دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استاد شماره 10» ثبت شده است

  • ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. اخیرا یه عبارت جدید یاد گرفتم و اونم اینه که "کجای زمین و زمانی" و هی می‌خوام ازش استفاده کنم و موقعیتش پیش نمیاد. 

2. یاد اون شبایی که تا صبح بیدار می‌موندم به خیر! چند وقته 12 که میشه، عین این عروسکایی که باتری‌شو دربیارن و از کار بیافته، بیهوش می‌شم، تا سحر.

3. حتی یاد اون صبایی که بعد سحری بیدار می‌موندم و بعدش می‌رفتم مدرسه یا می‌رفتم شرکت برای کارآموزی هم به خیر! این روزا همین که سحری می‌خورم بیهوش می‌شم تا خودِ یازده!

4. دیش‌لخ به زبان ما ینی دندونی. دو هفته پیش، یه روز قبل سرماخوردگی‌م، یکی از اقوام برامون دندونی آورده بود و منم تا حالا دندونی نه دیده بودم و نه خورده بودم! یکی دو قاشق خوردم و خوب بود... عرضم به حضورتون که صاحبِ دندونی، دخترِ نوه‌ی عمه‌ی بابا بود و نوه‌ی عمه‌ی بابا 17 سالشه الان. ینی وقتی هم‌سن و سال من میشه، دخترشو می‌فرسته مدرسه! تف به این روزگار!

5. من، سر سفره‌ی افطار: راستییییییییییییییییی! فلانیو یادتونه؟ ارشد MBA، سه شده!!! [با ذوق بیشتر] راستییییییییییییییی فلانیم سه‌ی برق شده! [ذوق بیشتر تر] فلانی دوست فلانی یادته؟ اونم 36 شده!!!
داداشم: راستییییییییییییییییییییی خدایی برای خودت انقدر ذوق نداشتی که برای بقیه!!!

6. استاد شماره5 می‌گفت کشورای عربی واژه‌هاشونو استاندارد نمی‌کنن و هر کشور عربی‌ای به کلاچ ماشین یه چیزی می‌گه! بعدشم گفت چرا راه دور بریم؛ همین افغانستان و تاجیکستانو در نظر بگیرین؛ اونا به نویسنده‌ی ادبیات کودک میگن بچه‌نویس، به بازیگر میگن مسخره و از همه بامزه‌تر، به ماشین می‌گن موتور! از یکی از اساتید نقل قول می‌کرد برای یه همایشی رفته بودن کابل و بعدِ همایش، مسئولینِ افغانستانی (افغانی واحد پولشونه) به استادمون گفتن اینجا ایسته کنید بریم موتور بیاریم و استاد بیچاره‌ی ما که نود و اندی سالش بوده :)))) گفته آقا من نمی‌تونم موتور سوار شم و یه سن و سالی ازم گذشته و خلاصه موتوره رو آوردن و کاشف به عمل اومده اینا به ماشین می‌گن موتور.

7. استاد شماره9 می‌گفت این عربا یه سری کلمه رو از بقیه‌ی زبان‌ها قرض می‌گیرن و یه بلایی سرش میارن که اهل اون زبان هم نمی‌فهمن کلمه مال خودشون بوده و "تاریخ" رو مثال زد که ازش مورخ هم ساخته شده و در ابتدا روزمَه بوده و شده مَه‌روز و عرب‌ها مه‌روز رو کردن موروخ و دیگه تاریخ و مورخ و اینا رو ازش ساختن و استاد شماره‌ی 8 اشاره کرد به من و گفت مهندس و هندسه هم از اندازه‌ی فارسی گرفته شده. (همزمان سه تا استاد سر کلاسه و این شماره‌ی 8 همونه که همیشه، چه در ملا عام و چه در خفا! مهندس صدام می‌کنه و این کارشو دوست دارم و بر خلاف بقیه، ایشون اصلاً رو اعصابم نیستن و دلیلشو نمی‌دونم که چرا دوست دارم این مهندس گفتنشو)

8. استاد شمار 10 اسم کوچیکش یحیاست. می‌گفت من هفتاد ساله عادت کردم یحیی رو یحیی بنویسم و اصن نمی‌تونم بپذیرم اسممو یحیا بنویسن. ولی خب مگه من چند سال قراره عمر کنم؟ ده سال، بیست سال، اصن صد سال! بالاخره که می‌میرم و پسرایی به دنیا میان که اسمشونو یحیا و مرتضا و عیسا می‌نویسن و عادت می‌کنن به این الف و این جوری میشه که زبان آروم آروم بدون اینکه متوجه بشیم تغییر می‌کنه! می‌گفت جامعه‌ی ما، ملتمون، کلاً فازمون انقلابیه! از اینایی هستیم که دوست داریم سریع بریزیم تو خیابون و حکومتی رو برکنار کنیم و درِ یه جایی رو تخته کنیم و بزنیم و بشکنیم و

بعدش حرفشو این جوری ادامه داد که تغییرات زبان یا خط تو کشور ما نمیشه یهویی باشه؛ مثل ترکیه نیستیم یهو یه آتاتورکی بیاد خطو لاتین کنه و بگه از فردا خط‌تون همینه. می‌گفت اگه فرهنگستان یه واو ساده رو از "خواهر" حذف کنه و بگه از فردا بنویسید "خاهر"، یه عده کفن‌پوش میریزن تو خیابونا و خواستار بازگردانی اون واو میشن!

9. اونجایی که استادمون گفت ملت ما هیجانی‌ان و دوست دارن بریزن تو خیابونا و اعتراض و راهپیمایی و تظاهرات و اینا! می‌خواستم بگم من اصن این جوری نیستم. ینی من اگه متولد سال 30، 40 بودم، زمان انقلاب، هیچ وقت منو تو راهپیماییا نمی‌دیدین. من از اینایی بودم که همه فکر می‌کردن سرش تو کتاب و درس و مشقه و هیچی حالیش نیست. ولی در واقع این من بودم که اعلامیه‌ها رو تایپ می‌کردم و تو مدرسه‌مون یا محل کارم پخش می‌کردم. شعار من اینه: "بی‌صدا فریاد کن!"

10. داشتم اون قسمت از فایلای صوتی که خودم کنفرانس داشتمو گوش می‌دادم؛ یه جایی گفتم تعداد زبان‌های دنیا شش هفت هزار تاست و اون دوست عزیزمون که اوایل خیلی رو نِروِ و روان من بود و اتفاقاً ریکوردر هم کنارش بود، زیر لب گفت 6786!

یاد خودم افتادم که وقتی معلم سر کلاس می‌گفت ایران کشور پهناوریست، زیر لب می‌گفتم یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع مساحتشه. (شنیدم بر اساس اندازه‌گیری‌های جدید یه کم بیشتر شده؛ ولی من همینو حفظم)

11. فکر کنم جزو معدود آدمایی باشم که از صدای ضبط شده‌ام خوشم میاد. یاد اون پستی که توش صدای جیغ جیغمو موقعِ کشتن سوسک تو خوابگاه گذاشته بودم هم به خیر! باورم نمیشه من همون آدمم! جا داره بگم اِی بر پدرت دنیا، آن باغ جوانم کو؟ دریاچه‌ی آرامم، کوه هیجانم کو؟

12. ذهنم درگیرِ یه مدل برای مفهوم دوست داشتنه. نمی‌دونم چه قدر ما مفهوم «مدل» و «مدل‌سازی» و «شبیه‌سازی» آشنایی دارین. دارم فکر می‌کنم چه اتفاقی می‌افته و چه پارامترایی تاثیر می‌ذارن که ما از یکی خوشمون میاد و از یکی نه! تازه نوعِ دوست داشتنامونم فرق داره و دارم فکر می‌کنم چند نوع دوست داشتن داریم و دارم به این فکر می‌کنم که اگه ویژگی‌های ظاهری و باطنی و رفتاری یه آدمو بدیم به یه روبات و بگیم این آدم دوست‌داشتنی هست یا نه، جوابی براش داره؟ میشه فرایند دوست داشتن رو براش مدل‌سازی کنیم که اونم بتونه دوست داشته باشه کسیو؟ یا چه اتفاقی می‌افته که از یکی تاثیر می‌پذیریم از یکی نه! میشه رفتارهای انسانی رو مدل کرد؟ یه مدلِ ریاضی‌طور...

13. پیشنهاد شباهنگ: radioblogiha.blog.ir/post/81 به قلم و صدای Elanor

  • ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این صورتیه همونه که قراره ترم 3 شوهر کنه و این روزا درگیر خرید جهزیه است. سبزه، معلمه و آبیه هم همونیه که ترم 2 ینی این ترم شوهر کرد رفت سر خونه زندگی‌ش و الان بدجوری قدر مامانشو می‌دونه و لازمه خاطر نشان کنم که این پست، هویجوری برای دل خودمه و خوندنش چیز خاصی به معلومات خواننده اضافه نخواهد کرد. بقیه‌ی پستامم همچین بار علمی ندارن، ولی این یکیو دیگه خودمم مطمئنم دردی از خواننده دوا نمی‌کنه!


  • ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

می‌گفت ما با استفاده از یه سری ابزارها سعی می‌کنیم علاوه بر پیام زبانی و ظاهری که منتقل می‌شه، پیام فرهنگی و اجتماعی‌مونم منتقل کنیم و مثلا به نحوی فروتنی خود و احترام مخاطبو نشون بدیم.

تکیه کلامش "به نظر می‌رسد" بود.

حرفشو این جوری ادامه داد که به نظر می‌رسد در مسیر دموکراتیزه شدن و تغییر هنجارها، نسل‌های جدید گرایشی به این ابراز فروتنی ندارن و باید توجه داشت این هنجارشکنی، نشان بی‌ادبی نیست و البته بخشی از این هنجارشکنی بی‌ادبی نیز می‌تواند باشد.

داشتیم در مورد politeness بحث می‌کردیم و از نوبت‌گیری (turn taking) و قطع نکردن گفتار دیگران و پوزش‌خواهی و ادب افراطی (over politeness). گفت ادب افراطی دو جوره؛ یا چاپلوسی (Flattery) که خیلی بده، یا تعارف؛ که این تعارف در فرهنگ ایرانی زیاده و اگر افراطی نباشه خوبه.

سرشو بلند کرد و با همون لبخند همیشگی‌ش نگام کرد و گفت: معلومه شما موافق نیستی! منم با همون لبخند همیشگی‌م گفتم آدم بی‌تعارفی‌ام استاد؛ اگه شرایط پذیرایی نداشته باشم، الکی دعوتتون نمی‌کنم و اگه موقع خوردن یه چیزی بگیرم سمتتون و بگم بفرما، شک نکنید این بفرما رو از صمیم قلبم گفتم و یاد پستِ دلمه‌ی خوابگاه افتادم.

خندید و گفت اگه بار اول بگم ممنون و قبول نکنم دیگه اصرار نمی‌کنید؟ گفتم نه دیگه اگه دلتون می‌خواست بخورید که همون بار اول برمی‌داشتید. گفت صراحتی که در سایر فرهنگ‌هاست در فرهنگ پیچیده‌ی ایرانی نیست و تشخیص غرض طرف مقابل در جامعه‌ی ما کار آسانی نیست و به نظر می‌رسد نسل جدید در حال فاصله گرفتن از چاپلوسی و تعارف‌اند. عاشق این به نظر می‌رسد گفتناش بودم.

* * *

چند وقت پیش به دوستم SMS دادم و دلیوری شد و جواب نداد و بعد از کلاس قضیه رو گفتم و گوشیش رو چک کرد و دیدیم SMSم نرسیده. یه بارم وقتی جواب SMS دوستم رو دادم بهم گفت پیامش فیلد شده بوده؛ ولی در واقع فیلد نشده بوده و رسیده بوده و من هم جواب داده بودم. پیش اومده بود که ایمیلی که دوستم فرستاده بوده تو باکس sent دوستم بود و تو اینباکس من نبود! افرادی که بارها بهم زنگ زدن و برای اونا بوق آزاد پخش شده و من هیچ تماس بی‌پاسخی نداشتم و آب تو دل گوشی‌م تکون نخورده و نفهمیدم بهم زنگ زدن. 
اینا رو نوشتم که بگم دلگیرم از آدمایی که ازم فاصله می‌گیرن چون به قول خودشون به کامنت خصوصی‌شون نه یه بار نه دو بار بلکه بارها و بارها جواب ندادم؛ در حالی که من مدت‌هاست هیچ کامنتی از طرفشون دریافت نکردم. دلگیرم از آدمایی که پیامی می‌فرستن و چون بی‌جواب می‌مونه می‌ذارن به حساب اینکه من نخواستم جواب بدم و نمی‌گن شاید پیامم بهش نرسیده، شاید جواب داده و جوابش بهم نرسیده و آروم آروم ازم فاصله می‌گیرن چون فکر می‌کنن منم همینو می‌خوام.

به نظر می‌رسه این همون یه طرفه به قاضی رفتنه، اینم یه جور قضاوته، این همون فرهنگِ پیچیده‌ایه که استادمون میگه! و دارم فکر می‌کنم چرا وقتی زبان هست و می‌تونیم به راحتی باهاش جمله‌ی "دوستت دارم" یا "ازت بدم میاد" رو ادا کنیم، از ایما و اشاره استفاده می‌کنیم؟ چرا انقدر پیچیده فکر می‌کنیم و انتظار داریم بقیه هم پیچیده رفتار کنن و از رفتارهای ساده‌ی بقیه، برداشت‌های پیچیده می‌کنیم؟

  • ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


استادمون می‌گفت تفاوت ادب (politeness) و مدنیّت (civility) اینه که،

در ادب، فرد، بیان احساس واقعی و از صمیم قلب خود را با هدف مثبت بیان می‌کند.

بنابراین در ادب، ما احساس مثبت واقعی خود را منتقل می‌کنیم؛

اما در مفهوم مدنیّت، می‌کوشیم که احساس منفی‌مان منتقل نشود.

چند وقته هیچ انگیزه‌ای برای رعایت این دو مقوله ندارم...

* عنوان از  افشین یداللهی 
  • ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

13. استاد یه جمله‌ی پیجن (پیجنِ پایه انگلیسی) رو تخته نوشت که نامه‌ی یه معلمی خطاب به مسیونری در جزایر ماتاسو در قرن 19 بوده! و متن نامه بدین شرح است:

misi kamesi arelu you no kamu ruki me
مستر کامس، هاو آر یو؟ شما نه آمدید من نگاه کنی
me no ruki iuo
من نه نگاه کردم شما

استاد داشت اینو به فارسی و انگلیسی روان ترجمه می‌کرد و از اونجایی که جزوه ننوشتم، فقط صدای استادو دارم که میگه دییر مستر کامس هاو آر یو؟ وی هونت سین ایچ آدر فر اِ وایل!!!

خب؟

 Dear Mr. Kames, how are you? we haven’t seen each other for a while


14. استادمون تعریف می‌کرد یه روز یکی از خدماتیا بهش میگه "آقای دکتر؛ منم کم‌کم تو این محیط دارم فرهنگی می‌شم"
استادمون می‌پرسه چه طور؟
مستخدم: قبلاً اگه کسی می‌پرسید اتاق فلانی کجاست می‌گفتم تهِ راهرو؛ الان می‌گم انتهای راهرو

15. چند وقت پیش توی دفتر یادداشتم کلیدواژه‌ای ثبت کرده بودم بدین صورت: «ز»

یه مدت درگیرِ این حرفِ ز بودم که خدایا خداوندا! ینی من قرار بودم راجع به این ز چی بنویسم و اصن این ز چیه و کیه!!! 
الان که داشتم صدای جلسه 14 رو گوش می‌کردم، دیدم بحثِ زبان و جنسیته و داریم در مورد تفاوتِ گونه‌های زبانی خانم‌ها و آقایون صحبت می‌کنیم و یکی از بچه‌ها میگه زنان قبیله‌ی «زولو» به شدت از به‌کاربردن کلماتی که توشون حرف «ز» باشه پرهیز می‌کنن و استفاده از حرف «ز» رو تابو می‌دونن!

دوست دارم برم تو اون قبیله و این بیتو بخونم:دی

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1- یه جا استاد داره جامعه‌ی زبانی همگن رو توضیح میده و از بچه‌ها میخواد مثال بزنن و ملت میگن مثلاً تهران همگن نیست و یکی از بچه‌ها میگه مثلاً تبریز همگنه و همون لحظه من در می‌زنم و میام تو و ملت می‌گن آخ آخ صاحبش اومد و منم تا می‌رسم می‌شینم و وارد بحث می‌شم و جامعه‌ی اسرائیل که یه پلند سوساییتی (planned society) هست رو مثال می‌زنم! (و این کلاس، در طول ترم یه جوری طلسم شده بود که هیچ وقت نتونستم قبل از استاد سر کلاس حاضر باشم.)

2- یه جا بحث فرهنگ و آداب و رسومه و یکی از بچه‌ها میگه تو شهر ما رسمه که وقتی می‌رن خواستگاری، از خونه‌ی دختره یه چیز کوچیک به نیت تبرک می‌دزدن و یکی از بچه‌ها میگه مامان‌بزرگ من یه بار متکّای خونه‌ی دختره رو دزدیده بود :دی! (آخه متکّا؟!!!)

3- اگه یه روز خواستین از زندگی‌م فیلم درست کنین... تو یه سکانسی دستمو گذاشتم زیر چونه‌ام و خیره شدم به گوشه سمت راست کلاس و استاد چند بار صدام می‌کنه و متوجه نمیشم. شما تو اون قسمت از فیلم هنوز نمی‌دونی من به چی فکر می‌کنم و باید تا قسمت آخر فیلم با ما همراه باشید تا دستگیرتون بشه که تو اون سکانس من به چی فکر می‌کردم. :دی

4- افراد قبیله‌ی Tukano (تاکانو) که در آمازون زندگی می‌کنند، اجازه ندارند با هم‌زبان‌هایشان ازدواج کنند و هم‌زبان بودن نوعی محرمیت محسوب می‌شود. نتیجه‌ی چنین رسمی در این قبیله‌ی کوچک چند هزارنفری، چندزبانگی است. (خودم می‌دونم این مورد تکراریه ولی خب اون موقع که در مورد این قبیله نوشته بودم کامنتا بسته بود؛ الان بازه :دی)

5- دوزبانه‌ی افزایشی (Additive) کسی است که با آموختن L2، زبان L1 را فراموش نمی‌کند اما دوزبانه‌ی کاهشی (Subtractive)، به مرور زمان زبان L1 را فراموش می‌کند. بعدش استاد به من اشاره کرد و گفت این خانوم دوزبانه‌ی افزایشی‌ه و منم تایید کردم و خاطره‌ی مشهد رفتنمونو برای کلاس تعریف کردم و استادمون بسی بسیار ذوق کرد.

6- استادمون میگه هند، کشور عجیبیه و در نهایت فقر و بدبختی، مردم صبوری داره. اما ما مردمِ طلبکاری هستیم. توی هند 14 زبان رسمی وجود داره و به دلخواه مردم، آموزش داده می‌شه. اما در خیلی از کشورهای پیشرفته چنین دموکراسی و آزادی‌ای حتی برای انتخاب اسم افراد هم وجود نداره.

7- استادمون میگه یه بنده خدایی بوده به اسم زنیاک شمِرگِل که شَمَرگُل! صداش می‌کردن :))))
8- استادمون که هفتاد و اندی سالشه و مدرک دکترا داره از کانزاس امریکا، وقتی دبیرستان بوده، تهران دو تا مدرسه‌ی تاپ داشت که انسانی نداشتن و استادمون مجبور بوده ریاضی بخونه و استعداد ریاضی استادمون هم ضعیف بوده و غیره!
9. داشتیم در مورد مبحث کدسوییچینگ و کدمیکسینگ! حرف می‌زدیم و استادمون می‌گفت از دیدگاه جامعه‌شناسی، کدگزینی متکی به ساختار جامعه هست و معیار گزینشِ کد (زبان یا گونه‌ی زبانی)، حوزه‌ی کاربردیه. حوزه‌ها انواع مختلف و هنجارهای خاص خودشونو دارن؛ مثلاً حوزه‌ی خانواده، کار، آموزش، کوچه و خیابان و... که با توجه به نوع حوزه Code selection اتفاق می‌افتد. ینی هر جا بنا بر هنجارهای همون جا گونه‌ی زبانی‌مونو انتخاب می‌کنیم.
ولی از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، باید بیشتر به روندهای ذهنی و انگیزه‌های روانی توجه کرد تا ساخت‌ها و مقوله‌های اجتماعی. مثلاً اصفهانی‌ها در تهران، بیشتر لهجه می‌گیرند و غلیظ‌تر حرف می‌زنند، بعضی ترک‌ها هم هیچ جوره حاضر نیستن فارسی صحبت کنن!!! :دی
دو تا از بچه‌ها اصفهانی‌ان و گفتن ما با تهران، رقابت‌های دیگه‌ای هم داریم و اصن چرا ما پایتخت نیستیم؟!!!
یکی از دوستانِ لُر به دفاع از بنده فرمود: البته اگه قرار باشه یه شهرِ دیگه جز تهران پایتخت باشه، تبریز هم هست و نطقش رو این جوری ادامه داد که: البته زمان احمدی‌نژاد قرار بود ازنا و الیگودرز پایتخت بشن :دی
10. استادمون داره برخورد زبانیو توضیح میده و یکی از بچه‌ها حالت عصبانیت و ناراحتی رو مثال می‌زنه و میگه هر فردِ دوزبانه‌ای موقع خشم و ناراحتی، به زبان مادریش ابراز احساسات می‌کنه و اگه لهجه داشته باشه، لهجه‌اش غلیظ‌تر میشه و مثلاً اگه ترک باشه، لهجه‌اش پررنگ‌تر میشه. استاد اشاره کرد به من و گفت ولی این خانوم این جوری نیستن.
همکلاسی‌م: ما که تا حالا ایشونو عصبانی و غمگین ندیدیم! یه بار در شرایط هیجانی قرارش می‌دیم ببینیم چه شکلی میشه :))))
استاد: البته ما رفتارهای زبانی رو در حالت عادی بررسی می‌کنیم.
11. زبان اسپرانتو، یه زبان ساختگیه که بعد از جنگ جهانی اختراع شد که بچه‌های جنگ‌زده و آواره که نمی‌تونستن باهم ارتباط برقرار کنن، یه زبان مشترک داشته باشن.
استاد دلایل عدم گسترش این زبانو پرسید و اینکه چرا به عنوان زبان میانجی پیشرفت نکرد و گفتیم یه دلیلش، رقیب قدرتمندی مثل انگلیسیه.
پرسید ینی دِلی هم دوست ندارید یادش بگیرید و گفتیم نه!
بعدش گفت اگه یه آموزشگاه اسپرانتو رو رایگان آموزش بده و ناهار هم بده و یه آموزشگاه دیگه، رایگان، انگلیسی یاد بده کدومشو شرکت می‌کنید؟
بچه‌ها گفتن هیچ کدوم! :دی
استاد: من جای شما بودم می‌رفتم آموزشگاهی که ناهار میده ناهارمو می‌خوردم و می‌رفتم می‌نشستم سر کلاس این یکی آموزشگاهه :))))
12. داشتیم در مورد زبان‌های میانجی و آمیخته و پیجن بحث می‌کردیم.
پیجن، زبان کار هست و ویژگی اصلیش اینه که زبانی میانجی در محیط کاره.
مثلاً یه کارگر انگلیسی اگه بیاد تو یه شرکت نفتی تو ایران کار کنه و نه این فارسی بلد باشه و نه مهندسامون انگلیسی بلد باشن، با 1000 تا واژه‌ی آمیخته از دو زبان می‌تونن کارشونو تو محیط کار راه بندازن. این زبان، ساختار ساده‌ای داره و جمله‌ی شرطی و پیچیده نداره. در حد امر و نهی و اینا! پیجن اسم یه زبان خاص نیستاااا! مثلاً انگلیسی و فارسی، یا ترکیب انگلیسی و هندی، یا ترکیب عربی و فرانسوی و هر زبان دیگه‌ای در محیط کار می‌تونه پیجن باشه. استادمون می‌خواست یه مثال ملموس بزنه برامون؛ گفت mamblomi ینی شوهر! که man belong me بوده و آمیخته‌ای از انگلیسی و یه زبان دیگه است. (حالا این کلمه در محیط کار چه کاربردی داشته الله اعلم!)

+ دیگه این پستو آپدیت نمی‌کنم و بقیه‌شو می‌ذارم پست بعد.
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اینجا:

اونجا:

می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند


اینم آخرین کنفرانس ترم 2 ارشد و 

پیش به سوی آغوش پر مهر خانواده...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از چهار ارائه‌ام، اینه که یه مقاله‌ی جدید، ترجیحاً 2016 رو بخونم ببرم برای ملت تحلیل کنم؛
و چند روزه دارم روی یه مقاله‌ای کار می‌کنم و سعی می‌کنم بفهممش و یه سری لغاتش خدایی خیلی تخصصیه و دست و پا شکسته مفهوم اومده دستم، ولی خب تحلیل و تفسیرشو سپردمش به آقام ابالفضل!!! و از اونجایی که کی به کیه و کیه که گوش بده اصن! تصمیم گرفتم سخت نگیرم و سه‌شنبه برم یه مشت دری وری حاصلِ تاملات و مکاشفات درونی و ساخته‌های ذهنِ خودمو تحویل ملت بدم :دی



تا اینکه چشمم خورد به اسم استادمون که نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور، حرفاشو ارجاع داده به حرفای ایشون! و الان من دارم به این فکر می‌کنم که چه جوری برم صاف تو چشای استاد نگاه کنم و یه مشت اکاذیب تحویلش بدم؟ داغونمااااااااااااااااااا! اصن لهِ لِهَم!

+ بخوانید: sarapoem.persiangig.com/link7/zarb20.htm

  • ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
الان سر کلاسم، ردیف اول، تو حلق استاد :دی
صبح یه کم دیر رسیدم و دم در، گوشی و هندزفریو انداختم تو کیفم و اومدم تو و کیفمو گذاشتم اولین صندلی ردیف اول و خودم با فاصله نشستم رو یه صندلی دیگه
یه نگاه به جزوه دوستم انداختم و موضوع اومد دستم و سریع سینک شدم با شرایط و
دیگه هم خودم سوال می‌پرسیدم و هم به سوالا جواب می‌دادم
چشمتون روز بد نبینه
استاد یه چند دیقه سکوت کرد که استراحت کنیم و دیدم از دووووووور یه صدایی میاد و متمرکز که شدم رو صدا، دیدم ای داد! صدا از تو کیف منه، ینی از تو هندزفریم
یارو داشت با شور و شعف می‌گفت:
دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم
می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم
دوست دارم همین جوری بگم برات می‌میرم
...
والا صبح داشتم سنتی گوش می‌دادم نه اینو
جز منم که هیشکی به این جفنگیات گوش نمیده
با بدبختی و به لطایف الحیل خودمو رسوندم به کیفم و عمق فاجعه اینجا بود که نه قطع میشد نه صداش کم می‌شد و
تویی یک دونه ی سرزمین قلب تنهام
تو همون هستی که بودی توی آرزوهام
وقتی چشماتو می‌بینم دل من می‌لرزه
 ...
ینی قلبم اومد تو دهنم تا تونستم خاموشش کنم
الان با گوشی ام، نمی‌تونم لینک آهنگو بدم
ولی لینک آهنگ "خانومم" تو پیوندای روزانه ام هست.
و من الله توفیق...

  • ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موقع امتحانا و ارائه‌هام یکی تو سر خودم می‌زنم یکی تو سر کتابام.

بدخلق میشم و دنبال بهونه می‌گردم برای گریه کردن و دوست دارم همه چیو رها کنم و 

فرار کنم و سر به کوه و بیابون بذارم رسماً.

به جای یبوست فکری، استفراغ ذهنی می‌گیرم و بیشتر پست می‌ذارم 

و البته کمتر حرف می‌زنم.


امروز از صبح نشستم پای ترجمه‌ی مقاله‌هایی که باید ارائه بدم

این appeare شدن فلان کتاب رو هر جا می‌دیدم نمی‌دونستم چی ترجمه کنم

به نظر رسیدن و ظاهر شدنه معنیش ولی منتشر شدن معنی کردم

مثلاً فلان کتاب فلان سال منتشر شد

الان یه جا دیدم نوشته فلان کتاب publish و appeare شد و دیگه اینجا هر دوشون معنی انتشار نمی‌دن

یهو برای appeare رونمایی شدن به ذهنم رسید


دیشب پای لپ تاپِ روشن خوابم برد و دیگه نای خاموش کردنشو نداشتم

هم‌اتاقیام خاموشش کردن و صبح بهشون گفتم این چند روز بیش از پیش هوامو داشته باشن و

حواسشون به غذاهایی که میذارم رو گاز و کتری آب و اینا باشه

خودم حواسِ درست و درمونی ندارم

امشبم پام خورد زدم قندونِ نسیمو شکستم

آخه جای قندون رو زمینه؟!!!


دیروز حاج‌آقای نمازخونه در مورد انجام کارای مستحب می‌گفت

می‌گفت لازم نیست هر مستحبی رو هر کسی و همیشه انجام بده

مثلاً یه ذره نمک خوردن قبل غذا مستحبه؛ ولی نه برای کسی که فشارش بالاس

امشبم داشت در مورد خواستگاری کردنِ دختر از پسر صحبت می‌کرد

والا به خدا کسی چیزی نپرسید!

یهویی خودش گفت

می‌گفت نه تنها اشکالی نداره، بلکه روال اسلامیش همینه

ولی اصول خاص خودشو داره این کار

فردا قراره اصولشو بگه و یاد که گرفتم میام تو یه پست مخصوص بانوان یادتون میدم :دی


امشب یه کم دیر اومد و بچه‌ها گفتن فردا شب باید به تلافی تاخیر امشب، با بستنی بیاید

این همه سوژه تو اون نمازخونه بود و من خبر نداشتم؟

افسوس...

کاش زودتر هدایت می‌شدم


استادمون می‌گه یه قبیله هست، یادم نیست قاره امریکا بود یا افریقا

اینا با هم‌زبانشون ازدواج نمی‌کنن، 

ینی حرامه!

ینی هم‌زباناشونو محرم می‌دونن و 

مثل ما که با برادرامون ازدواج نمی‌کنیم، اینام هم‌زباناشونو مثل برادرشون می‌دونن و

موقع ازدواج میرن از یه قبیله‌ی دیگه دختر می‌گیرن میارن

حالا نمی‌دونم بچه‌هاشون زبون مادرو یاد می‌گیرن یا پدر

ولی بچه‌هاشونم وقتی بزرگ شدن نمی‌تونن برن با قبیله‌ی پدر و مادرشون وصلت کنن

می‌تونه توطئه‌ی آقایون اون قبیله باشه واسه اینکه از پر حرفی خانوماشون در امان باشن


داشتم فکر می‌کردم اینا وقتی ازدواج می‌کنن و زبون همدیگه حالیشون نیست، 

اون اوایل زندگی چه جوری زندگی می‌کنن؟

خب من یه کم استعداد یادگیری زبانیم ضعیفه؛ 

خب اگه منم از این قبیله بودم، خب چه جوری با مراد حرف می‌زدم؟

خب من کلی حرف دارم برای گفتن خب...

بعد مثلاً اگه غذا رو حاضر کردم چه جوری بگم بیاد غذا بخوریم؟ 

بکوبم رو میز؟ برم دستشو بگیرم بیارم سر میز؟ داد بزنم؟ شکلک درارم؟ خب چی کار کنم؟


میگماااااااا

خرقه پوشیّ من از غایت دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

  • ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره10 یه دانشجویی داره (دانشجوی سابقشه البته) 

که هر جلسه برای استادمون شیرینی میاره

استادمونم یکی از شیرینی‌ها رو می‌خوره و بقیه‌اش می‌رسه به ما!

و از اونجایی که من شیرینی غیر خامه‌ای دوست ندارم، 

تا این هفته هیچ کدوم از شیرینیا باب طبع من نبودن :(((((((((

این هفته خانومه شیرینی خامه‌ای آورد و به بچه‌ها گفتم این دفعه دیگه مال خودمه!



+ حالا اینا به کنار؛ یکی نیست بگه روکش صندلیا رو چرا نکندین هنوز!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پرسید: بچه‌ها؟ به نظرتون بشر از کی تصمیم گرفت دیگه چهار دست و پا راه نره؟ از کی بهش گفتن بشرِ دو پا؟

همه سکوت کرده بودیم

استاد سوالشو یه جور دیگه مطرح کرد: اصن چی شد که بشر به جای ایما و اشاره، از زبانش برای ارتباط استفاده کرد؟

این جور موقع‌ها ترجیح میدم بقیه جواب بدن... ولی خب، کماکان سکوت کرده بودیم و علی‌رغم اینکه نظریه تکامل داروینو قبول نداشتم و منکر این بودم که اجدادمون میمون بوده باشن دستمو بلند کردم و گفتم: شاید از وقتی که فکر کرد دستاشو برای کارای دیگه‌ای لازم داره، برای ساختن، برای نوشتن برای...

از دل و دیده، گرامی‌تر هم

آیا هست؟

- دست،

آری، ز دل و دیده گرامی‌تر:

دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی‌گمان دست گرانقدرتر است

هر چه حاصل کنی از دنیا،

دستاورد است

هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

دست دارد همه را زیر نگین

سلطنت را که شنیده‌ست چنین؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوش‌ترین مایه دلبستگی من با اوست

در فروبسته‌ترین دشواری،

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود، بانگ زدم:

- هیچت ار نیست مخور خون جگر،

دست که هست!

بیستون را یاد آر،

دست‌هایت را بسپار به کار،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است،

دست‌هایی که به هم پیوسته است

به‌یقین، هر که به هر جای، درآید از پای

دست‌هایش بسته است!

دست در دست کسی،

یعنی پیوند دو جان!

دست در دست کسی

یعنی پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،

دانی، دست،

چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست؛

لحظه‌ای چند که از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ 

پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست

دست، گنجینه مهر و هنر است

خواه بر پرده‌ی ساز،

خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره‌ی نقش،

خواه بر دنده‌ی چرخ،

خواه بر دسته‌ی داس،

خواه در یاری نابینایی،

خواه در ساختن فردایی

آنچه آتش به دلم می‌زند، اینک، هر دم

سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده‌است، ولی

دست هامان، نرسیده‌است به هم

+ فریدون مشیری

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

+ عمران صلاحی


دیروز، استاد شماره10 در مورد تغییر الگوها و شیوه‌های Addressing و naming یا همون خطاب کردن و نامیدن صحبت می‌کرد؛ اینکه در جامعه‌ی ما با پیشینه‌ی مذهبی و به دلیل حیا و عفت، نامیدن شخص به اسم کوچک نیازمند یک ارتباط صمیمانه و نزدیکه؛ ینی لازمه و پیش‌شرط اینکه من یکیو به اسم کوچیک صدا بزنم اینه که رابطه‌ی صمیمانه‌ای باهم داشته باشیم و اگه این فرد، هم‌جنسم نباشه، از نظر عرفی شاید این خطاب صمیمانه صورت خوشی هم نداشته باشه حتی! 
اما در فرهنگ امریکایی این طور نیست و به محض آشنایی، من ماری ام و تو تام یا جو یا جک؛ در حالی که اینجا ممکنه طرف همکارشو بعد از بیست سال هنوز آقا یا خانم فلانی صدا کنه. پس ما دو الگوی کاملاً متفاوت داریم که این الگو در ایران در حال تغییره. اینا رو استادمون که نزدیک 70 سالشه و امریکا درس خونده و یه مدت اونجا بوده می‌گفت و تاکید می‌کرد که امریکا، نه اروپا.

می‌گفت این الگوی غربی کم‌کم داره وارد فرهنگ ما میشه و حتی بچه‌ها پدر و مادراشونو به اسم، صدا می‌زنن؛ در حالی که تا چند سال پیش سنّت ایرانی این اجازه رو به بچه‌ها نمی‌داد که والدین‌شون رو "تو" خطاب قرار بدن و از افعال با شناسه‌های مفرد استفاده کنن.

اون هم‌کلاسیم که معلمه و دختر سیزده چهارده ساله داره تایید کرد و گفت دختر منم من و باباشو به اسم کوچیک صدا می‌کنه و استادمون گفت من هیچ وقت به پدر و مادرم "تو" نگفتم و بچه‌هامم هیچ وقت به من "شما" نگفتن.

استاد داشت الگوهای فرهنگی رو بررسی می‌کرد و تغییر و تحولاتشون رو و عوامل موثر بر این پدیده و من نه سر کلاس جامعه‌شناسی زبان، بلکه سر کلاس ریاضی مهندسی بودم و منتظر استاد و به کسی فکر می‌کردم که بعد از چهار ترم هنوز هیچ دیالوگی باهم نداشتیم... همون که یه روز سر همین کلاس ریاضی مهندسی یهو ازم پرسید "نسرین، تمریناتو نوشتی؟"

وقتی داشت از اون یه سوالی که حل کرده بودم عکس می‌گرفت، تقویممو از کیفم درآوردم و صفحه‌ی اون روزو باز کردم و جلوی سوم اردیبهشت 91 نوشتم: "نسرین" صدام می‌کنه!!!

این اتفاق برای من تازگی داشت و من هر اتفاقی که برام تازگی داشت رو تو تقویمم می‌نوشتم؛ البته مختصر و رمزگونه! مثل همه‌ی اولین‌هایی که تو زندگی‌م اتفاق افتاده. و خب تا اون موقع دیسیپلینم به طرف مقابل این جرئت و جسارت رو نداده بود که انقدر بهم نزدیک بشه و البته من واقف بودم که این مورد، نشان صمیمیت نیست و همون فرهنگ امریکاییه که میگه بی هیچ پیش‌شرطی در برخورد اول، من ماری ام و تو تام یا جو یا جک و انتظار به جایی نبود از کسی که پدر و مادرشو به اسم کوچیک صدا می‌زنه، منو به فامیلی صدا کنه و شاید ماه‌ها طول کشید تا من هم تونستم "تو" خطابش کنم و به اسم کوچیک صدا بزنمش.

همون روز که جزوه‌اش دستم بود و عجله داشتم و باید پسش می‌دادم و برمی‌گشتم. رسیدم همکف و داشت با دوستش پله‌ها رو بالا می‌رفت و خب باید صداش می‌کردم که برگرده عقب و تا اون روز با زیرکی از زیر تمام خطاب قرار دادناش قسر دررفته بودم و تونسته بودم ساعت‌ها باهاش حرف بزنم بدون اینکه متوجه بشه که من هیچ وقت به اسم کوچیک صداش نمی‌کنم

ولی اون روز جزوه به دست دویدم و دم پله‌ها صداش کردم که بایسته و برگرده

قطعاً اون هیچ وقت نرفت تو تقویمش بنویسه که نسرین بالاخره منو به اسم کوچیک صدا کرد

ولی من اون شب اومدم تو تقویمم نوشتم: "بالاخره تونستم!"

  • ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تایم استراحت بین کلاسا، بچه‌ها داشتن در مورد جزوه‌های استاد شماره10 صحبت می‌کردن و یکی از بچه‌ها برگشت بهم گفت تو به استاد بگو جزوه‌هاشو بهمون بده و یکی دیگه از بچه‌ها گفت وقتی نمیده چرا بخوایم ازش!!!

یکی از بچه‌ها خطاب به من: تو مهارت "نه" شنیدن داری؛ ترم پیش یادته تمرین می‌کردی یه چیزیو بخوای و به دست نیاری؟ میشه یه امتحانی بکنی؟ شاید جزوه‌هاشو بهت داد! نداد هم طوری نمیشه؛ محکم‌تر میشی

* * *

یه زبان‌شناس هست به اسم ووستر که مهندس برق بوده؛

هر موقع اساتید راجع به اون حرف می‌زنن، ملت منو نگاه می‌کنن.

امروز استاد شماره8 می‌گفت ان‌شاءالله خدا شما رو به مقام ووستر برسونه. 

ظاهراً مقام والایی در حوزه‌ی زبان‌شناسی داره و آدم مهمی بوده!

برای این کلاس اصطلاح‌شناسی، سه تا استاد میان سر کلاس. استاد شماره3 هم همیشه باهاشون میاد تا دم در کلاس و این سه تا میان تو و اونم باهاشون خدافظی میکنه و به مام سلام میده و میره.

امروز اولِ جلسه استاد شماره8 ازمون خواست یه گروه تلگرامی درست کنیم و اساتیدم ادد کنیم و یکی از ما ایمیلمون رو بهشون بدیم که به عنوان نماینده با اساتید در ارتباط باشه و فایل‌های ارسالی رو برسونه دست بچه‌ها.

کلاس که تموم شد، ملت شال و کلاه کردن برن و اصن تلگرام و گروه و شماره و ادد یادشون رفت

دم در اساتیدو خفت کردم که شماره و ایمیلشون رو بگیرم

استاد شماره9 خندید و گفت به ایشون میگن مهندس!!!

استاد شماره8 هم تایید کرد و گفت خانم مهندس حواسش بیشتر از بقیه جمع‌ه و 

همون‌جا دم در منو به مقام نمایندگی کلاس منصوب کردن

الانم اددشون کردم تو گروه و 


این خانوم م. همونه که انصراف داده و دیگه نمیاد سر کلاس

ولی هنوز تو گروه تلگرامه! (خالق کاراکتر مراد)

مکالمه من و آقای پ. به صورت پی وی در حین ادد کردن اساتید: 



میگم اگه یه روز خواستین از از زندگی‌نامه‌ام فیلم درست کنین، اون سکانسی که استاد شماره7 داره نرم‌کام و سخت‌کام رو توضیح میده و اونجایی که نمی‌تونم دستگاه گفتارو تو جزوه‌ام بکشم و میاد بالا سرم و میگه بده برات بکشم؛ 
خب؟
اونجا یه فلش بک بزنین سر کلاس کنترل خطی دکتر ن.، اونجایی که با یه تست اختلاف فاز و زاویه، پایداری و ناپایداری سیستم رو تعیین می‌کردیم، اونجا که جلسه تموم میشه و جلسه آخرم بود اتفاقاً، اونجا که میگه کسی اشکالی ابهامی نداره و میرم و میگم اون زاویه رو نشونم بده و میگه بده برات بکشم؛

اون روز اتوده رو یه جوری گرفتم سمتش که دستم به دستش نخوره و اونم یه جوری گرفت که اتودم افتاد رو میزش و برداشت زاویه رو نشونم داد...

بعدش فلش بک بزنین اردوی کویر و اون نیروگاه تولید برق نزدیک ورزنه، همون‌جایی که یه چند ساعت برای بازدید و شام و نماز نگه داشتن و دوربینو ببرین تو اون اتاق کوچیکی که اختصاص داده بودن برای نماز و پسرا و دختر قاطی هم نماز می‌خوندن؛ اونجایی که نمازم تموم میشه و به دوستم میگم ما باید پشت سر آقایون نماز بخونیم و میگه نمی‌دونستم؛ اونجایی که دارم کفشامو می‌پوشم و همون استاده که اون روز زاویه رو نشونم داد میاد تو برای نماز؛ همون استادی که یه عمر اون ور آب بوده و خط فارسی‌ش به قول خودش مثل خط بچه‌های کلاس اوله

بعدش فلش بک بزنین و برگردین سر کلاس آواشناسی و سر کلاس استاد شماره7 و نرم‌کام و سخت‌کام و یه جوری به بیننده بفهمونین دلم تنگ شده برای اون روزا

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره11 همونیه که تو جلسه مصاحبه هم حضور داشت

یادمه بعد از مصاحبه از آقای پ. پرسیدم اینا کی بودن مصاحبه می‌کردن باهامون و

ایشونم اسم اساتید رو برام نوشت و منم ازش خواستم شماره موبایلشم بنویسه!

به همین سادگی شماره پسر مردمم گرفتم :دی

البته اون موقع نمی‌دونستم آقای پ.، آقای پ. هست و اصن نمی‌دونستم قراره هر دومون قبول شیم و

افکارتونو پریشان نکنید به واقع!

چون می‌بینم یه چند وقته با تمام قوا سعی دارید از لابه‌لای پستام مرادو کشف کنید

و البته آقای پ. از من کوچیکتره یه سال؛ زیرا من 5 ساله تموم کردم کارشناسیمو 

و دلیلش و نیز تعداد واحدهای اختیاری که سال آخر پاس کردم 

هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به کسی نداره به واقع


پریشب که داشتم رمز پستای قبلی رو برمی‌داشتم، خاطره روز مصاحبه رو مرور می‌کردم و

دیدم استاد شماره11 همونیه که تو جلسه مصاحبه هم حضور داشت

و خب دیروز سر کلاس یه کم استرس داشتم مِن باب این قضیه!

ظهر همه‌مون تو دارالندوه نشسته بودیم و (عکس عرشه و دارالندوه تو پروفایلم هست)

استاد رفت سر کلاس و بچه‌ها وسیله‌هاشونو همون جا تو دارالندوه رها کردن و رفتن سر کلاس و

منم تا بخوام روی میزو جمع و جور کنم طول کشید و یه ده ثانیه‌ای دیرتر از بقیه رسیدم

همین که در کلاسو باز کردم رفتم تو استاد پرسید شما خانوم شباهنگی؟

ینی رسماً تو شوک بودمااااا که چه جوری تو اون ده ثانیه حضور غیاب کرده یا منو یادش مونده یا چی

که کاشف به عمل اومد وقتی ملت میرن سر کلاس، می‌پرسه شما که 8 نفر بودید اون یکی‌تون کو و

بچه‌ها میگن خانوم فلانی فلان جاست و الان میاد و


اساتید این ترمم را بیشتر عاشقم به واقع!

احتمالاً ترم بعد یکی دو درسم با نوکر شیر خدا آهنگر دادگر داشته‌باشیم و 

دیروز تو مترو اگه اون خانومه می‌فهمید من شاگرد بابابزرگ نوه‌ی مقام معظم رهبری‌ام

خودمم می‌شست پهن می‌کرد رو میله‌ها کنار بقیه کابینه!


صبح خواستم شمارش معکوسِ تا تولد وبلاگمو به جای روز به ساعت بنویسم

حساب کردم دیدم تا 25 بهمن 4 روز مونده و هر روز اگه 100 ساعت باشه!!! میشه چهارصد ساعت

بعد حس کردم خیلی زیاد نوشتم

حالا اگه هر روزم 100 ساعت باشه بازم نمی‌رسم هم تکلیفای درسیمو انجام بدم و 

هم اون دو تا پروژه رو مدیریت کنم! و هم وبلاگمو!!!

یادم اومد که آهان! هر روز 60 ساعت بود و نوشتم 240 ساعت و

یه چند دقیقه این 240 ساعت موند و احتمالاً یه چند نفرتونم شاهد این سوتی بنده بودید سرِ صبی!

تا اینکه یادم اومد تو فیلمای پلیسی پلیسا زیاد از لفظ 48 ساعت استفاده میکنن

بعد یادم اومد که هر روز 12 ساعته و

یه کم دیگه هم فکر کردم و 

اصن همیشه با تبدیل روز به ساعت و ساعت به دقیقه و دقیقه به ثانیه مشکل داشتم به واقع

یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/373



دیشب تو شرکت (کسی که عصرا بعد دانشگاه مستقیم بره سر کار و تا 8 شبم اونجا باشه قید زمان دیگه‌ای جز "دیشب" هم میتونه برای خاطرات کاری‌ش به کار ببره ینی؟!) دیشب یکی از پسرا (همون که با لیوانش میشه 60 نفر تشنه رو آب دادخلاصه دیشب این پسره زل زده بود به عکس یه ساعت هوشمند (اسمارت واچ) تو یه سایت و به یه دختره و اون یکی پسره که 5 ساله مدرک ارشدشو گرفته و دوباره میخواد ارشد بخونه می‌گفت بچه‌ها من حاضرم کلیه‌هامم بفروشم و این مال من بشه و

عنوان: شعری از نیما؛ همان آی نید یور هلپ، پلیز هلپ می!!! در راستایِ


این ترم جزوه‌هام شبیه دفتره خاطره است تا جزوه!

  • ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


اخیراً درگیری‌های لفظی و البته با شدت و ضعف‌های متفاوتی داشتم با شما خوانندگان عزیزتر از جان مبنی بر اینکه چرا فالوشون نمی‌کنم در حالی که منو فالو می‌کنن و چرا نمی‌خونمشون در حالی که منو می‌خونن و چرا کامنت نمی‌ذارم در حالی که برام کامنت می‌ذارن و اگه می‌خونم چرا فیدبک نمیدم و اگه می‌خونم چرا خاموشم و چرا وقتی پست رمزدار می‌نویسن رمزو نمی‌گیرم و چرا اگه کامنت نمی‌ذارم میگم رمزو بدید بخونم؛ یا سوالات محتوایی در مورد پست‌ها که خب صد بار گفتم من اگه بخوام یه چیزیو توضیح بدم میدم، اگه ندادم ینی یا نپرسید یا فعلاً نپرسید! و مورد بعدی نصیحت کردنِ منه! که خوشم نمیاد از این کار!!!

و یه چند وقته که بنده کامنت‌های بی بدیلی دریافت می‌کنم از سوی همان خوانندگان عزیزتر از جان با این مضمون که چرا اجازه میدید آشنایانتون وبتونو بخونن؟ و چرا آدرس وبتونو بهشون دادید و حتی چه بد که آدرس وبتونو دارن و آدرستونو عوض کنید و بهشون ندید و لابد چه قدر عذاب می‌کشید از این بابت که آدرس وبتونو ازتون گرفتن و خب ظاهراً یه عده و اگه دقیق‌تر بگم، همان خوانندگان عزیزتر از جان دچار خلط مبحث شده‌اند و من الان وظیفه‌ی خودم می‌دونم که این جماعت رو از این خلط نجات بدم

ببینید، عزیزان من، این وبلاگ، به معنای عام، اصن وبلاگ نیست! ینی برای من دنیای مجازی محسوب نمیشه! ینی ممکنه الان شما سر قبری نشسته باشید که خالیه! ینی از من و نوشته‌هام یه همچین انتظاری رو نداشته باشید به واقع!

بعداً توضیح میدم! ینی توضیحش بمونه برای بعد ینی همون باقی بقا!

فعلاً برم تا استاد شماره 10 نیومده...

این ترم یه درس دارم که 3 تا استاد داره

یه سه چهار فصلشو یکی درس میده سه چهار تاشو یکی و بقیه‌شم یکی!

اینجام ظاهراً مثل دانشگاه قبلی دانشگاه که نیست، دارالمجانینه!!!

  • ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۱۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)