دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

945- احوالِ دلِ گداخته

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

- عربی، استاد شماره‌ی1 - نمره: 20
- روش تحقیق، استاد شماره‌ی2 - نمره: 18
- زبان‌شناسی، استاد شماره‌ی3 - نمره: 18
- تاریخ زبان فارسی، استاد شماره‌ی4 - نمره: 13
- مبانی اصطلاح‌شناسی، استاد شماره‌ی5 - نمره: 18
معدل ترم1: 17.4 که درساش کلاً پیشنیاز بود و توی معدل کل حساب نمیشه

- نحو زبان فارسی، استاد شماره‌ی6 - نمره: 16.5
- آواشناسی، استاد شماره‌ی7 - نمره: 17
- اصطلاح‌شناسی1، استادهای شماره‌ی5،8،9 - نمره: 18.5
- جامعه‌شناسی زبان، استاد شماره‌ی10 - نمره: 19
- مبانی ساختواژه، استاد شماره‌ی11 - نمره: 20
معدل ترم2: 18.2

این ترم:
- سمینار، استاد شماره‌ی3 (استادِ ترم اول)
- تاریخ علم، استاد شماره‌ی12 (این استاد، شاگرد یکی از اساتید دانشکده‌ی فلسفه‌ی علم شریف می‌باشد که ابتدا برق خوانده و مدرکش را گرفته و لابد گذاشته در کوزه تا آبش را بخورد و سپس برای دکترای فلسفه رفته فرانسه و اکنون برگشته و فلسفه‌ی علم درس می‌دهد)
- ساختواژه، استاد شماره‌ی11 (استادِ ترم دوم)
- ادبیات، استاد شماره‌ی13 (همان نوکر (غلام) شیرخدا (علی) آهنگر (حداد) دادگر (عادل))
- اصطلاح‌شناسی2، استادهای شماره‌ی5،8،9 (استادهای ترمِ دوم)

تصمیم داشتم پایان‌نامه‌ام را با استادی بردارم که نمره‌ی درسش را 20 گرفته باشم و خودش و درسش را دوست داشته باشم و او نیز مرا دوست داشته باشد. به عربی علاقه‌ی چندانی ندارم و عربی هم علاقه‌ی چندانی به من ندارد. به خطوط باستانی علاقه داشتم و تنها درسی بود که قبل از ورود به فرهنگستان، در آن مهارت داشتم و بلد بودم و می‌توان آثارِ این بلدم بلدم‌ها را در نمره‌ی درخشانِ 13 مشاهده نمود. استاد شماره‌ی 11 هم که لابد یادتان است. چه تلاش‌ها که نکردم بروم توی دلش و پدرم درآمد تا درسش را با نمره‌ی 20 پاس کنم و کردم و این در حالی بود که شاگرد اول کلاسمان کمترین نمره‌اش همین نمره‌ی استاد شماره‌ی 11 شد. لابد توانسته‌ام خویش را در دل استاد جای دهم. مخصوصاً دیروز که هی مرا بلند کرد و کوبید در فرق سر بقیه که از خانم فلانی یاد بگیرید که چه برگه‌ی امتحانی نوشته بود، چه کار تحقیقیِ کاملی، چه جزوه‌ای، چه سری چه دمی عجب پایی! ولیکن، می‌ترسم بروم بگویم بیا و استاد راهنمایم شو و دست رد بر سینه‌ام بزند و دلم بشکند و بروم افسرده شوم. امروز نیز استاد شماره‌ی 8 و 9، همان‌ها که مرا مهندس خطابم می‌کردند و می‌کنند و دوستشان دارم، علیرغم 18.5 ای که گرفتم، گفتند بهتر است پایان‌نامه‌ام را در راستای فلان چیز بردارم و حیف است از سوابق مهندسی‌ام استفاده نکنم و فلان چیز به یک مهندس نیاز دارد و کی بهتر از من! به نوعی پیشنهاد دادند که بروم پیشنهاد دهم که بیایید و استاد راهنمایم شوید. یک استادِ شریفی دیگری هم هست که او را نیز دوست می‌دارم و او نیز مرا دوست می‌دارد و البته تاکنون همدیگر را ندیده‌ایم و اصلاً نمی‌دانم چه درسی قرار است با وی پاس کنم. ولیکن، ایشان نیز از گزینه‌های روی میزم می‌باشد. با کلیک بر روی شماره‌ی اساتید، می‌توانید خاطرات مرتبط با وی را مجدداً مرور نُمایید. 

این‌ها به کنار! امروز استاد شماره‌ی 13، با کلی بادی‌گارد و خدم و حشم وارد کلاس شد و حضور و غیاب کرد و من ردیف اول، در حلق استاد سکنی (بخوانید سُکنا) گزیده بودم. درسش را که داد پرسید کسی اشکالی سوالی ندارد و دستم را که بلند کردم گفت "جانم خانم فلانی" و من با همین جانم خانم فلانی گفتنِ وی عاشق وی و عاشق درس وی شدم. در این فایل صوتی، که ذیل همین پست آپلودش کرده‌ام، شما می‌توانید گزیده‌ای از درس وی را شنود نمایید. صدای خودم را بعد از جانم خانم فلانی که سوالی پرسیده‌ام حذف کردم ولیکن در ادامه چیز دیگری از استاد پرسیدم و آن چیز را حذف ننمودم. متاسفانه به دلیل تراکم بادی‌گاردها نتوانستم عکسی در خورِ پست بگیرم و به عکسی از کتاب وی اکتفا نمودم که همین امروز به مبلغ 21 هزار تومان وجه رایج مملکت خریداری نمودم و جلسه‌ی بعد قرار است از 139 صفحه‌ی ابتدایی این کتاب امتحان بگیرد و حتی قرار است بلاتعیُّن! یعنی بدون اینکه از قبل تعیین شود، هر کداممان بخشی از کتاب را که همانا نامه‌های مولاناست، سر کلاس بخوانیم.

قرار بود پست‌های سه شنبه با رمز منتشر شود. ولی تعدادتان زیاد است و حوصله‌ی رمز دادن بهتان را ندارم. و مهم‌تر اینکه فعلاً دلیلی برای این کار ندارم. کلاً از رمزی نوشتن خوشم نمی‌آید و از 945 پستی که منتشر شده، پنج شش پست رمز دارد که هر کدام دلایل خاص خودشان را دارند. و نکته‌ی دیگر آنکه نمی‌دانم چرا لحنم این چنین کتابی‌طور شده است.

این کلاس، فقط برای ما که ترم سه‌ای باشیم نیست و ورودی‌ها هم در کلاس ما هستند و یکی از ورودی‌ها از کامپیوتری‌های شریف است و در برخورد اول حس کردیم چشم دیدن هم را نداریم و به لبخندی اکتفا نمودیم. ولیکن با دو تن از ورودیان که مردمانی خوش‌برخورد بودند، دوست شدم. دختری به نام بهتاب، که لیسانس مترجمی بود و پسری محسن نام که مهندس بود و دو سه سالی از من کوچکتر و زین پس او را آقای ه. صدا خواهیم کرد تا در حق آقای پ. اجحاف نشود و عدالت را در خطابه نیز رعایت کرده باشیم. در برخورد اول بعد از سلام و احوالپرسی فهمیدم مهندس است و چنان که گویی در غربت یک هم‌شهری پیدا کرده باشم. بخت با وی یار بود که لپ‌تاپم همراهم بود و توانست تمام جزوات ترم اول و دومم را به انضمام فایل‌های صوتی بگیرد و این حرکتش از نظر من حرکتی نیک و پسندیده است. هر چند هم‌ورودی‌های خودم منع‌م کردند که ولشون کن بابا! ولی خب من ولشان نکردم و سعی کردم بیشتر راهنمایی‌شان کنم. یک پسر دیگری هم که نامش را نمی‌دانم دمِ در خفتم کرد و علیرغم ورودی بودنش، سوالاتی در باب پایان‌نامه و رشته‌ی سابقم و علایقم پرسید و علی‌الظاهر هم ادبیات خوانده بود هم ریاضی هم حوزه و کلاً موقع حرف زدن نگاهم نمی‌کرد و در و دیوار را نگاه می‌کرد و آخ که چه قدر روی اعصاب و روانند پسرهای این چنینی! و اتفاقاً دیروز مسئول آموزش به آقای پ. گفته بود یکی از این ورودی‌ها هم‌شهری شماست و پسر خیلی مؤمنی است. حدس زدم این همان پسر مؤمنی باشد که وعده داده شده بود.

گزیده‌ی نکات جلسه‌ی اول: (حدوداً 4 دقیقه، 4 مگابایت)

هفته‌ی اول: s8.picofile.com/file/8268840200/95_7_6.MP3.html


نظرات  (۵۱)

  • مستر نیمــا
  • یکم وسط نوشتن نفس هم بگیر خفه نشی. به خاطر اون استاد شماره 11 میگما :))))
    پاسخ:
    :)))) یه بار که این جوری تند تند داشتم یه چیزیو برای پدربزرگ خدابیامرزم توضیح می‌دادم، وسط نطقم گفت: "خسته نشدی؟"
    خدایی فکّم درد گرفته بود
    یک اینکه اصصصصصلا لهجه نداشتین :)) میدونم این رو قبلا گفته بودین ولی من اصلا نمیتونستم تصور کنم تا وقتی که الان شنیدم :دی
    یعنی الان بریم بگیم که دوسش داریم؟ زش نی؟ :دی (شوخی بود البته) 
    چقدر خوش حرف هستن ایشون! اصلا بهشون نمیومد، مخصوصا با حرکتی که راجع به کتبِ مکتوبه‌ـمون انجام داد :)
    پاسخ:
    شاید لهجه نداشته باشم، ولی تکیه و آهنگ کلماتم فرق داره. با لهجه هم بلدم حرف بزنماااااا
    آره آره برید بگید... حداد مسئولیت عواقبشو به عهده می‌گیره :)))
    در جریانِ کتابای زیست دبیرستانیا هستم :دی
    الان توی وب هولدن گفتم کجایی نسرین که بیای از خاطرات استاد بزرگوارت بگی، اومدم دیدم پستش رو گذاشتی ؛)
    کلا پایان نامه مسئله ایست ثقیل :| میتونم دو ساعت سرش غر بزنم... 
    پاسخ:
    :))) برم ببینم چی کامنت گذاشتی :دی
    پایان‌نامه، مصیبتی است عظیم و دردی است الیم.
    یه سوال هم اینکه نوکر شیرخدا آهنگر دادگر واقعا بادیگارد داشت؟ در این حد مهمه؟ یا مثلا خودش گرفته؟ :)) یعنی دیگه به ترورش فکر نکنیم؟ :دی :))) [همچنان طنزی بود که در رابطه با ایشون به ذهنم رسید با این پست] 
    پاسخ:
    نه واقعاً بادیگارد داره
    مدیر آموزش می‌گفت 12 تا
    ولی من دو سه تا شو دیدم
    عجب :|| اگه اینقدر مهمه چرا میاد سر کلاس اصلا؟ سختش نیست با دوازده تا؟ :||| 
    پاسخ:
    با 12 تا که نمیاد. دو سه تاش دیده میشن. بقیه نامرئی‌ن و مثلاً اگه یهو سر کلاس کارد آشپزخونه رو دربیارم ظاهر میشن :))))
    داشتم به نظری که میخواستم بنویسم فکر میکردم چشمم افتاد به ۱۲ تا همش از ذهنم پرید . ۱۲تا ؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    :))))))))))))) ولی وقتی میریم فرهنگستان کیفامونو نمی‌گردن
    من صبح به راحتی می‌تونستم ترورش کنم و معروف شم. :دی
    تیزی همرات بود آیا :دی؟؟
    پاسخ:
    دو تا خط کش 15 سانتی داشتم و یه دونه سوزن ته گرد و یه قیچی و یه دونه ناخونگیر یا یه موچین :))))
    اینا چیزایی بودن که معمولاً تو فرودگاه بهشون گیر میدن :دی
  • فیلو سوفیا
  • وعده داده شده بود:)))))

    اتفاقا یادته گفتم که تنها دختر کلاسم؟؟
    امروز یه خانومه اضافه شد به گرایشمون و منم احساس کردم تو غربت یه هم جنس پیدا کردم!! میگفت چون بچه دار شده نتونسته بود ترم پیش بیاد دانشگاه و مرخصی بوده و وقتی تنهاییه من رو دید گفت:'' آخیییی...خوب شد من اومدم!!'':)))
    پاسخ:
    :))) ترم قبل آقای پ. تنها پسر کلاس بود و خیلی براش غصه می‌خوردم
    چون تو شریف خیلی پیش میومد تنها دختر بودم و درکش می‌کردم
    این ترم به تعداد مساوی دختر و پسر گرفتن
  • بانوچـ ـه
  • نسرین دیگه کتابی ننویس :))
    اونطوری رو بیشتر دوس داشتیم :دی
    پاسخ:
    :))))) اصن نمی‌خواستم این جوری بشه. یهو وسطای پاراگراف دیدم فارسیِ محاوره‌ایم نمیاد :دی
    بادیگارد :|
    مگه میخوان ترورِش کنن ؟ :/
    اصن مگه میان ترورِش کنن آخه :دی

    چه خوش خنده هم بودین :)) [منظور عکسِ سمت چپ]
    پاسخ:
    :))) به هر حال رجل سیاسی محسوب میشه.
    دلم برای خنده‌هام تنگ شده
    لبخند خودم را دیر زمانیست ندیدم :(
    صوت هم مفید بود :))
    پاسخ:
    :) نوش جونتون
  • شن های ساحل
  • لحن نوشتاریت تو حلقم :)))))))

    پاسخ:
    تقصیر مولاناست :)))))
    پستای قدیمیت چه خوبه.. نشستم آرشیو خوندن


    + امیدوارم اتفاقای خوبی در انتظارت باشه
    پاسخ:
    :) البته الان با اون موقع یه کمی فرق دارم
  • خانم فـــــ
  • نمره هاشوووو
    ای دخترک خر خون :|
    ببین درس و معدل همش کشکه
    ولی
    پایان نامه رو با اونی بردار که نمره هات باهاش 20 بودن و بکگراند خوبی ازت داره
    بقیش حله
    معدل من شد 18.54   P:
    بازم بهت میگم خرخون :|

    پاسخ:
    :)))) خرخون اون هم‌کلاسیمه که همه رو 19.5 20 گرفته و دیروز کلی گلایه می‌کرد که چرا استاد شماره 11 بهش 17 داده و منم چون 20 گرفته بودم سکوت کرده بودم :دی
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • صدای استاد از پشت سیم های مجازی چه خوبه!
    حیف نیست دست به کار سیاست برده! والا!
    .
    و اینکه بسیار کار پسندیده ای میکنی که به بچه های سال پایینی کمک میکنی.
    .
    اصلا اسم استاد اومدا آدم نمیتونه راحت حرف یزنه! میترسه بگهسایبری و موبایل و وایرلس!
    پاسخ:
    :)))) خدایی خیلی ترسناک بود.
    دو سه تا نکته رو یادم رفت تو این پست ذکر کنم.
    یادم بندازین هفته بعد بگم
    در مورد حجابمون و آهنگای توی فلش آقای ه.
    عربی 20 ؟ 

    پاسخ:
    عربیم از راهنمایی تا ارشد 20 بوده :دی
    با موچین میشه ترور کرد؟؟؟؟:))))))))))
    پاسخ:
    خب چششو که میشه کور کرد :)))
  • خانم فـــــ
  • خون همکلاسیت حلاله :(
    یعنی چی عاخه 20؟
    خواهرم یه استادی داشت که به هیچ وجه هم مذهبی نبود میگفت 20 برای خداست، 19 هم برای پیامبران،18 هم امامان .حالا شماها تلاشتونو بکنید شاید 17 شدید
    واقعا کسی 17 هم نمیشد :)
    پاسخ:
    :)))) اون هم‌کلاسیم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خرخونه. خیلیاااااا :(
    فکر کن یه درسیو 19.75 شده بود کلی بحث کرد با استاد که 20 بشه
    آره حتی میشه با ظرافت انجامش داد:)))
    راستی یه سوال دارم میگم که برای ضبط صدای استادا اول ازشون اجازه میگیرین؟بعد میذارین پیشه خودشون رو میزشون یا پیشه خودتون؟و اینکه ام پی4بهتره برا ضبط صدا؟
    با تشکر:دی
    پاسخ:
    آره از همه‌شون اجازه می‌گیریم و می‌ذاریم رو میزشون
    دلیل موفقیتم هم همین صداهاست
    تنها استادی که اجازه نداد استاد شماره 4 بود که نمره‌ی همه‌مون شد 13، 14، 15

    + ام پی 4 به خاطر علاقه‌ی من به 4 خوبه :)
    تو یک موجود افسانه ای نسرین :|
    باور کن کاملا جدی ئم :||
    پاسخ:
    :))))) چی بگم والا
    نظر لطفته
    من هم مانند شما بشری هستم
    می‌خورم می‌خوابم به خرید می‌روم و حتی می‌توانم کسی یا چیزی را دوست داشته باشم. 
    این که میتونی کسی یا چیزی رو دوس داشته باشی کاملا ملموسه کسی که اینجوری با عربی ارتباط برقرار کرده قادر به دوست داشتنه هر چیزیه :دی
    پاسخ:
    :))))))))))))))))))))))) عربی که خوبه. شاید یه روز حتی الکمغ (الکترومغناطیس) رو هم دوست داشته باشم. بعید نیست برای دکتری برگردم سراغ همین الکمغ لعنتی و عوضی و کصافط
    کل بحث و نوشته به کنار دوتا نکته بود واسم
     اول استاد من نمیذاره ضبط کنم میگه میخوای از نون خوردن بندازیم بعد بنده خدا دادگر مشکلی نداره (خدا شانس بده)

    دوم هم صداتون با تصورم فرق داشت خیلی=)
    پاسخ:
    نکته اول: آره در مقام استاد خیلی دوست داشتنیه
    نکته دوم: درست تصور کنید آدمو :دی
    اون20های تنهاییی خیلییییی می چسبه
    روح ادم جلا پیدا میکنه😀



    پاسخ:
    هر چی بیستا جلا میده، اون سیزدهه جلاشو پر پر می‌کنه :)))))
    خیلی به خودت مینازی!
    یه تبختر و نگاه بالا به پایینی به جامعه داری!!
    انقد به نمره و دانشگاه نناز...با کله زمین میخوری....
    پاسخ:
    به هر حال اینم یه نظری ه
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • من یادت بندازم آخه؟
    من پیرمرد آلزایمر دارم.
    هر روز صبح اول صبح که بیدار میشم اسممو از مادرم میپرسم که یادم باشه!
    :دی

    پاسخ:
    :))) آره آره یادم نبود شما کهولت سن داری
    نسرییین !
    چطوری یا نه؟!
    یه چیزی دیدم یادت افتادم
    شارژ گوشیمم تموم شده بود با گوشی خواهرم عکس گرفتم
    آپلودمم خرابه تازه...نمیدونم چرا نمیتونم آپلود کنم!
    پاسخ:
    جغد دیدی یا مراد؟ :))))
    ولی من خوشم اومد از لحن پست...نیشم باز بود موقع خوندنش :دی
    پاسخ:
    پس فقط به خاطر انبساط خاطر عاطر زی زی، زین پس این گونه خواهم نگاشت.
    1-عربی رو دوست ندارید و بیست میگیرید؟
    2-عجب ورودیهایی دارید که گفتن ولشون کن بابا:)
    3-اونایی که تیکه میندازن که رو اعصابن،این بنده خدا هم که زمین رو نگاه میکرده باز هم رو اعصابه
    میشه دقیقا بفرمایید کدوم پسرها رو اعصاب نیستن؟
    4-الان اون صدای خانم شما بودید؟چه قدر صداتون آروم بود
    تنها چیزی که من شنیدم این بود مقایسه ای
    بقیه اش رو نشنیدم:))

    پاسخ:
    ۱. بیست گرفتن مهارتمو نشون میده نه علاقه مو
    مثلا به اونی که 13 گرفتم بیشتر از همه علاقه داشتم

    ۲. هنوز کامل آشنا نشدم باهاشون. ولی بچه های خودمون تمایلی به اتحاد نداشتن با جدیدالورودا

    ۳. مجازیا رو ندیدم و نمی‌تونم مثال بزنم ولی مثلا از آقایون حقیقی رفتار آقای پ. و همین محسن ه. و از فصل دوم ارشیا و مهدی و سعید و فرزاد و علی اصغر رو اعصاب نیست
    البته شاید چون ازم کوچیکترن اون رفتارهای روی اعصاب رو ندارن
    ولی خب یه سری تی ای داشتم دوره کارشناسیم که اونا هم رفتار متعادلی داشتن
    ولی تا دلت بخواد، مثال رو اعصاب تو ذهنم دارم
    بعضیا یا از این ور بوم میوفتن، یا اون ورش.

    ۴. از استاد پرسیدم مقایسه مرغ شب و روز که مولانا مرغ روز رو ترجیح داده توضیح بده
    تصور می‌کردید صدام صدای دراکولاطور داشته باشه؟ :)))))
    5-به حدادم بگید،بادیگارد چیه آخه؟
    کسی که اونو ترور نمیکنه:))
    پاسخ:
    :))) چرا ترور نکنن؟ مگه شبدر چه کم از لاله قرمز دارد!؟
    5-به حدادم بگید،بادیگارد چیه آخه؟
    کسی که سی و یکم رو ترور نمیکنه:))
    پاسخ:
    :)))) هعی... بنده خدا یه ذره دیگه رای میاورد الان نماینده بودا 
    نچ نچ نچ نچ
    اف بر شما.  نفرین خدایان بر شما که بهش رای ندادید و دلشو شکستید :)))
    آقای مهندس محسن ه خودش درخواست جزوات و ویسهای ترم پیش رو کرد یا خودت بهش پیشنهاد کردی؟خوش شانسی از این بیشتر؟!
    اتفاقا با توجه به چیزایی که قبلا از استادات خونده بودم و یادم بود حدس میزدم که اونایی که مهندس خطابت میکنن گزینه خوبی برای پایان نامه باشن  ولی خب تو چون قبلا هم گفتم کارهای عجیب غریب ازت سر میزنه اونا ته لیستت قراردارن و  باهاشون بر نمیداری
    پاسخ:
    همین که رسیدم، دیدم داره با بهتاب و آقای پ. بحث جزوه می‌کنه
    منم عین قاشق نشسته شیرجه زدم وسط بحثشون و دیگه همه میدونن که من جزوات پارسالو تایپ کردم و خواست و منم دادم.
    من لپ تاپمو برده بودم از آقای پ. فایل صوتی این دو روزو بگیرم که آقای ه. هم از لپ تاپم مستفیض شد.

    آره، خودمم دارم به این زمینه ای که پیشنهاد دادن فکر می‌کنم
    ولی دست تنها نمیشه و از این دختر کامپیوتری هم خوشم نیومد راستش
    یخ بود!

    من که خودم یخم، ببین اون چی بود که من بهش میگم یخ
    والا
    در راستای 3:خوب من خودمم مثل اون بنده خدام
    البته یه ذره اش برمیگرده به خجالتی بودنم،یه جاهایی احساس میکنم بعضیا مثل شما فکر میکنن درموردم ولی من اسمشو میزارم حجب و حیا
    آخه من پاک و نجیبم:)))
    البته من کلا هر سری یه مدل رفتاری دارم ولی نبینم دیگه درمورد این دسته از آقایون بگید رو اعصابا:)))
    آفرین
    4-والا من کلا چیز زیاد از صداتون نمیشنوم ولی کلا تصورم از شما دیو سه سره:)))
    5-چه دل نازکه حداد
    من خراب این احساساتش شدم:)))
    پاسخ:
    ببییییییییییییییییییییییییییییییییییین! منظورم رعایت شرم و حیا و عفت نیستا
    من خودم شاید تو چشای پسرا نتونم زُل بزنم. ولی دیگه تابلو نمی‌کنم این رفتارمو
    باشه باشه
    دیگه نمی‌گم رو اعصاب :دی

    4- دیوِ سه سر؟ ینی یه موجود اژدها پیکرِ دیو سیرتِ اهریمن خو؟! :(
    5- حالا این دل نازکیش موقع نمره دادن، بیشتر نمود پیدا می‌کنه. میگن به نمره‌ی 14 میگه خیلی خوب
    اییییییوللللل من منتظر بودم درست با این آقای دادگر شروع شه خاطرات کلاس هاتو بیای بنویسی!!! فایل صوتی عاااااالی بود منم عاشقش شدم!
    می خواستی بهش بگی خودت یه پا مرغ شب هستی ;)
    راستی قبلا گفته بودی همه ی دخترها باید سر کلاسش چادر سر کنن یا حجابشون رو رعایت کنن یا چی؟
    پاسخ:
    :)))) آره آره می‌خواستم بگم داداچ ما خودمون مرغ شبیم. ینی چی مرغای دیگه به ما ترجیح دارن
    والا
    چادر نه؛ ولی قبل از اینکه وارد کلاس شن، مسئول آموزش یکی یکی اومد به حجابامون سر زد و گفت روسری و شال و مقنعه‌مونو بکشیم جلو
    من اوایلش چادرمو چنان سفت چسبیده بودم که جا داشت از خودم سلفی بگیریم بذارم ذیل همین پست
    پس بذار یه اعتراف بکنم  با توجه به توصیفاتی که از خودت کرده بودی حدس میزدم که در برخورد اول آدم گرمی نیستی(البته که خودم هم نیستم) بعد تو دلم گفتم این کامپیوتری چی بود که نسرین رو از رو برد :دی
    راستی هرچی به مغزم فشار آوردم در کمال ناباوری اسمش یادم نیومد  اون هم خوابگاهی اولت یادش افتادم خوبه؟ازش خبر داری؟
    پاسخ:
    ببین من خیییییییییییییییییییییییلی دیرجوشم. خیلی. نه نسبت به آدما، کلاً نسبت به همه چی، نسبت به اینستاگرام، نسبت به لپ‌تاپم، نسبت به پرینتر خونه، نسبت به بشریت! دلیلشم اینه که صبر می‌کنم اخلاق طرف دستم بیاد تا وارد شعاع ارتباطیم بکنم. بعضیا (مثل همین بهتاب و آقای ه.) سریع اون معیارهایی که مد نظر منه رو از خودشون نشون میدن و در کمتر از چند ثانیه ارتباط برقرار میشه.
    ولی توی همین خوابگاه، هنوز خیلیا هستند که اسمشونم نمی‌دونم و هر روز هم می‌بینمشون
    توی دوره‌ی کارشناسیم، از ترم 4 و 5 به بعد اولین دیالوگای غیررسمی و دوستانه رو با آقایون برقرار کردم. در حالی که هم‌گروهی آزمایشگاه فیزیک ترم اول کارشناسیم یه پسر بود. ولی خب به جز اون 12 جلسه آزمایشگاه، دیگه هرگز ندیدیم همو!!! چون اون معیارهای منو برای ارتباط نداشت. و به اجبار استاد و فرد بودن تعداد دخترا و پسرا هم‌گروه شدیم.
    کلاً روابطم پیچیده است :)))
    منظورت نسیم‌ه؟ یا دوره‌ی کارشناسی؟ من از هم‌اتاقیای ارشد فقط از نسیم اسم بردم و به اون دو تای دیگه میگم هم‌اتاقیای شماره 2 و 3
    منظورم هم خوابگاهی اول ارشدته کارشناسی که من نبودم
    آره نسیم هووف هی اسم صبا و...میومد  به ذهنم در حالیکه میدونستم توی اسمش س هست
    پاسخ:
    :)))) اتفاقاً الانم باهمیم. ولی به دلایلی شاید ترم بعد برم همون خونه‌ای که 10 روز ماه رمضون رفتم. پیشِ بهتاب و عاطفه
  • زینـب خــآنم
  • ینی با خوندن این پست ، حس خوندن کلیله و دمنه بهم دست داد  : دی
    پاسخ:
    :)))) من یه چند تا پست با سبک گلستان سعدی هم نوشته بودم قبلا.
    اینو بخون:
    این خاطره‌ی 5 روز قبل از تولد وبلاگمه که سال 86 نوشتم و 87 منتشرش کردم
    همه‌ی اونایی که کامنت گذاشتن برای این پست، هم‌مدرسه‌ایم بودن

  • منتظر اتفاقات خوب
  • خب پسر مردم سر به زیره چیکارش دارید:))
    تصمیم های خوب خوب بگیرید در مورد پایان نامتون. به حرف های اساتید 8 و 9 هم گوش کنید از تجربه ها و دانسته هاتون استفاده کنید.
    پاسخ:
    + آقا من میگم متعادل باشید. نه با چشاتون آدمو قورت بدید. نه موقع حرف زدن صدای قلبتون تا 6 فرسخی شنیده بشه :))
    + من خدایِ گرفتنِ تصمیم‌های عجیبم
    این پستی که به سبک گلستان نوشته بودی چقدر باحال بود ؛ خیلی خوشمان آمد
    پاسخ:
    آن پست را در سن 15 سالگی نگاشته بودم.
    هنوز فایل رو نشنیدم و از وویس هاتون مستفیض نشدم و ترجیح میدم زنگ بزنم صداتو بشنوم چون اصن حسش نی :دی
    از هم گسیخته م خودتی !!!! سن آلله بوشلا😆
    پاسخ:
    فکر کردی اگه زنگ بزنی برمیدارم میگم الو؟
    نه داداچ! :)))
    جا داره بگم آقا هم همینجوری در و دیوارو نگاه میکنن وقتی با نامحرم حرف میزنن البته اون آقاست و حجب و حیاش واقعیه !!!!

    ولی من فکر میکردم آخرین گونه از این نوع پسران روی مخ که نع توی مخ پسرخاله ی خودمه و بعد اون همگی منقرض شدن !!!!
    اصن این میاد زنگ خونه مارو میزنه من اول پشت اف اف باگویش زمان بایزید بسطامی باهاش حال احوال مسکنم بعد درو باز میکنم میاد تو که معذب نشن 😒😒😒
    پاسخ:
    جدی؟!
    همممم
    خب من که آقا رو ندیدم :(
    جدی !
    اصلا و ابدا به روی نامحرم نگاه نمیکنن
    پاسخ:
    خب... فکر کنم یا باید حرفمو پس بگیرم یا منظورمو بیشتر توضیح بدم... ترجیح میدم پرچم سفیدو بالا بیارم و بگم "تسلیم"
    معقوله ی آقا رو بزارین کنار !!!
    ایشون قاطی نکنیم بحثش اصلا جداست
    سایر آقایون این شکلی به شدت روی مخ منن :|||
    خدا سرشاهده دلم میخاد با مشت پای هرچشمشون 3تا قرمز بادمجان بکارم
    پاسخ:
    راضیه میشه این بحثو متوقف کنیم؟
    من احساس می‌کنم اشتباه کردم همچین چیزیو نوشتم :|
    17:35 تا17:40 نزدیک پارک لاله شال صورتی در حال گذر از چهارراه با یه خانم دیگه 
    ؟
    یا من اشتباه تشخیص دادم:/ شما نبودین 
    پاسخ:
    من از دیروز عصر پامو از خوابگاه بیرون نذاشتم.
    من اصن شال صورتی ندارم :(
    اره !
    پاکشون کن خب کاری داره؟!

    عه!صورتیییییی ندارییییی؟؟؟؟؟؟؟
    منم نداشتم پریروز برای اولین بار روسری صورتی خریدم :دی
    حس پلنگ صورتی بودن بهم دست میده سرم میکنم 😐
    پاسخ:
    نیازی به پاک کردن نیست، ولی در کل ترجیح میدم بحث نکنم.
    زیاد دوست ندارم این رنگو
    ینی سفیدو به صورتی ترجیح میدم
    ولی یه چند تا روسری صورتی دارم
    اتفاقا بهمن پارسال برای تولد شباهنگ روسری صورتی پوشیده بودم
    پس نبودین:(((

    ولی شبیهتون بود ب نظر من البته 
    فکر کنم یه شال تو اون مایه ها داشتین حالا صورتی ن:)) از مردا توقع تفاوت بین رنگ ها قائل شدن نداشته باشین :)))


    پاسخ:
    سوالی که جا داره الان ازتون بپرسم اینه که مگه شما منو دیدین قبلا؟!
    یه شال بنفش دارم :|
    اینو راست میگه 😐
    چندروز پیش بابای من هی میگفت برو اون شلوار کتان سبزه م اتو کن عجله دارم 
    حالا من هی اینجوری :|||| که مگه تو شلوار کتان سبز داری؟:||||
    مامااااااااان بیاااااااااااآاااااااااا بابا مشکوکه😐
    رفته از کمد آورده داده دستم 😐
    به قول یه بنده خدایی 
    به قرآن ابلفض حقی :دی تا 45 دقیقه دونخطه خط بودم 😐
    شلواره قهوه ای سیر بود😐😐😐😐
    پاسخ:
    :)))))) کوررنگی دارن این جماعت
  • صبا مهدوی
  • چی شد که به خطوط باستانی اینقدر علاقه پیدا کردی؟ تا اونجایی که یادم هست تو یکی از پست ها نوشته بودی شریف که بودی در این زمینه مطالعه داشتی ولی نگفتی علاقه ات به این موضوع از کجا نشات میگیره..
    پاسخ:
    دوست دارم جوابتو با یه پست بدم
    عنوانشم میذارم تاثیر مبلغ بر تبلیغ
    البته قول نمیدم به این زودیا بنویسمش
    ینی اگه الان بنویسم، مجبورم خیلی از حرفامو سانسور کنم ولی شاید چند سال دیگه بتونم همه ی اونچه که میخوام رو بگم
    تصویرهای بچگی به همراه تصاویر با فاصله الان مخلوط کنیم یا چیزی پیدا میشه دیگه

    کور رنگی =/
    پاسخ:
    :))) من با بچگیم مو نمی‌زنم
    شاهدش این پسته:
    عاشق درس و مدرس شدن اغلب در همون سوال و جوابای اولیه صورت میگیره:)
    +پروفایلو:) چه دختری:)
    پاسخ:
    عشق در نگاه اول که میگن اینه
    :)
    حضرت علی بادیگارد نداشت
    پاسخ:
    لابد اگه داشتن، شهید نمیشدن.
    آقای موشک، این بادیگارد الان تو همه ی کشورها برای همه ی رجال سیاسی یه مفهوم طبیعیه
  • ساکن طبقه 40
  • جدی ایشون با بادیگارد میان ؟!
    چه با حال :)))))
    پاسخ:
    هم باحاله هم ترسناک