دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

751- صبحانه

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۳۳ ق.ظ

دیروز صبح دم آسانسور، یکی از مسئولین فرهنگستانو دیدم و از اونجایی که ما 8 تا (با احتساب آقای ط. و خانم م. که انصراف دادن میشیم 10تا)، تنها دانشجویان فرهنگستانیم و از اونجایی که بنده هیچ کدوم از ادیبان سرزمین سبزم ایران رو نمی‌شناسم و تفاوتی بین اساتید و کارمندان از نظر بصری قائل نیستم و از اونجایی که کلاً اهل سلام و احوالپرسی با ملت هم نیستم (بودم، ولی دیگه نیستم) بنابراین مثل درخت از کنار این مسئول محترم رد شدم و رفتم سمت آسانسور که منو از طبقه همکف ببره طبقه اول (خسته بودم سر صبی خب! یه طبقه می‌دونین چند تا پله است؟!)

غرق در افکار افسار گسیخته ام بودم که به ناگاه این مسئوله گفت سلام خانم شباهنگ!

یه کم نگاش کردم و یادم نیومد کجا دیدمش

دوباره نگاش کردم و

خب استادم که نبود و نیست، مسئول آموزش و کتابخونه و کپی و نگهبانم که نیست و 


* * *

تو این شش ماهی که اینجا بودم، فقط دو سه بار از سرویس استفاده کردم؛ شاید چون ترجیح میدم در طی روز آدمای کمتری رو ببینم و تمایلی به آشنایی و ارتباط با ساکنین اینجا ینی فرهنگستان ولو در حد چند دقیقه تو سرویس هم ندارم حتی؛ نه تنها نسبت به ساکنین اینجا، بلکه نسبت به ساکنین خوابگاه یا حتی نویسندگان و خوانندگان فضای مجازی (وبلاگ) هم همین حسِ به من نزدیک نشو بذار تنها باشم رو دارم؛

اوایل ترم اول یکی دو بار با سرویس تا سر کریم خان رفتم که معادل نیمی از مسیرم بود و با یه خانومه که اسمشو هیچ وقت نپرسیدم و تو حوزه ادبیات دفاع مقدس کار می‌کرد آشنا شدم. بار آخر، اواسط پاییز بود و ژاکت به دست سوار اتوبوس شدم (کوچیکتر از اتوبوس و بزرگتر از ون بود البته). هوا انقدر سرد نبود که بپوشم و انقدر هم گرم نبود که همراه خودم برش ندارم.

سوار شدم و دیدم خانوما دوتا دوتا نشستن و آقایون هم یه جوری نشسته بودن که کنار همه شون یه صندلی خالی بود و من باید انتخاب می‌کردم که کنار یکی‌شون بشینم

بدون اینکه سرمو بلند کنم و از نظر سن و سال و ظاهر و باطن تحلیل‌شون کنم کنار آقایی که نزدیک‌ترین صندلی خالی نشسته بود نشستم و تا نشستم آقایی که رو یکی از صندلیای ردیف راست نشسته بود  سر صحبت رو با منی که ردیف چپ بودم باز کرد که سایز ژاکتتون چنده؟

اون روزا همون روزایی بود که کامنتا بسته بود و از نظر روحی رو پیک منفی سینوس زندگیم بودم و سایه‌ی همه، بالاخص هر چی جنس مذکر بودو با تیر می‌زدم به واقع (هنوزم می‌زنم البته :دی) فلذا لبخند سردی نثارش کردم و گفتم اندازه‌ی تن شما نه، ولی شاید به درد دخترتون بخوره و گرفتم سمتش که قابل شما رو نداره

با ذوق زایدالوصفی پرسید وااااای شما از کجا می‌دونستی من یه دختر هم سن و سال شما دارم و منم با لبخندی سردتر از قبل گفتم حدس زدم شما جزو باباهایی باشین که دختر دارن. و به واقع حوصله‌ی حرف زدن نه با ایشون بلکه با هیچ بنی بشری رو نداشتم و از اونجایی که قیافه ام نه شباهتی به اساتید داشت و نه کارمندان و مسئولین و پژوهشگران،

پرسید شما دانشجویی؟

و من یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم نسرین جان، اینم جای پدرت. انقدر بدبین و بداخلاق نباش و با خوشرویی به سوالاش جواب بده (هنوزم در مواجهه با انسان‌ها این تذکر رو به خودم می‌دم ولی خب مثلاً نمیشه جواب اون مزاحم تلفنی رو که شانسی یه شماره می‌گیره و وقتی "بله بفرمایید" یه دختر رو می‌شنوه و اسمس میده عاشق صدات شدم رو با خوش‌رویی داد. جواب چنین پلیدِ دون صفت فرومایه‌ای رو اصن نباید بدی به واقع)

نفس عمیقی کشیدم و گفتم بلی! دانشجوی همین‌جام؛ اصطلاح‌شناسی.

با ذوق زایدالوصف‌تری گفت دختر باهوشی هستین که وقتی سایز ژاکت‌تون رو پرسیدم، معنای کنایی جمله رو گرفتید و گفتید به دردتون نمی‌خوره، در حالی که می‌تونستید یه عدد که همون سایز ژاکت‌تون باشه رو بهم بگید

تو دلم گفتم اتفاقاً مهندس درونم ترجیح میداد یه عدد رو به عنوان جواب سوالت تحویلت بده

لبخند زدم و گفتم دخترتون باید هم‌سن و سال من باشن

گفت دبیرستانیه و عاششششششق ریاضی و هندسه و هر چی میگیم بیا ادبیات بخون گوش نمیده

بهش گفتم اتفاقاً رشته‌ی منم ریاضی بود، اجازه بدید هر چی دوست داره بخونه

یه کم درباره رشته‌های مختلف صحبت کردیم و رسیدیم به اسم دخترش

گفت من دوست داشتم اسمش صبا باشه و من پرسیدم با "س" یا "ص"؟ چون من دو تا دوست دارم یکی سبا و یکی هم صبا و ایشون گفتن دوست داشتم دختر صبا با صاد باشه و مادرش ریحانه رو دوست داشت و تا روزی که دخترم به دنیا اومد با مادرش سر همین موضوع اختلاف نظر داشتیم و حتی یکی از اساتید فرهنگستان صبحانه رو پیشنهاد کردن که ترکیبی از صبا و ریحانه بود.

لبخند زدم و البته لبخندم گرم‌تر از قبل بود؛ 

پرسیدم بالاخره تو شناسنامه‌اش ریحانه‌ست یا صبا؟

گفت ریحانه؛ ولی من دوست داشتم صبا باشه...


دیروز بعد از چند ماه پدر ریحانه رو دوباره دم آسانسور دیدم

ایشون منو شناختن و من متوجه ایشون نشدم

سلام کردن و من نشناختم‌شون

یه کم نگاش کردم و یادم نیومد کجا دیدمش

دوباره نگاش کردم و

خب استادم که نبود و نیست، مسئول آموزش و کتابخونه و کپی و نگهبانم که نیست و 

آهاااااااااااااااان!

من: "سلام آقای امممممم بابای صبحانه امممم نه بابای صبا خانوم یاااااا ریحانه... بابای ریحانه! خوب هستین؟ ریحانه جان خوبن؟"


* * *

همیشه تو کیفم یه چند تا نسکافه و تی‌بگ (چای کیسه‌ای) دارم و اینا اجزای لاینفک کیفم هستن. تاکید می‌کنم "همیشه"

صبح کیفمو عوض کردم و با خودم گفتم چه کاریه بارمو سنگین می‌کنم و به هوای اینکه تو فرهنگستان، تو اتاقمون (اتاق ارشدها) چای و نسکافه هست، گذاشتمشون خوابگاه و الان اومدم دیدم هم چای و هم نسکافه‌مون تموم شده!

هیچی دیگه؛ دارم آب جوش می‌خورم!

  • ۹۴/۱۲/۱۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آقای ط.

بابای ریحانه

مطهره هم‌کلاسی ارشد

نظرات  (۲۲)

  • شن های ساحل
  • صبحانه :)))))))))))))))))))))))عالی بود کلی خندیدم بهش
    وای خدا :))))))
    و اون قسمت. تنهام بزار نزدیک نشو یادم باشه بهت ببشتر سر بزنم :))))))
    پاسخ:
    :))))))) تو دیگه هیچی نگو که هنوز تو شوک اون نمایشگاه صنعت برقم هنوز :دی
    این اعصاب و حوصله نداشتنت از پهنا تو حلقم
    :))))))))))))))
    پاسخ:
    :)))) از پهنا!
  • دفترچه زندگی
  • درباره اونجایی که نوشتید
    سایه‌ی همه، بالاخص هر چی جنس مذکر بودو با تیر می‌زدم به واقع (هنوزم می‌زنم البته :دی)
    باید بگم که من یه خواننده ساده بودم به جونیم رحم کن:)))
    پاسخ:
    :))) 
    میگم اون چیزی که بزرگتر از ونه کوجکتر از اتوبوسه مینی بوس نی؟!
    پاسخ:
    :دی
    آخه مینی بوسی که تو ذهنم براش مصداق دارم اونی نبود که سوارش بودم :دی
    مینی بوس ذهنم یه چیز درب و داغونه
    این خعلی شیک بود
    سایه باتیرزدنت راعاشقم 
    باید صدقه بدن بامن حرف بزنن
    پاسخ:
    :))) والا
    سلااااااام منیم نازبالام :دی
    خوبی؟میگم حالا سایز ژاکتت چنده؟البته گمون نکنم به درد دختر بابای منم بخوره :دی 
    نسرین مثل این فیلماهستن که یه صحنه رو نشون میدن بعد یهو میرن رو دور تند فلش بک میزنن صحنه چندوقت باسرعت تمام میره عقب یهو صدای جیر میده ایست میکنه بعد مینویسن یکماه قبل نشونش میدن خاطراتو بعد دوباره یه صدا میده میره تو زمان حال !!!:دی
    اونجوری مینویسی!
    برم این سبکو یاد بگیرم که این مدل نوشتنت را چوخ عاشیقم 😆
    پاسخ:
    سلام
    پس زین پس بیشتر با این سبک مینویسم
    من نیز تو را عاشقم

    شباهنگ 
    شباهنگ؟؟!
    انت فی قلبی منیم جانیم بلورسن فور اور :دی😊
    پاسخ:
    :))) انت نیز فی قلبی به واقع
    فک کن حالا من میخواستم خوابی که دیشب دیدم رو تعبیر کنم...
    با استفاده از همین قانون "به من نزدیک نشو تنهام بذار" ِت منو شتک میکردی رو دیوار اصلا!

    دیشب خواب دیدم دارم میرم سفر (که اینجاش قراره تعبیر شه) بعد من توقف کردم تهران که از اونجا برم مشهد (اینم ممکنه تعبیر شه) بعد تو فرودگاه زنگ زدم!!! به تو که نسرین جان من الان فلان جام و میخام برم فلان جا چقدر طول میکشه؟ (اینجاشو یادم نیست احتمالا فاصله ی فرودگاه تا ترمینال یه همچین چیزی رو ازت پرسیدم) بعد تو گفتی عهههه میخای بری اونجا؟ واسا منم بیام و تو اومدی و با هم رفتیم :)))))

    پاسخ:
    :))) آره خب خدایی یه همچین آدم مهربونی ام
    تازه تو که دختری
    سایه تو رو که با تیر نمیزنم
    تو از خودمونی
    عاشق پیشنهاد استادم  صبحااانه؟اینطوری بنظرم "بریک فست" هم ایده بدی نباشه ها شیک هم هست D:
    همیشه همینه همیییشههه
    هروقت فکرکردم چیزی رو لازم ندارم و همراه خودم نمیبرمش یا میندازمش دور بلا استثنا لازمم میشه
    ینی دوستدارم تک تک موهامو بکنم اینجور مواقع
    :))
    پاسخ:
    :)) حالا نمیخواد حرص بخوری
    تجربه ای شد که زین پس شونه و مسواکم با خودم بردارم حتی
    صبحانه :) خوبه :دی
    پاسخ:
    بلی به واقع!
    صبحانه،مامان بیا ناهار بخوریم :دی
    صبحااااانه بیا شام ! ::دی دی
    صبحانه؟صبحانه خوردی؟؟؟؟؟ :::دی دی دی

    ینی خاکبرسر پیشنهاد اون استادم از 9 صبح !!!
    پاسخ:
    :)))) حالا چرا عصبانی میشی
    استاده خواسته مزاح کنه خب
    من در رابطه با هندزفری و شارژر همیشه برام اون اتفاق آخر میفته!! هر بار که دیرم شده دم در یادم میفته این دو تا ملزومات رو نذاشتم تو کیفم و بعد یه حساب سرانگشتی می کنم میبینم امروز که شارژ گوشیم فوله ، تو راهم تنها نیستم پس هندزفری و شارژر لازم نمیشه ولش کن و بدو بدو میزنم بیرون!! ولیییییییی درسسسست توی همون روز یا شارژر نیاز مبرررم میشه یا هندزفری :| اصولا کوفت بگیرن قوانین مورفی :|
    پاسخ:
    نفرین خدایان بر آن قوانین باد!!!
    در یکی از کامنت ها یادی از قوانین مورفی شد . فقط اومدم بگم شادروان مورفی سلام الله علیه مهندس هوافضا بوده:) تا دوستان بیشتر باهاش اشنا بشن به واقع
    پاسخ:
    جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چه جالب!
    اصن نمیدونستم مورفی آدمه :دی

    مینی بوس خفن هم داریم،از این سفید در برقیا:دی
    پاسخ:
    آره فکر کنم از اونا بود این
  • شن های ساحل
  • البته به اون مینی بوس خیلی شیک میگن میدل باس...البته شنیدم خود ایرانی ها میگن میدل باس...اسم دیگه از براش نشنیدم..از همین مینی بوس شیک ها که اکثرا سفید هستن و سرویس شرکت ها حساب میشن:)
    پاسخ:
    آرررررررررررررررررررررررره دقیقاً منظورم همینه
    میدل باس؟ چه اسم خفنی:دی
    پاسخ:
    آره منم نشنیده بودم
  • محسن رحمانی
  • آب جوش واسه گلو خوبه گلو را صاف میکند .

    پاسخ:
    اوهوم... :)
    نازبالا پست تازه؟؟؟؟!!!
    پاسخ:
    معتاد
    انگل جامعه!

    برو این بلای خانمان سوزو ترک کن و خجالت بکش :دی
    نسرین بی عدب شدیا 😒😒😒
    ازهمین تیریبون از مسئولین خواهشمندم لدفن یه مراد جور کنن این وضعش وخیمه :|
    پاسخ:
    :)))) دوستام رفتن مشهد
    سپردم مرادمو از امام رضا بگیرن بیارن واسم
    😆
    پاسخ:
    D:
    پوووووو 
    پس من ؟؟؟؟!!!😡😡😒😒😒😭😭😭😭
    من دا ایستیررررررم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😆
    پاسخ:
    خب میگم دو تا مراد بطلبن
    تو بیان میشه ای پی رو بلاک کرد؟ اگه میشه  ممکنه این ای پی که باهاش کامنت دادم رو بلاک کنید ؟ واقعا جدی میگم. معتاد شدم . هی وسط درس با گوشی میام اینجا . این ترم مشروط میشم. عیدتون هم مبارک
    پاسخ:
    :))) نه نمیشه
    یه بار از مسئولین پرسیدم گفتن نمیشه
    بلای خانمان سوزیه به واقع