دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

961- دل بی‌دل بی‌صدا تو مقتلش جون می‌کنه

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ب.ظ

1. دیروز 3 تا 5 اولین جلسه‌ی کلاس تدبّر تشکیل شد. کلاسش مثل بقیه‌ی کلاسا میز و صندلی داشت، ولی موکتم داشت و باید کفشاتو درمی‌آوردی می‌رفتی تو. برادرا و خواهرا دو تا کلاس جدا بودن. برای اونایی که حوزه قبول شده بودن دومین جلسه بود و برای من و یه چند نفر مصاحبه‌ردّیِ دیگه جلسه‌ی اول بود. تمام مدتی که استاد داشت سوره‌ی مُزمّل و صف رو تحلیل می‌کرد، بنده پاستیل و رنگارنگ می‌خوردم و ساعتو نگاه می‌کردم و پس کی تموم میشه‌ی خاصی تو نگاهم بود. نماز ظهرمو نخونده بودم و استاد بنا داشت ما رو تا پنج و نیم نگه داره. وقت غروب، پنج و ربع بود و خب خیلی زشته آدم تو مسجد باشه و نمازش قضا شه. پنج و پنج دیقه بلند شدم رفتم بیرون یه گوشه گیر آوردم خوندم و برگشتم.

کلاس که تموم شد، موقع حضور و غیاب اسم من اون آخرای لیست بود و وقتی حضور و غیاب‌کننده دید پس کی به اسم من می‌رسه‌ی خاصی تو نگاهمه جلوی اسمم تیک زد و گفت برو. و من به واقع داشتم شاخ درمی‌آوردم که این منو از کجا شناخت وقتی لام تا کام تو کلاس حرف نزده بودم؟! دم در که داشتم کفشامو می‌پوشیدم یکیشون اومد سمت من و گفت نسرین جان برگه‌ی تعهد و ثبت نام رو امضا کردی؟ و اینجا بود که یه شاخ دیگه کنار اون شاخ قبلی درومد که "نسرین جان؟" چرا تو انقدر معروفی آخه؟!

2. تنهایی ینی تو ایستگاه مترو یه آشنا ببینی و با اینکه عجله داری وایستی و صبر کنی دور شه

3. چند وقته دارم سیگنال low battery می‌دم... سه شنبه صبح تو مترو، میدون ولیعصر، حس کردم دارم خاموش می‌شم. نه دلم می‌خواست سوار شم و نه به این فکر می‌کردم که کلاسم داره دیر میشه و نه دلم می‌خواست برگردم خوابگاه و نه هیچی... هیچی دلم نمی‌خواست... واقعاً داشتم خاموش می‌شدم. 

5. سرما خوردم. از این سرماخوردگیا که فیلو از پا درمیاره. شبا هفت هشت نهایتاً 9 می‌خوابم و سه شنبه صبح به زور رفتم نشستم سر کلاس. یه کم هم دیر رسیدم. اتفاقاً آهنگر هم سرما خورده بود و هی براش آبلیمو عسل می‌آوردن. ولی برای من نمی‌آوردن. تبعیض تا به کی؟!!!

6. دیشب زیارت عاشورا نخوندم و از وقتی خوابیدم تا صبح خوابِ زیارت عاشورا می‌دیدم. یه خواب دیگه هم دیدم. خواب دیدم برای هولدن کامنت گذاشتم (محتوای کامنت یادم نیست) ولی دعوامون شد و پشیمون بودم از اینکه کامنت گذاشتم. چند وقت پیش یه درگیری لفظی پیش اومد و از اون موقع نه می‌خونمش نه کامنت می‌ذارم :|

7. چند وقته تو جاهای مختلف و بی‌ربط به هم، این آیه به پستم می‌خوره: فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِین پس دعاى او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را نیز چنین نجات مى‌دهیم...

4. دیروز وقتی داشتیم روی آیه‌ی بیستم تدبر می‌کردیم فهمیدم قرض و مقراض از یه ریشه‌ن. مقراض به زبان عربی ینی قیچی؛ ینی چیزی که می‌بره. قرض دادن ینی از یه چیزی ببری و دل بکنی و بدیش به کسی. وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا... استاد گفت این قرض، همیشه قرض مادی نیست... 
تا حالا کسی یا چیزی رو به خدا قرض دادین؟

بشنویم: بال پروازت با پوتک عقلت می‌شکنه، دل بی‌دل بی‌صدا تو مقتلش جون می‌کنه، روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه، این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه


صبحانه‌ی امروز: (طرز تهیه‌شو قبلاً تو پست 341 گفته بودم)

  • ۹۵/۰۸/۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آهنگر دادگر

استاد تدبر

هولدن