دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۰۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آهنگر دادگر» ثبت شده است

حدوداً بیست‌تا پست دیگه تو اینستای دانشگاهیم دارم که اینجا در موردشون ننوشتم. و کلی استوری هایلایت‌شده. با نام و یاد خدا فرایند کپی کردن از اونجا و پیست کردن در اینجا و آپلود مجدد عکس‌ها رو شروع می‌کنیم و آنچه گذشت‌ها رو به این صورت پی می‌گیریم:

بیست‌وچهار. این پستو چهارده مارس (اواخر اسفند پارسال) به‌مناسبت تولد اینشتین گذاشته بودم. عکسو برای وبلاگم سانسور کردم:

به‌مناسبت ۱۴ مارس که روز تولد اینشتینه، یادی کنم از زنگ فیزیک سال ۸۷ که کیک خریدیم و تولد گرفتیم برای این بزرگوار. مختصات منم جوریه که انگار تولد منه.



بیست‌وپنج. برای این پست عکس پیاز گذاشته بودم و در راستای نظرسنجی وبلاگ سرندیپ در مورد مزۀ پیاز بود. اول سؤالمو استوری کردم، بعد نتیجه رو تو یه پست توضیح دادم. به این صورت:
یه سؤال تو استوری دیشبم پرسیده بودم. این پست توضیح اونه. سؤالم این بود که اگر مجبور باشین درباره مزهٔ پیاز، بین «تند» و «تلخ» یکی رو انتخاب کنین، کدوم رو انتخاب می‌کنین؟ ترک‌ها میگن «آجی» که معنیش میشه تلخ. ولی فعلش رو می‌گن «یاندرر» که معنی اینم میشه می‌سوزاند. ما (ترک‌های ایران) صفت تند رو به‌عنوان مزه در زبانمون نداریم. اگرم باشه نمی‌دونم چیه و به کار نمی‌بریم. به‌صورت فعل می‌گیم که مثلاً این فلفل می‌سوزونه (یاندرر). به‌صورت صفت فاعلی هم می‌گیم که این فلفل سوزانده (یاندران) هست. برای آتش هم همین فعل و صفت رو استفاده می‌کنیم. البته تلخ (آجی) و شیرین (همون شیرین می‌گیم) رو هم برای فلفل به کار می‌بریم. مخصوصاً برای این فلفلای سبز نازک. حالا چون بحثمون سر معنی تلخه برگردیم سراغ پیاز.
اغلب اونایی که جواب تلخ رو برای اون سؤال انتخاب کردن همشهریام بودن. البته چند نفر از همشهریا و هم‌زبان‌ها هم گفتن تند که شاید اگه در وضعیت واقعی قرارشون بدیم اونا هم بگن تلخ. جواب خودم هم اینه که اگه سؤال رو به زبان ترکی بپرسن ازم و بگن آیا بعضی سغان‌لار آجیدیلار (بعضی پیازا تلخن)؟ می‌گفتم بله. آجی دیلر بعضی‌لری (تلخ هستن بعضیاشون). ولی اگه تو بافت زبان فارسی بپرسن جوابم به «تند» مثبته و معتقدم که تندن نه تلخ (من معمولاً تو انتخاب کلماتم سعی می‌کنم بافت زبانی که درش هستم رو در نظر بگیرم. برای همین دیرتر لو می‌رم که ترکم).
حالا بخوام یه کم تخصصی‌تر صحبت کنم، قضیه اینه که تو زبان فارسی و تو بافت گفتاری و نوشتاری فارسی، تصورمون از تلخی، تلخی بادامه (سرنمون یا پروتوتایپشه) و سرنمون تندی هم فلفله. برای همین موقع خوردن یه همچین پیازی تو یه جمع فارس‌زبان حسم نزدیک به همون حسیه که بعد از خوردن فلفل دارم نه بادام. پس می‌گم «این پیاز چه تنده!»
ولی تو زبان ترکی هر دو رو می‌گیم. هر چند چون تندو به‌صورت صفت نداریم فعلشو می‌گیم. مثلاً می‌گیم: بو سغان آجی دی و یاندرر (تلخه و می‌سوزونه). و این سوزاندن رو هم برای فلفل به کار می‌بریم هم برای غذای داغ، ولی برای بادام تلخ، نمی‌گیم می‌سوزاند. پس اینجا پیازمون هم تلخ شد، هم می‌سوزونه و تنده.
نتیجه اینکه احتمالاً این کلمهٔ آجی ترکی لزوماً معنی تلخ فارسی رو نداره. در واقع دامنهٔ معنایی متفاوتی داره که بخشی از تلخ و بخشی از تند در فارسی رو دربرمی‌گیره. ولی باید بیشتر بررسی کنم ببینم این صفت‌ها دیگه برای چه موصوف‌هایی به کار می‌رن. این‌جوری دامنهٔ معناییشونم پیدا می‌کنیم. کامنت‌ها هم بازه که یه وقت پیامی نظری سؤالی ابهامی بود بحث کنیم.

بیست‌وشش. پست فروردین امسال:
ترم پیش، تو یکی از جلسات درس معنی‌شناسی صحبت هم‌معنایی‌ها شد و بحثمون رسید به اینجا که گویشوران فلان شهر و بهمان شهر به فلان چیز و بهمان چیز چی می‌گن. یکی از مباحث موردعلاقهٔ من وقتی خوابگاه بودم همین موضوع بود. می‌دیدی یه عده به گوجه‌سبز می‌گن آلوچه، به گوجه‌فرنگی می‌گن بادمجان، به سیب‌زمینی می‌گن آلو، به آلو می‌گن آلوچه، به آلوچه می‌گن گوجه، به خیار می‌گن خربزه، به خربزه می‌گن خیار، و حتی مورد داشتیم به پس‌فردا می‌گفتن فردا، به فردای پس‌فردا هم می‌گفتن پسون‌فردا. به فردا هم می‌گفتن صبح. فکر کن فردا صبح باهاشون قرار کوه بذاری. البته ما خودمونم به فردا می‌گیم صبح (در واقع می‌گیم صباح. به صبح هم می‌گیم سحر). این مقدمهٔ اول رو داشته باشید تا بریم سراغ مقدمهٔ دوم!
یکی دیگر از مفاهیمی که تو جاهای مختلف براش واژه‌ها و عبارت‌های مختلف به کار می‌برن ازدواج کردن هست. اینکه وقتی کسی ازدواج می‌کنه، این اتفاق با چه عبارتی بیان میشه. عبارت معیارش که زن گرفتن و شوهر کردن هست. اصفهانیا هم می‌گن زن ستوندن که معنیش میشه همون زن گرفتن. مازندرانیا هم می‌گن زن بردن. اینا یه مرحله جلوتر از اونایی هستن که می‌گیرن. اینا می‌گیرن و می‌برن. تو افغانستان (نمی‌دونم کدوم شهرهاش) زن خریدن می‌گن. این چیزی که اینا می‌گنو دوست ندارم، ولی تو مقالهٔ استادمون بود و چندتا دوست افغانستانیم هم تأیید کردن که چون واقعاً می‌خرن، این لفظو به کار می‌برن. البته تو کشور ما هم پسر غیرمستقیم هزینه می‌ده و زن می‌گیره ولی اونا مستقیماً هزینه‌شو پرداخت می‌کنن. ما خودمونم تو زبان ترکی داخل ایران برای ازدواج کردنِ آقایان می‌گیم اِولَن‌ماخ. که اگه اِو به‌معنی خانه باشه معنیش میشه خانه‌دار شدن یا صاحبِ خانه شدن. البته این لن یا لان پسوند مجهول‌ساز ترکی هست. دقیقاً نمی‌دونم چجوری خانه‌دار شدن رو مجهول ترجمه کنم ولی شدنش مجهول بودنشو می‌رسونه به‌نظرم. خانه هم شاید معنی مجازیش مدنظره. به ازدواج کردن خانم‌ها هم می‌گیم اَرَ گِتماخ. یعنی به شوهر رفتن. که احتمالاً اینجا هم اَر (=شوهر) معنی مجازی داره و منظور، به خانهٔ شوهر رفتنه.
مقدمهٔ دوم هم تموم شد. حالا بریم سر اصل مطلب که عکس پسته.
داشتم برای امتحان یکی از درسای ترم پیشم که به‌خاطر کرونا تا حالا به تعویق افتاده، کتاب اسپنسر رو می‌خوندم. تو فصل مربوط به کلمات مرکبش این مثال marry رو به زبان ویتنامی دیدم. تو ویتنام هم از دو تا واژه استفاده می‌کنن برای این مفهوم که ترجمه‌ش میشه take wife.
عکس از صفحهٔ ۳۱۱ کتاب morphological theory, Andrew Spencer


بیست‌وهفت. پیارسال تو یکی از پستای وبلاگم این عکسو گذاشته بودم. امسالم تو اینستا گذاشتم با این توضیح:
داشتم عکس‌های قدیمی رو مرور می‌کردم، رسیدم به این عکس. دو سال پیش همین موقع بود که این عکسو گرفتم. مامان روبه‌روم نشسته بود. بی‌هوا ازش خواستم عکس بگیره ازم. من و متروی تهران همین الان یهویی مثلاً. بعداً که عکسو دیدم توجهم به اون جملهٔ بالای سرم جلب شد. صورتی که داری رو دوست داشته باش، چون تو زیبایی. جمله‌ای که موقع گرفتن عکس حواسمون بهش نبود.
اکنون اگر فکر می‌کنید می‌خواهم این پست را با این پیام اخلاقی که صورتتونو دوست داشته باشین، چون شما زیبا هستین به پایان برسانم و شما هم لایک!ش کنید و حس خودباوری و اعتمادبه‌نفس بهتان دست بدهد، سخت در اشتباهید چون که اومدم در مورد «را»ی بعد از فعل برم روی منبر و بگم یادتونه دبیرستان بودیم می‌گفتن رای بعد از فعل غلطه و نباید بگیم صورتی که داری رو؟ و باید بگیم صورتی رو که داری دوست داشته باش؟ این درست و غلط‌ها و بایدها و نبایدها بیشترشون بر اساس کتاب غلط ننویسیمِ استاد ابوالحسن نجفی بود و منم همیشه رعایتشون می‌کردم و تازه غلط هم می‌گرفتم از این و اون که این و اون هم رعایت کنن و غلط ننویسن. تا اینکه سال اول ارشد، یه روز سر کلاس نحو استاد شمارهٔ ۶، اون جلسه‌ای که پیرامون «را» صحبت می‌کردیم و مقالهٔ «را»ی ایشونو می‌خوندیم پایه‌های این باور که رای بعد از فعل غلطه متزلزل شد و یه مدت بعد هم فروریخت. و من هم به تیم اونایی که رای بعد از فعل رو غلط نمی‌دونستن پیوستم. با این توجیه که حرکت «را» به جلو نشان‌دهندهٔ آن است که ما می‌خواهیم مفعولمان را برجسته‌تر کنیم. پس غلط نیست. کلاً این جابه‌جایی‌های اجزای جمله برای برجسته کردنشونه. ضمن اینکه وقتی را بعد از فعل میاد، مفعولش می‌تونه کل اون عبارتی که فعل هم توش هست باشه. درواقع، را بعد از فعل نمیاد؛ بعد از گروهی میاد که فعل هم داره. اگه ساخت جمله رو خطی در نظر بگیریم، به‌نظر می‌رسه بعد از فعل اومده؛ اما اگه نگاه سلسله‌مراتبی بهش داشته باشیم، می‌بینیم که بعد از گروه قرار گرفته.
«صورتی که داری» یه گروه اسمیه که بعدش را اومده و با توجه به ساخت غیرخطی جمله درسته. طبیعتاً یه راه دیگه‌اش قرار دادن را بعد از «صورتی» هست که تأکید جمله رو تغییر می‌ده. پس نویسنده یا گوینده با توجه به منظورش می‌تونه جای را رو مشخص کنه.
که البته ویراستاران در نثر معیار این را قبول ندارند و همچنان می‌گن رای بعد از فعل غلطه.
دیگه تصمیم با خودتونه که ویراستارانه و تجویزی به قضیه نگاه کنید یا زبان‌شناسانه و توصیفی.
حساب‌کتاب کردم شمردم دیدم شونزده ماهه که سوار مترو و اتوبوس نشدم!

بیست‌وهشت. پست فروردین امسال:
داشتم واج‌نویسی‌های همکارای پیکرهٔ گفتاری رو بررسی و اصلاح می‌کردم که رسیدم به جملهٔ «ای قشنگ‌تر از پریا تنها تو کوچه نریا». همکارمون پریا رو به‌صورت pariyA واج‌نویسی کرده بود که طبق شیوه‌نامه درسته و پریا رو همین‌جوری باید نوشت. صورت رسمی و غیررسمیش هم همین شکلی میشه. احتمالاً یه پریا نامی بوده و این دختری که شهرام شب‌پره داره این شعرو براش می‌خونه از اون پریا هم قشنگ‌تره. در این صورت این عبارت وقتی معنی‌داره و درسته که ما از قبل این پریا رو بشناسیم و اصطلاحاً اطلاع کهنه باشه. که خب نیست. مثلاً اگه قشنگ‌تر از لیلی یا شیرین می‌گفت معنی داشت ولی پریا معنی نداره. شک کردم که نکنه منظورش ای قشنگ‌تر از پری‌ها بوده. اون وقت باید به‌صورت pari-yA واج‌نویسی بشه. مثلاً شما وقتی می‌خوای «بربری» رو جمع ببندی می‌گی بربریا که صورت رسمیش میشه بربری‌ها. از اونجایی که بود و نبود این خط تیره قبل از y مهمه، آهنگه رو دانلود کردم و چند بار گوش دادم که مطمئن بشم. ولی تشخیص ندادم تکیه روی کدوم بخش پریاست و منظورش پریاست یا پریا!. بعد راه افتادم یکی‌یکی از دوستام بپرسم که تکیهٔ پریا (اسم دختر) و پریا (پری‌ها) یه جاست؟ بعد سؤالمو این‌جوری مطرح کردم که منظور از قشنگ‌تر از پریا، پریای اسم خاص هست یا پری‌ها؟ و چه بحث‌های تخصصی جالبی شکل گرفت. البته هنوز در هاله‌ای از ابهامم و با تردید اون خط تیره رو گذاشتم ولی اومدم بگم بررسی این پیکره رو به کسی سپردید که اگه راه داشت می‌رفت سؤالشو با خود آقای شهرام شب‌پره هم مطرح می‌کرد که مطمئن بشه خط تیره رو درست گذاشته یا نه.


بیست‌ونه. چند ساعت بعد (در راستای همون پریا):
اینجا ساعت ۲ نصفه‌شبه و من تو موقعیتی که در تصویر می‌بینید همچنان داشتم به پریای پست قبلم فکر می‌کردم که آیا کار درستی کردم تو جملهٔ «ای قشنگ‌تر از پریا تنها تو کوچه نریا» اسم خاص در نظرش نگرفتم و صورت رسمیشو پری‌ها نوشتم و با خط تیره واج‌نویسی کردم یا نه. داشتم خودمو متقاعد می‌کردم که پریایی که اسم دختر باشه اینجا معنی نمی‌ده که یهو یاد پریا خانومِ آقای اندی افتادم. اونجا که می‌گه پریای قصه خوب بود پریای من چه بهتر، پریای قصه زیبا، پریای من قشنگ‌تر. گفتم حالا که پریا نامی واقعاً وجود خارجی داره، پس تو آهنگ شهرام شب‌پره هم تو جملهٔ ای قشنگ‌تر از پریا می‌تونه اسم خاص باشه و اون پریا همین پریا باشه. بعد به همین سوی چراغ شبتابم که با بهت و حیرت زل زده بهم قسم که سریع گوگل رو باز کردم و سال تولید دوتا آهنگو آوردم که باهم مقایسه کنم ببینم آیا اون آهنگ می‌تونه جواب این آهنگ باشه؟ ینی ممکنه اندی یه آهنگی برای یه پریا نامی خونده باشه و شهرام شب‌پره هم با جملهٔ ای قشنگ‌تر از پریا به اون پریا اشاره کرده باشه که بگه تو از پریای اندی هم قشنگ‌تری؟ و ماحصل تحقیقاتم اینه که این دوتا آهنگ سی سال اختلاف زمانی دارن و ای قشنگ‌تر از پریا سی سال قبل از پریا خانوم خونده شده و این پریا اون پریا نیست و اون پریا اصلاً پریا نبوده و همون پری‌ها بوده.


سی. این پستو اول اردیبهشت به‌مناسبت بزرگداشت سعدی نوشتم. چون تو متن پست به فامیلیم اشاره کردم مجبورم سانسورش کنم و عکسشم چون عکس اون شعریه که توش فامیلیم اومده رو هم نمی‌تونم نشونتون بدم. حالا هر کی فامیلیمو می‌دونست می‌تونه جاهای خالی رو با عبارت مناسب پر کنه:
یکُم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی هست و به همین مناسبت بیایید براتون یه خاطره تعریف کنم.
مصاحبهٔ ارشد من بهار ۹۴ بود. مصاحبهٔ کنکور زبان‌شناسی. وارد اتاق مصاحبه که شدم، وقتی ازم خواستن خودمو معرفی کنم و گفتم نسرین [بوووق]، دکتر حداد چند بار فامیلی‌مو تکرار کردن و گفتن سعدی یه بیت داره در مورد [بوووق]. می‌دونی کدوم بیتو می‌گم؟ منم مات و مبهوت نگاه می‌کردم و هنوز باورم نشده بود کجام و چه خبره و چی باید بگم و روبه‌روی کیا نشستم. یه کم از اون حکایت سعدی که [بوووق] توش بود و عکسشو پست کردم رو خوندن و احتمالاً انتظار داشتن منم بقیه‌شو بخونم که بلد نبودم. همه رو کامل خوندن و منم تو خاطرم نگه‌داشتم که بعداً یادداشتش کنم. از اون به بعد، هر ترم که باهاشون کلاس داشتیم، جلسهٔ اول تا اسممو می‌گفتم یا حضور غیاب می‌کردن می‌گفتن سعدی یه بیت داره که اونجا گفته [بوووق]. هر موقع هم می‌رفتم دفترشون که راجع به پایان‌نامه‌م‌ صحبت کنیم، تا نگاهشون می‌افتاد به اسمی که روی پایان‌نامه نوشته بودم می‌گفتن سعدی یه بیت داره که اونجا گفته [بوووق]. حتی روز دفاعم هم وقتی داشتن منو به حضّار محترم جلسه معرفی می‌کردن گفتن سعدی یه بیت داره که اونجا گفته [بوووق]. احتمالاً اگه فامیلی‌م نکونام بود هم هر موقع منو می‌دیدن می‌گفتن سعدی یه بیت داره که اونجا گفته سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز. ولی جدی برام سؤاله که اگه [بوووق] [بوووق] [بوووق].

سی‌ویک. پست اردیبهشت:
چند ساله این گلدونی که تا چند دقیقه پیش اسم گلشو نمی‌دونستم رو داریم و هیچ وقت هیچ اقدامی در راستای فهمیدن اسمش نمی‌کردم. از سمت راست اولی صداش می‌کردم. هر وقتم جابه‌جاش می‌کردیم اسمش می‌شد مثلاً از سمت راست چهارمی. گاهی هم اون گلدون خوشگله و گل ستاره‌ای و گل سفید توپی. نیم ساعت پیش فکر کردم دیگه وقتش رسیده که بفهمم اسمش چیه، یا حداقل بدونم بقیهٔ مردم چی صداش می‌کنن. عکسشو تو گوگل آپلود کردم و این نتیجه حاصل شد که گیاهیست از راستهٔ گل‌سپاسی‌سانان، از تیرهٔ خرزهره‌ایان، از خانوادهٔ استبرق و از سردهٔ شمعی. نام علمی آن هویا است. نام این گیاه را گیاه‌شناسی به نام رابرت براون به افتخار دوست گیاه‌شناسش توماس هوی، «هویا» نام‌گذاری کرده است.
اگر گیاه‌شناسان بقیهٔ گل‌ها رو هم به همین شیوه نام‌گذاری کرده باشن، احتمالاً نسرین اسم دوست یه گیاه‌شناس بوده که گل نسرین رو به افتخار دوستش نسرین نام‌گذاری کرده.


سی‌ودو. در مورد اسامی سابق اماکن هست این پست:
سال آخر کارشناسی، وقتی داشتم برای کنکور ارشد می‌خوندم، هفته‌ای یکی دو بار می‌رفتم کتابخونهٔ دانشگاه اسبق و یه بغل کتاب زبان‌شناسی از قفسه‌های خاک‌خوردهٔ ردیف آخر کتابخونه برمی‌داشتم و میاوردم می‌ذاشتم جلوی مسئول مهربون کتابخونه که امانت بگیرمشون. آقاهه هر بار با تعجب می‌پرسید قبلیا رو خوندی؟ منم با ذوق می‌گفتم آره. وقتایی که فرصت و حوصله داشتیم، چند دقیقه‌ای راجع به کتابا و نویسنده‌هاشون حرف می‌زدیم. یه بار یه کتابی برداشتم که مُهر دانشگاه صنعتی آریامهر روش بود. با تعجب عکسشو گرفتم. این عکسِ همون روزه. تازه اون موقع بود که فهمیدم اسم دانشگاه شریف، قبلاً آریامهر بوده. بعدها که فیلم سیانورو دیدم با مجید شریف واقفی بیشتر آشنا شدم.
امروز داشتم با یکی از دوستان سر اسم پیکرهٔ گفتاریمون مشورت می‌کردم. می‌خواستم با سرواژه‌سازی یه واژه بسازم که به پیکره و گفتار و فارسی و دانشگاه [بوووق] مربوط باشه. یه واژه که پ و ف داشته باشه تا پ، پیکره رو تداعی کنه و ف، فارسی رو. از پ و ف رسیدیم به فرح پهلوی. وقتی از این دوستمون شنیدم که اسم سابق دانشگاه [بوووق] فرح پهلوی بوده، شوکه شدم. گوگل کردم و دیدم بله!. ولی حتی یه درصدم فکرشو نمی‌کردم این دانشگاه کار فرح باشه. نیست که فقط برای دختراست، همیشه فکر می‌کردم این تندروهای انقلابی بعد از انقلاب ساختنش. و حس خوبی نسبت به تفکیک جنسیتیش نداشتم. ولی حالا که فهمیدم کی ساخته نظرم در موردش لطیف‌تر شد و البته می‌دونم خوب نیست نظر آدم یهو راجع به یه چیزی عوض بشه.
حالا اگه یه وقت اسمی به ذهنتون رسید که پ داشت و ف و دال و الف و پیکرهٔ گفتاری رو تداعی کرد پیشنهاد بدید.
جا داشت تو این پست «نه میم داره نه ح داره نه دال داره یه دونه ر داره» رو هشتگ بزنم.

۴ نظر ۰۶ خرداد ۰۰ ، ۰۶:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

حرف برای گفتن و نوشتن زیاد دارم، ولی تا میام دو دیقه بشینم پای لپ‌تاپ سردرد می‌گیرم و خسته می‌شم. واقعاً خسته می‌شم و این برای منی که پیش اومده تا بیست ساعت هم مداوم پای سیستم نشستم و ناهار و شامم هم خیره به صفحۀ نمایش خوردم و بدون استراحت، آخ هم نگفتم و کارامو انجام دادم عجیبه. برای همین یه هفته‌ست کامنتا بی‌جواب مونده. وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، نوشتنِ هر چیزی، نمی‌تونم جمع‌بندیش کنم و متنو نصفه‌نیمه رها می‌کنم و بعدش انگار که کوهی چیزی کنده باشم خسته‌ام. حالا تا وقتی سطح انرژیم برگرده به حالت قبل، به‌نظرم خوبه که پستایی که تو این یک سال تو اینستا نوشتم و تو وبلاگم در موردشون نگفتم رو اینجا بازنشر کنم که هم شما ازم بی‌خبر نمونید و هم وبلاگم متروک نمونه. ممکنه چندتاش تکراری باشه و اینجا هم در موردشون نوشته باشم همون موقع. برای اون سه نفری هم که هم‌کلاسیم بودن و هم اونجا دنبالم می‌کنن و هم اینجا همه‌ش تکراریه. البته بعضی از پستا رو باید به‌لحاظ محتوایی و تصویری سانسور کنم چون به هر حال اون موقع برای اونجا نوشتمشون نه برای اینجا. عنوان این پست رو می‌ذارم آنچه گذشت، به روایت اینستاگرام، صفحۀ دانشگاه، بخش اول. بعدشم بخش دوم و سوم و تا هر جا که پستا تموم شن. عنوان بعدی هم آنچه گذشت، به روایت اینستاگرام، صفحۀ فک و فامیل خواهد بود. کامنتای اینستاگرامم بسته‌ست ولی برای شما کامنتا رو باز می‌کنم. البته به این زودیا توان تأیید و جواب دادن ندارم. برم یه چایی بخورم یه کم خستگی در کنم بعد میام پستا رو از اینستا کپی می‌کنم اینجا :|

یک. این پستو پیارسال نزدیک عید در پاسخ به چالش انتشار عکس خجالت‌آور گذاشتم:

‏اینستا این‌جوری شده که تا دستت می‌خوره به یه عکسی چیزی، یه دایرکت میاد که تو با این کارِت توی چالش شرکت کردی. انگار که مثلاً دست به مهره بازیه. حالا نمی‌دونم دقیقاً رو چه حسابی، ولی دعوت شدم به انتشارِ embarrassing picture of myself. آلبوممو گشتم یه عکس زشت و خجالت‌آور از خودم پیدا کنم و این چهار تا عکس شرم‌آورو یافتم. حالا لزوماً خود عکسا زشت نیستن، ولی کارهایی که تو این عکس‌ها مرتکب شدم کارهایی هستند بسی شرم‌آور. از تصویر چهارم شروع می‌کنم: با این مقدمه که من لیسانسمو برق خوندم (نمی‌دونن بعضیا خب)، تصویر چهارم، سال ۹۳، حلّت اچ‌اسپایسه. حل تمرین نرم‌افزار اچ‌اسپایس. لپ‌تاپامونو می‌بردیم کد بزنیم، ولی تنها کاری که نمی‌کردیم کد زدن بود. اینجا من این‌ور دارم با لپ‌تاپم پست می‌ذارم تو وبلاگم و کامنت جواب می‌دم و ایمیلامو چک می‌کنم، هم‌کلاسیمم اون‌ور داره کمبت و رالی می‌زنه. تصویر سوم، برگهٔ امتحانی ریضموئه. ریاضیات مهندسی، که ریضمو صداش می‌کردیم. سال ۹۱. فرمولو اشتباه نوشتم. فرمولو. فرمولی که باهاش مسأله رو باید حل می‌کردمو. فکر کن آدم حتی نمرهٔ فرمول رو هم نتونه بگیره. اون موقع فیس‌بوک داشتیم. شب دیدم هم‌کلاسیم پست گذاشته که نمرهٔ فرمول رو هم نتونستم بگیرم از ریضمو. این عکسو براش کامنت گذاشتم نوشتم منم. تصویر دوم، سال ۹۳، کلاس اِلِک سهٔ دکتر شریف‌بختیاره. الکترونیک۳. سر کلاس ایشون، گوشیا خاموش، تو کیفمون بود. نه‌تنها رنگ گوشیمونو نمی‌تونستیم ببینیم، بلکه حتی بهش فکر هم نمی‌تونستیم بکنیم. چون که فکرمونو می‌خوند و کافی بود حواست چند لحظه پرت بشه بره هپروت. اون وقت من اینجا گوشیمو درآوردم عکس گرفتم از موقعیت. کلاً عکس‌برداری از اماکنی که اونجاها عکس‌برداری ممنوعه جزو کارهای موردعلاقه‌مه. و اما تصویر اول، سال ۹۲، شب امتحان سیسمُخه. تو شناسنامه سیستم‌های مخابراتیه، ولی ما سیسمُخ صداش می‌کردیم. لای برگه‌های جزوه‌م لواشک تعبیه کرده بودم و فقط به عشق اون لواشکای ترش و خوشمزه تونستم جزوهٔ نچسبمو بخونم تموم کنم. ضمن تقدیر و تشکر از حمیده و نازنین، بابت گذاشتن دستام تو حنای این چالش، شما با خیال راحت لایکتونو بکنید؛ من کسیو به این بازی کثیف و شرم‌آور دعوت نمی‌کنم. والا.



دو. این پستو عید پارسال گذاشتم:

پارسال عید یه سریال پخش می‌شد به اسم نون.خ. که البته ندیدم و نمی‌دونم موضوعش چی بود ولی هر موقع اسم سریالو از این و اون می‌شنیدم احساس می‌کردم اختلاس کردم و دارن غیرمستقیم به من اشاره می‌کنن. امسالم گویا فصل دومش در حال پخشه و من همچنان نمی‌بینمش و همچنان نمی‌دونم قصه چیه، ولی اسمشو که این‌ور و اون‌ور می‌بینم همچنان اون حس خوداختلاسگرپنداری بهم دست میده و گفتم بیام این حسمو باهاتون به اشتراک بذارم.


سه. این پستو روز دختر پارسال گذاشتم:

با این مقدمه که آقای [بووووق] معلم شیمی پیش‌دانشگاهیمون بود (شمردم دیدم بالغ بر ۶۹ ممیز ۹ درصد از دوستان نمی‌دونستن آقای [بووووق] کیه و به این مقدمه نیاز داشتن) و اینو روز دخترِ سال ۸۸ پای تخته برامون نوشت؛ چهار تا نکته راجع به عکس عنوان می‌کنم. نکتهٔ اول، در راستای کیفیت و تاری عکسه که دلیلش اینه اون موقع بردن تلفن همراه به مدرسه غدغن (فرهنگ املایی رو چک کردم مطمئن شم با ق نیست) بود و منم اینو یواشکی و با استرس از دور زوم کردم گرفتم. یه بارم اتفاقاً سر همین کلاس، آقای [بووووق] چهل دقیقه راجع به مضرات و ممنوعیت موبایل صحبت کرد و وقتی سکوت کرد که درسو شروع کنه گوشیم شروع کرد به ویبره. حالا اونی هم که پشت خط بود مگه بی‌خیال می‌شد؟ کیفم هم یکی دو متری باهام فاصله داشت و نمی‌تونستم بردارم خاموشش کنم. همه هم در سکوت مطلق گوشاشونو تیز کرده بودن ببینن صدا از کدوم وره. منم اصلا به روی خودم نمی‌آوردم و البته هیچ اقدامی هم نمی‌تونستم در راستای خنثی‌سازی قضیه انجام بدم. نکتهٔ دوم راجع به اون تاریخ و اسم روی عکسه که همون موقع نوشتمش. اون موقع تازه یه همچین امکاناتی به گوشیا اضافه شده بود و منم هر عکسی می‌گرفتم روش یادداشت می‌نوشتم و ذوق می‌کردم از این کار. نکتهٔ سوم هم بی‌نقطه بودن متنه که به‌واقع دلیلشو نمی‌دونم. و نکتهٔ پایانی: ولادت حضرت معصومه رو تبریک می‌گم، ولی روز دخترو نمی‌تونم گرامی بدارم وقتی خود دختر تو این جامعه گرامی داشته نمیشه.



چهار. این پستو خردادماه پارسال گذاشتم:

پنج سال پیش، تو یه همچین روزایی بود که در بحبوحهٔ امتحانات پایان‌ترم کارشناسی نتایج اولیهٔ ارشد اومد و رفتم فرهنگستان برای مصاحبه. تا رسیدن نوبتم برای اینکه حوصله‌م سر نره تو گوشیم یادداشت می‌نوشتم و فضا رو توصیف می‌کردم.

اومدم یه چند تاشو نشون شما هم بدم و چند تا اعتراف رو باهاتون در میون بذارم. عکسو ورق بزنید یادداشت‌ها رو ببینید.

۱. فکر می‌کردم رئیس فرهنگستان خانم [بووووق]ه. ایشون منشی بود و چون میزش تو دفتر ریاست بود فکر می‌کردم رئیسه.

۲. نمی‌دونستم رئیس فرهنگستان دکتر حداده. اون روز وقتی دیدمش تعجب کردم که اونجا چی کار می‌کنه. همین یه دلیل هم کافی بود که رد بشم از مصاحبه.

۳. پسر و دختری که چند خط راجع بهشون نوشتم هم قبول شدن. اون موقع اسمشونو نمی‌دونستم، ولی الان آقای [بووووق] و خانم [بووووق] صداشون می‌کنم و از بین هفت تا هم‌کلاسی ارشدم با این دو نفر بیشترین تعامل رو داشتم و دارم همچنان.

۴. وقتی رئیس اونجا رو نمی‌شناختم، دیگه نباید انتظار داشته باشید بقیه رو بشناسم. لذا بعد از مصاحبه یه برگه دادم به اون پسره که اسمشو نمی‌دونستم و گفتم میشه اسم اون استادایی که مصاحبه می‌کردنو بنویسین؟ سه تا اسم نوشت و بعد در رابطه با ارتباط چامسکی و دکتر دبیرمقدم و نحو گفت. جا داره اعتراف کنم متوجه نمی‌شدم چی میگه.

۵. اون موقع تحت‌تأثیر فضای راحت دانشگاه سابقم بودم و بعد از اینکه اون پسر مذکور اسم استادها رو نوشت گفتم شماره‌تونم بنویسید که بعد از نتایج در ارتباط باشیم. و باورم نمیشه این‌جوری شماره گرفته باشم از کسی. چرا هیچ ندای درونی بهم نگفت دختر یه کم سرسنگین باش و خجالت پیشه کن؟ کاغذ و خودکار دادم که شماره بده؟ یاللعجب!

۶. وقتی دکتر دبیرمقدم (البته اون موقع نمی‌دونستم دکتر دبیرمقدمه) پرسید از ادبیات کلاسیک و غرب چیا مطالعه کردی گفتم با ادبیات غرب و معاصر آشنا نیستم و علاقه ندارم ولی می‌تونم یه صفحه از تاریخ بیهقی رو که این بخششو خیلی دوست دارم از حفظ بخونم و داستان بر دار کردن حسنک وزیر و بحث‌هایی که با بوسهل زوزنی و سلطان محمود داشت رو خوندم. از قبل هم تمرین نکرده بودم و نمی‌دونم این سؤال برای اون‌ها هم پیش اومد یا نه ولی هنوز که هنوزه برای خودم سؤاله که یهو حسنک وزیر از کجا به ذهنم خطور کرد و چرا نگفتم یه غزل از حافظ؟ چرا نگفتم سعدی؟ فردوسی؟ آخه آدم نرمال بیهقی حفظ می‌کنه؟ اونم نه نثر ساده و مسجع، بلکه نثر مصنوع و متکلّف.

۷. من فکر می‌کردم تو مصاحبه احکام می‌پرسن. ولی سؤالاشون تخصصی و علمی بود. پس این کفن میّت رو کجا قراره ازم بپرسن؟


این چهارتا پستو تابستون وقتی داشتم برای کنکور دکتری می‌خوندم گذاشتم:

پنج. دارم سیر زبان‌شناسیِ دکتر مشکات‌الدینی رو می‌خونم. رسیدم به صفحهٔ ۱۲۹ و با این پدیدهٔ عجیب مواجه شدم.



شش. دارم دستور زبان فارسی از دیدگاه رده‌شناسی شهرزاد ماهوتیانو می‌خونم. در واقع مجبورم بخونم، چون یکی از صدها منبع آزمونه. نسخۀ اصلی کتاب به زبان انگلیسیه و دکتر سمائی به فارسی ترجمه‌ش کرده. بعد چون نویسنده ایران زندگی نکرده و اون‌ور درس خونده و الانم استاد اون‌وره، وقتایی که می‌خواسته مثال بزنه جمله‌های مینا آواز خوند و جمشید رقصید و زیاد مشروب خوردم و حالم بد شد و این سگ مال کیه رو مثال زده؛ غافل از اینکه ما یه عمر علی رفت و حسن آمد و کتاب مریم رو تجزیه و تحلیل کردیم. و چون احتمالاً به فارسی تسلط کافی نداره، بعضی مثال‌هاش ایراد دارن. مثلاً یه جا گفته «این فرشو برای هزار تومن خریدم» یا «به خونۀ مادرشو رفت». یا حتی «نوشابه‌تو خوردنم تو رو اذیت کرد؟». مترجم بیچاره هم هی پانویس اضافه کرده که نداریم همچین چیزی تو فارسی. منم هر چی سعی می‌کنم نیمۀ پر لیوانو ببینم نمی‌تونم و حتی اعتمادمم به مطالب درستش از دست دادم. ینی وقتی فلان مطلبو اشتباه گفته تو این مبحث هم می‌تونه اشتباه کرده باشه. بعد هی حرص می‌خورم که چرا اینو تو دانشگاه‌های خارجی برای عالم و آدم تدریس می‌کنن و قبل چاپ و انتشار نداده استادهای اینجا بخونن نظرشونو بگن؟


هفت. تو پست قبل، سعی کردم نقدم نسبت به محتوای کتاب یه مقدار لطیف و محتاطانه باشه و با اینکه تقریباً هر یکی دو صفحه یه بار، با یه اشتباه جدی و گاهی هم غیرجدی مواجه می‌شدم، ولی با تسامح! رد می‌شدم ازشون. اما این یکیو دیگه نمی‌تونم ندید بگیرم. نوشته بوسیدن از فرانسوی وارد زبان فارسی شده. قشنگ معلومه بزرگوار دو تا دونه غزل عاشقانهٔ فارسی هم نخونده ببینه این عمل چه قدمتی داره در زبان ما. هر بارم نسخهٔ انگلیسیشو چک می‌کنم که یه وقت اشتباه از مترجم نبوده باشه ولی تو نسخهٔ اصلی هم اشتباهه. مترجمم یه جاهایی فکر کنم خسته شده دیگه پانویس نکرده.
یه بیت از سعدی هست که من خیلی دوستش دارم. میگه:
چو بینی یتیمی سر افکنده پیش، مده بوسه بر روی فرزند خویش.


هشت. اینو دیدم یاد یه مطلبی افتادم. چند سال پیش، سر کلاس نحو، بحث مجهول‌ها و فعل‌های کنشی و ارادی بود. استادمون گفت «شبیه کسی بودن» از نوع کنشی و اِرادی نیست، دست خودت نیست، ایستاست؛ پس مجهول نمیشه. مثل لایک (دوست داشتن). اینم مجهول نداره. بعد من سریع دستمو بلند کردم گفتم ولی خودتون تو کتابتون «دوست داشته شدن توسطِ» رو مثال زدید. گفت اون دوست داشتن نیست؛ لاو (عشق) هست. عشق ارادیه، پس میشه مجهول ساخت. دقیقاً نفهمیدم چه فرقی بین این دو تا هست، ولی به‌نظرم هردوشون غیرارادی هستن. تو دلم گفتم حتی حافظ هم میگه عاشقی نه به کسب است و اختیار. بعد شما هی بگو ارادیه و مجهولش کن. حالا یه وقتی گذرم به این جزیرۀ پلینزی افتاد از ساکنانش می‌پرسم ببینم اونا جملهٔ دوستت دارم رو چجوری میگن.
عکس: صفحهٔ ۱۳۷ همون کتابی که از صبح غیبتشو می‌کنم (دستور زبان فارسی شهرزاد ماهوتیان). البته این پانوشتشه و دکتر سمائی نوشته این تیکه رو.


نه. این پستو وقتی اون دوست مصری رو پیدا کردم گذاشتم:

یه دوست مصری پیدا کردم که رشته‌ش زبان فارسیه و تو مصر داره فارسی می‌خونه. هر چند وقت یه بارم تلگرامی سؤال‌هایی ازم می‌پرسه. این سؤالش و جواب‌هامو جهت افزایش اطلاعاتتون با شما هم به اشتراک می‌ذارم.
یه کم که باهاش صمیمی بشم، می‌خوام نظر خودش و مردم کشورشو راجع به فرهنگستانشون بپرسم ببینم اونا هم مثل ما با واژه‌ها جک درست می‌کنن یا نه. البته عرب‌ها هر کدوم برای خودشون فرهنگستان جدا دارن. دمشق یه فرهنگستان جدا داره، قاهره جدا، بغداد جدا و کشورهای‌ اردن و لبنان و سودان و لیبی و عربستان و بقیه هم هر کدوم جدا. ولی فرهنگستانی که تو ایرانه هم برای ایرانه هم برای تاجیکستان، هم افغانستان.
حالا درسته من روی ترک بودنم تعصب خاصی ندارم (انقدر که حتی خیلی از دوستای فرهنگستان نمی‌دونن ترکم)، ولی کاش تو ایران فرهنگستان ترکی هم داشتیم. به‌نظرم واقعاً لازمه. اگه یه روز یه کاره‌ای شدم تو این مملکت، به تأسیسش فکر می‌کنم حتماً.
بعد می‌شینم بر مسند ریاست و می‌شم «تورکی دیلین فرهنگستانین باشی» (رئیس رو سر (هِد، کلّه) ترجمه کردم ولی نمی‌دونم فرهنگستان ترکیش چی میشه). بعد در اولین جلسهٔ شورا برای کلمهٔ فرهنگستان معادل ترکی پیدا می‌کنم. آرزو هم بر جوانان عیب نیست اصلاً.

ده. این پستو ششِ شهریور گذاشتم:

امروز ششِ شش، تولد استاد شمارهٔ ششه. یکی از کارهای موردعلاقهٔ من شماره گذاشتن روی پدیده‌های پیرامونمه. اگه از یه چیزی چند تا داشته باشم می‌شمرم و بر اساس قدمت، رنگ و فرکانس، ابعداد و هر ویژگی قابل اندازه‌گیری، شماره‌گذاری می‌کنم. این‌جوری چینش و دسترسی بهشون و بازیابیشون تو ذهنم راحت‌تر و سریع‌تر صورت می‌گیره. و به‌نظرم دیرتر تو حافظه‌م گم میشن. این سیاست رو حتی روی بعضی از دوستام که هم‌نام هستن هم پیاده کردم. مثل بهارهٔ ۶، مطهرهٔ ۲، امید ۲. اینا حتی خودشونم خودشونو به این اسم معرفی می‌کنن. در همین راستا، توی دورهٔ ارشدم استادهامو هم به‌ترتیبی که باهاشون درس داشتم شماره‌گذاری کردم. به‌عنوان مثال، اولین درس اولین روز دورهٔ ارشدم زبان عربی بود و استاد اون درس استاد شمارهٔ یک من شد. و آخرین درس آخرین روز ترم آخر هم فرهنگ‌نویسی بود که استاد اون درس میشه استاد شمارهٔ ۱۷. این‌جوری هم اون نظم ذهنی حاصل میشه، هم وقتی دارم بابت رفتارهای عجیب استاد شمارهٔ ۴ غر می‌زنم کسی نمی‌فهمه کدوم استاد مدّنظرمه. هویتش محفوظ می‌مونه در واقع. با دکتر دبیرمقدم (که امروز تولدشه) ترم دوم نحو داشتیم و ایشون ششمین استادی بود که سر کلاسش می‌نشستم. بعد از گذشت چهار پنج سال، هنوز این شماره‌ها یادمه و حتی موقع حرف زدن با هم‌کلاسیام هم استفاده می‌کنم گاهی. به این صورت که اگه اسم یه استادی یادم بره، شماره‌ش یادم نمی‌ره و هی می‌گم بابا همون استاد شمارهٔ یازده دیگه. همون که یازدهمین درسو باهاش داشتیم. در ادامه بازم از محاسن این رویکرد می‌گم بهتون.


یازده. این پست رو هم مهر پارسال گذاشتم:

سال ۹۵، یه بار سر کلاس استاد شمارهٔ ۳ بحث اعداد شد. گفتم چه کاریه برای لایه‌های جوّ زمین اسم می‌سازیم و اتمسفر و تروپوسفر و استراتوسفر و مزوسفر و ترموسفر و اگزوسفر صداشون می‌کنیم و بعد میایم معادل‌سازی می‌کنیم و گشت‌سپهر و پوشن‌سپهر و هواسپهر و میان‌سپهر و گرماسپهر و فلان‌سپهر و بهمان‌سپهر و بیسارسپهر می‌گیم بهشون؟ مگه به‌ترتیب ارتفاع نیستن اینا؟ خب بهشون بگیم سپهر اول، سپهر دوم، سپهر سوم و تا هر چند تا که هست. انگلیسیشم اول و دوم و سوم و تا هر ارتفاعی که هست باشه. بعد وقتی دیدم برای انواع باد، معادل‌های نرم‌وزه و نسیم سبک و نسیم ملایم و نسیم نیم‌تند و نسیم تند و تندباد شدید و تندباد کامل و توفان سخت و توفند داریم دیگه قاتی کردم که واقعاً چرا؟ انگلیسیشم همین الفاظ و عبارات بود. چرا دانشمندان نمیان برحسب سرعتشون بگن بادِ فلان واحد در مقیاس فلان؟ چرا این همه اسم می‌سازید آخه؟ والا اگه به من باشه که وسایل خونه رو هم با آدمای توش شماره‌گذاری می‌کنم و مثلاً این میشه بخشی از مکالمهٔ روزانهٔ ده سال بعدِ من که برای ناهار خورشت شمارهٔ ۱۴ درست کنم یا ۱۸؟ فردا ۱۷۳ اینا قراره بیانا. ۶ ممیز ۷ بهم نمیاد. بعد در حالی که دارم نمرات بچه‌هامو بررسی می‌کنم غر می‌زنم که دقت شود و خیلی خوب هم شد نمره؟ و صدای چهارمی از دوردست‌ها میاد که من شمارهٔ ۲ دارم! 

قرار بود یه مقاله بنویسیم در راستای کاربرد اعداد در واژه‌سازی و چارچوبشو نوشتم و چهار سال نرفتم سراغش. ینی نه حسش بود نه فرصتش. این هفته گفتم برم جمعش کنم. فرهنگ واژه‌های مصوب رو بررسی می‌کردم ببینم تو چه واژه‌هایی عدد به‌کار رفته و الگوهاشو دربیارم. رسیدم به این صفحه و کلی ذوق کردم از دیدن این اعداد. الان از اینکه ایدهٔ من صد سال پیش دزدیده شده غمگینم، ولی همین که وقتی هوا توفانیه می‌تونم بگم هوا عدد بوفورت ۹ هست بسی بسیار راضی‌ام از دانشمندان.

تصویر: صفحهٔ ۲۳۸ فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان، چاپ ۱۳۸۷

پ.ن۱: انقدرام البته دیوونه نیستم. یه کم پیازداغ این طرز تفکرمو بیشتر کردم که رویکردم قابل‌درک بشه براتون.

پ.ن۲: ولی جدی با آدرسامون مشکل دارم. آدرس باید این‌جوری باشه: خیابان پانزدهم شرقی، کوچهٔ دوم، پلاک ۱۷، طبقهٔ ۷، واحد ۴. نه که بزرگراه آیت‌الله صدر آملی، خیابان میرزا کوچک خان جنگلی، بعد از فلکهٔ انصارالمجاهدین، نرسیده به بانک قوامین، جنب مسجد بلال حبشی، کوچهٔ شهید صیف‌الدین خواجه انصاری (حاج شیح صفی‌الدین سابق)، جنب سوپرمارکت سرداران، بن‌بست آزادی، ساختمان مارلیک، پلاک ۱۲+۱، منزل حاج کمال عین‌آبادی.



+ برم یه چایی دیگه بریزم بخورم بعد بیام عکسا رو آپلود کنم :| البته برای سه‌چهارتاش نیازی به عکس نیست و اون موقع هم به‌اصرار اینستا یه عکسی گذاشته بودم پای نوشته. 

+ حتی کپی پیست کردن چیزی که قبلاً نوشتمم توان‌فرساست. با این وضعیت من چجوری قراره مقاله بنویسم این ترم؟

+ روم به دیوار ولی اون مقالهٔ عدد رو بعد چهار پنج سال هنوز جمع‌بندی نکردم :|

۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح دیدم استاد ترم قبلمون (استاد درس مهارت‌های پژوهش) پیام گذاشته تو گروه که اونایی که به نمره اعتراض دارن بگن. هیچ کدوم خبر نداشتیم نمره‌ها اعلام شده. حتی نمی‌دونستیم نمره‌ها کجا اعلام میشه. پیامشو که دیدم احساس کردم قلبم داره میامد تو دهنم. استرس گرفتم. اول رفتم LMS و دیدم اونجا چیزی نیست. به ایمیلم هم چیزی نفرستاده بودن. همین‌جوری که داشتم لینک به لینک و سایت به سایت می‌گشتم رسیدم به سیستم گلستان. تمام سوراخ‌سنبه‌هاشو گشتم و چیزی پیدا نکردم. ما چون دورۀ کارشناسی و ارشدمون گلستان نداشتیم آشنا نبودم با فضاش. یه قسمتی بود به اسم اطلاعات جامع دانشجو. اونجا هم سر زدم و دیدم نمره‌ها اونجاست. چند ثانیه خشکم زد. مهارت و معنی‌شناسی نوزده‌ونیم شده بودم و فلسفه هفده‌وهفتادوپنج!. صرف هم که امتحان و مقاله‌ش بعد از عیده و هنوز مشخص نیست نمره‌ش. مطمئن بودم همه رو بیست می‌شم و فلسفه رو حالا چون اون شبی که باید مقاله رو می‌فرستادیم بیمارستان بودم و پنج صبح فرستادم، گفتم شاید نهایتش نیم نمره کم کنه. جالبه بعد از اینکه مقاله‌ها رو فرستادیم، گفت تا عید فرصت نمی‌کنم بخونم نمره‌تونو بدم. جالبه استاد می‌تونه توی یه ماه، پنج ساعت فرصت نداشته باشه برای خوندن مقالۀ دانشجو، ولی دانشجو نمی‌تونه چند ساعت تأخیر داشته باشه تو ارسال مقاله. پیام دادم به اون دوستم که فعال‌ترین و پرمعلومات‌ترین عضو کلاسه و دیگه مطمئن بودم اگه خودمم بیست نشم اون نمرۀ بیست کلاسه. اونم نوزده‌ونیم و نوزده گرفته بود. قشنگ هردومون هنگ بودیم که چرا!. واقعاً هیچ کوتاهی تو ارائه‌ها و امتحانا و تکالیف و مقاله‌ها نکرده بودیم و جدی برامون سؤال بود که این نمره‌ها بابت چی کم شده. غیبت هم که نداشتیم. گفتم شاید بابت اینه که اواسط ترم نامه نوشتیم به آموزش و از استاد شکایت کردیم. دوستم گفت اگه یادت باشه حجم مطالب ارائه‌م زیاد بود و دو جلسه طول کشید. شاید به‌خاطر اونه. بعد چون ارائۀ من بعد از دوستم بود، ارائۀ من و بقیه هم یه هفته جابه‌جا شد. گفتیم شاید نمره رو بابت این کم کرده. حالا شاید بگید مگه نمره مهمه؟ آره توی دکتری نمره و معدل خیلی مهمه و قبلاً گفتم که چرا. بعد یادم افتاد من و این دوستم برای این درس مهارت کلی نمرۀ امتیازی داشتیم. امتحانمونم تو همون وقت اصلی تموم کردیم و یه کار ویژه‌ای هم که من کرده بودم این بود که یه جزوۀ تایپ‌شدۀ عالی نوشته بودم که بمونه برای وقتی که خودم بخوام این درسو تدریس کنم. ینی هیچ جوره تو کتم نمی‌رفت بیست نشم. از اونجایی که استاد منتظر بود که اونایی که به نمره اعتراض دارن بگن، پیام دادم و اعتراضمو ابلاغ کردم :| جواب نداده هنوز.


+ یه بارم درس آهنگر دادگر رو فکر می‌کردم بیست می‌شم هفده شدم. اون دیگه واقعاً ناجوانمردانه نمره کم می‌کرد.

۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از سکانس‌های پرتکرار خواب‌هام اینه که کنکور دارم و ساعت هشت‌ونیمه و من تو حوزۀ آزمونم و هنوز صندلیمو پیدا نکردم. یا نشستم و مداد یادم رفته ببرم. یا مداد دستمه ولی هیچی بلد نیستم. بعد با اینکه موضوع خوابم تکراریه، ولی فضاها هر بار مسخره‌تر از قبل میشه. مثلاً یه بار می‌بینم با فک و فامیل سر جلسۀ آزمونم، یه بار می‌بینم مامان و بابام مراقب آزمونن، یه بار کفشامو لنگه‌به‌لنگه پوشیدم، یه بار بیل و کلنگ دستمه و باید سدهای توی مسیرو بکوبم که ازش رد شم و برسم سر جلسه و یه بارم پتو انداختم رو زمین نشستم آزمون می‌دم. دیشبم با ماسک و دستکش و رعایت شیوه‌نامه‌های بهداشتی داشتم می‌رفتم سر جلسۀ کنکور و باید یه تعهدنامه‌ای می‌نوشتم و امضا می‌کردم. مراقب آزمون وایستاده بود دم در و از همه می‌گرفت این تعهد رو. می‌گفت باید پشت کارت جلسه بنویسید و امضا کنید. نفهمیدم چی دارم می‌نویسم و بعدشم که خواستم بخونم ببینم چی نوشتم دیدم دستخط من نیست و دستخط اون مراقبه هست. ولی همونم خونده نمی‌شد بس که کمرنگ بود. انگار با خودکاری که نفسای آخرش بود نوشته بود. و این کاغذبازیا انقدر طول کشید که ساعت هشت‌ونیمو رد کرد و من هنوز دنبال صندلیم بودم. بعدشم نمی‌دونم چرا سر از کشور فلسطین درآوردم. نظامیان اشغالگر رژیم صهیونیستی هم داشتن به طرف مردم تیراندازی می‌کردن. منم تقویمو درآوردم نگاه کردم دیدم ای بابا روز قدسه و این سؤال پیش اومد که چرا این روزو برای سفرمون به این کشور انتخاب کردیم. تعجبم نمی‌کردم که اصلاً اونجا چی کار می‌کنیم. گویا سفرمون یه سفر تفریحی بود. به همراهانم پیشنهاد دادم فعلاً بریم یه جای امن، فردا میایم از شهر بازدید می‌کنیم (دیشب داشتم به فرانسه فکر می‌کردم و اینکه اگه اینجا به دنیا نمیومدم دوست داشتم کجا به دنیا بیام. بس که زبانشونو دوست دارم. تو ایرانم اگه حق انتخاب داشتم که زبان مادریم یه چیز دیگه باشه کردی رو انتخاب می‌کردم. بس که زبان اونا رم دوست دارم. و با این تخیلات خوابیدم و اینکه حالا چرا سر از فلسطین درآوردمو دیگه نمی‌دونم. خدایا همین‌جا که هستم جام خوبه. مرسی :دی).

چند ماه پیشم خواب می‌دیدم استادراهنمام داره پایان‌نامه‌مو تصحیح می‌کنه. کارمو خوند و گفت ۀها رو اشتباه نوشتی و درستشون کن. منظورش همون ۀ تو عبارت‌هایی مثل خانۀ من بود که یه عده خانه‌ی می‌نویسن. گفتم دوران ابتدائی ۀ (خانۀ) می‌نوشتیم، بعداً دوران راهنمایی قانون عوض شد (عوض کردید) و بهمون گفتن ی بنویسید (خانه‌ی)، بعد تو دانشگاه دیدیم باز میگن همون ۀ درسته. گفت نه دیگه بر اساس دستورخط جدید یه کاراکتر دیگه اختراع کردیم و تو این عبارت‌ها باید گردی ه رو برگردونید سمت راست. شبیه p انگلیسی. این علامت همون ۀ هست. گفتم صفحه‌کلید من اینو نداره آخه. گفت کم‌کم قراره به صفحه‌کلیدا اضافه بشه و تو هم الان باید تو متن پایان‌نامه‌ت از این کاراکتر استفاده کنی.

+ و این خواب

۱۴ نظر ۱۰ دی ۹۹ ، ۱۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۷- جلسۀ دفاع

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ


بر طبل شادانه بکوبید که بالاخره دفاع کردم. سه ساعت طول کشید. فیلم لحظات پایانی جلسه رو براتون آپلود کردم. رمزش همون رمز کارنامه‌ست که توی پست قبل توضیح دادم چجوری به‌دست میاد. همون عدد رو وارد کنید و در صورت تمایل دانلود کنید ببینید. لحظه‌ای که آهنگر دادگر از روی صندلی بلند شد که نمره‌مو به جهانیان اعلام کنه اینترنتم قطع شد و نفهمیدم نمره‌م چند شد. وقتی داشت خدافظی می‌کرد بره نتم دوباره وصل شد. زنگ زدم از دوستام پرسیدم نمره‌مو :|

[لینک دانلود فیلم، سی ثانیه، یک مگابایت]

متأسفانه هنوز فرصت نکردم به پیام‌هاتون پاسخ بدم. همه رو خوندم و می‌خونم همچنان، ولی توان و مجال پاسخ دادن ندارم فعلاً. ایشالا تا آخر هفته سر فرصت مناسب سعی می‌کنم با حوصله جواب بدم. صبوری کنید. جواب هر کدوم از سؤالات پست قبل رو هم نمی‌دونستید، می‌تونید از بغل‌دستیاتون کمک بگیرید.

۳۶ نظر ۰۳ آبان ۹۹ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة (۱)


«سلام علیکم من دانشجوی کارشناسی ارشد زبان فارسی و موضوع رساله ام درباره اصطلاح فارسی و و فرایند های واژه سازی در زبان فارسی است . براینکه پرسم از روش های که فرهنگستان از آن ها برای تولید اصطلاح ها استفاده میکند ، من از شما می پرسم چرا که من گیج می شوم ، در یکی از مقاله ها روش های اشتقاق و ترکیب و آمیزش و وام گیری و نام آوا و گسترش استعاری به نام فرایند های واژه سازی بررسی می کرد ، در مقاله های دیگری اشتقاق و ترکیب به نام واژه سازی بررسی می کرد چرا که این فرایند های از الگو های قاعده مند استفاده می شود اما گسترش استعاری و نو واژه سازی و اختصار و دوگان سازی و وام گیری به نام واژه آفرینی بررسی می کرد چرا که این فرایند های فاقد قواعد دقیق و مشخص اند ، و هم در کتاب اصول و ضوابط واژه گزینی روش های گسترش استعاری و نو واژه سازی بررسی نمی کرد».

پیامشو ویرایش نکردم و همین‌شکلی بود. چندین بار خوندمش تا بالاخره متوجه شدم چی میگه و چی می‌خواد. از کارشناس ارشد زبان فارسی یه همچین متن آشفته‌ای بعید بود. شروع کردم به غر زدن که پس چی یاد بچه‌ها می‌دن تو مدرسه و دانشگاه که دو خط پیام هم بلد نیستن بنویسن. نوشتم «سلام. کتاب‌های دکتر طباطبائی این‌ها رو کامل توضیح داده. هر نویسنده دسته‌بندی خاص خودشو داره. کتاب‌های ایشون به‌نظرم کامله.». نوشت «باشد ، آیا شما به من کمک می دهید تا این کتاب ها را یابم». جزو مخاطبام نبود و شماره‌شو نداشتم. کلیک کردم روی اسمش و دیدم گروه مشترکمون همون گروه پست قبله. همون بنده خدایی بود که اون سؤال ساده رو راجع به روش‌های واژه‌سازی مطرح کرده بود و من جوابشو تو گروه داده بودم و راهنماییش کرده بودم. اومده بود پی‌وی! که مزاحم سایر اعضا نشیم. فرضیۀ دانشجویِ ایرانیِ کم‌سواد بودنش کمرنگ شد و فرضیۀ جدیدم این بود که ایرانی نیست و فارسیو خوب بلد نیست. نوشتم «بله حتماً. خوشحال می‌شم اگر کاری از دستم بربیاد و کمکتون کنم.». عکس جلد کتاب‌ها رو براش فرستادم که جست‌وجو کنه و بیابه. در پاسخ به عکس‌ها نوشت «متشکرم خسته نباشید». از خسته نباشید گفتنش خنده‌م گرفت. پرسیدم «راستی، زبان مادری شما فارسی نیست؟ فعل‌هاتون یه کم متفاوت با بقیه هست.». گفت «بله ،زبان مادری من فارسی نیست». توضیح بیشتری نداد. نوشتم «از آشنایی با شما خوشحالم». جواب داد «من هم از آشنایی با شما خوشحالم من فاطمه ، من مصری هستم». گفتم «من این سه کتاب رو دارم و اگر به کتابخانه دسترسی دارید می‌تونید امانت بگیرید و بخونید.». گفت «خسته نباشید ، چگونه میتوانم این کتاب ها را یابم؟» دوباره از خسته نباشید گفتنش خنده‌م گرفت. دست هر کی که این جمله رو یادش داده درد نکنه، ولی کاش بهش می‌گفت خسته نباشیدو آخر مکالمه موقع خداحافظی می‌گن نه همین ابتدا و نه دم به دیقه. داشتم فکر می‌کردم آدرس کجا رو بدم که بره کتابا رو از اونجا بگیره. پرسیدم ساکن تهران هستید؟ گفت «نه در مصر زندگی می کنم». جا خوردم. فکر می‌کردم از دانشجوهای خارجی یکی از دانشگاه‌های تهرانه، ولی دانشجوی مصر بود و اصلاً ایران نبود. جا داشت ازش بپرسم آخه نونت نبود، آبت نبود، اونجا تو مصر زبان فارسی خوندنت چی بود. می‌دونستم که کار درستی نیست از کتابام عکس بگیرم بفرستم و اصولاً کتاب رو یا باید خرید یا از کتابخونه امانت گرفت. ولی چاره‌ای نداشتم. این کتاب‌ها رو فقط می‌شد از تهران پیدا کرد و فرض کردم که دارم کتابامو بهش امانت می‌دم. گفتم عکس می‌گیرم و تا فردا می‌فرستم. گفت «خیلی متشکرم دست شما را درد نکند». می‌خواستم بگم درد نکردن گذرا به مفعول نیست. نگفتم. یه گوشه برای خودم یادداشت کردم که اگه یه وقت باهاش صمیمی شدم، ازشم بپرسم ببینم سریال یوسف پیامبرو دیده یا نه و نظرشو راجع به یوزارسیف حکیم جویا بشم. فرداش کلی کتاب و مقاله براش فرستادم و اون سؤالی هم که در ابتدا ازم پرسیده بودو تو گروه درسیمون مطرح کردم که استادها و دوستام هم نظرشونو بگن. یکی از دوستان گفت «گسترش استعاری در اصول و ضوابط همان «نوگزینش» است. نوواژه‌سازی هم ذیل همان «واژه‌سازی» بررسی می‌شود.». این جوابو برای فاطمه هم فرستادم. گفت «دست شما را درد نکند ، خیلی متشکرم خسته نباشید». می‌خواستم بگم خسته نیستم به خدا. گفتم چند تا کتاب دیگه هم هست. اگر کتابخانهٔ دانشگاهتون داشته باشه امانت بگیرید و بخونید. اسم و تصویر جلد کتاب‌ها رو براش فرستادم. گفت:



سایت فرهنگستانشونو گرفتم و سایت فرهنگستانمونو بهش دادم. سعی می‌کردم جمله‌هامو کوتاه و کتابی و رسمی بنویسم و از کلمات ساده و پرکاربرد استفاده کنم که راحت‌تر متوجه بشه. شماره‌ش قبلاً نشون داده نمی‌شد. بعدها شماره‌شو برام قابل‌نمایش کرد. پیش‌شمارهٔ مصر بود واقعاً. منم ذخیره‌ش کردم. ذخیره که شد، جزو مخاطب‌هام که شد، عکس پروفایلم هم براش نشون داده شد. دوست‌تر شدیم. ولی تا حالا روم نشده بهش بگم کی بگه خسته نباشید و درد نکردن گذرا به مفعول نیست. موقع نوشتن پایان‌نامه‌ش هر سؤال و ابهامی که براش پیش میاد ازم می‌پرسه. همیشه مکالمه‌هاشو با جملۀ من به کمک شما نیاز دارم شروع می‌کنه. منم هر کمکی از دستم برمیاد انجام می‌دم و دریغ نمی‌کنم. انقدر که من در دسترسشم استادهای مشاور و راهنمای خودم برای پایان‌نامه‌م نبودن. نمی‌دونم چه کار خیری کرده که خدا منو سر راه پایان‌نامه‌ش قرار داده؛ چون که هیچ‌یک از هم‌کلاسیام حوصله و اعصاب این کارا رو ندارن و من یه دونه‌م، واسه نمونه‌م :دی

یه زمانی یکی از فانتزیام استاد شدن بود. که دیگه فکر نکنم بهش دست پیدا کنم و مدت‌هاست خیالش از سرم افتاده. ولی با پایان‌نامهٔ این دوستمون در حال حاضر به‌صورت فرامرزی دارم با استادراهنماها هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. تجربهٔ شیرینیه. تنها مشکلم اینه که رساله‌شو به زبان عربی می‌نویسه و منم مثل شما عربی کلاسیک بلدم، نه این عربی امروزی رو. علی ایُّ حال تو پست بعدی می‌خوام تعدادی از سؤال‌ها و جواب‌هامونو باهاتون به اشتراک بذارم. به‌نظرم سؤالات جالبی هستن و دونستن جوابشون برای شما خالی از لطف نیست.

ادامه دارد...

۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۱- مانتوسبزِ شال‌نارنجی

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۷ ق.ظ

هفتۀ آخر اردیبهشت بود. هفتهٔ لباس محلی. سال ۹۴. واپسین روزهای دورهٔ کارشناسیم. دانشجوها با لباس محلی میومدن دانشگاه و با همون لباسا می‌نشستن سر کلاس. غرفه هم داشتن. یه روز ظهر بعد از تموم شدن کلاسام رفتم دیدن دوستام. همه داشتن عکس می‌گرفتن. تو اون شلوغی با دوربینی که نمی‌دونم مال کی بود و دست کی بود، جلوی یکی از غرفه‌ها با یه عده که نمی‌دونم کی بودن یه عکس یادگاری گرفتم. عکسو می‌خواستم بذارم وبلاگم. از اون جمعی که تو عکس بودن فقط یه نفرو می‌شناختم و دورادور دو نفر دیگه رو. اون روز همه دوربین دستشون بود. عجله داشتم. زود رفتم. گفتم بعداً از بچه‌ها می‌گیرم عکسو. ولی چجوری این عکسو پیدا می‌کردم وقتی نمی‌دونستم کی با کدوم دوربین گرفته؟ اون روز به هر کی که فکر می‌کردم سر نخ اون عکس باشه پیام دادم و کلی شماره از این و اون گرفتم و به صاحبان اون شماره‌ها پیام دادم بلکه به عکسم برسم. کلی عکس تو دوربیناشون بود. به همه‌شون می‌گفتم عکسی که فلان روز فلان ساعت فلان جا گرفته شده رو می‌خوام. توصیف می‌کردم که تو اون عکس، حدوداً ده نفریم و از سمت چپ اولی، یه دختر ایستاده و مانتوی سبز و شال نارنجی پوشیده و دومی لباس عربی. بالاخره پیدا کردم عکسو. ولی شماره‌ها و پیام‌ها رو پاک نکردم. به هر حال هم‌دانشگاهیم بودن و شاید یه روز این شماره‌ها به دردم می‌خوردن. 

چند وقت پیش تو گروه ویراستاران یکی از اعضا یه پیامی فوروارد کرد که محتواش دعوت به همکاری برای یه طرحی بود که به معادل‌های فارسی کلمات انگلیسی ربط داشت. یه نگاهی به سایتشون انداختم و متوجه شدم به شریف هم ربط داره این طرح. یه شماره گذاشته بودن که در صورت تمایل به همکاری پیام بدیم بهشون. شماره رو ذخیره نداشتم و جدید بود. به اسم سایتشون ذخیره کردم، ولی از اونجایی که ایمو دیرتر از بقیۀ اپ‌هام با اسم مخاطبام سینک یا همگام میشه، وقتی شماره رو ذخیره کردم، اطلاع داد که اچ تی عضو ایمو هست. من به اسم سایتشون ذخیره کرده بودم شماره رو، ولی ایمو اچ تی نشون می‌داد. احتمالاً حروف اول اسم و فامیل صاحب شماره بود. بعد از چند ثانیه ایمو هم با اسمی که خودم ذخیره کرده بودم سینک شد. نام کاربری تلگرامش به اسم سایت بود و عکس پروفایلش لوگوی سایت. تو مخاطبای گوشیم بین چندصد نفر فقط دو نفر اسمشون با اچ شروع می‌شد و فامیلیشون با تی. اولی یکی از اون دو نفری بود که تو اون عکس بودن و دورادور می‌شناختمش و دومی هم یکی از همونایی که بهشون پیام داده بودم و خواسته بودم عکس‌هایی که دوشنبه ۲۸ اردیبهشت، ساعت دوونیم نزدیک کتابخونه، جلوی سالن ورزش گرفته رو نگاه کنه ببینه بینشون عکسِ حدوداً ده‌نفره‌ای هست که سمت چپ یه دختر با مانتوی سبز و شال نارنجی کنار یکی که لباس عربی پوشیده ایستاده؟ به خیلیا این پیامو فرستاده بودم و تو دوربین اونا این عکس با این مشخصات نبود، جز همین آقای اچ تی. گویا اون روز دوربینشو داده بود به نمی‌دونم کی که این عکسو بگیره. نمی‌دونستم رشته و مقطع تحصیلیش چیه. حتی نمی‌دونستم همونیه که تو همون عکس، سمت راست با لباس کردی ایستاده. شاید مسئول غرفه بود، یا شایدم با یکی از اینایی که تو عکس بودن دوست بود، یا همسر یکی از دخترای تو عکس بود. نمی‌دونم. اون موقع دکترا بود و هیچ ربطی به ما که همه کارشناسی بودیم نداشت. شماره‌شو با چند واسطه از دوست دوست همون لباس‌عربیه گرفته بودم. بهش پیام داده بودم و تصویری که تو ذهنم بود رو توصیف کرده بودم. عکس‌های دوربینشو گشته بود و چیزی که دنبالش بودمو پیدا کرده بود. آخرین پیامی که بین ما رد و بدل شده بود همین عکس بود و بله همین منظورم بود و ممنون. اون موقع برام مهم نبود بدونم صاحب دوربین کیه، رشته‌ش چیه و کیا تو این عکسن، ولی حالا حدس می‌زدم مدیر این طرح، همون اچ تیِ صاحب دوربینه و دوست داشتم بدونم حدسم درسته یا نه. به لطف عکسایی که تو سایتشون گذاشته بودن و تطبیقش با عکس پروفایل تلگرام صاحب دوربین که همون آقای لباس‌کردیِ سمت راست عکس بود این اطمینان حاصل شد. به لطف گوگل و چند تا مصاحبه‌ای که ازش تو چند تا روزنامه و مجله چاپ شده بود هم رشته و شهر و سال ورودشو فهمیدم. همون بود. پیام دادم و اعلام آمادگی کردم برای طرحشون. استقبال کردن و قرار شد همین روزا جلسه داشته باشیم. حالا دغدغه‌م اینه که وقتی رفتم شرکتشون، آیا بهشون بگم من همون دختره‌ام که سال نودوچهار دربه‌در دنبال عکسش بود یا صبر کنم یه روز اتفاقی بخواد با شمارۀ خودش پیامی چیزی بده و ببینه قبل از اینم دو سه تا پیام ثبت شده تو تلگرام و تعجب کنه و پیاما رو بخونه و یادش بیفته من همون مانتوسبزِ شال‌نارنجی‌ام که دنبال عکسم بودم؟ یا به روم نیارم و اونم هیچ وقت نفهمه؟

پ.ن۱: البته همیشه سرِ سبز بودن یا آبی بودن این مانتو بحث هست بین من و دوستان. دقیق‌تر بخوام بگم رنگش سبزآبیه. ولی من سبز می‌بینمش.

پ.ن۲: اگر پنج سال و چهار ماه پیش، تو همون غرفه بهم می‌گفتن صاحب اون دوربینی که دارین باهاش عکس یادگاری می‌گیرین یه روز شرکتی تأسیس می‌کنه که ربطی به رشته و مدال المپیادش نداره و تو هم در نقش نمایندۀ فرهنگستان باهاشون همکاری می‌کنی به عقل گویندۀ این خبر شک می‌کردم؛ چرا که من اون موقع نه می‌دونستم فرهنگستان چیه نه می‌دونستم رئیسش کیه. و سندِ این ادعا یادداشتیه که اواخر خردادِ ۹۴، روز مصاحبهٔ ارشد، تو فرهنگستان نوشته بودم.

۲۷ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۸- معمای دو رامین

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۴ ق.ظ

دیروز به یکی از همکارای سابقم که دکترای زبان‌شناسی داره، پیام دادم و ازش راجع به استادهای زبان‌شناسیِ یه سری از دانشگاه‌ها سؤال کردم. با این همکارم سال ۹۴ تو ایرانداک آشنا شدم. من اون موقع ترم اول ارشد بودم و اون در حال دفاع دکترا بود. هردومون سرگروه بودیم. پروژه چهار تا سرگروه داشت که سه تاشون دکترای زبان‌شناسی بودن و من تازه ترم اول ارشد بودم. رشتهٔ کارشناسیمم مرتبط نبود و یه‌جورایی صفرکیلومتر محسوب می‌شدم. ولی چنان قابلیتی از خودم نشون دادم که همه فراموش کردن من هنوز یه واحدم از زبان‌شناسی پاس نکردم. رئیس پروژه روز آخر می‌گفت من تا حالا فکر می‌کردم شما هم مثل بقیه دانشجوی دکترایی. بعد از اون پروژه دیگه این همکارمو ندیدم تا دیروز که پیام دادم و ازش راهنمایی خواستم. وقتی فهمیدم الان خودش هیئت علمی یکی از همون دانشگاه‌هاییه که راجع بهشون ازش سؤال کردم کرک و پرم ریخت. قشنگ دست و پامو جمع کردم و بقیهٔ پیامامو رسمی‌تر پرسیدم. چون که داشتم با یه استاد صحبت می‌کردم و این احتمال وجود داشت تو جلسهٔ مصاحبه ببینمش. لذا باید حواسم به سؤالایی که داشتم ازش می‌پرسیدم بود. حس اینکه توسط دوست و همکارت موردمصاحبه واقع بشی یه حس عجیبیه که نمی‌شه وصفش کرد. متأسفانه دستور زبان فارسی، مؤنث و مذکر نداره و الان من مجبورم خاطرنشان کنم که دارم در مورد همکار خانوم صحبت می‌کنم. اگه متنو به عربی یا انگلیسی می‌نوشتم، همون ابتدای متن، اونجا که گفتم «ازش راهنمایی خواستم» می‌تونستم با یه ضمیر مذکر یا مؤنث بعد از «از» این اطلاع رو بهتون بدم و مجبور نباشم این همه توضیح به متنم اضافه کنم. خلاصه یه کم اطلاعات گرفتم ازش راجع به اینکه کجا کدوم استاد روی چی کار می‌کنه. من می‌نوشتم و اون ویس می‌فرستاد. توضیحاتش که تموم شد، گفتم بین این استادها هیچ کدوم رایانشی نبودن. ازش پرسیدم کسیو می‌شناسه تو این حوزه کار کرده باشه یا نه. گفت آقای گلشاهی رو می‌شناسه که هم‌دانشگاهیش بوده و ایرانداک هم بوده و حالا هیئت علمی فلان‌جاست. چون ویس می‌داد، دقیق نفهمیدم میگه گلشاهی یا گلشائی. حالا یه فلاش‌بک بزنیم به روزایی که می‌رفتم ایرانداک برای جلسات همین پروژه. اتاق رئیس ما انتهای سالن، سمت چپ بود. از آسانسور که میومدی بیرون، همون ابتدای سالن، دفتر یکی از استادهای اونجا بود به اسم رامین گلشائی. نمی‌دونستم تخصصش چیه و چه شکلیه و چند سالشه، ولی هر بار که اسمشو می‌دیدم، یاد رامین پسر همسایهٔ شش‌سالگیم می‌افتادم، یاد دو تا از خواننده‌های وبلاگم، یاد دو تا از بلاگرا و دو تا از هم‌دانشگاهیام. حتی یاد منظومهٔ ویس و رامین و دانشجوی استاد شمارهٔ ۱ هم می‌افتادم. ینی من تو اون چند ثانیه که از آسانسور میومدم بیرون، تا بپیچم دست چپ، یاد و خاطرات رامین‌های پیرامونم زنده می‌شد. بعدها که تصمیم گرفتم تو کنکور علوم شناختی شرکت کنم، دیدم یکی از منابع آزمون رو همین رامین گلشائی ترجمه کرده و دیگه هر موقع کتابو می‌گرفتم دستم، یاد ایرانداک می‌افتادم و یاد پسر همسایهٔ بیست‌ودو سال پیشمون و دو تا از خواننده‌های وبلاگم و دو تا از بلاگرا و دو تا از هم‌دانشگاهیام و حتی یاد ویس و رامین و دانشجوی استادم. حالا برگردیم به زمان حال و دوباره فلاش‌بک بزنیم به چند وقت پیش که لینکدینم رو فعال کردم. لینکدین افرادی که فکر می‌کرد ممکنه من بشناسمو هی معرفی می‌کرد که دنبالشون کنم. چون کلی دوست تو حوزهٔ زبان‌شناسی تو لینکدین داشتم، به‌واسطهٔ اونا لینکدین چند تا از استادامم دنبال کردم و به‌واسطهٔ این استادها، دوباره چند تا استاد دیگه معرفی کرد. یکی از این استادها رامین گلشائی بود. حالا وقتی این همکارم گفت آقای گلشاهی رو می‌شناسه که تو حوزهٔ رایانشی هم کار کرده، من بی‌هوا گفتم رامین گلشائی؟ گفت نه، گلشائی نه، گلشاهی. ولی تأیید کرد که آره اسمش رامینه. گفتم خب اگه این اون نیست، چجوری اسمش همونه؟! اینجا بود که اون معما شکل گرفت. دوستم داشت در مورد رامین گلشاهی حرف می‌زد، من در مورد رامین گلشائی. دوستم تربیت مدرس درس خونده بود و همکلاسیش که همون گلشاهی باشه هم اونجا درس خونده بود و گوگل می‌گفت رامین گلشائی هم فارغ‌التحصیل همون دانشگاهه. دوستم می‌گفت گلشاهی یه زمانی ایرانداک بوده. خب منم هر موقع می‌رفتم ایرانداک، هر موقع از آسانسور خارج می‌شدم، تا بپیچم دست چپ، اسم رامین گلشائی رو روی در اتاقش می‌دیدم. به دوستم گفتم این همونه ها. گفت نه اینی که من می‌گم گلشاهیه. هر دو اسم رو گوگل کردم، هر دو رو به‌عنوان زبان‌شناس آورد. البته یکی معروف‌تر. تو مقاله‌هاشون اسم انگلیسیشونو چک کردم. متفاوت بود. آخر یکی هی بود یکی ای. چون تو فارسی هم یکیشون گلشاهی بود یکیشون گلشائی. موضوع مقاله‌ها شبیه هم بودن. رزومه‌هاشون هم. این همه شباهت زیادی عجیب بود. حدسم این بود اسمشو عوض کرده، یا دو تا اسم داره، یا؟ نمی‌دونم. اگه لااقل اسمشو به انگلیسی یکسان می‌نوشت می‌گفتم فارسیش اشتباه تایپی داره. ولی اینا دو فرد کاملاً مجزا بودن. مجزا، در عین شباهت. چارهٔ کار این بود که عکس لینکدین آقای گلشائی رو برای دوستم بفرستم و ازش بپرسم آیا هم‌کلاسیت (گلشاهی) ایشونه یا نه. به چند دلیل نتونستم این کارو انجام بدم. دلیل اول این بود که این دوستم الان استاد بود و اتفاقاً استاد یکی از دانشگاه‌های مدّنظرم برای مصاحبه بود و نمی‌خواستم فکر کنه دارم با این سؤالا رفاقت قدیممون رو مستحکم‌تر می‌کنم و قصدم اینه که با اطالهٔ کلام بهش نزدیک‌تر بشم. تازه همین آقای گلشاهی یا گلشائی هم هیئت علمی همون جا بود. نمی‌خواستم فکر کنه هدفم اینه به اون استاد هم نزدیک بشم. چون که روال اینه دانشجو قبل از مصاحبه بره استادها رو شناسایی کنه و باهاشون صحبت کنه و خودشو بهشون بشناسونه. این‌جوری احتمال قبولیش بیشتر می‌شه. من چون این روال رو دوست ندارم، نه چنین قصدی داشتم نه می‌خواستم فکر کنه چنین قصدی دارم. فقط می‌خواستم قبل از مصاحبه استادها رو بشناسم و مثل ارشد نشه که تازه سر جلسه فهمیدم دکتر حداد رئیس فرهنگستانه. لذا وقتی فهمیدم این دوستم، خودشم استاده بابت راهنماییاش تشکر کردم و سریع به صحبتمون پایان دادم. بعداً از چند نفر از همکارا و دوستای دیگه‌م هم پرسیدم ببینم این دو نفرو (گلشائی و گلشاهی)، یا حداقل یکی از این دو نفرو می‌شناسن یا نه که همه‌شون گفتن نه، نمی‌شناسن. بعدشم یه‌جوری می‌پرسیدن چطور؟! که مجبور می‌شدم از اول همینایی که به شما گفتمو برای اونا هم توضیح بدم. یه راهشم اینه از خود گلشائی بپرسم که با توجه به اینکه اونم الان استاده، صورت خوشی نداره. لذا فعلاً بی‌خیال یافتن پاسخ این پرسشم که آیا گلشاهی همون گلشائیه یا اینا باهم فرق دارن و از دو هویت جدا برخوردارن. اگه جدا باشن که این همه شباهت شگفت‌انگیزه. اگرم یه نفر باشن که هیچ توجیهی ندارم که چرا با دو اسم متفاوت کتاب و مقاله نوشتن.

+ عنوان پست رو به قیاسِ عنوان معمای دو برادر نوشتم.

۲۴ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۵- دوری صیّاد

پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۳۲ ق.ظ

نظرنوشت ۱۳۹۵. شهریور ۹۱ آموزشگاه رانندگی رفتم و چهار سال بعد، مرداد ۹۵ گواهینامه گرفتم. چجوری؟ [کلیک]

سفرنوشت ۱۳۹۵. لحظۀ تحویل سال کربلا بودیم. بین‌الحرمین. زمستون همون سال باز دوباره قسمت شد رفتیم. دو تا عکس از سومین و چهارمین سفر کربلا. این کیفم هم از نجف خریدم.



عکس‌نوشت ۱۳۹۵. شریف دیر جشن فارغ‌التحصیلی می‌گیره و اینجا ترم دوم ارشدم و تازه برامون جشن فارغ‌التحصیلی از کارشناسی گرفتن.



عکس‌نوشت ۱۳۹۵. صبح پنج‌شنبه با بروبچ جمع شدیم رفتیم خونۀ دکتر حداد. مثنوی می‌خوند و معنی می‌کرد. اینجا پارکینگه. اون درو باز کنید می‌خوره به راه‌پله‌های ساختمون.



عکس‌نوشت ۱۳۹۵. اولین حضور من در نماز جمعه و تا این لحظه آخرین حضورم هم هست. اونجا چی کار می‌کردم؟ چون می‌خواستم برم حوزۀ شریف، قبول نشدم البته (یادآوری پست مصاحبۀ حوزه)، فکر کردم ممکنه تو مصاحبه ازم راجع به نماز جمعه هم بپرسن، گفتم یه سر برم ببینم چجوریاس. 



سفرنوشت ۱۳۹۵. جلفا، باغ صفا. یه عکسِ دیگه از این باغ، همون روز، پای درخت: nebula.blog.ir/post/936



رقصانه. دخترا، بیاید رقص مورد علاقه‌مو نشونتون بدم دلتون واشه یه کم. این بخش مخصوص خانوماست ولی حالا اگه آقایون بخونن و ببینن هم اشکالی نداره. آهنگِ صیاد افتخاری رو که احتمالاً شنیدین. خیلیا گروهی و انفرادی با این آهنگ رقصیدن و ویدئوهای زیادی دیدم. اولین بار هم تو عروسی آرزو دیدم. چون هر کدوم ایرادات جزئی داشتن، به هیچ کدومشون نمرۀ کامل نمی‌دم. ولی از بین چند تایی که خوب بودن، این از همه‌شون بهتر بود. مثلاً اونجا که میگه برخیز که داد از منِ بیچاره ستانی یا اونجا که میگه بنشین که شرر در دلِ تنگم بنشانی، طرف باید برخیزه و بنشینه. نه که تو حال خودش باشه و همچنان برقصه. یا اونجا که میگه تا سجده گذارم باید خم بشه که اغلبشون خم نمیشن. فقط چون از youtube هست، به فیلترشکن نیاز دارید. اگر فیلترشکن ندارید پیشنهاد من browsec هست. می‌تونید گوگل کنید و افزونه‌شو نصب کنید. اینم فیلم آموزش تصویری نصبه (کلیک). بعد از اینکه مشکل فیلترینگ رو حل کردید، کلیک کنید روی تصویر زیر و هدایت بشید (در واقع منحرف بشید :دی) به سایت یوتیوب. اگه به این رقص با ارفاق ۵ بدم، به این دو تا هم به ترتیب ۴.۵ و ۴ می‌دم: این و این.

https://www.youtube.com/watch?v=WyUAv0YU3ro


یه چیزی هم راجع به دانلود از یوتیوب یادتون بدم. توی URL یعنی همون آدرس لینک، بین you و tube وقتی بنویسید magic می‌پرسه با چه کیفیتی برات فایلو ذخیره کنه و می‌تونید کیفیتشو انتخاب کنید و دانلود کنید. الان مثلاً برای کلیپ بالا لینک دانلود میشه [این] ولی خب البته اینم فیلتره.

۲۶ نظر ۲۲ اسفند ۹۸ ، ۰۶:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۳- شهرِیار

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۰ ق.ظ

بیر.

داشتم با مسئول آموزش صحبت می‌کردم. گفت شما همون روز که اومدی اینجا برای مصاحبۀ ارشد، همون روز ما انتخابت کردیم که بمونی و همین جا کار کنی. گفت یه درخواست بده و همین جا مشغول شو. یه همچین حرفی حتی اگه بُلُف باشه، اگه تعارف باشه، اگه یه دروغ مصلحتی و دلخوش‌کنک باشه، اگه جز من به هزار نفر دیگه هم گفته شده باشه، هر چی که باشه آدم دلش می‌خواد باور کنه. که دلش گرم بشه که دیده شده، که مهمه، که براش ارزش قائلن. گفتم من که تهران نیستم فعلاً. دکترا هم معلوم نیست قبول شم و بیام. گفت پس برو بنیاد شهریار با دکتر باقری صحبت کن. گفت اونجا زیرمجموعۀ ماست و نامه می‌دیم و زنگ می‌زنیم بهشون که فلان کار و بهمان کارو بکنی. نمیشه آدم هر حرفیو به هر کسی بگه. حتی نمیشه هر حرفیو هر جایی بنویسه. در لفافه گفتم که قبلاً یه بار رفتم و یه سر و گوشی آب دادم. اونجا همه خسته‌ن. مثل اینجا. مثل همه جا.

ایکی.

اولین بار اسمشو روی جلد یکی از کتاب‌هایی که منبع کنکور ارشد زبان‌شناسی بود دیده بودم. مهری باقری. نمی‌دونم چرا اون موقع فکر کرده بودم صاحب این اسم باید یک دختر جوان باشه. حتی بعداً که فهمیدم خانم باقری استاد دانشگاه تبریزه باز هم همچنان در تصورم باقری، یک استاد جوان هم‌سن‌وسال خودم بود. فرهنگستان که بودم سؤالِ دکتر باقری رو می‌شناسی رو زیاد از من می‌پرسیدند و من هر بار پاسخم نه بود. لابد فکر می‌کردند چون استاد دانشگاه تبریزه باید بشناسم. اولین بار که اسمشو گوگل کردم همین پارسال بود. اقوام پیام داده بودند که حدادتون هم که داره میاد تبریز. خبر نداشتم. در باب گام نمی‌دونم چندم انقلاب، دانشگاه تبریز سخنرانی داشت. زمستون بود. شال و کلاه کردم سمت دانشگاه. ملت به‌زور نمره و دانشگاه حضور به هم رسانده بودن و من حتی نرفتم خودمو نشون استاد بدم و احوالپرسی کنم. یه گوشه کناری پیدا کردم نشستم و از محفل فیض بردم. یه خانوم مسنّی اومد و ضمن خوشامدگویی به حدادمون، نشست ردیف اول. تنها خانوم ردیف اول بود. اینترنت نداشتم. به دخترهای پشت سریم که سرشون توی گوشی‌هاشون بود گفتم می‌شه اسم دکتر مهری باقری رو گوگل کنید عکسشو ببینم. نشونم دادن. گفتم شبیه همین خانوم ردیف اول نیست؟ خودش بود. همین خانومی بود که ردیف اول نشسته بود و به دکتر خوشامد گفته بود. اونجا اولین باری بود که دیدمش. موقع رفتن پالتوشو جا گذاشت. می‌دونستم برمی‌گرده. کنار پالتو منتظر موندم و وقتی برگشت و از دور اشاره کرد که بی‌زحمت پالتوشو براش ببرم بردم. پیش‌تر هم دکتر حداد کلاهشو توی کلاس جا گذاشته بود و براش برده بودم. پیش‌ترتر هم استاد شمارۀ پانزده کتش رو. خب هر کس یه علاقه‌مندی‌ای داره و علاقۀ من هم تحویل رخت و لباس جاماندۀ اساتیدم بهشونه. از سخنرانی که برگشتم دوباره خودم گوگل کردم و فهمیدم که متولد تهرانه و مدرکشو از دانشگاه تبریز گرفته. اسم همسرش آشنا بود. همسرش، مرحوم سرکاراتی، استاد دانشگاه تبریز بود و خب حدس زدم که احتمالاً وقتی برای تحصیل آمده اینجا، یا قبل‌تر، با استادش ازدواج کرده و مونده و بعداً هم خودش همین‌جا استاد شده.

اوچ.

شمارۀ بنیاد شهریار رو از سایتشون برداشتم و زنگ زدم. یه خانومی گوشی رو برداشت. منشی اونجا بود. خودم رو دانشجوی فرهنگستان معرفی کردم. از اونجایی که بنیاد شهریار، تبریزه، با خانومه ترکی حرف می‌زدم. تا گفتم با دکتر باقری کار دارم گفت بذار وصل کنم و وصل کرد. اصلاً مهلت نداد که بپرسم این خانم باقری ترکی بلده یا نه. وقتی صدای پشت خط گفت بله، سلام کردم و خودمو معرفی کردم. چند جملۀ اولم ترکی بود. بعد با تردید پرسیدم شما متوجه می‌شید چی میگم؟ به فارسی گفت بله بفرمایید. گفتم پس فارسی می‌گم که دوزبانه نشه مکالمه‌مون. قرار شد دوشنبه ششم آبان ساعت نُه، یک جلسۀ حضوری داشته باشیم. کلی ایده توی سرم بود که می‌دونستم اینجا نمی‌تونم به هیچ کدوم جامۀ عمل بپوشونم. در واقع همون بدو ورود متوجه شدم محیط خسته‌ای داره که هیچ جوره نمیشه تکونش داد. یکی از ایده‌هام این بود که راجع به زبان آذری (نه ترکی) که چند صد گویشور بیشتر نداره و در روستاهای دورافتاده به‌کار میره تحقیق کنم. دلیل اینکه تا الان منقرض نشده دورافتاده و صعب‌العبور بودن روستاهاست و بدبختی اینجاست هیچ زبان‌شناسی هم نمی‌خواد یا نمی‌تونه به این مناطق بره. من ولی دوست دارم. خانم باقری گفت منم وقتی جوان بودم از این کارها می‌کردم. گفت هنوز که هنوزه نمیشه با ماشین رفت اونجا. اسم روستاها رو پرسیدم و یادداشت کردم. با اینکه می‌دونستم حالا حالاها کسیو ندارم و شاید تا ابد هم کسیو نداشته باشم که تو این مسیر همراهیم کنه و یه کوله‌پشتی برداره و بزنیم به دل طبیعت و نجات بقایای زبان‌های در حال انقراض، اما با این همه اسم روستاها رو نوشتم. یه چند تا طرح دیگه هم داشتم و گفتم. اشاره کرد به موهاش و گفت اینا رو تو آسیاب سفید نکردم. هفتاد سالمه. دیگه با یه نگاه تشخیص می‌دم دانشجو باسواد و علاقه‌مند هست یا نیست. گفتم نظر لطفتونه.

دُرد.

برای بقیۀ ایده‌هام هم قرار شد برم سراغ استاد دیگه‌ای که اون روز و اون ساعت دانشگاه تبریز زبان ترکی درس می‌داد. خانم دکتر... راستش هنوز دفاع نکرده و حالا حالاها هم بعیده دفاع کنه. اما چون اینجا ایرانه، دکتر صداش می‌کنن و استاده. بعد از جلسۀ بنیاد رفتم دانشگاه. با مشقت‌های فراوان ساختمان مورد نظر رو پیدا کردم. یه دختر، تا حدودی شبیه خودم. خودمو معرفی کردم. خندید و گفت من فلانی و تو بهمانی؛ من مست و تو دیوانه. راجع به یکی از لهجه‌های زبان ترکی تحقیق می‌کرد. رساله‌ش راجع به همین موضوع بود. دو ساعتی باهم صحبت کردیم و بیش از پیش مطمئن شدم که اینجا اگه قرار باشه کاری کنم خودم باید پیشرو و محرک باشم. بقیه یا خسته‌ان و انگیزه ندارن، یا امکانات و بودجه ندارن، یا نیروی انسانی و توانایی ندارن. من اما همۀ این‌ها رو هر چند رو به زوال و افول، دارم. وقتی راجع به تحقیق روی زبان آذری گفتم و وقتی راجع به گویش‌ها و لهجه‌های منطقه گفت، بحثمون کلاً رفت سمت اینکه کجا به چه زبانی صحبت میشه. بعضی جاها زبانشون با زبان هم‌استانی‌هاشون متفاوته و از نظر جغرافیای سیاسی با یه استانن و از نظر جغرافیای زبان با یه جای دیگه. جغرافیم هیچ وقت خوب نبود. هیچ وقت دوستش نداشتم. از هر بحثی که توش اسم شهر و کوه و دشت و دریا و جلگه بود گریزان بودم و سعی می‌کردم بحث رو عوض کنم. اما وقتی لابه‌لای حرفاش گفت فلان جا به فلان لهجه صحبت می‌کنن درحالی که این لهجه به لهجۀ بهمان جا شبیه‌تره، لبخند شدم. گفتم چه جالب. با اینکه می‌دونستم، اما خواستم بیشتر توضیح بده، که بیشتر بشنوم...

بِش.

بار دومی که قرار بود زنگ بزنم بنیاد شهریار، همین چند روز پیش بود. بیرون بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم. شماره‌شونم ذخیره نکرده بودم. زنگ زدم ۱۱۸ و گفتم شمارۀ بنیاد شهریارو می‌خوام. خانومه گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. اپراتور گفت شماره‌ای ثبت نشده است. دوباره زنگ زدم. یه خانوم دیگه برداشت. گفتم خانوم این بنیاد شهریار یه جای معروفه. امکان نداره شماره‌ش ثبت نشده باشه. شاید همکارتون درست تایپ نکرده. گفت چند لحظه. بعد وصل کرده به اپراتور که شماره رو بگه. گفت. یادداشت کردم. زنگ زدم. یه آقایی گوشی رو برداشت. گفتم بنیاد شهریار؟ گفت بله. گفتم فلانی هستم؛ با دکتر باقری کار دارم. پرسید دکتر باقری کیه؟ گفتم رئیس اونجاست دیگه. گفت چند ساله رئیس اینجا آقای فلانیه. گفتم نه آقا من همین چند وقت پیش اومدم اونجا. رئیسش خانم دکتر باقری بود. گفت شما با کجا تماس گرفتید؟ گفتم بنیاد شهریار نیست مگه؟ گفت نه اینجا بنیاد شهیده :|. گفتم ببخشید، من این شماره رو از ۱۱۸ گرفتم. اشتباه شنیدن و اشتباهی شمارۀ اینجا رو دادن. برای بار سوم زنگ زدم ۱۱۸. یه خانوم دیگه گوشی رو برداشت. سعی کردم خشمم رو فروبخورم! و آروم باشم. گفتم شمارۀ بنیادِ شهریارو می‌خوام. و چند بار خیلی واضح تکرار کردم بنیاد شهریار. گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. شماره‌ای که اپراتور گفت با ششصد شروع میشد که این سمت تبریزه و شمارۀ بنیاد شهریار باید با پونصد شروع میشد. چون اون سمت تبریزه. دیگه زنگ نزدم به این شماره. زنگ زدم بابا و گفتم گوگل کنه بنیاد شهریارو؛ شماره‌شو بگه بهم. چند تا فحشِ باادبانه هم نثار کارمندانِ سخت‌کوش و ساعی ۱۱۸ کردم.

آلتی.

بار دومی که رفتم بنیاد شهریار، دکتر باقری اسم کوچیکم رو هم پرسید. یه کم فکر کرد و گفت یاد یکی از شعرهای همسرم افتادم. من گلم، نسترنم، نسرینم. اما مچینم؛ زیرا که با باد قراری دارم.

یدّی.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

عکس‌نوشت ۱۳۸۳. اینجایی که درش نشستم مقبرةالشعرای تبریزه. ما می‌گیم شهریار. از هشتصد سال پیش تا حالا بیشتر از چهارصد شاعر اینجا دفن شده که معروف‌ترینشون شهریاره. دوازده سالمه تو این عکس. چند تا بیت از شهریار تو خاطرم هست که خیلی دوستشون دارم. اینجا می‌نویسمشون؛ شما هم اگر دوست داشتید شعر کامنت بذارید من با شعر جواب بدم. از هر کی که دوست دارین.


۱.

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

۲.

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمۀ نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

۳.

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

۴.

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسهٔ تو به کام من کوه‌نورد تشنه را

کوزهٔ آب زندگی توشهٔ راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

۵.

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی

حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی

عقده بود اشکم به دل تا بی‌خبر رفتی ولیکن

باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی

وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا

یار باقی وآنکه می‌آرد پیام یار باقی

آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت

غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم

لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی

۱۰۴ نظر ۰۴ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۷- روایتی دیگر از سفر

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۳۸ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۷. یه پدری ازت درآرم خاصی تو چشامه. انگار که نقشه‌ای شیطنتی آتیشی خیالی چیزی تو سرم باشه. از سال ۷۷ یه عکس دیگه هم نشونتون دادم قبلاً که اتفاقاً تو اون عکس هم این نگاه شیطنت‌آلود موج می‌زنه. به قول شهریار: ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟ گلی که دستمه هم مصنوعیه :|



مقدمه:

منفی چهار. آنچه که در پست قبل نوشتم روایتی سطحی و دم دستی از سفر بود. چیزایی بود که در جواب چه خبر و چی کار کردی و تعریف کن چی شد و کجاها رفتی به هر کسی میشه گفت. اما اینایی که اینجا تو این پست می‌نویسم خاصن. عمیق‌ترن. فرق دارن با اون حرفا. جدی‌ترن، دلنوشته‌طورن، احساسی‌ترن، و یه جورایی میشه گفت مخصوص وبلاگن. اینا رو فقط شماها می‌خونید.

منفی سه. کامنتای پست، بسته است طبق معمول. اگر حرفی بود، خصوصی به خودم بگید. وقتی عمومی کامنت می‌ذارید، من باید عموم رو هم در نظر بگیرم و در حضور عموم! جوابتونو بدم. این سخته برام.

منفی دو. این آخرین پست طولانی امساله و از امروز تا سه ماه آینده باید تمرکز کنم روی کنکور. نگفتم آخرین پسته ها. گفتم آخرین پست طولانیه.

منفی یک. یه وقتایی دوستام برای پروژه‌ها یا شرکت‌ها و سازمان‌هاشون دنبال نیرو و همکار می‌گردن و منم معمولاً لابه‌لای پستام بهتون اطلاع می‌دم. زین پس تصمیم گرفتم اطلاعیه‌ها رو بذارم اون بالا تو بخش آگهی‌های همکاری که گم نشه بین پستام. فقط لطفاً برای کسب اطلاعات بیشتر به من مراجعه نکنید. من اطلاعاتم همون‌قدره که نوشتم. با خودشون تماس بگیرید و برای اونا رزومه بفرستید. و دیگه اینکه لزومی نداره بگید اون آگهی رو از کجا پیدا کردید. اگر هم پرسیدن، بگید از وبلاگ زنگ فارسی، که مال یکی از دانشجوهای فرهنگستانه. وبلاگ زنگ فارسی مال منه؛ ولی یه جورایی اون وبلاگ پوششه. پوشش ینی اینکه اونجا رو ساختم که هر موقع تو فرهنگستان از دهنم کلمۀ «وبلاگم» پرید بیرون، و هر موقع خواستم راجع به فضای وبلاگ‌نویسی یه چیزی بگم، اگه پرسیدن عه! مگه وبلاگ داری؟، آدرس اونجا رو بهشون بدم بگم بله. هر موقع هم کسی از شما پرسید منو از کجا می‌شناسید؟ بگید از اونجا. حالا معنی پوشش رو متوجه شدید؟ :دی

صفر. امشب شب یلداست. حس خاصی نسبت به امشب ندارم. در نظرم یه شب مثل بقیهٔ شباست؛ یک دقیقه بلندتر.


بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

یک.

من بلیتامو از علی‌بابا می‌خرم و اونم هر بار ضمن تقدیر و تشکر، لینک دانلود چند تا کتاب صوتی و متنی رو بهم هدیه میده که در طول سفر بی‌کار نمونم و کتاب بخونم. این سری چهار تا بلیت خریدم و بعد از هر خرید یه لینک برام فرستاد. چهار تا کتاب توی هر کدوم از لینک‌ها بود. هدیۀ سفر دوشنبه رو خودم دانلود کردم. بعد دیدم کتابای سفرهای بعدی تکراریه. می‌ذارمشون اینجا، برای هر کی که زودتر دانلودشون کرد. اگر کتاب‌ها رو دارید یا نمی‌خواید بخونید گزینۀ دریافت رو نزنید که لینک نسوزه و بقیه ازش استفاده کنن. سه تا لینک بیشتر نیست.

هدیۀ سفر سه‌شنبه، تهران مشهد

هدیۀ سفر جمعه، مشهد تهران

هدیۀ سفر چهارشنبه، تهران تبریز

این دو تارم بعداً نمی‌دونم دوباره رو چه حسابی فرستاد:

هدیۀ سفرِ نمی‌دونم کدوم بلیت

هدیۀ سفر یه نمی‌دونم کدوم بلیت دیگه 

دو.

تو قطار تبریز تهران، هم‌کوپه‌ایم یه دختر تهرانی بود. بحث دانشگاه شد. پرسید کجا چی خوندم و منم متقابلاً همینا رو ازش پرسیدم. وقتی گفت فردوسی مشهد، با ذوق گفتم چه حُسن تصادفی. گفتم منم آخر هفته دارم می‌رم اونجا. راجع به ابعاد و محیط دانشگاه پرسیدم. راجع به روزای اول خوابگاه صحبت کردیم. راجع به درس، کار، همه چی. گفت وقتی خوابگاهی شدم، اولین باری که رفتم نون بخرم نمی‌دونستم نون رو دونه‌ای می‌خرن یا کیلویی. حجم عظیمی از خاطرات با هشتگ نونوایی برام زنده شد.


بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

سه.

شما یادتون نمیاد!. اون سالی که لیسانسمو گرفتم و فارغ‌التحصیل شدم، یوزر پس اینترنت خوابگاه و دانشگاه همۀ بچه‌ها غیرفعال شد جز من. تا دو سال بعد از فارغ‌التحصیلی، هنوز همچنان هر بار می‌رفتم شریف اینترنت داشتم و هر ماه هم شارژم می‌کردن. دلیلشو نفهمیدم هیچ وقت. وقتایی که با نت اونجا پست می‌ذاشتم ازتون می‌پرسیدم به نظرتون این پستا حلاله؟ یادمه روزی که بالاخره غیرفعال شد کلی غصه خوردم و منتظر بودم یکی پیدا بشه که بدون اینکه من ازش بخوام و بهش بگم یوزر پسشو بهم بده. نه حالا برای اینکه چیزی دانلود کنم یا لازم داشته باشم اون حجم رو. صرفاً وصل شدن به وای‌فای اونجا حس خوب و نوستالژیکی بهم می‌داد. با اینکه هنوز تعدادی از دوستام اونجا در مقاطع و رشته‌های مختلف درس می‌خوندن و یوزر پس داشتن و کافی بود من لب تر کنم و رمزشونو بذارن تو طبق اخلاص، ولی نگفته بودم بهشون که یه همچین حسرتی دارم!. تا اینکه امسال یکی از خواننده‌های وبلاگم شریف قبول شد و بدون اینکه بخوام و بگم، نام کاربری و رمز اینترنتشو بهم داد که هر موقع می‌رم شریف از وای‌فای اونجا استفاده کنم. سه‌شنبه صبح که رسیدم تهران، اولین جایی که به فکرم رسید، دلپذیرترین جایی که مسیرمو بی‌هیچ فکر کردن و بی‌هیچ اما و اگری کج کردم سمتش شریف بود. جایی که اونجا آرومم. اونجا دلم آرومه. تهران که میام آشوبم. اما اونجا آرومم. رفتم نشستم تو دانشکدۀ سابقم و با یوزر پس مرادی کتابای هدیۀ علی‌بابا رو دانلود کردم. پاورپوینت کنفرانسو آماده کردم و برای خانومی که هر چند ساعت یه بار زنگ می‌زد که چی شد پس، ایمیل کردم.

یادآوریِ یک پست: nebula.blog.ir/post/941



چهار.

وقتایی که می‌رم دانشکده، از همکف شروع می‌کنم و یکی‌یکی طبقاتو می‌رم بالا و خبرنامه‌ها و تابلوها و اطلاعیه‌ها رو می‌خونم. اینجا عکس یکی از دخترا رو بدون حجاب زده بودن رو تابلو. فکر کنم پذیرش گرفته رفته و عکس باحجابشو نداشتن. جالب بود برام.



پنج.

یه آی‌سی کنترلی رو میز سالن مطالعه بود. اسمشو گوگل کردم ببینم دقیقاً چیه. از اون گرونا بود. اگر سوخته باشه که حیف؛ اگرم سالم باشه که بازم حیف که اینجا رها شده. هر موقع تو آزمایشگاه آی‌سی و مقاومت و خازن و دیود و اینا می‌سوزوندیم نمی‌نداختمشون تو سطل آشغال. از مسئول آزمایشگاه اجازه گرفته بودم که بذارمشون تو جیبم و با خودم ببرم خوابگاه. قطعه‌های سوخته رو می‌زدم رو در و دیوار و اتاقو باهاشون تزئین می‌کردم. دارمشون هنوز.



شش.

یکی از هم‌دانشگاهیامم هست که هر موقع می‌رم تهران اینو تو مترو می‌بینم اتفاقی. شما فکر کن برای دیدن مریم و نگار و نرگس و الهام و زهرا، از قبل کلی برنامه‌ریزی می‌کنم و مکان و زمان تعیین می‌کنم و تهش نمیشه، اون وقت هر سری می‌رم تهران لیلا رو می‌بینم. این دفعه موقع پیاده شدن، وقتی خدافظی می‌کردم بهش گفتم به امید دیدار مجدد، لابد بازم تو مترو. جالبه یه ایستگاه‌هایی هم همو می‌بینیم که مسیر همیشگی‌مون نیست و فقط همون یه باره که داریم از اونجا رد می‌شیم.


بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

هفت.

خانومه یه بلیت گرفته بود و سه نفر بود. یه بلیت برای خودش و دو تا بچه‌ش. پرسیدم دوقلو هستن؟ گفت نه، ولی کمتر از یه سال اختلاف سنی دارن. دستفروش مترو بود. یه خانومه دیگه ازش پرسید شوهرت کجاست و چی کار می‌کنه؟ گفت بی‌کاره و تو خونه است. راجع به درآمد دستفروشی تو مترو حرف می‌زدن. می‌گفت سودش هر روز تقریباً صد تومنه. البته بستگی داره چی بفروشی. یکی از اقوامشون مشهد فوت کرده بود و با جاری یا خواهرشوهر و بچه‌هاشون داشتن می‌رفتن مشهد. بچه‌هاش خیلی کثیف بودن. من عاشق بچه‌ام و تا یه بچه ببینم مهرش زود به دلم می‌شینه. ولی نمی‌دونم چرا از همون بدو ورود به اتوبوس بدم میومد از اینا. راننده گفت پیش اینا بشین. گفتم اولاً من بلیتمو اینترنتی گرفتم و صندلیم اینجا نیست، ثانیاً چجوری پیش خانومی که یه بچه بغلشه و یکی رو زانوش بشینم؟ راننده گفت حق داری، ولی اگه اتوبوس پر بشه باید پیش اینا بشینی. چون نمی‌خواست صندلیش خالی بمونه و آقایون رو هم نمی‌تونست بنشونه کنار خانومه. من چون تنها بودم، منو می‌تونست به‌زور بنشونه پیش اونا. هر چی بیشتر می‌گذشت بیشتر بدم میومد ازشون. پسره کفشاشو درآورده بود و پابرهنه تی‌تاپ‌به‌دست تو اتوبوس راه می‌رفت و خاک و آب کف اتوبوس قاطی شده بود و گلی بود رو زمین. اینم هی راه می‌رفت و هی حال من بیشتر به هم می‌خورد. کسی سوار نشد و هم من تنها نشستم هم صندلی کنار خانومه خالی موند. حکمت این حس نفرت‌انگیز من شاید این بود که صندلی کناریشون خالی بمونه و بچه‌ها راحت باشن. بچه رو خوابوند رو صندلی خالی و تمام مدتی که بچه خواب بود من یک چنین صحنه‌ای می‌دیدم. به‌مرور، تا برسیم مشهد حس من لطیف‌تر شد و دیگه ازشون بدم نمیومد. اونجا که به زبان کودکانه به دخترعموش گفت کفشامو بپوشون و دخترعموش گفت خودت بپوش و به زبان کودکانه گفت خودم نمی‌تونم عاشقش شدم و می‌خواستم محکم بگیرم ببوسمش. موقع پیاده شدن، اسم بچه‌ها رو پرسیدم و لبخند زدم براشون. دختره یه سالش بود و اسمش هلنا بود، پسره حدوداً دوساله و حسین. گفت دو تا برادر دیگه به اسم حسام و احسان هم داره.



هشت.

یه خانوم افغانستانی تو اتوبوس بود. ردیف جلوی جلو، سمت راست نشسته بود. با یه پسر ایرانی که کوچیکتر از خودش بود ازدواج کرده بود. داشت با خانوم کرجی که اونم ردیف جلو، سمت چپ پشت سر راننده نشسته بود صحبت می‌کرد. می‌گفت قیمتای اینجا و اونجا تقریباً یکیه. قیمت لوازم خانگی و طلا. ولی لباس اونجا تو افغانستان ارزون‌تره. پول ایران هم اونجا فوق‌العاده بی‌ارزش و آشغاله. انقدر بی‌ارزشه که در حد کاغذه. من چون ردیف سوم بودم و صدای بچه‌های ردیف دوم بلند بود، یواشکی حرف زدناشونو نمی‌شنیدم. یواشکی یه چیزایی راجع به شوهرش می‌گفت. خانوم کرجی گفت منم چند وقته یواشکی ازدواج کردم و بچه‌هام هنوز نمی‌دونن. گویا شوهر اولش مرده بود یا جدا شده بودن. بعدش گوشیشو درآورد و عکس بچه‌هاشو نشون خانم افغانی داد. هم دخترش و هم پسرش هر دو سیزده چهارده ساله بودن حدوداً. بعدشم باز یواشکی یه چیزایی راجع به شوهرِ جدیدِ یواشکیش به خانوم افغانی گفت که نشنیدم. شماره‌شم داد و شمارۀ خانوم افغانی رو هم گرفت که زین پس بیشتر باهم در ارتباط باشن. فضولم خودتونید :دی من فقط کنجکاوم :))


بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

نُه.

کامنت گذاشته بود که می‌تونم بیام یواشکی نگاهت کنم؟ تا اون لحظه حتی نمی‌دونستم دانشجوی فردوسی مشهده. گفتم چرا یواشکی؟ قبل کنفرانس بیا چند دیقه همو از نزدیک ببینیم صحبت کنیم. صبح براش کامنت گذاشتم چه شکلی هستی؟ چی صدات کنم؟ عکسشو فرستاد برام. شماره‌مو ندادم بهش. شماره‌شم نگرفتم. وقتی رسیدم، براش کامنت گذاشتم. نوشتم کاپشن سفید پوشیدم، مقنعهٔ مشکی. چادرم تو کیفمه. در طول سفر یه جا مانتو تنم بود، یه جا کاپشن، یه جا چادر ساده، یه جا چادر لبنانی. یه جاهایی حتی کاپشنو از روی چادر پوشیده بودم، یه جاهایی هم از زیر چادر. نوشتم دقیقاً نمی‌دونم کجای دانشکده‌ام. بیرونم و آسمونو می‌بینم. سمت راستم ساختمان شماره دو هست و سمت چپم ساختمان شماره سه. جهاد دانشگاهی و پایگاه شهید قاسمیان و جامعهٔ اسلامی و انجمن اسلامی دانشجویان نواندیش هم دست راستمن. گرم بود و کاپشنو فقط برای اینکه پیدام کنه درنمیاوردم. سرم تو گوشیم بود که یه صدایی از پشت سرم شنیدم. شباهنگ؟ جواب دادم آرزو؟ لبخند زدم و باهاش دست دادم. بعد از جولیک و قرارمون توی مترو، این دومین قرار وبلاگی من بود. نمی‌دونستم تو یه همچین مواقعی چی میگن و مکالمه رو راجع به چی شروع می‌کنن. من حتی نمی‌دونستم آرزو اهل کجاست و رشته‌ش چیه. نمی‌دونستم بپرسم یا نپرسم. پرسیدم. وقتی گفت فلان جا، گفتم حتی یه ذره هم لهجۀ اونجا رو نداری. وقتی گفت کامپیوتر، چشام برق زد و پرسیدم تو دانشگاه شما هم برق و کامپیوتر یه دانشکده‌ان؟ دوست داشتم دانشکدۀ برق این دانشگاهو ببینم. هر دانشگاهی که برم، یه سر به دانشکدۀ برقشم می‌زنم همیشه. گفت اینجا همۀ مهندسیا یه دانشکده‌ان. گفتم منو می‌بری دانشکده‌تونو ببینم؟ منو برد دانشکده مهندسی. همۀ مهندسیا یه جا بودن و این برای منی که یه دانشکده مخصوص برای رشته‌مون داشتیم جای شگفتی داشت. گوشیمو دادم ازم عکس بگیره. اولین عکس غیرسلفی سفرمه این.



دَه.

اتفاق جالبی که فردای دیدارمون افتاد این بود که ما دوباره همو اتفاقی دیدیم تو دانشگاه. کِی؟ هفت صبح پنج‌شنبه. حالا اگه چهارشنبه‌ش همو ندیده بودیم، پنج‌شنبه تو اون نقطه از دانشگاه، مثل غریبه‌ها از کنار هم رد می‌شدیم، بدون اینکه بدونیم وبلاگ همو می‌خونیم و می‌شناسیم همو.



یه چند تا عکسم پای پست آرزو کامنت گذاشتم.

یاد عکسی که با جولیک گرفته بودم افتادم. این عکسم ببینید.

جالبه آرزو همیشه کوتاه می‌نوشت. بعد از دیدار با من پستاش طولانی شده. سرایت کرده طویله‌نویسی بهش.


بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

یازده.

دنبال در ورودی می‌گشتم. یه آقای اصفهانی با لهجۀ شیرین اصفهانی گفت حج خانوم!. برگشتم سمتش. گفت کوله‌تو قراره بدی امانت؟ گفتم بله. گفت امانتداری این سمته. بری در ورودی بعد برگردی امانتداری مسیرت طولانی میشه. اول بده اینجا بعد برو که دوباره برنگردی. تشکر کردم ازش. گفت خواهش می‌کنم. و در ادامه افزود: من خیلی گناهکارم برام دعا کن. گفتم باشه. و رفت. خیلی جالب بود حرکتش.

دوازده. قسمت اول.

اَسما، دخترِ پسرخالۀ بابا هم همزمان با من با اردوی دانشگاهشون اومده بود مشهد. پسرخاله زنگ زد که به اسما گفتم از مسئولاش اجازه بگیره که شبو بری هتلی که اونا اونجان. آدرس هتلم فرستاد برام. گفتم نه نیازی نیست و تو حرم می‌خوابم و هتل دانشگاه و خوابگاه دانشگاه هم هست و از من تعارف و از ایشون اصرار. به اسما پیام دادم که اگه یه وقت مسئولای دانشگاهتون گفتن نه و نمیشه ناراحت نشو و به خاطر من اصرار نکن بهشون. جواب نداد. حالا یا پیام من نرسید بهش، یا جواب اون نرسید.

سیزده.

قبلاً حرم یه جایی داشت به اسم فکر کنم دارالحجه که پتو و بالش می‌دادن و میشد شش هفت ساعتی اونجا خوابید. از ساعت دوازده تا شش فکر کنم. وقتی رسیدم حرم، اول رفتم زیارت و نیم ساعتی دعا و قرآن خوندم و برای مریضا و بی‌کارا و بی‌شوهرها و بی‌زن‌ها و بی‌فرزندها و بی‌پول‌ها و کنکوریا و کلاً برای گیر و گرفتاریامون دعا کردم و پا شدم رفتم سمت دارالحجه. دیدم بسته است. خادمی که اونجا بود گفت از ابتدای آذر اونجا رو بستن و دیگه نمی‌ذارن کسی تو حرم بخوابه (پلشت بیست‌وپنجم). گفتم خب پس کجا می‌خوابن؟ گفت زائرا می‌رن باب‌الرضا و درخواست می‌دن و با ون می‌بریمشون زائرسرا. زائرسرا کجاست؟ توی ترمینال. دوره که. تا برم درخواست بدم برم ترمینال خواب از سرم می‌پره. چند تا گزینۀ دیگه روی میز داشتم. هتلی که دانشگاه در اختیارمون گذاشته بود، که شبی دویست تومن بود و هر چی تعداد افراد توی اتاق بیشتر می‌شد هزینه کمتر می‌شد. اگه می‌رفتم هتل، دیگه باید قید حرم و زیارت رو می‌زدم. همون اول موقع ثبت‌نام گفته بودم هتل نمی‌خوام. خوابگاه دانشگاهم بود که اونجارم نمی‌خواستم. اسما هم که جواب پیاممو نداده بود. و من هفت صبح باید دانشگاه می‌بودم و ارائه داشتم. ساعت یازده بود و دیگه خیلی دیر شده بود که بخوام برم جای دیگه. ترجیح دادم تا صبح تو حرم بمونم. رفتم تو یکی از رواق‌های حرم نشسته سرمو تکیه دادم به دیوار و بیهوش شدم از خستگی. تو اون حیاطی که سقاخونه هست، یه رواقی بود که اسمش یادم نیست، ولی مخصوص خانوما بود. در و پنجره‌شم شیشه‌ای بود و سقاخونه دیده می‌شد از توی اون رواقی که می‌گم. یه چند ساعتی خوابیدم و صدای اذان که بلند شد دیگه بیدار شدم.

چهارده.

قبل ارائه‌م کلی دنبال قبر شیخ بهایی گشتم. می‌گفتن چون دانشمنده، حاجت علمی می‌ده. گفتم برم ازش بخوام که ارائه‌م خوب پیش بره. پیداش نکردم. فردای ارائه اتفاقی از یه قسمتی از حرم رد می‌شدم دیدم عه! نوشته قبر شیخ بهایی. فاتحه خوندم براش.

پانزده.

اینجا هم قبر شیخ نخودکیه. برای کسب اطلاعات بیشتر: ارجاع به خاطرات مشهد آبان ۹۸



شانزده.

اینجا هم پیر پالان‌دوزه. برای کسب اطلاعات بیشتر: ارجاع به خاطرات مشهد آذر ۹۶



هفده.

اینجا هم یه جای مخصوصه که برای گندم دادن به کبوترا تعبیه شده.



بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

هجده.

کلاسی که اونجا مقاله‌مو ارائه دادم یه کلاس ۴۵ نفری بود. مسئولین فکرشم نمی‌کردن پر بشه و این کلاسو برای ارائه اختصاص داده بودن. وسط ارائه‌م هی جمعیت بیشتر می‌شد و ملت سر پا ایستاده بودن. ارائه‌م که تموم شد، رفتیم یه جای دیگه. ولی خب اونجا هم ۴۵ تا صندلی داشت و دقیقاً نفهمیدم چرا جابه‌جا شدیم. خودشونم به این نکته اذعان داشتن که خب اینجا هم ۴۵ نفره هست. تو این جابه‌جایی، من دیگه یادم رفت کیا تو ارائه‌م بودن، کیا بعداً اومدن. کلاً هم دو تا دختر ارائه داشتن. یکی من بودم که اولین ارائه بودم و یکی هم یه دختر دیگه بود که آخرین ارائه بود. ارائۀ همه که تموم شد و خواستیم متفرق شیم، یه آقای چهل پنجاه ساله گفت ببخشید میشه چند لحظه؟ وایستادم ببینم چی کارم داره. گفت من مسئول نمی‌دونم کجای کارخونۀ ظروف چینی فلانم و از ارائه‌تون بسیار استفاده کردم. همین‌جوری که ایشون داشتن از ارائۀ من تعریف می‌کردن، من داشتم فکر می‌کردم چینی چه ربطی به واژه داره. گفتم لابد اشتباه گرفته منو. بدون اینکه ضایع و تابلو بشه، موضوع کارمو گفتم و پرسیدم منظورتون اینه که از این زاویه ظروف چینی رو به واژه و فرهنگستان ربط بدیم؟ گفت نه. بعد حرف قبلیشو ادامه داد که ما اونجا تو کارخونه فلان می‌کنیم و بهمان می‌کنیم. من هنوز متوجه نشده بودم ارتباط مقاله‌م به کارخونۀ ایشون چیه. به انحای مختلف تکرار می‌کردم که منظورتون فلانه؟ منظورتون بهمانه؟ که شاید منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشه. ولی خب با کی آخه؟ اونجا همه آقا بودن و اون یکی دختره هم آخرین ارائه بود و دید که من نشستم ارائۀ دختره رو گوش می‌دم. پس چطور می‌تونه منو با دختره اشتباه بگیره؟ یه ربع بیست دیقه راجع به کارخونه‌ش و توسعۀ مدل من تو سیستم مدیریتی کارخونه حرف زد. تو جمله‌هاش سود و بهینه و اینا بود. گفتم منظورتون بازدهیه؟ گفت نه و صحبتش رو ادامه داد. دیگه داشتم سردرد می‌گرفتم. گفتم خوشحال می‌شم شمارۀ تماستون رو داشته باشم که بعداً بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنیم. شمارۀ موبایلشو گرفتم و خدافظی کردم ازش. و سعی می‌کردم تو دیدش نباشم دیگه. بعد این هی منو می‌دید، هی سلام می‌داد هی لبخند می‌زد. روز دوم، تو سالن، کنار پریز نشسته بودم. آورد گوشیشو زد به شارژ و پرسید تا کی اونجام که بره نماز بخونه برگرده. گفتم هستم. گفت نیام ببینم گوشیمو بردن و فقط شارژرش مونده. گفتم کسی که گوشی رو می‌بره شارژرشم می‌بره خب. گفت راست می‌گین. و رفت. و سریع برگشت. کیفمو گذاشته بودم روی یکی از صندلیا و کوله‌مو روی یه صندلی دیگه. اومد گفت جای کسیه؟ کارم خیلی زشت بود که گفتم دوستانم قراره بیان. ولی واقعاً دلم نمی‌خواست پیشم بشینه. رفت یه جای دیگه نشست. تو حرفاشم منو خانوم مهندس خطاب می‌کرد. هنوز که هنوزه رفتارش برام در هاله‌ای از ابهامه. شماره‌مم ندادم بهش. شماره‌شم ذخیره نکردم :|

یه آقای دیگه هم بود که دوربین مداربسته نصب می‌کرد. یادمه که تو ارائه‌م هم بود. بعد تو زمان‌های استراحت هی میومد سر صحبت رو باز می‌کرد و یه چیزایی راجع به کارش و تقابل دانشگاه و صنعت و علم بهتر است یا ثروت می‌گفت که خب ربطشو به خودم متوجه نمی‌شدم و هنوز که هنوزه رفتار ایشونم در هاله‌ای از ابهامه.



نوزده.

خوراکیای زنگ تفریح. سحرخیر یکی از حامیان مالی کنفرانس بود.



بیست.

در راستای مصیبتایی که با کارتای بانکیم داشتم، روز کنفرانس سر میز ناهار دیدم یه شمارۀ ثابت ناشناس با پیش‌شمارۀ تبریز افتاده رو گوشیم. زنگ زدم گفتم با من تماس گرفته بودید؟ گفت فلانی‌ام. دوست بابا بود و سر یه پروژه‌ای همکاری داشتم باهاشون. گفت دستمزدتو می‌خواستم پرداخت کنم، هر کاری کردم خطا داد گفت حسابت غیرفعاله و منم ریختم به حساب بابات.

بیست‌ویک

جوجه‌کبابی که یادم رفته بود ازش عکس بگیرم و آخراش یادم افتاد.



بیست‌ودو.

فکر کردین فقط خودتون بلدین یه چیزی ببینین یادم بیفتین عکس بگیرین برام بفرستین؟ من اینجا این جوراب‌فروشی رو دیدم یاد بیست‌ودو و اسی افتادم.



بیست‌وسه.

اسنپ یکی از حامیان مالی کنفرانس بود و به مناسبت کنفرانس چهار تومن تخفیف در نظر گرفته بود برای هر کی که مبدأ یا مقصدش دانشگاه فردوسی مشهد باشه. مسیر حرم تا دانشگاه و دانشگاه تا حرم اتوبوس داشت و خودم از این کد استفاده نکردم، ولی اونجا تو کنفرانس هر کیو می‌دیدم داره اسنپ می‌گیره، ازش می‌پرسیدم آیا می‌دانی با کد stinp50 می‌تونی از چهارهزار تومان تخفیف بهره‌مند بشی؟ و خب خیلیا نمی‌دونستن و خوشحال می‌شدن که اطلاعات نابم رو باهاشون به اشتراک گذاشتم.

بیست‌وچهار.

دیگر حامی مالی کنفرانس همراه اول بود. تو جلسۀ اختتامیه با یه دختر مشهدی به اسم مریم آشنا شدم. دوست شدیم و شماره‌شو داد و شماره‌مو گرفت. بعد وقتی فهمید هتل رزرو نکردم اصرار پشت اصرار که بیا خونۀ ما، تنهام. تو حرم نشسته بودم که دیدم زنگ می‌زنه. دوباره اصرار که آدرسو می‌فرستم بیا خونۀ ما. تشکر کردم و نرفتم. بعد از اختتامیه گفت می‌دونی اینجا دارن به شرکت‌کنندگان تو کنفرانس سیم‌کارت رایگان میدن؟ گفتم نمی‌دونستم، ولی اگه می‌دونستم هم نمی‌گرفتم. بگیرم کجای دلم بذارم؟ گفتم خدا یکی، عشق یکی، سیم‌کارت هم یکی. وقتی داشت اسنپ می‌گرفت بره خونه کد تخفیف رو به اونم گفتم. اونجا کسی رو نمی‌شناختم بدم ازم عکس بگیره و بیشتر عکسام سلفی بود. این عکسو مریم برام گرفت و بسیار دوست می‌دارمش. دارم آرم شریفو نشون می‌دم.



بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

دوازده. قسمت دوم.

پیام دادم به اسما که اگه برای دعای کمیل اومده حرم باهم باشیم. گفت ظهر برگشتن تبریز. و در ادامه افزود که دیشب تا ساعت سه منتظرم بوده که برم پیشش و چرا نرفتم. گفتم آخه پیام ندادی که بیا. مطمئن نبودم مسئولای دانشگاهشون قبول کنن مهمان داشته باشه. بنده خدا کلی اصرار و خواهش کرده بود ازشون و راضیشون کرده بود من برم پیشش. بعدشم فکر کرده بود چون دیگه باباش بهم آدرسو داده، منم قبول کردم برم و خودش دیگه پیگیری نکرده بود رضایت قطعی مسئولاشو بهم بگه. خیلی هم بد نشد به نظرم. اصولاً زیاد دوست ندارم تو مراحل مختلف زندگیم مدیون کسی باشم و تا جایی که بشه زحمت نمی‌دم به بقیه. بد هم نگذشت تو حرم بهم.

بیست‌وپنج.

یه جایی بود تو صحن رضوی مجله و روزنامه و اینا می‌دادن. شب دیر وقت بود. گوشیمم شارژ نداشت با اون سرمو گرم کنم. رفتم اونجا به آقاهه سلام دادم گفتم یه چیزی برای خوندن می‌خوام. یه مجله داد. پول نگرفت. گفتم بعداً باید پسش بدم؟ گفت نه. یه صلوات بفرست فقط. گفتم باشه. یه کمشو خوندم تا خوابم ببره. مجله صفحات آخرش مخصوص کودکان بود. صبح که بیدار شدم دادمش به یه دختر شش هفت ساله. ازش پرسیدم خوندن نوشتن بلدی؟ گفت فقط یه کم خوندن بلدم. گفتم بیا این قصه‌ها رو بخون اگه دوست داری. برای بچه‌ها نوشته. خوشحال شد. مامانش داشت نماز می‌خوند. نمازش که تموم شد، مجله رو برد نشونش داد. بعد صدای مامانشو می‌شنیدم که می‌گفت باشه بذار نمازمو بخونم الان بابات میاد. دختره هم یه چیزی یواشکی می‌گفت مامانه هم هی می‌گفت باشه بذار برگردیم خونه برات می‌خونمش.

بیست‌وشش.

شب دوم رفتم رواق امام خمینی، قسمت خانوما. تو مرز آقایون و خانوما یه دیوار کاذب کشیده بودن. آخرین ردیفی که خانوما نماز می‌خوندن، کنار اون دیوار کاذب تکیه دادم به قفسۀ قرآن‌ها، کاپشنم هم کشیدم روم خوابیدم. شگفت آنکه هیشکی حتی یه بارم مزاحم خوابم نشد. همین دو سه ساعت کافی بود برام. بعد دیگه همین‌جوری تو صحن و حرم ول می‌چرخیدم و هر جا می‌دیدم یکی گم شده یا می‌خواد بره جایی و نمی‌شناسه می‌بردمش. دو تا خانومو بردم دستشویی. با کاروان اومده بودن، خودشون می‌ترسیدن برن گم بشن. بعد یه سری خانوم بودن که تشنه بودن و با دو تاشون رفتم سقاخونه آب بخورن و برای بقیه هم آب آوردیم. یه آقایی هم دم باب‌الرضا برای کارت‌به‌کارت شماره کارتشو می‌خواست برای دوستش اسمس کنه کمکش کردم. خانوما سواد نداشتن. فکر کنم آقاهه هم سواد نداشت. ولی آقاهه علاوه بر سواد، شعور هم نداشت. به یه گویشی حرف می‌زد که متوجه نمی‌شدم و فقط اسمس، شماره کارت، این شماره رو فهمیدم. کلی حرف زد. گفتم نمی‌فهمم زبانتونو. اهل کجایین؟ یه جایی رو گفت که نمی‌دونستم کدوم استانه و اسم هم نمی‌برم که اگه یکی اهل اونجا بود برنخوره بهش. شماره کارتشو که اسمس کردم، راه افتاد دنبالم که برای این یکی شماره هم اسمس کن. گوشیش از این دکمه‌ایا بود و واقعاً سختم بود بفهمم چی به چیه و چجوریه. اسمس کردم دادم دستش. بعد دیدم راه افتاده دنبالم که برای این یکی شماره هم اسمس کن. گفتم این دیگه آخریه و دیرم شده و بعد از این از یکی دیگه بخواین براتون انجام بده. از حرم اومدیم بیرون و از پله برقی می‌خواستم برم اون سمت خیابون. باهام اومد. بعد دیدم دستشو گذاشت رو شونه‌م منو کشید سمت خودش که بقیۀ آقایون بهم برخورد نکنن!!!. سرمو از گوشیش بلند کردم و اعتراض کردم به این کارش. حساب کار که دستش اومد یواشکی پرسید شوهر داری؟ وای وقتی اون لحظه یادم می‌افته به‌قدری عصبی می‌شم که دلم می‌خواد برم تو خیابون و ناخنامو فروکنم تو خرخرۀ تمام مردهای عالَم! سومین پیامک رو که فرستادم گوشیشو دادم دستش و سعی کردم بین جمعیت ناپدید بشم. دیدم هنوز داره دنبالم میاد. می‌گفت داری میری بازار، بیا باهم بریم (پلشت بیست‌وششم). جوابشو ندادم و رفتم داخل یه مغازه. کاپشن سفید تنم بود و خب احتمال ناپدید شدنم پایین بود بین اون جمعیت چادری. رفتم یه جا که تو دیدش نباشم. بعد کاپشنمو درآوردم و چادر مشکی سرم کردم و از یه مسیر دیگه به راهم ادامه دادم. دیگه نمی‌دونم کجا گم شد رفت پی کارش. دلم نمیاد بگم همۀ مردا آشغالن، ولی ۹۸ ممیز ۲ دهم درصد مردها کثیفن، عوضی‌ان، و آدم نیستن اصلاً. دور از جون شما البته. حالا یکی نیست بگه یارو وضعیت تأهلتو پرسیده، کیبورد لپ‌تاپت چه گناهی کرده اینجوری می‌کوبیش.

بیست‌وهفت.

کارت بانک ملیم با کارت اهدای عضوم یکیه. اونایی که کارت اهدای عضو دارن می‌دونن چی می‌گم. خریدامم بیشتر با بانک ملی انجام می‌دم. از یه مرکز خریدی دو تا روسری خریدم و وقتی کارتمو به دختره دادم بکشه، با تعجب گفت پیوندکارت؟ گفتم بله، کارت اهدای عضوم با کارت بانک ملیم یکیه. گفت ینی رضایت دادی اعضاتو اهدا کنن؟ گفتم آره. اشکالی داره؟ گفت آره بعضی مراجع تقلید می‌گن اشکال شرعی داره. گفتم نمی‌دونم کدوما چی می‌گن، ولی من مطالعه کردم راجع به این موضوع. مرگ مغزی با کما فرق داره و کسی که مرگ مغزی کرده برنمی‌گرده. گفت نظرت راجع به ناخن مصنوعی چیه؟ گفتم یه زمانی ناخنای طبیعی من دو سانت بلندی داشتن. این دو سانت بلندی کل ناخن نبودا، بلندی قسمت اضافۀ ناخن بود. گفتم یه همچین ناخن‌بلندکنِ قهاری بودم و دوست دارم ناخن بلند کردن و لاک زدن رو. ولی اینایی که میگن با ناخن مصنوعی میشه جبیراً وضو گرفت و غسل کرد رو هم قبول ندارم. گفت منم قبول ندارم.

اگه حالتون از دیدن ناخن بلند به هم نمی‌خوره روی این عکس ناخن دوران نوجوانیم کلیک کنید. به تقوا نزدیک‌تره که آقایون کلیک نکنن :دی :|


بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بیست‌وهشت.

ادامۀ اون پست اینستا که راجع به آهنگای راننده اتوبوس نوشته بودم. حمید هیراد می‌خونه «دل بریدن از تو دیگه کار من نیست...» و من به فکر فرومی‌رم. یکی دل می‌بَره، یکی دل می‌بُره. چیه این دل آخه.


بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بیست‌ونه.

بلیت مشهد-تهرانو برای ساعت هفت گرفتم که هفت صبح برسم تهران. اتوبوس از اون ور هشت راه افتاد، از این ورم نه‌ونیم رسید. صبح باید می‌رفتم فرهنگستان. می‌خواستم هفت برسم تهران که اول برم بنیاد سعدی. هم کوله‌پشتیمو بذارم اونجا (سنگین بود) هم یکی دو ساعت فرصت داشته باشم که به قول ناصرخسرو شوخ از خود باز کنم و یه دوشی بگیرم و مسواکی بزنم بعد برم فرهنگستان. شوخ اینجا ینی چرک و کثافت. ینی آخرین باری که موهامو شونه کرده بودم دوشنبۀ هفتۀ پیش بود، تو خونه. آخرین باری که مسواک زده بودم سه‌شنبۀ هفتۀ پیش بود، توی دانشکده. یک هفته پام تو جوراب و سرم تو مقنعه بود. کوله‌مو همه جا روی زمین گذاشته بودم و خودم هر جایی نشسته بودم و وقتی به کاپشن سفیدم نگاه می‌کردم حالم ازش به هم می‌خورد. نه درست و حسابی می‌تونستم غذا بخورم و نه درست و حسابی بخوابم. آخرین باری که افقی خوابیده بودم دوشنبه تو قطار تبریز تهران بود. آخرین باری که لپ‌تاپمو زده بودم به برق و پاوربانک و گوشیمو پر کرده بودم، سه‌شنبه بود تو همون شریف بود و همۀ این چند روزو من التماس می‌کردم ملت کمتر بهم زنگ بزنن و حالمو هی نپرسن که اگه شارژ گوشیم تموم بشه نه شارژر دارم نه جایی که پاورمو پر کنم. کمتر عکس می‌گرفتم و کمتر دیتای گوشیمو روشن می‌کردم بیام نت. وقتی گشنه و خسته رسیدم تهران شارژ گوشی و پاور و لپ‌تاپم هر سه صفر بود. حتی نمی‌دونستم ساعت چنده. چون باتری ساعت مچیم هم تموم شده بود. پس من نیاز داشتم قبل از اینکه برم فرهنگستان یه دو ساعتی برای تجدید قوا فرصت داشته باشم. که خب هم دیر رسیدم تهران هم مسئول بنیاد سعدی مرخصی بود و اونی که جاش نشسته بود منو نمی‌شناخت و نامۀ رسمی می‌خواست ازم که اجازۀ ورود بده. و من نامه نداشتم. تلفن هم تو کتش نمی‌رفت (پلشت بیست‌وهفتم).

سی.

پس از مشقت‌های فراوان گذاشت برم تو. تا وارد شدم گوشی و پاور و لپ‌تاپمو زدم به برق. حتی جا داشت خودمم بزنم به برق. دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم و راهی فرهنگستان شدم. کلید واحدو دادم نگهبانی و رفتم. وقتی برگشتم ساعت هشت بود و نگهبان نبود. درِ واحد سرایدار ساختمونو زدم بیاد کلیدو از نگهبانی بده. آیفونشون خراب بود. شمارۀ سرایدارو داشتم. گوشیمو درآوردم زنگ بزنم، یادم افتاد صبح به قدر کفایت شارژش نکردم و خاموشه الان. شارژرم همراهم بود؟ خیر. شارژرم سوخته بود. پاوربانک داشتم، همراهم بود؟ خیر. گذاشته بودم بمونه شارژ بشه. پس چه خاکی به سرم کردم؟ دیدم سرایدار بنیاد سعدی شماره‌شو نوشته روی کاغذ و زده روی دیوار. کاغذو برداشتم و طول و عرض خیابان منتهی به بنیاد سعدی رو بالا پایین کردم بلکه یه مغازه‌ای جایی پیدا کنم برم از اونجا زنگ بزنم به سرایدار و بگم بیاید مرا دریابد. از شیب پنجاه درجۀ بالاشهر و کفشای پاشنه‌بلند و پاهای خسته‌م هم نگم براتون. خیابون خلوت بود و فرد مناسبی نبود که بهش بگم موبایلشو در اختیارم بذاره. فکر می‌کردم که آیا درسته در یکی از خونه‌ها رو بزنم کمک بخوام؟ همین‌جوری که دنبال مغازه می‌گشتم چشمم افتاد به یه داروخانه. رفتم تو و گفتم ساکن فلان ساختمانم و کلیدمو دادم نگهبانی و نگهبان شیفتش تموم شده و رفته. شمارۀ سرایدارو نشونشون دادم و گفتم شارژ گوشیم تموم شده و خاموشه. شارژر هم ندارم. آیفون واحد سرایدار ساختمان هم خرابه. ازشون خواستم با این شماره تماس بگیرن و بگن من پشت درم (پلشت بیست‌وهشتم).


بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

سی‌ویک.

شنبه‌ها ساعت دو، جلسۀ شورای واژه‌گزینیه. هر موقع تهران باشم این جلسه رو از دست نمی‌دم. نه برای نمره و از روی اجبار، بلکه برای دل خودم می‌رم می‌شینم و تماشا می‌کنم. دوست دارم ببینم استادها چجوری باهم بحث می‌کنن، چجوری همدیگه رو قانع می‌کنن، چجوری شوخی می‌کنن، چجوری عصبانی می‌شن. مسیر بنیاد سعدی تا فرهنگستانو بلد نبودم. به رانندۀ اتوبوس گفته بودم بگه کجا باید پیاده شم. نگفت. وقتی تابلوی حقانی رو دیدم که پیچیدیم و ردش کردیم، رفتم جلو و به راننده گفتم رد کردیم که. گفت اتوبانه دیگه. نمی‌تونم نگه‌دارم. هفتِ تیر پیاده‌ت می‌کنم. می‌تونی با مترو برگردی. مسخره است. به هر کی بگی از ولنجک تا هفتِ تیر رفتم که برگردم حقانی می‌خنده بهت. دیرم شد. به جلسه نرسیدم. مظلومانه رفتم تو دفتر منشی دکتر حداد نشستم و گفتم جلسه یه ساعته شروع شده و زشته الان برم. تلفنو برداشت زنگ زد به منشی جلسه. بهش گفت هوامو داشته باشه که برم تو. با ذوق بلند شدم و پله‌ها رو دو تا یکی دویدم سمت جلسه و رسیدم پشت در. محافظ دکتر حداد نشسته بود پشت در. گفتم می‌خوام برم تو، ولی دیره و روم نمیشه. پرسید نمره داره؟ گفتم نه، برای دل خودم. چیزی نگفت. چند دقیقه‌ای تعلل کردم و تصمیم گرفتم برگردم. در اتاق باز بود. قبل از اینکه برگردم، خم شدم و تو رو نگاه کردم. همون لحظه دکتر هم سرشو برگردوند سمت در و دید منو. یواشکی گفتم می‌تونم بیام تو؟ آروم گفت آره. با شرمندگی به خاطر تأخیر یک‌ساعته، رفتم تو و نشستم جای همیشگیم. این آره بیای دکتر حداد، اونم برای کسی که یک ساعت دیر رسیده همون‌قدر برام دلنشین و دوست‌داشتنی بود که نه نمیشۀ دکتر شریف‌بختیار، وقتی چند ثانیه، فقط چند ثانیه بعد از خودش وارد کلاس می‌شدی. وقتی دیر می‌رسیدیم به ساعتش اشاره می‌کرد و با تکون سر حالیمون می‌کرد که برگردیم. هر دو سبک رو دوست دارم. اینم اضافه کنم که دکتر حداد حضور غیاب کلاساشو همون اول جلسه می‌کرد و پیش اومده بود که یکی دو دیقه دیر برسم و ببینم اسممو خونده و جلوی اسمم غ گذاشته. اینو دیگه عوض نمی‌کرد و غیبت می‌خوردی.

سی‌ودو.

جلسه که تموم شد، می‌خواستم برم بالا دفتر دکتر. روم نمیشد با استادها سوار آسانسور شم. تا دم آسانسور باهم بودیم و آسانسور که اومد اونا سوار شدن و من گفتم من از پله‌ها میام. و در آسانسور در حالی بسته شد که اونایی که تو بودن می‌گفتن نه بابا بیا تو بیا تو. بعد دیدم آقای محافظ کلید باز شدن در آسانسورو زد و در باز شد. و همه یک صدا گفتن بیا بابا تو که وزنی نداری.


بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

سی‌وسه.

وقتی کارم تو فرهنگستان تموم شد، دیدم یکی از استادها هم شال و کلاه کرده که بره. برای اینکه هم‌مسیر نشم باهاش، مسیرمو کج کردم سمت باغ کتاب. نمی‌دونم از کی شروع کردم به فرار از آدمای دور و برم. فرار از هم‌صحبتی و هم‌کلامی و همراهیشون. بین قفسه‌های کتاب کودک قدم می‌زدم. گاهی می‌ایستادم و یکیشونو برمی‌داشتم و ورق می‌زدم. بعد می‌ذاشتم سر جاش و دوباره قدم می‌زدم و تماشا می‌کردم. از این کتابای مربعی کوچولو خوشم میاد. دو تا رو انتخاب کردم و دیگه نذاشتمشون تو قفسه. گرفتم دستم و گفتم برای بچه‌هام. نگاهم گره خورد به نگاه بچه‌ای که دستش تو دست مادرش بود. نشستم روی صندلیای رنگی‌رنگی وسط سالن و رفتم تو فکر. از قفسه‌های کودک فاصله گرفتم. رفتم سراغ کتابای دوازده سال. اولین قفسه، قفسۀ کتابای نجوم بود. یه کم جلوتر، کتابای تاریخ. بی‌هوا دستم رفتم سمتشون. آخریو برداشتم و ورق زدم. گذاشتم سر جاش. من که نمی‌دونم چیا قراره دوست داشته باشین. زیست یا تاریخ؟ رمان یا شعر؟ ورزش یا؟



بخش دوازدهم: بنیاد سعدی

سی‌وچهار.

بیاید یه اتفاق هیجان‌انگیز براتون تعریف کنم. قبلش دو تا مقدمۀ کوتاه بگم. مقدمۀ اول اینکه من در طول سفر لباس خونه با خودم برنمی‌دارم و این قابلیت رو دارم که یه هفته با شلوار لی و مانتو بخوابم. دیدین تو بعضی سریالا طرف با کت‌وشلوار می‌خوابه؟ من نمونۀ واقعیشم. این از مقدمۀ اول. مقدمۀ دوم اینکه من شنبه که رسیدم تهران، اینا (مسئولین جایی که اونجا سکنی (بخوانید سُکنا) گزیدم) فکر کردن من یکشنبه می‌رم. بعد من تا چهارشنبه پامو از واحدم بیرونم نذاشتم. ینی می‌خواستم بذارما. ولی هوا آلوده بود و هی قرارام لغو می‌شد و می‌موندم. درو از تو قفل کرده بودم و به‌اندازۀ سه چهار روزم هم خوراکی داشتم. نگهبان و سرایدارم فکر کرده بودن من رفتم تبریز و کلیدم با خودم بردم. واحدی که من اونجام طبقۀ هفتمه. چون دوبلکسه دقیق‌تر اینه که بگم طبقۀ هفت و هشت. از چهار واحد تشکیل شده. طبقۀ اول تا ششم اینجا اداریه و کلاس و ایناست. طبقۀ آخرشم واحد مسکونیه برای مهمان‌های خارجی و توریستا و اینا. و همون طور که گفتم چهار واحده. آسانسورم اینجوریه که هر کی سوارش میشه، به مقصد که می‌رسه خانومه میگه طبقۀ فلان. در طول این چند روز، صبح تا ظهر حواسم به صدای آسانسور بود. ملت اغلب می‌رفتن طبقۀ شش. کلاً کسی با هفت کاری نداشت. تنها موجود زندۀ طبقۀ هفت من بودم که تو واحد دوم بودم و بقیۀ واحدا خالی بودن. بعد از وقت اداری هم کسی با آسانسور رفت‌وآمد نمی‌کرد. چون کلاً کسی تو ساختمان نیست که از آسانسور استفاده کنه. این کجاش هیجان‌انگیزه؟ صبر کنین می‌گم. دوشنبه شب، رو کاناپه پای لپ‌تاپ بودم که صدای آسانسور اومد. دیدم که میگه طبقۀ هفت. یه کم ترسیدم. ینی این وقت شب کی طبقۀ هفت چی کار داشت؟ گفتم لابد مهمان جدید اومده و سرایدار داره راهنماییش می‌کنه بره تو یکی از واحدا. طبق مقدمۀ اول، مانتو و شلوار تنم بود. لپ‌تاپو گذاشتم رو میز و روسریمو انداختم سرم و بلند شدم رفتم سمت در که ببینم آیا این مهمان جدید میاد پیش من یا میره یه واحد دیگه. هر کدوم از واحدا سه تا اتاق خواب و کلی تخت دارن و عجیب نبود که بیاد همین واحد. خب حالا تصور کنید شبه، صدای آسانسور اومده و یک یا چند نفر اومدن طبقۀ هفت و شما تنها هستید. دستمو گذاشتم روی دستگیره و داشتم فکر می‌کردم باز کنم یا نکنم که یهو از پشت سرم صدای پریدن یکی از رو دیوار توی بالکنو شنیدم. اینجا دو تا بالکن داره. بالکن بزرگتر تو پذیراییه که میز و صندلی و اینا چیدن و تقریباً حیاطه تا بالکن. بالکن کوچیکتر تو آشپزخونه است. در ورودی و آشپزخونه هم روبه‌روی همن. برقا هم خاموش بود. کلاً من چه خونۀ خودم باشم چه هر جای دیگه‌ای، لامپ اضافه روشن نمی‌ذارم. صدای افتادنو که از بالکن شنیدم برگشتم سمت تاریکی. دیدم در بالکن آشپزخونه باز شد و آقایی که از دیوار پریده تو بالکن، داره میاد تو آشپزخونه. بنده خدا با دیدن من جا خورد و کلی شرمنده شد. سرایدار بود. فکر کرده بود من رفتم خونه‌مون و کلیدارم بردم و مهمون جدید رو می‌خواست بیاره این واحد. رفته بود از پشت بوم و لبۀ دیوار پریده بود تو بالکن. فکر کن از لبۀ دیوار یه ساختمان هشت‌طبقه پریده بود تو بالکن. اونم تو تاریکی مطلق. مهمون پشت در بود. آقای سرایدارم تو آشپزخونه. هر دو کلی شرمنده شده بودن چرا اول در نزدن و با این پیش‌فرض که من نیستم از دیوار پریدن تو. هم مهمونه هم سرایداره کلی خجالت کشیدن. بعد من هی دلداریشون می‌دادم که طوری نشده که. حجاب داشتم دیگه. چرا ناراحتین. انصافاً آماده بودم درو باز کنم براشون. ولی دیگه نمی‌دونستم از دیوار می‌پرن تو :)) برای اینکه فضاسازی رو به نحو احسن انجام داده باشم، این عکسو براتون گرفتم.



سی‌وپنج.

فاصلهٔ طبقاتی ینی آسمون یه منطقه از تهران آبی و صاف و هواش تمیز باشه و هفت هشت ده ایستگاه پایین‌تر که بری نتونی نفس بکشی. این هفته دانشگاه یه چند جا کار داشتم که به خاطر آلودگی هوا لغو شد و چند هفته و چند ماه عقب افتاد. دورهمی با دوستان و برنامۀ آش هم موند برای یه وقت دیگه. فی‌الواقع هیچ استفادۀ مفیدی چه به‌لحاظ کاری چه تحصیلی و چه تفریحی از هفته‌ای که گذشت نکردم و شنبه تا چهارشنبه پامو از بنیاد سعدی بیرون نذاشتم. حتی برای خرید هم بیرون نرفتم. حتی برای گذاشتن آشغالا دم در هم بیرون نرفتم.



سی‌وشش.

روز آخر از سطل آشغال عکس گرفتم، دیدم نودوهشت ممیز دو دهم درصدش پاکت نودالیته. با اینکه آشپزخونه مجهز بود و ظرف و گاز و لوازم آشپزی داشت، ولی مواد اولیه نداشتم برای آشپزی. اینکه هوا آلوده بود و نمی‌تونستم و نمی‌خواستم برم بیرون برای خرید یا رستوران یه طرف، اینکه هر جایی هر چیزی نمی‌خورم هم یه طرف. فلذا نودالیت تنها گزینۀ روی میزم بود.




بخش سیزدهم: فرهنگستان، چهارشنبه

سی‌وهفت.

یک هفته قبل از اینکه برم تهران به خانوم میم پیام دادم که می‌تونم برم بنیاد سعدی بمونم؟ پرسیدم ببینم بنیاد جا داره یا نه. اونجا اولویت با مهمان‌های خارجیه و باید از قبل هماهنگ می‌کردم. خانوم میم مسئول آموزشه و ارتباط خوبی باهم داریم. همه‌مون اینستاشو دنبال می‌کنیم، اینستای بچه‌ها رو دنبال می‌کنه، شمارۀ موبایلشو داریم و حتی روزهای تعطیل هم تلگرامی و تلفنی باهاش در رابطه با کارهای آموزشی در ارتباطیم و ارتباطمون دوستانه است. جواب پیاممو نداد. حتی وقتی رسیدم تهران هم جوابمو نداده بود هنوز. عجیب بود. آنلاین بود، ولی جوابمو نمی‌داد. وقتی رسیدم فرهنگستان سراغشو گرفتم. تو دفترش نبود. یکی از همکاراش گفت مرخصیه، یکی گفت دیگه نمیاد. هر کی یه چیزی می‌گفت. هر کی یه جوری می‌گفت. من هم به روی خودم نمی‌آوردم که از فلانی فلان چیزو شنیدم و از شما اینو می‌شنوم. مسئول بخشمون طوری گفت «رفت» که انگار دیگه قرار نیست برگرده. گفت یه همکار جدید قراره بیاد. نگفت کی. من هم نپرسیدم. با خانم پ. جلسه داشتم. گفتم خانم میم رفته؟ گفت آره. گفت با آقای فلانی صحبت کردیم که یه مدت به جای ایشون بیاد باهامون همکاری کنه. نمی‌دونست من آقای فلانی رو می‌شناسم. نمی‌دونست آقای فلانی هموست که گاه‌وبیگاه چیزمیز می‌فرستد و هموست که یک شب پرسید می‌تونم یه چیزی بگم و وقتی گفتم بله بفرمایید گفت احساس می‌کنم انتهای گفت‌وگوهامون رو می‌بندید که ادامه پیدا نکنه. حالا قراره مسئول آموزشمون بشه و کارهای خانوم میم رو انجام بده. گفت فعلاً بین خودمون بمونه. از اتاق خانم پ. که بیرون اومدم زدم رو پیشونیم که پرونده‌هامون، نمره‌هامون، آخ آخ، آدرس‌هامون. همۀ اینا دست خانوم میم بود و حالا دست همو که!

سی‌وهشت

سرم گرم لپ‌تاپ و پایان‌نامه. توی اتاق استراحت دانشجوها نشسته بودم و سیستم‌ها رو به سامانه و مدل‌ها رو به الگو تبدیل می‌کردم. ظرف غذا به دست وارد اتاق شد. انتظار نداشتم ببینمش. مکالمه با سلام و احوالپرسی و چه خبر شروع شد. گفتم کلاس که ندارین امروز؟ گفت با فلان گروه پژوهشی همکاری می‌کنم و برای همین فرهنگستانم. بهش گفته بودن به کسی نگه و بین خودشون بمونه. از اینکه منو محرم دونسته بود، از اینکه منو از خودشون دونسته بود و این راز رو بهم گفته بود حس خوبی نداشتم. گفتم اتفاقاً منم صبح یه چیزایی شنیدم از بعضیا که چون قرار شد بین خودمون بمونه، به شما نمی‌گم. نگفتم که شنیدم قراره بیای جای خانوم میم و من از این بابت نگرانم. با ظرف غذا اومد نشست سر میز. یادداشت‌هایی که روی پایان‌نامه‌م گذاشته بودن رو ورق می‌زدم و غر می‌زدم که کی تموم میشه این ایرادهای بنی اسرائیلی. گفت می‌تونم ببینم؟ سه فصل اول رو دادم بهش و گفتم چهار و پنجو لازم دارم. راجع به دفاع حرف زدیم، راجع به کار و پژوهش، راجع به بنیاد سعدی و شهریار. نمی‌دونم بحث از کجا رسید به تفاوت زبان ترکی و آذری. گفتم من بر این عقیده‌ام که زبان ما در گذشته آذری بود. و آذری داره منقرض میشه و بسیار علاقه‌مندم برم تو این دهات دورافتادۀ استانمون و راجع به بقایای این زبان تحقیق کنم. وقتی خواست بیشتر بدونه لینک پست‌هایی که تو اون یکی وبلاگ نوشته بودم (+ و +) براش فرستادم. پیامم سین شد و مشغول خوندن شد. یه چرخی تو وبلاگ زد و فهمید که تو تیم ویراستاری رقیبم. گفت خدا رو شکر تو اون مکالمۀ اول، زیاد بد و بیراه نگفتم پشت سر گروه شما. چیزی نگفتم. دنبال راه فرار می‌گشتم. بلند شد رفت سمت ماکروفر. تو فکر بودم. ظرف غذا رو از ماکروفر درآورد و گذاشت روی میز. درشو باز کرد. مرغ بود. نگاه به ساعت گوشیم کردم. دوونیم بود. بلند شدم و چادرمو سر کردم. لپ‌تاپمو بستم و گوشیمو گذاشتم روش. قبل از اینکه تعارف کنه گفتم شما راحت باشید؛ من می‌رم برای نماز. گفت سری پیشم وقتی اومدم برای ناهار رفتید نماز بخونید. چرا هر موقع من میام، شما می‌رید؟ خندیدم و گفتم نیست که شما معارف و الهیات خوندید، برای همین هر موقع شما رو می‌بینم یاد خدا و نماز می‌افتم. اونم خندید. رفتم پایین. وقتی وضو می‌گرفتم خیره شدم تو چشمام. بغض کرده بودم. چشمام آمادۀ گریه بود. خیره شدم به آینه و گفتم ببین الان یکی میاد می‌بینه بد میشه. الان وقت گریه نیست. وقتی مهرو گذاشتم رو زمین، وقتی رسیدم به رکعت دوم، وقتی قنوت گرفتم... آخ وقتی رسیدم به قشنگ‌ترین مرحلۀ نمازم سکوت کردم. زبونم نمی‌چرخید به دعا. نمی‌دونستم چی بگم، چی بخوام. دوباره چشمام پر شد. یادم افتاد گریه نمازو باطل می‌کنه. گفتم ببین الان یکی میاد می‌بینه بد میشه. الان وقت گریه نیست. نمازم که تموم شد، چند دقیقه‌ای نشستم و رفتم تو فکر. کجای راهو اشتباه اومدم که به یه همچین بن‌بستی رسیدم؟

سی‌ونه

ساعت هشت شب بود و همۀ دانشجوها و کارمندا رفته بودن خونه‌هاشون و من بودم و فرهنگستانِ خالی. این‌جور مواقع استرس دارم که نگهبان درو قفل کنه و بره و من تو بمونم. باید دو نسخه از کارمو پرینت می‌کردم می‌ذاشتم رو میز استادام بعد برمی‌گشتم خونه. یه نسخه پرینت گرفتم و نوبت دومی که شد جوهر پرینتر تموم شد. پلشت‌ها انگار تمومی نداشتن. پلشت بیست‌ونهم بود این. نسخۀ چاپ‌شده رو گذاشتم برای استادی که ایمیل نداره و ایمیلی و رایانه‌ای! نیست و تصمیم گرفتم برای اون یکی استاد فایلو ایمیل کنم و ازش بخوام یا تو ورد کامنت بذاره یا خودش زحمت پرینتو بکشه. 


بخش چهاردهم: راه‌آهن، چهارشنبه

چهل

ساعت هشت و پنجاه‌وشش دقیقه است‌، بلیتم برای ساعت نُهه و الان رسیدم راه‌آهن. تا هشت فرهنگستان بودم. اگر دیر می‌رسیدم و جا می‌موندم عنوان سی‌امین پلشت رو هم تقدیم این واقعۀ هولناک می‌کردم. شانس آوردم؛ ولی شما مثل من دقیقه نودی نباشید و یه نیم ساعت زودتر بیاید تو سالن بشینید. بازم کیکشون توت‌فرنگی بود و آبمیوه‌شون سیب‌لیمو. روزی که تو قطار بهمون کیک شکلاتی بدن با آب‌پرتقال، اون روز روز عروسی منه.



چهل‌ویک.

تو قطار با دختری به اسم الناز آشنا شدم که جهانگردی خونده و اخیراً یه آژانس تأسیس کرده و این‌ور و اون‌ور تور می‌بره. پرسیدم کجاها؟ گفت همه جا. گفتم روستا هم می‌برید؟ گفت آره اگه جاذبه داشته باشه. گفتم روستاهایی که زبانشون ترکی نیست و آذریه هم می‌برید؟ گفت کجاها مثلاً؟ گفتم اسماشون سخته، یادم نیست. گفت یه چند بار رفتیم اوشدیبین. گفتم خودشه! یکی از روستاهایی که می‌خوام برم همینه. شماره‌مو دادم و شماره‌شو گرفتم در ارتباط باشیم.


بخش پانزدهم: خانه

چهل‌ودو.

شبی که داشتم می‌رفتم تهران و وسیله‌هامو جمع می‌کردم، تلویزیون یه سریال شمالی نشون می‌داد و هیشکی هم وقعی بهش نمی‌نهاد. من رد می‌شدم از جلوی تلویزیون، دیدم دو تا بچه به دنیا اومدن و یه آقایی قرآنو باز کرده از تو قرآن براشون اسم انتخاب می‌کنه. یه بار سورۀ یوسف اومد و اسم یکی رو گذاشتن یوسف. بعد یه آیه اومد که خلد برین و بهشت جاویدان و اینا بود و اسم اون یکی پسرم گذاشتن جاوید. بعد من رفتم به ادامۀ کارم پرداختم و بعدشم که راهی سفر شدم. هفتۀ اول که تلویزیون نداشتم و هفتۀ دوم هم تو بنیاد سعدی با اینکه تلویزیون بود، ولی روشنش نکردم. کلاً نزدم به برق. اخبار آلودگی و اعتراضات رو هم دوستام بهم گفتن. بعد که برگشتم خونه دیدم مامان نشسته پای یه سریال شمالی و توش دو تا پسر افتادن زندان و مامانشون برای اینکه اینا آزاد بشن داره با شاکی پرونده ازدواج می‌کنه. یهو گفتم این پسرا یوسف و جاوید نیستن؟ چه زود بزرگ شدن! و از اونجایی که مامان قسمت اولشو ندیده بود، سکانس نام‌گذاری رو براش تعریف کردم. اونم بقیه‌شو برام تعریف کرد. و بدینسان به جمع وارش‌بینان پیوستم.

چهل‌وسه.

کم‌کم یکی از فرضیه‌هام راجع به خواب داره اثبات میشه. اینکه من وقتی می‌رم سفر خواب نمی‌بینم. کلاً وقتی مختصاتم جابه‌جا میشه خواب نمی‌بینم. برای همین سال اولی که تهران قبول شدم رفتم خوابگاه، یکی دو سال خواب ندیدم تقریباً. بعد الان معمولاً نوزده شب از سی شبِ ماه رو خواب می‌بینم. این دو هفته‌ای هم که خونه نبودم خواب ندیدم. دیشب که اولین شبی بود که خونه بودم، گواهی ارائۀ مقاله رو گرفته بودم دستم و تمرکز کرده بودم روی امضاها. بعدشم کتاب قصه‌هایی که برای بچه‌هام! خریده بودم رو نشون مامان و بابا دادم و گذاشتم تو کمد. و اون شب دو تا خواب، یکی بسیار شیرین و دیگری بسیار تلخ در رابطه با امضا و این کتابا دیدم. 



چهل‌وچهار

من همیشه ضمن توجه به ترتیب زمانی و محتوایی بندها، به شماره‌هاشونم دقت می‌کنم. بعضی شماره‌ها یه رمزی رازی دلیلی دارن و ترجیح می‌دم این اسرار پیش خودم بمونن و فاش نشن. عزت و اهمیت بندهای چهارم پست‌هام احتمالاً خیلی وقته که لو رفته براتون؛ ولی فقط چهار نیست. همین‌جا تو همین پست، بند سی‌ویکم راجع به کسیه که تو دهمین دورۀ انتخابات مجلس سی‌ویکم شد. یا بند بیست‌ودو راجع به بلاگری به نام بیست‌ودوئه. یا بند صفر که بی‌حسی منو نشون می‌داد. ینی می‌خوام بگم هر جا تو این وبلاگ عدد دیدید، ساده از کنارش رد نشید. قدری بایستید و تأمل کنید. بعد رد بشید. یلداتون هم مبارک :)


یادم رفت بگم: با همراه اول، کد ستاره ۹۸ ستاره ۴ مربع رو بزنید. یک ساعت مکالمه هدیه میده به مناسبت یلدا، یه فال هم می‌گیره براتون. برای من این فال اومد:

محرم راز دل شیدای خود،  کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

که بسی بسیار به دلم نشست...

۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۱:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۶- سه پلشت آید و

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۳ ب.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۶. اینجا پنج‌سالمه. ایشونم که تصویرشو به‌شکل هنرمندانه‌ای سانسور کردم برادرمه؛ حضرتِ صاحبِ ماکسیمم تگِ پست‌های فصل سه. به رسم دیرین، من از هر کی تو پستام اسم ببرم تگش می‌کنم و آمار تگ‌هام تا این لحظه نشون میده تو این وبلاگ ایشون در صدر جدوله. و با اینکه سر هیچی باهم تفاهم نداریم و سر هر چی باهم اختلاف نظر داریم، ولی در مواقع لزوم هوای همو داریم. یکی از موارد لزوم کارت متروی مشهد بود که اومدنی ازش گرفتم :دی

یادآوری می‌شود: این پست و این پست 



محتوای این پست (پست ۱۳۷۶):

مقدمه

بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر

بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام


محتوای پست بعد (پست شنبۀ بعدی):

جزئیات سفر شاملِ

بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

بخش دوازدهم: دورهمی با دوستان و بازگشت.


مقدمه

یک. طبق برنامه، آذرماه شنبه‌ها پست می‌ذاشتم و عذرخواهم بابت تأخیر این هفته. درگیر سفر بودم و هستم و نتونستم شنبه آماده کنم پست رو. دلیل دیگۀ تأخیرم هم این بود که عکس‌های وبلاگم نه با نت گوشیم و نه با مودم آپلود نمی‌شن و کلاً پیکوفایل برام باز نمی‌شه و منتظر بودم حل بشه این مشکل. تا الان که حل نشده و دیگه مجبور شدم تو بیان آپلودشون کنم. از اونجایی که پیکوفایل و بلاگ‌اسکای سرور مشترک دارن، وبلاگ‌های بلاگ‌اسکای هم حتی باز نمیشن.

دو. تعداد کامنت‌های هفتۀ گذشته زیاد و محتواها متنوع بود. امیدوارم همه رو جواب داده باشم. اگر پیام کسی بی‌جواب مونده بگه لطفاً. سه نفر بدون وبلاگ بودن و ایمیلی جواب دادم. یه نفر آدرس اینستامو پرسیده بود، یه نفر برام شماره موبایل و یه نفرم آی‌دی تلگرام گذاشته بود که عذرخواهی می‌کنم بابت بی‌جواب موندن این پیام‌ها. از ارتباط تلفنی، تلگرامی و اینستایی و در کل از ارتباط خارج از چارچوب وبلاگ معذورم.

سه. بابت اعتمادتون و اینکه برخی از دوستان شماره تلفن و آی‌دی تلگرامشون رو در اختیارم گذاشتن که بیشتر در ارتباط باشیم بی‌نهایت ممنون و قدردانم. اما واقعیتی هست که شاید دوستان جدید از آن آگاه نباشن و آن اینکه من از ابتدای دوران بلاگریم تا امروز همهٔ تلاشم رو کردم که ارتباطم با دوستان وبلاگیم در چارچوب وبلاگ و کامنت باشه نه فراتر. دلیل این کارم هم اینه که ممکنه یه روزی به هر دلیلی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو رها کنم و ارتباطم رو با دوستان مجازیم قطع کنم. من وقتی وبلاگم رو ترک می‌کنم که قبلش تصمیم گرفته باشم شما رو ترک کنم. اگر ایمیل و شماره و اینستا و تلگرام و کانال‌های ارتباطی دیگه‌ای با شما داشته باشم، ترک وبلاگ دیگه معنی نداره. یه همچین موقعی باید این راه‌های ارتباطی رو هم غیرفعال کنم و خب این برای کسی که بیشتر از ده ساله شماره‌ش همینه و بیشتر از ده ساله ایمیلش همینه و هر چی که داره از اول همونه، سخته اونارم غیرفعال کنه و باعث دردسر میشه که شماره و ایمیلی که به دانشگاه و جاهای رسمی داده رو چون دوستان مجازیشم دارن بندازه دور. حالا چرا یه شماره یا ایمیل مخصوص برای وبلاگم ندارم؟ چون اولاً با توسعهٔ روابط و افزایش راه‌های ارتباطیم با هر بنی بشری مخالفم. ثانیاً هر چی رابطهٔ من و شما عمیق‌تر و وسیع‌تر بشه جدا شدنمونم سخت‌تر میشه. هر چی بیشتر به هم نزدیک بشیم دور شدنمون سخت‌تر میشه. هر چی رشته‌هایی که ما رو به هم متصل کرده قوی‌تر و تعداد رشته‌ها بیشتر باشه پاره کردنشون سخت‌تر میشه. به زبان ساده‌تر، من هر چقدر شبکه‌های ارتباطیم با دوستانم کمتر باشه، در آینده راحت‌تر می‌تونم ازشون جدا بشم. و ثالثاً شماها معمولاً می‌ذارید می‌رید. یهو غیبتون می‌زنه. تجربۀ چندین ساله‌م میگه خوانندۀ ثابت یه افسانه است. و من نمی‌خوام کسی که می‌دونم مهمون یکی دو روز وبلاگمه شماره و ایمیل و آی‌دی و کلی اطلاعات دیگه رو بذاره تو جیبش ببره، که هر وقت لازمم داشت دوباره به‌راحتی بیاد سراغم. این حس خوبی بهم نمیده.

چهار. برای پست قبلی، کامنت گذاشتین که کنفرانس رفتن آخه انقدر شور و شعف داره؟ والا من شور و شعف خاصی تو پست قبلی نمی‌بینم، ولی در کل اگه آرشیو وبلاگمو مرور کرده باشید می‌بینید که من معمولاً کم‌اهمیت‌ترین وقایع پیرامونم رو سوژۀ وبلاگم می‌کنم و با ذوق زایدالوصفی برای مخاطبم تعریف می‌کنم و این از ویژگی‌های منه.

پنج. در راستای پست قبل، راجع به پروژه‌ها و پکیج‌ها پرسیدید و خواستید بیشتر توضیح بدم. چون اسفندماه کنکور دارم تا اون موقع کارو تعطیل کردم. اگر عمری باقی بود، یادم بندازین بعد از کنکورم بیشتر توضیح بدم. فعلاً خودمم کار نمی‌کنم.

شش. این پست تقدیم می‌شود به خوانندۀ متولدِ شماره‌اش، ۱۳۷۶، سرکار خانومِ بهارۀ ۶ (این شیشو توافق کردیم بذاریم که با بهاره‌های دیگۀ وبلاگم اشتباه نگیرم؛ اون وقت بعدِ توافق ما بهاره‌های دیگه غیبشون زد. وقتی میگم خوانندۀ ثابت یه افسانه است نگین نه.)

هفت. این پستِ هلما رو بخونید. راجع به من نوشته. کامنت‌های پستشو که خوندم دیدم عجب دل پُری از پستام دارید :دی

هشت. این پستِ آرزو رو هم بخونید. دانشجوی مشهده. برای پست قبلی کامنت گذاشته بود که اجازه هست یواشکی بیام تو کنفرانس بشینم ارائه‌تو ببینم؟ گفتم چرا یواشکی؟ یه کم زودتر بیا قبل کنفرانس همو ببینیم چند ساعتی باهم باشیم. یکی از جغدای میماجیل رو هم بهش هدیه دادم.

جغد میماجیل چیست؟ 

تو کامنت اول این پست حریر توضیح دادم چیست.

عنوان ینی چی؟ 

عنوان یه ضرب‌المثله و در مواقعی به‌کار می‌ره که یه سری بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها پشت سر هم اتفاق می‌افتن. سه پلشت، یه اصطلاح توی قاپ‌بازیه. وقتی گودی همۀ قاپ‌ها (قاپ، استخوان مچ پای گوسفنده) به سمت بالا باشه میگن سه پلشت اومد یا طرف بز آورد. حالا چرا سه پلشت؟ بعد از خواندن پست حاضر، خواهید فهمید چرا سه پلشت و حتی اذعان خواهید کرد که سه پلشت خیلی کمه و عنوانو عوض کنم بذارم سی پلشت. یا حتی سیصد پلشت. پلشت اینجا به‌معنی مصیبت و بدبختیه.


بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر (وقایع اتفاقیۀ شنبه و یکشنبه و دوشنبۀ هفتۀ گذشته)

پلشت اول:

از دی‌ماه، برای کارتای بانکی باید رمز دوم پویا یا یه‌بارمصرف گرفته باشیم. قبل از سفر و قبل از اینکه دستمزد بچه‌ها رو پرداخت کنم رمز دوم یه‌بارمصرف یکی از کارتامو (اسمشو می‌ذاریم کارت شمارۀ یک) فعال کردم ببینم چجوریاست. ینی من کل روزو با ارورای عجیب و غریبش درگیر بودم. آخرش اپشو پاک کردم دوباره نصب کردم درست شد. جز کارت خودم رمز دوم رو برای چهار تا کارت دیگه از همین بانک شمارۀ یک هم فعال کردم که دو تاشون بدون خون و خونریزی فعال شدن و تراکنش هم انجام دادم دیدم کار می‌کنه. ولی برای کارت خودم و دو تای دیگه از کارتا اعصابم رنده شد. آخرشم رمز دوم یکی از کارتا فعال نشد که نشد. گفتم برن دوباره از عابر بانک کد فعال‌سازی بگیرن دوباره نصب کنن شاید درست شد.

پلشت دوم:

در ساعات پایانی مهلت ثبت‌نام کنکور دکتری، داشتم با کارت بانک شمارۀ یک که توش به اندازۀ هزینۀ ثبت‌نام پول مونده بود هزینه رو پرداخت می‌کردم که دیدم ارور می‌ده که تراکنش شما قبلاً تعیین تکلیف شده است. منظورشو متوجه نشدم. رفرش هم که کردم گفت توکن منقضی شده است. بازم منظورشو متوجه نشدم. پوله رو از کارتم کم کرده بود، ولی کد پیگیری ثبت‌نامو نداده بود. پس ثبت‌نام ناموفق بود. آیا باید دوباره ثبت‌نام می‌کردم؟ با کدوم پول آخه؟ تا واپسین دقایق، تا دمدمای دوازده! صبر کردم و پولو به حسابم برگردوندن و ثبت‌نام صورت گرفت.

پلشت سوم:

از بانک شمارۀ دو (این با بانک پلشت اول و دوم فرق داره) زنگ زدن گفتن نمی‌دونم حسابت بسته شده، سپرده‌ت باطل شده، قراردادت فسخ شده یا یه همچین چیزی. درست متوجه نشدم چی میگن. کلاً من وقتی با کارمندای بانک صحبت می‌کنم کأنّه پیرزن بی‌سواد زنبیل به دستی هستم که اولین باره از روستا به شهر اومده. گفتن هفتۀ دیگه که همون هفتۀ قبل باشه بیا بانک. گوشیو که قطع کردم، پیامک ابطال یه چیزی اومد. بعد پیامک واریز مبلغ نه‌چندان ناچیزی اومد تو کارتم. دیدم هر چی سپرده داشتم انتقالش دادن به کارتم. با بهت و حیرت زل زده بودم به گوشیم که دیدم مبلغ مذکور رو برداشتن. همچنان مبهوت بودم. بعد یه هزاری دیگه هم برداشتن. و همچنان مبهوت بودم که ینی چی. اپ بانک مذکور (الکی مثلاً برای اینکه تبلیغات نشه اسم نمی‌برم :دی) رو باز کردم دیدم میگه چون چند بار رمزتو اشتباه زدی نام کاربریت غیرفعاله. رمزمو درست می‌زدما، اولین بارمم بود رمزو وارد می‌کردم و نمی‌دونم چرا می‌گفت چند بار اشتباه وارد کردی. گفتم خیله خب، فراموش کردم رمزو. فراموشی رو زدم و شمارۀ حسابو وارد کردم رمزو پیامک کنه. گفت همچین حسابی وجود نداره. بی‌خیال اپ شدم.

پلشت چهارم:

صبح بعد از انتشار پست قبل، پای لپ‌تاپ بودم، صبونه می‌خوردم و در حال پرداخت هزینۀ مقاله و کنفرانس و خرید بلیت تهران و مشهد بودم. کارت شمارۀ یک که خالی بود. دومی هم ارور می‌داد که حساب متصل به کارت نامتعبر است. منظورشو متوجه نشدم مثل همیشه. بابا داشت رد می‌شد از جلوی اتاقم، پرسید چته، این چه قیافیه‌ایه؟ مشکلم رو براش تبیین کردم و با کارت بابا هزینۀ مقاله پرداخت شد و دیگه بلیتا رو نگه‌داشتم کارت خودمو درست کنم بخرم.

پلشت پنجم:

هفت‌ونیم صبح، بعد از پرداخت هزینۀ مقاله، کتابایی که توی پست ۱۳۷۳، از کتابخونه امانت گرفته بودم رو گذاشتم تو کیفم و شال و کلاه کردم سمت کتابخونه مرکزی. سمت چهارراه لاله. باید می‌رفتم آبرسان که از اونجا سوار اتوبوس ۱۴۴ بشم برم لاله. همیشه فکر می‌کردم لاله هم مثل شهناز و منصور از اسامی قبل انقلاب خیابوناست و تو ذهنم دنبال اسم جدیدش بودم. اتفاقی دیدم یه جا رو تابلو نوشته شهید اشرفی لاله. احتمالاً اینجا قدیما اسم دیگه‌ای داشته و حالا دلیل جا افتادن اسم جدیدش که اسم شهیده اینه که شبیه اسمای قبل انقلابه. وگرنه کم پیش میاد اسم شهید رو بذارن رو خیابون و همه همونو بگن. همه لابد مثل من فکر می‌کنن لاله هم مثل شهنازه. گوگل کردم ببینم شهید اشرفی لاله که بوده و چه کرده. اهل تبریز بوده. لاله هم اسم یه روستا نزدیک تبریزه. توی تیم شهید چمران بوده و سال شصت تو آبادان شهید شده. رفتم تو فولدر آهنگا و کلیدواژۀ پاییزو زدم و آهنگای پاییزیمو پلی کردم. شاگرد راننده یه کارت دستش بود و برای کسایی که کارت نداشتن و پول نقد می‌خواستن بدن کارت می‌زد. قبلاً دعوا بود سر همین کارت و پول نقد. این پلشتیش کجا بود؟ اونجا که موقع سوار شدن پام خورد به پله و کبود شد.

پلشت ششم:

کتابا رو تحویل دادم و کتابای جدیدی که می‌خواستم رو نداشتن. گفتن کارتت سراسریه و می‌تونی بری از کتابخونه‌های دیگه بگیری. اینایی که من می‌خواستم تو کتابخونه‌های دیگه بودن. یکی تربیت بود یکی رشدیه یکی علامه که فقط تربیت رو می‌شناختم. 

پلشت هفتم:

نه‌ونیم وقتِ دندونپزشکی داشتم و چشمم مدام به ساعت بود. جلوی کتابخونه دوباره سوار اتوبوس ۱۴۴ شدم برگشتم آبرسان. از نزدیکیای مطب دندونپزشکه رد شدما، ولی چون همیشه از آبرسان می‌رم اونجا، عین اسکول‌ها با اتوبوس از اون سر شهر برگشتم این سر شهر که دوباره با مترو برم اون سر شهر. برای کارت دومم رمز یه‌بارمصرف نگرفته بودم. حالا یکی نیست بگه تو اول مشکل غیرفعال شدن کارت و حسابتو حل کن بعد رمز یه‌بارمصرفم می‌گیری. از عابربانک کد فعال‌سازی رو گرفتم و سوار مترو شدم سمت دندونپزشکی. یه ربع به ده رسیدم.

پلشت نیست این:

چارلی و کارخانۀ شکلات‌سازیو دیدین؟ یه جا تو یه سکانسی بابای چارلی که دندونپزشکه دندونای چارلیو بررسی می‌کنه و با شگفتی می‌گه همه‌شون سالمن. این دندونپزشک منم با همون دقت داشت تک‌تک دندونامو بررسی می‌کرد و در پایان با شگفتی گفت همه‌شون سالمن. این اولین بار بود همچین حرفی از یه دندونپزشک می‌شنیدم و سابقه نداشت برم مطب دندونپزشکی و دهنم سرویس نشه و چندصد تومن پیاده نشم بابت ترمیما و پر کردنا و عصب‌کشیا. حالا می‌گفت همه‌شون سالمن و نیازی به ترمیم هیچ کدوم نیست. به ذوق و شکرانۀ این موفقیت رفتم فروشگاهی که نزدیک مطب بود و برای خودم قاقالی‌لی خریدم. شش تا ویفر مغزدار کوکو و چهار تا فان کیک درنا. سیزده تومن موجودی توی اون یکی کارت هم خالی شد به‌سلامتی.

پلشت هشتم:

بعد از دندونپزشکی رفتم بانک شمارۀ سه، رمز یه بار مصرف یه کارت دیگه رو فعال کنم. کارته مال خودم نبود. برای اون یکی بانک‌ها از عابربانک هم میشه کد رو گرفت و حتی بانک شمارۀ یک با اپش کد رو داد، ولی این بانک می‌گفت کارت مال هر کیه خودش بیاد توی بانک نوبت بگیره فرم پر کنه کد فعال‌سازی بدیم.

پلشت نیست این:

یه خانوم، روی ویلچر برقی جلوی بانک شمارۀ سه نشسته بود و نمی‌تونست بره تو. بانک پله داشت و نمی‌تونست با ویلچر از پله بره بالا. هم عجله داشتم برم کتابخونه هم نمی‌تونستم خانومه رو به حال خودش رها کنم. می‌خواست از کارت هدیۀ تاریخ انقضا گذشته‌ش پول برداره بریزه تو کارتش و نیاز بود که یه سری فرم پر کنه. کارمندای بانک وقعی نمی‌نهادند به خانومه. فرم رو از کارمنده گرفتم و بردم بیرون بانک و برای خانومه پر کردم. وقتی اسمشو گفت گفتم عه منم نسرینم. فرمو بردم دادم به کارمند بانک و عملیات انجام شد. 

پلشت نهم:

با کارت بانک شمارۀ دو رفتم از عابربانک پول بگیرم؛ همون چیزی که صبح موقع پرداخت هزینۀ مقاله گفته بود رو گفت. گفت غیرفعاله، پول نمی‌دیم بهت. گفتم لااقل بذار کارت‌به‌کارت کنم تو اون یکی کارتم. گفت حسابت غیرفعاله، کارت‌به‌کارتم نمیشه. 

پلشت دهم:

هشدار: این پاراگراف دخترانه است. آقایان با احیاط بخونن؛ یا اصن نخونن. کتابخونۀ تربیت رو پیدا کردم و کتابا رو گرفتم و بدوبدو برگشتم که عصر وقت آرایشگاه دارم. خیلی وقت بود آرایشگاه نرفته بودم و ابروهام برگشته بودن به تنظیمات کارخانه. قیافه‌م باب میل این حاج خانومایی شده بود که دنبال دخترِ دست‌به‌چشم‌وابروشون‌نزده هستن برای پسراشون و خب تو این دوره زمونه هم کم پیدا می‌شه همچین عنصری. تا رسیدم دیدم خانوم آرایشگر (همون که وقتی موقع بند انداختن نخه پاره میشه میگه هر کی شوهرش بیشتر دوستش داشته باشه نخش تندتند پاره میشه) پیام داده که حالم خوب نیست و اگه میشه بمونه فردا. با اینکه دلم نمی‌خواست بمونه برای فردا، چون پس‌فردا می‌خواستم برم تهران و فردا رو لازم داشتم برای جمع و جور کردن وسیله‌هام و کارای بانکی، ولی چاره‌ای نداشتم و گفتم باشه بمونه برای فردا. این سری برخلاف همیشه نخه یکی دو بار بیشتر پاره نشد. نکنه شوهرم دیگه دوستم نداره؟ :دی وای نکنه مراد سرم هوو آورده؟ (من اگه آرایشگر بودم همیشه نخ بی‌کیفیت استفاده می‌کردم دل خانوما الکی خوش بشه به پاره شدنش. والّا!).

پلشتی که پلشت نشد:

بعد از به‌روز کردن صورتم، خوشگل و خوشحال و خندان داشتم برمی‌گشتم خونه و داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم که یه دختره زد رو شونه‌ام گفت زیب کوله‌ت بازه. برگشتم دیدم اتفاقاً اون قسمت کوچیکش که گوشی و کارتا و کیف پولمو می‌ذارم بازه. همه چی سر جاش بود. زیپشو بستم و ضمن تقدیر و تشکر پیاده شدم.

پلشت نیست این:

بانک شمارۀ دو پیام داد گفت می‌دونیم چند روزه با کارت و حسابت درگیری و پوزش می‌طلبیم. بعد دوباره رفتم از عابربانک پول بگیرم ببینم درست شده و پوزش می‌طلبه یا پوزش خالی می‌طلبه. درست شده بود و بهم پول داد. حتی رمز دوم یه‌بارمصرفم هم درست شد و باهاش بلیت گرفتم.

پلشت یازدهم:

صبح روزی که عصرش قرار بود برم تهران، شال و کلاه کردم سمت بانک شمارۀ دو. همون که زنگ زده بودن گفته بودن هفتۀ بعد بیا بانک. حالا هفتۀ بعد بود و باید می‌رفتم بانک. داشتم حاضر می‌شدم برم. بابا داشت روی کیس یکی از دوستاش ویندوز نصب می‌کرد. از اونجایی که کامپیوتر تو اتاق منه، منم درگیر موضوع بودم. دوستش درایورای کامپیوترشو گم کرده بود. همین‌جوری که داشتم حاضر می‌شدم، گوگل می‌کردم درایورهای لازم بعد از نصب ویندوز. چون هنوز درایور شبکه نصب نبود، خودش نمی‌تونست گوگل کنه. داداشم درایورا رو روی فلش آورد. ولی از اونجایی که درایور یواس‌بی نصب نبود فلش رو هم نمی‌تونست بخونه. باید می‌زدیم روی دی‌وی‌دی. دی‌وی‌دی نداشتیم. سی‌دی درایور لپ‌تاپمو نمی‌دونستم کجا گذاشتم. داداشم مال خودشو آورد. یواس‌بی عقبی درست شد. ولی جلویی کماکان فلش رو نمی‌شناخت.

پلشت دوازدهم:

لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم که برم. مدارک بانکی رو هم برداشتم. بعد هر چی دنبال کیفی که کارتای بانکی و کارتای شناساییم توشه گشتم نبود که نبود. زیر تخت و توی کمد لباس و کتابخونه و توی کیفا و جیبا و همه جا رو گشتم و نبود. مطمئن بودم که بیرون گمشون نکردم؛ چون شب که رسیدم خونه بابا گفت قبض برق اومده و من گفتم با دیجی‌پی من بدیم امتیازشو من بگیرم. بعد چون شمارۀ کارتمو حفظ نیستم قشنگ یادمه کارتمو آوردم هم بابا به حسابم پول بریزه هم قبضا رو بدم. پس توی خونه گم شده بود. آشپزخونه رو گشتم، توی یخچال، توی کابینتا، زیر مبل و میز و هر جا که به عقل جن هم نمی‌رسید. حتی توی پرینتر! حتی توی سطل آشغال. دیگه بابا هم همگام با من داشت می‌گشت. ناامید شدم و لباسامو عوض کردم که بمونم خونه و نرم بانک. بعد یادم افتاد کارت ملی و دانشجویی و گواهینامه و مترو و کلی کارت دیگه هم بین اونا بود و چجوری بدون اینا برم تهران. دوباره بلند شدم به جست‌وجو ادامه دادم و هر جارم که بابا می‌گشت می‌گفتم اونجا رو قبلاً گشتم نیست نگرد. صبح می‌خواستم برم بانک و حالا ظهر شده بود. بابا یه بار دیگه اومد سراغ میزم. مقاله‌ها و پایان‌نامه‌مو بلند کرد گفت اینجا نیست؟ اونجا بود. روی میزم؛ لای پایان‌نامه‌م. 

پلشت سیزدهم:

زنبیلمو برداشتم و چونان پیرزن بی‌سوادی که اولین باره اومده شهر و اولین باره پاشو گذاشته بانک رفتم گفتم زنگ زده بودید گفته بودید بیا، منم اومدم. خودمو که معرفی کردم گفتن آهان. برو باجۀ دو. باجۀ دو کسی نبود، رفتم باجۀ یک. گفت صبر کن مسئول باجۀ دو بیاد. تو اون فاصله که داشتم صبر می‌کردم یه خانوم زنبیل‌به‌دست :دی اومد از مسئول باجۀ شمارۀ یک یه چیزایی راجع به رمز یه‌بارمصرف پرسید. مسئول باجه از ما هم زنبیل‌به‌دست‌تر بود. با تردید جواب می‌داد و در واقع بلد نبود. به خانومه گفتم خانوم من نصب کردم و بلدم بیا یادت بدم. تو اون فاصله که صبوری می‌کردم مسئول باجۀ شمارۀ دو بیاد، از خانومه خواستم اپ رو دانلود کنه. گفت نت ندارم. گفتم همراه اول داری؟ گفت آره. گفتم با کد ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ ستاره ۱ مربع صدوپنجاه مگابایت یک‌ساعته بگیر. گفت چجوری؟ گفتم بدید من بگیرم. گرفتم براش دانلود کردم و نصب کردم و بعد رفتیم عابربانک کد فعال‌سازی هم گرفتم براش و تو اون فاصله که داشتم براش ثبت‌نام می‌کردم مسئول باجۀ یک و دو هم داشتن کارای منو انجام می‌دادن. به خانومه گفتم باید برای اپتون رمز بذارید. رمز باید حروف انگلیسی بزرگ و کوچیک و عدد و کاراکتر غیرعددی و غیرحرفی (علامت سؤال و تعجب و اینا) می‌بود. گفتم اسمتون چیه؟ گفت معصومه. گفتم پس رمزتونو گذاشتم شماره موبایلتون بعدش ام کوچیک بعدش به‌علاوه بعدش ام بزرگ. خانومه گفت انگلیسی بلد نیستم. ام کوچیک و بزرگ نمی‌دونم چیه. گفتم رمز اپ باید حرف انگلیسی داشته باشه. براش رو کاغذ m و M رو کشیدم و گفتم بچه‌هاتونم بلد نیستن؟ گفت نه. گفتم حالا یه بار وارد اپ شید ببینم یاد گرفتید یا نه. ساده‌ترین رمز ممکن رو براش گذاشته بودم. پس از تلاش‌های فراوان تونست. امیدوارم بعداً هم بتونه و یادش نره. خانومه تشکر کرد و کلی دعا کرد و گفت ایشالا نینیم نجه الییم دردینه توشمیسن. ینی به درد چی کار کنم دچار نشی. معادلش میشه هیچ وقت کاسۀ چه کنم دستت نگیری. که تو دلم گفتم یکی از همین کاسۀ چه کنما چند ساله که دستمه. خدافظی کرد و رفت. یادم رفت بگم دادۀ گوشیشو خاموش کنه. اینترنتش یه‌ساعته بود. امیدوارم بچه‌هاش اینو بلد باشن حداقل. بعد رفتم به مسئول باجه گفتم حساب من چی شده؟ گفت داریم فرم‌ها و اسم سپرده‌ها رو عوض می‌کنیم. نفهمیدم ینی چی، پرسیدم خب من الان چی کار کنم؟ یه سری فرم داد برای امضا. از اون ور مامانم زنگ می‌زد که کجایی بیا خاله اومده براش رمز یه‌بارمصرف نصب کنی، از اون ور پاورپورینت مقاله رو آمده نکرده بودم و عصرم راهی تهران بودم. با عجله فرمایی که کارمند بانک گذاشت جلوم رو امضا کردم و برگشتم خونه. حتی یک خط از هفت هشت صفحه فرم رو هم نخوندم. بعد همیشه اینایی که تندتند سر عقد دفتر عاقدو امضا می‌کردن رو مسخره می‌کردم که چرا نمی‌خونن و فقط امضا می‌کنن. سؤال پایانیم از کارمند بانک این بود که الان فقط فرما عوض شد و همه چی برگشت به حالت قبل؟ گفت آره. گفتم پس خسته نباشید و خدافظ. بدوبدو برگشتم خونه رمز یه‌بارمصرف خاله رو نصب کنم که عمه‌م زنگ زد که قبض گاز اومده. ینی می‌خواستم وسط خیابون گریه کنم از حجم کارایی که قبل از سفر داشتم. به هزار تا کار نکرده که موعدشون تا عصر یا تا شب بود فکر می‌کردم. که متوجه شدم یه آقایی از مسیر بانک تا نزدیکیای خونه با منه. سرعتمو کم کردم دیدم سرعتشو کم کرد. سرعتمو بیشتر کردم دیدم اینم سرعتشو بیشتر کرد. مطمئن شدم قصد مزاحمت داره. سر چهارراه مسیرمو عوض کردم. اونم مسیرشو عوض کرد و نزدیک شد یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. شبیه درخواست شماره بود یا چند دقیقه صحبت جهت آشنایی بیشتر. فقط همینو کم داشتم تو اون شرایط. وقعی ننهادم بهش.

پلشت چهاردهم:

رمز یه‌بارمصرف خاله فعال شد، ولی هر کاری کردم رمز شوهرخاله فعال نشد که نشد. همون بانک بودا. ولی نشد که نشد. گفتم حالا قبضاتونو با همین کارته که رمزش فعاله بدید، اونم بعداً یه کاریش می‌کنیم.

پلشت پانزدهم:

از بانک برگشتم گوشیمو زدم به شارژ که پر بشه تو قطار بی‌شارژ نمونم. چراغ شارژ گوشیم روشن نشد. پریزو عوض کردم، روشن نشد. سیمو عوض کردم، روشن نشد. فهمیدم کله‌ش سوخته. به اون کله‌ش چی میگن؟ تو گوگلم کلّه نوشته. فست‌شارژ هم بود تازه. سوخت دیگه. گفتم حالا چی کار کنم؟ درست موقعی که دارم می‌رم سفر! شارژرم می‌سوزه. بابا گفت شارژر یکی از ماها رو ببر. گفتم ولتاژ و آمپر هر گوشی متفاوته. زنگ زدم جایی که گوشی رو ازش خریده بودم. اول پرسیدم کلۀ شارژر گوشی مدل آریا الان قیمتش چنده؟ گفت شصت تومن. گفتم این فلان ولته، شارژرای دیگه پنج ولتن. آمپراشونم متفاوته. می‌تونم از اونا استفاده کنم؟ یه چیزی گفت و یه سری دلایل آورد در جواب آره یا نه‌ش که چون به نظرم اشتباهه اینجا نمی‌گم که منحرف نشین. دیگه فرصت خرید هم نبود و گفتم یه چند روز با پاوربانک سر کنم برگردم ببینم چی میشه.

پلشت شانزدهم:

تو ماشین، تو مسیر راه‌آهن با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن که چی شد پاورپوینت؟ چرا ایمیل نکردی؟ گفتم الان نت ندارم. دروغ نگفتم. ولی حقیقت این بود که پاورپوینتم آماده نبود. گفتم تا شب می‌فرستم. گفتن تا شب بفرستیا. گفتم چشم می‌فرستم.

پلشت هفدهم:

تو راه‌آهن تبریز کیفمو از گیت رد کردم. رفتم برش دارم، سرباز اومد گفت رئیس کارت داره. رفتم پیش رئیس!. پرسید تو کوله‌ت چیه؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم که ینی چی تو کوله‌م چیه که ادامه داد: وسیلۀ برقی توشه؟ گفتم آره خب لپ‌تاپ توشه. گفت پس برو.

پلشت هجدهم:

نگاه به ساعت مچیم کردم. دیدم روی نه‌ونیم گیر کرده. بله، صبح باتریش تموم شده و نه‌ونیم جان به جان‌آفرین تسلیم کرده. درش آوردم. چون دقیقاً وقتی ساعتت باتری نداره همه ازت ساعتو می‌پرسن.

پلشت نوزدهم:

تو قطار بابا زنگ زده یادآوری می‌کنه که پاورپوینت رو بفرستم. گفتم باشه مرسی که یادم انداختی. خدافظی که کردم، دیدم واقعاً توانایی درست کردن پاورپوینت رو ندارم. آن‌چنان خسته بودم که از وقتی که سوار شدم خوابیدم تا خود صبح. این آخرین خواب راحتم تا یک هفته بعد بود.

پلشت بیستم:

خانوم هم‌کوپه‌ای داشت راجع به پسرای دوقلوش که یکی مهندسی شیمی می‌خونه و یکی برق صحبت می‌کرد. به‌نظرم اسم یکیشون هادی بود، یکیشون مهدی. وقتی تلفنی با خواهرش حرف می‌زد این اسما رو گفت. گفتم شاید اسم پسراشه. داشتیم راجع به دندون و دندونپزشکی حرف می‌زدیم. تو حرفاش اسم آکسارو آورد. اسم یه قرصیه. اولین بار که اسمشو شنیده بودم چند سال پیش بود. بعد از اون نشنیده بودم تا اون شب، از اون خانوم. وقتی گفت دکتر برای دندون پسرم آکسار تجویز کرده بود، وقتی اسم آکسارو شنیدم یهو انگار حجم عظیمی از خاطرات زنده شدن و از قبر درومدن و هجوم آوردن سمتم. دلم تنگ شد. 

پلشت نیست این:

یکی از هم‌کوپه‌ایام یه خانوم پیر بود که برای دخترش کلی چیزمیز آورده بود تهران. بارش سنگین بود. خواستم کمکش کنم تا دم در تاکسیا. دامادش اونجا منتظرش بود. گفتم بدید یکیو من بردارم. یه بقچه داد دستم. گفتم چیه؟ گفت خرمالو. گذاشته بود تو جعبه، پیچیده بود لای روسری. وای اگه یکی منو با این بقچه تو راه‌آهن می‌دید تا سالیان سال سوژۀ خنده می‌شدم. خودمم خنده‌م گرفته بود.

پلشت بیست‌ویکم:

رسیدم تهران، مستقیم رفتم شریف. گفتم تا شب شریف می‌مونم، شب راه می‌افتم سمت مشهد. نگهبان دانشگاه کارت دانشجویی خواست. گفتم فارغ‌التحصیل شدم. سرباز بود. گفت مهمان راه نمی‌دیم. گفتم مهمان نیستم که فارغ‌التحصیلم. گفت برو اتاق نگهبانی با رئیس صحبت کن. شمارۀ دانشجوییمو به رئیسش گفتم گفت برو اشکالی نداره.

پلشت بیست‌ودوم:

نشستم تو سالن مطالعه و اپ علی‌بابا رو باز کردم برای مشهد بلیت بگیرم. سی امتیاز داشتم. سی امتیاز معادل با سه میلیون بلیت خریداری شده توی نمی‌دونم چند ماه اخیره. این امتیازا رو می‌تونستم به تخفیف بلیت اتوبوس تبدیل کنم. چون همیشه با قطار می‌رم میام، امتیازام هیچ وقت به دردم نمی‌خوردن. تصمیم گرفتم از تهران با اتوبوس برم مشهد و امتیازامو تبدیل به تخفیف کنم. اپو که باز کردم دیدم امتیازامو صفر کرده. چرا؟ چون امتیازا انقضاشون شش ماهه. تو این شش ماه اگه استفاده کردی، کردی. نکردی دیگه می‌سوزونن. و سوزونده بودن.

پلشت بیست‌وسه:

تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم نشسته بودم که با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن. قبل از اینکه چیزی بگن گفتم من تازه رسیدم تهران و پاورپوینتم رو در اولین فرصت می‌فرستم. گفتن تا یه ساعت دیگه بفرست. گفتم چشم. درست کردن پاورپوینت دو ساعت طول کشید و من دو ساعت دیگه فرستادم.

پلشت بیست‌وچهارم:

نمی‌دونستم پاوربانک‌ها دیر شارژ می‌شن. هفت ساعته زدم به برق. شصت بود، تازه صد شده. از یه آقای موبایل‌فروش پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت چند آمپره پاورت؟ گفتم بیست. گفت ده دوازده ساعت طبیعیه طول بکشه.


بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام

یک. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دارم می‌رم تهران و بازم کیک و آبمیوهٔ توت‌فرنگی و آناناس دادن بهمون.

 
دو. تا شب اینجام، بعدشم میرم مشهد. دانشگاه مشهد کنفرانس دارم. همچین که پامو گذاشتم رو خاک تهران مسیرمو کج کردم سمت شریف. اول اومدم ببینم آیا همه چی سر جاشه یا عوض شده. بعدشم نشستم متن سخنرانیمو آماده می‌کنم برای کنفرانس. نایب‌الزیاره‌تونم هستم. چون فرصتم کمه، این دفعه دیگه به دوستام گفتم نخوان به جاشون جامعۀ کبیره و بقره بخونم. سورۀ کوثری، ناسی، عصری، صلواتی، یه همچین درخواستایی بکنین.



سه. شارژر گوشیم دیروز سوخت و به ملکوت اعلا پیوست. این یه هفته رو قراره با پاوربانک زنده بمونم. باتری ساعت مچیم هم دیشب تموم شد و روی نه‌ونیم وایستاد و دیگه تکون نخورد. الانم یادم افتاد برای نودالیت، همون ماکارونیای آماده که سریع حاضر میشه، ظرف نیاوردم و باید برم بخرم. این یه هفته ده روزم معلوم نیست کجا چی قراره بخورم. بلیت مشهدم نگرفتم هنوز. دارم فکر می‌کنم چه ساعتی با چی برم بهتره. فعلا تو سالن مطالعهٔ دانشکدهٔ سابقم نشستم دارم صبونه می‌خورم خون به مغزم برسه. 

برای دهِ شب بلیت اتوبوس گرفتم برای مشهد.



چهار. اتوبوس نیست که مهدکودکه. یه خانوم با دو تا بچهٔ یه‌ساله و دوساله صندلی جلویی نشسته و فقطم یه بلیت گرفته. سه تا دختر هفت هشت ساله و یه پسر پنج شش ساله با دو تا بچه هم اون ور نشستن. یه دختره هم پتو انداخته رو زمین نشسته. دیگه از عقبیا خبر ندارم. همه‌شونم باهم فامیلن. یکی از بچه‌ها پسرعموی اون یکیه. یکی دخترعمهٔ این یکیه. یه پسر و دختر هفت هشت ساله هم بودن که اونا سبزوار پیاده شدن تو عکس نیستن. اسمشون آریا و پریا بود. فکر کنم ایشالا یکی دو ساعت دیگه برسیم مشهد. سبزوارو یه ساعت پیش رد کردیم.



پنج. بالاخره رسیدم. اینجا ترمیناله و من الان دارم می‌رم اتوبوسا و متروشونو پیدا کنم سوار شم برم دانشگاه فردوسی. هواش خوبه و حتی می‌تونم بگم گرمه و امیدوارم این دو روز یه کم سرد بشه و حتی برف بیاد که این لباسای‌ گرمی که با خودم آوردم به درد بخورن.



شش. دانشکدهٔ علوم دانشگاه فردوسی، سالن خواجه نصیرالدین طوسی. از صبح با یکی از دوستام همه جای دانشگاهو گشتم و بعدشم اومدم کنفرانس. الانم زنگ تفریحه و اومدیم بیرون کیک و چایی بخوریم بعد دوباره سخنرانی. ارائهٔ منم فردا هشت صبحه. قراره منم سخنرانی کنم برای ملت. از خستگی دارم شهید میشم.



هفت. ساعت هشت‌وربع. دم در دانشگاه منتظرم اتوبوس حرم بیاد سوارم شم برم زیارت. بعدشم همون‌جا بخوابم صبح دوباره برگردم همین‌جا. کماکان دارم از خستگی شهید می‌شم. 

تازه الان راه افتادم سمت حرم. تو اتوبوسم. همین که برسم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، یه شب به خیر به امام رضا میگم بیهوش میشم.



هشت. اون آهنگه رو شنیدین یه خوانندهٔ تاجیکی برای امام رضا خونده؟ همون که میگه شاه پناهم بده، خستهٔ راه آمدم. اون خستهٔ راه منم الان. لپ‌تاپمو دادم امانتداری. از دانشگاه تا حرم یه ساعت راه بود.



نه. صبح ساعت پنج‌ونیم، چتر نیاوردم، بارون میاد، و من در حال ایسلانماخم (= در حال خیس شدنم). می‌رم لپ‌تاپمو از باب‌الرضا بگیرم برم دانشگاه. فقطم سه چهار ساعت تونستم بخوابم. اونم به‌صورت نشسته.



ده. چه گفت آن خردمند مرد خرد، که دانا ز گفتار از بر خورد

رسیدم دانشگاه. ایشونم آقای ابوالقاسم فردوسی هستن.



یازده. دارم ارائه می‌دم مقاله‌مو. همه هم بادقت گوش می‌دن ببینن چی می‌گم.



دوازده. ناهارم دادن امروز. قیمه و جوجه‌کباب بود. قبل از اینکه جوجه رو‌ بیارن عکسو گرفتم بعد دیگه یادم رفت از اونم عکس بگیرم. خودتون یه سیخ جوجه تصور کنید که کنار برنجه. برنجش خوشمزه بود ولی خورشتو دوست نداشتم. اون از آبمیوه و کیک قطار که نخوردم، اینم از خورشت امروز. آخه اینا چرا مشورت نمی‌کنن ببینن چی دوست داریم چی دوست نداریم؟



سیزده. ساعت هفت. اختتامیهٔ کنفرانس و عکس پایانی. از سمت راست سومی منم. روسری قرمز، کنار پالتوی قرمز.

دارم میرم حرم تا صبح دعاتون کنم. بعدشم پیش به سوی تهران.



چهارده. بورادا مرکز خرید آرمان دی (= اینجا هم مرکز خرید آرمانه). بلیتمو برای ساعت هفت گرفتم و امروز رو اختصاص دادم به مقولهٔ شیرین خرید.



پونزده. اینم از حُسن ختام سفر مشهد. چی دستمه؟ شام. مینی‌ساندویچ، و حتی میشه گفت نی‌نی‌ساندویچ کالباس. من بیست ساله کالباس نخوردم. الان معده‌م از تعجب شاخ درآورده نمی‌تونه هضم کنه قضیه رو. اصلاً نچسبید. پیش به سوی پایتخت.



شونزده. گرمسار نگهداشته برای نماز صبح. من از اینام که وقتی تنهان اغلب هندزفری تو گوششونه و یه چیزی گوش میدن. بعد چون شارژرم موقع اومدن سوخت و فقط پاور دارم و شارژ کردن پاور هم طول می‌کشه، از گوشیم به قدر ضرورت استفاده می‌کنم و آهنگ گوش نمی‌دم. در همین راستا، بلیتمو ردیف جلو گرفتم که از آهنگای راننده استفاده کنم. اومدنی که سلیقه‌م با راننده مشابه بود و بسی کیف کردم با آهنگاش. الانم از این عروسک جناب‌خان فهمیدم عه این همون اتوبوسیه که سه‌شنبه باهاش رفتم مشهد. بعد که راننده‌ها شیفتشونو عوض کردن و رانندهٔ سیبیلوی سه‌شنبه اومد پشت فرمون مطمئن شدم همون اتوبوسه. آهنگاشو که پلی کرد دیگه مطمئن شدم خود خودشه. عالیه. اصن انگار داره فولدر آهنگای تو گوشی منو پلی می‌کنه. الان حمید هیراد گذاشته.



هفده. چای لب‌سوز و لب‌دوز و لبریز قندپهلو. ساعت چهار بعد از ظهر، فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌های علوم نظامی. دکتر حدادو می‌بینید؟ چهارونیم باهاش جلسه دارم. قراره گواهی پذیرش و ارائهٔ مقاله‌مو نشونش بدم کارت صدآفرین بگیرم ازش.



هیژده!. این چند روزی که تهرانم، اومدم بنیاد سعدی یا همون ولنجکی که معروف حضورتون هست و قبلا کلی عکس ازش نشونتون دادم. مشکل فعلیم کاپشن سفیدم بود که این چند روزی که مشهد بودم خاکستری شده بود. لباسام هم یه هفته بود که تنم بود و داشتم فکر می‌کردم چجوری بشورمشون که رفتم آشپزخونه و یهو چشمم به این نازنین‌دلبر افتاد. حتی انواع و اقسام مشکین‌شوی و سفیدشوی و رنگین‌شوی هم بود تو کابینت. به سرایدار گفتم می‌تونم ازش استفاده کنم؟ گفت آره. منم استفاده کردم. تازه برچسب انرژیشم ای هست.



نوزده. یخچال اینجا. به ضرس قاطع عرض می‌کنم انقدر که فرهنگستان به‌لحاظ رفاهی هوای دانشجوهاشو داره شریف نداشت و نداره. و نخواهد داشت.

هر چند من شریفو بیشتر از اینجا دوست دارم. حتی اگه یخچالش خالی باشه.



بیست. برای ناهار، یک بسته نودالیت رو با یک لیوان آب جوش توی یه کاسه ترکیب می‌کنیم و چند دقیقه صبر می‌کنیم خودش آماده میشه. برای تسریع روند می‌تونید یه بشقابی کیسه فریزری چیزی روش بذارید بخار کنه دم بکشه. آب جوشم از آب‌جوش‌کن یا آب‌سردکنی که در عمق تصویر می‌بینید تهیه می‌کنیم. به همین سادگی.



بیست‌ویک. به طرفةالعینی حاضر شد. در عمق این تصویر هم کوله و کیفمو می‌بینید که دیشب انداختمشون تو ماشین و شستم و حالا بخوام برم بیرون باید وسیله‌هامو بریزم تو گونی. خیسن هنوز.



سورپرایز: کامنتای این پست بازه :دی

۸۷ نظر ۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۵- کنفرانس مشهد

شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۰ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۵. باغچۀ حیاط خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. یه درخت گیلاس داشتن که از وقتی یادم میاد بود. دیگه نیست. هر سال اردیبهشت گیلاسا رو می‌چیدیم و می‌دادیم به در و همسایه. من باهاشون برای خودم گوشواره درست می‌کردم. تاب، تاب، عباسی، گوشواره‌هات گیلاسی، دوستِ من و بهاری، میوه و سایه‌ داری، گوشواره‌هات قشنگن، شیرین و رنگارنگن. تاب، تاب، هم‌بازی، یه جفت‌شو می‌ندازی؟



۱. دو تا سؤال فنّی و تخصصی از خانوما دارم. خوانندگان سابق در جریان هستن که پست‌های دخترونه رمزشون مدل ساعتمه و فقط خانوما دارن رمزو. چند سالی میشه که پست رمزدار نمی‌ذارم و اگه موردی پیش بیاد به پانوشت پست ۴۰۴ اضافه می‌‌‌‌‌کنم. الانم این سؤالامو اونجا مطرح کردم. اگه رمزو ندارید بخواید بدم رمزو. خانوم‌‌‌‌‌‌های جدیدالورود و مشکوک هم با خودشون دو تا ضامنِ امین و عادل بیارن تا بهشون مدل ساعتمو بگم. 

۲. دارم شال و کلاه می‌کنم (به جای شال و کلاه کردن، چادر چاقچور کردن هم میشه گفت) که برم مشهد. تنهایی. برای کنفرانس دانشگاه مشهد. بله؛ مقاله‌ام پذیرفته شد. با اینکه برای جزئی‌ترین موارد این مقاله دقت فراوانی به عمل آورده بودم، اما شنیدم که میگن مقاله‌های کنفرانسی به‌راحتی پذیرفته میشن و این همه دقت لازم نبود. چون پولشو می‌گیرن. ولی خب فقط چهار تا مقاله رو برای ارائه پذیرفتن و این حس خوبی بهم می‌ده که جزو پذیرفته‌شدگانم. استرس دارم. تنهام. ناامیدم. کلاً بی‌انگیزه‌ام و نمی‌دونم این ارائه رو کجای دلم بذارم. و از اکنون این نوید رو به خودم می‌دم که تا روز ارائه و حتی تا ماه‌های آتی انواع و اقسام کابوس‌های کنفرانسی رو ببینم. از اینکه یهو ببینم موقع ارائه دمپایی صورتی پامه تا دیر رسیدن و نرسیدن حتی. برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی از مشهد برمی‌گردم)، یه سر می‌رم تهران کارای پایان‌نامه‌ام هم پی بگیرم. سه ساله که دارم کارای پایان‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه‌مو پی می‌‌‌‌‌گیرم و در اینجا بر خود لازم می‌دانم توضیح بدم که من اصلاً آدم امروز فردا کن و پشت گوش بندازی نیستم و خیلی هم سرعت عملم خوب و زیاده. پستِ شباهنگ هستم، بلای جان هم‌کلاسیام یادتونه؟ استادا هر موقع تکلیف و تمرین می‌دادن، نه‌تنها اولین کسی بودم که تحویل می‌دادم، بلکه کفنِ حرف استاد خشک نشده شروع می‌کردم به نوشتن و در اولین فرصت ممکن تحویل می‌دادم. دیگه یه طوری شده بود که استادا می‌گفتن موعد تحویل، یه هفته بعد از اینکه من تحویل دادم. و نه‌تنها در عرصۀ تحصیل که در کارم هم همیشه زودبازده بودم. پستِ فردا که میای یا با خودت طناب بیار یا بستنی یادتونه؟ همکارم گفته بود من سه روزه که با یه فایل درگیرم و من که روز اولم بود هشت تا فایل کار کرده بودم. انقدر سرعتم خوب بود که یه روز رئیسمون اومد کامپیوترمو چک کرد گفت من به شما مشکوکم. چجوری آخه این همه فایلو با این دقت تموم می‌کنی؟ نه فقط اون موقع که الان هم همین سرعت عمل رو در کار جدیدم حفظ کردم. سه سال پیش که وارد پروژۀ استاد شمارۀ ۱۷ شدم، برای هر پکیجی که می‌گرفتیم شش ماه وقت می‌داد و میده بهمون. بعد من گفتم چون برای کنکور می‌خونم و در حال دفاعم (سه ساله در حال دفاعم!) پاره‌وقت کار خواهم کرد. بعد با این همه مشغله تا حالا پنج تا پکیج تحویل دادم؛ اون وقت چند روز پیش یکی از همکارا که قبل از من تو تیم بود بهم می‌گفت هنوز پکیج اولم رو تحویل ندادم. بقیۀ همکاران هم همچنین. (داخل پرانتز یه کم راجع به پکیجا بگم. کار ما تو این پروژه اینه که اول اون پکیج صوتی که بهمون دادن رو جمله‌به‌جمله تقطیع کنیم و محاوره‌ای هر جوری که می‌شنویم تایپ کنیم. موقع تایپ هم باید شیوه‌نامه رو رعایت کنیم. یکی از مواردی که باید رعایت بشه نیم‌فاصله هست. هر یه ساعت فایل صوتی تقریبا هزاروپونصد جمله میشه. بعد باید اینا رو به‌شکل رسمی بنویسیم. بعد واج‌نویسی کنیم. بعدش برچسب بزنیم روی تک‌تک جملات و واژه‌ها و یه سری کارای دیگه. بخش اعظم کار تخصص زبان‌شناسی و نرم‌افزاری می‌خواد. ولی برای تایپ و واج‌نویسی طرف دانش عمومی زبان فارسی داشته باشه هم کافیه. سه تا پکیج اول رو صفر تا صدشو خودم کار کردم. بعد این فکر به ذهنم رسید که خب چرا یه تیم درست نکنم؟ درسته خودم زیرمجموعۀ یه تیم بزرگتر بودم، ولی می‌تونستم یه تیم کوچیک هم به سرپرستی خودم تشکیل بدم. این پیشنهاد رو همون اول اول اول به همه داده بودم که بیاید تقسیم کار کنیم و صفر تا صد رو انفرادی انجام ندیم. ولی گفتن مدیریت تیم سخته. این شد که خودم نشستم زمانی که برای هر مرحله از کارها صرف می‌کردم و سختی کارها رو محاسبه کردم و گفتم اگه فلان قدر برای کل کار دستمزد می‌گیرم، یک‌بیستمشو بدم به کسی که فقط تایپ می‌کنه. یک‌دوازدهمشم اختصاص بدم به کسی که واج‌نویسی می‌کنه. بعد باید خودم اینا رو وارد نرم‌افزار می‌کردم که این کار هفت‌ونیم برابرِ تایپ و واج‌نویسی زمان و اعصاب می‌طلبید!. این‌جوری هم من کمتر خسته می‌شدم هم اینکه یه پولی می‌رفت تو جیب دوستام. دوباره این بار حضوری و نه تلگرامی این ایده رو با استاد و اعضای تیم مطرح کردم و دیدم وقعی نمی‌نهند و ترجیح می‌دن هر کی انفرادی رو پکیجش کار کنه. این شد که آستینامو بالا زدم و قضیه رو با چند تن از دوستانم که نیم‌فاصله رو تو کامنت‌ها و پیام‌ها و پستاشون رعایت می‌کردن! و مورد اعتماد بودن، مطرح کردم و چون فرصت همکاری هم داشتن، یک‌هفت‌ونیممِ! کار رو سپردم به اونا و پکیجای چهار و پنج رو با کمک اونا برچسب زدم. بعد من موقعیتم اینجوریه که کار زیاد پیشنهاد میشه بهم، ولی معمولاً وقتشو ندارم و دوستامو معرفی می‌کنم. اغلبم دوستای وبلاگیمو معرفی می‌کنم. چون نیم‌فاصله بلدن. هزار بارم توصیه می‌کنم یه وقت نگن دوست وبلاگیمن. مورد داشتیم طرف صداش خوب بود، معرفیش کردم برای تیم کتاب صوتی. شمام اگه نیم‌فاصله بلدید یا صدای خوبی دارید :دی یه ندا بدید که هر موقع موقعیتش پیش اومد معرفیتون کنم به بچه‌های بالا، یا حتی تو پکیجای بعدی ازتون کمک بگیرم. ولی اگه یه وقت احیاناً مشکل برملا شدن هویتتون رو دارید ندا ندید دیگه. چون تهش باید شماره حساب بدید دستمزدتونو بدیم. مگر اینکه راه دیگری برای گرفتن دستمزداتون پیدا کنید. (داخل پرانتز نیم‌فاصله رو هم برای هزارمین بار یادتون بدم. نیم‌فاصله اینه: وقتی می‌خواید بنویسید می‌نویسم، اول بنویسید می بعد کنترل و شیفت و عدد دو رو بگیرید و سپس نویسم رو بنویسید. ننویسید مینویسم یا می نویسم.) پرانتز پکیج رو هم ببندیم بریم سراغ کنفرانس).

۳. یه کم از کنفرانسِ پیشِ رو بگم. سال ۹۵ که برای پایان‌نامۀ ارشد از ما پروپوزال (معادل فارسیش میشه پیشنهاده) خواستن، من خیلی روی موضوعی که می‌خواستم روش کار کنم فکر کردم. یه بار رفتم به مدیر آموزشمون گفتم من خوب بیل می‌زنم، ولی نمی‌دونم کجا رو بیل بزنم و دوست دارم جایی رو بیل بزنم که شما اونجا به بیل زدن من احتیاج دارید. این توان رو در خودم می‌دیدم که هر موضوعی بگن روش کار کنم و مفید واقع بشم. ولی اونا خودشونم نمی‌دونستن چی می‌خوان. گرایش من زبان‌شناسی محض نیست و اصطلاح‌شناسی یه جورایی میان‌رشته‌ای محسوب میشه. برای همین نمی‌خواستم پا کنم تو کفش زبان‌شناسیا. خودم رو هم در حدی نمی‌دیدم که وارد حوزۀ زبان‌شناسی محض بشم و البته اشتباه فکر می‌کردم. چون الان می‌بینم خیلی بیشتر از اونایی که لیسانسشون زبان‌شناسی بوده کتاب خوندم و سواد دارم و بلدم :دی و از طرف دیگر به مباحث نظری و صرفاً زبان‌شناسی علاقه نداشتم و همیشه دوست داشتم علوم مختلف رو به هم ربط بدم و ماستو بریزم تو قیمه. 

سال دوم ارشد، ینی همون سال ۹۵، یه روز دکتر حداد تو کلاس سر یه بحثی راجع به هجوم واژه‌های بیگانه گفت اونایی که اصرار دارن خودکار خارجی استفاده کنن، حتی اگه خودکار تولید داخل با کیفیت خوب هم باشه باز اصرار دارن خارجی بخرن، همونایی هستن که اصرار دارن تو جملاتشون از کلمات خارجی استفاده کنن. اتفاقاً اون سال، سال حمایت از تولید داخل و اینا هم بود. بعد من فکرم رفت سمت اقتصاد و تولید و به این فکر کردم که مشکل فرهنگستان چقدر شبیه مشکل تولیدکنندگان و صنعتگران داخلیه. یاد درسی افتادم که سال سوم کارشناسی از دانشکدۀ مدیریت و اقتصاد اختیاری برداشته بودم. البته این اختیاریای ما اجباری بود. ینی مجبور بودیم که چند تا درس مدیریتی و اقتصادی پاس کنیم (بگذرونیم)؛ ولی اینکه چه درسی برداریم به اختیار خودمون بود. چون دوستام تحلیل دینامیک‌های سیستم برداشته بودن، منم همینو برداشتم اون سال. با دکتر مشایخی. این اسمو یادتون نگه‌دارید تا بعداً بهش برگردیم. تو اون درس، با سیستم‌ها و فرایندهای مختلفی آشنا شدیم که یکیش فرایند اشاعۀ نوآوری و محصولات جدید بود. اینکه یه تولیدکننده چجوری بیاره محصول یا ایدۀ جدیدشو بین مشتریا جا بندازه و محصولش فروش بره. وقتی دکتر حداد به مشکل جا افتادن واژه‌های جدید اشاره کرد، من یاد این درسی که دورۀ کارشناسی گذرونده بودم افتادم و با خودم گفتم اونجا تولیدکننده می‌خواد محصولاتشو عرضه کنه و خب اینجا هم ما همین قصدو داریم. ایده‌ای که داشتم رو برای استاد شمارۀ ۳ توضیح دادم. استاد شمارۀ ۳ تنها استادیه که خوب گوش میده و خوب راهنمایی می‌کنه. با اینکه تخصص خودش زبان‌شناسی بود و تقریباً متوجه اصطلاحات مدیریتی و اقتصادی من نشد، اما حمایتم کرد که طرح یا همون پروپوزال رو بنویسم. پروپوزال رو نوشتم، اما هنوز نه استاد مشاورم رو انتخاب کرده بودم و نه استاد راهنما. احساس می‌کردم اونجا کسی نیست که حرفامو بفهمه و راهنماییم کنه و از طرف دیگه می‌ترسیدم طرحم بار انتقادی داشته باشه و بربخوره به کسی. مردّد بودم و می‌خواستم موضوع رو عوض کنم و یه جای دیگه رو بیل بزنم که همین استاد شمارۀ ۳ طرحمو پی گرفت و پرسید به کجا رسوندم. براش توضیح دادم که این موضوع خیلی جدیده و من برای کارم پیشینه ندارم و دقیقاً نمی‌دونم از کجا شروع کنم. قرار شد از پیشینه‌های مشابه استفاده کنم. مثلاً اگه بانک برای سیستم بانکداری نوین از یه مدلی استفاده کرده، منم از اون مدل استفاده کنم. یا اگه برای کشاورزی و آبیاری نوین از یه مدلی استفاده شده، منم از اون مدل ایده بگیرم. کلاً هر جا هر چیز نوینی! رو خواسته بودن با یه مدلی جا بندازن، من اون مدل‌ها رو برداشتم و پایۀ مدل خودم قرار دادم. چیز نوی من واژه بود و آنچه که مهم بود جا افتادن این چیز نو بود. مدل‌های دینامیک سیستم ریاضیه و کار منم پر از فرمول و عدد و رقم بود. به دو دلیل دکتر حداد رو به‌عنوان استاد راهنما انتخاب کردم. یک اینکه چون ایشون فیزیک خوندن، فکر کردم با نمودارها و فرمول‌ها بهتر ارتباط برقرار می‌کنن به نسبت بقیۀ استادها. و دو اینکه بخش پایانی کار من نقد سیستم و سیاست‌گذاریه که هر استاد دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم، کارم به هر حال به تأیید رئیس فرهنگستان نیاز داشت. پس به‌صرفه بود که با همین رئیس فرهنگستان کار کنم. پس از ایشون خواستم استاد راهنمام بشن و استاد شمارۀ ۳ هم شدن استاد مشاورم. 

اوایل سال ۹۶ طرح یا همین پیشنهاده تصویب شد و گفتن باشه برو روش کار کن. درسم هم تموم شده بود و برگشته بودم خونه. خوابگاهم نداشتم و تهران نبودم دیگه. از کجا باید شروع می‌کردم کارمو؟ از هم‌کلاسیای کارشناسیم اونایی که هنوز مهاجرت نکرده بودن، تقریباً اکثرشون تغییر رشته داده بودن و ارشد، مدیریت می‌خوندن. شقایق، مهرزاده، امینه، نازنین، نیلوفر، مانا، میترا، سارا، مهدی، ارشیا و خیلیای دیگه. با تقریب خوبی همۀ برقیا داشتن تو همون شریف مدیریت می‌خوندن. ینی کافی بود یه تک پا پاشم برم دانشکدۀ مدیریت. همه اونجا آشنا بودن و سلام علیک داشتیم باهم. مدلم رو برای همه‌شون فرستادم. یکی دینامیک سیستم یادش نبود، یکی نرم‌افزار ونسیم بلد نبود، یکی نمی‌دونست چی می‌گم، یکی می‌فهمید چی می‌گم ولی ایده‌ای نداشت.

تا اواخر ۹۷ من با این مدل‌سازی درگیر بودم. نه استادی داشتم که راهنماییم کنه یا حداقل کارمو تأیید کنه، نه دوستی که مباحث یادش باشه و بلد باشه که سؤالامو ازش بپرسم. منم آدمی نبودم که پول بدم برام انجامش بدن. بعد من این‌جوری‌ام که همین الان ازم از تاریخ و جغرافی و مدنی! و اجتماعی ابتدائی و راهنمایی سؤال کنید نمی‌گم بلد نیستم یا یادم نیست. به احترام یک سالی که برای این درسا وقت گذاشتم کتابامو از انباری میارم تورق می‌کنم جواب می‌دم سؤالِ سؤال‌کننده رو. بعد اون وقت اینایی که رشته‌شون مدیریت بود و رتبه‌های یک و دو و سه بودن و اسم دانشگاهشونو تریلی هم نمی‌تونست بکشه!، وقتی می‌گفتن بلد نیستیم کفری می‌شدم که یا مشکل از نظام آموزشیه یا مشکل از دانش‌آموزا و دانشجوها. از بین این همه دوست برقیِ مدیر!، مهشید تنها کسی بود که این مباحث هم یادش بود، هم بلد بود، هم کلی راهنماییم کرد. میترا معرفیش کرد. مهرزاده هم تا حدودی بهم ایده داد. امینه هم منو با دوستش غزاله آشنا کرد تا سؤالات نرم‌افزاریمو ازش بپرسم. و همۀ این راهنمایی‌ها تا قبل از شکل‌گیری مدلم بود. بعد از مدل‌سازی دیگه کسیو نداشتم بتونه تأیید یا ردش کنه.

نسخۀ اولیۀ کارمو زمستون ۹۷ نوشتم و بردم تحویل استاد مشاورم دادم. چون استاد راهنمام معمولاً فرصت نداشت، بیشتر با استاد مشاورم در ارتباط بودم. درستش اینه که با راهنما بیشتر در ارتباط باشی و مشاور فقط گاهی مشورت بده. ولی استاد مشاورم لطف کرد و همۀ صد صفحه رو خوند و برای خط‌به‌خطش کامنت گذاشت. بعد که رفتم پیش استاد راهنمام، یه نگاهی به کارم کرد و گفت بگو استاد مشاورت هم بیاد باهم صحبت کنیم. استاد مشاورم که اومد، هر دو متفق‌القول بودن که من یه استاد مشاور دوم هم داشته باشم که استاد مدیریت یا اقتصاد باشه که اولاً بفهمه چی میگم و ثانیاً این همه شکل و نمودار و فرمول‌های عجیب و غریب رو تأیید کنه. فکر کن من سال ۹۵ پروپوزال نوشتم، اون وقت زمستون ۹۷ تازه بهم میگن یه استاد مشاور دیگه هم باید داشته باشی. البته حق داشتن و خودم هم از همون اول اول اولش می‌خواستم بگم استاد مشاور دوم هم لازم دارم، ولی نگفته بودم. چون فکر می‌کردم اگه بگم یه استاد مدیریتی هم لازمه، فکر می‌کنن منظورم اینه که شما کار منو متوجه نمی‌شید. اینه که صبر کردم که خودشون بگن که استاد مشاور دیگه‌ای لازم داری. گفتم باشه و مستقیم رفتم شریف، دانشکدۀ مدیریت، سراغ دکتر مشایخی. همون که دورۀ کارشناسی باهاش تحلیل دینامیک‌های سیستم داشتم. کِی رفتم پیشش؟ زمستون ۹۷. اونجا یه سری اتفاق بامزه افتاد که نمی‌دونم گفتم بهتون یا نه؛ ولی دوباره می‌گم.

 رفتم دانشکدۀ مدیریت و گفتن که دکتر رفته سفر. یکی گفت مالزی یا اندونزیه (یادم نیست کدومو گفت. همیشه این دو تا رو باهم اشتباه می‌گیرم من)، یکی گفت امریکاست و خلاصه ایران نبود. گفتم پس این ترم کی این درسو ارائه می‌ده؟ گفتن دستیارش، آقای فلانی. اسم آقای فلانی یادم نیست. فرض کنید مثلاً جعفری بود اسمش. گفتن آقای جعفری دانشجوی دکتراست و اون درس دکتر رو تا وقتی دکتر از سفر برگرده ارائه می‌ده. از شانس منم اون روز ساعت سه تا چهارونیم اون درسه ارائه می‌شد. یه سر رفتم دانشکده دوستامو دیدم و بعد رفتم ساختمان ابنس جلوی در کلاس وایستادم که آقای جعفری بیاد بیرون و من مدلم رو نشونش بدم و تأیید کنه و اگه وقت داشت استاد مشاورم بشه. کلی منتظر موندم و استادای شریفم که اگه کلاسشون تا چهارونیم باشه تا خود پنج نگهت‌می‌دارن. یه طوری شد که استاد بعدی به زور اومد این آقای جعفری و دانشجوها رو بیرون کرد. بیرون که اومد، رفتم جلو و ضمن عرض سلام و ادب و احترام، در کمتر از شصت ثانیه خودم و کارمو معرفی کردم و مدلم رو نشونش دادم و گفتم از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چیه. قیافه‌ش دیدنی بود وقتی دید چجوری ماستو ریختم توی قیمه. یا حیرت گفت استادراهنماتون همین آقای حداد و کش‌لقمه و؟ ینی هنوز باورش نشده بود با کی طرفه. گفتم بله بله خودشه. ولی این معادل‌هایی که سر زبونا افتاده جُکه. گفتم یه راه ارتباطی بده که بعداً یه جلسۀ حضوری داشته باشیم و مفصل صحبت کنیم. کارتشو داد و خداحافظی کردیم و رفت. وقتی رفت و نگاه به کارته کردم قیافه‌م دیدنی بود. نمی‌دونستم بخندم یا برم تو افق محو شم. روی کارت نوشته بود باقری. اون لحظه فقط به این فکر می‌کردم که آیا حین مکالمه آقای جعفری صداش کردم یا نه. گویا آقای جعفری هم کار داشته یا نمی‌دونم چی شده بوده که درس دکتر مشایخی رو یه استاد دیگه به اسم آقای باقری از دانشگاه تربیت مدرس تدریس می‌کرد. ینی من داشتم با دکتر باقری صحبت می‌کردم، به خیال اینکه دارم با دانشجوی دکترا (جعفری) صحبت می‌کنم.

دکتر مشایخی که سفر بود، جعفری رو هم پیدا نکردم، دکتر باقری هم تربیت مدرس بود و گرایشش با کار من متفاوت بود. روز قبلش اتفاقاً جلسۀ تصویب واژه‌های مدیریت بود و چند تا از استادهای دانشگاه شهید بهشتی دعوت بودن. هر چند گرایششون فرق داشت، ولی شمارۀ تماسشونو گرفتم. دانشگاه الزهرا هم رفتم و شمارۀ تماس و برنامۀ ملاقات استادهای مدیریت اونارم برداشتم. بعد رفتم دانشگاه امیرکبیر با استادهای مدیریت اونجا صحبت کنم. خواجه نصیر و علم و صنعت رو هم تو برنامه‌هام قرار داده بودم. این دانشگاه‌گردیام همون روزی بود که اتوبوس دانشگاه آزاد چپ کرد و کلی دانشجو فوت کردن. همه نگرانم شده بودن که یه وقت دانشگاه آزاد نرفته باشم. استادی که گرایشش اس‌دی باشه پیدا نکردم. فقط همون دکتر مشایخی بود که ایران نبود. اینجا شقایق به دادم رسید. گفت استاد داور پایان‌نامه‌ش اس‌دی (ما به سیستم دینامیک می‌گفتیم اس‌دی) تدریس می‌کنه. دانشگاه خوارزمی بود. تماس گرفتم و رفتم باهاش صحبت کردم. کارمو دید و گفت جدیده. بعد قبول کرد که استاد مشاورم بشه. منم خوشحال و خندان رفتم فرهنگستان و گفتم استاد مشاوری که می‌گفتین رو پیدا کردم. برگشتم خونه و تو این فاصله که داشتم روی پایان‌نامه‌م کار می‌کردم دکتر مشایخی برگشت ایران و همه‌ش دلم پیشش بود که کاش اون استاد مشاورم باشه. یا کاش حداقل اون استاد داورم باشه. ایشون بنیان‌گذار این رشته و دانشکده تو دانشگاه ما بودن. گذشت تا همین چند وقت پیش که نسخۀ دوم کارمو تحویل استاد راهنما و استادهای مشاورم دادم که بخونن و دفاع کنم. استاد مشاور اولم که مثل سری قبلی خط‌به‌خط خونده بود و کامنت گذاشته بود. استاد مشاور دوم که منو یادش نمیومد و استاد راهنمام هم همیشه سرش شلوغه و فرصت نداره. سه ماه تمام من مثل دارکوب رو مخ منشی دفترش بودم تا بالاخره هر سه استاد کارمو خوندن. استاد راهنمام گفت باید یه جلسه پیش‌دفاع داشته باشی. گفتم لطفاً در اولین فرصت این جلسه رو تشکیل بدن، چون واقعاً از این همه رفت‌وآمد هم خسته شده بودم، هم بلیتا گرون شده بود :دی هم جای موندن نداشتم و دلم می‌خواست زود برگردم خونه.

قبل از جلسۀ پیش‌دفاع رفتم دانشگاه خوارزمی و با استاد مشاورم صحبت کردم که چی بگم و چی نگم تو این جلسه. با استاد مشاور اولم هم صحبت کردم. استاد راهنمام هم رفته بود کربلا. یه سر هم رفتم شریف که دکتر مشایخی رو ببینم. همون روز که با کتاب قصۀ جغدی نشسته بودم منتظرش بودم. چون وقت قبلی نگرفته بودم نگران بودم فرصت نداشته باشه و نشه. از صبح رفتم نشستم دم در اتاقش. ظهر کلاس داشت. اومد رد شد که بره کلاس. بلند شدم خودمو معرفی کردم و گفتم اگه امکان داره بعد از کلاسشون چند دقیقه کوتاه ببینمشون. یادآوری کردم که سال ۹۲ دانشجوشون بودم. گفت باشه. دو ساعتی منتظر موندم و برگشت اتاقش. تو فاصله‌ای که داشت کیفشو برمی‌داشت بره خودم و کارمو معرفی کردم و مدلم رو نشون داد. چکیده رو در کمتر از یک دقیقه بیان کردم و تو فاصلۀ اتاقش تا آسانسور قضیۀ پیش‌دفاع رو گفتم. کیفم رو همین‌جوری به امان خدا تو سالن رها کردم و باهاش سوار آسانسور شدم. توی آسانسور چند تا مقاله و نویسنده معرفی کرد. از آسانسور تا دم در دانشکده هم گفت که تو این جلسۀ پیش‌دفاع چی بگم. بعد که رسیدیم دم در، گفت مقاله‌تو که نوشتی برام بفرست بخونم. کلی ذوق کردم و چشمام قلبی شد. بعد پرسید در جریان کنفرانس دانشگاه مشهد هستم یا نه؟ گفتم نه. گفت تو سایتمون گذاشتیم. گفتم سایتتون؟ آدرس سایتو داد و گفت کنفرانس اواخر پاییزه و مقاله‌تو بفرست براشون و شرکت کن حتماً. چشمام مجدداً قلبی شد. آرزوی موفقیت کرد و خدافظی کردیم و برگشتم دانشکده که کیفمو بردارم. وقتی رفتم سایت کنفرانس دیدم رئیس کنفرانس ایشونه. ذوقم مضاعف شد که رئیس کنفرانس ازم خواسته برای کنفرانسشون مقاله بفرستم.

۴. آخر هفته میرم مشهد و نایب‌الزیاره‌تونم. فقط چون فرصتم کمه، این دفعه دیگه نخواین به جاتون جامعۀ کبیره و بقره بخونم. سورۀ کوثری، ناسی، عصری، صلواتی، یه همچین درخواستایی بکنین :دی

۵. سه ماه پیش، کامنتی رسیده بود دستم که اگه هنوز تهرانم برم فلان جا آش بخورم. من اون موقع برگشته بودم خونه. ایشالا این سری، سمعاً و طاعتاً. اگه آشش خوب بود میام تبلیغ می‌کنم.

۶. کیا مشهدن یا مشهدی هستن؟

۱۶ آذر ۹۸ ، ۰۶:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۷- ناگفته‌های پست قبل

شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بیر. رفتنی تو کوپه‌مون یه دختربچۀ پنج‌ساله بود که شبو رو تخت پایین تخت من خوابید. شب یهو گریه‌ش گرفت که چرا سفرمون تموم شد و برمی‌گردیم خونه. از پنج صبح هردومون بیدار بودیم. با لپ‌تاپم کار داشتم. بهش گفتم میشه تختمو جمع کنم (تا کنم سمت دیوار) و بیام پیشت بشینم؟ گفت بیا. منم برای تشکر، اون آبمیوه و کیک میوه‌ایمو دادم بهش. همین‌جوری که داشتم کارامو می‌کردم مکالمه‌شو با این جمله شروع کرد که آجیِ منم از اینا داره. از اونجایی که مامانش تقریباً هم‌سن من بود، این بچه نمی‌تونست یه آجیِ لپ‌تاپ‌دار داشته باشه. گفتم آجی خواهرته؟ گفت آره؛ البته مامانش فرق می‌کنه. سکوت پیشه کردم. دیگه نمی‌دونم مامانش زن دوم باباشه یا به دختر همسایه میگه آجی یا چی. اشاره کرد به سنگ‌های کنار ریل و گفت این سنگ‌ها مختلفن. اینکه معنی مختلف رو می‌دونست و توی جمله ازش استفاده می‌کرد برام جالب بود. شروع کرد به پرسیدن اینکه اینجا چی نوشته و اونجا چی نوشته. از نوشته‌های روی کیک و آبمیوه بگیر تا مقاله‌ای که جلوم بود. یه سری سؤالم راجع به خدا و آسمون و قبر پرسید. اینکه ماه بالاتره یا خدا، خدا بزرگتره یا خورشید و از این قبیل سؤالا. گفت مامانم میگه کرما وقتی بزرگ میشن، مار میشن. راست میگه؟ از اونجایی که خوب نیست به بچه بگی مامانت دروغ یا اشتباه میگه گفتم آره منم اینجوری شنیدم. بالاخره یه روز بزرگ میشه می‌فهمه کرم با مار فرق داره. یه سری سؤالم راجع به انقراض دایناسورها داشت که مطرح کرد. از خلقت حیوانات هم پرسید که از چی درست شدن و گفتم گوشت و استخوان. گفت نه، خدا از خاک آفریدتشون. بعد پرسید تو کِی گریه می‌کنی؟ گفتم هر موقع ناراحت باشم. گفت مثلاً وقتی عزیزتو از دست می‌دی؟ بعد پرسید می‌دونی اسم داداشم چیه؟ گفتم نه، ولی تو باید نازنین‌زهرا باشی. گفت از کجا می‌دونی؟ گفتم صبح داشتی فیلم می‌دیدی می‌شنیدم که بابات تو اون فیلم چی صدات می‌کنه. گفت داداشم هم اسمش مهرانه. دنبال کار می‌گرده. موتور داره. تو تا حالا موتور سوار شدی؟ گفتم نه. ماشین گرون‌تره یا موتور؟ لپ‌تاپ گرون‌تره یا تبلت؟ تبلت گرون‌تره یا گوشی؟ سؤالاش تموم نمی‌شد و من با حوصله و کوتاه سعی می‌کردم جواب بدم. گفت ما سی‌متری جی می‌شینیم. اسم مامانم هم شهلاست. بعد از اینکه خودش خودشو کامل تخلیۀ اطلاعاتی کرد، با کفشای خاله‌ش که بسی بزرگ بود براش، و تخت پایین تختی که روش نشسته بودیم خوابیده بود، رفت دستشویی و وقتی برگشت دیگه همه بیدار بودن. مامانش پرسید چرا کفشا توشون خیسه؟ گفت یه کوچولو جیش کردم توش. اینو گفت و اومد نشست پیشم و صحبتش رو با این سؤال که آیا تو دختری پی گرفت. نمی‌دونستم منظورش از دختر، دختر در تقابل با پسره یا دختر در تقابل با زن. چرا آخه یه بچه باید همچین سؤالی از آدم بپرسه. همین‌جوری که سرم تو لپ‌تاپ بود به این سؤالشم پاسخ دادم. بعد پرسید خونه‌تون کجاست که گفتم یه جای دور. مامانش گفت دیگه خاله رو اذیت نکن به کاراش برسه. برگشت با تمرکز نگام کرد گفت این که خاله نیست دختره. بعد از مامانش پول گرفت بره چیپس بخره. رفت بیرون از مأمور قطار پرسید بقالی قطار کجاست؟ آورد و چون خودش دلش نمیومد از چیپساش کم بشه خودش به بقیه تعارف نکرد و داد مامانش بگیره برامون. کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم تهران و لپ‌تاپو جمع کردم و روسری‌مو پوشیدم و نشستم. نگام کرد و گفت با روسری شبیه مامان‌ها شدی. موقع پیاده شدن چادرمو که سر کردم گفت حالا شبیه مامان‌بزرگا شدی. 

چی تو سر این بچه‌ها می‌گذره واقعاً؟

ایکی. یه دختر هم‌سن‌وسال خودم که قیافه‌ش کپی قیافۀ شقایق بود هم تو کوپه‌مون بود. ینی انقدر شبیهش بود که اگه همون اول ترکی حرف نمی‌زد می‌گفتم خودشه. وقتی رسیدیم تهران تا یه مسیری تو مترو باهم بودیم و خب طبیعیه که داشتیم باهم ترکی حرف می‌زدیم. بعد یه جایی به یکی از مسافرا یه چیزی گفت. اون مسافرم همین‌جوری نگاش می‌کرد. یهو زدیم زیر خنده. یادمون رفته بود تهرانیم، با بقیه هم ترکی حرف می‌زدیم. مسافره گفت البته من یه کم ترکی بلدم و متوجه شدم چی گفتی.

اوچ. یکی از هم‌دانشگاهیامو تو مترو دیدم. آخرین باری که منو دیده بود هفت هشت سال پیش بود. پنجاه‌وسه کیلو بودم اون موقع. و حالا چهل‌وسه. شک داشت که منم. وقتی سلام کردم با تعجب بسیااااااااااااااااار گفت چقددددددددددددر لاغر شدی. و در ادامه پرسید چرا هنوز ایرانی؟ چرا نمی‌ری؟ گفتم دیر شده دیگه. زودتر از اینا باید یه همچین تصمیمی می‌گرفتم. گفت از فلانی شنیدم که ارشد کجا رفتی و دورادور ازت خبر داشتم. گفتم اتفاقاً فلانی رو دیدم قبل رفتنش، ولی از تو بی‌خبر بودم (برای اونایی که پستای عید تا عیدو خوندن: این دختره همونی بود که تو پست سی‌ام عید تا عید، جزوۀ ریاضی به دست اومد ازم یه سؤال بپرسه و بهش گفتم این جزوۀ کیه انقدر ناقصه. فلانی هم صاحب اون جزوه بود.)

دُرد. شنبه صبح با استادم جلسه داشتم. یه ساعت قطار تأخیر داشت، پنج کیلو هم وزن کتابایی بود که برای مرادی و علی آورده بودم. برای اینکه کیفم سبک‌تر بشه اول رفتم شریف و کتابا رو دادم نگهبانی و گفتم فارغ‌التحصیل شدم و لازمشون ندارم و با یکی از ورودیا هماهنگ کردم بیاد بگیره. گفت چه کار خوبی. یه دختر چادری با کیف جغدی هم اون دور و برا دیدم و به مرادی پیام دادم گفتم اون من نیستم. بعد زنگ زدم منشی دکتر و گفتم تازه رسیدم تهران و دیر می‌رسم فرهنگستان و عذرخواهی کردم. تو این چند ماه مثل دارکوب و کنه و سریش روی اعصاب و روان این بنده خدا بودم بس که هر روز زنگ می‌زدم و سؤال تکراریِ دکتر پایان‌نامه‌مو خوندن رو می‌پرسیدم. یه بار از یکی از دوستام شنیدم منشیا دوست ندارن بهشون بگیم منشی. رئیس دفتر بگیم چطوره؟

بِش. دیدین تو فیلما یه اتفاقی می‌افته و یه دیالوگی برقرار میشه و طرف یاد گذشته و یه سکانس و دیالوگ مشابه اون می‌افته؟ بعد از جلسه با استادم چیزمیزامو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم. یه کم از دفترش دور شده بودم که دیدم صدام می‌کنه خانم فلانی، خانم فلانی؛ و داره میاد سمتم. برگشتم دیدم سه تا از برگه‌هام دستشه و گرفته سمتم و میگه اینا رو جا گذاشتی. صدا کردنش، پشت سرم اومدنش، اینو جا گذاشتی گفتنش منو برد حیاط دانشگاه سابقم، پرتم کرد جلوی دانشکدۀ برق. اون روز که با دکتر صاد جلسه داشتم و قرار بود ازش چند تا سلف برای مدارم بگیرم. گرفتم و گذاشتم روی میزش و یه کم صحبت کردیم و رفتم. تو حیاط بودم که دیدم یکی از دور صدام می‌کنه و صدازنان بهم نزدیک می‌شه. برگشتم سمت صدا. دیدم استادم سلف‌ها رو گرفته سمتم و میگه جا گذاشتی اینا رو.

آلتی. نتیجۀ جلسه این بود که من قبل از دفاع یه پیش‌دفاع داشته باشم. برای همینم رفتم دانشگاه خوارزمی و دانشکدۀ مدیریت شریف؛ که با استادهای اونجا مشورت کنم ببینم چی باید بگم تو این جلسه. تصمیم دارم بعداً بحث پایان‌نامه رو تو وبلاگم جمع‌بندی کنم و فعلاً در موردش بیشتر از این نگم. تابستون که می‌خواستم پایان‌نامه‌مو پرینت کنم بدم به استادهام، با خودم گفتم اینکه نهایی نیست و قراره کلی خط‌خطیش کنن و چیزمیز بنویسن روش. استاد مشاورم خودش هم روی برگۀ یک‌رو سفید پرینت می‌کنه و اگر من هم روی همچین کاغذی کارم رو تحویلش بدم ناراحت نمیشه. اصلاً چرا باید ناراحت بشه. ولی در مورد استاد راهنمام کمی مردد بودم و با خودم آچهار سفید برده بودم. فکر کردم نکنه چون رئیسه، بهش بربخوره وقتی ببینه روی کاغذ باطله پرینت گرفتم کارم رو. از طرفی دلم نمی‌خواست تبعیض قائل بشم و خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم برای هر دو روی برگۀ باطله پرینت بگیرم. بعدها یکی از دوستام راجع به کار خودش از من مشورت می‌گرفت و وقتی بهش گفتم که من چجوری پرینت گرفتم ته دلم رو خالی کرد که کار بدی کردی و اصلاً برای همینه که نمی‌خونه پایان‌نامه‌تو. ذهنم دوباره درگیر این موضوع شد. گفتم بالاخره شنبه می‌فهمم ناراحت شده یا نه، که دیدم اصلاً چنین چیزی مطرح نبوده و دلیل تأخیر هم مشغله و سفرهاشون بود. می‌دونستم و مطمئن‌تر هم شدم که دکتر خاکی‌تر از این حرف‌هاست. می‌دونین که کیو می‌گم؟ خودم عمداً اسم نمی‌برم.

یِدّی. چهارشنبه صبح اون بزرگواری که گاه و بی‌گاه چیز میز می‌فرستاد و دیگر نمی‌فرستد پیام داد و پرسید که کی می‌رم فرهنگستان. گفتم ساعت دوازده ارائه دارم، ولی نه‌ونیم باید دانشگاه خوارزمی باشم برای یه جلسۀ دیگه و نمی‌دونم اون چقدر طول می‌کشه و کی می‌رسم فرهنگستان. گفت اگر زودتر از دوازده رسیدین خبر بدین؛ یه صحبتی باهاتون دارم. نگفت چه صحبتی، من هم نپرسیدم. حدودای یازده‌وربع، یازده‌ونیم رسیدم. اما نرفتم بالا و تو نمازخونۀ پارکینگ نشستم تا دوازده بشه. سرمو گرم کردم، یه چیزی خوردم و نماز خوندم تا دوازده شد. رفتم اتاق دانشجوها و تازه تصمیم گرفتم برای پیش‌دفاعم اسلاید درست کنم. زمان دقیق ارائه دوازده‌ونیم بود. پس با آرامش در این فاصلۀ نیم‌ساعته چهار صفحه اسلاید درست کنم و به تعداد افراد پرینت گرفتم. اومد و سلام و احوالپرسی کردیم و همچنان سرم توی لپ‌تاپم بود. گفتم بعد از ارائه برای جلسۀ دفاع دوستم هم می‌مونم و تا عصر فرهنگستانم و می‌تونیم بعد از جلسۀ دفاع صحبت کنیم. عصر هم نشد صحبت کنیم. چون کلاس داشت و من هم می‌دونستم کلاس داره.

سَگّیز. اومدم دانشکده مدیریت دانشگاه خوارزمی استادمو ببینم. اگه دقت کرده باشید من تو همۀ دانشگاه‌هاو حتی دانشکده‌ها یه استاد دارم که هی باید برم ببینمش. اومدم ایشونو ببینم. تو مسیر، یه جای خوشگل موسوم به ترنجستان، یا شایدم نارنجستان، پیدا کردم و رفتم تو و یه چرخی زدم و چشمم این پیکسلو گرفت و ابتیاع کردم. تو این خانوادۀ شش‌نفره که ملاحظه می‌فرمایید، دختر بزرگه اسمش نسیمه، پسر بزرگه طوفانه، که امیرحسین صداش می‌کنیم، دختر دومی خاطره است و اون کوچولو هم که بغل مراده اسمش چهارمیه. اونو چهارمی صداش می‌کنیم. یه پیکسلم رو کیفمه که در گوشۀ تصویر ملاحظه می‌کنید. روی اونم نوشته چرخ بر هم زنم ار (اگر) غیرمرادم گردد. اونو جولیک برام خریده.



دُقّوز. این عکس دفاع دوستمه. دیروز ظهر. نیم ساعت قبلشم من پیش‌دفاع داشتم همین جا. یک ساعت بی‌وقفه حرف زدم. دیگه آخراش حس می‌کردم فارسیم داره تموم میشه. حالا نمی‌دونم این پیش‌دفاع دیگه چه صیغه‌ایه و از کجا اومده. من اولین دانشجویی بودم که ازم پیش‌دفاع خواستن. با شانسی که من دارم بعد از دفاع یه پس‌دفاع و پسان‌پس‌دفاع هم ممکنه بخوان‌. ینی انقدر که من استیضاح میشم وزرا نمیشن. حالا چون تو پیش‌دفاع من همه غریبه بودن نتونستم بگم ازم عکس بگیرن، همین عکسو داشته باشید و به جای دوستم منو اونجا تصور کنید که دارم سخن می‌رانم. بعد بهم گفتن برای دفاع بگو پدر هم تشریف بیاره. گفتم حالا پدر هم اگه نتونست بیاد پسرخاله‌های پدرو میگم حتما بیان. اونا به اینجا و شما خیلی علاقه دارن.



اُن. تابستون برای مصاحبه که رفته بودم اصفهان، علاوه بر گز چند تا خیارم سوغاتی آوردم. خیاراشون خیلی گوگولی و نی‌نی! بودن. دوستم که عکسشونو دیده بود، از اون ور آب عکس یه خیار طویل رو فرستاده بود برای مقایسه. خیار اصفهانی نصف خیارای خودمون بود و خیار کانادایی دو برابرشون. شبش شام درست کردیم و خیارا رو هم برداشتیم رفتیم مهمونی. من اینا رو گذاشته بودم وسط سفره و هی می‌گفتم از خیارای اصفهانم بخورید و همه هم خوردن. بعد که برگشتیم مامان پرسید همۀ خیارا رو برده بودی؟ گفتم چطور؟ گفت من نخوردم. روم نشد بردارم و فقط تعریف و بوشو شنیدم. کلی ناراحت شدم که آخه خیار برداشتن از وسط سفره رودروایستی داره؟ اصلاً می‌گفتی من می‌دادم و خب حالا من از کجا خیار اصفهانی پیدا کنم. گفتم حالا شاید اصفهان قبول شدم و می‌رم می‌خرم میارم و خب قبول هم نشدم. گذشت تا همین هفته که تهران بودم و شب رفتم بنیاد سعدی بمونم. تنها بودم. شب آخر یه دختر از اصفهان اومد واحد بغلی و چون اونجا یه کم کثیف بود رفتم صداش کردم بیاد واحدی که من اونجا بودم. اسمش مریم بود. کلی خوشحال شد و تشکر کرد و دوست شدیم باهم و از گزایی که از اصفهان گرفته بودم بهش دادم و کلی به این حرکتم خندیدیم که یه ترک به یه اصفهانی داره گز میده. صبح وقتی داشتیم صبونه می‌خوردیم یه خیار کوچولو آورد که با پنیر بخوریم. بعد چون عجله داشتیم یه لقمۀ کوچولو برداشتیم و خیاره موند و میزو جمع کردیم. گفت خیارو تو بردار من بازم میوه دارم. منم برداشتم آوردم برای مامان :دی



اُن‌بیر. شب پشت پنجره وایستاده بودم و خونه‌ها رو تماشا می‌کردم. یاد چهار سال پیش افتاده بودم و کاسۀ چه‌کنمی که پشت همین پنجره دستم گرفته بودم. اون کاسه هنوز دستم بود. مریم گفت کاش این واحدی که اینجاییم مال ما دو تا بود. گفتم این خونه‌ها شصت هفتاد میلیاردی قیمتشونه. من که هیچ وقت نمی‌تونم یکی از اینا رو داشته باشم. گفت چرا نمی‌تونی؟ راهش اینه با یه پسر پولدار ازدواج کنی. با یه جرّاح. بدون اینکه فکر کنم گفتم نه. انگار هزار سال برای این نه فکر کرده باشم گفتم نه. مریم رفت بخوابه و من موندم و رویای طبقۀ ششم ساختمون روبه‌رویی. کاش می‌تونستم برم یکی‌یکی در خونه‌هاشو بزنم بپرسم شماها چجوری اینجا رو خریدین؟ به راه‌حل مریم فکر کردم. همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج کردم از صفر شروع کنیم و باهم کار کنیم و باهم خونه بخریم. همین‌جوری که چراغای روشن و خاموش خونه‌ها رو می‌شمردم با خودم گفتم این رویا رو هم باید مثل خیلی از رویاها فراموش کنی. دیگه خیلی دیره برای باهم از صفر شروع کردن. اون نیمۀ گمشده هر کی که باشه تا حالا نصف مسیرو تنهایی رفته. تو هم همین‌طور. اصلاً تو این سن از صفر شروع کردن مسخره است و باهم از صفر شروع کردن مسخره‌تر.

اُن‌ایکی. این یکی هم بمونه برای بعد، ذیل عنوان ۱۳۶۸.

۲۷ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۶- سُک‌سُک

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۸ ق.ظ

صفر. به دلیل ضیق شدید وقت فعلاً همینا رو داشته باشید، شاید بعداً تو یه پست دیگه مبسوط توضیح دادم ماحصل سفرم رو.

۱. من بازم دارم می‌رم تهران. قرار بود کلاهمم اگه افتاد اون ورا نرم بردارم. ولی مجبوووووورم. می‌فهمین؟ مجبوووووور. الانم با مسافرا نشستم ستایش می‌بینم و منتظر قطارم. پونصد مگم بسته گرفتم قراره با همین پونصد مگ با گزارش لحظه‌به‌لحظهٔ سفرم در خدمتتون باشم.



۲. بیست‌وپنج دقیقه بعد از پست قبلی. دارن صدامون می‌کنن بریم سوار قطار شیم 😐 همه به جز این چند نفر رفتن صف وایستادن و من منتظرم همه سوار شن من آخری باشم 😂 هنوز بیست دیقه مونده تا حرکت. برم وایستم تو صف که چی بشه. نشستم ستایشمو می‌بینم دیگه. سروصدای سالنم انقدر زیاده که فقط می‌تونم لب‌خوانی کنم بفهمم چی به چیه.



۳. من کیک و آبمیوه با طعم موز و آناناس و هلو و انگور و سیب و گلابی و گیلاس و توت فرنگی و کلاً کیک با طعم میوه و آبمیوه جز پرتقال دوست ندارم. خب؟ تو این ده سالی که هی میرم میام حسرت به دل موندم یه بار تو قطار آب‌پرتقال یا شیرکاکائو یا کیک شکلاتی بدن. خب مگه پولشو نمی‌گیرین؟ بذارین طعمشو خودمون انتخاب کنیم دیگه. اه. از مسئولین خواهشمندم رسیدگی کنن.



۴. اومدم فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌ها. بعدشم با استاد راهنما و مشاورم جلسه دارم. برای هردوشون نوقا آوردم‌. اون برند یادتونه سر معادل فارسیش درگیر بودن؟ هنوووووووز درگیرن. هنوووووووز تصویب نشده معادلش. هر کی یه چیزی میگه. یه عده میگن همین برندو تصویب کنید، یه عده دارن واژهٔ جدید می‌سازن‌، دکتر حدادم میگه بذارید بمونه نه برندو تصویب کنیم نه کلمهٔ جدید بسازید. فعلا یه ساعته که به توافق نرسیدن.



۵. منتظر استادهامم. به‌نظرم فرایند و روند هر پایان‌نامه‌ای باید یه دکمهٔ غلط کردم داشته باشه، که اونو بزنی برگردی به روزی که پروپوزال نوشتی و استادهاتو مشخص کردی و طرح اولیه رو تحویل دادی. که اون دکمه رو بزنی و طرح سنگین و پیچیده برنداری که مجبور نشی شونصد بار بیای بری و بیای بری و بیای و بری



۶. دوستم میگه تو بیای تهران نری شریف گویا رفتی قم و جمکرانو زیارت نکردی. هیچی دیگه. الان اومدم شریف ببینم چه خبره 😂😜



۷. اینجا مسجد دانشگاهه و بنده از ظهر با جمعی از صحابه عمود بر راستای قبله نشسته و ایستاده و حتی دراز کشیده بودیم و تحقیق می‌کردیم و مقاله می‌نوشتیم و من یتیشمیشدیم مقالنین شیرین یرینه کی یهو چراغا رو خاموش کردن کردن و به زبان بی‌زبانی گفتن شب شده و جل و پلاسمونو جمع کنیم بریم خونه‌هامون. که خب البته من بی‌خانمان محسوب میشم و دارم می‌رم خونهٔ دخترخالهٔ ابوی. آقا من که فردا صبح دوباره می‌خوام بیام نمیشه تو همین مسجد بخوابم؟! کی حالا حوصله داره از‌ این سر شهر پاشه بره اون سر شهر، دوباره صبح از اون سر شهر بیاد این سر شهر :(



۸. صبح اینا رو از دست‌فروش سر کوچه گرفتم. سیزده تا گرفتم. الان اومدم دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف‌ و همین‌جوری که منتظر استادمم، جدولای اینارم حل می‌کنم خوابم نبره. ببینید جغداش چه بامزه‌ن. دارم می‌شمرم ببینم چند تان. بعدشم قراره برم یه جلسهٔ فوق تخصصی پیرامون اجراسازی مدل پویایی‌شناسی سیستم با استادم داشته باشم و امیدوارم اونجا مغزم یهو ایستی سُیوخ نشه 😂😜



۹. مثلا یه جوری عکس گرفتم که معلوم باشه تو اتوبوسم و رو صندلی نشستم و کیف بغلمه. از اتفاقات بسیار نادری که هر دویست‌هزار سال رخ میده اینه که تو مترو یا بی‌آرتی من جا برای‌ نشستن پیدا کنم و فرد مسن و ناتوان هم سر پا نباشه که بشینم و عذاب وجدان بگیرم که اون ایستاده. و اکنون این اتفاق میمون و مبارک به وقوع پیوسته و بعد از اینکه سوار شدم یه خانومه پیاده شد و جاشو داد به من. و اومدم این لحظهٔ تاریخیِ نشستنم روی صندلی رو در تاریخ ثبت کنم. الان از شادی این جلوس در پوست خود نمی‌گنجم و از خستگی دارم بیهوش می‌شم.



۱۰. اینجا نوشته مزمز انتخاب کسانی است که از فرهنگ غذایی بالایی برخوردار بوده و به سلامت و کیفیت تغذیهٔ خود اهمیت می‌‌دهند. ولی در واقع مزمز انتخاب کسانی هست که دو روز میان مهمان خوابگاه باشن و هر چی کابینتای آشپزخونه رو زیرورو و کندوکاو می‌کنن یه دونه کبریتم پیدا نمی‌کنن و فندکم ندارن و حال هم ندارن برن بخرن بیان باهاش غذا گرم کنن و چاره‌ای جز این ندارن که فعلا برای ناهار همین مزمزو بخورن تا شب ببینن چی میشه. مزمز تنها انتخابشونه در واقع. حالا خوبه برای آب اون یارو آب‌سردکن و آب‌گرم‌کنی که در گوشهٔ تصویر می‌بینید هست، وگرنه با آب شیر باید چایی درست می‌کردم.



۷+۴. لابه‌لای پستام اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امشبم می‌خوام اپ سُک‌سُک رو معرفی کنم. این اپ به درد مادران و پدران! می‌خوره. ابتدا باید برید سایت سُک‌سُک و از اونجا اپ رو دانلود کنید. سپس کتاب‌های رنگ‌آمیزی و هوش و سرگرمی و قصه‌های سُک‌سُک رو بخرید و با اپ ازشون عکس بگیرید تا از طریق اون عکس، ویدئوی کتابا رو که حجم کمی هم داره لود کنید. می‌تونید هم لود نکنید و کتابو خالی خالی بخونید برای بچه‌هاتون. چون شما الان هیچ کدوم از کتابا رو ندارین، من به نیابت از شما اینو گرفتم دستم. از صفحۀ نمایش لپ‌تاپ من، با اون اپ از این کتاب عکس بگیرید ببینید چی میشه.


۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۱:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۳۶ (رمز: گ****) سویل

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، اما از دخترخاله پنهون! اون چند روزی که خونه‌شون بودم، همه‌ش پای لپ‌تاپم بودم و پایان‌نامه‌مو ویرایش می‌کردم. فهرست، شکل‌ها، نیم‌فاصله‌ها و کارهایی از این قبیل. جمله‌به‌جمله و خط‌به‌خط می‌خوندم و مگه تموم می‌شد؟ بعد این دخترخاله هم بنده خدا از سر خیرخواهی و دلسوزی هی می‌پرسید تموم نشد؟ چپ می‌رفت می‌پرسید تموم نشد و راست میومد می‌پرسید تموم نشد. هی بشقاب بشقاب میوه میاورد می‌ذاشت کنارم و تقویتم می‌کرد و می‌پرسید تموم نشد؟ خانواده و حتی عمه‌ها هم هی از تبریز زنگ می‌زدن که تموم نشد؟ ینی انقدر که اینا پی‌گیر پایان‌نامه‌م بودن به خداوندی خدا استادهام نبودن. بعد منم خوشم نمیاد یکی بالا سرم وایسته هی ددلاین و ضرب‌العجل! رو یادآوری کنه برام و بپرسه کی تموم میشه کارت. ترجیح می‌دم یه مهلتی تعیین بشه و تا موعد تحویل انجامش می‌دم حتماً. برای اینکه از این سؤال روی مخ خلاص شم و دروغ هم نگفته باشم، تموم شدن رو برای خودم تو دل خودم، ویرایشِ فصل اول و دوم کارم تعریف کردم. ناگفته نماند که چیزی که کمر دانشجو رو می‌شکنه فصل چهاره. فصل دوم که تموم ادای آدمایی که آخ جون کارشون تموم شده رو درآوردم و هورا کشیدم که خیال دخترخاله راحت بشه. آقا چشمتون روز بد نبینه، همچین که گفتم کارم تموم شد فرستادم خرید. منم که ظاهراً کاری نداشتم. رفتم و برگشتم و نشسته بودم پای فصل سه که دیدم میگه پاشو بریم بازار یه پیراهن دیدم خیلی خوشگله، دوست داشتی بخر. ای بابا. بازارو یه جوری پیچوندم و نرفتیم. بعد اون یکی دخترخاله اینا از تبریز زنگ زدن که دارن میان تهران برن دکتر و تلفنی برای این هفته وقت ندادن و ما، ینی من و این یکی دخترخاله حضوری بریم صحبت کنیم وقت بگیریم و آخر هفته با همسر و دخترش ندا و داماد و نوه‌ش سویل بیان تهران برن دکتر. منم که بی‌کار. پس پاشو بریم بیمارستان فلان. رفتیم و برگشتیم و یه کم از فصل سه رو جمع و جور کردم که دیدم با همسرش شال و کلاه کردن که بریم ولیعصر خرید و بستنی و دور دور!. خداوندا غلط کردم دروغ گفتم. ینی من شنبۀ هفتۀ بعدی باید کار نهاییمو تحویل می‌دادم و هنوز فصل چهارو جمع‌بندی نکرده بودم. از دور دور که برگشتیم دیدم یه ایمیل اومده از طرف همکارم که فلان بخش از کارو تصحیح کن و با اینکه می‌دونستم برای این تصحیح کلی وقت دارم، الکی با صدای بلند گفتم وااااای سرگروهم گفته اینا رو درست کن بفرست و باید درستشون کنم سریع بفرستم. سرگروهم گفته بود تصحیح کن، ولی نگفته بود کی بفرست. و بدین سان دوباره برگشتم به حالت قبل و نشستم پای فصول پایان‌نامه و این بار سؤال این بود که تصحیح کردی؟ تموم شد؟ 

اینکه میگن دروغ دروغ میاره همینه ها. دیگه من غلط بکنم حتی مصلحتی‌شو بگم.

رفته بودم برای دخترخاله قارچ بگیرم بیف درست کنه، که البته پیدا نکردم و دست خالی برگشتم. سر راه یه آقای دست‌فروشی رو دیدم کتاب قصه می‌فروخت. هم برای اینکه یه کمکی بهش بشه و هم برای آیندۀ بچه‌هام، نشستم و هفت تا از کتاباشو انتخاب کردم و خریدم. با چه وسواسی هم انتخاب می‌کردم. یکی یکی بازشون می‌کردم توشونو ورق می‌زدم ببینم مناسب بچه‌هام هست یا نه. دخترخاله هم نگرانم شده بود که پس کجا موندم. به جای قارچ، با کتاب برگشتم و گفتم که برای بچه‌هام خریدم. دخترخاله هم نسیم و خاطره و امیرحسینمو می‌شناسه، هم چهارمی رو. چهارمی اسم نداره و همه‌مون چهارمی صداش می‌کنیم. کتابا رو دید و گفت یکیشو من ازت می‌خرم بدم به سویل، دختر ندا. ندا میشه خواهرزاده‌ش که دو سال از من کوچیکتره. گفتم باشه و دوتاشو گفتم خودش انتخاب کنه. یکی رو از طرف خودش بده و یکی هم از طرف من. چون من هرهفتاشو دوست داشتم و فرقی نمی‌کرد کدوم بمونه برای بچه‌هام. بعد گفت دو تای دیگه هم برمی‌دارم برای فاطمه دختر اون یکی دخترخاله. گفتم باشه هر کدومو می‌خواین بردارین. بعد دیدیم این کتابا صوتی هستن و اگه اپ سُک‌سُکو نصب کنیم می‌تونیم با کدی که پشت کتاب‌هاست کارتونشم دانلود کنیم. کارتون هر هفت تا رو برای بچه‌هام :دی دانلود کردم و گفتم یادم بندازین روی گوشی ندا هم نصب کنم اپشو.



آن هفته به روایت اینستا:

۴ مرداد ۹۸، تهران. دخترخاله هستن ایشون. منتظر شیرموزبستنی و آیس‌پک. اولین آیس‌پک عمرمه این‌. اولین بار ده سال پیش، وقتی پیش‌دانشگاهی بودم و با دوستام رفته بودیم کافه با آیس‌پک آشنا شدم، ولی نخوردم. حالا بعد از ده سال اعتراف می‌کنم اشتباه کردم نخوردم و چیز خوشمزه‌ایه. اینجا هم بستنی میثم ولیعصره. دیدم تو اپ فیدیلیو نیست، شماره‌شونو گرفتم و معرفی کردم به اپ و امتیاز گرفتم :دی



مهمون داریم، چه مهمونی. دیگه بعد از یه هفته منم میزبان محسوب میشم و عرضم به حضورتون که مهمونای تبریزمون ساعت دوی نصف شب رسیدن خونۀ دخترخاله و منتظرم این کوچولو بیدار شه با اینا شگفت‌زده و خوشحالش کنم. سویل خانوم هستن ایشون. دختر ندا. براش کتاب قصه خریدیم.

[عکس سویل؟ همۀ عکسای اینستامو که نمی‌تونم بذارم وبلاگم. و صد البته که همۀ عکسای اینجارم نمی‌تونم بذارم اونجا :دی]

شنبه است. پنج صبح خوابیدم، هفت‌ونیم بیدار شدم، از ۹ صبح اینجام، تا ۸ شبم کارم طول می‌کشه. اون سیزده جلد کتابم گرفتم ببرم با خودم. ینی هر جوری و از هر لحاظ فکر می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزه. اون کوکه رو هم ندا اینا از تبریز آوردن. ازآب‌گذشته است. کوکه نین فارسیسی نمنه اولور؟ (کوکه به زبان فارسی چی میشه؟) ناهارا اُنی ییه جام خولاصه (برای ناهار اونو می‌خورم خلاصه). نکتهٔ دیگه اینکه هفت تا قندون رو میزمه، ولی در مجموع هفت تا دونه قند هم توشون نیست. و مسئولین رسیدگی نمی‌کنن. 



سن آلله باخین آخی. یدی دا قدّانین، یدی دا قندی یوخ (آخه ببینین تو رو خدا. هفت تا قندون، هفت تا قندم ندارن). حالا خوبه چاییمو بدون قند می‌خورم این‌جوری گیر دادم به قند و قندون.



من هنوز اینجام. راهکارهایی در راستای کنترل هشیاری در صورتی که شب فقط دو ساعت خوابیده باشید و کلی کار روی سرتون آوار شده باشه:

چای. بو آتمش‌سگّیزیمینجی لیواندی کی ایچیرم (این شصت‌وهشتمین لیوان چاییه که می‌خورم). هر چی پررنگ‌تر، مؤثرتر.

کولر. درجه‌سین گویون صفر درجییه (درجه‌شو بذارین روی صفر).

آهنگ. بندری آهنگه گولاخ آسن (آهنگ بندری گوش بدین)، عربی آهنگ ده جواب وریر (آهنگ عربی هم جواب میده). سسین ده حتما گویون آخیره (صداشم حتماً بذارین آخر).



ساعت هشت‌ونیمه و من هنوز فرهنگستانم. تو اتاق منشی دکتر حداد، منتظر ماشین. این اتاق همون اتاقیه که روز مصاحبۀ ارشدم نشسته بودم منتظر بودم اسممو بگن برم برای مصاحبه. دکتر اومد خداحافظی کنه بره، کتابا رو دید فکر کرد جعبۀ شیرینیه. پرسید برای من سوغاتی آوردی؟ گفتم نه استاد. کتابه. سوغاتیو سری بعد میارم ایشالا. و خبر بد اینکه کارم تموم نشد و فردا ده صبم جلسه دارم و کلی کار دیگه باید انجام بدم تا فردا صبح.


۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۳ (رمز: ق***) پایتون

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۴۴ ب.ظ

اصفهان. چهارمین نفری بودم که رسیدم دانشکدۀ زبان، اما دوازدهمین نفر مدارکم رو تحویل مسئول مصاحبه دادم. مسئول تحویل مدارک یه آقای خوش‌برخورد و مهربون بود که وقتی مدارکم رو بهش دادم و فهمید از فرهنگستانم، نشستیم به صحبت راجع به دکتر حداد و واژه‌گزینی و دکتری و رتبه‌ها و نمره‌ها و معدل‌ها و پایان‌نامه‌ها و حتی وقتی فهمید با عاطفه دوستم گفت دورۀ کارشناسی دانشجوی اینجا بود و دانشجوی خوبی بود و راجع به عاطفه هم حرف زدیم و گفتم همین دیروز دفاع کرد. راجع به پایان‌نامۀ من هم پرسید و اینکه کی دفاع می‌کنم و چرا تا الان سه نفر فقط دفاع کردن. صحبتمون انقدر ساده و صمیمی بود که فکر می‌کردم دارم با یه کارمند معمولی درد دل می‌کنم. بعداً بچه‌ها گفتن اون آقایی که مدارک رو می‌گرفت خودش استاد اینجاست. نمی‌دونستم. شاید بهتر بود یه حرفایی رو نمی‌زدم. 

دست یکی از دخترا پایان‌نامۀ دانشگاه الزهرا رو دیدم. پرسیدم فلانی رو می‌شناسی و از فلان پروژه خبر داری و گفت آره. فهمیدم از اعضای همون پروژه‌ایه که داریم روش کار می‌کنیم. سرگروه‌هامون فرق داشت. از فایل‌هایی که روشون کار می‌کرد پرسیدم. گفت یه فایل تر و تمیز از صحبت مجری و مهمان دستمه. گفتم وای! نه. قرار بود روی جملات کنترل‌شده کار نشه. تلویزیون سر تا پاش کنترل میشه. پرسیدم کی این فایلا رو بهت داده و چرا حواسش نبوده که صحبت تلویزیونی نده. گفت نمی‌دونستم همچین محدودیتی هست. گفتم منم سر کلاس از استاد شنیده بودم. تو شیوه‌نامه ننوشتن چیزی. بهش گفتم دست نگه‌داره و ادامه نده. چون این فایلا به درد نمی‌خورن. به استادمون پیام دادم که امروز یکی از همکارا رو تو جلسۀ مصاحبه دیدم و بحث پروژه شد و فهمیدم فایل کنترل‌شدۀ تلویزیون دستشه. گفتم من سری قبل که به سرگروه‌ها تذکر دادم از این فایل‌ها نفرستن ناراحت شدن که فقط همین یه بار بود. اما مثل اینکه برای بقیه هم فرستادن و بقیه هم که خبر ندارن نباید روی این فایلا کار کنن. تشکر کرد و گفت پیگیری می‌کنم. همین کارا می‌کنم که ازم راضیه و دوستم داره و می‌خواد سرگروهم کنه. حواسم به همه چیِ پروژه هست. 

از دانشکده‌شون خوشم اومده بود. همه چیزش داشت به دلم می‌نشست و دوستش داشتم. دو سال پیش کنکور ارشد فلسفۀ علم شرکت کرده بودم و همین دانشگاه قبول شده بودم. با اینکه اون موقع نیومدم برای ثبت‌نام و پیگیری نکردم این قبولی رو، ولی با این همه، خودمو دانشجوی بالقوۀ اصفهان می‌دونستم. حالا برای مصاحبۀ دکتری اومده بودم. مصاحبه‌ای که ظرفیتش یه نفر بود و شانس من؟ تقریباً صفر. پیش‌تر بهم گفته بودن که اگه بردارن دانشجوی دانشگاه خودشونو برمی‌دارن. کسیو برمی‌دارن که لااقل اصفهانی باشه. بهم گفته بودن که خیلی پرت و بی‌ربطم، اما دوست نداشتم بعداً بگم کاش، بعداً بگم اگه. همه چیزش داشت به دلم می‌نشست و این خوب نبود. مدام با خودم تکرار می‌کردم که احتمال قبولیت کمه، امتیازت کمه، نمره‌ت کمه، شانست کمه، همه چیزت از بیشتر اینایی که اومدن اینجا کمتره و بگذر از این دوست داشتن. با دختری آشنا شدم که دانشجوی همونجا بود. معدل الفشون. استاد راهنما و مشاورش استادهای مصاحبه بودن و شانسش از همه‌مون بیشتر بود. اون بود که گفت مسئول گرفتن مدارک، استاد همین دانشکده است. و اون بود که گفت تو مهمونی هم از همین خیارها می‌ذاریم جلوی مهمون. هر بار که در باز می‌شد و کسی می‌رفت یا میومد ازش می‌پرسیدم اون استاده که پیراهنش فلان‌رنگه استاد چیه؟ اخلاقش چجوریه؟ اونم با حوصله توضیح می‌داد. نفر یازدهم بود و باهم جلوی در ایستاده بودیم و منتظر بودیم که صدامون کنن. هر مصاحبه یه ربع بیست دقیقه طول می‌کشید. گرم صحبت با دختری بودم که تا ظهر و حتی تو صف سلف هم باهم بودیم و نمی‌دونم چرا اسمش رو نپرسیدم. یا پرسیدم و یادم نیست. داشتیم راجع به پایان‌نامه‌مون حرف می‌زدیم که یه پسری اومد طرفمون و ضمن عرض سلام و ادب و احترام، رتبه‌مونو پرسید. اینکه پیش از این کجاها رفتیم مصاحبه و اوضاع رو چطور ارزیابی می‌کنیم. به دختره گفت با اینکه اصفهانی هستین، اما لهجه ندارین. پایان‌نامۀ دختره رو گرفت و همین که باز کرد گفت کارای آماریشو کی انجام داده؟ فلان چیزش اشتباهه. دختره گفت داده بودم برام انجام بدن و می‌دونم که اشتباهه، اما فرصت نکردم درستش کنم. دختره دفاع کرده بود. کارای آماریشو داده بود براش انجام بدن. نتایج اشتباه بود. و شانسش از همه‌مون برای قبولی بیشتر بود. لعنت به این شانس. 

داشتن راجع به کارهای آماری حرف می‌زدن. دختره نوبت مصاحبه‌ش رسید. رفت و من موندم و پسری که باهوش و باسواد به‌نظر می‌رسید. راجع به پایان‌نامه‌م پرسید، راجع به کارام پرسید، راجع به پروژه‌هایی که کار کردم. همۀ استادهایی که باهاشون کار کرده بودم رو می‌شناخت. از پروژه‌هاشون هم خبر داشت. پیشنهاد داد با یکی از دوستاش که اندونزی یا مالزی بود همکاری کنم. حرفاشو با دقت گوش نمی‌کردم. حتی یادم نموند دوستش روی چی چه کاری انجام میده. ایمیل دوستش رو روی کاغذ نوشت و بهم داد. می‌خواست چند تا منبع و کتاب معرفی کنه که نوبت مصاحبه‌م رسید. رفتم تو. پرانرژی. با لبخند. با قدرت. سؤالاتشون تخصصی نبود. سؤالات تخصصی رو قرار بود کتبی بپرسن. راجع به خودمون می‌پرسیدن. راجع به تبریز، تهران، فرهنگستان، شریف، ایرانداک، پروژه‌هام، کتابی که صفحۀ اولش ازم تشکر کرده بودن، پایان‌نامه‌م، ایده‌هایی که برای دکتری داشتم، مهارتایی که دارم و کارایی که کردم. بحث زبان مادری شد. گفتن ترکی بلد نیستی؟ گفتم چطور؟ گفتن به فارسی مسلطی. گفتم به ترکی هم مسلطم. تو خونه ترکی حرف می‌زنم. اونا می‌پرسیدن و من جواب می‌دادم. رضایت رو تو چهره‌شون می‌دیدم. اولی راضی‌تر بود. انگار که بخواد بقیه رو هم مجاب کنه من خوبم. لبخند روی لبم بود اما مدام تو ذهنم با خودم تکرار می‌کردم که سه تا مصاحبۀ پارسال یادت نیست؟ با اون رتبه و اون همه معرفی‌نامه برت نداشتن و حالا می‌خوای برت دارن؟ باور نکن. دارن گولت می‌زنن. دلم می‌خواست بهشون بگم اگه قبولم بکنین پشیمون نمی‌شین. یاد حرف استادم افتادم. چهارشنبه‌ای که رفته بودم الزهرا ازش معرفی‌نامه بگیرم گفت ضرر می‌کنن اگه برت ندارن. ولی بعدش دعا کرد برم ندارن که سال دیگه باز شرکت کنم و رتبه‌م بهتر بشه و الزهرا هم مجاز بشم که خودش برم داره. گفت بمونی سال بعد من برت می‌دارم. معرفی‌نامه‌ها رو که داد دستم گفت دلم می‌خواست انقدر ازت بد بنویسم که قبولت نکنن. گفتم هر چی قسمت باشه.

وقتی اومدم بیرون پسره همون جای قبلی بود. اومد بپرسه چیا پرسیدن و چی گفتم. داشت یه چیزایی راجع به پایتون و برنامه‌نویسی می‌گفت که صدامون کردن برای آزمون کتبی. حرفاش نصفه موند. گفت بعداً می‌گم. نه شماره‌ای ازش گرفتم و نه شماره‌ای دادم و نه حتی اسمشو پرسیدم. یاد مصاحبۀ دورۀ ارشدم افتادم که یه تیکه کاغذ دادم دست آقای پ و گفتم میشه شماره‌تونو داشته باشم که در ارتباط باشیم؟ چقدر تغییر کرده بودم. چقدر عوض شده بودم. هفت هشت برگۀ آچهار سؤال دادن دستمون. خوش‌خط و خوانا و با حوصله هر چیو که بلد بودم جواب دادم. برای یه همچین امتحانی نمیشد چیزی خوند. چهار ماه بعد از کنکور داشتن دوباره ازمون امتحان می‌گرفتن. خوندن خلاصه‌ها هم دردی رو دوا نمی‌کرد. فقط جدول آوانویسی رو مرور کرده بودم. از همۀ درسای کارشناسی و ارشد سؤال داده بودن. پسره زودتر از همه برگه‌شو داد و رفت. من اما هنوز داشتم می‌نوشتم. همه رفته بودن و من همچنان می‌نوشتم. یهو یه خانومی اومد و گفت تو هنوز برگه‌تو ندادی؟ برگه‌ها رو برده بودن شمرده بودن و دیده بودن یکی کمه. برگشته بودن سالن و دیده بودن من هنوز برگه‌م دستمه و مشغول نوشتنم و حواسم نیست که همه رفته‌ن. گفتم جواب دو تا از سؤالا مونده آخه. برگه‌مو دادم. با دو سؤال بی‌پاسخ و جمله‌ای که نصفه موند. وقت ناهار داشت تموم میشد. داشتم به اون پسره فکر می‌کردم. همه رفته بودن. من حتی اسمشم نمی‌دونستم. چجوری باید پیداش می‌کردم؟ به دوستش ایمیل می‌زدم و می‌گفتم این ایمیل رو از دوستتون گرفتم و اسم دوستتون چیه؟ خب اون از کجا بدونه کدوم دوستش ایمیلشو بهم داده؟ خسته بودم. انگار که ظرفیت ارتباطیم پر شده باشه. دلم آدم جدید، دوست جدید، ارتباط جدید و هیچیِ جدیدی نمی‌خواست. رفتم رستوران. رستوران مختلط بود. نشستم و داشتم با جوجه‌ها بازی می‌کردم. اشتها نداشتم. اومد و با دوستاش نشست میز روبه‌رویی. می‌تونستم بلند شم و برم بگم حرفتون نصفه موند. داشتین راجع به پایتون می‌گفتین. می‌خواستین یه چیزایی بفرستین برام. باید شماره‌شو می‌گرفتم. بدش نمیومد اگه می‌گفتم شماره‌شو بهم بده و اگه شماره‌مو می‌دادم بهش. خسته بودم. خستۀ آدما بودم. همون خسته‌ای که معنی مجروح می‌داد. یکی انگار بلندم می‌کرد که پاشو برو خودتو معرفی کن و اسمشو بپرس و یکی دستمو می‌گرفت که بشین. نشستم. انقدر نشستم که بلند شه و بره. رفت. منم رفتم.

۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۱ (رمز: و***) دفاع عاطفه

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

شنبه، ۱ تیر، ساعت ۱۲، فرهنگستان، جلسهٔ دفاع دوستم عاطفه. شهریورم نوبت دفاع منه. اگه کسی زودتر از من کارشو تموم نکرده باشه من چهارمین مدافع دوره‌مون میشم.



ساعت ۱۴

داریم برای برند دنبال معادل فارسی می‌گردیم (عید تا عیدِ ۵).

ساعت ۲۰

اینجا فرهنگستان، اتاق دانشجوهای ارشد. منتظرم شب بشه برم ترمینال، از اونجا برم اصفهان و شما رو با جاذبه‌های گردشگری اونجا هم آشنا کنم. مصاحبه دارم فردا. اون نخ و سوزن چیه؟ والا دارم کش چادرمو می‌دوزم. تدابیر لازم رو اندیشیده بودم و نخ و سوزن تو کیفم گذاشته بودم که یه وقت مثل جلسهٔ پارسال کشش دررفت اسیر نشم. حالا کشش دررفته دارم می‌دوزم. اون کتابارم امروز از اینجا گرفتم و امانت دادم به یکی از کارمندا برام نگه‌داره تا دوباره برگردم تهران. هر چی فکر کردم دیدم کیفم الان بیست کیلوئه، اینارم اضافه کنم دیگه وزنش با وزن خودم برابری می‌کنه و نمی‌تونم با خودم ببرمشون خدایی. 



اینا همون کتاباییه که عید تا عیدِ ۱۴ درخواستشو دادم که خانوم پ اقدامات لازم را مبذول دارد که بهم بدن.

قبلاً کجا کش چادرم دررفته بود؟

اینجا تو این همایش. تو عکسم معلومه با کشش درگیرم.



ساعت ۲۲، ترمینال جنوب. فکر کنم دومین یا سومین بارمه که تو این عمر بابرکتم پامو ترمینال جنوب می‌ذارم. یه بار یادمه دیر رسیدم راه‌آهن و از قطار جا موندم و چون ترمینال جنوب بغل راه‌آهنه اومدم از ترمینال جنوب رفتم تبریز. ولی یه نصیحت خواهرانه و مادرانه و دوستانه بهتون می‌کنم. و آن اینکه اگه می‌تونید با ترمینال بیهقی یا ترمینال آزادی جایی برید و گزینۀ ترمینال جنوب هم رو میزه، ترمینال جنوب اولویت آخرتون باشه. محیطش برای یه خانوم تنها زیاد مناسب نیست.

به سوی اصفهان، در مسیر زاینده‌رود.


۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱۱ (رمز: گ****) خلاصه و چکیده

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۰۰ ق.ظ

قبل از هر چیز، لازم می‌دونم یه خسته نباشید و خدا قوت جانانه بگم به اون ۵۰ نفری که تا این لحظه به مرحلهٔ یازدهم سلسله‌پست‌های ما صعود کردن. مرسی که هستین :دی

این پست یه جورایی خلاصه و چکیدهٔ ۲۹ تا پست بعدیه. بله عزیزانم، من این بازی رو تا مرحلهٔ چهلم می‌خوام ادامه بدم و شما هم که قربونتون برم پایه‌این :)) حالا اگه بخوام خرداد، تیر و مرداد رو توی یه پاراگراف خلاصه کنم، باید بگم که: ۲۷ ام با اتوبوس رفتم تهران. من با اتوبوس راحت نیستم و چون قطار ساعت ۱۰ صبح می‌رسید و من ۹ با استادم قرار داشتم مجبور شدم با اتوبوس برم. ۲۸ ام استادم، و در واقع رئیسم رو دیدم و ازش گواهی و سابقۀ کار و معرفی‌نامه گرفتم و ۲۹ ام رفتم مصاحبۀ دانشگاه شهید بهشتی. تو دفتر رئیسم هم با یکی از بلاگرا قرار داشتم یه چیزی بهش بدم. و یه جوری برنامه‌ریزی کرده بودم همو نبینیم. عصر روز مصاحبه با دوستای کارشناسیم پل طبیعت دورهمی داشتیم و ۳۰ ام با یکی از دوستام رفتیم شمال آب‌وهوامون عوض بشه. ۱ ام که شنبه باشه روز دفاع دوستم بود. صبح، جلسۀ دفاع دوستم و بعدشم جلسۀ بازاریابی و معادل‌یابی برای برند شرکت کردم و شبش راه افتادم سمت اصفهان. یه قطار بیشتر نداره و صبح دیر می‌رسید و چون مصاحبه داشتم و چون مصاحبه‌م هم کتبی بود هم شفاهی بازم مجبور شدم با اتوبوس برم. دوم تیر اصفهان بودم و شبش راه افتادم سمت تبریز و بازم با اتوبوس. چند روز تبریز بودم و هفتۀ بعدش، ۹ ام دوباره مصاحبه داشتم. بازم مجبور شدم با اتوبوس برم و بعد از مصاحبه دیگه تهران نموندم و همون شب برگشتم تبریز. بازم با اتوبوس. یه هفته تبریز بودم. سینما رفتیم، شاهگلی رفتیم و کلی خوش گذشت و هفتۀ بعدش بازم تهران کار داشتم. این سری بابا هم همرام بود و اونم تهران کار داشت. ۱۸ ام صبح با هواپیما رفتیم و شبش قرار بود برگردیم که پروازمون تأخیر داشت و تقریباً صبح فرداش رسیدیم خونه. هفتۀ بعد ۲۷ ام عروسی دوستم بود و دوباره باید می‌رفتم تهران. اگه می‌خواستم با قطار برم باید روز قبلش راه می‌افتادم که صبح برسم، ولی عروسی شب بود و نمی‌خواستم صبح برسم و تا شب علاف شم و تو خونه هم کلی کار داشتم. موندم خونه و ۲۷ ام صبح با اتوبوس راه افتادم سمت تهران که عصر برسم و مستقیم برم عروسی. ینی همۀ این چهار سالی که پا توی ترمینال و اتوبوس نذاشته بودم رو تلافی کردم تو این یه ماه. به هوای اینکه پنج‌شنبه عروسیه و جمعه هم گودبای! پارتی یکی از بچه‌هاست و شنبه کارمو تحویل استاد راهنما و مشاورم می‌دم و برمی‌گردم تبریز، جز یه دست لباس عروسی هیچی با خودم نبردم تهران. کارم با استاد مشاورم تا دوشنبه ۳۱ ام طول کشید. استاد راهنمام هم تا ۵ مرداد نبود. در واقع فرهنگستان سالی یه هفته تعطیل میشه که از شانس خجستۀ من همون هفته بود. نمی‌تونستم ۳۱ ام برگردم تبریز و دوباره ۵ ام تهران باشم. موندم تهران و دوستامو دیدم و خونۀ فامیلا رفتم و بد نگذشت، اما ۵ ام کارم انجام نشد و موند برای فرداش. بازم مجبور شدم بمونم و ۶ ام دیگه بلیت قطار گرفتم و گفتم هر طور که شده برمی‌گردم خونه، با قطار هم برمی‌گردم و کلاهم هم این ورا بیفته دیگه نمیام برش دارم. تو این مدت با اینکه اتفاقات متنوع و هیجان‌انگیز زیادی افتاد، اما نه خواستم و نه تونستم چیزی بنویسم. حالا سعی می‌کنم کم‌کم یادم بیارم چی گذشته بهم و تعریف کنم براتون. به‌لحاظ تنوع، همین‌قدر بگم که روز قبل از جلسۀ تصویب واژه‌های بازاریابی و برند و اینا، تو حس و حال جاده‌های شمال محاله یادم بره بودم و روز بعدش در مسیر زاینده‌رود و سر جلسۀ مصاحبه و سی‌وسه پل و اصفهان‌گردی. ینی برنامه‌م یه جوری فشرده بود که با کیف و کوله‌ای که توش لپ‌تاپ بود رفته بودم عروسی و با تجهیزات سفر شمال نشسته بودم سر جلسۀ مصاحبه. عینهو حلزون و لاک‌پشت خانه‌به‌دوش زیستم این یکی دو ماه. و چون جایی نداشتم که وسایلمو بذارم اونجا و بخشی از کارمو انجام بدم و برگردم وسایلم رو بردارم مجبور بودم همه چیو با خودم ببرم این ور اون ور و رسماً کتف و کمرم داغون شد. ینی شرایطم طوری بود که صُبا که از خواب بیدار می‌شدم تا چند دقیقه به این فکر می‌کردم که کجام.

۲۳ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۵ (رمز: ل****) برند

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

پشت در اتاق جلسه داشتم سلفی می‌گرفتم. من و اتاق مصوبات فرهنگستان، همین الان یهویی. خوب نشد. دوباره گوشیو گرفتم و یک دو سه. داشتم می‌گفتم سیب که آقای هوشنگ مرادی کرمانی از اتاق اومد بیرون. هول شدم. گوشیو قایم کردم. گفت چی کار می‌کردی؟ گفتم استاد با اجازه‌تون داشتم سلفی می‌گرفتم. منتظر دکتر حدادم. گفتم تا بیان، تو اینستام چند تا پست بذارم. خندید و رفت. دوباره گوشیو گرفتم بالا و داشتم انحنای لب و لبخندم رو تنظیم می‌کردم که یادم افتاد باید می‌گفتم خودعکس. چند بار گفتم خودعکس و گرفتم. دکتر اومد. سلام و احوالپرسی کردم و اجازه گرفتم که تو جلسه حضور داشته باشم. نیازی به اجازه نبود؛ اما من دوست دارم به بهانۀ اجازه گرفتن هم که شده با استادهام هم‌کلام و هم‌صحبت بشم. اصلاً عمداً ایستاده بودم دم در که هر استادی که رد میشه، میره تو یا میاد بیرون بپرسه چی کار دارم و من جواب بدم، حالمو بپرسه و تشکر کنم. 

جلسۀ گروه بازاریابی بود. متخصصین، معادل فارسی برند رو پس آورده بودن می‌گفتن جا نیفتاده و مردم همین برند رو می‌گن. خوبه معادل‌ها رو خودشون پیشنهاد می‌دن و فرهنگستان فقط تأیید می‌کنه. حالا پسش آورده بودن. این‌جور مواقع یا باید خودشون یه معادل جدید پیشنهاد بدن، یا معادل جدیدی که استادهای فرهنگستان پیشنهاد میدن رو بپذیرن، یا فرهنگستان همین برند رو مثل تلفن و رادیو و تلویزیون قبول و تصویب کنه. برخی از اساتید می‌گفتن بازم به معادل فارسیش فرصت بدیم. برخی می‌گفتن اجازه بدیم مردم پیشنهاد بدن. برخی هم معادل‌هایی رو پیشنهاد می‌دادن، اما متخصصین این حوزه معادل‌های فارسی رو قبول نمی‌کردن. می‌گفتن نام و نشان و هم‌خانواده‌هاشون مفهوم برند رو نمی‌رسونن. یکی از اساتید گفت مثلاً همین دانشگاه شریف، برنده. اسم شریف که اومد قلبم تندتر زد. یه جوری که انگار قبلش نمی‌زد. انگار جون گرفته باشم. دستمو گذاشتم روی زانوهام. به‌وضوح داشتن می‌لرزیدن. دکتر حداد داشت یه چیزایی برای خودش یادداشت می‌کرد. این جلسات، جلسات بحث نیست. متخصص‌ها بحث‌ها رو باید قبلاً بین خودشون بکنن و اینجا واژۀ نهایی رو بیارن و تأییدیه بگیرن. ولی گویا بین خودشون به نتیجه نرسیده بودن. از بحث‌هاشون متوجه شدم اگر هم قراره معادلی تصویب بشه، ترجیح می‌دن هم‌خانوادۀ شناس باشه. روی یه تیکه کاغذ نوشتم شناسند چطوره؟ هم هم‌خانوادۀ شناس هست، هم بر وزن برند هست، هم مخفف شناسنده هست. برگه رو نشون خانم میم دادم. از نماینده‌های فرهنگستانه و باهاش راحتم. در واقع یه جورایی باهاش دوستم. گفتم شما مطرح کنید. میکروفنش رو روشن کرد و اشاره کرد به من و معرفیم کرد. واژه‌ای که ساخته بودم رو پیشنهاد داد و توضیح مختصری که روی کاغذ نوشته بودم رو خوند. گفتن اینم پیشنهاد خوبیه. اما هنوز سر معادل فارسی برند دعوا بود. بعد از یک‌ونیم ساعت بحث، معادل خوب و قابل‌قبولی تصویب نشد. گفتن بازم روش فکر کنید و هفتۀ آینده تصمیم می‌گیریم که چی کارش کنیم. معادل فارسی بقیۀ واژه‌ها رو تصویب کردن و جلسه تموم شد. 

هفتۀ آینده تهران نبودم و نمی‌دونم نتیجۀ بحثشون چی شد. اون روز جلسه که تموم شد، همه رفتن. معمولاً سعی می‌کنم آخرین نفری باشم که اونجا رو ترک می‌کنم. وقتی همه رفتن، میزو دور می‌زنم ببینم چه رد و اثری ازشون مونده که به غنیمت ببرم. غنایم معنوی. رفتم سر میز دکتر حداد که از یادداشت‌هاش عکس بگیرم. نمی‌دونم اون یادداشت‌ها رو بعداً کی برمی‌داره و چی سرشون میاد. یواشکی عکس گرفتم و فرار کردم. هر کی تو جلسه هر چی گفته بود رو نوشته بود. دیدم پیشنهاد و نظر منم نوشته. وقتی اسم خودم و معادل پیشنهادیم رو کنار اسم اون همه استاد صاحب‌نظر دیدم چشمام دو تا قلب شد از شدت ذوق.


۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چهارشنبه قبل از اینکه برم تهران، رفتم بنیاد شهریار.

اسم بنیاد سعدی و بنیاد شهریار رو زیاد شنیده بودم از اهالی فرهنگ و فرهنگستان. هر دو یک جورهایی وابسته به فرهنگستان هستند. یکی برای اعتلای زبان فارسی تلاش می‌کند و دیگری برای اعتلای شعر فارسی. بنیاد سعدی، تهران بود و رفته بودم قبلاً و دیده بودم و بنیاد شهریار، تبریز. پیش‌تر عکس‌هایی از بنیاد سعدی گذاشته بودم اینجا، اما چون چند روزی خودم مهمان اونجا بودم اسمش رو نگفتم که یک وقت نیایید اونجا ترورم کنید :دی طبقۀ آخر بنیاد سعدی مخصوص مهمانان خارجی هست و یه جورایی مهمانسرا محسوب میشه و چند روزی که خوابگاه نداشتم اونجا بودم. هنوز هم هر موقع برم تهران و بی‌مکان! باشم امیدم به اونجاست.

دوباره بخوانید: nebula.blog.ir/post/903

بنیاد شهریار رو نمی‌شناختم. نرفته بودم تا حالا و دقیقاً نمی‌دونستم کجای تبریزه. به لطف گوگل‌مپ پیداش کردم و بابا رسوندم جلوی ساختمونش و رفت. و از اونجایی که من یه کم اسکولم :| ساختمونو دور زدم و کلاً رفتم یه خیابون دیگه و یه ساعتی گم شدم. بعد که برگشتم همون جایی که پیاده شده بودم قیافه‌م دیدنی بود :|

در زدم و از این آیفون‌های تصویری داشتن. نمی‌دونستم اگه می‌پرسیدن کیه چی بگم. نپرسیدن و بی‌هوا درو باز کردن. رفتم تو، گفتن شما؟ خودمو معرفی کردم و گفتم از دانشجوهای فرهنگستانم و اومدم ببینم اینجا چه خبره. دقیقاً همینو گفتم :)) هدایتم کردن جایی که دو تا خانوم نشسته بودن. هر چی من انرژی و شور و شوق داشتم اونا همون‌قدر خسته و یخ بودن. مثل اینایی که بهشون میگی دوستت دارم و میگن مرسی. برنامۀ کلاس‌ها و جلسات و گردهمایی‌هاشونو گرفتم و اومدم بیرون. پنج دقیقه هم طول نکشید مکالمه‌م با خانوما. جاذبۀ خاصی نداشتن. حالا نمی‌دونم تهران و برخورد تهرانی‌ها و بشین برات چایی بیاریمشون پرتوقعم کرده یا اون روز خسته بودن یا کلاً همیشه همینن. هر چی می‌پرسیدم می‌گفتن تو کانال تلگرامیمون هست :| من هم همون‌جا عضو کانالشون شدم و دیدم تنها چیزی که تو کانالشون هست اینه که امروز کلاس‌های فلان استاد تشکیل میشه یا نمیشه.

کانالشون: bonyadeshahriar@

ضد تبلیغ نکرده باشم؛ کلاس‌های خوبی اونجا تشکیل میشه. قیمت‌هاش هم مناسبه. گفت ترمی صد تومن و من نفهمیدم هر درس صد تومن یا کلاً صد تومن و چون تصمیم نداشتم شرکت کنم نپرسیدم. کلاس‌های شعر فارسی و زبان ترکی آذری که راستش خودم به هیچ کدوم علاقه ندارم. ولی بارها شماها پرسیده بودین ازم که برای یادگرفتن زبان ترکی چی کار کنیم که به نظرم کلاس‌های بنیاد شهریار رو امتحان کنید اگه ترکی بلد نیستید و ساکن تبریزید.

[شماره تلفن بنیاد شهریار و برنامۀ کلاس‌ها]

یکشنبه که رفته بودم دکتر حداد رو ببینم از بنیاد شهریار هم گفتم. وقتی پرسیدن چطور بود گفتم مثل کسی که بهش بگین دوستت دارم و بگه مرسی. بعداً که به جوابم فکر می‌کردم خنده‌م گرفته بود. نمی‌دونم چرا من مثل خیلیا که جلوی ایشون فاخر و رسمی صحبت می‌کنن نمی‌تونم صحبت کنم و نمی‌دونم چجوری تونستم یه همچین چیزی بگم :))

برگشتنی (ینی وقتی داشتم از بنیاد شهریار برمی‌گشتم خونه)، تصمیم گرفتم برای اولین بار متروی شهرمون رو تجربه کنم. نمی‌دونم چند وقته مترو داریم ولی من اولین بارم بود می‌خواستم با مترو برم جایی و اصن نمی‌دونستم ایستگاه‌های مترو کجان. یکیشون صدمتری بنیاد شهریار و اون‌ور خیابون و روبه‌روی میدان ساعت بود. ولی از اونجایی که من هم اسکولم و هم کور! از جلوی مترو رد شدم و رفتم سمت بازار و تربیت و سه راه امین و ۱۷ شهریور و ارتش و خدا شاهده دقیقاً بعد از دو ساعت پیاده‌روی و جست‌وجو و پرس‌وجو رسیدم میدان ساعت و همون جای قبلی. کارد می‌زدن خونم از خشم درنمیومد. دو ساعت پیاده‌روی که اگه در راستای مسیر خونه بود، نیم‌ساعته رسیده بودم :| تازه نقشه هم دستم بود و از اونجایی که تو نقشه نمی‌نویسه این ایستگاه مترویی که تو نقشه هست در حال ساخت و احداثه، یه چند تا ایستگاه که تازه کلنگشو زده بودن بسازنش هم پیدا کردم تو این دو ساعت :|

قبل از ۹ کارم تو بنیاد شهریار تموم شده بود و ۱۱ دوباره برگشتم جلوی ساختمون بنیاد. نمی‌دونستم بخندم یا بگریم. از هر کی هم می‌پرسیدم مترو کجاست نمی‌دونست و یه جوری نگام می‌کرد :| و این نشون می‌داد مردم ما هنوز با مترو آشنا نشدن.

یازده رسیدم همین‌جایی که تو عکسه و تا ده دقیقه، یه ربع کسی جز من اونجا نبود. منم تا تونستم از در و دیوار و زمین و زمان عکس گرفتم. روکش بعضی صندلیارم نکنده بودن و خییییییییلی دلم می‌خواست برم بکنمشون. ولی مأمور مترو نگام می‌کرد و نمی‌شد. بعد یه دختره اومد. ازش پرسیدم طبق نقشه ما الان میدان ساعتیم و وسط خطیم. ولی چرا اونجا راهش بسته است؟ قطار چجوری قراره بیاد؟ گفت اینجا اول خطه و مترو میاد اینجا و از اینجا برمی‌گرده. اون نصف دیگه‌شو هنوز نساختن.



لحظۀ اومدنِ قطار :دی. ینی یه جوری عینهو ندید بدیدا عکس می‌گرفتم از همه چی که مطمئن بودم ملت تو دلشون می‌گن آخی طفلک تا حالا مترو ندیده.



نقشه‌ای که دستم بود کلی خطوط پرپیچ‌وخم داشت مثل متروی تهران. ولی زهی خیال باطل که اون ایستگاه‌ها رو هنوز کلنگشم نزده بودن و فرضی بودن همه‌شون. کل متروی ما همین یه خطه که تازه نصفشم هنوز نساختن و از میدان ساعت که وسط خطه شروع میشه میره ائلگلی (ضدانقلابا می‌گن شاهگلی :دی ائلگلی ینی برکهٔ مردم، شاهگلی ینی برکهٔ شاه :|) و برمی‌گرده.



سه نفر تو واگن خانوما بودن و چهار پنج نفر تو واگن آقایون. ینی نه‌تنها جا برای نشستن بود، بلکه جا برای دراز کشیدن هم بود :)) بعد باید پیاده می‌شدم و نمی‌دونستم کجا پیاده شم و اگه پیاده شم، ایستگاه کجای اونجاییه که پیاده شدم. خونه‌مون بین ایستگاه دانشگاه و آبرسانه و من یا باید آبرسان پیاده می‌شدم و یه کم می‌رفتم اون‌ور، یا دانشگاه پیاده می‌شدم و یه کم میومدم این‌ور. تازه اینم نمی‌دونستم ایستگاه مترو کجای آبرسان یا دانشگاه تبریزه :))

موقع پیاده شدن هم تا جایی که تونستم عکس گرفتم و وجدانم تصویر خودشو شطرنجی کرده بود و هی می‌گفت بسه تو رو خدا آبرومو بردی. من ولی از رو نمی‌رفتم و به ثبت لحظات شیرین متروسواریم ادامه می‌دادم. موقع خروجم از مأمور مترو پرسیدم لازم نیست کارت بزنیم؟ گفت فعلاً نه. متروی تهران این‌جوریه که موقع خروج هم کارت می‌زنی که یه مقدار از مبلغ رو برگردونه اگه تا آخر خط نرفته باشی. با این سؤالم حس کردم که مأموره حس کرد که من خودم بچۀ کف متروام و انقدرام ندید بدید نیستم. ولی خب مطمئنم اون روز یه عده رفتن تو خونه برای خونواده‌شون تعریف کردن که امروز یه دختره سوار مترو شده بود که تا حالا مترو ندیده بود و از همه چی عکس می‌گرفت. 

عنوان: متروی تبریز

۰۸ دی ۹۷ ، ۱۶:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۸۲- ز حکمت ببندد دری

چهارشنبه, ۵ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

استاد مشاورم که دقیق بودنش رو بسیاربسیار دوست می‌دارم، سطربه‌سطر پایان‌نامه‌مو خونده و ویرایش کرده. فکر می‌کردم کارم هیچ ایرادی نداشته باشه ولی از عنوان و فهرست و نحوۀ ارجاع گرفته تا شاید باورتون نشه حتی بخش تشکرشو باید تغییر بدم. چون اول از استاد مشاورم تشکر کردم، بعد از استاد راهنمام. و این مرسوم نیست. ینی از ۷۵ صفحه‌ای که داده بودم بخونه، با دقت و حوصله و ظرافت و نکته‌سنجی فوق‌العاده‌ای که ایشون داره، ۷۵۰ تا ایراد پیدا کرده و در جای‌جای پایان‌نامه‌م یادداشت و کامنت گذاشته. و تنها جایی که ازم تعریف کرده همین اول کاره که نوشته شروع بسیار مرتبط و مناسب. از مقدمه، و در واقع از اولین پاراگرافِ اولین بخش کارم، ینی اولین چیزی که گفتم راضی بوده و من این شروع مناسب رو مدیون وبلاگمم که همیشه موقع نوشتن پست‌هام به این فکر کردم که چجوری و با چه جمله‌ای سخنم رو آغاز کنم که بیشترین اثرگذاری رو داشته باشه و مخاطب رو تا ته طویله بنشونه پای نوشته‌م. جا داره تو قسمت تشکر از شماها هم سپاس‌گزاری کنم که تا ته می‌نشینید پای منبرم :دی



یکشنبه که رفته بودم دکتر حداد رو ببینم مهربانانه نگاهی به کارم انداخت و زنگ زد استاد مشاورم هم بیاد. باهم صحبت کردن و گفتن استاد مشاور دومی که تخصص مدل‌سازی و سیستم دینامیک یا پویایی‌های سیستم داشته باشه انتخاب کنم و اون استاد تأیید کنه کارمو. و صد البته که حرفشون به‌حق بود و خودم هم از ابتدا چنین قصدی داشتم. اما اون موقع روم نمی‌شد بهشون بگم شما تخصص فلان بخش از کارم رو ندارید و نتونستم ازشون بخوام اجازه بدن از استاد دیگری هم کمک بگیرم. گفتن از دانشکدۀ مدیریت دانشگاه سابقم استاد مشاور دومم رو برگزینم و خب کی بهتر از دکتر مشایخی که ترم شش کارشناسی باهاش سیستم دینامیک پاس کرده بودم؟ همون روز، ینی یکشنبه رفتم شریف و دانشکدۀ مدیریت و طبقۀ چهارم و خوردم به در بسته. گفتن دکتر مشایخی ایران نیست. پرسیدم پس چه کسی کلاساشونو اداره می‌کنه؟ گفتن یکی به اسم آقای خ. که از شانس یا قسمت یا هر اسمی که این پدیده داره یکشنبه ظهر دکتر مشایخی کلاس سیستم دینامیک داشت و اون روز یکشنبه بود و ظهر نشده بود هنوز. رفتم پشت در کلاس منتظر موندم کلاس آقای خ. تموم بشه. یه آقای حدوداً چهل‌ساله اومد بیرون. تصورم از آقای خ. یه موجود بیست و چند ساله بود و فکر می‌کردم از دانشجوهای دکتراست. کارمو براش توضیح دادم و گفتم اومدم پی دکتر مشایخی و گفتن ایران نیست و گفتن شما به جای ایشون درسشونو ارائه می‌دید. گفتم اگه وقتش آزاده کارمو بخونه و استاد مشاور دومم باشه. گفت تا یه ماه فرصت این کارو ندارم، ولی اواخر دی می‌تونم بخونم جواب بدم. موقع خداحافظی ازش خواستم اگه ممکنه اطلاعات تماسش رو داشته باشم. شماره، ایمیل، آدرس دفتر و دانشکده و هر کانال ارتباطی دیگه‌ای. کارتشو داد و رفت. روی کارتش نوشته بود ع. ب. استاد دانشگاه تربیت مدرس. صحنۀ به‌غایت خنده‌داری بود. فکر کن یه ساعت با یکی که فکر می‌کنی آقای خ. هست حرف بزنی و موقع خداحافظی بفهمی آقای ب. هست. چون برای اواخر دی وقت داده بود، به دوستام سپردم استاد دیگه‌ای بهم معرفی کنن که زودتر از این تاریخ وقتش آزاد باشه و مهشید گفت یه استادی هست که از علم و صنعت میاد دفاع بچه‌های شریف. ولی اسمشو نمی‌دونست. از بچه‌های شریف نام و نشان این بزرگوار رو پرس‌وجو کردم و با اینکه به شدت کارم لنگ یه همچین استادی بود، ولی ته دلم خداخدا می‌کردم پام به علم و صنعت باز نشه. مهرزاده هویت این استاد رو پیدا کرد. اسمش خ۲ بود. اما اغلب ایران نبود. خدا رو شکر که نبود. از جلسۀ تصویب واژه‌های رشتۀ مدیریت یه استاد مسن و باکلاس که اسمش نسرین بود هم پیدا کردم که هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی بود. هر چند تخصصش یه کم متفاوت با کار من بود ولی شماره و ایمیل و آدرس دفترشو گرفتم که اگه کمک لازم داشتم برم سراغش. دانشگاه الزهرا هم رفتم. دانشگاه امیرکبیر هم رفتم. اما اساتید مدیریت اونجا گرایششون اندکی فرق داشت با کار من. همون موقع شقایق استاد داور خودش، دکتر ح. رو معرفی کرد. از دانشگاه خوارزمی. ینی من این یه هفته رو دانشگاه‌گردی کردم فقط. دکتر ح. تخصصش دقیقاً همونی بود که می‌خواستم و حتی این درس رو ارائه هم داده بود به شقایق اینا. ایمیل زدم بهش که کی می‌تونم بیام مصدع اوقات بشم و اصن می‌تونم بیام یا نه؟ تأکید کردم ساکن تهران نیستم و در اولین فرصتی که داره بهم وقت بده. منتظر جوابش موندم. یه ساعت، دو ساعت، یه روز، یه روز و نصفی و دیگه دیروز عصر ناامید شدم و شال و کلاه کردم سمت راه‌آهن که برگردم تبریز. خسته، له، داغون، بی‌نتیجه. خب خیلیا هستن که جواب آدمو نمی‌دن. کم تجربه نکردم تماس‌های بی‌پاسخ و پیام‌ها و ایمیل‌های بی‌پاسخ و حتی کامنت‌های بی‌پاسخ رو. حرکت قطار ساعت شش بود. ده دقیقه به شش رسیدم راه‌آهن. هنوز بلیت نگرفته بودم. زنگ زدم بابا و گفتم شش از اینجا راه بیفتم حدودای شش می‌رسم تبریز و بیاید دنبالم. خدافظی کردم و تندتند اطلاعاتمو وارد سایت خرید بلیت کردم. اما هر کاری کردم وارد صفحۀ بانک و پرداخت نشد که نشد. بعدشم خطا داد که چون چیزی به حرکت قطار نمونده امکان خرید ندارید. رفتم به مأمور قطار گفتم میشه همین‌جا پول بلیتو دستی بدم؟ (می‌دونم اتوبوس نیست و قطاره :دی) گفتم ۵۰ تا جای خالی دارین تو همین واگن. گفت یا اینترنتی بخر، یا برگرد از دفتر راه‌آهن بلیت بگیر. گفتم دو دیقه دیگه راه می‌افتین آخه. گفت با رئیس قطار صحبت کن. کلی آدم دور رئیس قطار جمع شده بودن که مثل من بلیت نداشتن. همه‌شون مرد بودن و فقط من خانم بودم اونجا. چون رئیس قطار به اونا توجه نمی‌کرد منم دیگه نرفتم جلو که مورد توجه واقع نشدنم رو ببینم. با اینکه کلی تمرین کردم وقتی نه می‌شنوم ناراحت نشم ولی هنوز قدرت نه شنیدن ندارم و نرفتم جلو. درهای قطار بسته شد و من غمگین و خسته و له و داغون زنگ زدم بابا و گفتم از این قطار جا موندم. با قطار هفت یا هشت میام. صدای سوت قطارو شنیدم. راه افتاد و از رفتنش فیلم گرفتم. لحظۀ بسیار جان‌گذاری بود به‌واقع. آن‌چنان که مأمور قطار هم دلش به حالم سوخت و گفت اشکالی نداره با بعدی میری.


[فیلمِ دور شدن قطار، سه ثانیه، ۴ مگابایت]


شش و چهار دقیقه کنار ریل ایستاده بودم که صدای ایمیل اومد. بله من همیشه آنلاینم :دی دکتر ح.، استاد شقایق اینا جواب ایمیلمو داده بود و گفته بود فردا ظهر بیا دفترم صحبت کنیم. زنگ زدم بابا و گفتم امشب نمیام. (جا داشت بابا بگه اول بذار دو دیقه از تصمیم قبلیت بگذره بعد تصمیم جدید بگیر :دی)

امروز رفتم دفتر دکتر ح. باهاش صحبت کنم. قبول کرد که استاد مشاور دومم باشه. از کارمم خوشش اومد و گفت خیلی جدیده و معلومه کلی فکر پشتشه. و من داشتم فکر می‌کردم اگه دیروز سوار قطار می‌شدم، اگه جواب ایمیلمو اون موقع نمی‌دیدم و بلیت بعدی رو می‌گرفتم و برمی‌گشتم تبریز...

این آیه رو خیلی دوست دارم:

«عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» بقره، ۲۱۶

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است.

۰۵ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۷- میان‌پور

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ق.ظ

موضوعاتی که تو علوم شناختی بررسی میشن، مباحثی هستن که به مغز و کارکرد اون مربوط میشن. پارسال تو یکی از منابع کنکور یه چیزایی راجع به حافظه و یادگیری و اولین باری که یه چیزی رو می‌فهمیم خوندم. برام جالب بود. مثلاً اولین باری که من تبدیل فوریهٔ سیگنال رو یاد گرفتم و فهمیدم به چه دردی می‌خوره، احساس می‌کردم یه اتفاق جدید تو مغزم افتاده. یه حس جدید و عجیب داشتم و حتی می‌تونم بگم زندگی من اون روز به دو بخش تقسیم شد. زندگی من، قبل از یاد گرفتن تبدیل فوریه و زندگی من، بعد از یاد گرفتن تبدیل فوریه. البته نسبت به همهٔ مباحث درسی این حسو نداشتم و ندارم. خیلی از چیزایی که یاد گرفتم برام عادی و طبیعی بودن. در واقع شگفت‌زده‌م نمی‌کردن. دلیلشو نمی‌دونم که کدوم‌هاشون و چرا این حس رو در ما می‌انگیزن و چرا این حسِ روشن شدن یه چراغ تو مغزمون همیشه بهمون دست نمیده. اینو نمی‌دونم. ولی همون موقع که این مباحث رو تو کتاب‌های علوم شناختی خوندم، تصمیم گرفتم هر جا این چراغه روشن شد یادداشت کنم. ینی هر جا که شگفت‌زده شدم بابت چیزی که فهمیدم و یاد گرفتم و دونستم. معمولاً موقع دست دادن این حس به آدم، چشما برق می‌زنه و طرف ذوق می‌کنه و از عبارت‌هایی مثل چه جالب! نمی‌دونستم! استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه این چیزی که یاد گرفته و فهمیده و دونسته رو به بقیه هم بگه و چند روز این حس باهاشه و تا آخر عمرشم یادش نمیره. مثل وقتایی که تو گفت‌وگوها با یه کلمه‌ای آشنا میشم و می‌فهمم فلان معنی رو میده. آخریش کلمهٔ «گودَ» بود که به عمرم نشنیده بودم. این کلمه ترکیه و وقتی دختر فامیل گفت این مانتو گودَ هست، نمی‌دونستم منظورش چیه و اون مانتو چجوریه. وقتی فهمیدم گودَ ینی کوتاه، به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی گودَ ینی کوتاه؟ بعد وقتی دقیق‌تر اندیشیدیم، درست وقتی که فهمیدم گودَ می‌تونه کوتَه فارسی باشه از شدت ذوق حاصله نمی‌دونستم چی کار کنم و کشفم رو با کی به اشتراک بذارم. ارشمیدس‌وار می‌خواستم فریاد یافتم یافتم سر بدم. یا وقتی اولین بار «خوردیی» رو از خالهٔ بابا شنیدم و منو به خوردیی تشبیه کرد. یا وقتی فهمیدم زانسو اسم آدم نیست و فرهنگ زانسو فرهنگیه که از آن سو نوشته شده باشه و با زامیار و زانیار فرق داره. یا همین چند وقت پیش که فهمیدم خرید و فروش پاسور غیرقانونیه. انقدر تعجب کرده بودم که به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی پاسور غیرقانونیه؟ ینی تا قبل از اون روز من به چشم منچ می‌دیدمش و زندگی من موقع فهمیدن این حقیقت دو تیکه شد. قبل از اینکه بفهمم این بازی غیرقانونیه و بعد از اینکه فهمیدم غیرقانونیه. یه مورد دیگه درست کردن ترشی بود. شنیده بودم بعضیا سفرهٔ هفت‌سین نمی‌چینن و میگن برای ما اومد نداره و اتفاق بدی برامون می‌افته، ولی در مورد ترشی درست کردن اینو نشنیده بودم و وقتی این موضوع رو فهمیدم به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم شما ترشی درست می‌کنین؟ براتون اومد داره؟! مورد بعدی اولین نماز جمعهٔ رسمی بود. چند ماه پیش، یادم نیست دقیقاً چه روزی از تلویزیون شنیدم اون روز سالروز اولین نماز جمعه است. کلی تعجب کردم. فکر می‌کردم نماز جمعه یه پدیدهٔ عادیه که از صدر اسلام وجود داشته و جمعه‌ها برگزار می‌شده در اقصی نقاط سرزمین‌های اسلامی. اینکه سال ۵۸ اولین نماز جمعه برگزار شده باشه برام خیلی جالب بود. حالا تاریخچه‌شو نمی‌دونم ولی تا یه مدت به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم می‌دونستی قبل از انقلاب نماز جمعه نداشتیم؟ یا وقتی که فهمیدم دکتر حداد مشاور رهبره به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم ببینم اونم نمی‌دونسته یا فقط من بودم که در جهالت به سر می‌بردم؟ این شگفت‌زدگی رو نمی‌دونم چجور توصیف کنم. تعجب کردن و فهمیدن معمولی نیست. یه اتفاق خاص و منحصر به فرده که می‌خوای با بقیه هم به اشتراک بذاریش و فراموش هم نمی‌کنی. مثلاً من اولین باری که طی دیدم و با طی کار کردم و باهاش آشنا شدمو یادم نمیاد، ولی اون لحظه‌ای که فهمیدم اون سوراخ کف طی محل قرار گرفتن شیلنگه کلی ذوق کردم و هی طیو به ملت نشون می‌دادم می‌گفتم می‌دونستی این سوراخ برای رد کردن شیلنگه؟ همه هم عاقل اندر سفیه می‌نگریستن بهم.

حالا اومدم بپرسم شیرینی میان‌پر خوردین؟! من تا دیروز فکر می‌کردم اسمش میان‌پور هست. پورشو مثل پورِ کاظم‌پور و آقاپور و گشتاسپ‌پور و علی‌پور می‌دیدم. ولی دیشب که بابا داشت میان‌پر می‌خورد و من در واپسین لحظات بلع و هضم سر رسیدم و گفتم چه خورده‌ای راست بگو نهان مکن، وقتی گفت میان‌پر، وقتی گفتم میان‌پور یا پر؟ یه لحظه حس کردم یه چراغی تو مغزم روشن شد و زندگیم رنگ جدیدی به خودش گرفت. حالا می‌تونم بگم زندگی من از دو بخش تشکیل شده: قبل از وقتی که فهمیدم میان‌پر میان‌پره و بعد از اینکه فهمیدم میان‌پر میان‌پره.

+ شما هم از این تجربه‌های شگفت‌انگیز دارین؟ یا فقط منم که یه تخته‌ام کمه و خدا شفام بده؟


۵۷ نظر ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۸:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۴- چرت و پرت جدید

شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ق.ظ

چند روز دیگه و اگه دقیق‌تر بگم چهار روز دیگه ثبت‌نام دکتری ۹۸ شروع میشه، اون وقت این مغز بی‌صاحاب من کماکان داره خواب مصاحبه و نتایج آزمون قبلو می‌بینه و گویا نپذیرفته که من هنوز تصمیمی مبتنی بر ادامۀ تحصیل نگرفته‌ام و بی‌خیال آنچه گذشت شود. دیشب از دوستم که پایان‌نامه‌ش تأیید شده و وارد مرحلۀ دفاع شده شنیدم باید فونت پایان‌نامه‌هامون بی‌نازنین باشه و فاصلۀ خطوط ۱.۱۵. اون وقت من پایان‌نامه‌مو با بی‌لوتوس نوشتم، با فاصلۀ ۱.۵. خب چرا تغییرش نمی‌دم که منطبق بر اصول و ضوابط مصوب بشه؟ چون بی‌لوتوس رو دوست دارم. چون پایان‌نامۀ کارشناسیم هم بی‌لوتوس بود. چون نمی‌خوام خطوطم تو هم باشه و می‌خوام ۱.۵ باشه فاصله‌شون. چون پاراگراف‌ها و بخش‌ها رو طوری تنظیم کردم که صفحه که تموم میشه پاراگراف هم تموم بشه و اگه فونت و فاصله‌ها رو تغییر بدم نصف حرفم این ور صفحه است و نصفش اون ور صفحه. این رو اعصابمه. خواب دیدم امروز پا شدم رفتم فرهنگستان با استادم صحبت کنم که اجازه بده فونت پایان‌نامه‌م بی‌لوتوس و فاصلۀ خطوط ۱.۵ بمونه. نشسته بودم منتظر استاد مشاورم بودم که اومد تو و گفت سلام آقای دکتر حداد. گفتم سلام. ولی من آقای دکتر حداد نیستم. نه آقام نه دکترم نه حدادم. گفتم میشه فونت پایان‌نامه‌مو تغییر ندم و همینی که نوشتم بمونه؟ بهش قول داده بودم تا سی‌ام کارمو تحویل بدم و تو خواب حواسم بود که امروز بیست‌وششمه و چهار روز دیگه باید کارمو تحویل بدم. داشتیم باهم راجع به فونت صحبت می‌کردیم که صدام کردن گفتن نوبت مصاحبه‌ته. عذرخواهی کردم که بحث فونت رو نصفه رها می‌کنم و رفتم برای مصاحبه. خوشحال شدم که استادم جزو تیم مصاحبه‌کنندگان نیست. یه میز دراز با کلی استاد که دور میز نشسته بودن. روی تنها صندلی خالی که در عرض میز واقع شده بود نشستم و هفت هشت ده استاد خانوم سمت راست نشسته بودن و هفت هشت ده استاد خانوم در سمت چپ میز. اساتید گرایش روان‌شناسی علوم شناختی بودن. این گرایش اولویت آخرم بود. گویا مصاحبهٔ قبلی الکی بوده و حالا داشتن دوباره مصاحبه می‌کردن با ملت. حواسم بود که سال تحصیلی شروع شده و می‌دونستم باز هم شانسی برای قبولی ندارم. گفتم اجازه می‌دید قبل از شروع مصاحبه یه چیزی بگم؟ یه چیزی تو دلم مونده که داره خفه‌م می‌کنه و اگه اجازه بدید بگم. گفتن بگو. گفتم اون روز که وارد اتاق مصاحبه شدم یه آقایی داشت با تلفن صحبت می‌کرد. منتظر موندم تلفنش تموم بشه، اما اون هنوز داشت صحبت می‌کرد که بقیۀ استادها اسممو پرسیدن. معدلمو پرسیدن، اسم دانشگاه‌هایی که اونجاها درس خوندمو پرسیدن. گفتم اون روز خیلی بهم برخورد که آقاهه داشت با تلفن صحبت می‌کرد و گوش نمی‌کرد. ولی چیزی نگفتم. از یه استاد همچین انتظاری نداشتم. تلفنش که تموم شد پرسید اوقات فراغتمو چی کار می‌کنم. اونا در واقع داشتن وقت تلف می‌کردن و چیزایی رو می‌پرسیدن که تو فرمی که دستشون بود نوشته بودم. خانومی که روبه‌روم نشسته بود همون خانومی بود که روز مصاحبه هم دیده بودمش. گفتم شما می‌دونین من با چه بدبختی منابع آزمون رو پیدا کرده بودم و خونده بودم؟ چقدر تلاش کرده بودم؟ می‌دونین برای هر کدومشون چند بار اومدم تهران، به عالم و آدم سپردم کتابا رو برام پیدا کنن؟ اما حالا اون کتاب‌ها دارن تو کتابخونه‌م خاک می‌خورن. این‌ها رو تو خواب گفتم. بعد سرمو بلند کردم دیدم اساتید دارن ناهار می‌خورن و باهم حرف می‌زنن و اصن حواسشون به من و حرف‌های من نیست.

+ عنوان: امروز صبح از سوی یکی از خوانندگان کامنتی دریافت کردم با این مضمون: «چرت و پرت جدید ندارید بنویسید؟»


۲۶ نظر ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۱:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۳۶- صفحۀ ۴۶، فونت و اطلاعات هدینگ

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ق.ظ
۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۷:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۱۰- تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

سه شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

دیدم سایت فرهنگستان خبر آغاز چهارمین دورۀ ارشدو گذاشته و از مراسم افتتاحیه گفته و این عکسو زده زیرش، گفتم بیام بگم این عکس کلاسمونه. کلاس سابقمون البته. جای فرزانه ردیف سوم بود. ردیف جلو رو دوست نداشت زیاد. خانم خ. و لادن و مهدیه ردیف دوم می‌نشستن. خانم خ. کنار پنجره، بعد لادن، بعد مهدیه. جای آقای پ. ردیف اول سمت دیوار بود؛ بعد خانم ش. و عاطفه و جای منم ردیف اول از سمت چپ چهارمی.


۴۲ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1190- مشروحِ بند 41، 42، و 43 پستِ 1177

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ب.ظ

رفته بودم از منشی‌ش وقت بگیرم برای پایان‌نامه‌ام. قبلاً تلفنی به معاون آموزشمون سپرده بودم که به مسئول آموزشمون بسپره که با منشیه صحبت کنه و بهم خبر بده که کی برم پیشش. ولی خبری نشده بود و منم خودم رفتم که وقت بگیرم. منشیه شناخت منو. گفت یه دیقه بشین برم بپرسم ببینم اگه الان سرش خلوته، بری صحبت کنی باهاش. داشت ناهار می‌خورد. منتظر موندم ناهارش تموم بشه. تموم که شد، منشیه منو برد پیشش. اتاقش از این قفلای برقی داشت که از تو یه دکمه‌ای چیزی می‌زدی و باز می‌شد. بزرگ بود و دلباز. حس بویایی‌م خوب نیست. هر چی بو کشیدم نفهمیدم چی بود ناهارش. لابد ساندویچی، لقمه‌ای چیزی بوده که ظرف نداشته. آخه ظرف ناهارشو ندیدم. ظرف غذای استاد شماره‌ی یازدهو زیاد دیدم ولی. بنده خدا هر موقع ناهار می‌خورد می‌رفتم سر وقتش. هر بار سعی می‌کردم یه وقتی برم که قاشق به دست نبینمشا؛ ولی نمی‌شد. انگار اونم هر بار وقت ناهارشو تغییر می‌داد و عدل، موقعی غذا می‌خورد که من می‌رفتم سوالی، اشکالی، چیزی بپرسم. در اتاقشم قفل نمی‌کرد. هر موقع می‌رفتم یا خودش درو باز می‌کرد برام یا بفرمایی می‌گفت که برم تو. بچه‌ها می‌گفتن بوی سیگار میده اتاقش. تو که می‌رفتم ریه‌هامو با تمام قوا پر می‌کردم ببینم راست میگن؟ ولی هر چی بو می‌کشیدم چیزی متوجه نمی‌شدم. ضعیفه لامصب. بویایی‌مو میگم. ولی خب وقتی یکیو دوست داری، بوی سیگارشم دوست داری. به اندازه‌ی همه‌ی غذاهایی که سرد شد تا جواب سوالای منو بده بهش مدیونم و دوستش دارم. این دو تا رو بیشتر از بقیه‌ی استادام دوست دارم و البته بیشتر از بقیه ازشون می‌ترسم. یازدهمی رو بیشتر. از یازدهمی بیشتر. 

برامون چایی آوردن. قبلاً کلی تمرین کرده بودم که چی بگم و چه جوری بگم و چرت و پرت نگم. ولی تو که رفتم استرس گرفتم و همه چی یادم رفت. فقط سعی می‌کردم یادم نره چرا اونجام. وقتایی که میرم پیش استادام حس می‌کنم دارم وقت باارزششونو تلف می‌کنم. بی‌مقدمه رفتم سر اصل مطلب. هر چند، ترجیح می‌دادم انقدر فرصت داشتم که یکی دو ساعتی مقدمه‌چینی می‌کردم برای حرفام. من یا حرف نمی‌زنم، یا برم روی منبر، باید با چک و لگد بیارنم پایین. هنوز حرفام تموم نشده بود که گفت چایی‌تو بخور سرد نشه بابا. چقدر این بابا گفتنشو دوست دارم. قندو کشید سمت من که بردارم. نخواستم بحثمون سر یه حبه قند به حاشیه کشیده بشه. وگرنه من چاییمو بدون قند می‌خورم. «شما اهل کجا بودی؟» قنده رو گذاشتم تو دهنم و «تبریز». سعی کردم ناراحت نشم که یادش نیست من اهل کجام. کلی مشغله داره. همین که یادشه من دانشجوشم خیلیه. خیلیه؟ چرا من انقدر کم‌توقعم؟ ولی استاد شماره‌ی یازده یادش بود همیشه. اون مگه مشغله نداره؟ تازه منتظرم نمی‌ذاشت که ناهارشو بخوره. این من بودم که غذاهاشو از دهن می‌نداختم همیشه. «ترکی هم بلدی؟» گفتم «زبان مادریمه! چرا بلد نباشم. اتفاقاً فارسی رو تا شش سالگیم بلد نبودم. مدرسه که رفتم کم‌کم یاد گرفتم.» استکان چایشو گذاشت روی میز و: «فارسی رو خوب صحبت می‌کنی. میشه اینا رو برام بنویسی؟» تموم نکرده بودم چایمو هنوز. «چیو بنویسم؟» پیام اومد. برگشت سمت گوشی‌ش. اسمس بود یا تلگرام، نفهمیدم. من ولی گوشی‌مو گذاشته بودم دفتر منشی‌ش. هم شارژ بشه، هم کسی زنگ نزنه و پیام نده و مزاحممون نشه. «هر چی خاطره داری از حرف زدن‌های بچگیت و از فارسی یاد گرفتن و فارسی نوشتنت. بنویس بیار برام. اینکه چجوری یاد گرفتی و چیا رو اول یاد گرفتی. می‌تونی بنویسی؟ برای یه طرح و تحقیق می‌خوایم. داریم داده جمع می‌کنیم.» خواستم بگه آره!!! من دفترهای انشا و جمله‌سازی‌مو نگه‌داشتم. همه رو. از اول اول ابتدائی. کلی خاطره از فارسی یاد گرفتنم دارم. مدت‌های مدیدی با املا و معنیِ «می‌شد» و «می‌شود» درگیر بودم. مثل خورشید که واوش رو اُ می‌خونیم، همیشه برام سوال بود که واوِ می‌شود رو اُ نمی‌خونیم چرا و اگه بخونیم چه فرقی با میشد می‌تونه داشته باشه. با پختن و پزیدن هم درگیر بودم. حتی با بالِ ترکی که میشه عسل و بالِ فارسی که بال پرنده است. با داغ و باغ، با ان الانسان لفی خسر که تازه حفظش کرده بودم و با پسر همسایه که اسمش خسرو بود. با خودش نه ها! با اسمش. اینا هم‌معنی بودن ینی؟ خسر و خسرو؟ چهار تا کتاب صد و چند صفحه‌ای برای دیکته‌ی شب داشتم. کلی کلمه که معنی‌شونو بلد نبودم. جایزه‌ی اولین روزه‌م لغت‌نامه‌ی عمید بود. بابا سر سفره‌ی سحری بهم داد. اون کتابی که در مورد محاصره‌ی اقتصادی در صدر اسلام بود و از کتابخونه‌ی بابا برداشته بودم، اونو چند صد بار خوندم و هر بار هیچی نفهمیدم. چرا می‌خوندم؟ نمی‌دونم. دوست داشتم چیزای سخت سخت بخونم. کتابای قانون و حقوق بابا رو هم می‌خوندم. چند سال درگیرِ معنی حضانت بودم. جابربن‌حیان رو جابر، بِن، حِیان، حجرالاسود رو حَجَر، آلاسود، الف لام التماس رو فکر می‌کردم الف لام معرفه است و اتماس می‌خوندم و دیگه، دیگه همینا یادمه. یه بارم چهل تا حدیث بهمون دادن حفظ کنیم سر صف بگیم از حفظ چندتاشو. من اون موقع هنوز خوندن بلد نبودم زیاد. برام می‌خوندن که حفظشون کنم. چون معنی حدیثا رو نمی‌فهمیدم حفظ نمی‌شدم. رفتم سر صف گفتم حسود هرگز نیاسود. بعد دیگه بقیه‌ی حدیثا یادم نیومد. تازه معنی نیاسودم بلد نبودم. همینجوری حفظ کرده بودم. خواستم بگم کلی کتاب قصه خوندم وقتی بچه بودم. خوندم و نفهمیدم و خوندم و نفهمیدم و انقدر نفهمیدم که بالاخره فهمیدم زبان شما رو. از اون به بعد تو مدرسه نه با دوستام نه با معلما ترکی حرف نزدم دیگه. انقدر فارسیم خوب شد که روز مصاحبه شما هم نفهمیدی ترکم. اینا رو نگفتم. ولی گفتم وقتی با مامان بزرگم اینا رفته بودیم مشهد با اون دختر مشهدیه دعوام شده بود سر اینکه هر چی میگم نمی‌فهمه و هر چی میگه نمی‌فهمم. بعد گریه کرده بودم و سال بعدش که رفته بودم مدرسه و سال بعدترش که دوباره رفته بودیم مشهد، یاد گرفته بودم زبان شما رو. انقدری که با مامان بزرگم که فارسی بلد نبود رفتیم بازار و یه کیلو خیار خریدیم. پنجاه یا صد تومن بود کیلویی.


۲۹ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۱۷۷- تهران

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ق.ظ

۱. ساعت شش و شش دقیقه، تهران، راه‌آهن

شش ماه و شش روز پیش همین جایی که الان ایستادم، گوشیمو درآوردم و نوشتم ساعت چهار و چهار دقیقه است. اولین روز چهارمین ماه سال و اولین روزِ بعد از ترمِ چهار. سوار قطار شماره‌ی چهارصد و نمی‌دونم چند به مقصد خونه با یه بلیت چهل و چند هزار و چند صد تومنی، تو یه کوپه‌ی چهارتخته، توی واگن شماره‌ی چهار. نگاه به بازدیدهای وبلاگم کردم و دیدم چیزی نمونده که بشه ۴۴۴۴۴۴. گوشیمو انداختم تو کیفم و دستمو گذاشتم زیر چونه‌ام و رفتم تو لاک خودم. حالا برگشتم. شش ماه و شش روز بعد، ساعت شش و شش دقیقه، تو یه کوپه‌ی شش‌تخته. 

۲. ساعت هشت، ایستگاه استاد معین، عکس پرینت، خوابگاه طرشت و پارک طرشت

از سال اول کارشناسی، هر چند وقت یه بار از هر کدوم از رویدادهای مهم و خاطره‌انگیز زندگی‌م یه چند تا عکس انتخاب می‌کردم و می‌دادم عکس‌پرینت چاپ کنه. اینترنتی سفارش می‌دادم و در واقع آپلودشون می‌کردم. و از اونجایی که نمایندگی‌ش بغل خوابگاهمون بود، حضوری تحویل می‌گرفتم و هزینه‌ی پست هم می‌موند تو جیبم. نزدیک هفتصد هشتصد تا عکس تا حالا چاپ کردم و هنوز در حال چاپم. از وقتی دونه‌ای دویست تومن بود، تا الان که ۶۷۵ تومنه. یکی از عکسا رو برای عملیات روز شنبه می‌خواستم و بقیه برای خودم بود. عکس‌های فرهنگستان، دورهمی با دوستام، سفر، عید، تولد، عروسی و هر صحنه‌ی خاطره‌انگیزی که بخوام بذارمش تو آلبومم و هر از گاهی ورق بزنم و روحم شاد شه. حواسم به ساعت نبود و وقتی رسیدم عکس‌پرینت دیدم کارمندا هنوز نیومدن و فقط آقای مستخدم تو بود که اونم تازه رسیده بود. با خوش‌رویی درو برام باز کرد و گفت ساعت کار اینجا هشت و نیمه و زود اومدی. گفتم پس برم نیم ساعت دیگه بیام. پرسید اومدی سفارشتو تحویل بگیری؟ گفتم آره. یه چند تا عکس سفارش داده بودم. سفارش شماره‌ی ۲۱۶۴۱۶. هفت هشت ده دیقه‌ای کمد انبوه از سفارشاتو گشت و آخر سر یه بیست و یک، شصت و چهار، شونزدهی یافت که از آن من نبود و به اسم یه آقاهه بود. گفت مطمئنی همین شماره بود سفارشت؟ ایمیلمو دوباره چک کردم و ضمن عذرخواهی و طلب پوزش، گفتم مثل اینکه تهش چهاردهه نه شونزده :دی. بنده خدا دوباره گشت و منم در حال فرورفتن داخل زمین بودم از شدت خجالت. عکسا رو گرفتم و رسیدو امضا کردم و تشکر و خدافظی. خدا خیرش بده. مِهرِ عکس‌پرینت هفت ساله به دلمه، ولی با برخورد امروز ایشون محبتم فزونی یافت و بیش از پیش شد به این مجموعه.

بعد همونجا وسط خیابون داشتم هول‌هولکی عکسا رو می‌دیدم. انگار نه انگار که خودم گرفتم و خودم آپلود کردم و عکس خودمه. انقدر برام جذابیت و تازگی داشت. آدمم نشدم با اون تجربه‌ی به باد رفتن عکسام. سال‌های اول دانشگاه عکسای مدرسه‌مو داده بودم برای چاپ و همچین که تحویل گرفتم باز کردم تو خیابون ببینم و چشتون روز بد نبینه از دستم لیز خوردن و همه‌شون ریختن رو زمین و باد بردشون :دی. چهل و یکی عکس سفارش داده بودم. چهل تاشو پیدا کردم و یکی‌شم انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین. که بعد از کلاس برگشتم و دوباره اون منطقه رو گشتم و دیدم یکی پیداش کرده و ریزریزش کرده گذاشته گوشه‌ی دیوار. منم برداشتم چسبوندم و الان هر موقع آلبوممو ورق می‌زنم و می‌رسم به اون عکس، یاد اون روز می‌افتم و اینکه پشت دستمو داغ کرده بودم تو خیابون عکس نبینم. ولیکن توبه کردم که دگر می نخورم، به جز امشب و فردا شب و شب‌های دگر.

کوچه‌ی بغل عکس‌پرینت خوابگاه دوره‌ی کارشناسی‌م بود. یه سر رفتم اونجا که از جلوش رد شم تجدید خاطره بشه. بعد مثل قدیما چنانکه گویی دارم میرم دانشگاه، به مسیرم ادامه دادم و الان اومدم نشستم پارک نزدیک دانشگاه و صبونه می‌خورم. یه عده هم دارن برای خودشون ورزش می‌کنن. این پارکو دوست دارم. قرارامو معمولا تو همین پارک می‌ذاشتم. بغل خوابگاه بود و خوش‌مسیر. وقتایی که بابا میومد تهران براش صبونه آماده می‌کردم و میومدیم همین جا می‌خوردیم. یه بارم رفتیم کله‌پزی نزدیک خوابگاه پسرا اونجا صبونه خوردیم. من البته فقط عکس می‌گرفتم و سعی می‌کردم به دل و روده‌م مسلط باشم نیاد تو دهنم. خدایی درک نمی‌کنم چشم و مغز و زبان و گوش و حلق و بینی یه گوسفند چه طور انقدر جذابیت دارن برای بعضیا. جذابیتش اصن بخوره تو فرق سر من، سوال اساسی‌م اینه وقتی سرشو می‌پزن، محتویات بینی‌ش نمی‌ریزه بیرون؟ اونم خوشمزه است ینی؟

۳. ساعت ۱۰، مترو شریف

این بیچاره‌هایی که کتاب به دست و سرشون تو جزوه صبح پنج‌شنبه دارن میرن دانشگاه یحتمل میانترم دارن.

و جا داره یادی بکنم از کتابخونه‌ی طرشت که توی پارک طرشته و من امتحان ریاضی و مباحث کرل و دیورژانسو اینجا برای امتحان خوندم. یه بارم با سحر رفتیم امامزاده‌ی بغل کتابخونه. باید تحقیق کنم ببینم این طرشت کیه که این همه چیز میز به اسمشه.

اون شرکته که یه مدت توش کار می‌کردم بغل مترو شریفه. اومدم از جلوش رد شم هم خاطرات کاری تجدید بشه هم برم عملیات بعدی رو به انجام برسونم.

۴. ساعت ۱۰:۵۹، سر کوچه‌ی نرگس اینا

۵. ساعت ۱۳، در حال سورپرایز کردن مریم بابت تولدش، با یک فقره ساعت هوشمند، خونه‌ی نرگس اینا، حاضرین: نرگس، نگار، مینا، من و مریم

۶. ساعت ۱۴، کم‌کم می‌خوایم میز ناهارو بچینیم.

۷. ساعت ۱۴:۳۰، داریم ناهار می‌خوریم.

۸. ساعت ۱۵، کماکان داریم ناهار می‌خوریم. نرگس برای هفت نفر اندازه‌ی هفتاد نفر غذا درست کرده. سوپ، قرمه‌سبزی، اردک، سالاد ماکارونی، یه چند جور سالاد دیگه و مخلفات!

۹. ساعت ۱۵:۳۰، بچه‌ها دارن ظرفا رو می‌شورن و غذاها رو به داخل یخچال منتقل می‌کنن. منم دارم ثبت می‌کنم خاطراتو. ناظر کیفی و فنی هم هستم :دی

۱۰. ساعت ۱۶، با همکاری لادن و فاطمه (تأکید کرد ازش اسم ببرم و تگش کنم) و نگار و مریم و مینا و زهرا (زهرا خودش نبود، ولی کادوش بود) نرگسو به سورپرایزانه‌ترین شکل ممکن با کادوهامون غافلگیر کردیم و بعدشم ازش خواستیم فیلم عروسی‌شو بیاره نشون‌مون بده.

۱۱. ساعت ۱۶:۳۰، کماکان داریم فیلم می‌بینیم و چای دارچینی می‌خوریم و نرگس ازمون می‌خواد میوه پوست بکنیم ولیکن نمی‌کنیم. چون تا خرخره ناهار خوردیم و جا نداریم.

۱۲. ساعت ۱۷، داریم متفرق میشیم. 

۱۳. ساعت ۱۷:۳۰، دارم ایستگاه امام خمینی خط عوض می‌کنم برم خونه‌ی دخترخاله‌ی بابا

۱۴. ساعت ۱۸، تو قنادی‌ام و دارم شیرینی‌های مورد علاقه‌ی خودمو برمی‌گزینم بخرم برای دخترخاله اینا :دی و نیز یه جعبه شکلات برای عملیات روز شنبه (همون عملیاتی که یه عکسم چاپ کردم براش. ارجاع به بند ۲)

۱۵. ساعت ۱۹:۳۰، با دخترخاله اینا داریم می‌ریم تهران‌گردی. خسته‌ام :( جنازه‌ام به‌واقع :(

۱۶. ساعت ۲۱، ذرت مکزیکی و آیس‌پک، میدون ولیعصر

۱۷. ساعت ۲۲، اولین باره میام پارک ساعی. اینجا پر مجسمه‌ی حیواناته. کنار مجسمه‌ی جغد عکس گرفتم و داریم برمی‌گردیم خونه. هوا سرده و منم نه کاپشن آوردم با خودم نه پالتو. امیدوارم سردتر نشه :(

۱۸. ساعت ۲۳ پنج‌شنبه، با تمام وجود خوابم میاد. از سه صبح بیدارم.

۱۹. ساعت ۷:۱۰ بیدار شدم تندتند (سه چهار دیقه تا طلوع نمونده بود) نماز صبمو خوندم و گور بابای کنکور گویان می‌خوام برای یه بارم که شده صبح جمعه رو تا لنگ ظهر بخسبم!

۲۰. ساعت ۸:۴۵، ولیکن هنوز بیدارم و خیره به سقف. و دارم فکر می‌کنم تو این یه ساعت چند تا تست می‌تونستم بزنم. تف به ذات کنکور کلاً. دیشب خواستم مثل فیلمای وطنی با روسری بخوابم، دخترخاله نذاشت که خیالت راحت؛ هیشکی نمیاد این اتاق. بعد من امشب همه‌ش خواب می‌دیدم در اتاق باز میشه و ملت هی میان اینجا و منو بی‌حجاب می‌بینن. جالبه من اصن تو خواب دغدغه‌ی حجاب ندارم و اولین بارم بود خواب اسلامی می‌دیدم. یه بار خواب دیدم خندوانه دعوتم کرده و منم موهامو با یه کش ساده بسته بودم و در برنامه‌شون حضور به عمل رسونده بودم.

بلند شم یه کم درس بخونم :(

۲۱. چرا من از دیشب هر چی اینترنت مصرف می‌کنم حجم بسته‌م تموم نمیشه؟ حتی حجم شبانه‌م هم ثابته و کم نمیشه. تا ساعت ۹ صبح اینجوریه. آیکون تفکر در راستای چرایی و چگونگی این امر

۲۲. سردرد و ژلوفن!

۲۳. ساعت ۱۳، سبزی‌فروشی سر کوچه‌ی دخترخاله اینا. تو لیستی که دستمه نوشتم نیم کیلو گشنیز و شوید، سیر تازه چهار پنج شاخه، یه کیلو سبزی قرمه‌سبزی، شنبلیله کم بذاره. اگه اینا رو نداشت نیم کیلو تره و جعفری. خیار اگر خوب بود (پرسیدم خوب ینی چی؟ دخترخاله گفت بوته‌ای باشه خوبه، درختی خوب نیست. و بنده تا بدین سن نمی‌دونستم خیار دو جوره و خوب و بد داره)، یک کیلو.

۲۴. ۱۶:۳۰ سر سجاده‌ی نماز ظهر (شما یاد نگیر و اول وقت بخون). دیروز با بچه‌ها بحث نماز شکسته بود و حواسم بود که نماز خونه‌ی نرگس اینا رو شکسته بخونم. امروز یادم رفت و نشکوندم و دوباره خوندم. تهرانِ عزیزم، وقتی نمازامو اینجا شکسته می‌خونم احساس غریبی می‌کنم باهات :(

۲۵. چرا با بسته‌ی ایرانسلم فقط تلگرام باز میشه و با بسته‌ی همراه اولم همه چی؟ و چرا اینستاگرامم فقط به شرط فیلترشکن باز میشه؟ چرا خب آخه!؟

۲۶. ساعت ۱۹، گفتن کجا بریم امشب؟ گفتم پارک لاله. خوابگاه ارشدم بغل پارک لاله بود و کلی خاطره داشتم تو این پارک. تجدید شدن :)) تیم شیما اینا هم تو پارک بودن. دیدمشون، ولیکن نرفتم احوالپرسی کنم.

۲۷. فردا راهپیمایی‌ای چیزی قراره رخ بده؟ اداره‌جات و دانشگاه‌ها تعطیل نباشن یه وقت. به خدا کلی کار دارم.

۲۸. ساعت ۷:۳۰ شنبه، نماز صبم با چند دیقه تأخیر قضا شد. تف به ریا، ولی این اتفاق هر چند صد سال یه بار می‌افته. 

۲۹. ساعت ۸، تو مترو نشستم و منتظرم خلوت شه سوار شم. با اینکه منِ نی قلیون حجم قابل توجهی رو اشغال نمی‌کنم، ولیکن له که میشم. نمیشم؟ یقیناً میشم اگه الان سوار شم.

۳۰. ساعت ۸:۳۰، کماکان توی مترو. راننده گفت دو تا ایستگاه بعدی نگه‌نمیداره و اونایی که مقصدشون اون دو تا بود سوار نشدن و سواره‌ها هم پیاده شدن با بعدی برن. با این حرکت خیرخواهانه و انسان‌دوستانه‌ی راننده موجبات سوار شدن من فراهم شد و هم اکنون عازم شریفم برای گرفتن تعدادی کتاب از کتابخونه‌ش، برای خودم، ولیکن به اسم مریم و نرگس و لادن.

۳۱. بخوای بری شریف، هم می‌تونی ایستگاه شریف پیاده شی، هم ایستگاه حبیب‌اله هم استاد معین. ایستگاه شریف نزدیک در اصلی دانشگاه نیست ، ولی بغل کتابخونه مرکزیه و خب منم دارم میرم کتابخونه. ولیکن دانشجوهایی که در حال تحصیل در این دانشگاه نیستنو از این در به سختی راه میدن تو. به واقع از هر صد باری که از این در خواستم برم تو، ۹۸.۲ دفعه‌ش نتونستم. الانم دارم شانسمو امتحان می‌کنم.

۳۲. ساعت ۸:۴۵، رسیدم. ینی الان هر کی آنلاین باشه و اینو بخونه و ایستگاه شریف هم باشه می‌تونه دیدگانش رو به جمال من منوّر کنه. و چه سعادتی!

۳۳. وای باورم نمیشه حتی کارت شناسایی هم نخواست ازم. با کلمه‌ی عبور «من فارغ‌التحصیل شدم» نگهبانه لبخندی مهربانانه و زد و گفت بفرمایید. خجسته بااااااد اییییییین پیروزی. ایییییین پیروزی خجسته باد! البته نگهبان دم در آقا بود و یه ورودی بیشتر نداشت. تا جایی که یادمه در ورودی پسرا و دخترا جدا بود قبلا و نگهبان دخترا خانوم بود. الان اون خانومه نبود.

۳۴. ساعت ۹، طبقه‌ی اول کتابخونه مرکزی. ۹:۳۰، طبقه‌ی دوم. از ده تا کتابی که می‌خواستم دو تاش رفرنس بود و نمیدن (نباید هم بدن خب)، یکیش گم و گور شده بود و معلوم نبود اشتباهی کجا گذاشته بودن که نه امانت بود نه تو کتابخونه. یکیشم تا دیروز امانت نبود و امروز گرفته بودن. می‌دونین این ینی چی؟ ینی یکی هست که یه همچین موقعی کتابایی که من لازم دارمو لازم داره. ینی یه رقیبِ احتمالا شریفی و قدر قدرت دارم.

۳۵. ساعت ۱۰. اومدم دانشکده منتظر بچه‌هام جلسه‌شون تموم شه بریم کتابا رو بگیریم. مسئول کتابخونه گفت به دانشجوهای دانشگاه‌های دیگه کتاب نمی‌دیم. من الان دانشجوی دانشگاه‌های دیگه محسوب میشم. گفت ولی یه طرح غدیر هست که عضو باشی میدیم. گفتم اصن اسم اینی که می‌گین رو نشنیده بودم. دارم با در و دیوار دانشکده تجدید خاطره می‌کنم. یه دختره اومد ازم پرسید ۳۰۸ جنوبی کجاست؟ می‌خواست تمریناشو تحویل تی‌ای بده. الهی بمیرم براش. تمرین تحویلی یکی از عذاب‌های اخرویه که در دنیا اجرا میشه روی آدم. گفتم همین روبه‌رو ۳۰۸ جنوبیه. به واقع من الان روبه‌روی اتاق ۳۰۸ جنوبی که همون عرشه باشه نشستم. مریم گفت ۱۱ تموم میشه جلسه‌شون. فکر کنم بهتره برم کتابخونه و تو این فاصله چار صفه کتاب بخونم. لابد الان رقیبم هم داره مطالعه می‌کنه :دی

۳۶. فعلا کتابخونه‌ام. اومدم نشستم کنار مسئول بخش مراجع. قبلا بغل قفسه‌ها میز و صندلی‌هایی برای دانشجویان تعبیه شده بود که دیگه نیست انگار. مریم نیومده هنوز. سپرده بودم به آقای پ. که پرس‌وجو کنه و اگه امروز جلسه‌ی تصویب بود خبر بده که برم. الان زنگ زد گفت هست. باید تا ۲ خودمو برسونم فرهنگستان. با هشت جلد کتاب. از شانس من هر دانشجوی دکترا هشت تا کتاب می‌تونه بگیره و مریم هم دکتراست و کلا امروز رو شانسم. در راستای پایان‌نامه‌م با دکتر حداد کار مهمی دارم و پیداش نمی‌کنم. دیگه گفتم یا باید برم خونه‌شون برای کلاس مثنوی، که هر هفته پنج‌شنبه‌هاست و دیروز صبح باید می‌رفتم، یا تو این جلسه‌های تصویب معادل‌های فارسی که هر دو هفته یه باره و از شانس من این هفته هم هست شرکت می‌کردم. برم ببینم این سری چیا رو می‌خوان تصویب کنن.

۳۷. ساعت ۱۱:۵۵. مریم نیومده هنوز و من دارم از بی‌خوابی می‌میرم به واقع. تازه می‌خواستم خونه‌ی مطهره و امممم چی صداش کنم خانمِ مهدی رو؟ خب الان من نمی‌دونم می‌تونم از خانومش تو خاطراتم اسم ببرم یا اسم همسر فرد جزو اطلاعات شخصی فرد محسوب میشه. خودش تو وبلاگش اسمشو گفته ها، ولی خب ما اینجا خانم مهدی صداش می‌کنیم. حالا بعداً منم که شوهر کردم، شما خواستین از شوهرم اسم ببرین تو خاطراتتون، آقای نسرین؟ نه خب همون مراد صداش کنین. بعدشم اینکه چرا شما باید با شوهر من خاطره‌ی مشترک داشته باشین که اسم ببرین اصلاً. بله عرض می‌کردم. قرار بود برم خونه‌شون. با مطهره اینا همسایه‌ن و خب از اونجایی که مطهره هم‌کلاسیم بود با مطهره راحت‌ترم و گفتم اول برم مطهره رو ببینم، بعد با مطهره بریم خونه‌ی اونا. هماهنگم کرده بودم همسراشون سر کار باشن اون موقع. ولی خب امروز کلی کار دارم و نرسیدم برم. مطهره هم کلاس داره فکر کنم و سختش میشه اگه الان برم. از همه مهم‌تر اینکه برای عکسی که چاپ کردم قاب عکس دلخواهمو پیدا نکردم هنوز. عکس نرگس و مامانشو (مامان نرگس میشه خانم مهدی :دی) از پروفایلشون کش رفتم و چاپ کردم. پنج‌شنبه برای همین رفته بودم عکس‌پرینت. حالا درسته مهدی هر صد سال یه بار وبلاگمو می‌خونه، ولی امیدوارم یه امروزو نخونه و سورپرایزم به فنا نره. دنبال قاب عکس با طرح گل نرگسم. نرگس که یادتونه؟ دختر مهدی. همین تیر ماه به دنیا اومد و یه پست اختصاصی هم براش نوشته بودم. 

ایناهاش: nebula.blog.ir/post/1103

۳۸. ساعت ۱۲، انگار کار مریم خیلی طول می‌کشه. خواستم برم کارت دانشجویی‌شو بگیرم، مسئول کتابخونه گفت نمیشه و خودش باید بیاد. حالا اگه نمی‌گفتم کارت خودم نیست نمی‌فهمیدا. دیگه چی کار کنم که نمی‌تونم صداقتو زیر پا بذارم و خدشه‌دارش کنم. کتابا رو گذاشتم تو پلاستیک تحویل مسئول کتابخونه دادم و به مریم گفتم هر موقع کارش تموم شد بره کتابخونه کتابا رو بگیره و بذاره همون جا، عصر برگردم برشون دارم. 

۳۹. ساعت ۱۲:۳۰، ایستگاه طالقانی. در حال حاضر پنج تا دست‌فروش در فاصله‌ی یه متری‌م هستن و در حال مخ‌زنیِ مشتریانن. مترو تا حدودی خلوته و صندلی گیرم اومده. اون چند نفری هم که ایستادن جَوونن و حاضر نیستم بلند شم جامو بدم بهشون. یه پسره اومده واگن بانوان خودکار می‌فروشه. خودکارش از ایناست که با پاکن پاک میشه. شبیه مداد نیست، چون پاکنشم فرق داره. نمی‌دونم چه جوریه. یه دونه سه تومن، دو تا پنج هزار. یه خانومه هم فتیر (شایدم فطیر) می‌فروشه. ضمن تبلیغات، داشت طرز تهیه‌شم توضیح می‌داد و می‌گفت خانومای آذری می‌دونن فطیر چیه. من به عنوان یک بانوی آذری اولین بار اسم فطیرو تو وبلاگ مهدی که جنوبیه خوندم و اولین بارم امسال که شمال رفته بودیم، برگشتنی (برگشتنی قیده، ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) سراب نگه‌داشتیم و اونجا خریدیم خوردیم. من بای‌دیفالت چیزای جدیدو دوست ندارم مگه اینکه خلافش ثابت بشه. فطیرم اولش فکر کردم دوست ندارم. ولی خوردم و نمردم و خوشمزه هم بود. نمی‌دونم سوغات کجاست دقیقاً. ولی واس ماس به هر حال.

۴۰. ساعت ۱۳، متروی حقانی، زیر سایه‌ی درختان باغ‌موزه‌ی روبه‌روی فرهنگستان. هم باغه، هم موزه‌ی تانک و موشک و اینا. باغ‌موزه‌ی دفاع مقدسه فکر کنم. دو سال آزگار مسیر هر روزه‌ی من به فرهنگستان این باغ‌موزه بود. از مترو تا فرهنگستان یه ربع پیاده راهه. این مسیر باغ‌موزه تاکسی نداره. پیاده نخواین بیاین باید دم در مترو سوار ون بشین از اتوبان بیاین. پر شدن ون ده بیست دیقه طول می‌کشه معمولا. برسم، اول میرم نمازخونه بعد کتابخونه بعدشم تا خدا چی بخواد.

۴۱. ای وایِ من. گفتم قبل نماز و کتابخونه یه سر به منشی دکتر بزنم وقت بگیرم برای فردا پس فردا. دیدم دکتر داره ناهار می‌خوره. گفت یه دیقه واستا ناهارم الان تموم میشه... استرس گرفتم...

۴۲. ۱۳:۲۷، دفتر ریاست. منتظر تموم شدن ناهار رئیس. دستام از استرس می‌لرزه موقع تایپ این سطور.

۴۳. یه کم صحبت‌های شخصی کردیم و منم که صحبتام خاطره‌طوره. خوشش اومد و گفت خاطرات مربوط به زبان و فرهنگستانتو بنویس بیار برام. آدرس وبلاگمو بدم بهش؟! :))))

۴۴. الان جلسه‌ام. استاد شماره‌ی ۳ و ۵ و ۸ هم هستن. با جناب هوشنگ مرادی کرمانی همزمان وارد اتاق شدم و همه به احترام ایشون برخاستن و خب منم به معیت ایشون حال کردم. دورترین صندلی نسبت به صندلی ریاست نشستم الان. دقیقاً روبه‌روی دکتر :دی نه ناهار خوردم نه نماز نه کتابخونه... ای وایِ من! عشقم استاد شماره‌ی ۱۱ هم اومد. خب دیگه. جلسه رسمیه. الان گوشی‌مو می‌گیرن می‌کنن تو حلقم.

۴۵. ساعت ۱۴:۴۵، یکی از اساتید شریف که اخیراً استاد ممتاز شدن هم اینجان. ملت بابت این مقام ازش شیرینی میخوان. تو این استکانای کمرباریک برامون چای آوردن. نیم ساعت پیش، یکی تو اتاق رئیس خوردم و این دومیه. جلسه هم قراره دو ساعت طول بکشه. بیرونم نمیشه رفت. یه بطری آبم تو مترو خوردم. متوجه هستین که چی میخوام بگم؟ 

۴۶. ساعت ۱۵:۳۰، بازم چای آوردن. از طرفی گشنمه، از طرف دیگر معده‌م و دل و روده و کلیه‌هام دارن منفجر میشن، و نکته‌ی مهم‌تر آنکه نیاز دارم یه چیزی تو مایه‌های چای که محرک مغز و اعصابه بخورم خوابم بپره. اینایی که شما الان می‌خونید زیر میز تایپ میشن :))

۴۷. ساعت ۱۶:۱۵، تموم شد. الان هم گشنمه هم نمازم داره قضا میشه هم سرویس بهداشتی روبه‌روی اتاق استاد شماره‌ی یازدهه، هم با همه‌ی اساتید سلام و احوالپرسی کردم جز ایشون. و هم اینکه الان پیش خانم ت. ام و دارم یه سری اسناد مهم ازش می‌گیرم و اگه نگیرم دیگه دستم بهش نمی‌رسه بگیرم.

۴۸. ساعت ۱۶:۴۵، نمازخونه‌ی فرهنگستان نشستم روبه‌قبله دارم نون و پنیری که برای صبونه‌م تدارک دیده بودمو می‌خورم. نزدیک نمازخونه یه سرویس هست برای خانوما که کلیدش پشت در نمازخونه است و همیشه قفله. و همگان از محل اختفای کلید آگاه نیستن. اونو برداشتم و خودمو از مرگ حتمی نجات دادم. تا شش باید خودمو برسونم شریف که کتابارو بگیرم. این در حالیست که الان آقای پ. بالا منتظرمه که راجع ایده‌هاش و وبلاگ اصطلاح‌شناسی و مباحثی از این دست باهام مشورت و تبادل نظر کنه. نمی‌خوام هم بگم بیا تو مسیر صحبت کنیم. خلاصه یه سر دارم هزار سودا.

۴۹. ساعت ۱۷:۴۰ متروی حقاقی. بدیِ مسیر فرهنگستان اینه که برای رفتن، حداقل چهار تا دونه تاکسی پیدا میشه، ولی مسیر برگشت یه‌طرفه است و باس پیاده برگردی تا مترو. باغ‌موزه‌م این موقع شب خلوت و تاریکه و دیگه راهی نمی‌مونه جز اتوبان. از خستگی پای چپ و کتف چپم باهم دارن کنده میشن. اگه برم ببینم مسئول کتابخونه رفته همونجا نفت می‌ریزم رو خودم، هم خودمو آتیش می‌زنم هم کتابخونه رو. 

۵۰. ساعت ۱۸:۱۰، ایستگاه امام خمینی. باید پیاده شم. الان اینا رو توی واگن بانوان می‌نویسم. در شرایطی که از شش جهت در محاصره‌ام.

۵۱. ساعت ۱۸:۳۴، نرگسو دیدم سر کوچه

۵۲. ساعت ۱۸:۳۵، دم در نگهبانی. آیا راهم خواهد داد؟

۵۳. ساعت ۱۹، ایستگاه امام خمینی، به سمت خونه‌ی دخترخاله. کتابا رو گرفتم. در کمال ناباوری ساعت کار کتابخونه تا ۱۸:۴۵ بود و من ۱۸:۴۴ رسیدم اونجا. نگهبان دم در دانشگاهم نه کارت خواست نه چیزی پرسید. خداوندگار عالم را هزاران مرتبه شکر که ظهر مریم نتونست بیاد بگیره. ظهر می‌گرفتم، هشت تا کتابو چه جوری می‌خواستم ببرم فرهنگستان؟ من حیث المجموع از وزن خودمم بیشتره وزن این کتابا. و نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینجاست که من اینا رو یه بار دیگه باید کول کنم برگردونم شریف.

۵۴. یه خانومه تو مترو داشت زیتون می‌فروخت. زیتوناشو سپرد به من که بره تبلیغات کنه و اونایی که دستش بودو بفروشه. ولی برنگشت. منم داشتم پیاده می‌شدم و سپردمشون به یه خانوم دیگه.

۵۵. ساعت ۲۰، اگه فکر کردین چون روز سختی داشتم همچین که رسیدم خونه، تخت گرفتم خوابیدم سخت در اشتباهید. دخترخاله یه بشقاب آش دوغ داده دستم و سین جیمم می‌کنه ببینه معیارام برای ازدواج چیه و آیا کسی رو زیر سر! دارم یا خیر. و اخیراً آیا خواستگار داشتم یا نه . اگه آره چرا بهشون گفتم نه. بعد فکر کن می‌پرسه دوست داری اسم شوهرت چی باشه. اونم الان که نصف مغز و بدنم از کار افتاده و از خستگی نای حرف زدن ندارم. دقیق‌تر که فکر می‌کنم نای تایپ هم ندارم...

۵۶. ۶ صبح یکشنبه، با چشمانی که به زور باز میشن، با دست چپی که از کار افتاده و فقط با راست میشه تایپ کرد و درد زانو! دارم شصت هفتاد پست نخونده‌ی دیروزو می‌خونم و کامنت می‌ذارم براتون. ماشالا ۹۸.۲ درصدتونم سیاسی نوشته بودین.

۵۷. جلسه‌ی دیروز فرهنگستان خیلی خوب و مفید بود. تقریبا همه‌ی اساتید ما که اونجا هیئت علمی بودن و تخصصشون به جلسه مربوط بود تو جلسه بودن. جلسه‌ی تصویب واژه‌های علم اصطلاح‌شناسی بود. دقیقاً همون مباحثی که دو سال در موردش بحث می‌کردیم و دغدغه‌مون بود. اصطلاح‌شناسی هم مثل زیست‌شناسی و زمین‌شناسی علمه و کلی لغت خارجی داره که معادل باید براشون ساخته بشه. مثلا دزیگنیشن، یکیشه که کلی بحث شد و بازنمود و برنمون و یه چند تا معادل دیگه پیشنهاد کرده بودن و رأی‌گیری می‌کردن. یکی از بحث‌های مهم هم سر معادل ترمینولوژی بود که چندین ساله یه عده میگن واژه‌گزینی و یه عده هم میگن اصطلاح‌شناسی. روی کارت دانشجویی و مدرک ما هر دو رو نوشتن. هر گروه که این معادل‌ها رو پیشنهاد داده دلایل منطقی خودشو داره. حالا چون این موضوع زیادی تخصصیه و خارج از حوصله‌ی وبلاگه، بگذریم. نتیجه‌ی کار خوب بود و اساتید ما راضی بودن از آرای کسب شده و انگار حرفشون به کرسی نشسته بود. اینا تو یه تیم بودن و اصطلاح‌شناسی رو قبول داشتن و یه چند نفر از عزیزان هم واژه‌گزینی رو. جالب‌ترین بخش جلسه هم اونجایی بود که در مورد بودجه بحث شد. فرهنگستان تو این بیست سال، برای ۶۰ هزار واژه‌ی علمی و تخصصی، معادل فارسی تصویب کرده (هر سال میانگین سه هزار تا). اولین سال، دویست و شصت هفتاد تا مصوبه داشته و این گزارشو ابلاغ می‌کنه جایی. حالا بماند کجا. بعدشم هر سال روی چند هزار تا واژه کار می‌کنن. یه عده اخیراً اعلامیه‌های اعتراض‌آمیز نوشتن که چرا فرهنگستان برای هر واژه دوازده میلیون بودجه می‌گیره. حتی بیشتر. اونجا تو جلسه بودجه رو (که تازه همه‌ش برای واژه‌گزینی نیست و صرف کارهای دیگه‌ی زبانی هم میشه) تقسیم به دوازده میلیون تومن کردیم و دیدیم اگه حقیقت داشته باشه، با این بودجه دویست و شصت هفتاد تا واژه میشه تصویب کرد. ینی چی؟ ینی طرف رفته آمار بیست سال پیشو گرفته و بودجه‌ی امسالو تقسیم به آمار اون موقع کرده. ینی همون دویست و شصت هفتاد تای بیست سال پیش. تازه بودجه‌ی کل فرهنگستانو تقسیم به این مقدار واژه کرده، در حالی که اونجا نزدیک بیست تا بخش مجزا داره و بودجه بین این بخش‌ها تقسیم میشه و فقط یکی از بخش‌ها واژه‌گزینیه.

۵۸. ساعت ۱۱:۳۰، دارم میرم فرهنگستان. یه چند تا کتاب باید از کتابخونه می‌گرفتم که دیروز فرصت نشد. عصر شاید برم از خوابگاه نگار هم بازدید به عمل بیارم.

۵۹. امروز تولد خاله‌ی هشتادساله‌ی باباست. مامان همین دخترخاله‌ای که الان خونه‌شم. دیگه جدی جدی امسال هشتاد سالو تموم کرد و رسماً میشه خاله‌ی هشتادساله صداش کرد. زنگ زدم تبریز و بهش تبریک گفتم. کلی ذوق کرد و خوشحال شد. نوه‌های خودش برنامه‌ای نداشتن انگار. فکر کنم زنگ هم نزده بودن بهش. یحتمل خبر هم نداشتن. من بودم، یه جشن کوچیک می‌گرفتم براش. دو سال پیش که دایی بابا فوت کرد، همه از تبریز اومدن اینجا برای مراسم. کمِ کمش ده تا ماشین با پلاک ۱۵ سر کوچه‌ی دایی اینا بود. برای چهلم دیگه نشد با ماشین بیان. ۱۰ دی بود. زمستون بود و اوضاع جاده‌ها خوب نبود. یه چند نفر با هواپیما اومدن و قرار شد من برای هیژده نفر بلیت قطار بگیرم. رفتنی (در واقع درست‌ترش اینه که بگم اومدنی) چهار تا چهارتخته گرفتم و یه تکی برای خودم و یه تکی برای یکی از آقایون. کلی نمودار و جدول کشیده بودم محارم رو باهم بندازم و تو کوپه راحت باشن. اون شب همه‌شون شماره‌ی شناسنامه و تاریخ تولدشونو برام فرستادن که اینترنتی بگیرم. موقع خرید بلیت فهمیدم تولد خاله‌ی هشتاد ساله‌ی بابا ۱۰ دی، ینی همون شبی هست که تو قطاریم. اون یکی خاله‌ی بابا هم اومده بود و تولد اونم ۱۰ دی بود. از اون موقع یادم مونده این شب خاطره‌انگیز. کل واگنو گذاشته بودیم روی سرمون :)) انگار نه انگار میریم مراسم چهلم. برگشتنی من موندم تهران (دانشجو بودم دیگه! کلاس داشتم) ملت برگشتن، چه برگشتنی! تا عمر دارن یادشون نمیره :)) بلیت چهارتخته تموم شده بود و شش‌تخته گرفتم براشون. همه‌شونم چاق و هیکلی! برگشتنی خیلی تنگ شده بوده جاشون ظاهراً. ینی تا برسن تبریز، نفرینم کرده بودن :دی

۶۰. ساعت ۱۲:۳۰، مسجد جامع خرمشهر :))) بهتون گفته بودم یکی از تفریحات سالمم کشف مساجد و تجربه‌های جدید معنویه؟ :دی خب الان میگم. داشتم می‌رفتم فرهنگستان و موقع اذان رسیدم همون باغ‌موزه‌ای که دیروز در موردش نوشته بودم. یه مسجد بغل پارکه که دو سال آزگار از جلوش رد شدم و یه بارم سرمو بلند نکردم اسم مسجدو بخونم. دوره‌ی ارشدم زیاد و دوره‌ی کارشناسی‌م یه وقتایی پیش میومد که صبح تا شب بیرون باشم و دنبال جایی برای ادای فریضه‌ی نماز. معمولاً وضو می‌گرفتم می‌رفتم بیرون که اگه موقع اذان از جلوی مسجدی رد شدم، سرمو بندازم پایین برم تو ببینم چه خبره و چجوریه و نمازمم بخونم. در کل از تنوع و تجربه‌های جدید استقبال می‌کنم. خلاصه که مسجد جامع خرمشهرم الان و دارم برنامه‌ی صبونه‌ی فردا رو با منیره تنظیم می‌کنم.

۶۱. ساعت ۱۳:۳۰، کتابخونه‌ی اینجا کتابایی که می‌خوامو نداره.

۶۲. ساعت ۱۴، منتظرم مسئول آموزشمون بیاد، یه سری مسائل آموزشی رو باهاش مطرح کنم و چند تا سوال ازش بپرسم.

۶۳. ساعت ۱۴:۳۰، چقدررررررر این آدم با شعور و خیرخواه و ماهه آخه! مسئول آموزشمونو عرض می‌کنم. مسئول به تمام معناست. همیشه به من میگه شما جای خواهر کوچیکمی.

۶۴. ساعت ۱۵، سرویس (اتوبوس) فرهنگستان. عمداً سوار سرویس شدم آقای ر، بابای ریحانه رو ببینم. نخواستم تو فرهنگستان مزاحم کارش بشم. الان کنارش نشستم و داریم در مورد پروژه‌ی روز سه‌شنبه صحبت می‌کنیم. ازش حال ریحانه رو هم پرسیدم؛ گفت صنایع شریف قبول شده. خوشحال شدم براش. فکر کنم بابای ریحانه نمی‌دونه منم شریفی بودم یه زمانی. چند ماه پیش یکی به اسم شیما کامنت گذاشته بود که شیمی شریف قبول شده و منم گفته بودم هر موقع اومدم تهران نمونه‌سوال‌های شریفو میارم می‌ذارم جاکفشی شماره‌ی ۴۴ مسجد. ولی خب از اونجایی که این خواننده اسم و آدرس و ایمیل و شماره از خودش برجای نذاشته، می‌ذاشت هم من ارتباط برقرار نمی‌کردم، به بابای ریحانه گفتم که اگه میشه شماره‌ی ریحانه رو بده بهم که فردا که میرم شریف، نمونه سوالای ریاضی و فیزیکو بدم بهش، یا یه جوری باهاش قرار بذارم و با واسطه یا بی‌واسطه برسونم دستش. ریحانه رو که یادتونه؟

ایناهاش: nebula.blog.ir/post/751

۶۵. ساعت ۱۵:۱۵، از مترو دو تا کلیپس خریدم برای عمه‌هام. هشت سال مقاومت کردم از مترو چیزی نخرمااااا. ولی خب نمی‌خوام یه وقتی حسرتش به دلم بمونه که من هیچ وقت هیچی از دستفروشای مترو نخریدم.

۶۶. به برکت فیلتر شدن تلگرام، دارم از امکانات پیامک گوشیم استفاده می‌کنم. برنامه‌ی فردا ان شاء الله بدین شرح است: صبح با منیره، ظهر با مطهره، بعد از ظهر با مامان نرگس. جولیک اگه صدای منو می‌شنوی بعد از غروب، تو مترو هم با شما (و تو ای جولیک! بدان و آگاه باش که اولین مجازی‌ای هستی که می‌خوام ببینمت)

۶۷. ساعت ۲۳، دخترخاله می‌فرمایند یکی هست به شدت پولدار و به شدت خوشتیپ، ولیکن دیپلم. دنبال یکی مثل توئه. آیا وکیلم؟ (مراد تو رو خدا دست بجنبون دارم از دستت میرماااا! هی بختم شل میشه و هی می‌خواد وا شه و من هی دارم گره‌شو محکم‌تر می‌کنم. تو هم انگار نه انگار)

۶۸. ساعت ۲۳:۳۰، داریم شام می‌خوریم و دخترخاله با تمام قوا تا تونسته توی ماکارونی پیاز ریخته و خب منم پیاز دوست ندارم. یه چند تا شو جدا کردم گذاشتم گوشه‌ی بشقابم. بعد دیدم خسته‌ام. خیلی هم خسته‌ام. آنچنانکه نای تفکیک پیاز از ماکارونی رو نداشتم. فلذا بی‌خیال شدم و خوردم. و نمردم.

۶۹. ساعت ۷ صبح دوشنبه. شصت تا وبلاگِ نخونده هم برای امروز داشتم که درون‌مایه‌ی ۹۸.۲ درصدشون فیلتر شدن تلگرام بود. الان من نمی‌دونم به مقاومتم ادامه بدم و با فیلترشکن برم تلگرام، یا سروش نصب کنم؟

۷۰. ساعت ۸، سروش نصب کردم. از حدود پونصد مخاطبی که دارم ۳۸ نفر سروش داشتن پیش از من.

۷۱. ساعت ۲۰:۰۸ لحظه‌ی وداع با جولیک! (مترو، ایستگاه دانشگاه سابق :|)

۷۲. ساعت ۵:۳۰ از مطهره، علی (پسرش)، مامان و خاله‌ی نرگس و خود نرگس؟ خیر، خود نرگس خواب بود، خداحافظی کردم و راهی مترو شدم. شماره‌ی جولیکو نداشتم. تا به حال ندیده بودمش و تلگرام با فیلترشکن هم گشوده نمی‌شد. و آی‌دی‌ش در اون شرایط به‌کار نمیومد. به امید کامنتی از سوی وی، سری به اینجا، یعنی بیان زدم. شماره‌شو برام کامنت گذاشته بود. ذوقمندانه پیام دادم «سلام. شباهنگم :دی عجله نکن من x6ام هنوز. با آرامش به کارت ادامه بده تا برسم. می‌تونی یه کم بیشتر بمونی شرکت؟ تا هفت می‌رسم ایشالا». و چنین پاسخ داد: «سلام. ای ای ای خدا رو شکر. داشتم کم کم نگران می‌شدم. تا هفت می‌رسی x1؟ x6 کدوم خطه؟ می‌خوای اگه از سمت کلاهدوز میای من یه ایستگاه برم عقب، x0 وایسم یه کمم تاریخ شفاهی داشته باشیم؟» گفتم «آره می‌رسم. x6 غرب تهرانه. نزدیک کرج. از ارم سبز میام و از x4 رد میشم که برسم امام خمینی و بعدشم وارد خط تجریش میشم. مسیرم اینه ولی می‌تونم مسیرمو منحرف کنم سمت x1 که تا ساعت ۷ به هم بپیوندیم». یه ربع بعد کامنت گذاشتم هفت می‌رسم x4. جواب داد طبق کامنتت هفت می‌رسی x4 یا طبق اس ام است هفت می‌رسی x1؟ گفتم وقتی اسمس می‌زدم نشسته بودم ایستگاه x6 و فکر می‌کردم الانه که قطار بیاد سوارم کنه. یه ربع گذشت و نیومد. بعد وقتی کامنتو جواب می‌دادم قطار اومد. در واقع یه ربع از آنچه پیش‌بینی کرده بودم عقب افتادم. جواب داد خب پس من میام x2 وامیستم که تو نخواد خط عوض کنی. خوبه؟ چندی مونده به هفت میام x2، خط دو، به سمت فرهنگسرا. گفتم زودتر از هفت نیا. هر کی زود رسید، بره بشینه سمت واگن بانوان، دست چپ. گفت قبوله :دی

۱۸:۵۳ پیام دادم راهتو ادامه بده بیا x4. من داشتم منفجر می‌شدم! (وقتایی که صبح تا غروب بیرونم به این مشکل دچار میشم :دی)، x4 اومدم بیرون برم سرویس بهداشتی مترو (بعضی ایستگاه‌ها بیرونشون یه همچین امکاناتی رو در اختیار بشریت قرار میدن). گفتم اگه تهِ مسیرت همینجاست تو هم بیا بیرون مترو. گفت باشه میام x4.

ساعت ۷ پیام دادم خب من به زندگی برگشتم :))) حالا فرض کن مشتمو بستم و گرفتم سمتت. تو یکیش اسنکه، یکیش ذرت. کدوم دستمو انتخاب می‌کنی؟ اون دستی که توش چیه؟ گفت اسنک. دیروز ذرت خوردم :)) و در ادامه افزود: x4 اسنکیش جمع کرده رفته ها.

به آقای اسنکیِ x4 که جمع نکرده بود و نرفته بود گفتم دو تا اسنک لطفاً. گفت تموم شده.

۱۹:۰۶ پیام داد من به قطار شیش و پنجاه و پنج نرسیدم :( نشستم x1 تا قطار بیاد. جواب دادم دارم میام سمت x2.

۱۹:۱۶ پرسید کجایی همکنون؟ و اذعان کرد اگه نصفه شب رسیدی خونه بگو تقصیر جولیک بود.

گفتم ایستگاه x2ام. پیاده شدم. تو چی؟ 

واکنش جولیک، بعد از اینکه x2 پیاده شدم: نیا نیا نیاااا. من تو راه x5ام! وای نههههه. متوقف شو! ایمپریو! پتریفیکوس توتالوس! نهههه. بگو که x5ای. لطفا بگو نرفتی x2. بگو اینا همه‌ش دروغه. جواب دادم جلوی اسنک‌فروشی x2ام. برگرد x3. منم میام x3 :دی

۱۹:۲۶ پیام داد رسیدم. :نفس نفس و دقایقی بعد افزود: یا من x3 نیستم یا اینجا که هستم سمت چپ نیست یا تو x3 نیستی یا اونجا که هستی راسته :دی

١٩:٣١ پیام دادم یه دیقه‌ی دیگه چشمت به جمال دختری روشن میشه که دو تا اسنک دستشه. و چنین شد.

۷۳. جولیک رو پیش از این ندیده بودم، ولی پارسال که برای کارهای خوابگاهم رفته بودم بهشتی یه سر به دانشکده‌ی برق و کامپیوترشونم زدم نگارو ببینم. اون روز جولیک پست گذاشته بود تو نمازخونه‌ی دانشکده داریم کد می‌زنیم. بعداً کاشف به عمل اومد اون لحظه که من جلوی آسانسور همکف بودم، ایشونم اونجا بودن. اولین مجازیا و بلاگرایی که از نزدیک دیده بودمشون هم‌دانشگاهیام بودن (به جز شن‌های ساحل که هم‌دانشگاهی نبودیم، ولی دایی محترمش استادراهنمای هم‌اتاقیم بود :دی). اسنک به دست از قطار پیاده شدم. از قبل برنامه‌ای برای اولین دیالوگ‌هامون در آغازین لحظه‌های دیدار نداشتم. پس بی‌مقدمه نشستیم به خوردن اسنک‌ها. حرف زدیم و بعدشم جعبه‌ی فیلای جولیکو باز کردیم. جعبه‌ی نیمه‌جانی که ششصد کیلومتر راهو کوبیده بود و اومده بود تهران و همه‌ی این شش روز هم تو کیفم بود. محتوی شش قلاده! فیل بندانگشتی! که اسم شش تا ایستگاه x1 تا x6 رو با دلیل و منطق روشون گذاشتیم. بعد دو بسته پاستیل مهندسی و زبان‌شناسانه به علاوه‌ی نیم متر مارشمالو تقدیمم شد که موجبات ذوقمو فراهم کرد. ولیکن اصن فضا فضای عزیزم‌گویی و وای گلم مرسی و فدات و قربونت و بوس نبود. نمی‌دونم چرا اصن بهش نمیومد اینا رو بهش بگم. سعی می‌کردم رسمی نباشما، ولی یکی تو ناحیه‌ی فرونتال مغزم نشسته بود و هر چند ثانیه یه بار یادآوری می‌کرد جدی باش. رسمی باش. چرت و پرت نگو. در پایان یادی کردیم از بانوچه که دو روز دیگه تولدشه. یادداشتی نوشتیم براش که سند مکتوبی باشه جهت یادبود وی. عکسی هم گرفتیم از یادداشت مذکور تا برای متولد عزیز ارسال گردد. ارسال گردیدنشو گردیده، ولیکن سین نشده هنوز. بانوچه اگه صدای منو می‌شنوی سینش کن :دی

۷۴. می‌دونید که تهران الان شلوغ پلوغه و نمیشه از هر مسیری رفت‌وآمد کرد. به همین دلیل، این چند روزه جرئت نکردم برم انقلاب و ولیعصر. هر چند روز آخری که امروز باشه مجبورم برم و خواهم رفت. کار مهمی دارم. دیروز برای علی (تقریباً یک‌ساله) و نرگس (دقیقاً شش‌ماهه) می‌خواستم اسباب‌بازی بخرم و نتونستم. صبم منیره نتونست بیاد شریف. اوضاع قمر در عقرب بود. خدا بگم چی کارشون نکنه که تظاهرات کردنم بلد نیستن :| بله عرض می‌کردم. من ولی به هر حال باید می‌رفتم و کتابای کتابخونه رو پس می‌دادم. نشستم از همه‌شون عکس گرفتم. نمی‌تونستم با خودم ببرم تبریز یا کپی کنم. اولاً به اسم خودم نبودن و دو هفته بیشتر نمی‌تونستم امانت ببرم. از اونجایی که یکی از کتابایی که می‌خواستم نبود و دست یکی امانت بود، فهمیدم حداقل یکی هست اونجا که لابد اونم کنکوریه و بعید نبود همینایی که دستم بودو رزرو کنه و نتونم تمدیدشون کنم. هم اینکه سنگین بودن، هم اگه کپی می‌کردم باز سنگین بودن. هشت جلد کتاب، میانگین هر کدوم سیصد صفحه. عکس گرفتم از همه‌شون :| زیرا که شهرمون از این کتابا نداشت و کلی دنبالشون گشته بودم بخرم و گشتم نبود، نگرد که نیست. سه تاشو از طبقه‌ی اول کتابخونه گرفته بودم پنج تاشو از طبقه‌ی دوم. اون سه تای طبقه‌ی اولو تحویل کتابخونه دادم. آقاهه نگاه به سیستم کرد و گفت ۳۳۶ روز تأخیر داری. فکر کردم چون زود بردم پس بدم شوخی می‌کنه. لبخند زدم و چیزی نگفتم. جمله‌شو تکرار کرد. دیدم نه، کاملا جدی و طلبکاره. گفتم من اینا رو شنبه گرفتم. یادتون نیست دوستم اومد به اسم خودش برای من گرفت؟ گفت به هر حال ۳۳۶ روز تأخیر داری! گفتم آقااااا شما تاریخ تحویلو یه سال پیش زدی آخه. گفت خب چون یه سال پیش گرفتی. من دیگه حرفی نداشتم واقعاً. عجله هم داشتم و ناهار خونه‌ی مطهره دعوت بودم و دیرم شده بود. گفتم واقعاً نمی‌تونم بیشتر از این توضیح بدم و قانعتون کنم. و رفتم طبقه‌ی دوم. مسئول اونجا تاریخ این پنج تا رو درست نوشته بود. برگشتم به آقای طبقه‌ی اول گفتم آقای طبقه‌ی دوم تاریخ شنبه رو زده و شما شنبه‌ی پارسالو لابد. لطفاً تصحیح کنید که بعداً مشکلی برای دوستم که کتابا به اسم اونه پیش نیاد.

۷۵. تو همون کوچه‌ای که بند ۵۱، ساعت ۱۸:۳۴ نرگسو دیده بودم، دوباره نرگسو دیدم. این بار ۱۲ ظهر، در حالی که داشتم می‌رفتم کتابخونه کتابا رو تحویل بدم. اگه قرار می‌ذاشتیم سر کوچه‌ی منتهی به دانشگاه فلان ساعت همو ببینیم باید چند ماه قبلش برنامه‌ریزی می‌کردیم.

۷۶. ساعت ۸:۵۸ سه‌شنبه. از بسته‌ی یه هفته‌ای همراه اولم ۱۸ مگ مونده. همین الان یهویی پنج گیگ ایرانسل خریدم. ایرانسلی شو! دنیاتو تغییر بده :|

۷۷. رفته بودم ایرانداک گواهی یا سابقه‌ی کارمو بگیرم. ظاهراً رئیسم ناخوش احوال بودن و نیومده بودن. وقتی زنگ زدم که من ایرانداکم و رسیدم کلی عذرخواهی و ابراز شرمندگی کرد. آخه خودش این روز و ساعت رو پیشنهاد داده بود. دیگه نشد ببینمش. یه کم زود رسیده بودم و می‌خواستم برم شیرینی فرانسه، یه چیزی هم بگیرم براش دست خالی نباشم. خوب شد منیره به موقع رسید ایرانداک و دیگه نرفتم برای شیرینی. کادوی جغدیمم آورده بود. برای مصاحبه‌ها به درد می‌خوره یه همچین گواهیایی. که خب موند برای یه وقت دیگه که بیام تهران.

۷۸. ساعت ۱۴، سه‌شنبه. برای یه مأموریت فوق سرّی اومدم دانشگاه الزهرا. دانشکده‌ی ادبیاتم الان. به راستی که دانشگاهشون شبیه دبیرستان دخترونه است.

۷۹. ساعت ۲۰:۲۶، یکشنبه. مطهره: فردا کى میاى ایشالا؟ من: چه ساعتی خونه‌ای؟ صبح میرم شریف منیره رو ببینم و بعدش آزادم. مطهره: ناهار منتظرت باشم دیگه؟ من: خیلی دوست دارم ناهار باهم باشیم ولی از صمیم قلبم نمی‌خوام به زحمت بیفتی. مطهره: نه عزیزم من با بچه اصلا نمی‌تونم تدارک آنچنانى بچینم. نگران نباش. ساعت چند با منیره قرار دارى؟ می‌خوام ببینم کى حدودا منتظرت باشم. من: ۱۰ می‌خوایم باهم املت بزنیم :دی شما کی ناهار می‌خورین؟ تا یک برسم خوبه؟ مطهره: خوبه. منتظرم. منیره هم اگه میومد بیارش. من: بهش گفتم. به نرگس و نگار و مریم هم گفتم میام خونه‌تون. گفتن خیییلی دوره. من میام بعد بهشون میگم که دور بود یا نه. چون زهرا این سری نتونست بیاد خونه‌ی نرگس، ایشالا اسفندم می‌خوایم دور هم باشیم. اون موقع میایم می‌بینیمت. 

۸۰. ساعت ۲۱:۳۰، من: فردا خونه‌ای دیگه؟ ایشالا اول میام مطهره رو ببینم، بعد از ظهر باهم میایم خونه‌ی شما دور هم باشیم. مامان نرگس: خیلی خوشحال میشم. خوش می‌گذره حتما.

۸۱. ساعت ۱۲:۱۰، دوشنبه. درحالی‌که گیر مسئول حواس‌پرت کتابخونه افتادم و هیچ جوره حاضر نیست متوجه بشه من این کتابا رو یه سال پیش نگرفتم و پریروز گرفتم، من: یه کم دیر می‌رسم مطهره. انقلاب تا آزادی شلوغ بود. منیره هم نتونست بیا‌د دانشگاه. دنبال قاب عکسم. عکسشونو چاپ کردم که بذارم تو قاب. طرفای شما همچین چیزی پیدا میشه یا برم آزادی؟ مطهره: قاب عکس اینجا نه ولى وردآورد داره که بلد نیستی. شلوغ کردن باز؟

۸۲. ساعت ۱۲:۳۱. من: ایستگاه‌های متروی طرفای انقلابو بستن کلا. الان استاد معینم اینجا عکاسی زیاده. از اینجا می‌گیرم. وردآورد که پیاده شدم بیام بیرون سوار چی بشم؟ مطهره: اتوبوساى شهرک دانشگاه.

۸۳. ساعت ۱۳:۳. مطهره: کجایی؟ من: من هنوز آزادی‌ام. قاب عکس پیدا نکردم.دارم میام از ورداورد بگیرم. مطهره: ورداورد اتوبوساش فرق داره با شهرکااا گم میشى یه وقت.

۸۴. ساعت ۱۳:۸. من: الان متروام دارم میام سمت ارم سبز. آزادی پر ماشین پلیس بود. ترسیدم انقلاب برم. خیلی بد شد. تو ناهارتو بخور یه دورم با من می‌خوری. مطهره: حواست باشه قطاراى تندرو رو سوار نشى. من: اتفاقا می‌خواستم تندرو سوار شم زود برسم :))) یادم نبود نگه‌نمیداره وسطا. الان ارم سبزم. پرس‌وجو می‌کنم از ملت ببینم عادیه یا تند. مطهره: ورداورد میرى؟ من: وردآورد از ایستگاه متروش خیلی دوره؟ خب شهرک سوپری و قنادی هم نداره ینی؟ از شانس خجسته‌ی من قطار الان تندروئه و باید منتظر بعدی بمونم. مطهره: نه دور که نیست. قنادى، ورداورد داره. سوپرى داره شهرک. برای من چیزى نخریا. ماشینم ندارم امروز که بیام دنبالت باهم بریم. من: حالا بذار مسیر بدون ماشینو یاد بگیرم سری بعد با ماشین میام. برای تو یه بسته شکلات گرفته بودم که از فرط گرسنگی چند تا شو خودم تو مترو خوردم :)) مطهره: :)) همون شکلاتو ببر براشون. خودتو اذیت نکن. دیگه ورداورد نرو. من: نه آخه من می‌خوام خودمو اذیت کنم :دی این شکلاتا تا برسن شهرک تموم میشن.

۸۵. ساعت ۱۴:۷، من: مطهره من الان وردآوردم. میرم سوار اتوبوس شهرک شم. گاو و گوسفند و شترارو آماده کن.

۸۶. ساعت ۱۴:۲۳، رسیدم و پیاده شدم.

۸۷. ساعت ۱۵:۳۳، مامان نرگس: سلام عزیزم کجایی پس؟ من: سلام. خونه‌ی مطهره. علیو یه ساعت بخوابونیم میایم. خسته است خیلی بی‌قراره. مامان نرگس: خب بیاید اینجا بخوابونیدش. من: خیلی بدخوابه داره زمین و زمانو به هم می‌ریزه.

۸۸. ساعت ۱۵:۴۵، از مطهره آدرس چند تا سوپری رو گرفتم برم برای مامان نرگس یه چیزی بگیرم. قاب عکس و اسباب‌بازی برای بچه‌ها که نشد، گفتم لااقل یه جعبه شیرینی و شکلات بگیرم. بیشتر مغازه‌ها بسته بود از شانس من. خوشبختانه روز قبلش برای مطهره شکلات گرفته بودم و مطهره می‌گفت بیا همینو ببر برای مامان نرگس :دی نمی‌خواست زحمتم بشه و برای یه جعبه شیرینی برگردم این همه راهو. ولی خب برگشتم :دی و اولین سوپری بسته بود. یه کم پایین‌تر، یه سوپری دیگه بود که باز بود خدا رو شکر.

۸۹. ساعت ۱۶:۱۶، اسمس دادم مطهره که باورت میشه اون سوپریه بسته باشه؟ علی خوابید؟ مطهره: نه. بیا. کجایی؟ من: تو راه‌پله. همکف. الان می‌رسم. نمازم مونده هنوز. بخونم بعد بریم.

۹۰. ساعت ۱۶:۵، منیره: امروز الان جایی هستی که حدود یک ساعت اونجا باشی بتونم برات بفرستم جغدتو؟ بازم معذرت می‌خوام که امروز نتونستم بیام. من: تا شش شهرک دانشگاه شریفم پیش مطهره. بعدشم تا هفت تو متروام. کاش خودتم می‌تونستم ببینم. برای جغد که نیومدم تهران. منیره: عب نداره ایشالا یه وقت دیگه همدیگه رو می‌بینیم. شاید من اومدم تبریز. می‌ترسم این یکی‌م ندم الان بهت، بمونه رو دستم (پارسال یه لیوان جغدی برام خریده بود و انقدر نرفتم بگیرمش که خودش استفاده کرد). 

۹۱. ساعت ۱۶:۱۶، منیره: خب پس آدرس اونجا رو به علاوه لوکیشنشو برام بفرست من می‌فرستم برات. فکر کنم نیم ساعت بعد ارسالم برسه دستت. من: آدرسش دوره برات. وردآورده. غرب تهران. من فردا ساعت ۱۱ ایرانداکم. چهارراه ولیعصره. بفرست اونجا. یا خودت بیا‌. اصن بگو خودم بیام شرکت. منیره: خب پس فردا حدود ساعت ۱۱ همونجا می‌رسونم دستت. حالا یا خودم میام یا می‌فرستم برات. ما که جامون تو دانشگاهه ولی خیلی روزا اونجا نیستم. من: اگه رفتی دانشگاه بگو من بیام پیشت، چون تا ۱۱ بیکارم اگه نه که می‌سپرم به نگهبان ایرانداک که تحویل بگیره. تا ۱۲ اونجا پیش دکتر ب. ام.

۹۲. ساعت ۶:۴۶، صبح سه‌شنبه، سحر: «سلام نسرین جونم، خوبی زیباا؟ کلاسمون امروز تشکیل نمیشه. رو این حساب، با توجه به جو انقلاب فکر نکنم دیگه دانشگاه بیام. از امروز میرم کتابخونه ملی. فردا یا هر روز دیگه‌ای که اونجا بودی بیا ببینمت». باهم قرار صبونه داشتیم از شنبه. ولی به خاطر شلوغیا هی قرارمون کنسل شد و عقب افتاد. جواب دادم: «سلام خانومی. صبحت به خیر. بمونه یه وقتی که اوضاع آروم بشه. دوستت دارم». و چنین پاسخ داد: «باشه. من بیشتر دوستت دارم». دوشنبه صبح با منیره هم قرار صبونه داشتم که به خاطر شلوغیا کنسل شد و قرار شد سه‌شنبه ایرانداک چند دیقه همو ببینیم و جغدمو ازش بگیرم.

۹۳. ساعت ۸:۳۵، صبح سه‌شنبه، من: امروز می‌تونیم همو ببینیم الهام؟ یا هنوز کارات تموم نشده و بمونه برای بعد؟ الهام: نمی‌دونم، شاید تا قبل از ۱۱ تموم شه، شایدم تا قبل از ۱. الان می‌تونی بیای پست میدون ولیعصر؟ دستبندات امانتن، امروز بهت بدمشون.

۹۴. ساعت ۸:۵۶، دارم وسایلمو جمع می‌کنم. از دخترخاله اینا که خداحافظی کنم دیگه برنمی‌گردم خونه‌شون. کارای امروزمو که انجام بدم میرم راه‌آهن. من: الهام همین الان نمی‌تونم. وسیله‌هامو جمع نکردم هنوز. ولی اگه تا ۱۰ اونجا باشی میام. الهام: فکر کنم تا ۱۰ هم هستم. محض احتیاط، إن شاءالله ۹.۵ دوباره اعلام وضعیت می‌کنم. من: خوبه. منم تا نه و نیم می‌تونم وسیله‌هامو جمع کنم. قراره برم تئاتر شهر. الهام: یعنی یه قرار دیگه هم همون ساعت داری که به خاطرش باید بری تئاتر شهر؟ یا همون ساعت ۱۱ ایرانداک رو منظورت بود؟ سؤالم در راستای اینه که یه وقت اخلالی در برنامه‌هات ایجاد نکرده باشم. من: نه. ایرانداک ایستگاه تئاتر شهر مترو هست. ساعت ١١ باید برم ایرانداک.

۹۵. ساعت ۹:۲۸، الهام: روی صندلیای انتظار طبقه اول نشستم. ۱۷ نفر مونده تا نوبتم بشه. وقتی جواب اولین اس‌ام‌اس امروزتو دادم، ۶۳ نفر مونده بود تا نوبتم بشه.

۹۶. ساعت ۹:۲۹، الهام: الان ۱۵ نفر مونده تا نوبتم بشه.

۹۷. ساعت ۹:۳۴، الهام: ۱ نفر مونده تا نوبتم بشه.

۹۸. ساعت ۹:۳۹، الهام: نوبتم شد.

۹۹. ساعت ۱۰:۳، منیره: من حول و حوش ۱۱ شایدم مثلا ۵ یا ۱۰ دقیقه زودتر میام چهارراه ولیعصر. این ایرانداک کجاشه که بیام اونجا دو دقیقه ببینمت؟ من: چشمی بلدم. خروجی پنج یا شش مترو سمت انقلابه. دارم با مترو میام من. منیره: باشه پس می‌بینمت. حدودا چه ساعتی می‌رسی؟ من: ایشالا ده دیقه به ده تئاتر شهرم. از سمت دروازده دولت میام با خط ارم سبز. 

۱۰۰. ساعت ۱۰:۱۲، الهام: اگه از متروی میدون ولیعصر میری تئاتر شهر، فکر کنم قرارمون تو مترو باشه بهتره. البته فکر کنم تو با خط تجریش-کهریزک (خط ۱) تو دروازه دولت خط عوض می‌کنی به سمت تئاتر شهر، که در اون صورت همون متروی تئاتر شهر هم میشه همو دید و دوباره برگردم پست و دانشگاه تهران. هنوز کارم تو پست تموم نشده. من: به کارت ادامه بده ایشالا ده دیقه به ده تئاتر شهرم. از دروازده دولت میام (پیامی که برای منیره فرستاده بودمو براش کپی کردم). الهام: ده دقیقه به یازده رو منظورته البته فکر کنم. باشه، إن شاءالله. جلسه‌ی ایرانداک ساعت ۱۳ تموم میشه؟ آخه اینجا شناسنامه‌م رو ازم گرفتن، تا پسش نگیرم نمی‌خوام اینجا رو ترک کنم چون از بس بی‌نظمن و همچنین از بس شلوغه که می‌ترسم گم بشه، و مطمئن نیستم که تا ساعت ده دقیقه به یازده شناسنامه‌م رو بهم می‌دن یا نه. من: اونجا ‌حداکثر کارم یه ساعت طول می‌کشه. بعد خودمو تا ۲ می‌رسونم الزهرا. الهام: آره جلسه‌ی ۲ تا ۴ الزهرا رو یادمه. باشه، ۱۲ هم خوبه فکر کنم. البته اینجا فکر کنم کارم داره تموم میشه. دقیق‌ترش پنج دقیقه دیگه مشخص میشه.

۱۰۱. ساعت ۱۰:۳۶، من: منیره من رسیدم. تو مسیرتو با مترو ادامه می‌دی؟ برم بیرون سمت ایرانداک یا بمونم تو مترو؟ منیره: نه من با بی‌آرتی میام از سمت انقلاب. بیا بیرون. من ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسم.

۱۰۲. ساعت ۱۰:۴۱، الهام: خب کار دومم تو پست، انجام شد. الان از متروی میدون ولیعصر میرم متروی تئاتر شهر، منتظرت می‌شینم.

۱۰۳. ساعت ۱۰:۴۵، من: الهام رسیدم. دارم میرم بیرون. صبح نشد منیره رو ببینم، داره با بی‌آرتی میاد اونم. الهام: من با مترو دارم میام. پس منم میام بیرون. بی‌آرتی آزادی-تهران‌پارس یا راه‌آهن-تجریش؟ من: تهران‌پارس. خروجی شش. الان رسیدم بیرون و آسمونو دیدم. الهام: البته من چون از خط قائم-آزادگان تردد نمی‌کنم، سمت قطارو اشتباه گرفتم فلذا دیرتر می‌رسم! ولی قبل از ۱۱ می‌رسم دم ایرانداک. یعنی مستقیم میرم دم ایرانداک.

۱۰۴. ساعت ۱۰:۵۱، من: منیره من از خروجی شش اومدم بیرون و یک دقیقه پیاده اومدم و الان جلوی ایرانداکم.

۱۰۵. ساعت ۱۰:۵۳، الهام: هنوز قطار نیومده، اگه نرسیده بودم، برو جلسه‌ی ایرانداک رو. فوقش دوباره ۱۲ میام دم ایرانداک! من حساب کردم دیدم یازده و دو سه دقیقه می‌رسم دم ایرانداک، که خب دیره. فلذا میرم بقیه‌ی کارای اداریم رو تو دانشگاه تهران انجام می‌دم و میام تئاتر شهر (اگه قراره از تئاتر شهر بری توحید و الزهرا)

۱۰۶. ساعت ۱۱، من: الهام منیره رسید و جغدشو داد و داره میره. دکتر ب. هنوز نیومده. میای؟ الهام: من همون پنج دقیقه به یازده از متروی میدون ولیعصر بیرون اومدم و الان تو بلوار کشاورزم، فلسطین. اگه برگردم، دیر می‌رسم و فایده نداره چون اون موقع به احتمال زیاد جلسه‌ت شروع شده و اون جوری نه می‌تونم ببینمت و نه کار خودمم انجام نمیشه. إن شاءالله بعد جلسه‌ت همو می‌بینیم. متروی تئاتر شهر خوبه؟

۱۰۷. ساعت ۱۱:۶، با دکتر ب. تماس گرفتم و متوجه شدم یه کم حالش خوب نیست و نیومده ایرانداک. کلی عذرخواهی کرد که یادش رفته بهم اطلاع بده کنسل شدن قرارمونو.

۱۰۸. ساعت ۱۱:۱۳، من: الهام دکتر ب. نبود. زنگ زدم خواب بود انگار. گفت مریض بودم یادم رفت بگم. حالا من بیام سمت تو؟ تا ۲ کلی وقت دارم. دقیقا کجا باید بیام؟ الهام: متأسفانه نمی‌دونم دقیقا کجا باید بیای، چون دانشگاه تهران خیلی بی‌نظمه و معلوم نیست کار من دقیقا تو چه بخشی می‌تونه حل شه. الان ساختمون مرکزی دانشگاه تهران تو سر خیابون قدس تو بلوار کشاورزم.

۱۰۹. ساعت ۱۱:۱۶، دارم میرم سمتی که الهام گفت. وقتی از جلوی مغازه‌ها رد میشم و قاب عکس و اسباب‌بازیا رو می‌بینم با حسرت نگاشون می‌کنم که چرا من دیروز ترسیدم و نیومدم از اینجا بخرم اینا رو. یه ماشین خوشگل و یه عروسک طلب علی و نرگس و یه قاب عکسم طلب مامان نرگس برای عکس بدون قابشون. اگه می‌دونستم اینجوری میشه رو تخته شاسی یا مگنت چاپ می‌کردم.

۱۱۰. ساعت کمی قبل از ۱۱:۲۹، یه موتوری یه چیزی گفت دور از شأن و شخصیت من؛ و رفت. شأن و شخصیت خودش که معلوم بود چقدر پست و اسفناکه. دعا کردم چند متر اون طرف‌تر با کله بره تو جوب و دست و پاشم اگه نشکست فکّش بشکنه یه مدت نتونه صحبت کنه. نمی‌دونم دعام مستجاب میشه یا نه.

۱۱۱. ساعت ۱۱:۲۹، من: الهام من الان خیابان قدسم. دم در دانشگاه. بخوام بیام تو راه میدن یا چه کنم؟

۱۱۲. حدودای یازده و نیم، بیست دیقه به دوازده چشممون بالاخره به جمال هم روشن شد. اول رفتیم بقیه‌ی کارای اداری الهامو انجام بدیم و بعدش نشستیم همکفِ اونجا و الهام از سه تا دستبند جغدی که قولشو بهم داده بود رونمایی کرد. با مصیبت و مکافات و سعی و تلاش فراوان و با کمک و همفکری هم، هر سه تا دستبندو بستیم به دستم و تا متروی انقلاب باهم بودیم. 

۱۱۳. ساعت ۱۲:۳۴، به ریحانه اسمس دادم (مرده شور بیاد تلگرامو ببره که اسمس‌های این یه هفته ورشکستم کرد) من امروز برمی‌گردم شهرمون. نتونستم برم شریف یا فرهنگستان. اینا نمونه‌سوالات پایان‌ترم ریاضی و فیزیکه. اگه بدم به دوستای تهرانی بیارن شریف یا فرهنگستان، یه ماه دیگه شاید بیارن. بدم به دوستم؟ گفت بله بله بدین. کتابایی رو که باید می‌رسوندم دست ریحانه (دختر آقای ر.) دادم به الهام که هر موقع فرصت کرد ببره شریف. توحید از هم خداحافظی کردیم. باید با بی‌آرتی خودمو می‌رسوندم پل مدیریت و از اونجا ده ونک و الزهرا.

۱۱۴. ساعت ۱۳:۱۶، الهام: بی‌آرتی مورد نظرو پیدا کردی؟ پایانه افشار-ترمینال جنوب رو باید سوار شی، به سمت پایانه افشار. و برگشتنی (یادداشت نگارنده: برگشتنی قیده و منظور الهام وقتیه که دارم از الزهرا برمی‌گردم) هم می‌تونی با همین بی‌آرتی بیای متروی توحید و بری راه‌آهن. از توحید به راه‌آهن رو بلدی یا بگم؟ من: آره. یه ایستگاه مونده تا پل مدیریت. الهام: خوبه پس دیرت نشد. سفرت هم به خیر و سلامتی :)

۱۱۵. ساعت ۱۳:۵۶، من: رسیدم الزهرا و اول رفتم نمازمو بخونم. موقع وضو باز کردم دستبندامو. دستبندایی که با کلی زحمت بسته بودیم.

۱۱۶. نمازخونه‌شون جهت قبله رو مشخص نکرده بود. اول فکر کردم به چهار جهت بخونم. یکیش درست از آب درمیاد بالاخره. بعد دیدم فرصت کمه و تصمیم گرفتم با جهت سایه و نور خورشید قبله رو پیدا کنم که خب هوا بارونی بود و خورشید اصن معلوم نبود. رفتم بیرون که از نگهبان دم در بپرسم. یه دختره تو نگهبانی بود و خود نگهبان نبود. ازش پرسیدم و وقتی برگشتم دیدم یه دختره هم داره نماز می‌خونه. همون جهتی که دختر توی اتاق نگهبانی بهم گفته بود.

۱۱۷. شاید باورتون نشه ولی یکی از موضوعاتی که من و جولیک داشتیم در موردش بحث می‌کردیم این بود که شهید باهنر خوش‌تیپه یا شهید بهشتی. بعد من می‌گفتم شهید بهشتی منو یاد آلمان می‌ندازه :دی

۱۱۸. ساعت ۱۶:۲۵، سه‌شنبه. من میگم فوبیای اتوبوس و بی‌آرتی دارم شما باور نکن. ینی حاضرم تا اون سر دنیا با مترو برم و سوار تاکسی و اتوبوس نشم. اصن هر چیز چهار چرخی اعصابمو خرد و خاک شیر می‌کنه. جلسه که تموم شد، از ملت پرسیدم از الزهرا تا راه‌آهن چجوری باید برم؟ گفتن با بی‌آرتیای ترمینال جنوب. سه و ربع سوار شدم و به قول خودمون «ها گت کی یتیشجاخسان!». ینی هی برو که برسی :)) از ایستگاه‌هایی رد شدیم که حتی اسمشونم به گوشم برخورد نکرده بود. یکیش کمیل بود. بقیه یادم نموند. بعد از یک ساعت، حتی بیشتر، از راننده پرسیدم هنوز نرسیدیم راه‌آهن یا رد کردیم یا من اشتباه سوار شدم؟ همه چی برام نامأنوس بود. گفت راه‌آهنو رد کردیم و شوشم رد کردیم حتی. داشت مسیر برگشت با اتوبوس و تاکسی رو می‌گفت بهم، که پنج دیقه بیشتر نیست. شوش مولوی راه‌آهن که یادتونه؟ شین میم ر :دی ولیکن اومدم متروی ترمینال جنوب، دارم میرم سمت تجریش که از ایستگاه‌های شوش، محمدیه (مولوی سابق)، خیام، پونزده خرداد، امام خمینی، سعدی رد شم و دروازه دولت خط عوض کنم سمت ارم سبز و فردوسی رو رد کنم برم تئاتر شهر پیاده شم و دوباره خط عوض کنم سمت آزادگان که برم منیریه و رازی و بعدشم راه‌آهن. وبلاگ یه همچین اسکولی رو می‌خونید شماها. ولی خب از اونجایی که بلیتم برای ۶ه، بد نشد. می‌رفتم راه‌آهن حوصله‌ام سر می‌رفت. واگنا خلوته و جا برای نشستن هست خوشبختانه.

۱۱۹. ساعت ۶:۱۵، صبح چهارشنبه. در شهری به نام گوگان، و نه گرگان، برای ادای فریضه‌ی نماز صبح نگه‌داشته و در همین حین منیره یه شعر فرستاده که بیت چهارمش سخته (و من در عالم خواب و بیداری فکر کردم مصرع چهارم منظورشه). گفته ویس بفرستم. ولیکن ملت خوابن و دارم آوانگاری می‌کنم براش.

من: الان تو قطارم ملت خوابن. صبح می‌خونمش برات.

‌ke har ke ra to begiri ze khishtan berahani

منیره: بیت چهارم نسرین

من: آهان. مصرع چهارم خوندم تو عالم خواب. تلفظ نظره مثل لحظه است. نگه‌داشتن برای نماز صبح. یه چند دیقه رفتم پایین. برای همین دیر جواب دادم.

chonan be nazreye aval ze shakhs mibebari del

ke baz minatavanad gereft nazreye sani

ینی یه جوری در نگاه اول دلبری می‌کنی که کار به نگاه دوم و سوم نمی‌رسه. طرف از دست میره دیگه.

۱۲۰.

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

۱۲۱. ۷:۳۰، راه‌آهن تبریز

۱۲۲. ۷:۴۵، با بی‌آرتی میرم. گم نشم و آبرسانو رد نکنم صلوات...

۱۲۳. ۷:۵۰. نشسته بودم. یه خانوم مسن سوار شد که جا برای نشستنش نبود. تا بلند شم جامو بدم بهش یه نفر دیگه پیشدستی کرد. والسابقون السابقون. اولئک المقربون!

۱۲۴. هر دو دیقه یه بار از همین خانوم مسنی که جا برای نشستنش نبود و الان کنار من نشسته می‌پرسم تا آبرسان خیلی مونده؟ جواب میده خیلی!

۱۲۵. ۸:۲۰. رسیدم، پیاده شدم و دارم از سنگک‌فروشی روبه‌روی برج بلور سنگک می‌خرم. این اولین باره که تو شهر خودمون سنگک می‌خرم.

۱۲۶. ۸:۳۵. خونه.

پایان

تا سه‌شنبه اینجام و پست جدید منتشر نمیشه. همین پستو هر چند ساعت یه بار ویرایش و تکمیل می‌کنم. برای افزایش ضریب امنیت و اطمینان، اینکه کجا میرم و چی کار می‌کنمو با چند ساعت تأخیر و پس از ترک موقعیتم خواهم نوشت تا خوانندگان پیش از من در محل حضور نیابند و شناسایی‌م نکنن :دی

۶۸ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ فردا چه ساعتی کلاس داری؟

- فردا پنج‌شنبه است! تازه اربعینم هست. تعطیله.

+ هممم...

مثل همیشه بی آلارم و زنگ بیدار می‌شم و تا وضو بگیرم لپ‌تاپمو روشن می‌کنم. نمازمو می‌خونم و پیام‌های تلگراممو چک می‌کنم. یکی از کانال‌هایی که برای آشنایی با علومِ شناختی دنبال می‌کنم یه ویدئو از تِد در مورد مدل‌های مغزی گذاشته. دانلود می‌کنم و می‌بینم. لهجه‌ی پسره اصلاً شبیه لهجه‌ی خارجیا نیست. فوروارد می‌کنم برای الهام و ملیکا و میگم فکر کنم ایرانیه. حتی فکر می‌کنم ترکه. می‌گردم و اسمشو پیدا می‌کنم. برمی‌گردم می‌بینم کاناله اسم و فامیلشم نوشته بوده و نیازی به حدس و تحقیقات نبود. پسوندِ "لَر" فامیلی‌ش توجه‌م رو جلب می‌کنه. با خودم میگم میشه انقدر به همه چی دقت نکنی و گیر ندی؟ از فولدر همیشگی و از بین 425 تا آهنگی که دارم، مدادرنگیِ اِبی رو انتخاب می‌کنم. "روزا با تو زندگی رو، پر از قشنگی می‌بینم"، در اتاقمو می‌بندم و صداشو بلندتر می‌کنم. می‌رم سمت تختم پتومو مرتب کنم، "شبا به یاد تو..." یاد حرف دیشب برادرم می‌افتم؛ که امروز اربعینه. گیج و خسته، جوری که انگار زمین و زمان رو گم کرده باشم برمی‌گردم سمت لپ‌تاپ و قطع می‌کنم آهنگو. حالا یه امروزو شاد گوش ندم نمی‌میرم که. صفحه‌ی گوگلو باز می‌کنم. چند وقت پیش یه جایی یه نوحه شنیده بودم از ترک‌های عراق؛ ترکی با لهجه‌ی عربی. چقدر تلفظ ح و ق و عین‌هاشونو دوست داشتم و برام جالب بود. سرچ می‌کنم نوحه + ترکی + کرکوک عراق.


میگن قراره از امروز، پنجشنبه‌ها (ساعت 15:15) جلسات واژه‌گزینی دکتر حداد از رادیو فرهنگ پخش بشه. اگه پخش بشه و این جلسات همون کلاسای ما باشه که از رادیو میومدن ضبط می‌کردن و ما هم سعی می‌کردیم حرف نزنیم صدامون ضبط نشه، یه پست راجع بهش طلبتون.

۲۱ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب پسرخاله‌اینا مهمونمون بودن. همچین که رسیدن، تا نشستن، خانوم پسرخاله اشاره کرد به پسرخاله و بهم گفت اومده با تو بحث کنه! گفتم من؟ پسرخاله گفت ندیدی بخش‌نامه کردن ترک‌ها رو استخدام نکنن؟ حالا تو هی بگو آهنگر خوبه! خندیدم و گفتم اصلنم خوب نیست. خیلی هم بده. نمرات ترم چهارو تازه دیروز اعلام کردن و همه‌شون بیست، جز نمره‌ی درسِ همین آهنگرِ خوب! حیف اون همه زحمتی که برای نشر مصوباتش کشیدم و عرقی که برای دفاع ازش ریختم. حیف اون همه پست! حیف اون یه دونه رأی‌ای که بهش دادم و سی و یکم شد :دی حیف اون چار تومن پول تاکسی که دادم و رفتم خونه‌ش برای کلاس مثنوی. حیف! و صدها حیفِ دیگر :)) پسرخاله خندید و گفت بگم بروبچ بریزن پیجشو با خاک یکسان کنن که چرا به دختر پسرخاله‌ی ما هفده دادی؟ آخه تا کی به ترک‌ها ظلم میشه تو این ممکلت؟ تا کی؟!!! خندیدم و گفتم نه تو رو خدا؛ من خودم اعتراض نکردم. یه چی میگین همین هفدهم ازم می‌گیرن بدبخت میشم :))) خانمش گفت حالا جدی چرا هفده؟ گفتم والا تنها درسی که مطمئن بودم بیست میشم همین بود. احتمالاً چون تهران نبودم و زیاد نتونستم تو جلسات مصوبات شرکت کنم، فکر کردن فعالیت خارج از کلاسیم کمه. یه نمره‌شم سرِ غیبتِ بعد از عید بود که گفت از همه‌تون یکی یه نمره کم می‌کنم تا الکی کلاسو تعطیل نکنید.


بیات‌نوشت‌ها و خرده خاطراتِ باقی‌مانده از ترم چهار:

0. در نوشته‌های زیر منظور از امروز و دیروز، امروز و دیروز نیست و قیدهای زمان و زمان افعال به چند ماه پیش برمی‌گرده.

1. تو کلاس نشسته بودم که اومدن بهم گفتن چرا نشستی که دارن وام میدن. گفتم ینی الان باید چی کار کنم؟ گفتن اسمتو تو لیست بنویس و درخواست بده دیگه. تا حالا وام نگرفتی مگه؟ گفتم چقدر می‌دن حالا؟ تصورم چند ده میلیون بود؛ که مثلاً بشه باهاش ماشین و خونه خرید. سند و مدرک و ضامن و اینا می‌خواستن. بعدِ نیم ساعت یه ساعت علافی فهمیدم سیصد چهارصد تومن میدن :)) ینی چار تا کتابم نمیشه خرید با این مبلغ. به دوستم گفتم برو باباااااااااااااااا! به منتش نمی‌ارزه. فکر کردم حالا چقدر میخوان وام بدن. بچه‌ها گفتن می‌تونی باهاش کتاب بخری و همین که بهره نداره غنیمته و فلان و بهمان و بیسار. و متقاعد شدم که بگیرم. اومدم زنگ زدم به بابا میگم وام دانشجویی میدن و مثل اینکه باید وکالت‌نامه داشته باشم یا یه چیزی تو مایه‌های سند محضری و یه ضامن با فلان ویژگی‌ها و یه حساب تو فلان بانک و اینا. مدارکو تا فردا تهیه کنید بفرستید تهران برم وامو بگیرم. بابا: آخه وامو می‌خوای چی کار؟ اگه یکی دو میلیونه ولش کن. نمی‌ارزه به دردسرش. پول لازم داری بگو بریزم به حسابت. من: یکی دو میلیون؟!! نه خب. چیز. راستش. یکی دو میلیون که نه. خب... سیصد چهارصد تومنه مبلغش :دی
کاش بودم و قیافه‌ی بابا رو می‌دیدم.
همون شب هم‌اتاقی شماره 3 اومده میگه دانشگاه ما (دانشگاه من و دانشگاه هم‌اتاقیام فرق داشت و در واقع من دو سال مهمان خوابگاهِ دانشگاه اونا بودم) داره وام خرید چادر میده. نمی‌خوای؟ من: خریدِ چی؟ ایشون: چادر :|
کاش بودین و قیافه‌ی منو می‌دیدین.

2. تو پارکینگ منتظر مسئول انتشاراتی بودیم که یه ماشین سیاسی با کلی محافظ و خدم و حشم (البته حشم ینی چهارپا و حشم بینشون نبود) اومد پارکینگ و یه عده پیاده شدن و رفتن طبقه‌ی بالا. بدون اینکه سرمو برگردونم، به دوستم گفتم می‌شناسی‌شون؟ برگشت که نگاشون کنه. گفتم نه نگاه نکن. مشکوک می‌شن بهمون. بعد همونجوری که داشتم سقفو نگاه می‌کردم به آقای مسئول انتشاراتی گفتم شما می‌دونید اون آقایون کی‌ن؟ نگاه به سقف کرد و گفت کیا؟ گفتم همینایی که پشت سر منن. نگاشون نکنید که مشکوک نشن بهمون. خندید و چند تا اسم گفت که یادم نموند. زیرچشمی نیم نگاهی بهشون کردم و کماکان نشناختمشون. از حرفای مسئول انتشارات، مصدق و نفت و وزیر یادم موند فقط. آدمای مهمی به نظر می‌رسیدن. به هر حال از منی که تازه روز مصاحبه فهمیدم رئیس اونجا کیه نباید انتظار داشته باشیم وزرای سابق رو بشناسم. 

3. یه فایل متنی از فرهنگستان گرفته بودم. اینا برای حفاظت اطلاعات، خیر سرشون پسورد گذاشته بودن و نمی‌تونستم تغییرش بدم. خیلی شیک اطلاعات رو کپی کردم توی یه فایل جدید و اونجا تغییرشون دادم. برای هر تغییری پسورد گذاشته بودن. ولی کپی رو غیرفعال نکرده بودن. منم کپی کردم و تغییر دادم. اگه مسئول و نگارنده‌ی این فایل یه بلاگر بود، اول از همه کد غیرفعال کردن کپی رو اعمال می‌کرد به فایلش لابد.

4. میگن اگه یه خانومی یه جا بشینه و بلند شه و یه آقای دیگه بخواد بیاد اونجا بشینه، باید صبر کنه اون مکان (صندلی، یا اون قسمت از فرش و زمین) سرد بشه. ایکس وقتی می‌خواست جای ایگرگ بشینه به شوخی صندلی رو فوت کرد خنک شه بعد نشست. [از سلسه خاطراتی که هزار بار، هزار جور به هزاران طریق نوشتم و پاک کردم و هر بار به این فکر کردم که چرا نمیشه عین برداشت و حست رو در قالب متن و کلمات به مخاطب منتقل کنی]

5. محل آزمون ارشد دومم دانشگاه سابقم بود. جلسه که تموم شد، یه چرخی تو دانشگاه زدم و آهسته و خرامان داشتم می‌رفتم سمت در اصلی. یه دختره که سر جلسه هم دیده بودمش دم در داشت سیگار می‌کشید. فکر کنم اعصابش از سوالا خط‌خطی شده بود.

6. تصمیم نداشتم سوال‌های زبانو جواب بدم. در واقع تصمیم داشتم جواب ندم. وقت اضافه آوردم و نشستم متناشو خوندم. نصف بیشترش متن و reading بود. تو یکی از متن‌ها در مورد testimony نوشته بود. هر چی متنو خوندم معنی‌شو نفهمیدم. بدجوری تو نخ این کلمه بودم. فکر می‌کردم یه جور اختلال روانیه یا یه جور خطای ذهنی و زبانی. تا برسم خوابگاه مدام تکرارش می‌کردم که یادم نره و بیام سرچ کنم ببینم چیه. همچین که رسیدم پای لپ‌تاپ کلمه‌هه یادم رفت. دیگه باید منتظر می‌موندم سنجش سوالا رو بذاره روی سایت و دفترچه رو دانلود کنم ببینم چی بود اون کلمه. حالا دفترچه رو دانلود کردم و فهمیدم چیه. ولی خب کسی نیست که ذوقمو باهاش تقسیم کنم و این قضیه رو باهاش به اشتراک بذارم.

7. این روزا همه چی بوی آخرین میده. آخرین باری که دستمو بلند می‌کنم تا از استاد چیزی بپرسم؛ آخرین صبحی که بیدار میشم و تا 8 باید خودمو برسونم سر کلاس؛ آخرین باری که متروی بهشتی پیاده میشم و سمت تجریش خط عوض می‌کنم که خودمو برسونم فرهنگستان؛ آخرین سطرهای جزوه‌ای که تایپ می‌کنم؛ آخرین باری که می‌رم آشپزخونه ظرفامو بشورم؛ آخرین باری که صدای فروشنده‌های مترو رو می‌شنوم؛ آخرین باری که خانومه میگه مسافرین محترمی که قصد ادامۀ مسیر به سمت ایستگاه صادقیه و یا فرهنگسرا و یا تجریش و کهریزک را دارند می‌توانند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 و 2 شوند. همه چی و همه جا و همه کس بوی آخرین میدن و من دستمو محکم گذاشتم جلوی بینی‌م. بوی تعفنِ تموم شدن و جدایی. 

8. خواب مترو می‌دیدم. پله‌های برقی، تابلوهای ایستگاه‌ها، شلوغی، ازدحام، نرسیدن. تا رسیدم درا بسته شد و رفت. تو شلوغی یه لنگه از کفشمو گم کردم. خوابم در عین غم‌انگیزی، به شدت مسخره بود. باید می‌رفتم دوباره کفش می‌خریدم. مترو پرِ کفش بود. کفشای آدمایی که کفشاشونو جا گذاشته بود. یکی‌شونو برداشتم و پوشیدم. پوشیدم که برم بیرون و برای خودم کفش بخرم :|

9. میدونین؟ نه خب. از کجا باید بدونین؟

10. من همچین که پامو از در خوابگاه می‌ذارم بیرون، هندزفریامو می‌کنم تو گوشم. اصولاً چون همیشه تنها می‌رم اینور و اونور، خلوتمو با آهنگ‌های توی گوشیم پر می‌کنم. معمولاً هم شاد گوش میدم. به جز روزهایی که مثلاً محرم باشه. اینجور موقع‌ها یا فایل‌های تقویت زبان گوش میدم، یا سخنرانی مثلاً. بعد این همه وقت، یکی از هم‌کلاسیام امروز ازم می‌پرسه تو چی گوش میدی که همیشه هندزفری تو گوشته؟ گفتم حدس بزن ببینم چی بهم میاد گوش بدم. گفت فایل‌های صوتی کلاس و صدای اساتید. گفتم این چه تصور چندشیه از من داری آخه؟

11. تا این نمره‌های فرهنگ فانوس اعلام بشه، من قراره هر شب کابوسشو ببینم. صبح بیدار شدم تو گروه درسی‌مون پیام دادم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، جهت شادی روحتون، اومدم خوابی که دیشب دیدم رو به سمع و نظرتون برسونم. خواب دیدم استاد از اینکه قیمت انواع میوه‌ها (هلو، سیب و گیلاس) و قیمت انواع نان و طرز پخت و دمای فر برای تهیه‌ی کیک رو به عنوان مطالب پایانی توی فرهنگم نیاوردم، 9.2 نمره ازم کم کردن و نمره‌ام شد 10.8 و افتادم و بسی غمگین بودم.

12. مثل وقتی که به استادت میگی این قسمت کتاب اشتباهه و ب‌م‌م مخفف بزرگترین مضرب مشترک نیست. چون اصولاً نمیشه بزرگترین مضرب رو تعیین کرد و استادت میگه نه درسته اینم میشه. مثل وقتی که استادت تازه آخر ترم می‌فهمه شما دانشجوی ارشدید نه دکترا و شما به سطح معلوماتتون و مسئولین آموزشتون که استادتون رو توجیه نکرده سر کدوم کلاس میره افتخار می‌کنید. مثل وقتی که استاد کلاهشو تو کلاس جا بذاره و همه برن و تو باشی و کلاس و کلاه و برش داری ببری و هی داد بزنی استاد! استاد! کلاهتون. و ملت بگن هم کلاه استادو برداشتی هم گذاشتی سرش. مثل وقتی که استاد دیگری کتشو جا بذاره و کسی حاضر نباشه دست به کتش بزنه و تو برش داری و ببری و برسونی دستش. مثل وقتی که استادت آخر ترم بپرسه تعطیلات کجا میری و تو بگی خونه و بگه خونه‌تون کجاست و تو با بهت و حیرت بگی تبریز :| مثل وقتی که بری از استاد دیگری فایل درسی بگیری و بپرسه متولد چندی و دو نقطه خط صاف طورانه بگی 71. و مدام از خودت بپرسی آیا من نسبت به سوالات ملت زیادی حساسم یا سوالات ملت زیادی یک جوری است؟ مثل وقتی که یکی از پسرای ورودی، زمان استراحت بین کلاسا میاد ازتون می‌پرسه تسبیح دارید؟ و شما تسبیحو دستمال می‌شنوید و می‌گه برای استخاره می‌خوام و شما به این فکر می‌کنید که چه جوری میشه با دستمال استخاره کرد و اصن الان چه وقت استخاره کردنه و چی رو می‌خواد استخاره کنه. و یکی از دوستان بهش تسبیح می‌رسونه و استخاره رو انجام میده. مثل وقتی که همین ایشون در طول ترم روی مخت باشه و مدام ازش فرار کنی و سوالاشو جواب سربالا بدی و آخر ترم که یه مدت نیومد و فهمیدی مریضه و مرخصی گرفته غمگین بشی که چرا مهربون نبودی باهاش و با خودت بگی: خب خدایی رو مُخم بود آخه. مثل وقتی که استاد بگه شادی را تعریف کنید که پای تخته بنویسم و ملت کلی تعریف از خودشون ارائه بدن و تو بگی شادی یعنی شاد بودن و سپس ارجاع بدی به معنیِ شاد. و استاد که می‌خواسته ارجاع رو یادمون بده بگه دست گلت درد نکنه کار منو برای سه جلسه راحت کردی. مثل وقتی که مسئول آموزش که آخر هر ترم میاد و برگه‌ی ارزیابی اساتیدو میده دستمون که به اساتید نمره بدیم با عصبانیتی توأم با لبخند بیاد و بگه همه‌تون نمره‌ی رُندِ پنج و ده و بیست میدید و راحت میانگین می‌گیرم. ولی کیه که همیشه نمرات عجیب و غریب به اساتید میده؟ و تو دستتو بلند کنی و بپرسه خدایی چه جوری حساب کتاب می‌کنی که بهشون هشت ممیز پونزده صدم می‌دی؟

مثل وقتی که داری روی شله‌زردا یاابالفضل می‌نویسی و با خودت فکر می‌کنی چرا روی پیرهن رضازاده همیشه یاابوالفضل می‌نوشتن؟ مگه یا حرف ندا نیست و مگه منادا منصوب نمیشه و مگه ابا منصوب و ابو مرفوع نیست؟ مثل وقتی که دلت برای استاد عربی‌ت تنگ بشه و یاد سوالایی می‌افتی که طول هفته جمع می‌کردی که آخر جلسه بپرسی.

و مثل وقتی که یک عده چندین ماه پیش کامنت گذاشته باشن نتیجه‌ی تحقیق علل اربعه رو تو وبلاگت بنویس و تو یادت نیاد کی این درخواستو ازت کرده بود که نتایج تحقیقو برسونی دستش.

13. روز آخر قبل ماه رمضون به بچه‌ها گفتم از هفته‌ی دیگه این میز خالی میشه و جمعش نکنید یه عکس یهویی از آخرین صحنه‌ی روی میزمون بگیرم. اون روز یکی از بچه‌ها داشت در مورد برندها تحقیق می‌کرد و بحثمون نمی‌دونم از کجا رسید به مارشمالو. نشنیده بود تا حالا اسمشو. یکی از بچه‌ها رفت یه بسته مارشمالو گرفت آورد نشونِ این هم‌کلاسی داد و خوردیم و خب مارشمالو هم تو این عکسه بود. یاد یکی از بلاگرا افتادم که منو یاد مارشمالو می‌ندازه. شایدم مارشمالو منو یاد اون می‌ندازه. عکسو براش فرستادم و جواب داد "وقتی یکی از بین این همه سوژه از بین اون لیوان پلاستیکیا که سرطان‌زاس! از بین اون ساقه طلایی که خوراک دانشجوها و سربازاس! از بین اون ریموتایی که یکیش احتمالا برای سمند باید باشه! از بین اون ریکوردر و تبلت و گوشی که روی میزه... از اون پوست رنگارنگ که دلم خواست! از اون نسکافه‌ای که اون گوشه قائم شده کسی پیداش نکنه! از اون ماگ قشنگی که روش حتما نوشته از ما به جز حکایت عشق و وفا مپرس! از اون ده تومنی لای کتاب و لیستی که روی کتاب گذاشتن که حس لیست خرید خونه به آدم میده! از اون قندون فلزی که نوستالژی‌بازا باهاش خاطره دارن! از این همه، شیبابا رو عکس بگیره واسه من بفرسته که بعد دق کنم از گشنگی..."


۶۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۱:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1123- من از یادت نمی‌کاهم

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ

شب آخری که داشتم چمدونامو می‌بستم برگردم خونه شیما اومد و کنارم نشست. من داشتم یکی یکی وسایلمو توی چمدون می‌چیدم و اون یکی یکی برمی‌داشت و نگاشون می‌کرد. چند تا دستمال مرطوب و چند تا چسب زخم و یکی دو بسته قرص مسکن برداشت و گفت اینا رو بذار همین‌جا بمونه؛ تو دیگه لازمشون نداری. بعد نگاه به اتو کرد و برش داشت و گفت هر جا می‌ری برو، این اتو رو نبر فقط. بعد گذاشت سر جاش. دو تا جعبه‌ی کوچیک تو چمدونم بود. کادوشون کرده بودم برای تولدهای یهویی. یکی رو برای تولد شیما آماده کرده بودم؛ از پارسال. ولی نداده بودم بهش. چون ازش خوشم نمیومد. آدم عجیبی بود. هزار دلیل برای دوست نداشتنش داشتم و هزار دلیل برای دوست داشتنش. به خاطر همون هزار دلیلِ اول، تولدم دعوتش نکردم و تولدش دعوتم نکرد و به خاطر هزار دلیلِ دوم وقتی برمی‌گشتم خونه براش ترشی می‌بردم. وقتی می‌رفتم تو لاک خودم تنها کسی بود که جزئت داشت بهم نزدیک بشه و با مسخره‌بازیاش سعی کنه حال و هوامو عوض کنه. ولی آبمون تو یه جوب نمی‌رفت. شبیه من نبود. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه تحملش کنم. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه باهاش صحبت کنم و باهاش باشم. ولی چیزایی رو بهش گفته بودم که به هم‌اتاقیام نگفته بودم. برای همین می‌گم آدم عجیبی بود. اون دو تا جعبه رو برداشت و خواست بازشون کنه. با تندی بهش گفتم بدون اجازه به وسایلم دست نزن. گذاشتشون سر جاش و رفت عقب‌تر و گفت همیشه تلخ بودی؛ حتی همین شب آخری. لبخند زدم. دلم می‌خواست بگم دلم براش تنگ میشه. نگفتم. چمدونو تا خرخره پر کردم و سعی کردم برای جعبه‌ی خرت و پرتام هم جا باز کنم. اومد نزدیک‌تر و بازش کرد. چیزی نگفتم. اون روز که با نسیم و فهیمه رفته بودن شمال یه عکس سه تایی گرفته بودن. نسیم ازم خواسته بود عکساشونو چاپ کنم. اینم چاپ کرده بودم. روز آخر عکسه رو از نسیم گرفتم که یادگاری نگهش دارم. شیما جعبه رو باز کرد و عکسه رو دید. برش داشت و نگاش کرد. عکسو گرفت سمتم. گرفتم و گفتم نگهش داشتم که هر موقع دلم براتون تنگ شد نگاش کنم. لبخند زد و گفتم فکر می‌کردم ازمون بدت میاد. گفتم اون حسابش جداست. هنوزم نمی‌خوام سر به تنت باشه. ولی خب دلیل نمیشه دلم برات تنگ نشه. چمدونو دوباره خالی کردم و اون دو تا جعبه‌ی کوچیکو درآوردم. قرمزه رو گرفتم سمتش و گفتم برای تولدت گرفته بودم. حسش نبود اون موقع بهت بدم. بازش کن ببین دوستش داری؟ لبخند زد و گفت تو عجیب‌ترین موجودی هستی که تو عمرم دیدم. منم لبخند زدم و گفتم تو هم همین‌طور.

موقع خداحافظی گفت فراموشت نمی‌کنم. چون از این به بعد هر جا جغد ببینم یاد تو می‌افتم. هر جا یه برقی ببینم یاد تو می‌افتم. هر کیو ببینم ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ نشسته و از جاش تکون نمی‌خوره یاد تو می‌افتم. هر موقع از جلوی شریف رد شم و اسمشو بشنوم یاد تو می‌افتم. شیما علوم سیاسی می‌خوند. گفت هر موقع اسم اصولگراها و حدادو بشنوم یاد فرهنگستان می‌افتم و بعد یاد تو می‌افتم. یه چند ثانیه مکث کرد و خندید و گفت مراد! گفت هر موقع اسم مرادو بشنوم هم یاد تو می‌افتم.


۳۹ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1112- کاش چپ و راست نمی‌شدیم

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ب.ظ


چند روز پیش خبرنگاری از من پرسید: شما اصلاح‌طلب هستید یا اصول‌گرا و یا طرفدار اعتدال؟ در پاسخ گفتم: هیچ‌کدام؛ من علاقه‌مندم همان جوان اوایل انقلاب باشم؛ زمانی که این جناح‌بندی‌ها و چپ و راست‌ها نبود و همه همدل و همزبان برای کشور عزیزمان ایران و تحقق آرزو‌های شهیدان صادقانه کار می‌کردیم.

این آرزوی قلبی من بوده و هست که همۀ ما ایرانیان باهم و در کنار هم باشیم؛ در وزارت بهداشت نیز سعی کردم همین‌گونه عمل کنم. ای کاش هیچ‌گاه درگیر مرزبندی‌های جناحی که گاهی موجب بی‌اخلاقی هم می‌شود، نمی‌شدیم و ای کاش دوباره به روزها و سال‌های اول انقلاب بازگردیم؛ روزهایی که همه چیز رنگ اخلاص و جلوه‌ای خدایی داشت.

طی روزهای اخیر رخداد جالب توجهی برایم پیش آمد و آن اینکه چشم‌های دو دوست قدیمی و از نام‌آوران عرصۀ سیاست، دکتر عارف و دکتر حداد عادل را همزمان معاینه کردم؛ مشخص شد چشم راست دکتر عارف و چشم چپ دکتر حداد تار می‌بیند و هر دو به جراحی نیاز دارند. به طنز به آن دو بزرگوار گفتم، مشکل جدی کشور در معاینۀ چشم‌پزشکی شما بروز و ظهور کرده است! و توضیح دادم که جریانات سیاسی، به‌واقع خود و کشور را از نعمت بینایی متوازن محروم کرده‌اند.

تجربۀ سی و هشت سال گذشته نشان داده برای پیشرفت، نیاز به همۀ امکانات و سرمایه‌های کشور داریم؛ چپ و راست و میانه باید دست به دست هم دهند تا مشکلات حل شود و در شرایط امروز جهان و منطقه، این نیاز بیش از همیشه محسوس است.

امیدوارم با روشن شدن چشم راست جناب عارف و چشم چپ جناب حدادعادل، چپی‌ها و راستی‌ها بیش‌تر به افق‌های دور توجه نمایند؛ دوستان و دشمنان کشور را دقیق‌تر رصد کنند؛ زیبایی‌ها را بیشتر ببینند و به‌جای فرصت‌های کوتاه‌مدت جناحی به منافع بلندمدت ملی و آرمان‌های بلندی بیندیشند که برای تحقق آنها خون‌های عزیزی ریخته و جان‌های شیرینی تقدیم شده است.

در پایان از دکتر عارف و دکتر حداد عادل سپاس‌گزارم که اجازه دادند برای این مطلب از عکس‌های‌شان استفاده کنم.

دکتر حسن هاشمی

drhasanhashemi@

۱۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1107- کارآموزی که من بودم

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

الان چند وقته بهمون میگن گزارش‌کار اون کارآموزیایی که رفتینو بنویسین بیارین بدین و من هر چی دارم زور می‌زنم حسش نیست. ینی اصن حالِ نوشتن ندارم به واقع. اینکه چی دیدیم و چی شنیدیم و چی یاد گرفتیم و چه پیشنهاد و انتقادی به سیستم واژه‌گزینی داریم و از این حرفا. اولین جلسه‌ی کارآموزی‌مونم بهمن‌ماه بوده و دیگه اصن چیزی یادم نیست که بخوام در موردش بنویسم. موعد تحویل این گزارشم آخر تیره و کماکان من هر چی به مخیّله‌ام فشار میارم حسش نیست. سر صبی رفتم سراغ سررسید پارسالم ببینم اون روزا چی توش نوشتم که لااقل چهار تا کلیدواژه به ذهنم بیاد و چهار خط چیز بنویسم. سررسید برای من مثل دفتر یادداشته. همیشه باهام بوده و هست. همیشه تو جلسه‌ها همرام بوده و معمولاً چیزایی که به ذهنم می‌رسه رو در حد یکی دو کلمه می‌نویسم که بعدش بهشون فکر کنم. هر از گاهی حتی مقدمه‌ی پستامم اون تو می‌نویسم که بعداً ادامه‌ش بدم. فی‌الواقع چیزی که از نکاتِ جلسه‌ی دوم عایدم شد این برگه بود:



جناب آهنگر وقتی داشتن ما رو به بقیه‌ی اساتید معرفی می‌کردن گفتن این عزیزان دانشجویان ما هستن و قراره در آینده جای ما رو بگیرن. برخی از حضار گفتن "نفرمایید استاد". منظورشون این بود که دور از جون و ایشالا سایه‌تون همیشه بالای سرمون باشه و از این صوبتا. استاد هم فرمودن بالاخره رسم دنیا همینه و اگه غیر از این بود نوبت به خود ما هم نمی‌رسید.

در راستای اون استکان کمرباریک خط ششم باید بگم، برامون تو اینا چای آورده بودن و خب من اون لحظه که داشتم نوش جانم می‌کردم، محاسبه می‌کردم که اگه هر بار 30 تا از این استکان‌ها بیارن، تو این بیست سال، چند بار جناب رئیس تو همین استکانی که من دارم چای می‌خوردم چای خورده. 

اون نصب ویندوز و خواستگاری رو خدایی نمی‌دونم برای چی و کی نوشتم. یادم نیست به خدا. و اون کلمه‌ی اول خط ششمو خودمم نمی‌تونم بخونم و نمی‌دونم چیه. اون جمله‌ی گهربارِ این مُرده انقدر شیون نداره رو هم جناب رئیس برای تصویب یه واژه گفتن و خوشم اومد ازش. واژه هه یادم نیست. ولی یادمه منظورش این بود که ولش کنین، چه‌قدر بحث می‌کنین :)) آقای هوشنگ مرادی کرمانی و کلی آدمِ شاخِ دیگه هم کنارمون نشسته بودن و من هیچ کدومو نمی‌شناختم. ساقه طلایی هم دادن بهمون. اون جملات قصارِ چهار خط آخرم هم قابل تأمله:

تو مملکتی که همه فکر راحتی و آسایش‌اند و تن‌پرور و تنبل‌اند، یه ذره تلاش کنی...
اینکه دندون‌پزشکه و فلان جا مطب داره و اومده فرهنگستان کار می‌کنه به کنار، من خرابِ با مترو فرهنگستان اومدنشم.
تو جلسه بودم که بابا زنگ زد و هیچ جوره نه می‌تونستم جواب بدم و نه برم بیرون. اصن باید گوشیامون خاموش می‌بود. تو سررسیدم نوشتم: به اندازه‌ی همه‌ی رد تماس‌هایی که سر کلاس بودم و از خونه زنگ زده بودن از درس خوندن متنفرم.


۲۳ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک. بازیِ وبلاگیِ «گاهی به کتاب‌هایت نگاه کنِ» هولدن، به دعوتِ ماهی کوچولوی عزیز:



بعد از اینکه این یادداشت‌ها رو مرور کردم و یاد گذشته‌ها افتادم، یهویی نصف شبی تصمیم گرفتم با اینکه چند ساله با این عزیزان ارتباط ندارم عکس‌ها رو براشون بفرستم و احوالپرسی کنم. یه چندتا از پیام‌ها همین نصف شبی seen و پاسخ داده شد.



برای آهنگر دادگر نتونستم پیام بفرستم:دی



دو. بازیِ وبلاگیِ «مساحت زیست»، به دعوتِ غمی:

زیستگاه من 18 سال همین اتاق بوده، 7 سال تو این چهار تا چمدون خلاصه شد و حالا برگشتم و مساحت زیستم دوباره همینجا و همین چیزاست. نکته‌ای که شایان ذکره اینه که از اسباب‌بازی‌هایی که وقتی دندون درآوردم و برام خریدن و کتابای الفبا و دفتر مشق و نقاشیام تا «پیشنهاده» یا همون پروپوزال و کتاب‌های آمادگی برای کنکور دکترا حتی! تو همین مساحت ده متر مربعیه. عکس یه کم قدیمیه و قبلاً دیدینش. الان یه کمد و چهار تا قاب عکس و چند تا گلدون و کلی کتاب هم اضافه شده به مساحت زیستم. لپ‌تاپم هم دیگه اونی نیست که تو این عکسه.



سه. فراخوانِ مسابقۀ «خبرنگار شو» رادیوبلاگیها تا 15 ام و برای کنکوری‌ها، تا سه چهار روز بعد از 15 ام تمدید شده. همدیگه رو سوژه کنید، خبر بنویسید و بخونید و بفرستید برای رادیو.

شما هم شرکت کنید تو این «بازی» و «چالش» و «فراخوان». بله با شمام! شرکت کنید و لینک پستاتونو بفرستید برای هولدن و غمی و رادیو.

۳۲ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۴:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر چی فکر می‌کنم و از هر بُعدی به قضیه نگاه می‌کنم می‌بینم چه در لفافه و غیرمستقیم و چه با رمز و چه بی‌رمز، نمیشه و نمی‌تونم آنچه که توی جلسات تصویب واژه‌ها بر ما می‌گذره رو به رشته‌ی تحریر دربیارم. اساساً ماهیتِ مطالب، سوژه‌ها و حواشی و خاطراتی که دلم می‌خواد در موردشون بنویسم طوریه که نمی‌تونم در موردشون بنویسم. علی ایُ حال به این نکته بسنده می‌کنم که امروز بعد امتحانی که شب قبلش نخوابیده بودم با چهار تن از یاران تو جلسه‌ی تصویب نهایی واژه‌های نظامی حضور به عمل رسوندیم. اونجایی که می‌ریم توش حضور به عمل می‌رسونیم یه جاییه که یه میز دراااااااااااااااازِ ده بیست سی و شاید حتی چهل متری داره که دور تا دورش اساتید و اهل فن و متخصص نشستن و کاربرگه‌هایی که چند ماه و حتی چند سال روش کار کردن و معادل فارسی براش پیشنهاد دادنو میارن مطرح می‌کنن و تصویب نهایی میشه. در رأس میز رئیس می‌شینه و سایرین در اضلاع مجاور سکنی (بخوانید سُکنا) می‌گزینن. یارانم رفتن نشستن اون ته تهااااااا! رئیس گفت کنار منم جا هستاااا یکی‌تونم بیاید اینجا. خب منم از خدامه برم بر مسند قدرت هم نشد، کنار مسند قدرت بشینم. رفتم نشستم. تا نشستم پرسید چه طوری بابا؟ خوبی؟ بعد جلسه شروع شد. بعد من چون امتحان داشتم و شب قبلش نخوابیده بودم چشام باز نمی‌شد. بعد من دیگه داشتم بیهوش می‌شدم. الانم که دارم اینا رو می‌تایپم هم رو به موتم به واقع. و آنچنان خسته‌ام که این قابلیت رو دارم که تا امتحان بعدی که دو روز بعده عینهو خرس بخوابم و قید افطار و هندونه‌ی هشت کیلویی‌ای که برگشتنی (برگشتنی قیده، ینی عصر وقتی داشتم برمی‌گشتم) خریدم رو بزنم. بعد من فکر می‌کردم چون واژه‌ها نظامیه هر کی یه کُلت کمری و مسلسل هم با خودش میاره و اگه با واژه‌هاشون مخالفت کردن مخالفینو می‌بندن به رگبار. بعد من جایی نشسته بودم که همه داشتن نگام می‌کردن و خمیازه هم نمی‌تونستم بکشم. بعد ازم پرسید مانیتورو می‌بینی بابا؟ یکی یه لپ‌تاپ جلوی همه‌شون بود آخه. گفتم آره می‌بینم. خدا شاهده هر خطو چهار خط می‌دیدم. یه سری خطوطم نمی‌دیدم. الانم از درد بی‌خوابی تمام تنم زُق زُق می‌کنه.

۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آنچه می‌خوانید یا بهتره بگم قرار است بخوانید، بخشی از جزوه‌ی واژه‌گزینی بنده می‌باشد.

✅ موضوع جلسه: عرب‌گرایی و عربی‌ستیزی، سره‌گرایی و سره‌ستیزی

لازمه‌ی رسیدن به پاسخ این سؤال که چرا فرهنگستان سوم در امر واژه‌گزینی به گزینش واژه‌های فارسی در برابر کلمات عربی اقدام نمی‌کند و فقط در پی جای‌گزینی واژه‌های فارسی با واژه‌های فرنگی مخصوصاً انگلیسی است، آشنایی با تاریخ زبان فارسی، ارتباط آن با زبان عربی، اسلام و قرآن است. مردم ایران بر خلاف مصری‌ها، سوری‌ها و بسیاری از کشورهای دیگر بعد از پذیرش اسلام، زبان عربی را با زبان خود جای‌گزین نکرده و زبان فارسی را در کنار دین اسلام حفظ کردند. این در حالی بود که زبان عربی، قدرت و قوّت و پشتوانه‌ی محکم‌تری نسبت به زبان فارسی داشته و زبان جهانی در حوزه‌ی علم محسوب می‌شد. به همین دلیل، زبان فارسی با وام‌گیری از زبان عربی به غنای واژگانی خود افزود و آثار فاخری چون کلیله و دمنه پدید آمد. شیرینی و استواری چنین آثاری مرهون بهره‌مندی زبان فارسی از زبان عربی و بلوغ و ظرافت‌های زبانی ناشی از وام‌گیری از عربی است که حد تعادل آن در زمان سعدی و حافظ بوده است. 

متأسفانه به مرور زمان بعد از حمله‌ی مغول‌ها این نثر معتدل فارسی به افراط و انحراف کشیده شد. البته شعر فارسی به اندازه‌ی نثر فارسی دچار این تکلّف و تصنّع نشد، اما استعمال بیش از حدّ لغات عربی در زبان فارسی، نوعی فضل و برتری به حساب می‌آمد. این انحراف زبانی تا دوران قاجار ادامه یافت و آرام آرام با گسترش ابزار ارتباطی و نشریات و روزنامه‌ها، نثر فارسی هموارتر، روان‌تر، مردمی‌تر، عامه‌فهم‌تر و عامه‌پسندتر شد که نمونه‌ی این سادگی را می‌توان در منشآت قائم مقام مشاهده کرد. 

در این دوره که به دوره‌ی تجدّد معروف است، فعالیت‌هایی برای زدودن لغات عربی موجود در نوشته‌های فارسی صورت گرفت و همزمان با این حرکت‌ها، مکتب‌ها و جریان‌های فکری میهن‌پرستانه‌ای از غرب آغاز شد و به سراسر جهان سرایت کرد. به عنوان مثال، کشورهای عربی که جزو امپراطوری عثمانی بودند، خواهان جدایی از امپراطوری عثمانی شدند. در ایران نیز تفکر عربی‌ستیزی قوّت گرفت و همزمان در ترکیه عده‌ای تصمیم به زدودن لغات عربی و فارسی از زبان ترکی گرفتند. در این دوران فرهنگستان اول با ریاست فروغی و همراهی حسین گل گلاب، متولد شد. قبل از فرهنگستان، در ارتش نوین ایران که روحیه‌ی ناسیونالیستی داشت نیز فعالیت‌های واژه‌گزینی صورت می‌گرفت. اما مسأله‌ی واژه‌سازی و واژه‌گزینی و فعالیت‌های فرهنگستان در دوران پهلوی اول، آمیخته با موضع‌گیری‌های سیاسی بود. کشف حجاب همزمان با بیرون راندن لغات عربی از زبان فارسی بود و مردم متدیّن، هر دو فعالیت را اسلام‌ستیزی تلقی می‌کردند و نسبت به کارهای فرهنگستان خوش‌بین نبودند. فرهنگستان اول از سال 1314 تصویب حدود دو هزار واژه را در کارنامه‌ی فعالیت‌های خود دارد. ابداع واژه‌های «دادگستری»، «شهربانی» و «شهرداری» به جای واژگان «عدلیه»، «نظمیه» و «بلدیه» از خروجی‌های فرهنگستان اول بود. شهریور ماه سال 1320 همزمان با اشغال ایران در جنگ جهانی اول این فرهنگستان تعطیل شد. 

از جمله آثار این دوره‌ها می‌توان «زبان پاک» و «زبا‌ن‌ فا‌رسی‌ و راه‌ رسا‌ و توانا‌ گردانیدن‌ آن‌» از احمد کسروی، «زبان ایران، فارسی یا عربی» از ذبیح بهروز، «نامه‌ی فرهنگستان» و «پیشنهاد شما چیست؟» اشاره کرد. در این دوره در مورد عربی یا لاتین بودن خط فارسی نیز کشمکش‌هایی بوده است. اما از دوره‌ی پهلوی دوم، این موضوعات مسائل روز نبوده و بیشتر استادان، وفادار به آن تعادلی بودند که فروغی مدافع آن بود.

پس از تعطیلی فرهنگستان اول، محمد مقدم در سال 1342 درباره‌ی خطر حضور و هجوم واژه‌های بیگانه هشدار داد. سرانجام در سال 1347 فرهنگستان زبان ایران‌ (فرهنگستان دوم‌) تأسیس شد و تا سال 1357 برای حدود 6500 واژه، معادل‌سازی صورت گرفت که حدود 600 مصوبه به دست ما رسیده است. دوره‌ی فرهنگستان دوم نیز با انقلاب اسلامی به پایان رسید و در سال 1368 بر اساس مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، فرهنگستان با ساختار و ترکیبی تازه احیا شد. از مهم‌ترین فعالیت‌های پس از انقلاب، تأسیس مرکز نشر دانشگاهی توسط نصرالله پورجوادی در سال 1359 بوده است. این مرکز یکی از فعال‌ترین ناشران ایرانی به‌ویژه در چاپ کتاب‌های دانشگاهی بوده است.

پس از انقلاب اسلامی، تصور می‌شد که چون حکومت، اسلامی است، قرار است سیل واژه‌های عربی وارد زبان فارسی شود. ولی چنین اتفاقی نیافتاد و مجموع واژه‌های عربی که طی این چهل سال وارد زبان اداری و سیاسی فارسی شد (مانند مستضعف، امت اسلامی، حد، تعزیرات و...)، از چند ده مورد تجاوز نمی‌کند. یکی از دلایلی که چنین اتفاقی نیافتاد، شخص امام خمینی و امام1 خامنه‌ای بود. امام خمینی علی‌رغم اینکه زبان عربی را خوب می‌دانست و به این زبان تسلط داشت، اما هرگز در آثار و سخنرانی‌ها عربی‌مآبی به خرج نداد. به عبارت دیگر بعد از انقلاب، نه تنها هیچ مزاحمت و دخالتی از ناحیه‌ی حکومت متوجه فرهنگستان نبوده، بلکه تصمیم‌ها و فعالیت‌های فرهنگستان مورد پذیرش و حمایت نیز بوده است.

مسأله‌ی امروز زبان فارسی، تهدید این زبان از ناحیه‌ی زبان عربی نیست؛ بلکه سرعت تولید علم، گسترش ارتباطات و هجوم سیل‌آسای واژه‌های فرنگی است که موجب نگرانی شده است. شایان ذکر است که منظور ما از زبان فارسی، فارسی سره نیست. مراد ما از زبان فارسی، زبان سعدی و حافظ و زبانی است که به آن صحبت می‌کنیم. زبانی که ترکیبی از واژه‌های فارسی و عربی است و باید بپذیریم که کلمات دخیل عربی، اکنون جزوی از زبان فارسی شده‌اند و آن را قوّت بخشیده‌اند. به همین دلیل است که فرهنگستان سوم در امر واژه‌گزینی به گزینش واژه‌های فارسی در برابر کلمات عربی اقدام نمی‌کند و فقط در پی جای‌گزینی واژه‌های فارسی با واژه‌های فرنگی مخصوصاً انگلیسی است.

ترجمه‌ی فارسی کتاب آلمانی «سنجش خرد ناب» نخستین بار توسط میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی، در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. ادیب‌سلطانی در ترجمه‌ی این کتاب به صورت افراطی از معادل‌های سره استفاده کرده است. کسانی که اصرار دارند کلمات عربی را از زبان فارسی بیرون کنند، زبان فارسی را لاغر، ناتوان و نحیف می‌کنند. ما نمی‌توانیم و نباید این تجربه‌ی هزار ساله را کنار بگذاریم و نسبت به واژه‌های دخیل عربی احساس بیگانگی داشته باشیم. هیچ ضرورتی ندارد اصطلاحات عربی که هزار سال در زبان فارسی به‌کاررفته و رایج شده است، معادل‌گزینی شوند. همان طور که همه‌ی واژه‌های فرنگی را نیز از زبان فارسی بیرون نمی‌کنیم. زیرا گاهی حتی معادل‌سازی امکان‌پذیر نیست. به عنوان مثال به جای «عشق» و «کتاب» چه معادل فارسی می‌توان به‌کاربرد؟

امر واژه‌گزینی و معادل‌سازی باید بر اساس قواعد و اصول و ضوابط خاصی صورت بگیرد. سال‌ها قبل، نیروی انتظامی بدون هماهنگی با فرهنگستان، به جای «پلیس»، «پاسوَر» را برگزیده و تصمیم داشت به‌کارببرد که با مخالفت فرهنگستان روبه‌رو شد. لزومی ندارد هر واژه‌ی غیرفارسی را از زبان بیرون کنیم. به عنوان مثال، «فیلم» و «خبر» ریشه‌ی فرنگی و عربی دارند، اما با این واژه‌ها می‌توانیم ترکیب‌های گوناگون فارسی بسازیم. مانند فیلم‌بردار، فیلم‌ساز، فیلم‌خانه، خبردار، خبرگیر، خبرچین، خبرگزار، خبرگزاری، خبرساز، خبرسازی، خبردهی، خبررسانی، خوش‌خبر، بدخبر، بی‌خبر، باخبر. و حتی خبرنگار شو2

1استاد سر کلاس از لفظِ «آقای خامنه‌ای» استفاده کرد و عبارتِ «امام خامنه‌ای» رو خودم شخصاً با مسئولیت خودم وارد جزوه‌ی تایپ شده‌ام نمودم :دی

2فراخوانِ رادیوبلاگی‌ها: خبرنگار شو! دو جمله از این فایل صوتی صدای منه، هر کی درست تشخیص بده به قید قرعه یک عدد کارت صدآفرین برایش آپلود می‌نمایم.

۵۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1077- تغییر (3)

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ب.ظ

با تقریب خوبی بعد فارغ‌التحصیلی‌م حداقل هفته‌ای یه روز و اغلب چهارشنبه‌ها شریف بودم. به بهانه‌های مختلف. تولد دوستام و دورهمی با بچه‌ها و کلاسای حوزه و تدبر در قرآن و سخنرانی ایکس و همایش وای و کنفرانس زِد. یه موقع به بهانه‌ی گرفتن کتاب از کتابخونه و یه موقع برای نماز خوندن تو مسجدش و یه موقع به هوس ذرت‌مکزیکی و آب‌هندونه‌هاش. حتی اگه هیچ کار خاصی هم نداشتم، می‌رفتم یه چرخی تو دانشکده می‌زدم و تابلوهای اعلاناتشو می‌خوندم و یه کم تو حیاط دانشگاه پرسه می‌زدم و پنج سال خاطره برام زنده می‌شد و بغض می‌کردم و برمی‌گشتم. از نگهبان دم در و فک و فامیل و هم‌اتاقی و هم‌کلاسی گرفته تا دوست و دشمن و غریبه و آشنا، برای همه عجیب بود که چرا بعد دو سال هنوز نتونستم از اونجا دل بکنم. برادرم هر از گاهی به شوخی می‌پرسید اُردا نه ایتیرمیسن تاپامیسان؟ (اونجا چی گم کردی که پیدا نمی‌کنی؟)، هم‌اتاقیامم که رسماً فکر می‌کردن همیشه با کسی یا کسانی قرار دارم. ولی واقعیت این بود که به جز یکی دو مورد دورهمی دخترانه، بقیه‌ی روزا تنها بودم. حتی با اینکه دلم می‌خواست اتفاقی یکی دو نفر از دوستان سابقم رو ببینم، ولی هیچ وقت ندیدمشون :(

پارسال دقیقاً آخرین روز ثبت نام آزمون ارشد به سرم زد دوباره ارشد بخونم و برگردم شریف. برای دکتری برنامه‌ای نداشتم فعلاً. گشتم دنبال یه رشته‌ای که به درد رشته‌ی الانم هم بخوره. فلسفه‌ی علم. همه‌ی عیدو مشغول خوندن کتابای فلسفه و منطق بودم و وقتی فهمیدم حوزه‌ی امتحانی کنکورم شریفه انگیزه‌م بیشتر شد. من این چند ماهِ آخر، به یه همچین انگیزه‌ای نیاز داشتم. 

(یه چیزی رو داخل پرانتز بگم، من با اینکه اینجا خیلی شریف شریف میگم، ولی در فضای حقیقی یه جورِ دیگه‌م. اون روز که برای کنکور داشتم می‌رفتم دانشگاه، تو نمازخونه‌ی مترو یه دختره پرسید ببخشید شما می‌دونی دانشگاه شریف کجاست؟ هر دومون داشتیم نماز می‌خوندیم. کنکورمون ظهر تا عصر بود. گفتم آره منم دارم میرم شریف و بیا باهم بریم. همین جوری که می‌رفتیم سمت دانشگاه به تعداد دخترایی که می‌پرسیدن ببخشید دانشگاه شریف کجاست اضافه میشد و بنده از نفر به گردان تبدیل شده بودم به واقع. مسئولین دانشگاهم نامردی نکرده بودن و همه‌ی درای دانشگاهو بسته بودن، الّا درِ اصلی که نیم ساعت با متروی شریف فاصله داشت. از سه تا ایستگاه مترو میشه به شریف رسید. استاد معین، دکتر حبیب اله و ایستگاه شریف. این بندگان خدا هم فکر می‌کردن چون ایستگاه شریف اسمش شریفه، لابد نزدیکِ دره و نزدیک‌تره. من خودمم خبر نداشتم درِ نزدیک این ایستگاه مترو بسته است. تازه در اصلی‌شم در حال مرمّت و بنّایی بود و باید از درِ مسجد می‌رفتیم تو. واقعاً من اگه اونجا نبودم یه گردان آدم گم میشدن تو کوچه پس کوچه‌ها :دی نکته‌ی قابل تأمل اینجاست که مدام توی مسیر می‌پرسیدن حالا مطمئنی درست میریم؟ منم انگار می‌مردم بگم خودم 5 سال اینجا درس خوندم و هی می‌گفتم آره نگران نباشین می‌شناسم. گم نمی‌شیم. یهو یکیشون برگشت گفت آخه حوزه‌ی امتحانی من ساختمان ابن‌سیناست. مطمئنی درست داریم میریم؟ برای اینکه طفلک از دلشوره دراد گفتم آره عزیز دلم. این ساختمان ابن سینا همون اِبنِسه :دی کارشناسی همین جا بودم من. بعدش دیگه همه‌شون یه نفس راحت کشیدن و رنگ به چهره‌شون برگشت. وقتی رسیدیم ازم خواستن تا ابن سینا باهاشون برم، حوزه‌ی امتحانی خودمم ابن سینا بود. ولی دوست داشتم قبل امتحان برم یه چرخی تو دانشکده‌ی سابقم بزنم. راهو نشون‌شون دادم و رفتم دانشکده. چون همیشه تعداد پسرای دانشگاهمون خییییلی بیشتر از دخترا بود، اولین بارم بود این همه دختر و فقط دختر، تو دانشگاه می‌دیدم. البته یکی دو تا از دانشجوهای پسر دکترا هنوز دانشگاه بودن. از جمله تی‌ایِ آزِ مدار مُخ. با اینکه این پنجمین آزمون ارشدی بود که شرکت می‌کردم (هم‌زمان با زبان‌شناسی، کنکور برق هم شرکت کردم و سه چهار ماه بعد از اینا، مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی از وزارت بهداشت)، تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم که حوزه‌ی امتحان دخترا و پسرا جداست.)

بعد از عید و بعد از تموم شدن کلاس‌های تدبّر، این رفت و آمدا کم شد. اگه دقیق‌تر بگم، بعد از عید دو سه بار بیشتر نرفتم شریف. چند روز پیش منیره گفت تو دانشگاه نمایشگاه هست و غرفه دارن و اگه فرصت کردم برم. رفتم و تا رسیدم گفت بیا وایستا الکی اینو توضیح بدم یکی عکس بگیره بذارم تو سایت :))) الکی وایستادم و داشت توضیح می‌داد که یه نرم‌افزارو بومی‌سازی کردن و فلان و بهمان. یه کم صحبت کردیم و یه سر رفتم کتابخونه که به پایان‌نامه‌های بچه‌های زبان‌شناسی شریف سر بزنم و بعدشم رفتیم یه نوشیدنی زدیم بر بدن و دوباره یه کم صحبت کردیم و بلند شدیم بریم که دم در یادم افتاد عه! نرفتم دانشکده... هیچی دیگه... نرفتم دانشکده. الانم دارم خودمو برای کنکور دکتری آماده می‌کنم. اون ارشد دوم هم اگه قبول شدم، میام پزشو می‌دم، اگرم قبول نشدم، حداقل فایده‌ش این بود که چهار تا کتاب فلسفه و منطق خوندم و روز امتحان به یه گردان آدم آدرسِ دانشگاهو نشون دادم.



https://t.me/InnoWareS این کانالشونه. هنوز سایتشون content نداره. Portar شد می‌گم. منیره میگه اگه از دوستات دِوِلوپر اندروید و ios پیدا کردی بهمون معرفی کن. اگه از این کارا بلدید بهم بگید که بهشون بگم. این پاراگراف آخر اگه برسه دست حداد، اخراجم :))))

۶۶ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1074- واژه‌گزینی مردمی

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ب.ظ

زبان، تا آن زمان که زنده و زایا باشد، پیوسته واژه‌های نو تولید می‌کند تا نیاز جامعه‌ی زبانی خود را برطرف سازد. تولید واژه‌های نو، که ما آن را اصطلاحا واژه‌گزینی می‌نامیم، از دو طریق صورت می‌گیرد که یکی مردمی و دیگری رسمی است. واژه‌گزینی مردمی همان فرایند طبیعی و عادی و عمومی است که، در اصل، باعث پیدایش خود زبان بوده و جلوه و نتیجه‌ی استعدادی است که در انسان برای زبان داشتن وجود دارد. اما واژه‌گزینی رسمی عملی است آگاهانه و برنامه‌ریزی شده که نتیجه‌ی مدیریت فرد یا موسسه‌ای است که در این باب مسولیتی بر عهده دارد. این نوع واژه‌گزینی بر پایه‌ی قواعدی صورت می‌گیرد که از پیش وضع شده است.

هرکس در زبان مردم تامل و تحقیق کند تصدیق می‌کند که مردم، بدون اتکا به موسسات واژه‌گزینی رسمی، برای رفع نیازهای خود، لغت‌های تازه می‌سازند. اگر یک کتاب فرهنگ لغت فارسی امروز را با کتابی مشابه آن که متعلق به پانصد یا دویست سال پیش باشد مقایسه کنیم، به انبوهی از لغات تازه برمی‌خوریم که عمدتا محصول واژه‌گزینی مردمی است و درصد کمی از آنها به واژه‌گزینی رسمی تعلق دارد. تفاوت واژه‌های مردمی با واژه‌های رسمی شبیه تفاوت گل‌ها و گیاهان صحرایی با گل‌ها و گیاهان گلخانه‌ای است. گل‌های صحرایی خودرو و فراوان و وحشی‌اند و زیبایی و نظمی دارند که همه کس قادر به درک و دیدن آن نیست... این مقاله 7 صفحه می‌باشد!

154 کیلوبایت - بارگیری کنید :دی


۱۰ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1073- ناصرالدین شاهِ واژه‌گزین

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ

این چند روز گیر و گرفتاری‌م زیاده و علی‌رغم موضوعات و کلیدواژه‌هایی که یادداشت کردم در موردشون بنویسم، فرصت نوشتن ندارم. هفته‌ی آخرِ مدرسه :دی و ماه امتحاناست و کلی چیز میز باید بخونم و برای اینکه شماها رو شریکِ غمم کرده باشم، گفتم یکی از چیز میزا رو بذارم اینجا شما هم ازش مستفیض بشید. اگه استقبال کنید بازم چیز میز میارم براتون که بخونید. تازه به نظرم انصاف نیست من توی گلستان علم و دانش عشق و حال کنم و شما رو بی‌بهره بذارم از این نعمت. علی‌الحساب این شما و این هم مقاله‌ی ناصرالدین شاهِ واژه‌گزین. به قول سعدی، به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه‌ی اصحاب را. 

316 کیلوبایت - بارگیری کنید :دی

خوف نکنید! همه‌ش 13 صفحه است. برای شماها که طویله‌های منو خوندید اینا که چیزی نیست. هست؟ توصیفش از دوش حموم و موز و آسانسور و پنکه رو حتماً بخونید. سفرنامه‌های ناصرالدین‌شاه، آیینه‌ی روشنی است که در آن می‌توان چهره‌ی غبارآلود و غم‌انگیز ایران قرن نوزدهم و بسیاری از وجوه زندگانی و فرهنگ و تمدن این سرزمین را در مقایسه با اروپا تماشا کرد و در آن به تأمل و تفکر پرداخت.


۲۸ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1056- شباهنگ هستم؛ بلای جانِ هم‌کلاسیام

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۳ ب.ظ

پارسال اوایل ترم، استاد شماره‌ی 11 یه تکلیفی بهمون داد و گفت تا آخر ترم فرصت دارید انجام بدید. عصرِ دوشنبه این تکلیفو برامون تعریف کرد و فردای اون روز، سه‌شنبه صبح من بردم نتایج کارمو تحویل دادم. بعدها این خبر به گوش استاد شماره‌ی 8 رسیده بود و هر موقع بهمون تکلیف می‌داد و بچه‌ها می‌پرسیدن موعد تحویل تا کیه، می‌گفت یه هفته بعد از هر موقع که خانم مهندس تحویل بده.

امروز دکتر ح. داشتن در مورد الگوهای ساختواژی صحبت می‌کردن. و از اونجایی که ایشون فلسفه خوندن، همه چیو از منظر فلسفه می‌بینن. کتاب طبیعیات ارسطو رو آورده بودن و درسو با شرح و تبیین عللِ اربعه‌ی ارسطو شروع کردن. منظور از علل اربعه علت مادی، صوری، فاعلی و غایی هست. مثلاً برای اینکه یه کوزه ساخته بشه، گِل، علتِ مادی هست و شکلِ کوزه علت صوری و کوزه‌گر علت فاعلی و کوزه شدن علت غایی. البته داستان یه کم پیچیده‌تر از این حرفاست و دوستانی که فلسفه خوندن خرده نگیرن.

این علت‌ها رو با مثال توضیح دادن و گفتن اگه ساختارِ واژه‌ها رو با دیدِ فلسفی بررسی کنیم، تو ساختارشون این علل رو پیدا می‌کنیم. مثلاً «دوچرخه»، از نوعِ علت صوری هست. چون شکل ظاهری دوچرخه در ساختار واژه دیده میشه. «زودپز»، غایی، «سنگواره»، مادی و «دست‌ساز» از نوع علت فاعلی هست. چون دست که فاعلِ کار هست تو ساختِ کلمه دیده میشه. قرار شد هر کدوممون به عنوان مشقِ شب چند تا کلمه رو بررسی کنیم ببینیم درس امروزو خوب یاد گرفتیم یا نه. ولی یهو نظرشون در مورد حجمِ کارمون عوض شد و فرمودن هر کدومتون روی هزارواژه‌های تخصصی کار کنید. مثلاً هزارواژه‌ی هنر، هزارواژه‌ی پزشکی و کشاورزی و مهندسی و اینا. قرار شد ما واژه‌ها رو بر اساس علل اربعه دسته‌بندی کنیم و بدیم ایشون تحلیل آماری کنن بگن مثلاً پزشکا یا مهندسا یا هنریا بیشتر ترجیح میدن واژه‌هاشون از چه نوعی باشه.

بچه‌ها داشتن سعی می‌کردن یه جوری ایشونو منصرف کنن و بی‌خیال این تکلیف بشن. و بنده داشتم فکر می‌کردم کاش می‌ذاشت خودمون از دیدگاه خودمون آمار و نتایج کارمونو تحلیل کنیم. حتی داشتم فرضیه‌سازی می‌کردم که احتمالاً واژه‌های علوم مهندسی، از نوع علت مادی نباشن و بیشترشون علت غایی باشه.

کلاس که تموم شد، دم در ازش خواستم یه هفته کتاب طبیعیات ارسطو رو بهم امانت بده. تاریخ چاپش فروردین 58 بود. صفحه‌ی اولشو امضا کرد و گفت ببر بخون. کتابو گرفتم و مستقیم رفتم دفتر مدیر آموزش و از خانم م. اجازه گرفتم یه نگاهی به هزارواژه‌ها بندازم. از هنر و پزشکی و ورزش و اینا که سر درنمیارم. هزارواژه‌ی مهندسی سه جلد بود. هر سه تا رو گرفتم و بردم گذاشتم تو کیفم و تو مترو داشتم به این فکر می‌کردم که چه جوری تا هفته‌ی دیگه هم این سه هزار تا واژه رو تایپ کنم، هم از نظر علت فلسفی دسته‌بندی‌شون کنم، هم برم نمایشگاه کتاب، هم صداها رو گوش بدم و جزوه‌هامو تایپ کنم، هم تکالیف اون یکی درسامو انجام بدم، هم برم با استاد راهنمام صحبت کنم، هم اون کتابی که استاد مشاورم داده بخونم، هم برم کنفرانس IWCIT شریف و هم توی دورهمی آخر هفته با بروبچ کارشناسی حضور به عمل برسونم. رسیدیم اون ایستگاهی که من باید پیاده می‌شدم. لادن دید تو فکرم. پی به نیتِ پلیدِ من در راستای تکلیف فلسفی‌مون که تا آخر ترم براش وقت داشتیم برد و گفت ببین نسرین! به جان خودم، ببینم هفته‌ی دیگه هزارواژه‌تو آوردی، تیکه تیکه‌ت می‌کنم میدم کلاغا بخورنت!!! با نیشی تا بناگوش باز رفتم سمت در و گفتم واژه‌های مهندسی هزار تا نیست که! سه هزارتاست. پیاده شدم و رفتم سمت افق که محو شم توش :))))

۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از عوامل تألیف و تدوین کتب علمی به زبان عربی، نگاه جهان‌شمولی دانشمندان اسلامی برای ترویج گسترده‌ی علم به دنیا بود، به همین جهت می‌کوشیدند تا با تقویت و حفظ وحدت زبان فرهنگی، شکوه و سرافرازی تمدن اسلامی را اثبات کنند. از این روست که زبان عربی به زبان نوشتاری و نیز زبان علمی همه‌ی کشورهای اسلامی به ویژه در میان ایرانیان از قرن دوم تا قرن ششم رسمیت و سپس به طور پراکنده از هفتم تا دوازدهم هجری رواج داشت. و از این روست که این همه واژه‌ی عربی وارد زبان فارسی شده.

دانشمندان ایرانی برای ترجمه یا تألیف آثار خود به فارسی عمدتاً دو دلیل را ذکر کرده‌اند: یا کتاب را به درخواست دوستی یا دانشمندی یا فلان شخص (با ذکر نام) به فارسی می‌نوشتند تا فایده‌ی آن عام شود و همه از آن استفاده کنند. یا کتاب را به این دلیل به فارسی می‌نوشتند که در این باب، کتاب به زبان عربی بسیار نوشته شده.


نویسندگان ایرانی که آثارشان را فقط به زبان عربی تألیف کرده‌اند و هیچ اثری به فارسی در فهرست مکتوباتشان نیست: محمد بن زکریای رازی، ابونصر فارابی، شیخ مفید، ابوجریر طبری، ابوجعفر شیخ طوسی، ابوعلی مسکویه، ثعالبی نیشابوری.


دانشمندانی که بیشترین آثارشان را به عربی نگاشتند و تنها یک یا چند اثر خود را به فارسی تألیف کردند: ابن سینا که کتاب معاد، دانشنامه علائی و تفسیر چند سوره‌ی قرآن را به فارسی نوشت.

ابن سینا به دستور علاءالدوله کاکویه که حاکم اصفهان بود، دانشنامه علائی را به فارسی تألیف کرد. علاء الدوله گفت: «اگر علوم اوائل پارسی بودی، می‌توانستمی دانستن...». معلوم است او چندان به عربی آشنا نبوده. ابن سینا کتاب معاد خود را نخست به عربی و سپس به فارسی برگرداند.


مؤلفان کتب دوزبانه که یک یا دو اثر خود را هم به فارسی و هم به عربی تألیف، یا به تعبیر برخی نقل و به تعبیر بعضی دیگر ترجمه کردند: ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی، قطّان مروزی، مسعودی مروزی، رشیدالدین فضل الله همدانی.
ابوریحان بیرونی به جز کتاب التفهیم لاوائل صناعة التنجیم، دیگر آثارش را به عربی تألیف کرد. کتاب‌های قانون مسعودی، الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تحقیق ماللهند و الصیدنة فی الطب از جمله آثار اوست. وی کتاب التفهیم را به درخواست دختر نوآموز به نام ریحانه بنت الحسین به فارسی نوشت و سپس آن را برای اهل علم زمان خود به عربی ترجمه یا تألیف کرد.
مسعودی نخست کتاب الکفایه را به عربی نوشت و سپس آن را به فارسی به نام جهان دانش ترجمه کرد. وی در مقدمه‌ی نسخه‌ی فارسی، سبب تألیف به فارسی را چنین بیان می‌کند: «جماعتی از دوستان صواب دیدند که آن کتاب را ترجمه سازم به پارسی تا منفعت آن عام باشد.»
اسماعیل جرجانی مؤلف کتاب ذخیرۀ خوارزمشاهی و الاغراض الطبیه، با وجود تسلط به زبان عربی و دیگر زبان‌های علمی آن روزگار مانند سریانی و یونانی، ذخیره را برای استفاده‌ی فارسی‌زبانان به فارسی نگاشت، ولی در سال‌های پایانی عمر خویش در سن هفتاد سالگی به دلیل توجه و تقاضای معاصران خود و برای تسهیل و ترویج تبادلات علمی، آن را به عربی ترجمه کرد.


و چنین گفت استاد: وقتی فیزیک می‌خواندم ذره‌ی مزون جزو ذرات بنیادین تازه کشف شده بود که یک ژاپنی به نام یوکاوا آن را کشف کرده بود. زمانی که یکی از دوستانم به ژاپن رفت گفتم این کتاب یوکاوا را برای من بیاور. زمانی که به ایران برگشت گفت به تمام کتابفروشی‌ها مراجعه کردم و کتاب یوکاوا را به زبان انگلیسی نداشتند فقط به زبان ژاپنی بود. ما نیز باید از این موضوع پند بگیریم.

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1048- خودزنی

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ق.ظ

گروه خانوادگی


مکالمه‌ی من و خانومِ هم‌رشته‌ای سابقم


گروهِ دخترای برقی ورودی 89 دانشگاه سابقم!

بدون شرح!


هولدن تو این پست یه سری آزمون روان‌شناسی معرفی کرده که از خواستگار گرفته بشه تا مشخص بشه مرد زندگی هست یا نه. والا من فقط ازشون آزمونِ املا می‌گیرم. حالا اگه ولت‌مترم داشته باشم یه جریانی هم ازشون رد می‌کنم ببینم مقاومت بدنشون چند اُهم هست. آزمونِ دیگه‌ای بلد نیستم :دی

یه آقای هوافضایی کامنت گذاشته منم اگه برام خواستگار بیاد!!! می‌ذارمش توی تونل باد ببینم چه فشار و دمایی رو میتونه تحمل کنه. تازه می‌تونم استریم لاین‌هایی که از کنارش رد شدن رو تحلیل کنم و ببینم بدنش آیرودینامیک هست یا نه :دی

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1043- اصولگرای خوب و منطقی

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ

خواب دیدم پای صندوق رأی‌م و دارم لیست اسامی نامزدا رو ورق می‌زنم. یه لیست چندهزارتایی بود. ظاهراً همه تأیید صلاحیت شده بودن و منم اسم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم رو فراموش کرده بودم و داشتم از بین اسامی دنبال اسمش می‌گشتم. لوکیشن خوابم دفترِ معاون آموزش‌مون بود و جناب آهنگر پای صندوق ایستاده بودن. وقتی دید دارم با استرس لیستو ورق می‌زنم با لحن پدرانه‌ی همیشگی‌ش که باباجون صدامون می‌کنه بهم گفت چیزی شده بابا؟ گفتم اسم اونی که می‌خوام بهش رأی بدم رو فراموش کردم. گفتم همیشه اسم آدما رو فراموش می‌کنم. ولی ویژگی‌هاشون یادم می‌مونه. گفت خب ویژگی این بابایی که می‌خواستی بهش رأی بدی رو بگو شاید کمکی از دستم بربیاد. بی‌معطلی گفتم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم یه اصولگرای خوب و منطقی بود. یه کم مکث کرد و فکر کرد و گفت فلانی رو می‌گی؟ گفتم آره آره خودشه. همینه. اسمشو روی برگه نوشتم و انداختم توی صندوق.

الان هر چی فکر می‌کنم اسم اون اصولگرایِ خوب و منطقیِ عزیزی که بهش رأی دادم یادم نمیاد. یه اسم مبهم چهار پنج حرفی تو ذهنمه که «ز» داره. کدوم «ز»، هم حتی یادم نیست. ظریف؟ زاکانی؟ غرضی؟ زرنیخی؟
می‌دونم زرنیخی نداریم. ولی خب زرنیخی هم تو پس‌زمینه‌ی ذهنم هست.

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
شواهد و قرائن نشون میده من چه بگم این وبلاگ تعطیله، چه نگم، چه اون بالا بنویسم تا فلان روز آپدیت نمیشه چه ننویسم، چه کامنت‌ها باز باشه چه نباشه، شما وَقَعی نخواهید نهاد و رِفرِش‌ها به قوّت خودشون باقی هستن. تعداد بازدیدها کم هم نمیشن حتی. مرسی که هستید و مرسی که کامنت می‌ذارید و درخواست منبر می‌کنید؛ ولی واقعیت اینه که من خودم رو در موقعیت و جایگاهی نمی‌بینم که بخوام کسی رو هدایت کنم. کَل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی (کَل ینی کچل!). به نظرم لینک‌های پیشنهادی ستون سمت چپ این وبلاگ به ویژه وبلاگ خانم الف، مفیدتر از پست‌های خودِ وبلاگه. علی ایُ حال، برای خالی نبودن عریضه، این پست رو تقدیم همراهان می‌کنم:
1. خواب دیدم سر کلاس الکترومغناطیسِ دکتر ر. (فکر کنم دکتر ر. ترکن. البته لهجه ندارن و ترکی حرف زدنشونو ندیدم تا حالا. ولی نام خانوادگی‌شون، پسوندِ سلماسی داره و سلماس یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه) نشسته بودیم و ایشون داشتن مختصات کارتزین و قطبی و کروی رو به زبانِ ترکی درس می‌دادن. لوکیشن خوابم یکی از تالارهای شریف بود. یهو چند تا گربه پریدن تو کلاس و رفتن زیرِ صندلی من و من جیغ زدم پریدم روی میز. بعدش فرار کردن و یکی از پسرا که یادم نیست کی بود بَتمن‌وارانه یه گونی برداشت رفت گربه‌ها رو گرفت ریخت تو گونی. و تندیسِ کَنه‌ترین و سریش‌ترین درسو تقدیم می‌کنم به همین الکترومغناطیس که هنوز که هنوزه دست از سرِ کچل من برنداشته و اولین خوابِ 96 رو هم به خودش اختصاص داد حتی!
2. خواب دیدم هنوز رامسریم و داریم خرید می‌کنیم و من دارم برای خونه‌مون جعبه‌ی دستمال‌کاغذی انتخاب می‌کنم و 2 تا سفید و 2 تا سبز و 2 تا قهوه‌ای برداشتم (همون طور که ملاحظه می‌کنید خواب‌های من رنگی‌ن). یکی از سفیدا طرح جغد داشت و وقتی دیدمش ذوق کردم و خانواده چپ‌چپ نگام کردن و گذاشتم سر جاش و یکی دیگه برداشتم.
3. خواب دیدم تو یه جلسه‌ی سیاسی که تو یکی از کشورهای اروپایی برگزار شده شرکت کردم و داریم برای نابودی امریکا برنامه‌ریزی می‌کنیم. ظاهراً بین سیاهپوستا و سفیدپوستا دعوا بود و یادم نیست من جزو کدومشون بودم! مثل این سخنرانی‌های تِد، ملت میومدن طرح‌هاشونو ارائه می‌دادن. خوابم هم از اول تا آخر انگلیسی بود و با اینکه خودمم انگلیسی حرف می‌زدم ولی متوجه نمی‌شدم چی می‌گیم. یه بنده خدایی اومد و یه سری اسلاید و نمودار نشون داد و گفت تا 160 سال آینده کلاً آمریکا نابود میشه و من همونجا حساب کتاب کردم دیدم اگه 135 سال دیگه هم عمر کنم می‌تونم اون روزو ببینم. ولی همونجا به این نتیجه رسیدم که فکر نکنم بتونم 135 سالِ دیگه هم دووم بیارم. اون آقاهه گفت زمان دقیق نابودی آمریکا هفته‌ی آخر اسفند ماهه.
4. خواب دیدم تو بوفه‌ی دانشگاه تهران نشستم و نگار هم هست و ناهار، کوکوسبزی سفارش دادم (خوانندگان خیلی قدیمی می‌دونن که من با این کلیدواژه‌ی کوکوسبزی ماجراها داشتم :دی افسوس و دو صد افسوس که بلاگفا پستامو به فنا داده و نمی‌تونم لینک کوکوسبزی رو بدم) از نگار پرسیدم ساعت چنده و گفت یه ربع به یک. و من یه ربع به یک کلاس داشتم و نگران بودم که چه جوری خودمو برسونم فرهنگستان. نگار هم کوکوسبزی سفارش داده بود. دسرِ کنار غذامونم سبزی با تربچه‌ی فراوان بود. نگار ناهارشو خورد و رفت و ناهار من هنوز آماده نشده بود. کلی منتظر موندم و بالاخره کوکوسبزی‌مو آوردن. تندتند داشتم می‌خوردم که به کلاس یه ربع به یک برسم. تو لقمه‌ی آخرم یه مو به درازای موهای راپانزل! پیدا کردم و عصبانی شدم و بلند شدم برم که ارشیا رو دیدم. وقتی دیدمش یادم اومد که چند ساله ندیدمش و گفتم وااااای چه قدر چاق شدی (ایشون در عالم واقع نیِ قلیون هستن! ولی عمرا من در عالم واقع همچین چیزی به همکلاسی پسر بگم) یهو گفتم راستی گرایش ارشدت چیه و گفت مدیریت برنامه‌ریزی!!! (ایشون هم مثل خیلیای دیگه ارشد تغییر رشته دادن MBA؛ ولی خب گرایششو نمی‌دونستم و هیچ وقتم نپرسیدم ازش). بعدش باهم رفتیم آمفی‌تئاتر، فیلمِ جرج (یا شایدم جیمز) رو ببینیم. ولی ندیدیم. چون من یه ربع به یک کلاس داشتم.
هیچی دیگه. بیدار شدم، بعدِ این همه وقت، بدون مقدمه پیام دادم سلام. صبح به خیر. گرایش ارشدت چیه.
گفت Finance ینی همون مدیریت مالی.
5. خواب دیدم رفتم یه جای موزه‌مانند که کلی اسناد و مدارک سیاسی روی در و دیوار چسبوندن. دستخط محمدتقی بهار رو هم دیدم. به زبان ژاپنی و به خط پهلوی ساسانی بود. تو خواب، ایشون رو با مصدق اشتباه گرفته بودم و فکر می‌کردم محمدتقی بهار (همون که شعرِ ای دیوِ سپید پای در بند، ای گنبد گیتی ای دماوند رو گفته)، همونیه که صنعت نفت رو ملی کرده.
6. خواب ندا رو دیدم.
7. من زیاد خواب نمی‌بینم. شاید ماهی یکی دو بار. اینکه امسال تو یه هفته، 6 تا خواب دیدم، ینی ذهنم در آشفته‌ترین حالت ممکنه. و به فال و تعبیر خواب هم اعتقاد ندارم. معتقدم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. پس خواهشمندم تعبیرشون نکنید. مرسی، اَه.
8. این روزا هر کی میاد خونه‌مون یا ما خونه‌ی هر کی می‌ریم، تا منو می‌بینن میگن به حداد بگو این چه معادلیه برای فلان واژه و اون چه معادلیه برای بهمان واژه. منم توضیح میدم که این معادل، مصوبه‌ی فرهنگ نیست و اگه هست دلیلش چیه. بعدش فایل صوتی پستِ 1013 رو براشون تلگرام می‌کنم و کامنت‌های پست جولیک رو تبیین می‌کنم براشون. یه وقتایی کار به جاهای باریک می‌کشه و اول باید توجیه‌شون کنم که فرهنگستان به چه دردی می‌خوره و چرا فرهنگستان ترکی نداریم و چرا ترکی زبان معیار کشور نیست و چرا تو مدارس تبریز ترکی درس نمیدن و چرا کتاب درسیاشون ترکی نیست و چرا میوه انقدر گرونه و رأی من کو و چرا برجام شکست خورد. یه جاهایی نفس عمیق می‌کشم و میگم آی آلله گُر ایشیم حارا چاتیپ کی حدادّان دیفاع الیرم!!! (خدایا خداوندا ببین به کجا رسیدم (کارم به کجا رسیده) که دارم از حداد دفاع می‌کنم).
9. تندیس پرپیچ‌وخم‌ترین و پُرپله و شیب‌ناک‌ترین مسیر دید و بازدیدها رو تقدیم می‌کنم به مسیر خونه‌ی خاله. که از یه جایی به بعد ماشین‌رو نبود و بنده با کفش‌هایی به ارتفاع 13 سانتی‌متر، اون مسیرو رفتم و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم سمت ماشین)، از خاله‌م یه جفت دمپایی گرفتم و کفشای خودمو زدم زیر چادر.
10. هفته‌ی آخر هم‌اتاقیام داشتن برای عید خرید می‌کردن و یکی‌شون یه لباسی خریده بود که تا من اینو دیدم گفتم وای چه لباس خوشگل و خوش‌دوخت و خوش‌فرم و مناسبی. مناسبِ مهمونیای مختلطه. از کجا خریدیش؟ چون من تو مهمونیا چادر سرم نمی‌کنم، همیشه دنبال لباسای بلند و آستین‌دار و نه تنگ و نه گشاد و نه نازک و نه فلان و بهمانم. تا من اینو گفتم، هم‌اتاقیم گفت مگه تو وقتی فک و فامیلتون میان خونه‌تون حجاب داری؟ با چشای متعجب گفتم آره خب عمو و بابابزرگ که ندارم، جز داداشم و بابام بقیه نامحرمن دیگه. با چشای متعجب‌تر گفت تو شهر ما یه عده که بهشون میگیم مکتبی حجاب دارن. بقیه‌ی مردم، جلوی در و همسایه و تعمیرکاری که اومده یه چیزی رو تعمیر کنه هم روسری سر نمی‌کنن، فامیل که جای خود دارد و اصن اگه حجاب کنیم توهین محسوب میشه.
نتیجه‌ی اخلاقی: هر شهری، هر قوم و قبیله‌ای و حتی هر خانواده‌ای دین، یا شایدم فرهنگ خاص خودشو داره.
11. تندیس حساس‌ترین و پراسترس‌ترین و حواسمو جمع کنم ترین لحظات دید و بازدیدها رو هم تقدیم می‌کنم به لحظه‌ی ورود ما به خونه‌ی پسرِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا و لحظه‌ی ورود اونا به خونه‌ی ما (دقت کردین 9 ساله من تو این وبلاگ، سنّ خاله‌ی بابا رو تغییر ندادم و کماکان 80 ساله‌شه؟ :دی). بله عرض می‌کردم. به ابهت و منبر و ریش و تسبیح ما تو فضای مجازی نگاه نکنید. شیخ تو خونه‌ش برای مصون ماندن از عملِ دست دادن با نامحرم‌جماعت باید تدبیرها بیاندیشد. فی‌المثل، این سری تا اینا وارد شدن، دودستی ظرف آجیلو برداشتم ببرم پرش کنم و تا اینا بشینن، ظرفه دستم بود. همیشه هم قاطی جمعیت سلام و احوالپرسی می‌کنم. چون اگه تنهایی بعد از همه بیام باید تک‌تک با همه احوالپرسی کنم. خونه‌شون بریم حتماً چادر ساده (غیردانشجویی و غیرلبنانی) سرم می‌کنم که دستم بیرون نباشه و اگه مجبور شدم دست بدم از زیر چادر دست بدم (تو رو خدا بدبختی ما رو می‌بینید؟). قبلاً با اون یکی پسرخاله‌ی بابا و پسردایی بابا و پسرعموی مامان‌بزرگم هم همین مشکل رو داشتم. اونا هدایت شدن. ولی این یکی پسرخاله رو نمی‌تونم توجیه کنم و به ظرف آجیل و ببخشید دستام خیسه و سرما خوردم متوسل میشم.
12. هفت هشت ده ساله که از نمایشگاه، کتابای قصه مناسب سنین مختلف می‌خرم و میذارم کتابخونه و هر بچه‌ای به هر دلیلی میاد خونه‌مون، مخصوصاً عیدا، کتاب هدیه میدم. چند وقته داداشم هم یاد گرفته و نه تنها به بچه‌ها، گاهی به بزرگتراشونم کتاب هدیه میده. تف به ریا. فقط خواستم بگم ما خیلی بافرهنگیم و نامحسوس می‌خواستم شما رو هم تشویق کنم به مهموناتون کتاب هدیه بدید :دی
13. من اگه بخوام تندیسی، سیمرغ بلورینی، اُسکاری چیزی به خواننده‌های حقیقی اینجا بدم، اولی رو میدم به الهام، به دلیل دقت فوق‌العاده‌ش. هیچ غلط املایی و نیم‌فاصله و ویرگولی از نگاه تیزبین الهام پنهان نمی‌مونه و از اون مهم‌تر، انقدر با دقت داستان زندگی‌مو به خاطر می‌سپره و می‌چینه کنار هم که اگه اینجا عمداً یه نکته‌ی ظریفی رو پنهان کنم و در فضای حقیقی تو مکالمه‌مون به اون نکته اشاره‌ی غیرمستقیمی بکنم، منظورمو رو هوا می‌زنه. نرگس و نگار هم این ویژگی دوم رو دارن. یه وقتایی اینجا یه چیزایی رو مجهول می‌ذارم و نمیگم و اینا این حفره‌ی اطلاعاتی رو شناسایی می‌کنن و بعداً با یه سری کلیدواژه، نکاتِ نهفته رو از توی حرفای خودم میکشن بیرون و هیچی دیگه؛ لو میرم.
14. ببخشیم و فراموش کنیم و از اشتباهات همدیگه بگذریم. ولی با «ذ»!

دیوارِ محله‌ی دخترِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا اینا
۳۲ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1013- جغد بودم، وقتی جغد بودن مد نبود

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۰۳ ب.ظ

جلسه‌ی آخر، که همین پریروز باشه، گستره‌ی مصداقی، پروتوتایپ‌ها (prototype) و بهترین نمونه از مصادیق عبارت یا بهترین نمونه‌ای که در گستره‌ی مصداقی عبارت وجود داره رو توضیح می‌داد. پرسید مثلاً وقتی لفظ «پرنده» رو می‌شنوید یاد کدوم پرنده‌ها می‌افتین؟ گنجشک، بلبل، کبوتر، طوطی، دیگه چی؟ لبخند معناداری زدم و گفتم جغد! خندید و گفت تو کشورای غربی جغد نماد داناییه ولی خب تو فرهنگ ما نحس و شومه. عجیبه که چند وقته یه عده فنِ (طرفدار) جغد شدن و هر جا میرم کیف و کشف و لباس و عروسک جغدی می‌بینم. با همون لبخند معنادار گفتم آره واقعاً عجیبه... بعضیا دسک‌تاپ و بک‌گراندشونم جغده حتی!
‏تو حیوونا واقعاً دارکوب رو نمی‌فهمم. صبح تا شب تق‌تق نوک می‌زنه تو درخت. خب مرد حسابی تو هم عین جغد ساکت بشین جلوتو نگاه کن.
یه پرنده خریدم آوردم خونه دو هفته شب و روز منتظر بودم حرف بزنه. آخرش گفت حاجی حالا من این دفعه حرف می‌زنم، ولی ناموساً جغد چه حرفی داره بزنه؟

عیدیِ زبان‌شناسانه:

s5.picofile.com/file/8288957500/95_12_17.wav.html

برای اون دسته از دوستانی که کامنت گذاشتن گفتن گوشی‌شون فرمت WAV رو پشتیبانی نمی‌کنه:

s9.picofile.com/file/8289711900/95_12_17.mp3.html

بعد از گوش دادنِ عیدیاتون، کامنتای این پست رو هم بخونید:

platelets.blog.ir/post/793

۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از ضرورتِ داشتنِ زبان علمی می‌گفت. فعلِ Collapse رو مثال زد. گفت اگه جِرم ستاره زیاد باشه، نیروی گرانش باعث میشه ناگهان از درون، فروبریزه و محو بشه. گفت اینا وقتی نابود میشن جاشون سیاهچاله تشکیل میشه. به ستاره‌ای که در حال کولاپس باشه، کولاپسار میگن. این واژه از ادغام کولاپس و استار تشکیل شده. گفت ما هم می‌تونیم با ترکیب ستاکِ حال و اختر برای این ستاره و ستاره‌هایی مثل پالسار (Pulsating Star = Pulsar) معادل‌سازی کنیم. اگه «تپیدن» رو معادل پالس در نظر بگیریم می‌تونیم به پالس‌استار بگیم «تپ‌اختر». برای فروریختن و از درون منهدم شدن، در زبان فارسی معیار چیزی نداریم؛ ولی اگه گذشته‌ی زبان فارسی و گویش‌ها رو بگردیم، واژه‌هایی پیدا می‌کنیم که دقیقاً همین مفهوم رو می‌رسونن. گفت «رُمبیدن» به گویش شیرازی فروریختن و خراب شدنه و می‌تونیم به این ستاره‌هایی که یهو از درون می‌پُکن و محو می‌شن بگیم «رُمب‌اختر».

رُمب‌اختر... پرنورترین ستاره‌ها هم می‌تونن یه رُمب‌اختر باشن؟ می‌تونن ذره‌ذره از درون نابود بشن و یهو بوم!!! دیگه نباشن و از این همه خاطره یه سیاهچاله بمونه فقط؟ اصن مگه میشه باشی و باشی و باشی و باشی و یهو نباشی؟ کسی می‌دونه این ستاره‌ها بعدش کجا میرن؟

۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1005- کی می‌گه، چی می‌گه، کی چی می‌گه؟

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

امروز امتحان داشتم. دو تا مقاله بهمون داده بودن و گفته بودن از هر کدوم دو تا سوال قراره بدن. این مقاله‌ها یک هفته‌ی تمام همراه من بودن و بنده حتی فرصت نکرده بودم ببینم اسم مقاله‌ها چیه و کی نوشته.

یه سر به پست‌های inoreaderم زدم و دیدم هولدن و نیکولا هر کدوم یه پست با عنوان «گاهی یک نفس عمیق بکش و کاری نکن» و «قصه‌ی شما چیه» نوشتن. (دقت کردین برای پست‌های ملت فرصت دارم برای مقاله‌ها نه؟) تو فضای inoreader خبری از قالب و فونت و رنگ وبلاگ‌ها نیست و همه‌ی مطالب مثل روزنامه پشت سر هم روی یه صفحه‌ی سفید ردیف شدن و اسم نویسنده هم یه گوشه کنار پست نوشته شده. اسم نیکولا رو دیدم و یه کم اومدم پایین‌تر و حواسم نبود که دارم پست هولدنو می‌خونم. خوشم اومد. همیشه از پستای نیکولا خوشم میاد. روی لینک پست کلیک کردم بذارمش توی پیوندهای روزانه‌ام. کلیک کردم و وقتی سر از وبلاگ هولدن درآوردم جا خوردم. پستی که ازش خوشم اومده بود پست نیکولا نبود.

امروز امتحان داشتم. صبح لقمه به دست اون دو تا مقاله رو از کیفم درآوردم محض رضای خدا هم که شده یه نگاه بهشون بندازم. دیدم در موردِ زبان علم هستن و یکی رو دکتر حداد نوشتن و یکی رو دکتر منصوری (استاد فیزیک دانشگاه سابقم). یه پاراگراف از اولی خوندم و یه پاراگراف از دومی و به عاطفه گفتم این مقاله‌ی دکتر حداد چه قدر تکراریه و چه قدر همون حرفای همیشگی‌شه و اینا چیه آخه و چه قدر اِله و چه قدر بِله و گذاشتم کنار و مقاله‌ی دکتر منصوری رو برداشتم و با به‌به و چَه‌چَه و احسنت به چه نکات ظریفی اشاره کرده گویان شروع کردم به خوندن مقاله. یه چند خط سر سفره‌ی صبونه و یه چند خط تو مترو خوندم و شونصد صفحه‌ی بقیه‌شم نگه‌داشتم یواشکی سر کلاس بخونم. امتحانم ظهر بود. هی مقاله رو می‌خوندم و هی تو دلم می‌گفتم چه نکات عالمانه‌ای، چه نکات مهمی، چه دقتی، چه ظرافتی. احسنت به این تیزبینی. چه قلمی، چه سبکی، چه بیانی، چه سری، چه دمی، عجب پایی‌گویان از خوندن مقاله‌ی مذکور فارغ شدم و تا کردم بذارم تو کیفم و گفتم تا استاد برگه‌های سوالات رو پخش می‌کنه، یه نگاهم به مقاله‌ی دکتر حداد بندازم. مقاله رو از توی کیفم درآوردم و دیدم اینی که تو کیفمه مقاله‌ی دکتر منصوریه. یه نگاه به مقاله‌ای که از صبح یواشکی داشتم سر کلاس می‌خوندم کردم دیدم مقاله‌ی دکتر حداد بود.

دارم فکر می‌کنم چرا در آنِ واحد نظرم راجع به یه پست یا یه مقاله عوض شد؟ مطلب که همون مطلب بود. چی عوض شد این وسط؟

۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

یکی از فانتزیام اینه که چهل سال زودتر به دنیا میومدم و توی دانشگاه و خوابگاه اعلامیه‌های انقلابی پخش می‌کردم و اخراجم می‌کردن و دوباره اعلامیه پخش می‌کردم و ساواک دستگیرم می‌کرد و یه مدت حبس می‌کشیدم و بعدِ آزادی‌م دوباره به کارم ادامه می‌دادم و دوباره دستگیر و آخرشم اعدامم می‌کردن. یکی دیگه از فانتزیامم اینه که سی سال زودتر به دنیا میومدم و دانشجوی پزشکی بودم و زمان جنگ تو بیمارستانای صحرایی کار می‌کردم و عراقیا اسیرم می‌کردن و اونجا کتاب خاطراتِ من زنده‌ام رو می‌نوشتم و موقع فرار از اردوگاهِ اسرا، به ضرب گلوله می‌مردم و یکی از عراقیا مَرام و معرفت به خرج می‌داد و کتابمو می‌رسوند دستِ خانواده و خانواده چاپش می‌کردن و شما الان می‌خوندیدنش. یکی دیگه از فانتزیامم اینه که برم راهپیمایی و راهپیمایی نرفته از دنیا نرم.

2.

استادمون می‎گفت توی ژاپن اگه یه مسئول متوجه بشه زیردستش اشتباهی مرتکب شده، هاراگیری (یه نوع خودکشی که طرف شکم خودشو پاره می‌کنه دل و روده‌شو می‌ریزه بیرون) می‌کنه. یکی از دوستان گفت استاد اینجا اگه یه مسئول اشتباه کنه و ما متوجه اشتباهش بشیم، ماراگیری می‌کنه. (ماراگیری ینی ما رو می‌گیرن :دی)

3.

بشنویم: Mohsen_Chavoshi_Mame_Vatan.mp3

4.

این دیالوگِ خیلی دور خیلی نزدیکو چون اسم دو فصلِ وبلاگم توشه خیلی دوست دارم. پسره میگه سحابی (nebula) هم محل تولد هم محل مرگ ستاره‌هاست (death of stars). همشون برمی‌گردن به همونجایی که ازش متولد شدن. دختره میگه من نمی‌دونستم که ستاره‌ها (شباهنگ اسم ستاره است) هم می‌میرن. پسره میگه همشون می‌میرن. خیلی از ستاره‌هایی که ما الان می‌بینیم شاید میلیون‌ها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو می‌بینیم. دوشنبه هر جای دنیا که بودید نِت گیر بیارید و ذیلِ پستِ 999 حضور به عمل برسونید و به اندازه‌ی همه‌ی کامنت‌هایی که نذاشتید کامنت بذارید.

5.

این ترم (که ترمِ 4 و آخرِ ارشدم باشه)، یه درسی با دکتر حداد دارم که شبیه کاراموزیه. باید بریم بشینیم تو جلساتِ واژه‌گزینی ببینیم این واژه‌ها چه جوری و طی چه فرایندی تصویب میشن و گزارش کار بنویسیم. ادبیاتِ ترم قبلو با 19.5 پاس کردم. امتحان‌مون شفاهی بود. یکی یکی می‌رفتیم پیشش و متن یکی از درسا رو روخوانی و معنی می‌کردیم و به یه سری سوال جواب می‌دادیم. انتظار داشتم 20 بگیرم. ولی خب همینم خوبه. مدیر آموزش‌مون می‌گفت ایشون خوش‌نمره نیستن و 14 رو هم نمره‌ی خوبی می‌دونن. فلذا نباید انتظارِ نمره‌ی بالا از ایشون داشته باشین.
این ترم خودمم از کاراموزی‌م انتظار نمره‌ای فراتر از 14 رو ندارم به واقع.
تازه امتحان‌مونم این جوریه که خودمون باید یه چند تا واژه برای یه سری کلمات خارجی پیشنهاد بدیم.

6.

ترم اول ارشد، استاد عربی‌مون یه چیزایی راجع به سوره‌ی تبّت گفت و منم چند تا کلیدواژه و جمله گوشه‌ی جزوه‌م نوشتم که بعداً بیام تو وبلاگم بنویسم. ولی تو این دو سال! هیچ وقت فرصت نکردم بنویسم و حالا بعد از گذشتِ چهار ترم! یادم نمیاد موضوع بحثمون چی بود و دلم هم نمیاد کلیدواژه‌ها رو بی‌خیال شم. فلذا این شما و این هم کلیدواژه‌های من در همین راستا: تبّت / دوره‌ی اصلاحات چاپ شد جمع شد دوباره چاپ شد (نمی‌دونم چی جمع شد و دوباره چاپ شد) / کتاب معنای متن نصر حامد ابوزید مرتضی کریمی‌نیا / حرام و اعدام / کبریت احمد چیزی که نمیشه فهمید / روی طاقچه / نقدی بر کتاب جواهرالقرآن حسنی مبارک لغو کرد (نمی‌دونم کی چیو لغو کرد) / بغداد را ساختند پایگاه نظامی باشد برای گرفتن ایران / عبدالباسط / مالک و ملک یوم الدین / اخیرا تو اروپا یه چند تا برگه (یه چند تا برگه چی؟) / قریش فیل مسد احد / عمر می‌گفت من از پیامبر شنیدم (چیو؟) / حالت دعایی بوده تو قنوت می‌خونن (چیو؟) / یه چند برگه تو اروپا و ترکیه موزه‌ی عثمانی. و نتیجه‌ی اخلاقیِ این بند اینه که وقتی کلیدواژه می‌نویسید، قبل از اینکه یادتون بره شرح و تفسیر و توضیح‌شم بنویسید.

7.

یه بار استادمون سر یه موضوعی بدجوری عصبانی بود و به خاطر بی‌نظمی و عدم رعایت مقررات اعصاب معصاب نداشت. یه چند دیقه سکوت کرد که اعصابش بیاد سر جاش. یهو بلند شد گفت خاطرات عَلَم رو حتماً بخونید. اینو گفت و درسو ادامه داد.
یادم باشه سر فرصت بخونمش ببینم چه ربطی به اون روز داشت.

همین استاد، وقتی داشت اختصارسازی رو درس می‌داد «صادرات» رو مثال زد. ص، صندلی، آ، آینه‌ی جلو، د، دنده، ر، راهنما، آ، آینه‌های بغل، ت، ترمزدستی. بچه‌ها گفتن عه چه جالب. منم گفتم یادمه تو آموزشگاه به ما «صاکدرات» گفته بودن. ک، کمربند بود. هر چند، خودم شخصاً بدون بستن کمربند قبول شدم :| بعدش ب.م.م و ک.م.م رو مثال زد و گفت بزرگ‌ترین و کوچکترین مضرب مشترک هستن اینا. یکی از بچه‌ها که دبیرستان انسانی خونده بود گفت ب.م.م، مقسوم‌الیه مشترکه نه مضرب مشترک. ملت یه کم بحث کردن و من ساکت بودم. بین علما اختلاف افتاد و استادمون گفت بهتره از متخصصِ این موضوع بپرسیم کدوم درسته. برگشت سمت من و گفت نظر شما چیه و منم توضیح دادم که مقسوم‌الیه درسته.
شباهنگ هستم. متخصصِ مضارب و مقسوم‌الیه‌های مشترک :)))))

8.

آقا من فکر می‌کردم آتش‌نشان ینی کسی که نشانِ آتش داره؛ اواخر ترم فهمیدم آتش‌نشان اسم فاعل هست به معنی نشاننده‌ی آتش (فرونشاننده‌ی آتش) و حتی فکر می‌کردم عرق‌جوش مثل شیرجوش و قهوه‌جوش یه ظرفیه که توش عرقیات می‌جوشونن؛ ولی زهی خیال باطل که به جوش ناشی از عرق می‌گن عرق‌جوش. حتی اینم فهمیدم که پدِ پدرام، یه جور پسوندِ نفی‌کننده است. و داشتم فکر می‌کردم مثل نسیم و طوفان که متضاد هم هستن، می‌تونم یه جفت دیگه هم بچه داشته باشم و اسمشونو بذارم پدارم و آرام. و یادآور می‌شود نگارنده‌ی این سطور تا همین چند وقت پیش فکر می‌کرد زانسو مثل زانیار اسم آدمه. بازم زهی خیال باطل که به لغت‌نامه‌ای که ترتیب لغت‌هاش برعکس باشه و از آن سو نوشته شده باشه میگن زانسو.

9.

یه بار یه خانومه اومده بود فرهنگستان می‌گفت اسم شرکت داداشم اینا فارسیه ولی میگن فارسی نیست و تایید نمی‌کنن و مجوز نمی‌دن به شرکتش. اومدم بپرسم فارسیه یا نه. یادم نیست اسم شرکته چی بود. از این چی چی گسترِ فلان آبادیا بود. و واضح و مبرهن بود فارسیه. می‌خواست بره دهخدا رو نگاه کنه مطمئن بشه که فارسیه.

10.

ترم دوم یه استاد خیلی باسواد داشتیم که تو حوزه‌ی تخصصی‌ش حرف اول و آخرو زده بود. یه بار داشت پیشینه‌ی مقالاتی که راجع به یه موضوعی نوشته شده رو لیست می‌کرد که برامون توضیح بده. پای تخته اسم مقالاتو نوشت، مقاله‌ی خودشم بین مقالات بود. قبل اسم همه‌ی نویسنده‌ها دکتر فلانی نوشت و قبل اسم خودش هیچی ننوشت و اسم و فامیل خالی نوشت.
این حرکتش برام خیلی ارزشمند و معنادار بود.

11.

مثل وقتی که سرما خوردی و هوا گرمه و استاد میره پنجره رو باز کنه و ازت می‌خواد هر موقع سردت شد بگی که ببنده.
یکی از بی‌نظیرترین حس‌های دنیا اینه که بدونی یکی هست که حواسش بهت هست. حالا این یکی می‌تونه دوست، استاد یا حالا هر کس دیگه‌ای باشه. و چه بهتر که ایمان داشته باشی خدا هست...

12.

مسئول کتابخونه، یه آقای خیلی پیره که احتمالاً 100 سالو رد کرده و بازنشست شده؛ ولی برای دلخوشی خودش و بقیه میاد کتابخونه و به بقیه کمک می‌کنه. با اینکه زیاد نمی‌رم کتابخونه (شاید در کل ده بار هم نرفتم اونجا تو این دو سال)، ولی هر موقع میرم احوالپرسی گرمی می‌کنه که هر کی ندونه فکر می‌کنه سال‌هاست همو می‌شناسیم. نه تنها حال خودم، حال خانواده و بقیه‌ی هم‌کلاسیامم می‌پرسه. یه بار رفتم یه کتابی بگیرم و تا منو دید، با افسوس گفت دیر اومدی. با چشای گرد و حیرت زده گفتم دیر اومدم؟ گفت دیر اومدی! اگه نیم ساعت زودتر میومدی باهم ناهار می‌خوردیم و بعدش با دستایی که می‌لرزید، ظرف خالی ناهارشو نشونم داد و گفت هر موقع فرصت داشتی بیا اینجا. بیشتر به کتابخونه سر بزن.

13.

شاید باورتون نشه؛ من یه دختر هم‌سن و سال خودم می‌شناسم اسمش نعناع هست. یه دختر دیگه هم می‌شناسم اسمش عظمت‌ه! بگذریم که مورد داشتیم اسم دختره رامین بود.

14.

روزای آخر با یکی از هم‌کلاسیام سر اینکه فایل وردِ جزوه‌هامو بهش بدم بحثم شد. گفت فونت پی‌دی‌اف رو نمی‌تونه تغییر بده و وردشو بده و منم گفتم هر فونتی می‌خوای بگو تغییر بدم و بازم پی‌دی‌افشو بفرستم. گفت بعضی قسمتاشو می‌خوام حذف کنم و گفتم اوکی! بگو کدوم قسمتا، خودم حذف کنم و پی‌دی‌اف‌شو بدم. بعدِ نیم ساعت درگیریِ پیامکی! آخرش گفت نمی‌خوام اصلاً.
خب جزوه‌ی خودمه، نمی‌خوام وردشو بدم.
والا!

15.

توی لیست حضور و غیاب جلوی اسم‌مون، رشته و دانشگاه سابق‌مونم نوشتن که اساتید بدانند و آگاه باشند. و اعتراف می‌کنم یکی از یه جور ناجورترین لحظات عمرم همین جلسات اولِ ترمای ارشدم بود. و سوالِ تکراریِ انگیزه‌ت چی بود. یه بار یکی از اساتید همچین که لیست رسید دستش، با اینکه اسمم اون وسطا بود، همون اولِ اول پرسید خانم فلانی کیه؟ وقتی دستمو بلند کردم گفت متوجه شدی چرا همون اولِ اول اسم شما رو پرسیدم؟
این استادمون خودش برقی بود. فارغ‌التحصیل علم و صنعت. یکی دو تا استادِ برق شریفی هم داشتیم که جا داشت خودم پاشم بپرسم استاد انگیزه‌ی شما چی بود که الان هیئت علمی فرهنگستانی؟
گاهی وقتا فکر می‌کنم کاش توی دنیای حقیقی هم می‌تونستم کامنتا رو ببندم تا ملت کمتر بپرسن و کمتر نظر بدن راجع به زندگی‌م.

16.

وقتایی که می‌خوام فکر کنم می‌رم می‌شینم عرشه (یه جایی هست توی دانشکده‌ی سابقم.) و آجرای روی دیوارو می‌شمرم. 39 تا آجر روی هم و 27 تا کنار هم. انقدر می‌شمرم که کلاس تدبّر در قرآن شروع بشه و برم بشینم سر کلاس. بارها سعی کردم چیزایی که اونجا یاد می‌گیرم رو اینجا بنویسم و به دلایلی نتونستم. یه دلیلش این بود که خودم سواد لازم و کافی تو این حوزه رو ندارم و می‌ترسم به جای شفاف‌سازی و درست کردنِ اَبرو، بزنم چش و چالِ موضوع رو دربیارم و اوضاع بدتر از اینی که هست بشه. خیلی مهمه که چه کسی به راه راست هدایت‌تون کنه. سواد، قدرت و حتی محبوبیت مُبلّغ تاثیر بسزایی در فرایند تبلیغ داره. ممکنه دو نصیحتِ واحد رو از دو نفر بشنوی و یکی بهت بربخوره و یکی تا مغز استخونت نفوذ کنه و مسیر زندگی‌تو تغییر بده.

17.

یکی از مشکلات من با خانومای مسنِ مسجدِ نزدیکِ خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا این بود که وقتی می‌پرسیدن چی می‌خونی و می‌گفتم برق، دقیقاً متوجه نمی‌شدن ینی چی و تصورش‌شون یه چیزی تو مایه‌های سیم‌کشی و عوض کردنِ لامپ بود. وقتی این موضوع رو با هم‌اتاقی‌م نسیم که هوافضا می‌خونه مطرح کردم، گفت اتفاقاً از منم ساعت حرکت هواپیماها رو می‌پرسن.
این چند روز که خونه بودم همسایه‌ی مامان‌بزرگم اینا آورده بود برای نوه‌ش سرم بزنه و وقتی گفتم من حتی آمپول زدنم بلد نیستم گفت پس شش ساله تهران چی کار می‌کنی!

18.

شماره‌ی پسره رو گرفت و گفت اگه تمایلی به آشنایی داشتم پی‌ام می‌دم. شب بهش پی‌ام داد. چه رنگی و چه غذایی و چه حیوونی رو دوست داری و متولد چه ماهی هستی و بابام چی کاره است و خودم چی خوندم و چی دارم و چی ندارم و می‌خوام اپلای کنم برم و وای چه تفاهمی و از این صوبتا. پسره گفت تو راهم؛ دارم می‌رم خونه. دوستم خطاب به ما: با این سرعتی که این پسره داره تایپ می‌کنه و جواب منو میده احتمالاً پشت فرمون نیست. لابد توی مترو و اتوبوسه. فکر کنم ماشین نداره.

19.

شبا سرعت نت خوابگاه شدیداً کم میشه. اتاق ما چون توی سالن نیست و نزدیک‌ترین واحد به راه‌پله است، اصن شبا وای‌فای بهش نمی‌رسه. دیشب از تختم دل کندم و رفتم نشستم نزدیک در که وای‌فای بهم برسه. هم‌اتاقیم اومد تو و تا خواست درو ببنده گفتم باز بذار نِت بیاد تو. با تعجب گفت مگه امواج الکترومغناطیس از در رد نمیشن؟ منم جلوی خنده‌مو گرفتم و خیلی جدی و مهندسی‌طور گفتم نه بابا؛ می‌خوره به در و اگه بسته باشه برمی‌گرده. برای همینه که ما نت نداریم. اونم باز گذاشت درو. هر نیم ساعت یه بار می‌پرسید خدایی داری شوخی می‌کنی؟ موج از در و دیوار رد میشه هاااا!

میگن مهندسین برق و مخابرات کشور بعد از خوندنِ این سطور مدارک فارغ‌التحصیلی‌شونو گذاشتن توی کوزه و اعتصاب غذایی کردن و جز آبِ همین کوزه‌ی مذکور لب به هیچی نمی‌زنن.

20.

من اگه نعوذِبالله! خدا بودم، حتماً و قطعاً هم‌اتاقیم نسیم رو به پیامبری مبعوث می‌کردم. چرا؟ الان می‌گم. از مهر ماهِ پارسال تا حالا این بشر، هر موقع میوه پوست می‌کنه و غذا درست می‌کنه، میگه نسرین؟ می‌خوری؟ و من هر بار می‌گم نه ممنون و سری بعد دوباره می‌پرسه نسرین؟ می‌خوری؟ و من بازم می‌گم نه ممنون. اما ناامید نمیشه و سری بعد بازم می‌پرسه نسرین؟ می‌خوری؟ خوبه می‌دونه میوه و غذای بقیه رو نمی‌خورم؛ ولی میگه شاید یه موقع هوس کردم و خوردم.
ولی من پیامبرِ خوبی نمیشم. چرا؟ چون اگه سری اول برم به یه قومِ گمراه بگم قومِ گمراه؟ به راه راست هدایت می‌شید؟ و اونا بگن نه، ممنون، دیگه بار دوم و سومی در کار نخواهد بود. برمی‌گردم پیشِ خدا و می‌گم باری‌تعالی! اینا نمی‌خوان هدایت شن.
اما نسیم، هم‌اکنون که من در حال تایپ این سطورم داره میوه پوست می‌کنه و قول میدم قراره بیاره بگه نسرین؟ می‌خوری؟

21.

دیشب شیما اینا داشتن با هم‌اتاقیام راجع به موضوعی بحث می‌کردن. بحث، جدی و تند و مهم و دعواطور بود. و من نه سر پیاز بودم نه تهِ پیاز. کلاً توی بحث‌شون هیچ نقشی نداشتم و سرم تو کار خودم بود. یهو شیما به من اشاره کرد و خطاب به بقیه گفت نسرین هر اخلاقِ گندی هم داشته باشه خوشم میاد رابطه‌ش با آدم شفاف‌ه، مشکلی هم داشته باشه رک و رو راست مشکلشو به آدم میگه.

شباهنگ هستم؛ یه دوستِ کاملاً شفاف!

22.

عقلاشونو ریخته بودن روی هم که حالا که سرویس‌شون بیرونِ دانشگاه پیاده‌شون می‌کنه، راهی پیدا کنن که نگهبان دم در دانشگاه به ظاهرشون گیر نده. قبلاً با سرویس می‌رفتن توی دانشگاه و غمی نداشتن. یکی می‌گفت از در رد شو برو توی دانشگاه آرایش کن و یکی می‌گفت آرایش کن و لاک بزن، ولی لاک‌پاک‌کن هم ببر، یکی‌شون به اون یکی که چادری بود و دیگه نیست می‌گفت با چادر بری گیر نمی‌دن و یکی می‌گفت مانتوی بلند بپوش رد شو برو توی کلاس عوض کن و دیگه آخرای بحث زدن به سیم آخر که غرب داره آپولو هوا می‌کنه، اون وقت ما لنگِ یه تار موئیم!
می‌خواستم بگم همون غرب، دانشجوهاش وقتی میرن دانشگاه با سر و وضع مهمونی نمیرن و دغدغه‌شون خط چشم و رنگ رژ و لاک‌شون نیست. تازه به قول خودتون از بیست نمره، 18 نمره‌شو با تقلب جواب نمیدن و نصف بیشتر کلاساشونو نمی‌پیچونن. برای همین آپولو هوا می‌کنن.
ولی نگفتم.

23.

لباسشویی خوابگاه خراب شده. یه ماهه خرابه. اون روز که داشتم می‌رفتم خونه نمی‌دونستم خرابه و لباسامو انداختم توش و شست و درش آوردم و کماکان نمی‌دونستم خرابه. خانومه که راه‌پله‌ها رو تمیز می‌کرد پرسید چه جوری لباساتو شستی و منم گفتم با لباسشویی. گفت این که خراب بود. ولی به نظرم خراب نبود. اگه خراب بود که لباسامو نمی‌شست. می‌شست؟ نمی‌شست. پس خراب نبود. ولی امروز که رفتم لباسای این هفته‌مو بندازم توش دیدم خرابه. حالا اومدم نشستم با این احتمال که تا عید درستش نکنن، جورابا و شلوارا و مانتوهامو برای یه ماه جیره‌بندی کردم و دارم با برنامه‌ریزیِ مدوّن مصرف‌شون می‌کنم. خوبیش اینه که لباسایی که تا حالا نپوشیدمو دارم می‌پوشم.

24.

بعدِ اینکه رفتم چهارصد تومنِ ترمِ چهارو ریختم به حساب خوابگاه و اولین روزِ ترمِ چهار، ساعت چهار، چهارمین دندونمم عصب‌کشی کردم و چهارصد تومن دیگه هم ریختم تو جیبِ دندون‌پزشکه، و بعد از اینکه نگار زنگ زد گفت برای تبریز فقط دو تا بلیت قطار مونده بخرم یا نخرم و گفتم بخر و پولِ بلیتم کنار گذاشتم و بعد از اینکه کلی خرید کردم یخچالو پر کنم و کارتِ مترومو شارژ کردم، تو مسیرِ برگشت یه سری کیف و کفشِ جغدی دیدم که با کیف پولم ست بودن. قیمتشونو که پرسیدم، کارت بانکی‌م رفت تهِ کیفم و گفت نزدیکم بشی و دست بهم بزنی جیغ می‌زنم :دی


25.

آن بزرگواربانوی بلاگر، چند تا پُستو توی یه پست و چند تا عکسو توی عکس می‌گُنجوند تصوّر می‌کرد این طوری خیلی باحال میشه. :))) اون پسر سمت راستی پسرم طوفانه. مثل مامانش سفید پوشیده. تو این سکانس، بچه‌های کوچه‌مون دارن فوتبال بازی می‌کنن و منم بهش گفتم نری بیرون لباساتو کثیف کنیااااا! تازه بچه‌های کوچه حرفای زشت و بی‌ادبانه می‌زنن و اگه بری دیگه مامانت نمیشم. اون دختره‌ی سمت راستی هم خودمم که که دورِ گردنی و هدِ جغدی که عمه‌جونش بافته رو پوشیده.
البته تو این تصویر، طرحِ جغدش زیاد معلوم نیست. به واقع اصن معلوم نیست.


26.

خوابگاه هر ماه 6 گیگ و 244 مگ ترافیک بهمون میده و من همون هفته‌ی اول سهم خودمو تموم می‌کنم و بعدش سهم هم‌اتاقی شماره‌ی 1 و 2 و 3 (خوشبختانه اینا استفاده‌شون از فضای مجازی در حد تلگرامه و سهمشون می‌رسه به من.) روزای آخرِ دی، ترافیک کلِ اعضای واحدِ شباهنگ اینا تموم شد و حتی منفی هم شد! فلذا دست به دامنِ 2.7 گیگِ نگار شدم (رفته بود خونه و لازمش نداشت). اون اکانتی که با 444 تموم میشه اکانت خودمه. دیشب سرعتِ نت به 4 کیلوبیت! بر ثانیه رسید. مقایسه می‌کنیم این سرعتو با سرعتِ هتل کربلا که 1.4 مگابایت بر ثانیه بود.

27.

بالاخره بعد از سه سال سهیلا (هم‌مدرسه‌ایم) رو دیدم. آخرین بار ماه رمضونِ اون سالی دیدمش که می‌رفتم مخابرات برای کاراموزی. رفتنی (رفتنی قیده؛ ینی وقتی داشتم می‌رفتم سهیلا رو ببینم) گفتم یه کم قاقالی‌لی هم براش ببرم و اون بسته‌ی خوشمزه‌ی سمت چپی لواشک و آلوچه و آلبالو و زردآلو توشه. [نگارنده هنگام تایپ آبِ دهنش را قورت می‌دهد.]


28.

داشتیم راجع به یه موضوعی صحبت می‌کردیم که دیدم دختری که پشت سر سهیلا نشسته سیگار می‌کشه. سهیلا گفت کارِ درست یا نادرستِ بقیه ربطی به تو نداره و اون جوری نگاش نکن. گفتم حتی اگه دود سیگار خفه‌م کنه و خفه‌ت کنه هم ربطی به ما نداره؟ گفت خودت این کافی‌شاپی که توش سیگار آزاده رو انتخاب کردی. پس حق اعتراض نداری.

29.

باهم رفتیم شهر کتاب. سهیلا و نازنین یه سری کتاب خریدن و منم دو تا خودکار آبی و صورتی. خودکارا رو سهیلا حساب کرد که یادگاری ازش داشته باشم که هر موقع مُرد نگاشون کنم و به یادش بگریَم! تاریخ بیهقیو دیدم و گفتم عه! من یه صفحه از اینو حفظم. سهیلا گفت می‌دونیم بابا! روز مصاحبه هم برای حداد خوندی اون یه صفحه رو.

سمت چپی که دوربین دستشه نازنینه. نازنین یکی از دوستای مدرسه‌ام بود که موقع ساخت فصل اول وبلاگم کنارم نشسته بود. منم همونی‌ام که توی هر عکسی در مرکزیت قرار می‌گیرم.


30.

بیهقی میگه: احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند.

31.

یه کتاب دیگه دیدیم اسمش «دوستش داشتم» بود. از اسمش خوشم اومد. یه حسرت خاصی به آدم القا می‌کرد.

32.

من اگه تو زندگی‌م شکست بخورم و به سمت زوال و اضمحلال و نابودی برم، دلیلش اینه که بعد از مشورت با سهیلا، دقیقاً همون کاری رو کردم که گفت نکن و همون کاری رو نکردم که گفت بکن. و اگه احیاناً یه روزی به موفقیت‌هایی دست پیدا کردم و به یه جاهایی رسیدم، بدانید و آگاه باشید که دلیلش اینه که بعد از مشورت با سهیلا، دقیقاً همون کاری رو کردم که گفت نکن و همون کاری رو نکردم که گفت بکن.

33.

اومدنی (اومدنی قیده؛ ینی وقتی داشتم میومدم تهران) تو قطار با فریبا آشنا شدم. اهل «اهر»، یکی از شهرستان‌های اطراف تبریز بود و دانشجوی سمنان. می‌گفت چون مسیر مستقیم از اهر به سمنان نیست، هر بار از اهر میاد تبریز و از تبریز به تهران و از تهران به سمنان. یه دختر دیگه هم بود به اسم ندا که علم و صنعت، برق می‌خوند. اهل بناب، یکی از شهرستان‌های اطراف تبریز بود. وقتی باهاشون صحبت می‌کردم، قبل از اینکه خودشون و شهرشونو معرفی کنن متوجه شدم لهجه‌هاشون باهم فرق داره و با لهجه‌ی ترکی من هم فرق داره. ینی سه نوع لهجه‌ی ترکی مختلف داشتیم. و اینجا بود که زبان‌شناسِ درونم ذوق کرد. یه خانوم دیگه هم بود به اسم زینب. اهل قزوین بود، ولی شوهرش تبریزی بود و تبریز زندگی می‌کردن. خودش تو کار آموزش فرش بود و فرش خونده بود. کار شوهرشم یه ارتباطی به فرش داشت. اولین دیالوگ‌مون این جوری شروع شد که پرسید چی می‌خونی و بعد اینکه حرف ارشد پیش اومد گفت ارشد، یزد قبول شدم و تو خانواده‌ی ما رسم نبود دختر بره یه شهر دیگه درس بخونه و منم دیگه ادامه‌ی تحصیل ندادم. پرسیدم الان که تبریزی دوست داری ارشد بخونی؟ گفت آره. گفتم فکر کنم اوایل اسفند اونایی که ثبت نام نکردن بتونن ثبت نام کنن برای ارشد. دفترچه‌ی ثبت نام و رشته‌ها رو همون جا توی قطار براش دانلود کردم و چهار پنج ساعت بی‌وقفه در مورد کار و درس صحبت کردیم. گفت از اینکه تنهایی بخواد بره دندون‌پزشکی می‌ترسه و حتی وقتی می‌خواست از سرویس قطار استفاده کنه ازم خواهش کرد که باهاش برم و اوضاع رو تحت کنترل داشته باشم. بقیه ساکت نشسته بودن و مکالمه‌ی ما رو گوش می‌دادن. وقتی می‌گم بی‌وقفه ینی واقعاً بی‌وقفه صحبت کردیم. موقع خواب ازم تشکر کرد که باهاش حرف زدم. گفت این مدت که تبریز بوده کسی نبوده باهاش فارسی حرف بزنه و دلش تنگ شده بوده برای زبان فارسی.

34.

وقتی برای نماز پیاده شدیم، تو نمازخونه سانازو دیدم (هم‌مدرسه‌ایم). آخرین باری که همو دیده بودیم بهارِ 89 بود. من رکعت سوم بودم که رسید و مهرو گذاشت کنار مهر من و شروع کرد به خوندن. نشناخت منو. وقتی نمازم تموم شد، ساناز هنوز داشت می‌خوند. موقع بستن بند کفشم یه کم تعلل کردم؛ ولی وقتی نمازشو تموم کرد و مهرو برداشت که بیاد بیرون، حس کردم آمادگی دیدن کسی که شش هفت ساله ندیدمش رو ندارم. آمادگی شنیدنِ چه خبر و چی کار می‌کنیو نداشتم. به واسطه‌ی اینکه هم‌کلاسی دوره‌ی کارشناسیِ ساناز، تو خوابگاه ما بود، دورادور از حال و روزش باخبر بودم؛ ولی شک نداشتم اون هیچی از منِ الان نمی‌دونه.
وقتی رسیدیم تهران و از قطار پیاده شدیم دوباره همو دیدیم. به خاطر کوله پشتی و ساکم، چادرمو گذاشته بودم تو کیفم و قیافه‌م هم هیچ شباهتی به بهار 89 نداشت. با خودم گفتم عمراً بشناسدت.
ولی شناخت و اومد نزدیک و با ذوق زایدالوصفی گفت نسریییییییییییییییییین!!!

35.

هم‌کلاسیای ارشدم هیچ کدوم خوابگاه ندارن. اونایی که شهرستانی‌ن، یه شب می‌مونن تهران و هر هفته برمی‌گردن خونه‌شون و دوباره هفته‌ی بعدش میان تهران و برمی‌گردن. این هفته عاطفه جایی نداشت بره و اومد خوابگاه ما. دخترِ فوق‌العاده آروم و خوبیه. تابستون دو هفته باهم بودیم. و من نهایت مهمان‌نوازی رو اینجوری در حق‌ش تموم کردم که بهش گفتم وقت دندون‌پزشکی دارم و تو رو می‌رسونم خوابگاه و تا شب نیستم و قراره تنها بمونی. گفت اشکالی نداره و اگه می‌خوای باهات بیام که تنها نباشی و گفتم این دندون‌پزشکه چهار ساله داره دهنمو سرویس می‌کنه و آدم مطمئنیه. گفت از اون لحاظ نه. ممکنه فشارت بیافته. گفتم خیالت راحت؛ این چهارمین دندونیه که می‌برم عصب‌شو بکشم. جای وسیله‌هامو نشونش دادم و قبل دندونپزشکی باهم رفتیم یه سری خرت و پرت برای ناهار خریدیم و قرار شد شب بریم بیرون شام بخوریم.
یه رستوران سنتی پیدا کردیم که وقتی وارد شدیم دود قلیون داشت خفه‌مون می‌کرد. ولی صاحبای رستوران پسرای فوق‌العاده مودب و خوبی بودن. رفتارشون و ظاهر و باطن‌شون به قدری برای منِ حساس به این چیزا مورد لایک واقع شد که رستورانه رو فرستادم تو لیست رستوران‌هایی که اگه بعداً موقعیتش پیش اومد باز برم. وارد که شدیم اومدن سمت ما و گفتن اینجا قسمت خانوادگی هم داره و راحت باشیم. ولی ما یه کم ناراحت بودیم و گفتیم غذا رو بدن ببریم. قیمت و کیفیت غذاشونم خوب بود. یه کم قدم زدیم و بعدش یه سر رفتیم فروشگاه فرهنگ. برای عاطفه توضیح دادم آخرین باری که اینجا اومدم آخرین ماه رمضون دوره‌ی کارشناسی‌م بود. گفتم کلی خاطره‌ی خوب و انرژی مثبت تو این فضا هست که بهم آرامش و حس خوبی میده.
اینا رو که دیدم یاد اون روزی افتادم که دنبالِ حرف N می‌گشتیم. اون روز حروفو مرتب نکرده بودن و هر چی گشتیم N رو پیدا نکردیم.


36.

مثل وقتی که با خانومش نشسته و داره پستای چند سال پیش و تگای خودش و دیالوگامونو که می‌ذاشتم تو وبلاگم می‌خونه. مثل وقتی که میگه خانومم از خنده پاشید به لپ‌تاپ. مثل وقتی که خوشحالم.
می‌دونم هیچ وقت روزانه‌نویسی‌هامو نمی‌خوندی و نمی‌خونی و عمراً این پستو تا اینجا خونده باشی؛
ولی تولدت مبارک!

37.

مثل وقتی که مامان و بابای دوستات و هم‌اتاقیاتو تو جشن فارغ‌التحصیلی می‌بینی و دوستات تو رو با وبلاگت به خانواده‌شون معرفی می‌کنن. مثل وقتی که مامان دوستت میگه هنوز خاطراتتو می‌خونم.

38.

یه چند وقت بود پستِ دستپختانه نذاشته بودم:


39.

این چند روزی که خونه بودم کلی کتاب شعر خوندم. همه رو همزمان شروع کردم به خوندن. یه جلدش تو آشپزخونه بود، یکی زیر میز، یکی روی مبل، پشت تلویزیون، زیر تخت، روی پتو، زیر بالش. عینِ این کارتونِ ردّ پای آبی، هر جا که حضور داشتم، یه کتاب شعر ازم به جا مونده بود. آن‌ها، ضد، اقلیت، گریه‌های امپراطور، جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد، روایت ستم، تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، مهرابان، خودزنی، شعریکاتور، خنده‌های امپراطور، چه حرف‌ها.
به جز سه تا کتابِ احسان‌پور که خانومش که از دوستای ارشدمه برای تولدم هدیه داده، بقیه رو امسال و پارسال از نمایشگاه گرفته بودم و شرایطش پیش نیومده بود بخونم‌شون. سمت چپی از «آن‌ها»ی فاضل نظری و سمت راستی از «جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد» امید صباغ و اون سه تا پایینی از شعریکاتورِ رضا احسان‌پوره.


40.

این غزلِ فاضل نظری از گریه‌های امپراطورو دوست داشتم:

به نسیمی همه‌ی راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه‌ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد

آه! یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

رضا احسان‌پور در جواب این کتاب، خنده‌های امپراطورو نوشته که از این کتابم این بیت وصف حال منه:

حال من گاه به ناگاه و گَهی هم باگاه،

گاه و بی‌گاه، به هر گاه بهم می‌ریزد

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

997- اندکی صبر؛ که فردا زیباست.

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۹ ق.ظ

سررسیدمو باز کردم و نوشتم: جواب اون سوال امتحان که یه جمله خواسته بودین که کنش‌گر و کنش‌پذیر و کنش‌ابزار داشته باشه چی بود؟ صفحه‌ی 99 کتاب‌تون، چرا برای پسوندِ «گاه»، فقط کلماتی که معنی مکانی دارن مثال زده شده؟ گاه در شبانگاه، پسوند زمان نیست؟ آیا اصلاً پسوند نیست؟ چرا گفتین عدد همیشه وابسته‌ی پیشینِ هسته در گروهی اسمی هست؟ مگه دو در معادله‌ی درجه‌ دو، پسین نیست؟ چرا توی کتاب‌تون ساختِ اسم + عدد ندارین؟ درجه دو و دنده دو چی‌ن؟

بچه‌ها داشتن در مورد اینکه چه قدر برگه‌ها بد تصحیح شده و چه قدر بد نمره دادن بحث می‌کردن و برگه‌ی اعتراض پر می‌کردن و منم "این چه وضعشه" گویان (این چه وضعشه گویان، قیده. ینی در حالی که داشتم می‌گفتم این چه وضعشه) همراهی‌شون می‌کردم و مدام می‌گفتم بهتره بگیم نمره‌ی دومِ کلاس رو ببرن روی نمودار. میانگین نمرات حول و حوش چهارده پونزده بود و به واقع نمی‌دونم چرا نمره‌ها انقدر کم شده بودن. یهو یکی‌شون گفت چرا گیر دادی نمره‌ی دوم رو ببرن روی نمودار آخه!!! و من در حالی که سوت می‌زدم و داشتم می‌رفتم توی افق محو شم گفتم خب آخه ممکنه نمره‌ی اول نوزده، نوزده و نیم و حتی بیست باشه و تو همین سکانس بود که ملت با لنگه کفش دنبالم کرده بودن و دوان دوان و قول می‌دم دیگه بیست نگیرم گویان داشتم از کادر خارج می‌شدم.

یه خودکار گذاشتم لای سررسید و رفتم سمت دفتر اساتید. در زدم و گفت بفرمایید. آروم درو باز کردم و تا منو دید گفت نوزده و نیم شدی. آفرین. بالاترین نمره رو گرفتی. لبخند زدم و گفتم برای پرسیدن نمره‌م نیومده بودم. اگه فرصت دارین چند تا سوال درسی بپرسم. اجازه گرفتم که بشینم و سررسیدمو باز کردم. پرسیدم جواب اون سوال که یه جمله خواسته بودین که کنش‌گر و کنش‌پذیر و کنش‌ابزار داشته باشه چی بود؟ با لحنی که انگار یهو چیزی یادش افتاده باشه گفت آهااااااااااان! اون نیم نمره رو برای همین سوال کم کردم. چرا انقدر پیچیده نوشته بودین؟ جوابش یه جمله‌ی ساده بود نه یه صفحه1.
گفتم اگه اون سوالو دکتر د. (استادِ نَحو) می‌پرسیدن همون یه جمله‌ی ساده رو می‌نوشتم. ولی برای سوال سه نمره‌ای امتحانِ صرف و ساختواژه‌ی شما همین جوابو باید می‌دادیم. گفت درسته و منم برای همین فقط نیم نمره کم کردم. ولی طرز فکر کردن‌تون و نگاه‌تون به سوال جالب بود. 
گفتم صفحه‌ی 99 کتاب‌تون، چرا برای پسوندِ «گاه»، فقط کلماتی که معنی مکانی دارن مثال زده شده؟ گاه در شبانگاه، پسوند زمان نیست؟ کتابو آورد و برام توضیح داد که گاه پسوند مکان هست، ولی برای زمان، واژه است نه پسوند. پرسیدم چرا گفتین عدد همیشه وابسته‌ی پیشینِ هسته در گروهی اسمی هست؟ چرا توی کتاب‌تون ساختِ اسم + عدد ندارین؟ با حوصله به سوالام جواب داد و تشکر کردم. وقتی داشتم ازش خداحافظی می‌کردم دوست داشتم بهش بگم بین 17 تا استادِ دوره‌ی ارشدم، بیشتر از بقیه‌ی استادا دوستش داشتم.
نگفتم.
هیچ وقت نتونستم به آدمایی که دوستشون دارم بگم دوستشون دارم.

1. بخشِ دومِ این پست


۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

حدودای 7 صبح راه افتادم سمت آموزشگاه. داشتن ملت رو به گروه‌های سه نفره تقسیم می‌کردن. دوست داشتم گروه 4 باشم. ولی گفتن گروه سه‌ام. با دختری به اسم مریم هم‌گروه بودم. می‌گفت اولین باره اومده برای امتحان. و یه دختر دیگه به اسم مهسا که بار سوم یا چهارمش بود و با مامان و باباش اومده بود و خیلی استرس داشت. یادمه همون روز مربی به یه پسره زنگ زد گفت نیا برای امتحان. بهش گفت افسر سخت‌گیره و به این آسونیا به کسی قبولی نمی‌ده و بیای رد میشی و حیفه رد شی و نیا. پسره هم نیومد. مریم و مهسا رد شدن. یه خانومه بار بیست و چندم بود امتحان می‌داد و اونم رد شد. 
درِ ماشینو باز کردم و سوار شدم و سلام کردم و پرونده‌مو دادم دست افسر و گفتم اگه ایرادی نداره پشتی بذارم پشتم و گفت ایرادی نداره. داشت پرونده‌مو بررسی می‌کرد و منم داشتم صندلی و آینه‌ها رو تنظیم می‌کردم. گفت حرکت کن. ملتی عظیم از جمله بابا داشتن نگام می‌کردن. دنده رو خلاص کردم و بعد استارت. ترمز دستی رو خوابوندم و راهنمای چپ و یه کم گاز و آروم آروم باید پامو از روی کلاچ برمی‌داشتم. افسر: من دندیه ورجام؟ (من باید دنده رو عوض کنم؟) نگاهِ سفیه اندر عاقلی بهش کردم و با نیشی تا بناگوش باز، دنده رو در وضعیت دنده 1 قرار داده و کمی گاز و ایست سی درجه و حرکت و دنده 2 و ادامه‌ی حرکت. کلاچش خیلی بالا بود و اگه یه ذره ولش می‌کردم ماشین خاموش می‌شد. فلذا ولش نمی‌کردم و پام رو گاز بود و حواسم هم بود که سرعتم بیشتر از 30 نشه. نزدیک تقاطع گفت پارک دوبل و گفتم نزدیک تقاطعه و گفت اشکالی نداره و چک کردم جلوی پل و جلوی سطل آشغال نباشه و راهنمای راست و ایست و دنده عقب و خب پارک دوبلم ایرادی نداشت. ولی یکی تو ضمیرناخودآگاهم می‌گفت شما خانوما حتی اگه هسته‌ی اتم رو هم بشکافید، بازم پارک دوبل رو یاد نمی‌گیرید. فلذا فکر کردم رد شدم و باید پیاده شم برم پی کارم. گفتم ترمز دستی رو بکشم برم؟ گفت، تموم نشده هنوز! حالا دور بزن و یه نفس عمیق کشیدم و چک کردم که خط ممتد نباشه و راهنمای چپ و ایست سی درجه و ادامه‌ی حرکت و یه ایست دیگه و خب دور زدنم هم ایرادی نداره. ولی یه حس عجیبی می‌گفت تو رد شدی و باید پیاده بشی و بیش از این تقلا نکن. دور زدم و نگاش کردم و گفت ادامه بده و یه کم هم سرعتتو بیشتر کن. با این دوری که زدم، دوباره داشتیم برمی‌گشتیم سمت انبوه جمعیت، از جمله بابا! پامو گذاشتم روی گاز و حس می‌کردم دارم توی افق محو میشم که یهو گفت همین جا پارک کن و رفتم کنار ماشین و راهنمای راست و داشتم دنده عقب میومدم که گفت منظورم پارک 30 سانت کنار جدول بود و منم گفتم منم فکر کردم پارک دوبل منظورتونه. گفت بی‌خیال! ادامه بده. ادامه دادم و نزدیک تقاطع ایستادم و ماشینا رو چک کردم و دنده 1 و حرکت و بعدش دنده 2. داشتیم می‌رسیدیم به یه میدان و من سرعتمو کم کردم و آقای افسر گفت حالا دنده 3. گفتم اینجا حداکثر سرعت 30 هست. تازه نزدیک میدانم هستیم. گفت اشکالی نداره، میخوام ببینم دنده‌ها رو بلدی و منم با تعویض دنده از 2 به 5 نشون دادم که خیلی بلدم :دی آخه کدوم بیشعوری دنده 5 رو گذاشته کنار دنده 3! نزدیک میدان گفت وایستا. فکر کردم رد شدم و دیگه باید پیاده شم. دنده رو خلاص کردم و ترمز دستی و بعدشم سوییچ، خلاف جهت عقربه‌های ساعت. گفت یه کار دیگه یادت رفت. ترمز دستی رو چک کردم و دنده و سوییچ. گفت خوب فکر کن و منم خوب فکر کردم و گفتم آینه‌های بغلو بدم تو که ماشینای دیگه بهش نخورن؟ لبخند موذیانه و ملیحی زد و گفت نه. گفتم فرمانو بچرخونم سمت جدول؟ گفت نه. گفتم فرمانو قفل کنم دزد نبره؟ به زور جلوی خنده‌شو گرفته بود. گفت نه. با حالت استیصال نگاش می‌کردم و گفت خوب فکر کن و یهو گفتم آهان دنده! باید روی دنده 1 یا 2 بذارم که شیب زمین ماشینو تکون نده و گفت آهان! اگه سرازیری باشه چی؟ گفتم دنده عقب! کلاچو گرفتم دنده رو عوض کردم و گفت حالا پیاده شو و با تمام وجودم حس می‌کردم رد شدم و دست بردم کمربندمو بازم کنم و دیدم من اصن کمربندمو نبستم. نفسمو تو سینه حبس کردم و آب دهنمو قورت دادم و اینجا دیگه مطمئن بودم رد شدم و رفتم نشستم رو صندلی عقب و نوبت نفر بعدی بود. افسر یه نگاه به پرونده‌م کرد و گفت چرا انقدر قدیمی و کهنه است؟ گفتم من خیلی سال پیش ثبت نام کردم و گذر زمان این شکلی‌ش کرده. یه نگاه به تاریخِ دوره‌ی آموزشم کرد و اینکه اولین بارم هم هست که دارم امتحان می‌دم. پرسید تا حالا کجا بودی و گفتم تهران. یه ضربدر قرمز روی گزینه‌ی کمربند زد و بقیه رو تیک زد و گفت بیشتر تمرین کن. قبول شدی، مبارکه.

* * *

پنج‌شنبه، سر کلاس مثنوی (خونه‌ی استاد)، نمی‌دونم کدوم کلمه چه ارتباطی به نجوم و ستاره‌ها داشت که بحثمون منحرف شد رفت سمت آسمون و گفت سُها کم‌نورترین ستاره‌ایه که با چشم دیده میشه و ستاره‌ی شباهنگ هم درخشان‌ترین ستاره است. بعدِ شنیدن این دو تا اسم، دیگه بقیه‌ی حرفای استادو نفهمیدم. ذهنم پرکشید رفت. رفت اون دور دورا. اون موقع‌ها که سُها اسم مجازی سهیلا بود. هم‌مدرسه‌ایم. ایمیلش به همین اسم بود، وبلاگ داشت و وبلاگش به همین اسم بود. و کامنتایی که برام می‌ذاشت. دلم براش تنگ شد، برای خودش، برای وبلاگش، برای اون روزا. روزای اولِ بلاگر شدنمون. آخرین پستی که ازش یادمه خاطره‌ی گواهی‌نامه گرفتنش بود. روزای اول دانشگاه. اون روز سر کلاس مثنوی با شنیدن اسم سها یاد پستای رانندگی‌ش افتادم. خیلی وقت بود خاطره‌ی امتحان شهری‌مو نوشته بودم و حسش نبود منتشر کنم. وقتایی که حسش نیست پستی که نوشتمو منتشر کنم میرم برای بعضی وبلاگ‌ها کامنت می‌ذارم.

این مورد هم سنجاق بشه به سلسله‌پست‌هایی با عنوانِ من جای شما بودم، وبلاگ‌هایی که شباهنگ براشون کامنت میذاره رو هم دنبال می‌کردم. اتفاقاً چند روز پیش تولد یکی از اعضای تیم رادیو بود و جمعی از بلاگران یه گروه ساختن برای تبریک. تبریکه رو که گفتیم ازشون خواستم ریمووم کنن و این دیالوگا رو یادگاری نگه‌داشتم. بخونید و با شخصیتِ من بیشتر آشنا بشید!


۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

993- این خاموشیِ نزدیک...

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۱ ب.ظ

یک.

پارسال با دوستم (هم‌اتاقی شماره‌ی1) رفته بودیم ارگ (یه مرکز خریده؛ توی تجریش. قبلاً تو پست 433 در موردش نوشته بودم). یه مانتو دیدیم و دوستم گفت واو! چهارصد تومنه. یه نگاه به قیمتش کردم و گفتم نه بابا چهل تومنه. یه صفرش برای ریاله. دوستم گفت بدون همون صفر، چهارصد تومنه. دوباره یه نگاه به مانتو کردم گفتم پارچه‌ش شبیه گونی برنجه. بیشتر از چهل تومن نمی‌ارزه. دوستم گفت آخه اینجا ارگه و چون ارگه، پس چهارصد تومنه. یه کم بحث کردیم و رفتیم تو از فروشنده قیمتشو پرسیدیم و قیافه‌ی هر دومونو تصور کنید وقت فروشنده گفت چهار میلیون تومن!

هم‌اتاقی شماره‌ی2 می‌خواست یه دونه لیوان بخره ببره بذاره شرکت که وقتی میره سر کار، اونجا لیوان داشته باشه. از یه ماگ خوشش میاد و با خودش دو دو تا چهار تا می‌کنه و میگه سه تومن برای یه لیوان زیاده و میره تو و به فروشنده میگه از این ارزون‌ترشو ندارین؟ قیافه‌ی هم‌اتاقیمو تصور کنید وقتی فروشنده میگه جنسامون همه‌شون بالای سی تومنه و سی تومن دیگه حداقلشه.

دیروز رفته بودم فروشگاه. یه سری خرت و پرت خریدم برای خودم. یه چیزی هم خریدم ببرم خوابگاه. گفتم برای خونه هم بخرم. بعدش گفتم یکی هم بخرم برای خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا. فکر کردم قیمتش ایکس تومنه. اومدم تو خونه فاکتور خریدو چک کردم دیدم ده ایکس تومن بوده قیمتش! می‌فهمین؟ ده برابرِ ایکس تومنی که فکرشو می‌کردم!

یه بار می‌خواستم برای 8 تن از دوستان یه چیز یادگاری‌طور! سفارش بدم؛ 
بقیه‌شو از اینجا بخونید: deathofstars.blogfa.com/post/179 
کامنتی که برای این پست گذاشتن رو هم بخونید.



دو.

دیروز یه کتابیو گذاشتم روی میز و زاویه و نورو تنظیم می‌کردم ازش عکس بگیرم.
داداشم: برای وبلاگت عکس می‌گیری؟
من: وبلاگ؟ نمی‌دونم. نه. چند وقته انگیزه‌مو برای نوشتن از دست دادم.
داداشم با مسخره‌بازی: آی قلبم! وای چه خبر بدی! بی تو هرگز!!! اگه بری ما روزمون شب نمیشه، شبمون روز نمیشه. آه روزهای بی‌تو بودن در راهه و چه روزای سختی... آه!
من: برووووووووووو! برو مسخره‌بازی درنیار... جدی میگم. احساس می‌کنم از ایده‌آل‌هام فاصله گرفتم و دچار روزمرگی شدم. دقیقاً دارم چیزایی رو می‌نویسم که دلخواهم نیست و آنچه که می‌خوام بنویسم رو قورت میدم. به قول استاد شفیعی کدکنی هیچ می‌دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟ زانکه بر این پرده‌ی تاریک، این خاموشی نزدیک، آنچه می‌خواهم نمی‌بینم و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

سه.

یکی از بلاگرا بود که نوشته‌هاشو خیلی دوست داشتم، قلم‌شو، فن بیان‌شو، کلاً سبک نگارشی‌شو دوست داشتم. ولی براش کامنت نمی‌ذاشتم. مثل صدها وبلاگی که می‌خونم و براشون کامنت نمی‌ذارم این وبلاگم می‌خوندم و براش کامنت نمی‌ذاشتم. با این تفاوت که اون صدها وبلاگ رو چون خواننده‌ی وبلاگ من بودن می‌خوندم و اینو مطمئن بودم وبلاگمو نمی‌خونه. ولی بازم می‌خوندمش. چون دوستش داشتم. اگه براتون مهمه بدونید دختر بود یا پسر؛ دختر بود. یه چند بار پست رمزدار گذاشت و خواست آدرس عوض کنه و گفت فقط به اونایی میده که همیشه براش کامنت می‌ذارن. من کامنت گذاشتم و گفتم نمی‌تونم همیشه کامنت بذارم. چون کامنت گذاشتنو دوست ندارم. رمزو نداد، آدرس جدیدشم نداد. آدرسشم عوض نکرد و تو همون آدرس قبلی به نوشتن ادامه داد. منم به خوندنم ادامه دادم. چند روز پیش نوشته بود متاسفانه بیان امکاناتی ندارد که انتخاب خواننده دست خود آدم باشد که اگر دست خودم بود تنها دوستانی که این مدت بودند و محبت داشتند و فراموش نکردند را نگه میداشتم و باقی را حذف... اما خب امیدوارم باقی خودشان بگذارند و بروند و خانه ی دنجم بماند برای خودم و چند دوست با معرفتم... و حتی امیدوارترم خوانندگان خاموش یکبار عمیقا فکر کنند چقدر دوستشان ندارم و چقدر نمیخواهم که باشند و آن ها هم بروند و واقعا بفهمند که من میخواهم بروند!... امیدوارترم بتوانم در این کلبه چوبی ام از نو بنویسم برای دل خودم و همه ی آنهایی که اینجا را دوست دارند.

به این پاراگراف که رسیدم حتی نرفتم پاراگراف بعدی. بعد از چند سالی که خواننده‌ی وبلاگش بودم، پذیرفتم که دوست داشتن قاعده داره و این رسمش نیست یکیو دوست داشته باشم و اون آدم با این احساس من اذیت بشه. بدون اینکه براش کامنت بذارم، یا حتی برم پاراگراف بعدی رو بخونم، رفتم inoreader و آدرس وبلاگشو دی‌اکتیو کردم. حذف نکردم. دی‌اکتیو کردم که پستای جدیدش نشون داده نشه. ولی قبلی‌ها موند. تا هر جا که خونده بودم موند. و من پامو از کلبه‌ی دنج اون بلاگر کشیدم بیرون و رفتم. نمی‌گم دیگه دوستش ندارم یا فراموشش می‌کنم. نه. ولی وقتی حضور منِ نوعی آزارش میده، اگه دوستش دارم، منطقیه که آزارش ندم. لابد میگین اگه واقعاً دوستش داری و می‌دونی کامنت گذاشتن رو دوست داره خب براش کامنت بذار. و جواب من کماکان اینه که نمی‌تونم همیشه کامنت بذارم. و اساساً کامنت گذاشتن و نظر دادن رو چه تو فضای حقیقی چه مجازی دوست ندارم.
وبلاگ دیگه‌ای بود که نوشته‌هاشو دوست داشتم. امکان نداشت پستی بذاره و من زیرِ دو سه پاراگراف کامنت نذارم براش. بعضی از وبلاگا هم هستن که کامنت گذاشتن براشونو دوست دارم. شرایطی پیش اومد که تصمیم گرفتم نباشم. و دیگه نیستم. امروز ملیکا یه همچین پیامی فرستاده بود که "یکی از سخت‌ترین خودکشی‌ها، سعی در کشتن خودت تو ذهن کسیه که دوستت داره ولی تو دوسش نداری". فکر کنم بی‌ربط به چیزی که نوشتم نباشه. می‌خوام بگم دوست داشتن و عاشقی و محبت چیز پیچیده و غیر قابل کنترل و غیر منطقی و غیر عاقلانه‌ای نیست. یه کم اون کسی که دوست داشته میشه رو درک کنیم. شاید دوست نداره دوست داشته بشه. 
مَخلص یا خلاصه‌ی کلام این که اینجا دیگه اون خونه‌ی دنجِ سابق من نیست. یه عزیزی می‌گفت اگر جایی را که ایستاده‌اید نمی‌پسندید، عوضش کنید. شما درخت نیستید. من اگه یه روزی بخوام از اینجا برم اول باید یه جای‌گزین پیدا کنم و به اون جای‌گزین عادت کنم؛ بعد برم. باید تو این ترید آف و بده بستون، چیزی که با رفتن به دست میارم بیارزه به چیزی که با نموندن از دست میدم. بعضی بلاگرا وبلاگشونو ترک می‌کنن و بعد از یه مدت میان میگن این مدت که نبودیم به خدا نزدیک‌تر شدیم، به سجاده‌مون نزدیک‌تر شدیم، به خانواده نزدیک‌تر شدیم، به دوستامون نزدیک‌تر شدیم. ولی من از اون بلاگرایی نبودم و نیستم که وبلاگم بین منِ حقیقی‌م فاصله بندازه. من به همه‌ی اینایی که ملت با حذف وبلاگشون بهشون نزدیک‌تر میشن نزدیکم. خواننده‌های اینجا آدمای حقیقی دور و برمن و من اساساً اینجا رو برای اونا ساختم که کانالی باشه که فاصله‌ی فیزیکی بینمونو کم کنه.

چهار.

اون شب که قرار بود صبش بریم خونه‌ی استاد، بابا زنگ زد گفت عکس مکس برای وبلاگت نگیریاااااا! این یه چند ساعتو بی‌خیالِ سوژه شو. اینا خونه‌شون دوربین مداربسته داره و می‌فهمن داری عکس می‌گیری. سرتو بنداز پایین عین بچه‌ی آدم فقط نگاه کن. 
اون روز آقای پ. سر جلسه‌ی آخرین امتحان با صدای بلند اعلام کرد که فردا می‌خوایم بریم خونه‌ی استاد و هر کی میاد اعلام آمادگی کنه. من و خانم ش. قبلاً اعلام آمادگی کرده بودیم (آقای پ. و خانم ش. هم‌ورودی‌م هستن). صحبت آقای پ. که تموم شد، گفتم دوستان! ما فردا ساعت 7، فلان ایستگاه مترو قرار داریم. نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به خونه‌ی استاده. اگه میاید بگید منتظرتون بمونیم. آقای ه. (از ورودیای جدید) گفت میاد. بنده خدا از کرج قرار بود بیاد و از خونه‌شون تا ایستگاه متروی خونه‌ی استاد اینا، سه ساعت راه داشت و باید چهارِ صبح راه می‌افتاد. یکی دو نفر گفتن احتمالاً میان و شب پیام دادن که نمیان. دو سه نفرم بلیت داشتن و قرار بود برگردن شهرشون. منم می‌تونستم مثل اونا چهارشنبه برگردم خونه؛ ولی مگه می‌تونستم سوژه به این مهمی رو از دست بدم؟ آقای س. (همون پسر مؤمن) هم اومد. تنهایی اومد؛ ولی باهم برگشتیم. از دخترا فقط من بودم و خانم ش. که برگشتنی عجله داشت و زودتر از ما تنهایی برگشت. بعد از کلاس، یه ساعت پیاده تا مسیر مترو راه داشتیم. رفتنی با تاکسی رفتیم و برگشتنی مسیر تاکسی‌خور! نبود. من بودم و خیل عظیمی از جماعت ذکور که اولاً نمی‌دونستم موقع راه رفتن کجا و تو چه مختصاتی قرار بگیرم که خدا رو خوش بیاد و ثانیاً با کی راجع به چی صحبت کنم. تا برسیم ایستگاه مترو، مکالمات حول مباحث درسی چرخید. تو یه سکانسی آقای س. پرسید واقعاً چه جوری از دانشگاه سابقتون دل کندید، که خانومی کردم و به اعصابم مسلط موندم و به جمله‌ی مگه قرار بود تا آخر عمرم اونجا بمونم اکتفا کردم. تو یه سکانس دیگه آقای س. گفت حیف شد بچه‌ها دعوت رسمی استادو مبنی بر صرف صبحانه تو منزل شخصی‌شون قبول نکردن و نیومدن. آقای پ. هم خطاب به آقای ه. گفت می‌تونید تو رزومه‌تون بنویسید مشاور شخص اول مملکت منو خونه‌ش دعوت کرد و نرفتم (استاد همه رو دعوت کرده بود و چون همه نیومدن، اون مهمونی اصلی کنسل شد و به حضور در کلاسی که 5 شنبه صُبا همکف خونه‌شون برگزار میشه اکتفا کردیم). منم برای خالی نبودن عریضه گفتم عه! استاد مشاورِ رهبره؟ نمی‌دونستم. فکر می‌کردم فقط نوه‌ی بابابزرگشه. آقای پ.: نوه‌ی بابابزرگ نه؛ بابابزرگِ نوه. من: منظورم همین بود. ولی بین خودمون بمونه؛ من تا لحظه‌ی مصاحبه‌ی ارشد هم حتی نمی‌دونستم رئیس فرهنگستان ایشونه.


۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

992- نه همین نمره‌ی بالاست نشان آدمیت

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

0.

ابتدای بعضی پستا باید نوشت: هشدار؛ خواننده‌ی عزیز، این یه فقره رو هویجوری برای دل خودم نوشتم. خوندنش برات بی‌فایده است...

1.

اومدنی تو قطار فیلمِ دخترو دیدیم. قطار پخشش می‌کرد. خانوما داشتن می‌دیدن؛ منم دیدم. از این فیلمای خونوادگی بود. بد نبود. ولی فیلم دومی اسمشم نفهمیدم. رفتم تخت بالایی بخوابم. دومی از این فیلمای طنز مسخره بود. طبق معمول هم‌قطارام مسن و ناتوان و بچه‌دار بودن و من باس می‌رفتم تخت بالایی. [آه و نفسِ عمیق]

2.

یکی از سوالای امتحانِ چهارشنبه رو یه جوری جواب دادم که هیشکی اونجوری جواب نداده. قیافه‌ی استاد (اونم استادِ شماره‌ی 11 که جزوه‌ای که تایپ کرده بودمو گرفت و خط‌به‌خط با دقت خوند و جمله به جمله ویرایش کرد) موقع تصحیحِ برگه‌ها از دو حالت خارج نیست؛ یا به دورترین نقطه‌ی ممکن خیره میشه و با آیکون دو نقطه خط صاف آه می‌کشه و تاسف می‌خوره؛ یا جیغ می‌زنه و درحالی‌که برگه‌ام تو دستشه و جمله‌ی "این خانوم خیلی باهوشه" رو تکرار می‌کنه خودشو می‌رسونه اتاق رئیس فرهنگستان و بغلش می‌کنه و میگه جانشین‌تو پیدا کردم! و این اونجوری جواب دادنم برمی‌گرده به این ویژگی‌م که برام مهمه کی چی پرسیده و به کی چه پاسخی بدم. مثلاً یه دلیل بستن کامنتای وبلاگم اینه که وقتی از طرفِ n نفر، کامنتی یکسان با عبارتِ X دریافت می‌کنم، n تا پاسخ متفاوت به تک‌تک‌شون می‌دم و اگه کامنتِ اون n نفر عمومی باشه، اون n-1 نفرِ دیگه پاسخِ نفر n ام رو خواهند دید و این مطلوب من نیست.

سوال امتحان این بود که یه جمله بنویسیم که کنش‌گر، کنش‌پذیر و کنش‌ابزار داشته باشه (3 نمره). کنش‌گر یه چیزی شبیه فاعل و کنش‌پذیر یه چیزی تو مایه‌های مفعول و کنش‌ابزار یه چیزیه که با حرف اضافه میاد و بهش میگن متمم. با خودم فکر کردم اگر استاد شماره‌ی 6 که استاد نحو و نظریه بود این سوالو می‌داد، کافی بود بنویسم من با آبپاش به گل‌ها آب دادم. اینجا من کنش‌گرم و آبپاش کنش‌ابزاره و گل‌ها کنش‌پذیرن. ولی این سوالو استادِ شماره‌ی 11 که استاد ساختواژه بود داده بود. برای این استاد، مورفولوژی و ساختِ کلمه مهمه نه نحو و دستور. بنابراین سر جلسه‌ی امتحان با خودم فکر کردم یک سوال 3 نمره‌ای، انتظاری بیش از این‌ها از ما داره. فلذا یه سری کلمه ساختم که این کنش‌گری و کنش‌پذیری و کنش‌ابزاری رو تو خودشون و ساختارشون داشته باشن و توی جمله هم همون نقش رو بپذیرن. به عنوان مثال، مردم در "مردم‌سالار"، کنش‌گر هست، چون مردم دارن سالاری می‌کنن؛ اما سپه در "سپه‌سالار" کنش‌پذیره. چون یه کسی سالاری بر سپاه رو انجام میده و خودِ سپاه، سالاری نمی‌کنن. خدا و مردم هم در کلمات "خداپسند" و "مردم‌پسند" کنش‌گر هستند. برای کنش‌ابزار کلمه‌ی "دست‌ساز" به ذهنم رسید. دست در "دست‌ساز" کنش‌ابزاره؛ چون دست‌ساز چیزیه که با دست ساخته میشه و دست اینجا ابزارِ کنش هست. بعد از اینکه همین توضیحاتو برای استاد نوشتم، با تک‌تک‌ این کلمات یه جمله‌ی جداگانه ساختم و برای محکم‌کاری یه جمله هم ساختم که هر سه‌تاشون توش به کار رفته بودن. بعد از امتحان وقتی از ملت پرسیدم شما چی نوشتین جواب همه‌شون یه جمله و فقط یه جمله در حد "من با آبپاش به گل‌ها آب دادم"، بود؛ همین یه جمله برای یه سوال سه نمره‌ای... در حالی که نه من، نه آبپاش و نه گل، از نظر ساختاری کنشی درشون اتفاق نمی‌افته. برای همین بی‌صبرانه منتظرم نمره‌ها بیاد و به شدت مشتاقِ دیدن قیافه‌ی استاد موقع تصحیحِ اوراق، علی‌الخصوص ورقه‌ی خودمم.

3.

بعد از چند ماه نه تنها نتونستم با بچه‌های کلاس تدبر مچ شم، بلکه حتی هنوز اسمشونم نمی‌دونم و حتی موقع حضور و غیاب هم سعی نکردم بدونم. صبح بیدار شدم دیدم اضافه (add) شدم تو گروهی موسوم به گروه بروبچِ تدبّر! نماینده‌ی کلاس (که تنها کسیه که اسمشو بلدم و شماره‌شو دارم) از ملت خواسته بود خودشونو معرفی کنن. ملت در وهله‌ی اول اسم، سن و رشته‌شونو گفته بودن و در وهله‌ی دوم نوشته بودن متاهل هستن یا مجرد. من نه تنها خودمو معرفی نکردم، بلکه نوتیفیکیشنِ گروهم برداشتم و مترصد فرصتی هستم برای لفت دادن. بعضی وقتا دلم برای آدمایی که سعی می‌کنم دوستشون داشته باشم و نمی‌تونم، می‌سوزه. واضح و مبرهنه که انگیزه‌م برای شرکت تو یه همچون کلاسی مکان تشکیل کلاسه که شریفه و نیز استادمون که مهرش به دلم نشسته و حرفاشو دوست دارم.

4.

چهارشنبه‌ی قبلی که برای کلاس تدبر رفته بودم شریف، یه سر رفتم درمانگاه و قضیه‌ی اون جامدادی جغدی توی ویترین درمانگاهو پرسیدم و گفتن گم شده و گذاشتیم صاحبش بیاد و ببره.
چهارشنبه‌ها نماز مغربو توی مسجد و نماز ظهرمو توی سالن مطالعه‌ی دانشکده‌ی سابقم می‌خونم. از وقتی پامو گذاشته بودم تو اون دانشکده، یه سری مهرِ شکسته و سیاه و درب و داغون توی سالن مطالعه‌ش بود و من هی تصمیم می‌گرفتم مهرِ نو ببرم و هی یادم می‌رفت و آخرشم فارغ‌التحصیل شدم. این هفته عزمم رو جزم کردم و دو تا مهر هم با خودم بردم و اون مهرای درب و داغونو برداشتم بردم انداختم تو باغچه‌ی!!! جلوی دانشکده.
یه جایی شنیده بودم که نماز خوندن با مهرِ شکسته مکروهه.

5.

دوستامو که می‌بینم حالم خوب میشه. تو این یه هفته ده روز سعی کردم تا جایی که می‌تونم دوستای قدیمی‌مو ببینم و بعد برگردم خونه. ساعت قرارم باهاشون یه جوری تداخل داشت که عین اینایی که سیگارو با سیگار روشن می‌کنن، بعدِ خوردنِ ناهار با اولی، با اولی می‌رفتم سر قرار دومی و اولی رو با دومی آشنا می‌کردم و خداحافظی و بعدش با دومی می‌رفتم مجدداً ناهار می‌خوردم. مریمو دیدم، سحر، الهام، نرگس، لادن. سعی کردم مطهره و منیره و نگارم ببینم و نشد و موند برای وقتی که دوباره برگردم تهران. بعضیارم اتفاقی انتظارشو نداشتم و یهویی تو خیابون دیدم. بعضیارم دیدم و منو ندیدن. بعضیارم ندیدم.
شنبه بعد از یکی مونده به آخرین امتحان؛ ناهار سمت چپی با الهام و سمت راستی با سحر. هر دو ناهارم به شدت چسبید و خوشمزه بود. بس که گرسنه بودم. ماکارونی رو دوتایی باهم خوردیم و یه کمی‌ش موند.



6.

اون روز که با سحر قرار داشتم، پیام داد اگه اشکالی نداره با دوستش بیاد و گفت دوستم هم مثل تو عاشق ادبیاته (راستش من اصن عاشق ادبیات نیستم و نمی‌دونم چرا دوستان و خانواده و حتی شما دوست عزیز هم فکر می‌کنی عاشق ادبیاتم!). گفت اگه اشکالی نداره دوستم هم بیاد و شما رو به هم معرفی کنم و انقدر تعریفتو کردم که خیلی دلش می‌خواد ببیندت.

خوبه همین جا فلاش بک بزنم به مهرماه 89 که ترم اول کارشناسی بودم و قرار بود با هم‌مدرسه‌ایم – مریم – که دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران بود، باهم برگردیم تبریز و ترمینال باهم قرار گذاشتیم و زنگ زد گفت قراره با دوستاش بیاد. رسیدم ترمینال و دیدم دو تا پسر کنار مریم ایستادن. وقتی مریم معرفی‌شون کرد لبخند زدم و تو دلم گفتم زین پس باید توی مفهوم دوست تجدید نظر کنم. نوید و محمد. البته من فکر می‌کردم رضا و فریدن و نمی‌دونم چرا همیشه این چهار تا اسمو باهم قاطی می‌کنم و نمی‌دونم چرا به نظرم همه‌ی رضاها و فریدها و محمدها و نویدها شبیه همن. یکی‌شون، شایدم دو تاشون از دوستان وبلاگیِ فصل اول (دوران مدرسه) بودن و فکر کنم هر چهارتاشون شریفی بودن. گفتن اگه کیفم سنگینه برام تا دم اتوبوس بیارن و منم هیچ وقت تعارف حالیم نبود. ساکمو دادم برام آوردن. تو سالن انتظار نشسته بودیم و پرسیدن چند سالته و گفتم 18 سال و 4 ماه و ... داشتم حساب می‌کردم روزشم بگم که یهو همه‌مون خندیدیم. کتابِ ریاضی شهشهانی رو تو کیفشون دیدم و فهمیدم اونام شریفی‌ن. اون سکانس، آخرین سکانسی بود که دیدمشون.

برگردیم سراغ پیام سحر.
چیزی نگفتم و اجازه دادم ادامه بده و وقتی نوشت "دوستم دختر ارومیه"، اون نفس راحته رو کشیدم.
سحر اون روز سکوت کرده بود تا من با دوستش بیشتر آشنا بشم و هر لحظه که می‌گذشت، این دختره بیشتر به دل من نمی‌نشست. سر میز ناهار بعد از دو سه ساعت گفت‌وگوی بی‌وقفه نظرمو در مورد خودش پرسید. گفتم متاسفانه یا خوشبختانه آدم دیرجوشی‌ام و به این آسونیا با کسی مچ نمیشم. گفتم اگه با کسی شباهت و علایق مشترک زیادی داشته باشم اصلاً مچ نمیشم. این جور وقتا حس حسادت و غیرت بهم دست میده و یا ترجیح میدم از اون آدم فاصله بگیرم؛ یا از چیزی که هر دومون دوستش داریم. گفتم البته وقتی یکیو دوست دارم، سعی می‌کنم به علایقش نزدیک بشم و چیزایی که اون دوست داره رو هم دوست داشته باشم. به زبان بی‌زبانی می‌خواستم بهش بفهمونم دوست دارم این آخرین سکانسی باشه که همو می‌بینیم.

موقع خداحافظی گفتم ولی اصن لهجه‌ت شبیه ارومیه‌ای‌ها نبود. گفت چه طور؟ گفتم سحر گفته بود ارومیه‌ای هستی.
پیام سحرو نشون دادم و کاشف به عمل اومد دختر آرومی‌ه رو دختر ارومیه نوشته و من فکر کرده بودم دختره ارومیه‌ایه و خودمو آماده کرده بودم برای بحث‌هایی از قبیل دلایل و اثرات خشکوندن دریاچه‌ی ارومیه، ظلم‌هایی که در حقمون میشه، جدایی کردهای ارومیه و کلاً کردها از ایران و مباحثی از این قبیل.

7.

بیشتر از شش ساله با سحر دوستم. سحر دوستِ هم‌مدرسه‌ایِ هم‌اتاقیم بود. سال اول از هم‌اتاقیم (س.) جدا شدم و با هم‌مدرسه‌ایِ س. هم‌اتاقی شدم و دیری نپایید که از ر. (هم‌مدرسه‌ایِ س.) هم جدا شدم و با دوستِ ر. که همین سحر باشه دوست شدم. الان س. و ر. هر دو شون امریکان.

8.

تو آزمایشگاه وقتی مدار می‌بستیم، vcc رو می‌زدیم به مثبت 10 و vcc- رو گاهی به زمین که صفره و گاهی منفی 10. این منبع تغذیه روی مقاومت ورودی و جریان‌ها و سویینگ و خیلی چیزهای دیگه تاثیر داشت.

یه بار سر جلسه‌ی امتحان، تو فرمول محاسباتِ جریان، به جای منفی 10، صفر گذاشته بودم. برای سوال بعدی هم باز به جای منفی 9، صفر رو تو فرمول و محاسباتم جاگذاری کرده بودم. با این کار، جریان کلکتور تمام ترانزیستورا رو اشتباه به دست آوردم. دقیقاً نصف اون چیزی که باید باشه. ولتاژ کلکتور امیتر همه‌شون 9 ولت بیشتر یا کمتر به دست اومد. و همین طور آر پای و جی ام و مقاومت ورودی و خروجی مدار که توی محاسباتشون باید این جی ام رو جاگذاری می‌کردم. سوئینگ مدارم هم به هم ریخته بود. قسمت ب خواسته بود با فیدبک سوالو حل کنیم و خب تمام محاسبات قسمت الف رو برای محاسبات بخش فیدبک لازم داشتم و نمره‌ی این سوال و سوال بعدی رو فقط به خاطر اینکه vcc- رو به جای 9-، صفر جاگذاری کرده بودم از دست دادم. یه چیزی حول و حوش  هفت هشت نمره‌ی ناقابل.

یه موقع حواسمون به کارامون نیست و اشتباه می‌کنیم. گاهی این اشتباها انقدر کوچیک و بی‌اهمیتن که به چشم نمیان. ولی ضربه‌ای که به آدم می‌زنن بد ضربه‌ایه. من نه اشتباهات خودمو فراموش می‌کنم نه اشتباهات بقیه رو. آدمِ بخشنده‌ای نیستم. نه خودمو می‌بخشم نه بقیه رو. یه وقتایی می‌شینم و زندگی‌مو بالا پایین می‌کنم و دنبال همین اشتباهای کوچیک می‌گردم.
نمیشه جبرانشون کرد؛ ولی میشه دیگه تکرارشون نکرد.

9.

این روزانه‌نویسی و روزمرگی‌هامو برای خودم و آینده‌ی خودم و برای دوستان و آشنایان حقیقی‌م که از هم دوریم می‌نویسم؛ دوستانی که با خوندن این پست‌ها به نوعی جویای حال و روز من هستن. 
پستایی که به نظرم مهمن رو تو یه پستِ تقریباً کوتاه و بدون بند و حاشیه و عکس می‌نویسم. ولی اون حرفایی که خیلی مهمن اما نمی‌خوام شما بدونین مهمن رو لابه‌لای پستای طولانی‌م میارم که حوصله‌ی خواننده سربره و متوجه نکته نشه و رد شه و این، مطلوب منه. اونم نه تو یه بند جداگانه، بلکه لابه‌لای حرفام تو چند تا بند. هر چند، خواننده اگه خواننده باشه مو رو از ماست می‌کشه بیرون.
یه عده هستن بمب انرژی‌ن و منبع روحیه و هر موقع میای کامنتا رو چک می‌کنی، یه آهنگ، یه عکس، یه متن، یه جمله یا یه چیزی فرستادن که لبخندو می‌نشونه رو لبات. اینا همونایی‌ن که اگه یه روز بخوای دیگه بلاگر نباشی دلت براشون تنگ میشه. ولی دسته‌ی دیگه‌ای هم هستن که صُبا دست و صورتشونو نشسته میان میشینن پای وبت و گیر میدن به چنین‌بودگی‌ت. چرا چنینی و چرا چنانی و این کارت اشتباه بود و اون کارت درست بود و این ازت بعید بود و باید فلان و نباید بهمان. این‌ها همان، قضاوت‌کنندگان‌اند. نوعِ پیشرفته‌ی این دسته اونایی‌ن که برچسبِ قضاوت‌گری رو به خودت می‌زنن و مثلاً میان میگن چرا در مورد دوستان چنین نوشتی و چرا قضاوتشون کردی و چه کاری به کارشون داری و چرا می‌خوای خودتو خوب و بقیه رو بد جلوه بدی. این‌ها همانا رد دادگان‌اند.

10.

می‌خواستم راجع به خونه‌ی استاد! بنویسم. من وقتی یه خاطره یا رویداد رو توی وبلاگم منتشر می‌کنم، خودم حواسم به چارچوب و خطوط قرمز و چیو بگم و چیو نگم‌ها هست. ولی وقتی یه عامل خارجی با فُرس و به اجبار منو محدود می‌کنه که اونی که می‌خوام رو ننویسم و اونی که نمی‌خوام رو بنویسم اذیت می‌شم و کلاً ترجیح میدم عطای اون پستو به لقاش ببخشم و هیچی ننویسم. و لابد میگین رمزی بنویس. که خب باید بگم من در عالمِ بلاگری از دو چیز بیزارم. یکی نوشتنِ بقیه‌ی پست توی ادامه‌ی مطلبه و یکی رمزدار نوشتن. متنفرم از این دو کار! حالا به اونایی که رمزی می‌نویسن یا پستاشونو می‌ذارن ادامه‌ی مطلب برنخوره یه وقت. این کامنتم، سنجاق بشه به سلسله‌پست‌هایی با عنوانِ من جای شما بودم، وبلاگ‌هایی که شباهنگ براشون کامنت میذاره رو هم دنبال می‌کردم.


۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

990- هیچ دانی تا علاج لَن‌تَرانی چون کنم؟

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

یه روز موسی به خدا میگه أرِنی (خودتو نشونم بده) خدا هم در جوابش می‌گه لن‌ترانی (هرگز مرا نخواهی دید). 

سعدی میگه:
چو رسی به طورِ سینا ارِنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب لن‌ترانی

در جواب سعدی، یه شاعر دیگه میگه:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر
تو صدای دوست بشنو نه جواب لن‌ترانی

و در جواب این دو یه شاعر دیگه میگه:
"ارنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه چه جوابِ لن‌ترانی

و علامه طباطبایی:

سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی
"ارنی" نگفته گفتی دو هزار "لن‌ترانی"

جلسه‌ی آخر من تو عکس دسته‌جمعی نبودم و شنبه قبل امتحان از ملت خواستم دوباره بیان عکس بگیریم. دوربینو دادم دست خانم م. و گفتم اول یه عکس الکی و آزمایشی بگیره بعد. اون عکس سمت چپی همون عکس الکیه. همون طور که ملاحظه می‌کنید جناب آهنگر دقیقاً یه سر و گردن از من بلندتره. امتحان شفاهی‌شم به نحو احسن پاس میشم. کتابمم دادم برام یادگاری نوشت و امضا کرد :)) یه شعرم خوند که توش لن‌ترانی داشت:

بشنویم: s7.picofile.com/file/8282815876/95_10_28.MP3.html


صفر.

از صبح یه فولدر چندصدتایی آهنگ گوش دادم. اونجا که علیرضا افتخاری میگه به داد دلم، نوبهار دلم، می‌رسی پس کی رو دوست داشتم. ارمغان تاریکی اونجا که میگه من از تو رسیدم به باور تو. آهنگ کردیه وقتی میگه ئه ترسم دؤریت بؤم بیته عادت، دیدار من و تو کفته قیامت. آهنگ ترکی‌ه، حالیم تُز، حالیم دومان، اونجا که میگه یه دنیا سوالو تو سینه‌م گذاشتی. هر بار دستامو تو محکم‌تر گرفتی هر بار آسون‌تر من از تو دل بریدم. آسون نبود پا پس کشیدن توی این راه، آسون نبود دنیا رو از چشم تو دیدن. اونجا که رضا صادقی میگه دل من حالش خوشه، اصلاً بلد نیست بگیره. ولی خیلی تنگ میشه؛ گاهی می‌ترسم بمیره. تو که هستی زندگی هست، قدرت هر خستگی هست، میشه دست قسمتو بست...

یک.

دوستِ فلانی: فلانی؟ فلانی؟

فلانی (از توی حموم): هااااا! چیه؟

دوستِ فلانی: گوشی‌ت هی زنگ می‌زد؛ برداشتم جواب دادم.

فلانی: کی بود؟ چی گفت؟

دوستِ فلانی: بهنام می‌شناسی؟

فلانی: آره. چی می‌گفت؟

دوستِ فلانی: مگه پنج باهاش قرار نداشتی؟ میگه جلوی خوابگاهه.

فلانی: ای وایِ من! یادم نبود. بهش بگو رفته آرایشگاه گوشی‌شو تو خوابگاه جا گذاشته. نه نه. یه چیز بهتر بگو.

دوست فلانی: بهش میگم مسموم شدی حالت بد شده بردیمت بیمارستان.

فلانی: آره آره همینو بگو. اِیول!

خوابگاه ما تو یه نقطه از شهره که شصت تا بیمارستان دور و برشه و اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که اگه این آقای بهنام بپرسه کدوم بیمارستان بردنش این دوستِ فلانی قراره چی بگه؟ اصلنم دلم به حال پسره نسوخت که یه همچین موجود بی‌کمالاتی گیرش اومده. معتقدم خدا در همچین مواردی هم حتی در و تخته رو به هم چفت می‌کنه.

دو.

در می‌زنن
بفرما میگم
فلانیِ دیگه‌ای میاد تو و اجازه میخواد یه گوشه از اتاقمون بشینه گریه کنه.
اجازه میدم.
صد البته در یه همچین مواردی باید بری طرفو در آغوش بگیری و بگی عززززززززززیزم! چی شده! گریه نکن.
ولی من بهش گفتم فرد مناسبی برای دل‌داری و درد و دل نیستم و اگه کار دیگه‌ای از دستم برمیاد بگه.

گفت نه و یه کم گریه کرد و رفت.
و البته از دردش آگاه بودم.
به یکی توی خیابون شماره داده بود برای دوستی و یارو بهش زنگ نزده بود هنوز.
فلذا گریه می‌کرد که چرا با احساساتش بازی کردن!

موقع رفتن وقتی داشت درو می‌بست گفتم تقصیر خودته و این گریه‌ها هم حقته.
گفت قبلاً چند تا شونو باهم مدیریت می‌کردم. نمی‌دونم چرا چند وقته هیشکی به تورم نمی‌خوره!

همون طور که عرض کردم حقشه!

سه.

اتاق ما نزدیک‌ترین اتاق به راه‌پله است و معمولاً ملت میان توی راه‌پله با یارشون صحبت می‌کنن و معمولاً ما می‌شنویم صوبتاشونو. یه یادداشت زدم روی در و نوشتم بدانید و آگاه باشید که ما ناخواسته حرفاتونو می‌شنویم و این مکان، مکان مناسبی برای صحبت‌های عاشقانه نیست. و صد البته برای آدم بی‌تجربه‌ای مثل من خوبه. چون الان دیگه می‌دونم روزای اول چه جوری باید با طرف صوبت کرد و چی بگی چی میشه و چه حرف‌هایی موجب استحکام یا گسستن روابط طرفین میشه. 

اون روز یکی‌شون پشت در اتاق ما داشت عطری که یارو براش خریده بودو برای دوستش توصیف می‌کرد. می‌شد حدس زد دوستش داره میگه عطره تقلبیه و این داره توجیهش می‌کنه که نه! پسره خیلی دوستم داره و خیلی هم اصله! در پایان مکالمه با سرچِ اسم عطر تو گوگل! توجیه شد که عطره بیشتر از سی تومن نمی‌ارزه و قرار شد زنگ بزنه پدر پسره رو دربیاره و به هم بزنن.

چهار.

دانشگاه سیم‌کارت رایگان رایتل می‌داد و ملت گرفتن.
میگه بگیر.
میگم لازم ندارم.
میگه بعداً خواستی شوهر کنی لازم میشه سیم‌کارتتو عوض کنی. یه سیم‌کارت نو داشته باشی خوبه.

پنج.

اومده میگه یه پسره پیشنهاد آشنایی داد و شماره‌مو خواست و دادم.
با اینکه به من ربطی نداشت؛ ولی برای خالی نبودن عریضه پرسیدم پسره هم مثل خودت فلان جایی‌ه؟
گفت نه بابا. تهرانی‌ه
گفتم بعیده پسرای تهرانی با دختر فلان جایی ازدواج کننا
گفت حالا کی خواست ازدواج کنه. یه چند ماه می‌خوایم دوست باشیم فقط.

شش.

قبلاً دوست‌پسر داشته و فکر کنم فقط هم همون یه دونه دوست‌پسره رو داشته. نمی‌دونم چی شده که به هم زدن و جدا شدن. ولی می‌دونم که خیلی دوست داشتن همو. هنوزم دارن البته. ولی دختره داره با یکی دیگه ازدواج می‌کنه. چند ماه پیش عقد کردن و چند روز دیگه عروسی‌شونه. هر بار از خونه‌ی نامزدش اینا برمی‌گرده گریه می‌کنه و همه‌مون می‌دونیم چرا. ولی چیزی نمی‌گیم و دعا می‌کنیم محبت و عشق! بین‌شون ایجاد بشه. میگه هیچ عشقی عشق اول نمیشه. می‌پرسه حاضری با کسی که دوستش داری و دوستت نداره ازدواج کنی یا کسی که دوستت داره و دوستش نداری؟
ملت گفتن وقتی نمی‌تونی با کسی که دوستش داری باشی، حداقل با کسی که دوستت داره باش.

جمله‌شون سنگین بود.
هنوز هضمش نکردم.
کلاً من این جماعتو هضم نمی‌کنم.
ولی من حاضر نیستم با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم. حتی اگه خیلی خیلی دوستم داشته باشه. دوست داشتن باید دوطرفه باشه. اینو هر اسکولی می‌دونه.

هفت.

دیشب فهمیدم یکی از دوستام داره بابا میشه و الان همون حسِ خاله شدنی رو دارم که وقتی مطهره و زینب و حکیمه مامان شدن داشتم. با این تفاوت که حس کنونی‌م اینه که دارم عمه میشم :)))

کلاً هم تو این پست کسیو تگ نمی‌کنم که تو کفِ هویت نامبردگان بمونید.

۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1: من دندون عقل ندارم. از اولشم نداشتم. ینی کلاً 28 تا دندون دارم. 4 تا از دندونای چپ و راست و بالا و پایینم عصب‌کشی کردم و اعصاب هم ندارم. تکیه‌کلام استاد شماره‌ی یازدهمونم مراده. همه‌ی پاراگراف‌های کتابشم با مراد از فلان چیز اینه و مراد از بهمان چیز اونه شروع کرده و مثالاشم با مراد زده. منظورشم از بی‌مراد منم. (فعلاً بی‌مرادم. به مرادم که رسیدم می‌شم بامراد.) 



2: سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه. عکس سوالای امتحانِ پارسال:



3: یکی از سکانس‌هایی که هی تو حرم تکرار می‌شد، سکانس ساعت پرسیدنِ مامان و ساعت دستم نیستِ من بود. هی هر بار می‌گفت پس اون ساعت به چه دردت می‌خوره و منم هی هر بار می‌گفتم می‌ترسم تو این شلوغی بندش باز شه و گم شه و خاطره‌ی خوبی تو ذهنم نمونه از گم شدن ساعتی که شش ساله باهاش خاطره دارم و چه کلاسایی که چشمم به ساعت بود تا بلکه استاد ما را بهلد (رها کند!)

ساعتمو قبل از سفر گذاشته بودم تو کیفم و اون موقع صحیح و سالم بود. صبحِ اولین امتحان وقتی داشتم می‌رفتم سر جلسه از کیفم درش آوردم و دیدم بندش درومده! به دلایل امنیتی نمی‌تونم عکسشو نشون بدم. اگه عکسشو ببینین تو گوگل سرچ می‌کنین مدلشو پیدا می‌کنین بعد میرید پستای مخصوص بانوان رو می‌خونید و بعدش دیگه آبرو حیثیت برای نگارنده‌ی این سطور نمی‌مونه.

دیشب بردم دادم درستش کردن. کار آقاهه که تموم شد گفتم هزینه‌ی تعمیر چه قدر میشه؟ جایی که رفته بودم ساعتای مارک می‌فروختن و اساساً دو سه تومن و حتی ده بیست تومن عددی نبود. آقاهه گفت هیچی. گفت فقط با انبر محکمش کردم و کار خاصی نکردم و هیچی نمیشه. منم نیست که آدم بی‌تعارفی‌ام! نمی‌دونستم داره تعارف می‌کنه یا جدی هیچی نشده. یه کم مکث کردم و گفتم ببخشید متوجه نمی‌شم هیچی ینی چی. ینی من الان ساعتو بردارم برم و هیچ هزینه‌ای در قبال کارتون ندم. درسته؟ آقاهه لبخند زد و گفت درسته. منم تشکر کردم و ساعتمو گرفتم و در قبال کارش هیچی بهش ندادم. ولی اسم مغازه‌ش یادم می‌مونه که اگه خواستم بعداً برای کسی ساعت بخرم اون مغازه در اولویت باشه.

4: هم‌اتاقیام امتحاناشون تموم شده و رفتن خونه. منم سر صبی (دقیقاً هشتِ صبح!) رفتم از این آبمیوه‌گیریای دستی گرفتم. لیمو تُرش و نارنج داشتم. سه کیلو نارنگی و پرتقالم گرفتم آوردم آبمیوه‌ی چهارصددرصد طبیعی درست کردم. زدم تو رگ!!! فقط الان احساس می‌کنم یه کم فشارم افتاده و سرشار از امگا 3 ام. امگا 3؟ اممممم... فکر کنم ویتامین 3 بود منظورم. شایدم ث، یا c! یا حالا هر چی.



5: وقتی این جزوه رو نوشتم به خودم فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.
مکالمه‌ی من و استاد شماره‌ی 12 و 8 و یکی از هم‌کلاسیا







6: اون روز یکی از بچه‌های کلاس پرسید «مَجاز» و «مُجاز» و «ایجاز» و «اجازه» از یک ریشه‌ان؟
منم اول صبر کردم ملت جواب بدن و دیدم کسی چیزی نمیگه و اینا رو گفتم و از اونجایی که اینا برای خودم جالب بود می‌ذارمش اینجا که شما هم بخونید و البته مطمئنم اصلاً براتون جالب نیست.

گفتم نه اینا هم‌ریشه نیستن وَجَزَ، أوْجَزَ، یُوْجِزُ، اِوْجاز (=ایجاز) باب افعال هست؛ 
جاز، یَجوزُ، ثلاثی مجرد که اسم فاعلش میشه جایز. 
مَجاز بر وزن مَفال و از فعل جاز یجوز و مصدر میمی به معنای تجاوز از معناست. مَفال وزن اسم مکان از اجوف هم هست.
مُجاز بر وزن مُفعَل (مُفال = وزن اسم مفعول از فعل اجوف در باب اِفعال)
اجازه: بر وزن افاله، وزن مصدر باب افعال از فعل اجوف هست.

درسم که تموم بشه یه کتاب می‌نویسم عنوانشم می‌ذارم عربی آسان است. به خوانندگان وبلاگم هم 40 درصد تخفیف می‌دم. صفحه‌ی اولشم براشون امضا می‌کنم :)))

همچنین بد نیست بدانید که:



7: دخترِ یکی از هم‌کلاسیای کلاس تدبر.
از حیاط مسجد تا جلوی دانشکده برق تاتی‌تاتی‌کنان و بدون کفش داشت برای خودش پیاده‌روی می‌کرد. مامانشم خبر نداشت این شیطون‌بلا! سر از کجاها درآورده. اول می‌خواستم بذارمش تو کیفم و فرار کنم! اما کیفم جا نداشت و دستشو گرفتم ببرم مسجد. یکی دو تا سلفی هم گرفتم باهاش. ولی وسط راه به دلایلی ولش کردم خودش بیاد. چه دلایلی؟ والا از دور یه آشنای نزدیک دیدم و سریع باید فلنگو می‌بستم که رو در رو نشم باهاش و سرعت قدمای این بچه هم پایین بود و نمی‌تونستم بغلش کنم. فلذا رهاش کردم به امان خدا :))) و سوالم اینه که چرا کسی که الان باید اون ور آب باشه رو مدام سمت مسجد می‌بینم؟



8: یکشبنه یه سر رفتم دانشکده‌ی سابقم و مریم هم دیدم و کادوی تولد و سوغاتی‌شم دادم. وقتی گفتم کجا بیام و گفت طبقه‌ی 4 (اتاق دانشجوهای دکترا طبقه‌ی چهار دانشکده است)، تو دلم گفتم آی آلله اُزومو سنه تاپشیردم!!!
طبقه‌ی 4 یه چیزی تو مایه‌های منطقه‌ی ممنوعه‌ی مین‌گذاری شده است. بس که آشنا توشه!

9: آقا من هیچ وقت نفهمیدم این چیزایی که این تو می‌ذارن برای چیه! تبلیغاته؟ گم شده؟ نمونه‌ی جنسه؟ نخریم؟ بخریم؟ ببینیم؟ چیه؟ اصن اون جامدادی اونجا چه نقشی داره؟ کمدِ درمانگاه شریف:



10: دو تا از امتحانام مونده هنوز. یکی امتحان همین استاد شماره‌ی 11 که چهارشنبه است و یکی هم امتحان آهنگر دادگر که گفته امتحانشو شفاهی می‌گیره. ینی قراره عینهو بچه‌ی ابتدایی بریم پای تخته ازمون سوال بپرسه. وای خدای من. روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است. این ینی همین استاد!!!
آخه امتحان شفاهی از دانشجوی ارشد؟ خب کتبی چشه مگه؟ تازه کتبی خوبیش اینه که استاد نمی‌فهمه وقتی برگه رو گرفتی هیچی بلد نیستی و کم‌کم داره جوابا بهت الهام میشه. امتحان کتبی مزایای دیگه‌ای هم داره که چون خونواده رد میشه بی‌خیال.

علی ایُ حال! تا حالا 29 تا از نامه‌های مولانا رو بررسی کردیم و قراره از همین 29 تا امتحان بگیره. شماره‌ی درسا رو روی کاغذ می‌نویسه و ما برمی‌داریم و متن اون درسو می‌خونیم و معنی می‌کنیم و به سوالاش جواب می‌دیم. من میگم نامه‌ی شماره‌ی چهارو قراره بخونم. هر کدوم از دوستان هم یه حدسی زدن. شما چی فکر می‌کنید؟ قرعه‌ی کدوم درس قراره به نام من بیافته؟


و یکی از ویژگی‌های این بازی اینه که فقط و فقط در ایام امتحانات جذاب میشه برای آدم.

رکورد جدیدم:

۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

979- آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ب.ظ

1. خانومه تو مترو جوراب می‌فروخت. سه تا پنج تومن. یادم افتاد هم‌اتاقیم جوراب لازم داشت و بهش گفته بودم اگه دیدم برات می‌خرم. از خانومه خواستم جورابا رو بیاره نزدیک‌تر و با دقت داشتم بررسی‌شون می‌کردم. یکی یکی نگاشون کردم و سه تا انتخاب کردم و تمام این مدت که من در حال بررسی و انتخاب بودم یه خانوم مسن داشت نگام می‌کرد. وقتی داشتم جورابا رو می‌ذاشتم تو کیفم خانوم مسن گفت سلیقه‌ت خوبه. می‌خواستم بگم انتخابای من کلاً حرف نداره. ولی وقتی خودم منتخب واقع میشم و خبرش به سهیلا می‌رسه میگه چرا بقیه رو برق می‌گیره تو رو چراغ نفتی :دی

2. بیهقی تو یه قسمت از کتابش می‌نویسه "سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را". 
نوشته بودم "سرما خوردم. از این سرماخوردگیا که فیلو از پا درمیاره. اتفاقاً آهنگر هم سرما خورده بود و هی براش آبلیمو عسل می‌آوردن. ولی برای من نمی‌آوردن. تبعیض تا به کی؟" 

واقعیت اینه که اگه اون روز می‌رفتم به آقای آبدارچی می‌گفتم منم سرما خوردم و آبلیمو عسل می‌خوام برام درست می‌کرد. پس این جمله‌ی "تبعیض تا به کی؟" تو اون پاراگراف ضرورتی نداشت. تازه فقط یه بار و یه لیوان آبلیمو عسل آوردن و نباید می‌گفتم "هی" براش آبلیمو عسل می‌آوردن.

3. دیروز برامون یه میز بزرگ آوردن (این دو سال استادامون یه میز کوچیک داشتن که سمت چپ عکس می‌بینیدش) وقتی داشتن میزا رو جابه‌جا می‌کردن خانم م. گفت دکتر ح. (همون آهنگر!) گفتن یه میز بزرگتر برای کلاستون تهیه کنیم. گفتم این صندلی چرخ‌دار و میز به این بزرگی چه ضرورتی داره وقتی استادامون ایستاده درس میدن و نهایتش یه لپ‌تاپ میارن و دو سه تا کتاب؟

یکی از بچه‌ها گفت چه طور پارسال که ایشون تدریس نمی‌کردن این میزو تهیه نکردین و امسال تهیه کردین؟ از اونجایی که خانم م. از خودمونه یکی از بچه‌ها به شوخی گفت برای اینکه آبلیمو عسل و کیک و بیسکویت و شیرینیای دکتر ح. رو میز جا بشه و یکی از بچه‌ها نشست رو صندلی و چرخوند و گفت برای اینکه دکتر رو این بشینه و این جوری بچرخه!

مدتیه که میز اساتیدو تحت نظر دارم و جز آبِ خالی و گاهی آب جوش و تی‌بگی در کنارش و گاهی بیسکویت چیز دیگه‌ای براشون نیاوردن و معمولاً هم این چیزایی که براشون میارن دست‌نخورده می‌مونه. کلاهمو که قاضی می‌کنم می‌بینم اگه دکتر برای رفاه خودش اون میزو می‌خواست، از مهرماه سفارش می‌داد، نه حالا که کلاسامون تموم شده و هفته‌ی دیگه هفته‌ی آخره. و نکته‌ی دیگه اینکه صبح برای استادِ کلاس ورودیا دو تا شیرینی هم گذاشته بودن که دست‌نخورده مونده بود و آبدارچی برد و بعدش که با دکتر ح. کلاس داشتیم همون شیرینی رو آورد براش و ایشونم اعتراض کرد که یا برای همه بیارین یا نیارین و نمیشه که استاد بخوره و دانشجو نگاه کنه و آبدارچی شیرینی رو برد و بعدِ کلاس برای همه‌مون شیرینی آوردن.

و دیگه این که هر موقع در مورد کتابی که تدریس می‌کنه حرف زدیم، غر زدیم و گفتیم مجبورمون کرد کتابی که خودش نوشته رو بخریم. اعتراف می‌کنم کتاب بدی نبود و من که کلی چیز میز یاد گرفتم و راضی بودم از کلاسش.

4. منظور بیهقی از "سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را" اینه که باید مسئولیت چیزی که میگی یا می‌نویسی رو به عهده بگیری. همیشه یه طوری نوشتم که شرمنده‌ی وجدانم نباشم و اگه اونی که در موردش نوشتم اینجا نبوده و چیزایی که در موردش نوشتم رو نخونده، با خودم گفتم خودش نیست، خداش که هست. جدا از شخصیتِ سیاسی و حزب و جناح و اون چیزی که بیرون از کلاس هست و من ازش بی‌خبرم، در عالمِ استادی و شاگردی، بیشتر از بقیه‌ی استادام دوستش دارم. پارسال اینا رو به مناسبت روز دانشجو بهمون هدیه داده بود و امسال اینا رو:



5. دیروز یکی از بچه‌ها یه قابلمه آش درست کرده بود و آورده بود فرهنگستان دور همی بخوریم. برای اینکه دستشو رد نکنم یه قاشق خوردم و خوب بود. منم الویه درست کرده بودم و بچه‌ها خوردن و تحسین و باریکلا گفتن و دیگه وقت شوهر دادنته و فضا فضای شوخی بود. به ف. گفتم حیف پسر نداری منو بگیری برای پسرت؛ ولی بیست و شش هفت سال اختلاف سنی زیاد نیست و صبر می‌کنم تا اون موقع. یکی دیگه از بچه‌ها که یه دختر داره گفت منم رزروِ دوم! اگه پسردار شدم، تو رو می‌گیرم برای پسرم. کماکان فضای فضای شوخی بود و بگو بخند و دو تای دیگه از بچه‌ها هم اومدن و برای اونا هم تعارف کردم و خوردیم و خوردن و نظر اونا رو هم در مورد دستپختم پرسیدم و به م. گفتم شما نمی‌خوای منو به عروسی خودت قبول کنی؟ تُن صداشو آورد پایین و یواشکی گفت حالا تو یه فرصتی راجع به یه چیزی... یکی هست... می‌خواستم باهات صحبت کنم.

بعدش دیگه من خفه شدم و از دیروز اینجوری‌ام: :||||

+ عنوان: www.irmp3.ir/play بشنویم

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. ما یه استادی داریم که آهنگره؛ دادگر هم هست. ینی آهنگر دادگره. سر ساعت میاد و همچین که می‌رسه شروع می‌کنه به حضور و غیاب و حتی اگه یه دیقه بعدِ حضور و غیابش برسی، اون "غ" جلوی اسمتو به تاخیر یا تیکِ حاضر تبدیل نمی‌کنه و کلاً تا آخر کلاس "غ" می‌مونی. حالا از شانس من، یا از شانس این استاد، قبلِ کلاساش هوا بارونیه و مسیر، پرِ دار و درخت و آدم دلش نمیاد طبیعتو ول کنه بره بشینه سر کلاس و نامه‌هایی که مولانا به این و اون نوشته رو بخونه. فلذا، آدم با اینکه می‌دونه استاد الان سر کلاس نشسته و علامت "غ" زده جلوی اسمش، گوشی‌شو درمیاره و از در و دیوار و دار و درخت و گربه‌ای که خوابه عکس می‌گیره و زیر شر شر بارون خیس میشه و کماکان دلش نمیاد طبیعتو ول کنه بره بشینه سر کلاس و نامه‌هایی که مولانا به این و اون نوشته رو بخونه. علی ایُ حال سه تا تصویر سمت چپی مربوط به دیروزه و نمی‌دونم دیروز آفتاب از کدوم طرف درومده بود که آخرِ کلاس استاد، که آهنگره و دادگر هم هست، "غ" جلوی اسممو پاک کرد و گفت فلانی هم که اومده و حاضر بود. کپشنِ عکس سمت راستی هم من و چادرِ خیس و گِلی‌م همین الان یهویی، قبل از کلاسه که دو هفته پیش زیر برف و بوران گرفته شده. موقع پایین اومدن از پله‌ها حواسم نبود جمع‌ش کنم و به فجیع‌ترین شکل ممکن گِلی شد و چون رنگ لباسم روشن بود، داشت لباسامم گلی می‌کرد و مجبور شدم با یه همچین سر و وضعی برم و اول چادرمو بشورم و با چادری که تهش خیس بود و سرش تَر (برف، تَرِش کرده بود. تر، یه درجه پایین‌تر از خیسه) برم بشینم سر کلاس. اون سیم مشکی هم سیم هندزفری‌مه.



2. دیروز برای صبونه چی خوردم؟



3. هفته‌ی پیش برای شام و ناهار چی خوردم؟
هر کدومشونو دو سه بار خوردم. ولی تنوع‌شون در همین حد بود. و جالب است بدانید که ماکارونی و عدس‌پلو و پیتزا جزو اون دسته از غذاهایی هستن که دوستشون ندارم. انقدر از عدس‌پلو بدم میاد که دلم نیومد گوشتو قاطی‌ش کنم و برنج و عدس رو جدا خوردم و گوشتو جدا! اون کتاب آبیِ کنار سوپ مرغ هم همون شرح زندگانی من عبدالله مستوفی‌ه.



4. هفته‌ی پیش چه چیزی نوشیدم؟
این تاریخ اجتماعی و اداری دوره‌ی قاجاریّه اسمِ دیگه‌ی همون شرح زندگانی منه. بعید نیست کامنت بذارید بپرسید اون چیزِ قرمز چیه. اون چیزِ قرمزِ داخل شربت، زعفرونه! نباتش زعفرانی بود به واقع.



5. میوه چی خوردم؟



6. دیگه چی خوردم؟



7. دسر هم درست کردم؟ بله. چی درست کردم؟
یکی از خوانندگان عزیز (گیسوکمند) که آدرس وبلاگ و ایمیلشو ندارم، دستور تهیه‌ی این دسرو برام کامنت گذاشته بودن و از پشت همین تریبون ازشون سپاس‌گزارم. هم میشه تو اون ظرفای آبی و سبز خورد این دسرو، هم از قالب جدا کرد و گذاشت تو بشقاب و شیرینی‌طور تزئینش کرد. [دستور تهیه‌ش و به عبارتی کامنتِ ایشون]



7. دیگه چه کارایی کردم؟
یه زمانی برنجِ پخته از خونه‌مون می‌فرستادن برام! الان به درجه‌ای از کدبانو بودگی رسیدم که برای ایام امتحاناتم چیز میز فریز می‌کنم!


8. دیالوگ - من و راضیه (دوست وبلاگی)

پست یه جمله‌ای که بهش اشاره کردم: post/356

9. 

10. دیالوگ - من و فریال (دوست وبلاگی)
شاعر می‌فرماید: هم دعا می‌کنم این عشق فراموش شود، هم دعا می‌کنم آن روز خدایا نرسد!


11. دیالوگ من و سهیلا (هم‌مدرسه‌ای)
بعد از اینکه دو سه ساعت چت کردیم و کلی نصیحتم کرد، به این نتیجه رسیدیم که عقلم زایل شده! ینی به زوال رفته!


12. فکر نکنم تا اینجا این پست براتون مفید بوده باشه و به درد دنیا و آخرت‌تون خورده باشه و به سوادتون افزوده باشه. ولی این بندِ 12 رو به ضرس قاطع مطمئنم که به دردتون نمی‌خوره و احتمالاً تنها فایده‌ش اینه که بعدش به این نتیجه می‌رسید که روی سنگ قبرم بنویسید آن بانو هیچ وقت تو بحث کردن کم نمی‌آورد. ولی وقتی حق با طرف مقابل بود، حق رو به طرف مقابل می‌داد.
این دیالوگا رو برای دلِ خودم و برای اینکه یادگاری برای خودم نگهش دارم می‌ذارم اینجا. با دوستم داشتیم در مورد بند 52 پست هفته‌ی پیش بحث می‌کردیم.

۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش، استادمون یه کتابی رو معرفی کردن که من دوران دبیرستان، فقط اسم این کتاب رو شنیده بودم و هیچی در مورد محتوا و سبک نگارشش نمی‌دونستم. معمولاً دانشجو جماعت، کتابای درسی رو هم به زور و با هدف پاس کردن می‌خونه. ولیکن بنده بعد از کلاس مستقیم رفتم کتابخونه و اسم کتاب رو سرچ کردم و فهمیدم کتابخونه‌مون پنج شش نسخه از این کتابو داره و شماره‌شونو یادداشت کردم و تحویل مسئول کتابخونه دادم که برام بیاره. رفت و با قدیمی‌ترین نسخه برگشت. ظاهراً چاپ‌های جدیدشو امانت گرفته بودن و فقط همین یه نسخه که مربوط به سال 1324 (شمسی) بود رو داشتن. نویسنده‌ی کتاب (عبدالله مستوفی) زمان ناصرالدین شاه به دنیا اومده و 1329 (شمسی) فوت کرده. به عبارت دیگه، من الان اون نسخه‌ای رو دارم که زمان حیات نویسنده چاپ شده. فکر کردم حالا که هم‌اتاقیام رفتن خونه و یه چند روز تعطیلم و خونه رفتنِ خودم هم کنسل شده، فرصت خوبیه که بخونمش. لازمه اینم بگم که من کلاً اهل رمان و نوشته‌های طویل و خوندنِ پست‌های طویل نیستم (هر چند خودم طویله‌نویسم :دی). ولی تنها انگیزه‌ای که باعث شد من شروع به خوندن این کتاب چند هزار صفحه‌ای بکنم این بود که به نظرم عبدالله مستوفی هم یه بلاگر بود و حس می‌کردم دارم وبلاگ یه آدمِ دویست سال پیشو می‌خونم. موضوع کتاب، شرح زندگی خودشه و خاطرات خودشو نوشته و لابه‌لای نوشته‌هاش اوضاع ایران رو هم تشریح کرده. مثل من که خاطرات خودمو می‌نویسم و شما حین خوندنِ پستای من از جوّ شریف و فرهنگستان و خوابگاه هم آگاه میشین. و تمام پاراگرف‌های این کتاب عنوان داره؛ دقیقاً مثل یه پُست. ولی چون خیلی قدیمیه، ویرگول و نقطه و علایم نگارشی نداره. البته اخیراً ویرایش شده و اگه بخواین بخرین، ویرایش شده‌ش رو بخرین و اگرم نخواین بخرین می‌تونین دانلودش کنین. این چند روز حدود 300 صفحه‌شو خوندم و کماکان دارم می‌خونمش و نکاتی که برام جالب بود رو عکس گرفتم  و کماکان دارم می‌گیرم که بذارم وبلاگم و شما هم بخونید. صفحات 100 تا 200 اصلاً به مذاقم خوش نیومد و همه‌ش از دربار و وزیر و وزرای دوره‌ی قاجار بود. ولی پست‌های اجتماعی و خانوادگی‌شو دوست داشتم. مخصوصاً پستایی که در مورد آغامحمدخان و لطفعلی‌خان بود :دی صدای استادمون (جناب آهنگر) وقتی داشت در مورد کتاب توضیح می‌داد (4 دقیقه، 4 مگابایت):

s9.picofile.com/file/8276433526/95_9_8_1_.MP3.html

این شما و این هم پست‌هایی که لایک کردم، به انضمام کامنتایی که براشون گذاشتم:

1.

وقتی نویسنده‌ی این کتاب (عبدالله مستوفی) به دنیا میاد باباش (نصرالله) 72 سالش بوده و مامانش (زیبنده) 21 سال. مامانش زن سوم باباش بوده.


2.

فاصله‌ی سنی داداش بزرگه و باباش، 16 سال بوده. فکر کنم باباش همین که به سن تکلیف رسیده براش زن گرفتن. زن اول باباشم از باباش بزرگتر بوده.


3.

ناشزه (عربی‌ه، بر وزن فاعله) ینی زنی که حرفای شوهرشو گوش نمیده! بهونه‌ی خوبیه برای آقایون موقع طلاق زنشون.

 

4.

زن دومی باباش زود می‌میره و باباش وقتی 60 و چند سالش بود یه دختر 15 ساله که مامان نویسنده باشه رو می‌گیره.


5.

اینجا عین بلاگرا داره با خواننده صحبت می‌کنه :دی


6.

در مورد صیغه و ازدواج دائم یکی از همسایه‌ها یا اقوامشون نوشته.


7.

اینجا به یکی از ویژگی‌های هم‌وطنان اصفهانی‌مون اشاره می‌کنه. دقت کنید که ماجرا برمی‌گرده به 200 سال پیش.


8.

فکر کنم اینجا به هم‌شهریام توهین شده. ولی برای اینکه فیلتر نشه طی یک فقره پانوشت توضیح میده که منظور بدی نداشته به واقع :)))


9.

فروشنده ترک بوده و زبان فارسی رو نمی‌فهمیده :دی


10.

به نظر منم افلاطون یه چیزی تو مایه‌های درس الکترومغناطیسه :))))


11.

اگه اون موقع به دنیا میومدم با این توصیفی که ایشون از حموم عمومی کردن، فکر کنم انقدر حموم نمی‌رفتم که کپک می‌زدم :))) الان سال 2016 هست و من چندشم میشه برم استخر! خدایا شکرت که اون موقع به دنیا نیومدم.


12.

چی بگم والا!


13.

اسم خواهرش خیرالنسا بوده؛ خانوم کوچولو صداش می‌کردن :دی سوالم اینه که خانوم کوچولو وقتی مامان بزرگ شد، بازم خانوم کوچولو صداش می‌کردن؟


14.

گاراژ همون پارکینگه! اتفاقاً ما هم توی ترکی به پارکینگ می‌گیم گاراژ. فکر کنم garage فرانسویه.


15.

خودش با باباش 72 سال اختلاف سنی داشته هیچ! تازه بعد خودش چند تا خواهر برادر دیگه هم داشته. من دیگه حرفی ندارم به واقع :|


16.

کلاً عروس و داماد هیچ دخالتی در راستای انتخاب همدیگه نداشتن!


17.

اینجام مثل بلاگرا با خواننده صحبت کرده :دی


18.

داداش بزرگه‌ش با باباش 16 سال فاصله‌ی سنی داشته و تو مجالس فکر می‌کردن اینا داداشن. تازه باباش انقدر خوب مونده بوده که فکر می‌کردن پسرش داداش بزرگه‌شه.


19.

تنِ سعدی بعد از خوندن این سطور تو گور لرزیده.


20.

21.

پست اقتصادی


22.

کلاً الهی بمیرم برای جوونای اون دوره و زمونه


23. 

راست میگه خب!


24. 

موافقم


25.

همونطور که عرض کردم کلاً عروس و داماد در زمینه‌ی ازدواج هیچ کاره بودن.


26.

آغامحمدخان اولین شاه قاجار بوده و نویسنده، آغامحمدخان رو ندیده و اینجا داره خاطرات گذشته رو میگه و یادی از گذشته‌ها می‌کنه.


27.

لطفعلی‌خان زند عشق منه :دی


28.

اینجا داره توضیح میده که اگه شب یک ساعت بلندتر بود لطفعلی‌خان شکست نمی‌خورد و زنده می‌موند.


29. 

الهی بمیرم براش!


30. :((((

31.

آغامحمدخان چون مقطوع‌النسل بوده، برادرزاده‌ش فتحعلی‌شاه جانشینش شد. فتحعلی‌خان انقدر زن و بچه داشت که لقبش باباخان بود :))) ظاهراً آغامحمدخان خیییییییییلی خسیس بوده. بی‌رحم هم بوده :(((


32.

آغامحمدخان برای یه کاری میره مسافرت و یه سفیری میاد و باهاش کار داشته و وزرا میگن به جای آغامحمدخان، خواهرش با سفیر صحبت کنه. بعداً یکی از وزرا غیرتی میشه و میخواد خواهر شاهو شلاق! بزنه که چرا با نامحرم حرف زده. شاه می‌فهمه و دستور میده وزیرو بندازن تو دیگ بجوشونن. اسم یارو زهرمار خان بوده :))))

 

33.

ادامه‌ی عکس قبلی‌ه


34.

این فتحعلی‌شاه دومین شاه قاجاره. برادرزاده‌ی آغامحمدخان.


35.

این فتحعلی‌شاه شعر هم می‌گفته :)))


36.

این حاجی همون وزیر لطفعلی‌خان بوده که به لطفعلی‌خان خیانت کرد و دروازه‌های شهرو بست و کلی کرمانیِ بی‌گناه رو به کشتن داد. عوضی!!! عوضیِ خر!!! من که نمی‌بخشمش :(((


37.

وای این پاراگراف فوق‌العاده بود :)))))

دیدین یکی پدرش فوت می‌کنه میگن پدر همه‌ی شهر فوت کرده؟

یه بنده‌خدایی اینو برای زن یکی میگه و بعداً متوجه سوتیِ خودش میشه


38.

محمدشاه سومین شاه قاجار بوده. بعد محمدشاه هم ناصرالدین شاه، شاه میشه. 

عکس شاهان قاجار: fa.wikipedia.org


39.

افسر بی‌مروت :(((


40.

خاطره‌ای بسی بسیار چِندِش!


۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

970- خدایا من کجا میرم، کجای جاده دلتنگه

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

1. خوبی نسرین؟
تا خوبو چی تعریف کنیم.
پاشو بیا بریم اتاق ما.
[نگاش می‌کنم]
گفتی اسم سیگار استادتون چی بود؟
[نگاش می‌کنم]
دو نخ وینستون دارم.
[نگاش می‌کنم]
[نگام می‌کنه]
[نگاش می‌کنم]

به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابو...

2. خیلی عجیبه، با اینکه حداد دستش تو کاره ولی تا حالا یه معادل فارسی واسه هروئین پیدا نکرده. مثل جنس داغ، حال خوب. یا سفید پودرِ فضانوردی مثلا.

3. من انواع بافت مو رو بلدم، بافت چهارتایی، تیغ ماهی، حتی بلدم موهای خودمم ببافم. ولی وقتی فلانی میگه موهامو بباف میگم بلد نیستم. میگم حتی اون بافت سه تایی ساده رو هم بلد نیستم. من حتی بند انداختن هم بلدم. ولی وقتی فلانی میگه رو صورتم بند بنداز میگم بلد نیستم. من وقتی دارم دمای آب ماشین لباسشویی و زمانش رو تنظیم می‌کنم و تاید رو می‌ریزم توش، حواسم هست که لباس فلانی رو که گفته بود وقتی لباساتو می‌شوری لباس منم بنداز توش رو ننداختم توش. ولی بعد از اینکه استارت رو فشار دادم میگم آخ دیدی چی شد؟ لباساتو ننداختم توش! چون با کسی که نتونم باهاش ارتباط روحی و فکری برقرار کنم، ارتباط جسمی و فیزیکی هم نمی‌تونم برقرار کنم. نمی‌تونم به وسایلش، به موهاش و به صورتش دست بزنم، باهاش دست بدم، ببوسمش و یا لباساشو قاطی لباسای خودم بندازم تو ماشین. من حتی حاضر نیستم براش کیک بدون فر درست کنم. به نظرم هیچ عشقی و محبتی و دوستی و دوست داشتنی در رابطه‌ی من و بچه‌های این خوابگاه جریان نداره. سال که تموم بشه از اینجا میرم و هیچ وقت دلم براشون تنگ نمیشه.

4. تابستون غلط‌گیرم شکست و پاشید رو کاغذ و دستم لاکی شد. هی نمی‌خریدم که برم از لوازم تحریر شریف بخرم. و ما ادراک ما شریف. روزایی که شریف کلاس تدبّر دارم، نیم ساعت یه ساعت زودتر می‌رم و می‌شینم رو یکی از صندلیای روبه‌روی پله‌های عرشه و آدمایی که میان رد میشنو تماشا می‌کنم. غریبه، آشنا، استاد، دانشجو، مستخدم... فقط نگاشون می‌کنم و سه و نیم بلند میشم میرم سمت مسجد. 



5. امروز برگشتنی (برگشتنی قید زمانه، ینی عصر بعد از کلاسم وقتی داشتم برمی‌گشتم خوابگاه) سبزی گرفتم. پاک شده و خرد شده هم نگرفتم که خودم پاک کنم. اون سنگک رو هم در شرایطی ابتیاع کردم که 10 تا مرد تو صف بودن و من تنها خانومِ حاضر در نونوایی بودم. برگشتنی (اینجا هم برگشتنی قید زمانه؛ ولی منظور از برگشت، مسیر برگشت از نونوایی به خوابگاهه) هر کیو دیدم بفرمایید نونِ داغ گویان، سنگک تعارف کردم و نگهبان و مستخدم و رئیس و کارکنان خوابگاه، همه و همه رو مستفیض کردم. من عاشق هویجم و تو همه چی هویج می‌ریزم. بعدشم اینکه گیر ندید که چرا این آشِ به اصطلاح رشته! پیاز داغ و نخود و لوبیا نداره. بدانید و آگاه باشید که من پیاز داغ و نخود و لوبیا دوست ندارم.


۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

968- انقدر سوسو می‌زنم، شاید یه شب دیدی منو

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ق.ظ

1. این جلسه داشت تاریخ نجوم رو می‌گفت. یه نفر یه سوال در مورد صورت‌های فلکی پرسید. استاد یه نگاه به بچه‌ها کرد و گفت کسی برج‌های دوازده‌گانه رو بلده؟ داشت منو نگاه می‌کرد. می‌خواستم بگم داداچ! این دیگه با تالس و فیثاغورث فرق داره. قرار نیست چون مهندسی خوندم از نجومم سررشته داشته باشماااا! چرا منو نگاه می‌کنی خب؟ ولی اینو نگفتم و آروم آروم شروع کردم به شمردن اسامی صُوَر فلکی... حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اَسد، سُنبُله، میزان، عقرب، قوس، جَدی، اینجا مکث کردم و گفتم تلفظشو بلد نیستم استاد. شاید جُدَی باشه. گفت نه همین جَدی درسته. ادامه دادم: جَدی، دَلو، حوت (فایل شماره‌ی 6 - تاریخ علم، استاد شماره‌ی 12- دقیقه‌ی هفتاد و چهارم)

2. گفت کیا تا حالا متن درسو نخوندن؟ دستمو بلند کردم و یه نگاه به پشت سرم کردم و دیدم دست همه پایینه. یه مصرع از گلستان خوند که توش فامیلی من بود و مکث کرد و منم آروم زیر لب بقیه‌ی بیتو خوندم. گفت بخون خانم فلانی. اول توضیحاتشو بخون. خوندم. بعد متن نامه‌ای که مولانا برای پسرش نوشته بود. این پسرشم مثل پسر قبلی ناخلف بود و زن و زندگی‌شو ول کرده بود به امان خدا و دل به کار و زندگی نمی‌داد. مولوی نصیحتش کرده بود که برگرد سر خونه زندگی‌ت. خوب می‌خوندم. نه انقدر تند که گوش ملت جا بمونه و نه انقدر آروم که خسته بشن. بلند می‌خوندم و رسا. حواسم به تکیه و آهنگ و ریتم ابیات بود و سعی می‌کردم کلمات ناآشنا و پیچیده و سخت رو هم بی‌غلط بخونم. به یه بیتش که رسیدم دلم لرزید، صدام لرزید، نفسم بند اومد... به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم. ولی... ولی دیگه انگار آدم چند ثانیه قبل نبودم. دیگه حواسم به متن نبود. من می‌خوندم و استاد تصحیح می‌کرد. من می‌خوندم و اون دوباره می‌خوند. حواسم سر جاش نبود. یه جاهایی مکث می‌کردم و انگار اولین بارم باشه یه متن فارسی به خط فارسی جلوم گذاشته باشن. یه کلمات دیگه رو جای کلماتی که نوشته بود می‌خوندم. نقطه‌ی اوج قصه اونجا بود که یه چیزی خوندم که اصن تو کتاب نبود همچین چیزی. خندید و حرفمو قطع کرد گفت تو کتاب شما اینجوری نوشته؟ خودم و بچه‌ها هم خنده‌مون گرفت. همیشه یه همچین وقتایی جهت انبساط خاطرِ حضّار! یه بیت شعر در وصف حال طرف می‌خونه. ولی چیزی نگفت. خندید و گفت ایرادی نداره. ادامه بده. (فایل شماره‌ی 6 - حداد - دقیقه‌ی شصت و دوم)

2.5. در آتشی که تو افروختی میان دلم، تمام زندگی‌ام باز شعله‌ور شده‌است، از آن زمان که تو مضمون شعر من شده‌ای، غزل نوشتنم انگار ساده‌تر شده‌است، حواس‌پرت تو هستم. ببخش. این حالت، همیشه بوده و چندی است بیشتر شده‌است.

3. استاد شماره‌ی 8 داشت برامون تکلیف! طراحی می‌کرد و بچه‌ها می‌خواستن موعد تحویلشو تا جایی که جا داره بندازن عقب. استاد نگاه معناداری به تک‌تک‌مون کرد و گفت من یه مهندس می‌شناسم که 4 ساعته اون تکلیفی که تا پایانِ ترم فرصت داشتید تحویل بدیدو تحویل داده. هر موقع اون اینو تحویل بده، تا یه هفته بعدش فرصت دارید شما هم تحویل بدید. ولی لطفاً بنده خدا رو سر به نیست نکنید :دی (اشاره به تکلیف استاد شماره 11 که هفته‌ی پیش تحویل دادم. در حیرتم کی بهش گفته من یه همچون کاری کردم.)

4. استاد شماره‌ی 8 هم مثل خودم جغده و تا صبح مقاله و کتاب می‌خونه که صبح با کوله‌باری از معلومات بیاد سر کلاس. یکی از نتایج این شب‌زنده‌داریا این بوده که این جلسه به جای جامدادی، کنترل تلویزیون خونه‌شونو با خودش آورده بود سر کلاس! نشون‌مون داد و توصیه کرد شبا زود بخوابیم.

5. چند وقته هر چی تلاش می‌کنم زود بخوابم و سر کلاسای صبح خسته نباشم، نمیشه و تا دو سه نصف شب بیدارم. زود بیدار شدن و عصر نخوابیدنم هم کوچکترین تاثیری روی این موضوع نداره. شاعر می‌فرماید: «عجبا للمحب کیف یُنام، کل نوم علی المحب حرام». نوم هم ینی خواب. و از اونجایی که جناب آهنگر، همچین که میرسه سر کلاس، سلام و بسم الله و حضور و غیاب رو شروع می‌کنه و از اونجایی که هفته‌ی قبل با چند دقیقه تاخیر، موقع حضور و غیاب رسیدم و وقتی رسیدم اسمم رو خونده بود و جلوش غیبت زده بود و از اونجایی که غیبتم رو پاک نکرد :( فلذا عزمم رو جزم کردم این هفته از 11 بگیرم بخوابم و هندزفریو گذاشتم تو گوشم و داریوش داشت نان‌استاپ! هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه، می‌خوند و منم هر چی تلاش کردم بخوابم ثمری نداشت! صبح با آلارمِ خاموشی گوشی به دلیل کاهش باتری و صدای داریوش بیدار شدم که کماکان داشت می‌خوند اینجا چراغی روشنه. دیگه نمی‌دونم بنده خدا از سر شب تا صبح چند بار تکرار کرده بود این آهنگو، ولی به نظرم نصفه‌های شب داشته بهم فحش می‌داده که لامصب، وقتی گوش نمی‌دیدی چرا گذاشتی نان‌استاپ پلی شه خب...

6. استاد شماره‌ی 4 پریم (استادِ زبان‌های باستانی خودمون شماره‌ش 4 بود و 2 نفرو انداخت و بقیه رو با کمترین نمره‌ی ممکن پاس کرد و من 13 شدم و هیچی هم یاد نگرفتیم و اون استادو عوض کردن و برای ورودیا یه استاد دیگه آوردن که زین پس 4 پریم صداش می‌کنیم و به ما هم گفتن بریم مستمع آزاد بشینیم سر کلاسش و علم بیاندوزیم. ولی من نمی‌رم و تا حالا ندیدمش اصن)... بله عرض می‌کردم! استاد شماره‌ی 4 پریم که 80 سالشه، این هفته کلاس صبو دو ساعت دیرتر برگزار کرد. چرا؟ چون بنده خدا خاله‌ش فوت کرده بود. اون وقت من هنوز 25 سالم هم نشده، خاله‌ام دو ساله فوت کرده. امید به زندگیم هم نصف اون 80 سالی که استاد تاکنون زیسته هم نیست به واقع!

7. هم‌اتاقیم بیدار شده با ذوق میگه وااااااای یه همچون خوابی دیدم. دو نقطه خط صاف طورانه نگاش کردم و گفتم حالا ایرادی نداره، آدم تو خواب اراده و اختیار نداره و فکر نکنم کارای بدی که تو خواب انجام بدیم، تو نامه‌ی اعمال‌مون نوشته بشن. روز بعدش دوباره بیدار شده میگه وااااااای من این دفعه هم یه همچون خوابی دیدم! دو نقطه خط صاف طورانه بازم نگاش کردم و گفتم می‌خوای تو فیلمایی که می‌بینی تجدید نظر کنی؟ فکر کنم تاثیر بدی روت می‌ذارن. والا تهِ تهِ تهِ تهِ خوابایی که من می‌بینم و نامحرم توشه اینه که تو خواب داریم راجع به فرکانس ضرب دو تا سیگنال بحث می‌کنیم و آخرشم مقاله‌شو می‌گیرم تصحیح می‌کنم و می‌گم بره درستش کنه! والا!

8. دیشب خواب دیدم خودکارایی که تو پست 83 دوستام برام خریده بودنو گم کردم. داشتم دنبالشون می‌گشتم. می‌دونستم کجا جا گذاشتم ولی پیداشون نمی‌کردم. من هنوز با همون خودکارا سوالای امتحانمو جواب می‌دم. با اینکه الان اون خودکارا جلوی چشمم هستن ولی هنوز ناراحتم که تو خواب گمشون کرده بودم.

9. این سوالِ «چرا برقو ادامه ندادی» داره به یه موضوع فرسایشی تبدیل میشه و خب برای منی که اساساً و اصولاً آدمی‌ام که هیچ وقت از کسی نمی‌پرسم چرا فلان کارو کردی یا نکردی، یه کم آزاردهنده است که هر چند روز یک بار این سوال تکرار بشه و من هر بار گاهی مفصّل و گاهی مختصر جواب بدم بهش. تو این دو سال انقدر این سوال ذهنم رو ساییده! که رسماً دارم رشته‌ی کنونی یا رشته‌ی سابقم رو از افرادی که باهاشون در ارتباطم مخفی می‌کنم! ینی الان یه عده هستن که فکر می‌کنن من ارشدِ برقم و یه عده هم فکر می‌کنن من هم کارشناسی و هم ارشدم رو زبان‌شناسی بودم و تازه برای اینکه مجبور نباشم این رشته‌ی جدید و غریب زبان‌شناسی رو توضیح بدم، از عبارتِ «زبان می‌خونم» استفاده می‌کنم. و واقعیت اینه که رشته‌ی ارشد من زبان‌شناسی هم نیست. اصطلاح‌شناسی‌ه. کشورهای اروپایی اصطلاح‌شناسی (ترمینولوژی) رو به عنوان رشته‌ی مستقل تدریس می‌کنن ولی چون  ما هنوز اول کاریم، مسئولین اومدن اصطلاح‌شناسی رو به عنوان یکی از گرایش‌های زبان‌شناسی تو دفترچه انتخاب رشته ثبت کردن و احتمالاً 100 سال طول بکشه که مستقل و شناخته بشه. و در پاسخ به این سوال باید بگم جهان‌بینی و طرز تفکر آدما باهم فرق داره و اون دید و بینشی که من نسبت به تحصیل و کار دارم پیامدهایی داره که از همون طرز تفکرم نشئت می‌گیره. به عنوان مثال، من بر خلاف دیدگاه فمینیستی، معتقدم زن با مرد فرق داره و بار اقتصادی خانواده و حتی کشور روی دوش من نیست و وظیفه‌ی من نیست و اگر هم دارم درس می‌خونم، تحصیل کردنم تفریحی و در اولویت دومِ زندگیمه. (جا داره رئیس دانشگاه شریف بعد از شنیدنِ اینکه بنده تفریحی برق خوندم و فارغ‌التحصیل شدم، اَلاَمان گویان جامه‌هاشو بدره و سر به بیابان بذاره). و البته این دقیقاً خلاف جهت عقیده‌ی خانواده و دوستان و اطرافیانمه. ضمنِ اینکه من بر خلاف بعضیا که از درس خوندن زجر می‌کشن، از تحصیل لذت می‌برم و دوست دارم به هر علمی یه ناخنکی بزنم ببینم چه مزه‌ای داره. دلیلی هم نمی‌بینم دلیل کارمو برای کسی توضیح بدم. دلیلی نداره. دوست دارم. دوست داشتن دلیل نمی‌خواد.

10. چهارشنبه‌ها، شریف، کلاس تدبّر دارم. هفته‌ی پیش هوا بدجوری طوفانی بود و چادرم که سهله، اگه محکم واینمیستادم، باد خودمم می‌برد. وقتی رسیدم حیاط مسجد، بچه‌ها داشتن توپ بازی می‌کردن. خانومایی که میان حوزه بچه دارن و بچه‌ها تو حیاط بازی می‌کنن تا کلاس ماماناشون تموم بشه (یادآوری: من حوزه قبول نشدم و الان یه جورایی مستمع آزادم). دم در داشتم هندزفریو از تو گوشم درمیاوردم و یه سر و سامونی به سر و وضعم می‌دادم که برم تو کلاس و باد و نم‌نم بارونم کلافه‌م کرده بود. یکی از بچه‌ها توپو به هوای اینکه بگیرم باهاش بازی کنم، پرت کرد سمت من. پسرا داشتن دم حوض وضو می‌گرفتن و معذب بودم کلا. حواسم بیشتر به باد و بارون بود و متوجه توپ نشدم و توپه یه جوری بهم خورد که چادرم رفت رو هوا و کلاً صحنه تماشایی بود! :دی استاد تدبر هم از پنجره‌ی کلاس داشت تماشام می‌کرد و نچ نچ گویان محو افق بود :))) اسم استادم نمی‌دونم هنوز که تگش کنم.

11. چهارشنبه‌ی این هفته...

12. یه دعای جدید برای قنوت نماز یاد گرفتم. آهنگر یادمون داد البته. «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» به آنچه از خیر بر من نازل می‌کنی، نیازمندم.

13. من ضدی دارم
آنقدر فریبکار که آن را
خود پنداشته‌ام
حالا
من از خود برای تو شکایت آورده‌ام


عنوان: Dariush_Inja_Cheraghi_Roshane.mp3

۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


یکی از اقوام داره جدول حل می‌کنه و زنگ زده میگه دو حرفیه و... حال دخترخاله رو می‌پرسم، سلام می‌رسونه و سلام می‌رسونم و قول می‌دم سر فرصت حتماً بهشون سر بزنم. یه دختره در می‌زنه و میاد تو و یه نگاه به دور و ور می‌ندازه و می‌پرسه اون کمد مال کیه؟ میگم من. میگه منم از اینا خریدم و بلد نیستم سر همش کنم. میای کمکم کنی؟ می‌رم درستش می‌کنم. تو راه به اون دختره که اومده بود ازم سی‌دیِ ویندوز بگیره سلام میدم. برمی‌گردم آشپزخونه دستامو بشورم. یه دختره میاد و شلوارشو نشون میده و ازم می‌پرسه عکس خواننده‌ی خانوم روشه. به نظرت میشه باهاش نماز خوند؟ میگم آره جایی ندیدم نوشته باشه نماز با شلواری که عکس روشه باطله. میره. برمی‌گردم اتاقمون. بچه‌ها دارن کلیپ خواستگاری یه دختره از محمدرضا گلزارو می‌بینن. هم‌اتاقی‌م می‌پرسه به نظرت "پسر" حق داره بدونه یه "دختر" دوستش داره؟ یکم فکر می‌کنم و یاد جلسه‌ی اولی که حداد گفت روایت داریم وقتی یکیو دوست دارین بهش بگین می‌افتم. هندزفریو می‌چپونم تو گوشم و می‌گم نمی‌دونم. شیما میگه تو بودی چی کار می‌کردی؟ نگاش می‌کنم و میگم کاری نمی‌کردم. شیما عاشق شعره. این بیتو براش می‌خونم: رفتم به او بگویم "من عاشقت شدم" را لرزیدم از نگاهش، گفتم عجب هوایی... حرفشو ادامه میده: تو مگه مسلمون نیستی؟ مگه خدیجه... بلند میشم ظرفامو برمی‌دارم و میگم ما خدیجه نیستیم. پسرای این دوره زمونه هم محمد نیستن. میرم آشپزخونه بشورم‌شون. می‌شکنه میره تو دستم. سینک پر خون میشه. ظرفام خونی میشه. شیما داره رو زخمم چسب می‌زنه. گوشی‌مو میدم دست نسیم و میگم عکس می‌گیری از مصداق عینیِ آیه‌ی «وقطعن ایدیهنِ» سوره‌ی یوسف؟

برمی‌گردیم و کتابی که سه شنبه از استادم گرفتمو می‌ذارم جلوم. می‌خونم. اسممو توش می‌بینم. شب‌آهنگ... به زبان‌های مختلف... ذوق می‌کنم. ورق می‌زنم. کاغذاش نوئه. انگشت دست چپمو می‌بره. یه چسب دیگه می‌زنم رو زخمم. دست راستمم می‌سوزه. دقت می‌کنم می‌بینم بریده. کی و کجا و چه جوری‌ش یادم نمیاد.



بشنویم؟

Taher_Ghoreyshi_Mahboube_Ziba.mp3

۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. امروز یه استاد 97 ساله به عنوان استاد مهمان اومده بود کلاسمون برامون از نحوه‌ی نگارش علمی و مقاله‌نویسی می‌گفت. خیلی ناز و گوگولی بود. خدا حفظش کنه. امید به زندگی من حتی نصف سن اون استادم نیست ینی!

1. پستِ محمدتقیِ پارسال یادتونه؟ پسرِ دوستم پروین... دو تا دیگه از دوستامم یهویی ناغافل مامان شدن و چهارمی هم تو راهه و وجه اشتراک این دوستان اینه که اولین دوستای شریفی من بودن. مثلاً یکیشون روز اول وقتی داشتیم می‌رفتیم اردوی ورودیا (مشهد) تو قطار کنارم نشسته بود و اسمشو پرسیدم و دوست شدیم باهم. و همه‌ی عکسایی که تو مشهد گرفتم رو اون برام گرفته بود. یکیشونم اولین هم‌گروهی یکی از درسای ترم اولم بود و اون ترم همه‌ی 18 واحدمون باهم مشترک بود. ترم اول، دویست تا ورودی رو چهل تا چهل تا تقسیم کرده بودن و تیمِ چهل تاییِ ما متشکل از چهار تا دختر و کلی پسر بود و این دخترا اولین موجوداتی بودن که باهاشون دوست شدم و حالا مامان شدن ^-^ 
یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/27

2. هفته‌ی پیش جلسه که تموم شد، آهنگر موقع رفتن گفت دوشنبه شبا قبل خواب خواهر برادرای کوچیک‌تونو بذارین جلوتون متن درسو (همون نامه‌های مولانا رو که برای دوستان و آشنایانش نوشته) با صدای بلند برای برادر خواهرای کوچیک‌تون بخونید و تمرین کنید که سر کلاس وقتی یهو همچین ناغافل میگم شما بخون، آماده باشید. می‌خواستم پاشم بگم داداچ، خواهر برادرای ما خودشون الان دانشجوئن. طفلِ چشم و گوش بسته که نیستن...
حالا اگه می‌گفت بچه‌هاتونو بذارین جلوتون یه چیزی... 
والا

3. خواب دیدم رفتم شریف و از مسئول کارگاه برق خواهش کردم اجازه بده نیم ساعت لحیم‌کاری کنم. گفتم دلم برای لحیم کردن مدار تنگ شده و مسئول کارگاه برقم قبول کرد و تمام مدتی که تو خواب هویه دستم بود داشتم فکر می‌کردم من کِی خودم مدارامو لحیم کردم اصن! که الان دلم هم تنگ شده... هویه به شدت سنگین بود. به شدت!!! انقدر سنگین که وقتی بیدار شدم دستم درد می‌کرد.
بشنویم: Dishab_Khabe_To_Ra_Didam


۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این ترم (سه‌شنبه‌ها) یه درسی دارم به اسم متون ادب فارسی. احوال دل گداخته، اسم کتابیه که جناب آهنگر انتخاب کرده و این ترم برای ما و ورودیا تدریس می‌کنه. محتوای این کتاب، نامه‌های مولاناست که برای دوستان و آشنایانش نوشته و بعد از مرگش جمع‌آوری کردن و جناب آهنگر شرح و بسطش داده و ابیات و کلمات سختشو معنی کرده و هر جلسه بدون اینکه از قبل تعیین شده باشه، هر کدوممون بخشی از نامه‌ها رو با صدای بلند و رسا می‌خونیم و البته تا حالا قرعه به نام من نیافتاده خدا رو شکر!

و من از عُنفوان کودکی‌م از مولانا خوشم نمیومد. حالا دقیقاً دلیلشو نمی‌دونم، ولی یحتمل به این خاطر باشه که یه سری هم‌مدرسه‌ای داشتم که باهاشون تفاوت ایدئولوژیکی داشتم و اینا شیفته و عاشق سینه چاک و فداییِ مولانا بودن و خب این جوری شد که من هیچ وقت علی‌رغم اینکه غزلیات و مثنوی‌شو خوندم و شعراشو دوست دارم و برخی‌شو حفظ هم هستم، بازم نتونستم خودشو دوست داشته باشم.

جلسه‌ی پیش، استاد (نمی‌دونم چرا بهش نمیاد بگم استاد، علی ایُ حال! هر جا میگم استاد، منظورم دکتر حداده) گفت مولانا با اینکه سُنّی بوده، از نسل و نوادگان امام جواد هست و به اهل بیت ارادت فراوان داشته. بعدشم کلی از مولانا تعریف و تمجید کرد.

حالا نشستم دارم نامه‌هاشو می‌خونم و خودمو برای جلسه‌ی بعدی آماده می‌کنم که یه موقع اگه گفت من بخونم، درست و حسابی قرائت کنم و روی تلفظ غ و گ و ق هم کلی تمرین کردم و می‌تونم سه بار پشت سر هم بگم یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا! لامصب کمر آدم خم میشه زیر سنگینی این مصرع. تُرک نیستی، نمی‌دونی چی میگم!

حین مطالعه‌ی کتاب مذکور متوجه شدم مولانا که خیلی هم به اهل بیت ارادت داشته، هر جا نوشته نبی، به "صلی الله علیه و سلّم" اکتفا کرده و لفظِ "و آله" رو نیاورده. به عبارتی ایشون هر جا اسم پیامبرو آوردن، درودشونو فقط به پیامبر و نه خاندانش روانه کردن. بعد یه جای دیگه اومده نوشته عُمر رضی‌الله و فلان و بهمان.

خب اگه قرار باشه منی که دو ساله دارم با هم‌اتاقیای سُنّی مذهبم به صورت مسالمت‌آمیز زندگی می‌کنم و در راستای هدفِ والای وحدت اسلامی کوشش‌ها کرده‌ام، این نامه رو تو کلاس برای ملت بخونم، به تلافیِ "و آله" نگفتنِ مولانا عُمرو خالی می‌خونم و رضی الله رو نمیگم.

همون طور که گفتم محتوای این کتاب، نامه‌های مولاناست که برای دوستان و آشنایانش نوشته. موضوع نامه‌ها متفاوته. مثلاً یه نامه برای حاکم و سلطان نوشته، تو یه نامه شفاعتِ یکیو کرده، یا برای قرض کسی مهلت خواسته، یا خواسته یکیو با یکی آشتی بده و حتی برای یکی کار پیدا کنه. مثلاً یه جا مولانا به پسرش نامه نوشته که هوای زنتو که عروس مولانا و به عبارتی دخترِ دوستِ مولانا باشه رو بیشتر داشته باش. ظاهراً پسرش مردِ زندگی نبوده و دنبال رفیق بازی و دوست‌دختر و اینا بوده و عروس میاد به پدرشوهرش که مولانا باشه میگه این پسرت اصن به من توجه نمی‌کنه و مولانا هم یه نامه برای پسرش می‌نویسه که پسرم! خاطرِ ایشان را عزیزِ عزیز دار و هر روز را و هر شب را چون روز اول و شب اول فرض کن و فکر نکن حالا که گرفتیش دیگه خرت از پل گذشته و فکر آبروی منم باش که رفتم وساطت کردم و دخترِ همکارمو برات گرفتم. بعدش میگه پسرم یه وقت فکر نکنی زنت اومده اینا رو به من گفته هااااا! نه بابا جان! اینا تو خواب بهم وحی و الهام شده و خودم مکاشفه کردم فهمیدم تو با زنت مشکل داری و خواستم تذکر بدم فقط. 

شواهد نشون میده نه تنها مولانا که پسرشو اسکول فرض کرده و گفته تو خواب دیدم این قضیه رو، بلکه مامانِ هم‌اتاقیم نسیم هم یه بار داداشِ نسیمو اسکول فرض کرده بوده و بهش گفته بود تو خواب دیدم یه سری فرشته اومدن بهم گفتن دوست‌دختر داری و بهم الهام شد اسمش فلانه حتی!

این ترم (سه‌شنبه‌ها)1یه درس دیگه هم دارم به اسم تاریخ و فلسفه‌ی علم. تنها مزیت این درس اینه که تنها کارشناس مسائل فنی کلاسم و هر چی بگم، حرفم حجت‌ه و کسی حتی استاد هم مخالفت نمی‌کنه. مثلاً این هفته استاد لابه‌لای نُطق‌ش حجم هرم رو پرسید و منم با قیاس به حجم مخروط که یک سوم حجم استوانه است، گفتم ارتفاع هرم ضرب در قاعده تقسیم به سه. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، تا حالا تو عمرم به فرمول حجم هرم فکر نکرده بودم و یه چیزی پروندم و بعداً اومدم سرچ کردم و دیدم فرمولش همون بوده. تاریخ علم و هر چی که به تالس و فیثاغورث مربوطه رو با گوش جان درک می‌کنم؛ ولی هر چی بیشتر وارد مباحث فلسفی می‌شیم و هر چی بیشتر در مورد فلسفه می‌فهمم، بیشتر ازش بدم میاد، بیشتر ازش متنفر میشم و اگه تا یه ماه پیش، از فلسفه و مباحث فلسفی فقط بدم میومد، الان این قابلیت رو در خودم می‌بینم که خرخره‌ی هر چی فیلسوفه رو با دندونام بِجَوَم و با همین ناخنام چشاشو از کاسه دربیارم بذارم کف دستش. و پناه می‌برم به الکترومغناطیس از شرّ فلسفه. توبه می‌کنم از اینکه فکر می‌کردم هیچی منفورتر از الکترومغناطیس نیست. به همین سوی چراغ مودم قسم، بهشت نمی‌رم اگه افلاطون و سقراط و ارسطو اونجا باشن. بار خدایا! تا حالا همه جوره با هر چی که به فکرت رسیده آزمایشم کردی، ولی تو رو قسم میدم به ذات اقدست که منو با فیلسوف جماعت در نینداز و سرنوشتمو به سرنوشتشون گره نزن. آمین یا رب‌العالمین.

بعداًنوشت: در توصیفِ آشفتگی ذهنِ پریشانم همین بس که هفته‌ی دوم آبان و بعد از یک و نیم ماه از شروع ترم و حضور مستمر در همه‌ی کلاس‌ها بدون غیبت، تازه الان که داشتم تکلیفای یکی از درسامو انجام می‌دادم و بعد از نوشتن این پست متوجه شدم این تاریخ علمو دوشنبه‌ها دارم و همه‌ی دوشنبه‌هایی که سر کلاس درس مذکور نشستم فکر کردم سه‌شنبه است. تازه پایِ یه نوشته‌ای که باید اسم استاد رو هم می‌نوشتم، اسم کوچیک استاد همین درسو محمدامین نوشتم و شماره‌شم تو گوشی‌م دکتر محمدامین فلانی سیو کردم و الان دیدم اسمش امیرمحمده و من همه‌ی این یک و نیم ماه به چشمِ محمدامین می‌دیدمش. به نظرم دوشنبه هیچ فرقی با سه‌شنبه نداره. همون طور که محمدامین و امیرمحمد تفاوت چندانی باهم ندارن. اصن شاعر می‌فرماید:

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما چونانکه بایدند
نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم 
و حرف آخرم را با بغض می‌خورم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا!

اما در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می‌داند؟
شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما چونانکه بایدند
نه بایدها

هر روز بی‌تو روز مباداست...

بعداًتر نوشت:

نامبرده، دوست چندین و چندون ساله است :|

۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

961- دل بی‌دل بی‌صدا تو مقتلش جون می‌کنه

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ب.ظ

1. دیروز 3 تا 5 اولین جلسه‌ی کلاس تدبّر تشکیل شد. کلاسش مثل بقیه‌ی کلاسا میز و صندلی داشت، ولی موکتم داشت و باید کفشاتو درمی‌آوردی می‌رفتی تو. برادرا و خواهرا دو تا کلاس جدا بودن. برای اونایی که حوزه قبول شده بودن دومین جلسه بود و برای من و یه چند نفر مصاحبه‌ردّیِ دیگه جلسه‌ی اول بود. تمام مدتی که استاد داشت سوره‌ی مُزمّل و صف رو تحلیل می‌کرد، بنده پاستیل و رنگارنگ می‌خوردم و ساعتو نگاه می‌کردم و پس کی تموم میشه‌ی خاصی تو نگاهم بود. نماز ظهرمو نخونده بودم و استاد بنا داشت ما رو تا پنج و نیم نگه داره. وقت غروب، پنج و ربع بود و خب خیلی زشته آدم تو مسجد باشه و نمازش قضا شه. پنج و پنج دیقه بلند شدم رفتم بیرون یه گوشه گیر آوردم خوندم و برگشتم.

کلاس که تموم شد، موقع حضور و غیاب اسم من اون آخرای لیست بود و وقتی حضور و غیاب‌کننده دید پس کی به اسم من می‌رسه‌ی خاصی تو نگاهمه جلوی اسمم تیک زد و گفت برو. و من به واقع داشتم شاخ درمی‌آوردم که این منو از کجا شناخت وقتی لام تا کام تو کلاس حرف نزده بودم؟! دم در که داشتم کفشامو می‌پوشیدم یکیشون اومد سمت من و گفت نسرین جان برگه‌ی تعهد و ثبت نام رو امضا کردی؟ و اینجا بود که یه شاخ دیگه کنار اون شاخ قبلی درومد که "نسرین جان؟" چرا تو انقدر معروفی آخه؟!

2. تنهایی ینی تو ایستگاه مترو یه آشنا ببینی و با اینکه عجله داری وایستی و صبر کنی دور شه

3. چند وقته دارم سیگنال low battery می‌دم... سه شنبه صبح تو مترو، میدون ولیعصر، حس کردم دارم خاموش می‌شم. نه دلم می‌خواست سوار شم و نه به این فکر می‌کردم که کلاسم داره دیر میشه و نه دلم می‌خواست برگردم خوابگاه و نه هیچی... هیچی دلم نمی‌خواست... واقعاً داشتم خاموش می‌شدم. 

5. سرما خوردم. از این سرماخوردگیا که فیلو از پا درمیاره. شبا هفت هشت نهایتاً 9 می‌خوابم و سه شنبه صبح به زور رفتم نشستم سر کلاس. یه کم هم دیر رسیدم. اتفاقاً آهنگر هم سرما خورده بود و هی براش آبلیمو عسل می‌آوردن. ولی برای من نمی‌آوردن. تبعیض تا به کی؟!!!

6. دیشب زیارت عاشورا نخوندم و از وقتی خوابیدم تا صبح خوابِ زیارت عاشورا می‌دیدم. یه خواب دیگه هم دیدم. خواب دیدم برای هولدن کامنت گذاشتم (محتوای کامنت یادم نیست) ولی دعوامون شد و پشیمون بودم از اینکه کامنت گذاشتم. چند وقت پیش یه درگیری لفظی پیش اومد و از اون موقع نه می‌خونمش نه کامنت می‌ذارم :|

7. چند وقته تو جاهای مختلف و بی‌ربط به هم، این آیه به پستم می‌خوره: فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِین پس دعاى او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را نیز چنین نجات مى‌دهیم...

4. دیروز وقتی داشتیم روی آیه‌ی بیستم تدبر می‌کردیم فهمیدم قرض و مقراض از یه ریشه‌ن. مقراض به زبان عربی ینی قیچی؛ ینی چیزی که می‌بره. قرض دادن ینی از یه چیزی ببری و دل بکنی و بدیش به کسی. وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا... استاد گفت این قرض، همیشه قرض مادی نیست... 
تا حالا کسی یا چیزی رو به خدا قرض دادین؟

بشنویم: بال پروازت با پوتک عقلت می‌شکنه، دل بی‌دل بی‌صدا تو مقتلش جون می‌کنه، روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه، این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه


صبحانه‌ی امروز: (طرز تهیه‌شو قبلاً تو پست 341 گفته بودم)

۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

960- به بی‌خَه‌می بِژی به بی‌خَه‌می بِمرَه

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ

1. داشتم روی یه گوشه از جزوه‌ام نقوشِ اسلیمی و طرح بتّه جقّه می‌کشیدم و
استاد شماره‌ی11: ... (نشنیدم چی گفت)
همه‌ی کلاس ساکت شدن
سرمو بلند کردم دیدم استاد و بچه‌ها دارن منو نگاه می‌کنن 
استاد: زبان ترکی هم این شکلیه؟
یه نگاه به استاد و یه نگاه به تخته کردم ببینم قضیه چیه و چی چه شکلیه
استاد: انگلیسی که این جوری نیست...
من: آره ترکی هم همین شکلیه (و به واقع نمی‌دونستم دقیقاً دارن در مورد چی صحبت می‌کنن)
استاد: یه مثال میشه از ترکی بزنید؟
دوباره یه نگاه به تخته کردم و 
من: همین مثالای فارسی رو می‌تونیم به ترکی ترجمه کنیم که بشه اون شکلی
و کماکان نمی‌دونستم چه شکلی!

2. همیشه با یه لیوان نسکافه میرم می‌شینم سر کلاس و همین جوری که استاد داره درس میده، منم قُلپ قُلپ کافئین به خودم تزریق می‌کنم. امروز بعدِ سه تا کلاس دو ساعته نایی برام نمونده بود. کلاس که تموم شد استاد گفت کسی سوالی نداره؟ دستمو بلند کردم یه چیزی بپرسم و ملت ساکت شدن و استاد برگشت سمت من و تا گفت بله بفرمایید یادم رفت چی می‌خواستم بپرسم... و شاعر می‌فرماید: خودکار توی فنجان، قاشق به روی کاغذ... زیبایی‌ات حواس مرا پرت می‌کند.

3. دقت کردین برای جلسه‌ی سوم، پست احوال دل گداخته نداشتیم؟ هفته‌ی پیش جاتون خالی! باید می‌بودید و می‌دیدید و اصن با فایلِ صوتی نمی‌تونستم مفهومو برسونم. داستان از این قرار بود که آهنگر خواست یه حکایت تعریف کنه و حکایت از این قرار بود که: شخصی به شیخ مراجعه کرده و دست خود را تکان داده و سوال کرد: یا شیخ! این عمل از نظر اسلام حرام است؟ شیخ پاسخ داد خیر جانم. او دست دیگرش را تکان داد و گفت این عمل اشکالی دارد؟ و همان پاسخ را شنید. کمرش را تکان داد و همان پاسخ را شنید. سر و گردنش را تکان داد و سوال کرد این حرکت از نظر اسلام اشکالی دارد؟ باز هم شیخ پاسخ داد خیر اشکالی ندارد جانم. طرف در آخر کار شروع کرد به رقصیدن و گفت: پس چرا این عمل که ترکیبی از همان اعمال است را می‌گویند اشکال دارد؟ شیخ گفت: مفردات و تجزیه‌ات خوب است ولی مرده شور، ترکیب تو ببرد. 
حالا تصور بفرمایید جناب آهنگر همین حکایت را به صورت تصویری تعریف می‌کرد!
اون میانترمم که هفته‌ی دوم ازمون گرفتو، 18 شدم.

4. میگن عشق آدمو کور و کر می‌کنه. راست میگن. من قبلاً وقتی می‌شنیدم یکی سیگاریه از چِشَم می‌افتاد و ازش بدم میومد. امروز استاد (حالا مهم نیست کدوم استاد) کلاسو مثل همیشه طولش داد و بعد کلاس خانم میم. گفت چرا انقدر طولش داد؟ اصن چه جوری تونست دو ساعت بدون سیگار دووم بیاره! گفتم مگه دکتر سیگاریه؟ گفت از اون سیگاریاس که وسط جلسه هی میره بیرون یه نخ می‌زنه برمی‌گرده. حالا واکنش من چی بود؟ هیچی! عزمم رو جزم کردم این سری که میرم اتاقش بیشتر دقت کنم ببینم اسم سیگارش چیه و عاشق سیگارشم بشم حتی! 
وقتی کسیو دوست داری دیگه عیباشو نمی‌بینی و نمی‌دونم خوبه یا بد. 

و شاعر دوباره می‌فرماید:
ز کدام رَه رسیدی؟ 
ز کدام در گذشتی؟ 
که ندیده، 
دیده 
ناگَه 
به درون دل فِتادی...

5. از حوزه یه همچون ایمیلی فرستادن و تنها پاسخی که به ذهنم می‌رسید در جواب این ایمیل ارسال کنم این بود که گَه مرا پس می‌زنی گَه باز پیشم می‌کشی! آنچه دستت داده‌ام نامش دل است افسار نه! و در ادامه بگم مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست، مشکل نشیند و این سه بیتو ضمیمه‌ی ایمیلم کنم:
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

ولی یه کم فکر کردم و نام و نام خانوادگی و کد ملی‌مو فرستادم براشون. تازه قرآنو بدون معنی هم می‌فهمم و تازه عربیِ ارشدو که کل کلاس ازش می‌نالیدن، نخونده رفتم بیست شدم و ترجمه‌ی عربی برام آبِ خوردنه و دقیقاً نمی‌دونم انگیزه‌م از شرکت در کلاسِ ترجمه و مفاهیم قرآن چیه!

۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

958- نرسد به دست آقای پ.

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ب.ظ

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود و سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی می‌پرسید. 

سال آخر کارشناسی، بعد از کنکور ارشد، چهل پنجاه نفر اولو دعوت کردن برای مصاحبه. من دیر رسیدم و تو اتاق انتظار جا برای نشستن نبود و من و چند نفرو فرستادن بشینم دفتر آقای آهنگر دادگر. اون چند ساعتی که منتظر بودم، داشتم پست می‌ذاشتم و خیلیاتون پستِ روز مصاحبه‌ی ارشدم رو خوندید (پست 75). تو اون پست از دختر و پسر اصفهانی که کنارم نشسته بودن نوشتم و از آقای ق. و ط. و آدمای جدیدی که داشتم باهاشون آشنا می‌شدم. بعداً فهمیدم اون دختر اصفهانیه عاطفه است و پسره، آقای پ. و دقیقاً ما پنج شش نفری که جا برامون نبود بشینیم، قبول شدیم.

اون موقع هنوز فصل سوم وبلاگمو شروع نکرده بودم و تورنادو بودم. تورنادو یه دختر شرّ و شیطون بود که تو همون برخورد اول، روز مصاحبه، وقتی حتی نمی‌دونست که کیا قراره از مصاحبه قبول شن، یه برگه داد دست آقای پ. و گفت میشه شماره‌تونو داشته باشم؟ حتی بعدتر که نتایج اومد، روز اول ترم اول ارشد، برگشتم بهش گفتم شما چه قدر منو یاد هم‌کلاسی دوران کارشناسی‌م می‌ندازید. بهش گفتم وبلاگ دارم و توش خاطره‌هامو می‌نویسم. گفتم جزوه نوشتن‌تون، خط‌تون، مدل درس خوندن و بیاید قبل از امتحان نکاتو مرور کنیم گفتن‌تون، حتی لهجه‌ی اصفهانی‌تون منو یاد هم‌کلاسی‌م می‌ندازه. گفتم اون هم‌کلاسی‌م یکی از کاراکترای وبلاگم بود و قراره فصل جدید رو با کاراکترهای جدید شروع کنم. 

اون روز فکر می‌کردم آقای پ.، ارشیای دوم وبلاگمه. یه کاراکتر جدید که فکر می‌کردم آدرس وبلاگمو می‌دم بهش و میشه ماکسیمم تگِ این فصل. اما زهی خیال باطل که من حالا دارم وبلاگمو از هم‌کلاسیام پنهان می‌کنم. زهی خیال باطل که من دیگه اون دختر شرّ و شیطون دو سال پیش نیستم. زهی خیال باطل که یه حصار کشیدم دور خودم و سایه‌ی هر کی داره بهم نزدیک میشه رو با تیر می‌زنم.

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود که سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی بپرسه. چند وقت پیش هم بعد از کلاس، بحث وبلاگ رو پیش کشید و از فضای بلاگستان و سرویس‌های ارائه دهنده پرسید. با تمام قوا سعی کردم منحرفش کنم. گفتم این روزا اصن کسی وبلاگ نمی‌نویسه، اصن کی وبلاگ می‌خونه، گفتم کانال تلگرامی بهترین ایده است، گفتم اصن فضای بلاگستان مناسب ایشون و در شأن ایشون نیست و اصن بعد اتفاقی که برای بلاگفا افتاد همه انگیزه‌شونو از دست دادن و الان همه‌ی بلاگرا یه مشت بچه مدرسه‌این و وقتی دیدم مصممه که حتماً وبلاگ داشته باشه، شروع کردم به تعریف و تمجید از بلاگفا و بلاگ‌اسکای و تا جایی که در توانم بود سعی کردم به بیان فکر نکنه. وقتی تعداد کاربرا و امکانات این سرویس‌ها رو  می‌پرسید اسم بیان از دهنم پرید بیرون و خب  راستش دلم نمی‌خواست فردا پس فردا وقتی دارم لیست دنبال‌کنندگانم رو چک می‌کنم ببینم آقای پ. هم داره دنبالم می‌کنه. 

حالا پیام داده که وبلاگ ساختم. آدرسشو نپرسیدم و حتی نپرسیدم بلاگفا یا بیان یا چی؟ حتی تبریک هم نگفتم. حتی هیچی نگفتم.

اینا بچه‌های منن:

وقتی تو آشپزخونه داشتم ناهار درست می‌کردم رفتن سر وقتِ لپ‌تاپ من و باباشون و آدرس وبلاگمو پیدا کردن و یواشکی دارن پستامو می‌خونن (اون سفیده لپ‌تاپ منه، مشکیه لپ‌تاپ مراده)



کامنت گذاشتن حق مسلم خواننده است؛ ببخشید که این حق رو ازتون گرفتم. یه مدت به خلوت نیاز دارم. دلتنگم. دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

950- احوال دل گداخته‌ی 2

پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ق.ظ

1. پست احوال دلِ گداخته‌ی 1 یادتونه؟ یه فایل صوتی گذاشته بودم از جلسه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل. اینم فایل صوتی این هفته است. ولی خب با خودم فکر کردم این فایلا رو مفت و مجانی در اختیارتون قرار ندم و یه روش مردم‌آزارانه کشف کردم. اونم اینه که فایل دوم رمز داره و رمزِ دانلود، جواب یه سواله که توی فایل اولیه. فایل سوم هم رمز خواهد داشت و جوابش توی همین فایل دومه. حالا سوال چیه؟ سوال اینه که هفته‌ی پیش، توی فایل اول، استاد دو نوع مرغ رو مقایسه کرد و گفت مرغ فلان بر مرغ فلان ترجیح داره. اون مرغِ "سه حرفی" که به مرغ دو حرفی ترجیح داره، رمزِ دانلود فایل هفته‌ی دومه.

هفته‌ی دوم: s9.picofile.com/file/8269761384/95_7_13.MP3.html

2. اگه فایل این هفته رو گوش کنید، صدای یه استاد دیگه رو هم می‌شنوید. چسبوندم تهِ فایل! همون استاد شماره‌ی 8 که مهندس صدام می‌کنه و می‌گه برای پایان‌نامه‌ام روی طراحی پایگاه داده کار کنم. این فایلو دقیق گوش بدید که سوالِ فایل سوم، از محتوای فایل دومه. و برید و خدا رو شکر کنید پستام رمزدار نیست و رمز هر پست یه سوال از پست قبلی نیست. (یه بار تو فصل دوم همچین کاری کردم. خعلی حال داد خدایی)

3. سر همان جا نِه که باده خورده‌ای

تو این فایل صوتی میگه، آدم باید برای همون جایی مفید باشه که نون و آبشو خورده. بعدش فرهنگستانو مثال زد که ما اینجا تربیتتون می‌کنیم که بعداً به درد ما بخورید. خب اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم من هنوز به درد اون جای قبلی که مِی و باده‌شو خوردم نخوردم و برای اینکه از اون تجربیاتم هم استفاده کنم بهتره همین موضوعی رو برای پایان‌نامه‌ام بردارم که استاد شماره‌ی 8 پیشنهاد داده. هر چند یه کار کامپیوتریه و من کامپیوتر نخوندم، ولی فکر نکنم یاد گرفتنش برای من کار سختی باشه (هر چند تهِ دلم استرس و دلشوره دارم که نکنه نتونم به سرانجام برسونم).

4. سر کلاس موقع تدریس، هی نامه‌ی اداریِ فوری میاوردن که آهنگر مهر و امضا کنه و چون از قبل در جریان محتوای نامه بود، سریع بدونِ قطعِ کلامش امضا می‌کرد. یهو یاد یه خاطره از آغامحمدخان قاجار افتاد که خیلی بی‌رحم بوده و دائم در حال کشت و کشتار! یه روز سر نماز چند تا محکومو میارن و همون جا بدون اینکه نمازو قطع کنه یا صبر کنن نمازش تموم بشه با انگشتش به گردنش اشاره می‌کنه و می‌کِشه روی گلوش که ینی سر از تنشون جدا کنید. استاد اینو گفت و گفت الان کار منم شبیه کار آغامحمدخان شده که نه درسو قطع می‌کنم و نه صبر می‌کنن تموم بشه و نامه‌ها رو امضا می‌کنم. (می‌خواستم بگم داداچ حواست هست خودتو به کی تشبیه کردی؟)

5. قبل از این که کلاس شروع بشه خانوم میم. میاد یه نگاه به حجابمون می‌کنه و تذکرات لازم رو میده و میره. 

6. هفته‌ی پیش همین که وارد کلاس شدم، ورودیا فلششونو دادن و ازم جزوه و کتاب و فایلای صوتی ترمای قبلو خواستن. فلش آقای ه. پر بود و گفت توش آهنگه و تو لپ‌تاپشم داره و فلشو فرمت کنم. گفتم اگه ایرادی نداره فولدرو پاک نکنم و cut کنم برای خودم بردارم و اگه دوسشون نداشتم پاک می‌کنم. ریختم روی دسکتاپم و تا این هفته اصن بازش نکرده بودم گوش بدم ببینم چیه. صد تا آهنگ از نامجو و چارصد تا خارجکی بود. این هفته بازم فلششو آورد فایلای صوتی این هفته و هفته‌ی قبلو بگیره و پرسید آهنگا رو گوش دادم یا نه. گفتم فرصت نکردم حتی فولدرو باز کنم و اصن دست نزدم بهشون. گفت حواسش نبوده که این آهنگا رو نداره و اگه هنوز دارمشون، بریزم روی فلش و بدم بهش. هیچی دیگه. همین. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه، فلشاتونو با آگاهی کامل از محتواش فرمت کنید.

7. امتحان چه طور بود؟

ردیف اول نشسته بودم. تو حلقِ مراقب. اون وقت عقبیا طبق معمول کتابو باز کردن هر چهار تا سوالو از رو کتاب نوشتن و جوابا رو برای هم رسوندن. بی‌عدالتی و نابرابری تا کِی؟ تازه قرار بود به قول خودش "آزمونک" بگیره. منبعِ آزمونکشم 137 صفحه‌ی اولِ کتابش بود که درس هم نداده بود و گفته بود خودتون بخونید. وقتی برگه‌های سوالو دادن دستمون فهمیدیم میان‌ترمه. میانترم! اونم جلسه‌ی دوم! مراقبِ آزمونکم یه موجود دیلاقِ دو متری که یحتمل از ندیمه‌هاشه، بود. هر جا میره اونم هست. یارو وقتی داشت برگه‌ها رو پخش می‌کرد بنده مشغول عکاسی از برگه‌ی سوالات و پاسخنامه بودم. تعداد سوالا رو داشته باشید :دی



8. هر موقع میگم قطار، یه همچین جایی رو تصور کنید.

وقتی رسیدم راه‌آهن، نماز ظهرمو نخونده بودم و نیم ساعت تا حرکت قطار فرصت داشتم. رفتم وضو بگیرم برم نمازخونه و موقع وضو دیدم یه دختره داره نگام می‌کنه. هی نگاه کرد، هی نگاه کرد، هی نگاه کرد. دست و صورتمو که شستم نشستم رو صندلی که کفشمو دربیارم برای مرحله‌ی مسح! دیدم دختره اومده سمتم میگه این جوری اشتباهه؛
سوال من اینه که آیا جور دیگه‌ای هم میشه توی سرویس بهداشتی راه‌آهن وضو گرفت؟
نه تنها کوتاه نیومدم، بلکه داشتم توجیهش می‌کردم که اولاً انقدری بین مراحل وضو وقفه نیافتاده و ثانیاً با درآوردنِ کفشام دستام خشک نشده و هنوز خیسه برای مسح و اون بنده خدا بی‌خیال شده بود و من کماکان داشتم توجیهش می‌کردم که وضو جزو فروع دینه و اصول دین نیست و ممکنه مراجع تقلید نظرات مختلفی داشته باشن و ممکنه مرجع شما این کارو اشتباه بدونه. خلاصه این که اگه هنوز از جونتون سیر نشدید منو نصیحت نکنید. 



9. خوابی که دیشب تو قطار دیدم:



10. خطِ اول پستِ قبل یادتونه دیگه؟ "باهام قهره. وبلاگمم نمی‌خونه..." 

دیشب این کامنتو گذاشته. کامنتِ داداشمه.



11. یکی از خوانندگان وبلاگم که آی‌دیِ تلگراممو داره اسممو یه همچین چیزایی سیو کرده:



12. یکی از بچه‌ها این عکسو از یه مجله‌ای گرفته گذاشته گروه هم‌مدرسه‌ایا یا هم‌دانشگاهیا (یادم نیست کدوم)، می‌خواستم بگم اولاً آره جونِ عمه‌شون! ثانیاً داداچ من خودم یه عمره عضو این جنبشم!

والا


13. نحوه‌ی کامنت جواب دادنِ بعضیا به دلم می‌شینه و صرفاً خواستم تقدیر کرده باشم:


14. بدون شرح:


15. یه عکس بدون شرح دیگه از سرویس بهداشتی خوابگاه که منو به تأمل و تفکر واداشت:



16. پارسال همین موقع‌ها با نسیم یه گلدون کوچیک برای اتاقمون خریدیم که اولش این شکلی بود: (435)، بعدش این شکلی شد: (567) و بعد: (737)

حالا این شکلیه:


و در پایان: 


+ بشنویم: Shab1Moharram1392.mp3 (سلام ای هلال محرم-میثم مطیعی)

۴۶ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

باهام قهره. وبلاگمم نمی‌خونه. البته این قهر و آشتی‌ها نمک زندگیه و اختلاف نظر بین دو دانشجوی آزاد و خرخون طبیعیه و ما هیچ وقت از نظر آموزشی و آکادمیک آبمون تو یه جوب نخواهد رفت. و با اینکه حق با من بود، ولی خب همین یه داداشو دارم... منتِ اینو نکشم منت کیو بکشم. معمولاً کادو براش کتاب یا یه چیز عمومی می‌خرم و اولین بارم بود می‌خواستم یه لباس پسرونه بگیرم. کلاً اولین بارم بود برای یه پسر می‌خواستم یه چیز پسرونه بخرم و حس می‌کردم روم نمیشه و دارم خجالت می‌کشم! وارد مغازه که شدم آقاهه سلام کرد و خوش آمدید و بفرمایید و از این صوبتا. سرمو انداختم پایین و رفتم سمت لباسای زنونه و روسری و شال و مانتوها. و داشتم فکر می‌کردم چه قدر سخته و چه جوری بگم چی می‌خوام!!! آقاهه اومد سمتم و گفت می‌تونم کمکتون کنم؟ گفتم از اون تی‌شرتای توی ویترین می‌خوام :| (ینی این شرم و حیام تو حلق تک‌تک‌تون!) (بخوانید: nebula.blog.ir/post/532)

2.

امروز رفتم از مسئول آموزش، رتبه‌مو بپرسم. گفتم معدل بچه‌ها رو نمی‌دونم و فقط می‌خوام ببینم نسبت بهشون چه قدر اختلاف دارم. گفتم عدد شانس من چهاره و ترجیح می‌دم چهارُم باشم. یه نگاه به معدلا کرد و گفت با اختلافِ یه دهم از نفرِ چهارم، پنجمی. نفسِ اندوه‌باری کشیدم و گفتم ترم قبل چی؟ ترم قبل رتبه‌ام چند بود؟ 
گفت با اختلاف یه دهم از نفرِ چهارم، سوم بودی.
دیگه خودتون قیافه‌ی منو تصور کنید :|

3.

الان که دارم این پستو می‌نویسم، دقایقی دیگر قراره آهنگر ازمون امتحان (به قول خودش آزمونک) بگیره؛ ولی وقتی شماها دارید می‌خونید ساعت 4 و 4 دیقه است و من توی کوپه‌ی 4 نفره نشستم و بلیتی که 44 تومن خریدمش دستمه و سوار قطار شماره‌ی 400 و خرده‌ای به مقصد تبریزم و دارم می‌رم خونه.
جلسه اول برگشته بهمون میگه تا می‌تونید متن ادبی و شعر و غزل حفظ کنید. می‌خواستم پاشم بگم داداچ مگه روز مصاحبه یادت نیست یه صفحه نثر مصنوع و متکلف تاریخ بیهقی رو از حفظ خوندم؟

4. معرفی فیلم: Divergent

من یکشو دیدم، فکر کنم 2 و 3 هم داشته باشه. شاید باورتون نشه، با صرف نظر از یکی دو فقره بوس!، کلاً صحنه نداشت. بازم شاید باورتون نشه، ولی صحنه نداشت! شاید باورتون نشه ولی دختره شبا میومد تو اتاق پسره بخوابه و پسره رو زمین می‌خوابید. عاشقِ کاراکترِ Four (همون پسره :دی) شدم به واقع! مراد اگه خارجکی باشه، ترجیح می‌دم اسمش فور! باشه و من اگه بخوام یه بار دیگه به دنیا بیام، صبر می‌کنم ده ماهه شم و 4 تیر به دنیا بیام.

5. 

هم‌اتاقیام یه سری دوست دارن به اسم شیما اینا. شیما اینا از هر 4 تا کلمه‌ای که از دهنشون خارج میشه یکیش 18+ و نیم ساعت هم‌صحبتی باهاشون، معادل با پاس کردن 4 واحد تنظیم خانواده‌ی پیشرفته است. شیما اینا هر شب میان اتاق ما که باهم چایی بخوریم. منم همیشه اتفاقاً تازه چایی خوردم و همیشه اتفاقاً برای فردا کلی تکلیف دارم و همیشه الکی مثلاً سرم شلوغه و کمترین میزان مشارکت رو در بحثاشون دارم. مباحث مهمی مثل اون پسره که تو پارک بهم پیشنهاد داد و اون پسره که زنگ می‌زنه و جواب نمی‌دم و اون پسره که پورشه داره و اون پسره که هی میاد ازم جزوه می‌گیره و اون پسر قدبلنده و اون پسر پلیور آبیه و نحوه‌ی پاسخ‌دهی به پیشنهاد پسرها و راهکارهای موفقیت در روابط و چگونگی پوشش در قرار ملاقات‌ها و میزان و نوعِ لبخند و عطر و رنگ لباس، رژ و لاک، مدل آرایش در برخورد اول و غیره و ذلک (بخوانید ذالک!).

6. 

هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و 3 داشتن به زبان کردی راجع به چیزی صحبت می‌کردن که متوجه نمی‌شدم؛ ولی حس می‌کردم فاعل، مفعول یا مضاف‌الیه جمله‌شون منم. پرسیدم دارین در مورد من صحبت می‌کنین؟ گفتن آره؛ داریم می‌گیم خوش به حالش، لابد چون برنج نمی‌خوره شکم نداره.
(یه پست مشابه دیگه در همین راستا: nebula.blog.ir/post/705)

7.

یه بار شیما داشت می‌گفت هر شب قبل خواب فلان آهنگو گوش می‌دم. منم پای لپ‌تاپم بودم. گفتم شیما آهنگو دارم، بذارم؟ گفت بذار. همون لحظه گذاشتم و این آهنگه شد موسیقی متنِ حرفاشون. چند دیقه بعد دوباره وسط حرفاش اسم یه آهنگ دیگه رو آورد. در مورد آهنگ صحبت نمی‌کردن، ولی هر از گاهی مثلاً یه تیکه از یه آهنگو زمزمه می‌کرد. گفتم شیما دارم آهنگشو. بذارم؟ گفت بذار. همون لحظه پلی (play) کردم. چند دیقه بعد دوباره! و تا صبح اینا داشتن چایی می‌خوردن و حرف می‌زدن. فکر کنم منم ده بیست تا آهنگ پلی کرده بودم. یه چیزی گفت که فکرشم نمی‌کرد کسی اون آهنگو شنیده باشه و من گفتم شیما دارم آهنگشو... هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که نگاه معناداری بهم انداخت و گفت ببینم من الان فلان کارو انجام بدم صدای اونم داری؟! (مثلاً فکر کنین منظورش یه کاری مثل عطسه یا سرفه بود).

8. 

ملت فوبیای ارتفاع و درِ بسته دارن و منم فوبیای اتوبوس دارم. تصور می‌کنم اتوبوس آدمو به یه جای دور می‌بره و تو یه جنگل مخوف و تاریک رها می‌کنه. میزان استفاده‌ام از اتوبوس و BRT نسبت به مترو و تاکسی، یک به صد بوده و همیشه قطارو به اتوبوس ترجیح دادم.

9.

بچه‌های خوابگاه هی میرن بیرون، خرید و پارک و هی دورهمی و فیلم و ورق و عرق و (نثر مسجّعو داشته باشین :دی) هر وقتم به من میگن وای من چه قدر تکلیف دارم و چه قدر سرم شلوغه و الکی مثلاً وقت ندارم.

صبح داشتم برای امتحان سه شنبه یه کتابیو می‌خوندم و از بس این کتاب ملال‌آوره، کانهو (بخوانید کَ اَنّهو) قرص خواب! حدودای یازده صبح خوابم برد و دو و ربع بیدار شدم و تا گوشیمو برداشتم ساعتو نگاه کنم، عکس و شماره‌ی نگار افتاد رو گوشیم. جواب دادم و توی عالم خواب و بیداری همینو فهمیدم که داره می‌پرسه "میای؟" گفتم "آره آره الان حاضر میشم. گفتی کجا؟" (آره آره حاضر می‌شم رو در جوابِ میایی گفته بودم که نمی‌دونستم کجا!) گفت چی چیِ ملت... ملتو شنیدم و فکر کردم میگه پارک ملت. گفتم الان راه می‌افتم. گفت سه تا پنجه. سه تا پنجو که شنیدم فکر کردم لابد همایشی، کنفرانسی، یا یه همچین چیزی هست. گفتم چه جوری بیام و گفت با بی‌آرتی بیا نیایش. گفت مریم هم میاد. میدون ولیعصر بودم که اسمس داد "پیاده که شدی بیا این ور خیابون تاکسی بگیر بیا سینما ملت." و من تازه اون موقع فهمیدم دارم میرم سینما، برای دیدن فیلمی که اسمشم نمی‌دونستم.

می‌خوام بگم بعضیا هستن که مهم نیست کی و کجا ببینیشون؛ مهم نیست تکلیف داری، امتحان داری، یا وقت نداری. می‌خوام بگم بعضیا با بعضیای دیگه خیلی فرق دارن.

10.

ظهر هوسِ املت کردم و شال و کلاه کردم برم تخم مرغ و گوجه بگیرم.
همچین که پامو از در خوابگاه بیرون گذاشتم، یادم رفت برای چی اومدم بیرون و یک ساعت تموم، علاف توی تره‌بار چرخیدم و یادم نیومد چی قرار بود بخرم و الکی دو کیلو سیب‌زمینی خریدم برگشتم و دقیقاً دم در خوابگاه دوباره هوس املت کردم. ولی دیگه به هوسم وقعی ننهادم و اومدم سیب‌زمینا رو سرخ کردم.

11.

استاد شماره‌ی 11 نشسته واو به واو جزوه‌ای که تایپ کردمو خونده و داده تصحیح کنم که مثلاً فلان جا فلان چیزو گفتی و بهتره قبلش از "شاید" استفاده می‌کردی. توی هر صفحه‌ش کلی خط و ضربدر کشیده! به نظرم این بشر پتانسیل اینو داره که استاد راهنمام بشه!
جلسه اول داشت یه سری ساختِ پایگانی و ناپایگانی مثال می‌زد؛ مثل جالباسی و جاکفشی و اون وسط یه جادندونی هم گفت که یه هفته است ذهنم درگیره که جادندونی دقیقاً چیه و شکلش چه جوریه.

12.

استاد شماره‌ی 12 (تاریخ و فلسفه‌ی علم) هفته‌ی پیش نیومده بود و این هفته اولین جلسه بود. اولِ بسم‌الله شروع کرده کسوف و خسوف و سرعت و شتاب جاذبه رو میگه و این هم‌کلاسیای انسانی ما هم بندگان خدا نهایت سواد ریاضی‌شون به قول خودشون ضرب دو رقم در دو رقمه و قیافه‌ی همه‌مون سر کلاس دیدنی بود. می‌پرسه علم ریاضی و تجربی با علومی مثل فلسفه چه فرقی داره و بچه‌ها هم بنا به اطلاعاتشون یه چیزایی گفتن و منم معمولاً صبر می‌کنم آخر از همه اظهار نظر کنم. گفت نظر شما چیه؟ گفتم والا فکر کنم بود و نبود بعضی از علوم توی زندگی و روی رفاهمون تاثیر چندانی نداشته باشه، یا بهتره بگم هیچ تاثیری نداشته باشه. نه به درد دنیا بخوره نه آخرت. (می‌خواستم بگم فقط یه مشت حرفه. مصداق بارزِ علمِ لاینفع!) ولی خب علومی مثل ریاضی و تجربی به پیشرفت تکنولوژی کمک می‌کنن.

یه نگاهی به کل کلاس کرد و گفت اینجا کسی مهندسی خونده؟
بچه‌ها گفتن خودش استاد!
استاد: همممم. حدس می‌زدم و دور از انتظار نبود که یه همچین جوابی هم بشنویم.

14. پستِ بدون عکسم که اصن پست نیست.



+ بشنویم: Homay-Divane Tari.mp3

۴۸ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

945- احوالِ دلِ گداخته

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

- عربی، استاد شماره‌ی1 - نمره: 20
- روش تحقیق، استاد شماره‌ی2 - نمره: 18
- زبان‌شناسی، استاد شماره‌ی3 - نمره: 18
- تاریخ زبان فارسی، استاد شماره‌ی4 - نمره: 13
- مبانی اصطلاح‌شناسی، استاد شماره‌ی5 - نمره: 18
معدل ترم1: 17.4 که درساش کلاً پیشنیاز بود و توی معدل کل حساب نمیشه

- نحو زبان فارسی، استاد شماره‌ی6 - نمره: 16.5
- آواشناسی، استاد شماره‌ی7 - نمره: 17
- اصطلاح‌شناسی1، استادهای شماره‌ی5،8،9 - نمره: 18.5
- جامعه‌شناسی زبان، استاد شماره‌ی10 - نمره: 19
- مبانی ساختواژه، استاد شماره‌ی11 - نمره: 20
معدل ترم2: 18.2

این ترم:
- سمینار، استاد شماره‌ی3 (استادِ ترم اول)
- تاریخ علم، استاد شماره‌ی12 (این استاد، شاگرد یکی از اساتید دانشکده‌ی فلسفه‌ی علم شریف می‌باشد که ابتدا برق خوانده و مدرکش را گرفته و لابد گذاشته در کوزه تا آبش را بخورد و سپس برای دکترای فلسفه رفته فرانسه و اکنون برگشته و فلسفه‌ی علم درس می‌دهد)
- ساختواژه، استاد شماره‌ی11 (استادِ ترم دوم)
- ادبیات، استاد شماره‌ی13 (همان نوکر (غلام) شیرخدا (علی) آهنگر (حداد) دادگر (عادل))
- اصطلاح‌شناسی2، استادهای شماره‌ی5،8،9 (استادهای ترمِ دوم)

تصمیم داشتم پایان‌نامه‌ام را با استادی بردارم که نمره‌ی درسش را 20 گرفته باشم و خودش و درسش را دوست داشته باشم و او نیز مرا دوست داشته باشد. به عربی علاقه‌ی چندانی ندارم و عربی هم علاقه‌ی چندانی به من ندارد. به خطوط باستانی علاقه داشتم و تنها درسی بود که قبل از ورود به فرهنگستان، در آن مهارت داشتم و بلد بودم و می‌توان آثارِ این بلدم بلدم‌ها را در نمره‌ی درخشانِ 13 مشاهده نمود. استاد شماره‌ی 11 هم که لابد یادتان است. چه تلاش‌ها که نکردم بروم توی دلش و پدرم درآمد تا درسش را با نمره‌ی 20 پاس کنم و کردم و این در حالی بود که شاگرد اول کلاسمان کمترین نمره‌اش همین نمره‌ی استاد شماره‌ی 11 شد. لابد توانسته‌ام خویش را در دل استاد جای دهم. مخصوصاً دیروز که هی مرا بلند کرد و کوبید در فرق سر بقیه که از خانم فلانی یاد بگیرید که چه برگه‌ی امتحانی نوشته بود، چه کار تحقیقیِ کاملی، چه جزوه‌ای، چه سری چه دمی عجب پایی! ولیکن، می‌ترسم بروم بگویم بیا و استاد راهنمایم شو و دست رد بر سینه‌ام بزند و دلم بشکند و بروم افسرده شوم. امروز نیز استاد شماره‌ی 8 و 9، همان‌ها که مرا مهندس خطابم می‌کردند و می‌کنند و دوستشان دارم، علیرغم 18.5 ای که گرفتم، گفتند بهتر است پایان‌نامه‌ام را در راستای فلان چیز بردارم و حیف است از سوابق مهندسی‌ام استفاده نکنم و فلان چیز به یک مهندس نیاز دارد و کی بهتر از من! به نوعی پیشنهاد دادند که بروم پیشنهاد دهم که بیایید و استاد راهنمایم شوید. یک استادِ شریفی دیگری هم هست که او را نیز دوست می‌دارم و او نیز مرا دوست می‌دارد و البته تاکنون همدیگر را ندیده‌ایم و اصلاً نمی‌دانم چه درسی قرار است با وی پاس کنم. ولیکن، ایشان نیز از گزینه‌های روی میزم می‌باشد. با کلیک بر روی شماره‌ی اساتید، می‌توانید خاطرات مرتبط با وی را مجدداً مرور نُمایید. 

این‌ها به کنار! امروز استاد شماره‌ی 13، با کلی بادی‌گارد و خدم و حشم وارد کلاس شد و حضور و غیاب کرد و من ردیف اول، در حلق استاد سکنی (بخوانید سُکنا) گزیده بودم. درسش را که داد پرسید کسی اشکالی سوالی ندارد و دستم را که بلند کردم گفت "جانم خانم فلانی" و من با همین جانم خانم فلانی گفتنِ وی عاشق وی و عاشق درس وی شدم. در این فایل صوتی، که ذیل همین پست آپلودش کرده‌ام، شما می‌توانید گزیده‌ای از درس وی را شنود نمایید. صدای خودم را بعد از جانم خانم فلانی که سوالی پرسیده‌ام حذف کردم ولیکن در ادامه چیز دیگری از استاد پرسیدم و آن چیز را حذف ننمودم. متاسفانه به دلیل تراکم بادی‌گاردها نتوانستم عکسی در خورِ پست بگیرم و به عکسی از کتاب وی اکتفا نمودم که همین امروز به مبلغ 21 هزار تومان وجه رایج مملکت خریداری نمودم و جلسه‌ی بعد قرار است از 139 صفحه‌ی ابتدایی این کتاب امتحان بگیرد و حتی قرار است بلاتعیُّن! یعنی بدون اینکه از قبل تعیین شود، هر کداممان بخشی از کتاب را که همانا نامه‌های مولاناست، سر کلاس بخوانیم.

قرار بود پست‌های سه شنبه با رمز منتشر شود. ولی تعدادتان زیاد است و حوصله‌ی رمز دادن بهتان را ندارم. و مهم‌تر اینکه فعلاً دلیلی برای این کار ندارم. کلاً از رمزی نوشتن خوشم نمی‌آید و از 945 پستی که منتشر شده، پنج شش پست رمز دارد که هر کدام دلایل خاص خودشان را دارند. و نکته‌ی دیگر آنکه نمی‌دانم چرا لحنم این چنین کتابی‌طور شده است.

این کلاس، فقط برای ما که ترم سه‌ای باشیم نیست و ورودی‌ها هم در کلاس ما هستند و یکی از ورودی‌ها از کامپیوتری‌های شریف است و در برخورد اول حس کردیم چشم دیدن هم را نداریم و به لبخندی اکتفا نمودیم. ولیکن با دو تن از ورودیان که مردمانی خوش‌برخورد بودند، دوست شدم. دختری به نام بهتاب، که لیسانس مترجمی بود و پسری محسن نام که مهندس بود و دو سه سالی از من کوچکتر و زین پس او را آقای ه. صدا خواهیم کرد تا در حق آقای پ. اجحاف نشود و عدالت را در خطابه نیز رعایت کرده باشیم. در برخورد اول بعد از سلام و احوالپرسی فهمیدم مهندس است و چنان که گویی در غربت یک هم‌شهری پیدا کرده باشم. بخت با وی یار بود که لپ‌تاپم همراهم بود و توانست تمام جزوات ترم اول و دومم را به انضمام فایل‌های صوتی بگیرد و این حرکتش از نظر من حرکتی نیک و پسندیده است. هر چند هم‌ورودی‌های خودم منع‌م کردند که ولشون کن بابا! ولی خب من ولشان نکردم و سعی کردم بیشتر راهنمایی‌شان کنم. یک پسر دیگری هم که نامش را نمی‌دانم دمِ در خفتم کرد و علیرغم ورودی بودنش، سوالاتی در باب پایان‌نامه و رشته‌ی سابقم و علایقم پرسید و علی‌الظاهر هم ادبیات خوانده بود هم ریاضی هم حوزه و کلاً موقع حرف زدن نگاهم نمی‌کرد و در و دیوار را نگاه می‌کرد و آخ که چه قدر روی اعصاب و روانند پسرهای این چنینی! و اتفاقاً دیروز مسئول آموزش به آقای پ. گفته بود یکی از این ورودی‌ها هم‌شهری شماست و پسر خیلی مؤمنی است. حدس زدم این همان پسر مؤمنی باشد که وعده داده شده بود.

گزیده‌ی نکات جلسه‌ی اول: (حدوداً 4 دقیقه، 4 مگابایت)

هفته‌ی اول: s8.picofile.com/file/8268840200/95_7_6.MP3.html


۵۱ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

932- مرا معلمِ عشق تو شاعری آموخت

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ


+ عنوان از سعدی

+ دعا کنید این درسو پاس شم. استاد نمره‌ها رو رد کرده؛ معلوم نیست ما رم رد کرده باشه :(

+ خدایا دستم به دامنت؛ من جلوی این استاد (همون که بهم میگه مهندس) آبرو دارما!

+ حتی تو دوره‌ی ارشدم هم اسم اغلب اساتیدم با ف. شروع میشه

+ معرفیِ کانال: دوستان؟، کنکاش. کنکاش؟ دوستان

+ گفتم کنکاش، یاد این پست افتادم: rafighekhamoush.blog.ir/1395/04/28


۱۳ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز، با رئیس و تنی چند از مسئولان فرهنگستان دیدار نمودیم. از سمت چپ، اولی، عاطفه، شاگرد اولمونه که این چند روز با هم هم‌خونه بودیم. بعدی، معصومه، رتبه یکمون و بعدی آقای پ. و کنار ایشونم معاون گروه و بعدی آهنگر دادگر و کنار ایشون، استاد شماره 6 که معاون علمی پژوهشی هستن و کنار ایشون مدیر آموزش و لادن (همون معلمه که دختر 14 ساله داره) و مهدیه (که این ترم شوهر کرد) و روسری سفیده هم که می‌شناسید دیگه :دی کنارم خانم خ. که هم هم‌کلاسیمونه و هم کارمندِ اونجا نشسته و روبه‌روی آهنگر، فرزانه (همسرِ شاعرِ چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند) نشسته که تو عکس نیست.



در ابتدای جلسه، جناب رئیس ازمون خواست خودمونو معرفی کنیم و بعد از مصاحبه‌ی پارسال و روز اول ترم اول، این سومین دیدار رسمی‌مون بود و این میز همون میزیه که دور تا دورش اساتید نشسته بودن و ما یکی یکی میومدیم برای مصاحبه.

بچه‌ها یکی یکی خودشونو معرفی کردن و نوبت من که شد، برگشت گفت شما رو یادمه همونی هستین که پارسال روز مصاحبه اینجا نشسته بودید (و اشاره کرد به صندلی‌ای که آقای پ. نشسته بود)

فرزانه گفت استاد ما همه‌مون روز مصاحبه اونجا نشسته بودیم خب.

آهنگر: نه آخه، ایشون فرق دارن، ایشونو خوب یادمه. شما رو یادم نمیاد :))))

من: :دی

جا داشت پاشم این دو بیتو از طرف آهنگر تقدیم خودم کنم که

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود، هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت، که اگر سر برود از دل و از جان نرود