نکرد نه تنها برای من بلکه برای هیچکس دیگری چنین کاری بکند. بعدها در یک جلسه‌ای همان مترون وقتی مرا دید گفت آنطور که پشت تلفن داد زدی خیلی ترسیدم :)) 

از این کارها زیاد مرتکب شدم. خواستم بگویم خدمتتان که زیاد راه نیایید، جز سو استفاده چیزی نصیب شما نخواهد شد.

برادرزاده‌ام معلم شده است هر چقدر به او می‌گویم این داستان‌هایی که برایم از بچه‌ها تعریف می‌کنی را یک جایی بنویس موفق نشدم متقاعدش کنم. شاید شما نشنیده باشید ولی دهه ۸۰ وبلاگی بود به اسم کوچکترین مدرسه دنیا، که آقای شعرانی که آن موقع سرباز معلم بود می‌نوشت. اتاقک متروکی در جزیره دیر بوشهر را با همان وبلاگ جهانی کرد. بعدها معلم شد و باز بعدها که ادامه تحصیل داد صاحب منصب شد در همان آموزش و پرورش استانشان. معلمی کار بزرگی است اش همه معلم‌ها بدانند که چقدر می‌توانند در همان سطحی که هستند کاری بزرگ و جهانی کنند. من متاسفانه قابلیت معلم شدن را نداشته و ندارم چون خودم مطلب را زود می‌گیرم تحمل کسی که مطلب را نمی‌گیرد را ندارم. چند روز پیش به همسرم می‌گفتم چرا من با اینکه از کودکی با صمد بهرنگی و دکتر شریعتی بزرگ شدم رغبتی به معلمی نداشتم؟ وقتی با آقای شعرانی آشنا شدم حسرت بزرگ در قلبم احساس کردم اینکه چرا معلم نشدم؟ 

امیدوارم روز شما هم مثل صمد بهرنگی، علی شریعتی و حتی همین آقای شعرانی جهانی بشوید. یعنی کاری جهانی بکنید. انش‌شاءالله.

چقدر نوشتم خدایا. با سپاس از صدانویس :-]

پاسخ:
سلام
مهر شما هم ابدی 🙄
ممنونم بابت نظر پرملات و کامل و جامعتون. یه‌جوری لفظ قلم نوشتید که آدم نمی‌تونه دیگه گفتاری جواب بده :))

خانوادهٔ خوبی هستن به‌نظرم. اگر فرصت داشتم من هم شرکت می‌کردم تو مراسمشون.

این معلم رو همون سال‌ها که سرباز معلم بودند با وبلاگشون شناختم. البته بعدها پیگیرشون نبودم، اما من هیچ وقت آرزوی جهانی شدن و مشهور شدن نداشتم. ترجیح می‌دم یه گوشه، گمنام زندگی کنم. بزرگ شدن دردسرهای خاص خودشو داره.
۱۲ مهر ۰۴ ، ۱۶:۳۸ حاج خانوم

گلم

ان‌شاءالله به ادم اماتوری که بزنه داغونت کنه، هیچ‌وقت نخوری!

خصوصاً در آرایش صورت... نذار بگم چه اتفاقاتی شنیدم که تا حالا افتاده عزیزدل... اون وقت جای خندیدن نداره واقعاً 😅😬

منم یه زمانی کمال‌گرا بودم در حد اعلا

الان سخت نمی‌گیرم، اما به شرطی که نزنه ادم رو زشت کنه🤐

پاسخ:
ایشالا که همچین اتفاقی پیش نمیاد. ولی بازم به‌نظرم من اون حادثه رو تبدیل می‌کنم به یه اتفاق خنده‌دار

+ وای این مثال‌هایی که تو خصوصی گفتی فاجعه‌ست 😳
۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۱:۰۹ سوسن جعفری

سلام مجدد ‌

دوباره تاکید می‌کنم الهام التکاثر 

اما در مورد آقای شعرانی ما هنوز در ارتباطیم دوستیم با هم. در مورد جهانی شدن هم متوجه منظورم نشدید. برای همین چیزها بود که معلم نشدم 😎

پاسخ:
سلام
بدون تأکید بر اون آیه هم همون ابتدا متوجه منظورتون شدم. زیاد موافق نیستم، چون فخر و تفاخری در کار نبود. بگذریم. 🤭
۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۲:۲۱ حاج خانوم

متاسفانه صرفاً مثال نبود، واقعیت بود... صرفاً درباره آرایش صورت گفتم، اما در بقیه کارهایی که تو ارایشگاه می‌کنن، هم دیدم و هم شنیدم چه اتفاقاتی افتاده

پس

لطفاً 

اگر خواستی بری ارایشگاه، هر جایی نرو، چون با بدن آدم سر و کار داره و ممکنه سلامتیت رو به خطر بندازه

با تشکر :))

پاسخ:
چشم 😍
۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۶:۰۲ سوسن جعفری

یا الله بلغ لسانی 😭

منظورم جهانی شدن بود که متوجه نشدید عزیزم... 

پاسخ:
جهانی شدن رو فهمیدم
منظور من الهام التکاثر بود که دو بار تکرار کردید، به‌خاطر اینکه گفتم جمعیت زیادی اومده بودن. درسته؟ این زیاد بودن تفاخر نداشت. چون افراد دیگری هم در طول تاریخ بودند که تشییعشون پرجمعیت بود.

در مورد شماره 4 بند آخرش:
من خودم هیچ وقت این مدل درس دادن رو دوست نداشتم. که فکر کنیم این کتاب و متنی که دادن آیه قران هست و باید خط به خط و دقیق بررسی بشه. بعد کلا به نظرم مدرسه و دانشگاه محلی هست که باید شیوه یاد گرفتن و فکر کردن و حل مشکلات و این مفاهیم اساسی رو یاد بگیریم و تمرین کنیم وگرنه هیچ کدوم از اون درس ها به خودی خود ارزش بالایی ندارن. روش آموزشی شما رو نقد نمیکنم حتی مطمئن نیستم که این روش شما هست یا نه ولی چون همیشه این مطالب گوشه ذهنم بود الان بهونه ای شد تا مطرح کنم. مثلا من عقیده دارم یک دانشجو کامپیوتر هر چی درس تو دانشگاه براش میزارن خیلی کاربردی و مهم هست ولی اول ارتباط رو شکل بدن نه اینکه مثلا یه درس سه واحدی الکترونیک براش بزارن و بگن رفرنس کتاب رضوی هست و برین کتاب رو پودر کنین.

یه سه واحدی همون ترم یک و دو بزارن از کاربردها. استاد بیاد ساده ترین برنامه ها رو بنویسه و خروجی بگیره. نشون بده که مثلا میشه وب بالا اورد. میشه کامپایلر نوشت. میشه یه مدار ساده ساخت و .... که دانشجو درگیر داستان بشه و حالا در ادامه بره درس های تخصصی رو بخونه و با علاقه یاد بگیره. من امار و احتمال رو متنفر بودم ازش. ترم دو افتادم. چند وقت بعد کتاب قوی سیاه رو خوندم و اینقدر علاقه مند شدم که ترم 8 با 18 پاس شدم. این وسط فقط ارتباط شکل نگرفته بود. شاید استاد بجای اینکه از جلسه اول بخواد کلی دیتا به من تزریق کنه میومد دو جلسه از کاربردها در همه ی علوم روز دنیا صحبت میکرد و نشونم میداد این علاقه شکل میگرفت. هرچند این وظیفه استاد نیست. یادمه ترم 8 خیلی با علاقه جزوه استاد رو میخوندم میرفتم ویدیو های نایبی از شریف رو میدیدم وکلی سوال از کتاب رفرنس حل میکردم.

فیزیک دو رو دو بار افتادم. نهایتا ترم تابستونی برداشتم و یک استاد خاصی داشت. مثلا میگفت در هر زمینه ای که علاقه دارید یک ارایه اماده کنید و بیاید صحبت کنید. نمره اضافه داشت. رفتم یه ارایه دادم در مورد دارک وب و ارز دیجیتال و پردازنده ها. ترکیبی از این مفاهیم بود. با تور یه سایت خرید و فروش مواد اوردم بالا:) در مورد راس اولبریکت و تفکرش و چیزی که ساخته بود صحبت کردم. خیلی بی ربط بود به فیزیک ولی استاد خوشش اومد و کلی تشویق کرد وپاس هم شدم. اون موقع بهش میخندیدم که چقدر ادم ساده ای هست وچه راحت تونستم این درس چرت رو پاس کنم. الان که 6 سال از پایان دانشگاه میگذره میگم چقدر این آدم فکر بزرگی داشت موضوعاتی که دوست داشتم رو رفتم جلوی 40 نفر ارایه دادم چیزی که دیگه هیچ وقت فرصتش پیش نیومد و بعد چقدر مشتاقانه تر این مباحث رو پیگیری کردم و الان کاری که میکنم و پولی که درمیارم از همون موضوعاته. نمیخوام بگم سرنوشت منو تغییر داد ولی فکر میکنم معلم ترین استادی که داشتم همون استاد بی ربط فیزیک بود تو دانشگاه!

دوست داشتم به چند قسمت از سخنرانی ریچارد فاینمن در مورد علم چیست اشاره کنم ولی میبینم حیف مطلب هست. لینک میدم به کل متن سخنرانی

پرحرفی منو ببخشید فقط حرفایی بود که خیلی وقت بود داشتم و اینجا مجالی شد تا بنویسم

سخنرانی فاینمن

پاسخ:
ممنون بابت به اشتراک نظرتون. با شما موافقم.
دلیل اینکه من خط‌به‌خط کتاب رو با بچه‌ها می‌خونم اینه که زبان‌شناسی خوندم و تا حدودی تحلیل متن بلدم. مثلاً امروز تو درس سبک زندگی کتابشون یه داستانی راجع به یه دختر نوشته بود. این دختر از نظر این کتاب دختر خوبی بود. یه دامن قشنگ پوشیده بود و آلبوم عکس‌هاشو با دوستش مرور می‌کرد تو خونه‌شون. وسط‌های داستان زنگ درو می‌زنن و بابا و داداشش میان خونه. داستان این‌جوری ادامه پیدا می‌کنه که میره دامنشو با شلوار عوض می‌کنه و لباس پوشیده‌تر! می‌پوشه. خب این غیرمستقیم یه سری مفاهیم رو داره به بچه‌ها یاد میده. و اگه خط‌به‌خط نخونیم نمی‌فهمیم. به این‌جور پیام‌های پنهان که می‌رسیدیم من مکث می‌کردم و نظر بچه‌ها رو می‌پرسیدم. هم خودم هم بچه‌ها انتقاد داشتیم به محتوای کتاب. ولی دقیق بررسی می‌کردیم که مشخص بشه چرا انتقاد داریم 🙄

مورد اول رو که خوندم یاد یه خاطره‌ای افتادم.

حوالی خونه ما یه کوه نسبتا بلند هست که به خاطر مسیرش و بارش برف معمولا فقط سالی چند ماه همه می‌تونن بهش صعود کنن و من و چند تا از دوستان، معمولا اواخر بهار و اوایل تابستون این قله رو میریم. 

توی یکی از این همین برنامه‌ها که مصادف با تعطیلات 14 و 15 خرداد بود، که به دلیل تعطیلات گروه‌های مختلف کوهنوردی از اقصی نقاط کشور اومده بودن، از فواصل نه چندان نزدیک قله همه شروع کرده بودن به تبریک گفتن و صعود مبارک! حالا ما که تقریبا هر هفته می‌رفتیم و همچین چیزی رو بار اول بود می‌دیدیم.

واقعا این هشتگ خیلی قشنگ بود: #دریای_ادا_ساحل_ندارد...

پاسخ:
پس با این حساب تو حوزهٔ وبلاگ‌نویسی هم می‌تونیم بگیم پست جدید مبارک، کامنت جدید مبارک و حتی جواب کامنت مبارک