دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۵۵۴- تو که نیستی حال ما خوب نیست

دوشنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۵۴ ب.ظ

اواسط اردیبهشت، یه روز دوستم پیام داد که دوستش به کمک یکی که تدوین بلد باشه نیاز داره. ماه رمضون بود. کنکورم هم هر دو هفته یه بار به تعویق می‌افتاد. درگیر کار و نوشتن مقاله هم بودم. و پایان‌نامه. ولی اون دوست ناشناس کمک لازم داشت. به دوستم گفتم شماره‌مو بده بهش تماس بگیره. زنگ زد و خودشو معرفی کرد. گفت مسئول دفتر نمی‌دونم نهاد کجای چیه. رهبری هم بود تو جمله‌ش. سردرنیاورم. همین‌قدر فهمیدم که مسئول کارهای مذهبی دانشگاه و خوابگاهه و حالا که به‌خاطر کرونا خوابگاه‌ها تعطیله و به تبعش برنامۀ نماز جماعت و افطار و سخنرانی هم تعطیله، حاج آقا هر روز چند دقیقه تو نمازخونۀ خالی صحبت می‌کنه و برنامه اینه که هر روز این چند دقیقه صحبت رو بذارن کنار عکس‌های نماز و افطار پارسال و یه آهنگ مذهبی هم پس‌زمینه‌ش کنن. بعد این کلیپو دم افطار بذارن تو کانال دانشگاهشون. یه چندتا کلیپ کار کرده بودن و برام فرستادشون. ولی تدوینگر سر اینکه چیو چجور بذاره قهر کرده بود و اون یکی تدوینگر هم فرصت نداشت و این یکی هم زیاد وارد نیود و از پسش برنمیومد. خلاصه دست‌تنها بود و خودش هم بلد نبود. حالم خوب نبود. نه که الان یا قبلش خوب بوده باشم، ولی اون موقع مشخصاً حوصلۀ هیچیو نداشتم. مخصوصاً حوصلۀ منبر و نصیحت و فاز و فضای مذهبی و دیدن یه همچین کلیپایی. چه رسد به ساختش. به‌نظرم آدم خیلی باید اوضاع روحی خرابی داشته باشه که حتی ماه رمضون هم تو فاز سیر و سلوک نباشه. و من این حال خرابی که حداقل از من انتظار نمی‌رفت رو داشتم. ولی قبول کردم. این‌جور وقتا می‌گم شاید پیامی تو این کار، تو این سخنرانیا نهفته باشه و کائنات بخوان برسونن به گوشم. یا چه می‌دونم، شاید همینا حالمو خوب کنن. من که خودم آدمش نیستم برم بشینم پای برنامۀ سمت خدا. حالا که سمت خدا اومده سمت ما پس نزنم. شاید اصلاً یه حکمتی تو این آشنایی و دوستی با این مسئول کارهای مذهبی بوده باشه. حوصلۀ بیش از این فکر کردنو نداشتم. گفتم سخنرانیا رو بفرسته، بعد از افطار یه کاریش می‌کنم. گفتم آهنگ با تم مذهبی ندارم. هر چیو می‌خوای پس‌زمینۀ سخنرانی و عکسا کنم بفرست. خوشحال شد. همین‌جوری جملۀ دعایی بود که با ایشالا و الهی و به حق کی و کی کنار هم ردیف می‌کرد. ولی من حوصلۀ اینم نداشتم. دیگه آدم باید به کجا رسیده باشه که با شنیدن دعای خوب و الهی فلان و ایشالا بهمان هم ذوق نکنه و خوش به حالش نشه. تو این مدت، ده‌ها آهنگ و سخنرانی و صدها عکس از جای‌جای خوابگاهشون برام فرستاد. از بینشون خودم یه چندتا انتخاب می‌کردم. کلیپو که درست می‌کردم و می‌فرستادم، پاک می‌کردم هر چیو که برام فرستاده بود. حتی عضو کانالشون هم نبودم حاصل دسترنجمو ببینم. ولی بین چیزایی که می‌فرستاد که انتخاب کنم و بذارم تو کلیپشون، یه آهنگ بود که عجیب به دلم نشست. صدای چندتا نوجوان بود که در مورد انتظار می‌خوندن. حدس زدم احتمالاً برای امام زمان می‌خونن. کامل نبود. فقط چند ثانیه‌شو برام فرستاده بود. دوست داشتم همه‌شو بشنوم. تو گوگل نوشتم دانلود آهنگ «بیا نور چشمای دنیا». در واقع یه جمله‌شو گوگل کردم و فهمیدم اسم گروهشون اسرا هست و اسم آهنگ هم انتظار یار. دانلودش کردم و به‌جرئت می‌تونم بگم از بعد از دانلود تا چند روز بعدش بی‌وقفه شنیدمش. بدون اینکه حواسم بهش باشه، همین‌جوری که با لپ‌تاپم کتاب می‌خوندم، مقاله می‌نوشتم، وبلاگ می‌خوندم، برای کنکور تست می‌زدم اینم با صدای آروم در حال پخش بود.

یه جایی تو این آهنگ می‌گه بگو چندتا مرد میدون کمه از اون سیصدوسیزده‌تا سوار. احتمالاً می‌دونید یاران نزدیک حضرت مهدی سیصدوسیزده‌تاست. حالا از جزئیاتش اطلاع ندارم کیا با چه مشخصه‌هایی جزوشون هستن ولی یاد یکی از خواب‌های جالبی که سال نودوپنج دیدم افتادم. خواب می‌دیدم با دوستای دورۀ کارشناسیم تو حیاط دانشگاه دورۀ کارشناسیم جمع شدیم و یه بنده خدایی یه لیست دستشه که توش اسم این سیصدوسیزده نفر بود. حالا اینکه چرا همۀ یاران شریفی بودن یه بحثه اینکه من چرا ذوق داشتم اسمم تو اون لیست باشه یه بحث دیگه. اسما رو خوند و خوند و خوند و، بله عزیزان! اسم من نفر سیصدوسیزدهم بود :)) دیگه بعدش از خواب بیدار شدم و البته از اونجایی که من سابقۀ دیدن پروین اعتصامی (تو خواب بهم گفت من خودکشی نکردم، من به قتل رسیدم و قاتلمو پیدا کن) و محمدرضا شاه و رهبرو تو کارنامۀ خواب‌هام دارم این خوابم هم قطعاً نمی‌تونه رویای صادقه باشه ولی خب غیرصادقه‌ش هم شیرین و دلنشینه. کاش باشم و ببینم اومدن منجی رو. کاش واقعاً تو اون لیست باشه اسمم.

اون یکی دوستم که قبلاً هم قرادادهای شرکتشونو ویرایش کرده بودم دیروز پیام داده که فرصت داری این امیدنامه رو ویرایش کنی؟ امیدنامه‌شون سی‌هزار کلمه بود. حول و حوش دویست صفحه. یه نگاه به کارهای عقب‌افتاده و تلنبارشده از پارسالم انداختم و یه نگاه به چشم‌اندازِ پیشِ رو که نه مقاله‌م آماده‌ست نه محتوای ارائه‌هام نه برای امتحان آماده‌ام انداختم و گفتم آره، عزیزم. و این چنین شد که به‌معنای واقعی کلمه دارم خفه می‌شم زیر آوار کارهای محوّله بِهِم!

۰۹ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۳- پشت سرم

شنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۵۳ ب.ظ

دیشب دیدم استادم اضافه‌م کرده به گروه تلگرامی سرگروه‌های پروژه و فیلمی که برای آموزش اعضا ساخته بودم رو هم فوروارد کرده اونجا. مثل اینکه گروه اصلیشون همون‌جا بود. حرفای مهمو اونجا می‌زدن. تصمیم‌ها رو اونجا می‌گرفتن. یه گروه قدیمی که گویا از ابتدای پروژه ایجاد شده بود. شیطنت کردم و گفتم حالا که اومدم اینجا، اسممو جست‌وجو کنم ببینم راجع به من چه حرفایی زدن. 

شاید لازم باشه که چند سالی برگردم عقب‌تر و فضای ذهنیتونو آماده کنم بعد برم سروقت این گروه تلگرامی. چهار سال پیش، برای همکاری تو یه پروژه‌ای به استادم که رئیس اون پروژه بود درخواست همکاری دادم. سر کلاس راجع به پروژه‌ش حرف زده بود و منم وقتی آگهی جذب نیروشون رو دیدم درخواست دادم. با شناختی که ازم داشت خوشحال شد و قبول کرد. ولی گفته بودم بعد از کنکور دکتری کارمو شروع می‌کنم؛ همون اولین کنکوری که قبول نشدم. از زمستان ۹۶. تا همین چند وقت پیش من یه عضو معمولی تو این پروژه بودم که شیوه‌نامه رو برام فرستاده بودن و باید طبق اون عمل می‌کردم. شیوه‌نامه ناقص بود. گاهی چون‌وچرایی می‌آوردم و سؤالی می‌پرسیدم، ولی مطیع سرگروهم بودم. هر کی یه سرگروه داشت که کارا رو بررسی می‌کرد و اگر ایرادی داشت می‌گفت و بعد از تأییدیۀ سرگروه پرداخت انجام می‌شد. هر بار که شیوه‌نامه تغییر می‌کرد و کامل می‌شد، من باید کارمو بازبینی می‌کردم. دوباره و سه‌باره و چهارباره، ساعت‌ها و روزها وقت می‌ذاشتم برای به‌روزکردن داده‌ها. بقیه این کارو نمی‌کردن. نه حوصله‌شو داشتن، نه وقتشو، نه اعصابشو. به‌مرور زمان، همۀ اعضا پروژه رو رها کردن و دیگه ادامه ندادن. من موندم و سرگروه‌هایی که دیگه عضو همکار نداشتن. نیرو کم داشتیم. دکتری قبول شدم. سرگروه شدم. دانشجوی همین استاد شدم. نزدیک‌تر شدم به پروژه، به تیم. می‌تونستم برای خودم نیرو جذب کنم، آموزششون بدم، تست بگیرم ازشون و پروژه رو پیش ببرم. با استادم حرف زدم که یکی از هم‌کلاسیای جدیدمو بیارم تو کار. برای آموزش کار به اون هم‌کلاسی از نرم‌افزار و مراحل کار فیلم ضبط کردم و فرستادم براش. یه نسخه هم فرستادم تو اون گروه تلگرامی همکاران که ابتدای کار اضافه‌م کرده بودن. زمستان ۹۶. شش هفت نفر بیشتر تو این گروه نمونده بود. استاد و چند نفر از سرگروه‌ها و من و یکی دو عضو غیرفعال. خیلیا گروه رو ترک کرده بودن. برای همون شش هفت نفر فرستادم. گفتم شاید با این فیلم بشه چند نفرو آموزش داد و عضو جدید گرفت. بعد دیدم استادم اضافه‌م کرد به یه گروه تلگرامی دیگه که گروه سرگروه‌های پروژه بود.

اسمم رو جست‌وجو کردم و اولین چیزی که راجع به من گفته شده بود پیام استاد بود که سال ۹۶ از سرگروه‌ها خواسته بود فایل در اختیارم بذارن و ازم تست بگیرن و برام سرگروه انتخاب کنن. چند ماه بعدش، یه جایی لابه‌لای پیام‌هاشون دیدم سرگروهم با عصبانیت نوشته «من هزار بار بهش گفته بودم ما با دستورالعمل جدید می‌خوایم ولی فایلش رو تغییر نداده و دوباره همون رو برامون فرستاده». بعد با خشم نوشته «این همون دختری بود که اون بار گفت مگه من بیکارم که هی کار کنم و شما عوض کنین و زحمتای قبلی من به هدر بره. ظاهراً بعد صحبت‌هایی که باهاش داشتم بازم نخواسته اون کاراش به هدر بره همونا رو فرستاده». واقعاً هزار بار همچین حرفی به من زده بود؟ من همچین جوابی داده بودم؟ آره من همون دختری بودم که گله کرده بودم که مدام دارن شیوه‌نامه رو عوض می‌کنن و زحمتامو هدر می‌دن، ولی همون قبلیا رو براشون ایمیل نکرده بودم. فایل‌ها رو طبق شیوه‌نامۀ جدید اصلاح کرده بودم و فرستاده بودم. و هرگز با چنین لحنی اعتراض نکرده بودم. بعد از اصلاح و ارسال مجدد فایل‌ها، سرگروهم همون قدیمیا رو از ایمیلم دانلود کرده بود و نمی‌دونم چرا بعداً که فهمیده بود اشتباه کرده به روی خودش نیاورده بود. البته چون همۀ سرگروه‌ها به ایمیل پروژه دسترسی داشتن، یه نفر از من دفاع کرده بود و گفته بود فایلم جدیده. یه بارم ازشون پرسیده بودم اصلاً رو اصلاً بنویسیم یا اصلن. کارها یکدست نبود. هر کی یه‌جوری می‌نوشت. تو گروه راجع به این هم صحبت کرده بودن. سرگروهم گفته بود «زودتر جوابشو بدیم چون کلاً پتانسل گله و شکایت داره». خنده‌م گرفت از این پیامش. ولی وقتی دیدم یه سرگروه دیگه نوشته گلۀ ایشون چه اهمیتی داره لبخندم ماسید رو صورتم. آره خب، اون موقع اهمیتی نداشتم. نه خودم، نه وقتم. می‌دونید کجا فکّم چسبید به زمین؟ اونجا که سرگروهم نوشته بود این خانم فلانی واقعاً دختر تلخیه و اون یکی سرگروه هم نوشته بود آره خیلی بد حرف می‌زنه. برخوردش آزاردهنده هست. با بهمانی هم وقتی حرف می‌زنی خیلی باید مواظب باشی، خیلی دوست داره سوتی بگیره. بهمانی یه همکار دیگه‌مون بود که الان همکاری نمی‌کنه. یادم افتاد که رئیس پروژۀ قبلیم هم می‌گفت نَرم نیستم. نمی‌دونم چرا از پیام‌های رسمی و کاری من که همیشه هم به‌شدت مؤدبانه بود و همچنان هست، چنین برداشتی می‌کردن. آره خب من حتی دخترا رو هم تو محیط کاری به اسم کوچیک صدا نمی‌کنم و مدام از عبارت استاد عزیزم و استاد مهربانم استفاده نمی‌کنم. جدی‌ام، ولی بداخلاق نیستم، تند و تلخ و خشن نیستم. انصافاً نیستم. ولی حالا جالبه تو اون کار قبلیم هم همۀ اعضا و حتی سرگروه‌های نرم و شیرین و لطیف کارو نیمۀ راه رها کردن و اگه منِ تلخ و سخت و زمخت یه‌تنه پروژه رو نهایی نمی‌کردم، نه ضرر مالی رو می‌شد جبران کرد نه آبروریزی نیمه‌کاره موندن پروژه رو. خلاصه انگار اینا تا اواسط نودوهفت دل خوشی ازم نداشتن، ولی از یه جایی کم‌کم تحسین‌هاشون شروع می‌شه. به این صورت که «این خانم فلانی با اینکه خیلی برخوردهای تند و تیزی داره اما خوب حواسش جَمعه. چند بار نزدیک بود منو ببلعه. خوشم اومد». یادم نمیاد کجا نزدیک بود سرگروهمو ببلعم ولی خدا رو شکر که خوشش اومده. بعد یه سرگروه دیگه وارد بحث شده و نوشته «آره موافقم خیلی دقیقه. اما بلعیدنشم قویه». استاد هم اینجا وارد صحنه شده که «برخوردهاشم به این دلیله که در کار بسیار جدی است، وگرنه خیلی هم ماه و خوش‌برخورده». سرگروهم هم جواب داده که «ماه که نخواستیم. ستاره هم باشه کفایت می‌کنه. من ازش می‌ترسم». استادم هم نوشته «ای جااااان، خیلی کوچولو موچولوئه، ترس نداره. ولی ظاهراً مصداق فلفل نبین چه ریزه‌س». چند ماه بعد، بعد از اینکه سری اول کارمو با کمترین خطا و بالاترین دقت ممکن تحویل داده بودم، سرگروهم تو گروه نوشته بود «این خانم فلانی با اینکه یه کم اخلاقش تنده اما خیلی کارش دقیقه. حواسش جَمعه قشنگ». استادم هم نوشته بود «اخلاقش هم بهتر میشه ایشالا». اینا یادشونه سه سال پیش راجع به من چیا گفتن؟ این احتمال رو نمی‌دن که چنین آدم دقیق و حواس‌جمعی آرشیو چت‌هاشونو بخونه؟ آخ آخ، یه بارم که قرار بوده جواب یه سؤالمو بدن، سرگروهم نوشته «من ترجیح می‌دم دیالوگی نداشته باشم با خانم فلانی». ببین چقدر رو مخش بودم. بعدش من دوباره کنکور دکتری داشتم و راجع به این صحبت کردن که بهم مرخصی بدن. تو این کنکورم هم قبول نشدم. گویا داشتن اعضا رو کم و زیاد می‌کردن و سرگروهم نوشته «در حال حاضر من دو تا همکار خیلی خوب دارم. خانم فلانی و خانم بهمانی. از هر دو راضی‌ام». و منو نگه‌داشته. بازم شکر که الحمدلله. چند ماه بعد هم نوشته من کارهای جدید خانم فلانی رو تحویل گرفتم و دارم بررسی می‌کنم. کارش دقیق و خوبه. چند روز بعد هم نوشته کیفیت کارش خیلی خوبه. چند روز بعد هم خواسته کار جدید بهم بدن و گفته ایشون سرعت و کیفیت کارش حرف نداره. دیگه تا سال نودوهشت روال همینه و هی تعریف و تمجید کردن. یه جایی بین پیام‌هاشون هم دیدم سرگروهم گفته «این خانم فلانی منو با "میام" کچل کرد». جالبه که راجع به هیچ کس به اندازهٔ من صحبت نکردن. راجع به بعضیا هم که اصلاً صحبت نکردن. ولی نمی‌دونستم سؤالام کچلش می‌کنه. قضیۀ میام این بود که یه عده نوشته بودن می‌آم، یه عده نوشته بودن میام و یه عده هم می‌یام. منم چند بار پرسیده بودم تو شیوه‌نامه به این اشاره نشده و من کدومو بنویسم. اونم کچل شده بود :|


خدا رو شکر بدوبی‌راه‌هاشون ختم به تعریف و تمجید شد وگرنه تا صبح غصه می‌خوردم. البته سعی می‌کنم هیچ وقت به روشون نیارم حرفاشونو؛ مخصوصاً حالا که همکاریمون جدی‌تر هم شده ولی مصمم‌تر شدم که در غیاب آدم‌ها طوری راجع بهشون حرف بزنم که اگر حضور داشتند هم بتونم همون حرف‌ها رو بزنم.

۱۵ نظر ۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از اقوام سببی‌مون (ینی فامیلی که به‌سبب ازدواج یکی از فامیلامون باهامون فامیل شده) برای انتخابات مجلس نامزد شده. عروس و خانوادۀ عروسش هم که فامیل نَسَبی ما باشن دارن براش تبلیغات می‌کنن. تو شبکه‌های مختلف اجتماعی گروه و کانال ساختن و به‌معنای واقعی کلمه گرفتارمون کردن و اسیر شدیم به خدا. صبح اضافه می‌شم به کانال تلگرامی حامیان دکتر فلانی و از اونجا لفت می‌دم و می‌بینم ظهر اضافه شدم به گروه واتساپی حامیان دکتر فلانی. اونجا رو هم که ترک می‌کنم عصر لینک کانال و گروه حامیان دکتر رو خصوصی می‌فرستن برام. به‌صورت پیوسته هم دارن عکس و اسم و رسم دکتر فلانی رو استوری می‌کنن و می‌ذارن تو وضعیت و عکس پروفایلشون و از عزیزان می‌خوان با انتشارشون از دکتر فلانی حمایت کنن. استیکر هم ساختن براش. ینی برای سلام و صبح به‌خیر گفتن هم عکس دکتر فلانی رو می‌فرستن تو گروه که پشت میز نشسته و میگه سلام. کانال‌ها و گروه‌ها شماره هم دارن. به این صورت که اگه از گروه حامیان دکتر فلانی ۱ لفت بدی اضافه می‌شی به گروه حامیان همون دکتر فلانی، اما این بار شمارۀ ۲. محتوای مطالب کانال‌ها و گروه‌ها هم از تبریک اعیاد گرفته تا سخن بزرگان و ترفندهای شستن دستشویی با سرکه و نوشابه و خمیردندان گرفته تا کلیپ طنز راجع به گرانی مرغ و میوه و آجیل همه چیو شامل میشه الّا اهداف و برنامه‌های بزرگوار. و هنوز نفهمیدم یک و دوش برای چیه. تازه فقط مدیرها می‌تونن پیام بذارن.

حالا این دکتر فلانی کیه؟ یه دانشجوی دکترای چهل‌ساله (حالا درسته زندگی مسابقه نیست و طی کردن مراحل مختلف و کسب تجربه‌ها به سن‌وسال نیست، ولی دقت کنید که بزرگوار چهل سالشه و عروس داره) تو یکی از رشته‌های مهندسی تو یکی از دانشگاه‌ها. اولین نکته که توجهم رو جلب کرد استفاده از عنوان دکتر تو تبلیغاتش بود. در حالی که هنوز دانشجوئه. و بعد هم رزومه‌ش. مدرس دانشگاه، محقق و پژوهشگر، معاون سابق فلان‌جا، عضو فلان باشگاه، طراح و مجری فلان پروژه، عضو نظام مهندسی و مدیرعامل دوتا شرکت. چرا من باید به کسی که انقدر سرش شلوغه رأی بدم که نماینده‌م بشه؟ نکتۀ بعدی که برای من مهم بود و برای بقیه شاید نه، رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله تو متن تبلیغاتشه. ببینید عزیزان من، شما وقتی یه چیزی می‌نویسید، اگه این اصول و قواعد رو رعایت نکنید، مثل اینه که با لباس کثیف و چروک و بدبو تو یه مهمونی حاضر شدید. یا با دهن بدبو و دندونای زرد و مسواک‌نزده شروع کنید به حرف زدن. هر چقدر هم که بگید مهم محتواست نه ظاهر، ولی حقیقت اینه که خواننده اول ظاهر متن رو می‌بینه. قبل از اینکه شروع کنه به خوندن و شروع کنه به هم‌صحبتی با شما، چیزی که توجهش رو جلب می‌کنه تمیزی دندونا و رنگ و بو و اتوی لباس شماست. دیگه نمی‌دونم چه مثالی بزنم که متوجه بشید غلط املایی و غلط نگارشی چقدر زشته :)) اینا که رعایت شده باشه، مخاطب تازه می‌رسه به محتوا. حالا شاید تا دورۀ کارشناسی متوجه این مسائل نگارشی نباشیم، ولی موقع نوشتن پایان‌نامه و اولین مقاله دیگه حتماً متوجه می‌شیم. مگر اینکه خودمون ننوشته باشیم، یا دانشگاه و داورا تو باغ نباشن. بعد از مرحلۀ ویرایش ظاهری، تازه می‌رسیم به تحلیل متن و همون سطح از زبان‌شناسی که می‌گفتم غول مرحلۀ آخره. وقتی شما اسم گروه رو می‌ذاری حامیان فلان، و منو اضافه می‌کنی توش بدون اینکه اجازه بدی که فکر کنم و تصمیم بگیرم ببینم آیا حامی فلانی‌ام یا نه، همین اول کار داری منو مجبور می‌کنی به حمایت. پس اسم گروه مهمه. و دیگه اینکه نباید رزومه‌تو بی‌خود و بی‌جهت طولانی کنی. حشو چیز خوبی نیست. با دوتا عبارت شامل که سایر عبارت‌ها رو هم دربربگیره هم می‌شه نشون داد که من آدم فعالی‌ام.

یه بار آقای باقری تو یکی از سخنرانیاش یه حرف خوبی راجع به ارتباط زبان و سایر حوزه‌ها زد. می‌گفت کار زبان‌شناس (کار، به‌معنای واقعی کلمه. فعالیتی که از توش پول دربیاره) اینه که بره به آدما درست و به‌جا حرف زدن و نوشتن رو یاد بده. به سیاست‌مدار بگه تو وقتی این‌جوری سخنرانی می‌کنی این برداشت‌ها از صحبتت میشه. این‌جوری نگی بهتره. به خبرنگار بگه خبرو این‌جوری بنویس، از این جمله‌ها استفاده کن. به بازاریاب بگه وقتی داری تبلیغات می‌کنی این‌جوری حرف بزن، این‌جوری مشتری رو جذب کن. به مشتری یاد بده چجوری تخفیف بگیره، چجوری تشکر کنه، به پدر و مادر، به بچه‌ها، به زن و شوهر، به دانشجو، به استاد، به پزشک، به بیمار، به مغازه‌دار، به مجری تلویزیون و حتی به‌نظرم به بلاگر و خوانندۀ وبلاگ یاد بده که چجوری باهم ارتباط پایدار و سودمند برقرار کنن که این ارتباطشون کدورت پیش نیاره، گوینده رو به هدفش برسونه، منظور رو درست برسونه و برای دوطرف دلنشین و مفید باشه. دیدین بعضی پزشک‌ها یه‌جوری با مریضشون حرف می‌زنن که طرف بدون دارو هم حالش خوب میشه؟

یه نکتۀ دیگه هم اینه که موقع تبلیغات باید مخاطب رو حتماً در نظر بگیری. نباید فلّه‌ای یه محتوایی تولید کنی و پخش کنی. مخاطب معمولی، محتوای معمولی می‌خواد، مخاطب متخصص، محتوای تخصصی. پارسال من شصت‌هفتادتا پست تو اینستاهام منتشر کردم که فرصت نشد اینجا هم بذارمشون. چند روز پیش می‌خواستم منتقلشون کنم اینجا. اولش گفتم کاری نداره که، چندتا عکسه که باید آپلود کنم و بعدشم کپی پیست توضیحات عکس‌ها. بعد دیدم نه، انقدرا هم آسون نیست. توضیحی که برای فلان عکس تو اینستای فامیل نوشته بودم، با توضیحی که تو اینستای دوستان مدرسه و دانشگاه بود فرق داشت. تفاوت‌ها جزئی بودنا، ولی بازم باید می‌نشستم مقایسه می‌کردم ببینم کدوم متن مناسب وبلاگمه. چون شما از یه جهت شبیه خانواده و فامیلم هستین (به‌لحاظ نزدیکی و صمیمیتی که بینمون هست)، از یه جهت هم شبیه دوستان دانشگاهم هستید (به‌لحاظ فاصله‌ای که بینمون هست). و این کار منو پیچیده می‌کنه. یه مثال جزئیش اینه که چند وقت پیش موقع خونه‌تکونی چندتا عکس از محتویات کمدم گرفتم که یکیش عکس کتاب آیین‌نامۀ رانندگی بابام بود، یکیش برگه‌های امتحان کلاس دوم دبستانم، یکیش آلبوم عکس بازیگران و ورزشکاران و یه عکس هم از فلاپی‌دیسکم. همه رو تو یه پست گذاشتم، ولی ترتیب و توضیح این عکس‌ها برای فامیل این‌جوری بود که اول عکس کتاب بابا رو گذاشتم بعد برگه‌های امتحان و بعدش فلاپی و آخر سر عکس بازیگرا. ولی برای دوستام اول برگۀ امتحانی رو بعد فلاپی بعد بازیگرا و بعدش کتاب بابا. حالا اگه همین عکسا رو می‌ذاشتم تو وبلاگم، با یه چینش دیگه می‌ذاشتم. ینی علاوه بر ترتیب عکس‌ها ترتیب پاراگراف‌ها که در واقع توضیح عکس‌ها بود هم فرق داشت. متن‌ها هم حتی اختلاف جزئی باهم داشتن. مثلاً برای فامیل نوشته بودم این کتاب باباست، برای دوستام نوشته بودم این کتاب بابامه. ینی یه ضمیر هم آورده بودم که معرفش باشه.


پ.ن: زبان ابزار ارتباط ما آدماست. اونجا که می‌گفتم کار زبان‌شناس اینه که حتی به روابط زبانی بین زن و شوهر کمک کنه یاد داستان جرشنری تو کتابی که هولدن خودمون! نوشته افتادم. داستان زن و شوهریه که دائم دارن جروبحث می‌کنن و البته قصدشون دعوا نیست. فقط چون منظور همو نمی‌فهمن، حرفاشون باعث تنش بینشون می‌شه. تصمیم می‌گیرن اصطلاحاتی که تو جروبحثاشون دارن رو دیکشنری کنن و معنیشو توضیح بدن که طرف مقابل دچار سوء برداشت نشه. اسمشم می‌ذارن جرشنری. کتابش تو اپ طاقچه هست. دوست داشتید بخونید.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۱- کار خودشون بود

جمعه, ۶ فروردين ۱۴۰۰، ۰۱:۰۶ ق.ظ

دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. اول یه چیزی راجع به اپی که باهاش قبض می‌دم بگم بعد برم سر اصل مطلب. مسئول قبضای خونه منم. اگه با اپ جدیدی آشنا بشم، یه مدت خودم باهاش کار می‌کنم و اگه راضی بودم معرفی می‌کنم به دوستام. قبلاً یادتونه دیجی‌پی رو معرفی کرده بودم؟ اوایل خوب بود، ولی به‌مرور زمان جوایز و امتیازهاش کم شد. از همه مهم‌تر اینکه پشتیبانیش پاسخگوی هیچ مشکلی نبود. من معمولاً تا تقّی به توقّی می‌خوره با هدف بهبود عملکردشون با پشتیبانیا تماس می‌گیرم که مشکلات رو گزارش بدم و واکنششون رو ارزیابی کنم. اینا حتی یه بارم به پیام‌هام جواب ندادن. منم از امسال تصمیم گرفتم اپ پرداخت قبضمو عوض کنم. آفاق را گردیدم و اپ‌های فراوان دیدم و ۷۲۴ را برگزیدم. هم به‌خاطر گردونۀ روزانه‌ش (عاشق برنامه‌های هرروزتکرارشونده‌ام)، هم به‌خاطر جوایز و هدیه‌هاش، هم اینکه یه قسمتی داشت به اسم شب‌آهنگ که احتمالاً می‌تونی شبا بری توش آهنگ گوش بدی :)) برای هر دعوت هم جایزه می‌داد. دیدم این‌جوریه، پیام دادم به دوستام که می‌خوام ۷۲۴ نصب کنم و هر کدومتون دارید دعوتم کنید که یه چیزی هم به شما برسه این وسط. بعد چندتا تراکنش باهاش انجام دادم و راضی بودم. ولی چیزی که رضایت نهاییمو جلب کرد، بخش پشتیبانیشون بود. من موقع آشنایی و اولین استفاده از هر سیستمی سعی می‌کنم با کارهای نامتعارف باگ‌های سیستم رو پیدا کنم. مثلاً چه کارهایی؟ اینکه تمام قسمت‌هاشو چک می‌کنم و تمام احتمالات رو اعمال می‌کنم. مثلاً این برنامه این‌جوریه که هر روز یه بار می‌تونی گردونه رو بچرخونی. گردونه‌ش حالا یا بهت پول می‌ده یا امتیاز. امتیاز رو هم بعداً می‌تونی به پول تبدیل کنی. هر تراکنشی هم که بکنی یه گردونۀ دیگه اضافه می‌ده بهت که بچرخونی. من داشتم یه قبض بیست‌تومنی پرداخت می‌کردم. به جای اینکه یه‌جا بیست تومن از کارتم برای پرداخت قبض بردارم، بیست بار کیف پول اپ رو هزار تومن شارژ کردم. اونم در ازای این کار بهم بیست‌تا گردونه داد چرخوندم. خب هر خانواده معمولاً ماهی دویست سیصد تومن قبض دارن. اگه تو هر خونه یکی پیدا بشه که این‌جوری هزار تومن هزار تومن اپ رو شارژ کنه بعد قبض بده، دیری نمی‌پاید که بخش گردونه ورشکست می‌شه. مثلاً دیجی‌پی، به بیشتر از سه‌تا قبض در روز جایزه نمی‌داد. ولی این نامحدوده. یه مورد دیگه هم بود که فکر کردم لازمه اینو بدونن. نوشتنِ اسم و آدرس خونه و کد ملی و تاریخ تولد تو حساب کاربری اختیاریه. من این قسمت رو هم می‌خواستم پر کنم ببینم چی میشه. وارد این بخش که می‌شدم برنامه پرتم می‌کرد بیرون. رفتم پیج اینستاشون و پیام گذاشتم و گفتم قضیه رو. چند ساعت بعد پیام دادن و مدل گوشی و اندروید و نسخۀ نرم‌افزارو پرسیدن. منم با سه‌تا گوشی دیگه امتحان کردم و نتیجه رو براشون فرستادم. با همۀ گوشیا پرت می‌شدم بیرون. از پیگیریشون خوشم اومد. امیدوارم همیشه همین‌قدر خوب بمونن. 

خلاصه دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. پیامک برداشت از حساب که اومد، دیدم نه‌تنها مبلغی از حسابم کم نشده، بلکه شصت هفتاد تومنم اضافه شده بهش. مبلغ قبض رند بود و موجودی منم تا چهار پنج رقم سمت راست صفره همیشه (به مرض رُندی دچارم) و قاعدتاً باید مانده حسابم هم رند می‌بود. ولی چیزی که می‌دیدم یه عدد عجیب و غریب بود که به چهار تومن و هفت قرون ختم می‌شد. گفتم این‌جوری نمیشه. باید برم صورت‌حساب بگیرم ببینم قضیه چیه. با این صفحه مواجه شدم. همه چی زیر سر این ۹۱۴۷۴۷ تومنی بود که به حسابم واریز شده بود و پیامکش نیومده بود و از وجودش اطلاع نداشتم. من چون عصرِ اون روز صورت‌حسابو چک کرده بودم، این عامل غیررندکنندۀ شب رو ندیده بودم. 

نکتۀ دیگه اینکه اون موقع که تو کف این سیصد تومن بودم که بفهمم از کجا آمده و آمدنش بهر چیه، اطلاعاتشو بادقت چک کردم ولی چیزی ننوشته بود. دیشب دوباره چک کردم و دیدم شعبۀ واریز هم اضافه شده و دانشگاه فعلیمه. حالا دیگه می‌دونم کار، کار کیه، ولی نمی‌دونم چرا هنوز هیچ کدوم از دوستام این مبلغو دریافت نکردن. اگه هدیۀ ورود باشه باید همۀ ورودیا باهم دریافت کنن دیگه. خون من که رنگین‌تر نیست. ینی الان این قابلیتو دارم زنگ بزنم دانشگاه و هوتن‌شکیباطور بگم چرا من؟


پ.ن. اگه با کد معرف به نصب ۷۲۴ دعوتتون کنم شماره‌مو می‌فهمین. لذا اگه دوست داشتید، خودتون همین‌جوری نصبش کنید. یا بپرسید ببینید کدوم یک از دوروبریاتون قبل از شما این اپو داشته، شمارۀ اونو به‌عنوان معرف وارد کنید. البته بدون صفرِ اولش.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز پنجم

۴ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۰۱:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۰- رفت و دیگه نیومد

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۴۰۰، ۱۱:۵۹ ب.ظ

پشت صحنۀ پادکست چهارم رادیوبلاگی‌ها:


+ لینک پادکست

۵ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

لپ‌تاپم موس‌های دیگه رو می‌شناسه، اینو نه. ویندوزم هشته. این موس رو لپ‌تاپ برادرم هم نمی‌شناسه. ویندوز اون دهه. کامپیوتر خونه هم نمی‌شناسدش. ویندوزش هفته. البته به‌نظرم موس سالمه. چون اون چراغ قرمزش روشن میشه وقتی وصل میشه به لپ‌تاپ و کامپیوتر. و سیستم می‌فهمه که یه چیزی بهش وصله، ولی تشخیص نمی‌ده چیه. دیشب کلی با تنظیمات درایورها وررفتم و بالاخره شناخت. ولی وقتی بردم وصل کردم به لپ‌تاپ برادرم اونجا نشناخت. بعد دیگه وقتی برگشتم لپ‌تاپ منم نشناخت.

در صورت تمایل به هم‌فکری و یافتن راه‌حل، از تجربه‌های خودتون بگید نه که لینک بدید که اینجا اینو نوشته. چون که خودم عبارت How to Fix Unknown USB device (Device Descriptor Request Failed) in Windows رو جست‌وجو کردم و راه‌هایی که پیشنهاد داده بود رو امتحان کردم. ضمن اینکه من کلاً با موس کار نمی‌کنم و الان لنگ موس نیستم، فقط می‌خوام بدونم چرا. دوستدار دانایی‌ام :|

فرضیۀ فعلیم هم اینه که موس مشکل داره.



یه کشف بی‌ربط یهویی: پرینتر و کامپیوتر و بلندگوهاش به یه سیم‌سیار محافظ‌دار وصله و تو اتاق منه. نمی‌دونم از کی، ولی تا پارسال هر موقع اتاقم ساکت بود، یه سوت ممتد رو حس می‌کردم. البته باید دقت می‌کردم که بشنومش ولی بعد که می‌شنیدم دیگه نمی‌تونستم نشنوم. کشف کرده بودم که صدا از سمت کامپیوتره و یه بار وقتی اون سیم‌سیار (سه‌راهی هم می‌گن ولی مال ما پنج‌راهیه!) رو خاموش کردم (کلید آن و آف داره) قطع شد صدا. از اون به بعد دیگه همیشه خاموشش می‌کردم و برای شارژ گوشی و کارای دیگه از اون پنج‌راهی! استفاده نمی‌کردم. چون تا روشنش می‌کردم سوته رو می‌شنیدم. و جالبه مامان و بابا نمی‌شنیدن. برادرم ولی می‌شنید. یه بار مهمون داشتیم؛ از مهمان‌ها خواستم اونا هم گوش بدن. حدوداً چهل‌پنجاه‌ساله بودن و اونا هم نشنیدن و نتیجه گرفتم که فرکانس این سوت یه‌جوریه که میانسال‌ها و کهنسال‌ها نمی‌شنون. البته هنوز روی کودکان و جوانان امتحان نکردم. اگه این گروه سنی هم نشنون، لابد فقط من و برادرم این قابلیت رو داریم :|

امروز برای اینکه موس مذکور رو روی کامپیوتر هم امتحان کنم محافظو روشن کردم که کامپیوترو روشن کنم. در کمال ناباوری صدای سوتو نشنیدم. بعد که خواستم کیسو روشن کنم دیدم روشن نمیشه. اتصالات رو چک کردم و متوجه شدم کیس از عقب خاموشه. از اون قسمت که کلید آن و آف داره. کلیدشو زدم و هنوز از جلو (با اون کلید گرد که فشار می‌دی) روشنش نکرده بودم که باز اون سوته رو شنیدم. و خب معلوم شد سوت از کیس بود نه سیم‌سیار محافظ. ینی کیس وقتی از عقب روشنه، حتی اگه از جلو خاموش باشه هم سوت می‌زنه. پس می‌تونم کیسو با اون کلید پشتی خاموش کنم و سیم‌سیارو روشن بذارم و ازش برای کارای دیگه هم استفاده کنم. هر چند هنوز نفهمیدم دلیل سوت چیه. منشأش رو می‌دونم، دلیلشو نه. سوتشم سوت معمولی نیست که همه بشنون و این موضوع تحقیقاتمو پیچیده می‌کنه.

یه مشکل عجیب هم با پرینتر دارم. وقتی سیمش به برق وصله هر چند ساعت یه بار از خودش صدای پرینت درمیاره. مثلاً نصفه‌شب می‌بینی یهو داره آروغ می‌زنه :)) کار خاصی هم نمی‌کنه ها، فقط صداست. ینی از توش کاغذ و اینا در نمیاد بیرون. قدیما یه فرضیه داشتم که هر موقع کلید چراغ دستشویی رو می‌زنیم این‌جوری می‌شه ولی بعداً این فرضیه رد شد و گفتم لابد از تنظیمات داخلیشه که هر چند ساعت یه بار روشن و خاموش میشه. البته هیچ وقت فرصت نکردم ساعتاشو یادداشت کنم و توالیشو پیدا کنم. راه‌حلی که به ذهنم رسیده بود این بود که سیمشو دربیارم و هر موقع کار می‌کنم وصلش کنم. اینم گفتم بنویسم شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد :|

۱۳ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۸- وایِ من محتاج یک رکعت‌شمارم کرده‌ای

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۳۳ ب.ظ

یه قاعده‌ای هست تو احکام نماز که اگه نشسته باشی و شک کنی که رکعت سوم بودی یا چهارم، فرض می‌کنی که چهارم بودی و بعدش یه رکعت اضافی می‌خونی که احیاناً اگر سه‌تا خونده بودی این اونو جبران کنه. یا اگه شک کنی که دو بودی یا سه، می‌گی سه و بر این اساس ادامه می‌دی و بعد که تموم شد باز یه رکعت دیگه می‌خونی که اگه در واقع دوتا خونده بودی و سه رو اشتباه فرض کرده بودی جبران بشه. حالت‌های مختلف دیگه هم داره و گوگل کنید میاره. چند ساله که همۀ اینا رو با قاعده یاد گرفتم و گاهی به کارم میاد. دیشب داشتم نماز می‌خوندم (تف به ریا البته). از سجده که بلند شدم این سؤال برام ایجاد شد که رکعت اولم یا دوم؟ یا سوم؟ یا حتی چهارم؟! بعد دیدم من حتی یادم نمیاد که دارم نماز سه‌رکعتی مغربو می‌خونم یا چهاررکعتی عشا رو. این دوتا فرشتۀ شونۀ چپ و راستم هم داشتن پوکرفیس همو نگاه می‌کردن و نچ‌نچ‌گویان سرشونو به نشانۀ تأسف تکون می‌دادن.

مُشوّشم این روزها

+ عنوان، یه مصرع از یکی از غزل‌های مهدی ذوالقدر

+ یکی دیگه، با همین مضمون

+ رادیوبلاگی‌ها، روز سوم

۱۰ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۷- غیرمنتظره‌ها

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۳ ق.ظ

یک. بین صدها پیام تبریک عیدی که این چند روز برام فرستادن، غیرمنتظره‌ترینشون پیام دوست مصریم بود. پیام فرستاده بود که «سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت باشد». جواب ثابتم برای همه «ممنونم، همچنین برای تو یا شما. ایشالا امسال کلی خبر خوب از همدیگه بشنویم» بود. داشتم همینو می‌نوشتم که دیدم مفهوم واژۀ امسال (سال جدید) برای من و اون فرق می‌کنه. پاک کردم و نوشتم ممنونم فاطمه جان. پیام تبریکت برام غیرمنتظره بود. اصلاً انتظارشو نداشتم. هم غافلگیر شدم و هم بسیار خوشحال. فکر نمی‌کردم خبر داشته باشی که نوروزه و منو یادت باشه.

دو. در واپسین ساعت سال داشتم بلوزمو عوض می‌کردم که متوجه یه بریدگی واقع در ضلع جنوبی حلقومم شدم. یه جایی ده سانت پایین‌تر از چونه. یه بریدگی افقی به طول شش سانتی‌متر که هر چی فکر می‌کنم چرا و چجوری ایجاد شده به نتیجه نمی‌رسم. سناریوهای مختلفی رو بررسی کردم، جاهای تیز خونه رو بررسی کردم، نه ناخنام بلنده نه لباسم زیپ داشت نه گردن‌بند گردنم بود. جهتشم از چپ به راسته. ینی نقطهٔ شروعش سمت چپ بوده و کشیده شده سمت راست. اگه کار خودم باشه احتمالاً با دست راستم این بریدگی رو ایجاد کردم که با توجه به چپ‌دست بودنم بعیده.

سه. من هنوز نفهمیدم اون ۳۰۰ تومن از کجا به حسابم واریز شده. گمانه‌هایی هست مبنی بر اینکه سود سهام عدالته. که از اونجایی که آمار گرفتم و بقیه ۹۰ تومن گرفتن، بعیده اون باشه. هدیهٔ ورود از طرف دانشگاه هم نمی‌تونه باشه چون بقیه همچین پولی نگرفتن. ولی اون ۱۱۰ دستمزد پوسترها بود. خوبه حداقل اینو فهمیدم.

چهار. یادم نبود که کلاسام دو هفته دیگه شروع میشه. فکر می‌کردم تا آخر فروردین تعطیلم و می‌تونم خودمو برای امتحان و ارائه‌هام آماده کنم. من تا همین چهارشنبۀ هفتۀ پیش کلاس داشتم. حداقل یه ماه باید بخوابم که خستگی از تنم بره. صبح همچین که یادم افتاد دو هفته دیگه کلاس دارم انقدر خورد تو ذوقم که حد نداره.

پنج. دیشب حین کندوکاو کتابخونه‌هامون برای هفت‌سین کتاب یه کتاب هم موسوم به سرباز کوچک امام پیدا کردم که احتمالاً هدیه هست. از وجودش بی‌اطلاع بودم و در واقع نمی‌دونستم داریمش. تعریفشو زیاد شنیدم، ولی صد افسوس که تا صد سال دیگه هم فرصت خوندنشو ندارم. یه کتابم پیدا کردم اسمش سین‌جیم‌های خواستگاریه. هر چقدر از این مدل کتابا بد بگم کم گفتم. هیچ‌جوره با منطقم سازگار نیستن. یادمه یه بار تو شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم با یه خواستگار به‌شکل سنتی حرف بزنم. فرقش با صنعتی اینه که تا چند ساعت قبل از صحبت از وجود چنین مخلوقی بی‌اطلاعی. بعد که رفتن، مامان و بابا پرسیدن یک ساعت و ده دقیقه در مورد چی حرف می‌زدید؟ انتظار داشتن با توجه به احساس مجبورشدگی‌م پنج دقیقه نشده ختم جلسه رو اعلام کنم. گفتم اسم محل کارش فارسی نبود. از قانون فرهنگستان برای برندها و اسامی فارسی شروع کردیم و رسیدیم به ثبت اختراع و مشکلی که دستگاهشون با پیوندهای هیدروژنی آب داشت و دلیلی که داورها به اون دلیل ردش کرده بودن. یه کم هم راجع به راه‌حل مشکل این دستگاه صحبت کردیم و بعد فهمیدیم به درد هم نمی‌خوریم. و تنها ویژگی دلخواهی که از اون ویژگی برخوردار بود این بود که گفت به فارسی مسلط‌ترم و اگه میشه فارسی صحبت کنیم. منم که از خدام بود. هم به این دلیل که خودم هم تسلطم موقع صحبت جدی و علمی! روی فارسی بیشتره و هم اینکه ارتباط کلامی به زبان مادری مستلزم نزدیکی و صمیمیت خاصیه. تو دانشگاه هم با همۀ ترک‌ها ترکی صحبت نمی‌کردم. حالا البته تو دانشگاه چون صحبتا بیشتر علمی بود، بحث تسلط بر واژگان مطرح‌تر بود. خلاصه که بدم میاد از این تیپ کتابا و در سطوح بالاتر، از هر آنچه که رنگ و بوی تجویز میده.

شش. چندتا کتاب مهندسیِ سین‌دار هم داشتم که پیداشون نکردم. سیستم‌های مخابراتی (که سیسمُخ صداش می‌کردیم)، سیگنال و سیستم، سیستم‌های قدرت، ساختار کامپیوتر و میکروپروسسور، سیستم‌های کنترل خطی. گویا همه رو دادم رفته. کِی و به کی، یادم نیست. حالا این وسط یاد مدار مخابراتی افتادم که استادمون نوشته بود. فکر می‌کردم اینو چون استادی که دوستش داشتم نوشته حتماً نگه‌داشتم. ولی اینم پیدا نکردم. یادمه داخل کتاب یادداشت هم می‌نوشتم. اگه مال خودم نبود و امانت گرفته بودم، چرا باید توشو می‌نوشتم؟ گیجم. حس می‌کنم تو سرم الکل و استون و وایتکس ریختن و خاطراتمو شستن. ولی خب یه چیزایی هر چقدرم که مدار مخابراتی باشن و گم و گور بشن، بازم یه روزی یه جایی یادشون می‌افتی و سراغشونو می‌گیری. این خاصیت خاطره‌هاست.

هفت. این دوتا بند پنج و شش منو یاد پستِ «از اَبروی برداشته تا خیابان مظفر» نیکولا انداخت. یه پست قدیمی و البته تخیلی! که فروردین پارسال بازخوانیش کردم برای رادیوبلاگی‌ها. با تَکرار این نکته که پست، تخیلیه و ساخته و پرداختۀ ذهن من نیست و به خدا من بی‌تقصیرم، اگه دلتون خواست بشنوید (یه کم تلخه البته):

رادیوبلاگی‌ها، پست فروردین پارسال

هفت‌ونیم. الان دیدم یه نفر برای پست مذکور کامنت گذاشته که صدا خیلی عالی، متن خیلی ضعیف. جا داره بگم عمو، صدا صدای نخراشیدۀ منه و قلم، قلم زیبای نیکولا. صدای منو با قلم نیکولا مقایسه می‌کنی؟ :| چند نفرم گفتن شادی صدام تلخی پستو کم کرده.

هفت‌وهفتادوپنج‌صدم. ولی نفهمیدم چرا دختر یارو «چقدر شبیه من شده تا مادرش» :| مگه فیلم ترکیه؟ :|

۴ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۰۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۶- هفت‌سین کتاب

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ

گفتن کتابخونه‌تونو بگردید هفت‌تا کتاب که اسمشون با سین شروع میشه پیدا کنید عکس بگیرید معرفی کنید. 

من این هفت‌تا رو پیدا کردم:

سفرنامهٔ ناصرخسرو

ساختمان‌های گسسته

سامانهٔ استانداردساز و خطایاب متون علمی فارسی

ساختواژه، اصطلاح‌شناسی و مهندسی دانش

سه‌شنبه‌ها با موری

ساختار مفهومی فعل در زبان ترکی

سلام بر ابراهیم



شما هم اگه دوست دارید از کتاب‌هاتون عکس بگیرید. اگه وبلاگ ندارید اینجا پای همین پستم می‌تونم عکساتونو بذارم. اگه کتاباتون تو اپ طاقچه و فیدیبو باشه یا پی‌دی‌اف باشه اسکرین‌شات هم قابل‌قبوله. 

همه رو دعوت می‌کنم، ولی اولین هفت نفری هم که اسمشون زودتر از بقیه به ذهنم برسه و احتمال بدم اونقدری کتاب دارن که هفت‌تاش با سین شروع بشه رو اسم می‌برم: هوپ، شارمین، فاطمه (بلاگی از آن خود)، تسنیم (مونولوگ)، مهتاب (تلاجن)، آرزو (قصه‌های قاصدک) و نسرین (زمزمه‌های تنهایی).

+ اینجا یه مسابقه‌ای هم قرار بود برگزار بشه، ولی من دیر دیدم اطلاعیه‌شو.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز دوم

+ این عکس‌ها هم هفت‌سین یکی از دوستان هست. همه‌ش مال یه نفره.



کتاب‌های آرزو:
نشان شباهنگ رو هم زده رو دیوار [ذوق‌مرگ شدم]

کتاب‌های تسنیم:

کتاب‌های شارمین:

کتاب‌های مهتاب:

کتاب‌های آقای احمد محمود

کتاب‌های هوپ [بدون عکس]

کتاب‌های فاطمه (بلاگی از آن خود)

کتاب‌های واران:

کتاب‌های نسرین (زمزمه‌های تنهایی)
۱۲ نظر ۰۲ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۵- مشهدی حاجی

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

مادربزرگم اینا یه همسایۀ دیواربه‌دیوار قدیمی دارن که بچه‌هاشون هم‌بازی دوران کودکی بچه‌های مادربزرگ و پدربزرگم بودن. قدیمی و صمیمی. انقدر نزدیک که عروسی بچه‌هاشونو خونۀ پدربزرگم اینا گرفتن و نوه‌هاشون عمه‌های منو خاله و بابامو پسرعمو! صدا می‌کردن. روایت داریم که وقتی من به دنیا میام و دنیا رو به قدومم متبرک می‌کنم، مامان و مامان‌بزرگ و عمه‌ها چون اولین مواجهه‌شون با نوزاد بوده، نمی‌دونستن چجوری حمومم کنن و از ترس اینکه خفه شم یا بسوزم یا از دستشون لیز بخورم بیفتم یه بلایی سرم بیاد می‌برن خونۀ اینا که خانم همسایه منو بشوره. دو سه بار می‌برن حموم اونا تا بالاخره ترسشون می‌ریزه و یاد می‌گیرن چجوری بچه رو بشورن که بلایی سرش نیاد. 

رسم داریم که وقتی کسی می‌میره، حتماً اولین عید به خانواده‌ش سربزنیم برای سرسلامتی و تسلیت. پارسال این همسایۀ قدیمیمون فوت کرد. شوهر همین خانومی که منو اولین و دومین و سومین بار حموم کرد. شوهرش چون عید قربان به دنیا اومده بود اسمشو گذاشته بودن حاجی و مشهدی حاجی صداش می‌کردن. سر کوچه، عطاری داشت. اسم کوچه‌شونم اسم برادرزادۀ شهید همین مشهدی حاجی بود. و هست. ایست قلبی کرد. همۀ کاراش حساب‌شده بود و برای هر کارش وقت دقیق و معینی داشت. ارتشی نبود، ولی قوانین خونه‌شون شبیه قوانین یه ارتشی بود. مهربون بود، ولی از اون مهربونای سخت‌گیر و دلسوز. دیسیپلین خاصی داشت. یه روایت دیگه داریم که بعد از بار سومی که منو بردن خونه‌شون که خانومش منو بشوره، توصیه کرده که دقت کنید و شستن بچه رو یاد بگیرید که خودتون بشورید. که به‌نظرم کار نیک و پسندیده‌ای کرده. اگه می‌رفتی ازشون ماهی بگیری ماهیگیری یادت می‌داد. به‌خاطر کرونا براش مراسم نگرفتن و فقط فامیلای خیلی نزدیک و همسایه‌هاشون می‌رفتن برای فاتحه.

دیروز مامان و بابا می‌خواستن برن خونه‌شون برای عرض تسلیت. منم رفتم. با دوتا ماسک و چند متر فاصله یه گوشه‌ای ساکت نشستم و داشتم درودیوارو تماشا می‌کردم. من خیلی نرفته بودم خونه‌شون. شاید همون دو سه بار اول عمرم و دو سه بار هم بعداً برای عیددیدنی. خاطرۀ زیادی از اون خونه یا حداقل خاطره‌ای که تو خاطرم مونده باشه نداشتم. یه بار خانم همسایه تعریف می‌کرد که وقتی دو سه سالت بود آوردیمت خونه‌مون که با ما غذا بخوری. می‌گفت ساکت و مؤدب نشسته بودی و انقدر تمیز می‌خوردی و با دقت قاشق رو پر می‌کردی که همه‌مون محو تماشای غذا خوردن تو بودیم. گویا یکی‌دوتا دونه برنج می‌ریزه رو سفره و من برش‌می‌دارم. همین کارم هم حتی تو خاطرشون مونده بود و می‌گفتن با انگشتای کوچولوت برنجا رو برداشتی که سفره کثیف نشه. کریم بنّا هم اومده بود. همزمان رسیدیم در خونه‌شون. انقدر نزدیک هم بودیم که گفتم اول شما بفرمایید و پشت سرش من. می‌دونستم که نه منو یادشه نه اون شیرینیای پفکی رو، ولی تا دیدمش، مزۀ شیرینی پفکی اومد تو دهنم و به یاد پونزده تومن سودم از فروششون لبخند شدم.

یه‌جوری غرق در گذشته و محو درودیوارشون بودم که یادم رفت فاتحه بخونم.


+ رادیوبلاگی‌ها، روز اول

۳ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۴- تو را من چشم به نوتیفیکیشنم

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۱۰ ق.ظ

یه ویژگی دیگه‌م هم اینه از روز ازل تاکنون همهٔ پیام‌ها و پیامک‌هامو نگه‌داشتم. حتی اون وایبری که سال ۹۳ استفاده می‌کردیمو هنوز از گوشی قدیمیم پاک نکردم که پیام‌هاش پاک نشه. بعد برای اینکه پیام‌های تبریک این بزرگوار یه جا باشن، هر سال این موقع گوشی قدیمی‌مو روشن می‌کنم که پیام تبریکش کنار پیام‌های قبلیش ذخیره بشه. اینم از اون خاصیتِ گذاشتن همهٔ تخم‌مرغا تو یه سبدم ناشی میشه. حالا امسال هر چی منتظر موندم خبری نشد. هی از خودم می‌پرسیدم چرا پیامی نفرستاد؟ چرا ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد؟ که بالاخره آخرین پیامشم فرستاد :|


پیام‌های قبلیش:


۸ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۳- وضعیت فعلی

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۴۴ ق.ظ

یک. به‌ندرت تو وضعیت واتساپم پست می‌ذارم. استوری هم کم می‌ذارم. موقتی بودنشونو دوست ندارم. عصر داشتم چک می‌کردم ببینم کیا اون دوتا عکسی که تو پست قبل گذاشتمو دیدن. این کارم به‌ندرت انجام می‌دم. حالا این دفعه جزو به‌ندرت‌ها بود و من، موقع خوندن لیست اسامی بینندگان دوتا عکسی که با هر کی شماره‌شو دارم و شماره‌مو داره به اشتراک گذاشته بودم: اِ! شوهر دخترعمۀ بابا هم شماره‌مو ذخیره داره. اِ! پسرخالۀ بابا، اِ! پسردایی بابا، اِ! دوست بابا، همکار بابا!، حتی اون دوستم که پونزده! سال پیش تو اصفهان باهاش آشنا شدم و دیگه بعدشم ندیدم. از خودم می‌پرسم چرا این بزرگوار شماره‌مو پاک نکرده هنوز؟ چرا نگه‌داشته؟ مگه یادشه منو؟ لابد به همون دلیلی که من شماره‌شو پاک نکردم هنوز :| اِ! اون پسر سال‌پایینی که ازش جزوۀ؟ جزوۀ چی گرفتم ازش؟ یادم نمیاد. حتی یادم نیست شماره‌شو برای چی گرفتم و شماره‌مو برای چی دادم و چرا نگه‌داشتیم هنوز. تازه همون یه درسی که یادم نیست چیه تنها درس مشترکمون بود. اِ! اون پسر سال‌بالایی که سال آخر کارشناسی جزوهٔ؟ اینم یادم نیست چه جزوه‌ای می‌خواست هم دیده. لابد شماره‌مو از یکی گرفته که پیامک بزنه جزوه رو بگیره و از اون موقع شماره‌شو دارم. ولی چرا سکانس ردوبدل شدن جزوه یادم نمیاد؟ مامانِ هم‌اتاقی اسبقم! که فقط یه ترم باهاش هم‌اتاقی بودم. اون دیگه چرا شماره‌مو داره؟ البته یکی هم باید بپرسه من چرا شمارۀ اونو دارم :| صمیمی هم نبودیم که آخه. همو که گاه و بی‌گاه چیز میز می‌فرستاد و سر هیچی دعوامون شد و چند ماهه در سکوت فرورفتیمم دیده. همسر دوست بابا که یه بار تو مشهد دیدمش، اونم دیده وضعیت واتساپمو. کاش شماره‌مو نداشت. وای!، نگهبان خوابگاه هم شماره‌مو داره و دیده. همسایهٔ مادربزرگم اینا حتی. استادم، همکار سابقم، خانم آرایشگر، حاج آقای نمازخونهٔ خوابگاه، اون دختره که برای مصاحبۀ کاری رفتم شرکتشون هم داره هنوز شماره‌مو. چرا داره هنوز؟! من چرا دارم هنوز؟ من که چند ساله با اینا هیچ ارتباط کلامی‌ای ندارم. چقدر معذبم که گوشهٔ ذهن این آدمام هنوز. بعد دوباره برمی‌گردم از ابتدا لیستو مرور می‌کنم. بین صدها آشنا و غریبه دنبال یه اسم می‌گردم که اونم مشاهده کرده باشه وضعیتمو. نیست. شاید پاک کرده شماره‌مو. شاید شماره‌م پاک شده اتفاقی. شاید اهل چک کردن وضعیت‌ها نیست. شاید دسترسی نداشته به اینترنت. اینجاست که سعدی می‌فرماید:

صد سفره دشمن بنهد طالبِ مقصود

باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت

دو. ظهر دوتا پیامک واریز داشتم. صدوده تومن و سیصد تومن. هر چی فکر می‌کنم نمی‌دونم از کجان. می‌تونست همون هدیۀ ورودی دانشگاه باشه که چند وقت پیش تلفنی شمارۀ شبامونو گرفتن برای واریز. ولی نیست. چرا نیست؟ چون دیروز زنگ زدم دانشگاه و از همون خانومه که تلفنی شماره‌ها رو می‌گرفت پرسیدم، گفت کنسل شد اون قضیه. صدوده تومنم برای دوتا پوستری که نیم‌ساعته با پینت طراحی کردم زیاده. حالا شایدم دستمزد اونه و سطح توقع من پایینه. 

سه. دو جا رزومه فرستادم برای کار، ولی به‌قدری سرم شلوغه که ترجیح می‌دم حالا حالاها جوابمو ندن. هر دو کارو هم دوست دارم.

چهار. لطفاً به این سؤال سرندیپ که راجع به پیازه جواب بدید. اینجا نه، پای پست خودش.

پنج. اون روز که من پست عیدی رو تو رادیو و همین‌جا تو وبلاگ خودم گذاشتم، بعضیا گفتن که نتونستن وبلاگ‌ها رو باز کنن و بیان خطا می‌داد. حالا اینکه چجوری برای من باز شد و پست کردم هم جای تأمل داره و از کرامات ماست. حالا اگه خودتون یا دیگران پستی تو آرشیو دارید که دوست دارید خودتون بخونید یا تیم رادیوبلاگی‌ها بخونه اطلاع بدید امروز.

شش. یه بار یکی از خوانندگان کامنت گذاشته بود و جزوهٔ یه درسیو خواسته بود. لطفاً دوباره کامنت بذارید بفرستم.

۲۹ اسفند ۹۹ ، ۰۳:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز این دوتا عکسو تو استوری اینستا و وضعیت واتساپم گذاشته بودم؛ گفتم اینجا هم بذارم.

عنوان: ترجمۀ آیۀ ۷ سورۀ ۹۴


۲۷ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۱- عیدی

دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۰۶ ب.ظ

رادیوبلاگی‌ها برای ایام نوروز یه برنامۀ ویژه براتون تدارک دیده. قراره هر روز یه پادکست داشته باشیم و چندتا پست بخونیم براتون. برای اینکه محتوا و حال‌وهوای پست‌هامون متنوع باشه، از همه‌تون می‌خوایم یه چرخی تو بلاگستان بزنید و آرشیو وبلاگ‌هایی که می‌خونیدو مرور کنید و لینک چندتا پست حال‌خوب‌کن که تو این مدت خوندید یا حتی خودتون نوشتید رو برای ما بفرستید که تو پادکست ازشون استفاده کنیم. اگه خوتون هم بخونید و صداتونو بفرستید که دیگه عالی میشه و این‌جوری صداها هم متنوع میشه. یا اگه دوست دارید تو خوندن کمکمون کنید، بهمون بگید حتماً؛ ما با کمال میل استقبال می‌کنیم.

لطفاً امروز و فردا، نهایتش دیگه تا آخر هفته پست‌های موردعلاقه‌تونو بفرستید که ما فرصت داشته باشیم بخونیم و کارهای تدوین پادکست‌ها رو انجام بدیم. چه این لینک‌ها رو برای رادیوبلاگی‌ها بفرستید چه اینجا برای من کامنت بذارید، فرقی نمی‌کنه، دستمون تو یه کاسه‌ست :دی


حالا اگه پستی، چه از پست‌های وبلاگ من چه از وبلاگ خودتون چه از وبلاگ دوستاتون مدنظرتون هست که دوست دارید من بخونم و با صدای من بشنوید، بگید بخونم. مطمئنم خوشحال می‌شید ^-^

۱۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۰- شما چجوری حقتونو می‌گیرید؟

يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۴۷ ق.ظ

گفتم حالا تا بحث اعتراض به نمره تو پست قبل داغه، یه پست هم در مورد اعتراض‌های مالی و احقاق حق! بنویسم. چند روز پیش تو اتاق‌تکونیام دفتر خاطرات دوران راهنماییمو پیدا کردم و یه تورقی زدم. همۀ معلما و دوستام توش برام چند خط یادگاری نوشته بودن. یکیشون نوشته بود تو در آینده وکیل خوب و موفقی میشی. خوب که فکر کردم دیدم واقعاً ویژگی‌هایی که یه وکیل داشته باشه رو دارم. اولیش سماجت در گرفتن حق و رسوندن حق به حق‌داره. چندتا مثال می‌زنم.

چند سال پیش بابا یه سفری براش پیش اومد و چون خارج از کشور بود و چون نیاز بود که اونجا تماس تلفنی داشته باشه، قبض موبایلش زیاد شد. از اونجا زنگ زد گفت سریع پرداخت کنیم. وقتی مبلغ زیاد میشه باید سریع اقدام کنی که قطع نکنن. پرداخت شد و فرداش دوباره زنگ زد گفت بازم قبض اومده. حالا نمی‌دونم قبلی میان‌دوره بود این پایان‌دوره یا چی، ولی به هر حال مبلغش زیاد بود برای یه روز!. گفتم مطمئنی اشتباه نشده؟ مگه چند ساعت حرف زدی؟ چک کن مدت مکالمه‌هاتو بعد. گفت ولش کن. تو فقط پرداخت کن قطع نشه. ینی هر چقدر که بابا آدم ولش‌کن‌بی‌خیالیه من صدبرابرش آدم پیله و ول‌نکنی‌ام. یا اون قسمت ولش‌کنِ مغزم خرابه یا از اول کار گذاشته نشده برام. از برنامۀ همراه من لیست تماس‌هاشو درآوردم و دیدم اون روز فقط چند ثانیه تماس داشته. وقتی از سفر برگشت لیست و ساعت و مدت تماس‌هاشو از گوشیش چک کردم و دیدم اون روز همون یه تماسو داشته فقط. درخواست دادم جزئیات هزینه‌های اینترنت و تماس و پیامک رو کامل ایمیل کنن. بابا هم که ولش کرده بود قضیه رو. دیدم مدت تماس اون مکالمۀ یکی‌دوثانیه‌ای رو نوشتن یک ساعت تمام. گزارش فرستادم که اعتراض دارم به مبلغ قبض و رسیدگی کنن. فرداش از همراه اول زنگ زدن و توضیح دادم براشون. اولش زیر بار نمی‌رفتن که شما یک ساعت صحبت کردید و این هزینۀ هنگفت برای اون یه ساعته. تو گوشی که مدت مکالمه چند ثانیه ثبت شده بود و از نظر منطقی و عقلانی هم هیچ آدمِ عاقلی خارج از کشور یک ساعت تماس برقرار نمی‌کنه. خلاصه گفتن باشه می‌ریم دوباره بررسی می‌کنیم و چند روز بعد زنگ زدن که آره اشتباه شده و دیگه چون قبضو پرداخت کردید، ما مبلغشو به‌عنوان طلبتون می‌ذاریم به حساب قبضای بعدیتون.

مورد بعدی تو اسنپ بود. چند سال پیش با مامان می‌رفتم جایی و قرار شد با اسنپ بریم. اون موقع کرایه‌های اسنپ پنج تومن بود. گوشی دست من بود و داشتم مسیر و هزینه‌ها و سایر جزئیات برنامه رو بررسی می‌کردم. دستمزد راننده رو نوشته بود شش تومن، دریافتی از مسافر رو نوشته بود پنج تومن. اون هزار تومن رو خود شرکت اسنپ به حساب راننده می‌ریخت. موقع پیاده شدن مامان گفت چقدر میشه و راننده گفت شش تومن و مامان شش تومنو داد و پیاده شدیم. بعد من گفتم چرا بقیه‌شو نگرفتی؟! اینجا نوشته پنج تومن. مامان هم مثل بابا گفت ولش کن :| ولی خب من ولش نکردم :دی پیام گذاشتم برای پشتیبانی اسنپ که ما به جای پنج تومن اشتباهی شش تومن دادیم. الان یادم می‌افته خنده‌ام می‌گیره از این حرکتم که چه کاری بود آخه :)) اینا هم سریع! همون روز هزار تومن رو به حسابم برگردوندن و خب اینجا بود که من به پشتیبانیشون ایمان آوردم :| (حالا البته این بحثش جدا از این قضیه‌ست که یه وقتایی بقیۀ پول رو نگیرم و به‌عنوان انعام بدم به راننده. ینی از این کارا هم می‌کنم، ولی خب از اون کارا هم بلدم :|)

مورد بعدی هم جالبه :)) چند وقت پیش بود که یکی از اقوام گفت براش سیم‌کارت رایتل بگیرم و گرفتم و گفتم حالا که روز تولدت نزدیکه، تا روز تولدت فعالش کن که هدیۀ مکالمه و اینترنت تولد رو هم بگیری. روز تولدش، حدودای یازدهِ شب سیم‌کارتو فعال کرد و یه تماس هم برقرار کرد که خیالمون راحت بشه که فعال شده. بعدش اون کد دریافت هدیه رو وارد کردم براش. پیغام اومد که این کد فقط تو روز تولد کار می‌کنه. گفتم ینی چی!. خب امروز تولدشه دیگه. کد رو با اعداد فارسی و انگلیسی وارد کردم و نشد. تا قبل از دوازده چندین بار امتحان کردم و هر بار می‌گفت فقط روز تولد این فعال میشه. ایمیل زدم به پشتیبانی رایتل و قضیه رو گفتم. اونا هم فرداش زنگ زدن برای پیگیری. بهشون گفتم احتمالاً ساعت سیستم‌های شما این‌جوریه که مثلاً یازدهِ شب، تاریخ عوض میشه و فردا میشه. گفتن نه مطمئنیم این‌جوری نیست و تا حالا همچین چیزی گزارش نشده. گفتم خب من چند بار به روش‌های مختلف امتحان کردم و عکس هم دارم. می‌تونم ایمیل کنم. گفتن نه دیگه نیازی به عکس نیست و بررسی می‌کنیم. چند روز بعد زنگ زد گفتن مشکل از ما بوده و حالا اگه بخواین امروز هدیه‌تونو فعال کنیم. و فعال کردن :|

مورد آخر، قبض آبمونه و هنوز رسیدگی نکردم بهش :| این همکف ما قبلاً مسکونی بود و چند ساله کوبیدیم با خاک یکسانش کردیم و تبدیل به پارکینگ شده. ولی قبض آب و برق و گاز میاد هنوز براش. چند ساله که هر دو ماه یه بار من دو تومن قبض آب می‌دم برای همکف که اونم هزینۀ اشتراکه و احتمالاً چند لیتر آبی که برای آب دادن درختِ تو حیاط مصرف میشه. که البته این چند ماه بارون و برف داشتیم و درخته هم تو خواب زمستونی بود و مصرف چندانی نداشتیم. ماشینم معمولاً می‌بریم کارواش و تو این چند ماه تغییری تو الگوی مصرفمون نداشتیم که یهو قبض آب شش برابر بشه. به بابا هم که می‌گم میگه ولش کن، مهم نیست :| رفتم پرینت مصرف رو درآوردم و دیدم مقدار لیتر مصرفی همکف و خونۀ خودمون نزدیک به همه. مگه میشه مصرف آب یه جای خالی از سکنه برابر باشه با مصرف آب چهارتا آدم؟ حالا البته هزینۀ قبض خودمونم دو برابر سری‌های قبلی شده که گذاشتم به حساب گرون شدن و تورم و خونه‌تکونی و بشوربساب. ولی دیگه اون همکفیه هیچ‌جوره تو کتم نمی‌ره و متأسفانه فعلاً فرصت رسیدگی ندارم و سایتش هم به قبض‌های قبلی اجازۀ دسترسی نمیده که مقایسه کنم :| ولی اگه ببینم سری بعد هم همین مبلغ میشه می‌رم سراغ کنتور آب!. شاید مأموره اشتباه خونده باشه. قرائت کنتور برقو که یاد گرفتم، حالا همینم مونده سر از کنتور آب دربیارم که درمیارم اونم ایشالا.

ما از این پست نتیجه می‌گیریم که نویسنده نه‌تنها حق خودش، بلکه حق بقیه رو هم می‌گیره و بهشون می‌ده. ولی خب سعی می‌کنم این ویژگیم رو کنترل کنم چون اگه پام به سیاست و احقاق حق‌های جدی‌تر باز شه سرمو به باد می‌دم با این خصلتی که دارم :|



این اسکرین‌شات هم فکر کنم برای پشتیبانی آنلاین ایرانسله. شایدم برای یه چیز دیگه‌ست. حتی یادم نمیاد چه مشکلی رو توضیح دادم که رسیدگی کنن، ولی از این جوابشون که «متأسفم این رو می‌شنوم» خوشم اومده بود و عکس گرفته بودم یادگاری نگه‌دارم.

شما چجوری حقتونو می‌گیرید؟ شده نتونید بگیرید و زورتون نرسه؟ اصلاً می‌گیرید یا شمام فازتون ولش‌کن بی‌خیاله؟ بعضیام واگذار می‌کنن به خدا :|

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۹- شما چجوری اعتراض می‌کنید؟

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۱۴ ب.ظ

استادمون داشت در مورد انواع متن و پژوهش‌هایی که می‌تونیم تو حوزۀ متن‌کاوی انجام بدیم صحبت می‌کرد. الگوهای تعارف کردن و شوخی کردن و غیبت کردن (چند نفر پشت سر یکی صحبت کنن) رو مثال زد. بعد یادش افتاد که چند سال پیش یکی از دانشجوهاش روی متن اعتراض‌هایی که دانشجوها به استادهاشون بابت نمره نوشتن کار کرده بود و دیگه نمی‌دونم مقاله‌شو منتشر کرده بود یا نه. توضیح می‌داد که این متن‌هایی که دانشجو از استادش درخواست تجدیدنظر می‌کنه، الگوی مشخصی داره. اولش طرف با سلام و سپاس و حمد و ثنا و مدح شروع می‌کنه و بعد گرفتاریا و بدبختیاشو توضیح می‌ده و حاجتشو می‌گه و در پایان بازم تشکر می‌کنه. لزوماً هم شاگردتنبلا درخواست تجدیدنظر نمی‌کنن. چه بسیار دانشجوهایی که به نوزده‌ونیمشون اعتراض می‌کنن که بیست بشن :دی بعد من یاد اعتراض‌های دوران تحصیلم افتادم. از دوران مدرسه که چیزی ثبت و ضبط نشده، دورۀ ارشد هم اگر اعتراضی داشتیم شفاهی بود و بازم چیزی ثبت و ضبط نشده. ولی چون دورۀ کارشناسی روال این‌جوری بود که ایمیل بزنیم به استاد، من این ایمیل‌هامو دارم :)) و الگوی ثابت همه‌شون این بود که تو متن یا عنوان ایمیلم از عبارت «تجدیدنظر» استفاده می‌کردم. تو قسمت جست‌وجوی ایمیلم نوشتم «تجدیدنظر» و کلی خاطره زنده شد برام. تا یه ربع فقط می‌خندیدما :)) بعد یادم افتادم یه متن اعتراضی هم به آموزشگاهی که برای رانندگی می‌رفتم نوشته بودم. قضیه این بود که من امتحان افسرو همون بار اول قبول شدم، ولی اون کتبی تستی رو که صد درصد مطمئن بودم همه رو درست جواب دادم رد شدم. رفتم بهشون گفتم میشه پاسخنامه‌مو بدین ببینم چیا رو غلط جواب دادم؟ گفتن نه. گفتم آخه من انقدر مطمئنم که صد بار دیگه هم همین امتحانو بگیرید همین نمره رو می‌گیرم. یا شما اشتباه تصحیح کردید یا من یه چیزایی رو اشتباه یاد گرفتم. پاسخنامه رو ندادن و منم یه نامۀ 979کلمه‌ای نوشتم برای رئیس آموزشگاه و اعتراض و انتقادمو به سیستم آموزش و آزمونشون ابلاغ کردم. حالا چون کل نامه خارج از حوصلۀ پسته، بخش اصلیش رو می‌ذارم: «نمرۀ آیین‌نامه‌ام 27 شد. قانون کجای دنیا این است که بعد از تصحیح برگه‌ها پاسخنامه در اختیار دانشجو قرار نگیرد؟ اگر صد بار هم امتحان می‌دادم باز هم همان سه اشتباه را داشتم چون جواب‌هایم شانسی نبودند. اگر پاسخنامه‌ام را برای چند لحظه خواستم هدفم این بود که پی به اشتباهاتم ببرم و بدانم کدام موارد را نفهمیده‌ام یا به‌اشتباه فهمیده‌ام. بهتر نبود استاد، از دادن برگۀ پاسخنامۀ من امتناع نمی‌کردند؟ آیا این بازبینی بیشتر از یک دقیقه طول می‌کشید؟» :| نخندید بریم سراغ ایمیل‌ها (ویرایششون نمی‌کنم و فقط این نکته رو یادآوری می‌کنم که اون موقع نمی‌دونستم نیم‌فاصله چیه)

اعتراض شمارۀ یک:

سلام. من همه ی تلاشمو کردم که پروژه ام کامل بشه حتی یه سری از کارهای امتیازی رو هم انجام دادم تا اونجایی که یادم میاد نمره ی خودمو تقریبا کامل گرفتم و سه نمره هم از امتیازی ها چه طور امکان داره نمره ام 88.8 بشه خواهش می کنم یه بار دیگه تجدید نظر کنید ارایه پروژه من 50 دقیقه طول کشید از "آی" اینکلود تا "0" ریترن صفرش توضیح دادم بی انصافیه به خدا برای کسی که پروژه رو خودش نوشته. با تشکر. پیشاپیش عیدتون مبارک.

آخی. ده سال پیش، همین موقع‌ها بود. اعتراض به نمرۀ پروژۀ برنامه‌نویسی ترم اول کارشناسیه. اولین اعتراض دانشگاهیمه. پروژه رو خودم انجام داده بودم و چند هفته برای کدنویسی وقت گذاشته بودم. بعضیا هم داده بودن دوست‌پسراشون براشون بنویسن و حتی نمی‌دونستن موضوع پروژه چیه. به نمرۀ 88.8 اعتراض کردم و نمی‌دونم از چند بود ولی بعد از اعتراضم نمره‌م شد 101.

اعتراض شمارۀ دو:

با سلام. به خاطر مسافرت ضروری که پیش آمده متاسفانه مقدور نیست شنبه برای دیدن ورقه های امتحانی بیام تهران و حتی این چند روز در سفر به اینترنت هم دسترسی ندارم. به شدت نگران قبول شدنم هستم وخواهشمندم در نمره های میانترم و پایانترمم تجدید نظر بفرمایید.

آخ آخ. این اعتراض برای نمرۀ مدار منطقی ترم چهاره. منظور از مسافرت ضروری هم کربلاست. ایمیل رو با یه کامپیوتر داغون از هتل فرستادم برای استادم. اون موقع گوشیا هوشمند نبود و هتل‌ها وای‌فای و اینا نداشتن. نمره‌م هم بد نشد. نمی‌دونم چرا به‌شدت نگران قبول شدنم بودم :))

اعتراض شمارۀ سه:

سلام. متاسفانه هر دو نمره میانترمم دور از حد انتظار هست و نمره پایانترمم هم فقط کمی بهتر شده که یکی از دلایل آن همزمانی امتحان ریاضی مهندسی با امتحانات دیگر بود. لطفا در صورت امکان درصد تاثیر نمرات میانترم و پایانترم را با ارفاق بیشتری در نظر بگیرید. با تشکر.

یادمه امتحانش چهار پنج‌تا سؤال بود که یکی از سؤالاشو هیچ کس نتونسته بود جواب بده. حتی اون نابغه‌هایی که مدال المپیاد داشتن :| :))

اعتراض شمارۀ چهار:

سلام. من همه جلسات سر کلاس بودم تمرین ها رو هم هر دو سری به موقع تحویل دادم. روز امتحان اتوکد هم باور کنید دو تا امتحان دیگه هم داشتم و تا شب دانشگاه بودم. نباید یه فرقی بین کسی که همه عیدش رو صرف یاد گرفتن اتوکد کرده باشه با کسی که چند روز پیش نرم افزارو نصب کرده و یه تمرین آماده و کامل به شما تحویل داده؟ تمرین ها رو در شرایطی تحویل دادم که فردای اون روز امتحان دیگه ای داشتم و اگه دقت کنید سه نصف شب براتون ارسال کردم تمرینامو. اونم با ایمیل شریف چون گوگل اون چند روز کار نمیکرد.

نکتۀ جالب قضیه اینجاست که یادم نمیاد اصلاً کِی اتوکد داشتم و همۀ عیدِ کدوم سال رو صرف یاد گرفتنش کردم :)) از قطع شدن گوگل هم یه چیزای محوی تو خاطرم هست.

اعتراض شمارۀ پنج:

متاسفانه برای بازبینی برگه های امتحان, در زمان تعیین شده, تهران نیستم و ضمن عذرخواهی بابت نمره فاینالم, خواهشمندم در مورد نمره و تصحیح برگه ها تجدید نظر کنید.

از استاد بابت نمره‌م عذرخواهی کردم :)) این ایمیل برای استاد درس تبدیل انرژی بود.

اعتراض شمارۀ شش:

سلام. متاسفانه برای بازبینی برگه ها تهران نیستم. با توجه به اینکه من 18 ام خرداد دو تا امتحان داشتم و 5 ام تیر هم دو تا امتحان که اینها هم منتقل شدند به 18 ام, بنابراین واقعا برای امتحان کنترل پروژه که 19 ام بود فرصت و انرژی کافی نداشتم. با این شرایط, در صورت امکان در مورد نمره پایانترم و نمره نهایی تجدید نظر بفرمایید

الهی بمیرم. چجوری جون سالم به در بردم بعد از همه امتحان تو یه روز؟ :|

اعتراض شمارۀ هفت:

با سلام و ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات؛ با توجه به اینکه از امتحان پایانی راضی بودم و تمام جلسات حضور داشتم و تمام تمرینات را هم تحویل دادم, انتظار نمره 16.3 را نداشتم, هر چند اطلاعی از نمرات میانترم و پایانترمم ندارم. ولی آیا امکان تجدید نظر در نمره نهایی ارسال شده به آموزش وجود دارد؟

ماه رمضون بود و چون استادمون هم آدم معتقدی بود برای قبولی طاعات و عباداتش هم دعا کردم :)) این‌جوری جواب داده که علیکم السلام، میان ترم شما 13، پایان ترم 17.5 بوده است. نمره کل شما 16.3 شده است که در میان نمرات خوب کلاس محسوب می گردد. امکان تجدید نظر وجود ندارد.

اعتراض شمارۀ هشت:

این نمره برای درس اختیاری خیلی کمه و واقعا دور از حد انتظار هست. پس لطفا توی تصحیح برگه پایانترم تجدید نظر کنید و اگر امکان داره کمی با ارفاق تصحیح کنید.

آخه این چه ادبیاتی بود من داشتم؟ اعتراض برای درس مهندسی پزشکیه. و جالبه نمره‌م انقدرام بد نشده بود، فقط چون دور از حد انتظارم بود اعتراض کردم :|

اعتراض شمارۀ نُه:

نمره پروژه واقعا دور از حد انتظار بود در حالی که pll که جواب داد و در مورد اولی فقط فرکانس تغییر نکرد که مشکل از پتانسیومتر بود و با تغییر مقدار مقاومت ها این مشکل حل میشد.

روم به دیوار ولی یادم نمیاد پی‌ال‌ال چی بود. حتی قیافۀ پتانسیومتر هم یادم رفته. و به‌نظر می‌رسه کلیدواژه‌ای که تو اکثر اعتراض‌هام هست «دور از حد انتظار»ه :))

و اعتراض پایانی، اعتراض به نمرۀ 19.5 پست قبل:

سلام استاد. روزتون به‌خیر. من نمره‌مو دیدم. اولاً بابت زحمت‌هایی که ترم گذشته کشیدید و مطالب جدید و مفیدی که یادمون دادید تشکر می‌کنم. با اینکه خیلی بهمون سخت گذشت (هم به شما و هم به ما)، ولی پایان خوبی داشت. من و خانم... برای اون سؤال امتیازی خروجی اسکوپوس نمرهٔ امتیازی داشتیم. جواب‌های میان‌ترم و پایان‌ترم رو هم به‌موقع تحویل دادیم و از فرصت تمدید استفاده نکردیم. گفته بودید در نظر می‌گیرید این موارد رو. می‌خواستم بپرسم که این نمرهٔ تشویقی تو نمرهٔ پایانیمون لحاظ شده؟ نمرهٔ ما ۱۹.۵ هست الان.


متوجه تغییر ادبیات اعتراضیم می‌شید؟ پخته‌تر شده حس می‌کنم. شما چجوری برای نمره‌های دور از حد انتظارتون اعتراض می‌کردید یا می‌کنید؟ یا اگر معلم و استادید، اعتراض دانش‌آموزا و دانشجوهاتون چه‌شکلیه؟ بیاید تعریف کنید بلکه تونستیم یه مقاله از توش دربیاریم :دی

۲۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح دیدم استاد ترم قبلمون (استاد درس مهارت‌های پژوهش) پیام گذاشته تو گروه که اونایی که به نمره اعتراض دارن بگن. هیچ کدوم خبر نداشتیم نمره‌ها اعلام شده. حتی نمی‌دونستیم نمره‌ها کجا اعلام میشه. پیامشو که دیدم احساس کردم قلبم داره میامد تو دهنم. استرس گرفتم. اول رفتم LMS و دیدم اونجا چیزی نیست. به ایمیلم هم چیزی نفرستاده بودن. همین‌جوری که داشتم لینک به لینک و سایت به سایت می‌گشتم رسیدم به سیستم گلستان. تمام سوراخ‌سنبه‌هاشو گشتم و چیزی پیدا نکردم. ما چون دورۀ کارشناسی و ارشدمون گلستان نداشتیم آشنا نبودم با فضاش. یه قسمتی بود به اسم اطلاعات جامع دانشجو. اونجا هم سر زدم و دیدم نمره‌ها اونجاست. چند ثانیه خشکم زد. مهارت و معنی‌شناسی نوزده‌ونیم شده بودم و فلسفه هفده‌وهفتادوپنج!. صرف هم که امتحان و مقاله‌ش بعد از عیده و هنوز مشخص نیست نمره‌ش. مطمئن بودم همه رو بیست می‌شم و فلسفه رو حالا چون اون شبی که باید مقاله رو می‌فرستادیم بیمارستان بودم و پنج صبح فرستادم، گفتم شاید نهایتش نیم نمره کم کنه. جالبه بعد از اینکه مقاله‌ها رو فرستادیم، گفت تا عید فرصت نمی‌کنم بخونم نمره‌تونو بدم. جالبه استاد می‌تونه توی یه ماه، پنج ساعت فرصت نداشته باشه برای خوندن مقالۀ دانشجو، ولی دانشجو نمی‌تونه چند ساعت تأخیر داشته باشه تو ارسال مقاله. پیام دادم به اون دوستم که فعال‌ترین و پرمعلومات‌ترین عضو کلاسه و دیگه مطمئن بودم اگه خودمم بیست نشم اون نمرۀ بیست کلاسه. اونم نوزده‌ونیم و نوزده گرفته بود. قشنگ هردومون هنگ بودیم که چرا!. واقعاً هیچ کوتاهی تو ارائه‌ها و امتحانا و تکالیف و مقاله‌ها نکرده بودیم و جدی برامون سؤال بود که این نمره‌ها بابت چی کم شده. غیبت هم که نداشتیم. گفتم شاید بابت اینه که اواسط ترم نامه نوشتیم به آموزش و از استاد شکایت کردیم. دوستم گفت اگه یادت باشه حجم مطالب ارائه‌م زیاد بود و دو جلسه طول کشید. شاید به‌خاطر اونه. بعد چون ارائۀ من بعد از دوستم بود، ارائۀ من و بقیه هم یه هفته جابه‌جا شد. گفتیم شاید نمره رو بابت این کم کرده. حالا شاید بگید مگه نمره مهمه؟ آره توی دکتری نمره و معدل خیلی مهمه و قبلاً گفتم که چرا. بعد یادم افتاد من و این دوستم برای این درس مهارت کلی نمرۀ امتیازی داشتیم. امتحانمونم تو همون وقت اصلی تموم کردیم و یه کار ویژه‌ای هم که من کرده بودم این بود که یه جزوۀ تایپ‌شدۀ عالی نوشته بودم که بمونه برای وقتی که خودم بخوام این درسو تدریس کنم. ینی هیچ جوره تو کتم نمی‌رفت بیست نشم. از اونجایی که استاد منتظر بود که اونایی که به نمره اعتراض دارن بگن، پیام دادم و اعتراضمو ابلاغ کردم :| جواب نداده هنوز.


+ یه بارم درس آهنگر دادگر رو فکر می‌کردم بیست می‌شم هفده شدم. اون دیگه واقعاً ناجوانمردانه نمره کم می‌کرد.

۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۷- متن‌کاوی

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

یه گروه بزرگ واتساپی داریم که توش معمولاً اطلاعیه‌ها رو به اشتراک می‌ذاریم و کسی پیام غیرمرتبط به درس و دانشگاه نمی‌ذاره. دیشب یکی که نمی‌دونم استاد بود، دانشجو بود یا چی، یه متن طولانی بی‌مناسبت گذاشت و منم با اینکه معمولاً وقت و حوصلۀ خوندن متنای فورواردی رو ندارم، این یکیو خوندم. با دقت هم خوندم. بدون دستکاری و ویرایش، کپی می‌کنم:

«سرگذشت فرشته هایی که حقیقت داشتند

دی‌ ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی‌ به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند هیچوقت کسی‌ ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیل‌کرده‌ ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی‌ پولدار بودند، پولی‌ که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.

مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی‌ می‌کنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی‌ که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی‌ خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: 

"بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی‌ نداره."

مرد گفت: "نه!"

استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."

- نه!

- مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟

و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: 

ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!

و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچه‌هایی‌ که نداریم و می‌تونستیم داشته باشیم.

اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.

روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، 

راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی‌ در کنند و آبی بنوشند.

راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی‌ بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو می‌خوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. 

" راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی‌ فاصله داره تا شهر." ولی‌ مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو می‌خوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم.

"اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی‌ از دیوار‌ها بود. 

کسی‌ تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. 

سالها گذشت، خیلی‌ اتفاق‌ها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی‌ هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی‌، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظه‌ای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی‌ از زیباترین، مجهزترین دانشگاه‌های ایران. شامل دانشکده‌های مختلف تقریبا در تمامی‌ رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی‌ از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی‌ تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی‌ افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی‌ میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی‌ به اون داده نشد. ولی‌ او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکده‌های مختلف یکی‌ بعد از دیگری شروع به کار کردند.

آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی‌ بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی‌ هم ساخته بودند.

روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشته‌های مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی‌ حتی نمی‌دونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی‌ رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی‌ کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاش‌ها و کاری که کرده ‌اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پله‌ها بالا رفتند. هیچ سخنرانی‌ نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی‌ قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند. روحشان شاد راهشان پر رهرو»

برای منی که تا حالا کرمان نرفتم و دانشگاهشو ندیدم و نمی‌شناسم و اسم این دو بزرگوار رو هم نشنیده بودم متن مفید و تأثیرگذاری بود. شهید باهنر رو هم در این حد می‌شناسم که تو یه دوره‌ای همکار شهید رجایی بوده. اعضای گروه در پاسخ به فرستندهٔ متن تشکر کردن و نوشتن به‌به و جالب بود و عالی بود. اسم و تاریخچۀ دانشگاهو گوگل کردم که یه کم بیشتر بدونم در موردش. دیدم دانشکدهٔ پزشکی این دانشگاه «دانشکدهٔ پزشکی مهندس افضلی‌پور» نامیده شده و این‌طور هم نیست که هیچ نامی از ایشون در دانشگاه نباشه. همین رو نوشتم تو گروه. گفتن مهم اصل مطلبه. ولی خب برای من فرع مطلب و اون نقد پنهانی که پشتش بود هم مهم بود. از ویراسته نبودن و رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله‌های متن که صرف‌نظر کنیم، می‌رسیم به اون علامت تعجب بعد از «دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان!» که بی‌معنی نیست. بار عاطفی و یه حسی پشتش داره. «اتاقی به اون داده نشد» هم. اونایی که با تحلیل گفتمان و کاربردشناسی آشنایی دارن متوجه نکات ظریفِ دیگه‌ای که تو متن هست هستن. مثلاً معلوم یا مجهول نوشتن جمله‌ها تو هر متنی هدفمنده. فرض کنید یکی زده یکیو کشته. چه بگیم «پلیس کودکی را در درگیری کشت» چه بگیم «کودکی در یک درگیری کشته شد» یک اتفاق واحد رو روایت کردیم ولی دوتا تفکر متفاوت پشت این دوتا جمله هست. من وقتی داشتم اون متن بالا رو می‌خوندم حس می‌کردم نویسنده ناراحته که دانشگاه کرمان رو این دو نفر ساختن و اسم یکی دیگه روی دانشگاهه. و این تفکر و انتقادشو با یه سری ابزار زبانی بروز داده. حتی اشاره کردن به قبل و بعد از انقلاب هم معنی داره. فعلاً به سیستم نام‌گذاری دانشگاه‌ها و کوچه‌ها و خیابون‌ها (با یادآوری این که اسم دانشگاه شریف هم از شهید مجید شریف واقفی گرفته شده و قبلاً آریامهر بود) کاری نداریم؛ صحبتم الان سر اینه که ما در طول روز در معرض صدها متن هستیم که ظاهرشون معمولی و بی‌طرفانه هست ولی همه‌شون یه تفکری پشتشونه که اون تفکره تأثیر می‌ذاره تو طرز تفکرمون. لزوماً هم متن نوشتاری نیست. تبلیغات تلویزیونی، اخبار، فیلم‌ها و سریال‌ها، وبلاگ‌ها، و حتی عکس‌ها هم متن محسوب می‌شن و پشت همه‌شون یه تفکر هست. 


پ.ن: تحلیل متن و تحلیل گفتمان به‌نظرم غول مرحلۀ آخر زبان‌شناسیه. زبان‌شناسی سطوح مختلفی داره. سطح اولش آواشناسی و واج‌شناسیه که شیوۀ تولید صداها و جایگاه حروف رو بررسی می‌کنه. بعدش سطح واژه‌سازیه که بهش می‌گن صرف یا مورفولوژی یا ساختواژه. یه سطح بالاتر، نحو و ساختِ جمله هست. سطح نهایی هم تحلیل متن و گفتمانه که به‌نظرم شیرین‌ترین بخش هست و چون دورۀ ارشد ما تمرکز، بیشتر روی صرف و ساختواژه بود، کمتر پرداختیم به متن. البته بعد از ما به ورودیای جدید تحلیل گفتمان رو هم ارائه کردن و منم مجازی بودن کلاسا رو غنیمت دونستم و شرکت کردم تو کلاسا، ولی بازم در مقایسه با هم‌کلاسیای الانم که دورۀ کارشناسی و ارشدشون شصت هفتاد واحد مرتبط با این موضوع گذروندن، اطلاعاتم کمه. اما چون سروکارش با متنه و سروکار ما هم تو بلاگستان با متن و نوشتن، علاقۀ ویژه دارم بهش و دوست دارم آموخته‌هامو به وبلاگم هم منتقل کنم. ایشالا چند روز دیگه پست «ساخت اطلاع» رو می‌نویسم اونجا هم توضیح می‌دم. فعلاً ذهنم مشغول ارائۀ چهارشنبۀ این هفته‌ست :(

۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۶- از ویژگی‌های آزمون مجازی (۲)

جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ

دیروز یکی از هم‌دانشگاهی‌های اسبقم استوری گذاشته بود که اگه کسیو می‌شناسید که رشته‌ش مکانیکه و می‌تونه جای یکی دیگه امتحان هیدرولیک و دینامیک و روش تولید بده معرفی کنید. قیمت هم توافقی. هم‌رشته‌ای هم‌اتاقیام بود. و هم‌اتاقی دوستام. خودش که فارغ‌التحصیل شده بود. دنبال یکی می‌گشت جای دوستش امتحان بده. اول فکر کردم دوربین مخفیه یا شوخی می‌کنه، ولی وقتی رفتم دایرکت و پرسیدم قضیه چیه، گفت دنبال یکی می‌گردم که جای دوستم این سه‌تا امتحانو بده. یه امتحان هم نه، سه‌تا. نمی‌دونستم چی بگم. شوکه شده بودم. گفتم فکر نمی‌کنی کار دوستت اشتباهه؟ گفت لابد یه دلیلی داره دیگه، من در جریان دلیلش نیستم. وقتی گفتم اگه جای تو بودم دوستم رو نصیحت می‌کردم گفت آخه خودم هم موافق کارشم. موافق تقلب بود. منم داشتم به مهندس مکانیکی فکر می‌کردم که یه روز ممکنه یه کاره‌ای بشه تو این مملکت. کسی که یه روزی پول داده و یکی دیگه به جای اون سه‌تا از امتحاناشو داده. اگر کسی حالمو می‌پرسید اون لحظه غمگین، عصبانی و خجالت‌زده بودم. خجالت‌زده از همۀ دنبال‌کنندگان دوستم که اون استوری رو دیده بودن و لابد گفته بودن اینم از دانشجوهای شریف. باهاش کلی خاطرۀ شیرین داشتم و جزو معدود افرادی بود که دلم براش تنگ می‌شد و اگر فرصتی پیش میومد دوست داشتم ببینمش. دوستش داشتم. تا اینکه اون استوری رو گذاشت و گفت موافق تقلبم و از چشمم افتاد.

ضمن اینکه پدر و مادر چه گناهی کردن که هم خرج تحصیل بچه رو می‌دن هم خرج تقلب‌هاشو :|

+ از ویژگی‌های آزمون مجازی (۱)

۲۲ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۵- خیییییییییییییییییییییلی سخت

جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۰۶ ب.ظ

یه بار یکی از خواننده‌های وبلاگم که هنوز دانشجو نشده فرق ارائه و سمینار و پروژه رو ازم پرسید و اون موقع تازه فهمیدم که ای دل غافل، من این همه تو پستام از این اصطلاحات استفاده می‌کنم و حواسم نیست که میانگین سنی خواننده‌هام از سن خودم کمتره و احتمالاً این چیزا رو تجربه نکردن و در نتیجه موقع خوندن پست‌هام احتمالاً اون همدلی و همراهی لازم! رو ندارن. لذا بر آن شدم امروز تو چند خط به تعریف این چندتا اصطلاح پرکاربرد بپردازم و بعد بگم منظورم از عنوان پست چیه. البته تعریفام خیلی هم تخصصی نیست.

ارائه یا سمینار (هر دو به یک معنی هستن) این‌جوریه که بر اساس رشته‌ت، یه کاری می‌کنی، مثلاً یه چیزی درست می‌کنی یه کدی می‌زنی یا یه مقاله‌ای کتابی چیزی می‌خونی یا می‌نویسی و می‌ری ماحصل کارتو به یه عده (که اون عده استاد و دانشجو هستن) توضیح می‌دی. نیم ساعت تا دو ساعت طول می‌کشه سمینار و ارائه. آخرین ارائهٔ هر دانشجو هم همون دفاعشه که نهایتش یک ساعت طول می‌کشه. براش پاورپوینت هم درست می‌کنی و حرف می‌زنی فقط. پروژه هم همون کاریه که باید انجامش بدی و ممکنه بگن کارتو ارائه هم بده بعد از انجام یا وسط کار. پروژه چند ماه یا چند سال ممکنه طول بکشه. و عملیه. حالا ممکنه این کار برای نمره باشه یا برای پول یا برای کم شدن سربازی یا حتی در راه رضای خدا. مقاله هم یه متن بیست‌سی‌صفحه‌ای هست که هم می‌تونه راجع به یه پروژه باشه، هم می‌تونه حاصل تحقیق و تفکرات خودت باشه. چند ماه طول می‌کشه تا نوشته بشه. بعضی از استادها همین که مقاله رو بنویسی براشون کافیه، ولی بعضیاشون می‌گن حتماً باید بفرستی به یه مجله‌ای و چاپ کنن. حالا اگه مقاله‌ت انگلیسی باشه و مجله خارجی باشه که عالی میشه.

ترم اول دکتری، ما چهارتا درس داشتیم. یکی از درسا این‌جوری بود که پنج شش جلسه استاد خودش ارائه داشت (ینی فقط خودش حرف زد و ما هم البته اظهارنظر می‌کردیم و جواب سؤالاشو می‌دادیم، ولی جلسه رو استاد اداره می‌کرد) و بعد از اون، هر کدوم از دانشجوها باید یه موضوع برای ارائه‌شون انتخاب می‌کردن و یکی از جلسات رو اداره می‌کردن. این ارائه، شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. این درسی که می‌گم مقاله هم داشت که برای نوشتنش شش هفت ماه فرصت دادن. این مقاله هم شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. یه امتحان پایانی هم داره که چون براشون مهم بود که امتحان مجازی برگزار نشه، انداختنش آخر فروردین که بتونیم بریم تهران. این امتحان هم شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. ینی تو برای گرفتن بیست، باید هم ارائه بدی، هم مقاله بنویسی، هم تو امتحانت نمرۀ کامل بگیری. نمی‌تونی بگی چون بیست نمی‌خوام ارائه نمی‌دم یا مقاله نمی‌نویسم یا تو امتحان شرکت نمی‌کنم. آش کشک خاله‌ته. بخوری پاته نخوری هم پاته :|

ترم اول، یه درس دیگه هم داشتیم که دوتا ارائه و دوتا مقاله می‌خواستن از دانشجو، ولی دیگه امتحان نداشتیم. یه درس دیگه هم بود که اونم دوتا ارائه و یه مقاله و یه پروژه داشت و امتحان نداشت. یه درس هم داشتیم که باید هر هفته تکلیف و تمرین تحویل می‌دادیم و هم امتحان میان‌ترم (امتحانی که وسط ترم گرفته می‌شود) داشت، هم امتحان پایان‌ترم و هم مقاله.

این ترم که ترم دوم باشه، سه‌تا درس داریم. واج‌شناسی، کاربردشناسی، نحو. برای هر کدوم هم باید دوتا ارائه داشته باشیم. مقاله رو همۀ استادها می‌خوان، ولی امتحانو بعضی از استادها نمی‌گیرن. حالا بریم سر اصل مطلب.

سی‌ویک فروردین سال آینده امتحان پایانی همون درس ترم اول رو داریم که استادهاش تأکید داشتن امتحانش مجازی نباشه و بریم تهران. اگه یادتون باشه که احتمالاً نیست، این درس دوتا استاد داشت و با یکیشون هشت جلسۀ اول بودیم، با یکیشون هشت جلسۀ دوم. موعد تحویل مقالۀ این درس هم آخر فروردینه. یکم اردیبهشت سال آینده که فردای روز امتحانمون باشه چهارشنبه هست و چهارشنبه‌ها ما سه‌تا کلاس داریم. ینی اون سه‌تا کلاسی که ترم دوم داریم چهارشنبه‌ها صبح تا عصر به‌صورت مجازی تشکیل میشه. شرایط سختی که برای من پیش اومده چیه؟ اینه که وقتی استاد نحو داشت به هر کدوممون یه جلسه می‌داد برای ارائه، یکِ اردیبهشت رسید به من. حالا از اونجایی که چهارشنبه‌ها سه‌تا درس داریم، اون روز دوتا درس دیگه هم داریم که ارائه دارن. در واقع هر چهارشنبه، سه نفر از دانشجوها ارائه دارن. دیشب تو گروه داشتیم با بچه‌ها تقسیم کار می‌کردیم که ببینیم کی، کِی ارائه داره. همۀ هوش و حواس منم به این بود که اگه فلان چهارشنبه یکی ارائۀ فلان درسو داشت، ارائۀ بهمان درس هم نیافته فلان روز. چون مباحث کاملاً جدیده و آماده شدن برای هر ارائه حداقل یه هفته اعصاب و روان آدمو درگیر می‌کنه. بعد از کلی حرف زدن و پیام و وُیس و هماهنگی، برنامه‌مون که نهایی شد، اون هم‌کلاسیمون که با لغو شدن هر چیزی موافقه و با تشکیل هر کلاسی تو هر ساعتی مخالفه گفت وای من نمی‌تونم یک اردیبهشت ارائه داشته باشم. چون که آخر فروردین امتحان پایان‌ترم داریم و باید بریم تهران و موعد تحویل مقاله‌مون هم هست. قبول نکرد اون روز واج‌شناسی رو ارائه بده. من چون اون روز ارائۀ نحو دارم ارائۀ واج‌شناسیمو گذاشته بودم برای هفتۀ بعدش. این ارائه‌های واج‌شناسی و نحو از یه کتاب سخت سیصدصفحه‌ای هستن که برای همه‌مون جدیدن و باید کلی مطلب بخونیم تا مسلط بشیم که بتونیم ارائه‌ش بدیم. ترجمه و کتاب مشابه هم ندارن و مثال‌هاشونم از زبان‌های ایتالیایی و فرانسوی و اسپانیایی و آلمانی و یه سری زبان‌های عجیب و غریبه که اسمشونم نشنیدیم تا حالا. اون هم‌کلاسیم که دوستش دارم گفت باشه واج‌شناسی یک اردیبهشتو من ارائه می‌دم. گفتم نمیشه تو دو فصل اول رو قبل از عید ارائه دادی و نوبت ماست. اون هم‌کلاسی که زیر بار نمی‌رفت و اتفاقاً ترم پیش هم ارائه‌شو با من عوض کرده بود (چون که موضوع من، موضوع پایان‌نامۀ اون بود و فرصت رو غنیمت دونست که نره دنبال مبحث جدید و همونا رو ارائه بده. البته برای من همه‌شون جدید بودن و فرقی نمی‌کرد. ولی برای اون فرق کرد) تَکرار کرد که نمی‌تونم اون روز ارائه بدم. کس دیگه‌ای هم داوطلب نبود. گفتم باشه و برنامه رو جابه‌جا کردم و اسم خودمو نوشتم. بعد دیدم تشکر کرد و نوشت ولی این‌جوری خیییلی سختت میشه که. ینی جا داشت اون لحظه سرمو بکوبم به دیوار که یه ساعته ما داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم کسی سختش نشه، حالا به این نتیجه رسیدی که سختم میشه؟!!! ینی حالا من تو کمتر از ۴۸ ساعت هم امتحان دارم هم تحویل مقاله هم ارائۀ نحو هم ارائۀ واج.



تازه الان یادم افتاد ماه رمضون هم هست اون موقع. برم تهران مسافر محسوب میشم دیگه؟ یا اونجا وطنم پارۀ تنمه هنوز؟ بعد نکته اینجاست که من اگه سی‌ویکم تهران باشم، فرداش که چهارشنبه باشه یا وسط جاده‌ام، یا تو آسمونم یا روی ریلم یا تازه رسیدم خونه و خسته‌م. یا اینکه باید شبو روی کارتن بخوابم و همون‌جا بمونم دو روز :| یه چیز دیگه هم که نمی‌دونم کجای دلم بذارم اون هاردیه که تو دانشگاهه و پروژه‌های کاریمون توشه و من مسئولشونم و یه ساله منتظرن برم اطلاعات توشو بررسی کنم و تصمیم داشتم بعد این از امتحانی که نمی‌دونم خوشحال باشم که حضوریه یا نه برم سراغش.

ساعت مکالمه‌مونم همون‌طور که می‌بینید ۱ و ۱۹ دقیقۀ نصفه‌شبه :|

الان یادم افتاد ماه رمضونا رستورانا هم بسته‌ست.

۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همین پارسال، یه شب با خالق هستی دعوام شد که پروردگارا، بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم؛ من هیچ کسم یا که درین خانه کسی نیست؟ بهش گفتم نمی‌شد یه سیستمی در اختیارمون می‌ذاشتی که از اون طریق باهات تماس بگیریم و مشکلاتمونو مطرح کنیم و پاسخگوی خلایق باشی؟ نماز و دعا؟ اینکه فقط ما حرف بزنیم تو بشنوی نه. تو هم حرف بزنی. ما هم بشنویم. قرآن؟ ارتباط آنلاین منظورمه، ارتباط حلقه‌بسته، فیدبک‌دار، بدون نویز. Simplex نه، Half-Duplex نه. ارتباط دوطرفۀ همزمان. به قول این مخابراتیا Full-Duplex. بهش گفتم من حرفای هزاروچهارصد سال پیشتو نمی‌فهمم. درد من جدید و پیچیده است. اصلاً چرا انداختیمون وسط رینگ بوکس زندگی و خودت اون بیرون ساکت نشستی و نگامون می‌کنی فقط؟ تو چرا انقدر صبوری؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا نظر نمی‌دی؟ چرا کامنت نمی‌ذاری؟ چرا خاموشی؟ این چه مدل تربیت کردنه؟ چرا دلمونو خوش کردی به آسانیِ بعد از سختی؟ کو اون آسونی؟ می‌شنوی چی میگم؟ می‌شنوی. خب پس تو هم یه چیزی بگو. تو چرا فقط می‌شنوی آخه؟ جواب هم بده خب. فرکانس صدات با گوشای ما هم‌خوانی نداره؟ این دیگه تقصیر ما نیست که. یه مبدّلی چیزی بذار این وسط که بشنویم چی میگی، که صدات به گوشمون برسه. حالا خودتم اگه نمی‌خوای صحبت کنی این همه فرشته داری. بذارشون پشت تلفن که هر موقع سؤالی مشکلی داشتیم زنگ بزنیم راهنماییمون کنن. به زبان خودمون، در حد فهم خودمون. تو چرا از این پشتیبانیا نداری تو دم و دستگاهت؟ می‌دونی این جواب ندادنت چقدر حرصم میده؟ مثل این آنلاینایی که سین می‌کنن پیام آدمو ولی جواب نمیدن. دِ خب یه چیزی بگو. یه رعدوبرقی، طوفانی، بارونی، بادی، نسیمی حداقل. قهر کردم. پتو رو کشیدم روی سرم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم ایرانسل یه کد هدیه فرستاده. کده رو زدم ببینم چیه. کد دانلود رایگان یه کتاب بود. از خدا بخواه او می‌دهد. اسم کتاب از خدا بخواه او می‌دهد بود. با اینکه تو این یه سال هیچ وقت فرصت نکردم اون کتابو بخونم، ولی هدیۀ به‌موقعی بود. جوابی بود که دنبالش بودم. دیشب هم همین حرف‌ها تکرار شد. نه فقط دیشب که همۀ این شب‌ها دارم با این حرف‌ها روی مخ کائنات تردمیل می‌رم که چرا باید ارتباط خالق با مخلوق یک‌طرفه باشه و خالق هیچ صحبتی نکنه و فقط بشنوه. این کجاش قشنگه؟ اصلاً مگه تو عنوان اون کتاب نگفتی بخواه بدم. کو؟ کجاست؟ ندادی که. بعد دیدم یکی از این برنامه‌های نصب‌شدۀ روی گوشیم پیام فرستاد که در مسابقۀ بزرگ فلان شرکت کنید و برنده شوید. ولمون کن تو رو خدا گویان نوتیفیکیشنو رد کردم. صبح دیدم دوباره همون پیام اومده و نوشته مسابقه امروز ساعت یازده شروع میشه و به اولین نفری که به همۀ سؤالا پاسخ درست بده بدون قرعه‌کشی جایزه می‌دیم. سؤالا از یه کتاب بود. نگاه به ساعت کردم دیدم ده‌ونیمه. بازش کردم و وارد سایت مسابقۀ بزرگ آنلاین شدم!. کتابه، وصیت‌نامۀ امام علی به امام حسن بود. دانلودش کردم و دیدم بیست‌وهشت صفحه‌ست با فونت درشت. نامه بود تا کتاب. حجمش انقدر کم بود که قبل از یازده تمومش کردم و رأس ساعت یازده وارد لینک مسابقه شدم.

همیشه فکر می‌کردم با تلاش بیشتر میشه به اون چیز دلخواه رسید و هر سه گزینه رو انتخاب کردم. ولی جواب گزینۀ یک و دو بود و برنده نشدم خلاصه. اگر دوست داشتید شرکت کنید، تا ساعت سه فرصت هست. ده‌تا سؤاله، ده دقیقه زمان. اگر هم شرکت نکردید، پیشنهاد می‌کنم کتاب رو بخونید حتماً. من که بعضی جملاتشو نوشتم زدم رو دیوار اتاقم.

لینک کتاب و سؤالات


۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۳- پست چهارم

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۴۹ ب.ظ

امروز بعد از کلاس‌هام داشتم یه پست جدی و تخصصی با عنوان ساختِ اطلاع می‌نوشتم براتون. ابتداش هم نوشته بودم نظرات این پست بازه. اواسط پاراگراف اولش بودم که با خودم گفتم خب که چی؟ گزینۀ انصرافو زدم و صفحه رو بستم. چند ساعت بعد شروع به نوشتن یه پست دیگه کردم با عنوان هاچ‌بک با درون‌مایۀ طنز و روزمره. هنوز به جملۀ سوم نرسیده حس طنزم پرید و گزینۀ انصرافو زدم و صفحه رو بستم. چند دقیقه پیش هم داشتم پستِ دیوارنوشته رو می‌نوشتم با چندتا عکس از دیوار اتاقم. سه‌چهار خطی نوشته بودم که باز گزینۀ انصرافو زدم. رفتم سراغ پوشه‌ای که توش پر عکس و اسکرین‌شات و سوژه‌ست برای وبلاگم. البته هنوز به منصۀ ظهور نرسیدن هیچ کدوم. خیلیاشونم بیات شدن و از دهن افتادن. فایل ورد سوژه‌ها و کلیدواژه‌هایی که قراره پستشون کنم رو باز کردم و سه عنوانِ درنطفه‌خفه‌شدۀ امروز رو بهش اضافه کردم که شاید بعداً در موردشون بنویسم. یه خب که چیِ دیگه هم تحویل اون فولدر و فایل ورد مذکور دادم و بستم و حالا اومدم تو پست چهارم بنویسم امروز یه پست چهارمی هم نوشتم که محتواش سردرگمی و کلافگی و آشفتگی ذهنم رو نشون می‌داد و عن‌قریب بود که بلایی که عصر تا حالا سر اون سه‌تا پست اومد رو سر این چهارمی هم بیارم.

۲۰ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۲- نمیشه

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۲۰ ق.ظ
هر جوری برنامه‌ریزی می‌کنم بازم می‌بینم نمیشه هم دکترا خوند و دغدغهٔ علمی داشت و هم کار کرد و دغدغهٔ مالی داشت و هم توی وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی تولید محتوا کرد و هم تفریح و استراحت کرد. اگه بشه هم با کیفیت قابل‌قبولی نمیشه. در بهترین حالت دوتاشو باید فدای دوتای دیگه بکنی. تازه مثلاً وقتی وبلاگ رو انتخاب می‌کنی بازم می‌بینی نمیشه هم پست گذاشت هم پستای بقیه رو خوند هم کامنت گذاشت هم کامنت جواب داد. بشه هم با کیفیت قابل‌قبولی نمیشه. 
چی می‌شد این دوتا فرشته که روی شونه‌های راست و چپمون می‌شینن (گویا اسمشون رقیب و عتیده) و اعمال نیک و بدمون رو می‌نویسن، هر شب یه نسخه از اعمال منو برای وبلاگم هم بفرستن پست کنم؟ البته ترجیحاً فقط اون شونه‌راستیه.
۲۰ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۱- به‌مناسبت دیروز که روز جهانی زن بود

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۰۰ ب.ظ

چندتا خانوم داشتن دربارۀ چندتا خانوم دیگه صحبت می‌کردن. می‌گفتن فلانی دختر خوبیه. از وقتی ازدواج کرده، هر چی شوهرش بگه همونه. همون روز اول بهش گفت فلان، اینم گفت چشم. گفته بهمان، اینم گفته چشم. تنهایی هم جایی نمی‌ره. خیلی دختر خوبیه. ولی بهمانی چند وقت پیش با دوستای مسجدش رفته بود مشهد، زیارت. آخه چه معنی داره دختر بعد از ازدواج تنهایی بره سفر.

فی‌الواقع پسره هم روشن‌فکر و آدم‌حسابی باشه و به حقوق همسرش احترام بذاره، بازم چهارتا زن عتیقه تو فک و فامیل و دوست و آشناهای طرفین پیدا می‌شه که فریادِ وا اسلاما سر بده با دیدن زندگی اینا. حالا اگه این حرف‌ها رو از زن‌ها نشنوم کمتر حرص می‌خورم. تازه شمال و کوه و کویر و احیاناً اردوی مختلط هم نه، سفر زیارتی رفته، با خانومای مسجد. نچ نچ نچ نچ. 

البته تا کرونا ریشه‌کن نشده، بهتره تو خونه بمونیم و سفر نریم :|

ولی تو یه همچین جامعه‌ای، من از «ازدواج کردن» و «تا آخر عمر ازدواج نکردن» به یک اندازه می‌ترسم.

۱۹ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۰- مرا امیدِ وصالِ تو زنده می‌دارد

دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۴ ب.ظ

به امیدِ آن که جایی، قدمی نهاده باشی

همه خاک‌هایِ شیراز، به دیدگان بِرُفتم

و سؤال اینجاست:

آیا بُوَد ای ساحلِ امّید، که روزی

چون موج، در آغوشِ تو آرام بمیرم؟ (آرام بگیرم هم البته با وزنش جور درمیاد)



بیت اول از سعدی، دومی از شفیعی کدکنی، عنوان از حافظ

۱۸ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۹- سلام بر آنان که بیهوده...

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۲۰ ب.ظ

همۀ رنج‌ها از آن می‌خیزد که چیزی خواهی، و میسّر نشود. چون نخواهی رنج نمانَد۱. خُنُک آنکه جویندۀ چیزی بُود که آن چیز به جستن بیارزد۲.



۱فیه‌مافیه، مولوی

۲مجالس سبعه، مولوی


۱۵ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۸- یِرکُکی

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۶ ب.ظ

این ترم، چهارشنبه‌ها از هشت صبح تا ده، از ده تا دوازده، و از یک تا سه کلاس دارم. امروز صبح تا عصر تو یه دانشگاه دیگه همایش مجازی زبان‌شناسی حقوقی هم بود و دوست داشتم ارائه‌ها رو ببینم. دیگه چون کلاس داشتم به ارائه‌های سه تا پنجش رسیدم فقط. یه گزارش مفصل از سخنرانی‌های اون پویش توسعۀ پایدار هم باید می‌نوشتم. شبم دیر خوابیده بودم و همۀ دیروزو درگیر کمتازیا و ضبط یه فیلم آموزشی بودم. ده دقیقه از دسکتاپم فیلم گرفتم و بعد صدامو ضبط کردم گذاشتم روی فیلم و شد دویست مگ. بعد درگیر این بودم که چجوری حجمشو کم کنم که کیفیتش کم نشه. تهش یه فایل نه‌دقیقه‌ایِ هفده‌مگابایتی با کیفیت خوب حاصل شد که هر کاری کردم با واتساپ ارسال نشد. خودبه‌خود تقسیم می‌شد به سه‌تا فایل سه‌دقیقه‌ای. ولی من می‌خواستم یه‌تیکه باشه. با گوشیا و واتساپ‌های دیگه هم امتحان کردم و نشد و به این نتیجه رسیدم که پیام‌رسانی بی‌خاصیت‌تر از واتساپ وجود نداره. صبشم که امروز باشه چون کلاس داشتم از شش بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. خوابم میومدا، ولی نگران بودم خواب بمونم و نرسم به کلاس. کم مونده بود وسط کلاس ظهر گریه کنم از بی‌خوابی. مامان هم داشت اون یه گونی هویجی که از این وانتیه که وقتایی که من ارائه دارم بلندگوشو برمی‌داره میاد دم در خونه‌مون محصولاتشو پرزنت می‌کنه خریده رو پوست می‌کند. داره یخچالو برای ماه رمضون آماده می‌کنه. بعد من به‌قدری خسته بودم که وسط ارائۀ زبان‌شناسی حقوقی جلوی آشپزخونه خوابم برد و بقیۀ ارائه رو داشتم تو خواب می‌دیدم. نیم ساعت بعد با صدای بابا که نشسته بود پای رنده و با مامان سر اینکه طول و عرض و ارتفاع هویجا مناسبه یا نه بحث می‌کرد بیدار شدم :| و همین‌جوری که داشتم به اون گزارش مفصلی که هنوز ننوشتم فکر می‌کردم، این سؤال هم ذهنمو درگیر کرده بود که دورۀ کارشناسی چطور از هفت صبح تا هفت شب کلاس داشتم و وقتی هم از دانشگاه برمی‌گشتم می‌نشستم پای گزارش‌کار و پیش‌گزارش و تمرین و تکلیف و کوییز، انقدر خسته نمی‌شدم؟ همین‌جوری که داشتم با عشق مامان و بابا رو نگاه می‌کردم که یکی هویج پوست می‌کَنه و یکی رنده می‌کُنه، مامان گفت می‌تونی تو هم تهِ این هویجا رو (رنده که می‌کردن تهش می‌موند) نگینی خرد کنی؟ با اینکه هزارتا کار عقب‌افتاده داشتم دلم نیومد بگم نه. تو خونه‌تکونی که کمک نمی‌کنم، لااقل این یه کاری که ازم خواسته رو بکنم. ضمن اینکه معتقدم اگه تو یه خونه زندگی می‌کنید و در کارهای خونه مشارکت می‌کنید این اسمش کمک نیست مشارکته. کلمهٔ کمک رو وقتی به کار می‌برن که کار مال یکی دیگه باشه و تو انجامش بدی.

یرککی به زبان ما ینی هویج. یر یعنی زمین، کُک هم ینی ریشه. یرآلما هم میشه سیب‌زمینی.

دیگه چون از یرآلما خرد کردنم عکس گذاشته بودم تو وبلاگم، گفتم یه عکس هم از یرککی‌هام بذارم :دی


۱۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۷- تعلیم و تربیت

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۵۳ ب.ظ

چرا من در آستانهٔ سی‌سالگی باید با ترس و اضطراب دنبال صف کلاس اولِ دو بگردم و وقتی صفمو پیدا می‌کنم هم‌کلاسیم ناظم مدرسه رو صدا کنه بگه خانم اجازه؟ این ناخناش بلنده؟ چی کار کردید با روح و روان یک بچۀ هفت‌ساله که حالا به جای خاطرات خوب، شبا یه همچین خواب‌های پریشانی می‌بینه؟ اصلاً منی که اون موقع شاگرد منظم و مرتب و نمونۀ مدرسه بودم و جمعه به جمعه ناخنامو می‌ذاشتم جلوی مامانم که کوتاشون کنه چرا باید این کابوسا رو ببینم؟



این عکسو خدابانو گذاشته بود تو کانالش و زیرش نوشته بود «صنم قشنگم». خدابانو معلم ابتدائیه. مستانه هم بازنشرش کرده بود تو کانالش و نوشته بود حالا اگر زمان ما بود همین لاک حداقل حکمش فساد فی‌الارض بود.

معلم‌ها کم برای ما زحمت نکشیدن. قدردانشونم. ولی یه جاهایی یه کارایی کردن که نمی‌تونم ببخشمشون. حتی اگه ببخشم هم اون تأثیری که روی روح و روانم گذاشتن رو نمی‌تونم کاریش بکنم. به رفتار بزرگترا و اصطلاحاً اولیا و مربیانم که فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر در تربیتم کوتاهی کردن و چقدر ناشیانه بزرگم کردن. یه جاهایی فکر می‌کنم اگه الان به‌لحاظ روحی به جای خوبی رسیدم واقعاً لطف خدا و به همت خودم بوده و اگه نرسیدم تقصیر همون بزرگترا بوده. بیاید یه چندتا مثال بزنم براتون.

تو مدارس دخترانه تنبیه و کتک‌کاری! رایج نبود ولی داد و بی‌داد معلم‌ها و ناظم‌ها چرا. مسخره کردن و بی‌احترامی لفظی به شاگردایی که نمره‌های کمی می‌گرفتن، شیطنت می‌کردن، دیر می‌رسیدن یا درسو یاد نمی‌گرفتن. بچه وقتی می‌دید بزرگترش داره هم‌کلاسیشو مسخره می‌کنه، اونم مسخره کردنو یاد می‌گرفت. اونم زنگ تفریح همون هم‌کلاسی رو با همون الفاظ مسخره می‌کرد. یه وقتایی مامان و باباها میومدن جلوی بقیه، خبرچینی بچه‌شونو به معلماشون می‌کردن و لابد فکر می‌کردن با این کارشون بچه دیگه اون رفتارشو کنار می‌ذاره. معلما روز اول مدرسه شغل والدین رو می‌پرسیدن و متوجه نبودن یه عده دارن خجالت می‌کشن. نه‌تنها متوجه نبودن، بلکه یادشون هم نمی‌دادن که فخرفروشی نکنن یا خجالت نکشن. یادمه یه روز معلم پرورشیمون می‌خواست نحوۀ انتقاد و انتقادپذیری رو یاد بده. یکیو صدا کرد یا یکی داوطلب شد و رفت پای تخته. بعدش از ما خواست عیب‌هاشو روی کاغذ بنویسیم. باورم نمیشه یه همچین کاری از ما خواست!. یه دختره بود که مقنعه‌شو یه جور خاصی می‌پوشید. از این مقنعه‌های افتاده داشت. سرشو خیلی می‌کشید عقب ولی یه‌جوری برمی‌گردوند که موهاش معلوم نبود. زشت یا عجیب نبود کارش. متفاوت بود فقط. یادم نیست من روی کاغذ چی نوشتم. احتمالاً هیچی. ولی اکثر بچه‌ها همین مقنعه‌شو نوشته بودن و اونم از فردای اون روز مقنعه‌شو مثل بقیه پوشید. خب ینی ما انتقاد کردنو یاد گرفتیم و اونم انتقادپذیریشو نشون داد؟ چرا نگفت این کجاش عیبه؟ اصلاً مگه جلوی جمع عیب یکیو می‌گن؟ واقعاً معلم پرورشی بود اون خانوم؟ داشت تربیتمون می‌کرد که تحویل جامعه‌مون بده؟

یه خاطرۀ مسخرۀ دیگه هم یادم اومد. ساعت کلاسای ما (یا اصطلاحاً شیفت مدرسه) این‌جوری بود که یا هشت تا دوازده مدرسه بودیم یا دوازده تا چهار. حالا به نیم ساعت این‌ور و اون‌ورش کاری ندارم، ولی مرسوم نبود با خودمون ناهار ببریم. کلاً کسی ناهار نمی‌برد مدرسه. یه روز معلممون نمی‌دونم با چه هدفی گفت فردا همه‌تون ناهار بیارید. همه‌تونم برنج و کباب بیارید. صحبتِ دهۀ هفتاده. یه مدرسۀ معمولی با دانش‌آموزای متوسط. اینکه چرا باید ناهار می‌بردیم مهم نیست، ولی با گفتنِ اینکه همه کباب بیارید می‌خواست یکدست باشیم و مثلاً این غذای اونو نبینه و دلش نخواد؟ اصولاً نباید کف رو در نظر می‌گرفت و یکدستمون می‌کرد؟ چرا فکر می‌کرد گوشت یه چیز معمولیه و همه تو یخچالشون دارن؟ بغل‌دستی من هیچی نیاورده بود. چرا ما بلد نبودیم یواشکی غذامونو باهاش تقسیم کنیم و همه نفهمن که اون هیچی نیاورده؟ تازه من مرغ برده بودم. یادمه شب که به مامانم گفتم فردا باید همه‌مون کباب ببریم مدرسه گفت الان گوشت چرخ‌کرده نداریم و مرغ درست می‌کنم برات. استرس داشتم که اگه روی برنج من مرغ باشه چی میشه. چرا یادم نداده بودن که هیچی نمی‌شه. 

چقدر از این مثالا تو ذهنمه که بخوام همه رو بنویسم مثنوی هفتاد من میشه.

پ.ن: البتۀ در دورۀ نوجوانی ناخنامو تو مدرسه بلند می‌کردم و یه بار نمی‌دونم کی آمارمو به مدیر داد و اونم با یه قیچی بزرگ اومد سراغم. دیگه یادم نیست خودش کوتاه کرد یا خودم یا یکی دیگه. خوشبختانه جزئیاتش یادم نیست. و همین تو ناخودآگاهم ثبت شده گویا :|

۲۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۶- مقاله‌هامونو نریزیم تو خوابامون

يكشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۱۱ ب.ظ

من بیشتر روی گونۀ گفتاری فارسی کار می‌کنم (چون اغلب روی گونۀ رسمی و نوشتاری تحقیق شده و گفتاری رو اصلاً به رسمیت نمی‌شناسن خیلیا.) و چند ماه پیش که داشتم راجع به موضوع مقاله با استادم مشورت می‌کردم گفت یا روی اصطلاحات کار کن یا تعارف. تعارف و شوخی و تپق و لکنت و تکیه‌کلام، چیزایی هستن که تو گفتار دیده میشن و کمتر پرداخته شده بهشون. منم تو این مدت کلی مقاله راجع به اینا خوندم ببینم کدوم رو بیشتر دوست دارم. تعارف ارتباط مستقیمی با ادب و صداقت داره. زیاده‌روی توی تعارف، بی‌صداقتی رو نشون می‌ده و صراحت هم بی‌ادبی محسوب میشه گاهی. باید تعادل رو رعایت کنی که نه فکر کنن بی‌ادبی نه حال خودتم از حرفای بی‌خود و الکی‌ای که تحویل طرف می‌دی به هم بخوره. من خودم به‌شخصه صداقت رو به ادب ترجیح می‌دم و اهل تعارف نیستم. ینی اگه یه پیشنهادی بدم یا تعریف بکنم از چیزی نظرم واقعیه. حالا هر چی بیشتر مقاله می‌خوندم، بیشتر بدم میومد از تعارف. حین خوندن این مقاله‌ها با یه سری بله‌های تعارفی آشنا شدم که معنی نه می‌دادن و نه‌هایی که معنی بله دارن. و نتیجه اینکه به مکالمه‌کاوی علاقه‌مند شدم. از یه طرفم داشتم روی تداعی معنایی کلمات کار می‌کردم و اینکه بعضی کلمات ممکنه برای یه عده حس خوشایندی داشته باشن و برای بعضیا نه. برای من مثلاً لفظ خواستگاری ذوق‌برانگیز نیست و شاید حتی ناخوشایند هم باشه. علاوه برای ساخت‌واژه، با فرایند و فلسفه‌شم مشکل دارم حتی. یکی از این مقاله‌ها هم عنوانش “By the elders’ leave, I do” بود. بعد حالا با این ذهن درگیر و پریشانم دیشب داشتم خواب می‌دیدم که عاقد در حال خوندن خطبۀ عقده و منم داشتم به همراهان تأکید می‌کردم نگن عروس رفته گل بچینه و گلاب بیاره و اینا تعارفه و توضیح می‌دادم که از این ادا و اطوارها خوشم نمیاد. هماهنگ کردم که من همون اول جواب بله رو می‌دم و نپرن وسط بله گفتن من که رفته گل بچینه و اینا. بعد این عاقد پرسید «سرکار خانم، آیا جواب شما نه هست؟» (اصولاً می‌پرسن وکلیم؟ :)) طرف هم میگه بله. حالا دیگه نمی‌دونم این چه طرز خطبه خوندن بود). منم یه کم فکر کردم و گفتم «با اجازۀ بزرگترا نه». منظورم این بود که جوابم با اجازۀ بزرگترا «نه» نیست. بعد داشتم فکر می‌کردم آیا درست جواب دادم به این سؤال یا نه؟ :))

+ قیافۀ دامادو ندیدم متأسفانه :|


۱۱ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۵- در تربیت فرزندان

يكشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۵ ق.ظ

در راستای اون پروژه که تو قسمت شش و شش‌ونیمِ این پست توضیح داده بودم، دارم یه فایل صوتی از دبیرستان پسرانه رو برچسب می‌زنم که بدون اطلاع قبلیشون ضبط شده و توش راحت دارن صحبت می‌کنن و گاهی هم فحش می‌دن به همدیگه و معلما. البته در واقع دارن فحش می‌دن و وسط فحش دادن، گاهی صحبت هم می‌کنن. و من هی دارم لبمو گاز می‌گیرم و نچ‌نچ می‌گم حین کار و از اونجایی که تاکنون این حرف‌ها رو از مذکرهای پیرامونم نشنیدم و فکر می‌کردم تو افسانه‌ها و کتاباست فقط، در بهت و حیرت فرورفته‌ام و از وقتی هم کارام سنگین‌تر شده تایپ و واج‌نویسی فایلا رو می‌سپرم بقیه انجام بدن و خودم تقطیع و برچسباشو می‌زنم فقط. البته تایپ و واج‌نویسی ده پونزده درصد کاره و بازم بیشتر کارا رو دوش خودمه. ولی زین پس باید یه دور محتوا رو گوش بدم بعد بسپرم دوستان تایپش کنن. اینا خیلی بی‌ادب بودن. خیلی! :|

نکتۀ قابل‌تأمل قضیه هم اینجاست که دستمزد کار روی هر یک ساعت فایل صوتی، اون موقع که دلار سه چهار تومن بود هم ششصدهزار بود، الانم ششصدهزاره و احتمالاً تا ابد همین ششصدهزاره. روال کار هم از ابتدا این‌جوری بود که این ششصد تومن رو می‌دادن به یه نفر و همۀ کارو یه جا ازش تحویل می‌گرفتن. من چون درگیر کنکور دکتری بودم، همون اول کار تصمیم گرفتم کارو به چند (چهار) مرحله تقسیم کنم و همه رو خودم انجام ندم. هم تو وقت و انرژیم صرفه‌جویی می‌شد، هم اینکه اون کارایی که یه غیرزبان‌شناس می‌تونست انجام بده رو دیگه من انجام نمی‌دادم. تا حالا که این روش موفق بوده و گفتم بقیۀ سرگروه‌ها هم با این روش پیش برن. با اون روشی که اونا پیش گرفتن، بازدهیشون یک‌دهم بازدهی تیم ما هم نیست. این‌جوری تقسیم کار کردم:

مرحلهٔ اول، تایپ هر پکیج یک‌ساعته (البته طبق شیوه‌نامه): حدوداً ۵ ساعت طول می‌کشه (یک روز مهلت می‌دیم)

دستمزد = سه‌شصتم کل دستمزد که میشه ۳۰هزار تومن!

مرحلهٔ دوم، تقطیع نرم‌افزاری هر پکیج یک‌ساعته (اعصاب و روان پولادین می‌خواد، چون دقت در حد دهم ثانیه لازمه): حدوداً ۴۵ ساعت طول می‌کشه (یک هفته مهلت می‌دیم)

دستمزد = بیست‌وهفت‌شصتم کل دستمزد که میشه ۲۷۰هزار

مرحلهٔ سوم، واج‌نویسی هر پکیج یک‌ساعته (اینم طبق شیوه‌نامه): حدوداً ۱۰ ساعت طول می‌کشه (دو روز مهلت می‌دیم)

دستمزد = چهارشصتم کل دستمزد که میشه ۴۰هزار (مرحلۀ سوم از مرحلۀ اول راحت‌تره، برای همین با اینکه دو برابر زمان می‌طلبه ولی دستمزدش دو برابر نیست.)

مرحلهٔ چهارم، برچسب‌های نرم‌افزاری هر پکیج یک‌ساعته (این خیلی تخصصیه و اصل کار همینه): حدوداً ۶۰ ساعت طول می‌کشه (دو هفته مهلت می‌دیم)

دستمزد = بیست‌وشش‌شصتم کل دستمزد که اینم میشه ۲۶۰هزار

حالا من با این روش، توی چند ماه شش ساعت کار تحویل دادم و هفت هشت ساعت دیگه هم دستمه و به‌زودی تحویل می‌دم ایشالا. اون وقت بقیۀ سرگروه‌ها چند ساله!!! و واقعاً چند ساله با یه ساعت کار درگیرن و همون یه ساعت رو هم درست و حسابی تحویل ندادن هنوز. البته اون موقع که این شش ساعت رو تحویل دادم سرگروه نبودم و یه عضو معمولی بودم. ولی حالا باید سرگروه‌ها هم کارا رو به من تحویل بدن. و اعضای تیمشون امروز و فردا می‌کنن همچنان. یه سری از فایلا هم تو هارد دانشگاهه و یه ساله ابر و باد و مه و خورشید و فلک منتظرن من برم تهران اون فایلا رو چک کنم و کرونا نمی‌ذاره. یه تبصره هم باید بگم به قرارداد اضافه کنن که هر کی تو فلان مدت کارو تحویل نداد به یکی دیگه می‌سپریم و دیگه ازش قبول نمی‌کنیم. خب کاری که تو دو سه هفته میشه انجام داد رو چرا انقدر لفتش می‌دن؟ :| و از اونجایی که هر بار شیوه‌نامه به‌روز شده من مجبور شدم کارامو چندین بار تصحیح و به‌روز کنم و بقیه‌ای که پولاشونو گرفتن کاراشونو دیگه به‌روز نمی‌کنن (البته حق هم دارن، چون تعهدی از این بابت ندارن) باید اینم بگم تو قرارداد اضافه کنن که اگه مثلاً تا فلان مدت شیوه‌نامه تغییر کرد، یه بار کارو با شیوه‌نامۀ جدید به‌روز کنن و از بار دوم به بعد دستمزد اضافه بگیرن بابت تصحیح و به‌روز کردن کاراشون.

و دیگه اینکه من پیش‌تر با مکالمه‌کاوی و بررسی رفتارهای زبانی دخترای خوابگاه دورۀ ارشدم تصمیم گرفته بودم دخترامو نفرستم خوابگاه که بی‌ادب نشن. الانم تصمیم گرفتم پسرامو نفرستم مدرسه :| :)) :|


اینم چند وقت پیش دیدم تو خیابون

۶ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۴- خاطرات مجازی، به روایت واتساپ

شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۲۴ ب.ظ

یک. از مصائب تحصیل مجازی:



دو. این گروهِ استادیه که تا حالا ندیده ما رو. اوایل چند بار گفت وبکمامونو روشن کنیم صحبت کنیم ببینیم همو، ولی بچه‌ها هر بار گفتن ایشالا دفعۀ بعد. این ترم هم باز با همین استاد یه درس دیگه داریم و جلسۀ اول بازم این حرفو پیش کشید که آخه من هیچ تصویر و تصوری از شما ندارم. بچه‌ها این بارم گفتن ایشالا جلسۀ بعد. شایان ذکر است که این استادمون یه مرد دهۀ چهلی هست و به‌واقع جای بابامونه. جلسه که تموم شد، عکسمو گذاشتم تو گروه و زیرش نوشتم استاد من این‌شکلی‌ام.



سه. از اونجایی که لبخندی که اینجا زدم رو بسی بسیار دوست می‌دارم، با کیفیت بیشتر می‌ذارم شما هم ببینید :|



چهار. یکی از هم‌کلاسیام با لغو شدن هر چیزی مخصوصاً کلاس موافقه و با تشکیل هر کلاسی قبل از ظهر مخالف. این شما و اینم مکالمۀ دوستانۀ ما تو گروهی که استادها توش نیستن:



پنج. جا داره همین‌جا اعتراف کنم که هر موقع استادها یادشون می‌رفت کلاس داریم و آنلاین نبودن یواشکی بهشون پیامک می‌زدم و آگاهشون می‌کردم.



شش. با اون هم‌کلاسیم که اخلاقش شبیه خودمه و بیشتر از بقیه دوستش دارم راجع به امتحان مهارت پژوهش صحبت می‌کنم:



هفت. ادامۀ حرفام، با همون هم‌کلاسی دوست‌داشتنی:



هشت. این یه هم‌کلاسی دیگه‌مه. از اونجایی که عکس پروفایلم با ماسکه، عکس بی‌ماسکمو خواسته که چشمش به جمالم روشن بشه. یک بار برای همیشه هم بگم که هم‌کلاسیام دخترن. لذا، فکرای ناجور نکنید :دی (ولی جدی چی می‌شد اگه فراجنسیتی (نمی‌دونم همچین کلمه‌ای وجود داره یا نه، منظورم اینه که جنسیت مهم نباشه) زندگی می‌کردیم و همین جمله رو اگه از هم‌کلاسی پسر می‌شنیدیم فکرای بد نمی‌کردیم. البته الان هر جوری این جمله رو می‌خونم، نمی‌تونم بپذیرم که میشه از یه پسر شنید و فکرای ناجور نکرد :|)



نه. استادراهنمام در پاسخ به ممنونمِ من گفت عزیزمی، و من ذوق کردم (خانومه این استادم (چرا این زبان ما تای مؤنث نداره من بذارم آخر اسم‌ها که هی مجبور نشم بگم این هم‌کلاسیم دختره، اون پسره، اون استاد مَرده و این زنه. ای بابا.).).



ده. ترم پیش یه استاد داشتیم که اشکالات و سؤالای خودمونو تبدیل می‌کرد به سؤال امتیازی و هر کی جوابشو پیدا می‌کرد نمرۀ ویژه می‌داد بهش. اینجا من و دوستم یه سؤالی پرسیدیم و تهشم خودمون حلش کردیم. با بدبختی و ساعت‌ها کلنجار رفتن البته.



یازده. همون استادی که یهو می‌گفت 1 بفرستید ببینم هستید یا نه.



دوازده. درسته که بلای جان هم‌کلاسیامم، ولی همیشه به فکرشونم:



سیزده. یه همچین هم‌کلاسی مفیدی‌ام:



چهارده. همچنان یه همچین هم‌کلاسی مفیدی‌ام من:



پانزده. یک دست جام باده و یک دست زلف یار... (البته اینجا درستش اینه بگیم یک گوش جام باده و یک گوش زلف یار)



شانزده. نمی‌رسم به این زودیا به نظرات جواب بدم، ولی حالا شما اگه حرفی داشتید نریزید تو خودتون :))

۷ نظر ۰۹ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۰۰ ب.ظ


هوالعلیم

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

وقتی بین شلوغی‌ جمع و قربان‌صدقه‌ رفتن‌های عمه و عمو دنبال من می‌گردد و با دیدنم لبخند می‌زند و چشم از من برنمی‌دارد؛ وقتی برای رفع نیاز گرسنگی و تشنگی فقط من را می‌شناسد، وقتی هنوز هیچ کلمه‌ای نمی‌‌گوید اما تهِ گریه‌هایش ماما ماما می‌گوید، همۀ این‌ها من را متوجّه می‌کند که در دل همۀ تضادها، در دل همۀ کشش‌ها و سرگرمی‌ها، باید بدانم تمام نیازهایم را کجا ببرم. فرزندم عشق را به من یاد می‌دهد؛ چون شرط عشق مقابله است. یعنی بتوانی از چیزی دل بکنی و به چیزی دل بسپاری. وقتی در اوج بازی به سمت من می‌خزد و غذا و خوابش را تمنا می‌کند، می‌فهمم که باید عاشقی را تمرین کنم. دل کندنی‌ها را بدانم و دل سپردن‌ها را بلد باشم.

من مادر یک پسر هشت‌ماهه هستم و هشت ماه‌ست که عاشقی را تمرین می‌کنم، و سعی دارم دلِ پر از کثرت و صددله‌ام را یکدله کنم.



پ.ن: پست مهمان، به قلم خانم الف، نویسندۀ سابق وبلاگ تعطیل بازتاب نفس صبحدمان، برای چالشِ میم مثل مادر، پ مثل پدرِ بلاگردون. دعوت‌نامه‌ای داشتم از طرف حورا جان. دعوت‌نامه‌ام رو تقدیم خانم الف نازنین کردم که می‌دونم دل شما هم برای قلمش تنگ شده بود.
منم هر موقع مامان شدم هر روز از این پستا و عکسا می‌ذارم براتون ^-^
۱۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۲- پلنر

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۱ ب.ظ

امروز با پریسا به چندتا نوشت‌افزارفروشی سر زدم که تقویم بگیرم. از هر فروشنده‌ای می‌پرسیدم تقویم و سالنامۀ سیب، اردیبهشت یا پاپکو ندارین؟ می‌گفت نه، پلنرشو داریم. یه جایی پریسا گفت نسرین این پلنر چیه؟ گفتم یه چیزی تو مایه‌های دفتر برنامه‌ریزیه. توش می‌نویسی امروز کجا رفتی و چی خوردی و چی خوندی و چقدر و از کی و تا کی و برنامه‌ت برای فردا چیه. متوسط‌اش پنجاه شصت تومن بودن. از مغازه که اومدیم بیرون، به پریسا گفتم مدرسه که می‌رفتم یه دفتر چهل‌برگ ساده، از این دفترای تعاونی که وسطش دوتا منگنه داشت داشتم. با خودکار خط‌کشیش کرده بودم و اسم هر کدوم از درسامو تو یه ردیف نوشته بودم. هر چی که می‌خوندمو، درصد تست‌هایی که می‌زدمو، تعداد صفحات کتابا و جزوه‌ها رو با تاریخ می‌نوشتم توش. و البته که نگهش‌داشتم هنوز.

آفاق را گشتیم. تقویم، فراوان دیدیم. و این نازنین دلبر جغدی دلم رو برد. پس، آن را از آن خود کردم. باشد که مبارکم باشد.


۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۱- از هر وری دری ۳

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۰۰ ب.ظ

نوزده. چند وقت پیش دانشگاه پیامک زده بود که دانشجوی گرامی، جهت دریافت هدیۀ ورود شمارۀ شبای بانکی خود را به فلان شماره اعلام کنید. شمارۀ مذکور شمارۀ ثابت بود. ینی باید زنگ می‌زدیم که سلام علیکم من دانشجوی گرامی هستم شمارۀ شبام اینه. ترتیب اثر ندادم. چند روز بعد دیدم یکی از بچه‌ها تو اون گروهی که همه هستن پیامو فرستاده نوشته این ینی چی؟ یه عده گفتن برای ما هم فرستادن. یه عده گفتن چرا برای ما نفرستادن. کاشف به عمل اومد برای جدیدالورودها و استعداد درخشان فرستادن. قدیم‌الورودها اعتراض کردن که چرا زمان ما از این هدیه‌ها نبود. من هنوز باورم نشده بود که باید زنگ بزنیم شماره‌مونو بدیم. زنگ زدم به شمارۀ مذکور. چون احتمال دادم که قبل از من هزار نفر دیگه هم زنگ زدن اونجا، سر مسئول پشت خطی رو درد نیاوردم و بی‌مقدمه رفتم سر اصل مطلب. گفتم زنگ زدم شمارۀ شبامو بگم ولی چرا تلفنی؟ می‌تونستیم ایمیل کنیم، پیامک کنیم، یا یه جایی تو سیستم گلستان و فرم ثبت‌نام بنویسیم. انتظار داشتم بگه شایعه‌ست یا یکی سیستم پیامکی رو هک کرده و شوخی کرده باهاتون. گفتم سختتون نمی‌شه پاسخگوی این همه تماس تلفنی باشید؟ وقت دانشجوها هم تلف میشه پشت خط می‌مونن. گفت آخه ایمیل کردن هم برای دانشجو سخته و چاره‌ای نیست. و شماره‌مو گرفت و یادداشت کرد.

بیست. هنوز هیچ مبلغی دریافت نکردم. به محض واریز به سمع و نظرتون می‌رسونم :))

بیست‌ویک. به‌عنوان طراح پوستر و اطلاعیه، عضو انجمن زبان‌شناسی دانشگاهمون شدم. اوایل مقاومت می‌کردم با همون پینت کارشونو راه بندازم ولی این سری مجبور شدم یه کم هم از فوتوشاپ مایه بذارم. اون روز که آگهی دعوت به همکاریشونو دیدم به مسئول انجمن پیام دادم و پرسیدم هر ماه چندتا پوستر قراره طراحی کنم و هر پوستر چند ساعت زمان می‌طلبه و آیا اگه فضا ناخوشایند بود می‌تونم هر موقع خواستم انصراف بدم و هی من می‌پرسیدم و هی این بنده خدا جواب می‌داد. بعد گفتم منو با طراح قبلی آشنا کنه که از اونم راهنمایی و مشورت بگیرم و ببینم با چه نرم‌افزارایی کار می‌کرد و چرا ادامه نداد و چه سختیایی داره این کار. بعد در مورد امتیازها و دستمزد و تعهدات و وظایفم پرسیدم و اینکه تا کی قراره باهاشون همکاری کنم. بنده خدا با یه حالتی که چقدر جدی گرفتی قضیه رو، گفت با این همه سؤال و محکم‌کاری دیگه حتماً یه سال باید برامون طراحی کنید. گفتم والا اگه اذیت نشم تا هر موقع بگین هستم ولی دوست ندارم قول الکی بدم یا با اکراه یه کاری رو انجام بدم. برای همین همۀ جوانب رو می‌سنجم و تو همۀ کارام همین‌قدر جدی‌ام. 

بیست‌ودو. نمی‌دونم دستمزد طراحی هر پوستر چنده. به محض دریافت، مبلغ اونم به سمع و نظرتون می‌رسونم.

بیست‌وسه. پوسترها و اطلاعیه‌های قبلی انجمن زبان‌شناسی رو دیدم و اغلب نیم‌فاصله رو رعایت نکرده بودن تو پست‌هاشون. توی اولین جلسۀ مجازی با اعضای انجمن، خواهش کردم مسئول کانال تلگرامی و اینستا، قبل از انتشار پست‌ها متنشو برای من بفرسته که چک کنم. گفتم معمولاً آنلاینم و زود ویرایش می‌کنم. از پیشنهادم استقبال کردن و علاوه بر طراح، عنوان ویراستار انجمن رو هم از آن خود کردم. اطلاعیه‌هاشون دو سه خط بیشتر نیستا، ولی ویراسته نبودنشون اذیتم می‌کرد.

بیست‌وچهار. واتساپ یه قسمتی داره به اسم «درباره» که گزینه‌هاش در دسترس و در جلسه و در حال خواب و یه همچین عبارتاییه. اغلب مردم اونجا شعر می‌نویسن. وقتایی که امتحان دارم، می‌نویسم الان سر جلسۀ امتحانم، بعداً جوابتونو می‌دم. یه بار یکی سر جلسهٔ امتحان ازم جواب یه سؤالی رو پرسیده بود. امتحان که تموم شد جوابشو دادم :|

بیست‌وپنج. اون درسمون که دانشکده‌ای بود و نفرات زیاد بود، قبل از امتحان ناشناس‌های زیادی میومدن ازم سؤال می‌پرسیدن و مشکلاتشونو مطرح می‌کردن. منم در حد توانم جواب می‌دادم. یکیشون به یه موضوعی علاقه داشت که منم بدم نمیومد یه مقاله تو اون حوزه بنویسم. قبل از امتحان باهم صحبت کردیم و به توافق رسیدیم که بعد از امتحان مفصل راجع به این مقالۀ مشترک باهم صحبت کنیم. موقع امتحان، بهم پیام داد و جواب یه سؤالی رو پرسید. در واقع داشت تقلب می‌کرد. پیامشو باز نکردم و بعد از امتحان جواب دادم. بعد از اونم دیگه راجع به مقاله باهاش صحبت نکردم و قید این شراکتو زدم. حالا شاید بگید مرسومه و سخت نگیر. برای من مرسوم نیست و دوست دارم سخت بگیرم.

بیست‌وشش. روز قبل از امتحان، بچه‌ها داشتن اشکالاشونو تو گروه از استاد و بقیه می‌پرسیدن. پرسش و پاسخ که تموم شد، استاد گفت خب دیگه می‌رم سؤال‌ها رو طرح کنم. قشنگ معلوم بود منتظره ببینه پاشنه‌های آشیلمون کجاست بعد بره روی همونا مانور بده. نوشتم استاد، قیافه‌های مظلوم و دردکشیده و رنج‌کشیدهٔ ما رو هم تصور کنید موقع طراحی سؤالا و نهایت رحم و شفقت رو مبذول فرمایید. یه موسیقی آرام‌بخش هم بذارید پلی بشه برای خودش حین طراحی. با تشکر.

بیست‌وهفت. فقط بقیه نبودن که قبل از امتحان مهارت پژوهش سؤال و اشکال داشتن. منم سؤال داشتم. مثلاً یکی از سؤالاتی که ذهنم درگیرش بود این بود که در استفاده از عکس‌های دیگران تو کارمون، و بحث سرقت علمی و اخلاق پژوهشی، کدوم یک از اینا درسته؟ از آثار دیگران استفاده کنیم مگر اینکه خالق اثر، استفاده رو منع کرده باشه، یا از آثار دیگران استفاده نکنیم مگر اینکه خالق اثر، اجازهٔ استفاده داده باشه؟ استادمون در جواب گفت من از این سؤالا نمی‌دم، اینا سؤالای دکتر فلانیه (استاد خودش). فکر کرده من رفتم نمونه سؤالات دکتر فلانی رو پیدا کردم دارم اونا رو حل می‌کنم!. بعد ادامه داد که این سؤال، چهارتا گزینه داره. گفتم نه به خدا سؤال ذهنی خودمه و فقط هم همین دوتا گزینه به ذهنم رسید. بعد داشتم به گزینه‌های دیگه فکر می‌کردم و اینکه از الان بشینم سؤالات ذهنمو کم‌کم یادداشت کنم. شاید یه وقتی منم استاد شدم. اون موقع به‌عنوان سؤال می‌دم به دانشجوهای بیچاره‌م که پاسخ بدن. بعد با هم‌فکری هم داشتیم گزینه خلق می‌کردیم برای این سؤال. مثلاً گزینه‌های دیگه می‌تونن اینا باشن: از آثار دیگران استفاده نکنیم مگر اینکه خالق اثر عدم استفاده رو منع کرده باشه. از آثار دیگران استفاده کنیم مگر اینکه خالق اثر اجازۀ استفاده نداده باشه.

بیست‌وهشت. امتحان میان‌ترم مهارت پژوهش، سیزده‌تا سؤال بود، دوونیم ساعت زمان. ده شروع شد و رأس ساعت دوازده‌وسی تموم کردم. بیست‌وهشت صفحۀ آچهار جواب نوشته بودم و انگشتام بی‌حس شده بودن. بیشتر سؤال‌ها هم عملی بود. مثلاً یکیش این بود که یه ویدئو تو مجیستو درست کنیم لینکشو بذاریم تو پاسخنامه. من انقدر هول شده بودم که با عکس‌های جغدی که شماها برام فرستاده بودید ویدئو درست کردم. حالا فرقی نمی‌کرد چه عکسی استفاده کنیم ولی درستش اینه جدول و نمودار و اسکرین‌شات اسلایدها و مقاله‌ها و یه همچین چیزایی رو بذاری تو فیلم.

بیست‌ونه. اون روز که امتحان پایان‌ترم این درسو داشتیم با اینکه کاملاً مسلط بودم ولی انقدر استرس داشتم که تو این بیست‌وچند سالی که درس خوندم نداشتم. تنها بودم. فشارم افتاده بود. ضربان قلبم تند و نامنظم بود. رنگم پریده بود. نفسم بالا نمیومد و انگشتامم بی‌حس شده بودن و خواب رفته بودن. سه ساعت بیشتر فرصت نداشتیم و تعداد سؤالا هم بیست‌ویک‌تا بود. سؤالا رو زیاد داده بود که فرصت تقلب نداشته باشیم. چهل‌وچهار صفحه شد پاسخنامه‌م. حتی یک دقیقه از این سه ساعت رو هم تلف نکردم. هنوز که هنوزه یادش می‌افتم قلبم میاد تو دهنم. تو این سه ساعت مطلقاً پیامامو چک نکردم و سرم به لپ‌تاپ بود و تندتند می‌نوشتم و عملی‌ها رو هم انجام می‌دادم. رأس ساعت ۱۲:۵۹ فرستادم پاسخنامه رو. و نفس راحت کشیدم و رفتم سراغ واتساپ. دیدم صدتا پیام تو گروه ثبت شده که یکیش اینه که باشه تا ۱۳:۳۰ تمدید کردم زمان امتحانو. کارد می‌زدی خونم درنمیومد از عصبانیت. در جواب استاد که در جواب خواهش دوستان زمان رو تمدید کرده بود نوشتم: «استاد ممنون که زمان امتحان رو تمدید کردید ولی من حین امتحان تمرکزم روی سؤالا بود نه اینجا، و زمانم رو طوری مدیریت کرده بودم که سه‌ساعته تموم کنم. و تازه الان متوجه شدم زمان رو تمدید کردید. اگر از قبل می‌دونستم تا ساعت یک‌ونیم وقت داریم رأس ساعت ۱۲:۵۹ با استرس و بدون مرور جواب‌هام ارسالشون نمی‌کردم و شاید توضیحات بیشتری براشون می‌نوشتم. لطفاً موقع تصحیح این مورد رو در نظر بگیرید.» گفت هنوز می‌تونی بری ویرایش کنی. گفتم «ساعت ۱۲:۵۹ گزینهٔ اتمام آزمون رو زدم و وضعیت رو نوشته «پایان‌یافته». می‌ترسم دوباره وارد شم مشکلی پیش بیاد و دوباره آپلود نشه دیگه. چون آپلود همینا هم کلی طول کشید و از یه ربع به یک منتظر بودم آپلود بشن فایلام. حالا خدا رو شکر هیچ سؤالی رو بی‌پاسخ نذاشتم. ولی حین امتحان نزدیک صدتا پیام تو واتساپ ثبت شده بود و واقعاً نمیشه از دانشجو انتظار داشت هم اینجا پیام‌ها رو بخونه و از اتفاقات جدید مطلع بشه هم اون‌ور تمرکزش به امتحان باشه و سؤالا رو جواب بده.». بعد دیدم ملت هنوز دارن پیام میدن که استاد تمدید کن و فلان! یکی از هم‌کلاسیامم تازه بعد از من متوجه این تمدید شده بود و اونم با من موافق بود. استاد به اونم گفت می‌تونه تا ۱۳:۳۰ ویرایش کنه. در جوابش پیام گذاشتم که: «بحثِ من سر اینکه دوباره بتونم وارد بشم یا نشم نیست. شما وقتی قبل از آزمون می‌گید تا ساعت یک وقت داریم، من به‌شخصه میام زمانم رو از همون سؤال اول مدیریت می‌کنم که تا ۱۲:۴۵ تموم بشه و یک ربع هم آپلود فایل‌ها طول بکشه. برای آپلود هم زمان کافی کنار می‌ذارم و وقتی می‌دونم فلان قدر وقت دارم به اندازهٔ فلان قدر جواب می‌دم. قبول کنید که این مدل تمدید کردن زمان تو واتساپ! در مقایسه با رفتار حرفه‌ای من یه مقدار غیرحرفه‌ای بود و رنجیدم.». دیدم یه عده نوشتن اسکوپوس کنده و باز نمیشه و سیستممون هنگ کرده و اسکولارسی ارور می‌ده و وقت بیشتری خواسته بودن. خب اسکوپوس و سیستم منم مشکل داشت و کند بود. وردم هم هنگ می‌کرد گاهی. اصلاً یه جایی تاچ لپ‌تاپ قفل شد با موس ادامه دادم. ولی تا این لود بشه می‌رفتم سراغ اون‌یکی سؤال. منتظر نمی‌موندم سیستم درست بشه. از سؤال آخر شروع کردم تا مشکل اسکوپوس سؤال اول حل بشه. قطعاً اگر از تمدید و ارفاق‌های استاد اطلاع داشتم آرامشم حین امتحان بیشتر بود. خلاصه استاد حق رو به من داد و گفت در نظر می‌گیرم این چیزا رو. ولی تا شب همچنان تپش قلب داشتم به‌خاطر فشاری که تو اون سه ساعت تحمل کردم.

سی. اینم عکس یادگاری اون روز از صفحۀ آزمون:


۰۴ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۰- کیک کاپوچینو

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۲۴ ق.ظ

ایدۀ اولیهٔ این کیکو از وبلاگ آشپزخامه گرفتم و دستورشو از اپ سرآشپز پاپیون برداشتم. بار اول موبه‌مو با دستورش پیش رفتم و عالی شد. ولی بعدها هر بار یه سری تغییرات در متغیرهای مسئله دادم ببینم چه اتفاق جدیدی رخ میده و نتیجه چه تغییری می‌کنه. مثلاً یه بار به جای شکر دانه‌ریز، شکر معمولی ریختم، یه بار تو قالب فلزی، یه بار شیشه‌ای، یه بار پودر کاکائو نریختم و به جاش مقدار کاپوچینو رو دو برابر کردم، یه بار به جای روغن مایع، روغن جامد ریختم، یه بار مایع سرخ کردنی ریختم، یه بار مایع پخت‌وپز و این سری هم با روغن نیمه‌جامد درست کردم و به جای شیر، یه پیمانه کاپوچینو درست کردم ریختم تو مواد. و تاکنون تغییر محسوسی در نتیجه حاصل نشده و فرقی نمی‌کنه گویا :|

مواد لازم، چهارتا تخم‌مرغ و دو پیمانه آرد و نصف پیمانه روغن مایع و یه پیمانه شیر و یه پیمانه شکر و نصف قاشق چای‌خوری وانیل و یه قاشق غذاخوری بکینگ پودر و یکی دو قاشق پودر کاکائو و دو بسته کاپوچینو هست. من جای شیر یه لیوان کاپوچینو با آب جوش ولرم درست کردم. این سری پودر کاکائو نریختم و به جای دو بسته، چهار بسته کاپوچینو استفاده کردم. روغن، نیمه‌جامد و شکرشم معمولیه؛ ینی آسیاب نشده.

سه بسته از این چهار بسته رو ریختم تو آرد و یه بسته‌شم ریختم تو آب جوش

یه قاشق بکینگ پودرو اضافه می‌کنیم به آرد و سه چهار بار الک می‌کنیم

وانیلو ریختم روی زرده‌ها. به جای چهارتا تخم‌مرغ سه‌تا تخم‌مرغ استفاده کردم.

سفیده رو هم می‌زنیم

بعد از کف کردن سفیده، با شکر مخلوطش می‌کنیم و دوباره هم می‌زنیم

دمای آب جوش زیاد بود، ولی اتفاق خاصی نیفتاد برای مواد

زرده و وانیل و روغنو باهم مخلوط می‌کنیم. بعد سفیده و شکرو اضافه می‌کنیم.

حالا آردو اضافه می‌کنیم و با قاشق هم می‌زنیم آروم. غلظتش این‌جوری میشه:

قبل از اینکه بره توی فر (این پودر کاکائو هم داره)

وقتی از فر اومد بیرون (این پودر کاکائو نداره)

نتیجه و ماحصل، قبل از تناول



اینم عکس بار اولی که دقیقاً طبق دستور سایت سرآشپز پاپیون پیش رفتم:

اولین بار تو این قالب درست کرده بودم

۰۴ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۹- فردا سه‌شنبه نیست

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سه‌شنبه با پریسا قرار داشتم که برم خونه‌شون. البته درستش اینه که بگم قرار دارم که برم خونه‌شون. قرارمون این‌جوری شکل گرفت که صبح پیام داد و گفت سه‌شنبه میای بریم بیرون؟ نپرسیدم برای چی. گفتم شاید برای روز مرد می‌خواد برای شوهرش کادو بگیره. گفتم باشه. چند ساله ازدواج کرده و هر چند وقت یه بار بهم میگه بیا خونه‌مون و من هر بار یه بهونه میارم و نمی‌رم. سالی یه بار همو می‌بینیم. روز تاسوعا، دم در خونۀ مادربزرگ نگار اینا، موقع دادن شله‌زرد و گرفتن آش. چند روز پیش دفاع ارشدش بود. گفت بیا تنها نباشم که یه وقت نت قطع شد و مشکلی برای لپ‌تاپم پیش اومد پیشم باشی. رفتم. اون روز خودمم کلاس داشتم و فرصت نشد زیاد باهم گپ و گفت داشته باشیم. گفت قبل از اینکه ترم جدیدت شروع بشه بازم بیا. درسمم تموم شده و وقتم آزاده. گفتم باشه. پریسا نوۀ عمو و عمۀ باباست. قبل از ازدواج مثل خواهر بودیم. بادکنکای ماشین عروسیشو خودم فوت کردم، باهم آرایشگاه رفتیم، عکاس خصوصی مراسمشون بودم و حالا با اینکه خونه‌شون نزدیک خونۀ ماست و همیشه هم تنهاست و دوست دیگه‌ای جز من نداره نمی‌دونم چرا کم بهش سر می‌زنم. در واقع اصلاً بهش سر نمی‌زنم و زین حیث عذاب وجدان دارم. روز دفاع بهش گفتم لینک جلسه رو بفرست برای دوستات. گفت شمارۀ هیچ کدومو ندارم و با هیچ کدوم از هم‌کلاسیام در ارتباط نیستم. با هیچ کدوم، به معنای واقعی کلمه. گفت ما هیچ کسو نداریم. مثل بعضیا نیستیم که از مصر هم دوست پیدا می‌کنن. منو می‌گفت. و خبر نداشت به‌واسطۀ وبلاگم دیگه از کجاها دوست و رفیق پیدا کردم. پریسا تو هیچ شبکۀ اجتماعی‌ای نیست و تنها راه ارتباطیش با من و استادش ایمیل و پیامک بود. این حجم از تنهایی در مخیّله‌م نمی‌گنجه. قبل از ازدواجش ارتباطمون خیلی خوب بود. هر چی من می‌خریدم اونم می‌خرید. هر کاری می‌کردم اونم می‌کرد. برق خوندنش هم شاید به‌تبعیت از من بود. من یه جورایی الگوش بودم. از یه جایی به بعد راهمون جدا شد. حالا شاید از این می‌ترسم که ظاهر زندگی منو ببینه و یه درصد پشیمون بشه که ازدواج کرده. در مواجهه با دوستای متأهلم اغلب همین حسو دارم. من نسبت به اونا آزادترم و اونا مقیدتر و محدودتر. من هیچ وقت دوست نداشتم جای اونا باشم ولی شاید اونا غبطه بخورن به شرایط من. از این می‌ترسم که فلان درخواستو از شوهرشون بکنن و اونا بگن از وقتی با فلانی که من باشم می‌گردی این حرفا رو می‌زنی. نمی‌خوام سبک زندگی من روی سبک زندگی اونا اثر بذاره. احتمالاً دلیل اینکه یه سری مردا بعد از ازدواج به همسراشون می‌گن با دوستای مجردت قطع رابطه کن همینه. اون روز که برای دفاع رفته بودم خونه‌شون، معیارهای ازدواجمو پرسید. تعارفو گذاشتم کنار و گفتم ببین اگه امروز روز دفاع من بود انتظار داشتم شوهرم یه ساعت مرخصی بگیره و پیشم باشه. یا لااقل لینک جلسۀ دفاع رو بگیره و تو جلسه باشه، یا چه می‌دونم تماس تصویری بگیره و منو ببینه. یاد روز دفاع خودم افتادم که بابا دم در اتاقم وایستاده بود و با ذوق فیلم می‌گرفت و بعدشم با ذوق برای دوستاش تعریف می‌کرد چجوری دفاع کردم. حالا این بنده خدا شوهرش بعد از دفاع زنگ زد بهش، ولی زنگ برای من کافی نیست. برای من کمه. معیار من همراهیه. فرق هست بین خواستگاری که می‌پرسه چه خبر از دانشگاه با خواستگاری که می‌پرسه درس و دانشگاهت کی تموم میشه. معلومه این دومی همراه نیست باهات. و خب با چنین افکار و عقایدی همون بهتر که از جامعۀ متأهلین فاصله بگیرم و بذارم زندگیشونو بکنن :| خلاصه صبح برای یه دورهمی دونفره برنامه ریختیم و قرار شد سه‌شنبه برم خونه‌شون و بعدش بریم بیرون. تولد بابا و روز پدر هم نزدیکه و می‌تونستم با یه تیر دو نشون بزنم و خودمم خرید کنم.

امشب بعدِ شام بلند شدم کیک درست کنم که فردا که می‌رم خونه‌شون ببرم باهم بخوریم. بابا هم با دوستش یه سفر کاری داشت و یه کم بیشتر درست کردم که به بابا و دوستشم بدم. بعد به پریسا پیام دادم که بابا هشت‌ونیم می‌خواد بره بیرون. اون موقع بیداری بگم منم بذاره سر کوچه‌تون؟ با تعجب جواب داد فردا یا سه‌شنبه؟ نگاه به تقویم کردم دیدم ای بابا دو روز مونده تا سه‌شنبه.

عکس و طرز تهیۀ کیکو تو پست بعدی می‌ذارم.

۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۸- از هر وری دری ۲

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۴ ق.ظ

سیزده. دیروز رو به‌عنوان روز اسکرین‌شات نام‌گذاری می‌کنم، چرا که بالغ بر ۲۸۰۹ شات از کتاب‌هایی که تو اپ طاقچه داشتم گرفتم و منتقل کردم به لپ‌تاپم که راحت‌تر ازشون استفاده کنم. اون کتاب‌هایی هم که اسکرین‌شاتشون قفل بود و اجازۀ عکس گرفتن ازشون نداشتم رو با گوشی خودم باز کردم و با یه گوشی دیگه از گوشیم و در واقع از کتابی که نمی‌ذاشت اسکرین‌شات کنم عکس گرفتم و تعداد این عکس‌ها هم بالغ بر چهارصدتا بود. من حتی از کتابای کاغذی که دارم هم عکس می‌گیرم و می‌ریزم تو لپ‌تاپم که همیشه در دسترسم باشن. در گام بعدی هم عکس‌ها رو به متن تبدیل می‌کنم که بتونم عملیات سرچ رو انجام بدم و وقتی دنبال کتابی می‌گردم که توش فلان اصطلاح به کار رفته، با یه سرچ تو متنش به نتیجه برسم.

چهارده. دیشب حین اسکرین‌شات گرفتن داشتم برای بابا توضیح می‌دادم که اینا رو به متن تبدیل می‌کنم که موقع ارجاع دادن بهشون دوباره تایپ نکنم دیگه. پرسید چجوری؟ گفتم عکس صفحات رو تو گوگل درایو آپلود می‌کنی و اپن وید گوگل داک رو انتخاب می‌کنی. یکی دو ثانیه بعد متن عکسو تحویلت می‌ده. گفت عه چه خوب، بیا نشونم بده. گفتم حالا هر موقع لپ‌تاپمو روشن کردم نشون می‌دم دیگه. گفت نه با گوشی نشون بده. و من عاشق این علاقۀ پدرم به علم‌آموزی‌ام. گفتم در گام اول باید گوگل درایو و گوگل داک رو دانلود و نصب کنیم. گوگل درایو رو داشت، ولی داک رو دانلود کردیم. اسمشم گوگل داک نبود و سندنگار نوشته بود. لذا زین پس ما هم سندنگار صداش می‌کنیم. یکی از عکسای کتابا رو آپلود کردیم تو گوگل درایو و بعد گفتم اپن وید رو بزن. چون با اپ این کارو انجام می‌دادیم چنین گزینه‌ای نبود. فضاشم شبیه نسخۀ دسکتاپ نبود. گفتم گوگل کروم رو باز کن اونجا بنویس گوگل درایو. نوشت و از قسمت تنظیمات نسخۀ دسکتاپ رو انتخاب کردیم. و چیزی که می‌دیدم عین همونی بود که با لپ‌تاپ انجام می‌دادم. گفتم حالا همین جا دوتا عکس آپلود کن و اپن وید سندنگارو بزن. چنین کرد و چنان شد و بسی ذوق کردیم.

پانزده. من این روشِ تبدیل عکس به متن رو نُهِ نُهِ نودونه از همکارم یاد گرفتم [عکس]. برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید.

شانزده. شباهنگام توی تختم داشتم این کتاب فلسفۀ زبانو می‌خوندم و جا داره تَکرار کنم که چقدر این درسو دوست ندارم من. غرق در بحر تفکر بودم که به‌ناگاه دیدم به عنکبوت کوچولو اون گوشۀ سقف راه میره. در حالی که بیتِ هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم تو سرم پلی می‌شد پدرو صدا کردم و گفتم حالا چجوری دستمون برسه بهش؟ یه چیزی پرت کرد سمت عنکبوت بخت‌برگشته و عنکبوته افتاد رو زمین و بابا برش داشت رفت.



هفده. وقتی تذکرات مامان مبنی بر این‌که بعد از خوردن غذا صندلی رو بکشم سر جاش افاقه نکرد و دید همچنان صندلی رو وسط آشپزخونه رها می‌کنم می‌رم، این راهکار به فکرش رسید :))



هجده. این روزها، فک و فامیل و خانواده خوشحالن که کلاسام به لطف کرونا مجازیه و من تهران نیستم و در آغوش گرم خانواده‌ام و هی نمی‌رم و هی نمیام و از خطر کرونا و دزد و داعش و قاچاقچی‌هایی که کلیۀ آدمو درمیارن می‌برن می‌فروشن، و همچنین خطرات وسائط حمل‌ونقل زمینی و هوایی و دریایی! در امانم و وقتی مریضم تنها نیستم و خوراک و پوشاک و نوشاکم! مهیاست. و خوشحال‌ترین خوشحالان هم باباست. و صدالبته که ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟

۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۷- از هر وری دری ۱

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۳۱ ب.ظ

یک. دنبال یه عنوان ثابت، شکیل، زیبا و با مسمّی (بخونید مسمّا) می‌گردم برای یه همچین پستایی که از چند پُستک (پست کوچک) یا پُک (مخفف پست کوتاه :دی) تشکیل شده‌ن. از هر وری دری هم بد نیست البته. پیشنهاد بهتری ندارید؟

دو. مهلت اون مأموریت سرّی که در موردش باهاتون صحبت کردم و ازتون خواستم فیلم بگیرین از خودتون و راجع به اهمیت زبان فارسی صحبت کنید و بفرستید براشون بازم تمدید شد. تا آخر امشب.

سه. برای اون دو دقیقه‌ای که می‌خواستم صحبت کنم دویست‌تا فیلم از خودم گرفتم و هیچ کدوم به دلم ننشست. وسواس گرفته بودم چیزی نگم که از نظر علمی اشتباه باشه و مایۀ سرافکندگی استادام نشم. حواسم هم بود که ویراسته حرف بزنم. ینی اگه موقع نوشتن، استفاده از کلمۀ «پیرامون» به جای «دربارۀ» غلطه، موقع حرف زدن هم غلطه و باید حواسم به چنین خطاهایی هم بود. بعد یه بار وسط حرف زدنم در زدن، یه بار تلفنم زنگ خورد، یه بار هواپیما رد شد، یه بار گوشیمو که تکیه داده بودم به جایی سُر خورد، یه بار اذان پخش شد از گوشی کناری و یه بارم بعد از گفتنِ دوتا جمله حرفام یادم رفت. خونۀ خودمونم نبودم. یه چندتا از این فیلما رو یادگاری نگه‌داشتم. بامزه‌ترینشون اونجا بود که حرف زدم و همین‌جوری که زل زده بودم به دوربین گوشیم، مکث کردم و گفتم اُلمادی (به زبان ترکی ینی «نشد») و از اول ضبط کردم. چند بارم محل زل زدنمو تست کردم و بالاخره نفهمیدم کجا رو نگاه کنم که دقیقاً چشم تو چشم بینندۀ فیلم بشم. امیدوارم فیلمم بین انبوه فیلم‌های رسیده به دستشون گم بشه.

چهار. یه بارم وسط ضبط همین فیلم، خیرات! آوردن. نوۀ پسرعمۀ بابابزرگم برای شادی روح پدرش و مادربزرگش که متأسفانه کرونا گرفتن و فوت کردن کیک و شیر آورده بود. آخرین باری که فریبا رو دیده بودم اوایل کارشناسی بودم. مادربزرگ و پدربزرگشو آورده بود عیددیدنی. اولین و آخرین باری که اومدن خونه‌مون همون یه بار بود. اون موقع تو فیس‌بوک بودیم و لینک وبلاگمو اونجا گذاشته بودم و از اون طریق خوانندۀ وبلاگم هم بود. انقدر عوض شده بود نشناختمش. باهم خوش و بش کردیم و همون‌جا دم در ده دیقه‌ای حرف زدیم و هر چی بفرما زدم بیا تو گفت نه ممنون باید برم. اون از سختی‌های بزرگ کردن دوتا بچه‌ش که از اسم و جنسیتشون بی‌اطلاعم گفت و منم از مشقت‌های درس خوندن. اون گفت تو کار خوبی کردی درستو ادامه دادی و من گفتم نه اتفاقاً کار تو درست‌تر بود که شوهر کردی :|

پنج. به‌دلیل مشابهت‌های بسیار زیاد تحصیلاتی که یکی از خواستگارها به شوهر پریسا داشت حدس زدم اونا منو به اینا معرفی کردن. چند وقت پیش غیرمستقیم به پریسا گفتم نکنه از این کارا. به این خواستگار آخری هم میومد که با شوهر ندا در ارتباط باشه. هنوز ندیدم ندا رو که به اونم بگم نکنه از این کارا.

شش. یه خانومی تو خیابون جلوی یکی از فامیلامونو گرفته گفته دنبال دختر چادری بیست‌وهفت‌هشت‌ساله‌ام برای پسر سی‌وشش‌وهفت‌ساله‌م. می‌شناسید؟ ایشونم یاد من افتاده و ازش پرسیده آقاپسر چه‌کاره هستن؟ ایشونم گفته پاسدارن. پاسدار به زبان ما میشه همونی که تو سپاهه. خدا رو شکر انقدری شناخت داشت ازم که متوجه باشه به درد این خانواده نمی‌خورم و شماره نده بهشون، ولی وقتی بهم گفت یه همچین موردی بوده قیافه‌م دیدنی بود. آخه این چه طرز دنبال دختر گشتنه؟!!! تو رو خدا به ماماناتون بگید این‌جوری براتون دختر پیدا نکنن. نکنن از این کارا :|

هفت. نوجوان که بودم، آرش جزو اسم‌های موردعلاقه‌م بود. چند وقت پیش یه آرش نامی تو تلگرام پیام داد «۳۴ سالمه تهران شما چند سالتونه از کجایید» جواب ندادم و اسکرین‌شات گرفتم. چند ساعت بعد دیدم پیاماشو پاک کرده ولی اسمش هنوز تو لیست چت‌هام هست. شماره‌ش معلوم نبود. شمارۀ منم کلاً برای هیچ کس معلوم نیست. چند روز پیش دیدم اسمشو عوض کرده. الانم چک کردم دیدم عبارتِ مهندس رو به بیوش اضافه کرده.

هشت. با این مقدمه که استاد شمارۀ ۲۰ و ۱۷ خانوم هستن، برای استاد شمارۀ ۲۰ باید دوتا مقاله می‌فرستادیم. یکی رو پنج صبح و یکی رو دهِ شب فرستادم و توضیح دادم حالم خوب نبود و بیمارستان بودم. استاد بامحبتم در پاسخ نوشته سلام. مقالۀ شما را با یک روز تأخیر دریافت کردم. حالا مقایسه کنید با جواب استاد شمارۀ ۱۷ که وقتی گفت چرا بعد از یک سال هنوز کاراتونو تحویل ندادید و یکی از دخترا گفت کسالت داشتم، در جوابش نوشت بلا به دور، ایشالا حالت خوب بشه، آیا الان بهتری؟، می‌خوای بسپریم یکی دیگه این بخش از کارو انجام بده و چندتا گل و قلب هم گذاشت ته پیامش. حالا ترم بعد بازم با این استاد شمارۀ ۲۰ درس دارم و خدا صبرم بده. ولی خب یکی از قشنگیای زندگی تحصیلیم اینه که استاد راهنمام استاد شمارۀ ۱۷ هست.

نه. باید اسلایدهامونو تو کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه (ریپازیتوری هم می‌گن) بارگذاری کنیم. نام کاربری و رمزمون برای سایتا شمارۀ دانشجویی و کد ملی هست. به هر نحوی وارد کردم، وارد نشدم!. دوستام گفتن باید اول زنگ بزنی تو رو تو سیستم تعریف کنن بعد وارد بشی. زنگ که می‌زنم جواب نمی‌دن. ایمیل و پیام هم گذاشتم ولی هنوز جواب ندادن. به استاد شمارۀ ۱۹ پیام دادم که هنوز نام کاربریم تو سیستم تعریف نشده و متأسفانه نتونستم کارامو اونجا بارگذاری کنم. برای کارای ایشونم تا ۳۰ بهمن فرصت داشتیم. جواب داده عیبی نداره کمی صبر کنید. ایشون آقا هستن و گزینۀ مناسبی به‌نظر می‌رسن برای استاد مشاور بودن رساله‌م.

ده. یکی از مقالاتی که تو مقاله‌م بهش ارجاع دادم مقالۀ شاخص‌های معناشناختی واژه‌های فرهنگستان بود. فایلشو نداشتم و چند سال پیش استادمون نسخۀ کاغدیشو بهمون داده بود. این نسخه هم کامل نبود و صفحات آخرو نداشت. معلومم نبود چه سالی چاپ شده و تو کدوم مجله و کنفرانس. گوگلم که کردم اسمی ازش نبود. فقط تو سایت علم‌نت یه اسم ازش بود، بدون تاریخ. نوشته بود مقالۀ کنفرانس آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی که تو مجموعه مقالات همایش یکصدوپنجاهمین سالگرد آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی چاپ شده. حالا درسته زیاد از تاریخ سر در نمیارم، ولی دیگه انقدر حالیمه که این مقاله نمی‌تونه تو کنفرانس سید جمال‌الدین اسدآبادی ارائه بشه. ولی محض اطمینان مجموعه مقالات مذکور رو پیدا کردم و بررسی کردم و خب توش نبود. بعد از اینکه به نتیجه نرسیدم، تازه اینجا تصمیم گرفتم که مصدع اوقات یکی بشم و ازش بپرسم این مقاله کجا منتشر شده؟ به دو سه نفر پیام دادم و همچنان کتابخونه‌مو داشتم زیرورو می‌کردم بلکه تو یکی از مجموعه مقالات پیداش کردم. مجموعه مقالات اپ‌های طاقچه و فیدیبو و کتابراهم گشتم و بالاخره مقاله رو از صفحۀ سیصد یه کتاب شونصدصفحه‌ای پیدا کردم و سریع رفتم پیاممو قبل از دیده شدن پاک کردم که وقت دوستام حتی برای مسئله‌ای که حل شده گرفته نشه.

یازده. اطلاعیۀ اون شصت گیگ دانشجویی رو گذاشتم تو گروه جدیدالورودها که کل دانشگاه توشه. یکی اومده پیام خصوصی داده خطم به اسم بابامه و پیغام ثبت‌نام موفقیت‌آمیز بود رو دریافت نمی‌کنم چی کار کنم؟ نوشتم خب شمارۀ خودتونو وارد کنید. جواب داد حفظ نیستم. گفتم خب زنگ بزنید یه جایی و شماره‌تون بیفته ببینید. گفت شارژ نداره آخه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم خطتون ایرانسله یا همراه اول یا رایتل؟ امیدوار بودم دیگه اینو بدونه و گفت همراه اول. تو گوگل نوشتم کد استعلام شماره همراه اول. اولین نتیجه این بود: ستاره ۹۹ مربع. گفتم این کد رو بزنید شماره‌تونو نشون میده. اینم اضافه کردم که تو گوگل نوشتم و از اونجا فهمیدم. که متوجه بشه که خودش هم می‌تونست این کارو انجام بده. کد رو نوشته و عکس گرفته و نشونم داده که این‌جوری؟ نوشتم بله. بعد نوشته خب بعدش چی کار کنم؟ دوباره نفس عمیق دیگری کشیدم و نوشتم بعد نداره که، به محض وارد کردن کد شماره رو نشون میده. از صفحۀ گوشیش دوباره اسکرین‌شات گرفته فرستاده برام و نوشته میشه شماره‌مو تایپ کنید برام؟ پایین نوشته بود ۹۸۹۱۰ و بقیۀ شماره. نفس عمیق سوم رو کشیدم که حالا گیریم گوگل کردن بلد نیست، ولی یه کاغذ و خودکار پیدا نمیشه اینو یادداشت کنه و تو سایت ثبت‌نام وارد کنه؟ من باید یادداشت کنم براش؟ نوشتم ببین این نهصدوده به بعد شماره‌ته. شماره‌شو یادداشت کردم و تشکر کرد و رفت.

دوازده. چو دیدی نداری نشانی ز شوی، ز گهواره تا گور...


۰۲ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۶- سرم

جمعه, ۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۳۰ ب.ظ

از هفتۀ آینده ترم دوم شروع میشه و مقاله‌های ترم اول رو که باید تا سی‌ام تحویل می‌دادم هنوز نتونستم کامل تحویل بدم، چرا که روز آخری که اختصاصش داده بودم به جمع‌بندی و ویرایش مقاله‌ها و اون روز دیروز باشه، از صبح حالم خوب نبود و شبم با اینکه دکتر گفت مسکن زدم به سِرمُت و برو استراحت کن، برگشتم خونه و با پیامِ هنوز مقالۀ شما دریافت نشده و تا پایان امروز فرصت داشتیدِ استادم مواجه شدم و تا هفت صبح امروز که اول اسفند باشه بیدار بودم که حداقل یکی از چهارتا مقاله رو جمع‌بندی کنم بفرستم و فرستادم. برای دومی هم تا آخر شب فرصت گرفتم و استادِ اون دوتای دیگه هم بین استادها ارحم‌الراحمینه و شنبه هم بفرستم چیزی نمی‌گه.

اخلاقم این‌جوریه که اگه مریض بشم خودم خودجوش نمی‌رم دکتر. در برابر دارو و دکتر رفتن مقاومت می‌کنم و منتظر می‌مونم خودم خوب بشم و اطرافیانم باید دست و پامو ببندن و ببرنم دکتر. ولی این سری حس کردم واقعاً دارم می‌میرم. سردرد داشتم و بعدشم تهوع. شب گفتم منو ببرید دکتر و از حال رفتم و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. آدما معمولاً لحظۀ مرگشون یاد فسق و فجورشون می‌افتن و توبه می‌کنن و بابت بعضی از اعمال ننگینشون پشیمون می‌شن و تصمیم می‌گیرن اگه نمردن اون کارو ترک کنن یا فلان کار دیگه رو انجام بدن، ولی من در این مواقع حساس به سه چیز و فقط هم به همین سه چیز فکر می‌کنم. اولین چیز اینه که اگه بمیرم کیا غصه می‌خورن و غصۀ غصه خوردنِ اونا رو می‌خورم. دومین چیز مقاله‌ها و پروژه‌های ناتمامیه که دستمه و براشون وقت و انرژی صرف کردم و افسوس می‌خورم که کاش یکی پیدا بشه ادامه بده کارمو و به یه جایی برسوندش و نیمه‌تمام نمونه. سومین چیز هم وبلاگمه که همیشه با خودم درگیرم که قبل از مرگ بیام قالبشو پاک کنم و صفحۀ سفیدش کنم یا بذارم بمونه به امان خدا. به کامنت‌های پاسخ داده نشده هم فکر می‌کنم.

با این طرح منع تردد هم دوتا انتخاب بیشتر نداشتیم اون وقت شب. انتخاب اول این بود که بریم تو دل شهر و جریمه بشیم و با دفترچه بیمه تو بیمارستان دولتی ویزیت بشم و هزینۀ گزافی بابت دکتر و دارو متحمل نشیم، و انتخاب دوم هم اینکه بریم همین بیمارستان خصوصی نزدیک خونه‌مون و در واقع سر کوچه‌مون و جریمه نشیم و به جاش ویزیت و هزینه آزاد باشه که گزینۀ دوم رو انتخاب کردیم و باورم نمیشه یه سرم محتوی مسکن و از اون ویتامینا که رنگش زرده و بوش تنده، صدتومن شده باشه :|

+ چند روزه وبلاگ‌ها رو بدون فیلترشکن نمی‌تونم باز کنم. با فیلترشکن هم کامنتام ارسال نمیشه.

+ اصطلاحِ بکش خوشگلم کن رو شنیدید؟ ما ورژنِ بکش دکترم کن‌ش هستیم [عکس].

+ عنوانو هم هر جور دوست دارید بخونید. سَرَم و سِرُم جناس خط دارن. ما بهش می‌گیم هم‌نویسی یا homography.

+ اگر دانشجویید، برید شصت گیگتون رو بگیرید از اینجا https://ictgifts.ir/


۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۵- مأموریت سرّی

سه شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۲۰ ب.ظ

تعدادی از هم‌دانشگاهی‌های سابقم چند ساله تو یه مجموعه به اسم مدرسۀ توسعۀ پایدار که وابسته به پژوهشکدۀ سیاست‌گذاری دانشگاه شریفه کار می‌کنن. برنامه‌هاشون بیشتر تو حوزۀ محیط‌زیست و آموزش تو مناطق محروم و هر آنچه که به توسعۀ پایدار مربوطه هست. چند وقت پیش اتفاقی با «پویش پاسداری از زبان فارسی»شون آشنا شدم و به‌عنوان هم‌دانشگاهی و دوست قدیمی و کسی که حالا با زبان فارسی بیشتر در ارتباطه و دسترسیش به منابع بیشتره، استادهامونو بهشون معرفی کردم که از تجربه‌ها و نظراتشون استفاده کنن و طرحشونو به نحو احسن پیش ببرن.

هفتۀ آینده یه همایش مجازی دارن که تو این همایش قراره دکتر رضا منصوری (یکی از استادهای دانشگاه شریف که تو فرهنگستان هم فعالیت داره) راجع به زبان فارسی صحبت کنه. حمیدرضا محمدی (مؤسس سایت گنجور)، دکتر محمود ظریف (از اعضای فرهنگستان)، مهدی صالحی، محمدمهدی باقری (از مؤسسۀ «ویراستاران») و سروش صحت هم سخنرانی دارن.

یه کلیپ می‌خواستن درست کنن که تو اون کلیپ قرار بود مردم راجع به زبان فارسی صحبت کنن و فیلمشونو بفرستن. فراخوان داده بودن و منم تو گروه‌ها و کانال‌ها فرستادم و دیگه نمی‌دونم چقدر فیلم جمع شده تا حالا. چند روز پیش شخصاً بهم پیام دادن که شما هم صحبت کن و فیلمتو بفرست برامون. گفتم باشه، ولی انقدر مشغله داشتم که نتونستم. مهلت رو تمدید کردن و مشغله‌های من هم بیشتر شد و همچنان نمی‌تونستم دو دیقه وایستم راجع به زبان فارسی حرف بزنم فیلم بگیرم بفرستم براشون. تا اینکه امروز دوباره پیام دادن و با اینکه به‌لحاظ ظاهری! اصلاً آمادگی رونمایی از خودمو ندارم :)) ولی دیگه روم نمیشه که بپیچونم :| و اومدم از شما هم دعوت کنم از خودتون فیلم بگیرید و بفرستید براشون. احتمالاً فیلم‌ها کمه که هی دارن تمدید می‌کنن. فقط لطفاً برای من نفرستید و کلاً اسمی از من نیارید. انگار شما هم یکی از اعضای گروه‌ها و کانال‌های مختلف هستید و فراخوان رو اونجاها دیدید. این آدرس کانالشونه: @sdschool

متن فراخوانشونم اینجا می‌ذارم: ما در «مدرسۀ توسعۀ پایدار» می‌خواهیم یک نماهنگ (clip) از پیام‌های مردمی برای پاسداشت زبان فارسی تهیه کنیم. از همۀ شما دوستداران و دغدغه‌مندان زبان فارسی با هر شغل، سن و تحصیلاتی دعوت می‌کنیم تا با ارسال ویدئویی کوتاه از خود با «مدرسۀ توسعۀ پایدار» در مسیر پاسداری از زبان فارسی همراه شوید. کافیست با گوشی تلفن همراه، ویدئوی کوتاهی از خود تهیه کنید و در آن راجع به سؤالات زیر در مدت دو تا پنج دقیقه صحبت کنید. سؤالات:

اگر بخواهید به شکل کوتاه، احساس، علاقه و اشتیاقتان نسبت به زبان فارسی را بیان کنید، چه می‌گویید؟

به‌نظر شما زبان فارسی در معرض تهدید است؟ چرا باید نگران و مراقب زبان فارسی باشیم؟

رسالت امروز ما در قبال تضعیف زبان فارسی چیست؟

چه صحبتی برای کسانی دارید که نسبت به مراقبت از زبان فارسی غیرمسئولانه عمل می‌کنند؟ (به‌کارگیری واژه‌های بیگانه، بی‌توجهی به دستور زبان، خط و...)

اگر فردوسی آن زمان که زبان فارسی در خطر بود شاهنامه را نمی‌سرود و یا اگر شعرای بزرگ این میراث زیبای زبان فارسی را برای ما به یادگار نمی‌گذاشتند، امروز…؟

کدام یک از آثار کهن فارسی در زندگی شما مؤثرتر بوده است؟ چه تأثیری؟ (می‌توانید در پاسختان به یک شعر، متن یا کتاب اشاره کنید)

یک جمله خطاب به زبان فارسی؟

نماهنگ تهیه‌شده، همزمان با همایش بعدی مدرسۀ توسعۀ پایدار با عنوان «تهدیدهای پیش روی زبان فارسی در مسیر توسعه» در شبکه‌های مجازی منتشر می‌شود. راحت، ساده و صمیمی صحبت کنید. لازم نیست پاسخ‌های خیلی پیچیده، فلسفی یا تخصصی بدید. قرار نیست به همۀ سؤالات پاسخ بدید. اینا نمونه سؤال هستن که بدونید راجع به چی صحبت کنید. فاصلۀ دوربین گوشیتونم زیاد نباشه که صدا ضعیف ضبط نشه. گوشی رو هم به‌حالت افقی نگه‌دارید. می‌تونید از لباس محلی (در صورت وجود) استفاده کنید. اگر فضای پس‌زمینۀ شما معرف شهر، روستا یا میراث فرهنگی جامعۀ محلی شما باشه هم استقبال می‌شه.

ویدئوهای خود را یا در واتساپ یا تلگرام به شمارۀ 9129458095 و یا به ایمیل iransdschool@gmail.com بفرستید. هر سؤالی داشتید می‌تونید در تلگرام یا واتساپ با همین شماره مطرح کنید.


پ.ن: چند روز دیگه، روز زبان مادری هم هست. من ترجیح می‌دادم پاشم برم مقبرة‌الشعرا کنار شهریار اون دو دیقه رو ضبط کنم ولی تو خونه ضبط کردم. حالا شما اگه لباس محلی دارید و به آثار تاریخیتون دسترسی دارید تو همچین فضایی ضبط کنید و تا پس‌فردا (پنج‌شنبه) بفرستید براشون. تو این همایش مجازی هم اگه دوست داشتید شرکت کنید. هر ارتباطی هم باهاشون گرفتید اسمی از من و اینجا نیارید لطفاً. آدرس سایتشونم اینجا نمی‌دم بهتون. چون اگه کلیک کنید روش آدرس اینجا تو آمار ورودی سایتشون ثبت میشه و لو می‌رم. پس چجوری آدرسشونو بدم؟ این پایین، تو این عکس نوشته آدرسشونو. تایپ کنید خودتون. اون ایمیل و شمارۀ 912 هم مال من نیست. اینا رو تو کانالشون گذاشته بودن و منم به همین شماره فرستادم فیلممو. و تأکید می‌کنم فیلماتونو برای من نفرستید و بفرستید برای اونا. با تشکر.


۲۸ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۴- مانندِ چه؟

دوشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ۰۶:۱۶ ب.ظ

اگر بخواید به غیرفارسی‌زبانی که فقط مهارت خواندن و نوشتن زبان فارسی رو داره فیلم، سریال، آهنگ، پادکست، برنامۀ تلویزیونی یا رادیویی فارسی پیشنهاد بدید که مهارت شنیداری فارسی امروزیش تقویت بشه چی پیشنهاد می‌دید؟



برای آن صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة که دیشب پیام داده است «چگونه بهبود مهارت شنیدن می‌توانم» و جلسات آنلاین فارسی را نه کمی و نه بیشتر متوجه می‌شود و در پاسخ به پیشنهادم مبنی بر دیدن فیلم و سریال پرسیده است «خب، مانندِ چه؟».

۱۶ نظر ۲۷ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۳- سیزده سال گذشت

شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۵:۱۳ ق.ظ

پونزده سالم بود که با دنیای شما آشنا شدم و به‌زورِ هم‌کلاسیای وبلاگ‌نویسم که در حال حاضر وبلاگ همه‌شون تعطیله گلدان رو افتتاح کردم. به‌زور، چون فرصتشو نداشتم و وقتم همیشه با درس و مشق پر بود. ولی گفتم حالا که سعدی گلستان و بوستان داره منم یه گلدون کوچیک داشته باشم. دوستام گفتن این گلدون هدیۀ ولنتاین ما به توئه. اون روز طعم انتشار اولین پست و دریافت اولین نظرات رو چشیدم. تجربۀ پست گذاشتن با اینترنتِ دیال‌آپ، ذوق دیدنِ نظر جدید، تمرینِ نوشتن، لذت خوندن و خونده شدن، و دیده شدن. تعامل با خواننده‌ها برام تجربهٔ شیرینی بود، اما نه همیشه. گاهی با بعضی پیام‌ها و نظرها ناراحت شدم، عصبانی شدم و حتی ترسیدم اما اغلب برام دلنشین و دلپذیر بودن. امروز سیزدهمین سالگرد بلاگر شدنمه. تو این سال‌ها همه چی عوض شده جز اینکه نویسندۀ وبلاگ همچنان درس داره. این روز به‌اندازۀ روز تولد خودم برام خاصه. وبلاگم برام انقدر عزیز و دوست‌داشتنی بوده که یه روز با هدرم کارت ویزیت درست کرده باشم، که بذارم داخل کیف پولم، که بدمش به دوستام. انقدر عزیز بوده که روز تولدش کیک سفارش بدم و بخوام عکس هدرو روش بزنن و بنویسن تولدت مبارک. هنوزم برام عزیزه. هنوز خونهٔ امن خیالمه و هنوز وقتی یه حرفایی رو نمی‌تونم تو اینستا تو پیج فامیل یا هم‌کلاسیا بنویسم میام اینجا می‌نویسم. اینجا بیشتر خودمم تا جاهای دیگه‌ای که با اسم و رسم خودم می‌نویسم. بیاید قصهٔ آشناییتون با من و وبلاگمو تعریف کنید. منم تا جایی که حافظه‌م یاری کنه همراهی می‌کنم. از کی و کجا و کامنت‌ها و پیوندهای کدوم وبلاگ رسیدید به اینجا؟ یا خودم کِی و کجا و چجوری آدرسمو بهتون دادم؟ اولین برخورد وبلاگیمون یا اولین پستی که خوندید یادتونه؟ چه تصوری از من داشتید و آیا همچنان همون تصور رو دارید یا تغییر کرده؟ تو این مدت حرفی، حدیثی، پیشنهادی، انتقادی، سؤالی، ابهامی تو دلتون مونده که نگفته باشید؟



‌به‌رسم هر سال، یادگاری‌هاتونو کنار هم گذاشتم و به هدر وبلاگم اضافه‌شون کردم. اسم فرستنده‌ها رو هم گوشۀ هر کدوم از عکسا نوشتم. اگر با کیفیت بالا می‌خواید ببینید به بخش تاریخچه و دربارۀ وبلاگ مراجعه کنید.

۵۸ نظر ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۰۵:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1512- ACTION REQUIRED

چهارشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ

تا پارسال هزارتا آدرس تو اینوریدرم داشتم که تو این ده دوازده سال جمع کرده بودم. بعضی از بلاگرا چندتا آدرس داشتن و وقتی بلاگری آدرسشو تغییر می‌داد یا وبلاگشو حذف می‌کرد، لینک قبلی رو از اینوریدرم حذف نمی‌کردم تا آرشیوشو همچنان داشته باشم. 

پارسال اینوریدر بهم اخطار داد که طبق قانون جدید بیشتر از ۱۵۰تا آدرسو نمی‌تونید دنبال کنید. از اون به بعد موقع خوندن وبلاگ‌ها همیشه این اخطارو می‌دیدم و نمی‌دونستم چی کار کنم. یه تعداد از این وبلاگ‌های بی‌محتوا و تبلیغاتی رو که حذف شده بودن و خودمم نمی‌دونم چرا دنبالشون می‌کردم رو پاک کردم و تعداد رو رسوندم به ۸۵۰ وبلاگ. ولی اون اخطار همچنان بود.

امروز دلم شور افتاد که نکنه اینا خودشون وبلاگ‌های مازاد رو حذف کنن؟ ظهر ایمیل زدم بهشون که:

I am using 850 out of 150 maximum allowed subscriptions for my plan. what will happen if I don't reduce the number of my subscriptions or I don't upgrade to Pro

Thank you

فکر نمی‌کردم انقدر سریع جواب بدن. عصر این‌طور جواب دادن که:

You won't be able to add new once, and at some point, our system will automatically remove your most recently subscribed subscriptions and kept only the first 150. You can download your OPML archive containing all your subscriptions from here

به خیال اینکه اون here لینک دانلود آرشیوه کلیک کردم روش. ولی فقط یه فایل چندکیلوبایتی شامل آدرس وبلاگ‌ها رو تحویلم دادن. فکر نکنم راهی باشه برای دانلود آرشیو ولی حالا برای اطمینان مجدداً ایمیل زدم و پرسیدم:

How can I archive the text of all blog posts in PDF or docs or txt or other formats

یه Thank you هم دوباره ته پیامم گذاشتم و الان منتظرم یه راهی پیش پام بذارن که حداقل اول آرشیو بگیرم بعد حذف کنم. که البته بعید می‌دونم. چون همچین امکاناتی رو تو سایت نمی‌بینم. تازه یکی‌دوتا پست نیست که. هزارتا وبلاگ، هر کدوم میانگین پونصدتا پست داشته باشن و پنج سال سابقه، حجم خروجی سر به فلک می‌کشه.

به هر حال من مجبورم وبلاگ همه‌تونو از اینوریدرم حذف کنم و فقط آرشیو ۱۵۰تا وبلاگ رو نگه‌دارم. اگه خودم حذف نکنم یه روز سیستم خودش این کارو انجام می‌ده. اولویتم برای نگه‌داشتن، وبلاگ‌های بلاگفا و میهن‌بلاگه. اینا خودشون از فضای مجازی حذف شدن و اگه منم از اینوریدرم حذفشون کنم دیگه نمی‌تونم مجدداً دنبالشون کنم. چون اساساً وبلاگی وجود نداره که دنبال کنم. و اگه این آدرس‌ها رو از اینوریدرم خارج کنم، دیگه آرشیوشونو نمی‌تونم گیر بیارم. حتی وب‌آرشیو هم آرشیوها رو کامل نداره. تعداد این وبلاگ‌ها هم خیلی بیشتر از ۱۵۰تا هست و باید اولویت‌بندی کنم ببینم بیشتر دلبستۀ آرشیو کیا هستم :|

دیگه نمی‌خوام اکانت جدید اینوریدر ایجاد کنم. چون بازم محدودم به ۱۵۰تا وبلاگ. آدرساتونو بلااستثنا از اینوریدر فعلیم حذف خواهم کرد و از این به بعد از فیدلی می‌خونمتون. فکر نکنم فیدلی محدودیت داشته باشه ولی این دفعه با حساب و کتاب دنبال می‌کنم. مثلاً اونایی که ۱ فرستاده بودن، یا اونایی که از دو سال پیش شمارۀ شبا گرفتن، یا اونایی که عکس‌های ارسالیشون تو هدر وبلاگمه. و البته دوستان نزدیک و دوستان وبلاگی جدیدم رو. دلیلی نمی‌بینم بلاگرهایی که فراموشم کردن رو همچنان تو خاطرم نگه‌دارم و با خودم بکشم این‌ور و اون‌ور.

+ ولی از این بابت غمگینم. حس وقتیو دارم که به‌خاطر کوچیک بودن اتاقم و جا نداشتن مجبور شدم از کتابام دل بکنم و چند کارتن خاطره رو ببرم بذارم انباری.

+ اگر وبلاگتونو حذف کردید یا حذف شده و فکر می‌کنید آرشیوش تو اینوریدر من هست و ممکنه حذفش کنم بگید حذفش نکنم یا یه بک‌آپی بهتون بدم بعد حذف کنم.

+ اگر وبلاگ دارید و بیشتر از دو ساله که اینجا کامنت نذاشتید و فکر می‌کنید که فکر می‌کنم که فراموشم کردید بهتره یه پیامی سلامی کلامی چیزی بذارید. خوشحال می‌شم. جدیدالورودها هم اگر اعلام حضور کنند خوشحال‌تر می‌شم.

+ تا ۲۵ بهمن که تولد ۱۳سالگی وبلاگمه اینجا به‌روز نمیشه و پست جدید نمی‌ذارم.

+ کامنت‌ها هر هفته، جمعه‌ها تأیید و پاسخ داده خواهند شد.


+ همون‌طور که حدس می‌زدم گفتن نمیشه از همۀ پستا بک‌آپ بگیری و باید تک‌تک برداری

You can export single articles as PDF when you click on the 3 dots button next to each article title. But you can't export all at once

+ حالا این‌که چه اصراریه من این آرشیوا رو نگه‌دارم، دلایل زبان‌شناسی و پیکره‌بنیاد داره که توضیحش مفصله.

۷۱ نظر ۱۷ دی ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۱- خام بُدم پخته شدم

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ق.ظ

رسیدم به این مقالۀ استاد شمارۀ ۱۹ و با خوندن این دوتا پاراگراف لبخندی زدم از اعماق جان، به پهنای صورت که البته به نیشِ تا بناگوش باز شباهت بیشتری داشت تا لبخند. به خودم قول دادم منم در آینده یه همچین مقاله‌ای بنویسم و توش بگم پسر اولم تو فلان سن به فلان چیز فلان می‌گفت و دختر دومم بهمان. من تا یه همچین مقاله‌ای ننویسم آروم نمی‌گیگیرم و اگه یه همچین چیزی ننوشته مُردم رو قبرم بنویسید ناکام. اصلاً به‌نظرم من یه دونه از این مقاله‌ها به دنیا بدهکارم و زندگی هم یه همچین فرصتی رو به من بدهکاره و یه ضرب‌المثل ترکی هم داریم که ترجمه‌ش میشه طلبکار سلامتی بدهکارو می‌خواد۱. حالا این خط و نشون رو اینجا یادگاری می‌ذارم که چند سال دیگه بیام بهتون بگم الوعده وفا. 



من از قبل این استادو نمی‌شناختم، ولی الان یه جوری با این مقاله‌ش و سبک زندگیش حال کردم که اگه انتخاب استاد مشاور با خودم باشه به مشاوری برمی‌گزینمش. قشنگ معلومه از وقتی بچه‌هاش به غان و غون کردن افتادن قلم و کاغذ گرفته دستش و اینا هر چی ادا کردن، ثبت و ضبط کرده و ازش یه مقاله درآورده. و به‌نظرم از اونجایی که باباها نسبت به مامان‌ها با بچه‌ها کمتر در ارتباطن، احتمالاً متوجه ظرایف زبانی بچه‌هاشون نشده. مگر اینکه خانومشم کمکش کرده باشه.

یه نکته هم راجع به این پزیدن بگم. من خودم بچه بودم، اول، دوم و حتی سوم ابتدائی، سعی می‌کردم از فعل پختن استفاده نکنم و به جاش بگم پزیدن. چون پُخ به زبان ترکی معادل با گُه و عن (ببخشید که ان‌قدر شفاف دارم می‌گم) هست و واژۀ مؤدبانه‌ای نیست و من تا این سن بر زبانم جاریشون نکردم و اولین بارم هست تایپشون می‌کنم :)) لذا فکر می‌کردم به جای پختن اگه بگم پزیدن مؤدبانه‌تره. تا اینکه به‌مرور زمان با پختن کنار اومدم و به کار بردمش :|

شمام اگه از کودکی‌تون یا از کودکانتون خاطرۀ زبانی دارید با ما در میان بگذارید.


۱ این ضرب‌المثلی که ترجمه‌شو گفتم اینه: بُشلو بُشلون ساغلن ایستر. ترجمهٔ تحت‌اللفظیش میشه صاحب بدهی سلامتیِ صاحب بدهی رو می‌خواد. حالا نمی‌دونم طلبکار کجاشه که فارسیش میشه طلبکار سلامتی بدهکارو می‌خواد. و دلیلشم اینه که زنده بمونه و بدهیشو بده.

۳۶ نظر ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۰:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۰- شما چی می‌گین؟

پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۹، ۰۹:۱۲ ب.ظ

دارم فایل‌های ضبط‌شدۀ کلاس معنی‌شناسی رو گوش می‌دم. یکی دو هفته هم باید برای این درسم وقت بذارم. این بخشِ روابط معنایی و هم‌معنایی زیاد هم تخصصی نیست و فکر کردم شاید شما هم مثل من خوشتون بیاد. جملاتی که تو کروشه گذاشتم حرفای خودمه؛ بقیه‌ش حرفای استاد:

هم‌معنایی را می‌توان میان گویش‌های جغرافیایی/ منطقه‌ای یا گویش‌های اجتماعی نیز در نظر گرفت، مانند کوچه در برابر میلان در مشهد و شهرهای همسایه، و بیمارستان در برابر کَسَلخانه در فارسی افغانی. با کمی چشم‌پوشی از تعریفِ نظری لهجه به‌عنوان گونه‌ای از یک زبان با تفاوت آوایی، در میان برخی لهجه‌ها هم می‌توان هم‌معنایی واژگانی را مشاهده کرد (در واقع چون در عمل گویش‌ها بر روی پیوستاری از نزدیکی و دوری از هم قرار دارند، موارد بسیار نزدیک به هم را که تفاوت واژگانی یا دستوری بسیار اندکی دارند، گویش به شمار نمی‌آورند، مانند گونۀ فارسی اصفهانی یا شیرازی؛ ولی به هر حال اندک تفاوت‌های واژگانی و دستوری در کنار تفاوت‌های آوایی آشکار و هویدا همچنان مشاهده می‌شود). در زیر نمونه‌هایی از این هم‌معناهای منطقه‌ای آمده است:

ورود: درآمدگاه (تاجیکستان)

خروج: برآمدگاه (تاجیکستان)

سفره‌خانه: دسترخان (تاجیکستان)

هویج: سبزی (تاجیکستان) [آخه هویج کجاش سبزه که بهش می‌گن سبزی؟! ما می‌گیم یِرکُکی. ترجمۀ تحت‌اللفظیش میشه زمین ریشه (ریشۀ زمینی) سیب‌زمینی رو هم می‌گیم یِرآلما که ترجمۀ اینم میشه زمین سیب]

اشتباه کردن: غلط کردن (افغانستان) [حالا اگه بخوان فحش بدن بگن غلط کردی چی می‌گن؟]

ازدواج کردن: زن گرفتن (تهران)، زن ستوندن (اصفهان)، زن بردن (مازندران)، زن خریدن (افغانستان) [این چیزی که افغان‌ها می‌گنو دوست نداشتم. ما برای ازدواج کردنِ آقایان می‌گیم اِولَن‌ماخ. یعنی خانه‌دار شدن. به ازدواج کردن خانم‌ها هم می‌گیم اَرَ گِتماخ. یعنی به شوهر رفتن :))]

اذان گفتن: اذان زدن (لُرستان، گیلان)، اذان دادن (خراسان)، اذان کشیدن (گرگان، ترکمن‌نشینان) [ما هم می‌گیم اذان وِرماخ که ترجمه‌ش میشه اذان دادن. مثل مردم خراسان می‌گیم. ولی من موقع فارسی حرف زدن نمی‌گم اذان دادن. هر کی هم بگه اذان دادن می‌فهمم ترکه]

خندیدن: خنده کردن (گیلان)

نمی‌فهمم: نمی‌دونم (سیرجان)

چنگ زدن: چنگال گرفتن (گیلان)

رفتن: شدن (مشهد)

بلد بودن: یاد داشتن (مشهد)

(چِشم) لوچ: کُلاج (مشهد)

مدادنوکی/ اتُد: مدادفشاری (مشهد) [ما هم تو مدرسه بیشتر مدادفشاری می‌گفتیم]

نوکِ مداد: مغز مداد (مشهد) [ما هم نوک می‌گفتیم]

مدادتراش: مدادسرکُن (مشهد) [ما می‌گفتیم مدادقدّیین. نمی‌دونم ترجمه‌ش چی میشه. قدّه‌ماخ ینی تا کردن. نمی‌دونم چه ربطی به مدادتراش داره]

تارِ مو: لاخِ مو (مشهد)

نمک‌دان: نمک‌پاش (مشهد)

میدان: فِلکه (مشهد، شیراز)

دم‌پایی: سرپایی (مشهد)

خیار: خربزه (کرمان) [به خیار می‌گن خربزه؛ به خربزه چی می‌گن پس؟]

خیار: خیار سبز (کرمان)

سیب‌زمینی: آلو (شیراز) [من چند سال تو خوابگاه سر اینکه آلو و آلوچه و گوجه و گوجه‌سبز چه فرقی دارن و کدوم معادل با کدومه درگیر بودم. تا اینکه فهمیدم یه معنیِ دیگۀ آلو سیب‌زمینیه :))]

سنجد: انگور فرنگی (رشت) [آخه کجاش شبیه انگوره؟! شیرینم که نیست. آبدار هم نیست حتی]

آبکش: سوماق پالان (رشت)، سماق پالون (اصفهان)، چلوصافی (کرمان) [وای چه جالب! ما هم به آبکش می‌گیم سوماخ پالان. من فکر می‌کردم سوماخ پالان ترکیه ولی گویا شهرهای دیگه هم همینو می‌گن و ترکی نیست]

گوجه‌سبز: آلوچه (اصفهان، کرمان، شمال) [ما هم به گوجه‌سبز می‌گیم آلوچه]

این هم‌معنایی در سطح عبارت‌ها، اصطلاح‌ها و ساختارهای دستوری نیز مشاهده می‌شود، مانندِ

حالت رو بگیرم: حالت رو ببرم (تاجیکستان) [اول بگیر بعد ببر :))]

(گردنم) مو برداشته: (گردنم) مویه کرده (مشهد) [گردن مگه مو برمی‌داره؟!]

فعل منفی برای تأکید (قسمت زیرخط‌دار با آهنگ خیزان ادا می‌شود) (مشهد):

این‌قدر که شلوغ نبود (خیلی شلوغ بود)، نتونستم برم تو مغازه [به‌واقع نفهمیدم چرا منفی می‌گن و منظورشون مثبته. آخه این چه مدل تأکید کردنه!]

این‌قدر که خسته نبودم (خیلی خسته بودم)، نتونستم انجام بدم

یادم رفت: یادم شد (مشهد)

یک ربع مانده به ساعت فلان: ربع ساعت کم از فلان (زاهدان، لُرستان)

فردا: صبح (کرمان)

فردا: پس‌فردا (کرمان) [اگه به فردا می‌گن پس‌فردا، به پس‌فردا چی میگن؟]

۵۱ نظر ۱۱ دی ۹۹ ، ۲۱:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استادِ مهارت‌های پژوهش، وقتی هم‌سن‌وسال ما بوده، یه استاد مهارت پژوهش داشته که از این به بعد اینجا ایشونو استادِ استادِ شمارۀ ۲۱ صداش می‌کنیم. هر جلسه چند بار از استادش اسم می‌بره و گویا بهش ارادت فراوان داره. اسمشو گوگل کردم فهمیدم محقق هست و کرورکرور مقاله و کتاب داره. خود این استاد ما هم کرورکرور مقاله نوشته و یه بار موقع تدریس وسط صحبتاش گفت پارسال بیست‌تا مقاله نوشتم. حالا چون من مقاله‌ها رو ندیدم و نخوندم و به تخصصش اشراف ندارم نظری نمی‌دم، ولی برداشتم اینه که این حجم مقاله شبیه غذای حاضری و فست‌فود و نودالیته. مقاله باید مثل کوفته و دلمه و قرمه‌سبزی و فسنجان و حتی آش! طول بکشه حاضر شدنش و انقدر روش کار کنی و فکر کنی که خوب جا بیفته. بیست‌تا واقعاً زیاده. حالا هر هفته هم یه سری تمرین و تکالیف بسیار وقت‌گیر و نامفهوم طراحی می‌کنه که ما با انجام اونا مقاله نوشتن رو به‌صورت حرفه‌ای یاد بگیریم. مثلاً تکلیف سری اولش پختن کلمات کلیدی بود که یک فرایند بسیار توان‌فرسا و وقت‌گیر داره و تهشم هیچ نتیجۀ مفیدی به دست نمیاد. ینی تئوریش خوبه ولی در عمل به درد نمی‌خوره. تمرین این هفته هم اینه: مایندمپ تولیدشده را بارگذاری کنید. چارت پایان‌نامۀ پیشنهادی را بارگذاری کنید. همین دوتا جملهٔ نامفهوم و گنگ بود، بدون هیچ توضیحی. اول رفتم فیلم جلسهٔ قبلو دیدم که شاید اونجا گفته باشه شرح تکلیفو. بعد رفتم سراغ دوستام که دوستان، منظور استاد از مایندمپ چیه؟ چارت چی؟ پایان‌نامۀ پیشنهادی کی؟

هر هفته موقع تدریس یه تعداد از مقاله‌های خودش و استادشو نشونمون می‌ده که ما ایده و الگو بگیریم. یه همچین جدولی تو یکی از مقاله‌های استادش بود و گویا تو تکلیف این هفته منظورش این بود که ما هم از این جدول‌ها بکشیم. وقتی تازه منظورشو متوجه شدیم، رفتم گروه پرسیدم استاد، این جدول توصیفیه یا تجویزی؟ و از اونجایی که من متوجهم که این اصطلاحِ تجویزی و توصیفی مخصوص ماست و ممکنه استاد متوجه نشه جمله‌مو این‌جوری ادامه دادم که استادتون این جدول رو با بررسی تعدادی پایان‌نامه کشیده یا توصیه کرده که صفحات پایان‌نامه‌ها این تعداد باشه؟ گفت یه تعداد پایان‌نامه رو بررسی کرده و شما هم تو حوزۀ تخصصی خودتون همین کارو بکنید. پرسیدم خب حالا ما چندتا پایان‌نامه رو بررسی کنیم که چنین آماری به دست بیاد؟ گفت سه چهارتا رو بررسی کنید خوبه.


جدول استادِ استادِ شمارۀ ۲۱


گنج و سیمرغ که در دسترس نبودن پایان‌نامۀ فارسی بگیرم. رفتم چندهزار پایان‌نامۀ خارجی تو حوزۀ صرف و ساختواژه از پروکوئیست برداشتم و بررسی کردم دیدم از صد صفحه داریم تا پونصد صفحه. یکیش پنج فصله یکیش ده فصل. تنوع بیداد می‌کرد. مگه میشه با انتخاب و بررسی سه چهارتا پایان‌نامه به همچین جدولی رسید؟ میانگین گرفتن از سه چهارتا داده چه فایده‌ای داره خب؟ دوستام گفتن بی‌خیال!، فقط انجامش بده که رفع تکلیف بشه. منم دیدم سه چهارتا واقعاً کمه و ده‌تا رو بررسی کردم. نصفه‌شب بالاخره بررسی‌هام تموم شد و دیدم نتیجه منطقی نیست. چرا باید درصد ماکسیمم کمتر از درصد مینیمم باشه؟ جدول استادِ استاد رو هم بررسی کردم و دیدم اونم همین‌شکلیه. تمام محاسبات رو از اول انجام دادم. گفتم شاید اشتباه کردم. نتیجه تغییر نکرد. یه کم فکر کردم و دیدم آقا! این روش از بیخ اشتباهه، برای همین نتیجۀ اشتباه به دست میاریم. همون نصفه‌شب، تو گروه پیام گذاشتم که «من همچنان با این جدول درگیرم. ببینید اینجا، ماکسیمم کمتر از مینیمم هست. ماکسیمم ۲۵ هست مینیمم ۳۳. تو پایان‌نامه‌هایی که خودمم بررسی کردم هم همین نتایج به دست اومده. دلیلشم اینه که اساساً چنین آمارگیری‌ای اشتباهه.». استاد چه جوابی داد؟ گفت این ۲۵ و ۳۳ جابه‌جا نوشته شده. جاشونو عوض کنید درست میشه. خب حالا باید توضیح می‌دادم که جابه‌جا نیست و درسته و مجموع درصدها باید ۱۰۰ باشه و اگه جابه‌جا کنیم ۱۰۰ نمیشه. از اینکه یه صبح تا شبم سر یه همچین جدول بی‌خاصیتی هدر رفته بود عصبانی بودم. نوشتم «۳۵ صفحه مینیمم هست. تقسیم بر ۱۰۷ میشه ۳۳. و ۵۰ صفحه هم ماکسیمم هست. تقسیم بر ۲۰۰ میشه ۲۵. تا اینجا کاملاً درسته. ولی نتیجه‌ای که مشاهده می‌کنیم اینه که درصد ماکسیمم ۲۵ شده و درصد مینیمم ۳۳. دلیلشم اینه که از ابتدای کار، چنین روش محاسباتی‌ای اشتباه بوده. چون که درصد، مجموعش ثابته. مجموعش صده. ولی وقتی ما درصد ماکسیمم و مینیمم رو حساب می‌کنیم انتظار داریم ماکسیمم هر بار بیشتر از مینیمم باشه. انتظار به‌جایی هست، ولی به‌لحاظ محاسباتی و ریاضی چنین چیزی ممکن نیست.». استاد چه پاسخی داد؟ گفت هدف از این کار فقط دونستن اینه که شما بدونید چند فصل و با تقریب، چند صفحه پایان‌نامه بنویسید. با درماندگی نوشتم «ممنونم از راهنماییتون. ولی روش درستی نیست استاد. من از صبح کلی جست‌وجو کردم و ده‌تا پایان‌نامه رو یکی‌یکی با همین روش بررسی کردم که تهش بفهمم فصل یک پایان‌نامه‌ها بین ۱۳ تا ۳۱ صفحه‌ست و درصدشونم حداکثر ۷! و حداقل ۱۰؟». گفت فقط جدول شما این‌جوریه یا جدول دوستاتون هم؟ و برای چندمین بار داشتم توضیح می‌دادم که با این روش، از نظر ریاضی حداقل یکی از ماکسیمم‌ها کمتر از مینیمم میشه. فرقی هم نمی‌کنه جدول من باشه یا جدول دوستام یا جدول استادِ استاد. چون تو هر فصل انتظار داریم صفحات ماکسیمم و درصد ماکسیمم بیشتر از صفحات و درصد مینیمم بشه و چون باید مقدار درصد ثابت (۱۰۰ درصد) باشه، تو حداقل یکی از فصل‌ها، روند رشد یا بیشتر شدن ماکسیمم، معکوس میشه تا این زیاد بودن رو جبران کنه و با کسریش مجموع ۱۰۰ رو به دست بده. و یهو وسط عصبانیت و خستگی یاد اون هوادار تراکتورسازی افتادم که می‌گفت ۱۳ درصد بود درسته؟ پس چرا دوباره شد ۱۱ درصد؟ همه‌ش میومد پایین. به جای اینکه بره بالا میومد پایین :))

همچنان نتونستم استادو قانع کنم که از ماکسیمم و مینیمم درصد گرفتن اشتباهه :)

هم‌کلاسیام امتحان میان‌ترم رو هم یک هفته عقب انداختن که مشکلات فنی رو رفع کنن و بعدشم فرصت داشته باشن تمرین کنن :|


جدولی که کشیدم و به‌عنوان تکلیف این هفته آپلود کردم

۱۷ نظر ۱۱ دی ۹۹ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از سکانس‌های پرتکرار خواب‌هام اینه که کنکور دارم و ساعت هشت‌ونیمه و من تو حوزۀ آزمونم و هنوز صندلیمو پیدا نکردم. یا نشستم و مداد یادم رفته ببرم. یا مداد دستمه ولی هیچی بلد نیستم. بعد با اینکه موضوع خوابم تکراریه، ولی فضاها هر بار مسخره‌تر از قبل میشه. مثلاً یه بار می‌بینم با فک و فامیل سر جلسۀ آزمونم، یه بار می‌بینم مامان و بابام مراقب آزمونن، یه بار کفشامو لنگه‌به‌لنگه پوشیدم، یه بار بیل و کلنگ دستمه و باید سدهای توی مسیرو بکوبم که ازش رد شم و برسم سر جلسه و یه بارم پتو انداختم رو زمین نشستم آزمون می‌دم. دیشبم با ماسک و دستکش و رعایت شیوه‌نامه‌های بهداشتی داشتم می‌رفتم سر جلسۀ کنکور و باید یه تعهدنامه‌ای می‌نوشتم و امضا می‌کردم. مراقب آزمون وایستاده بود دم در و از همه می‌گرفت این تعهد رو. می‌گفت باید پشت کارت جلسه بنویسید و امضا کنید. نفهمیدم چی دارم می‌نویسم و بعدشم که خواستم بخونم ببینم چی نوشتم دیدم دستخط من نیست و دستخط اون مراقبه هست. ولی همونم خونده نمی‌شد بس که کمرنگ بود. انگار با خودکاری که نفسای آخرش بود نوشته بود. و این کاغذبازیا انقدر طول کشید که ساعت هشت‌ونیمو رد کرد و من هنوز دنبال صندلیم بودم. بعدشم نمی‌دونم چرا سر از کشور فلسطین درآوردم. نظامیان اشغالگر رژیم صهیونیستی هم داشتن به طرف مردم تیراندازی می‌کردن. منم تقویمو درآوردم نگاه کردم دیدم ای بابا روز قدسه و این سؤال پیش اومد که چرا این روزو برای سفرمون به این کشور انتخاب کردیم. تعجبم نمی‌کردم که اصلاً اونجا چی کار می‌کنیم. گویا سفرمون یه سفر تفریحی بود. به همراهانم پیشنهاد دادم فعلاً بریم یه جای امن، فردا میایم از شهر بازدید می‌کنیم (دیشب داشتم به فرانسه فکر می‌کردم و اینکه اگه اینجا به دنیا نمیومدم دوست داشتم کجا به دنیا بیام. بس که زبانشونو دوست دارم. تو ایرانم اگه حق انتخاب داشتم که زبان مادریم یه چیز دیگه باشه کردی رو انتخاب می‌کردم. بس که زبان اونا رم دوست دارم. و با این تخیلات خوابیدم و اینکه حالا چرا سر از فلسطین درآوردمو دیگه نمی‌دونم. خدایا همین‌جا که هستم جام خوبه. مرسی :دی).

چند ماه پیشم خواب می‌دیدم استادراهنمام داره پایان‌نامه‌مو تصحیح می‌کنه. کارمو خوند و گفت ۀها رو اشتباه نوشتی و درستشون کن. منظورش همون ۀ تو عبارت‌هایی مثل خانۀ من بود که یه عده خانه‌ی می‌نویسن. گفتم دوران ابتدائی ۀ (خانۀ) می‌نوشتیم، بعداً دوران راهنمایی قانون عوض شد (عوض کردید) و بهمون گفتن ی بنویسید (خانه‌ی)، بعد تو دانشگاه دیدیم باز میگن همون ۀ درسته. گفت نه دیگه بر اساس دستورخط جدید یه کاراکتر دیگه اختراع کردیم و تو این عبارت‌ها باید گردی ه رو برگردونید سمت راست. شبیه p انگلیسی. این علامت همون ۀ هست. گفتم صفحه‌کلید من اینو نداره آخه. گفت کم‌کم قراره به صفحه‌کلیدا اضافه بشه و تو هم الان باید تو متن پایان‌نامه‌ت از این کاراکتر استفاده کنی.

+ و این خواب

۱۴ نظر ۱۰ دی ۹۹ ، ۱۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۷- دُردانه هستم؛ بلای جانِ هم‌کلاسیام

دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۹، ۰۹:۵۲ ب.ظ

شنبه میان‌ترم دارم و این اولین و احتمالاً آخرین امتحان میان‌ترم مقطع دکتریم خواهد بود؛ چرا که بقیۀ دروس یه سریاشون پایان‌ترم هم ندارن چه رسد میان‌ترم. ارزیابی معمولاً با مقاله و ارائه و مشارکت توی بحث‌هاست. در واقع به کیفیت این فعالیت‌ها نمره داده میشه. ولی مهارت پژوهش، یه درس عملیه و هم میان‌ترم داره هم پایان‌ترم، هم مقاله، هم ارائه، هم بحث و مشارکت در بحث‌ها و هم هر هفته تکلیف و تمرین با اعمال شاقه.

برای این درس باید ده‌ها اکانت تو سایت‌های مختلف ایجاد می‌کردیم، ایمیل دانشگاهی لازم داشتیم، باید کلی نرم‌افزار نصب می‌کردیم و کار با ابزارهای مختلف رو یاد می‌گرفتیم. البته تموم نشده و همچنان داریم یاد می‌گیریم. من به‌شخصه به‌قدری سر این درس بیچارگی و مصیبت کشیدم که اولین «غلط کردمِ» دورۀ دکتریم رو شبِ نصب اندنوت و تحویل تکالیفش ثبت کردم. و فعلاً همون یه دونه غلط کردم رو تو پرونده دارم. دیگه ببینید اون شب چه بر من گذشت که به چنین نتیجه‌ای رسیدم. حالا اوضاع من نسبت به بقیه خوب بود. تونستم ارورهاشو رفع و رجوع کنم و کارام خدا رو شکر راه افتاد. ولی هم‌کلاسیام یه سریاشون تا این لحظه هنوز نتونستن اندنوت نصب کنن. یا یه سریا نصب کردن ولی با وردشون مشکل داره و نمی‌تونن ارجاع بدن. یه سریاشون نمی‌تونن تو وس‌ویور از اندنوت ورودی بگیرن و مشکلاتی از این قبیل. استادمون (این همون استادیه که دکتری شیمی هست و باهم تفهیم و تفاهم نداشتیم. من الان باهاش تفاهم دارم و مشکل ارتباطیم باهاش حل شده، ولی هم‌کلاسیام هنوز دوستش ندارن) واقعاً وقت و انرژی صرف ارورهای تک‌تک دانشجوها می‌کرد که مشکلاتشونو رفع کنه. تو این دو ماه، من هشتاد درصد زمانمو برای این درس صرف کردم و بیست درصد رو بین سه‌تای دیگه تقسیم کردم. خیلی انرژی صرفش کردم تا بالاخره روال دستم اومد و چم و خم کارو یاد گرفتم. فیلم‌های ضبط‌شده رو بارها دیدم و گام‌به‌گام باهاش پیش رفتم و از مراحل کارم هی اسکرین‌شات گرفتم و یه جزوۀ کامل و تروتمیز نوشتم. از اونجایی که استاد از خداش بود وقتی کسی تو گروه مشکلی مطرح می‌کنه، بقیه هم‌فکری و کمک کنن، خودجوش پشتیبانی فنی هم‌کلاسیامو به عهده گرفتم. من عاشق حل چالشم. وقتی میومدن تو گروه می‌گفتن فلان چیز نصب نمیشه، باز نمیشه، یهو بسته میشه، ازشون می‌خواستم از خطاها عکس بگیرن و بفرستن. خودم مراحل رو طی می‌کردم و عکس می‌گرفتم و ازشون می‌خواستم مثل من پیش برن و مشکل بعضیا حل می‌شد و مشکل بعضیا رو نه من نه استاد نه بقیه، هیچ کس نمی‌تونست حل کنه. مسئولین دانشکده‌مون در جواب نامه‌مون گفته بودن اگه از زبان‌شناسیا کسی این کارا رو بلد بود، استاد از دانشکدۀ شیمی نمی‌آوردیم براتون. منم خیلی جدی تصمیم گرفته بودم خودمو آماده کنم برای روزی که برم درخواست بدم برای تدریس. برای همین سعی می‌کردم همه چیزو یاد بگیرم و مشکلات فنی که برای هم‌کلاسیام پیش میاد رو حل کنم. و کمکشون می‌کنم همچنان.

هفتۀ دیگه امتحان داریم و یه عده تازه اومدن پیام گذاشتن که اندنوتمون مشکل داره. مشکل بعضیاشون واقعیه، ولی یه عده هم برای فرار از امتحان و تحویل تکالیف بهانه میارن که امتحان ندن. و خب منصفانه نیست یه عده امتحان بدن و یه عده ندن. حالا اون عده که امتحان ندادن یا نمره‌شونو نمی‌گیرن، یا یه جور دیگه می‌گیرن که این یه جور دیگه هم هر جوری جز جوری باشه که بقیه تجربه کردن منصفانه نیست. به هر حال این مشکلات نرم‌افزاری چه واقعی و چه الکی، وجود دارن. بعضیاشونم حل‌شدنی نیستن. بدون این نرم‌افزارها هم نمیشه به سؤالات جواب داد. لذا، تو گروه پیام گذاشتم که استاد! یه ایده برای برگزاری امتحان به ذهنم رسید. لپ‌تاپ اونایی که مشکل دارن رو با انی دسک متصل کنیم به کامپیوترهای تو دانشکده. کامپیوترهای دانشکده که مشکلی ندارن. اونا از توی خونه با کامپیوتر دانشگاه امتحان بدن. استاد گفت اتفاقاً این راه به فکر خودم هم رسیده بود، ولی سایت تعطیله و مسئولش نیست و باید هماهنگ کنم. گفتم یه راه دیگه هم هست. اونایی که مشکل ندارن، امتحانشونو بدن و با همین انی دسک لپ‌تاپشونو در اختیار دوستاشون که مشکل دارن بذارن. خودمم بعد از امتحان، می‌تونم لپ‌تاپمو در اختیارشون قرار بدم. 

+ دیگه من پیشنهادمو دادم؛ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً :))

+ یادی هم کنیم از پستِ شباهنگ هستم؛ بلای جانِ هم‌کلاسیای ارشدم :|

+ وقتی تورنادو بودم هم بلای جان هم‌کلاسیای کارشناسیم بودم، ولی از اون جایی که بلاگفا لینک پستامو خورده، ارجاعتون می‌دم به تصویری از pdf آرشیوم

+ فکرشو که می‌کنم و همین‌جوری که برمی‌گردم عقب، از دوران پیش‌دبستانی بلای جان هم‌کلاسیام بودم :|

۲۷ نظر ۰۸ دی ۹۹ ، ۲۱:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۶- از ویژگی‌های آزمون مجازی

دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۹، ۰۲:۵۸ ب.ظ

این روزها که آزمون‌های آنلاین رواجش بیشتر شده، هیچی به اندازۀ شنیدن راجع به اینکه فلانی چطور جای بهمانی امتحان داده ناراحتم نمی‌کنه و هیچ رفتار زشت دیگه‌ای به این اندازه فلانی‌ها و بهمانی‌ها رو از چشمم نمی‌ندازه. «تقلب» همیشه بوده و هست و همچنان خواهد بود. ولی در این روزهای کرونایی با آنلاین شدن آزمون‌ها، بیشتر و راحت‌تر شده. تقلب کار زشتیه. حتی اگر نظام آموزشیمون عیب و ایراد داشته باشه که داره، همچنان تقلب کار زشتیه. چه اونی که جای یکی دیگه امتحان می‌ده و چه اونی که یکی دیگه رو جای خودش می‌فرسته هر دو دارن حق اونی که خودش تلاش کرده و از تفریح و استراحتش زده رو ضایع می‌کنن. نگیم چون دوستمه تو رودروایستی قرار گرفتم و قبول کردم، نگیم چون فامیله، چون خواهرمه، برادرمه، همسرمه، چون بچه داره، چون گرفتاره پس کمکش می‌کنم و به جاش امتحان می‌دم. این اسمش کمک نیست. کمک اینه که بچه‌شو نگه‌داری اون امتحان بده. کمک اینه که چیزی که یاد نگرفته رو یاد بدی خودش جواب بده. کمک اینه که براش کتاب بخری و امکانات در اختیارش بذاری بخونه یاد بگیره خودش امتحان بده. نگیم فقط همین یه درسه و بقیۀ درساش خوبه. نگیم چون معلم‌ها و استادها درست تدریس نکردن و خوب یاد ندادن. گیریم که این درس هیچ وقت قرار نیست به دردمون بخوره. چون به دردمون نمی‌خوره پس حق داریم حق بقیه‌ای که اتفاقاً ممکنه این درس به درد اونا هم نخوره ضایع کنیم؟ بیایید یه کم سطح بالا فکر کنیم به قضیه. با امتحان دادن جای بقیه به کسی که لیاقت اون جایگاه رو نداره، جایگاه می‌دیم. اون کسی که چنین اشتباهی می‌کنه، دیگه حق نداره پس‌فردا غر بزنه فلانی حقش نبود به فلان جا برسه و حق ما رو خورد و به اونجا رسید.

یادتونه تو پست سیگارهای بهمن می‌گفتم یه سری کارها بد هستن ولی وقتی از اونایی که دوستشون داریم این کارها سر می‌زنه، زشتی اون کار کم‌رنگ میشه برامون؟ گفتم هر کی یه سری معیار داره برای دوست داشتن و دوست نداشتن بقیه ولی وقتی عاشق یکی می‌شیم، طرف هر کار بدی هم بکنه ممکنه به چشممون نیاد و روی علاقه‌مون تأثیر نذاره این عیب. ولی این چند وقته به این نتیجه رسیدم که تقلب حتی در ابعاد کوچیکش، به‌نظرم، انقدر زشت هست که یک لحظه تصور اینکه عزیزترین عزیزانم که از دل و جان دوست‌تر می‌دارمشون انجامش بدن، از چشمم می‌ندازدشون. کافیه بفهمم یکی به هر دلیلی همچین کاری کرده؛ دیگه نمی‌تونم مثل سابق دوستش داشته باشم. چون که این کار ریشه‌ش برمی‌گرده به دروغ و ضایع کردن حق بقیه.


۹ نظر ۰۸ دی ۹۹ ، ۱۴:۵۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۵- پارک ساعی

جمعه, ۵ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ب.ظ

چهارم دی ۱۳۳۱ (۲۵ دسامبر ۱۹۵۲) سالروز درگذشت کریم ساعی است؛ سازندهٔ پارک ساعی تهران و کسی که درختان خیابان ولیعصر را کاشت. ماجرای درگذشت استاد ساعی از قول دکتر محمدابراهیم باستانی‌پاریزی:

در دوران نوجوانی، از آنجا که خواهرم و همسرش در شیراز زندگی می‌کردند، زیاد به شیراز می‌رفتم. یکی از این بارها در بازگشت از شیراز چند دقیقه‌ای به پرواز مانده بود که مردی با کت و شلوار اتوکشیده بالا آمد و رو به مسافران گفت: «مسافران عزیز! من مسئولیتی در سرجنگل‌داری کشور دارم و چند ساعت پیش به من خبر دادند یک هیئت خارجی مهم مرتبط با کارم به تهران آمده‌اند و قصد مذاکره و انعقاد قرارداد دارند و حضور من در این مذاکرات و بازدیدها ضروری است. از طرفی هواپیما هم جای اضافه ندارد. هر‌کس که بلیت خودش را به من بدهد، من همین الان هزینهٔ بلیت برگشت و یک هفته اقامت و تفریح در بهترین هتل شیراز را به او می‌دهم.»

من کتم را روی دستم انداختم، بلند شدم و گفتم: «من بلیتم را به شما می‌دهم، از لطف شما هم ممنونم؛ من خواهرم اینجاست و به هتل و هزینه‌های دیگر احتیاجی ندارم؛ شما به کارتان برسید.» خلاصه هر‌چه آن مرد اصرار کرد، من چیزی قبول نکردم و به منزل خواهرم برگشتم.

چند ساعتی که گذشت، رادیو با قطع برنامه‌های خود اعلام کرد: «هواپیمای حامل تعداد زیادی از هم‌وطنان که از شیراز به تهران در حرکت بود، سقوط کرده و تمام مسافران از جمله مهندس ساعی، رئیس سازمان سرجنگل‌داری کشور و بنیان‌گذار بسیاری از پارک‌ها، باغ‌ها و جنگل‌های کشور کشته شده‌اند.» حالا من برای همیشه تأسف می‌خورم که چرا با دادن بلیت خودم به آن مرد که بعد از مرگش فهمیدم چه خدمات بزرگی به سرسبزی و آبادانی کشور کرده است، باعث شدم کشورم از خدمات او محروم شود و من زنده بمانم.‌


۲۰ نظر ۰۵ دی ۹۹ ، ۱۹:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش جلسۀ مجازی داشتیم با مسئول آموزش دانشکده که چکیده و نکات آیین‌نامۀ آموزشی رو برامون توضیح بده و اگر سؤالی داشتیم بپرسیم. گفت طبق آیین‌نامه ما هر ترم باید ۶ تا ۸ واحد برداریم. سه ترم آموزشی داریم و بقیه‌ش پایان‌نامه و دفاعه. ترم چهارم باید آزمون جامع بدیم و قبول بشیم. اگه قبول نشیم باید ترم پنج این آزمون جامع رو بدیم و اگر نمرۀ لازم رو کسب نکنیم باید بی‌خیال دکتری بشیم. قبل از آزمون جامع باید همۀ درسامونو پاس کرده باشیم و معدلمون بالای ۱۶ باشه. هر کی معدلش کمتر از ۱۶ باشه باید ترم چهار چندتا درس دیگه برداره و نمرۀ خوب بگیره که معدلش برسه به ۱۶ که ترم پنج آزمون جامع بده. مدرک زبان هم باید داشته باشیم. مدرک من انقضاش تا اسفنده و باید تا ترم ۴ یه بار دیگه امتحان زبان بدم. این آزمون جامع از سه یا چهار درس مهم هست و باید تو این آزمون نمره‌مون تو هر کدوم حداقل ۱۴ باشه و میانگینشون هم حداقل ۱۶ باشه. حالا اگه میانگین بالای ۱۶ بود ولی یکی از درسا کمتر از ۱۴ بود، بازم موردقبول نیست و باید اون درسو دوباره امتحان بدی. اگه همۀ درسای آزمون جامع رو ۱۵.۹۹ بگیری هم قابل‌قبول نیست. چون میانگینشون کمتر از ۱۶ میشه. همه‌ش ۲۰ و یکیش ۱۳.۹۹ هم قابل‌قبول نیست. خلاصه باید نمره‌ها بالای ۱۴ باشن و میانگین بالای ۱۶. بعد از این آزمون جامع می‌تونیم از پروپوزال (که معادل فارسیش پیشنهاده هست و اون ه مال خودشه) دفاع کنیم. تا ترم ۶ این فرصت رو داریم و تا ترم ۶ باید از پروپوزال دفاع کرده باشیم. از اون به بعد روی پایان‌نامه کار می‌کنیم. تا پایانِ ترم ۸ هم باید کلاً دفاع کرده باشیم. قبل از دفاع هم باید حتماً یه مقاله از رساله چاپ شده باشه یا حداقل پذیرفته شده باشه و بعداً چاپ بشه. مجله داخلی باشه هم اشکالی نداره. من فکر می‌کردم باید تو مجلۀ خارجی چاپ کنیم. پرسیدم. گفت اون قانون برای رشته‌های فنی هست. بعد اگه نتونیم تو این ۸ ترم دفاع کنیم، می‌تونیم درخواست بدیم و یه ترم دیگه فرصت بگیریم. این ترم ۹ رایگانه ولی اگر همچنان نتونیم دفاع کنیم ترم ۱۰ و ۱۱ و تا هر وقت دیگه که دفاع نکرده باشیم باید شهریه بدیم. نمی‌دونم شهریه‌ش چقدره. کلاً یه بار می‌تونیم مرخصی بی‌دلیل بگیریم که البته با احتساب هست. ینی جزو سنوات حساب میشه. مسئوله اینا رو که توضیح می‌داد، من یه برگه کنار دستم گذاشته بودم و تندتند یادداشت می‌کردم. برای مرخصی بدون احتساب باید دلیل پزشکی داشته باشیم. ینی خدای نکرده مریض باشی و نیاز به استراحت داشته باشی. دانشجوهای خانم می‌تونن برای تولد هر بچه پنج ترم مرخصی بدون احتساب بگیرن. این پنج ترم برای زایمان و شیر دادن و از آب و گل درآوردن بچه‌ست. گفت محدودیتی هم نداریم و تا هرچندتا بچه باشه مرخصی شاملش میشه. من سریع گوشۀ برگه کنار یادداشت‌هام نوشتم چهار ضربدر پنج مساوی بیست ترم. بعد بیستو تقسیم بر دو کردم ببینم چند سال میشه. بعد دیگه رفتم هپروت و بقیۀ قوانینو نشنیدم :| :))


+ عنوان از سعدی

+ ای سپیده بیا


۸ نظر ۰۵ دی ۹۹ ، ۰۱:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۳- از هر وری دری

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۵:۳۴ ب.ظ

بیر. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دندونِ چپِ پایینِ شمارۀ شِشَم هم شکست و شنبه باید زنگ بزنم یه وقتی بگیرم برم درستش کنم. دوتای قبلی هر کدوم پونصد تومن شد هزینۀ ترمیمش. اینم احتمالاً همین حدودها باشه. دیشب وقتی بیسکویت می‌خوردم شکست.

ایکی. اون کارگاه هوش مصنوعی یادتونه؟ شرکت برای عموم آزاد بود، ولی باید رزومه‌مونو می‌فرستادیم و اگه سابقه و علاقه‌مون مرتبط با کارگاه بود لینک کارگاهو می‌فرستادن. امروز روز اول کارگاه بود و تا دیشب منتظر لینک بودم و نفرستادن. اطلاعیه‌شو همکارم فرستاده بود و قرار بود یه چیزایی یاد بگیرم و تو طرحمون اجرا کنم. بهش گفتم لینکه رو دریافت نکردم. تعجب کرد. ولی به‌نظرم اگه انتخابشون اصولی بوده و واقعاً رزومه‌ها رو بررسی کردن، اشکالی نداره. بالاخره ظرفیت محدوده و نمیشه با قطعیت گفت من مناسب‌ترین فرد بودم.

اوچ. امروز تولد مریمه. چند روز پیشم تولد نرگس بود. به همین بهانه ظهر تماس تصویری گرفتیم و یک‌ونیم ساعتی گروهی باهم حرف زدیم. صحبتامون در تکمیل مباحث تماس قبلی بود. تو تماس گروهی قبلی نتایج کنکور دکتری من و کنکور کارشناسی برادر نگار اعلام نشده بود و نرگس و نگار از پروپوزال‌هاشون دفاع نکرده بودن. پروندۀ اینا رو بستیم و از مباحث جدیدی که بهش پرداختیم قانون منع تردد ساعت نُهِ شب به بعد و گرونی و خرید اینترنتی و مسافرت و مهمونی و کرونا و بسته بودن کتابخونه‌ها و نیاز مبرم من به یه سری کتاب بود که تجدید چاپ هم نمیشن بخرم. حتماً باید برم امانت بگیرم و هر بارم زنگ می‌زنم می‌گن بخش امانت تعطیله. میان‌ترما هم دارن شروع می‌شن. راجع به هیئت‌علمی شدن خودمون و دوستامون هم صحبت کردیم. قرار شد هر کدوم به جایی رسیدیم دست بقیه رو هم بگیریم همون‌جا بند کنیم.

اوچ‌یاریم. بعیده شما این دوتا کتابی که می‌خوامو داشته باشید، ولی اسمشون اینه: معناکاوی فرهاد ساسانی و از فلسفه به زبان‌شناسی چپمن ترجمۀ حسین صافی.

دُرد. نرگس گفت تو پست یلدای سال نود، اونجا که گفته بودم ما از واحد ۷۴ رفتیم و نگار و نرگس و فاطمه و فروغ اومدن رو تصحیح کنم. درستش این بود که نگار و نرگس و منیژه و زهرا و لاله و یه نرگس دیگه اومدن. بعداً منیژه و زهرا و لاله و اون یکی نرگس رفتن و فروغ و فاطمه و بهاره به جاشون اومدن. منم رفتم اون جمله رو تصحیح کردم و گفتم بیام بهتون اطلاع بدم که یه وقت داده‌های ناصحیح بهتون نداده باشم :دی

بِش. سیم‌کارت مریم رایتله. بهش گفتم ستاره ۲۳۲ مربع رو بزن هدیۀ تولدتو بگیر از رایتل. نمی‌دونست همچین کدی وجود داره. زد و دو گیگ اینترنت گرفت. گفتم به شما هم بگم، شاید برای شما هم اتفاق بیافتد.

آلتی. اون استادمون بود که ازش راضی نبودیم و نامه نوشتیم عوضش کنن؛ یادتونه؟ گفته بودیم تخصصش مرتبط به دانشکدۀ ما نیست و یکیو بیارید که باهاش تفهیم و تفاهم داشته باشیم. قبول نکردن و گفتن کسی تو دانشکدۀ خودتون همچین چیزایی رو بلد نیست که یادتون بده. من پیشنهاد دادم همین دانشجوهای پارسال و پیارسال دانشکده‌مون که این درسو گذروندن بیان تدریس کنن. ولی گویا هیچ کدوم انقدر مسلط یا علاقه‌مند به تدریس نبودن. با هم‌کلاسیم قرار گذاشتیم امسال این درسو خوب یاد بگیریم بعداً خودمون داوطلب بشیم برای تدریس تو دانشکده‌مون. این‌جوری دیگه استادی که تخصص مکانیک یا شیمی داره به دانشجوهای زبان‌شناسی روش تحقیق یاد نمیده. البته امیدوارم در آینده دانشجوهای منم نرن نامه بزنن که این استاد تخصصش برقه و تفهیم و تفاهم نداریم :))

یِدّی. یه سریالی هست به اسم بیگانه‌ای با من است که هر شب شبکۀ دو پخش میشه. من این سریالو می‌شنوم. ینی تلویزیونمون همین‌جوری که روشنه و مامان و بابا می‌بینن، منم از تو اتاقم می‌شنوم. دیشب برف میومد و کلاً تلویزیون به هم ریخت و از اون سکانس که این دختره که خودشو جای یکی دیگه جا زده گفت می‌خواد ادامۀ تحصیل بده قطع شد. بعد من دیشب خواب می‌دیدم این اومده دانشگاه و به یکی از استادهای رشتۀ پزشکی بیست تومن (دویست ریال) پول داد و یه پایان‌نامۀ آماده گرفت و رفت دفاع کنه. منم داشتم حرص می‌خوردم که فردا این دکتر بشه با کدوم سواد قراره نسخه بنویسه برای مردم. در ادامۀ خوابم رفتم به اون سایت کارگاه هوش مصنوعی و دیدم نیازی به لینک ورود نبوده و فایل‌ها رو گذاشتن برای دانلود. روی دکمۀ پلی کلیک کردم ببینم که بیدار شدم و فهمیدم ای بابا خواب موندم و به تماس تصویری تولد مریم نرسیدم. ولی این خواب موندنم هم جزو خواب بود و من هنوز خواب بودم و خواب می‌دیدم که خواب موندم. بیدار که شدم همچنان حرص می‌خوردم چجوری بعضیا مقاله و پایان‌نامه می‌خرن و چرا اصلاً کسی باید باشه که به اینا این چیزا رو بفروشه که اینا هم بتونن بخرن.

۱۸ نظر ۰۴ دی ۹۹ ، ۱۷:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۲- جور از حبیب خوش‌تر، کز مدعی رعایت

چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۲۰ ب.ظ

در رابطه با پست قبل، من زمستانو تو اون جمله در مفهوم زمانیش در نظر می‌گرفتم و برای همین اون ترجمهٔ «زمستانی را که از تو دیدم» به دلم نمی‌نشست. نمی‌دونم چرا معنی استعاری زمستان به ذهنم خطور نمی‌کرد و بخش استعارهٔ مغزم کلاً تعطیل بود.

حالا اومدم ضمن تقدیر و تشکر از دوستانی که پیام دادن گفتن اینجا زمستان، استعاره از تلخی و بداخلاقی و ترشرویی هست و در واقع شاعر، بدخلقی‌هایی که از او دیده رو با خوش‌خلقی هیچ کس دیگه‌ای عوض نمی‌کنه و مرا از تاریکی‌های جهل نجات دادن بگم یه بارم تو مدرسه خانم نجفی (نمی‌دونم ناظم بود، معاون بود، مسئول امور پرورشی بود یا چی. همونی که دفترش طبقهٔ دوم بود) بهم گفت برای روز معلم یه متن می‌خوایم بنویسیم. شنیدم قلم خوبی داری. قلمتو لازم داریم. گفتم باشه و رفتم از جامدادیم قلم بردارم ببرم براش. که البته خدا رو شکر دم در دوزاریم افتاد منظورش چیه.


۷ نظر ۰۳ دی ۹۹ ، ۱۹:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1501- Senden gördüğüm kışı

چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۰۸ ب.ظ

داشتم پست‌های کانال ناشریف توییتر سابق رو می‌خوندم. تو یکی از پست‌هاش نوشته بود «من زمستانی که تو را دیدم، با هیچ بهاری عوض نمی‌کنم. حیدر ارگلون». به‌نظرم شعر قشنگی اومد. یادداشتش کردم که اگه یه وقتی تو زمستون دیدمت، بعداً برات بفرستم و بگم من زمستانی که تو را دیدم، با هیچ بهاری عوض نمی‌کنم. اسم شاعر رو گوگل کردم و فهمیدم ترکیه‌ایه. برای رسیدن به متن اصلی، چند کلیدواژه که به ذهنم رسید ممکنه تو جمله باشه رو هم جست‌وجو کردم. sen (تو)، kış (زمستون) و bahar (بهار). نتیجهٔ جست‌وجو این بود:

Senden gördüğüm kışı Başkasının baharına değişmem

سندن (Senden) یعنی از تو. به‌نظرم کانال ناشریف اشتباه ترجمه‌ش کرده بود. همون ترجمهٔ فارسی‌ای که تو کانال دیده بودم رو گوگل کردم. من زمستانی که تو را دیدم، با هیچ بهاری عوض نمی‌کنم. یه عکس از صفحهٔ اینستاگرامی «آن» جزو نتایج بود. روی عکس نوشته بود «من زمستانی را که از تو دیدم با بهار هیچ کس عوض نمی‌کنم». این ترجمه درست بود. از اون پیج اینستا رسیدم به کانال تلگرامی «آن» و پست همین جمله. با اینکه ترجمه درست بود و شاعر گفته بود زمستانی را که از تو دیدم...، ولی به دلم نمی‌نشست. بهتر نبود می‌گفت زمستانی که با تو دیدم؟ Senden رو تو گوگل ترنسلیت نوشتم. از ترکی به انگلیسی، از ترکی به فارسی، به هر چی. فقط همین معنیِ «از تو» رو می‌داد. «با تو» رو گوگل کردم. معنیش Senden نبود. با تو به زبان ترکی یه چیز دیگه می‌شد و شاعر نگفته بود با تو. با کلافگی از خودم پرسیدم آخه چرا زمستونی که از تو؟ چرا با تو نه؟

۱۱ نظر ۰۳ دی ۹۹ ، ۱۳:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۰- یلدای ازیادرفته

سه شنبه, ۲ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۳۲ ب.ظ

چند شب پیش دانشگاه پیام داده بود و دعوتمون کرده بود تو ویژه‌برنامه‌های مجازی و مسابقاتی که برامون تدارک دیده بودن شرکت کنیم. سه چهار روز فرصت داده بودن فیلم و عکس و دابسمش‌های یلدایی و قصه‌گویی‌های مادربزرگا و پدربزرگامونو بفرستیم و نمادهای شب یلدا رو نام ببریم. دیدم فیلم درست و حسابی ندارم، دابسمش بلد نیستم، پدربزرگ و مادربزرگم هم عمرشونو دادن به شما. شرکت نکردم. امشب برای خالی نبودن عریضه در پاسخ به نمادهای یلدا کدام‌اند نوشتم پارچهٔ ترمه به‌عنوان سفره، کرسی، دیوان حافظ، شاهنامه، انار، هندوانه، خرمالو، آجیل، لبو، باقلا، پشمک، نقل و شیرینی. داشتم دنبال عکس می‌گشتم. عکسامو با تاریخشون ذخیره می‌کنم. با این تصور که از سال ۹۴ شب یلدا پیش خانواده بودم، تصمیم گرفتم همون عکس‌های ۸۹ تا ۹۳ خوابگاهو براشون بفرستم. اتفاقی موقع گشتن دنبال عکس‌های سی‌ام آذر و اول دی، متوجه شدم سال ۹۷ تو این تاریخ تو قطار بودم و داشتم می‌رفتم تهران. من که سال ۹۷ دانشجو نبودم. کلاس نداشتم. عکس‌ها رو زدم جلوتر و یادم اومد باید می‌رفتم تهران پی پایان‌نامه‌ام. یادم اومد اون سال به‌خاطر سفر من یلدا رو یه شب زودتر گرفتیم. یادم اومد شب یلدا تو قطار بودم. یادم اومد بلیتمو برای عصر گرفته بودم که صبح زود تهران باشم. زمستون بود. می‌ترسیدم از جاده و برف و اتوبوس. اومدم سراغ وبلاگم. فکر کردم لابد خاطره‌ای یادداشتی چیزی از اون موقع اینجا دارم. داشتم. اون شب تو قطار با گوشیم نوشته بودم:

«سال ۹۱ اومدم تو وبلاگم نوشتم این سومین یلداییه که خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم. نوشتم خوابگاهم. نوشتم با دوستامم. نوشتم بد نمی‌گذره، ولی می‌گذره دیگه. می‌گذره دیگه رو با غصه گفتم. گفتم و هر سال اومدم یه دونه گذاشتم روی این سومین و چهارمین و پنجمین و حالا اومدم بگم امسال هم اولین یلداییه که تنهام. نه تنها خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم بلکه حتی خوابگاه هم نیستم و دوستامم نیستن. صبح باید تهران باشم و تو قطارم. خودمم و خودم. حتی تو کوپه هم کسی نیست.». بعداً که هم‌کوپه‌ایام سوار شده بودن باهم رفته بودیم رستوران قطار و این عکسو گرفته بودم و عنوان پستمم گذاشته بودم: شب بود، شبم سرکش و دیوانه شبی بود...


۱ نظر ۰۲ دی ۹۹ ، ۲۳:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آخرین سه‌شنبهٔ خرداد و اولین یکشنبهٔ تیر پارسال بود. همچنین نیاز دارم وقتی v رو تو کروم تایپ می‌کنم دیگه vclass نیاد بالا.

۷ نظر ۰۱ دی ۹۹ ، ۲۰:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۸- بعد از یلدای نودوسه

يكشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۳ ق.ظ

با مژده حرف زده بودم که بعد از کنکور ارشد و بعد از تموم شدن ترم ۹ باهم باشیم. مژده ترم ۹ مرخصی گرفته بود. ترم ۱۰ اومد واحد ۱۴۴ که تو همسایگی ۱۴۳ بود. اونم دنبال هم‌اتاقی جدید بود. این واحد ۱۴۴ همون واحدی بود که ترم دوم اونجا بودیم. مژده هم هم‌اتاقی سال اولم بود. کار دنیا رو می‌بینین تو رو خدا؟ چرخیدم و چرخیدم و برگشتم سر خونۀ اول. با مژده هر روز راه می‌افتادیم می‌رفتیم پی مذاکره. با اونایی که دنبال واحد خالی بودن صحبت می‌کردیم که اگه به توافق رسیدیم بیان واحد ۱۴۴ و با من و مژده باشن. ترم ۱۰ شروع شده بود ولی من هنوز اسباب‌کشی نکرده بودم واحد ۱۴۴. فعلاً تو همون ۱۴۳ بودم. هم‌اتاقیای واحد ۱۴۳ هم هنوز کسیو پیدا نکرده بودن جای من بیارن. البته نمی‌دونم اصلاً دلشون می‌خواست کسی جای من بیاد یا نه. اگه من می‌رفتم تازه می‌شدن شش نفر. من و مژده می‌خواستیم هزینۀ بیشتری بدیم ولی ۱۴۴ خلوت باشه. وقتی ۱۴۳ رو ترک کردم، متین (یکی از اعضای واحد ۱۴۳) هم با من اومد ۱۴۴. بعدها هم یه نفر دیگه اومد و چهار نفر شدیم و همین تعداد موندیم تا آخر. البته متین و اون دختره زیاد نمیومدن خوابگاه و معمولاً خونهٔ دوستاشون بودن. عملاً من و مژده بودیم بیشتر. و خب من مجدداً داشتم بهشت رو تجربه می‌کردم. می‌خواید قصۀ ترک ۱۴۳ و توصیف بهشت ۱۴۴ رو از زبانِ «منِ اون موقع» بشنوید؟

پستی که شش اسفند ۹۳ نوشتم. لینکشو بلاگفا بلعیده!. عکس گرفتم از pdf.

بعد از اینکه اون پستِ شش اسفندو خوندید، این پستِ هفت اسفند رو هم بخونید بشوره ببره تلخیشو. بازم چون لینکشو ندارم از pdf عکس گرفتم. برای اینکه عکسه دراز نشه، دو قسمتش کردم. قسمت اول، قسمت دوم.

اینم عکس همون صبحی هست که از واحد ۱۴۳ نقل مکان کردم به ۱۴۴. اون وسیله‌های تخت بالایی مال یه بنده خدایی بود که تسویه‌حساب کرده بود و رفته بود، ولی وسیله‌هاشو نبرده بود. دورِ داروندارم خط کشیدم.



این دو تا پنجره و بالکنی که گربه جلوش نشسته رو می‌بینید؟ پنجره‌های واحد ۱۴۳ و بالکن مشترک واحد ۱۴۳ و ۱۴۴ هست. پنجره‌های واحد ۱۴۴ هم نیفتادن تو عکس. این‌ورترن.



خب دوستان، قصۀ ما به سر رسید. من از ۷ اسفند ۹۳ تا چهارِ چهارِ نودوچهار تو واحد ۱۴۴ بودم. از اونجایی که مسئولین تصمیم گرفته بودن هر بلوکی که من اونجا سکنی (قرار شد بخونیم سُکنا) گزیده‌ام رو بکوبن نوسازی کنن، این بار هم نوبت بلوک ۱۳ بود که کوبیده بشه و نو بشه. این شد که دستور تخلیه دادن و همه رفتن. چون مژده تصمیم داشت تابستون هم تهران بمونه و خوابگاه بگیره، چهارِ چهارِ نودوچهار رفت یکی از واحدای بلوک ۱. منم وسیله‌هامو جمع کردم اومدم خونه. یلداهای دورهٔ ارشدم هم خونه بودم. حالا به‌عنوان حسن ختام سلسله‌پست‌های یلدایی، خاطرۀ واپسین دقایقی که تو واحد ۱۴۴ سپری کردمو تقدیمتون می‌کنم. این بار ارجاعتون می‌دم به صدوسومین پست همین وبلاگ:

nebula.blog.ir/post/103/post103

۱۳ نظر ۳۰ آذر ۹۹ ، ۰۹:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۷- یلدای نودوسه

شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۳ ب.ظ

سال تحصیلی ۹۲ که تموم شد، چهار سالِ تحصیلی منم تموم شد. ولی یه تعداد از واحدای درسیمو هنوز نگذرونده بودم. تو کنکور ارشد هم هنوز شرکت نکرده بودم. روال عادی اینه که اواخر ترم هفت و اوایل ترم هشت کنکور ارشد بدی و چهارساله تموم کنی، ولی من تصمیم گرفته بودم یه سال بیشتر تو شریف بمونم. از اونجایی که احتمال می‌دادم ارشد برق اونجا قبول نشم یه درس اختیاری از ارشد و دکتری برداشتم که آرزوبه‌دل نمیرم. کارشناسیا می‌تونستن از این کارا بکنن. یه استاد معارف هم بود که اونم شریفی بود. دوستش داشتم. با اینکه بیست واحد عمومی و معارفمو کامل گذرونده بودم، سال آخر رفتم لیستو چک کردم و هر چی اون استاد ارائه کرده بودو برداشتم. سه واحد آموزش خط پهلوی از مرکز زبان هم برداشتم. ولی دیگه اجازه نداشتم تو خوابگاه از واحدهای چهارنفره و پنج‌نفره استفاده کنم. باید بهشت رو ترک می‌کردم به مقصد واحدهای شش‌نفرۀ بلوک ۱۳ که گفته بودن شده هفت‌نفره. هم‌اتاقیام خیلی ناراحت بودن از این بابت. پیدا کردن هم‌اتاقی جدید هم برای اونا سخت بود هم برای من. اون سال چون می‌خواستم کنکور ارشد بدم، نیاز به آرامش و سکوت داشتم. برای همین یه مدت فکر خونه گرفتن به سرم افتاد. ولی گزینه‌های مناسبی برای هم‌خونه‌ای پیدا نکردم. یادمه اون سال بابا می‌گفت دویست سیصد تا ظرف یه‌بارمصرف بگیرم که توی اونا غذا بخوری که وقتت برای شستن کاسه بشقاب هدر نره و راحت برای کنکور بخونی. دلم برای محیط‌زیست سوخت و نذاشتم چنین کاری بکنه. تابستون ۹۳ همه‌ش ذهنم درگیر این بود که خونه بگیرم یا برم بلوک سیزده. اگه خونه بگیرم، با کی بگیرم و اگه برم بلوک سیزده با کیا هم‌اتاقی بشم. نگار و نرگس و مژده هم پنج‌ساله بودن. ولی چون نگار دورشته‌ای کامپیوتر بود و نرگس دورشته‌ای فیزیک، قانوناً می‌تونستن تو واحد خودشون بمونن. ولی من و مژده باید واحدامونو تخلیه می‌کردیم و می‌رفتیم بلوک ۱۳. یادم نیست مژده کجا رفت و با کیا هم‌اتاقی شد. به‌نظرم مرخصی گرفت که برای کنکور ارشد بخونه. منم بی‌خیال خونه گرفتن شدم و با الهه و راضیه و متین و سه نفر دیگه که اونا هم مثل من سال پنجم بودن به توافق رسیدم و اسباب‌کشی کردیم واحد ۱۴۳. این واحد همون واحدی بود که براشون جلسۀ توجیهی گذاشتم و بهشون گفتم از سؤال جواب دادن خوشم نمیاد. مثل ۱۴۴، U شکل بود. فرقش با ۱۴۴ این بود که در ورودی و سرویس بهداشتی و تختا تو سر سمت راستِ U بودن و آشپزخونه و جایی که درس می‌خوندیم سر سمت چپ U. میز ناهارخوری و بالکن هم تقاطع دو سر U بود. کنکورم بهمن‌ماه بود و این چهار ماهی که با این شش نفر بودم به درس خوندن گذشت. سال‌های قبلشم همه‌ش درس می‌خوندم، ولی اون سال چون تصمیم گرفته بودم همزمان تو چند تا کنکور ارشد شرکت کنم، شب و روزمو به هم دوخته بودم و بی‌وقفه درست می‌خوندم. برای کنکور برق می‌خوندم، برای کنکور زبان‌شناسی می‌خوندم، برای مهندسی پزشکی می‌خوندم. علاوه بر کارت خودم، با کار دوستامم از کتابخونه کتاب می‌گرفتم و تراکتوروار! می‌خوندم. یادم نیست اونجا تو واحد ۱۴۳ چی گذشت بر من و عملکرد هم‌اتاقیام چجوری بود که بهشون گفتم بعد از کنکورم از اینجا می‌رم یه جای دیگه. واقعاً یادم نیست. حتی یادم نیست کی کجا رو کدوم تخت می‌خوابید و حتی وقتی به این فکر می‌کنم که هفت نفر بودیم و شش تا تخت داشتیم یادم نمیاد کی رو زمین می‌خوابید. همین یادمه که تخت من بالای تخت راضیه بود. یادمه الهه هم مثل من تمیزی رو دوست داشت و مخصوصاً روی تمیزی سرویس بهداشتی حساس بود. چون بقیه حاضر نمی‌شدن پول بدیم بیان تمیز کنن، الهه می‌گفت خودم سرویسا رو تمیز می‌کنم. نامبرده الان امریکاست. می‌گفت تو رزومه‌م باید بنویسم یکی از تخصصام هم تمیز کردن سرویسه. منم بشور بساب آشپزخونه رو بر عهده داشتم. چون منم روی تمیزی گاز و یخچال و سینک حساس بودم. ولی یادم نیست بقیه چی کار می‌کردن. لابد اونا هم جارو می‌کردن. تو این چهار ماه، فکر کنم دو بار اساسی از این حرکتا زدیم. من انقدر که با سر و صدا مشکل داشتم با کثیفی و بی‌نظمی مشکل نداشتم. سر و صداشون زیاد بود. نه می‌تونستم خوب بخوابم، نه خوب درس بخونم. من آدم آرومی‌ام و اونا بمب انرژی بودن. بهشون گفته بودم که بعد از کنکور می‌رم از اینجا. وقتی یکی میره، بازماندگان باید جایگزین پیدا کنن، وگرنه هزینۀ اون فرد می‌افته گردن اونا. حالا یه عده خوشحال هم میشن اگه هم‌اتاقیشون بره. جاشون بازتر میشه. ولی یه عده ناراحت میشن. چون هزینه‌شون بیشتر میشه. وظیفۀ من بود که تصمیمم رو باهاشون در میان بذارم تا اگر قراره کسی رو بیارن زودتر اقدام کنن. کجا قرار بود برم؟ نمی‌دونم. بعد از ۹ ترم، حوصلۀ مذاکره و آشنا شدن با آدمای جدیدو نداشتم. ولی تحمل اونجا رو هم نداشتم.

یلدای ۹۳، یادم نیست هم‌اتاقیام رفته بودن خونه‌شون و نبودن یا من نخواستم باهاشون باشم. از یلدای اون سال این عکسو دارم. عکس میز یلدای اتاق نگار و نرگس ایناست. تو همون واحد ۷۴ای که سال ۹۰ اونجا بودم. بعد از ما اینا اومدن اینجا ساکن شدن. اون شب کیک درست کردم و انار دون کردم و یلدا رو اون سال با نگار و نرگس گذروندم نه با هم‌اتاقیام.

اینم پستی که اون موقع تو وبلاگم گذاشتم (چون لینک پستای ۹۳ به بعدو بلاگفا خورده، از pdf مطالب عکس گرفتم).

حالا من اگه بخوام کوئیز بگیرم و ازتون بپرسم کیکی که شب یلدای ۹۳ برای نگار و نرگس اینا درست کردمو قبلاً کجا دیدید چی می‌گید؟ من هر سؤالی تو امتحان بدم، مطمئن باشید جوابش تو جزوه‌تون هست. پس جزوه‌تونو ورق می‌زنید و به تاریخ انتشار پستی که تو این پست ازش یاد شده دقت می‌کنید و می‌گید عه، این همون کیکِ دم‌کنیِ مزیدیه؟ :))


۹ نظر ۲۹ آذر ۹۹ ، ۲۱:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

وقتی ساعت سه کلاس داری و استاد تو گروه پیام میده که میشه کلاس امروزو، ساعت شش تشکیل بدیم و چهار نفر میگن فرقی نمی‌کنه و مشکلی با این ساعت ندارن و موافقن و نفر پنجم، ضمن اعلام موافقت از استاد تشکر می‌کنه و می‌گه این‌جوری به فوتبال هم می‌رسیم. استاد هم تشکر می‌کنه و در پاسخ به نفر پنجم، اون استیکره که می‌خنده و عرق شرم بر جبین داره رو می‌فرسته.

۱۲ نظر ۲۹ آذر ۹۹ ، ۱۴:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۵- یلدای نَوَدودو

شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۲ ق.ظ

برای سال تحصیلی ۹۲، من و هم‌اتاقیام بازم می‌خواستیم باهم باشیم. ولی چون مسئولین خوابگاه می‌خواستن بلوک ما رو (همون واحد چهارو که بهشت بود) بکوبن نوسازی کنن، دوتا بلوک رفتیم اون‌ورتر و این بار در واحد ۲۸ باهم بودیم. این بلوک‌ها عین هم بودن و ما وسیله‌هامونو دقیقاً به همون شکلی که قبلاً تو واحد ۴ چیده بودیم، آوردیم تو واحد ۲۸ چیدیم.

یلدای ۹۲، هم‌اتاقیام رفتن خونه. من احتمالاً امتحانی پروژه‌ای چیزی داشتم که نتونستم برم. دخترخالۀ بابا در جریان بود که اون شب تنهام. دعوتم کرد خونه‌شون. خونه‌شون تهرانه. منم رفتم و شبم همون‌جا موندم. از سفرۀ یلدای اونا عکس ندارم، ولی تو مسیر خونه‌شون یه فروشگاه بود که یادم نیست برای خریدِ چی رفته بودم اونجا (احتمالاً می‌خواستم یه چیزی بگیرم دست خالی نرم خونه‌شون)؛ عکس سفرۀ یلدای فروشگاهو گرفتم.



اون سال، هم‌دانشکده‌ایام یه تابلو زده بودن همکف دانشکده که هر کی یه یادگاری بنویسه. کیفیت عکسو کم نکردم که اگه خواستید بخونید، بتونید بخونید. روش کلیک کنید بزرگتر میشه:


سمت راست، اون امضای پرنده بالای دست، کنار ابر اثر منه

۳ نظر ۲۹ آذر ۹۹ ، ۰۹:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۴- یلدای نودویک

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۹ ب.ظ

از ترم پنجم که سال سوم کارشناسی باشه نقل مکان کردم به واحد ۴. واحد چهار، چهارمین واحدی بود که داشتم تجربه‌ش می‌کردم. هم‌اتاقی‌های جدیدم پریسا و میترا و الهام بودن. هر سه ورودی ۹۰ بودن و یه سال از من کوچیکتر. هر سه از تبریز بودن و هر سه مهندسی شیمی. پریسا هم‌مدرسه‌ایم بود و گویا قبلاً تو مدرسه از من جزوه گرفته بود. خودش می‌گفت. من چیزی یادم نمیومد. وقتی تصمیم گرفتم از واحد ۷۴ پست قبل برم، با خیلیا وارد مذاکره شدم که ببینم اخلاقم به اخلاقشون می‌خوره یا نه. یادم نیست این سه تا مهندس شیمی منو پیدا کردن یا من اونا رو پیدا کردم. اونا سه نفر بودن و دنبال نفر چهارم می‌گشتن که واحد چهارنفره بگیرن. واحدای چهارنفره از واحدای پنج‌نفره کوچیک‌تر بودن و بالکن نداشتن، ولی آروم‌تر و خلوت‌تر بودن. وقتی باهاشون هم‌اتاقی شدم، تازه فهمیدم زندگی مسالمت‌آمیز ینی چی. واحد ۴ به‌معنای واقعی کلمه بهشت بود. هرگز نه صدامونو روی هم بلند کردیم، نه دعوا کردیم، نه سر شلوغی و کثیفی بحثمون شد. هر کی به‌نوبت آشغالا رو می‌برد و برای تمیز کردن اتاق و آشپزخونه و سرویسا، توافق کرده بودیم که هر چند وقت یه بار از مستخدم‌های خوابگاه خواهش کنیم بیان این کارا رو انجام بدن و هزینه‌شو بدیم. هیچ وقت نه سر این هزینه‌ها بحثمون شد نه سر هیچ موضوع دیگه‌ای. بعضی وقتا هم خودمون بشور بساب داشتیم و چقدر روابطمون گرم و محترمانه بود. تو ساعت غذا خوردن بگوبخند داشتیم و بعدش دیگه انگار تو سالن مطالعه بودیم. یه همچین جایی برای من بهشت بود. چون رشتۀ من با اونا فرق داشت و یه سالم ازشون بزرگتر بودم و چون اتاق خوابمون بزرگ بود، توافق کردیم که من یه میز بذارم تو اتاق خواب و اونجا درس بخونم و اینا هم میز چهارمتریِ توی هال رو بین خودشون تقسیم کنن و اونجا درس بخونن. وقتایی هم که اونا خواب بودن و من شب می‌خواستم بیدار بمونم و درس بخونم، میز ناهارخوری آشپزخونه هم بود. و البته میز اونا هم بود. چقدر همدیگه رو مراعات می‌کردیم. یادمه وقتی فهمیدم میترا به گل حساسیت داره گلدونمو بردم گذاشتم تو حیاط خوابگاه. هندزفریای سوخته‌م رو هم می‌زدم رو دیوار. به‌نظرم این‌جوری خوشگل‌تر بود.



این مارمولکو از پشت پنجرۀ همین واحد کشف و ضبط کردم.



این قفسۀ کتابای من بود. تو آزمایشگاه هر آی‌سی‌ای که می‌سوخت، با اطلاع مسئول آزمایشگاه میاوردم می‌زدم به در و دیوار. چون که همچنان فکر می‌کردم خوشگل‌تر میشه اتاق.



یه نکتۀ جالب دیگه هم این بود که اون سه‌تا همه‌چیشون مشترک بود، از جمله جاقاشقی، ولی وسایل من جدا بود. خودم ترجیح می‌دادم وسیلۀ مشترک نداشته باشم با کسی. سمت چپیه مال منه. یه‌تنه بیشتر از اونا قاشق داشتم.



حالا که دارم سبک زندگی خوابگاهی رو می‌گم راجع به شستن لباس‌ها هم بگم. من هیچ وقت خودم نمی‌شستم لباسامو. ماشین لباسشویی داشتیم تو خوابگاه. این‌جوری جمع می‌کردم و هر ماه می‌بردم می‌دادم اونجا. مثل ماشین لباسشویی خونه بود. ولی هم‌اتاقیام چه قبلیا چه اینا و چه بعدیا ترجیح می‌دادن خودشون بشورن و لباساشونو نندازن تو ماشینی که همه ازش استفاده می‌کنن. من با اینکه وسواسم تو این چیزا بیشتر از اونا بود، ولی در توانم نبود هر ماه یه تشت بذارم جلوم این همه لباس بشورم.



اینم از میز یلدای نودویک. سومین شب یلدایی که کنار خانواده نبودم. البته برای هم‌اتاقیام دومین شب یلدا محسوب می‌شد. اونا یه سال از من کوچیکتر بودن. اون دسر سه‌رنگ کار خودمه. تو این جعبه‌های شکلات درست کردم. شکلاتاشو خورده بودیم و جعبه رو نگه‌داشته بودم که به‌عنوان قالب ازش استفاده کنم. چون ژله دوست نداشتم و ندارم همچنان، فکر کنم اون ژله‌های قرمز کار میترا بود. اون شیرینی بدون فر هم کار خودمه. انارها رو هم بچه‌ها دون کردن. هندونه هم نداشتیم.



سال بعد که ۹۲ باشه، ما بازم می‌خواستیم باهم باشیم. ولی چون مسئولین خوابگاه می‌خواستن بلوک ما رو بکوبن نوسازی کنن، دوتا بلوک رفتیم اون‌ورتر و در واحد ۲۸ سکنی گزیدیم.

از واحد ۴ کلی فیلم دارم. یکی از فیلما رو می‌خوام نشونتون بدم. آهنگی که روی فیلم گذاشتم ترکیه. اگه متوجه می‌شید که خوش به حالتون، ولی اگه متوجه نمی‌شید، با ترجمه کردن فکر نکنم حسش منتقل بشه. میگه گدنلره یاس ساخلاما گلنلره بل باغلاما گلن گیدجی بیرگون آغلاما کونلوم آغلاما. معنیش میشه برای اونایی که رفتن، عزا نگیر و غصه نخور، روی اونایی هم که دارن میان حساب نکن. اونی که میاد، یه روزی هم میره، پس گریه نکن. نمی‌دونم کی خونده که گوگل کنم. فایلی که خودم دارمو براتون آپلود می‌کنم [لینک آهنگ، ۳ مگابایت][لینک فیلم، ۲۷ مگابایت]. حجم فیلم واحد ۴ زیاده، اگه نتونستید دانلود کنید می‌تونید عکسای واحد ۲۸ رو ببینید. واحد ۴ و ۲۸ عین هم بودن به‌لحاظ معماری و چینش. تو این پست:

۱۹ نظر ۲۸ آذر ۹۹ ، ۱۹:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۳- یلدای نَوَد

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۰۹ ق.ظ

واحد ۷۴ سومین واحدی هست که من درش سکنی (بخونید سکنا) گزیدم. از ترم سوم تا پایان ترم چهارم. اینجا با ساناز و سارا و آتنه و ریحانه هم‌اتاقی بودم. ساناز و سارا و آتنه اعضای همون اتاق‌خواب‌کوچیکۀ ترم اول بودن. ریحانه هم تبریزی بود و هم‌مدرسه‌ای سحر. از طریق سحر باهاش آشنا شده بودم. حالا تو این واحد دوتا ترک داشتیم، دوتا لر و یه شمالی. برای اینایی که می‌گن اهالی فلان شهر فلان ویژگی رو دارن، همیشه این هم‌اتاقیامو مثال می‌زنم. با اینکه من و ریحانه هر دو ترک تبریز بودیم، هیچ شباهتی، مطلقاً هیچ شباهتی به هم نداشتیم و ساناز و سارا هم که تفاوتشون بیشتر از تفاوت من و ریحانه بود. حالا من و ریحانه زبانمون مشترک بود، ولی ساناز و سارا با اینکه هر دو لر بودن، یکیش یه جوری با مامانش لری حرف می‌زد که هیچی نمی‌فهمیدیم و یکیشم تا حالا یه جملۀ لری هم ازش نشنیده بودیم. از این واحد، خاطره زیاد تو خاطرم مونده. عکس و فیلم هم زیاد دارم از اینجا. بیشترین تعامل رو هم با همینا داشتم و بگوبخند زیاد داشتیم باهم. با همین تیم بود که تو مسابقۀ آشپزی خوابگاه شرکت کردیم و اول شدیم. ترم چهارو هم تو همین واحد با همین هم‌اتاقی‌ها بودم، ولی بعدش ازشون جدا شدم. من که جدا شدم، ساناز هم جدا شد و رفت یه واحد دیگه. سارا خونه گرفت و آتنه و ریحانه هم باهم رفتن یه واحد دیگه. به جای ما نگار و نرگس و منیژه و زهرا و لاله و یه نرگس دیگه اومدن. بعداً هم منیژه و زهرا و لاله و اون یکی نرگس رفتن و فروغ و فاطمه و بهاره به جاشون اومدن اینجا. نامرتب بودن اتاق و بی‌نظمی یکی از دلایل جدا شدنم بود.



این عکس شب یلدای سال دوم کارشناسیه. زمستون سال ۹۰. دومین یلدایی که کنار خانواده نبودیم. هندونه رو فکر کنم خوابگاه بهمون داده بود. سوپ هم سوپ شام خوابگاه بود. ماکارونی و خاگینه و دسرا و پفک هندی رو هم من درست کرده بودم. سس‌ها هم کاله و مهرام و بهروز هستن. تا دی، شایدم بهمن، میز غذا همین‌جا بود و تخت‌خواب هرپنج‌تامون تو اتاق خواب بود. دوتا تخت دوطبقه داشتیم و تخت تکی مال من بود. اینجا زور من بیشتر بود، تکی رو من برداشته بودم. سر نامرتب بودن تخت و پتوهاشون همیشه مشکل داشتیم. دقیقاً یادم نیست کی کاسۀ صبرم لبریز شد که تصمیم گرفتم تختمو بیارم بذارم تو پذیرایی جای همین میز و میزو ببرم جلوی اپن آشپزخونه. بعد از اون دیگه پامو تو اتاق خواب نذاشتم که نامرتبی تختا آزارم نده.

قبل از اینکه بریم تو این واحد سکنی بگزینیم رفتم ازش فیلم گرفتم. تو سکانس آخرش یه سوسک هم نقش‌آفرینی می‌کنه. اون سوسک مال وقتیه که توش سکنی گزیدیم. اگه باز نشد، با کانورتر خودتون فرمتشو عوض کنید. [لینک فیلم، ۷ مگابایت] [کانورتر آنلاین]

اینا رو فکر کنم ریحانه برای شب یلدا درست کرده بود. گذاشته بودیم روی میز یلدا.



این واحد، پنج‌نفره بود. اون کاغذای روی دیوارو می‌بینید؟ اسممونو نوشته بودم که به‌نوبت آشغالا رو ببریم و تیک بزنیم جلوی اسممون. برای جارو کردن هم زمان تعیین شده بود. اون هودِ روی گاز هم الکیه و واقعی نیست. رَه به جایی نداره به‌واقع. وقتی از مرتب نبودن این واحد حرف می‌زنم دقیقاً از چی حرف می‌زنم:



یه خاطره از واحد ۷۴:

deathofstars.blogfa.com/post/374

۱۲ نظر ۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۰:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۲- بعد از یلدای هشتادونه و قبل از یلدای نود

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۵ ب.ظ

ترم اول، واحد ۱۳۲ بودم که عکساشو توی پست قبل دیدید. ترم دوم چون می‌خواستن واحد ۱۳۲ رو بکوبن اتاق ورزش بسازن، ما رفتیم واحد ۱۴۴ که بلوک ۱۳ بود. از بهمن ۸۹ اونجا بودیم تا تابستون ۹۰. ترم دوم، اولین جشن تولد خوابگاهیم تو همین واحد ۱۴۴ برگزار شد. این واحد شبیه حرف U بود. یه سمتش درس می‌خوندیم، یه سمتشم تخت‌خوابامون بود که بخوابیم. بین این دو قسمت، میز ناهارخوری گذاشته بودیم. بالکن هم همون جایی بود که میز ناهارخوری بود. آشپزخونه و سرویس بهداشتی هم ابتدای سرِ سمت چپِ U بودن. این واحد ۱۴۴ شش‌نفره بود. علاوه بر ما چهارتا که تو اتاق‌بزرگۀ پست قبل بودیم، دنیز و ساناز هم به جمع ما پیوستن. دنیز همونی بود که ترم اول مرخصی پزشکی داشت برای عمل زانوش. ساناز هم یکی از اعضای اتاق‌خواب‌کوچیکۀ واحد ۱۳۲ بود. یادم نیست چرا با ما اومد واحد ۱۴۴. لابد با هم‌اتاقیای خودش به توافق نرسیده بود و ترجیح داده بود با ما باشه. آهان. یه چیزایی یادم اومد. مژده، زمان مدرسه تصادف کرده بود و پاش پلاتین داشت. همیشه می‌گفت باید طبقۀ همکف باشم و تخت طبقۀ پایین. دنیز هم که زانوشو عمل کرده بود و همکف و تخت پایین می‌خواست. ساناز هم کمرش مشکل داشت. چون این واحد ۱۴۴ همکف بود با ما اومد. واحد خالی دیگه‌ای تو همکف بلوک‌ها نبود گویا.

ترم دوم که تموم شد، به دلیل اینکه آبمون باهم تو یه جوب نمی‌رفت نگار رفت یه واحد دیگه، دنیز یه واحد دیگه، من و ساناز باهم یه واحد دیگه و مژده و سحر باهم یه واحد دیگه. البته من با نگار مشکلی نداشتم و می‌خواستم هر جا می‌رم با نگار باشم، ولی جایی که نگار می‌خواست بره، ساکنین اونجا گفته بودن بیشتر از یه برقی رو قبول نمی‌کنیم :دی (اونی که این حرفو زده بود الان داره این پستو می‌خونه :دی). این شد که من با ساناز رفتم یه جای دیگه و الان هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد مشکلم با سحر و مژده و دنیز سر چی بود. تو وبلاگم هیچ وقت از دوستام و هم‌اتاقیام بد نمی‌نوشتم و خاطرات بدم رو ثبت نمی‌کردم. خاطره هم اگه ثبت نشه فراموش میشه و برای همینه که واقعاً یادم نمیاد مشکلم باهاشون سر چی بود که جدا شدم. همین یادمه که وقتی جدا می‌شدم دنیز ناراحت بود. خلاصه ترم دوم که تموم شد پخش و پلا شدیم و نگار رفت یه واحد دیگه، دنیز یه واحد دیگه، من و ساناز باهم یه واحد دیگه و مژده و سحر باهم یه واحد دیگه. البته این باهم بودن من و ساناز و نیز باهم بودن مژده و سحر دیری نخواهد پایید و یه سال بعد قراره بازم از هم جدا بشیم و من و ساناز هر کدوم بریم یه واحد دیگه و مژده یه واحد دیگه و سحر کلاً یه خوابگاه دیگه!.

از واحدهایی که بودم فیلم هم دارم، ولی فقط توی یکی‌دوتا از فیلما هم‌اتاقیام نیستن و می‌تونم نشونتون بدم. تو بقیۀ فیلما اونا هم هستن و نمی‌تونم پخش کنم فیلما رو. این فیلمِ سوختنِ سوپمه، تو همین واحد ۱۴۴. اگه باز نشد، با کانورتر خودتون فرمتشو عوض کنید. [لینک فیلم، ۹ مگابایت] [کانورتر آنلاین]

عکس همون سوپی که عرض کردم:



اینم منم. چنان که گویی ببر مازندرانو شکار کرده باشم :)))

۱۰ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۱- یلدای هشتادونه

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۱۲ ق.ظ

یلدای ۸۹ اولین یلدایی بود که با خانواده نبودیم. دقیقاً سه ماه از زندگی خوابگاهیمون می‌گذشت. اون میز و صندلی گوشۀ سمت چپ عکسو می‌بینید؟ اون میز و صندلی من بود. روی همونا کد زدنو یاد گرفتم. یه بار که کدم ران نمی‌شد و ارور می‌داد سرمو گذاشتم روی همون میز و گریه کردم. با نگار هم‌اتاقی بودم. اومد گفت چی شده و چرا گریه می‌کنی و گفتم کدم ران نمیشه. باگشو پیدا کرد و منم دیگه گریه نکردم :)) اون میز مخصوص من بود و کنار تختم گذاشته بودم. یه میز ام‌دی‌اف دراز هم داشتیم که در عرض اتاقمون بود. اون میز پنج متر طولش بود. مژده و سحر و نگار به سه قسمت تقسیمش کرده بودن و اونا اونجا می‌نشستن درس می‌خوندن. تخت‌خواب گوشۀ سمت راست عکس تخت‌خواب سحره. دوطبقه بود. تخت بالایی تخت نگار بود. تخت بالای تخت من خالی بود. خالی نگهش داشته بودیم برای دنیز. اون ترم مرخصی پزشکی گرفته بود برای جراحی زانوش. هم‌مدرسه‌ای من و مژده و نگار بود. اون چارپایۀ آبی پلاستیکی یادم نیست مال کی بود. روی میز، اون ظرفای یه‌بارمصرفی که توش نارنگی و کیک و تخمه هستو خوابگاه بهمون داده بود. هندونه رو ولی یادم نیست خودمون خریده بودیم یا خوابگاه داده بود. واحد ۱۳۲ بودیم. بلوک ۱۲. ترم دوم این واحد ما رو کوبیدن اتاق ورزش کردن و مجبور شدیم بریم یه جای دیگه. دو تا اتاق خواب داشت و یه هال و یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی. هشت نفر بودیم تو این واحد دوخوابه. هفتاد هشتاد متر بود. من و نگار و مژده و سحر از تبریز بودیم و اتاق خواب بزرگو برداشته بودیم. آتنه و سارا و ساناز و زهرا از شمال و خرم‌آباد و کرمان بودن. اونا اتاق خواب کوچیکو برداشتن. یادم نیست رو چه حسابی ما بزرگه رو برداشتیم اونا کوچیکه رو. اتاق ما دو سه برابر اتاق اونا بود. یادم نیست چه امتیازی بهشون داده بودیم در برابر این اتاق. اتاق ما پنج‌تا تخت‌خواب داشت و چون پنج‌نفره بود، بزرگتر بود. ولی یکی از تختای ما خالی بود و عملاً ما هم چهار نفر بودیم مثل اونا. اون اتاق بغلی انقدر کوچیک بود که به‌نظرم بهتر بود پنج نفر تو اتاق‌بزرگه بودن و سه نفر تو کوچیکه. ولی خب ما چهارتا ترک بودیم، ترکی حرف می‌زدیم، اونا متوجه نمی‌شدن و اذیت می‌شدن. شاید برای همین ترجیح دادن باهم تو همون اتاق خواب کوچیک باشن. ولی خب چرا ما چهارتا باهم اونجا نرفتیم و اونا باهم این اتاق بزرگو انتخاب نکردن؟ :))



این همون موقعیت عکس قبله. باید نود درجه ساعتگرد بچرخید دور میز. اینم منم. پشت سرم تخت‌خواب مژده‌ست. مژده تخت‌خواب تکی رو برداشته بود. مژده چون روز اول با مامانش بود یه کم زورش بیشتر از بقیه بود و تونست تخت تکی رو تصاحب کنه، وگرنه چیزای تکی سهم من بودن :دی هر موقع این عکسو نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که چرا چاقو رو مثل خودکار گرفتم دستم؟



از این واحد عکس زیاد ندارم، ولی کلی فیلم دارم. این دو تا عکسو از فیلم برداشتم:



ببخشید دیگه، یه کم نامرتبه. الان که عکسا رو دیدم یادم افتاد اتاق اونا کمد دیواری داشت ما نداشتیم. ما لباسامونو تو کیف و چمدون و زیر تخت می‌ذاشتیم. اسم آتنه رو اشتباهی آتنا نوشتم. همیشه سر اینکه آتنه هست نه آتنا بحث می‌کردیم و بعضی وقتا اسمشو اشتباهی آتنا می‌گفتم. الانم باز اشتباه نوشتم و دیگه درستش نکردم :|

یه خاطرۀ بامزه از واحد ۱۳۲:

deathofstars.blogfa.com/post/283

۹ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۰:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۹۰- برای علاقه‌مندان به هوش مصنوعی

سه شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۵۶ ب.ظ


توی توضیحاتش نوشته حضوری و غیرحضوری، رایگان. رزومه هم لازمه بفرستید براشون. من مشخصات فردی (نام و نام خانوادگی و ایمیل و شماره موبایل و سال تولد)، سوابق تحصیلی (اسم رشته و دانشگاه و سال ورود)، عنوان پایان‌نامه و مقالات، سوابق شغلی (عنوان و مدت فعالیت)، فعالیت‌های علمی و آموزشی و مهارت‌ها (اسم نرم‌افزارهایی که بلدم باهاشون کار کنم) رو نوشتم فرستادم. فکر کنم دو صفحه ورد هم کافی باشه. معرف هم نمی‌دونم چیه. من نداشتم.

+ من حضوریاشو شرکت نمی‌کنم. یه وقت برای دیدن من به خودتون زحمت ثبت‌نام ندید :))

+ لینک ثبت‌نام

 https://www.partcollege.ai/courses/winter99/

۷ نظر ۲۵ آذر ۹۹ ، ۱۹:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۹- مسائل شخصی

دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ۱۱:۰۹ ق.ظ

چند وقت پیش برای یه جایی باید یه چیزی می‌فرستادم و لازم بود چنین فرمی رو پر کنم. تا پیش از این، موقع اعلام جنسیتم، دو تا گزینۀ F و M بیشتر پیشِ روم نبود و راستش اولین بارم بود چنین گزینه‌هایی می‌دیدم. مستر که نبودم، ولی معنی و مفهوم و تفاوت دقیق اون سه‌تای دیگه هم یادم نمیومد. از زبان انگلیسی اول راهنمایی یه چیزای مبهمی یادم بود که یکیش برای خانم مجرده یکیش برای متأهل، ولی باز مطمئن نبودم چی به چیه و سومی کدومه. گوگل کردم تفاوتشونو. نتیجه این بود که: تکلیف Mr روشنه. Mr رو برای آقایون، چه مجرد و چه متأهل استفاده می‌کنن. Miss، برای دخترایی که قطعاً مجرد هستند و ما مطمئنیم که مجردن به کار می‌ره. تلفظش هم میس هست. Mrs برای زنانی که متأهل یا بیوه و مطلقه‌اند به کار می‌ره و تلفظش هم میسیز هست. Ms هم برای خانمی که ندونیم مجرده یا متأهل. اگه خودش هم نخواد بقیه بدونن وضعیت تأهلشو، از این عنوان استفاده می‌کنه. گویا به کار بردن Ms هم خیلی مؤدبانه‌ست و هم نشون می‌ده شما به ازدواج طرف دخالتی ندارید. ینی لازم نیست یه ساعت فکر کنید طرف متأهله یا مجرد و چی باید بگید. این مرسوم‌ترین و مؤدبانه‌ترین لقبه. وقتی یه خانومی خودشو با Mrs معرفی می‌کنه، معنیش اینه که حواست باشه من متأهلم. وقتی هم که خودشو با Miss صدا می‌زنه، یعنی بدش نمی‌یاد دیگران بدونن مجرده و لابد قصد ازدواج هم داره. ولی وقتی خودشو با Ms معرفی می‌کنه معنیش اینه که دوست نداره دیگران در زندگی شخصی اون دخالت کنن و ترجیح می‌ده ملت کاری به تأهل اون نداشته باشن. این گزینه رو انتخاب کردم، ولی به‌لحاظ زبانی و زبان‌شناختی پدیدۀ خوشایندی نبود برام که این همه واژه برای تأهل و تجرد ما وجود داشته باشه و برای آقایون نه. به هر حال اینم یه جور تبعیضه.



چند روز پیش که برف اومده بود، تو کلاس بحث هوا و برف و بارون شد. یکی از هم‌کلاسیا عکس‌های اون روز شهرشون که تو یه سایتی بود رو فرستاد استادها ببینن. همه گفتیم چه عکسای قشنگی. گفت عکاسشون همسرمه. یکی از عکسا رو هم گذاشته بود پروفایلش و خودشم تو عکس بود. با اینکه هر روز از طریق واتساپ باهم درارتباطیم و داریم مسیر صمیمی شدن رو طی می‌کنیم، ولی به جز همون یه بار هیچ وقت دیگه‌ای به تجرد و تأهلش اشاره نکرده بود.

شنبه یکی دیگه از هم‌کلاسیام ارائه داشت و نیومده بود. یه کم منتظرش موندیم تا بیاد. چون اسلایدشم آماده کرده بود و فرستاده بود فکر می‌کردیم میاد. ولی خبری نشد و داشتیم برنامه رو جابه‌جا می‌کردیم که اون جلسه راجع به چیز دیگه‌ای صحبت کنیم. همسرش به استادمون زنگ زد و گفت حالش خوب نبوده و بردمش دکتر یا بیمارستان. این هم‌کلاسیم هم جز همین یه بار هیچ وقت دیگه‌ای به تجرد و تأهلش اشاره نکرده بود. البته همچنان خودش اشاره نکرده و ما از تماس تلفنی همسرش به استاد این نتیجه رو گرفتیم.

دوتا هم‌کلاسی دیگه هم دارم که در مورد وضعیت تأهلشون چیزی نمی‌دونم و اونا هم در مورد من چیزی نمی‌دونن و واقعاً حس خوبی دارم بعد از دو ماه آشنایی و دوستی و ارتباط صمیمانه که باهم تماس تصویری داریم و عکس ناهارمونو برای هم می‌فرستیم، ولی هنوز این اطلاعات رو در مورد همدیگه نداریم. یعنی با اینکه همیشه داریم از حجم تکالیفمون می‌نالیم، ولی نه اونی که متأهل بوده تا حالا گفته مجردها فرصتشون بیشتره و نه اونایی که مجرد بودن به این موضوع اشاره کردن. من این سبک دوستی رو بیشتر دوست دارم.

یادآوری۱. یاد یه خاطرۀ بامزه افتادم. سال آخر کارشناسی، با یه عده هم‌اتاقی بودم که از قبل نه من اونا رو می‌شناختم نه اونا منو. روز اول یه جلسۀ توجیهی تشکیل دادم و ویژگی‌ها و اخلاقمو بهشون گفتم. راجع به زمان خوابم و غذا خوردنم و تمیزی و اینکه بدم میاد موردسؤال واقع بشم. بهشون گفتم اطلاعات و مسائل شخصی شما نه برام مهمه و نه ازتون خواهم پرسید؛ شما هم سعی کنید ازم زیاد سؤال نپرسید. راجع به بقیه هم از من نپرسید. راجع به من هم از بقیه نپرسید. یه چند هفته‌ای گذشت و یه روز لازم شد یکیشون به من زنگ بزنه. یادم نیست برای چی گفته بودم زنگ بزنه. خلاصه با ترس بهم گفت آخه شماره‌تو ندارم. تعجب کردم که این همه مدت شماره‌مو نگرفتی؟ :)) بعد که شماره‌مو دادم مجدداً با ترس پرسید فامیلیت چیه؟ از خنده پخش و پلا شده بودم که دیگه روی این مسائل حساس نیستم و می‌پرسیدی ازم خب. بنده خدا نه از خودم پرسیده بود نه از بقیه :)) اینو گفتم که یادتون بندازم چقدر از کامنتای پرسشی بدم میاد [لینک پست موجود نیست. عکس از pdf]

یادآوری۲. امروز آخرین دوشنبۀ آذرماهه. کدِ ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ ستاره ۱ مربع که یادتون نرفته؟ ماه قبل، من صبح زدم کد رو، برای سه‌شنبه هدیه داد. دوستم ظهر زد، برای چهارشنبه گرفت و یه دوست دیگه‌م یادش رفته بود، عصر کد رو زد. اونم برای پنج‌شنبه گرفت. ولی پیش اومده که دیر بزنن و بگه ظرفیت پر شده. 

۲۴ نظر ۲۴ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۸- از محاسن تحصیل مجازی

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

از مزایای تحصیل مجازی اینه که همزمان که ناهار می‌خوری می‌تونی سر کلاس هم حاضر باشی و از هر دو همزمان مستفیض بشی. نکتهٔ مهمی که لازمه حتماً بهش توجه کنید اینه که قاشقتونو پر نکنید که اگه یهو استادتون سؤال کرد، دهنتون پر نباشه و سریع بتونید قورتش بدید و اظهارنظر نکنید.



پ.ن: کلیدواژۀ ناهارو تو آرشیو وبلاگم جست‌وجو کردم. معمولاً وقت ناهار سر کلاس حل تمرین (حلّت می‌گفتیم) بودم و ناهار نمی‌خوردم. وقتایی هم که کلاس نداشتم، یا می‌رفتم از بوفه یه چیزی می‌گرفتم یا برمی‌گشتم خوابگاه یه چیزی درست می‌کردم و می‌خوردم و دوباره می‌رفتم دانشگاه. با همین یه کلیدواژه کلی خاطره زنده شد برام. دلم تنگ شد برای بی‌ناهار موندنام، برای هول‌هولکی غذا درست کردنام، برای سلف نرفتنام، برای با دوستام ناهار خوردنام.

+ یادی کنیم از ناهارِ قبل از ارائۀ پایان‌نامۀ کارشناسی:

 http://nebula.blog.ir/post/54/post54

۱۷ نظر ۲۳ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اون یازده‌تا سؤال که جوابشون رمز عکس و فیلم کارنامه و دفاع بود یادتونه؟ مثلاً پرسیده بودم تعداد بیسکویت‌های فوندو تو هر بسته چندتاست؟ کافی بود کنترل اف رو بزنید و فوندو رو تو وبلاگم جست‌وجو کنید. لابه‌لای پستام در موردش گفته بودم قبلاً. امروز استادمون با یه نوع جست‌وجوی پیشرفته آشنامون کرد که بعد یا قبل یا بین حروف کلیدواژه، علامت ستاره، علامت سؤال یا علامت دلار می‌زنی و نتایجی که حاصل میشه یه کم وسیع‌تره. وسیع‌تر ینی اینکه مثلاً تو دنبال مراد بگردی و علاوه بر مراد، مرادی و مرادپور و مرادزاده و مرداد رو هم پیدا کنی :)) اسم این علامتا رو نمی‌دونسم و می‌خواستم بدونم آیا بازم از اینا هست یا نه. و چون استادمون موقع جست‌وجو سریع یه چندتا کلمه رو با این روش جست‌وجو کرد و رد شد، می‌خواستم برم دنبالش و قواعدشونو دقیق‌تر بدونم. تو گوگل نوشتم symbol * $ ؟ ولی متوجه منظورم نشد. نوشتم advanced search و این کاراکترها رو هم زدم. ولی بازم چیزی دستگیرم نشد. بی‌خیال جست‌وجوی انگلیسی شدم و فارسی نوشتم علامت ستاره * علامت سوال ? علامت $. روی اولین نتیجۀ فارسی کلیک کردم و سرمو انداختم پایین رفتم تو :)) دیدم در رابطه با این علامت‌ها و روش جست‌وجو کلی اطلاعات با مثال و عکس ارائه کرده. اسمشونم نوشته بود Wildcard character. گفتم حالا برای اینکه یادم نره، نتیجه و خلاصۀ تحقیقاتمو به جزوه‌م اضافه کنم که اونجا هم داشته باشمشون. مثالاشو کپی کردم به جزوه‌م: رهبر*. نتایج شامل رهبر یا رهبر و یک یا چند حرف بعد از آن است، مثلاً رهبر، رهبری، رهبران. امام?. نتایج شامل امام و یک حرف دیگر است. مثلاً امامی، امامت، امامَش. بعد دستمو گذاشتم زیر چونه‌م و به فکر فرورفتم و از خودم پرسیدم این چرا مثالاش ولایتمدارانه‌طوره؟ لابد نویسنده‌ش پیرو ولایت فقیه بوده دیگه. چطور تو توی مثالت میگی مراد و مرادی، اونم نوشته رهبر و امام. برگشتم ببینم این مطلبو کی نوشته و کجاست اصلاً اونجا. با بهت و حیرت و وای من اینجا چی کار می‌کنم گویان صحنه رو با نیشی تا بناگوش باز ترک کردم و اومدم این تجربۀ ناب رو باهاتون به اشتراک بذارم :)) :|

+ سایت مذکور: https://farsi.khamenei.ir/help-content?id=16817


۱۶ نظر ۲۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۶- سؤال خیلی فنی (استخراج CSV از اسکوپوس)

جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۸ ب.ظ

جلسۀ سوم، استادمون کار با اسکوپوس و استخراج داده و ذخیره‌شون تو اکسل رو یاد داد. اون موقع در حد جست‌وجو کردن و ذخیره کردن یاد گرفتم و دیگه عملاً همراه با استاد، یا بعد از اون انجامش ندادم ببینم واقعاً روند کارو یاد گرفتم یا نه. امروز فیلم ضبط‌شدۀ اون جلسه رو می‌دیدم و به چندتا مشکل ریز و درشت برخوردم که اون موقع متوجهش نشده بودم. همه رو به کمک گوگل عزیز حل کردم جز این مورد آخر. این مشکل آخرمو رفتم تو گروه درسی که استاد هم هست مطرح کردم و استاد گفت راه‌حلشو نمی‌دونه و تا حالا این مشکل براش پیش نیومده. فکر کردم پس لابد مشکل از خودم و سیستمم هست که استادم تا حالا بهش برنخورده. یه کم بعد بچه‌ها اومدن گفتن استاد، ما هم اتفاقاً همین مشکل رو داریم. تعدادمون که بیشتر شد، استاد مشکله رو جدی گرفت و یه راهنمایی‌هایی کرد و منم از اونجایی که از صبح با این قضیه درگیر بودم، هر راهی که می‌گفت، من قبلاً اون راهو رفته بودم و دست خالی برگشته بودم و با عکس و سند نشون می‌دادم که این راه جواب نمیده. البته مشکل بزرگتر این بود که اصلاً نمی‌دونستیم مشکل چیه :)) هی اسکرین‌شات می‌گرفتم و هی ایده می‌دادم و فرضیه مطرح می‌کردم بلکه جرقه‌ای تو ذهن دوستان بزنه. تا بالاخره استاد حلش کرد. آیا بهمون گفت چجوری؟ خیر. اومد با ذوق پیام گذاشت که بچه‌ها من راه‌حل رو پیدا کردم، ولی تا فردا ظهر نمی‌گم که خودتون فکر کنید و هر کی پیدا کنه یه نمره به پایان‌ترمش اضافه می‌کنم :| نکتۀ غصه‌دار ماجرا اینجاست که من چهارِ صبح خوابیدم هفت بیدار شدم و از صبم پای لپ‌تاپ بودم و دارم از خستگی می‌میرم ولی اون یه نمره رو می‌خوام و حاضرم یه بار دیگه چهار بخوابم و هفت بیدار شم ولی اون یه نمره رو بگیرم.

حلا فکر نکنم اینجا کسی حوصلۀ راهنمایی و همفکری داشته باشه ولی مطرحش می‌کنم که هم بمونه به یادگار، هم شما روش فکر کنید شاید حلش کردیم.

این اسکوپوسه. توش کلیدواژۀ مورفولوژی رو جست‌وجو کردم و بعدشم نتایج رو فیلتر کردم تا اون مقاله‌هایی که به دردم می‌خوره رو نشونم بده.



نمی‌دونم شما چجوری می‌رید تو اسکوپوس. من چون الان خونه‌م و آی‌پی دانشگاهو ندارم از یابش رفتم. فکر کنم باید تو یابش و اسکوپوس اکانت داشته باشید (ایمیل بدید و عضو بشید) که اجازۀ جست‌وجو بده.

این سایت یابشه: لینکاز اونجا روی اسکوپوس کلیک می‌کنید و می‌رید تو اسکوپوس (البته دقیقاً از نیم ساعت پیش تا حالا سرورش خطا میده و باز نمیشه. ولی من از صبح توش! بودم و مشکلی نداشت. مشکلمون الان باز شدن اسکوپوس نیست. این عکس‌ها رو ببینید و فرض کنید باز شده.)



هدف اینه که بعد از جست‌وجو و پیدا کردن مقاله‌های مرتبط (من ۵۲۲ تا مقاله پیدا کردم) کلیدواژه‌های اونا رو (Author keywords و Index keywords رو) تو فایل اکسل ذخیره کنیم. راهش اینه که این گزینه رو بزنیم:



حالا مشکل چیه؟ من وقتی این گزینه رو می‌زنم فایل اکسل خالی تحویلم می‌ده. تو گروه که مطرح کردم بقیه گفتن برای ما هم خالیه. ولی برای استاد خالی نبود. اون روز که درس می‌داد نهصد تا مقاله تونست وارد اکسل کنه. لابد ما یه محدودیتی داریم یا یه تنظیماتی باید انجام بدیم که استاد قبلاً انجامش داده.

من دقت کردم روی این فایل اکسل خروجی (سمت راستی) و متوجه شدم یه تفاوتی با اکسل‌های معمولی و سابقی که داشتم داره. فرمتشو نوشته Comma Separated Values File. ولی برای اون اکسل معمولی خودم (سمت چپی) اینو ننوشته. حالا به‌نظرتون چی کار کنم خروجی موردنظرو بده و اکسل خالی تحویلم نده؟


۳۲ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۲۱:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۵- بیگاری ۲

جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۹، ۱۱:۴۲ ق.ظ

جلسۀ اولی که استادمون شروع کرد به یاد دادن اندنوت (یه نرم‌افزاره برای ذخیرۀ اطلاعات مقاله‌ها و ارجاع‌دهی)، هیچ کدوممون درست و حسابی یاد نگرفتیم. خیلیا حتی مشکل نصب و راه‌اندازی هم داشتن. جلسۀ بعدم استادمون زمان رو اختصاص داد به آموزش اندنوت و بازم یه عده مشکل داشتن. من خودم چند تا فیلم آموزشی از آپارات دانلود کردم و دیدم و یه صبح تا ظهر براش وقت گذاشتم تا یاد گرفتم. جلسۀ بعدتر، بچه‌ها دوباره از اندنوت سؤال داشتن و چون کلی مطلب دیگه هم باید یاد می‌گرفتیم، نمی‌شد بازم برای این وقت بذاریم. برای همین بعد از کلاسمون استاد تو واتساپ به مشکلات اندنوت رسیدگی می‌کرد و همچنان یه عده مشکل داشتن. پیشنهاد شد که دانشگاه یه کارگاه آموزشی برگزار کنه و یه بار دیگه هم اونجا به این نرم‌افزار پرداخته بشه. کارگاه‌ها یه صبح تا ظهره و هزینه‌شم امسال سی‌وپنج تومنه. گویا پارسال ده تومن بود. استادمون می‌گفت حالا هر چقدر هم که باشه دانشگاه به من هیچ دستمزدی نمی‌ده و همۀ این ده تومن یا سی‌وپنج تومنو دانشگاه برمی‌داره. برای همین فکر نکنید اگه یه وقت می‌گم تو کارگاه ثبت‌نام کنید، برای پر کردن جیب خودمه. وقتم هم انقدر پر هست که برای تشکیل همین کارگاه باید برنامه‌هامو جابه‌جا کنم تا یه روز صبح تا ظهرم خالی بشه.

می‌گفت پارسال یکی از دانشجوهایی که تو این کارگاه ده‌تومنی شرکت کرده بود، چون تو کارگاه حاضر نبود، براش لینک ضبط‌شده رو فرستاده بودن. لینک‌ها هم چند ماه تاریخ انقضا دارن. باید تو اون فاصلۀ زمانی ببینی یا دانلود کنی یا خودت ضبط کنی و نگه‌داری. بعد از این دانشجو بعد از یک سال شمارۀ کارتشو برای همین استادمون فرستاده بود و گفته بود لینک خرابه و من از این کلاس هیچ بهره‌ای نبردم و ده تومن منو برگردونید!

+ همچنان دارم فکر می‌کنم چرا این عزیزان گوگل نمی‌کنن «آموزش اندنوت» تا از دریای بی‌کران آموزش‌های رایگان بهره ببرن و نه این‌جوری وقت و اعصاب استادو هدر بدن نه جیب یه عده بگم مفت‌خور ایرادی نداره؟ رو پر کنن.

+ لااقل ده درصد مبلغو بدید به استاد. یا ده درصد بکشید رو هزینه و اونو بدید بهش. انصافم خوب چیزیه والّا :|

+ یه مهدکودک هم هست نزدیک دانشگاه شهر ما که استادها بچه‌هاشونو می‌ذارن اونجا. سه‌زبانه هست و به بچه‌ها انگلیسی هم یاد می‌دن و تو مهدکودک باهاشون فارسی حرف می‌زنن که در کنار زبان مادریشون اینا رم یاد بگیرن. چند میلیون شهریه می‌گیرن ولی حقوق مربیاشون ماهی دویست‌هزار تومنه :)

۱۶ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۱:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۴- بیگاری ۱

پنجشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۴۹ ب.ظ

تو اون گروهی که اسمش دانشجویان جدیدالوروده یکی از سال‌بالایی‌ها که جزو مدیرهای گروهه پیام گذاشته که سردبیر و مدیرمسئول یکی از مجله‌های دانشگاه فارغ‌التحصیل شدن و به جای اونا از دانشجویان جدید دعوت به همکاری می‌گردد. حالا من تو کارای خودمم موندم و وقت اضافی ندارم هیچ، کم هم میارم هر روز و هی کارام تلنبار میشه و هی اولویت‌بندی می‌کنم و یه سری رو عقب می‌ندازم. ولی گفتم حالا ازش بپرسم ببینم این عنوانِ شیکِ مدیرمسئول و سردبیر فصلنامۀ فلان، شرایط و شرح وظایفش چیه و چجوریه. اونی که این پیامو گذاشته بود مسئول فعلی بود. گفت با اینکه این کارو دوست دارم ولی چون فرصت نمی‌کنم و درگیر کار دیگه‌ای‌ام و درسم تموم شده درخواست دادم یکی دیگه جای من بیاد. پرسیدم دقیقاً چی کار می‌کردی و چه وظایفی داشتی؟ گفت سردبیر تو هر شماره یه سرمقاله می‌نویسه و مطالبی که می‌فرستن رو انتخاب می‌کنه و هماهنگی‌های لازم رو انجام می‌ده و جمع‌بندی می‌کنه و می‌فرسته برای چاپ. حدوداً سه ماه درگیری داره هر شماره. نهصد تومن هم دانشگاه بهت بودجه میده که هفتصد هشتصد تومنشو کسی که صفحه‌آرایی می‌کنه می‌گیره، و دویست سیصد هم میدی به ویراستار مجله. در واقع اون پول رو می‌دن بهت که خرج مجله کنی. چیزی برای خودت نمی‌مونه. امتیاز مادی و معنوی خاصی نداره. البته همیشه هم این نهصد تومن رو نمی‌دن. مثلاً امسال چون اون بودجه رو ندادن، منم گفتم از جیب خودم که قرار نیست دستمزد ویراستار و طراحو بدم، برای همین از بهار تا حالا چیزی منتشر نکردیم و احتمالاً زمستون شمارۀ بعدی چاپ بشه.

ضمن قدردانی از زحماتی که تا حالا خودش و تیمش کشیدن و همتی که داشتن، بابت صداقتی که موقع پاسخگویی از خودش نشون داد هم تشکر کردم. الانم منتظرم شمارۀ بعدی مجله چاپ بشه ببینم سردبیر و مدیرمسئول جدیدش کیه :|

۱۳ نظر ۲۰ آذر ۹۹ ، ۲۲:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۳- دسته‌بندی

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۷ ب.ظ

در رابطه با موضوع پست قبل (اعشارگریزی و رند کردن)، یاد یه خاطرۀ دیگه افتادم گفتم بیام اونم تعریف کنم. پارسال، خاله‌م اومده بود رو گوشیش بام و رمزبان نصب کنم. اپلیکیشن‌های رسمی بانک ملی هستن اینا. رمز و شمارۀ کارت خودش و همسرشو گفت و وارد کردم و نصب کردم. آخرش گفت مثلاً دویست تومن هم از حساب من بردار بریز تو کارت همسرم یا برعکس. بعد من مبلغ هر دو کارتو می‌دیدم. مبلغ هر دو به‌شدت روی مخم بودن. نه‌تنها مضرب صد یا هزار تومن نبودن بلکه به دو سه قرون یا ریال هم ختم می‌شدن. گفتم این مبلغی که قراره کارت‌به‌کارت کنم دقیقاً باید همین مقدار باشه؟ می‌تونم یه ذره کم و زیادش کنم؟ گفت اشکالی نداره، همین حدود باشه هم کافیه. بعد من ماشین‌حساب گرفتم دستم و حساب‌کتاب کردم ببینم چقدر منتقل کنم که لااقل یکیش رند بشه موجودیش. اون کارتی که کمتر استفاده میشد رو رند کردم و به این یکی که باهاش قبض می‌دادن و خرید می‌کردن مبلغ مثلاً 2034567 ریالو واریز کردم. با این کار، کارتِ کم‌کاربرد به پنج رقم صفر ختم شد. این یکی کارت هم با این افزایش موجودی ختم شد مثلاً به 56789 ریال. مشکل رند نبودن این یکی رو هم می‌تونستم با خرید یه شارژ پنج‌هزار و ششصد و هفتادوهشت‌تومنی و نُه‌قرونی حل کنم. خدا رو شکر این اپلیکیشن‌های خرید شارژ اجازه می‌دن هر مبلغ غیرمتعارفی رو وارد کنیم. و خدا رو شکر در رابطه با میزان اعتبار سیم‌کارت این وسواسو ندارم که رند باشه :|. یه بارم این حرکتو روی کارت بانکی عمه‌م زدم و دو تا کارت غیررندشو تبدیل کردم به یک کارت رند و یک کارت غیررند. تو خونه هم هر چند وقت یه بار سه چهار رقم آخر موجودی ملتو می‌پرسم و رندشون می‌کنم :)). اینا رو گفتم که بدونید وبلاگ چه موجود عجیب و غریبی رو می‌خونید :| 

بعد از پر کردن و از حالتِ اعشار درآوردنِ مفاهیم و مقوله‌های پیرامون، طبقه‌بندی کردن رو هم دوست دارم. از طبقه‌بندی مخاطبای گوشیم تا طبقه‌بندی وبلاگ‌ها و خواننده‌ها. این کار ذهنمو آروم می‌کنه. وقتایی که فشار درسی و کاری و روحی و روانی روم باشه می‌رم سراغ دسته‌بندی و طبقه‌بندی کردن. اینجا جعبه‌ابزار بابا رو انتخاب کردم. هنوز تموم نشده:


۱۸ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۲- اعشارگریز

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۵:۳۴ ب.ظ

مستانه (یه بلاگر قدیمی که پزشکه و پنج شش ساله کانال‌نویس شده) نوشته بود یکی از چیزهای عجیبی که بعد از زندگی کنار سیندخت (هم‌خونه‌ای طرحش) راجع به خودم فهمیدم اینه که وسواس پر بودن دارم. مثلاً سیندخت وقتی برام آب یا چایی می‌ریزه، لیوان رو سه‌چهارم پر می‌کنه و من اگر خودم برندارم لیوان رو کامل پر نکنم مضطرب می‌شم یا مثلاً پارچ آب رو اگر نصفه بذاریم تو یخچال می‌ره رو مخم و حتماً باید درش بیارم و پرش کنم.

در همین راستا، منم شبا قبل از خواب گوشی همه رو تا صددرصد شارژ می‌کنم بعد می‌خوابم. حتی وقتی مهمون میاد (البته قبل از کرونا. یه ساله که نه ما جایی رفتیم نه کسی اومده خونه‌مون)، اگه باهاشون رودروایستی نداشته باشم می‌گم بدید گوشیتونو شارژ کنم تا وقتی اینجایین پر بشه (همه مدل شارژری هم داریم تو خونه‌مون). به خونه‌هایی که نزدیک پمپ‌بنزین باشن هم بیشتر از خونه‌های دیگه علاقه‌مندم و اگه یه روز بخوام خونه بخرم جنب پمپ‌بنزین می‌خرم. موجودی بانکیمم همیشه یه‌جوری تنظیم می‌کنم چهاررقم سمت راستش صفر باشه. تو ذهنم صد و مضارب صد پُر و کامل هستن و اگه ببینم جزوه‌م ۹۹ صفحه‌ست ترجیح می‌دم به آب ببندمش که بشه صد و اگه ۱۰۱ صفحه باشه، مطالب به‌دردنخور و تکراریشو حذف می‌کنم که بشه صد. اگه نتونم این کارو بکنم لااقل با مضارب ده رندش می‌کنم و اگه اینم نتونم، تهش دیگه سعی می‌کنم تعداد کلمات توش رند باشه (چون تایپ می‌کنم، به تعداد کلمات اشراف دارم). ینی اگه تغییر یکی از قوانین طبیعت دست من بود، عدد پی رو یا به ۳ تبدیل می‌کردم یا ۴. آخه ۳.۱۴ هم شد عدد؟ یا حتی گرانش زمینو می‌کردم ۱۰ به جای ۹.۸. از دفتر و خودکار نصفه هم بدم میاد. چیزای توی کابینت و یخچال هم باید تو ظرفی باشن که اون ظرف پر باشه. مثلاً اگه جعبۀ دستمال کاغذی، مایع ظرفشویی، مایع دستشویی، آب، نمک، شکر یا چیزی باشه که ظرف داشته باشه و قابل‌پرشدن باشه پر می‌کنم، ولی اگه باقی‌ماندۀ غذا باشه منتقلش می‌کنم به ظرف کوچیکتر که اون ظرف کوچیکتر پر بشه. یا اگه ادویه، برنج و حبوبات یا یه شیشه آبلیموی نصفه داشته باشم و یه شیشه آبلیموی کامل، اگه به‌لحاظ انقضا مشابه باشن یکی می‌کنم و منتقل می‌کنم به ظرف یه کم بزرگتر. همیشه نه ها. مثلاً هفته‌ای یه بار یا ماهی یه بار این نظارت و ساماندهی رو انجام می‌دم. البته بستگی به سرعت مصرف اون چیز داره. مثلاً گوشی و پارچ آبو هر شب چک می‌کنم، ولی ظرف حبوبات و ادویه‌ها رو هر ماه. تو خونه البته یه کم دست و بالم بسته‌ست برای اعمال این رویه، ولی تو خوابگاه خیلی خوب پیاده‌ش می‌کردم. 

مامان یه جایی کار داشت. داشت می‌رفت بیرون. رفت و چند دیقه بعد برگشت. پرسیدم چیزی جا گذاشتی؟ گفت نه، اومدم بگم تا من برمی‌گردم کاری به قابلمه‌های نصفه‌نیمۀ توی یخچال نداشته باش و جابه‌جاشون نکن :|

فقط نمکدون و ظرف شکرو پر کردم :)) بعد نشستم به فلسفۀ وجودی نیمۀ گم‌شده فکر کردم و از اینکه این همه آدم نصفه‌نیمه از جمله خودم و نیمۀ گمشده‌م روی کرۀ زمین زندگی می‌کنیم حس اضطراب بهم دست داد. مثل وقتی که شارژ گوشیم پنجاه درصده و ظرف ماست به نصف رسیده و پارچ تو یخچال تا نیمه پره و دانلودم روی پنجاه درصد گیر کرده و جلو نمی‌ره.


۹ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۷:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۱- سؤال فنی (ویرایش اطلاعات)

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ب.ظ

این سؤال و مشکل، جدید نیست و عجله‌ای ندارم به پاسخش برسم. ولی دوست دارم پاسخشو پیدا کنم. و دلیل اینکه تا حالا اینجا به اشتراکش نذاشتم که باهم روش فکر کنیم این بود که دلم نمی‌خواست سؤال وارد حاشیه بشه و به بیراهه بره و از بحث اصلی خارج بشیم. الانم که دارم مطرحش می‌کنم خواهشم اینه که اگه جوابشو می‌دونید راهنماییم کنید و اگه نه که من از سکوتتون ناراحت نمی‌شم. صورت مسئله رو هم پاک نکنید :دی

مشکل اینه که نمی‌تونم اطلاعات ثبت‌ناممو تو سایپا ویرایش کنم و مشروح مشکل اینه که بابا چند وقت پیش تصمیم گرفت برای من و برادرم ماشین بخره. من گفتم فعلاً لازم ندارم و جایی نمی‌رم. در واقع جایی رو ندارم که برم. ماشین برادرمو وقتی داشت می‌خرید خودم مراحل ثبت‌نامشو انجام دادم و قرعه‌کشی و اینا نداشت. ثبت‌نام کردیم و پولو دادیم و چند ماه دیگه ماشینو گرفتیم. این ماجرا تموم شد و گذشت. نوبت خرید ماشین برای من که شد (البته همچنان جایی رو ندارم برم :|)، نمی‌دونم حالا چون تقاضا زیاد بود یا چی، که هر کی ثبت‌نام می‌کرد، اول قرعه‌کشی می‌کردن و بعد اگه انتخاب میشد، می‌تونست پولو واریز کنه. و قانونشم اینه که کسی که ماشین به اسمش هست نمی‌تونه یه ماشین دیگه بخره. اون شب که بابا بهم گفت ثبت‌نام کنم، چون به اسم خودش ماشین داشت قرار شد اطلاعات خودمو وارد کنم. کد ملی و شمارۀ گواهینامه و شمارۀ شبا و یه همچین چیزایی خواسته بودن. منم اینا رو وارد کردم و تو اون قسمت که باید شمارۀ موبایل می‌نوشتیم شمارۀ بابا رو نوشتم. دقیقاً یادم نیست چون وقت و حوصلۀ تماس و پیگیری نداشتم این کارو کردم یا چی. هر چی رو هم که وارد می‌کردم اخطار می‌داد که بعداً امکان ویرایش نداریا. منم می‌گفتم باشه حالا کی خواست ویرایش کنه. تموم شد و من اطلاعاتو وارد کردم و ثبت شد. دوباره پیام داد که دیگه اجازه نداری ویرایش کنیا. گفتم باشه بابا چند بار می‌گی؟ بعد که خواستم ماشینو انتخاب کنم، باید گزینه‌های قراردادو تیک می‌زدم. گزینه‌ها چی بودن؟ اینکه مثلاً من تعهد می‌دم تا حالا ماشین نخریدم و تعهد می‌دم گواهینامه دارم و این شمارۀ گواهینامۀ خودمه و کلی تعهد دیگه و تهشم اینکه این شمارۀ تلفن همراه به اسم خودمه :| خب از اونجایی که شمارۀ بابا رو داده بودم، رفتم ویرایش کنم و شمارۀ خودمو بدم. رفتم و دیدم میگه مگه صد بار بهت نگفتم نمی‌تونی ویرایش کنی اینجا رو؟ و نذاشت ویرایش کنم. منم چون نمی‌خواستم تعهد دروغکی بدم منصرف شدم و رفتم از ایران‌خودرو ثبت‌نام کنم. که البته تو قرعه‌کشیش انتخاب نشدم و چند ماهه تلاش می‌کنم و همچنان انتخاب نمی‌شم. چراکه برای هر ماشین چهارصد نفر اسم می‌نویسن و اینا یه نفرو می‌تونن انتخاب کنن. این سری تو پیش‌فروش آذرماه، گفتم بذار قرعه‌کشی سایپا رو هم امتحان کنم. گفتم لابد اطلاعاتی که چند ماه پیش دادم یادش رفته و مجدداً می‌تونم اطلاعات جدید بدم. ولی متأسفانه همون اطلاعات رو ذخیره کرده بود و امکان ویرایش هم نداشت :| منم مجبور شدم الکی اون گزینۀ این شماره به اسم خودم هست رو هم بزنم و ثبت‌نام بکنم. ولی تهش اخطار داده بود که اگه بفهمیم یکی از این گزینه‌ها رو دروغ گفتی قرارداد کأن لَم یَکُن میشه و فسخ میشه و نمی‌تونی ادعایی داشته باشی. هر چی هم تلاش کردم با پشتیبانی تماس بگیرم جواب ندادن و هی از این داخلی منتقل شدم به اون داخلی و تهش نفهمیدم چجوری ویرایش کنم اطلاعاتمو. اصلاً بر فرض من این سیم‌کارتو واگذار کردم، فروختم، گم شده، یا حالا به هر دلیلی شماره‌مو عوض کردم. چرا نمی‌تونم تغییرش بدم خب؟ لابد براشون مهمه که تو قرارداد و گزینه‌های تعهد اینو آوردن که صاحب سیم‌کارت خودت باشی دیگه. اگه مهمه، اگه تو قرعه‌کشی اسمم دربیاد، اگه ماشینو بگیرم و بفهمن شمارۀ خودم نیست کأن لم چی چی میشه قرارداد؟ اینجا کسی تا حالا سعی کرده اطلاعاتشو ویرایش کنه؟ یا خودش و اطرافیانش با اطلاعات اشتباه ماشین خریده باشن؟ :| 

۹ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۰- غول چراغ جادو

دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۰ ب.ظ

دارم خودمو برای ارائۀ راسل آماده می‌کنم که یکی دو ساعت دیگه شروع میشه. مباحث انقدر پیچیده و نچسبه که هر چی بیشتر می‌خونم، بیشتر نمی‌فهمم و بدتر گیج می‌شم و چند دیقه یه بار غر می‌زنم به زمین و زمان که منو چه به فلسفه. بعد به این فکر می‌کنم که اگه فلسفۀ زبان درس اختیاریمونه چرا ترم اول به‌زور چپوندن تو برنامه و خب به پاسخ درخوری نمی‌رسم و مطالعه رو ادامه می‌دم. قراره ارائه‌مو این‌جوری شروع کنم که به نام خدا. سلام. روز همگی به‌خیر. امروز می‌خوایم یه کم در مورد راسل و دیدگاه‌های ایشون در مورد زبان و مفاهیم زبانی صحبت کنیم. راسل، فیلسوف، ریاضیدان، تاریخدان، نویسنده، منتقد اجتماعی و فعّال سیاسی و صلح‌طلب بریتانیاییه که در قرن بیستم زندگی می‌کرد و در سال ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات هم دریافت کرده. پدر و مادر و خواهرشو در کودکی از دست داده و مدت کوتاهی هم با پدربزرگش زندگی کرده. پدربزرگش نخست‌وزیر بریتانیا بوده و راسل هم بیشتر عمرشو در انگلستان گذرونده. بعد از مرگ هم به وصیتش جسدشو سوزوندن و خاکسترشو روی کوه‌های زادگاهش ریختن. ویتگنشتاین که جلسۀ سوم در مورد نظریه‌هاش صحبت کردیم از شاگردان راسل بود. راسل با فرگه هم نامه‌نگاری‌هایی داشته... بعدش دیگه تخصصی میشه و به بحث دلالت و معنی می‌پردازم.

صبح حین تحقیقات، این عکس و جمله رو از راسل پیدا کردم و بسیار بسیار باهاش موافقم. در همین راستا، چند وقته که تصمیم گرفتم پس‌اندازمو خرج چیزایی کنم که دخترها معمولاً بعد از ازدواج بهشون می‌رسن. هر چند که رسیدن به اون چیزها هیچ وقت آرزوی من نبوده. 

+ ولی آقای راسل، بعضی از آرزوها مشروط به ازدواجه ها. مثل مادر شدن مثلاً :| :))

+ هرجور حساب می‌کنم دو یا سه‌تا دیگه از خودم لازم دارم واسه انجام کارام.


۲۱ نظر ۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۹- پس‌ارائه دیگه چه صیغه‌ایه

دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۲۴ ق.ظ

یکی از استادامون جلسهٔ اول گفته بود قراره هر کدوم یه پیش‌ارائه داشته باشید که یک نمره‌ست، و یه ارائهٔ کامل که چهار نمره‌ست. چند نمره هم برای مقاله و امتحان پایان‌ترم و فعالیت کلاسی در نظر گرفته بود. شنبه ارائهٔ من یه ربع طول کشید. بهشون گفتم این پیش‌ارائه بود و ارائهٔ کامل و نتیجهٔ تحقیقاتم رو هم بعداً به سمع و نظرتون می‌رسونم. ارائهٔ هم‌کلاسیم ولی بیشتر از یه ساعت طول کشید و کامل همه چیو گفت و بحثو بست. ارائهٔ بقیه هم کامل بود و گویا جز من کسی حواسش به پیش‌ارائه، سپس ارائه نبود. حتی استاد هم اعتراض نمی‌کرد و چیزی نمی‌گفت بهشون. تو گروه دوستانه داشتیم راجع به زمان و موضوع ارائه‌های بقیه صحبت می‌کردیم. دوستان، اونجا تازه یاد پیش‌ارائه افتادن!. یکی از بچه‌ها گفت وای حالا من چی کار کنم؟ نمرهٔ پیش‌ارائه‌م چی میشه؟ به‌شوخی گفتم تو هم پس‌ارائه بده. بی‌درنگ رفت تو اون گروهه که استاد هم هست گفت استاد من پیش‌ارائه نداشتم، به جاش میشه پس‌ارائه بدم؟ استادم گفت فکر خوبیه و بقیه هم استقبال کردن.

۱۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۸- سؤال فنی (تغییر رمز مودم)

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۳ ب.ظ

باید رمز مودم خونه رو تغییر بدم. چون وقتی ما ازش استفاده نمی‌کنیم هم استفاده میشه. روال کار اینه که با کابل به سیستم وصلش کنم و 192.168.1.1 رو تو مرورگر تایپ کنم و وارد تنظیمات بشم و رمزو عوض کنم. ولی مشکل اینجاست که هر کاری می‌کنم 192.168.1.1 باز نمیشه. زنگ زدم پشتیبانی میگه لابد پروکسی و فایروال فعاله. گفتم فعال نیست. گفت با سیستم‌های دیگه امتحان کن. با دوتا سیستم دیگه و ویندوزهای دیگه امتحان کردم بازم نشد. یه سری تنظیمات دیگه رو هم چک کردم و همه چی درست بود. تهش گفت به‌نظر می‌رسه تخصصش کافی ندارید و می‌تونیم یکیو بفرستیم درست کنه. گفتم فعلاً نفرستید شاید پیدا کردم مشکلشو. تا حالا این اتفاق براتون افتاده؟ که وقتی 192.168.1.1 رو می‌زنید چنین صفحه‌ای ببینید؟



+ با ریست مودم حل شد.

۱۷ نظر ۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۹:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۷- آسیاب کوچک دوم

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۳ ب.ظ

خبر جدید اینکه از دیشب نصف دندونِ شمارۀ پنج بالا سمت راستم، غیبش زده. نمی‌دونم کی و کجا و چجوری شکسته ولی به هر حال الان جاش خالیه. درد هم نمی‌کرد. بدون اطلاع قبلی گذاشته رفته و من تا آخر هفته انقدر کار رو سرم ریخته که درخواست عاجزانه دارم ازش فعلاً درد نکنه تا من کارامو تحویل بدم بعد برم ببینم باید چی کارش کنم. تو این اوضاع کرونایی هم واقعاً دلم نمی‌خواد برم دندون‌پزشکی. از پارسال تا حالا به تعداد انگشتای دستم هم بیرون نرفتم و واقعاً تو قرنطینه بودم. نامبرده یه جوری شکسته که اگه بخندم و دهنمو باز کنم از بیرون معلوم نیست ولی اگه ناظر توی دهنم باشه و از داخل دهنم به بیرون نگاه کنه شکستگی‌شو می‌بینه. در واقع نیمۀ عقبیش شکسته. فروردین پارسالم شمارۀ پنج بالا سمت چپ که دندون متقارن همین دندون باشه شکست. اون موقع چند خطی در سوگش نوشتم برای وبلاگم ولی بعد با خودم گفتم که چی؟ آخه خواننده چی کار کنه دندون من شکسته و منصرف شدم از انتشارش. ولی متنو پاک نکردم و نگه‌داشتم؛ چرا که من هر متنی که بنویسم و خلق کنم، چونان فرزند تازه‌متولدشده دوست می‌دارمش و پاک نمی‌نمایمش. و اکنون منتشر می‌نمایش:

هفتۀ آخر فروردین ۹۸، شب اعلام نتایج اولیه کنکوری دکتری. خونه نبودم. مهمون بودم. اولین قاشق آش رو که گذاشتم دهنم، هنوز قورتش نداده بودم که حس کردم یه چیز سفت تو دهنمه. اندازۀ عدس، اما سفت‌تر. نمی‌تونست نخود و لوبیا باشه. اینا رو جدا کرده بودم از قبل، طبق معمول. چون که دوستشون ندارم زیاد. عاشق آش بدون حبوباتم. فکر کردم لابد سنگه. درش که آوردم دیدم دندونه. پرسیدم دندون کیه؟ شکستن دندون خودم انقدر برام غیرقابل تصور و باورنکردنی بود که فکر نمی‌کردم دندون خودم باشه. باور نمی‌کردم و پذیرش اینکه دندون میزبان و آشپز اون آش افتاده باشه توی بشقابم آسون‌تر از این بود که قبول کنم دندون خودمه. برای همین پرسیدم دندون کیه. انتظار داشتم حاضرین دهنشونو چک کنن ببین جای دندون کدومشون خالیه. ترسیده بودم. انگار که با یه جسد روبه‌رو شده باشم. من همون‌قدر که از خون می‌ترسم از دندون جداشده از فک هم می‌ترسم. مثل مرده‌ها ترسناکه. با زبونم یکی‌یکی دندونامو حضور غیاب کردم. ناباورانه رفتم جلوی آینه. آینۀ کوچیک روی میزو گرفتم جلوی دهنم و دهنمو باز کردم. دندون خودم بود که نبود. شکسته بود. از ته، سومی که میشه از جلو پنجمی. اما چرا انقدر آروم شکست؟ بدون درد، بی‌سروصدا، بی‌خبر، بدون اطلاع قبلی. فرداش که رفتم دکتر، گفتم درد نمی‌کردا. ظاهرش خیلی محکم بود. محکم و آروم. رنگشم سفید بود. نه خطی، نه خالی، نه پوسیدگی و ترمیمی، نه هیچی. چرا یهو اینجوری شد؟ گفت یهو اینجوری نشده. به‌مرور زمان این بلا سرش اومده و پُکیده!. یه مدت طولانی فشارو تحمل کرده و دیگه دیشب کم آورده و آروم شکسته. فکر کردم چقدر شبیه خودمه دندونم.

۱۵ نظر ۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۶- از مصائب ارائۀ مجازی

شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۰۸ ب.ظ

کلیک‌رنجه بفرمایید و دانلود کنید [یازده ثانیه، دوونیم مگابایت]

فایله اگر باز نشد، از این تبدیل‌گر آنلاین می‌تونید استفاده کنید و آپلودش کنید، بعد فرمت رو تغییر بدید و هر چی که گوشیتون پشتیبانی کردو انتخاب کنید. کیفیتشو خودم عمداً آوردم پایین که اسمم و نوشته‌ها معلوم نباشه. این فایل که فیلمشو گذاشتم فایل ارائۀ پایان‌نامۀ ارشدمه که سوم آبان‌ماه بود ولی برای ارائه‌های دکتری هم همین داستانو داریم. صبح و ظهر و عصر هم فرقی نداره.

تو این فیلم، چون وانتیه داره به زبان ترکی کارشو پرزنت! می‌کنه :)) من ترجمه می‌کنم براتون. می‌فرماید که: خِردا چورَح (نانِ خُرد یا همون نون خشک)، نایلون (چیزای پلاستیکی)، آلمیون (چیزای آلومینیومی)، دَردَمیر (در و چیزهای آهنی)، یخچل (یخچال)، کابینت، پیلته (فتیله یا همون چراغ نفتی!)، کپسول!، سماور، بخاری، کُر کهنه وسایییییییل (وسایل کهنه و فرسوده. آهنگ صداشو اینجا می‌کشه). به‌واقع نمی‌دونم چرا انتظار داره ما و همسایه‌هامون اینا رو داشته باشیم و ببریم بفروشیم. نون خشک و یخچال حالا منطقیه، ولی چراغ نفتی و کپسول؟ موقعیت جغرافیاییمون هم مرکز شهره. بغل دانشگاه تبریز :|

۹ نظر ۱۵ آذر ۹۹ ، ۱۴:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۵- از مصائب تحصیل مجازی

جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

یه ماجرای هیجان‌انگیز تعریف کنم براتون. ما از همون جلسۀ اول، از استاد شمارۀ ۲۱ خوشمون نیومد و باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردیم. ولی گفتیم چند جلسه صبر کنیم و زود قضاوت نکنیم. این درس، یه درس دانشکده‌ایه. تو دانشگاه ما، زبان‌شناسی با یه چند تا رشتۀ دیگه تو یه دانشکده هست. مثلاً ممکنه با رشتۀ مترجمی زبان انگلیسی یا با زبان‌های باستانی یا زبان فرانسه یا ادبیات یا حالا هر چی هم‌دانشکده باشیم. از هر رشته چهار پنج نفر دانشجوی دکتری تو این گروه درسی هستن و با استاد بیست نفریم. اوایل فکر می‌کردیم فقط ما زبان‌شناسیا با روش تدریس و تمرینا و تکلیفا مشکل داریم و از اونجایی که حضور فیزیکی نداریم بقیه رو نمی‌شناختیم که باهاشون صحبت کنیم و نظرشونو بپرسیم. یکی از هم‌کلاسیای ما، تو این گروه واتساپی بیست‌نفره زیاد سؤال می‌پرسید و اعتراض می‌کرد به استاد. البته ما هم حمایتش می‌کردیم و تأییدش می‌کردیم که استاد فکر نکنه دوستمون تنهاست. حالا چون این هم‌کلاسی بیشتر بحث می‌کرد، همین باعث شده بود که دانشجوهای رشته‌های دیگه برن تو خصوصی بهش بگن ما هم با شما زبان‌شناسیا هم‌نظریم و ما هم با استاد مشکل داریم. یه مشکل دیگه‌مون هم این بود که توی دکتری کلاس اگه بیشتر از پنج نفر باشه بازدهی میاد پایین و ما بیست نفر بودیم. ترجیح می‌دادیم تفکیک بشیم از رشته‌های دیگه. بعد از یک ماه، ما تصمیم گرفتیم این موضوع رو با استاد شمارۀ ۱۷ و ۱۸ که مدیر گروه و معاون گروه بودن مطرح کنیم. اونا هم گفتن یه نامه بنویسین و مشکلاتتونو مطرح کنید. بچه‌ها این کارو سپردن به من. منم با نام خدا، بدینوسیله به استحضار رساندم و با کلمات قلنبه سلنبه مشکلمونو نوشتم و تهش نوشتم یا استاد روششو عوض کنه یا شما استادو عوض کنید (در واقع تهش نوشتم لذا ضمن تقدیر و تشکر از زحمات استاد گرامی، از شما درخواست داریم با توجه به اینکه روش‌های پژوهش در رشته‌های مختلف، متفاوت است، در صورت امکان گروه‌ها تفکیک شوند و از استاد دیگری که دارای تخصص مرتبط با رشته‌های علوم انسانی، و ترجیحاً رشتۀ زبان‌شناسی است برای ارائۀ این درس دعوت گردد). یادآوری می‌کنم که استادمون شیمی خونده و درک درستی از رشته‌های ما نداره. اول نامه رو فرستادم تو گروه دوستانه و اونجا یه کم ویرایشش کردیم و بعد ایمیل کردم برای دوتا استادی که مدیر و معاون گروه ما هستن تو دانشکده. گذشت تا اولین جلسۀ بعد از اعتراض ما. نمی‌دونستیم خبر طغیانمون به گوش استاد درس رسیده یا هنوز داره مراحل اداری رو طی می‌کنه. خبر نداشتیم که آیا خبر داره در صدد براندازیش هستیم یا نه. اون جلسه (اولین جلسۀ بعد از نامه‌نگاری)، گروهمون یهو بیست‌ویک نفر شد. استاد گفت یه هم‌کلاسی جدید اد کردم و معرفیش کرد. گفت خانم مثلاً پروین اعتصامی هم‌کلاسی جدیدتون هستن. وسط ترم، مگه میشه همچین چیزی؟ مشکوک شدم. استاد وقتی گفت این هم‌کلاسی جدیدتون رشته‌ش زبان‌شناسیه بیشتر مشکوک شدم. که چرا اسمش موقع مصاحبه و معارفه نبود و حالا از کجا پیداش شده. تو کتم نمی‌رفت یهو این وقت سال یه نفر اضافه شده باشه. مگه مدرسه‌ست؟! گروه واتساپ رو چک کردم که پروین اعتصامی رو پیدا کنم و برم خصوصیش ته‌توی قضیه رو دربیارم. اسمشو پیدا نکردم. گروه‌های واتساپ این‌جوریه که اگه کسی تو مخاطبات نباشه فقط شماره‌شو می‌بینی با اسمی که بعضیا برای واتساپشون ثبت می‌کنن. همون موقع که استاد داشت تدریس می‌کرد، رفتم تو گروه واتساپ بیست‌نفره که استاد هم توشه نوشتم خانم اعتصامی لطفاً بیاید خصوصی بهم پیام بدید که لینک گروه‌های درسی دیگه رو هم براتون بفرستم. فرض کنید اسم استادمون فاطمه مرادی هست. این پیامو که تو گروه نوشتم، یه شمارۀ ناشناس بهم پیام داد که سلام، من پروین اعتصامی‌ام، هم‌کلاسی جدیدتون. نگاه به پروفایل و اطلاعاتش کردم و دیدم فامیلیش با فامیلی استاد یکیه. مثلاً بهار مرادی. این اسم‌ها فرضی هستنا. رنگم پرید. هم‌کلاسیای زبان‌شناسی منتظر بودن من ایشونو تو اون گروه صمیمی که استادها توش نیستن هم اد کنم. همون گروهی که توش پشت سر استادا حرف می‌زنیم. گفتم نکنه این نقشه‌ست؟ این اگه پروین اعتصامیه، چرا اسم واتساپش مرادیه؟ نوشتم بچه‌ها قبل از اینکه پروین اعتصامی رو به گروه‌های درسی دیگه‌مون و گروه دوستانه اضافه کنم باید یه مسئلۀ خیلی مهم رو بهتون بگم. اینو نوشتم و اشتباهی به جای اینکه بفرستم تو گروه دوستانۀ پنج‌نفره، فرستادم تو گروه بیست‌نفره که استاد و پروین هم توش بودن :)) خاک بر سرم گویان سریع پاکش کردم، ولی هم‌کلاسیام پیاممو خونده بودن و سریع اومدن خصوصی پرسیدن قضیه چیه؟ گفتم این دختره خودشو پروین اعتصامی معرفی کرده، استاد هم میگه پروین اعتصامیه ولی اسم واتساپس مرادیه. استاد هم که مرادیه. نکنه استاد می‌خواد نفوذ کنه به گروه‌هامون عوامل برانداز رو شناسایی کنه؟

جواب سلام پروین اعتصامی رو دادم، ولی ترجیح دادم قبل از اینکه به گروهمون اضافه‌ش کنم چندتا سؤال انحرافی بپرسم ببینم استاده یا دانشجو :)) ماحصل تحقیقاتم این بود که بنده خدا ورودی زبان‌شناسی پارسال بود و ازدواج کرده بود و یه کم برنامه‌ش به هم ریخته بود و این درسو پارسال حذف کرده بود. برای همین این ترم درخواست داده بود با ما باشه این یه درسو. من تایپ می‌کردم و اون ویس می‌فرستاد. صداش شبیه صدای استاد نبود. اگه شبیه بود هم نمی‌تونست استاد باشه. چون استاد اون موقع در حال تدریس بود و ما این‌ور تو واتساپ در حال چت!. دیگه چون باور کردم استاد نیست، کلی اطلاعات راجع به دانشگاه و استادها و درس‌ها ازش گرفتم. تهش نتونستم نگم که نیم ساعت پیش چه فکرایی راجع بهش کرده بودم. اعتراف کردم که فکر می‌کردم نفوذیه :)) و قضیۀ نامه‌نگاری رو هم گفتم. گفت این استاد در مقایسه با استاد سال قبل که درسشو حذف کردم عالیه :| در رابطه با اسمشم گفت که بهار مرادی اسم مستعارشه تو شبکه‌های اجتماعی.

۲۳ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۴- خط نوار زمان

جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۴:۵۷ ب.ظ

روالِ این مقطع تحصیلی جدید این‌جوریه که استادها، یه سری موضوع تخصصی پیشنهاد می‌دن بهمون و میگن هر کدوم یکی رو انتخاب کنید و برید تحقیق کنید و مقاله بنویسید و بیاید ارائه بدید. از اونجایی که سواد من تو این رشته عمیق نیست و اقیانوسیست بی‌کران با عمقی اندک!، هر بار که استادها موضوع میدن بهمون، تو اون گروه صمیمی که استادها توش نیستن می‌گم بچه‌ها شماها با توجه به گرایش کارشناسی و ارشد و علایق و سلایقتون انتخاب کنید و موضوع‌ها رو بردارید و تهش هر چی موند مال من. چون که همه‌شون برای من جدیدن و فرقی بینشون احساس نمی‌کنم که تمایز قائل بشم و ترجیح بدم رو این کار نکنم و رو اون کار کنم. مثلاً اگه رشتۀ من خدای نکرده تاریخ بود، اگه استادمون می‌گفت هر کدوم روی یکی از سلسله‌ها کار کنید، قطعاً زندیه مال من بود. اگه می‌گفت هر کدوم روی یکی از پادشاهان زندیه کار کنید، لطفعلی خان رو من برمی‌داشتم. یا اگه بازم خدای نکرده جانورشناسی می‌خوندم، جغد رو من برمی‌داشتم. ولی وقتی اولین بارمه اسم دکارت و لاک و هیوم و فرگه و راسل و ویتگنشتاین و هایدگر و استراوسن و صرف توزیعی و نقش‌صیغگان و ساخت‌بنیاد و بهینگی بازنمودی و باب‌بنیاد رو می‌شنوم، فرقی بینشون احساس نمی‌کنم که بگم این مال من. البته دکارتو از مختصات دکارتی ریاضیاتش می‌شناسم، ولی نمی‌دونم نظرش راجع به زبان چیه. دوستان هم از این ویژگیم خوششون میاد و کلی تشکر می‌کنن که هر بار به نفع همه می‌کشم کنار که یه رقیب از دور رقابت‌ها کم بشه و موضوع‌های خوشگلو خودشون بردارن و نچسب‌ها و کج‌وکوله‌هایی که به‌سختی میشه براشون منبع و مطلب پیدا کرد بمونه برای من. تازه اگه بعداً بگن بیا موضوع‌هامونو عوض کنیم هم قبول می‌کنم. چرا که همچنان معتقدم فرقی نمی‌کنه برام.

برای شنبه و دوشنبه ارائه دارم. ارائۀ دوشنبه راجع به فیلسوفی به نامِ راسل هست. خب من هیچی راجع به راسل نمی‌دونستم و از گوگل کردن اسمش شروع کردم و از ویکی‌پدیا رسیدم به مقاله‌ها و کتاب‌هاش. فایل‌های صوتی کلاس‌های دانشگاه‌های دیگه هم کمک‌کننده بودن، ولی چون این تحقیق همه‌ش راجع به یه سری فیلسوف و نظریه‌هاشون راجع به زبان بود، حس می‌کردم مطالبی که جمع‌آوری می‌کنم نامنظم و آشفته‌ست. یکی یه چیزی گفته بود، اون یکی رد کرده بود، یکی دیگه اومده بود اونی که قبلی رو رد کرده بودو رد کرده بود و خب منم این وسط گیج شده بودم که اینا چرا همه‌ش دارن همدیگه رو رد می‌کنن. این بود که تصمیم گرفتم برای خودم تایم‌لاین درست کنم و تاریخ تولد و فوت و انتشار مقالات و فعالیت‌های افرادی که باهاشون آشنا شدم و تو ارائه‌م ازشون اسم می‌برم رو تو این تایم‌لاین بیارم. این‌جوری دیگه قاطی نمی‌کردم چی رو کی اول گفته و کی به‌لحاظ زمانی بعدتر بوده و کیا رو می‌تونه رد کنه. نصف روزم صرف یادگیری رسم تایم‌لاین با آفیس شد و کلی نرم‌افزار آنلاین و آفلاینو امتحان کردم تا بالاخره یه همچین چیزی حاصل بشه که در تصویر می‌بینید. تو ابتدای ارائه‌م هم گذاشتم که بعد از معرفی راسل بحثو با همین تایم‌لاینه شروع کنم. الانم هی به ماحصل کارم نگاه می‌کنم و ذوق می‌کنم از دیدن نموداری که کشیدم. از این خط نوار زمان! نکات جالبی میشه کشف کرد. مثلاً ویتگنشتاین که شاگرد راسل بوده هفده سال از راسل کوچیکتر بوده و نوزده سال هم زودتر از استادش می‌میره.

پ.ن: البته با پینت! هم میشه تایم‌لاین (خط نوار زمان بگیم یا چی؟) کشید. ولی من می‌خواستم اصولی رسم کنم :|


۱۶ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۱۶:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۳- خودمتضاد

چهارشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۸ ب.ظ

این هفته از استاد معنی‌شناسی یه مطلب جالب یاد گرفتم گفتم بیام باهاتون به اشتراک بذارم. گروهی از واژه‌ها هستن، در برخی زبان‌ها، که بهشون میگن autoantonymous. این کلمه‌ها بیش از یک معنی دارن (چندمعنا هستن) و یکی از معنی‌هاشون مقابل معنی دیگرشون هست. برای همین بهشون میگن خودمتضاد. مثل sanction در انگلیسی که هم میشه «تحریم کردن» هم «اجازه دادن». در انگلیسی، نمونه‌های دیگه‌ای هم داریم:

sanction: 1) to approve; 2) to censure

temper: 1) to harden; 2) to soften

cleave: 1) to stick together; 2) to force apart

enjoin: 1) to prohibit/ to issue injunction; 2) to order/ to command

fast: 1) moving quickly; 2) fixed firmly in place

stay: 1) remain in a specific place, postpone; 2) guide direction, movement

استادمون می‌گفت از زبان فارسی فقط دوتا مثال پیدا کرده. اون دوتا کلمه، «پس» و «پیش» هستن. «پس» دوتا معنی داره: «پس» تو بافت مکانی به‌معنی عقب هست؛ و «پس» تو بافت زمانی به‌معنی بعد هست. «پیش» هم دوتا معنی داره: «پیشِ» مکانی به‌معنی جلو هست و «پیشِ» زمانی به‌معنی قبل. به‌واقع تا پیش از این به این ویژگی این دو واژه دقت نکرده بودم و اون لحظه که استاد داشت توضیح می‌داد به وجد اومده بودم از شدت ذوق!. فکر کن یه نفر تو مختصات چهاربعدی مکان و زمان بایسته و به زبان فارسی به پس و پیشش اشاره کنه. تصور کنید چیزی که از نظر زمانی هنوز نیومده از نظر مکانی پشت سر گذاشتیمش و چیزی که مربوط به گذشته بوده پیش رومونه. هیجان‌انگیزه!. شبیه نوار موبیوس. انقدر ذوق دارم الان که گر از ذوق بمیرم رواست. شما هم اگر احیاناً ذوق نکردید کژطبع‌جانورید :دی

واژۀ فارسی دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه که دوتا معنی متضاد داشته باشه؟

۱۹ نظر ۱۲ آذر ۹۹ ، ۲۱:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درِ تاکسیای قدیمی به این صورت بود که یه دستگیره داشت برای باز و بسته کردن در که قابلیتِ جدا شدن از در رو هم داشت. یه چیزی هم بود که می‌چرخوندی و با چرخش اون شیشه بالا و پایین میشد. اون گردونه رو هم میشد درآورد. یه قفل هم بود که با چپ و راست کردنش در موردنظر قفل میشد. اون قفل رو هم میشد درآورد. اغلب راننده‌ها این امکاناتِ درِ عقبِ سمت چپ ماشینشونو غیرفعال! می‌کردن و تو در مقام مسافر، نه حق داشتی شیشه رو بالا پایین کنی، نه می‌تونستی از اون در پیاده بشی. اگه می‌خواستی هم امکانش نبود.

بعد از تذکرات پی‌درپی پدر مبنی بر اینکه شوفاژ اتاقمو خاموش نکنم و دمای اتاقمو گرم نگه‌دارم که سرما نخورم و سرما تبدیل به آنفولانزا و آنفولانزا منجر به کرونا نشه، و به‌دلیل سرپیچی‌های بنده در رابطه با گرم نگه‌داشتن دمای اتاقم به این دلیل که اگه گرم باشه خوابم می‌بره و خوابم ببره به درس و مشق و کارام نمی‌رسم و اگه نرسم بیچاره میشم، پدر دیشب با پیچ‌گوشتی و انبردست و آچارفرانسه وارد اتاقم شد و با عصبانیتی توأم با عشق! شوفاژ اتاقمو تا منتهی الیه باز کرد و اون یارویی که با چرخوندش دمای شوفاژ تنظیم می‌شد (اسمش شیر ترموستاتیک رادیاتوره) رو درآورد که دیگه نتونم کمش کنم. سپس فرمود تو این خونه کسی حق نداره سرما بخوره و رفت :|

چون تختم کنار شوفاژه، یه وقتایی از خواب بیدار می‌شدم و شوفاژو می‌بستم و پتو رو کنار می‌زدم می‌خوابیدم. صبح می‌دیدم بابا اومده دوباره روشنش کرده. پتومم می‌کشید روم و یه پتوی دیگه هم اضافه می‌کرد حتی. که سرما نخورم و سرماخوردگیم تبدیل به آنفولانزا و آنفولانزا منجر به کرونا نشه. امروز صبح با این یأس فلسفی که چرا نباید اختیار دمای اتاقمم داشته باشم بیدار شدم و اعلام کردم یا اون شیر فلکۀ شوفاژو بهم برگردونین، یا از فردا می‌رم تو تراس می‌خوابم و سرما می‌خورم :|

۲۲ نظر ۱۲ آذر ۹۹ ، ۰۷:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۱- ناکا

سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۰۰ ب.ظ

امروز از صبح دارم از دوستان و آشنایان و اقوام و در و همسایه پیامِ «راسته که میگن فرهنگستان به جای ایدز ناکا رو تصویب کرده» رو به طرق مختلف دریافت می‌کنم. اگر احیاناً شما هم عضو این کانال‌های پرمخاطبی هستید که هر روز یه چیزی رو شایع و شایعه می‌کنن، اگر محتواها و اخبارشون رو دنبال می‌کنید و اگر امروز ناگهان مطلع شده‌اید که معادل فارسی ایدز، ناکا هست و فرهنگستان گفته زین پس به جای ایدز بگید ناکا،

اولاً فرهنگستان هم این روزا مثل سایر اداره‌ها و سازمان‌ها تعطیله و چند ماهه جلسه‌ای تشکیل نشده که چیزی هم تصویب بشه.

ثانیاً توجهتون رو جلب می‌کنم به این تصویر که چاپ سال ۸۷ مصوبات هست. ناکا رو امروز و دیروز نساختن. قدیمیه. ولی رایج نشده، که اگه می‌شد، شما انقدر تعجب نمی‌کردید. برای ایدز همون کلمهٔ ایدز تصویب شده، ولی از اونجایی که خود ایدز با حروف ابتدایی عبارتی که ترجمه‌ش میشه «نشانگان اکتسابی کمبود ایمنی» ساخته شده، فرهنگستان هم پیشنهاد داده که ما هم حروف ابتدایی معادلشو، ینی اون نون و الف و کاف و الف رو بذاریم کنار هم و با سرواژه‌ها ناکا رو بسازیم. در حد پیشنهاد بوده. حالا شما دوست داری استفاده کن، دوست نداری همون ایدز رو بگو. دشواری و قیل و قال نداره که.

از اون دوست مصری‌مون که معروف حضورتون هست هم پرسیدم، گفت ما، هم ایدز می‌گیم هم می‌گیم متلازمة نقص المناعة المکتسب. که ترجمه‌ش میشه همون نشانگان اکتسابی کمبود ایمنی خودمون.


۲۶ نظر ۱۱ آذر ۹۹ ، ۱۸:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند شب پیش وقتی مجبور شدم تا پنج صبح بیدار بمونم و از وب آو ساینس و اسکوپوس و پروکوئست و ده‌ها سایت دیگه، دنبال مقاله بگردم و هی اِندنوت نصب کنم و هی نشه و هی ندونم چجوری باهاش کار کنم و پاک کنم و دوباره نصب کنم که اطلاعات مقاله‌ها رو واردش کنم و ده جمله از فلان کتاب بخونم و بهش ارجاع بدم و تکالیف و گزارش کارمو بفرستم برای استاد مهارت‌های پژوهش، قبل از جمع‌بندی و آپلود فایل‌ها دست از کار کشیدم و رفتم تلگرام و یه کانال خصوصی برای خودم درست کردم و اسمشو گذاشتم غلط کردم غلط. تصمیم گرفتم تا روز فارغ‌التحصیلی هر موقع با تمام وجودم بی‌هیچ تردیدی احساس کردم که غلط کردم وارد مقطع دکتری شدم، برم اون لحظه رو در قالب یک واژه یا حداکثر یک جمله ثبت و ضبط کنم. و روز دفاع این غلط کردم‌ها رو بشمرم. سپس لپ‌تاپمو بستم و بدون اینکه تکالیفمو بارگذاری کرده باشم رفتم خوابیدم. صبح کلاس داشتم. هشت بیدار شدم و همچنان معتقد بودم که غلط کردم وارد این مقطع تحصیلی شدم، چرا که سه ساعت خواب کافی به‌نظر نمی‌رسید. نُه و پنجاه‌وهشت دقیقه گزارش کارمو با نه ساعت و پنجاه‌وهشت دقیقه تأخیر آپلود کردم و وارد لینک کلاس شدم. سپس به‌عنوان سرگروه داشتم مسائل و مشکلاتمون رو مطرح می‌کردم که استاد پاسخ بده. اولین مسأله‌ای هم که مطرح کردم این بود که تفهیم و تفاهم نداریم. نمی‌فهمیم چی می‌گید. مثلاً وقتی می‌گید کلمات کلیدیتونو بپزید ینی چی کار کنیم باهاشون؟

+ این احساسات زودگذره و معمولاً شب امتحان و شب ارائه و شب تحویل تکالیف عارض می‌شه. 

+ هفتۀ بعد دوتا ارائه دارم.

عنوان از حافظ

۱۰ نظر ۱۰ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۹- مافین شکلاتی

يكشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۹ ق.ظ

به ما می‌گفتن نُهی. ما ورودی سال هشتادونه بودیم. ۹ برای من عدد معناداریه. تلمیح داره به چندین موضوع و اتفاق مهم تو زندگیم. برنامه‌ریزی کرده بودم که روز تولد نه‌سالگی وبلاگم تعداد پستای اینجا به ۹۹۹ رسیده باشه. پست ۹۹۹ یادتونه؟ ۹ و ۹ دقیقۀ صبح سر کلاس! منتشرش کردم. عکس شمع ۹ رو گذاشتم روی کی‌بورد لپ‌تاپ و برای وبلاگم تولد گرفتیم. یه نُهِ دیگه هم یادمه. ۹ آذر ۹۴. بعد از کلاس، برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) ورودی مترو کیفامونو گشتن. آخه داعش تهدید کرده بود که آذرماه به ایران حمله می‌کنه. مأمورها حساس شده بودن روی کیف و کوله. البته برای داعش آبان و آذر فرقی نمی‌کنه. بخواد، خرداد هم حمله می‌کنه. اون شب یکی از بلاگرا که پدرش تازه فوت کرده بود یه پست گذاشت با عنوان مافین شکلاتی. عکس مافینایی که از قنادی سر خیابون برای هم‌اتاقیاش گرفته بودو پست کرده بود زیرش نوشته بود تولدت مبارک بابا. مناسبتِ نُهِ نُه رو به تقویمم اضافه کردم. کامنتای عمومی اون پست بسته بود. پیام دادم هدیۀ منم سورۀ الرحمن برای تولدشون. فرداش باید می‌رفتم شریف کارنامۀ کارشناسیمو می‌گرفتم. ترم اول ارشد بودم. آذرِ اون سال رکورد شکستم با ۱۲۴ پست. چقدر پست گذاشتم اون ماه. صبح بلند شدم که حاضر شم برم پی کارنامه. هر چی دنبال ساعتم گشتم نبود. تا ظهر همۀ اتاقو زیرورو کردم. از توی یخچال پیداش کردم. الرحمانی که قول داده بودم بخونمو تو مسجد دانشگاه خوندم. شمرده‌شمرده با صدای قاری قرآنی که از هندزفری می‌شنیدم می‌خوندم. که درست بخونم. همۀ حواسمو جمع هدیه‌م کرده بودم که صحیح و سالم برسه دست صاحبش. وقتی آقای پرهیزگار یکی از کلمات این سوره رو یه جور دیگه خوند جا خوردم. این همه سال به‌اشتباه کلمه‌ای که تشدید نداشتو با تشدید خونده بودم. عصر که رفتم خوابگاه، دیدم کامنتای پست مافین شکلاتی باز شده. نوشته بود حالا که راهتون دادم بیاید تو، پس هدیه هم فراموش نشه. با خوندن کامنت‌ها و فاتحه‌های هدیه‌شده غصه‌م گرفت. از اون روز تا حالا هر سال همین موقع الرحمن می‌خونم برای پدر صاحب اون وبلاگ. وبلاگی که قرار بود بمونه برای بعد.

بند نُهُمش

۰۹ آذر ۹۹ ، ۰۹:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۸- مگه قرار نبود بمونه برای بعد؟

جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۱۱ ق.ظ

بعد از خوندن پستِ «در سوگ تعطیل شدن میهن‌بلاگ» توی وبلاگ سرندیپ، ماتم برد. توی شوک بودم. داشتم فکر می‌کردم چجوری این خبرو به گوش میهن‌بلاگی‌ها برسونم و بگم سرورهای سایت قراره به‌زودی (پونزدهم آذر) خاموش بشن. بی‌معطلی رفتم سراغ اینوریدرم. قلبم به‌وضوح به تپش افتاده بود. کلیدواژۀ mihanblog.com رو جست‌وجو کردم تا همۀ وبلاگ‌هایی رو که با این دامنه بودن و می‌خوندمشون بیاره. بیشترشون تعطیل شده بودن. صرف‌نظر از اینکه هنوز منو می‌خونن یا نمی‌خونن و تو چه اولویتی هستن سعی کردم براشون پیام بذارم و بگم از پست‌هاشون نسخۀ پشتیبان بگیرن. بخش نظرات خطا می‌داد. قبلاً هم این مشکل رو با میهن‌بلاگ داشتم. هیچ نظر و پیامی ثبت نمی‌شد. دوتاشون چند وقتی بود که مهاجرت کرده بودن بیان. رفتم اونجا پیام گذاشتم. گفتم میهن‌بلاگشون قراره به‌زودی حذف بشه. آه کشیدم و اومدم سروقت وبلاگ «بمونه برای بعد». با این وبلاگ ماه رمضون ۹۳ آشنا شده بودم. همون روزایی که بعد سحر می‌رفتم کارآموزی و قبل افطار جنازه‌م برمی‌گشت خونه. چشمم به ساعت بود و منتظر اذان داشتم وبگردی می‌کردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ، از این لینک، به اون لینک. «اتفاقی» روی لینک یکی از کامنتای یه وبلاگی کلیک کردم و رسیدم به این وبلاگ. شروع کردم به خوندن. داشتم با دقت تک‌تک پستا رو با کامنتاشون می‌خوندم. بعد از ساعت‌ها تفحّص رسیدم به یه پستی با عنوان شب‌مرگی. «دانشمندان! می‌گویند که آدما خواب رنگی نمی‌بینند بلکه تصورات بعد از بیدار شدن آن‌هاست که باعث می‌شود فکر کنند خوابشان رنگی است. با کمال احترامی که نسبت به این قشر زحمتکش جامعه دارم اما باید بگویم که به‌نظر من دانشمندان دارند چرت می‌گویند. مورد داشتیم که من توی خواب قبل اینکه بیدار بشم همهٔ این رنگ‌ها رو با گوشت و پوست خودم حس کرده بودم. مثلاً همین دیشب! آقای دانشمند اگه راست میگی چرا توی خواب دیشبم گوجه‌های توی یخچال قرمز بودند؟ یا حتی فلفل‌ها هم سبز بودند؟» کامنت گذاشتم: «منم خوابای رنگی می‌بینم! یادمه یه بار خواب بستنی می‌دیدم، بستنی نارنجی و بنفش! تو خواب داشتم فکر می‌کردم کدوم رنگو انتخاب کنم. بنابراین دانشمندان چرت میگن.» ایمیل و اسم و آدرس وبلاگمو ننوشته بودم. شاید چون فکرشم نمی‌کردم دوباره برگردم سراغ این وبلاگ. جواب داده بود: «خب خدا رو شکر! من رو از این شبهه نجات دادید که فکر می‌کردم دیوونه شدم. کلاً (بعضی از) دانشمندا خیلی وقت‌ها حرف مفت زیاد می‌زنند». چند روز بعد نویسندۀ اون وبلاگ «اتفاقی» لینک به لینک و وبلاگ به وبلاگ رسید به تورنادو و برای آخرین پست ماه رمضونم کامنت گذاشت. در جواب کامنتش گفته بودم من همونی‌ام که خواب‌های رنگی می‌بینم. هم‌دانشگاهی از آب درومدیم. هم‌دانشکده‌ای. هم‌زبان. وبلاگشو گذاشتم تو فولدر «ویژه»، جایی بالاتر از اولویت اول. سال‌ها از اون موقع می‌گذره و حالا اون وبلاگ تعطیله. آخرین کامنتی که گذاشته بودم با ماه‌ها تأخیر پاسخ داده شد و امیدی ندارم پیامِ «از میهن‌بلاگتون نسخۀ پشتیبان بردارید»م رو حالاحالاها ببینه. وبلاگش رو موقع تعطیل کردن از دسترس خارج کرده بود. برای همین نمی‌تونم خودم پشتیبان بگیرم. متن پست‌ها تو اینوریدرم ذخیره شده اما کامنت‌ها نه، پاسخ‌ها نه، قالب وبلاگ هم نه. اصلاً نمی‌دونم براش مهمه که وبلاگش داره از دست می‌ره یا نه. مهمه. اگه مهم نبود که اسمشو نمی‌ذاشت بمونه برای بعد. احساس می‌کنم دارم بخشی از خاطرات مشترکم رو از دست می‌دم. پناه بردم به web.archive.org. که البته چند وقتیه که فیلتره. وسط این همه مشغلهٔ کاری و درسی، نشستم با فیلترشکن یکی‌یکی صفحات بمونه برای بعدو باز می‌کنم، ذخیره می‌کنم، کپی می‌کنم، اسکرین‌شات می‌گیرم. که بمونه برای بعد. احساس می‌کنم دارن گذشته‌ام رو از چنگم درمیارن و اگه نجنبم هیچ نشونی از اون روزا نمی‌مونه. غمگین‌تر از وقتی‌ام که پستای بلاگفای خودم از دست رفت.

۲۲ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۷- بحث پیچیده‌ای است

چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۲۳ ب.ظ

الف. از صبح گیجِ خوابی‌ام که دیشب دیدم. یادم نیست چیزی. بیدار که شدم، ذهنم درگیر بیتِ نصفه‌نیمه‌ای بود که تکرارش می‌کردم تا کاملش کنم. آن مهر بر که افکنم و؟ گر بردارم... گر از تو مهر بردارم؟ چرا باید سر صبی یه همچین شعری بیفته تو دهنم؟ تو سرم؟ از کیه اصلاً این شعر؟ آن دل؟ گر دل؟ کجا؟ قاعده اینه که وقت بیدار شدن، خوابی که دیده‌ام رو بنویسم. ولی امروز نه زمین این خواب یادم میومد نه زمانش. شاید گذشته‌های دور رو می‌دیدم، شایدم آینده‌های دور. حال نبود. اکنون و اینجا نبود. آدمایی رو که می‌دیدم آشنا بودن، نزدیک بودن، امن بودن، ولی یادم نیست کی بودن و چی کار می‌کردن. حس خوشایندی داشتم از حضورشون. خوشحال بودم. دلتنگشون نبودم. شاید هنوز نرفته بودن. شایدم برگشته بودن. واژه‌هایی که از اون شعر تو خاطرم مونده بود رو گوگل کردم. گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

ب. چند روز پیش رسیدیم به فصل مجهول‌سازی. البته این بار تخصصی‌تر و پیچیده‌تر از دورۀ ارشد. دستمو بلند کردم و گفتم استاد، من هنوز نتونستم اون قاعده‌ای که سر کلاس دکتر فلانی یاد گرفتم رو هضم کنم. یکی از هم‌کلاسی‌ها گفت اتفاقاً من هم اون موقع راجع به این موضوع با اون استاد بحث کرده بودم و قانع نشده بودم. 

استادمون خواست عکس اون صفحه از کتاب دورۀ ارشد رو بفرستیم تو گروه. کتاب دم دست هم‌کلاسیم بود. سریع فرستاد.



ج. استاد فرمود:



د. حالا جدی گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

۸ نظر ۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۶- کتاب‌چین

دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۳ ب.ظ

جوامع انسانی از یک سو پیوسته در تحول و دگرگونی درونی هستند و از این جهت، زبان و به‌ویژه واژگان آن‌ها نیز همواره در تحول و تغییر است و از سوی دیگر، به‌دلایل گوناگون اجتماعی، اقتصادی، تاریخی، جغرافیایی، سیاسی و فرهنگی با یکدیگر در تماس و برخورد هستند و در نتیجه زبان‌های آن‌ها نیز باهم تماس پیدا می‌کنند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند (مدرسی، ۱۳۶۸: ۵۳). امروزه به‌دلیل نفوذ فرهنگ غربی در زمینه‌های مختلف و همچنین توسعۀ علم و فناوری، جوامع درحال‌توسعه از جمله جامعۀ ما متحمل تأثیرات بسیاری بوده‌اند و به‌تبع آن، زبان جامعه نیز پذیرای واژه‌های بیگانۀ بسیاری بوده است. به‌گواهی اسناد تاریخی، اولین آکادمی و انجمن واژه‌گزین ایران، یک‌صد سال پیش، در عهد مظفری، آن هم به‌شکل رسمی و دولتی، تحت ریاست ندیم‌السلطان (ندیم‌باشی) وزیر انطباعات و دارالتألیف و دارالترجمه، تأسیس شده است. اما پس از چندی به‌دلیل نامأنوس بودن لغات پیشنهادی که آکادمی مزبور در برابر لغات و اصطلاحات دخیل اروپایی از طریق روزنامۀ «ایران سلطانی» به جامعه عرضه می‌دارد، با اقبال روبه‌رو نمی‌شود و در اندک زمان ممکن از فعالیت واژه‌گزینی بازمی‌ماند. در طول یک‌صد سال گذشته تلاش‌های بسیاری برای واژه‌گزینی یا واژه‌سازی در برابر الفاظ بیگانه در کشور ما صورت گرفته که هر کدام در دورۀ خود، گامی به جلو و در جهت علمی‌تر کردن زبان فارسی بوده است (روستایی، ۱۳۸۵: ۷۶-۷۷). یحیی مدرسی (۱۳۶۸) معتقد است وام‌واژه‌ها در محدودۀ یک زبان معین، برحسب میزان نفوذ و کاربرد آن‌ها به درجات و گروه‌های مختلف قابل‌تقسیم هستند. این واژه‌ها معمولاً توسط افراد دوزبانه که «عوامل وام‌گیری» نامیده می‌شوند به زبان وام‌گیرنده معرفی می‌گردند و سپس در سطح جامعۀ زبانی رواج پیدا می‌کنند. به این ترتیب باید به این واقعیت اشاره کرد که همۀ عناصر قرضی در سطح جامعۀ زبانی پذیرنده به‌طور یکسان رواج نمی‌یابند، زیرا میزان نفوذ آن‌ها با یکدیگر متفاوت است و در واقع، وام‌واژه‌ها در سطوح و درجات گوناگونی به زبان وام‌گیرنده نفوذ می‌کنند. برخی از وام‌واژه‌ها تا اعماق یک جامعۀ زبانی می‌توانند نفوذ کنند و در میان اقشار مختلف آن جامعه کاربرد یابند. این گروه از واژه‌ها غالباً نیازهای ارتباطی تازه در یک جامعه را برآورده می‌سازند و به همین جهت در سطح آن جامعه به‌طور گسترده رواج پیدا می‌کنند. دستۀ دیگری از وام‌واژه‌ها تنها در سطح افراد دوزبانه یا گروه‌های اجتماعی معین کاربرد دارند و بنابراین دامنۀ استفاده از آن‌ها محدود است. کاربرد نسبی این گروه محدودتر از گروه اول است.

پ.ن۱. به‌دعوتِ نسرین (نویسندۀ وبلاگ زمزمه‌های تنهایی) برای شرکت در چالش کتاب‌چینِ بلاگردون

پ.ن۲. کتاب‌هایی که این پستو باهاشون نوشتم:

روستایی، محسن (۱۳۸۵). تاریخ نخستین فرهنگستان ایران به روایت اسناد همراه با واژه‌های مصوب و گمشدۀ فرهنگستان (۱۳۱۴-۱۳۲۰ ش.). تهران: نی.

مدرسی، یحیی (۱۳۶۸). درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

پ.ن۳. بخشی از مقدمهٔ پایان‌نامه‌م هم بود.

۶ نظر ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۵- کوئیز شمارۀ یک

يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۹ ب.ظ

یکی یه برگه دربیارید می‌خوام کوئیز بگیرم از وبلاگم :|

سؤال اول. این مبلغ رو چه کسی (نیم نمره) بابت چی (نیم نمره) امروز عصر به حسابم واریز کرد؟ 

سؤال دوم. امروز عصر هوای تبریز چطور بود؟ :)) (یک نمره)



سؤال جایزه‌دار: (این یکیو من طراحی نکردم. تو استوری (داستانک؟ داستانواره؟) بانوچه بود :دی)


۲۶ نظر ۰۲ آذر ۹۹ ، ۲۰:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۴- دنبال‌شوندگان

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۰۱ ق.ظ

پیش‌گفتار: این یادداشت رو چند ماه پیش نوشته بودم که روز وبلاگ‌نویسی پست کنم. ولی منتشر نکردم. بعد تصمیم گرفتم روز جهانی اینترنت منتشر کنم و باز منصرف شدم. تصمیم جدیدم این بود که نگهش‌دارم برای بهمن‌ماه، روز تولد وبلاگم. ولی بازم منصرف شدم و دارم منتشرش می‌کنم :| :))

گفتار: برای من دنیای وبلاگ‌نویسی فقط به نوشتن در وبلاگم ختم و خلاصه نمیشه. من همون‌قدر که برای نوشتن وقت و انرژی صرف می‌کنم، برای خوندن وبلاگ‌های دیگه، نظر دادن و پاسخ به نظراتی که برام می‌ذارن هم اهمیت قائلم. سند این ادعا، دوازده‌هزار کامنتیه که تو پنج سالی که اومدم بیان تو بخش نظرات ارسالیم ثبت شده و ۸۵۰ تا وبلاگی که تو اینوریدرم جمع کردم. البته بیشترشون الان یا تعطیلن یا حذف شدن. از وقتی هم که ظرفیت اینوریدرم پر شده، وبلاگ‌های جدید رو به فیدلی اضافه می‌کنم. دربارۀ اینوریدر و فیدلی پیش‌تر گفته‌ام و تکرار مکررات نمی‌کنم.



اون بالا، بوکمارک‌های منه که در واقع آدرس وبلاگ‌های شماست و توی هفت پوشه طبقه‌بندی شده. پایینشم صفحۀ اینوریدرمه که همون بوک‌مارک‌هاست، به‌جز وبلاگ‌های جدیدی که اخیراً باهاشون آشنا شده‌ام. همون‌طور که گفتم اینوریدر دیگه اجازه نمی‌ده وبلاگ جدید اضافه کنم و جدیدها رو می‌برم فیدلی.

یه عده از دنبال‌کننده‌های بیان، آدرس وبلاگشونو مخفی کردن و نمی‌شناسمشون. اونایی که آدرسشونو می‌بینم و می‌شناسم رو به سه دسته تقسیم کردم و گذاشتم تو اولویت یک، دو و سه و بر اساس همین اولویت‌ها می‌خونمشون؛ با این توضیح که: 

  • اولویت ۱: اونایی که دنبالم می‌کنن و معمولاً یا گاهی کامنت می‌ذارن و ۱ می‌فرستن :دی، 
  • اولویت ۲: اونایی که دنبالم می‌کنن و قبلاً کامنت می‌ذاشتن ولی دو ساله هیچ کامنتی ازشون دریافت نکردم (اینا وبلاگشون به‌روز میشه یا اگرم نشه لااقل کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم) 
  • اولویت ۳: اونایی که دنبالم می‌کنن و هیچ وقت کامنت نذاشتن (اینا هم وبلاگشون به‌روز میشه و کامنتاشونو جاهای دیگه می‌بینم. اسمشونم تو دنبال‌کننده‌هام هست ولی از دیوار صدا درمیاد از این عزیزان نه).

پس‌گفتار:

اگر دنبالم می‌کنید ولی آدرستون مخفیه و نمی‌شناسمتون، لطفاً در صورت تمایل آدرستونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم.

اگر دنبالم می‌کنید و قبلاً کامنت می‌ذاشتید ولی سال‌هاست که ساکتید دلیل این سکوتتونو بگید. اگر نوشته‌هامو نمی‌پسندید قاعدتاً باید قطع دنبالم کنید. با اونایی که وبلاگشون تعطیله نیستم. با اونایی‌ام که فعالن و تو این دو سال حتی یه کامنتم ازشون نداشتم ولی اسمشون تو لیست دنبال‌کنندگانمه و قبلاً اینجا خیلی رفت‌وآمد داشتن.

اگر دنبالم می‌کنید ولی یه دونه کامنتم تا حالا از طرف شما نداشتم، اگر هیچ کدوم از این ۱۴۶۳ پست تا حالا سکوتتون رو نشکسته، پس این پست هم این سکوت رو نمی‌شکنه. چون احتمالاً برای تبلیغ وبلاگتون دنبالم می‌کنید و نمی‌خونید اینجا رو. اگه می‌خونید یه چیزی بگید.

اگر به هر دلیلی فید وبلاگتون از ابتدا غیرفعال بوده یا اخیراً غیرفعال کرده‌اید، بهم اطلاع بدید تا دستی چک کنم وبلاگتونو.

اگر آدرس وبلاگتونو اخیراً تغییر داده‌اید لطفاً اگر تمایل دارید، آدرس جدیدتونو بهم بدید تا من هم شما رو بخونم. با بیان دنبالتون نمی‌کنم که از تغییر آدرستون مطلع بشم.

با تشکر :)

۶۸ نظر ۳۰ آبان ۹۹ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۳- یک سر و هزار سودا

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۴۰ ق.ظ

تا همین چند وقت پیش، هیچ پیامی رو بی‌پاسخ نمی‌ذاشتم. اگر می‌دیدم کامنت‌گذار وبلاگ نداره و آدرس ایمیل گذاشته، با اینکه به‌شدت اکراه دارم از ارتباط ایمیلی، ولی با ایمیل هم جواب دوستان رو می‌دادم. اگه آدرس ایمیل هم نمی‌ذاشتن، پای پست جدیدم به اون کامنت اشاره می‌کردم و یه جوری جواب رو می‌رسوندم به گوش طرف. انصافاً زود هم جواب می‌دادم. ولی چند وقتی هست که همه چی گره خورده به هم. یه فرصت کوچیک که گیرم میاد، نمی‌دونم اختصاصش بدم به پست گذاشتن، پست خوندن، کامنت گذاشتن، جواب دادن یا خوابیدن. به هر پنج‌تا هم نیاز دارم و لذتبخشن برام. هر روز هم که می‌گذره این فرصت‌های کوچیک کمتر و کمتر میشن.

تا حالا کامنتی گذاشتید که روزها و ماه‌ها منتظر جوابش باشید و بی‌جواب مونده باشه؟ یا خیلی دیر بهش جواب داده باشن؟ کِی؟ کجا؟ برای کی؟ دلیل تأخیر قانع‌کننده بوده براتون؟

مثلاً من این کامنتو مهر ۹۶ کامنت گذاشتم، آبان ۹۹ پاسخ داده شده :|



یه سؤال دیگه:

دیدید تو وُرد وقتی یه ستاره اسپیس یا خط تیره اسپیس می‌زنیم تبدیل میشه به bullet؟ الان من هر چی می‌زنم تو هر فایل وردی می‌زنم bullet نمی‌شه. خودم دیروز راست‌کلیک کردم غیرفعالش کردم ولی الان نمی‌دونم چجوری فعالش کنم. گزینه‌ش نیست 😭

پاسخ دوستان:

Go to File > Options > Proofing.

Select AutoCorrect Options, and then select the AutoFormat As You Type tab.

Select or clear Automatic bulleted lists or Automatic numbered lists.

Select OK.

۱۵ نظر ۲۹ آبان ۹۹ ، ۰۰:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۲- فقط به یک‌ها

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۲۸ ق.ظ

استاد شمارۀ ۲۱ نسبت به حضور و غیاب از بقیه حساس‌تره. این هفته وقتی دید غایبا زیادن و همۀ حاضرین هم براش یک نفرستادن عصبانی شد. گفت دیگه لینک جلسات ضبط‌شده رو نمی‌دم بهتون. هر جلسه انقدر مطلب می‌گه که باید حتماً یکی دو دور دیگه ضبط جلسه رو ببینی تا بفهمی چی شد و چی قراره بشه. با گوش دادن هم نمیشه فهمید. باید حتماً ببینی چی کار داره می‌کنه. اسم درسش مهارت‌های پژوهشه و به طرق مختلف سرچ و ریسرچ یادمون می‌ده. انقدر عصبانی بود که تر و خشکو داشت باهم می‌سوزوند. یه کم بعد گفت لینکو می‌دم، ولی فقط به اونایی که اعلام حضور کردن می‌دم. تو گروه هم نمی‌ذارم که همه ببینن. خصوصی فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. اون لحظه داشتم فکر می‌کردم چه روش خوبی؛ این فصل که تموم شد، منم لینک فصل بعد از دکتری رو فقط برای اونایی که یک فرستادن می‌فرستم و راضی هم نیستم به غایبا لینکو بدین. 

بعد از کلاس اومد تو گروه پیام گذاشت گفت:



پ.ن۱. برای ضبط دسکتاپتون می‌تونید از نرم‌افزار کمتازیا استفاده کنید و به این صورت ازش خروجی بگیرید. برای گوشیا هم کلی اسکرین ریکوردر هست که هر کدومو خواستید می‌تونید نصب و استفاده کنید. دلیل اینکه این نرم‌افزارها زیاد به دردمون نمی‌خوره و حتماً لینک استاد رو می‌خوایم اینه که اولاً احتمال اینکه نت ما قطع بشه و ضبط متوقف بشه هست، در حالی که تو ضبط استادها این قطعی اتفاق نمی‌افته. ثانیاً یه وقتایی پیش میاد که لازمه تو دسکتاپ، حین جلسه و صحبت استادت یه کار دیگه بکنی. مثلاً جست‌وجوی یه مطلب یا چک کردن یه چیزی از یه کتاب یا مقاله در راستای موضوع درس. یا حتی پاسخ دادن به یه پیام ضروری. ایرادش چیه؟ اولاً تو هر کار مربوط و نامربوطی بکنی توسط کمتازیا ضبط میشه و مجبوری در تمام طول مدت ضبط، از ادوبی کانکت خارج نشی. ثانیاً ممکنه اون لحظه که تو در حال جست‌وجو هستی و طبعاً صفحۀ استادت رو نمی‌بینی، یه اسلایدی مطلبی سایتی نشون بده و اون مطلب ضبط نشه و از دست بره. در واقع کمتازیا چیزی رو ضبط می‌کنه که تو می‌بینی. و برای ضبط مطلوب، مجبوری همۀ دو ساعت استادتو ببینی :))

پ.ن۲. شمام اگه برای پست قبل ۱ نفرستادید علت رو بفرمایید :))

پ.ن۳. هشتگ_قوانین کلاس رو نریزیم تو وبلاگامون :|

پ.ن۴. هشتگ_خواننده‌های خاموش رو اذیت نکنیم :(

پ.ن۵. ولی من جدی گفتم که بعد از تموم شدن دردانه آدرس فصل پنجم رو به همه‌تون نخواهم داد :|

۳۵ نظر ۲۸ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۱- یک‌ها

يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۰ ب.ظ

بعضی از استادها نسبت به اینکه همۀ حواسمون بهشون باشه و سر کلاسشون سرتاپا گوش باشیم حساسن. خیلی هم حساسن. که یه وقت وارد جلسه شده باشیم و گوشی و لپ‌تاپامونو به امان خدا رها کرده باشیم و پی کار دیگه‌ای رفته باشیم و اینا برای خودشون حرف بزنن. برای همین گاه و بی‌گاه بین صحبتاشون، بدون اینکه لحن و بلندی صداشونو تغییر بدن یا حرکت جلب‌توجه‌کنندۀ خاصی انجام بدن، خیلی معمولی میگن اگه صدای منو دارید عدد ۱ رو بنویسید تو چت‌باکس و صحبتشونو ادامه می‌دن. اون لحظه اگه آب دستت باشه باید بذاری زمین و عدد ۱ رو بنویسی تو قسمت چت‌ها. روش بدی نیست. هر چند باب میل منی که گاهی تو هپروتم نیست. آخه من قابلیت اینو دارم که با یه جمله، با یه واژه، با یه عدد، حتی با یه نگاه ساعت‌ها برم تو هپروت و همون‌جا بمونم. ولی مجبورم همۀ دو ساعتی که سر کلاس آنلاینم هوش و حواسمو جمع کنم که هر موقع استاد گفت ۱ بفرستید ۱ بفرستم براش. لابد حس خوبی می‌ده بهش وقتی کلی ۱ ردیف میشه تو چت باکس. شما هم اگه صدای منو دارید، اگه پستای وبلاگمو می‌خونید، اگه هستید، اگه هنوز اینجایید، عدد ۱ رو بنویسید تو کامنتدونی. هر چند این برخورد در شأن دانشجو نیست، ولی استاد هم حق داره. تعهد داده اون ساعت در خدمت دانشجو باشه و هست. دانشجو هم باید به تعهدی که بابت حضور تمام‌وقتش داده پایبند باشه.

۸۳ نظر ۲۵ آبان ۹۹ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۰- سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۲)

جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۷:۳۰ ق.ظ


یکی از دانشگاه‌ها وبینار داشت و از دانشجوهای سراسر کشور دعوت شده بود که شرکت کنن. استادی که تو این جلسه قرار بود صحبت کنه استاد موردعلاقه‌م بود. درسی باهاش نگذروندم، ولی اخلاق و منش و برخوردشو دوست دارم و تخصصش رو هم. بعد از اینکه صحبت‌هاش تموم شد، زمانی رو اختصاص داد به دانشجوها که سؤالاتشونو بپرسن. شمارۀ همراهش رو هم داد و گفت همه‌تون می‌تونید هر روز از فلان ساعت تا فلان ساعت زنگ بزنید و راجع به مسائل درسی باهم صحبت کنیم. با دقت و مهربانی به سؤالات بچه‌ها جواب می‌داد. یک آن دیدم سیگاری درآورد و روشن کرد. جا خوردم. همۀ اون یک ساعتی که در حال پاسخگویی بود، به سیگار گذشت. تموم که می‌شد بعدی رو روشن می‌کرد. اولین بارم بود سیگار کشیدنشو می‌دیدم. اما همچنان استاد موردعلاقه‌م بود. بعضی از کارها هستن که من انجامشون نمی‌دم و به انجامشون علاقه‌مند نیستم. یا عقایدی وجود دارن که من باهاشون مخالفم. تبعاً از کسانی هم که اون کارها رو انجام می‌دن و اون عقاید رو دارن هم خوشم نمیاد. باهاشون ارتباط نمی‌گیرم و اگر هم به‌اجبار در ارتباط باشم همون یه کار و یه عقیده بهونۀ خوبیه برای فاصله گرفتن ازشون و اینکه ازشون بدم بیاد و اگر بدم میاد بیشتر بدم بیاد. لزوماً هم کارهای زشت یا نادرستی نیستن. ممکنه یه کار معمولی و حتی خوب باشه که من باهاش حال نمی‌کنم. ترجیح می‌دم جز همین سیگار کشیدن مثال دیگه‌ای نزنم. چون الان صحبتم سر اینکه چه کارهایی رو دوست ندارم و با چه عقایدی مخالفم و کیا اون عقایدو دارن و اون کارها رو انجام می‌دن نیست. مسئله اینه که یه عده هم هستن که بیشتر از بقیه دوستشون دارم و اونا به این عقایدی که باهاشون حال نمی‌کنم پایبندن. و فعالیت‌هایی دارن که من ازشون بدم میاد. اینجاست که دچار تناقض می‌شم. نمی‌دونم همچنان اون افراد رو دوست داشته باشم یا چون طرف داره کاری که دوست ندارمو می‌کنه ازش بدم بیاد. کما اینکه از بقیه‌ای که اون کارو می‌کردن هم بدم میومد. ممکنه کار، کار خوبی باشه، عقیده، عقیدۀ درستی باشه و به‌نفعتم باشه. ولی الان بحث سر نفس و ماهیت اون کار نیست. بحث سر تغییر دیدگاه ما نسبت به اون کار هست. بحث سر این بی‌منطقیه. تازه مسئله وقتی پیچیده‌تر میشه که اون افراد رو خیلی فراتر از حد معمول و میانگین دوست داشته باشم و به‌نوعی مریدشون باشم. این‌جور مواقع کم‌کم حس بدم نسبت به اون عقیده یا فعالیت رو از دست می‌دم و به‌مرور منم هم‌رنگشون می‌شم. باهاشون همراهی می‌کنم. تأثیر می‌پذیرم. اینکه سیگار دست کی باشه نظرمو نسبت به سیگار تغییر میده و هیچ منطقی هم پشت این تغییر دیدگاهم نیست. این ترسناکه. 

ان‌شاءالله متوجه هستید که سیگار کشیدن مثالی بود برای تقریب ذهنتون. لذا توصیه می‌شود کامنت‌هاتون حول محور سیگار نچرخه.

+ سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۱)

۲۴ نظر ۲۳ آبان ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از اینکه که چجوری تفکر سیستمی و سیستم داینامیک و مدل‌های اقتصاد و نوآوری دانشکدۀ مدیریت رو به ترویج واژه‌های مصوب فرهنگستان ربط دادم و از پایان‌نامه‌م دفاع کردم که بگذریم، می‌رسیم به این مدل از هَله که سه‌شنبه استادمون داشت برامون تشریح و تبیینش می‌کرد. هی می‌گفت هله این‌جوری گفته و اون‌جوری گفته و منم از اونجایی که نمی‌شناختمش، تو ذهنم داشتم دنبال آخرین باری که اسمشو شنیدم می‌گشتم. صفحۀ آخر کتاب که بخش اَعلامه! رو باز کردم ببینم اسم کوچیکش چی بوده. موریس. اورکا اورکا گویان برگشتم سر کلاس و مدل. یادم افتاده بود که موریس هله، یکی از گزینه‌های سؤال تروبتسکویِ کنکور دکتری بود. همون سؤال ۶۷ که مطمئن نبودم و شصت بار گزینه‌شو از پاسخنامه‌م پاک کردم و علامت زدم. استاد پرسید نظرتون راجع به این فیلتری که تو این مدل هست چیه؟ باید باشه؟ میشه نباشه؟ و خب ذهن من رفت سمت فیلتر و سنتز مدار و فیلترهایی که بعضی از سیگنال‌ها رو رد می‌کردن و بعضی رو نه. به‌نظرم مقدار سلف و خازن‌های اون فیلتر به نوع دیکشنری بستگی داشت. می‌خواستم اینو به زبان زبان‌شناسانه توضیح بدم و بگم یه وقتایی این فیلتر باید قوی باشه هر چیزی رو رد نکنه و یه وقتایی چون نیاز داریم به کلی واژهٔ جدید، باید همهٔ چیزایی که طبق قاعده ساخته شدنو رد کنه. سعی کردم به هر جون کندنی بود منظورمو برسونم و ربطش دادم به فرهنگ مصوبات و فرهنگ‌های لغت عمومی مثل دهخدا و معین و عمید و یه سری فرهنگ تخصصی. استاد از ایده و نکتۀ من خوشش اومد و حتی در ادامه بین صحبتاش می‌گفت همون‌طور که خانم فلانی گفتن می‌تونیم فلان چیزو این‌جوری هم در نظر بگیریم.

دو روزه دارم مقاومت می‌کنم نرم سراغ جزوۀ فیلتر دکتر صاد و بی‌خیال این مدل ساختواژی و ارتباطش به سلف و خازن بشم.


۵ نظر ۲۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۸- تسهیل فرایند دم کشیدن یا معمای دو مزیدی

چهارشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۵۷ ق.ظ


تو کانال تلگرامی توییتر شریف (https://t.me/sut_tw) دیدم یه پست راجع به گوردن ون وایلن (Gordon Van Wylen) گذاشتن که خیلی از دانشجوها با کتاب ترمودینامیکش می‌شناسنش. گویا چند روز پیش در سن ۱۰۰ سالگی دار فانی را وداع گفته. نوشته بودن یادش را با این تصویر از خوابگاه شریف و استفاده از کتاب معتبر او برای تسهیل فرایند دم کشیدن برنج گرامی می‌داریم. تا عکسو دیدم یاد یکی از پستای خودم افتادم و بدوبدو رفتم سراغ بلاگفا که بیام بهتون بگم منم از کتاب 80X86 IBM PC مزیدی به‌عنوان دم‌کنی استفاده می‌کردم. چون کتابش سنگین بود در قابلمه رو کیپ نگه‌می‌داشت و کیکا رو خوب درمیاورد. ولی خب حواسم نبود که پستای سال ۹۳ زیر آوارن و نمی‌تونم لینک بدم بهتون. حالا خدا رو شکر قبل از اون حادثه از وبلاگم پشتیبان گرفته بودم و می‌تونم پستو از پی‌دی‌اف نشونتون بدم. حالا قبل از اینکه توجهتون به تصویر زیر جلب بشه، یه سؤال دارم از خدمتتون. جانیس اسم خانومه؟ جانیس گلیپسی همسر مزیدی بوده؟ نویسنده‌های این دم‌کنی ما اسمشون MuhammadAli Mazidi و Janice Gillispie-Mazidi هست و من تا حالا دقت نکرده بودم جانیس هم فامیلیش مزیدی داره. حالا برام سؤال شده و نتونستم ته‌توشو دربیارم. گوگل و سایت‌ها رو هم زیرورو کردم و هیچ عکس و اطلاعات به‌دردبخوری پیدا نکردم. اسمشونو که جست‌وجو می‌کنم فقط تصویر جلد کتاباشون میاد!


۱۷ نظر ۲۱ آبان ۹۹ ، ۱۱:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۷- بازتحلیل

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۱۱ ق.ظ

هر گاه گویشوران به هر دلیلی ساختار تاریخی و اولیۀ یک واژه را نادیده بگیرند و برای آن واژه ساختار کاملاً متفاوتی قائل شوند با بازتحلیل یا Reanalysis روبه‌رو هستیم. مثال: «دوقلو» واژه‌ای در زبان ترکی متشکل از دوق (زاییدن) + لو (پسوند نسبت) است؛ در فارسی این ساختار را نادیده گرفته، «سه‌قلو» و «چهارقلو» را ساخته‌ایم؛ و نیز «دوبله» و «سوبله»، «لوکس» و «دولوکس».

دخترخاله با علم و اطلاع از این موضوع که من شیفتۀ بچه‌م (برخلاف ماری که بچه‌گریزه)، این عکسو برام فرستاده و زیرش نوشته سه‌قلوهای جاری ندا. اولش متوجه نوشتۀ زیر عکس نشدم. قلب فرستادم و پرسیدم خدا حفظشون کنه، سه‌قلوهای کی‌ان؟ نوشت بچه‌های برادرِ شوهرِ ندا. قلب دیگه‌ای فرستادم و نوشتم چه نازن، اسمشون چیه؟ جواب داد «نیلا ی ائل آی آی هان». با شمّ زبانی تشخیص دادم که اسم یکی نیلای است و دیگری ائلای و آن یکی هم آیهان. هر سه‌شون «آی» دارن که در زبان ترکی یعنی ماه. بعد داشتم فکر می‌کردم حالا کدوما اسم دخترا هست و کدوم اسم پسر؟ اینکه دوتا دختره و یه پسر رو هم از روی رنگ لباسشون تشخیص دادم. گفتم نیل شاید مخفف نیلی و نیلوفر باشه. ائل هم یعنی ایل و مردم و قوم و قبیله. ولی هان نمی‌دونستم ینی چی که به‌لطف گوگل فهمیدم همون خان هست. چون زبان ترکیه، خ نداره. و بدین سان فهمیدم آیهان اسم قلِ آبیه و نیلای و ائلای اسم قلای صورتی :|

من اگه مامانِ یه همچین سه‌قلوهایی بودم، تز دکترامو زبان‌آموزی کودک انتخاب می‌کردم و همزمان بهشون ترکی و فارسی یاد می‌دادم ببینم چجوری قواعد صرفی و نحوی دو زبان از دو خانوادۀ زبانی کاملاً متفاوت رو یاد می‌گیرن. ولی متأسفانه باباشون فعلاً قصد ازدواج نداره و من مجبورم روی یه موضوع دیگه‌ای کار کنم :|

+ بشنویم: گل به صحرا آمده، یارا کجایی؟ پس چرا سوی ده بالا نیایی؟ [لینک]


۲۳ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۶- به وقت ناهار

دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ب.ظ

یک. با همکارم قرار و مدار می‌ذاشتم برای جلسه و صحبت راجع به یه سری امور!. یادم نبود دانش می‌جویم و به هوای اینکه دوشنبه‌م خالیه بهش گفتم هر ساعتی بگی هستم. گفت یازده تا یک و سه تا پنج کلاس دارم. اسم کلاسو که آورد گفتم عه، منم بعضی روزای هفته کلاس دارم. بذار چک کنم برنامه‌مو بهت خبر می‌دم. چک کردم و این عکسو با یه استیکر اشکالود براش فرستادم. امروز از صبح تا عصر فقط همین دوازده تا یک خالی بود که اختصاصش دادم به وبلاگ :|



دو. تحلیل گفتمان درس ارشدهاست. دو ماهه مستمع‌آزاد ازش مستفیض می‌شم. ده‌ونیم تموم میشه. معنی‌شناسی خودمم ده شروع میشه. ساعت ده، صدای یکی رو با لپ‌تاپم می‌شنوم، اون یکی رو با گوشی. نه روم می‌شه از کلاس تحلیل گفتمان خارج شم نه دلم میاد. نمی‌خوام مطالب رو از دست بدم. ضبط هم نمیشه بعداً ببینم. نیم ساعت آخر مهمه و دکتر بهمون تکلیف و تمرین میده که تا جلسۀ بعد بهشون فکر کنیم. این یکی هم که کلاس خودمه و ضبط میشه استاد از همون ابتدا هی سؤال می‌پرسه میگه فلانی نظرشو بگه. اون نیم ساعتی که تداخل داره نیم قرن می‌گذره تا تموم بشه. حالا خدا رو شکر امروز استاد معنی‌شناسی مشکل فنی داشت و کلاً نتونست به‌عنوان هاست (میزبان) وارد لینک کلاس بشه و مثل ما مهمان بود و میکروفن نداشتیم هیچ کدوممون :دی. وبینار و زوم و چیزای دیگه رو هم امتحان کردیم و نشد. یا فیلتر بودن یا انواع خطاهای ممکن رو دادن و استادمونم گفت این اتفاق گویا یه حملۀ سایبری! و سراسری بوده و مجبوریم جلسه رو به یه وقت دیگه موکول کنیم. منم این وسط از فرصت پیش‌آمده نهایت حُسن استفاده رو کردم و صبحانه‌ای که نتونسته بودم بخورمو خوردم و جزواتی که به استاد فلسفۀ علم قول داده بودم تایپ کنمو تایپ کردم. ناهارمم ایشالا شب می‌خورم :|

سه. هفتۀ پیش، استاد فلسفه داشت از روی جزوۀ دست‌نویس تدریس می‌کرد. در واقع اسلایدهاش عکس جزوه بود. می‌گفت فرصت نکرده تایپ کنه و کسی هم نبوده براش انجام بده. منم اسکرین‌شات می‌گرفتم که بعداً برای خودم تایپشون کنم. از دورۀ ارشدم عادت کردم به تایپ جزوه. این‌جوری استفاده ازش راحت‌تر میشه. آدم سریع یه کلمه رو سرچ (جست‌وجو) می‌کنه از جزوه و زود پیدا می‌کنه. یا اگه بخواد یه مطلبی رو تکمیل و تصحیح کنه کاغذ و لاک غلط‌گیر نیاز نیست دیگه. چند ساعت زمان می‌بره تایپ کردن، ولی کلی صرفه‌جویی میشه در وقت‌هایی که در آینده قراره تلف بشه. آخر جلسه (همون جلسه که ذهنم درگیر اسم نویسنده‌های زن بود و خشمگین بودم زین حیث)، دستمو بلند کردم و چای‌شیرین‌بازی درآوردم و گفتم استاد، من خودم با جزوۀ تایپ‌شده راحتم و جزوات خودمو تایپ می‌کنم. اینا رم می‌خواستم برای خودم تایپ کنم. اگر شما همۀ عکسا رو برام ایمیل کنید، می‌تونم این یه هفته که برنامه‌م خلوت‌تره همه رو تایپ کنم که جلسات بعدی راحت‌تر استفاده کنیم ازشون. اونم از خداخواسته، همون شب ایمیلشون کرد برام.

چهار. اینجا برگشتم پشت سرم هندزفری بردارم با گوشی جواب سؤال استادو بدم. بدون هندزفری با لپ‌تاپ انگار صدامو نمی‌شنون. این عکسِ کلاسِ صرف یا مورفولوژی استاد شمارۀ هفده و هجدهه مثلاً.



پنج. استاد شمارۀ ۲۱ استاد مهارت‌های پژوهشمون هست. همون که تو جملاتش زیاد از کلمات انگلیسی استفاده می‌کنه و نه‌تنها نیم‌فاصله رو رعایت نمی‌کنه بلکه می‌ذارم رو هم با «ز» می‌نویسه. این استاد همون استادیه که گفت ایمیل دانشگاهی بگیرید و ریسرچ‌گیت و فیس‌بوک و اینا داشته باشید. عکسشو پیدا نمی‌کردم ببینم کیه و چه شکلیه. دیروز بعد از گرفتن ایمیل آموزشی، اکانت ریسرچ‌گیت باز کردم و از اونجا پیداش کردم. فهمیدم دانشجوی دکترای شیمیه!. عکسشم دیدم. و از اونجایی که شیمی رو دوست دارم و از فلسفه متنفرم، این نگرش! داره روی علاقه‌م به استاداشون هم اثر می‌ذاره. بدین صورت که نظرم تو این یه هفته از 20>21 به 21>20 تغییر کرده.



شش. این درس مهارت‌های پژوهش، که نیم‌فاصله‌شو همون بدو ورودم به گروه درست کردم، یه درس دانشکده‌ایه. ینی علاوه بر ما که زبان‌شناسی هستیم، تو دانشکده‌مون هر رشتۀ دیگه‌ای هم هست، این درسو داره. و طبعاً گروه درسی‌مون دیگه متشکل از یه استاد و پنج دانشجو نیست و خیلیا توشن. یکی هست که شماره‌ش 44+ هست و از روزی که وارد گروه شدم تو نخشم ببینم کیه. هنوز هیچ پیامی نفرستاده. این پیش‌شماره رو انقدر دوست دارم که یه روز خواستم مهاجرت کنم می‌رم اون‌جا. البته فعلاً باید با همون پیش‌شمارۀ 041 شهر خودمون دلمو خوش کنم.



شش‌ونیم. تتلو یه آهنگ داره میگه درسته فلان‌چیز ندارم، ولی بهمان چیز که دارم. یاد اون افتادم. درسته پیش‌شمارۀ 44+ ندارم ولی 041 که دارم :| [لینک آهنگ]

هفت. استاد فلسفه ازمون خواسته یه ارائه داشته باشیم و مقاله‌شم تحویل بدیم و چاپ هم بکنیم. این فلسفۀ زبان درس اختیاریه ولی ما هیچ نقشی در انتخابش نداشتیم و به‌اجبار تو برنامه‌مون گذاشتن. اگه به خودم بود که صد سال سیاه برش نمی‌داشتم. جلسۀ اول که تموم شد، یکی از بچه‌ها تو گروهی که استاد هست گفت استاد، من دکارت رو برمی‌دارم، اون یکی گفت استاد، فرگه رو هم من برمی‌دارم ارائه می‌دم. راسل و لاک و هیوم و یه چند تای دیگه مونده بودن و منم خیره به دورترین نقطۀ ممکن، یاد خاطرۀ کانت و دکارت مصاحبۀ پیارسال افتاده بودم و نمی‌دونستم رویکرد اینا چه فرقی باهم دارن :)) بعد دیدم تو گروه دوستانه که استادامون توش نیستن بچه‌ها پرسیدن تو قراره کیو ارائه بدی؟ چنین پاسخی دادم :))



هشت. یه کژتابی جالب!. اینجا جمله‌م پرسشی بود نه درخواستی. می‌خواستم بدونم استاد کجا می‌ذاره لینکو. تو گروه یا تو سایت. فکر کرد جمله‌م درخواستیه. مثل اون جمله‌ها که آدم میگه نمکدونو می‌دی؟ ینی نمکدونو بده. حالا اینم فکر کرده می‌گم لینکو اینجا یا اونجا می‌ذاری؟ جواب داده بله حتماً. و هنوز نفهمیدم قراره کجا بذاره. تا امروز که هیچ‌جا نذاشته.



نه. یه گروه دیگه هم داریم (و خدا می‌دونه من چقدر از گروه‌های مجازی بدم میاد؛ مخصوصاً از نوع واتساپش) که کل دانشگاه اونجا هستن برای پشتیبانی مسائل اینترنتی. همیشه یا در حال اعتراضن یا میکروفن و دوربینشون مشکل داره. همون گروهیه که ملت میان میگن استادها بلد نیستن با این سامانه‌ها کار کنن و همیشه معترضن به نظام و اقتصاد و سیاست. هفتۀ پیش از مسئول گروه پرسیدم آیا لینک جلسات ضبط‌شده رو خودمون نمی‌تونیم از جایی برداریم؟ حتماً باید از استادها بگیریم؟ خیلی مؤدبانه گفتم استادمون بلد نیست لینک بده. گفت به همۀ استادها یاد دادیم و ازم خواست اسم استادو بگم. رفتم اسمشو خصوصی گفتم بهش. و به‌نظرم کار درستی کردم هم از این جهت که مطرح کردم هم از این جهت که جلوی جمع اسمشو نگفتم :| و انصافانه نیست هر جلسه هر کدوم از استادها کیلوکیلو مقاله می‌دن بخونیم ولی خودشون یه نگاه به شیوه‌نامه و راهنماهای استفاده از سایت‌ها نمی‌ندازن که یادش بگیرن. نهایت کم‌لطفیه این.



ده. امروز ساعت یک مراسم معارفۀ مجازی داریم. دیشب همه‌ش خواب این مراسمو می‌دیدم. جا داره یادی هم بکنیم از مراسم معارفۀ ارشد:

nebula.blog.ir/post/261

۲۲ نظر ۱۹ آبان ۹۹ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۵- واضح نبود

يكشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۰۰ ب.ظ

ایمیل اومده که متن فرم تصویر ارسالی پست قبل واضح نمی‌باشد. لطفاً اصلاح شود. اسکن کارت دانشجویی نیز ضمیمه شود. اسیر شدیم به خدا گویان مجدداً مانتو شال پوشیدم (این سری رنگ انتخاباتی بایدن رو برگزیدم) و در شرایطی که به‌زور جلوی خشم و اخمم رو گرفته بودم این بار از مامان خواستم یه عکس دیگه بگیره بفرستم براشون. پای عکسم هم نوشتم به‌دلیل اینکه دانشجویان جدیدالورود هنوز کارت دانشجویی دریافت نکرده‌اند، گواهی ثبت‌نام خدمتتان ارسال می‌شود. کاش می‌فهمیدم دلیل این حد از سخت‌گیریشون چیه. آخرش نگن تا وقتی کارت دانشجویی نگرفتید ایمیل نمی‌دیم صلوات. آی کرونا، همچنان ببین کارادا.


۲۶ نظر ۱۸ آبان ۹۹ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۴- مقایسه

شنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۷ ب.ظ

عکس سمت چپی سال چهارم کارشناسیه. هفت اردیبهشت. جلوی دانشکده. جزوۀ الکترونیک دکتر شریف‌بختیار دستمه و دوربین دست آزاده‌ست. سمت راستی سال دوم ارشده. شش اردیبهشت. اینجا جزوۀ ساختواژۀ دکتر طباطبایی دستمه و گوشیم دست خانم شین. اینجا همدیگه رو با نام خانوادگی صدا می‌کردیم و اونجا یه وقتایی حتی استادامونم به اسم کوچیک صدامون می‌کردن. اونجا سلف و غذا داشتیم، اینجا نداشتیم. اونجا اینترنت داشتیم، اینجا نداشتیم. اونجا به سه‌تا ایستگاه مترو و یه ایستگاه بی‌آرتی و حتی ترمینال دسترسی داشتیم و اینجا باید کلی راهو پیاده می‌رفتیم که تازه برسیم سر آبادی. اونجا هر روز یکی دوتا ایمیل از طرف دانشگاه و استادها داشتیم و بعد از گذشت پنج سال هنوزم داریم و اینجا نداشتیم. اونجا برای انتخاب واحد یه جایی داشتیم به اسم ای‌دی‌یو و اینجا همه چی روی کاغذ بود. اونجا نمره‌ها رو ایمیل می‌کردن و می‌فرستادن ای‌دی‌یو و اینجا نمراتو زنگ می‌زدیم تلفنی می‌پرسیدیم و بعدشم مسئولین با ماشین‌حساب جمع و تقسیم بر تعداد می‌کردن که معدلمونو حساب کنن. اونجا یه جایی به اسم سی‌دبلیو داشتیم برای آپلود تمرینا و تکلیفا و اینجا یه سایت درست و حسابی هم نداشتیم. اونجا ملت روی چمنا دراز می‌کشیدن و دور هم روی چمنا غذا می‌خوردیم و اینجا یه بار روز اول ترم اول با دخترا نشستیم رو چمنا، فرداش اومدن گفتن دیگه تکرار نشه رو چمن نشستن تو یه محیط فرهنگی. به جاش اونجا یخچال و ماکروویو فقط برای دانشجوهای دکتری بود و اینجا مای ارشد هم از این چیزا داشتیم. اونجا هم ردیف اول کلاس تو حلق استاد می‌نشستم جزوه می‌نوشتم، اینجا هم. اونجا هم مهندس صدام می‌کردن، اینجا هم. اونجا رو هم دوست داشتم، اینجا رم. هردوشون، چه خوب چه بد، چه تلخ چه شیرین، تموم شدن و یه مشت خاطره ازشون موند برام. البته به‌مدد وبلاگم خاطراتم چیزی فراتر از یه مشته و گونی‌گونی خاطره مونده ازشون.



امروز استادمون گفت باید ایمیل دانشگاهی بگیرین. اگه نمی‌گفت هم من پِی‌ش بودم. اون ایمیلی که تهش اتساین جیمیل دات‌کام یا یاهو دات‌کامه، ایمیل غیررسمیه و نمیشه باهاش تو سایت‌های تحقیقاتی عضو شد. برای یه همچین کارایی لازمه از این ایمیلا که دامنه‌ش اسم دانشگاهه داشته باشیم. تو دورۀ کارشناسیم داشتم. از اونجا که فارغ‌التحصیل شدم باطلش کردن. دورهٔ ارشد دیگه خبری از ایمیل آموزشی نبود. ما نه خوابگاه داشتیم (من خوابگاهمو با هزینهٔ آزاد از دانشگاه شهید بهشتی گرفتم)، نه غذا، نه اینترنت، نه سایت. وقتی اونا رو نداشتیم، مطرح کردن دامنۀ آموزشی برای ایمیل خنده‌دار بود. اسممونم به‌عنوان دانشجوی روزانه تو وزارت علوم ثبت شده بود. دانشگاه دورۀ کارشناسیم یه دانشگاه استاندارد محسوب می‌شد و نظم و خفنیّت خاصی در فضای آموزشیش حاکم بود. من از اون جای مدرن وارد محیطی شده بودم که همه چیز دستی و سنتی بود. درخواست ایمیل با دامنۀ آموزشی تو همچین فضایی بی‌معنی بود. نه دانشجوها از حقوقشون آگاه بودن و این حق مسلمشون رو مطالبه می‌کردن نه مسئولین امکاناتشو داشتن. و همون‌طور که یک دست صدا ندارد، با یه دونه گل نسرین هم بهار نشد و درخواست‌ها و اعتراض‌هام ره به جایی نبرد و دورهٔ ارشدم رو بدون ایمیل آموزشی و در حسرتش سر کردم.

حالا استادمون گفته باید ایمیل دانشگاهی بگیرین. ایمیل زدم به مرکز فناوری اطلاعات و ارتباطات دانشگاه جدیدم (قرارداد می‌کنیم که زین پس به شریف بگیم اسبق، به فرهنگستان بگیم سابق) و نوشتم مسئول محترم دانشگاه جدید، من ورودی ۹۹ دکتری هستم. لطفاً راهنمایی بفرمایید چطور می‌تونم ایمیل دانشگاهی دریافت کنم. جواب دادن «نظر به اینکه درخواست پست الکترونیک دانشجویان پیش از این به‌صورت حضوری صورت می‌گرفت، مطابق با قوانین جدید در شرایط فعلی فرم پیوست‌شده را در صورت امکان پرینت کرده و تکمیل کنید (در صورتی که امکان پرینت وجود ندارد مشابه فرم پیوست‌شده را بازنویسی نمایید). فرم تکمیل‌شده را در یک دست و کارت ملی خود را در دست دیگر خود بگیرید و عکسی از خود برای ما بفرستید که در آن چهرۀ شما و فرم و کارت ملی شما مشخص باشد.». اسیر شدیم به خدا گویان مانتو روسری پوشیدم و در شرایطی که به‌زور جلوی خنده‌مو گرفته بودم از بابا خواستم عکسمو بگیره بفرستم براشون. آی کرونا، آخه ببین کارادا!



+ احتمالاً می‌دونید که یکی از ویژگی‌های خوب یا شایدم بد اینستا اینه که هر سال پست‌های اون روزِ سال‌های قبلو یادآوری می‌کنه و پیشنهاد میده استوری کنی. چند روزه عکسِ انگشت بریده‌مو میاره جلوی چشمم که یادته؟ استوریش نمی‌کنی؟ ردش کردم که آخه عکسِ بدون متن و توضیح انگشت بریده‌م به چه درد فک و فامیل می‌خوره که بخوام استوریشم بکنم؟ ولی یادم اومد اینجا عکسش بدون توضیح و متن نبود. یه گشتی تو آرشیو وبلاگم زدم و لبخند نشست رو لبم بعد از خوندن پست اون روز و یادآوری اون روزا. آبان چهار سال پیش، خوابگاه:

http://nebula.blog.ir/post/966

۱۶ نظر ۱۷ آبان ۹۹ ، ۲۰:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۳- تودیع و معارفه

جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۶ ق.ظ

استادان این مقطع رو هم با همون قاعدۀ ارشدم نام‌گذاری کردم. تکلیف استاد شمارۀ ۱۷ که معلومه و شماره‌ش همون ۱۷ می‌مونه. بقیه هم به‌ترتیبی که درسشونو ارائه بدن. اولین درس این هفته یه درسی بود که استاد اون درسو استاد شمارۀ ۱۸ می‌نامم. این همون درسیه که نصفشو قراره یه استاد درس بده و نصفشو یه استاد دیگه. فعلاً همین استاد ارائه‌ش می‌ده؛ دو ماه دیگه استاد شمارۀ ۱۷. این دو تا خانومن. استاد شمارۀ ۱۹ آقاست. شمارۀ ۲۰ و ۲۱ هم خانومن. یه آماری هم از استادای ارشدم بدم. از هفده‌تا استاد ارشدم پنج‌تاشون خانم بودن و دوازده‌تا آقا. دورهٔ کارشناسی هم سه‌چهارتا استاد خانم تو کل دانشکده بودن. زمان ما پنج درصد استادها خانم بودن. الان که چک کردم دیدم رسیده به ده درصد. البته اونجا جنسیت دانشجوها هم به همین نسبت بود و هست تقریباً.

استاد شمارۀ ۲۰، تا گروهشو تشکیل داد عکسشو فرستاد و گفت بچه‌ها این منم و شمام عکساتونو بفرستید باهم آشنا بشیم. من یه عکس با ماسک دارم که عکس پروفایل همه‌چیمه. اونو گذاشتم. گفت عزیزجان، بدون ماسک. منم عکس شمال پارسالو فرستادم. پارسال تو پست شمال یه سری فیلم کوتاه هم گذاشته بودم. با توجه به اینکه عکس کارنامه و فیلم دفاعم رو تا این لحظه ۳۹۱ نفر دانلود کردن و فیلمای شمال رو ۱۱۶ نفر، لذا حالا که استقبال می‌کنید، توصیه می‌کنم روی لینک فوق (کلمهٔ شمال که رنگش قرمزه) هم کلیک نموده و فیلم‌های مذکور رو هم ببینید که از قافلۀ اون ۱۱۶ نفر عقب نمونید.

استاد شمارۀ ۱۸ هم ابتدای تدریس گفت وبکماتونو روشن کنید یه نظر ببینمتون بعد خاموش کنید :)) خودشم خنده‌ش گرفت از این یه نظر گفتنش. و ایشون تا این لحظه تنها استادی بوده که لینک جلسهٔ ضبط‌شده رو در اختیار دانشجوها قرار داده. بقیهٔ استادان گویا بلد نیستن و دانشجوها (تو اون گروهی که همهٔ دانشگاه توشن) معترضن که چرا یاد نمی‌گیرن و اگه یاد نمی‌گیرن و با تکنولوژی نمی‌تونن همگام بشن چرا این فرصت و فضا رو در اختیار استادان جوان قرار نمی‌دن و رها نمی‌کنن میز و صندلیشونو (البته اونا عصبانی بودن و یه کم خشن‌تر از اینی که من اینجا نوشتم نوشته بودن حرفاشونو) :|

استاد شمارۀ ۱۹ که آقاست نه عکس خواست نه وبکم. نمی‌دونم برخوردش با دانشجوهای پسر هم این‌جوریه یا چون ما خانومیم (بس که تو دکترا همه سن‌بالا هستن زبونم نمی‌چرخه بگم دختر. البته هم‌کلاسیای من دهۀ شصتی و هفتادی‌ان و خیلی هم سنشون زیاد نیست، ولی دورۀ ارشد، دهۀ چهلی هم داشتیم) چیزی نگفت. البته میکروفنامونو روشن می‌کردیم حرف می‌زدیم، ولی به چهره نمی‌شناسدمون.

با استاد شمارهٔ ۲۱ این هفته کلاس نداشتیم. تا حالا فقط یه وُیس فرستاده تو گروه، جهت آشنایی. تو هر دو سه جمله‌ای که گفته بود یه کلمۀ انگلیسی بود که معادل فارسی رایج داشت (به جای جلسات رو باید کاور کنیم میشه گفت پوشش بدیم). این کار از نگاه ما ناپسنده. معمولاً کسانی که با تکیه بر عوامل زبانی می‌خوان اعتبار اجتماعیشونو بالا ببرن این کارو می‌کنن. پروفایلش عکس گله و اسمشم هر چی گوگل کردم و سایتا رو گشتم هیچ عکسی پیدا نکردم ازش. 

تنها استادی که نیم‌فاصله رو تو طرح درسش و تو چت‌هاش رعایت می‌کنه استاد شمارۀ ۱۹ هست. همین رعایت‌نکنندگان یه روزی میشن داور مقاله و پایان‌نامه‌هامون و گیر میدن به همین فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها. با معیارهایی مثل سواد و فروتنی و حوصله و اخلاق و غیره، ترتیب علاقه‌م به استادام فعلاً بدین شرح است: 

17>19>18>20>21. خانم‌ها قرمزن، آقایون آبی. 

یه آماری هم از میزان علاقه‌م به استادای ارشدم بدم. با همون معیارها، تا ترم سوم ارشد که سیزده تا استاد داشتیم، علاقه‌م بهشون این‌جوری بود: 

13=11>10>3>8>5>2>12>9>1>6>7>4

ترم آخر، چهار تا استاد دیگه هم اضافه شدن. الان احساسم نسبت به این هفده نفر با توجه به عملکردشون تو این چهار پنج سالی که از آشناییمون می‌گذره بدین شرح است:

3>17>11>10>13>6>14>16>8>9>15>5>2>1>7>12>4

حالا شاید چند سال دیگه نظرم بازم تغییر کنه. شمارهٔ ۱۳ همون آهنگر دادگر هست. و هر کدوم از این عزیزان هیئت علمی دانشگاه‌های مختلفن و یه سریا استاد مدعو و موقتی بودن تو فرهنگستان. شماره‌های چهارتا استادی که روز مصاحبهٔ ارشد منو پذیرفتن ایتالیک یا کج کردم. اون چهارتا ۶، ۱۱، ۱۳ و ۱۴ بودن که با این تصمیمشون سرنوشت منو تغییر دادن. زیر شمارۀ استادهایی هم که برای مصاحبۀ دکتری بهم توصیه‌نامه داده بودن خط کشیدم. از ۳ و ۵ و ۸ و ۱۳ یه بار توصیه‌نامه گرفتم، از ۱۷ دو بار. امسال دیگه هیچی از هیچ کدومشون نگرفتم و عکس قبلیا رو آپلود کردم برای مصاحبهٔ دانشگاهی که استاد شمارهٔ ۱۷ اونجا بود. اونا هم با توجه به شناختی که از قابلیت‌هام داشتن منو پذیرفتن. استاد شمارهٔ ۱۷ هم مثل اون چهارتا استاد، با تصمیمش در سرنوشتم اثرگذار بود. چرا میگم اثرگذار و تعیین‌کننده بودن؟ چون اگه قبول نمی‌شدم سال بعدش اصرار نمی‌کردم. و خدا رو شکر انقدر تنوع دارن علایقم که افسوس نشدن‌ها و نرسیدن‌ها رو نخورم. شد شد، نشد نشد. اون نشد یکی دیگه. این نشد بازم یکی دیگه. تنها چیزی که روش قفلی زدم و کلید کردم مراده که پنج سال و سه ماهه از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به‌جور، در سر کوی تو از پای طلب ننشستم. حافظ می‌فرماید.

امسال چهارتا هم هم‌کلاسی دارم که دخترن. اسم دوتاشون با میم شروع میشه و دوتاشونم با نون. دورۀ ارشد ده نفر بودیم و از این ده نفر دو نفر پسر بودن و هشت نفر دختر. یکی از پسرا و یکی از دخترا ترم اول انصراف دادن و یکی دیگه از پسرا هم همین چند ماه پیش انصراف داد و دفاع نکرد. شش نفر تا حالا دفاع کردن. سه نفر قبل از کرونا و سه نفر در زمان کرونا. یه نفر بی‌دفاع داریم که میگن مرخصی مادر شدن گرفته. پسرش فکر کنم دو سالشو تموم کرده. از ورودیای بعد از ما هم سه چهار نفر انصراف دادن. و از ورودیای بعدتر و بعدتر هم. لابد الان تو دلتون می‌گید خب که چی. ولی من دوست دارم آمار دقیق بدم. اصلاً شاید بعداً همین اعداد، رمز عکسی فیلمی وُیسی چیزی شدن. مثلاً رمز دانلود، مجموع تمام اعدادی باشن که تو متن این پست ذکر شده. یا مجموع اعداد زوج ضربدر مجموع اعداد فرد توی متن باشه. یا حالا هر روشی که مردم‌آزارانه‌تره. دورۀ کارشناسی هم دویست نفر بودیم و از این تعداد، حدوداً سی‌تا دختر بودیم و بقیه پسر بودن. البته از دی‌ماه پارسال دیگه دویست نفر نیستیم.

و استاد شمارۀ ۱۰ و ۷ و ۱۶ و ۶ در یک قاب یا کادر:



چون اینا از جاهای مختلفن و این عکس هم فرهنگستان نیست، تو یه کادر بودنشون، و تو کادر نبودن یه فرد دیگه که استادم نباشه برام جالب بود. عکسو اتفاقی از گوگل پیدا کردم.

۱۳ نظر ۱۶ آبان ۹۹ ، ۰۸:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۲- داستانواره‌ها یا استوری‌های دیروز

پنجشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ



پ.ن۱. در ایام طفولیتم هم اسم عروسکام یکدست بودن و همه با سین شروع می‌شدن. حتی خرسمم سیاخرسه صدا می‌کردم که با سین شروع بشه. ینی می‌خوام بگم ریشه در کودکیم داره این بیماری :)) :|

پ.ن۲. به جای استوری اینستا چه معادلی میشه گفت؟ بیاید همین‌جا یه چیزی تصویب کنیم زین پس اونو به‌کار ببرم.

پ.ن۳. از غمی خبر ندارین؟ اگه باهاش در ارتباطین سلاممو بهش برسونین بگین این ترم فلسفهٔ زبان دارم و به کمکش نیاز دارم :(

۲۲ نظر ۱۵ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۱- چرا بردی ز یادم؟

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ق.ظ

اوایل دهۀ هشتاد، وقتی من راهنمایی بودم، وقتی فریدون آسرایی گل هیاهوشو منتشر کرد، عاشق این آهنگ شدم و تصمیم گرفتم هر موقع گوشی خریدم، همینو روی صدای زنگش بذارم. آهای گفتنشو دوست داشتم. وقتی گوشی آدم زنگ می‌خوره انگار یکی پشت خط داره صداش می‌کنه که آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق بیا گوشی رو وردار. تازه تهشم میگه اگه دست روی دستام نذاری خدانگهدار. سال‌ها بعد یه روز سر کلاس فیزیک، وقتی گوشی معلممون زنگ خورد نظرم عوض شد. صدای زنگش گل ارکیده بود. فیزیکو دوست داشتم. معلممون رو هم. تصمیم گرفتم هر موقع گوشی خریدم، ارکیدۀ ایلیا منفردو بذارم روی صدای زنگش. همین کارم کردم. تابستون همون سال، بعد از گرفتن دیپلم گوشی گرفتم و ارکیده رو گذاشتم روی زنگش. اوایل دورۀ کارشناسی یه گوشی دیگه گرفتم. صدای زنگ اصلیم همچنان همین بود، ولی سی‌چهل‌تا صدای دیگه هم انتخاب کردم که اختصاصی باشن برای اونایی که بیشتر بهم زنگ می‌زنن و باهاشون بیشتر از بقیه در ارتباطم. دورۀ ارشدم باز یه گوشی دیگه گرفتم. همون اختصاصیا رو مجدداً منتقل کردم به این گوشی و یه چند تا آهنگ جدید هم برای دوستان و استادان ارشدم انتخاب کردم. وقتی درس و دانشگاه تموم شد و برگشتم خونه آریا رو گرفتم. آریا به‌ندرت زنگ می‌خورد. کمتر پیش میومد کسی کاری باهام داشته باشه. مگر فامیل. فولدر صداهای اختصاصیمو انتقال ندادم به این گوشی. صدای زنگ پیش‌فرضشم عوض نکردم. حتی تلاش نکردم بفهمم از کجا میشه تغییرش داد. حتی نمی‌دونستم این آهنگ پیش‌فرض کجای گوشیه و اسمش چیه.

دیشب برای یکی می‌خواستم پیام بفرستم. هر چی اسمشو تو مخاطبام گشتم نبود. قبلاً یه بار دیگه هم این اتفاق افتاده بود که دنبال یه اسمی می‌گشتم و نبود. اون موقع با خاموش و روشن کردن گوشی درست شده بود و اسمش برگشته بود. ولی حالا هر جوری گشتم پیدا نکردم. چون قبلاً هم پیام داده بودم بهش، آرشیو پیامک‌هامو چک کردم و دیدم پیامم اونجا هست. ولی فقط شماره رو نشون می‌داد. انگار که ذخیره‌ش نکرده باشم. عجیب بود ولی حوصلۀ فکر کردن به اینکه چی شده و چرا شده رو نداشتم. مجدداً شماره‌شو ذخیره کردم و دلیل غیب شدن اسمشم نفهمیدم. در جریان کلنجار رفتنم با گوشی و گشتن دنبال تنظیمات مخاطب‌ها، بخش تغییر صدای زنگشم کشف کردم. باورم نمی‌شد سه سال این گوشی هر لحظه دستم بوده باشه و سرک نکشیده باشم تو این قسمتش. بقیۀ آهنگ‌هایی که داشت رو هم گوش کردم ببینم چیا داره و دیدم یه بخشی هم هست که می‌تونی خودت یه آهنگ به‌دلخواهت از فولدرهات برداری. یهو پرت شدم به شونزده هفده سال پیش. یاد گل هیاهوی فریدون افتادم. رفتم تو اون قسمت و گشتم از بین چندصد آهنگی که داشتم و گل هیاهو رو پیدا کردم. انتخابش کردم به‌عنوان صدای زنگ اصلی. چند بار با گوشیای دیگۀ تو خونه به خودم زنگ زدم ببینم چجوری میشه وقتی آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو صدا زده می‌شم. بعد اومدم سراغ لپ‌تاپم و اون فولدر سی‌چهل‌تایی که یه زمانی صداهای اختصاصی دوستان و بستگانم بودن. همون فولدری که انتقالش نداده بودم به گوشی جدیدم. همین گوشی‌ای که سه ساله دارمش. به‌اسم، یادم نمیومد هر کدوم از این آهنگا مال کیا بودن. یکی‌یکی پلی کردم و سعی کردم یادم بیارم. پنج شش سالی می‌شد که نشنیده بودمشون. و خب همون‌طور که انتظار می‌رفت قلبم مچاله و بعدشم شرحه‌شرحه شد از حجم غمی که با شنیدن تک‌تکشون از گوشم به قلبم منتقل شد.


+ این پست جولیک

+ و یادی کنیم از روزی که این گوشی رو خریدم

۱۳ نظر ۱۴ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد ابتدای اولین جلسه داشت طرح درسو می‌گفت. توی طرح درس، خلاصۀ جلسات آینده و سرفصل‌ها و منابع و مقالات و نحوۀ ارزیابی و امتحان و تکالیف رو می‌نویسن. توضیح می‌داد که جلسۀ اول قراره راجع به این مبحث صحبت کنیم و این کتاب‌ها یا مقالات رو بررسی کنیم. همین‌جوری که داشتم گوش می‌دادم و یادداشت برمی‌داشتم، یه چیزی توجهم رو جلب کرد. توی قسمت مترجم‌ها و نویسنده‌های این کتاب‌ها و مقالاتی که معرفی می‌شد، اسم شاپور و مراد و امیرعباس کامل نوشته شده بود، ولی اون وسط یه چند تا اسم بودن که اسم کوچیکشون به‌اختصار نوشته شده بود و فقط نام خانوادگیشون بود. عین، ف.، الف، میم، سین، نون. یاد پست دیشبم و کامنت‌ها افتادم. میم رو می‌شناختم. یکی از سرگروه‌های پروژه‌ای بود که درش همکاری داشتم. همکارم بود. میم، خانم بود. هنوز ذهنم درگیر پرسیدن اسم پدر و نپرسیدن اسم مادر توی فرم‌ها بود. هنوز داشتم فکر می‌کردم چرا حتی یه وقتایی تو اعلامیه‌های فوت و سنگ قبر هم می‌نویسن بانو فلانی. با خودم فکر کردم نکنه استاد اسم کوچیک خانوما رو به‌اختصار نوشته که... که چی؟ چرا باید اسم آقایون کامل نوشته بشه و اسم خانوما نه. عصبانی شدم. خواستم برخیزم و اعتراض کنم و این طرز تفکر رو محکوم کنم. آخر کلاس، وقتی استاد گفت هر کی سؤال داره روی علامت دست کلیک کنه، دلم می‌خواست دستمو بلند کنم، میکروفنمو روشن کنم و بگم استاد این چه رفتاریه با خانوما دارید؟ شما که استاد این مملکتی، شما که تحصیل‌کرده‌ای، شما که خودت خانومی چرا؟ مردان علیه زنان، زنان هم علیه زنان؟ پس کی با ماست؟ تا کی قراره بهمون ظلم کنن و به خودمون ظلم کنیم؟ قطارقطار حرف ردیف کرده بودم و همچنان عصبانی بودم. مجدداً پرسید کسی سؤالی نداره؟ منصرف شدم. فکر کردم درست نباشه جلسه رو به حاشیه بکشم و از همه مهم‌تر اینکه نمی‌خواستم در اولین برخوردمون این موضوع تو ذهنش ثبت بشه و بعدها هر موقع منو دید و یادم افتاد بگه همون دختر فمینیست که می‌خواست حق خودش و بقیۀ زنان رو از حلقوم جامعه بکشه بیرون. منصرف شدم که بیشتر فکر کنم و بی‌گدار به آب نزنم. ضمن اینکه اساساً آدم هیجانی‌ای هم نیستم و همیشه محتاط و حساب‌شده قدم برمی‌دارم.

الان که داشتم مقاله‌ها رو می‌خوندم، متوجه شدم عین و الف و یه چندتای دیگه از اون اسم‌ها، آقا هستن. در واقع هدف این نبوده که فقط اسم خانوم‌ها نشون داده نشه. دیگه اینکه چرا اسم‌ها رو این‌جوری نوشته مهم نیست.

اگه منصرف نمی‌شدم و اعتراض می‌کردم یه‌جوری ضایع می‌شدم که عمراً تا عمر داشتم یادم می‌رفت. مثلاً کافی بود در جوابم بگه از کجا می‌دونی الف خانومه؟ :| خطر ضایع شدن از بیخ گوشم رد شد.

بله عزیزان. ما از این پست این نتیجه رو می‌گیریم که هنگام عصبانیت یک لیوان آب بخوریم، سکوت کنیم و کار دیگه‌ای نکنیم تا هم خشممون فروکش کنه، هم شاید بعداً فهمیدیم که اشتباه می‌کردیم.


۶ نظر ۱۳ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۹- ننوشته بود بابت پاسخ کدوم سؤال دکترلازمم

دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۲ ق.ظ

آخر هفته‌م به پر کردن فرم و پرسش‌نامه و پرینت و امضای انواع تعهدها و گرفتن عکس از فرم‌ها و اسکن و آپلود و پست کردن برخی مدارک به این‌ور و اون‌ور گذشت. هفت خانِ (خوان هم می‌نویسن) ثبت‌نام یه طرف، انواع پرسش‌نامه‌های سلامت روان و سلامت جسم و سوابق و علایق ورزشی و هنری و تحصیلی هم یه طرف. سؤالی نموند که نپرسیده باشن و من پاسخ نداده باشم. از آداب غذا خوردن گرفته تا مسائل روان‌شناسانه و سابقۀ کارهای پژوهشی و حتی راجع به کرونا. همین‌جوری که داشتم به سؤالاشون فکر می‌کردم زیر لب غر می‌زدم که چرا توی گزینه‌های رشتۀ دبیرستان شما چه بود نوشتن ریاضی و ننوشتن ریاضی-فیزیک؟ اصلاً به شما چه ربطی داره من چند ساعت بعد از غذا چای می‌خورم، چقدر از زندگی لذت می‌برم، درآمدم چقدره، درآمد اعضای خانواده‌ام چقدره، پدر و مادر باهم زندگی می‌کنند یا نه و چقدر رشته‌م رو دوست دارم. اصلاً گیریم که جواب همۀ اینا رو فهمیدید. خب که چی؟ قراره اقدام خاصی هم بکنید یا فقط آمار می‌گیرید؟ اصلاً بین پاسخگویان، کسی بوده که به آیندۀ شغلی رشته‌اش امیدوار باشه و گزینۀ خیلی زیاد رو انتخاب کنه؟ اسکرین‌شات می‌گرفتم از صفحات که بعداً یه وقتی سرم خلوت شد بیام اینجا و مفصّل در موردشون بنویسم. سوژۀ اعظمم این بود که چرا توی فرم‌ها بعد از نام و نام‌خانوادگی و تاریخ تولد، فقط نام پدر رو می‌پرسن و آیا مهم نیست که ما محصول مشترک دو نفریم نه یه نفر؟ همین‌جوری که داشتم جواب اینکه قد و وزن و گروه خونیم چیه رو می‌دادم، به این هم فکر می‌کردم که جدی چرا؟ به دوستان خارج‌نشینم پیام دادم و پرسیدم شما اونجا وقتی فرم پر می‌کنید، جز اسم خودتون، اسم پدر و مادرتون رو هم می‌پرسن؟ یا گفتن نه، یا گفتن بله، و هر دو. یادم افتاد صداوسیمامون اسم کوچیک مجری‌های خانم رو هم زیرنویس نمی‌کنه. که نامحرم نبینه و ندونه؟ نمی‌دونم. همۀ دنیا می‌دونن اسم مادر و همسر و دختر پیامبر چی بود. مگه اونا الگوی ما نیستن؟ چند روز گذشت و دیدم نه‌تنها سرم خلوت نمیشه بلکه هر لحظه به‌صورت تصاعدی برنامه‌م سنگین‌تر هم میشه. همین دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. در این حد که از بی‌خوابی نمیرم خوابیدم و هشت صبح بیدار شدم. الانم که ساعت دوئه و فردام از ساعت هشت سه‌تا کلاس پشت سر هم دارم. اون روز که پست نفرساعت رو می‌نوشتم و می‌گفتم اگر از خوابم هم بزنم و تا آخر آبان هیچ کاری جز کارهای اون لیستو انجام ندم بازم تموم نمیشن، فکر کلاس‌های مجازی و تکالیف و تمرین‌هامو نکرده بودم.

یه تعداد از سؤال‌ها رو بین متن لینک کردم، یه تعداد رو هم اینجا می‌ذارم: عکس یک، دو، سه، چهار، پنج، شش.

بعد از پر کردن سؤالات خواب و خوراک، دیدم تو گواهی سلامتم اینو نوشتن:



اینو می‌تونستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود چقدر هله‌هوله می‌خوری. زیر میزمه اینجا:



این عکسم هم می‌خواستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود اخیراً چقدر تغییرات وزنی داشتی.

+ یادی هم بکنیم از گذشته‌ها

۱۴ نظر ۱۲ آبان ۹۹ ، ۰۲:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از دیروز که ثبت‌نامم نهایی شده و پیامک تأیید مدارک اومده، زل زدم به شمارهٔ دانشجویی جدیدم و سعی می‌کنم با این ده رقم ارتباط برقرار کنم. از هر زاویه‌ای به هشت رقم بعد از ۹۹ که سال ورودمه نگاه می‌کردم هیچ چیز و هیچ کسی رو برام تداعی نمی‌کردن. شبیه هیچی نبودن. نه ارقام موردعلاقه‌م بینشون بود، نه حتی مضاربشون. چند تا عدد بی‌ریخت بودن که هیچ رابطه‌ای باهم نداشتن. دوتادوتا و سه‌تاسه‌تا و چهارتاچهارتا از راست و چپ جداشون کردم و چهارتا کم کردم و هشت‌تا گذاشتم رو هر کدوم که بلکه نسبتی، ترتیبی، توالی‌ای چیزی بینشون پیدا کنم. آخه شماره انقدر زشت؟ عدد انقدر کج و کوله؟ کم مونده بود زنگ بزنم سازمان سنجشی وزارت علومی جایی تقاضای عاجزانه کنم شماره‌مو عوض کنن. حداقل یکی بذارن روی اون ۱۰۰۳ آخرش. یا سه تا کم کنن ازش. تلاش می‌کردم دوستش داشته باشم، ولی من حتی نمی‌تونستم این ارقام ناموزون رو به خاطر بسپرم. یهو گوگل رو باز کردم و نوشتم وقایع سال ۱۰۰۳. نتایج رو که آورد نیشم تا بناگوش رفت. 

چهار رقم وسطی رو هم جست‌وجو کردم. اونم سال قتل یه شخصیت تاریخیه. نمی‌گم کی که یه وقت نرید بگردید ببینید فلانی رو تو چه سالی کشتن که پازل شمارهٔ دانشجوییم کامل بشه. علی‌الحساب همین‌قدر بدونید که شمارهٔ دانشجوییم به آغاز حکومت محمد سوم عثمانی، پسر مراد سوم ختم میشه. در ادامهٔ تحقیقاتم هم به این نتیجه رسیدم که ۹۸.۲ درصد پادشاهان عثمانی اسم خودشون یا باباشون یا پسرشون مراد بوده.

+ نمی‌رسم به کامنتا جواب بدم. ببندم ناراحت می‌شین؟ باز بذارم ولی جواب ندم چی؟

+ یادی هم بکنیم از گذشته‌ها

۱۸ نظر ۰۹ آبان ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۷- جلسۀ دفاع

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ


بر طبل شادانه بکوبید که بالاخره دفاع کردم. سه ساعت طول کشید. فیلم لحظات پایانی جلسه رو براتون آپلود کردم. رمزش همون رمز کارنامه‌ست که توی پست قبل توضیح دادم چجوری به‌دست میاد. همون عدد رو وارد کنید و در صورت تمایل دانلود کنید ببینید. لحظه‌ای که آهنگر دادگر از روی صندلی بلند شد که نمره‌مو به جهانیان اعلام کنه اینترنتم قطع شد و نفهمیدم نمره‌م چند شد. وقتی داشت خدافظی می‌کرد بره نتم دوباره وصل شد. زنگ زدم از دوستام پرسیدم نمره‌مو :|

[لینک دانلود فیلم، سی ثانیه، یک مگابایت]

متأسفانه هنوز فرصت نکردم به پیام‌هاتون پاسخ بدم. همه رو خوندم و می‌خونم همچنان، ولی توان و مجال پاسخ دادن ندارم فعلاً. ایشالا تا آخر هفته سر فرصت مناسب سعی می‌کنم با حوصله جواب بدم. صبوری کنید. جواب هر کدوم از سؤالات پست قبل رو هم نمی‌دونستید، می‌تونید از بغل‌دستیاتون کمک بگیرید.

۳۶ نظر ۰۳ آبان ۹۹ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۶- نتایج دکتری

جمعه, ۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۲ ق.ظ

سلام بر شما صبوران و تحمل‌کنندگان پست‌های کامنت‌بسته. چون فردا دفاع دارم و ذهنم خیلی درگیره، تصمیم داشتم امروز پست نذارم. ولی دلم نیومد حالا که نتایج اعلام شده بی‌خودی منتظرتون بذارم. نظرات این پست و پیام خصوصی رو باز کردم. ایشالا فرداشب میام هم پیام‌هایی که تو این دو ماه، اون‌ور گذاشتید رو پاسخ می‌دم هم پیام‌های امروزِ اینجا رو. تصویر کارنامۀ نهاییم رو توی یه لینک رمزدار آپلود کردم. با کلیک بر روی لینک و وارد کردن رمز، خواهید فهمید که قبول شدم یا نشدم. رمز چیه؟ یه سری سؤال طراحی کردم که جواب همه‌شون عدده. مجموع اون اعداد میشه رمز کارنامه‌م. عدد نهایی رو به‌صورت شماره (شماره‌های انگلیسی) وارد کنید. مثلاً 4444. نه ۴۴۴۴. حالا برید ماشین‌حساباتونو بیارید، سؤالا رو بگم. به بغل‌دستیاتونم نگاه نکنید و سرتون تو برگۀ خودتون باشه. جست‌وجوی صفحه‌کلیدها هم کنترل+f هست. تو گوشیا هم بالا یه گزینه هست موسوم به یافتن. هر چی هم یواشکی تو دلتون یا بلندبلند نثار روح پرفتوحم کنید، آینه :))

داوطلبان گرامی با نام و یاد خدا آزمونتون از هم‌اکنون شروع شد. می‌توانید دفترچه‌های سبز و آبی‌رنگ سؤالات رو از روی زمین بردارید و پاسخ بدید. چه به سؤالات سبز پاسخ بدید چه به سؤالات آبی، نتیجه یکیه. دو سری سؤال طراحی شده که بتونید راستی‌آزمایی کنید و اگر یکی رو بلد نبودید یا اشتباه حساب کردید، شانس دریافت رمزو از دست ندید.


[عکس کارنامه]

Password = a + b + c + d + e + f + g + h + i + j + k

یا (فرقی نمی‌کنه)

Password = l + m + n + o + p + q + r + s + t + u + v


سؤالات سبز:

a = چکیدۀ مقاله‌م حداکثر چند کلمه باید می‌بود؟
b = تربتسکوی سؤال چندم کنکور بود؟
c = شهید مدنی سال پیروزی انقلاب چند سالش بود؟
d = حادثۀ فروریختن سقف فرودگاه مهرآباد چند سال پیش اتفاق افتاد؟
e = مادرشوهر دختر بیست‌ویک‌سالۀ فامیل چند سالش بود؟
f = داداشم چند تا رنگارنگ داشت؟
g = جلیل توحیدی تو چندسالگی فوت کرده؟
h = پرسشنامۀ خوراکواژه‌های دوستم شامل چند تا سؤال بود؟
i = عکس هفتۀ لباس محلی رو چندم اردیبهشت گرفتیم؟
j = در عرض سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
k = چند تا بیسکویت فوندو تو هر بسته‌ش هست؟

سؤالات آبی:
l = خوانندۀ وبلاگم از عمود چندم مسیر نجف تا کربلا عکس گرفته بود برام؟
m = موقع پرینت پایان‌نامه‌م تا کدوم صفحه همه چی خوب پیش رفت و بعدش گیر کرد؟
n = برای مصاحبۀ دانشگاه مدّنظرم چند نفر دعوت به مصاحبه شده بودن؟
o = در طول سالن جلسۀ کنکور دکترا چند ردیف صندلی چیده شده بود؟
p = اگه روز تولد شمسیم به ماه تولد شمسیم تقسیم بشه حاصل چند میشه؟
q = شهید مدنی چند سال از امام خمینی کوچیکتر بود؟
r = کنکور دکترا بالاخره چندم مرداد برگزار شد؟
s = چند تا آهنگ از محمدرضا شجریان تو فولدر آهنگ‌هام داشتم؟
t = داور پایان‌نامه‌م استاد شمارۀ چنده؟
u = محمود تو کدوم شبکه برنامه داشت؟
v = هر یک گیگ اینترنت با تعرفۀ آزاد تقریباً چند دلار میشه؟
۸۳ نظر ۰۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۵- از هر وری دری ۳

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۰۱ ق.ظ

بیست‌وپنج. یکی از برنامه‌ها یا پلن‌ها این بود که تا سی‌ام دفاع کنم و نتایج دکتری بیاد و من قبول نشم و طبق برنامه و قرارمون این وبلاگ توی پست ۱۴۴۴ که عدد موردعلاقه‌م هم هست متوقف بشه و فصل چهارو تموم کنیم بریم پی کارمون. ولی من هنوز دفاع نکردم و نتایج هم هنوز اعلام نشده. پس مجبوریم دری‌وریامونو ادامه بدیم. دیگه این نتایج چه امروز اعلام بشه چه فردا، من پستشو زودتر از شنبه عصر نمی‌تونم بذارم. چون که شنبه ظهر دفاع دارم ‌و باید خودمو برای اون آماده کنم.

بیست‌وشش. سه‌شنبه آقای «از جمله» دفاع کرد و چهارشنبه هم قرار بود آقای ه. دفاع کنه. روز دفاع من هنوز مشخص نشده بود. آقای از جمله نه اسمش از جمله هست نه فامیلیش و نه تکیه‌کلامش. از جمله رمزیه که من و یکی از دوستام بین خودمون گذاشتیم و این آقا رو از جمله خطاب می‌کنیم تو صحبتامون. بنده خدا خودشم خبر نداره از جمله‌ست. ساعت سه قرار بود شروع بشه ولی تا سه‌ونیم درگیر قطع و وصلی صوت و تصویر بودن. نمی‌دونم چه اصراری بود همه صوت و تصویرشونو به اشتراک بذارن که تداخل پیش بیاد. داورش استاد شمارۀ ۱۷ بود و استاد راهنما و مشاورش دو تا استاد باتجربه بودن که روزی روزگاری استاد همین داور جوان بودن. داور ابتدا عذرخواهی کرد که کار استاداشو داره داوری می‌کنه و سپس به‌مدت یک ساعت دانشجو رو با خاک یکسان کرد. چون اون دو استاد باتجربه استاد من نبودن شمارۀ مخصوص ندارن، ولی یکیشون یکی دو سال جای استاد شمارۀ چهار ما تدریس کرد و می‌تونیم چهارپریم صداش کنیم. استاد داور، همۀ یک ساعتی که در اخیارش قرار داده بودن رو ایراد گرفت و وقتش تموم شد و کلی ایراد دیگه هم موند که بهش گفتن رو کاغذ بنویس بده. و البته که کار از جمله ایراد زیادی داشت. بچه‌ها می‌گفتن دلمون خنک شد ولی راستش من دلم سوخت. بالاخره زحمت کشیده بود. هر چند برخورد خودشم یه‌جوری بود که جای دلسوزی نداشت. ایراداتشو قبول نمی‌کرد و می‌گفت همینی که من می‌گم درسته. برخورد داور هم طوری بود که از همون اول شمشیرشو از رو بسته بود و همه‌مون وحشت کرده بودیم. من که به‌شخصه استرس وجودمو گرفته بود و شبش کابوس می‌دیدم که روز دفاع منم این‌جوری میشه. آقای ه. هم که قرار بود فردای اون روز دفاع کنه فکر کنم از شدت افت فشار و نبض و ضربان بیهوش شده بود :))

بیست‌وهفت. با مامان و بابا باهم نشسته بودیم دفاع از جمله رو می‌دیدیم. انگار مثلاً فوتباله :)) بابام هی می‌گفت یاد بگیر، وقتی این سؤالو ازت پرسیدن این‌جوری نگو یا اون‌جوری بگو. بعد راجع به سن و سال و کاروبار افراد صحبت می‌کردیم. یه جا به مامانم گفتم این خانومو می‌بینی؟ پنجاه سالشه ولی ببین چه خوب مونده. انگار بیست‌وچندساله‌ست. مامانم اومد نزدیک‌تر و با دقت بیشتری نگاش کرد. در ادامه افزودم مجرده. گفت خب پس! چون ازدواج نکرده انقدر خوب مونده. بعد یه لحظه قلبم اومد تو دهنم و میکروفنمو چک کردم و دیدم خدا رو شکر خاموشه :)) البته الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم هیچ کدوم ترکی بلد نبودن بفهمن چی می‌گیم :|

بیست‌وهشت. این عکس جلسۀ دفاع از جمله‌ست. اون فایل ورد فایل کلیدواژه‌های وبلاگمه که دارن به پست تبدیل می‌شن. این پایینم دارم تندتند اسکرین‌شات می‌گیرم ذخیره می‌کنم. وبلاگم هم اون بالا بازه صفحه‌ش. اون اکسلم یه سری سؤاله که جوابشون یه عدده و مجموع اون اعداد، رمز پست نتایج کنکور دکترا خواهد بود. داشتم براتون سؤال طراحی می‌کردم و مجموع اعدادو با اکسل حساب می‌کردم! مثلاً یکی از سؤالا اینه که در عرض سالن جلسۀ کنکور چند ردیف صندلی چیده شده بود؟ امتحانتون کتاب‌بازه و می‌تونید با مراجعه به پست‌های همین صفحۀ نخست تقلب کنید. حالا اگه تو این دو ماه درساتونو خوب خونده باشید و یاد گرفته باشید! نیازی به تقلب ندارید و سریع می‌گید ۱۶ تا صندلی در طول سالن بود و ۹ تا در عرض سالن. اگه معمولی خونده باشید لااقل یادتون میاد که تو پست ۱۴۲۶ به این موضوع اشاره کرده بودم. اگرم درساتونو نخونده باشید و حوصلۀ حل معما نداشته باشید که هیچی دیگه. رمزو از دست می‌دید و نمی‌فهمید من بالاخره قبول شدم یا نه :))



بیست‌ونه. یه کم بعد از تموم شدن دفاع از جمله، از آموزش باهام تماس گرفتن که صدا و تصویر و نمایش اسلاید منو تست کنن. با اینکه پشت لپ‌تاپ بودم ولی به‌لحاظ پوشش آمادگی نداشتم. مسئول آموزش گفت تا برم برای خودم یه چایی بریزم شما میکروفنو آماده کن از طریق لپ‌تاپ چک کنیم و تلفنو قطع کرد. منم سریع یه روسری انداختم رو سرم و یه مانتو پوشیدم و نشستم پشت لپ‌تاپ و همه چی خوب بود و مشکلی نبود. گفت دفاع شما هم شنبه ساعت ۲ هست. خبر دارید؟ گفتم نه والا. خبر نداشتم؛ ولی همین الانم بگید حاضرم ارائه بدم.

سی. راجع به دفاع آقای ه. تو این چند ماه با آقای ه. کلی صحبت کرده بودم و استاد راهنماش هم تو کلاس‌های دوشنبه صبح که من اونجا مستمع‌آزادم هی راجع به پایان‌نامۀ ایشون صحبت می‌کرد. از اونجایی که استاد راهنمای ایشون استاد داور من بود و استاد مشاورش استاد مشاور من بود و استاد داورش هم همسر استاد مشاورمون بود، شدیداً مشتاق بودم حضور داشته باشم و ببینم چجوری بحث می‌کنن باهم، ولی به‌طرز عجیبی چهارشنبه به‌کل فراموش کردم ایشون دفاع دارن. صبح تا ظهر پای گوشی بودم و تو وبلاگ‌ها و اینستا ول می‌چرخیدم و جالبه دلیل این علافیم این بود که از قبل این وقت رو خالی کرده بودم بشینم پای دفاع ایشون، ولی چون فراموش کرده بودم قضیۀ دفاع رو، دیگه کار خاصی هم برای انجام دادن نداشتم. عمیقاً ناراحت شدم که جلسهٔ دفاعشو از دست دادم. از دفاع از جمله کلی اسکرین شات یادگاری گرفته بودم و از این جلسه هم می‌خواستم بگیرم ولی نشد. جلسه ضبط هم نشده بود. جالبه وقتی افسوسمو بیان کردم، آقای ه. تعجب کرد که شما که بودین!. حالا نمی‌دونم از شدت استرس توهم زده و فکر کرده منم هستم یا یکی به اسم من وارد شده یا از روز قبلش تو حافظۀ سیستم مونده. یاد اینایی می‌افتم که قصد زیارت رفتن داشتن و نمیشه و نمی‌رن و دوستاشون میان می‌گن اونجا تو سفر به چشممون می‌خوردی و می‌دیدیمت. 

سی‌ونیم. برای من سؤال بود، شاید برای شما هم سؤال باشه که آیا استاد داور و مشاور که زن و شوهر بودن باهم بودن؟ که از دوستان پرسیدم و گفتن هر کدوم تو محل کار خودشون بودن. جدا از هم.

سی‌ویک. وقتی آقای ه. داشت دفاع می‌کرد، من داشتم سؤالات فاطمه من القاهره رو جواب می‌دادم و تندتند استوری می‌کردم تو صفحۀ هم‌کلاسیا. استوریای دیروزم:



سی‌ویک‌ونیم. لینک استوری بالا رو تو کانال مستانه دیدم و خودم نخریدم ببینم چجوریه. لازم نداشتم که بخرم. من از ابتدای ظهور کرونا تا این لحظه فقط دو تا ماسک استفاده کردم. چون که تو این مدت سه چهار بار بیشتر از خونه بیرون نرفتم و همون سه چهار بارم از این ماسکای پارچه‌ای مشکی که قابل‌شست‌وشو هستن استفاده کردم. تو عکس روز کنکورمم بود. یه بارم بیرون یادم افتاد ماسک نزدم که یه دونه از این یه‌بارمصرفا گرفتم.

سی‌ودو. برای پست قبلی، در ابتدا عنوان «یه روزایی حس می‌کنم پشت من، همه شهر می‌گرده دنبال تو» رو انتخاب کرده بودم که آخر پستم بگم عنوان بخشی از آهنگ نابرده‌رنج خواجه‌امیری. این عنوان به محتوا و کامنت‌های موجود در تصویر دوم هم میومد. ولی روضه‌ش زیادی باز بود و منصرف شدم. چند باری گذاشتم و برداشتم و گذاشتم و تصمیم نهاییم این شد که نذارم این عنوانو. یه عنوان دیگه گذاشتم. اینو گفتم که بدونید چقدر حضور مخاطب اثر داره روی انتخاب عنوان و عکس و موضوع پست و تک‌تک کلماتم.

۰۱ آبان ۹۹ ، ۰۸:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این دو تا از اون وقتی که پونزده تومن بودن تو سبد خریدمن. منتظر بودم حضرت صاحب لیوان سمت چپی تشریفشو بیاره بعد باهم بخرمشون. چند روز پیش یادشون افتادم و قیمتشونو چک کردم دیدم پنجاه تومن شدن. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.



عنوان از سعدی

۳۰ مهر ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۳- از هر وری دری ۲

سه شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۹ ق.ظ

هفده. یه بنده‌خدایی هست که چند ساله تو کار مخ‌زنیه. اسم و روش کارشم ثابته. بدین صورت که کاملاً مؤدبانه می‌ره تو صفحهٔ اینستای دخترا و ضمن عذرخواهی فراوان، دایرکت می‌ده و میگه اینستای شما رو از لینکدین پیدا کردم و متوجه شدم تو فلان دانشگاه درس خوندید. من نیز تحصیلات قابل‌قبولی دارم. دنبال همسر باسوادم و تحقیق کردم و فهمیدم شما از این ویژگی برخورداری. سپس اطمینان خاطر میده که اگه جوابت مثبت باشه از طریق خانواده وارد عمل میشه و قصد مزاحمت نداره و نیتش خیره. اگه جواب ندی یا جواب رد بدی، نه اسمشو عوض می‌کنه نه متن پیامشو. فقط از ابتدای پیام‌هاش، اون سلام خانم فلانی رو ویرایش می‌کنه و اسم یه خانم جدید رو می‌نویسه و می‌فرسته برای یه دختر دیگه. یکی دو سال پیش برای یکی از دوستام پیام داده بود و اونم طبعاً جواب رد داده بود بهش. چون با دوستام راجع به این مسائل صحبت نمی‌کنم در جریان نیستم تا حالا برای چند نفر دیگه هم فرستاده این پیامو. حالا نمی‌دونم لیستی که دستشه رو بر چه اساسی مرتب کرده، ولی بالاخره نوبت منم رسید و منم چند روز پیش اون پیامه رو دریافت کردم. ولی مخم زده نشد و با خونسردی بدون اینکه حتی جوابشو بدم بلاکش کردم. 

هفده‌ونیم. از اونجایی که چند ساله اسم همین آقای مخ‌زن ناکام رو برای پسرم انتخاب کردم، برگشتم به بابا می‌گم یکی اسمش مثلاً قلی باشه، ثبت‌احوال می‌ذاره اسم پسرشم بذاره قلی؟ 

هفده‌وهفتادوپنج‌صدم. جدی اگه یه وقت اسم مراد، امیرحسین بود چی کار کنم؟

هجده. مامانم دو ساله بازی آمیرزا رو نصب کرده رو گوشیش و از اون موقع تا حالا همۀ بازیای روزانه‌شو انجام داده و یه وقتی انقدر میره جلو که برنامه پیام میده سؤالامون تموم شده و صبر کنین داریم سؤال جدید طرح می‌کنیم. با اینکه پاسخنامه‌ش تو اینترنت هست، ولی تقلب نمی‌کنه و هر جا گیر می‌کنه میاد سراغ من. ظهر اومده شش تا حرف «ا» و «د» و «ر» و «ز» و «م» و «ن» رو گذاشته جلوم میگه سه چهارحرفیاشو پیدا کردم ولی کلمۀ شش‌حرفیش نمی‌دونم چیه. گفتم مرادو زدی؟ :دی گفت آره اونو همون اول زدم. مادرو چی؟ اونم زدم. شش‌حرفیو پیدا کن. یه کم فکر کردم. نادرو چی؟ چهارحرفیا رو زدم. دنبال شش‌حرفی‌ام. یه کم دیگه هم فکر کردم. تقلب هم نمی‌ذاره بکنم از گوگل. می‌گم رمزدانو بزن. می‌گه رمزدان چیه؟ می‌گم یه ظرفه که توش رمزا رو می‌ریزن نگه‌می‌دارن :| مرزدان رو هم بزن. اونم ظرفیه که توش مرزها رو نگه‌داری می‌کنن. پوکرفیس نگام می‌کنه. دوباره یه کم دیگه فکر می‌کنم و می‌زنم زیر خنده و حالا نخند کی بخند. بین خنده‌هام می‌گم پیدا کردم پیدا کردم. میگه خب بگو. می‌گم فقط می‌تونم یه کم راهنماییت کنم. میگه خب راهنمایی کنم. می‌گم در آینده قراره همچین کسی بشی. سریع «مادرزن» رو وارد می‌کنه و می‌ره مرحلهٔ بعد. بعد با یه قیافۀ کاملاً جدی میگه چشمم آب نمی‌خوره. تو از این خاصیتا نداری :| 

هجده‌ونیم. حالا من گیر داده بودم که ببین این یه نشونه‌ست که سه تا از جوابای این مرحله مادر و مراد و مادرزنه. تو به‌زودی مادرزن میشی. فقط از اونجایی که نادر هم تو جوابا بود، امیدوارم اسمش نادر نباشه. یاد نادرشاه افشار می‌افتم که پسرش شاهرخو کور کرد :|

نوزده. با یه تعداد از دوستای دختر دورۀ کارشناسیم تماس تصویری گروهی داشتم. خلاصۀ مباحثو اینجا می‌ذارم که بماند به یادگار. در ابتدا هر کی یه شرح مختصری از آنچه گذشتِ خودش داد. راجع به درس و دفاع و مصاحبه صحبت کردیم، راجع به شیوع کرونا، هزینهٔ اسنپ و رفت‌وآمد، هزینۀ چاپ مقاله، مسافرت و وسایل حمل‌ونقل، تحصیل مجازی و دورکاری، سربازی برادران و شوهران، سریال دل و همگناه (ندیدمشون من)، هیئت علمی شدن یاسمن، نشستن نیکا خواهرزادهٔ مریم (تازه متولد شده)، سن محمدجواد پسر مطهره (تازه متولد شده اونم)، زمان خوابیدن و شیر خوردن بچه‌ها. همچنین عملکرد بعضی از اساتیدمون رو موردنقد و بررسی قرار دادیم. راجع به آغاز به کار وبلاگ منم صحبت شد (اونجا که پرسیدن چه خبر؟ نرگس گفت هر خبر جدیدی جز چیزایی که تو وبلاگ نوشتی بده بهمون). آخرشم به جای عکس یادگاری اسکرین شات گرفتیم :|

بیست. داشتم پستای آموزشگاه رانندگی بلاگران جوان! رو می‌خوندم. یادم افتاد مربی من مرد بود و قانون آموزشگاه‌ها اینه که آموزنده‌های خانم (چی میگن به اونی که داره رانندگی یاد می‌گیره؟) اگه مربیش مرد باشه باید همراه داشته باشه. خب با همین استدلال باید مریض زن وقتی میره پیش دکتر مرد همراه داشته باشه و دانشجوی دختر اگه استادراهنما و مشاورش مرد بود همراه داشته باشه و مسافر زن وقتی سوار تاکسی میشه اگه راننده مرد بود، همراه داشته باشه. نمی‌فهمم چرا کسی تا حالا اعتراض نکرده لغو کنن این قانونو. هر کی خواست و احساس نیاز کرد با خودش همراه می‌بره دیگه. چرا به‌شکل قانون درش‌آوردن آخه :|

بیست‌ونیم. من یه وقتی تو این مملکت یه کاره‌ای شدم، اول این قانونو ملغی (بخونید ملغا) می‌کنم. بعد به اتباع غیرایرانی هم بدون اعمال شاقه گواهی‌نامه می‌دم :|

بیست‌ویک. صبح یه پیام ناشناس تو تلگرام داشتم از یکی که خودشو سال‌پایینی معرفی کرد. گفت فلانی (فامیلیشو گفت) هستم. کمک لازم داشت و شماره‌مو خواست. استادمون یه گروه داره؛ هر سال دانشجوهاشو اضافه می‌کنه اونجا. آی‌دی منو از اون گروه پیدا کرده بود و اومده بود پی‌وی. چون دیده بود برای اون یکی سال‌پایینی پرسشنامه درست کردم، فکر کرده بود تو کار دستگیری از مستمندانم. شماره‌مو دادم و همون موقع زنگ زد. چون اسم کوچیکشو نگفته بود نمی‌دونستم پسره یا دختر. عکس پروفایلشم طبیعت بود. جواب تلفنشو دادم و تعجب کردم که پسره. معمولاً روال این‌جوریه که دخترا بیشتر کمک می‌خوان و پسرا اگر هم کمک بخوان از دخترا کمک نمی‌خوان. حالا این زنگ زده بود و تو همون ثانیه‌های نخستین داشت از بدبختیاش می‌گفت و اینکه اگه پروپوزالشو تا آبان تحویل نده محروم میشه. موضوع رو گفت و ازم خواست براش پروپوزال بنویسم. پیشنهاد به‌شدت بی‌شرمانه‌ای بود که نمی‌دونستم چجوری به محترمانه‌ترین شکل ممکنش بگم نه. کلی راهنماییش کردم، ولی تهش باز گفت شما بنویسید. آخرش یه پایان‌نامه مشابه موضوع خودشو معرفی کردم گفتم برید این دانشجو یا استادشو پیدا کنید و ازشون راهنمایی بخواید. موضوعش برای من انقدر ساده بود که می‌تونستم در عرض دو ساعت براش بیست صفحه پروپوزال بنویسم و حداقل یه تومن دستمزد بگیرم. ولی کیه که ندونه من چقدر متنفرم از آدمایی که کارشونو می‌سپرن بقیه انجام بدن و متنفرترم از اونایی که این کارو برای اونا انجام می‌دن.

بیست‌ویک‌ونیم. یکی از کارهای زشتی که بعضی از دانشجوهای باهوش و درس‌خون و حتی استادها می‌کنن اینه که برای یه عده دانشجوی بی‌هوش و درس‌نخون پروپوزال و مقاله و پایان‌نامه می‌نویسن و ازشون پول می‌گیرن. وقتی می‌شنوین فلانی مقاله‌شو خریده، از این زاویه هم به قضیه نگاه کنین که یکی مقاله‌شو فروخته که این تونسته بخره. با اینکه من همیشه تو مراحل مختلف کارهای هم‌کلاسیام کمکشون می‌کنم، ولی برای خودم یه سری اصول و خط قرمز دارم که به‌شدت پایبندم بهشون. اولین اصلم اینه که نقص کارشو خودش رفع کنه، یا رفع کردنشو یاد بگیره. مثلاً همین چند وقت پیش مقالۀ دوست هم‌کلاسیم به‌خاطر نحوۀ نوشتن فرمول‌ها رد شده بود و هم‌کلاسیم ازم خواست درستش کنم. پیشنهاد یه مبلغی رو هم بهم داد. گفتم اگه مشکلش صرفاً مربوط به ورد یا هر چیزی باشه که به تخصص اون فرد مربوط نمیشه بدون دستمزد هم راهنماییش می‌کنم و درستش می‌کنم. البته به‌شرطی که خودش هم یاد بگیره. ولی اگه چیزی باشه که تخصصیه و خودش باید بلد می‌بود و بلد نیست و نمی‌خواد هم بلد بشه!، ده‌برابر اون مبلغم بدین بهم انجام نمی‌دم و هر چقدر هم محتاج اون پول باشم بازم انجامش نمی‌دم. چون که اون فرد قراره از اون مقاله یا پایان‌نامه استفاده کنه و به مدارج بالا برسه و مدیری رئیسی استادی کسی بشه. درسته که من نمی‌تونم مانع به قدرت رسیدن افراد کم‌لیاقت بشم، ولی حداقل کاری که از دستم برمیاد اینه که روند رشد و ترقیشونو تسریع نبخشم. و تقریباً هم‌کلاسیای خودم به این اخلاقم واقفن و می‌دونن تو این زمینه‌ها همکاری نمی‌کنم با کسی. ولی از اونجایی که سال‌پایینیا از این ویژگیم آگاهی ندارن، به خودشون اجازه می‌دن که ازم بخوان براشون پروپوزال، مقاله یا پایان‌نامه بنویسم. یه‌جوری هم مطرح میشه که انگار یه درخواست عادیه و حالا اگه من نه، یکی دیگه. می‌رن سراغ یکی دیگه.

بیست‌ودو. یه بنده خدایی که خودشو با فامیلیش معرفی کرد و نفهمیدم خانمه یا آقا، یه پرسشنامه برام فرستاده پرش کنم و پیشاپیش تشکر هم کرده بابت همکاریم در پیشبرد تحقیقش. بعد در پاسخ به این سؤالم که شما؟ میگه دانشجوی فلان دانشگاهم و شماره‌تونو با اجازۀ سازمان سنجش، از فلان دانشگاهی که برای مصاحبه‌ش دعوت شده بودید گرفتم. حالا من با اینکه دعوت شده بودم نرفته بودم مصاحبه. شخصیتم هم این‌جوریه که هر کی پرسشنامه بده دستم جواب می‌دم که آمار و تحقیقش جلو بره. ولی حداقل انتظارم این بود که ازم اجازه گرفته بشه بعد شماره‌م در اختیار محقق قرار داده بشه.

بیست‌وسه. هیچ وقت فکر نمی‌کردم به مرحلۀ میوت کردن استوری و پستای اینستای کسی برسم. یه سری از جوانان اقوام هر روز چهل تا پست و استوری می‌ذاشتن از شکست عشقی و سخنان بزرگان. دوست ندارم همچین پستایی رو. روم هم نمی‌شد آنفالو کنم. لذا میوتشون کردم. بعد حالا من جرئت ندارم تو صفحۀ فامیلا یه بیت شعرِ حتی حماسی بذارم. که حرف درنیارن پشت سرم که رفته تهران به جای درس خوندن عاشق شده :| اون وقت اینا چجوری این همه شعر عاشقانه می‌ذارن و کسی کاریشون نداره؟

بیست‌وسه‌ونیم. شاعر می‌گه:

«و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ 

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟»

بیست‌وسه‌وهفتادوپنج‌صدم. شما حرف درنمیارین دیگه، مگه نه؟ به‌نظرم جوابش هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، یا هر لحظه هم می‌تونه باشه.

بیست‌وچهار. اون مسابقه‌های روزانۀ کتاب‌پلاس یادتونه؟ چند ماه پیش، این سؤالو اشتباه جواب دادم و باختم و از اون موقع تا حالا همچنان دارم به این فکر می‌کنم که علت ازدواج داستایوفسکی چی بوده؟ مثل اون سؤال تروبتسکوی رفته رو مخم :|


۲۹ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۲- از هر وری دری ۱

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۸ ق.ظ

صفر. آیا می‌دانید افرادی که توی هر پست ازشون اسم می‌برم پای همون پست برچسب می‌خورن و اگر روی عنوان پست‌ها کلیک کنید به برچسب‌ها و از اون طریق به پست‌های مرتبط با اون افراد می‌رسید؟

یک. آیا می‌دانید کلمه یا جملات قرمزرنگ داخل متن ارجاع به عکس یا پست هستند و اگه یه روز بخوام ازتون امتحان بگیرم از اون قسمت‌ها هم سؤال میاد؟

دو. آیا می‌دانید پست‌های جالب و مفید دیگران رو می‌ذارم تو ستون سمت چپ، تو قسمت بازنشر؟ یادم باشه راجع به اون مقالۀ پیرسون یه پست مجزا بذارم بعداً.

سه. آیا می‌دانید کنار پیام‌هایی که با نام کاربری بیان برای دیگران می‌فرستید یه چراغ هست که اگر زرد باشه یعنی پیامتون هنوز خونده نشده؟ البته گیرنده می‌تونه این امکان رو برداره و شما نفهمید پیامتون خونده شده یا نه. ولی من این امکان رو برنداشتم که مطمئن باشید از شهریور تا حالا به پنل اون وبلاگی که پیام‌هاتونو اونجا می‌ذارید مراجعه نکردم و الان حتی نمی‌دونم چند تا پیام اونجا دارم. فکر نکنید می‌خونم و جواب نمی‌دم یا می‌خونم و فرق می‌ذارم بینتون و به بعضیا جواب می‌دم. چراغ همۀ پیام‌های دریافتیم روشنه.

چهار. آیا می‌دانید امروز ساعت ۱۹ به وقت ایران! قراره محمود همسر ماری جوانا (هر دو از بلاگرای قدیمی هستند) توی شبکهٔ ۴ (برنامهٔ چرخ) راجع به تحولات دنیای برنامه‌نویسی در ده سال اخیر صحبت کنه؟

پنج. آیا می‌دانید امروز آخرین دوشنبۀ ماهه و همراه اولی‌ها اگر کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو بزنند اینترنت هدیه می‌گیرند؟

پنج‌ونیم. آیا می‌دانید معتادها هم می‌گیرند؟

شش. آیا می‌دانید ایرانسل تو اپش (اپ ایرانسل من) یه قسمتی داره که از اونجا می‌تونید تعرفۀ آزاد اینترنت رو غیرفعال کنید و وقتی بستۀ اینترنتی ندارید و دادۀ همراهتون بازه روی قبضتون هزینۀ آزاد نیاد یا از اعتبارتون کم نشه؟ همراه اول این امکان رو نداشت. چند روز پیش اپش (اپ همراه من) رو به‌روزرسانی کردم و دیدم به بخش خدماتش قطع تعرفۀ آزادو اضافه کرده. اگه اپشو ندارید با کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۱۱۳ مربع هم می‌تونید غیرفعالش کنید. اینترنت با تعرفۀ آزاد هر گیگش نزدیک شصت‌هزار تومنه. توصیه می‌کنم غیرفعالش کنید. حالا اگه یه وقت پیش اومد که چند ثانیه در حد چک کردن یه پیام یا سایت اینترنت لازم داشتید، بازم به‌صرفه‌تر هست که اینترنت ساعتی بگیرید و بدون بسته از تعرفۀ آزاد استفاده نکنید. کد اینترنت ساعتی ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ مربعه. 

شش‌ونیم. چرا این اپراتورا منو استخدام نمی‌کنن؟ این همه تبلیغات و پشتیبانی می‌کنم براشون، لااقل یه چند ماه مکالمۀ رایگانی اینترنتی چیزی بدن بهم :|

هفت. اون روز که آقای شجریان فوت کرد، اومدم سراغ فولدر ۱۳ گیگابایتیِ آهنگ‌هام ببینم چی دارم ازش. از ۲۳۷۹ تا آهنگی که داشتم هفت‌تاش متعلق به ایشون بود.

هشت. پایان‌نامه‌مو که پست کرده بودم یادتونه؟ با کد رهگیری که پست داده بود هر چند ساعت یه بار چک می‌کردم ببینم کجاست. پستچی چند بار برده تحویل بده و نبودن. انقدر عصبانی بودم که اسکرین‌شات رفت‌وآمد پستچی رو فرستادم برای معاون آموزش و منشی معاون آموزش. هیچی هم ننوشتم زیر عکس. چون که عصبانی بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. قبل از پرینت چندین بار بهشون گفته بودم که دانشگاه‌ها تعطیله و چه لزومی داره من پرینت کنم براتون بفرستم. ایمیل کرده بودم براشون که ایمیل کنن برای داور که زمان رو از دست ندیم و داور پی‌دی‌افشو بخونه. اصراااااااااار داشتن که نه، روالش اینه پرینت کنی سیمی کنی بفرستی برامون که بفرستیم برای داور و داور از روی کاغذ بخونه. بفرما. حالا بفرستید برای داور تماشا کنیم. خب صد بار به رَوش سنتی عمل کردی و دیدی ثمرش را. ایمیل چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ اصلاً چرا پستچی بسته رو نداده به نگهبان؟ یا شاید خواسته بده و نگهبان نبوده. خب چرا نبوده؟ چرا به شمارۀ همراه مسئول آموزش که روی پاکت بود زنگ نزده؟ اگه زنگ زده چرا جواب نداده؟ و همچنان اون سؤال اصلی که چه اصراری بود پرینت کنم بفرستم وقتی پدیده‌ای نه‌چندان نوظهور به نام ایمیل وجود داره؟

هشت‌ونیم. اسم نامه‌رسان تو این دو بار مراجعه یکی بود. بعد موندم چجوری تو هردوشون، هم تو نوبت صبح هم تو نوبت ظهر نوشته مراجعه برای بار اول.

نه. همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودم در اولین جلسۀ آنلاینِ اون طرحی که تو پستِ مانتوسبز شال‌نارنجی خدمتتون عرض کرده بودم، رئیس جلسه که مجری طرح باشه پس از ذخیرۀ شماره‌هامون تو گوشیش، قبل از اینکه جلسه تموم بشه با همون شمارۀ پنج سال و پنج ماه پیشش اومد تلگرام و ابراز شگفتی کرد.

ده. چند روز پیش این عکسو استوری کرده بودم تو صفحۀ اینستایی که هم‌کلاسیا هستن. سؤالا رو از چند نفر پرسیدم، ولی یا بلد نبودن، یا یادشون رفته بود، یا فقط یکی‌دوتاشو مطمئن بودن. یکیشونم پیاممو دید و جواب نداد. اولین بارشم نیست بی‌جواب می‌ذاره پیاممو. یه بار بهم گفت تو وقت غیراداری ازم سؤال نپرس :| چون کارمنده برخوردشم با ما کارمندیه. انگار نه انگار خودش نصف شب زنگ می‌زد که براش جزوه بفرستم. اگه می‌دونستم یه همچین خاصیتی داره منم تو ساعات غیراداری جواب تلفناشو نمی‌دادم. خب آدم هر موقع بخواد می‌تونه پیامشو بفرسته، ولی شما هر موقع تونستی جواب بده. سؤال دوستانه که وقت اداری و غیراداری نداره. زنگ که نمی‌زنم بگی مصدع اوقاتت شدم. این همون بزرگواریه که اسم پایان‌نامه‌شو نگفت بهش ارجاع بدم. انقدر رفتارش عجیب و غریب و نامأنوسه که بعضی وقتا تصمیم می‌گیرم منم همین رویه رو در رابطه باهاش داشته باشم تا بفهمه چه حسی نسبت به رفتارها و کردارهاش دارم، ولی هر بار به خودم می‌گم ولش کن، قرار نیست شخصیت خودمو به‌خاطر شخصیت بقیه ببرم زیر سؤال. تو خودت باش.

ده‌ونیم. اینم برای اونایی که تخصصشون تو این حوزه‌ست و مشتاقن بدونن چه جوابی به سؤالات این دوستمون دادم. قبل از اینکه براش بفرستم فرستادم برای استادم که چک کنه که اشتباه راهنمایی نکنم.

ده‌وهفتادوپنج‌صدم. بهش بگم این «را» رو بعد از «دست شما» نگه؟ یا مهم نیست؟ :| همیشه با «را» میگه.

یازده. ما برای خرید خوراکی (قاقالی‌لی) خانوادگی می‌ریم و هر کی مستقل از بقیه خوراکی موردعلاقه‌شو به‌صورت انبوه! برمی‌داره و بعد میاریم تو خونه باهم به اشتراک می‌ذاریم. مثلاً من کلی هیس برمی‌دارم و میام از هیس‌هام به بقیه می‌دم و بقیه هم از خوراکیاشون به من می‌دن. صبح یادم افتاد داداشم یه بسته رنگارنگ برداشته بود که بازش نکرد ازش بهمون بده. ما هم یادمون رفت بگیریم. سریع پیام گذاشتم تو گروه خانوادگی و مطالباتم رو مطرح کردم.

دوازده. یه خوراکی جدید کشف کردم به اسم فوندو. محصول شرکت آیدینه. مزه‌ش شبیه بیسکویتای شیرین عسله که دو تا بیسکویت شکلاتیه و بینشون مارشمالوی سفیده. اینم تقریباً همونه ولی خوشگل‌تر و جذاب‌تره به‌نظرم. یه وقت یه جایی دیدینش بخرین. قیمت امروزش پنج‌هزاره :|

دوازده‌ونیم. اپراتورا که استخدامم نکردن؛ لااقل شیرین عسل و آیدین چند تا از محصولاتشونو به‌عنوان دستمزد تبلیغاتی که براشون می‌کنم، یک سال به‌صورت مفتکی بدن بهم.

سیزده. چهار تا بیسکوتارت قلبی نیکا برداشتم. مامانم میگه اینا رو بده من نگه‌دارم هر موقع قهر کردین از زیر در بفرستم تو اتاقتون آشتی کنین (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید).

چهارده. داشتم بیسکویت مادر می‌خوردم. بابا بیسکویتا رو ازم گرفته میگه به‌به، دختر گلم! برو اون جلو نشون بده به بابا چقدر قوی شدی و چی بلدی (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید). و همۀ بیسکویتامو خورد.

پانزده. یه فایل ورد دارم که توش کلی کلیدواژه نوشتم که بعداً پست بنویسیم در موردشون. دیروز داشتم مرتبشون می‌کردم. اولویت‌بندی کردم و غیرمفیدها و بی‌اهمیت‌ها رو پاک کردم و یه سریا رو گذاشتم تو فوریت! که همین روزا در موردشون بنویسم. یه کلیدواژه هم داشتم با عنوان «فارسی حرف زدن خ». حالا هر چی فکر می‌کنم این خ کی بوده و من راجع به کی قرار بود پست بذارم هیچی یادم نمیاد :| خانم بوده، آقا بوده، خ اسم کوچیکش بوده، فامیلیش بوده، هیچی یادم نیست. یکی هم نیست بگه آخه مگه مجبوری رمزی بنویسی کلیدواژه‌هاتو :|

شانزده. بی‌صبرانه منتظر نتایج دکترام. تو دلم دارن رخت می‌شورن. کاش نتایجو آخر پاییز یا حتی آخر سال اعلام کنن. یا اصلاً اعلام نکنن هیچ وقت. هر چی به لحظۀ اعلام نتایج نزدیک‌تر می‌شیم استرسم بیشتر میشه. مگه قرار نبود نتیجه مهم نباشه برام؟

۲۸ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۱- جبران انجیر

يكشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۷ ق.ظ

اون موقع که هنوز گوشیامون هوشمند نشده بودن و وایبر و تلگرام نداشتیم، از مدرسه و بعدها از دانشگاه که برمی‌گشتم، جی‌تاک و یاهومسنجرمو باز می‌کردم و تا وقتی بخوابم آنلاین بودم. همین‌جوری که زندگیمو می‌کردم، کنار کارای روزمره با سهیلا هم چت می‌کردم. یه وقتایی ساعت‌ها تا صبح حرف می‌زدیم. وقتایی که امتحان داشتیم ساکت بودیم. حرفامون هیچ وقت تموم نمی‌شد. همیشه چیزی برای گفتن داشتیم. یه وقتایی هم تلفنی حرف می‌زدیم. موقع حرف زدن با سهیلا بود که فهمیدم وقتی زمان مکالمه به یک ساعت می‌رسه تلفن خودبه‌خود قطع میشه. تا قبل از اون با کسی این همه حرف نزده بودم. یه روز صحبت انجیر شد. از نمی‌دونم کجا رسیده بودیم به انجیر خشک. گفت آدرس خوابگاهتو بده برات بفرستم. اون موقع طرشت بودم. سال آخر کارشناسی. چند روز بعد، یه بستۀ پستی داشتم از دانشکدۀ مواد دانشگاه تبریز. چند تا انجیر، با یه شونۀ چوبی و یه یادداشت کنار انجیرا. نوشته بود انجیرها نشُسته هستن، قبل خوردن بشورشون. تو یه شهر دور، تو غربت و غم و تنهایی، چقدر به یه دستخط از طرف یه دوست نیاز داشتم.


عکسو سال ۹۴ گرفتم


پارسال تو یه مسابقۀ ویراستاری اینستاگرامی، برندۀ رنگ مو! شدم. تازه با اکانت خودم هم جواب نداده بودم و اکانته مال بابا بود. از این جوایز ناجور زیاد گرفتم. یه بارم دو تا کاسه جایزه دادن بابت مقام نمی‌دونم چندم تو المپیاد. رنگش به دلخواه خودمون بود، ولی هیچ کدوم از اعضای خانه رنگه رو حالا هر رنگی که می‌خواست باشه لازم نداشتن. اون روز به یاد ایام قدیم داشتم با سهیلا چت می‌کردم. هر چند این روزها حرف مشترک کمتری باهم داریم. از جایزه‌ای که بابت ویرایش برنده شده بودم گفتم. گفت آبیشو سفارش بده، بده به من؛ ولی به‌شرطی که پولشم بدم و باهاش چیزی که دوست داری بگیری. آدرس و کد پستی‌شو گرفتم و قبول کردم (اینم یه شاهد دیگه بر این ادعا که تعارف حالیم نمیشه :دی). گفتم رنگو بفرستن برای سهیلا. حالا دیگه آدرس خونه‌شو داشتم و می‌تونستم هی براش هدیه بفرستم و هی غافلگیرش کنم و هی اون انجیرها رو جبران کنم. 

یه زمانی عاشق آسمون و ستاره‌ها و نجوم بود. نمی‌دونستم هنوزم دوست داره یا نه. هفتۀ پیش با یه هدیه که عکس آسمون روش بود غافلگیرش کردم. ولی حس می‌کردم هنوز نتونستم اون انجیرها رو جبران کنم. نه با لواشک، نه با کتاب و نه با گلدون. با یه تریلی پر انجیر هم نمی‌تونم. اون چند تا دونه انجیر وقتی به دست من رسیده بودن که تو یه شهر غریب بودم؛ دور، تنها، غمگین. طرف باید تو یه همچین شرایطی باشه که به‌اندازۀ من خوشحال بشه. البته خدا نکنه دور و تنها و غمگین باشه، ولی چند وقت پیش شنیدم که داره از ایران میره. ویزاشم اومده. با رفتن سهیلا تعداد دوستای نزدیکم که وقتی دلم براشون تنگ میشه بدون گذرنامه و ویزا می‌تونم بغلشون کنم کمتر از انگشتای دست راستم میشه. با اینکه تو این ده سال ده بار هم از نزدیک ندیدمش ولی از وقتی رفتنش قطعی شده، هر روز دلم براش تنگ میشه. رفیق روزهای سختم بود. حالا شاید یه روز وقتی تو غربت، هوس باقلوا، بربری، لواشک یا یه همچین چیزایی کرد، بتونم انجیراشو جبران کنم. البته همینا هم پیدا میشن همه جا. یکی هم نیست بگه حالا حتماً چه اصراریه جبران کنی.

+ آن روزها: یک، دو

۲۷ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۰- شنیده می‌شوید

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۶ ق.ظ

چند وقت پیش یه شعر از گروس عبدالملکیان تو یکی از کانال‌ها یا وبلاگ‌ها یا تو پست و استوری نمی‌دونم کی خوندم و خوشم اومد و برای خودم یادداشتش کردم:

«ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم

حرف‌های خسته‌ای داریم

این بار پیامبری بفرست

که تنها گوش کند»

وصف حال کسیه که احتمالاً از موعظه خسته شده. شعره گوشۀ ذهنم بود، تا همین چند روز پیش که اتفاقی از جلوی تلویزیون رد می‌شدم (ما نمی‌شینیم پای تلویزیون. از جلوش رد می‌شیم)، شنیدم یه حاج آقایی داره راجع به کلمۀ «اُذُن» به‌معنی گوش و تفسیرِ یه آیه صحبت می‌کنه. وایستادم ببینم چی میگه (حالا بخوام تلویزیون ببینمم ایستاده می‌بینم. این‌جوری عذاب وجدانش کمتره). داشت ویژگی‌های پیامبرو می‌گفت. چون از وسط بحثش رسیده بودم نفهمیدم از کجا به اونجا رسیده و اومدم گوگل کردم و ماحصل تحقیقاتم این بود که به کسی که خوش‌باوره و هر چی می‌شنوه تصدیق می‌کنه «أُذُن» می‌گن و گویا پیامبر این ویژگی رو داشته و یه عده انتقاد کرده بودن چرا ایشون هر چی می‌شنوه می‌پذیره. حالا اون حاج آقاهه این کلمه رو یه جور دیگه هم تفسیر می‌کرد و از یه زاویۀ دیگه به «گوش بودن» نگاه می‌کرد. می‌گفت یکی از ویژگی‌های پیامبر این بود که می‌نشست مثلاً تو مسجد و ملت میومدن درد دل می‌کردن باهاش و حرف می‌زدن. همین کاری که روان‌شناس‌ها می‌کنن و میگن بیاید حرف بزنید، ما گوش کنیم. بعضی از مشکلات هستن که همین که راجع بهشون صحبت کنیم حل میشن، یا اگر هم حل نشن، اگه بیان بشن، رنج و دردشون کمتر میشه و پیامبر در مواجهه با مشکلات این‌چنینی مردم، براشون گوش بود و می‌شنید و توجه می‌کرد بهشون. این تعبیر و تفسیرو بیشتر دوست داشتم.

یادم باشه یه وقت آقای عبدالملکیان رو از نزدیک دیدم بهش بگم فرستاده.

عنوان: اسم یه برنامۀ رادیویی بود یه زمانی. نمی‌دونم هنوزم پخش میشه یا نه.

۲۶ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۹- اللّهُمَّ بیربیر

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۵ ق.ظ

پریسا اومده بود تو نوشتن پایان‌نامه‌ش کمکش کنم. روز اول پسرشو گذاشت خونۀ مامانش ولی روز دوم با خودش آورد. نسبت به دو سال پیش آروم‌تر شده بود، ولی وقتی شمارۀ یک یا دو داشت، نمی‌گفت و مثل اینکه عادت داره بره بشینه روی مبل کارشو انجام بده. قبلاً لااقل خیالمون راحت بود پوشک داره، الان ولی باید نیمی از تمرکزمونو می‌ذاشتیم روی این موضوع که اگه رفت نشست جایی، سریع ازش بپرسیم جیش داری؟ که البته موفق هم نبودیم و هم روز قبل و هم اون روز، کار خودشو کرد. چند وقت پیشم گوشی پریسا رو به رادیکال شصت‌وسه قسمت نامساوی تقسیم کرده بود و گوشۀ لپ‌تاپشم شکونده بود. نصف اون نصفهٔ تمرکز باقی‌مانده‌مونم باید می‌ذاشتیم روی مراقبت از گوشی و لپ‌تاپ که وی نشکندشون؛ و با اندک تمرکزی که برامون مونده بود روی انتقال توأم بی‌سیم توان و اطلاعات با استفاده از مدولاسیون شاخص‌ها کار می‌کردیم. دورۀ کارشناسی رشتۀ هردومون برق بود. ولی الان پریسا ارشد مخابرات سیستمه و گرایش کارشناسی من الکترونیک بود. لذا سردرنمیاوردم چی کار می‌خواد بکنه. از آموزش نیم‌فاصله شروع کردم. بدین صورت که گفتم فایلتو ری‌نیم! کن و به جای پایان نامه بنویس پایان‌نامه. گفت چجوری؟ گفتم پایان رو که نوشتی، بعدش شیفت و کنترل و ۲ رو باهم بگیر و رها کن. بعدش نامه رو تایپ کن. زود یاد گرفت. قواعدشم گفتم. اینکه کجاها باید نیم‌فاصله بزنیم و کجاها فاصله. می‌گفتم خودت خط‌به‌خط بخون و هر جا رو حس کردی باید ویرایش کنم بگو. بعدشم عنوان‌ها و زیرعنوان‌ها و شکل‌ها و جدول‌ها و فهرست‌ها و منابع و فونت‌ها و سایزها رو درست کردیم. دوست ندارم لقمۀ آماده بذارم دهن کسی. باید خودشم یاد می‌گرفت. و یاد می‌گرفت. عصر با استادراهنماش جلسۀ آنلاین داشت. یکی از گوشیای هندزفری تو گوش من بود و دیگری تو گوش پریسا. همین‌جوری که استادش داشت ایرادات کارشو می‌گفت، منم تندتند رو کاغذ می‌نوشتم بگو چشم، بگو انجام دادم این قسمتو، بگو ایشالا تا آخر هفته، بپرس فلان چیزو کجا بنویسم؟ فلان چیزم بگو، بهمان چیزم بپرس. استادش گیر داده بود که این موج‌های تک‌حامله و چندحامله چیه نوشتی و به جای حامله بنویس حامل. چون که حامله صورت قشنگی نداره. متوجه نبود که «ه» توی تک‌حامله پسوند صفت‌سازه و موج رو توصیف می‌کنه. روی کاغذ برای پریسا نوشتم بگو چشم. بعداً همۀ حامله‌ها رو سلکت کردم جاشون حاملی رو ریپلیس کردم شد موج‌های تک‌حاملی و چندحاملی. هر چند که مصوب فرهنگستان با همون پسوند «ه» هست نه «ی». تو اون شرایط رقت‌انگیز که نودوهشت ممیز دو دهم درصد حواس هردومون به بچه بود، گوشیمم دستم بود و داشتم به سؤال‌های زبان‌شناسی فاطمه مِنَ القاهره! جواب می‌دادم. سؤالاش هر سری سخت‌تر از سری قبل میشه. به‌اندازۀ همۀ کوئیزایی که استادامون نگرفتن هر روز داره ازم کوئیز پیشرفته می‌گیره. سعی می‌کنم وقتی نمی‌دونم نگم نمی‌دونم و جواب سؤالشو از زیر سنگ هم شده پیدا کنم. هر چیزی رو هم که شک داشته باشم تو گروه ارشدمون مطرح می‌کنم یا از هم‌کلاسیای سابقم یا از سال‌پایینیا می‌پرسم که مطمئن بشم و درست راهنماییش کنم. همین‌جوری که گوشم با استادراهنمای پریسا بود و چشمم توی تلگرام، هم‌اتاقی دورۀ کارشناسیم از واتساپ پیام داد بهم. راجع به ویرایش یه کتاب مدیریتی مشورت می‌خواست. بعد از رایزنی، قرار شد ویرایششو من انجام بدم، ولی از اونجایی که تروتمیز و اصولی ترجمه شده بود، انصاف نبود دستمزد کامل ازشون بگیرم. یک‌سوم قیمت معمول رو بهش پیشنهاد دادم. تازه بعدشم گفتم ناشر ممکنه شیوه‌نامۀ مخصوص داشته باشه و هزینه‌ای که می‌کنید هدر بره و بهتره هزینه نکنید. بعد دیدم دوستم چند ساعت پیش پیام داده و شمارۀ استاد شمارۀ ۱۷ رو خواسته. انقدر درگیر بودم که دیر دیده بودم پیامشو. پیام دادم به استادم که ازش اجازه بگیرم بعد شماره‌شو به دوستم بدم. چون آنلاین نبود، پیامک هم زدم بهش. وی ضمن دادن اجازه یه پیشنهاد کاری در راستای کار قبلیمم داد. منم ذیل همون پیامک پیشنهادشو پذیرفتم و گفتم انجامش می‌دم. در ادامه پرسیده بود تاریخ دفاعت مشخص نشد؟ در جوابش، جواب استاد مشاورمو که صبح ازش پرسیده بودم کی قراره دفاع کنم کپی کردم که گفته بود امروز جلسه دارن و تاریخشو قراره تو همین جلسه تعیین کنن. پس از فراغت از بخش پیامک گوشیم، به استاد مشاورم تو واتساپ پیام دادم که نتیجۀ جلسه رو بپرسم. همون موقع ترلو نوتیفیکیشن نظرسنجی زمان جلسۀ پروژۀ اصطلاحات عامیانه رو آورد. با ساعتی که تعیین کرده بودن موافق بودم، و امیدوار بودم کلاس آنلاینی که قبل جلسه دارم طول نکشه و به‌موقع تموم بشه. از منشی آموزش راجع به پرینت و پست سؤال کردم. گفت زنگ بزن جزئیاتو از مسئول آموزش بپرس. عصر شده بود و فکر کردم درست نباشه این موقع زنگ بزنم بهش. جلسۀ پریسا با استادش تموم شده بود و رفته بود لباسای پسرشو بشوره (چون که خرابکاری کرده بود)، و من همچنان داشتم پیام جواب می‌دادم و اینو برای اون می‌فرستادم و اونو برای این.

دیروز قرار بود من برم خونه‌شون و یه کم دیگه هم کار کنیم. به‌قدری خسته بودم که پیام دادم هر محتوایی قراره به کارِت اضافه کنی اضافه کن بعدش ایمیل کن برام همین‌جا درستش کنم. موندم خونه و یه ظهر تا شب در آرامش نشستم پای کار و تمومش کردم.

وقتی بچه رو می‌شست پرسید هنوزم بچه دوست داری؟ گفتم نمی‌دونی چقدر جای هر چهارتاشون خالیه و اگه سه تای اول سه‌قلو باشن فبهالمراد. گفت پس خدایا زودتر برسون باباشونو من قیافهٔ اینو وقتی داره اولی رو می‌شوره و دومی از گشنگی جیغ می‌زنه و سیم هندزفری تو دهنشه و سومی نشسته یه گوشه جزوه‌های مامانشو پاره می‌کنه ببینم. گفتم آمین.

پ.ن: بیربیر یعنی یکی‌یکی. در شرایطی که کلّی کار یهو به آدم محوّل میشه میگن.

۲۵ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۸- دست‌اندرکاران ۲

پنجشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۴ ق.ظ

ادامهٔ دست‌اندرکاران ۱

همکارم خودش داور یه مجلۀ دیگه‌ست و حضورش الان برای رفع ایرادهایی که داورهای این مجله گرفتن نعمته. چون که زبان داورها رو بهتر می‌فهمه. وقتی داورا میگن کشکش کمه، بهتر از من می‌دونه چقدر کمه. دیشب پیام داد و گفت فکر می‌کرده که هزینۀ مقاله رو من و استادمون باهم تقسیم کردیم و نمی‌دونست همه رو خودم پرداخت کردم. نمی‌دونم چرا یهو بحث هزینه رو پیش کشید. شمارۀ کارتمو خواست و گفت بگید سهم من چقدر میشه که پرداخت کنم. گفتم والا در مجموع چهارصد تومن شده، ولی نمی‌دونم چجوری باید تقسیمش کنیم. گفت یک‌سومشو من می‌دم. تشکر کردم و شمارۀ کارتمو فرستادم. دیگه نمی‌دونم داشت تعارف می‌کرد یا چی. در تعامل با من شوخی یا تعارف نکنید؛ من این چیزا حالیم نمیشه. یه بار سر سفره، یکی از دخترای فامیل لیوان دوغشو گرفت سمت من گفت بفرمایید. منم گرفتم فرمودم. با من تعارف نکنید خلاصه. چند دقیقه بعد استادمون پیام داد که نمی‌دونستم مجله هزینه رو قبل از چاپ ازتون گرفته و فکر می‌کردم بعداً می‌گیره و می‌خواستم بعداً خودم حساب کنم. گفت همۀ هزینه‌های مقاله رو من پرداخت می‌کنم و حالا که حساب کردین شمارۀ کارتتونو بدین به شما برگردونم مبلغ رو. منم ضمن بهت و حیرت که یهو چرا هردوشون بحث پولو کشیدن وسط گفتم با خانم فلانی قراره تقسیم کنیم. گفت نه نمیشه و من هزینه‌شو می‌دم. حالا چون تعارف بلد نیستم و خوشم هم نمیاد از این جمله‌های الکی و بی‌خود، اصرار نکردم و وقتی گفت هزینه رو خودم پرداخت می‌کنم شمارۀ کارتمو فرستادم براش. البته یقین دارم که استادم تعارف نمی‌کرد. چون همکارم همون موقع پیام داد گفت هر چی تلاش کرده و به استاد اصرار کرده هزینه رو ما بدیم قبول نکرده. لذا، منم دیگه اون یه ذره مقاومتی رو که اونم الکی و بی‌خود می‌دونم نشون ندادم و شمارهٔ کارتمو به استادم هم دادم. البته اینکه چرا همکارم و استادم هم باهم راجع به هزینه مکاتبه داشتن هم جای تأمل داره. حدس می‌زنم همکارم بعد از اینکه شمارۀ کارتمو گرفته، به استاد پیام داده که راجع به سهمش مشورت کنه و استاد هم اونجا متوجه شده که مجله همین ابتدا پولشو گرفته. فقط امیدوارم این برداشت رو نکرده باشه که من رفتم به همکارم گفتم سهمتو بده.

این استاد شمارۀ ۱۷ رو گوشۀ ذهنتون نگه‌دارید، شاید بعداً بازم بهش برگردیم. این استاد، هفدهمین استاد دورۀ ارشدم بود. بعد از گذروندن درسی که باهاش داشتم، تو یه پروژه‌ای هم باهم همکاری کردیم و می‌کنیم و رئیسمم محسوب میشه. یه مقاله هم باهم کار کردیم سر همین پروژه. استاد مصاحبۀ دکترا هم بود. و اگه قبول بشم استاد راهنمام هم خواهد بود. جزو چهار استادی که پارسال وقتی رفتم دیدنشون براشون یه جعبه نوقا (سوغاتی اینجاست. قیافه‌ش شبیه گزه) بردم هم هست. یه بار یه جایی گفتم این استاد شمارۀ ۱۷ همه چیِ منه و چند ساله هر روز باهاش ایمیلی و پیامکی و واتساپی و تلگرامی و گاهی هم حضوری در ارتباطم و هم خودشو هم درسشو دوست دارم و علاقه‌مون دوطرفه‌ست و اونم نظرش نسبت به من مثبته. بعد وقتی با چشمان حیرت‌زدۀ شنوندگان و حضّار مواجه شدم در ادامه افزودم خانومه :|

۲۴ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۷- دو ساعت از دیروز

چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۳ ق.ظ

یکی از هم‌رشته‌ایامم همین روزا داره دفاع می‌کنه. استاد داور من که همون استاد شمارۀ ۶ باشه استاد راهنمای اونه. بهش پیام داده بودم که ایمیل استادمونو بگیرم و پایان‌نامه‌مو براش ایمیل هم بکنم که تا پرینتم با پست برسه دستش، زمان رو از دست ندیم و اگه فرصت داره خوندنشو شروع کنه. برنامه اینه که من با پست بفرستم تهران و اونا با پیک موتوری بفرستن خونۀ داور. ایمیل استادو گرفتم ولی منصرف شدم. چون داورمه، فکر کردم درست نباشه خودم بفرستم و ممکنه از هر جمله‌ای که در متن ایمیلم به‌کار می‌برم برداشت دیگه‌ای بکنه. حالا شاید مجدداً منصرف بشم و بفرستم. به این هم‌رشته‌ایمم گفتن پایان‌نامه‌شو پرینت بگیره ببره براشون. داشتیم راجع به هزینه‌ها و اینکه باید یک‌روسفید باشه یا میشه نباشه صحبت می‌کردیم؛ گفت قیمت پرینت و کپی صفحه‌ای الان حدوداً هزار تومنه و یه جاییو می‌شناسه که هزینه اونجا سیصد تومنه. نمی‌دونم چرا همچنان تعجب می‌کنم وقتی قیمت یه چیزیو می‌شنوم. اصولاً باید تا الان عادی می‌شد این افزایش لحظه‌به‌لحظۀ قیمتا، ولی عادی نمیشه برام. هر روز یه شاخ جدید به شاخ‌هایی که روز قبل روی سرم درومده اضافه میشه.

چند سال پیش یه بسته برگۀ آچهارو (اون موقع پونصدتاش هفت هشت‌هزار تومن بود. الانو نمی‌دونم، ولی سری آخری که خریدم پنجاه‌هزار بود) بردم دادم برام پانچ کنن (حاشیه‌هاشو سوراخ کنن). بعضی از جزوه‌هامو تو اینا می‌نوشتم و آخر ترم سیم می‌نداختم. 

دیروز به جای اینکه ببرم بیرون پرینت بگیرم سیمی کنم (نمی‌دونم چه اصراری دارن سیمی بشه) تو خونه تو همینا پرینت گرفتم سیم انداختم فرستادم. ۱۸ تومنم هزینۀ پست شد. البته تو فاکتور نوشته ۱۴۳۰۰ تومن، ۶۱۰ گرم، ولی ۱۸ تومن گرفتن. عجیب بود که هزینۀ پست ده برابر نشده. 



هر برگه‌ای که از تو پرینتر بیرون میومد یه صلوات می‌فرستادم و صلوات بعدی رو جلی‌تر ختم می‌کردم که برگۀ بعدی گیر نکنه توش، یا جوهر روش پخش نشه. تا صفحۀ شصت خوب پیش رفت. بعد یهو به این صورت که در تصویر زیر می‌بینید قاطی کرد. یه کارتریج یدکی داشتم. عوضش کردم و با مصیبت و مشقت، باقی صفحات رو هم پرینت گرفتم.



موقع سیم انداختن از چوب کبریت برای نظم دادن به صفحات استفاده کردم. تموم که شد، بابا گرفت ورق زد ببینه ماحصل این چند سال پژوهشم چیه. مامانمم یه نگاهی به حجمش انداخت و پرسید همه رو خودت نوشتی؟ موضوعش چیه؟ گفتم آره، خط‌به‌خط و کلمه‌به‌کلمه‌شو خودم نوشتم. در مورد موضوع گفتم یادته یه بار تو رستوران وقتی به این فکر می‌کردم که جوجه رو انتخاب کنم یا کوبیده رو، اشتباهی گفتم جوجیده؟ جوجیده یه واژۀ جدید بود که تا اون موقع نشنیده بودیم. اگه من این واژۀ جدیدو پیش دوستام استفاده کنم اونا هم یاد می‌گیرن و استفاده می‌کنن و خانواده‌شون یاد می‌گیره. بعد خانوادۀ اونا استفاده می‌کنن و سرایت می‌کنه به همسایه‌ها و فامیل. مثل همین کرونا که همه رو مبتلا کرده. مامانم داشت با دقت گوش می‌داد. بعد یه نگاه به حجم پایان‌نامه‌م انداخت و گفت خب اینایی که گفتی رو میشه تو یه صفحه هم نوشت. بقیۀ این صدوپنج صفحه چی نوشتی؟


نُهِ صبحِ دیروز

۲۳ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۶- چهار ساعت از دیروز

سه شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۲ ق.ظ

از اونجایی که دوستدار دانایی‌ام، دوشنبه‌ها ۸ صبح در نقش مستمع آزاد تو کلاس تحلیل گفتمان حضور به هم می‌رسونم. دیروز همین‌جوری که استاد داشت درس می‌داد، صداشو گذاشته بودم روی بلندگو و اون طرف برای خودم لباسامو اتو می‌کردم، کمد لباسامو مرتب می‌کردم، گلدونامو آب می‌دادم، برای خودم چای می‌ریختم و می‌خوردم و البته حواسم به کلاس هم بود و علم هم می‌آموختم. بعدش بلافاصله یه جلسۀ کاری داشتم. پنج دقیقهٔ نخست جلسه من داشتم دنبال هندزفریم می‌گشتم و اونام اون‌ور منتظر من بودن و به خیال اینکه جلسه رو فراموش کردم، پیام پشت پیام که کجا موندی پس؟ از زیر بالشم پیداش کردم.


طرز تهیه‌شو وقتی خوابگاهی بودم گفته بودم بهتون.


اینجا هندزفری مشکی تو گوش راستمه، میکروفنشم فعاله و دارم با مدیر پروژه و اعضای گروه صحبت و تبادل نظر می‌کنم. از وسطای جلسه هندزفری سفیدو متصل کردم به گوشیم و داشتم حین تبادل نظر و اعلام موافقت و مخالفت و ارائهٔ پیشنهادهای سازنده تو اسکای‌روم، توی واتساپ هم با همکارم راجع به اون آش گفت‌وگو می‌کردم. مجله یه سری ایراد تو این مایه‌ها که چرا کشکش کمه گرفته بود و منم محترمانه از همکارم که اون موقع تو آشپزخونه مشغول کارای خودش بود و آخر سر هم اسمشو روی قابلمه نوشتیم خواستم خودش به ایرادها رسیدگی کنه. من پیاممو می‌نوشتم، اونم هم می‌نوشت و هم ویس می‌فرستاد. ویسای اونم با گوش چپم می‌شنیدم. از طریق تلگرام هم داشتم با مسئول آموزش رایزنی می‌کردم مبنی بر چگونگی دفاع. بالاخره قبول کردن همۀ دفاع‌ها مجازی باشه، ولی همچنان اصرار دارن یه نسخه از کارمو پرینت بگیرم با پست بفرستم براشون. نکتۀ قابل‌تأمل و غیرقابل‌هضم اینجاست که دانشگاه‌ها تعطیله و اینی که من قراره براشون بفرستم (دیروز قرار بود بفرستم ولی فرصت نکردم پرینت بگیرم سیمی کنم بعدش پست کنم و این کار هم تلنبار شد رو کارای امروزم)، نمی‌دونم چجوری به دستشون می‌رسه وقتی دانشگاه نمی‌رن. یکی از اقوام هم سپرده بود براش از شفاداک وقت دکتر بگیرم. از ۷:۳۰ هر چی سایت و اپشو رفرش کردم، خطا داد و نوشت در حال حاضر ارتباط با مرکز درمانی موردنظر برقرار نیست. دیگه نمی‌دونم اون ۱۴ نفری که نوبت گرفتن چجوری گرفتن ولی من هر چی رزرو رو زدم خطا داد. هم با اینترنت خونه، هم همراه اول و هم ایرانسل، هم با گوشی خودم و هم با گوشی اهل بیت امتحان کردم. نشد که نشد. الانم که در خدمت شمام هنوز یه ظرفیت خالی هست برای اون دکتر تو اون بیمارستان، ولی رزرو نمیشه. پدر هم وایستاده بالای سرم که اون پرینتو بگیر بده ببرم پست کنم که با پرواز ظهر بفرستن تهران.

عکس دوم رو با گوشی قدیمیم گرفتم.

۲۲ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۵- نفرساعت

دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۱ ق.ظ

دیروز و پریروز یهو از زمین و آسمان انواع و اقسام پیام و درخواست و پیشنهاد کاری رسید دستم و ابر و باد و مه و خورشید و فلک، هر کی یه سری کار ازم خواست انجام بدم که ده‌تاشو دیروز انجام دادم، دوازده‌تاشو امروز باید انجام بدم، شش‌تاشو تا آخر هفته، سه‌تاشو تا آخر مهر و پنج‌تاشم تا آخر آبان. تنوع زمان‌بریشونم به این صورته که یکیش مثلاً پر کردن پرسشنامه‌ست و بیست دقیقه زمان می‌طلبه، یکیش پرداخت قبضه و دو دقیقه، یکیش جلسهٔ کاری دوساعته‌ست و یکی هم مثلاً ویرایش یه کتاب ۵۵۳ صفحه‌ای. نشستم حساب کردم دیدم در مجموع هزار نفرساعت کاره. ینی برای انجامشون یا هزار نفر باید هر کدوم یه ساعت کار کنن، یا یه نفر هزار ساعت کار انجام بده، یا دو نفر پونصد ساعت، یا پنج نفر دویست ساعت، یا سایر مقسوم‌علیه‌های ۱۰۰۰. بعدشم چهل روز رو ضربدر بیست‌وچهار ساعت کردم دیدم از امروز تا آخر آبان اگر هیچ کاری جز این کارا انجام ندم بازم کم میارم. دیگه الان یه طوری‌ام که با استرس واتساپ و تلگراممو باز می‌کنم و ایمیل چک می‌کنم که نکنه یه وقت یه درخواست یا کار جدید بهم محوّل شده باشه. 

[خمیازه می‌کشد و روی لینک جلسهٔ آنلاین کلیک می‌کند]

۲۱ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۴- صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة (۳)

يكشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۰ ق.ظ

صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة (۲)




+ این مکالمۀ آخری، فقط اونجاش که دارم زورمو می‌زنم کتابی و رسمی بنویسم و وی در پاسخ میگه «باشه».

+ مکالمهٔ آخر، مکالمهٔ دیشبه. پس نتیجه بگیرید خونه نیستم :|

+ منظور از دفتر، جلده.

۲۰ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صَدیقَتی الجَدیدَة مِنَ القاهِرَة (۱)


«سلام علیکم من دانشجوی کارشناسی ارشد زبان فارسی و موضوع رساله ام درباره اصطلاح فارسی و و فرایند های واژه سازی در زبان فارسی است . براینکه پرسم از روش های که فرهنگستان از آن ها برای تولید اصطلاح ها استفاده میکند ، من از شما می پرسم چرا که من گیج می شوم ، در یکی از مقاله ها روش های اشتقاق و ترکیب و آمیزش و وام گیری و نام آوا و گسترش استعاری به نام فرایند های واژه سازی بررسی می کرد ، در مقاله های دیگری اشتقاق و ترکیب به نام واژه سازی بررسی می کرد چرا که این فرایند های از الگو های قاعده مند استفاده می شود اما گسترش استعاری و نو واژه سازی و اختصار و دوگان سازی و وام گیری به نام واژه آفرینی بررسی می کرد چرا که این فرایند های فاقد قواعد دقیق و مشخص اند ، و هم در کتاب اصول و ضوابط واژه گزینی روش های گسترش استعاری و نو واژه سازی بررسی نمی کرد».

پیامشو ویرایش نکردم و همین‌شکلی بود. چندین بار خوندمش تا بالاخره متوجه شدم چی میگه و چی می‌خواد. از کارشناس ارشد زبان فارسی یه همچین متن آشفته‌ای بعید بود. شروع کردم به غر زدن که پس چی یاد بچه‌ها می‌دن تو مدرسه و دانشگاه که دو خط پیام هم بلد نیستن بنویسن. نوشتم «سلام. کتاب‌های دکتر طباطبائی این‌ها رو کامل توضیح داده. هر نویسنده دسته‌بندی خاص خودشو داره. کتاب‌های ایشون به‌نظرم کامله.». نوشت «باشد ، آیا شما به من کمک می دهید تا این کتاب ها را یابم». جزو مخاطبام نبود و شماره‌شو نداشتم. کلیک کردم روی اسمش و دیدم گروه مشترکمون همون گروه پست قبله. همون بنده خدایی بود که اون سؤال ساده رو راجع به روش‌های واژه‌سازی مطرح کرده بود و من جوابشو تو گروه داده بودم و راهنماییش کرده بودم. اومده بود پی‌وی! که مزاحم سایر اعضا نشیم. فرضیۀ دانشجویِ ایرانیِ کم‌سواد بودنش کمرنگ شد و فرضیۀ جدیدم این بود که ایرانی نیست و فارسیو خوب بلد نیست. نوشتم «بله حتماً. خوشحال می‌شم اگر کاری از دستم بربیاد و کمکتون کنم.». عکس جلد کتاب‌ها رو براش فرستادم که جست‌وجو کنه و بیابه. در پاسخ به عکس‌ها نوشت «متشکرم خسته نباشید». از خسته نباشید گفتنش خنده‌م گرفت. پرسیدم «راستی، زبان مادری شما فارسی نیست؟ فعل‌هاتون یه کم متفاوت با بقیه هست.». گفت «بله ،زبان مادری من فارسی نیست». توضیح بیشتری نداد. نوشتم «از آشنایی با شما خوشحالم». جواب داد «من هم از آشنایی با شما خوشحالم من فاطمه ، من مصری هستم». گفتم «من این سه کتاب رو دارم و اگر به کتابخانه دسترسی دارید می‌تونید امانت بگیرید و بخونید.». گفت «خسته نباشید ، چگونه میتوانم این کتاب ها را یابم؟» دوباره از خسته نباشید گفتنش خنده‌م گرفت. دست هر کی که این جمله رو یادش داده درد نکنه، ولی کاش بهش می‌گفت خسته نباشیدو آخر مکالمه موقع خداحافظی می‌گن نه همین ابتدا و نه دم به دیقه. داشتم فکر می‌کردم آدرس کجا رو بدم که بره کتابا رو از اونجا بگیره. پرسیدم ساکن تهران هستید؟ گفت «نه در مصر زندگی می کنم». جا خوردم. فکر می‌کردم از دانشجوهای خارجی یکی از دانشگاه‌های تهرانه، ولی دانشجوی مصر بود و اصلاً ایران نبود. جا داشت ازش بپرسم آخه نونت نبود، آبت نبود، اونجا تو مصر زبان فارسی خوندنت چی بود. می‌دونستم که کار درستی نیست از کتابام عکس بگیرم بفرستم و اصولاً کتاب رو یا باید خرید یا از کتابخونه امانت گرفت. ولی چاره‌ای نداشتم. این کتاب‌ها رو فقط می‌شد از تهران پیدا کرد و فرض کردم که دارم کتابامو بهش امانت می‌دم. گفتم عکس می‌گیرم و تا فردا می‌فرستم. گفت «خیلی متشکرم دست شما را درد نکند». می‌خواستم بگم درد نکردن گذرا به مفعول نیست. نگفتم. یه گوشه برای خودم یادداشت کردم که اگه یه وقت باهاش صمیمی شدم، ازشم بپرسم ببینم سریال یوسف پیامبرو دیده یا نه و نظرشو راجع به یوزارسیف حکیم جویا بشم. فرداش کلی کتاب و مقاله براش فرستادم و اون سؤالی هم که در ابتدا ازم پرسیده بودو تو گروه درسیمون مطرح کردم که استادها و دوستام هم نظرشونو بگن. یکی از دوستان گفت «گسترش استعاری در اصول و ضوابط همان «نوگزینش» است. نوواژه‌سازی هم ذیل همان «واژه‌سازی» بررسی می‌شود.». این جوابو برای فاطمه هم فرستادم. گفت «دست شما را درد نکند ، خیلی متشکرم خسته نباشید». می‌خواستم بگم خسته نیستم به خدا. گفتم چند تا کتاب دیگه هم هست. اگر کتابخانهٔ دانشگاهتون داشته باشه امانت بگیرید و بخونید. اسم و تصویر جلد کتاب‌ها رو براش فرستادم. گفت:



سایت فرهنگستانشونو گرفتم و سایت فرهنگستانمونو بهش دادم. سعی می‌کردم جمله‌هامو کوتاه و کتابی و رسمی بنویسم و از کلمات ساده و پرکاربرد استفاده کنم که راحت‌تر متوجه بشه. شماره‌ش قبلاً نشون داده نمی‌شد. بعدها شماره‌شو برام قابل‌نمایش کرد. پیش‌شمارهٔ مصر بود واقعاً. منم ذخیره‌ش کردم. ذخیره که شد، جزو مخاطب‌هام که شد، عکس پروفایلم هم براش نشون داده شد. دوست‌تر شدیم. ولی تا حالا روم نشده بهش بگم کی بگه خسته نباشید و درد نکردن گذرا به مفعول نیست. موقع نوشتن پایان‌نامه‌ش هر سؤال و ابهامی که براش پیش میاد ازم می‌پرسه. همیشه مکالمه‌هاشو با جملۀ من به کمک شما نیاز دارم شروع می‌کنه. منم هر کمکی از دستم برمیاد انجام می‌دم و دریغ نمی‌کنم. انقدر که من در دسترسشم استادهای مشاور و راهنمای خودم برای پایان‌نامه‌م نبودن. نمی‌دونم چه کار خیری کرده که خدا منو سر راه پایان‌نامه‌ش قرار داده؛ چون که هیچ‌یک از هم‌کلاسیام حوصله و اعصاب این کارا رو ندارن و من یه دونه‌م، واسه نمونه‌م :دی

یه زمانی یکی از فانتزیام استاد شدن بود. که دیگه فکر نکنم بهش دست پیدا کنم و مدت‌هاست خیالش از سرم افتاده. ولی با پایان‌نامهٔ این دوستمون در حال حاضر به‌صورت فرامرزی دارم با استادراهنماها هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. تجربهٔ شیرینیه. تنها مشکلم اینه که رساله‌شو به زبان عربی می‌نویسه و منم مثل شما عربی کلاسیک بلدم، نه این عربی امروزی رو. علی ایُّ حال تو پست بعدی می‌خوام تعدادی از سؤال‌ها و جواب‌هامونو باهاتون به اشتراک بذارم. به‌نظرم سؤالات جالبی هستن و دونستن جوابشون برای شما خالی از لطف نیست.

ادامه دارد...

۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بذارید از اول اولش بگم. یکی از انتقاداتی که همیشه به فرهنگستان داشتیم این بود که دیر اقدام می‌کنه و از واژه‌های جدید واردشده به زبان عقبه و واژه میاد جا می‌افته و فرهنگستان بعد از چند سال تازه اقدام می‌کنه براش معادل فارسی پیدا کنه یا بسازه. لذا، دست‌اندرکاران امر واژه‌گزینی یه گروه تلگرامی درست کردن و استادها، دانشجوها، نویسنده‌ها، ویراستارها، مترجم‌ها و اهالی قلم رو اضافه کردن به گروه که باهم در ارتباط باشیم و اگه با واژۀ جدیدی مواجه شدیم، سریع تو گروه مطرح کنیم و چاره‌ای بیاندیشیم. متأسفانه لینک عضویت در گروه دست سره‌گرایان هم افتاد. همینایی که هیچ واژۀ عربی به‌کار نمی‌برن و مثل شاهنامه حرف می‌زنن. والا شاهنامه‌شم پونصد تا کلمهٔ عربی داره. اینا اساساً با اصول اولیهٔ واژه‌گزینی آشنا نبودن و نمی‌دونستن یا می‌دونستن و نمی‌خواستن قبول کنن که فرهنگستان با واژه‌های رایج عربی و انگلیسی هیچ مشکلی نداره و اصراری نداره براشون معادل فارسی بسازه. کلماتی مثل تلفن و پلیس و کتاب و عشق درسته که فارسی نیستن ولی برای اینا معادل‌سازی نمی‌کنیم. ولی اینا هر روز میومدن یه همچین چیزایی رو تو گروه مطرح می‌کردن و هر بار هم براشون توضیح می‌دادیم که لطفاً اصول و ضوابط واژه‌گزینی رو بخونن بعد بیان تو گروه پیام بذارن. ولی یه گوششون در بود یه گوششون دروازه. یه عده هم بودن که هر روز می‌پرسیدن این کار چه ضرورتی داره و چون کامپیوترو غربی‌ها اختراع کردن ما هم باید بگیم کامپیوتر. اینا رو هم باید شیرفهم می‌کردیم که همون غربی‌ها هم همه‌شون نمی‌گن کامپیوتر و فرانسه یه چیزی میگه، آلمان یه چیز و انگلیس یه چیز دیگه. از این‌ور ژاپن هم معادل خودشو برای کامپیوتر داره، عربستان و ترکیه هم معادل خودشونو. قرار نیست چون کامپیوترو فلان کشور ساخته همۀ دنیا به کامپیوتر بگن کامپیوتر. به ایشان هم توصیه می‌کردیم اول اصول و ضوابط واژه‌گزینی رو بخونن بعد بیان تو گروه پیام بذارن. ولی یه گوش اینا هم در بود و اون یکی گوششون دروازه. جای پان‌ترک‌ها خالی بود که اونا هم اومدن و نورٌ علی نور شد. نزدیک هزار نفر تو این گروه حضور داشتن ولی انقدر از این بحث‌های ابتدائی و بی‌فایده تو گروه شکل گرفت که هدف اصلیمون به فراموشی سپرده شد و خیلیا گروهو ترک کردن. اونایی هم که بودن دیگه پیام‌ها رو چک نمی‌کردن و تو رودروایستی گروهو ترک نمی‌کردن. قانون گروه این بود که پیام‌های بی‌ربط و پرسش و پاسخ‌ها حذف بشن. دیگه حتی مدیر گروه هم پیام‌ها رو چک نمی‌کرد و پاک نمی‌کرد. این وسط یه سری ربات و افراد عجیب و غریب هم وارد گروه شده بودن و پیام‌های مبتذل می‌ذاشتن و کانال‌های مبتذلشونو تبلیغ می‌کردن. بدین صورت که وسط صحبت‌های من و یه بزرگوار دیگه راجع به فلان پسوند، ده تا پیام ارسال می‌شد با مضمون روش‌های مخ‌زنی و جلب توجه همسر و تحکیم روابط زناشویی. هر چند ساعت یه بار به مدیر گروه شخصاً پیام می‌دادم که لطفاً به پیام‌ها رسیدگی کنه. اونم ضمن سپاس اون پیام‌ها و اون افراد رو از گروه پاک می‌کرد و چند روز بعد همون آش و همون کاسه. با این مقدمه، توجه شما رو جلب می‌کنم به پستی که عید امسال تو اینستاگرامم منتشر کردم:

«یه گروه چندصدنفری تلگرامی داریم که اونجا استادان و دانشجویان و دست‌اندرکاران فرهنگستان حضور دارن و واژه‌های بیگانهٔ جدیدی که وارد زبان میشه رو معرفی می‌کنیم و معادل فارسی پیشنهاد می‌دیم که بعداً تو جلسات رسمی فرهنگستان اینا رو بررسی و تصویب کنن. صبح دیدم یکی اومده برای اسامی کشورها معادل فارسی پیشنهاد داده. اولش فکر کردم هنوز خوابم و چیزی که می‌بینم کابوسه. بعد که فهمیدم واقعیه گفتم لابد شوخیه. وقتی دیدم بقیه هم مشارکت می‌کنن و دارن معادل‌های بهتر دیگه‌ای پیشنهاد می‌دن که مثلا به جای ایسلند بگیم یخستان، به قدرت قرنطینه و آثار شگفت‌انگیزی که روی مغز بشر می‌تونه بذاره ایمان آوردم و به دورترین نقطهٔ ممکن که گوشه‌ای از سقف اتاقم باشه خیره شدم. وات د فاز گویان برای این بزرگوار نوشتم که ابتدا اصول و ضوابط رو بخونه بعد بیاد پیشنهاد بده که به جای ژاپن بگیم درخشان. فکر کن مثلاً بگیم بلیت گرفتم برم درخشان. امروز یخستان و درخشان بازی دارن. والا ما به هایلایتم نمی‌گیم درخشان، اون وقت به ژاپن بگیم درخشان؟ حالا معنیش درخشان هست که هست. که چی؟ بعد با این پاسخ فاخری که بزرگوار به تذکر بنده داد یه لحظه حس کردم با سپر و شمشیر توی دربار ساسانیان، روبه‌روی خسروپرویز ایستادم. خدایا خودت ظهور کن.»



حالا تو این بلبشو و اوضاع قاراشمیش و شیرتوشیر که پیام، صاحبشو پیدا نمی‌کرد!، لینک این گروهمون نمی‌دونم از چه طریقی افتاد دست پژوهشگران خارجی. یه عده از اون ور آب عضو گروهمون شده بودن که با فرایند واژه‌گزینی فرهنگستان آشنا بشن. دیگه نمی‌دونستم بابت پیام‌های چجوری مخ بزنیم خجالت بکشم یا بابت گیس‌وگیس‌کشیامون با سره‌گراها یا دعوای ترک و فارس. حس می‌کردم خارجیا یه گروه جدا برای خودشون درست کردن و اونجا دارن به عملکردمون می‌خندن. و البته حق داشتن. من خودمم بعضی پیام‌ها رو فوروارد می‌کردم برای دوستام یا پست و استوری می‌کردم تو اینستا و ریسه می‌رفتیم از خنده. فعال‌ترین و شاید تنها عضو فعال گروه من بودم که با تمام قوا تلاش می‌کردم گمراهان رو به راه راست هدایت کنم. چقدرم حرص می‌خوردم در مسیر این رسالت. 

به‌مرور زمان منم گروهو به حال خودش رها کردم. دیگه به پیام‌ها جواب نمی‌دادم و حتی گاهی نمی‌خوندمشون. یه روز اتفاقی یه سؤال به چشمم خورد. یه بنده خدایی پرسیده بود در زبان فارسی با چه روش‌هایی واژه ساخته میشه. بی‌پاسخ بود. زیرا کسی اعصاب و حوصله و نای بحث کردن نداشت. عین پیامش یادم نیست. مدیر گروه پاکش کرده و دسترسی ندارم به پیامش، ولی یادمه نیم‌فاصله‌ها رو رعایت نکرده بود. سؤالشم سؤال پیش‌پاافتاده‌ای محسوب می‌شد تو اون جمع. رعایت نکردن مسائل نگارشی تو فضایی که ما هستیم نشونۀ کم‌سوادیه و با دیدن یه همچین پیامی که غلط نگارشی هم داشت حرص می‌خوردم که این چه سرنوشتی بود که برای گروهمون رقم خورد. ما این گروهو تشکیل داده بودیم که هر جا واژۀ جدید خارجی دیدیم که وارد زبان فارسی شده مطرح کنیم و معادل بسازیم براش نه که به یه همچین سؤال ساده‌ای که جوابش تو اصول و ضوابط هست پاسخ بدیم. همین‌جوری که داشتم غر می‌زدم و حرص می‌خوردم، جواب سؤالشو دادم. چند دقیقه بعد یه پیام از یه ناشناس دریافت کردم. تلگرام ازم پرسید جزو مخاطب‌هات نیست؛ بلاکش می‌کنی و به عنوان اسپم گزارش می‌کنی یا جواب می‌دی؟

ادامه دارد...

۱۸ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۱- به تو از دور سلام

پنجشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۷ ق.ظ

این عکس‌ها رو سال‌های گذشته خواننده‌های وبلاگم از سفر کربلاشون گرفته بودن و فرستاده بودن برام. از لیوان جغدی موقع پیاده‌روی اربعین، از عمود ۴۴۴ مسیر نجف تا کربلا، از عروسکای جغدی بازار، از باب‌المراد. دارم فکر می‌کنم چجوری میشه آدمایی که ندیدیشون و به اسم مستعار می‌شناسیشون به‌واسطهٔ چند خط نوشته و با دیدن یه عدد، یه واژه، یه لیوان، یا یه عروسک تو یه همچین جاهای خوبی یادت می‌افتن. یاد کسی که ندیدنش و به اسم مستعار می‌شناسنش.



سلام بر مقتولِ پیشانی‌های پینه‌بسته از نماز و زبان‌های روزه‌دار، سلام بر اولین قیام‌کننده بر حکومت‌هایِ فاسد، سلام بر حسین بن علی.

۱۷ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۰- کلاه‌پوستی‌ها

چهارشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۶ ق.ظ

اگر یادتون باشه گفته بودم آقای صفائی‌نژاد به وبلاگ‌نویس‌ها یه کتاب از نشر صاد به انتخاب خودتون هدیه می‌ده. من کتاب کلاه‌پوستی‌ها رو انتخاب کرده بودم و قول داده بودم تموم که شد بیام در موردش بنویسم.

چرا این کتابو انتخاب کردم؟ معیارهام برای انتخابش چی بود؟

ده دوازده تا حق انتخاب داشتیم و من دنبال یه کتابِ حدوداً صدصفحه‌ای بودم. چون فرصت آزادم همین‌قدر بود و ذهنم در این حد فراغت داشت. ترجیح می‌دادم انتخابم داستان خارجی و کتاب ترجمه‌شده نباشه. ژانر موردعلاقه‌م ژانر فانتزی و تخیلی نیست و داستان‌های واقعی و ملموس رو بیشتر دوست دارم تا چیزی که ساخته و پرداختۀ ذهن نویسنده است. فعلاً دنبال کتاب دانشگاهی و علمی هم نبودم. با ردّ گزینه این کتاب رو انتخاب کردم و از انتخابم راضی بودم.

دربارۀ کتاب:

داستان زندگی یه نوجوانه که پدرش تو کارخانۀ مشروب‌سازی آذرشهر (یه شهری نزدیک تبریز) کار می‌کرد. به‌فتوای آیت‌الله مدنی (امام جمعۀ تبریز و آذرشهر بود اون موقع) کارخونه رو تعطیل می‌کنن و قصه از همین‌جا شروع میشه. روایت دهۀ چهل و قبل از انقلابه. باباش این بچه رو به‌عنوان جاسوس می‌فرسته مسجد که سخنرانیای آیت‌الله مدنی رو گوش بده و به ساواکیا گزارش کنه. اون موقع قانون بوده که مردها کلاه پهلوی بذارن. آیت‌الله مدنی مخالفت می‌کنه و یه ارتش مردمی درست می‌کنه که کلاهشون کلاه‌پوستی بوده. صفحات پایانی کتاب، اتفاقات سال ۵۷ رو روایت می‌کنه. داستان زندگی این پسره فراز و نشیب داره و همین باعث جذابیت کتاب شده. خسته‌کننده نیست و خواننده رو تا پایان با خودش همراه می‌کنه. ساده و روان نوشته شده ولی به‌نظرم قسمت آخرش خیلی سریع گذشت و زود تموم شد. انتظار داشتم بیشتر پرداخته بشه به درگیری‌هایی که بین مردم و ارتش پیش اومد. از پایانش زیاد راضی نبودم و کم پرداخته شده بود بهش. ولی در کل چه به‌لحاظ محتوایی و چه نگارشی کتاب خوبی بود و توصیه می‌کنم.

من، قبل از خواندن این کتاب و بعد از آن:

آیت‌الله مدنی رو نمی‌شناختم. چون زمان انقلاب امام جمعۀ تبریز بوده و اینجا شهیدش کردن، فرد معروفیه. ولی من در این حد که یه خیابان و یه بیمارستان و یه مدرسه و یه دانشگاه به اسم شهید مدنی داریم می‌شناختمش. بعد از خوندن کتاب اسمشو گوگل کردم و فهمیدم به‌لحاظ سنی ۱۲ سال از امام خمینی کوچیکتر بوده و زمان انقلاب ۶۴ سالش بوده و سه سال بعد از انقلاب، سر نماز، منافق‌ها شهیدش کردن و تو شهر قم دفن شده. چون موقع نماز جماعت تو محراب شهید شده بهش میگن شهید محراب. دومین شهید محرابه. قبل از ایشونم آیت‌الله طالقانی رو بعد از نماز شهید کردن و سومی دستغیب و بعدشم صدوقی و اشرفی اصفهانی. به این افراد که امام جماعت بودن و سر نماز شهید شدن میگن شهدای محراب.

جست‌وجوهای من حین خوندن کتاب از گوگل: عکس کلاه پهلوی، کلاه‌پوستی، نقشهٔ استان و آذرشهر، امام خمینی (تاریخ تولدشو می‌خواستم بدونم)، آیت‌الله مدنی (برای مقایسۀ تاریخ تولدش با تاریخ تولد امام خمینی، محل تولد، قبر و نحوۀ شهادت)، فهرست شهدای محراب (اولین شهید محراب حضرت علی (ع) بوده) و میثم موسویان (نویسندهٔ کتاب).

بریده‌ها و نظرات من:

تصمیم گرفتم هر کتابی که از طاقچه می‌خونم نظرمو کوتاه و مختصر درباره‌ش بنویسم و بخش‌هایی هم که به‌نظرم جالبن علامت بزنم. 

[لینک بریده‌های کتاب‌هایی که خوانده‌ام]، 

[لینک نظرات من برای کتاب‌هایی که خوانده‌ام].

۱۶ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

‏«آدم وقتی یک سیب را گاز می‌زند و از بو و مزه‌اش کیف می‌برد، چه لازم دارد که پشت جعبه ‌آینه باشد برای نمایش به دیگران، که آی سیب خورده‌ام؟» از کتاب نامه به سیمین؛ ابراهیم گلستان.

روایت داریم از غیرمعصوم که مستحب است هر که خواست عکسی، متنی، پستی، استوری‌ای، چیزی جایی منتشر کند قبل از انتشار سی مرتبه این ذکر را بگوید و اگر برای سؤالِ «چه لازم دارد» پاسخی شایسته و درخور یافت اقدام نماید؛ در غیر این صورت سکوت پیشه کند که این سکوت، خود فضیلت بسیار دارد.

۱۴ مهر ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1428- Sharing is caring

يكشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۳ ق.ظ

کارهای پژوهشی یه بخشی دارن به اسم پیشینه که اونجا از مطالعات مشابهی که انجام شده اسم می‌برن و از نتایج تحقیقاتی که قبلاً صورت گرفته میگن و خواننده رو ارجاع می‌دن به اون پایان‌نامه‌ها یا مقاله‌ها و حتی کتاب‌ها. من چون سال ۹۶ تو آزمون دکترا شرکت کرده بودم، اگه قبول می‌شدم باید تا مهر ۹۷ دفاع می‌کردم. با این امید و احتمال که ممکنه قبول شم، پایان‌نامه‌مو آماده کرده بودم برای دفاع. پیشینه‌مو دو قسمت کرده بودم. قسمت اولش پیشینۀ کارهایی بود که باهاشون موضوع مشترک داشتم، قسمت دوم پیشینۀ کارهایی بود که باهاشون روش مشترک داشتم. مثلاً تو قسمت اول نوشته بودم فلانی فلان سال راجع به پذیرش واژه‌های حوزۀ فلان کار کرده و نظرش اینه، تو قسمت دوم نوشته بودم فلانی فلان سال شیوع فلان چیز رو مدل کرده و مدل منم همینه. از بدو خلقت تا سال ۹۷ هر پژوهشی که موضوع یا روش کارش مشابه موضوع یا روش کار من بودو آورده بودم تو پیشینه. اینکه وقتی رفتم کارمو تحویل بدم گفتن یه استاد مشاور دوم هم انتخاب کن اینا رو تأیید کنه بماند. اینکه استاد موردنظرو پیدا کردم و لقمهٔ آماده رو تحویلش دادم و تأیید کرد و دوباره یه درخواست دیگه داشتن هم بماند. این کش اومدن کار برای خودم خیلی مهم نبود. چون تا وقتی دکترا قبول نشده بودم، به مدرک ارشدم نیازی نداشتم. چیزی که برام مهم بود این بود که پیشینه‌م تو تحقیقات سال ۹۷ متوقف نشده باشه. همچنان پیگیر بودم که تا روز دفاع اگر کار جدیدی تو این مدت انجام شده، اونم تو پیشینه‌م بیارم و پیشینه‌م به‌روز باشه. این به‌روز بودن و کامل بودن و سمبل نشدن کارم برام مهم‌تر از حتی نمره‌شه. یکی از تحقیقات جدید، مقالۀ هم‌کلاسی خودم بود که سال ۹۷ دفاع کرد. سال ۹۸ هم دو تای دیگه از دوستام دفاع کردن و امسالم دو تای دیگه. هر کدوم از بچه‌ها که دفاع می‌کردن مقاله‌هاشونو می‌گرفتم و اگر مرتبط به کار من بود تو پیشینه می‌آوردم. پیگیر مقاله‌های شیوع کرونای دکتر مشایخی هم بودم و وقتی منتشر شد از اونا هم اسم بردم. چرا که به‌لحاظ نظری مدل پذیرش و ابتلا به هر چیز جدیدی یکیه. این چیز جدید می‌تونهٔ واژهٔ جدید، یا ویروس جدید باشه.

چند روز پیش پیام دادم به اون دو تا دوستم که همین یکی دو ماه پیش دفاع کردن و ازشون خواستم عنوان و چکیده یا دو خط از نتیجۀ کارشونو بفرستن که تو پیشینه بیارم. به‌خاطر کرونا کسی نرفته بود جلسۀ دفاعشون و منم در جریان جزئیات موضوع و نتیجه‌شون نبودم. ولی می‌دونستم کلیت کارشون چیه. این کارِ من انقدر که برای اونا سود داره برای خودم نداره. بالاخره کارشون دیده میشه و ارجاع داشتن از جاهای مختلف امتیازه براشون. بخوام صادقانه هدفمو از این کار بگم، هدفم لطف و محبت بود. پیشینه‌مو با تحقیقات دیگه هم می‌تونستم به‌روز نگه‌دارم. می‌دیدم که استادها چجوری تو مقاله‌های خودشون به کارای همدیگه ارجاع می‌دن، منم احساس وظیفه کردم که این‌جوری هوای هم‌کلاسیامو داشته باشم. پیشینه‌ای هم که نوشته بودم انقدر کافی بود که بود و نبود اینا فرقی به حال کیفیتش نکنه. اون دوستم که ۹۸ دفاع کرده بود متن چکیده‌شو فرستاده بود. یکی از اینایی که ۹۹ دفاع کرده بودن هم عکس گرفت فرستاد. منم دو خط برای معرفی هر کدوم اختصاص دادم. ولی اون یکی هم‌کلاسیم حتی عنوانشم نگفت! عنوان پایان‌نامه‌ای که دفاع کرده بود و ارائه داده بودو نگفت! گفت خودم دارم مقالۀ پایان‌نامه‌مو می‌نویسم و نمی‌تونم بگم. انگار اگه می‌گفت من می‌رفتم مقاله‌شو به نامم ثبت می‌کردم. در بهت و حیرت فرورفته بودم و باورم نمی‌شد بهم گفت نه نمی‌دم. حالا اگه عنوان پایان‌نامه‌ای که ارائه شده رو می‌گفت من چه سوءاستفاده‌ای می‌تونستم بکنم که خودمم خبر ندارم؟

پایان‌نامه مثل مقاله نیست که به‌راحتی بشه از سایت و مجله دانلودش کرد. از کتابخونه هم بخوای بگیری، تعداد محدودی از صفحاتشو می‌ذارن کپی کنی. که دیدم یه عده می‌رن هر کدوم یه بخشی رو کپی می‌کنن می‌ذارن کنار هم که کامل بشه! ولی بعضی از استادها پایان‌نامه‌های دانشجوهای سابقشونو به‌طور کامل در اختیار دانشجوهای جدیدشون قرار می‌دن. پارسال کارمو فرستاده بودم استاد مشاور دوم که بخونه و نظر جدیدی داشت بگه؛ اینم خونده بود و چون از نظر خودش همه چیش درست بود، آپلود کرده بود تو سایتش! فکر کن پایان‌نامه قبل از اینکه ازش دفاع بشه منتشر شده تو سایت! که البته ابداً ناراحت نشدم از این اتفاق. چون همیشه از به اشتراک گذاشتن دانشم حال خوبی بهم دست میده. اون وقت این بزرگوار یه عنوان ناقابل از پایا‌نامه‌ش رو هم از ما دریغ کرد.

۱۳ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۷- غصۀ اکبر

شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۲ ق.ظ

می‌گن یکی داشته یه بنده خدایی رو می‌زده و هی داد می‌زده می‌کشمت اکبر می‌کشمت اکبر. بعد یکی داشته رد می‌شده، می‌پرسه چرا می‌زنیش؟ نزن. اون یارو که داشته کتک می‌خورده می‌گه ولش کن بابا بذار بزنه من که اکبر نیستم.

یه بنده خدایی هم بوده که اتفاقاً اونم اکبر بوده. اکبر طبقۀ دوازدهم یه ساختمان نیمه‌کاره کار می‌کرده. یکی از پایین صداش می‌زنه که اکبر، زنت از طبقهٔ پنجم خونه‌تون افتاد پایین مرد. بیچاره خیلی ناراحت میشه و سریع میاد پایین و می‌ره سمت خونه‌ش. تو راه، یه کم آروم میشه و سر چهارراه اول یادش میاد که خونه‌شون دو طبقه بیشتر نیست. به راهش ادامه میده و یه کم بعد میگه من که اصلاً زن ندارم. باز به راهش ادامه میده و سر کوچه‌شون می‌ره تو فکر و با خودش میگه من که اکبر نیستم.

حالا یه بنده خدایی که نمی‌دونم اسمش چیه (فرض می‌کنیم اونم اسمش اکبره) به جای شمارۀ خودش، اشتباهی شمارۀ ما رو داده بانک و دیگه هر کنش و تراکنشی انجام میده، پیامکش برای ما میاد. هفته‌ای دو سه بار، چیزای دوتومنی و ده‌تومنی و بیست‌تومنی می‌خره. بعضی وقتا می‌نویسه خرید، بعضی وقتا برداشت. به‌نظرم اینا رو یا خرج شارژ سیم‌کارت می‌کنه یا کارت مترو و بی‌آرتیشو شارژ می‌کنه. بعیده بره سوپری و خریدش انقدر رند باشه. بعضی خریداش اینترنتیه، بعضیاشم کارت می‌کشه. چند بارم رفته دویست تومن از عابربانک گرفته. یه بارم ۵۴۵۰۰ تومن کارت کشید که تنها خرید غیررندش بوده تا حالا. حقوقش ماهی ۲میلیون و ۲۶۶هزار و ۷۹۹تومن و ۱ ریاله که بیست‌وششم هر ماه به حسابش واریز میشه. معلوم نیست کجا کار می‌کنه. شاید بازنشستۀ جاییه. شایدم بیمه‌ای، قسطی، وامی، چیزی داره که بابت اونا کم میشه و این مبلغ می‌مونه. یارانه‌شو به این حسابش نمی‌ریزن. اگه اینجا می‌ریختن می‌فهمیدم خانواده‌شون چند نفرن. شایدم فعلاً مجرده. اگه مجرد باشه بعیده با این اوضاع حالاحالاها کسی زنش بشه. اکبر امسال تونسته چهار میلیون پس‌انداز کنه. اگه مجرد نباشه و سرپرست خانواده باشه و تنها نان‌آور خانه، احتمالاً زندگی سختی دارن. هر بار که پیامک واریز حقوق اکبر میاد صد تومن برای قبضا می‌ذارم کنار، هشتصد تومن برای سه کیلو گوشت و بیست کیلو برنج و صد تومنم برای میوه و سبزی. ایشالا اجارهٔ خونه نمی‌ده. به قیمت پوشک بچه فکر می‌کنم که شنیدم کمرشکنه، به هزینهٔ تحصیل بچه‌ها، به لپ‌تاپی که لازم دارند، به هزینهٔ جهیزیهٔ بچه‌ها. بگم ایشالا زن و بچه هم نداره که شرمنده‌شون نشه؟ به قیمت نون و پنیر و ماست و شیر و کره و تخم‌مرغ و رب و روغن و بنزین و کرایهٔ تاکسیا هم فکر می‌کنم. هر جوری حساب می‌کنم دخل و خرج این زندگی جور درنمیاد. کم میاد. سر کوچه یادم می‌افته این پیامک حقوق من نیست و من اکبر نیستم. اکبر نیستم، ولی دلیل نمی‌شه غصهٔ اکبرو نخورم. که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق، نیاساید و دوستانش غریق. من از بینوایی نیَم روی زرد، غم بینوایان رخم زرد کرد. نخواهد که بیند خردمند، ریش، نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش. چو بینم که درویش مسکین نخورد (بخونید نخَرد) به کام اندرم لقمه زهر است و درد. یکی را به زندان درش دوستان، کجا مانَدش عیش در بوستان؟

+ تو کز محنت دیگران بی‌غمی...

۱۲ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۶- آخرین کنکور خود را چگونه گذراندید؟

جمعه, ۱۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ق.ظ
ما سوم اسفند آزمون دکترا داشتیم که به‌خاطر کرونا عقب افتاد و گفتن ۲۸ فروردین برگزار میشه. چند روز مونده به آزمون باز عقب افتاد و گفتن نهم خرداد. باز چند روز مونده به نهم خرداد به تعویق افتاد و گفتن ۲۶ تیر. که اینم به تعویق افتاد و گفتن ۹ مرداد. این درسا یه بخشیش یادگرفتنیه؛ بخش اعظمش حفظیه و باید تا روز آزمون بخونی که فراموشت نشن. منم از تابستون پارسال آهسته و پیوسته می‌خوندم تا همین دو ماه پیش.

صبح روز قبل از کنکور که هشتم مرداد باشه، چون کم خوابیده بودم (هفتۀ آخر منو از خواب و خوراک انداخت برخی مسائل)، دو سه لیوان نسکافه خوردم که تا شب سر حال باشم و شب به‌موقع بخوابم که صبح روز بعد، سر جلسه خوابم نیاد. نتیجۀ این اقدام نابخردانه‌م این شد که من تا دو روز بعد از این نسکافه‌ها همچنان بیدار بودم. 



این عکسو یک نصفه‌شبی که صبحش باید سر جلسه بودم گرفتم. خوابم نمی‌برد. عکسو استوری کردم تو اینستا و روش نوشتم ما در زبان ترکی به کسی که بعد از خواندن چهار جلد کتاب آواشناسی از حق‌شناس و ثمره و مدرسی و لاری هایمن، ساعت یک نصفه‌شبی که صبحش کنکور داره کمدشو زیرورو می‌کنه تا جزوۀ صد سال پیش آواشناسیشو پیدا کنه و اونم بخونه بعد بخوابه می‌گیم: «یِمانان دُیمی‌ییبدی، ایستی‌ییر یالامانان دُیا». ینی با خوردن سیر نشده، می‌خواد با لیس زدنِ [ته ظرف] سیر بشه. ینی یه سال وقت داشته بخونه و الان که واپسین ساعات قبل از آزمونه، همچنان داره می‌خونه. واقعیت این بود که خوابم نمی‌برد و می‌خواستم یه چیزی بخونم که چشام گرم بشه خسته شم. ولی حاشا و کلا!

حدودای چهار بالاخره به‌زور خوابم برد، و قبل از شش، قبل از آلارم گوشیم بیدار شدم. یه جور استرس نهفته داشتم که نمود بیرونی نداشت ولی خوابو از چشام گرفته بود. جزوه‌به‌دست صبحانه خوردم و لباس پوشیدم و ماسکمو زدم و به این صورت سوار ماشین شدم. یه سلفی گرفتم و استوری کردم که اون ضرب‌المثل ترکی رو به کسی که تو ماشین، تو مسیر آزمون هم همچنان جزوه دستشه هم میگن.



هفت رسیدم دانشگاه و بابا رفت. خلاصه‌ها و گوشیمم بهش دادم که نبرم بدم بخش امانت آزمون. هیچی جز جامدادی و کارت آزمون و کارت شناسایی همرام نبود. گفتم دوازده تموم میشه و همین حدودا بیاد دنبالم. اون روز سالگرد بابابزرگم هم بود و قرار بود بریم سر خاک. وارد حیاط که شدم همه ماسک داشتن. موضوعی که منو به شگفتی وامی‌داشت مامان و باباها و شوهرهایی بودن که تو خیابون نشسته بودن. خدایی دیگه دانشجوی دکترا یا باید خودش بیاد، یا اگرم کسی از بستگانش می‌رسوندش همراهش نشینه پشت در. زشته. بچه که نیستیم. دیگه دقت نکردم مادرا دعا و تسبیح هم دستشون بود یا نه؛ ولی به‌خاطر کرونا هم که شده نباید میومدن. از اونجایی که هیچی نداشتم بخونم و گوشی هم نداشتم، شروع کردم به شمردن. اول افرادو شمردم، بعد ماسکای سفیدو، بعد ماسکای آبی و سبز و مشکی. سفیدا بیشتر بود. سبز و آبی و مشکی دو سه تا. همه مقنعۀ مشکی داشتن و نتونستم آمار شال و روسریا رو بگیرم. عینکیا رو هم شمردم. همین‌جوری که توی صف ایستاده بودم و قدم‌به‌قدم به محل تب‌سنجی نزدیک می‌شدم، سرعت نزدیک شدنم رو هم حساب کردم. دیگه تا برسم طول و عرض و تعداد آجرای ساختمونای اطراف رو هم حساب کرده بودم. اول از یه درگاه (گیت) رد شدیم و کفشامونو الکلی کردن. بعد یه دستگاهی گرفتن که احتمالاً وسایل الکترونیکی رو شناسایی می‌کرد. تفتیش بدنی نکردن دیگه. بعدشم یه آقایی جلوتر تبمونو گرفت و همزمان انگشتمونو گذاشتیم توی یه چیزی که سردرنیاوردم چیه. چون همه انگشتشونو می‌کردن تو اون دستگاه، جلوتر یه مسئول دیگه با پیس‌پیس! وایستاده بود انگشتمونو ضدعفونی کنه. این مرحله رو که رد کردیم، وارد یه دوراهی شدیم که براساس شماره‌مون باید سمت راست یا چپ می‌رفتیم. من سالن ورزش دانشگاه بودم. یه عده هم ساختمان کلاس‌ها بودن. دم در سالن یه گربه نشسته بود. منتظر وایستادم بره کنار که برم تو. نرفت. یه دختره اومد که بره تو. گفتم من از گربه می‌ترسم، منو همراهی کن. گفت منم می‌ترسم. گفتم پس بیا همدیگه رو همراهی کنیم :)) یه کم نزدیک در که شدیم صبر کردیم گربه بره کنار. ولی وقعی به حضور ما نمی‌نهاد. برگشتم عقب که اگه حمله کرد بتونم فرار کنم :| چند نفر اومدن رد شدن و گربه هم بالاخره یه تکونی به خودش داد و رفت کنار. منم از فرصت استفاده کردم و دویدم تو :)) بیسکوییت و بطری آبو از دم در برداشتم و وارد سالنی که توش پر صندلی بود شدم. آروم آروم حرکت می‌کردم که بتونم اسم و رشتۀ ملتو بخونم :| فقط چهار نفر جز من زبان‌شناسی بودن. رقیه، سمانه، سمیرا، نگار. فامیلی رقیه آشنا بود. تو آزمون پارسال که اسفند پیارسال بود هم دیده بودمش. فعلاً نیومده بودن که ازشون بپرسم ارشد کدوم دانشگاه بودن. نشستم و نگاه به ساعت کردم. خیلی مونده تا آزمون شروع بشه. شروع کردم به شمردن صندلیا. ۹ صندلی در عرض سالن و ۱۶ صندلی در طول سالن بودن. من درست وسط سالن بودم. همون‌جایی که توپ رو می‌ذارن و بازی شروع میشه. شمارش صندلیا که تموم شد، آدما رو شمردم، غایبا رو، ماسکای سفید، سبز، آبی و مشکی. عینکیا، مانتو رنگیا، چادریا. دیگه هر چیو که بشه شمرد شمردم. اجازه نمی‌دادن بلند شیم یا ماسکمونو برداریم صحبت کنیم. برگشتم عقب دیدم یکی از هم‌رشته‌ایام اومده. سه تاشون پشت سر من بودن و رقیه جلو بود. ماسکمو کشیدم پایین و با پشت سری احوالپرسی کردم و سر صحبت رو به این صورت باز کردم که چقدر آمادگی داره. بعد ماسکمو زدم. گفت آمادگی چیه، شوهرم به‌زور ثبت‌نامم کرده. الانم حاضریمو بزنن پا می‌شم می‌رم. من هیچ، من نگاه بودم. یکی از پشت سریاش غایب بودن. اشاره کرد به صندلی خالی و گفت نیومدن بعضیا. مسئول سالن داشت تذکر می‌داد سکوت کنیم. به مسئوله گفتم این صندلی جلوییم زبان‌شناسیه. میشه نگاه کنید ببینید جلویی اون چیه؟ رفت نگاه کرد اومد گفت زبان‌های باستانی. زیست و زمین ردیف سمت راستم بودن و زبان‌شناسی و زبان‌های باستانی همین ردیفی که من بودم. این دختره که رشته‌ش زمین بود پارسال تک‌رقمی شده بود؛ ولی قبول نشده بود. داشت با دوستش حرف می‌زد شنیدم. حوصله‌م سر رفته بود. تازه داشتن دفترچه‌ها رو میاوردن تو که پخش کنن. دیدم یه مورچه روی صندلیمه. آروم، یه‌جوری که له نشه برش داشتم و گذاشتم کنار پایۀ صندلی. امن‌ترین جایی بود که به ذهنم می‌رسید. امیدوار بودم همون‌جا وایسته و تکون نخوره. هر چی تلاش می‌کردم بچسبه به زمین، انگشتمو ول نمی‌کرد و میومد روی دستم. نباید توجه بقیه رو جلب می‌کردم. دوباره آهسته خم شدم و براش توضیح دادم که نمی‌تونم روی دستم نگهش‌دارم. اگه روی دستۀ صندلیمم بشینه ممکنه وقتی به سؤالا جواب می‌دم له بشه. پس به‌صلاحه که همون‌جا کنار پایه باشه. قبول کرد. آزمون هشت‌ونیم شروع شد. شرح ماوقع آزمون رو قبلاً تو پست تروبتسکوی خوندید.

چهار ساعت بعد:

رقیه تنها هم‌رشته‌ایم بود که تا آخر نشست. جلسه که تموم شد رفتم احوالپرسی کردم. تعحب کرد که اسمش تو خاطرم مونده بود. تا سر خیابون راجع به مصاحبه و استادا حرف زدیم. بابا نیومده بود و گوشی نداشتم زنگ بزنم ببینم کجاست. نیم ساعتی منتظر موندم و رفتم نگهبانی. ازش خواستم اجازه بده با تلفن اونجا زنگ بزنم. گفت تو راهه و داره میاد. تا برسه، اون دستی که باهاش شماره گرفته بودمو جدا نگه‌داشته بودم و حواسم بود به چشم و صورتم نزنم. تا سوار شدم، گفتم اسپری؛ دستم کروناییه. یه کم جلوتر پیشنهاد دادم من بشینم پشت فرمون. هنوز دقایقی از این گفته سپری نشده بود که ماشین به لرزه افتاد و صدای عجیب و غریبی از خودش درآورد. پیاده شدیم دیدیم پنچر شده :|



حالا شانسی که آوردیم مسیر وادی رحمت (اسم بهشت زهرای ما وادی رحمته. تو شهرای دیگه بهشت رضا، بهشت معصومه و بهشت سکینه هم میگن) هر بیست متر یه مکانیکیه. ما هم داشتیم می‌رفتیم سر خاک و وسط دو تا مکانیکی این اتفاق افتاد. ینی دو قدم جلوتر و دو قدم عقب‌تر مکانیکی بود و از این لحاظ جای نگرانی نبود. 

اینجا بابا داره لاستیکو عوض می‌کنه و می‌پرسه اگه من نبودم چی کار می‌خواستی بکنی. که قبل از پاسخ دادن، اون یارویی که باهاش ارتفاع جکو تنظیم می‌کردو گرفتم ببینم می‌تونم تکونشم بدم که دیدم زورم نمی‌رسه. باز کردن پیچای لاستیکم امتحان کردم که اینم نشد. وقتی اطمینان حاصل کردم که خودم از پسش برنمیام گفتم خب زنگ می‌زنم امدادخودرو. حالا تو یه سکانسی بابا رفته تو مکانیکی و من کنار ماشینم. منتظر بودم یه جوانمرد نگه‌داره بپرسه ببینه کمک لازم دارم یا نه. هیشکی واینستاد. تو فیلما وایمی‌ستادن کمک می‌کردن :| افسانه بودن اونا؟



لاستیکه رو تو مکانیکیه گذاشتیم. گفت باید ببره یه جای دیگه با لیزر نمی‌دونم چی کارش کنه. اونجا ابزارشو نداشت. گفتیم درست که شد با اسنپ بفرسته به آدرسی که بهش دادیم.

تو سکانس پایانی ماشین درست شده و از سر خاک برمی‌گردیم و داریم می‌ریم خونه. اینجا چون قشنگ می‌خندم، گفتم این لبخند زیبامو ازتون دریغ نکنم. این لبخندو قدر بدانید که فقط اینجا گذاشتم و اینستا از این عکسا نمی‌ذارم. اون ابر کوچیک روی مچم، هم بابت اینه که بیش از حد شرعی بیرون بود هم اینکه ساعتی که رو مچم بود، مدلش رمز پستای دخترانه‌ست. یه وقت کسی ساعت‌شناس حرفه‌ای باشه رمز لو میره :| 

خدایی به این قیافه میاد از جلسۀ کنکور برگشته باشه و شب قبلشم یه ساعت خوابیده باشه و شب قبل‌تر سه چهار ساعت؟ چه انرژی‌ای دارم :))


۱۱ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۵- پرسشنامه

پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۰ ق.ظ

دیروز اولین روز بی‌ددلاین زندگی من بود. از وقتی دست چپ و راستمو از هم تشخیص داده بودم، همیشۀ خدا مشقی برای نوشتن و تکلیفی برای انجام دادن داشتم. هیچ کدوم از روزای زندگیم طوری نگذشته بود که با خیالی آسوده بگم از امروز دیگه کاری برای انجام دادن ندارم و بیکارم. وقتی می‌گم همیشۀ خدا، یعنی همیشۀ خدایا. یعنی من حتی تا خود کربلاشم لپ‌تاپ بردم و اونجا کار تحویل دادم. ینی من یه روز بدون اینترنت می‌موندم هزار سال از کارام عقب می‌افتادم. از وقتی یادم میاد، باید تا آخر شب مشقامو می‌نوشتم، تا آخر هفته تمرینامو انجام می‌دادم، تا آخر ماه فلان تعداد تست می‌زدم، تا آخر ترم فلان پروژه، تا آخر سال فلان مقاله، فلان کار، فلان قرار. تعطیل و غیرتعطیل برای من معنی نداشت. همیشه ذهنم درگیر یه چیزی بود که باید تا فلان روز آماده‌ش می‌کردم. تا ظهر، تا عصر، تا شب، تا فردا، تا آخر هفته. توی صفحات آیندۀ تقویمم حداقل یک روز بود که جلوش نوشته باشم موعد تحویل فلان چیز. دیروز که از خواب بیدار شدم، اولین روزی بود که اون روز و روزهای بعدش موعد تحویل هیچی نبود. پریروز من همهٔ آنچه که باید تحویل کائنات می‌دادم دادم. دیگه هیچ کس منتظر نبود براش تکلیف، تمرین، پروپوزال، مقاله، پایان‌نامه، گزارش یا هر چیز دیگه‌ای بفرستم.

ولی از اونجایی که ما اگر مشغله نداشته باشیم، مشغله را یا خواهیم یافت یا خواهیم ساخت، گوشیو برداشتم پیام دادم به اون دوستم که چند وقت پیش تماس گرفته بود مشورت بگیره برای پایان‌نامه‌ش و پرسشنامه فرستاده بود پر کنم. پی‌دی‌اف بود. اگه می‌خواستم پرش کنم اول باید پرینت می‌کردم، جواب می‌دادم، عکس می‌گرفتم بعد می‌فرستادم برای دوستم و اونم باید پاسخ‌های من و دیگران رو وارد جدول می‌کرد و نمودار می‌کشید و تحلیل می‌کرد. گفتم چرا پرسشنامهٔ آنلاین درست نکردی؟ گفت بلد نیستم (این دوستم و بیشتر دوستای ارشدم بیست سال از من بزرگترن و با چنین ابزارهای به‌قول خودشون مهندسی و اینترنتی آشنا نیستن. انسانی خوندنشونم مزید بر علته). من خودمم تا حالا فرم درست نکرده بودم. همون چند وقت پیش روش درست کردنشو گوگل کردم و برای دوستم فرستادم. گفتم اگه درگیر نبودم و وقتم آزاد بود خودم درست می‌کردم برات. منتظر بودم فرمو درست کنه لینک بده پرش کنم به‌عنوان یکی از اعضای جامعۀ آماریش. خبری نشد. شب، همون اولین شب آرامش، بهش پیام دادم تونستی فرمو درست کنی؟ گفت نه نشد. به روش سنتی و کاغذی آمار می‌گیرم. بهش گفتم تا فردا برات درست می‌کنم. با این «تا فردا» انگار دوباره جون گرفتم. دوباره یه کاری بهم محوّل شد که باید تا موعد مقرر انجامش می‌دادم. پرس‌وجو کردم ببینم کدوم سایتا خدمات بهتری ارائه می‌دن. همه گفتن گوگل‌فُرم. سؤالا رو داشتم. پس صفحهٔ گوگل‌فرمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن و درست کردن پرسشنامه. دو تا مشکل پیش اومد. سؤالام فارسی بودن و چیزی که می‌دیدم چپ‌چین بود. اینو هر کاریش کردم درست نشد. مشکل دومم این بود که من گزینه‌ها رو به‌تریب وارد کرده بودم، ولی تو فرم نهایی قاتی پاتی بود. از دو تا از دوستام که رشته‌هاشون از این کارای آماری داره پرسیدم و گفتن shuffle option order رو غیرفعال کن. غیرفعال کردم و درست شد. به همین سادگی. اول خودم پر کردم. بعدشم از چهار تا از دوستام خواستم اونا هم آزمایشی پر کنن تا یه خروجی بگیرم. مشکلی نبود. لینکو برای اون دوستم که تحقیق مال اون بود فرستادم و ازش خواستم اونم پر کنه و اگه ایرادی داشت بگه که قبل از انتشار درستش کنم. ایمیلشم به بخش نتایج اضافه کردم که اونم هر موقع خواست آخرین آمار ثبت‌شده رو ببینه. چون من فرمو ساخته بودم اولش فقط من دسترسی داشتم به نتایج. انقدر ذوق کرد و خوشحال شد و تشکر کرد که قابل توصیف نیست. هی می‌گفت نمی‌دونم چجوری جبران کنم. لینکو گذاشت تو گروه ارشدمون و اونجا هم دوباره ازم تشکر کرد :))

تمرکزش بیشتر روی تهرانه. وقتی دیدم شهر و خیابان محل سکونتو به‌صورت تشریحی خواسته، پیشنهاد دادم به‌صورت گزینه‌ای بنویسم که بعداً راحت‌تر بشه تحلیلش کرد. یه پیشنهاد دیگه هم دادم. گفتم سؤالا رو فقط از تهرانیا نپرسه. از همه بپرسه، ولی تهش یه گزینۀ ساکن تهران نیستم هم بذاره و اونا رو جدا تحلیل کنه. حالا اگه تحقیق خودم بود یه سؤال دیگه هم می‌ذاشتم برای اونایی که تهرانن ولی حضورشون به‌خاطر کار یا تحصیله و اونایی که تهران بودن و اخیراً مهاجرت کردن یه شهر یا کشور دیگه. مدت حضورشونم می‌پرسیدم.

۲۹ تا سؤال چندگزینه‌ایه در مورد منوی (فهرست نوشیدنی‌ها و غذاهای) کافه‌ها و رستوران‌ها. اگر دوست داشتید شما هم پاسخ بدید و با دوستانتون به اشتراک بذارید که اونا هم پاسخ بدن. نظرسنجی ناشناسه و هیچ اسم یا ایمیلی از شما تو پاسخنامه ثبت نمیشه:

[لینک پرسشنامه]


+ چرا کمکش کردم؟ که این چرخهٔ مهربانی بچرخه همچنان.

۱۰ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۴- زارت

چهارشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۹ ق.ظ

چند وقتی هست که عضو یه تیمی شدم که دو ساله دارن روی فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ آنلاین کار می‌کنن و تصمیم دارن با این اصطلاحات، بازی درست کنن. من وقتی وارد این تیم شدم، داده‌های اولیه رو جمع کرده بودن و وظیفۀ من مرتب کردن اون داده‌ها بود. دست‌تنها نمی‌شد انجامش داد. نیاز داشتم به یکی که تخصص معنی‌شناسی داشته باشه و باهاش مشورت کنم. از یکی از دوستای ارشدم خواستم بیاد کمکم و دوتایی چندهزار اصطلاحو که خیلیاشو تا حالا نشنیده بودیم مقوله‌بندی کردیم. مثلاً کجاها باهم مشورت می‌کردیم؟ مثلاً اونجا که کلی اصطلاح داشتیم که معنی فرسوده و قدیمی و خراب و بی‌ارزش و بی‌فایده می‌دادن، ولی باید دسته‌بندی می‌کردیم و هر کدوم رو تو مقولۀ مشخصی قرار می‌دادیم. یه چیزی ممکنه قدیمی باشه، ولی لزوماً بی‌فایده نباشه، یا فرسوده باشه، ولی بی‌ارزش نباشه، یا خراب باشه، ولی فرسوده نباشه. مثلاً چه اصطلاح‌هایی؟ مثلاً لکنته، عتیقه، زاقارت، زلمزیمبو، خنزرپنزر، چس‌مهره، آهن‌پاره، فکسنی، قراضه، آش‌ولاش، آت‌آشغال. بیشترین انرژی رو صرف دسته‌بندی فحش‌ها و حرفای زشت کردیم. چون نه تا حالا شنیده بودیمشون، نه به‌کار می‌بردیم و نه معنیاشونو می‌دونستیم. ینی من اگه در شرایط فحش دادن قرار بگیرم و خیلی عصبانی بشم، تهش اینه که به طرف بگم خیلی بی‌شعوری یا خیلی سطح پایین و پَستی. و با اینکه کلی وقت و انرژی صرف این بخش کردیم، ولی هنوز که هنوزه یه سری از دوستان از بخش دشنام‌های سایت ایراد می‌گیرن که مثلاً این دو تا فحشی که مترادف در نظرشون گرفتید باهم فرق دارن. بعدها همکارا کانال و ربات سایتمونم راه‌اندازی کردن و ادامۀ کار به این صورت بود که مردم خودشون اصطلاح اضافه می‌کردن و من و دوستم این اصطلاحات رو توی دسته‌های مشخصی که تعریف کرده بودیم می‌ذاشتیم. الان اصولاً شما هم جزو مردمی و درستش اینه آدرس سایتو بدم برید یه چرخی توش بزنید و اصطلاح اضافه کنید و با اصطلاحات آشنا بشید؛ ولی نمی‌دم آدرسشو بهتون. دلایلم امنیتیه. یه دلیلم اینه که از اینجا ارجاع بدم، آدرس وبلاگم تو سیستم اونجا نمایش داده میشه و اینجا لو میره، یه دلیلمم اینه که ممکنه همکارا اسممو تو بخش دست‌اندرکاران سایت بنویسن و خودم لو برم اینجا. حالا یه چند وقت صبر کنید، شاید بعداً نظرم عوض بشه و به بعضیاتون بگم. خلاصه، من هر روز سایتو چک می‌کردم و اصطلاحاتو مرتب می‌کردم. مثلاً یه مقوله درست کرده بودم به اسم «ناگهان» و توش یکهو و زارت و زرت و در یک چشم به هم زدن رو گذاشته بودم. یا مثلاً تو بخش «باعجله»، سه‌سوت و فی‌الفور و سیم‌ثانیه و جلدی و تخته‌گازو گذاشته بودم. و هزاران اصطلاح دیگر. تو این مدت انقدر با اینا درگیر بودم که ذهنم از گونۀ ادبی به گونۀ بی‌ادبی تغییر فاز داده بود و نگاهم به جهان و مافیها! عوض شده بود. در واقع این سایت جهان‌بینی منو دگرگون کرد، به‌طوری که یه روز بعد از کلی مقوله‌بندی اصطلاحات، نشستم پای تلگرام که ذهنم از اون فضای سایت دور بشه و چند ساعتی استراحت کنه. دیدم تو گروه ویراستاران، یه عده صاحب‌نظر دارن راجع به معادل فارسی کراش صحبت می‌کنن و نمونه‌هایی از شعرهایی که معنی «نهانی به کسی نظر داشتن» رو توشون داشتن رو معرفی و تبادل نظر می‌کردن. از وسط بحثشون رسیدم به اون بیت حافظ که گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم، که نهانش نظری با منِ دل‌سوخته بود. زارَت بکشم ینی به‌حالت زاری تو را بکشم. من این بیتو چند بار خوندم و هر بار متوجه وزنش نشدم. هی می‌خوندم و متوجه نمی‌شدم ینی چی و چرا وزنش سکته داره؛ چرا که زارَت بکشم رو زارت (به سکونِ حرف ر) می‌خوندم و تصور می‌کردم منظور شاعر اینه که یهو ناغافل طرفو بکشه.

اولین بارم هم نیست البته (nebula.blog.ir/post/1156).

۰۹ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۳- معما چو حل گشت آسان شود

سه شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۸ ق.ظ

چند سالی بود که ذهنم درگیر این سؤال بود که چرا وقتی وُرد رو به پی‌دی‌اف تبدیل می‌کنم، توی پی‌دی‌اف، آخرین سطر آخرین پاراگراف بعضی صفحاتش به صفحۀ بعد منتقل میشه، در حالی که توی ورد همۀ پاراگراف تو همون صفحۀ قبله. به این صورت که در تصویر زیر می‌بینید:



اون وردو وقتی پی‌دی‌اف کردم (با نرم‌افزار خاصی این کارو انجام نمی‌دم و save as pdf می‌کنم ورد رو) خط آخر ورد، تو صفحهٔ ۹ پی‌دی‌اف دیده نمیشه و رفته صفحۀ بعدی. به این صورت:



این مشکل وقتی جدی میشه که فایل موردنظر فایل مقاله یا پایان‌نامه باشه و فلان مطلب توی فهرستِ ورد، صفحۀ فلان باشه و توی پی‌دی‌اف یه صفحۀ دیگه. و موقع پرینت می‌بینی هیچ مطلبی تو صفحه‌ای که باید باشه نیست. چرا این تبدیل، گاهی آن‌طور که باید صورت بگیره نمی‌گیره؟ به ابعاد صفحه مربوطه؟ به حاشیه‌ها؟ به فونت؟ به پانوشت؟ سؤالی که بارها از گوگل و از دوستانم پرسیده بودم و پاسخ و راه‌حلی پیدا نکرده بودیم. حتی وقتی فایلم رو براشون می‌فرستادم که اون‌ها به پی‌دی‌اف تبدیلش کنند هم همچنان توی پی‌دی‌اف، آخرین سطر بعضی صفحات به صفحۀ بعد منتقل می‌شد، در حالی که توی ورد این‌طور نبود. چیزی که من انتظار داشتم این بود:



اگر دقت کنید، این پی‌دی‌اف عین ورده. و همون چیزیه که من می‌خوام. حالا چجوری تونستم به این هدف دست پیدا کنم و از کجا فهمیدم دردش چیه؟ به این فایل ورد دقت کنید:



وقتی پی‌دی‌افش کردم این‌جوری شد:



تو متن قبلی هم سطرهای پاورقی پی‌دی‌اف اندکی از هم فاصله گرفتن ولی فاصلۀ محسوس سطرهای پاورقی تو این فایل باعث شد روی این بخش بیشتر تمرکز کنم. این افزایش فاصلۀ میلی‌متری باعث شده بود یه سطر از متن اصلی بره صفحۀ بعد. یه مشکل دیگه هم داشتم. اعداد پاورقی انگلیسیم موقع تبدیل به pdf فارسی میشد در حالی که تو ورد، انگلیسی بود. تو تب رفرنس show notes رو که زدم سلکت آل کردم و فونت همۀ پاورقیا رو یه فونت انگلیسی گذاشتم. درسته ظاهراً انگلیسی بودن، ولی باطنشون لابد فارسی بوده که موقع تبدیل به pdf فارسی می‌شده. برای حل مشکل اصلیمون رفتم بخش پاراگراف و line spacing پانویس‌ها رو روی یکی از حالت‌های Exactly یا At least گذاشتم. فاصله‌های متن من چون روی گزینهٔ single بود این‌جوری می‌شد. اینو با سعی و خطا فهمیدم؛ شاید راه‌حل دیگه‌ای هم داشته باشه. نتیجه شد همون چیزی که می‌خوام:



پ.ن۱. این فایل ورد تست رو به‌عنوان تمرین اینجا می‌ذارم. فاصلۀ خطوط پاورقی رو تغییر بدید ببینید موقع تبدیل به پی‌دی‌اف چه اتفاقی می‌افته. این فایل ورد تست، یه قاشق ۳۳ کیلوبایتی از اون آشِ پست دست‌اندرکارانه.

پ.ن۲. جا داره خاطرنشان کنم که شب مصاحبه به این کشف نائل آمدم :|

۰۸ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۲- تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۷ ق.ظ


الان مثلاً این جلسهٔ مصاحبهٔ دکتراست. صبح به این صورت جلوی دوربین نشسته بودم و استادامم از اون ور داشتن سؤال می‌پرسیدن. چون ماسک داشتن قیافه‌هاشونو درست تشخیص ندادم. مصاحبه‌م ده دقیقه بیشتر طول نکشید. اون وانتیه هم نیومد. چند روزه که نمیاد. چون استادها می‌شناختنم، فقط چیزایی رو پرسیدن که نمی‌دونن. روال عادی اینه بپرسن کی هستی؟ از کجا اومدی؟ آمدنت بهر چیه؟ چی خوندی؟ چرا خوندی؟ کجا خوندی؟ با کی خوندی؟ کجا رفتی؟ کجا نرفتی؟ چرا نرفتی؟ چی دوست داری؟ چرا دوست داری؟ از کی دوست داری؟ چی دوست نداری؟ چرا دوست نداری؟ چه کارایی بلدی؟ برنامه‌ت چیه؟ رتبه‌ت چند بود؟ درصدات چند بود؟ چرا؟ آیا؟ چطور؟ کدوم؟ کجا؟ کی؟ از من فقط پرسیدن جز اینجا تو مصاحبه‌های کجاها شرکت کردی یا می‌خوای شرکت کنی، رتبه‌ت چند بود، اگه قبول شی روی چه موضوعی می‌خوای کار کنی و دقیقاً تو چه تاریخی دفاع می‌کنی؟ استادی که این سؤال آخرو پرسید استاد فرهنگ‌نویسیم بود. همون درسی که دورۀ ارشد براش فرهنگ فانوسو نوشتم. من اولین کسی بودم که فرهنگمو تحویل دادم. بچه‌ها خواسته بودن زمان تحویلو تمدید کنه. بعداً تو پروژه‌ش هم باهم همکاری کردیم و کارایی که همکارام شش ماه براش فرصت می‌گرفتن و کلی توش خطا داشتنو من یه‌ماهه با کمترین خطا تحویل می‌دادم. می‌دونست آدم تنبل و کار امروز به فردا بندازی نیستم.

هنوزم می‌گم من اگه یه وقت کاره‌ای تو این مملکت شدم همه چیزو مجازی و غیرحضوری می‌کنم. اگه شرایط مثل پارسال بود من الان تو قطار بودم. بعد خسته و کوفته باید خودمو از این سر شهر می‌رسوندم دانشگاه که اون سر شهره و کلی نامه و گواهی ازشون می‌گرفتم و می‌بردم یه دانشگاه دیگه که یه سر دیگهٔ شهره و کلی تو صف وایمیستادم که نوبتم بشه و برم بشینم همین چهار تا سؤالو بپرسن و بعدشم خسته و گشنه برم کافه‌ای رستورانی جایی پیدا کنم و بعدشم بلیت بگیرم برگردم خونه.

برای مصاحبه علاوه بر اینترنت خونه، احتیاطاً هفت گیگ بسته هم گرفتم. الان می‌بینم فقط ۴۵ مگ مصرف شده ازش. با بقیه‌ش می‌تونم تو ۱۵۵ تا مصاحبهٔ دیگه هم شرکت کنم. نتایج نهاییو اواخر مهر اعلام می‌کنن. بیاید دیگه پروندۀ مصاحبه و دکترا رو ببندیم و بهش فکر نکنیم تا وقتی نتایج اعلام بشه.


پ.ن۱. عکس این پست و پست قبلو با همین متنا، البته یه کم خلاصه‌تر، همزمان گذاشتم تو هر دو صفحهٔ اینستای فامیل و هم‌کلاسیا. جالبه بدونید که عکس این پست دو برابر عکس پست قبل پسندیده شد. متناشون شبیه بود و تفاوت تو عکسا بود. این بیشتر لایک خورد. کج‌سلیقه‌ها دنبال عکسن نه متن و مطلب. شما اینجا مثل اونا نباشید :|

پ.ن۲. آقای صفائی‌نژاد به وبلاگ‌نویس‌ها یه کتاب از نشر صاد، به انتخاب خودتون هدیه می‌ده. برای دریافت هدیه کافیه اپ طاقچه و یک عدد وبلاگ داشته باشید. من کتاب کلاه‌پوستی‌ها رو انتخاب کردم و گرفتم. از امروز خوندنشو شروع کردم. تموم که شد میام یه پست در موردش می‌نویسم. شما هم برید هدیه‌تونو بگیرید، بخونید و تو وبلاگتون در موردش بنویسید.

۰۷ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۱- آزمون کتبی مصاحبه چطور بود؟

يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۶ ق.ظ
چند شبه در پاسخ به التماس‌های مکرر مغزم مبنی بر نیاز مبرمش به خواب، وعده‌های سر خرمن می‌دم که این یه شبم بگذره تمومه و دیگه به آزادی و رهایی می‌رسی. ولی هم من می‌دونم این کسری خواب تا وقتی در قید حیاتم جبران نمیشه هم اون می‌دونه. سیاست من در مورد خواب کأنّه سیاست سایپا و ایران خودروئه که همیشه با تقاضای زیاد و عرضۀ کم دست به گریبانن و تا قیامت هم این کسریشون جبران نمیشه.
دیروز صبح گوش‌به‌زنگ و چشم‌به‌راه سؤالات مصاحبه نشسته بودم پشت لپ‌تاپ. و خمیازه می‌کشیدم. ساعت ۹ شد و خبری نشد. فکر می‌کردم با واتساپ قراره از دانشگاه تماس بگیرن. ایمیلمو تندتند چک می‌کردم. فکر می‌کردم سؤالا رو قراره ایمیل کنن. ساعت ۹ و ۳ دقیقه شد. یه خمیازهٔ دیگه هم کشیدم. بعد یهو استرس گرفتم که وای حالا چی کار کنم؟ کجا زنگ بزنم؟ ضمن حفظ آرامش، رفتم اون فایلی که توش ملزومات مصاحبه رو نوشته بودو باز کردم شماره‌ای چیزی پیدا کنم. دیدم لینک جلسه رو ابتدای صفحه نوشتن و من دقت نکرده بودم. روی لینک کلیک کردم و وارد یه همچین فضای مخوفی شدم:



هم با گوشی درخواست داده بودم هم با لپ‌تاپ. گوشیمو قبول کرده بودن. رفتم تو دیدم فقط من با گوشی‌ام. بعد یکی دیگه هم با گوشی اومد تو جلسه. مسئوله گفت با گوشی سخته تایپ کنید جواب سؤالا رو. اگه لپ‌تاپ دارید با اون بیاید. گفتم درخواستشو داده بودم ولی قبول نکردین. دوباره درخواست دادم و قبول کرد و من با دو هویت اونجا حضور داشتم. گفتن باید از گوشی خارج شی. خارج شدم. بعد هر کاری کردم و هر چی جست‌وجو کردم علامت دوربینو از توی لپ‌تاپم پیدا نکردم. اون مسئولی که جلسه رو مدیریت می‌کرد و دوربینا رو فعال می‌کرد می‌گفت دوربین نداری. چند دقیقه پیش اسکایپو تست کرده بودم و کار می‌کرد. آخه مگه میشه لپ‌تاپ بی‌دوربین باشه؟ خیلیای دیگه هم دوربینشون فعال نشده بود. امتحان قرار بود ۹ شروع بشه و ما تا ۱۰ درگیر دوربین و میکروفن بودیم. بعد یهو اون خانومه عصبانی شد گفت آزمونو شروع می‌کنیم، ولی هر کی دوربینش فعال نشه برگه‌شو تصحیح نمی‌کنیم. گفتم خب پس بذارید با گوشی بیام. شما منو با گوشی ببین، منم با لپ‌تاپم جواب بدم به سؤالا. مجدداً با گوشی وارد شدم. و مشکل من حل شد. دیگه نمی‌دونم بقیه چی کار کردن و برگه‌شون چجوری تصحیح میشه.

چهل دقیقه وقت داشتیم و قرار بود لینک سؤالات هر درسو بذارن تو همون قسمت چت که روش کلیک کنیم و بریم توش. گفتن برای هر درس ده دقیقه زمان دارید، دو تا سؤاله و تشریحیه. روی لینک اول کلیک کردم. صرف بود و صرفم خوبه. تایپم هم سریعه و کلی مطلب می‌تونم تو ده دقیقه بنویسم. ولی انگار مغزم قفل شده بود. سؤاله رو نمی‌فهمیدم. هی می‌نوشتم هی پاک می‌کردم. درگیر دو تا سؤال صرف بودم که خانوم مسئول جلسه گفت خب دوستان، بعد از لینک صرف و نحو، حالا نوبت لینک معنی‌شناسی و آواشناسیه. نحو؟! کی لینک نحو رو گذاشت؟ کی این بیست دقیقه گذشت؟ سریع پاسخنامۀ صرف رو فرستادم و علی‌رغم اینکه صرفم بهتر از نحوه، ولی با سؤالای نحو بیشتر و بهتر ارتباط برقرار کردم. هر چی به ذهنم رسید نوشتم و رفتم سراغ معنی‌شناسی. اوضاع معنی‌شناسیم خوبه و نگران این درس نبودم. ولی همون‌طور که حدس می‌زدم آواشناسی سخت بود. سؤال دومش ابهت خاصی داشت. سؤال اولش این بود که انواع ژست‌های تولیدی واژۀ جان رو تو فارسی معیار بنویسیم. و من اصلاً نمی‌دونم ژست تولیدی چی هست که بخوام انواعشو برای جان بنویسم :| ولی خب از رو نرفتم و هر چی به ذهنم رسید راجع به تولید کلمۀ جان نوشتم. حالا شاید چیزایی که نوشتم به ژستش ربط نداشته باشه ولی به تولیدش که ربط داره :| یه سؤالم بود که توش یه کلمه بود که اون کلمه رو تا حالا نشنیده بودم. چون معنی اون کلمه رو نمی‌دونستم لذا سؤال رو هم نمی‌فهمیدم. راجع به زبان‌های ضمیرانداز یه چیزی پرسیده بودن و منم تا حالا ضمیرانداز نشنیدم. گوگل کردم ضمیرانداز و دیدم همون حذف ضمیر خودمونه. مثلاً شما چه بگی من رفتم چه بگی رفتم، معنی یکیه. دیگه وقتی اینو فهمیدم متوجه شدم سؤال چی می‌خواد از جونم. 

رأس چهل دقیقه، خانومه گفت وقت آزمون تمومه و از جلسه خارج بشید. با اینکه هنوز یه عده تو جلسه بودن، من سریع خارج شدم و با اینکه هنوز اون سؤال باابهت آواشناسی رو کامل نخونده بودم، لینک اونم بستم و چیزی ننوشتم. فکر کردم یه وقت ممکنه حساس باشن روی این موضوع که جواب‌ها رو دقیقاً کی ثبت کردیم؛ برای همین وقتی زمان تموم شد لینکو بستم. ولی دلم پیش اون سؤاله موند. فرصت نشد بخونم ببینم اصلاً بلدم یا نه.

ولی انصافاً تایپ کردن خیلی بهتر از نوشتن با خودکار و کاغذه. هم به محیط‌زیست آسیب نمی‌زنیم هم اینکه موقع تایپ، هی می‌تونیم کلمه و جملۀ جدید به ابتدا و انتها و وسط متن اضافه کنیم. لاک غلط‌گیر و پاکن هم دیگه نیاز نخواهیم داشت. من یه وقت تو این مملکت کاره‌ای بشم، همۀ امتحانا رو تایپی می‌کنم.

دیروز بعد از آزمون: از شدت خستگی و خواب‌آلودگی مغزم داشت امواج بتا و تتا ساطع می‌کرد. پناه بردم به تخت‌خواب و نزدیکیای موج دلتا بودم که یَک دفعه دیدم تلفنم زنگ زد. صدای زنگ گوشیم در ضعیف‌ترین مقدار ممکن بود ولی بیدارم کرد. جواب دادم. آقاهه سلام کرد و پرسید شما خانم دردانۀ شباهنگیان هستید؟ گفتم سلام، بله خودم هستم بفرمایید. گفت من از ستسینبتسن تماس می‌گیرم. متوجه نشدم چی گفت. انگار هنوز خواب بودم. به‌زور چشامو باز کردم گفتم کجا؟ گفت دانشگاه سیستان و بلوچستان. گفتم آهان. گفت شما این دانشگاه رو انتخاب کرده بودید و برای مصاحبه دعوت هم شدید ولی مدارکتونو نفرستادید هنوز. یه لحظه احساس شرمندگی کردم و می‌خواستم از شدت خجالت آب شم برم زیر زمین. این دانشگاه‌هایی که از دماغ فیل افتادن و دانشجو رو به هیچ هم نمی‌گیرن بیان طرز اهمیت دادن به دانشجو رو از سیستان و بلوچستان یاد بگیرن. انقدر تو این چند سال ارج نهاده نشدن رو تجربه کرده بودم که با همین یه تلفن تحت تأثیر مرام و معرفت و بزرگواریشون قرار گرفته بودم و دلم خواست برم سیستان. آقاهه گفت دکتر فلانی (استاد اونجا) میگه اگه فرصت می‌خواید برای ارسال مدارک، صبر کنیم. با شرمندگی گفتم تهران هم دعوت به مصاحبه شدم و چون اولویتم اینه تهران باشم، اگر ایرادی نداره انصراف بدم (می‌دونستم ایرادی نداره؛ ولی رسم ادب این بود که رک نگم اونجا رو نمی‌خوام) و مدارکمو نفرستم براتون. گفت نه اشکالی نداره و آرزوی موفقیت کرد و خداحافظی کردیم. و خواب از سرم پرید :|

امروز ساعت ۸ مصاحبهٔ غیرکتبی شروع میشه. قراره بپرسن کی هستی؟ از کجا اومدی؟ آمدنت بهر چیه؟ چی خوندی؟ چرا خوندی؟ کجا خوندی؟ با کی خوندی؟ کجا رفتی؟ کجا نرفتی؟ چرا نرفتی؟ چی دوست داری؟ چرا دوست داری؟ از کی دوست داری؟ چی دوست نداری؟ چرا دوست نداری؟ چه کارایی بلدی؟ برنامه‌ت چیه؟ رتبه‌ت چند بود؟ درصدات چند بود؟ چرا؟ آیا؟ چطور؟ کدوم؟ کجا؟ کی؟ آه، من اصلاً حوصلهٔ جواب دادن به این همه سؤالو ندارم :|


+ دوستان کتابخوانِ طاقچه‌دار، گردونهٔ اپ طاقچه رو هر روز بچرخونید. هر روز یه هدیه داره براتون.

۰۶ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب ارشمیدس‌وارانه راه‌حل مشکل عدم تطابق پی‌دی‌اف و ورد موقع تبدیل ورد به پی‌دی‌افو که تو پست ۱۴۰۰ بهش اشاره کرده بودم فهمیدم و فریادِ یافتم یافتم سر دادم. یه پست عکس‌دار طلبتون راجع به اون معضل. فعلاً باید تمرکز کنم روی آزمونی که یکی دو ساعت دیگه دارم. امروز آزمون کتبی مصاحبه‌م قراره برگزار بشه و فردا هم مصاحبۀ شفاهی دارم. آزمون‌ها و مصاحبه‌ها همه‌شون غیرحضوریه. امتحان کتبی دانشگاه اصفهان پارسال تشریحی بود. از همهٔ درسا، سه چهار تا سؤال داده بودن. یه ساعتم وقت داشتیم جواب بدیم. حالا نمی‌دونم امتحان این دانشگاهم تشریحیه یا تستی. همهٔ دانشگاه‌ها امتحان نمی‌گیرن قبل از مصاحبه. قبلاً می‌گفتم سنگ مفت گنجشک مفت و تو همهٔ مصاحبه‌ها شرکت می‌کردم که هم تجربه کسب کنم، هم شیوهٔ مصاحبهٔ دانشگاه‌ها رو باهم مقایسه کنم. هم فال بود هم تماشا. البته مفتِ مفت هم نبود و صد تومن هزینهٔ مصاحبه بود و چندصد تومنم هزینهٔ سفر و اقامت. فکر می‌کردم تو این رفت‌وآمدها تجربه کسب می‌کنم، ولی الان می‌بینم در بلندمدت تأثیر بدی روی روحیهٔ آدم می‌ذاره این ناکامی‌ها. چون بعداً می‌شینی هی با خودت فکر می‌کنی آخه فلان استاد که طرحمو دوست داشت، آخه اونی که خودش توصیه‌نامه داده بود هم اونجا بود، اون چرا دفاع نکرد ازم، فلانی چرا حمایتم نکرد و کلی چرا تو ذهنته که با اینکه براشون جواب منطقی هم داری ولی رهات نمی‌کنن. بدتر اینکه با استدلال استقرایی امیدتو برای تلاش‌های بعدی هم از دست می‌دی. چون این قضیه ربط زیادی به تلاش نداره. تلاش لازمه، ولی کافی نیست. لذا فقط هزینهٔ همین یه دانشگاهی که فکر می‌کنم احتمال قبولیم اونجا صفر نیستو پرداخت کردم برای مصاحبه.

برای آزمون یه جیمیل خواستن و یه شمارۀ موبایل واتساپ‌دار. با جیمیل که لابد می‌خوان سؤالا رو بفرستن، ولی با واتساپ نمی‌دونم چی کار دارن. می‌خوان چک کنن که یه وقت حین امتحان کتابامونو باز نکنیم و تقلب نکنیم و خودمون جواب بدیم؟ یه لیست دادن روش نوشتن ملزومات مصاحبه: کامپیوتر مجهز به دوربین، گوشی هوشمند مجهز به دوربین، اینترنت پرسرعت، نرم‌افزارهای لازم جهت استفاده از ادوبی کانکت، آشنایی با گوگل فرم، یک آدرس ایمیل فعال، اکانت واتساپ. تو یه لیست دیگه هم، اسم و زمان مصاحبهٔ ۳۵ نفری که دعوت کردن رو نوشتن. هیچ کدوم رو نمی‌شناسم، حتی به اسم. فقط یکیش هم‌اسم دوست دوران راهنماییمه و اگه آزمون حضوری بود می‌تونستم مطمئن بشم که اونه یا نه. خیلی بعیده، ولی غیرممکن نیست.

پستای مصاحبه‌های پارسال و پیارسالو مرور می‌کردم. رسیدم به این پست. مصاحبۀ علوم شناختی دانشگاه تبریزه. چون خونه‌مون نزدیک دانشگاهه خوشحال بودم که می‌تونم تا یه ربع قبل مصاحبه خواب باشم و محل مصاحبه رو از پشت پنجرۀ اتاقم ببینم. الانم رو تختم نشستم و با محل مصاحبه یه متر فاصله دارم و خوشحال‌ترینم. من اگه تو این مملکت یه کاره‌ای بودم می‌گفتم بعد کرونا هم همین روال غیرحضوری و مجازی رو ادامه بدید.

گفتن لباس رسمی بپوشید. حالا من برای اینکه قشنگ تو نقشم فروبرم جوراب و کفش هم پوشیدم. به‌صورت نمادین ماسک هم می‌تونم بزنم. فعلاً دارم زاویهٔ دوربینو تنظیم می‌کنم به سمتی که در اتاقم اونجا نباشه که یکی یهو ناغافل وارد شد بتونم مدیریت کنم. الان دغدغه‌م بعد از خود آزمون و سؤالاش اون وانتیه‌ست که هر روز همین موقع قارچ میاره بفروشه جلوی خونه‌مون. بلندگوی اونو نمی‌دونم چجوری مدیریت کنم. کیلویی سی تومنه؛ معادل با یه دلار. سال اول کارشناسی بلیت هواپیما سی تومن بود. الان با سی تومن تا فرودگاهم نمی‌برن.

۰۵ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۹- درآورندۀ ته‌وتوی قضایا

جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۴ ق.ظ

داشتم آواشناسی حق‌شناسو می‌خوندم. دیدم کتابشو به جلیل توحیدی تقدیم کرده. گوگل کردم ببینم کیه. اونم زبان‌شناس بود و تخصص اونم آواشناسی بود و دکتراشو از لندن گرفته بود. گفتم لابد دوست یا هم‌کلاسی بودن باهم. بیشتر تحقیق کردم. تو ویکی‌پدیا نوشته بود سال ۵۳ تو ۳۴ سالگی فوت کرده. بیشتر تحقیق کردم و رسیدم به یه حادثۀ عجیب و غم‌انگیز. فروریختن سقف یکی از سالن‌های فرودگاه مهرآباد. چهل‌وشش سال پیش. این آقای جلیل اون روز مسافر بوده و وقتی تو سالن انتظار منتظر نشسته بوده، سقف در اثر ریزش برف (آذرماه بود) می‌ریزه رو سر این بنده خدا و چند نفر دیگه. نزدیک بیست نفر فوت می‌کنن و چند نفرم زخمی می‌شن. نوشته بود ستون نگهدارندۀ سقف سالن برای انجام عملیات عمرانی موقتاً برداشته شده بود. گویا یکی از کارکنان ساعتی قبل از حادثه در سالن حضور داشته و منشی دفتر اطلاعات و مدیر سالن رو در جریان خطری که در اثر برداشتن ستون و ریزش سنگین برف در حال شکل‌گیری بوده گذاشته، اما مدیر سالن با ذکر این موضوع که این عملیات کاملاً کنترل‌شده و مهندسی هست، ترتیب اثری به این هشدار نداده.

#چرا_به_هشدارها_ترتیب_اثر_ندادید

وقتی کتاب دستم می‌گیرم از بِ بسم‌اللهش شروع می‌کنم به خوندن تا نون پایان. صفحه‌ای که اطلاعات ناشر و نویسنده رو نوشته، صفحۀ تقدیم، تشکر، پیش‌گفتار، مقدمه، پانویس، نمایه، حتی اون صفحۀ آخری که سایر آثار نویسنده و ناشرو نوشتن توش. یه بار از یکی از همین صفحات قدردانی ابتدای کتاب ۶۲۴ صفحه‌ای دستور زبان فهمیدم اسم همسر استاد شمارۀ ۱۱ رویاست. خواسته بود از رویای جوانی و پیریش تشکر کنه ولی نوشته بود زبانم قاصر و ناتوانه. اونجا داشتم فکر می‌کردم چه خوبه اسم آدم اسم خاص نباشه و ایهام داشته باشه که طرف این‌جوری بتونه در لفافه ازشون استفاده کنه. اسمایی مثل مژده، هدیه، نغمه، خاطره، آرزو، اندیشه، بهار، سایه، شادی، مونس، زیبا، یاور، آرمان، امید، سامان، کمال. یه همچین اسمایی اتفاقاً راستِ کارِ تخلص شاعری هم هستن. مثلاً با این سه تای آخری میشه مصدرهای امید داشتن، سامان یافتن و به کمال رسیدن رو ساخت.

#ای_ملک_العرش_مرادش_بده

یه زبان‌شناس هست به اسم جورج لیکاف که خیلی معروفه تو حوزۀ تخصصش. داشتم یه مقالۀ زبان‌شناسی می‌خوندم. چند جا دیدم به رابین لیکاف ارجاع دادن. عجیب بود که تا حالا اسم رابینو نشنیده بودم. گوگل هم که کردم خیلی معروف نبود و چیز خاصی ازش پیدا نکردم. گفتم لابد همون جورجه و اسمش یه زمانی رابین بوده. یه کم بیشتر راجع به جورج تحقیق کردم ببینم قبلاً اسمش چی بود. حین تحقیق متوجه شدم اسم همسرش رابین بوده و ازش جدا شده. از اونجایی که هر دو زبان‌شناسن، لابد تو دانشگاه با رابین آشنا شده، باهم ازدواج کردن و رابین مقاله‌هاشو با نام خانوادگی شوهرش نوشته. یا شایدم دخترعموش بوده و فامیلی اونم لیکاف بوده. بعدشم دیدن به تفاهم نمی‌رسن و جدا شدن از هم. ته‌توی اینو نتونستم خوب دربیارم.

#مگه_فضولی؟

یه بارم از تو فرهنگ واژه‌های مصوب دنبال کلماتی می‌گشتم که تو ساختشون عدد به‌کار رفته بود. یکی‌یکی پیدا می‌کردم و علامت می‌زدم. رسیدم به دماسنج سیکس. عجیب بود که فرهنگستان بهش نگفته دماسنج شش. یه کم فکر کردم. به املاش بیشتر دقت کردم و همچنان عجیب بود. گوگل کردم دماسنج سیکس. اسم دیگه‌ش دماسنج کمینه بیشینه بود. خب این چه ربطی به شش داره؟ بیشتر تحقیق کردم و رسیدم به سایتی که راجع به تاریخچه‌ش نوشته بود. فهمیدم که سیکس اسم مخترعشه. ته‌وتو رو هم گوگل کردم. دهخدا نوشته بود ژرفای چیزی، عمق موضوعی، جزئیات امری.

#ولی_هنوز_نفهمیدم_گلشائی_همون_گلشاهیه_یا_نه


+ فردا امتحان کتبیِ مصاحبهٔ دکتراست. البته غیرحضوری.

۰۴ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۸- قسم به شب، قسم به نور

پنجشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۳ ق.ظ

قبلاً یه فرضیه در مورد خواب دیدن داشتم و اونم این بود که وقتی خاطرات روزانه‌مو می‌نویسم، شبا خواب می‌بینم. یا اینکه همیشه می‌بینم، چه خاطراتمو بنویسم چه ننویسم، ولی وقتی خاطراتمو می‌نویسم، خواب‌هام یادم می‌مونه. مستنداتی نداشتم که ثابتش کنم و تبدیلش کنم به نظریه، ولی مشاهده می‌کردم که تعداد و طول و تنوع پستای وبلاگم با تعداد و طول و تنوع خواب‌هایی که تو دفتر روزانه‌م ثبت می‌کنم رابطهٔ مستقیم داره. این شش ماهی هم که چیزی نمی‌نوشتم، زیاد خواب نمی‌دیدم (یا می‌دیدم و یادم نمی‌موند). از شهریور که برگشتم به بلاگستان انتظار داشتم خواب‌هام هم برگردن، ولی من هنوز خواب نمی‌بینم (یا می‌بینم و یادم نمی‌مونه). این در حالیست که پیش از این هر ماه، میانگین، بیست شب خواب می‌دیدم و هر خواب هم شامل سه چهار موضوع متنوع بود. ینی در مجموع هر ماه هفتاد هشتاد تا خواب ثبت می‌کردم. ولی حالا نمی‌دونم چرا با اینکه روزانه‌نویسی رو از سر گرفتم ولی همچنان خبری از خواب نیست. باید دنبال متغیر دیگه‌ای بگردم و مسئله رو با اون حل کنم.

شهریورماه سه چهار تا بیشتر خواب ندیدم و دوتاشو الان تعریف می‌کنم؛ یکیشم بمونه برای بعد. چند شب پیش (یا اگر بخوام دقیق‌تر بگم، چند روز پیش) خواب یکی از دوستان وبلاگیمو می‌دیدم. هر چند وقت یه بار خواب دوستانمو می‌بینم و عجیب نبود که این بار هم دلنیا رو می‌دیدم. خوابم یه خواب خیلی معمولی بود. خواب می‌دیدم دلنیا اومده تبریز. حالا نمی‌دونم برای دیدن من اومده بود یا کار داشت. خوابم از اون سکانسی شروع شد که اومده بود سر کوچه و منم سر کوچه‌مون بودم ببینمش. داشتیم می‌رفتیم بگردیم. انگار بدون آمادگی قبلی بود این دیدار. بهش گفتم من کیف و گوشیمو برنداشتم و به مامانم هم نگفتم می‌رم بیرون. همون‌جا سر کوچه زنگ زدم (نمی‌دونم با چی زنگ زدم) به مامانم که بهش بگم می‌رم بیرون. گفتم با یکی از دوستام می‌رم دانشگاه و کار دارم. انگار زنگ زده بودم به آیفون خونه. گفت درو باز کنم برات؟ گفتم نه، دارم می‌رم. بعد نمی‌دونم باز کرد یا نه ولی به دلنیا گفتم بذار برم چک کنم که یه وقت درو باز نکرده باشه و باز بمونه. ما سر کوچه بودیم و صدای باز شدن در پارکینگ رو هم می‌شنیدم از پشت تلفن و با خودم فکر می‌کردم کسی که داره از پارکینگ رد میشه حتماً می‌بنده در خونه رو. ولی مطمئن نبودم. دیگه نمی‌دونم با موضوع باز موندن در چه کردم، ولی این سکانس تموم شد و داشتیم باهم می‌رفتیم تو خیابون. کوچه پر سگ بود. خیلی زیاد بودن و من به‌شدت می‌ترسیدم. پنج شش تاشون تو ورودی خیابون بودن و باید از کنارشون عبور می‌کردیم. وارد خیابون که شدیم تو فضای تهران بودیم. بهش گفتم من کیف پول همرام نیست مهمونت کنم. بریم بستنی بخوریم ولی مهمون تو. یه بستنی هزارتومنی مدّنظرم بود که زیاد به خرج نیفته. وقتی کسی قراره مهمونم کنه چیز گرون پیشنهاد نمی‌دم و انگار تو خواب هم این اخلاقو دارم. وارد رستورانی شدیم که گویا رستوران شریف بود. چون شریفیا توش بودن. من دیدم دلنیا دو تا رسید غذا دستشه و گویا قبل از اینکه بیاد سر کوچه‌مون، غذاها رو سفارش داده و حالا غذاها آماده بودن و داشت می‌گرفت. تو اون حین رفتم بیرون و الهام و یکی دیگه از دخترا که الان یادم نیست کی بود رو دیدم. داشتن باهم صحبت می‌کردن. پریدم وسط حرفشون و تعارف کردم بیان باهم باشیم و قبول کردن. چهارتایی نشسته بودیم دور یه میز که سعید، یکی از سال‌پایینی‌ها که الان اون ور آبه، اومد غذا بگیره. نمی‌دونم چرا تعجب نکردم که ایرانه. متوجه حضورم هم نشد. یا شد و چون جمع دخترونه بود سلام نداد. می‌خواستم به دلنیا بگم این همون سعیده که چند بار تو وبلاگم به اسم سعید ۹۰ای تگ کردم. رفتم جلو و سلام و احوالپرسی کردم باهاش. راجع به دکترا و رتبه‌م پرسید. بعد صحبتمون حول همین محور و مصاحبه پیش رفت.

چون شب دیر خوابیده بودم و صبح خیلی زود بیدار شده بودم، هشت دوباره خوابیدم تا یازده‌ونیم. این خوابو تو همین فاصلهٔ هشت تا یازده‌ونیم دیدم. بیدار که شدم، نوشتمش و برای دلنیا کامنت گذاشتم که چنین خوابی دیدم. یه خواب خیلی معمولی بود و انتظار نداشتم کرک و پرش بریزه. ولی کرک و پرش ریخت و با جوابی که بهم داد کرک و پر منم ریخت. الان هر دو بی‌کرک‌وپریم. چراکه اونم اون ساعت خواب منو دیده بود. جوابش:

«کرک و پرم داره می‌ریزه. الان لپ‌تاپ رو باز کرده و شاکی‌ام که چرا خوابم تموم شده. یه بار ساعت ده نصفه از خواب بیدار شدم ولی به‌زور نذاشتم کامل هوشیار شم تا بقیۀ خوابمو ببینم و دیدم! ینی تا پنج دقیقه پیش من در حال خواب دیدن بودم. و منم خیلی وقته خواب طولانی و واضح نداشتم. الانم اومدم برات خوابمو بنویسم ولی دیدم نظر و ستارۀ روشن دارم، اونا رو خاموش کردم و رفرش کردم دیدم خودت کامنت دادی. خوابم چی بود؟ شب بود و داشتم یه سری کوچه خیابون رو می‌دویدم. این وسطا یه سر به ساختمونا می‌زدم و انگار چیزی که دنبالش بودم رو توشون پیدا نمی‌کردم و بعد باز هم می‌دویدم. یه جایی انگار رسیدم به یه ساختمون و رو پله‌های روبه‌روش نشستم. یه دختری اومد بیرون با تونیک قرمز و شلوار مشکی و رژ قرمز و اینا. دیدم تویی که! حالا ساختمونه که روبه‌روش بودم کجا بود؟ دانشکدۀ... دانشگاه... بود. تعارف کردی بیا بریم تو خونه‌مون و گفتم اینجا که خونۀ ماست، خونۀ شما نیست، خونۀ شما شریفه. رفتی تو و برام چایی آوردی رو همون پله‌های روبه‌روش نشستیم. نمی‌دونم داشتیم چی می‌گفتیم. فقط صدای پچ‌پچ و وزوز می‌شنیدم. و اینکه فکر کنم من داشتم گریه می‌کردم. یه جایی سرمو آوردم بالا و دیدم آسمون پرستاره‌ست و رنگ شب سیاه نیست، سورمه‌ایه. گفتم قسم به نور و بعدش بیدار شدم.».

پ.ن۱: یه تونیک قرمز دارم که روش عکس جغده. چند سال پیش عکسشو برای دلنیا فرستاده بودم. لابد اون تو ذهنش مونده که منو با یه همچین شمایلی دیده تو خواب. اسم دانشکده و دانشگاهشو هم به‌صلاحدید خودم سه‌نقطه کردم.

پ.ن۲: چند شب پیشم خواب می‌دیدم یکی کامنت گذاشته که «چرا کامنتا بسته‌ست و کی باز میشه؟». جواب داده بودم که مگه دلیلشو نگفتم بهتون؟ مگه نگفتم تا کی؟ چرا پستامو دقیق نمی‌خونید و چیزی که قبلاً توضیح دادمو دوباره می‌پرسید؟ چون که وقت پاسخ‌گویی ندارم، چون که نمی‌خوام کسی راجع به کارام نظر بده، چون که سردرگم و آشفته‌ام، چون که با هیچ کسم میل سخن نیست. پس به قول تَتَل «بذار تو حال خودم باشم» (خواستم لینک دانلودشم بدم؛ تو گوگل زدم دانلودِ بذار تو حال خودم باشم. نوشت آیا منظور شما بزار تو حال خودم باشمه؟ انقدر این گذاشتن رو با ز نوشتید که گوگلم فکر می‌کنه بزار درسته :| بذار، بگذار، گذاشتن. تا فردا دویست بار از روش بنویسید ملکهٔ ذهنتون بشه که بذار با ز نیست. با تشکر).

یک چنین حالی دارم:


۰۳ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۷- قلم، خودکار، خودنویس، برقی کنتورنویس

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۲ ق.ظ

با این مقدمه که مسئول پرداخت قبضای خونه منم و همچنان برای پرداخت قبض اپ دیجی‌پی رو پیشنهاد می‌دم، ما یه جایی داریم به اسم باغچه که واقعاً هم باغچه‌ست. کم می‌ریم اونجا و بریم هم نمی‌مونیم و چون هر موقع مأمور آب و برق و اینا میاد کنتورو ببینه اونجا نیستیم، همیشه علی‌الحساب یه چیزی می‌نویسن و پیامک میاد که مشترک گرامی آمدیم نبودید. بعد میگن خودتون بخونید برامون بفرستید. ما هم هیچ وقت نمی‌خونیم و اونا هم همچنان هر ماه یه چیزی علی‌الحساب می‌نویسن و منم اون علی‌الحسابه رو پرداخت می‌کنم. یه بار البته خواستیم بخونیم، ولی کلی عدد و رقم روی کنتور بود و عددها هم هی عوض می‌شدن. ما هم متوجه نمی‌شدیم چی به چیه و رها کردیم قضیه رو.

حالا این سری که اومدیم اینجا یهو خون مهندسانه‌م به غلیان اومد و رگ غیرتم باد کرد که بلد نبودن عیب نیست، یاد نگرفتن عیبه. شروع کردم به گوگل کردن انواع کنتورها و روش قرائتشون. الان حس می‌کنم اصلنم کار سختی نبود و بی‌خودی پیچیده‌ش کرده بودیم و می‌ترسیدیم. هر کنتوری یه تعداد خاصی عدد نشون میده. بعضیا یه دونه، بعضیا دو تا، بعضیا بیشتر. کنتور ما تک‌فاز دیجیتالی MTF200F هست و شش تا عدد داره. البته من بیشتر از شش تا می‌بینم. ینی علاوه بر کیلووات‌ساعت، ولت، آمپر، تاریخ و کلی عدد و رقم دیگه هم هست. حالا اونایی که یه دونه عدد نشون میدن قدیمی‌ترن و تعرفهٔ میان‌باری رو حساب می‌کنن همیشه. ولی کنتورای جدید سه تا قیمت دارن برای برق مصرفی. زیر عددها یه کدی هست که نشون میده اون عدد، مقدار مصرف تو زمان اوجه یا برای میان‌باریه یا کم‌باری. تعرفه‌هاشون فرق می‌کنه. همین سه تا عدد رو باید به شرکت توانیر اعلام کنیم. یا از طریق سایت، یا تلفن گویا. اونی که T1 یا R01 یا 1.8.1 هست اوج باره و گرون‌تره، T2 یا R02 یا 1.8.2 میان‌باری و معمولیه‌ و T3 یا R03 یا 1.8.3 هم برای کم‌باری. این ارزون‌تره. مثلاً نصف شبا هزینهٔ برق کمتره. این عددا رو یادداشت کردم و رفتم تو سایت توانیر ثبتشون کردم. عکس هم اختیاریه و اگه باشه خوبه. من گرفتم و آپلود کردم. مصرفمون تو زمان اوج ۱۹۰ کیلووات‌ساعت بود، تو میان‌باری ۴۴۵، تو کم‌باری ۲۷۰. این تجربه برام انقدر هیجان‌انگیز بود که دارم به کنتورنویسی به‌عنوان شغل دومم تو دنیای موازی فکر می‌کنم. به این صورت که برم در خونه‌های مردمو بزنم بگم اومدم کنترتونو بخونم. اگه پرمصرف بودن نصیحتشون بکنم که شبا از وسایل برقی غیرضروری استفاده نکنن، از منابع تجدیدپذیر و تجدیدناپذیر بگم و دیجی‌پی رو هم معرفی کنم بهشون که قبضاشونو با اون بدن.

پ.ن۱: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد: آموزش قرائت کنتور؛ این و این

پ.ن۲: روزای اول دانشگاه، ورودیا برای هم کُری می‌خونن و تیکه می‌ندازن به رشته‌های همدیگه. ترم اول کلی از اینا بلد بودم، ولی الان همه‌شون یادم رفته. کاش می‌نوشتمشون اون موقع. عنوان رو از ورودیای امسال یاد گرفتم. دو تای دیگه هم یادم دادن: تخصص مکانیک، تعویض باد لاستیک. رشته فقط گلابی، میوه فقط صنایع (تو دانشگاه ما مهندسی صنایع معروف بود به آسونی. گلابی صدا می‌کردن این رشته رو)

۰۲ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۶- دوستدار دانایی

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۱ ق.ظ

ما چون اولین ورودیای رشته‌مون تو ارشد بودیم، موش آزمایشگاهی طور تربیت شدیم. مثلاً سال اول یه واحدی ارائه شد، گذروندم، بعد دیدن مفید نیست، سال بعد ارائه ندادن برای ورودیای جدید. یا مثلاً سال ما فلان استاد فلان درسو ارائه داد، بعد دیدن عملکردش خوب نبوده، سال بعد یه استاد دیگه آوردن برای سال‌پایینیا. یا می‌دیدن نمره‌ها خیلی کم شده، اون درسو اختیاری می‌کردن. معلوم نبود چی پیش‌نیازه چی اجباریه چی اختیاریه. چه بیست‌هایی که سر همین سیاستگذاریای یهویی تو معدلم لحاظ نشدن و آه و فغان از اون سیزدهی که از درس استاد شمارۀ چهار گرفتم و نمره‌شم تو معدل کل اثر دادن. به‌قدری ناراضی بودیم از اون درس و استاد که سال بعد از ما، استاد شمارۀ چهار پریم اون درسو ارائه داد. استاد ما اجازه نمی‌داد صداشو ضبط کنیم. یه کم هم ترسناک و خشن بود. آدم جرئت نمی‌کرد چیزی بخواد یا بپرسه. تقریباً هیچی یاد نگرفته بودیم تو اون کلاس و منم این سیزدهو با اطلاعات دبیرستانم گرفتم. خیلی باسواد بود، ولی هر آدم باسوادی لزوماً استاد خوبی نیست. محتوای درس به خط میخی و پهلوی و زبان‌های باستانی ربط داشت. دو نفر از بچه‌های ما اون درسو افتادن و اونا هم با نودوپنجیا با استاد شمارۀ چهار پریم گذروندن. چهار پریم عالی بود و یکی از بزرگترین حسرتای زندگیم اینه که چرا بعد از گذروندن درس با شمارۀ چهار نرفتم مستمع آزاد بشینم سر کلاس چهار پریم. به‌قدری این بشر متواضع بود که دانشجوها بدون ترس و وحشت برای کتاباش نقد می‌نوشتن و اونم با حوصله یا قانعشون می‌کرد، یا می‌پذیرفت اشتباهشو. فوق‌العاده هم باسواد بود. ولی چون خیلی پیر بود و قلبشم ناراحت بود، از پارسال یا از امسال این درسو سپردن به استاد شمارۀ چهار زگوند. یه سری از درسا رم به اولین ورودیا که ما باشیم ارائه ندادن و بعداً متوجه لزوم و اهمیتش شدن و به برنامه اضافه کردن. یکی از این درسای ارائه‌نشده برای ما تحلیل گفتمان بود که به‌شدت هم استادشو هم درسشو دوست داشتم و دلم می‌خواست یاد بگیرم. وقتی چهل واحد ما تموم شد و برگشتیم خونه، این درس برای ورودیای نودوپنج و نودوپنج به بعد ارائه شد. با اینکه جزوه و فایلای صوتی کلاسو بعداً از سال‌پایینیام گرفتم، ولی حسرت اینکه کاش اون موقع منم تو کلاسشون بودم به دلم بود. دیروز برنامۀ درسی نودوهشتیا و نودونهیا رو گذاشته بودن کانال. برنامه‌شونو باز کردم و دیدم امسال چهارزگوند اون درسی که با نمرۀ درخشان سیزده پاس کردم و درست هم یادش نگرفتم رو ارائه داده و استاد شمارۀ شش هم تحلیل گفتمان رو. کلاس‌ها به‌خاطر کرونا مجازی بود. سریع به خانم میم پیام دادم میشه با استادها صحبت کنید و اجازه بگیرید و لینک کلاس‌ها رو برای منم بفرستید؟

۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۵- خواه پند گیر خواه ملال

دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۳۱ ق.ظ

سخنی چند با کنکوری‌ها

دیروز رتبه‌های کنکور کارشناسی اعلام شده و می‌دونم که ذهنتون درگیر انتخاب رشته و مشورت با این و اون و تجزیه و تحلیل اطلاعاتیه که از این‌ور و اون‌ور کسب می‌کنید. از اونجایی که چند تا پیرهن بیشتر از شما پاره کردم لازم دیدم بیام چند تا نکته رو باهاتون در میان بذارم و از تجربه‌هام بگم.

- بقیه هر کاری می‌کنن شما هم همون کارو نکنید. نظرسنجی نکنید ببینید نظر اکثریت چیه. نگید رتبه‌های فلان تا فلان همیشه میرن رشتۀ فلان و دانشگاه فلان. مستقل فکر کنید.

- درستش اینه که از سال‌ها قبل برای آینده‌تون تحقیق‌ها و مشورت‌هاتونو کرده باشید و برنامه‌هاتونو ریخته باشید. ولی معمولاً رتبۀ آدم از آنچه آدم فکرشو می‌کنه بدتر میشه و همینه که برنامه‌های آدمو به هم می‌ریزه. ممکنه فکر کنید صد می‌شید و رشتۀ فلان از دانشگاه فلان مدّنظرتون باشه؛ بعد می‌بینید رتبه‌تون هزار شده و حالا یا باید یه رشتۀ دیگه که سطحش پایین‌تر هست از همین دانشگاه انتخاب کنید، یا اون رشتۀ تاپ رو از یه دانشگاه دیگه که سطح دانشگاه یه کم پایین‌تر هست انتخاب کنید. ببینید رشته براتون مهمه یا دانشگاه.

- با هر کسی مشورت نکنید. دخترا برای تحصیل یه شرایطی دارن، پسرا یه شرایط دیگه. بعضی از دخترا محدودیت بیشتری دارن بعضیا کمتر. شرایط و دغدغه‌ها و محدودیت‌ها و علایق و اهداف آدما باهم فرق می‌کنه. با یکی شبیه خودتون مشورت کنید. اگه دخترید با دختر، اگه پسرید با پسر. اگه اهل فلان شهرید، با یکی که اهل فلان شهره. چون محدودیت‌هایی که یه دختر تجربه کرده رو پسر تجربه نکرده. دغدغه‌هایی هم که یه پسر داره رو شاید یه دختر نداشته باشه. این‌جوری نباشه که تصادفی جلوی طرفو بگیری نظرشو راجع به رشته‌ش بپرسی. شما ممکنه محدودیت داشته باشید و نتونید و نذارن یا نخواید هر شهری برید، یا اینکه حتماً بخواید فلان شهر برید. شاید شهریه براتون مهم باشه، شایدم نباشه. شاید نخواید بعداً کار کنید. شاید بخواید حتماً کار کنید. من خیلیا رو می‌شناسم چون نیاز مالی یا علاقه ندارن کار نمی‌کنن. یکی هدفش پوله، یکی هدفش اینه مفید باشه، یکی هم هدفش اینه لذت ببره و نه فایدۀ رشته براش مهمه نه درآمد. ببینید چی براتون مهمه، بر اساس اون تصمیم بگیرید.

- سعی کنید هم با اونایی که هر سه مقطع کارشناسی و ارشد و دکترا رو یه رشتۀ خاص خوندن مشورت کنید، هم با اونایی که تغییر رشته دادن. آمار دقیق ندارم ولی می‌دونم که بسیاری از هم‌دانشگاهیای کارشناسی من دورۀ ارشد تغییر رشته دادن.

- برای خیلی از رشته‌ها کار نیست و نمیشه به‌راحتی با مدرک و دانش اون رشته‌ها پول درآورد. اگه می‌خواید تو رشتۀ خودتون مشغول به کار بشید دفترچه‌های آزمون استخدام و آگهی‌های استخدام رو ببینید تا حساب دستتون بیاد کدوم رشته‌ها ظرفیت داره برای استخدام و دنیا دست کیه. 

- اگر با شاغلان فلان رشته مشورت می‌کنید، با فارغ‌التحصیلان بی‌کارشم مشورت کنید. شاید اون شاغلی که میگه خیالت راحت بازار کار هست، یه امتیازی پارتی‌ای چیزی داشته. یا شاید اصلاً شانس آورده اون کاره گیرش اومده. یا به دعای خیر پدر و مادرش اون کارو پیدا کرده.

- اگر قصد فرار (مهاجرت) دارید خوبه که یه رشتۀ خوب تو یه دانشگاه خوب بخونید، یا هر رشته‌ای، تو یه دانشگاه خیلی خوب. مثلاً شما هر چی تو شریف بخونی، امکان اپلای داری، ولی بخوای از دانشگاه یه شهر دیگه اپلای کنی بهتره رشته‌ت خوب باشه. منظورم از خوب همون رشته‌های تاپه. البته این‌طور هم نیست که برای اپلای حتماً مدرک رشتهٔ فلان از دانشگاه فلان نیاز باشه. اینا امتیاز داره، ولی اگه امتیاز اینا رو نداشتید می‌تونید با چیزای دیگه جبران کنید.

- اگه همهٔ تلاشتونو کردید و نتیجهٔ خوبی نگرفتید، با پشت کنکور موندن لزوماً نتیجهٔ بهتری نمی‌گیرید. عمرتونو بی‌خودی هدر می‌دید. چون توان شما همینه و سال بعد رقبا قرار نیست ضعیف‌تر بشن. منتظر معجزه هم نباشید. اگه همهٔ تلاشتونو کردید، پشت کنکور نمونید. یه رشتهٔ معمولی که بهش بی‌علاقه هم نیستید انتخاب کنید و سخت نگیرید به خودتون.

- رتبه برای اینه که بدونید چی و کجا نمی‌تونید برید، نه اینکه چون رتبه‌تون یکه حتماً برید برق شریف و پزشکی و حقوق تهران. نبوغتون رو در اختیار بقیهٔ رشته‌ها هم قرار بدید. بذارید سایر رشته‌ها هم از هوش و استعدادتون بهره ببرن. اون فایل چهارمگابایتی دکتر نایبی رو هم دوباره گوش بدید. اونجا خودمو پیدا نکردم. فکر کنم کنار دوربین نشسته بودم. ولی اینجا همونی‌ام که از سمت راست کادر وارد صحنه می‌شم و کوله‌مو از روی دوشم برمی‌دارم و می‌شینم.

- انتخاب هر کی به علاقه و شرایطش بستگی داره. تحقیق کردن خوبه، ولی تهش اونی که اون واحدا رو باید پاس کنه شمایی نه مشاور. ممکنه من از وضعیتم ناراضی باشم و بگم نیا فلان رشته، این رشته فلانه و بهمانه، ولی شما اون فلان رشته رو با همۀ سختی‌ها و عیب‌هاش دوست داشته باشی. یا ممکنه بگم پول تو فلان رشته‌ست، ولی شما از اون رشته خوشت نیاد و پول هم برات تو اولویت نباشه، یا تواناییشو نداشته باشی. واقع‌بین باشید و جوگیر نشید. ایشالا که خیر و صلاحتون هر چی بود همون اتفاق براتون بیفته.

- می‌خواستم از معایب و مزایای مستقل شدن و جدا شدن از خانواده و زندگی مجردی و خوابگاهی هم بنویسم، ولی این بحث انقدر مفصل هست که بمونه یه وقت دیگه.

- پستای کانال مریم (ماری جوانا) هم ممکنه مفید باشه براتون. ملت از مزایا و معایب رشته‌هاشون گفتن و مریم هم به اشتراک گذاشته.

- اینم به مناسبت امروز که آخرین روز شهریور باشه: 

[چشاشو یه آن بست پاییز شد]

- همراه اولی‌ها، کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو هم بزنید. دوشنبهٔ آخر ماهه :|

والسلام علی من اتّبع الهدی :|

۳۱ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ده روزه نتایج دعوت به مصاحبه اعلام شده و من هنوز ثبت‌نام نکردم. دانشگاه‌ها هم دم به دیقه پیام می‌فرستن که مهلت تموم شد، مهلت تمدید شد. صبح پیام دادم به خانم میم که از اونجایی که من هنوز دانشجو محسوب می‌شم و مدرک فارغ‌التحصیلیم دستم نیست باید فرم معدل و تأییدیۀ واحدایی که گذروندمو ازتون بگیرم. ازش خواستم لطف کنه فرمو پر کنه مهر و امضا بزنه عکس بگیره بفرسته برام. تأیید کرد که از مهر ۹۴ تا خرداد ۹۶ چهل واحد درسی رو طی چهار ترم با موفقیت گذروندم. امضا کرد و فرستاد و پرسید پس کی می‌خوای دفاع کنی؟ گفتم به‌خاطر کرونا نمی‌تونم بیام تهران. ولی اگه دفاع‌ها مجازیه آماده‌ام. گفت نه حضوریه. بعد گفت همین الان زنگ بزن آموزش. همون الان که کلۀ سحر باشه با یه حالت خسته‌ای زنگ زدم ببینم چی کارم دارن. مسئول پشت خط یه کم تهدید کرد و گفت اگه نیاید مثل فلانی و بهمانی محروم از تحصیل می‌شید و اِل میشه و بِل میشه و تا همین الانشم دیر شده و چرا نمیاید دفاع کنید و چرا پیگیری نمی‌کنید؟ گفتم تو این سه سال می‌دونید چند بار اومدم و پیگیری کردم؟ گفت می‌دونم رفت‌وآمد سخته. گفتم سخت‌تر از رفتن و آمدن، موندنه. هم خسته شدم، هم از پارسال بابت فلان موضوع دلخورم. یه مقدار از حق رو به من داد و بقیه‌شم بین بقیه تقسیم کرد. بعد گفت دکترا قبول شی از این ور ارشدتو تأیید نکنیم به دردسر می‌افتیا. نمی‌تونی ثبت‌نام کنیا. قبول بشی اخراج میشیا. دیر کنی مدرک ارشدتم نمی‌دیما. گفتم مهم نیست؛ تهش میام انصراف می‌دم. طوری نمیشه. فکر کنم یه کم جا خورد. انتظار همچین حرفیو حداقل از من یکی دیگه نداشت. یه فرمم هست توش می‌نویسن معدل فلانی جزو سه معدل بالای اینجاست و گواهی می‌دهیم که وی دانشجوی درسخونیه. مستحبه اگه باشه لابه‌لای مدارک مصاحبه. نگرفتم اونو دیگه. خوبه که از استادات معرفی‌نامه هم بگیری. اینم نگرفتم. ظهر خانم میم زنگ زده که تو فرم تأیید واحدایی که برات فرستادم اسم دانشگاه و سال تحصیلیتو اشتباه نوشتم. گفتم بله متوجه شدم. اسم رشته رو هم ننوشته بودید و چون نخواستم دوباره بهتون زحمت پرینت و اسکن بدم خودم با فوتوشاپ درستش کردم. گفت می‌خوای دوباره پر کنم بفرستم؟ ایراد نگیرن یه وقت؟ گفتم مصاحبه مجازیه و فقط عکس فرما رو خواستن. گفت یه وقت می‌فهمن گیر میدنا. گفتم طوری نمیشه؛ معلوم نیست فوتوشاپه. مهم هم نیست.

۳۰ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۳- کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۹ ق.ظ

«پارو بزن، ساحل نزدیکه». تو این چند سال، این جمله رو برای خیلیاتون کامنت گذاشتم. وقتایی که برای رسیدن به جایی و چیزی تلاش می‌کردید و خسته می‌شدید، وقتی از نفس می‌افتادید و دست از تلاش برمی‌داشتید، میومدم آروم تو گوشتون می‌گفتم پارو بزن، ساحل نزدیکه. اولین بار از یکی از شماها این جمله رو یاد گرفتم. وقتی بود که داشتم تو مسیر یکی از همین ساحل‌ها پارو می‌زدم. یه روز که خسته شده بودم، یکیتون اومدید گفتید پارو بزن، ساحل نزدیکه. پارو زدم. پارو زدم. من همهٔ عمرمو پارو زدم. وقتایی هم که خسته شدم بهم گفتن پارو بزن، ساحل نزدیکه. پارو زدم و الان وسط دریام. تا چشم کار می‌کنه آبه. شبه. تاریکه. آسمون بی‌ستاره‌ست. جایی رو نمی‌بینم. دیگه نمی‌دونم کدوم وری باید پارو بزنم. نزدیک هیچ ساحلی نیستم. به هیچ ساحلی نرسیدم. می‌گن ساحل دکترا یه وره، ساحل کار یه ور دیگه. ساحل ازدواج یه وره، ساحل دکترا یه ور دیگه. می‌بینم معیارهام یه ورن، خواستگارام یه ور دیگه. دانشگاهی که دوست دارم یه وره، رتبه‌م یه ور دیگه. عقل یه وره، عشق یه ور دیگه. خونه یه وره، آرزوهام یه ور دیگه. حتی مامانم یه وره، بابام یه ور دیگه. نمی‌دونم کدوم وری پارو بزنم. گم و گیجم. دلم می‌خواد این قایق و پاروی خسته‌مو رها کنم و خودمو بندازم تو آب. برم تهِ دریا. بعد کوسه‌ها بیان بخورنم و تموم بشم و تموم بشه این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. تموم بشه این پارو زدن‌های بی‌حاصل و بی‌ساحل.



پ.ن: وقتی دلارِ هزارتومنی شد چهار تومن، یه عده گفتن دیگه بدتر از این و بیشتر از این نمیشه. منم وقتی پست ۱۲۹۷ رو می‌نوشتم حالم خوب نبود. فکر می‌کردم دیگه بدتر از اون حال نمی‌تونم داشته باشم. حال الانم به‌مراتب آشفته‌تر از روزیه که اون پستو می‌نوشتم. حال الانم حال دلار سی‌تومنیه.

۲۹ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۲- به کجا چنین شتابان

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۸ ق.ظ

دختر بیست‌ویک‌سالهٔ فامیل با پسر بیست‌ویک‌ساله‌ای که مادرش ۳۸ سالشه ازدواج کرده. فی‌الواقع از هر زاویه‌ای به قضیه نگاه می‌کنم مادرشوهر دهه‌شصتی در مخیّله‌م نمی‌گنجه.

پ.ن۱: در راستای شمارهٔ پست جا داره خاطرنشان کنم که سال تولد قمری من هم ۱۴۱۲ هست. سیزدهمِ یازدهمین ماه قمری. به این صورت: ۱۴۱۲/۱۱/۱۳. از چهار تا عدد دورقمی متوالی تشکیل شده. پس‌فردای تولد امام رضاست. و با توجه به اینکه امسال سال ۱۴۴۲ هست، من الان به‌لحاظ قمری یه سال از سن شمسیم بزرگترم. تولد شمسیمم به این صورته که متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل میشه ۱۳. فردای بزرگداشت فردوسی و پاسداشت زبان فارسی.

پ.ن۲: حالا که بحث سن و تولده، اینم بگم که امسال روز تولدم برای بابا از طرف بیمه (همونی که یه دفترچه میده می‌بری توش دارو می‌نویسن بعد می‌دی به داروخانه) پیامک اومد. مضمونش فاقد هر گونه تبریک و شادباش بود. نوشته بودن امروز تولد دخترتونه و با توجه به اینکه هنوز مجرده بیمهٔ شما فعلاً شامل حال اونم میشه. ولی اگه یه وقت ازدواج کرد، قضیه رو از ما پنهان نکنید و بیاید بگید بیمه‌شو باطل کنیم. حالا من اساساً آدمِ دکتر بُرویی هم نیستم و اگه مریض شم انقدر مقاومت می‌کنم که بالاخره خوب می‌شم، یا خوب نمی‌شم و جنازه‌مو جمع می‌کنن می‌برن زیر سرُم تا زنده شم.

پ.ن۳. ایشالا یه چند وقت دیگه هم میام می‌نویسم مادربزرگ ۳۹ ساله در مخیّله‌م نمی‌گنجه :|

۲۸ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۱- مانتوسبزِ شال‌نارنجی

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۷ ق.ظ

هفتۀ آخر اردیبهشت بود. هفتهٔ لباس محلی. سال ۹۴. واپسین روزهای دورهٔ کارشناسیم. دانشجوها با لباس محلی میومدن دانشگاه و با همون لباسا می‌نشستن سر کلاس. غرفه هم داشتن. یه روز ظهر بعد از تموم شدن کلاسام رفتم دیدن دوستام. همه داشتن عکس می‌گرفتن. تو اون شلوغی با دوربینی که نمی‌دونم مال کی بود و دست کی بود، جلوی یکی از غرفه‌ها با یه عده که نمی‌دونم کی بودن یه عکس یادگاری گرفتم. عکسو می‌خواستم بذارم وبلاگم. از اون جمعی که تو عکس بودن فقط یه نفرو می‌شناختم و دورادور دو نفر دیگه رو. اون روز همه دوربین دستشون بود. عجله داشتم. زود رفتم. گفتم بعداً از بچه‌ها می‌گیرم عکسو. ولی چجوری این عکسو پیدا می‌کردم وقتی نمی‌دونستم کی با کدوم دوربین گرفته؟ اون روز به هر کی که فکر می‌کردم سر نخ اون عکس باشه پیام دادم و کلی شماره از این و اون گرفتم و به صاحبان اون شماره‌ها پیام دادم بلکه به عکسم برسم. کلی عکس تو دوربیناشون بود. به همه‌شون می‌گفتم عکسی که فلان روز فلان ساعت فلان جا گرفته شده رو می‌خوام. توصیف می‌کردم که تو اون عکس، حدوداً ده نفریم و از سمت چپ اولی، یه دختر ایستاده و مانتوی سبز و شال نارنجی پوشیده و دومی لباس عربی. بالاخره پیدا کردم عکسو. ولی شماره‌ها و پیام‌ها رو پاک نکردم. به هر حال هم‌دانشگاهیم بودن و شاید یه روز این شماره‌ها به دردم می‌خوردن. 

چند وقت پیش تو گروه ویراستاران یکی از اعضا یه پیامی فوروارد کرد که محتواش دعوت به همکاری برای یه طرحی بود که به معادل‌های فارسی کلمات انگلیسی ربط داشت. یه نگاهی به سایتشون انداختم و متوجه شدم به شریف هم ربط داره این طرح. یه شماره گذاشته بودن که در صورت تمایل به همکاری پیام بدیم بهشون. شماره رو ذخیره نداشتم و جدید بود. به اسم سایتشون ذخیره کردم، ولی از اونجایی که ایمو دیرتر از بقیۀ اپ‌هام با اسم مخاطبام سینک یا همگام میشه، وقتی شماره رو ذخیره کردم، اطلاع داد که اچ تی عضو ایمو هست. من به اسم سایتشون ذخیره کرده بودم شماره رو، ولی ایمو اچ تی نشون می‌داد. احتمالاً حروف اول اسم و فامیل صاحب شماره بود. بعد از چند ثانیه ایمو هم با اسمی که خودم ذخیره کرده بودم سینک شد. نام کاربری تلگرامش به اسم سایت بود و عکس پروفایلش لوگوی سایت. تو مخاطبای گوشیم بین چندصد نفر فقط دو نفر اسمشون با اچ شروع می‌شد و فامیلیشون با تی. اولی یکی از اون دو نفری بود که تو اون عکس بودن و دورادور می‌شناختمش و دومی هم یکی از همونایی که بهشون پیام داده بودم و خواسته بودم عکس‌هایی که دوشنبه ۲۸ اردیبهشت، ساعت دوونیم نزدیک کتابخونه، جلوی سالن ورزش گرفته رو نگاه کنه ببینه بینشون عکسِ حدوداً ده‌نفره‌ای هست که سمت چپ یه دختر با مانتوی سبز و شال نارنجی کنار یکی که لباس عربی پوشیده ایستاده؟ به خیلیا این پیامو فرستاده بودم و تو دوربین اونا این عکس با این مشخصات نبود، جز همین آقای اچ تی. گویا اون روز دوربینشو داده بود به نمی‌دونم کی که این عکسو بگیره. نمی‌دونستم رشته و مقطع تحصیلیش چیه. حتی نمی‌دونستم همونیه که تو همون عکس، سمت راست با لباس کردی ایستاده. شاید مسئول غرفه بود، یا شایدم با یکی از اینایی که تو عکس بودن دوست بود، یا همسر یکی از دخترای تو عکس بود. نمی‌دونم. اون موقع دکترا بود و هیچ ربطی به ما که همه کارشناسی بودیم نداشت. شماره‌شو با چند واسطه از دوست دوست همون لباس‌عربیه گرفته بودم. بهش پیام داده بودم و تصویری که تو ذهنم بود رو توصیف کرده بودم. عکس‌های دوربینشو گشته بود و چیزی که دنبالش بودمو پیدا کرده بود. آخرین پیامی که بین ما رد و بدل شده بود همین عکس بود و بله همین منظورم بود و ممنون. اون موقع برام مهم نبود بدونم صاحب دوربین کیه، رشته‌ش چیه و کیا تو این عکسن، ولی حالا حدس می‌زدم مدیر این طرح، همون اچ تیِ صاحب دوربینه و دوست داشتم بدونم حدسم درسته یا نه. به لطف عکسایی که تو سایتشون گذاشته بودن و تطبیقش با عکس پروفایل تلگرام صاحب دوربین که همون آقای لباس‌کردیِ سمت راست عکس بود این اطمینان حاصل شد. به لطف گوگل و چند تا مصاحبه‌ای که ازش تو چند تا روزنامه و مجله چاپ شده بود هم رشته و شهر و سال ورودشو فهمیدم. همون بود. پیام دادم و اعلام آمادگی کردم برای طرحشون. استقبال کردن و قرار شد همین روزا جلسه داشته باشیم. حالا دغدغه‌م اینه که وقتی رفتم شرکتشون، آیا بهشون بگم من همون دختره‌ام که سال نودوچهار دربه‌در دنبال عکسش بود یا صبر کنم یه روز اتفاقی بخواد با شمارۀ خودش پیامی چیزی بده و ببینه قبل از اینم دو سه تا پیام ثبت شده تو تلگرام و تعجب کنه و پیاما رو بخونه و یادش بیفته من همون مانتوسبزِ شال‌نارنجی‌ام که دنبال عکسم بودم؟ یا به روم نیارم و اونم هیچ وقت نفهمه؟

پ.ن۱: البته همیشه سرِ سبز بودن یا آبی بودن این مانتو بحث هست بین من و دوستان. دقیق‌تر بخوام بگم رنگش سبزآبیه. ولی من سبز می‌بینمش.

پ.ن۲: اگر پنج سال و چهار ماه پیش، تو همون غرفه بهم می‌گفتن صاحب اون دوربینی که دارین باهاش عکس یادگاری می‌گیرین یه روز شرکتی تأسیس می‌کنه که ربطی به رشته و مدال المپیادش نداره و تو هم در نقش نمایندۀ فرهنگستان باهاشون همکاری می‌کنی به عقل گویندۀ این خبر شک می‌کردم؛ چرا که من اون موقع نه می‌دونستم فرهنگستان چیه نه می‌دونستم رئیسش کیه. و سندِ این ادعا یادداشتیه که اواخر خردادِ ۹۴، روز مصاحبهٔ ارشد، تو فرهنگستان نوشته بودم.

۲۷ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۰- بر هیچ مپیچ

چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۶ ق.ظ

چند وقت پیش توی یکی از کتاب‌های شهید مطهری جمله‌ای دیدم به نقل از امام حسین که همهٔ آنچه خورشید بر آن طلوع می‌کند، تمام دنیا و دریا و خشکی و کوه و دشتش را به لُماظَه تشبیه کرده بود. آدم وقتی غذا می‌خورد، لای دندانهایش یک چیزهایی مثلًا یک تکه گوشتی باقی می‌ماند که با خلال دندان آن را درمی‌آورد. همان را لُماظَه می‌گویند. دنیا و مافیهایش در منطق حسین لُماظه هستند. یاد تشبیه دیگری افتادم. پدر همین پسر توی نهج‌البلاغه گفته بود «دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله هم بی‌ارزش‏‌تر است.».

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

۲۶ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۹- دست‌اندرکاران

سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۵ ق.ظ

فرض کن یکی (یه استاد) ازت خواسته برای یه مراسمی (مجله‌ای)، غذا (مقاله) درست کنی (بنویسی). تو هم فکر می‌کنی و می‌گی آشو (فلان موضوع رو) بهتر از غذاهای دیگه (موضوع‌های دیگه) بلدی. اونم میگه باشه همینو درست کن. فرض کن یه همکارم داری که تجربه‌ش از تو بیشتره و قراره کمکت کنه. البته قرارِ قرار هم نیست. ولی تو آشپزخونه‌ست اونم. اون همکار پیشنهاد میده آش کشک درست کنی. عکس یکی از غذاهاشم که توش کشک به‌کار رفته (مثلاً فرضاً کشک بادمجون) رو نشون می‌ده که ازش ایده بگیری. تو هم کیف پولتو برمی‌داری، میری بازار و سبزی و نخود و لوبیا و برنج و رشته و کشک و روغن و سیر و پیاز و نمک می‌خری و میای می‌شینی و شروع می‌کنی به پاک کردن و پوست کندن و خرد کردن و شستن و پختن. چند ماه، شب و روزتو می‌دوزی به هم تا آشت آماده بشه. وسط کار گاهی از همکارت می‌پرسی به‌نظرت دو لیوان برنج بسه؟ اونم میگه من فعلاً درگیر فلان کارم، نمی‌رسم به این مسئله فکر کنم. تو هم میگی باشه. یه چند روز بعد نخودا رو نشونش میدی و می‌گی به‌نظرت پخته یا سفته و بذارم بازم بپزه؟ میگه ببخشید، من باید تا آخر ماه فلان کارو تحویل بدم و نمی‌رسم به این مسئله فکر کنم. کارت تموم میشه و چکیدۀ آشو براش می‌فرستی بچشه. می‌پرسی نمکش خوبه؟ میگه من درگیرم و تا چهل روز آینده به هیچ موضوع دیگه‌ای نمی‌تونم فکر کنم. احساس می‌کنی مزاحم کارشی و سعی می‌کنی دیگه تمرکزشو به هم نریزی. قابلمۀ آشو می‌فرستی برای استاد. می‌چشه و میگه کاش توش عدس هم می‌ریختی. کیف پولتو برمی‌داری، می‌ری عدس می‌خری، میای پاک می‌کنی، خیس می‌کنی، می‌پزی و به آش اضافه می‌کنی. قابلمه رو مجدداً می‌فرستی براش. می‌چشه و میگه یه ذره نمکش کمه. برمی‌گردی آشپزخونه و یه کم نمک اضافه می‌کنی. قابلمه رو می‌فرستی براش. می‌چشه و میگه سفته. می‌ری بازار، گوشت می‌خری، می‌پزی، آبشو به آشت اضافه می‌کنی و شل که شد، دوباره می‌فرستی براش. در واقع آشتو به آب نمی‌بندی و سعی می‌کنی کیفیت رو حفظ کنی. می‌چشه و تشکر می‌کنه و می‌گه حالا بفرستیم برای مراسم. فقط یه نکته‌ای هست. لطفاً اسم منو اول بنویسید. قانون مراسم اینه اسم استاد اول باشه، اسم دانشجو دوم بیاد. می‌خوره تو ذوقت که این من بودم که شب و روز تو آشپزخونه شستم و پختم و از کت و کول افتادم. حالا اسم من دوم بیاد؟ چیزی نمی‌گی و اسم‌ها رو جابه‌جا می‌کنی. میزان مشارکت خودتو می‌نویسی پنجاه درصد و مشارکت استاد هم پنجاه درصد. داری فکر می‌کنی چقدر فرق هست بین این دو تا پنجاه. چقدر نامساوی‌اند این دو تا عدد. وقتی می‌خوای بفرستی برای مراسم، می‌بینی چهارصدهزار تومن ازت پول می‌خوان تا آشتو بچشن و داوری کنن. انتظار داری اونی که اسمش اول اومده این مبلغ رو بده، ولی انتظار بیهوده و باطلیه. پنجاه‌ها نامساوی‌تر می‌شن. کیف پولتو برمی‌داری و چهارصد تومن کارت می‌کشی. آشتم براشون می‌فرستی و می‌خورن و می‌گن به‌به چه طعمی، چه رنگی، چه عطری. دست گلت درد نکنه. بعد یه روز همکارت پیام میده میگه اون آشو برای منم می‌فرستی؟ میگی با کمال میل و آشتو براش ایمیل می‌کنی. در قابلمه رو برمی‌داره می‌بینه اسمش روی آش نیست. چند ساعت بعد استادت باهات تماس می‌گیره که ایدۀ آش کشک، ایدۀ اون همکارمون بود. ایشون در تهیۀ مواد اولیه و پخت‌وپز خیلی کمکمون کردن. اسم ایشونو تو بخش دست‌اندرکاران ننوشتیم؟ با توجه به این که ایدۀ مقاله مال ایشون بوده، و بخش زیادى از داده‌ها رو ایشون جمع کرده بودند، و در تحلیل‌ها هم کمک کرده بودند، به‌لحاظ اخلاقى و علمى کار درستى نیست که اسمشون نباشه. با بهت و حیرت به پیام استادت نگاه می‌کنی که کدوم ایده؟ بخش زیادی از کدوم داده‌ها؟ تحلیل چی؟ چه کمکی؟ یه نفس عمیق می‌کشی و شروع می‌کنی به تایپ کردن جواب استاد. می‌نویسی و پاک می‌کنی. هی می‌نویسی و هی پاک می‌کنی. جملاتتو جابه‌جا می‌کنی و سعی می‌کنی صادق باشی و در عین حال بدگویی هم نکنی. سعی می‌کنی خشمتو پنهان کنی. سعی می‌کنی گریه نکنی. حس می‌کنی دارن حقتو از چنگت درمیارن. می‌نویسی. پیامی که نوشتی رو چند بار می‌خونی و ارسال می‌کنی. «قبل از شروع کار که باهاشون صحبت می‌کردم، چنین تصمیمی داشتم و می‌خواستم باهم بنویسیم، ولی ایشون گفتن درگیر دفاع از رسالهٔ خودشون هستند و تا پایان مرداد نمی‌رسن برای این مقاله وقت بذارن. همون ابتدای کار، اردیبهشت‌ماه، مقالهٔ خودشونو برام فرستادن و پیشنهاد دادن از این روش استفاده کنم و دیگه بعدش پیگیری نکردن. دو سه بار حین کار برام سؤالاتی پیش اومد و نظرشونو پرسیدم و ایشون هر بار گفتن فعلاً فرصت پرداختن به مقاله رو ندارم. منم فکر کردم درست نیست حالا که سرشون شلوغه مزاحمشون بشم و درگیر کارم کنم. تحلیل و جمع‌آوری داده‌ها هم صفر تا صدش راستش با خودم بود. ایشون متأسفانه حتی فرصت نکردن تحلیلمو بخونن و کارمو تأیید یا تصحیح کنن. اما چون به هر حال طبقه‌بندی پیشنهاد ایشون بود، به مجله درخواست ویرایش می‌دم و اسم ایشون رو هم میارم. هدف من از همون ابتدا یه کار مشترک بود. وقتی موضوع رو پیشنهاد دادم و ایشون مقاله‌شونو فرستادن واقعاً خوشحال شدم. ولی حین کار وقتی مسئله‌ای رو مطرح می‌کردم و می‌گفتن امکان پرداختن به مقاله رو ندارن، حس می‌کردم دلشون نمی‌خواد همکاری کنیم و مزاحمم. از اون موقع که گفتن تا چهل روز نمی‌تونن به مقاله فکر کنن من دیگه پیام ندادم بهشون. قصدم تک‌روی و ضایع کردن حق ایشون نبود. من به‌قدری به مسائل حقوقی اهمیت می‌دم و رعایت می‌کنم که تو صفحهٔ تشکر و قدردانی پایان‌نامه‌م حتی اسم کتابدارها رو هم آوردم و ازشون تشکر کردم، چه رسد به کسانی که باهام همکاری کرده باشن. ولی جالبه که تو این مدت، ایشون فکر می‌کردن داریم همکاری می‌کنیم و من فکر می‌کردم چقدر دست‌تنهام.». استاد بابت توضیحات دقیق و کامل ازت تشکر می‌کنه و میگه «چون از پایبندى شما به مسائل اخلاقى کاملاً مطمئن بودم، بهتون پیام دادم. به‌نظرم خوبه که اسمشون بیاد.». اسمشون میاد. اون پنجاه درصد سهمت از مقاله کمتر میشه. به مصاحبه‌های پیشِ رو فکر می‌کنی. به اینکه همین استاد هم قراره جزو مصاحبه‌کننده‌ها باشه. به اینکه اگه قبول شی باید خودتو تو این سیستم هضم کنی. به اینکه باید بپذیری این سیستم نادلچسبو. فکر می‌کنی؛ به پژوهش، به درس و به دانشگاه و به انگیزه‌ای که نداری. به سهمِ کمتر از پنجاه درصدت برای کاری که تنهایی انجامش دادی. به خستگی‌ای که به تنت موند و می‌مونه تا ابد. حتی به اون چهارصد تومنِ بی‌زبون.

تو نازک‌طبعی و طاقت نیاری...

۲۵ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۸- معمای دو رامین

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۴ ق.ظ

دیروز به یکی از همکارای سابقم که دکترای زبان‌شناسی داره، پیام دادم و ازش راجع به استادهای زبان‌شناسیِ یه سری از دانشگاه‌ها سؤال کردم. با این همکارم سال ۹۴ تو ایرانداک آشنا شدم. من اون موقع ترم اول ارشد بودم و اون در حال دفاع دکترا بود. هردومون سرگروه بودیم. پروژه چهار تا سرگروه داشت که سه تاشون دکترای زبان‌شناسی بودن و من تازه ترم اول ارشد بودم. رشتهٔ کارشناسیمم مرتبط نبود و یه‌جورایی صفرکیلومتر محسوب می‌شدم. ولی چنان قابلیتی از خودم نشون دادم که همه فراموش کردن من هنوز یه واحدم از زبان‌شناسی پاس نکردم. رئیس پروژه روز آخر می‌گفت من تا حالا فکر می‌کردم شما هم مثل بقیه دانشجوی دکترایی. بعد از اون پروژه دیگه این همکارمو ندیدم تا دیروز که پیام دادم و ازش راهنمایی خواستم. وقتی فهمیدم الان خودش هیئت علمی یکی از همون دانشگاه‌هاییه که راجع بهشون ازش سؤال کردم کرک و پرم ریخت. قشنگ دست و پامو جمع کردم و بقیهٔ پیامامو رسمی‌تر پرسیدم. چون که داشتم با یه استاد صحبت می‌کردم و این احتمال وجود داشت تو جلسهٔ مصاحبه ببینمش. لذا باید حواسم به سؤالایی که داشتم ازش می‌پرسیدم بود. حس اینکه توسط دوست و همکارت موردمصاحبه واقع بشی یه حس عجیبیه که نمی‌شه وصفش کرد. متأسفانه دستور زبان فارسی، مؤنث و مذکر نداره و الان من مجبورم خاطرنشان کنم که دارم در مورد همکار خانوم صحبت می‌کنم. اگه متنو به عربی یا انگلیسی می‌نوشتم، همون ابتدای متن، اونجا که گفتم «ازش راهنمایی خواستم» می‌تونستم با یه ضمیر مذکر یا مؤنث بعد از «از» این اطلاع رو بهتون بدم و مجبور نباشم این همه توضیح به متنم اضافه کنم. خلاصه یه کم اطلاعات گرفتم ازش راجع به اینکه کجا کدوم استاد روی چی کار می‌کنه. من می‌نوشتم و اون ویس می‌فرستاد. توضیحاتش که تموم شد، گفتم بین این استادها هیچ کدوم رایانشی نبودن. ازش پرسیدم کسیو می‌شناسه تو این حوزه کار کرده باشه یا نه. گفت آقای گلشاهی رو می‌شناسه که هم‌دانشگاهیش بوده و ایرانداک هم بوده و حالا هیئت علمی فلان‌جاست. چون ویس می‌داد، دقیق نفهمیدم میگه گلشاهی یا گلشائی. حالا یه فلاش‌بک بزنیم به روزایی که می‌رفتم ایرانداک برای جلسات همین پروژه. اتاق رئیس ما انتهای سالن، سمت چپ بود. از آسانسور که میومدی بیرون، همون ابتدای سالن، دفتر یکی از استادهای اونجا بود به اسم رامین گلشائی. نمی‌دونستم تخصصش چیه و چه شکلیه و چند سالشه، ولی هر بار که اسمشو می‌دیدم، یاد رامین پسر همسایهٔ شش‌سالگیم می‌افتادم، یاد دو تا از خواننده‌های وبلاگم، یاد دو تا از بلاگرا و دو تا از هم‌دانشگاهیام. حتی یاد منظومهٔ ویس و رامین و دانشجوی استاد شمارهٔ ۱ هم می‌افتادم. ینی من تو اون چند ثانیه که از آسانسور میومدم بیرون، تا بپیچم دست چپ، یاد و خاطرات رامین‌های پیرامونم زنده می‌شد. بعدها که تصمیم گرفتم تو کنکور علوم شناختی شرکت کنم، دیدم یکی از منابع آزمون رو همین رامین گلشائی ترجمه کرده و دیگه هر موقع کتابو می‌گرفتم دستم، یاد ایرانداک می‌افتادم و یاد پسر همسایهٔ بیست‌ودو سال پیشمون و دو تا از خواننده‌های وبلاگم و دو تا از بلاگرا و دو تا از هم‌دانشگاهیام و حتی یاد ویس و رامین و دانشجوی استادم. حالا برگردیم به زمان حال و دوباره فلاش‌بک بزنیم به چند وقت پیش که لینکدینم رو فعال کردم. لینکدین افرادی که فکر می‌کرد ممکنه من بشناسمو هی معرفی می‌کرد که دنبالشون کنم. چون کلی دوست تو حوزهٔ زبان‌شناسی تو لینکدین داشتم، به‌واسطهٔ اونا لینکدین چند تا از استادامم دنبال کردم و به‌واسطهٔ این استادها، دوباره چند تا استاد دیگه معرفی کرد. یکی از این استادها رامین گلشائی بود. حالا وقتی این همکارم گفت آقای گلشاهی رو می‌شناسه که تو حوزهٔ رایانشی هم کار کرده، من بی‌هوا گفتم رامین گلشائی؟ گفت نه، گلشائی نه، گلشاهی. ولی تأیید کرد که آره اسمش رامینه. گفتم خب اگه این اون نیست، چجوری اسمش همونه؟! اینجا بود که اون معما شکل گرفت. دوستم داشت در مورد رامین گلشاهی حرف می‌زد، من در مورد رامین گلشائی. دوستم تربیت مدرس درس خونده بود و همکلاسیش که همون گلشاهی باشه هم اونجا درس خونده بود و گوگل می‌گفت رامین گلشائی هم فارغ‌التحصیل همون دانشگاهه. دوستم می‌گفت گلشاهی یه زمانی ایرانداک بوده. خب منم هر موقع می‌رفتم ایرانداک، هر موقع از آسانسور خارج می‌شدم، تا بپیچم دست چپ، اسم رامین گلشائی رو روی در اتاقش می‌دیدم. به دوستم گفتم این همونه ها. گفت نه اینی که من می‌گم گلشاهیه. هر دو اسم رو گوگل کردم، هر دو رو به‌عنوان زبان‌شناس آورد. البته یکی معروف‌تر. تو مقاله‌هاشون اسم انگلیسیشونو چک کردم. متفاوت بود. آخر یکی هی بود یکی ای. چون تو فارسی هم یکیشون گلشاهی بود یکیشون گلشائی. موضوع مقاله‌ها شبیه هم بودن. رزومه‌هاشون هم. این همه شباهت زیادی عجیب بود. حدسم این بود اسمشو عوض کرده، یا دو تا اسم داره، یا؟ نمی‌دونم. اگه لااقل اسمشو به انگلیسی یکسان می‌نوشت می‌گفتم فارسیش اشتباه تایپی داره. ولی اینا دو فرد کاملاً مجزا بودن. مجزا، در عین شباهت. چارهٔ کار این بود که عکس لینکدین آقای گلشائی رو برای دوستم بفرستم و ازش بپرسم آیا هم‌کلاسیت (گلشاهی) ایشونه یا نه. به چند دلیل نتونستم این کارو انجام بدم. دلیل اول این بود که این دوستم الان استاد بود و اتفاقاً استاد یکی از دانشگاه‌های مدّنظرم برای مصاحبه بود و نمی‌خواستم فکر کنه دارم با این سؤالا رفاقت قدیممون رو مستحکم‌تر می‌کنم و قصدم اینه که با اطالهٔ کلام بهش نزدیک‌تر بشم. تازه همین آقای گلشاهی یا گلشائی هم هیئت علمی همون جا بود. نمی‌خواستم فکر کنه هدفم اینه به اون استاد هم نزدیک بشم. چون که روال اینه دانشجو قبل از مصاحبه بره استادها رو شناسایی کنه و باهاشون صحبت کنه و خودشو بهشون بشناسونه. این‌جوری احتمال قبولیش بیشتر می‌شه. من چون این روال رو دوست ندارم، نه چنین قصدی داشتم نه می‌خواستم فکر کنه چنین قصدی دارم. فقط می‌خواستم قبل از مصاحبه استادها رو بشناسم و مثل ارشد نشه که تازه سر جلسه فهمیدم دکتر حداد رئیس فرهنگستانه. لذا وقتی فهمیدم این دوستم، خودشم استاده بابت راهنماییاش تشکر کردم و سریع به صحبتمون پایان دادم. بعداً از چند نفر از همکارا و دوستای دیگه‌م هم پرسیدم ببینم این دو نفرو (گلشائی و گلشاهی)، یا حداقل یکی از این دو نفرو می‌شناسن یا نه که همه‌شون گفتن نه، نمی‌شناسن. بعدشم یه‌جوری می‌پرسیدن چطور؟! که مجبور می‌شدم از اول همینایی که به شما گفتمو برای اونا هم توضیح بدم. یه راهشم اینه از خود گلشائی بپرسم که با توجه به اینکه اونم الان استاده، صورت خوشی نداره. لذا فعلاً بی‌خیال یافتن پاسخ این پرسشم که آیا گلشاهی همون گلشائیه یا اینا باهم فرق دارن و از دو هویت جدا برخوردارن. اگه جدا باشن که این همه شباهت شگفت‌انگیزه. اگرم یه نفر باشن که هیچ توجیهی ندارم که چرا با دو اسم متفاوت کتاب و مقاله نوشتن.

+ عنوان پست رو به قیاسِ عنوان معمای دو برادر نوشتم.

۲۴ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۷- همۀ رویاها

يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۳۲ ق.ظ

به‌نظرم اینکه سنایی می‌گه هزار سال به امید تو توانم بود، هر آنگهی که بیایی، هنوز باشد زود؛ گرچه یک ایدئال شاعرانه‌س، اما حرف سید علی صالحی به دنیای واقعی نزدیک‌تره:

دیر آمدی ری را

باد آمد و همهٔ رویاها را با خود برد...


+ ایدئال این‌جوری درسته. من خودمم تازه فهمیدم. از اینجا.

۲۳ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۶- از رنجی که می‌بریم

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۲ ق.ظ
چند وقت پیش که موجِ عکس سیاه و سفید به حمایت از حقوق زنان تو اینستا راه افتاده بود، این عکسمو سیاه و سفید کردم و گذاشتم تو صفحه‌م. هر دو صفحه‌م. هم برای فامیل، هم برای هم‌مدرسه‌ایا و هم‌دانشگاهیا. با این توضیح که «سه سال پیش تو حیاط شریف گرفتیمش؛ جلوی کتابخونه مرکزی. سمت راستی منم، وسطی منیره‌ست و سمت چپمون شیرین ایستاده. داریم در مورد بومی‌سازی طراحی و توسعهٔ نرم‌افزارهای کنترل ساختمان هوشمند مبتنی بر پروتکل‌های استاندارد جهانی صحبت می‌کنیم. عکسای سیاه‌وسفیدی که در پاسخ به پویش، یا چالش حمایت از زنان و اعتراض به تبعیض‌های جنسیتی می‌ذارید خوبه، لایک داره، ولی خوب‌تر اینه که بنویسید به‌عنوان یک زن چه محدودیت‌هایی رو تا حالا تجربه کردید و کدوما رو کنار زدید، چجوری موفق شدید، و با چه محدودیت‌هایی همچنان درگیرید. از دستاوردهاتون و تلاش‌ها و برنامه‌هاتون به‌عنوان یک زن بگید. از این متن‌های کلیشه‌ای و کپی پیستی نه؛ از شعارهای فمینیستی نه؛ نظر خودتونو بنویسید، راجع به خودتون بگید، از خودتون، تجربه‌های خودتون. اگرم حوصلهٔ نوشتن ندارید لااقل یه عکس معنادار و عمیق از خودتون بذارید که وقتی می‌بینیم راجع به پیامش فکر کنیم. فکر کنیم به دخترایی که بهشون گفتن ریاضی نخون چون محیطش مردونه‌س؛ به دخترایی که بعد از گرفتن دیپلم، خانواده‌شون نذاشتن برن دانشگاه؛ دخترایی که موقع انتخاب رشته و دانشگاه بهشون گفتن فقط شهر خودت؛ خوابگاهیایی که ساعت ورود و خروجشون کنترل شد و بابتِ تا نُهِ شب طول کشیدن امتحانشون، به نگهبان خوابگاه جواب پس دادن، به خانواده جواب پس دادن؛ دخترایی که بعد از تموم شدن درسشون، یا خانواده بهشون اجازه ندادن کار کنن، چون محیط جامعه مردونه‌ست، یا تو شرایط استخدامشون ظرفیت فقط برای مردها بود؛ و دخترایی که موقع ازدواج تسلیم عُرف‌های اشتباه جامعه شدن و شدن یکی از زن‌های معمولیِ آهنگ سینا حجازی. عکس رو تقدیم می‌کنم به دخترهایی که تو یه همچین جامعه‌ای موفق شدن که موفق بشن!.».


پریروز خبر حذف عکس دخترا از جلد کتاب ریاضی سوم ابتدایی تو فضای مجازی پیچید و دفترچۀ آزمون استخدامی منتشر شد و نتایج دعوت به مصاحبۀ دکترا اومد. دفترچه رو نشون بابا دادم و گفتم ببین، ظرفیت رشتۀ من همه‌ش برای آقایونه. گفت می‌خواستی یه رشتۀ دیگه بخونی. گفتم مگه من خواستم؟ کارنامه‌مو گذاشتی جلوی مشاور و تا چشمش به رتبه‌م افتاد گفت جز به برق شریف به چیز دیگه‌ای فکر نکن. عصر وقتی نتیجۀ دعوت به مصاحبه رو نشونش دادم و گفتم به‌نظرت کجا برم با بی‌اعتنایی گفت هیچ جا. اول ازدواج، بعد کنارش درستم بخون. یاد وقتایی افتادم که می‌گفت اول درس، بعد کنارشم هر چی دوست داری بخون. انگار که این هر چی دوست دارم ها نمی‌تونستن درس باشن. چیزی نگفتم. رفتم تو اتاقم. درو بستم. غصه خوردم. گریه کردم. شام نخوردم. غصه خوردم. نه از شدت علاقه‌م به درس و از فکر قله‌های فتح‌نشدۀ علم. نه. از اینکه بابای روشن‌فکری که وقتی ده سال پیش مردای فامیل بهش گفتن دخترتو نفرست غربت فرستاد، حالا پشیمونه. همونی که می‌گفت دوست دارم به آرزوهات برسی، همونی که با خبر موفقیتام خوشحال می‌شد و هر بار با خبر قبول نشدنم ناراحت می‌شد و هر بار می‌گفت بسپرم به فلانی که به استادات بگه موقع مصاحبه هواتو داشته باشن و وقتی می‌گفتم نه؛ من خودم از پس خودم برمیام، بیشتر بهم افتخار می‌کرد، حالا فکر می‌کنه اگه ازدواج نکنم نمی‌تونم از پس خودم بربیام. نگرانمه. می‌ترسه. چهار تا خواستگار زپرتی که عار بوده براشون مدرک تحصیلیشون کمتر از مدرک دختر باشه و منصرف شدن، این ترسو انداختن به جونش که اگه دخترش دکترا بخونه دیگه خواستگار سراغش نمیاد و دیگه نمی‌تونه ازدواج کنه و تنها می‌مونه و بدبخت میشه. نیاد پدر من. می‌خوام صد سال سیاه یه همچین کسی با چنین طرز تفکری نیاد سراغ من. من تنهایی رو ترجیح می‌دم به بودن در کنار کسی که همراهم نیست، بلکه سدّ راهمه.
۲۲ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۵- نگیم سرده، نگیم از دهن افتاده

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۱ ق.ظ

تو یادداشت‌های گوشیم یه یادآوری هست به اسم آش علی‌بابا. تو بخش کارهایی که باید انجام بدم. فکر کنم اوایل آذر پارسال بود. تهران یه کاری داشتم و یه چند روزی اونجا بودم. هر ماه یه بار، دو ماه یه بار و گاهی هم ماهی سه چهار بار می‌رفتم تهران و چون درسم تموم شده بود و خوابگاه نداشتم، یه شب خونۀ این فامیل بودم، یه شب خونۀ اون فامیل، یه شب خوابگاه این دوستم، یه شب خوابگاه اون دوستم و بعضی شبا هم بنیاد سعدی که حکم خوابگاهو داشت. طول روز هم از این سر شهر می‌رفتم اون سر شهر برای فلان کار و فلان جلسه و نه زمان غذا خوردنم مشخص بود، نه مکانش، نه اینکه چی قراره بخورم. تو یکی از همین سفرها بود که یکی از خواننده‌های وبلاگم آش علی‌بابای میدان توحیدو پیشنهاد کرد. برگشته بودم خونه. گفتم این سری که نشد؛ سری بعدی که رفتم تهران، حتماً می‌رم امتحانش می‌کنم. چون که من عاشق آشم. نوشتم تو لیست یادآوری. یکی دو هفته بعد باز دوباره مسیرم افتاد سمت تهران. از اونجا رفتم مشهد برای کنفرانس و وقتی برگشتم تهران یه گروه تلگرامی درست کردم اسمشو گذاشتم آش علی‌بابا. به دوستام اطلاع دادم هر که دارد هوس آش علی‌بابا بسم‌الله. ششصد تا پیام بینمون رد و بدل شد تا بالاخره تونستیم روز و ساعتشو هماهنگ کنیم. اسم گروهو گذاشتم «آش علی‌بابا، دوشنبه ۱۰ تا ۱۲». سنجاق کردم همه ببینن. عکس کاسۀ آش نیکوصفتم گذاشتم به‌عنوان عکس گروه. ولی آلودگی هوا برنامه‌هامونو ریخت به هم. مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها و اداره‌ها و همهٔ شهر تعطیل شد و دیگه نمی‌شد رفت بیرون. دو سه تا از جلسه‌هام لغو شدن و نتونستم همۀ کارامو انجام بدم و برگشتم خونه. اسم گروهو عوض کردم گذاشتم «آش علی‌بابا، به وقت دیگری موکول شد». از اون موقع تا حالا نه تونستم برم تهران، نه پیامی تو گروه گذاشته شد، نه دیگه اون جمعو میشه جمع کرد. و نه خودم حس و حال گذشته رو دارم که تنها برم آش بخورم. دلم هم نمیاد از یادداشت‌هام پاکش کنم که یادم نیاره خواسته‌های سردشده و ازدهن‌افتادهٔ گذشته رو.

همین‌جوری که داشتم به آرزوهای ازدهن‌افتاده‌م فکر می‌کردم که بس که به‌وقتش نشد، شوقم رو نسبت بهشون از دست دادم، یاد پستِ نگیم کشکش کمه افتادم. اتفاقاً اون پستم راجع به آش بود؛ آشی که استعاره از خواسته‌هامونه. دیدم اون سری نگار اینا کنار آش بهمون شکلات هم داده بودن :)) 

پ.ن۱: آقازاده رو نمی‌بینم ولی در جریان سکانس آش و هشتگ کاسۀ آش و شکلاتش هستم و حالا اگه یه وقت حسشم داشتم تنهایی برم علی‌بابا دیگه روم نمیشه برم تو و از یارو یه کاسه آش بخوام :| با این فیلم‌نامه‌هاشون :| ضمن اینکه ما آش و شکلات می‌گرفتیم وقتی آش و شکلات گرفتن هشتگ نبود :|

پ.ن۲: پستِ «نگیم کشکش کمه» رو تاسوعای پارسال نوشته بودم. امسال تاسوعا خونه موندیم. امسال نه آش داشتیم، نه شله‌زرد، نه چارتایی مثل هر سال رفتیم امامزاده شمع گرفتیم، نه تو لیوان جغدی چای هیئت خوردیم.

۲۱ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۴- the

پنجشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۰ ق.ظ

ساده از کنار اعداد رد نمی‌شم. گاهی خیره می‌شم به پلاک ماشین جلویی که چیزی یا کسی رو یادم انداخته، گاهی به قیمت‌ها، گاهی به تاریخ انقضا، به شماره‌های شناسنامه، درصد شارژ و تعداد کلمات نوشته‌هام توی وُرد. همین چند وقت پیش بود که برای مقاله‌م چکیده می‌نوشتم. «۱۹۹۳جمله از این ۱۴۰۰۰ جمله وام‌واژه دارند. تعداد وام‌واژه‌های موجود در پیکره با تکرار، ۲۴۹۲ و بدون تکرار، ۶۰۴ است که ۱۳۴ مورد از این...». آه حسرت‌باری کشیدم که کاش تعداد جملاتِ دارای وام‌واژه ۱۹۹۲ تا بود. به‌نیت تاریخ تولدم. بعد خیره روی این ۲۴۹۲ و ۶۰۴ و ۱۳۴، غرق در فکر و خیال و معنا. باید چکیده‌های فارسی و انگلیسی رو توی سایت مجله آپلود می‌کردم. قبل از اینکه بفرستم برای مجله فرستادم برای دوستم که بخونه و اگه ایراد نگارشی داره درستش کنم. سایت به تعداد کلمات ارسالی حساس بود. نباید بیشتر از ۲۵۰ کلمه استفاده می‌کردم. خطا داد. قبول نکرد. نوشت چکیدهٔ انگلیسی ۲۵۴ کلمه هست و باید حداکثر ۲۵۰ تا باشه. فارسیش ۲۴۵ تا بود و مضرب پنج بود. رند بود. دوستش داشتم. ۲۵۴ هم قشنگ بود. هم یکانش چهار بود، هم ۴۵ و ۵۴ معکوس هم بودن. ولی سایت اینو نمی‌فهمید. پاشو کرده بود تو یه کفش که حداقل چهار تا از کلماتو پاک کن. چند بار خوندمش. به همۀ جمله‌ها و واژه‌ها نیاز داشتم، ولی چهار نفر باید پیاده می‌شدن از این اتوبوس، از این آسانسور. باید اون چهار نفری رو انتخاب می‌کردم که حذفشون چکیدۀ فارسی رو به هم نریزه. به دوستم گفتم چی کارش کنم؟ یه نگاهی به متن انداخت و گفت به جای with the aim of بنویس for، به جای the corpus of spoken Persian بنویس spoken Persian corpus. این‌جوری ۹ کلمه به ۴ کلمه تبدیل شد. یعنی ۵ کلمه کم شد و شد ۲۴۹ کلمه. مشکلم به همین سادگی و خوشمزگی حل شد و خوشحال شدم. البته خوشحال‌تر می‌شدم اگه ۲۵۰ کلمه می‌شد. ۲۵۰ رُنده و بیشتر از ۲۴۹ دوستش دارم. ۲۴۹ انگار یکیو کم داره. انگار یه صندلیش خالیه، انگار یکی هست که نیست، یه جای خالی داره این عدد. از دوستم تشکر کردم و برای بار آخر، متنو مرور کردیم تا اگه مشکلی نداره بفرستم برای مجله. نمی‌دونم برای بار چندم داشتیم می‌خوندیمش. گفت باید به جای gender of speakers بنویسی gender of the speakers. همیشه به دقتی که داره غبطه می‌خورم. با اینکه خودم آدمِ مو رو از ماست بیرون کِشنده‌ای هستم و تجربۀ ویراستاری دارم، ولی دقتم در برابر دقت این دوستم هیچه. هیچ. چه غلط‌های املایی که از توی همین پست‌هایی که قبل از انتشار، ده‌ها بار می‌خونم و ویرایششون می‌کنم پیدا نکرده. the رو به جمله‌م اضافه کردم. هم جمله‌م درست شد، هم اون صندلی خالی پر شد. برای بار آخر خوندمش و به حال خوب چکیده غبطه خوردم؛ به کامل بودنش. به the فکر کردم. به theهایی که باید باشن و نیستن، به جای خالیشون.

۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۳- این هندونۀ سربسته

چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۱۹ ق.ظ

بعضی از مسائل هستن که نوشتن دربارۀ اونا، خطوط قرمز من هستن و سعی می‌کنم تا جایی که بتونم راجع بهشون تو وبلاگم ننویسم. اگر هم مطلبی باشه تو وبلاگ خصوصیم می‌نویسم و منتشر نمی‌کنم. تو حالت پیش‌نویس نگه‌می‌دارم اون مطالب رو. در واقع اگر هم بنویسم برای خودم می‌نویسم. یکی از این موضوعات بحث خواستگاریه. جز یه بار که از روی بی‌تجربگی خاطره‌ش رو اینجا نوشتم، یادم نمیاد اومده باشم و تعریف کرده باشم فلان روز فلان اتفاق افتاد و چنین شد و چنان شد و اینو گفتیم و اینو شنیدیم. همون یه باری هم که نوشته بودم، چند روز بعدش پشیمون شدم و چون رسم و عادت ندارم پست‌هایی رو که منتشر کردم بعد از انتشارشون حذف کنم، رمزدارش کردم و کسی رمزشو نداره. الانم نیومدم خاطره تعریف کنم. یه مطلبی بود که حس کردم گفتنش اینجا خالی از لطف نیست.

خواستگار داشتن و خواستگاری رفتن تو این سن یه امر طبیعیه و منم مثل خیلی از دخترا، چند ساله با این موضوع درگیرم. چون مخالف ازدواج سنتی‌ام، معمولاً اجازه نمی‌دم اول خواهر و مادر بیان بپسندن بعد برن پسرشونو بیارن. ولی چند بار زورم نرسید مقاومت کنم. مادر و خواهرشونو برداشتن آوردن دیدنم که باهم صحبت کنیم. این روش که آدم با یه غریبه که تا دو ساعت پیش اسمشم نشنیده بود بشینه صحبت کنه که تازه آشنا بشه و ازدواج کنه اصلاً موردپسند من نیست. حالا کِی اومدن؟ همه‌شون یک هفته قبل از کنکورهای ارشد و دکترا. آخری همین مردادماه، یک هفته قبل از آزمون. همه‌شون هم می‌دونستن و گفته بودم امتحان دارم. عالم و آدم می‌دونستن که من کی کنکور دارم و هر کی یه ذره شناخت نسبت به من داشته باشه می‌دونه تیپ شخصیتیم جزو تیپ‌های درسخون و درس‌دوسته!. ایدئال اینه که خودش یه سر به سایت سنجش بزنه و از تاریخ آزمون مطلع بشه بعد پا پیش بذاره. این ایدئاله و حالا اگه طرف از این وادی پرته و نمی‌دونه سایت سنجش و کنکور چیه، لااقل وقتی گفتیم و فهمید ذهن طرف مقابلش این روزا درگیره، بگه خب بعد از آزمون میایم. حالا اگه عجله داره که تا عیدها و ولادت‌ها تموم نشده تکلیفش مشخص بشه و اگه نشد سریع بدون فوت وقت بره سراغ بعدی!، لااقل وقتی اومد، عذرخواهی کنه که مصدّع اوقات شده. چون واقعاً مصدّع اوقاتم شده بودن و با این توضیح که صُداع ینی سردرد، من از شدت سردرد نه خواب داشتم نه خوراک. منِ کم‌توقع به همین عذرخواهی هم راضی بودم به خدا. ولی خب دریغ از ذره‌ای درک موقعیت، عذرخواهی و عذاب وجدان. اینجا دو تا مسئله مطرحه. یا اینا متوجه شرایطتون هستن، اما انقدر خودخواهن که شرایط شما و تمرکزی که بهش نیاز دارید براشون مهم نیست، که خب سالی که نکوست از بهارش پیداست و باید حساب کار دستتون بیاد که اینی که الان متوجه شرایط روحی شما نیست، بعیده بعداً متوجه شرایط دیگۀ شما در زمینه‌های دیگه بشه. یا خودخواه نیست، ولی متوجه اهمیت مسئله‌ای که درگیرش هستین نیست و نمی‌دونه کسی که کنکوریه روزای آخر تست می‌زنه و خلاصه‌هاشو مرور می‌کنه و مهمونی نمی‌ره و خونه‌شون مهمون نمیاد و یه ساعت هم براش یه ساعته. اینایی که تو این دانشگاه‌های بدون کنکور درس خوندن، یا اینایی که وقتی می‌رفتن سر جلسۀ آزمون نمی‌دونستن کنکور تستیه یا تشریحی، جزو همین قشری هستن که متوجه اهمیت موضوعی که شما درگیرشین نیستن. همین می‌تونه اولین تفاوت شما با اون فرد باشه. مثالی که زدم مثال درسی و کنکوری بود، ولی ممکنه شما ورزشکار باشید و تو اون مقطع درگیر مسابقه باشید، یا دغدغهٔ کاری داشته باشید یا هر مسئلهٔ دیگه‌ای. اصل حرفم وقت‌شناسی و درک شرایط موقت و ویژهٔ طرف مقابله. 

همون یه مطلب مدّنظرم بود که بگم؛ ولی حالا که تا اینجا گفتم، دو تا نکته هم راجع به تماس تلفنی بگم. خانومه زنگ می‌زنه میگه برای امر خیر تماس گرفتم و کلی اطلاعات اعم از تحصیلات و قد و وزن و تعداد خواهر و برادر و شغل و زیربنای خونه و مایملک می‌گیره و آدرس خونه رو می‌خواد‌، ولی خودشو معرفی نمی‌کنه. یا زنگ می‌زنه به موبایل خودم و شمارهٔ خونه رو می‌خواد و همچنان خودشو معرفی نمی‌کنه. والا من هر جا به هر کی برای هر کاری زنگ بزنم، حتی اگه مطمئن باشم طرف شماره‌مو داره و منو می‌شناسه، باز بعد سلام خودمو معرفی می‌کنم. چون اینو جزو آداب اجتماعی می‌دونم. اگه اشتباه هم زنگ زده باشم باز توضیح می‌دم که با فلانی کار داشتم و مثل اینکه اشتباه گرفتم. این دیگه از بدیهی‌ترین آداب اجتماعیه که من حتی تو فضای مجازی، تو اولین پیام‌ها و کامنت‌هام هم رعایت می‌کنم و می‌گم کی‌ام و از کجا اومدم. اون وقت کسی که برای اولین بار زنگ زده، ناشناسه، و اطلاعات خصوصی می‌پرسه و آدرس می‌خواد، نباید خودشو معرفی کنه؟ نباید جلب اعتماد کنه؟ حالا میایم آشنا می‌شیمم شد جواب؟ شگفت‌انگیزتر اونایی هستن که خودشونم نمی‌دونن با کی و کجا تماس گرفتن. اونایی که بعد از گرفتن اطلاعات دیگه زنگ نمی‌زنن هم جالبن. همین چند وقت پیش یه خانومی زنگ زد پرسید دختر مجرد دارین؟ بعدشم فقط مقطع تحصیلیمو پرسید و خداحافظی کرد. حتی رشته‌م هم نپرسید. خودشم که معرفی نکرد. خنده‌م گرفته بود و تو دلم هزار بار آرزوی شفای عاجل می‌کردم برای این قشر و هزار بار از خدا می‌خواستم سریعاً منو از دست اینا نجات بده. و البته دیگه زنگ نزد. متأسفانه چون این احتمال رو میدم که دوست و آشنای دوستان و آشنایانمون باشن نمی‌تونم پشت تلفن بشورم پهنشون کنم روی بند و مؤدبانه برخورد می‌کنم. کلاً این ناشناس بودنشون دست و بالمو می‌بنده تا نتونم برخورد شایستهٔ شخصیتشون داشته باشم. روال جواب گرفتن از پسر بعد از مراسم خواستگاری هم جالبه. من وقتی نظرم منفیه، ناز نمی‌کنم. الکی طرف مقابلم هم منتظر نمی‌ذارم. سریع به جمع‌بندی می‌رسم و همون موقع با دلیل یا به خودشون می‌گم نه یا وقتی رفتن، می‌سپرم به خانواده که اگه زنگ زدن بهشون بگید نه. اون وقت برای دریافت جواب مثبت یا منفی از طرف اونا، روال اینه که اونا برن و فکر کنن و اگه نظرشون مثبت بود چند روز بعد تماس بگیرن بگن ما با شرایط شما موافقیم و اگه نظرشون منفی باشه، دیگه رسم نیست زنگ بزنن بگن اینو. حالا ایدئال من اینه که اینا دلیل منفی بودن نظرشونو شفاف بگن تا اولاً طرف بره اون ایرادشو اگه اصلاح‌شدنی بود اصلاح کنه ثانیاً اگه دو طرف کس دیگه‌ای رو با این ویژگی‌ها می‌شناختن به همدیگه معرفی کنن. یه همچین جامعۀ آرمانی‌ای دارم من. اون وقت این جماعت زنگ هم نمی‌زنن برای نهِ خشک و خالی، چه برسه به توضیح. ینی اگه خانوادۀ پسر نظرشون منفی باشه به‌معنای واقعی کلمه گم و گور میشن (اصطلاحی قشنگ‌تر از این بلد نیستم در مواجهه با یه همچین رسمی).

پ.ن: چند وقت پیش با یکی از دوستام راجع به این مسائل صحبت می‌کردم. گفت پارسال دانشگاه کارگاه آموزشی داشت و تو اون کارگاه شاهین فرهنگ سخنرانی کرده و دانشجوها سؤال‌هاشونو پرسیدن و لینک این سخنرانیا رو برام فرستاد. من تا اون موقع اصلاً نمی‌دونستم شاهین فرهنگ کیه و هیچ پیش‌زمینۀ ذهنی در موردش نداشتم. خیلی هم اهل سخنرانی گوش دادن نیستم. چون معمولاً با منطقی که پشت حرفای طرف هست موافق نیستم. حالا چون اون دوستمو قبول دارم، پیشنهادشو رد نکردم و اون ده دوازده تا فایلی که تو کانال دانشگاه گذاشته بودنو دانلود کردم که گوش بدم. اتفاقی اول فایل ۲۹ بهمن پارسالو باز کردم. یک ساعت و ۴۵ دقیقۀ اولش خوب بود. ده دقیقۀ پایانی، یه پسری اومد یه سؤالیو مطرح کرد که باورم نمی‌شد این سؤال، سؤال دانشجوی اون دانشگاه باشه. گیر عجیبی داده بود به اینکه زن عقل نداره و دلیل و برهان هم میاورد. این آقای فرهنگ هم هر چی توضیح می‌داد و می‌گفت اون حدیث جعلیه می‌پرید وسط حرفش که نه جعلی نیست. منم با بهت و حیرت به این فکر می‌کردم که بیچاره کسی که حاضر بشه زن این بشه. که خب یادم افتاد یه سری از خانوما خودشونم فکر می‌کنن عقل ندارن و مشکل نیمهٔ گمشدهٔ اون بزرگوار هم حل شد همون‌جا. ینی انقدر این چند دقیقۀ پایانی این فایل شگفت‌انگیز بود که هر بار یادش می‌افتم با شگفتی از خودم می‌پرسم چند سال طول می‌کشه نسل این طرز تفکر منقرض بشه؟

+ این لینک تلگرامی اون فایله. پنجاه مگابایته تقریباً. تو همین کانال با هشتگ فرهنگ ده تا فایل دیگه هم هست.

۱۹ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۲- خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود

سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۱۸ ق.ظ

یادآوری و خلاصه‌ای از آنچه گذشت:

فصل دُردانه رو به‌نیت اینکه این فصل، فصل دکترا باشه کلید زده بودم. سه سال پیش بعد از تموم شدن دورۀ ارشد و برگشتن به خانه، از علاقه‌م به علوم شناختی، رشتۀ سومی که برای ادا