شباهنگ

شباهنگ

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

آخرین نظرات
پیشنهادهای شباهنگ

۷۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


عکس: کربلا, بین‌الحرمین

+ از هفته دیگه باید برم سراغ کارای فارغ‌التحصیلی و ثبت نام

+ بقیه کلیدواژه‌ها و خاطرات بمونه برای بعد...

+ عاشق صدای خس خس سرماخورده خودمم، دوست دارم برم رو منبر و هی حرف بزنم

۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۰
شباهنگ

پریشب بعد نماز, شیخ کنج عزلتی در حیاط مشرف به حرم برگزید و مشغول دعا و نیایش شد

ناگاه قرص نانی از انبان (= ظرفی که در آن زاد نگه دارند) درآورد تا تناول نماید

کودکی از کنار شیخ می‌گذشت و شیخ را می‌نگریست

وی نیمی از نان را به کودک داد و مشغول تناول آن نیم دیگر شد و

لحظاتی بعد ضربات مکرر دستی را بر شانه اش حس نمود

برگشت و دید همان کودک بازم نون میخواد!

نیمی دیگر از نیم قبلی را نیز به کودک داد و کودک رفت

و شیخ غرق در بحر مکاشفت بود که اگر نیمی از نان را بخورد و کودک دوباره بازگردد و نیم دیگرش را بخواهد 

و اگر این تصاعد هندسی تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند, چه مقدار از نان سهم کودک و چه قدر از آنِ شیخ خواهد بود



فرمول‌های مربوطه را به یاد آورد و مشغول محاسبه بود که کودک بازگشت

شیخ لبخند زد و قرص نان دیگری از انبانش بیرون آورد و به کودک داد و به محاسباتش ادامه داد

اندکی گذشت

کودک با مادرش برای تشکر آمده بود

ولی تشکرشان لامفهوم بود

زیرا شیخ عربی بلد نبود

حالا این نونا کدوم نونا بودن؟

داشتیم می‌رفتیم برای نماز و زیارت, چند تا نونم با خودم برداشتم

نون صنعتی مخصوص اینجا, شبیه باگته, ولی توش خالیه, شکلشم لوزیه

مامان رفت قسمت تفتیش و منتظر بود منم بگردن برم تو

خانومه پرسید موبایل؟

گفتم نه

یه نگاه به ظرفی که توش نون گذاشته بودم کرد, بعد دوستشو صدا کرد اونم نگاه کرد

بعد رئیسشون اومد گفت نمیشه ببری تو و برگرد بده امانت

خوشبختانه فارسی بلد بود و پیامش مفهوم بود

حالا ملتم پشت سرم صف بستن به چه طویلی و

یه جوری برم گردوندن چنان که گویی بمبی چیزی کشف و ضبط کرده باشن

منم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون رفتم دور زدم و از یه در دیگه رفتم تو و

اونجا به نونا گیر ندادن

رفتم تو و ظرفی که توش نون بود رو کنار پله‌ها مخفی کردم و رفتم سراغ مامان

چون مامان همون جا کنار خانومای مفتش ایستاده بود و منتظر من بود برم امانت و برگردم

اون نونا که شیخ داشت به کودک می‌داد همین نونا بود


اون خانومه یادتونه؟ همون دوست مشهدی‌مون که دخترش اول دبیرستان بود و لباس مشکی و اینا

خانومه کلی چیز میز بلد بود

مثلاً می‌گفت نمازای مستحبی رو می‌تونی همین‌جوری که راه میری و کاراتو انجام میدی

یا رانندگی می‌کنی یا آشپزی یا حالا هر چی, بخونی, ینی فقط ذکراشو بگی و

موقع رکوع و سجده هم فقط چند ثانیه کافیه چشارو آروم ببندی و ذکرشو بگی

خدایی نمی‌دونستم

صبح بعد نماز با دخترش نشسته بودم, 

خانومه گفت اگه حال و حوصله دارید امین‌الله و آل یاسین بخونید و 

دعای عدیله هم برای قبر و قیامتتون خوبه

اولین بارم بود اسم این دعاهارو می‌شندیم, اون وقت دخترش همه رو حفظ بود

کمم نبودناااا!

اون وقت شیخ!!! هنوز سوره قدر و فلقو حفظ نیست :|


بعد از زیارت مامان برگشته بهم میگه یه چیزی تعریف می‌کنم برو تو وبلاگت بنویس

اینو که گفت خنده‌ام گرفت

بعد تا اومد تعریف کنه خنده‌ام بیشتر شد

حالا هی مامان میخواد بگه

من هی می‌خندم

به زور جلوی خنده‌مو گرفتم که بگو

تا اومد جمله‌شو شروع کنه باز خنده‌ام گرفت

برگشته میگه اصن تو میدونی چی میخوام بگم انقدر می‌خندی؟

من با همون حالت خنده, بریده بریده: نه

ولی لابد خنده داره که قراره 

تو وبلاگم

بنویسم

هیچی دیگه

انقدر خندیدم که الانم یادم می‌افته خنده ام می‌گیره

نکته اینجاست نمی‌دونستم دقیقاً به چی دارم می‌خندم

آخرشم نگفت قضیه چی بوده

آخه تا میاد شروع کنه بگه خنده‌ام می‌گیره


وقتی یه بچه می‌بینم اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که بذارمش تو کیفم و فرار کنم :دی

اصن بچه می‌بینم آب از لب و لوچه ام میچکه یا می‌ریزه (نمی‌دونم می‌چکه یا می‌ریزه)

این پست خاتون را دریابید

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۰
شباهنگ

روز اول یه آقاهه رو دیدم کپی وحید طالب‌لو (یه زمانی دروازبان دوم تیم ملی بود)

عین سیبی که از وسط نصف کرده باشی

یه خانوم مسن هم باهاش بود, رو ویلچر که حدس زدم مامانشه

چند دقیقه بعد یه دختربچه رو باهاش دیدم و حدس زدم دخترشه

بعد این دختره اومد به این خانومه که کنار ما نشسته بود گفت بابا میگه بیاین بریم

فهمیدم این خانومه هم زنشه

یه دختره هم کنار خانومه بود که به خاطر شباهتش به آقاهه حدس زدم خواهرش باشه

ینی عمه‌ی دختربچه 

روز بعد دوباره همین خانواده رو همون جا موقع نماز دیدم

روز بعد تو حیاط دیدمشون,

روز بعد خانومارو توی حرم دیدم,

بعدش توی بین الحرمین دیدم,

تو قسمت امانت و کفشداری دیدم و 

توی بازار دیدم

ینی الان حس می‌کنم برگردم تبریز بازم می‌بینمشون و لو ترک نبوده باشن

و حتی امکان داره که خونه‌شون کوچه روبه‌ررویی خوابگاهمون باشه مثلا

+ یاد این پست دختر حوا افتادم 


دیروز از یکی از خانومای مسئول حرم (فکر کنم بهشون میگن خادم) پرسیدم کی دعای کمیلو می‌خونن

نفهمید

گفتم زمان؛ کمیل؛ وقت؛ ساعت؟

گفت, ثمن, ثمان, یا یه همچین چیزی

گفتم اوکی فهمیدم؛ هشت

دستشو نشونم داد و با انگشتش نوشت هشت

گفتم فهمیدم

ولی خب ول کن نبود

فکر می‌کرد متوجه نشدم :|

رفتم نشستم حرم, روبه‌روی ضریح, همون جای همیشگیم :دی

دعای توسل و زیارت عاشورا و هر چی عشقم می‌کشید می‌خوندم و 

یه خانومه تو کف من بود

هی نگاه می‌کرد

نماز می‌خوند

ذکر می‌گفت, تموم میشد

باز نگام می‌کرد

نماز می‌خوند

باز هی نگام می‌کرد

کتاب دعارو که بستم, اومد نزدیک‌تر و گفت التماس دعا, قبول باشه, خدا حاجتتو بده, اهل کجایی و

هیچی دیگه!

بعدش رفت

چیه؟

کلید اسرار که نیست حتماً انتهای عبرت‌انگیز داشته باشه

والا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۹
شباهنگ

202- تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۲ ق.ظ

دیشب چهارتایی پا شدیم رفتیم دکتر

بابا منو فرستاد تو مطب و بعد خودش داشت با دکتره حرف می‌زد

خودمو آماده کرده بودم اون یه چیزی بپرسه من بگم لامفهوم, من یه چیزی بگم اون بگه لامفهوم

دیدم با یکی از این چوب بستنیا و دو بسته قرص اومد تو و (بابا توضیح داده بود که سرما خوردم)

گفتم سلام و بعد از احوالپرسی به زبان شیرینی فارسی و ذوق مرگ شدن من از این بابت, 

گفت آچ آغزیوی (= باز کن دهنتو)

من: !!!

همین‌جوری که دهنم باز بود زل زده بودم تو چهره‌اش و داشتم به این فکر می‌کردم که این ترکِ کجاست؟

بعدش بابا اومد تو و دکتره پرسید نچه کیلو سان؟

گفتم 45, 46

بابا گفت اندازه یه گونی سیمانه

خندیدیم

موبایلشو درآورد و با ماشین حساب یه چیزیو حساب کرد و گفت پس این سفیکسیم 400 هارو نصف کن,

بعد رفت دیکلوفناک سدیم 25 آورد, گفت اینم فعلاً بخور اگه خوب شدی نخور معده‌ات خونریزی می‌کنه

اومدیم بیرون, تو کف این دکتره بودم

به بابا میگم اهل کجا بود؟

گفت اردبیل

گفتم آهان, علی دایی

بعد خندیدیم که الکی مثلاً با اردبیلیا مشکل داریم

با ارومیه‌ایا مشکل داریم, با اصفهانیا مشکل داریم, با تهرانیا مشکل داریم

اصن ما کلاً مشکل داریم :))))))

انقدر حواسم پرت دکتره بود (چقدرم متین و مودب بود :دی) که یادم رفت اونجا قرصامو بخورم

اومدیم بیرون, وسط خیابون یادم افتاد می‌خوام قرص بخورم و آب می‌خوام

رفتیم تو یه مغازه که مهر و سجاده می‌فروخت, خاله 80 ساله بابا بهمون سپرده حلقه یاسین بخریم

فروشنده افغانی بود

دیدم آب داره, به بابا گفتم که بهش بگه که بهم آب بده

فکر کردم لابد تو لیوان یه بار مصرف میده دیگه

اینم تو لیوان خودش داد

بنده خدا لیوانش تمیز تمیز بودااااااا ولی خب به هر حال لیوان خودش بود

گفتم میشه یه لیوان دیگه بدید؟

گفت همینو دارم ولی تازه شسته کرده بود :))))

بعد به ترکی به بابا گفتم آخه من اِو دَ سیزین لیواناردا سو ایشمرم بونون لیوانین دا سو ایچیم؟

(= آخه من تو خونه تو لیوانای شما آب نمی‌خورم تو لیوان این آب بخورم؟)

خلاصه چشامو بستم و با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش آبو خوردم و لبخند و تشکر و

چند تا چیز میزم خریدیم و اومدیم بیرون

داشتیم برمی‌گشتیم, دیدم بابا میگه این افغانی بود, ولی ترکی هم بلده

من: !!! واااااااااااای! ینی فهمید چی می‌گفتم؟!!! 

آخه چه معنی داره یه افغانی پاشه بیاد کربلا, مسلط به عربی باشه و ترکی هم بلد باشه

والا!

پ.ن1: از همون مغازه هه که روسری قرمزمو خریده بودم یه روسری سبز و سفیدم خریدم و

الان حس پرچم بودن بهم دست داده :)))))

پ.ن2: چند مغازه پایین‌تر, از یه لباس مجلسی صورتی خوشم اومد,

به بابا گفتم بریم بپرسیم قیمتش چنده

همین که مامان لباسه رو دید گفت منم میخوام

حالا بابا هم می‌گفت این که لباس خوابه از چیش خوشتون اومده

قیمتشو که پرسیدیم, یه عدد نجومی و گزافی گفت که دهنمو وا مونده بود!!!

حالا تا صبح به لباس خوابه می‌خندیدم و به بابا می‌گفتم هنوزم معتقدی لباس خواب بود؟

پ.ن3: دکتره گفت آبلیمو رو با عسل بریز تو آب ولرم و هم بزن و بخور

الان دارم همین کارو می‌کنم

و به جرئت می‌تونم بگم یکی از مزخرف‌ترین طعم‌هاییه که تو عمرم تجربه کردم

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۲
شباهنگ

201- اِلی المُستَشفی

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ



حالا خوبه همیشه یه ماسک جلوی دهنم بود و با دستکش می‌رفتم زیارت و برمی‌گشتماااااا, نه در و دیوارو بوسیدم, نه آب و نون غیر پاستوریزه خوردم نه خیرات و نذری و نه هیچی؛


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۲
شباهنگ

ما به آدم‌ها زود عادت می‌کنیم

به همان فرمی که روز اول ملاقاتشان کرده‌ایم عادت می‌کنیم

تغییر کردنشان برایمان سخت می‌شود و از دست دادنشان سخت‌تر

به خلق و خوی آدم‌ها عادت می‌کنیم و تغییر آن‌ها در طول زمان را سخت می‌پذیریم

ما حتی به عادت‌های آدم‌ها هم عادت می‌کنیم

و تغییر عادت‌های آن‌ها، عادت‌های ما را هم تغییر می‌دهد و پذیرش این موضوع برایمان سخت است

ما به کارمان زود عادت می‌کنیم؛ به میزمان، به کامپیوترمان، به همکارانمان

به روتین‌هایی که گرفتارش می‌شویم؛ گاهی همه‌ی این‌ها برایمان سخت و عذاب‌آور می‌شود

اما چه می‌توان کرد؟ ما عادت کرده‌ایم که با همین شرایط کارمان را ادامه دهیم

و خو بگیریم به روزهایی که از پس روزهای دیگر می‌آید

وقتی صحبت از تغییر این عادت‌ها به‌میان می‌آید دست و دلمان می‌لرزد

ما به گلدان روی میزمان، به کتاب‌های کتابخانه‌مان، به خودکاری که مدت‌ها با آن می‌نوشتیم

به لباس‌هایی که مدت‌ها داشته‌ایم عادت می‌کنیم و از دست دادنشان برایمان سخت می‌شود

همه‌ی عادت کردن‌ها بد نیستند. اما در میان همه‌ی این‌ها عادتی رنج‌آور وجود دارد

ما به رنج‌هایمان عادت می‌کنیم. ما عادت می‌کنیم که رنج بکشیم

سال‌ها موقعیت‌های عذاب‌آور را تحمل می‌کنیم چون به آنها عادت کرده‌ایم

مثل این‌که قرصی را هر روز بخوریم و روزی که آن را از ما بگیرند از نبودنش ترس تمام وجودمان را بردارد

ما راحت‌تریم که با رنجی زندگی کنیم تا به تغییر آن دست بزنیم

تغییر همیشه درد دارد، اما با یک رنج می‌توان سال‌ها زندگی کرد و لبخندی پوچ را بر لب‌ها نشاند

می‌توان رنج‌ها را حمل کرد و بی‌پایه و اساس به دنیا گفت که حالم خوب است

این عادت کردن از همه‌ی عادت‌کردن‌ها ترسناک‌تر است


حال مزخرفم را بگذارید به حساب صبحانه ای که نخوردم و شیری که هنوز روی میز است و 

ناهاری که

نخوردم 

و شامی که

اشتها ندارم

یا نه

بگذرید به حساب خواب مزخرف دیشبم

که از صبح هزار بار تعبیرش کرده ام

یا بگذارید به حساب هفت هشت ده کامنت خصوصی دیروز که نخوانده حذفش کردم

به حساب یک آدم نفهم که قبلاً توضیح داده بودم

اصلاً بگذارید به حساب طبیعتم که دست خودم نیست که دل خوش کنیم که خوب می‌شوم

ولی من حال مزخرفم را می‌گذارم به حساب یک عادت! عادت به خواندن سطرهایی که دیگر برای من نیستند

و حال خوب الانم به حساب وبلاگی که سرانجام از inoreader ام حذف کردم...

ولی تغییر

همیشه درد دارد


+ بابا رفته دنبال بلیت که یکشنبه بریم کاظمین :)

+ عنوان از ایمان زعفرانچی

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۸
شباهنگ

199- شبیه کابوس بود...

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ

با باباش زندگی می‌کرد

منو نشناخت

بغلشم کردم و بوسیدمش

یه سالش بود, نهایتش دو سال

غریبی نمی‌کرد

گفتم میخوای لباستو عوض کنم؟

خندید و گفت آره

گفتم اتاقت کجاست؟

با انگشتش نشونم داد

دوباره بوسیدمش و گفتم کمد لباست کدومه؟

اون گوشه سمت چپی رو باز کردم و

پرسیدم چه رنگی برات بیارم

گفت قرمز

برگشتم و دوباره بوسیدمش و گفتم پدرسوخته به مامانش رفته

دوباره نگاش کردم و گفتم اصن مگه تو میدونی قرمز کدومه

انگار دیگه قرار نبود ببینمش

بغلش کردم و

با صدای امید بیدار شدم که صدام می‌کرد برای صبحانه

+ دیشب یکی از دوستام کامنت گذاشت و ازم خواست وقتی میرم حرم دعا کنم خوابشو ببینه

ازش نپرسیدم خواب کی و چی

سرچ کردم و هر چی آیه و ذکر و دعا برای دیدن خوابه رو به نیت دوستم خوندم و خوابیدم

+ هنوز صبونه نخوردم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۹
شباهنگ


عکس: کربلا - بیست قدمی بین الحرمین


لب‌های تو با طعم انار است و دو چشمت / شیری ست که کم کم شکلاتی شده باشد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۰
شباهنگ

فیس بوکم معمولاً دی‌اکتیوه, اکتیوم اگه باشه, نه پیجی لایک می‌کنم و می‌خونم, نه پستی میذارم, نه عکسی نه هیچی؛ اگرم بذارم, یکی دو تا از پستای وبلاگمو می‌ذارم؛ اینو گفتم که همانا به نقش این شبکه اجتماعی در زندگی من پی ببرید.

چند روز پیش داشتم ریکوئستای فیس‌بوکمو چک می‌کردم, یکی دو نفرو اکسپت کردم و به سلامتی فرند شدیم و بقیه دیلیت (ینی اگه همین یه پاراگراف برسد به دست اساتید فرهنگستان زبان فارسی, حکم قبولی ارشدمو لغو می‌کنن و درخواست تکمیل ظرفیت میدن یکی دیگه بره جای من :دی خب چی بگم آخه؟ کتاب چهره‌؟ پذیرفتن و زدودن دوستی؟) علی ایُ حال, قبل از زدون درخواست دوستی ملت, یه سر به پرفایلشون زدم دوستای مشترکمونو بررسی کنم که احیاناً آشنا نباشن؛
سرتونو درد نیارم, یکی از این عزیزان یه خانم متشخص حدوداً 50 ساله ایرانی ساکن ترکیه بود, بدون فرند مشترک

پریشب دیدم یکی از هم‌مدرسه‌ایام برای دور همی و قرار و مدار دوستانه پیام گذاشته و پیامشو که جواب دادم دیدم یه message دیگه تو قسمت other دارم, این ینی نگارنده‌ی پیام ناآشناست و جزو فرندام نیست (جونم بالا اومد بابا, چرا این پست این همه کلمه انگلیسی داره آخه)

نگارنده‌ی مسیج, همان بانوی 50 ساله بودن که ضمن سلام و عرض ادب و احترام خاطر نشان کرده بودن که برای پسرشون دنبال امر خیر هستن و چگونه می‌توانند با ما یا خانواده محترممان صحبت کرده تا اطلاعات بیشتری مبادله کنیم؟

صرف نظر از اینکه این خانومو نمی‌شناختم و یه فرند بیشتر نداشت و با تحلیل و بررسی همون فرندش که همانا یه دانشجوی دختر تهرانی بود و احتمالاً از آشنایان یکی از دوستان و به عبارتی هم‌اتاقی سال اولم که هم‌اکنون ساکن کشور مذکور است و صرف نظر از فان بودن باطن قضیه و جواب ردی که دادم, داشتم فکر می‌کردم چه قدر دوره زمونه عوض شده! به قول مهران مدیری, قبل از ورود اینترنت به کشور, دخترها و پسرها برای رسیدن به هم خیلی سختی می‌کشیدن, ینی شما باید دخترو تو محل می‌دیدی می‌پسندیدی بعد از برادرش کتک می‌خوردی بعد به مامانت می‌گفتی که به مامانش بگه بعد مامانت و مامانش و دختره می‌رفتن استخری گرمابه ای پارکی دور همی جایی, بعد باید به آقاجونت می‌گفتی که به آقاجونش بگه, بعد تاااااااازه مراسم خواستگاری و بله برون و اینا! الان این قضیه سرعت گرفته, در حال حاضر شما ادد می‌کنی اکسپت می‌کنه, لایک می‌کنی اسمایل می‌ذاره, بعد اسم پسرشونم می‌ذارن طوفان :دی

پ.ن1: فکر کن چند سال دیگه با مادرشوهرت دعوات بشه, بعد بگی خودت اددم کردی دیگه, می‌خواستی ریکوئست ندی... والا!

پ.ن2: حاجتی چیزی داشتین حتماً به شیخ بگین, همون‌طور که می‌بینید سریع مستجاب میشه :دی

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۳
شباهنگ

اینایی که اسم برنجشونو میذارن تورنادو, نمیدونن تورنادو لقب و کنیه و تخلص منه؟

نمیدونن تورنادو اسم وبلاگ 8 ساله ی منه؟ 

اینا از خدا نمیترسن؟!!

حیف نیست روی برنج‌های هندی و پاکستانی و تایلندی که نه عطری دارن نه قد می‌کشن و

معده رو هم داغون می‌کنن تازه اصلا مزه هم ندارن چنین اسم وزینی بذارن؟!

حقا که غیر از برنج‌های خوش‌عطر و خوش‌پخت کشور خودمون هیچ برنج دیگه‌ای نباید اسمش تورنادو باشه


با تشکر از دختر حوّا بابت عکس


بعداً نوشت: اینم از برنج دخترام نسیم و خاطره

ظهر باس برم از امام حسین و حضرت ابوالفضل, محسنم بطلبم که جمع خانوادگی‌مون تکمیل شه :)))))

دکترا میگن توهّم حاد داری ولی من باور نمی‌کنم, الکی میگن :))))))

از مسئولین خواهشمندم برای ساحل و طوفانم هم برنج تولید کنن :دی

با تشکر

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۳
شباهنگ

195- دستای سردش از دستای گرم من گرم‌تر بود

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

نماز اول تموم شد

یه دختره داشت رد می‌شد به عربی یه چیزی پرسید و کمافی‌السابق گفتم متوجه نمیشم

دوباره یه جور دیگه پرسید و باز نفهمیدم

با فارسی دست و پا شکسته گفت الان نماز, ظهر یا عصر؟

گفتم ظهرو خوندیم, الان عصرو می‌خونیم

تشکر کرد و به دوستش گفته هنوز یه نماز دیگه مونده و نشستن کنارم

سرمو انداختم پایین و

نگاهم گره خورد به بطری آب و کیف وصله زده و لباس کهنه و چادر پاره پیرزنی که کنارم نشسته بود

به لباسا و کیفای خودم فکر می‌کردم که هیچ کدوم به مرحله پاره شدن و کهنه شدن نمیرسن

کیفشو باز کرد و چند تا قرص از تو یه پلاستیک سفید درآورد و قرصاشو خورد و صدای قد قامت الصلاه...

بلند شدیم برای نماز دوم

نماز که تموم شد, ملت باهم دست می‌دادن, 

داشتم فکر می‌کردم چه طور می‌تونن با کسی که نمی‌شناسن, 

و صرفاً به این دلیل که موقع نماز کنارشون نشسته دست بدن

دست دادن برای من به همون اندازه سخته که ارتباط چشمی؛

انرژی آدما زود به من منتقل میشه, دروغشونو می‌فهمم, حسشونو می‌فهم

زود باطری خالی می‌کنم, زود شارژ میشم

این که یه دردی داشته باشن و نشون ندن رو می‌فهمم

برای همین سعی می‌کنم کمتر ارتباط و تماس داشته باشم

ارتباط کلامی, تماس چشمی و حتی همین دست دادن

پیرزنه دستشو آورد جلو

به عربی یه چیزی گفت که ینی قبول باشه

 با تردید دستمو بردم جلو و گفتم مرسی, نماز شما هم قبول باشه

دستاش چه قدر سرد بود...


بی‌ربط نوشت1: یه خانومه دیگه بعد از جماعت داشت هویجوری برای خودش نماز می‌خوند

چهار تا پسربچه کنارش بودن, یه ساله, سه سال, پنج و هفت ساله

به عربی یه چیزایی به همدیگه می‌گفتن که متوجه نمی‌شدم 

بچه‌ها در حد سیل و زلزله و طوفان و صاعقه بودن

یکیش مهرو برمی‌داشت

اون یکی پسره می‌زد تو سر این یکی و مهرو می‌گرفت

یکی دیگه چادر مامانه رو می‌کشید

بزرگه می‌زد تو گوش کوچیکه, کوچیکه موهای اون یکیو می‌کشید

اون یکی می‌زد تو سر این یکی

و خانومه کماکان نماز می‌خوند

منم نشسته بودم نیشم تا بناگوش باز, به کار اینا می‌خندیدم


بی‌ربط نوشت2: خانومه موقع تفتیش انقدر کیفمو گشت تا یه خودکار از توش پیدا کرد

خودکار ممنوع نبود

ولی این خودکار برای منی که دائم در حال نوشتنم و فکر می‌کردم با خودم خودکار نیاوردم یه دنیا بود

کیفم کوچیکه ولی انقدر زیپ داره که فرصت نکرده بودم توشو ببینم

حالا هر موقع سوژه‌ای چیزی به ذهنم می‌رسه سریع خودکارمو درمیارم یه تیکه کاغذم پیدا می‌کنم

روش کلیدواژه‌هامو می‌نویسم که یادم نره

دیروز وسط دو تا نماز تند تند داشتم می‌نوشتم: 

تفتیش خودکار, خانومه و چهارتا پسرش, وحید طالب لو, ساعت پرسیدن خانومه, بوس!

که بعداً بیام توضیح بدم

یه خانومه عرب با دقت و مات و مبهوت داشت نوشته‌های منو نگاه می‌کرد

خندیدم و به کلیدواژه‌هام نگاه سرشار از حیرت و کنجکاوی این خانومم اضافه کردم

بیچاره داشت سعی می‌کرد کلمه‌هارو به هم ربط بده ولی زهی خیال باطل!

تفتیش خودکار و خانومه و چهارتا پسرشو که گفتم 

بعداً میام وحید طالب لو, ساعت پرسیدن خانومه, بوس رو هم توضیح می‌دم الان داریم میریم نماز

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۸
شباهنگ

194- انگار که آخرین نمازشونو بخونن؛

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۱ ب.ظ

یه اتوبوس سرباز داشتن می‌رفتن شمال عراق و جنازه پنج تا شهیدو آورده بودن حرم برای تشییع

ردیف اول خانوما نشسته بودم و سربازا ردیف آخر آقایون

یاد رباعی ما مدعیانِ صفِ اول بودیم, از آخر مجلس شهدا را چیدند افتادم

نمی‌تونستم نگاهمو ازشون بردارم,

یه مظلومیتی تو نگاهشون بود که دلم می‌خواست مثل یه خواهر برم جلوی برادرمو بگیرم بگم نرو

بگم اگه بری تو هم مثل اونا می‌میری

دلم می‌خواست نماز جماعت تا ابد طول بکشه و اونا نرن

خفته ها! زنگ چیز خوبی نیست

شیشه ها! سنگ چیز خوبی نیست

وصله ها را به من بچسبانید

به شما انگ چیز خوبی نیست

های ! عاشق نشو نمی‌دانی؟

که دل تنگ چیز خوبی نیست

کری از پیش یک سه تار گذشت

گفت: آهنگ چیز خوبی نیست

گفته بودی شهید یعنی چه

پسرم! جنگ چیز خوبی نیست

+ اللهیاری

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۱
شباهنگ

193- بعداً نوشت برای پست قبل

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۴۹ ق.ظ

امروز با خانومه و دخترش داشتیم می‌رفتیم حرم,

خانومه و دخترش هر جا روسری می‌دیدن می‌ایستادیم که ببینن و بخرن

خیلی برام عجیب بود که همه‌اش دنبال روسری مشکی ان

انواع مدل روسری مشکی هم خریدن

برای روضه و محرم و مجلس ختم و انعام و مولودی و مهمونی و

منم چند وقته دنبال یه روسری قرمز و ساده بودم ولی خب هر قرمزی به دلم نمی‌نشست و

اگه یه چیزی به دلم نشینه و باهام ارتباط برقرار نکنه نمی‌خرم!!!

همه‌ی روسری‌های اینجام بزرگن, یک و نیم دو متر!!! و همه‌شونم حاشیه دار و طرح دار

تقریباً همه‌ی مغازه‌های اینجارم سر زده بودم و چیزی که می‌خواستم نبود.

امروز اتفاقی چیزی که می‌خواستمو پیدا کردم و فقط هم همین مغازه داشت و فقط هم همون یه دونه رو داشت

پول عراقی و پول خرد ایرانی هم همرام نبود و بدون چک و چونه و تخفیف روسری رو گرفتم گذاشتم تو کیف مامان

رسیدیم حرم و مامان تو حیاط نماز می‌خوند و من و خانومه و دخترش رفتیم برای زیارت

نای جلو رفتن نداشتم

اصلاً اعتقادی ندارم حتماً باید دستم به ضریح برسه

همون‌جا کنار دیوار روبه‌روی ضریح ایستاده بودم و ذکر یا کاشف الکرب که جدیداً یاد گرفتمو می‌گفتم

133 تارو رد کردم و بی‌خیال تعداد و تسبیح شدم و همین‌جوری ذکر می‌گفتم

یاد اون چند نفری بودم که امروز تاکید مخصوص کرده بودن براشون دعا کنم

یه لحظه چشمم خورد به یه روسری قرمز که افتاده رو زمین و زائرین محترم از روش رد میشن

فکر کردم روسری منه, بعد با خودم گفتم خب روسری تو که الان تو کیف مامانته

ولی یه حسی می‌گفت اون روسری منه, ینی باهام ارتباط برقرار می‌کرد

رفتم جلو و روسری رو برداشتم و رفتم سراغ کیف مامان و دیدم کیفش خالیه

برگشتم سمت حرم و دیدم مامان حرمه

پرسیدم روسری‌م کو؟

گفت دارم می‌برم بکشم رو ضریح متبرکش کنم

روسریو نشونش دادم و گفتم احیاناً این نیست؟

مامان: وا! این دست تو چی کار می‌کنه؟

من: دست من نبود, زیر پای زوار محترم بود!!!

مامان: خوشا به سعادتت, پای زائرین خورد بهش متبرک شد

من در حالی که سعی می‌کنم به اعصابم مسلط باشم: مامااااااااااااان, من نخوام متبرک شم کیو باید ببینم هان؟

قیافه‌ی خشمگین منو در نظر بگیرید و قیافه مامانمو که روسری‌مو گرفته دوباره ببره بکشه رو ضریح!!!

ینی میخواستم سرمو بکوبم به دیوار!!!

من اونجا داد و بیداد راه انداختم که الان این کثیف شد, باید ببرم بشورم, افتاده زمین, ملت لهش کردن,

اون وقت مامانم با آرامش تمام نگام می‌کنه و دوباره ازم میگیره ببره متبرکش کنه

من خودم اینجا متبرکم دیگه, این کارا چیه آخه! اه

دقایقی بعد آشتی کردیم ولی اصن می‌دونید من با چه مشقتی این روسری رو خریدم آخه؟!


موقع برگشت داستان روسریو برای خانومه و دخترش تعریف می‌کردم و می‌خندیدیم

از دختره پرسیدم تو چرا همه‌اش مشکی می‌پوشی, مشکی می‌خری؟

گفت من عاشق مشکی ام و فقط یکی دو تا لباس رنگ روشن دارم

گفت اینجوری دوست دارم ولی اگه بخوام هم نمی‌تونم رنگ روشن بپوشم و تو خانواده‌مون رسم نیست

مامانش اومد جلوتر و با جزئیات داشت توضیح می‌داد که تو مشهد اکثر خانوما تیره می‌پوشن و

خانواده‌ی شوهرم هم متعصبه و همه‌شون چادری ان و

داشت می‌گفت یکی از عروساشون که با رسم و رسوم اینا آشنا نبوده,

یه روز مانتو شلوار و شال سفید می‌پوشه و تازه چادری هم بوده هاااا

می‌گفت بهش تذکر دادیم و

بعدش اشاره کرد به روسری من و گفت اصن تو خانواده ما خانوما این رنگی نمی‌پوشن


ینی از تعجب شاخ درآورده بودم!!!

خانومه می‌گفت حتی یه عده موقع اجاره دادن خونه‌شون تاکید می‌کنن که خانوم مستاجر چادری باشه

اهل دین و ایمان باشن و ماهواره نداشته باشن و چند تا شرط دیگه

بعد پرسید این چیزا مگه تو شهر شما رسم نیست؟

گفتم اصن این چیزا مطرح نیست!!!

خود من تا همین 5 سال پیش یه دونه لباس مشکی هم نداشتم

اصن برام نمی‌خریدن!!!

یادمه بابابزرگم فوت کرده بود, من حتی روسری مشکی هم نداشتم, نه شلوار نه مانتو, نه حتی جوراب

یادمه وسط مراسم رفتیم لباس بخریم

داشتم فکر می‌کردم چه قدر مهمه که آدم موقع ازدواج در مورد آداب و رسوم طرف هم اطلاعات داشته باشه

کلی باهم حرف زدیم, در مورد خوابگاه و اوضاع تهران و آداب و رسوم نداشته‌ی خودمون و آزادی و

تا اینکه بحثمون رفت سمت همون حاج آقاهه که دیروز به دخترش گفته بود چهره نورانی داره

خانومه می‌گفت یارو اصن منظور دار نگاه می‌کرد و فکر می‌کرده دختره تنهاست

وقتی مامانش قیمت تسبیحو می‌پرسه, دست و پاشو گم می‌کنه نمی‌دونه چی بگه و 

میگه قدر دخترتو بدون و چهره‌اش نورانیه و 

داشتم فکر می‌کردم بیچاره دختره سر تا پا مشکی پوشیده و سر به زیر و چادرشم سفت گرفته

اون وقت یه عده واقعاً مریضن که نمی‌تونن نگاهشونو کنترل کنن

حالا اگه طرف مغازه دار بود یه چیزی, ولی خب همچین حرکتی از کسی که لباس دین رو پوشیده...

بگذریم...

از جلوی مغازه انار فروشی رد می‌شدیم, گوشیم همرام نبود, به دختره گفتم عکس بگیره

فردا باید ازش بگیرم

+ برای Bluish

+ برای شن‌های ساحل


یک گره بر بخت من زد یک گــــــــره بر روســــری

هر کدامش وا شـــود، من روزگارم محــشر است


۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۴۹
شباهنگ

192- از این به بعد باید سعی کنم منم نورانی باشم!

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۲۳ ب.ظ

ظهر مامانم مسکن آورده سر میز ناهار,

دیگه داشتم می‌مردم

میگم من هر چی تعاملم با بعضیا کمتر باشه سردرد و دندون دردم هم بهتره

ینی برم یه گوشه تنهایی ناهارمو بخورم حالم خوب میشه :|

سر میز ناهار بحث ابرو بود!

اینکه چه مقدارش بیرون باشه گناه نیست

فکر کنم به نصف رضایت دادن

حالا اومدم جلوی آینه دارم تلاش می‌کنم نصف ابرومو بذارم تو نصفش بیرون باشه


داشتم فکر می‌کردم اگه یه روز بخوام یه قدمی برای اسلام و مسلمین بردارم, 

یه کاموا می‌گیرم دستم, یه پلیور می‌بافم و می‌فروشم و 

پولشو می‌ریزم به حساب این حشد شعبیا که میرن با داعش می‌جنگن

خودمم تازه همین دیروز این حشد شعبی رو شناختم

به ولله که این جوری مفیدترم تا بیام سر میز ناهار جلسه احکام بذارم :|

تازه اسمم هم خدیجه نیست که زیبا صدام کنن :|||||


دیروز من و مامان و خانومه و دخترش از جلوی یه مغازه رد می‌شدیم

خانومه قیمت تسبیحو از یه حاج آقا که اونم داشت تسبیح می‌خرید پرسید

گفت چهار تومن یا ده تومن (یادم نیست به دینار گفت یا تومن)

بعد برگشته به خانومه میگه خانوم قدر دخترتو بدون چهره‌ی نورانی داره

من: :|

اصن یکی نیست بگه حاج آقا تسبیحتو بخر برو

چی کار داری به قیافه دختر مردم!

نیست که سر تا پا مشکی پوشیده بود و هر جا می‌رفت دنبال یه چیز مشکی بود و

من داشتم دنبال روسری قرمز می‌گشتم و رنگ لباسم روشن بود و

من کلاه دستم بود و دختره تسبیح,

برای همین نورانی بود دیگه

منم ظلمانی بودم.


+ وقتی براتون کامنت می‌ذارم, اون پرچم عراق کنار اسمم منو کشته :))))

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۳
شباهنگ

جونم براتون بگه روزای اول من و مامان عصرا دو تایی می‌رفتیم حرم و زیارت و نماز جماعت و 

تا هشت, هشت و نیم برمی‌گشتیم هتل برای شام

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتیم بریم بازار!

بازار که چه عرض کنم, یه مغازه است که هی کپی پیست شده و فقط قیافه فروشنده‌ها و قیمتا فرق می‌کنه

ده بیست متر از هتل دور نشده بودیم که یه خانومه صدامون کرد که ببخشید, میشه منم با شما بیام حرم؟

خانومه تنها بود و در کمتر از آنی با مامانم دوست شد و منم حکم تور لیدر رو داشتم که بریم حرم :)))))

من و مامانم اصن به روی خودمون نیاوردیم که داشتیم می‌رفتیم خرید و مسیرو پیچوندیم رفتیم زیارت

و بدینسان ما یه دوست پیدا کردیم


خانومه با دو تا بچه‌هاش اومده بود؛ دخترش اول دبیرستان و پسرش سوم راهنمایی

کلی نماز و دعا و ذکر بلد بود و توی مسیر به مامانم یاد می‌داد

حالا مامان خودم فوق تخصص عبادته ولی خب ببین این خانومه چی بوده که مامانم پیشش تلمّذ می‌کرد

رسیدیم حرم و زیارت و بعدش خانومه گفت حضرت ابوالفضل یه نماز دو رکعتی داره

با 313 تا ذکر "یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین"

بعدش گفت شاید 333 تاست این ذکر, شایدم 331 شاید 113 شایدم 133 و

همین‌جوری داشت جایگشت های مختلف یک و سه رو می‌گفت و مطمئن نبود اون ذکره چند تاست

گفتم این عدد از چی میاد؟ از کجا؟ کی گفته اصن اینو؟

خانومه گفت حساب ابجد اسم حضرت ابوالفضله

گفتم خب کاری نداره, بذارید حساب کنم بگم چند میشه

گفت آی خدا خیرت بده و خیر از جوونیت ببینی, مگه تو ابجد بلدی؟

گفتم آره یکی از تمرینای کتاب ادبیات دبیرستانمون همین حساب ابجد تاریخ امضای مشروطیت بود

حساب کردم دیدم ابوالفضل میشه 240

گفتم مطمئنید حساب ابجد اسم حضرت ابوالفضله؟

گفت آره

گفتم پس بذارید عباس رو حساب کنم

حساب کردم دیدم 133 میشه

کلی تشکر کرد و انقددددددددددر ذوق زده شده بود که بعداً برای دخترش تعریف می‌کرد که نسرین ابجد بلده

انگار مثلاً آپولو هوا کردم!!!

روز بعد هم با مامان قرار گذاشت باهم باشن و

علاوه بر نماز مغرب و عشا, ظهر و عصرم رفتیم حرم, نماز صبم رفتیم حرم, شبم موندیم اونجا

تازه اینا نشستن برای روضه و دعا و نماز و تعقیبات و مشترکات و نافله و غیره و ذلک

روز اول ماه قمری هم بود و یکشنبه هم بود و فضیلت داشت و 

از قرآن و مفاتیح و صحیفه و معراج المومنین و نبراس الچی چی بگیر 

تااااااااااااااااا خوردن پنیر اول ماه قمری رو هم تجربه کردم

سیرمونی هم نداشتن که!!!

هی نماز می‌خوندن, دعا می‌کردن, می‌رفتن زیارت بعد برمی‌گشتن نماز و دعا و زیارت و

نماز به نیت فلانی و نماز به نیت بهمانی و برای فلان حاجت و فلان فضیلت و

بدینسان سیمای من اتصالی داد و فاز و نولم ریخت به هم و 

یه دعوای کوچولو با مامان و البته بعدش آشتی!!!

خدایی من تو عمرم دو رکعت نماز اضافی نخوندم!

درسته از 9 سالگی‌م تا حالا نماز قضا نداشتم و 

حتی یادمه اون موقع که بچه بودم و بیدار شدنم برای نماز صبح سخت بود, صبح و ظهرو باهم می‌خوندم

ولی خدایی هر کی یه ظرفیتی داره خب...

من همین‌جوری وقتی تو حیاط یا حرم می‌شینم کلی انرژی می‌گیرم

خب صد رکعت نماز نه تنها روی من تاثیر مثبت نداره, خسته ام هم می‌کنه, لذت نمی‌برم خب

یکی دو رکعت باشه آره! ولی خب هر چیزی یه حدی داره

حالا اون خانومه پریشب می‌گفت دعاهای نبراس الزائر نثرش خیلی سخته و 

واژه‌ها و عبارتا و جمله‌هاش معنی و مفهوم پیچیده‌ای داره

منم صرفاً جهت رفع حس کنجکاوی‌م برداشتم خوندم, یه ده دوازده صفحه دعا بود که پدرم درومد

خدایی نفهمیدم دارم دشمنو لعن می‌کنم یا سلام و صلوات می‌فرستم یا چی!

مکالمه عربی‌م خوب نیست ولی معنی دعاها و قرآنو می‌فهمم

ولی لامصب این کتاب یه چیز دیگه بود؛ یه چیزی تو مایه های تاریخ بیهقی و مرزبان نامه و الکترومغناطیس!

به هر جون کندنی بود با خمیازه و چند تا نفس عمیق دعارو خوندم

ولی دیگه نمازشو نخوندم نمازش یه حمد داشت و یکی از سوره های طولانی بود و 

به جاش برداشتم جوشن کبیر و زیارت عاشورا و دعای توسل خوندم

خب اگه قراره خدارو صدا بزنم با همینا هم میشه! خیلی هم این دعاهارو دوست می‌دارم!!!


نقطه اوج بی‌اعصابیام موقع شام بود که یه خانومه دیگه با یه داماد و با یه عروس و یه نوه,

فقط به خاطر توصیه رهبری بچه آورده بود و به بقیه هم توصیه می‌کرد بچه بیارن

یه خانومه دیگه هم می‌گفت یکی از فامیلامونم این کارو کرده و چه برکت و روحیه‌ای گرفته, بیا و ببین

یه خانومه هم می‌گفت منم بچه خیلی دوست دارم و حاج آقامون میگه نه و (دخترش هم سن من بود)

نکته اینجاست به همون اندازه که من آدم تاثیر ناپذیری ام, مامانم برعکسه,

ینی کافیه خانم همسایه و خانومه توی مغازه و خانومه توی حرم و خانومه توی آرایشگاه و

خانومه توی مطب دکتر و خانومه توی پارک و خانومای وایبر و تلگرام و غیره یه چیزی بگن!

ینی حرفاشون میشه وحی مُنزَل!!!

حالا یکیشون می‌گفت دختر من داره میره دانشگاه میگه برام خواهر بیار, میخوام بیارم!!!

بعدش برگشته ازم می‌پرسه تو خواهر نمیخوای؟

منم چنگالو یه جوری داشتم تو گوشت فرو می‌کردم که انگار قصد کشت دارم!!!

گفتم نه الحمدلله! با این حسادتی که من دارم, به اسم خواهر هم آلرژی دارم چه برسه خودش

به جای شام فقط حرص می‌خوردم که اینا که همیشه مسجد و روضه ان کی این بچه هارو تربیت می‌کنن

خدایی بی اعصابیم بی مورد بود, چون بچه‌هاشون همه شون مودب و تحصیل‌کرده و آدم حسابی بودن

انصافاً خودشونم آدمای خوبی بودن, وضع مالی همه‌شونم خوب بود

دلم از اینایی پر بود که فقط بچه میارن که بیارن و نه تربیتشون براشون مهمه نه امکانات و رفاه


دختره که اول دبیرستان بود, می‌خواست انسانی بخونه ولی ریاضی دوست داشت,

ولی از حسابان می‌ترسید و حس و حال ریاضی رو هم نداشت

ازم می‌پرسید حسابان سخته؟


یاد شب امتحان حسابانم افتادم, اون شب متن میخی داریوش کبیرو گرفته بودم دستم ترجمه می‌کردم

19.75 گرفتم

یادمه یه سوال نقاط بحرانی یه تابع رو خواسته بود که نقطه f بحرانی نبود و من اینم بحرانی گرفته بودم

حافظه نیست که لامصب...

همه چی یادم می‌مونه

ینی هر چی هم یادم بره اشتباهاتم یادم نمیره!!!


مامانش ینی همون خانومه که با دو تا بچه هاش اومده بودن و دم در هتل آشنا شدیم و نذاشت بریم خرید :دی

در راستای انسانی خوندن دخترش می‌گفت جو شهر ما این جوریه؛ (مشهدی بودن)

جالب بود براشون که من ریاضی بودم و مهندسی خونده بودم و

بهم می‌گفت من شبیه خواهرزاده‌شم

می‌گفت البته خواهرزاده‌ام درس نخوند و دیپلمشو گرفت و زود شوهرش دادیم

منم تایید کردم کارشونو که الحق و الانصاف که درست‌ترین کارو شما انجام دادین :دی

داشت به مامانم یاد می‌داد بعد از نماز دو رکعت نماز فلان بخونه برای عاقبت به خیری من :)))))

فکر کنم فهمید با این اخلاقی که من دارم, بختم فقط به دست ائمه و نیروهای ماورایی باز میشه 

من: "مامان اینو یاد بگیر هی هر روز بخون بلکه این بخت بسته‌م وا شه برم از دستم خلاص شین

اصن خودم کارای خونه رو انجام می‌دم, تو فقط صبح و ظهر و شب این نمازو بخون یکی پیدا شه دستمو بگیره ببره"

حالا این خانومه و بچه‌هاش علاقه‌ی عجیبی به غذاهای بیرون داشتن

والا من تو شهر خودمونم غذای هر بیرونی رو نمی‌خورم چه برسه اینجا

بعد خانومه برگشته به من میگه از الان بخور عادت کن,

یه موقع دیدی شوهرت برت داشت برد جیگرکی و کله پاچه و فلافلی

اون موقع اگه نری میره یه زن دیگه می‌گیره که باهاش بره از اینا بخورن

بعدش برگشته میگه وقتی برگشتین خونه کدو و بادمجون بخور,

یه موقع دیدی خانواده شوهرت تو غذاهاشون از این چیزا زیاد ریختن و زشته هی بگی دوست ندارم و نمی‌خورم و


الانم از سردرد و دندون درد دارم می‌میرم و نای حرم رفتن ندارم

نماز صبم همین جا تو هتل خوندم و ظهرم همین جا می‌خونم و 

حالا اگه خشمم فروکش کرد, مغرب میرم برای جماعت


* ترجمه عنوان پست: 

ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسین به حق برادرت حسین، اندوه و مشکل من را برطرف کن


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۳
شباهنگ

190- حکایت (پیشنیاز پست بعدی)

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۲ ق.ظ

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند

مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آنقدر از اسلام توصیف و تعریف کرد

که همسایه ی نصرانی اش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد

شب فرا رسید. هنگام سحر بود که نصرانیِ تازه مسلمان دید درِ خانه اش را می‌کوبند

متحیر و نگران پرسید: کیستی؟

از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفی کرد

همان همسایه‌ی مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود

+ در این وقت شب چکار داری؟

- زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز

تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه ی مسجد شد

هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود. موقع نافله‌ی شب بود. آنقدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید

نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملا روشن شد

تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش، رفیقش گفت: کجا می روی؟

+ می‌خواهم برگردم به خانه ام. فریضه ی صبح را که خواندیم، دیگر کاری نداریم

- مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.

+ بسیار خوب.

تازه مسلمان نشست و آنقدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید

برخاست که برود، رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت: فعلا مشغول تلاوت قرآن باش

تا خورشید بالا بیاید، و من توصیه می‌کنم که امروز نیت روزه کن، نمی‌دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد!

کم کم نزدیک ظهر شد. گفت: صبر کن، چیزی به ظهر نمانده، نماز ظهر را در مسجد بخوان.

نماز ظهر خوانده شد. به او گفت: 

صبر کن، طولی نمی‌کشد که وقت فضیلت نماز عصر می‌رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم

بعد از خواندن نماز عصر گفت: چیزی از روز نمانده

او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید

تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند

رفیق مسلمانش گفت: یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است صبر کن تا حدود یک ساعت از شب گذشته

وقت نماز عشاء (وقت فضیلت) رسید و نماز عشاء هم خوانده شد

تازه مسلمان حرکت کرد و رفت

شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می کوبند

پرسید: کیست؟

- من فلان شخص همسایه‌ات هستم، زود وضو بگیر و جامه‌ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم

+ من همان دیشب که از مسجد برگشتم از این دین استعفا کردم برو یک آدم بیکارتر از من پیدا کن که کاری نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من آدمی فقیر و عیالمندم ، باید دنبال کار و کسب روزی بروم

امام صادق بعد از اینکه این حکایت را برای اصحاب و یاران خود نقل کرد، فرمود: به این ترتیب آن مردِ عابد سختگیر، بیچاره‌ای را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد. بنابراین شما همیشه متوجه این حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید، اندازه و طاقت و توانایی مردم را در نظر بگیرید. تا می‌توانید کاری کنید که مردم متمایل به دین شوند و فراری نشوند. آیا نمی‌دانید که روش سیاست اموی بر سختگیری و عنف و شدت است ولی راه و روش ما بر نرمی و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست؟

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۲
شباهنگ

توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح

یه خانومه با یه بچه که بغلشه: ...

من: متوجه نمی‌شم

همون خانومه: ... شال ...

من: شال چی؟ شالم عقبه؟ من که شال سرم نیست (روسریمو تا منتهی الیه می‌کشم جلو و)

همون خانومه: ... شال ... (بعدش بچه‌شو داد بغل من و شال خودشو درست کرد)

فکر کنم می‌گفت بچه‌مو بگیر شالمو درست کنم

علاقه‌ی من به بچه که بر هیچ کسی پوشیده نیست

بچه‌ش انقدر ناز بود که می‌خواستم همون‌جا روش نمک بریزم درسته قورتش بدم 

یا مثلاً بذارم تو کیفم فرار کنم حتی

یه همچین چیزی بود:

موهاشم این شکلی بود:


توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح

یه خانوم دیگه: ...

من: متوجه نمی‌شم چی می‌گید

همون خانومه: هااااااااااااا, ایرانی؟

من: بله!

چند دقیقه بعد

همون خانومه: ...

من: گفتم که متوجه نمیشم :(

خانومه: هااااااااااااا, ایرانی!


توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح

خانم سمت چپی خطاب به خانم سمت راستی: شما ایرانی هستی؟

خانم سمت راستی: لا

خانم سمت چپی: اییییییییییییش! آره جون خودت!

خانم سمت چپی خطاب به من: دروغ میگه, ایرانیه

من: !!! 

(خب که چی؟! اصن ایرانیه, به تو چه؟ اصن دروغ می‌گه, بازم به تو چه آخه!

والا

هیچ کدومم همدیگرو نمی‌شناختیم!)

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۲۷
شباهنگ

188- لا مفهوم

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۴۸ ب.ظ

تفتیش النساء

من: من می‌تونم این ظرف غذارو ببرم داخل حرم؟ توش شیرینی و آبمیوه است

- لا مفهوم

من: غذا, تغذیه, حرم, ممنوع؟ مجاز؟

- لا مفهوم, نذری؟ حضرت رقیه؟

من: نه بابا, چه ربطی به حضرت رقیه داره, میخوام ببرم بخورم

- لا مفهوم

من: منظورم اینه که می‌تونم ببرم تو؟ اصن بذار باز کنم توشو ببینید

- لا مفهوم

من: می‌دونم لا مفهوم, یه دیقه صبر کنید باز کنم ببینید

- لا مفهوم

من: ایناهاش, بمب نیست, ببرم؟

- هاااااااااااااااااان, خُبز

من: اوکی خُبز, مفهوم؟ ببرم؟

- لا مفهوم

من: :||||||

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۸
شباهنگ

گذشته از آن که عمل کردن به این جمله، باعث می‌شود انسان اندوه خود را به دیگران منتقل نکند و غمی بر غم‌های آنان نیفزاید، از نظر روانی تاثیر مثبتی بر کاهش آلام خود فرد نیز دارد; چراکه ما با توجه به غم‌هایمان در واقع آن‌ها را بر جسته کرده و به آن‌ها پر  و بال می‌دهیم; در صورتی‌که با پنهان کردن و نادیده گرفتنشان، به مرور زمان آن‌ها را کمرنگ کرده و از تاثیر منفی‌شان بر روند زندگی‌مان کاسته و در نهایت، آنها را از بین می‌بریم.

+ چند سطر کتاب بخوانیم

+ لینک آپارات - شهاب مرادی - خندوانه (احتمالاً شما دیدی ولی برای من تازگی داشت)


داشتم

به همه‌ی چیزهایی که نداشتم

فکر می‌کردم 

فهمیدم که

می‌توانستم بیشتر از این‌ها نداشته باشم 

خوشحال شدم :)

+ آقای روانی

* عنوان از «بحارالانوار» جلد127- صفحه410 - علی (ع)

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۲
شباهنگ

توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و

یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به جماعتی که از سر و کول هم بالا می‌رفتن که دستشون به ضریح برسه

به قول ماهان دعا مالِ آن زمانی‌ست که دیگر دستت به هیچ‌جا بند نیست، هیچ حمایتی نداری و حس می‌کنی تنهای تنها هستی. پس کانکت می‌شوی با یک نیرویی که می‌دانی تنها امیدت هست. مهم نیست که چه می‌خواهی، فرقی ندارد پول ماشینت جور نشده یا از ظلم کسی ناراحتی، از کسی خوشت آمده یا دوست داری بری سفر و یا هر چیز دیگر. دعا مالِ آن زمانی است که حس می‌کنی تنها وسط جهان ایستاده‌ای و در برهوتی که گُم شدی، تنها یک جاده است که تو را صاف و مستقیم می‌برد آنجایی که می‌خواهی. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش داری. پس وصل می‌شوی و شروع می‌کنی به معاشقه با کسی‌که می‌دانی «تنها» چیزی است که در این شرایط داری.

شاید کمی اشک بریزی، شاید لبخند داشته باشی، شاید سجده کنی و شاید ایستاده او را بخوانیش. اما خودتی و او. تنهای تنها. در سکوت. هزار کلمه می‌گویی و با اینکه در دلت آنها را می‌گویی، اما او همه را می‌شنود و یک‌باره بنگ! سبک می‌شوی. حس می‌کنی یک دست می‌آید و هولت می‌دهد جلو. گرم می‌شوی، سراسر از نور می‌شوی و از همه مهم‌تر اینکه آرام می‌شوی.

کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و به جماعتی فکر می‌کردم که جاده‌ای را پیدا کرده‌اند که صاف و مستقیم می‌بردشان آنجایی که می‌خواهند. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارند.

مهر و مفاتیح کنارم بود, ولی به جای نماز و دعا, می‌خواستم ضریحو نگاه کنم

یه خانومه اومد و اشاره کرد به مهر و متوجه نشدم چی میگه, گرفتم سمتش و گفتم لازمش ندارم, مهرو ازم گرفت و گفت یرحمکم الله, لبخند زدم و با خودم گفتم پس تربت ینی مهر,
رفت؛

یه خانومه دیگه اومد و با عجله دنبال سوره یاسین می‌گشت؛
کتاب دعاش سوره یاسین نداشت؛
اشاره کرد به مفاتیحی که کنار من بود, نفهمیدم چی میگه, برداشتم و ورق زدم و سوره یاسینو براش پیدا کردم و نشونش دادم و گفتم اینو می‌خواستین؟ یه جوری بهش فهموندم لازمش ندارم و مفاتیحو ازم گرفت و لبخند زد و گفت یرحمکم الله و 
با خودم گفتم پس موقع تشکر باید بگم یرحمکم الله,
رفت؛

سرمو تکیه دادم به دیوار و چند لحظه خوابم برد؛

بیدار که شدم نزدیک اذان صبح بود, مامان تو حیاط نماز می‌خوند و من توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به خانومی که با دست بسته کنار ضریح نماز می‌خوند؛ 
سنّی بود

یه دونه قُرابیه (شیرینی مخصوص تبریز) از تو کیفم درآوردم و نصف کردم و نصفشو دادم به پیرزنی که کنارم نشسته بود و دعا می‌خوند, نوه‌شو از خواب بیدار کرد و شیرینیو داد به نوه‌اش و داشتم به جاده‌ای فکر می‌کردم که صاف و مستقیم ببردم آنجایی که می‌خواهم. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارم.

یه دختره و یه خانومه اومدن نشستن کنارم و قیافه‌شون نه به ایرانیا شباهت داشت, نه اعراب, دختره چند دقیقه‌ای خوابید و خانومه کتاب دعاشو درآورد بخونه

همه‌ی دعاهاش لاتین بود؛ متوجه نمی‌شدم چی نوشته؛

خانومه دختره رو بیدار کرد و دختره بلند شد و پیرزنه که کنارم نشسته بود اشاره کرد به من و تند تند یه چیزایی می‌گفت که هیچی‌شو نمی‌فهمیدم, گفتم عربی نمی‌فهمم, حس می‌کردم حرفاش اورژانسیه و باید سریع واکنش نشون بدم؛
اشاره کرد به جایی که دختره اونجا خوابیده بود و کیف و 

کیفو برداشتم و گفتم مال دختره بود؟

پیرزنه با سرش تایید کرد و کیفو برداشتم و دویدم سمت دختره و مادرش

داشتن دور میشدن؛

پیرزنه وسایل منو کشید سمت خودش تا برگردم مواظبشون باشه

رسیدم به دختره و گفتم کیفت جامونده بود

متوجه نشد, وقتی کیفو گرفتم سمتش لبخند زد و 

یه چیزایی گفت که از "چُک ساغول"ش فهمیدم باید اهل ترکیه یا باکو باشن

می‌دونستم اگه جواب بدم متوجه نمیشه, لبخند زدم

لبخند زد

برگشتم و نشستم کنار پیرزنه

می‌ دونست اگه چیزی بگه متوجه نمیشم

از اینکه تا برگردم مراقب وسایلم بود تشکر کردم

لبخند زدم و لبخند زد

ما با لبخندها و نگاه‌هایمان باهم حرف می‌زدیم

یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به پیرزن و کتاب دعاش و یه نگاهم به دستای بسته‌ی خانم سنّی و به جاده‌ای فکر می‌کردم که صاف و مستقیم ببردم آنجایی که می‌خواهم. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارم.

۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۶
شباهنگ