شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۷۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


عکس: کربلا, بین‌الحرمین

+ از هفته دیگه باید برم سراغ کارای فارغ‌التحصیلی و ثبت نام

+ بقیه کلیدواژه‌ها و خاطرات بمونه برای بعد...

+ عاشق صدای خس خس سرماخورده خودمم، دوست دارم برم رو منبر و هی حرف بزنم

۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۰
شباهنگ

پریشب بعد نماز, شیخ کنج عزلتی در حیاط مشرف به حرم برگزید و مشغول دعا و نیایش شد

ناگاه قرص نانی از انبان (= ظرفی که در آن زاد نگه دارند) درآورد تا تناول نماید

کودکی از کنار شیخ می‌گذشت و شیخ را می‌نگریست

وی نیمی از نان را به کودک داد و مشغول تناول آن نیم دیگر شد و

لحظاتی بعد ضربات مکرر دستی را بر شانه اش حس نمود

برگشت و دید همان کودک بازم نون میخواد!

نیمی دیگر از نیم قبلی را نیز به کودک داد و کودک رفت

و شیخ غرق در بحر مکاشفت بود که اگر نیمی از نان را بخورد و کودک دوباره بازگردد و نیم دیگرش را بخواهد 

و اگر این تصاعد هندسی تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند, چه مقدار از نان سهم کودک و چه قدر از آنِ شیخ خواهد بود



فرمول‌های مربوطه را به یاد آورد و مشغول محاسبه بود که کودک بازگشت

شیخ لبخند زد و قرص نان دیگری از انبانش بیرون آورد و به کودک داد و به محاسباتش ادامه داد

اندکی گذشت

کودک با مادرش برای تشکر آمده بود

ولی تشکرشان لامفهوم بود

زیرا شیخ عربی بلد نبود

حالا این نونا کدوم نونا بودن؟

داشتیم می‌رفتیم برای نماز و زیارت, چند تا نونم با خودم برداشتم

نون صنعتی مخصوص اینجا, شبیه باگته, ولی توش خالیه, شکلشم لوزیه

مامان رفت قسمت تفتیش و منتظر بود منم بگردن برم تو

خانومه پرسید موبایل؟

گفتم نه

یه نگاه به ظرفی که توش نون گذاشته بودم کرد, بعد دوستشو صدا کرد اونم نگاه کرد

بعد رئیسشون اومد گفت نمیشه ببری تو و برگرد بده امانت

خوشبختانه فارسی بلد بود و پیامش مفهوم بود

حالا ملتم پشت سرم صف بستن به چه طویلی و

یه جوری برم گردوندن چنان که گویی بمبی چیزی کشف و ضبط کرده باشن

منم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون رفتم دور زدم و از یه در دیگه رفتم تو و

اونجا به نونا گیر ندادن

رفتم تو و ظرفی که توش نون بود رو کنار پله‌ها مخفی کردم و رفتم سراغ مامان

چون مامان همون جا کنار خانومای مفتش ایستاده بود و منتظر من بود برم امانت و برگردم

اون نونا که شیخ داشت به کودک می‌داد همین نونا بود


اون خانومه یادتونه؟ همون دوست مشهدی‌مون که دخترش اول دبیرستان بود و لباس مشکی و اینا

خانومه کلی چیز میز بلد بود

مثلاً می‌گفت نمازای مستحبی رو می‌تونی همین‌جوری که راه میری و کاراتو انجام میدی

یا رانندگی می‌کنی یا آشپزی یا حالا هر چی, بخونی, ینی فقط ذکراشو بگی و

موقع رکوع و سجده هم فقط چند ثانیه کافیه چشارو آروم ببندی و ذکرشو بگی

خدایی نمی‌دونستم

صبح بعد نماز با دخترش نشسته بودم, 

خانومه گفت اگه حال و حوصله دارید امین‌الله و آل یاسین بخونید و 

دعای عدیله هم برای قبر و قیامتتون خوبه

اولین بارم بود اسم این دعاهارو می‌شندیم, اون وقت دخترش همه رو حفظ بود

کمم نبودناااا!

اون وقت شیخ!!! هنوز سوره قدر و فلقو حفظ نیست :|


بعد از زیارت مامان برگشته بهم میگه یه چیزی تعریف می‌کنم برو تو وبلاگت بنویس

اینو که گفت خنده‌ام گرفت

بعد تا اومد تعریف کنه خنده‌ام بیشتر شد

حالا هی مامان میخواد بگه

من هی می‌خندم

به زور جلوی خنده‌مو گرفتم که بگو

تا اومد جمله‌شو شروع کنه باز خنده‌ام گرفت

برگشته میگه اصن تو میدونی چی میخوام بگم انقدر می‌خندی؟

من با همون حالت خنده, بریده بریده: نه

ولی لابد خنده داره که قراره 

تو وبلاگم

بنویسم

هیچی دیگه

انقدر خندیدم که الانم یادم می‌افته خنده ام می‌گیره

نکته اینجاست نمی‌دونستم دقیقاً به چی دارم می‌خندم

آخرشم نگفت قضیه چی بوده

آخه تا میاد شروع کنه بگه خنده‌ام می‌گیره


وقتی یه بچه می‌بینم اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که بذارمش تو کیفم و فرار کنم :دی

اصن بچه می‌بینم آب از لب و لوچه ام میچکه یا می‌ریزه (نمی‌دونم می‌چکه یا می‌ریزه)

این پست خاتون را دریابید

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۰
شباهنگ

روز اول یه آقاهه رو دیدم کپی وحید طالب‌لو (یه زمانی دروازبان دوم تیم ملی بود)

عین سیبی که از وسط نصف کرده باشی

یه خانوم مسن هم باهاش بود, رو ویلچر که حدس زدم مامانشه

چند دقیقه بعد یه دختربچه رو باهاش دیدم و حدس زدم دخترشه

بعد این دختره اومد به این خانومه که کنار ما نشسته بود گفت بابا میگه بیاین بریم

فهمیدم این خانومه هم زنشه

یه دختره هم کنار خانومه بود که به خاطر شباهتش به آقاهه حدس زدم خواهرش باشه

ینی عمه‌ی دختربچه 

روز بعد دوباره همین خانواده رو همون جا موقع نماز دیدم

روز بعد تو حیاط دیدمشون,

روز بعد خانومارو توی حرم دیدم,

بعدش توی بین الحرمین دیدم,

تو قسمت امانت و کفشداری دیدم و 

توی بازار دیدم

ینی الان حس می‌کنم برگردم تبریز بازم می‌بینمشون و لو ترک نبوده باشن

و حتی امکان داره که خونه‌شون کوچه روبه‌ررویی خوابگاهمون باشه مثلا

+ یاد این پست دختر حوا افتادم 


دیروز از یکی از خانومای مسئول حرم (فکر کنم بهشون میگن خادم) پرسیدم کی دعای کمیلو می‌خونن

نفهمید

گفتم زمان؛ کمیل؛ وقت؛ ساعت؟

گفت, ثمن, ثمان, یا یه همچین چیزی

گفتم اوکی فهمیدم؛ هشت

دستشو نشونم داد و با انگشتش نوشت هشت

گفتم فهمیدم

ولی خب ول کن نبود

فکر می‌کرد متوجه نشدم :|

رفتم نشستم حرم, روبه‌روی ضریح, همون جای همیشگیم :دی

دعای توسل و زیارت عاشورا و هر چی عشقم می‌کشید می‌خوندم و 

یه خانومه تو کف من بود

هی نگاه می‌کرد

نماز می‌خوند

ذکر می‌گفت, تموم میشد

باز نگام می‌کرد

نماز می‌خوند

باز هی نگام می‌کرد

کتاب دعارو که بستم, اومد نزدیک‌تر و گفت التماس دعا, قبول باشه, خدا حاجتتو بده, اهل کجایی و

هیچی دیگه!

بعدش رفت

چیه؟

کلید اسرار که نیست حتماً انتهای عبرت‌انگیز داشته باشه

والا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۹
شباهنگ

202- تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۲ ق.ظ

دیشب چهارتایی پا شدیم رفتیم دکتر

بابا منو فرستاد تو مطب و بعد خودش داشت با دکتره حرف می‌زد

خودمو آماده کرده بودم اون یه چیزی بپرسه من بگم لامفهوم, من یه چیزی بگم اون بگه لامفهوم

دیدم با یکی از این چوب بستنیا و دو بسته قرص اومد تو و (بابا توضیح داده بود که سرما خوردم)

گفتم سلام و بعد از احوالپرسی به زبان شیرینی فارسی و ذوق مرگ شدن من از این بابت, 

گفت آچ آغزیوی (= باز کن دهنتو)

من: !!!

همین‌جوری که دهنم باز بود زل زده بودم تو چهره‌اش و داشتم به این فکر می‌کردم که این ترکِ کجاست؟

بعدش بابا اومد تو و دکتره پرسید نچه کیلو سان؟

گفتم 45, 46

بابا گفت اندازه یه گونی سیمانه

خندیدیم

موبایلشو درآورد و با ماشین حساب یه چیزیو حساب کرد و گفت پس این سفیکسیم 400 هارو نصف کن,

بعد رفت دیکلوفناک سدیم 25 آورد, گفت اینم فعلاً بخور اگه خوب شدی نخور معده‌ات خونریزی می‌کنه

اومدیم بیرون, تو کف این دکتره بودم

به بابا میگم اهل کجا بود؟

گفت اردبیل

گفتم آهان, علی دایی

بعد خندیدیم که الکی مثلاً با اردبیلیا مشکل داریم

با ارومیه‌ایا مشکل داریم, با اصفهانیا مشکل داریم, با تهرانیا مشکل داریم

اصن ما کلاً مشکل داریم :))))))

انقدر حواسم پرت دکتره بود (چقدرم متین و مودب بود :دی) که یادم رفت اونجا قرصامو بخورم

اومدیم بیرون, وسط خیابون یادم افتاد می‌خوام قرص بخورم و آب می‌خوام

رفتیم تو یه مغازه که مهر و سجاده می‌فروخت, خاله 80 ساله بابا بهمون سپرده حلقه یاسین بخریم

فروشنده افغانی بود

دیدم آب داره, به بابا گفتم که بهش بگه که بهم آب بده

فکر کردم لابد تو لیوان یه بار مصرف میده دیگه

اینم تو لیوان خودش داد

بنده خدا لیوانش تمیز تمیز بودااااااا ولی خب به هر حال لیوان خودش بود

گفتم میشه یه لیوان دیگه بدید؟

گفت همینو دارم ولی تازه شسته کرده بود :))))

بعد به ترکی به بابا گفتم آخه من اِو دَ سیزین لیواناردا سو ایشمرم بونون لیوانین دا سو ایچیم؟

(= آخه من تو خونه تو لیوانای شما آب نمی‌خورم تو لیوان این آب بخورم؟)

خلاصه چشامو بستم و با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش آبو خوردم و لبخند و تشکر و

چند تا چیز میزم خریدیم و اومدیم بیرون

داشتیم برمی‌گشتیم, دیدم بابا میگه این افغانی بود, ولی ترکی هم بلده

من: !!! واااااااااااای! ینی فهمید چی می‌گفتم؟!!! 

آخه چه معنی داره یه افغانی پاشه بیاد کربلا, مسلط به عربی باشه و ترکی هم بلد باشه

والا!

پ.ن1: از همون مغازه هه که روسری قرمزمو خریده بودم یه روسری سبز و سفیدم خریدم و

الان حس پرچم بودن بهم دست داده :)))))

پ.ن2: چند مغازه پایین‌تر, از یه لباس مجلسی صورتی خوشم اومد,

به بابا گفتم بریم بپرسیم قیمتش چنده

همین که مامان لباسه رو دید گفت منم میخوام

حالا بابا هم می‌گفت این که لباس خوابه از چیش خوشتون اومده

قیمتشو که پرسیدیم, یه عدد نجومی و گزافی گفت که دهنمو وا مونده بود!!!

حالا تا صبح به لباس خوابه می‌خندیدم و به بابا می‌گفتم هنوزم معتقدی لباس خواب بود؟

پ.ن3: دکتره گفت آبلیمو رو با عسل بریز تو آب ولرم و هم بزن و بخور

الان دارم همین کارو می‌کنم

و به جرئت می‌تونم بگم یکی از مزخرف‌ترین طعم‌هاییه که تو عمرم تجربه کردم

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۲
شباهنگ

201- اِلی المُستَشفی

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ



حالا خوبه همیشه یه ماسک جلوی دهنم بود و با دستکش می‌رفتم زیارت و برمی‌گشتماااااا, نه در و دیوارو بوسیدم, نه آب و نون غیر پاستوریزه خوردم نه خیرات و نذری و نه هیچی؛


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۲
شباهنگ

ما به آدم‌ها زود عادت می‌کنیم

به همان فرمی که روز اول ملاقاتشان کرده‌ایم عادت می‌کنیم

تغییر کردنشان برایمان سخت می‌شود و از دست دادنشان سخت‌تر

به خلق و خوی آدم‌ها عادت می‌کنیم و تغییر آن‌ها در طول زمان را سخت می‌پذیریم

ما حتی به عادت‌های آدم‌ها هم عادت می‌کنیم

و تغییر عادت‌های آن‌ها، عادت‌های ما را هم تغییر می‌دهد و پذیرش این موضوع برایمان سخت است

ما به کارمان زود عادت می‌کنیم؛ به میزمان، به کامپیوترمان، به همکارانمان

به روتین‌هایی که گرفتارش می‌شویم؛ گاهی همه‌ی این‌ها برایمان سخت و عذاب‌آور می‌شود

اما چه می‌توان کرد؟ ما عادت کرده‌ایم که با همین شرایط کارمان را ادامه دهیم

و خو بگیریم به روزهایی که از پس روزهای دیگر می‌آید

وقتی صحبت از تغییر این عادت‌ها به‌میان می‌آید دست و دلمان می‌لرزد

ما به گلدان روی میزمان، به کتاب‌های کتابخانه‌مان، به خودکاری که مدت‌ها با آن می‌نوشتیم

به لباس‌هایی که مدت‌ها داشته‌ایم عادت می‌کنیم و از دست دادنشان برایمان سخت می‌شود

همه‌ی عادت کردن‌ها بد نیستند. اما در میان همه‌ی این‌ها عادتی رنج‌آور وجود دارد

ما به رنج‌هایمان عادت می‌کنیم. ما عادت می‌کنیم که رنج بکشیم

سال‌ها موقعیت‌های عذاب‌آور را تحمل می‌کنیم چون به آنها عادت کرده‌ایم

مثل این‌که قرصی را هر روز بخوریم و روزی که آن را از ما بگیرند از نبودنش ترس تمام وجودمان را بردارد

ما راحت‌تریم که با رنجی زندگی کنیم تا به تغییر آن دست بزنیم

تغییر همیشه درد دارد، اما با یک رنج می‌توان سال‌ها زندگی کرد و لبخندی پوچ را بر لب‌ها نشاند

می‌توان رنج‌ها را حمل کرد و بی‌پایه و اساس به دنیا گفت که حالم خوب است

این عادت کردن از همه‌ی عادت‌کردن‌ها ترسناک‌تر است


حال مزخرفم را بگذارید به حساب صبحانه ای که نخوردم و شیری که هنوز روی میز است و 

ناهاری که

نخوردم 

و شامی که

اشتها ندارم

یا نه

بگذرید به حساب خواب مزخرف دیشبم

که از صبح هزار بار تعبیرش کرده ام

یا بگذارید به حساب هفت هشت ده کامنت خصوصی دیروز که نخوانده حذفش کردم

به حساب یک آدم نفهم که قبلاً توضیح داده بودم

اصلاً بگذارید به حساب طبیعتم که دست خودم نیست که دل خوش کنیم که خوب می‌شوم

ولی من حال مزخرفم را می‌گذارم به حساب یک عادت! عادت به خواندن سطرهایی که دیگر برای من نیستند

و حال خوب الانم به حساب وبلاگی که سرانجام از inoreader ام حذف کردم...

ولی تغییر

همیشه درد دارد


+ بابا رفته دنبال بلیت که یکشنبه بریم کاظمین :)

+ عنوان از ایمان زعفرانچی

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۸
شباهنگ

199- شبیه کابوس بود...

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ

با باباش زندگی می‌کرد

منو نشناخت

بغلشم کردم و بوسیدمش

یه سالش بود, نهایتش دو سال

غریبی نمی‌کرد

گفتم میخوای لباستو عوض کنم؟

خندید و گفت آره

گفتم اتاقت کجاست؟

با انگشتش نشونم داد

دوباره بوسیدمش و گفتم کمد لباست کدومه؟

اون گوشه سمت چپی رو باز کردم و

پرسیدم چه رنگی برات بیارم

گفت قرمز

برگشتم و دوباره بوسیدمش و گفتم پدرسوخته به مامانش رفته

دوباره نگاش کردم و گفتم اصن مگه تو میدونی قرمز کدومه

انگار دیگه قرار نبود ببینمش

بغلش کردم و

با صدای امید بیدار شدم که صدام می‌کرد برای صبحانه

+ دیشب یکی از دوستام کامنت گذاشت و ازم خواست وقتی میرم حرم دعا کنم خوابشو ببینه

ازش نپرسیدم خواب کی و چی

سرچ کردم و هر چی آیه و ذکر و دعا برای دیدن خوابه رو به نیت دوستم خوندم و خوابیدم

+ هنوز صبونه نخوردم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۹
شباهنگ


عکس: کربلا - بیست قدمی بین الحرمین


لب‌های تو با طعم انار است و دو چشمت / شیری ست که کم کم شکلاتی شده باشد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۰
شباهنگ

فیس بوکم معمولاً دی‌اکتیوه, اکتیوم اگه باشه, نه پیجی لایک می‌کنم و می‌خونم, نه پستی میذارم, نه عکسی نه هیچی؛ اگرم بذارم, یکی دو تا از پستای وبلاگمو می‌ذارم؛ اینو گفتم که همانا به نقش این شبکه اجتماعی در زندگی من پی ببرید.

چند روز پیش داشتم ریکوئستای فیس‌بوکمو چک می‌کردم, یکی دو نفرو اکسپت کردم و به سلامتی فرند شدیم و بقیه دیلیت (ینی اگه همین یه پاراگراف برسد به دست اساتید فرهنگستان زبان فارسی, حکم قبولی ارشدمو لغو می‌کنن و درخواست تکمیل ظرفیت میدن یکی دیگه بره جای من :دی خب چی بگم آخه؟ کتاب چهره‌؟ پذیرفتن و زدودن دوستی؟) علی ایُ حال, قبل از زدون درخواست دوستی ملت, یه سر به پرفایلشون زدم دوستای مشترکمونو بررسی کنم که احیاناً آشنا نباشن؛
سرتونو درد نیارم, یکی از این عزیزان یه خانم متشخص حدوداً 50 ساله ایرانی ساکن ترکیه بود, بدون فرند مشترک

پریشب دیدم یکی از هم‌مدرسه‌ایام برای دور همی و قرار و مدار دوستانه پیام گذاشته و پیامشو که جواب دادم دیدم یه message دیگه تو قسمت other دارم, این ینی نگارنده‌ی پیام ناآشناست و جزو فرندام نیست (جونم بالا اومد بابا, چرا این پست این همه کلمه انگلیسی داره آخه)

نگارنده‌ی مسیج, همان بانوی 50 ساله بودن که ضمن سلام و عرض ادب و احترام خاطر نشان کرده بودن که برای پسرشون دنبال امر خیر هستن و چگونه می‌توانند با ما یا خانواده محترممان صحبت کرده تا اطلاعات بیشتری مبادله کنیم؟

صرف نظر از اینکه این خانومو نمی‌شناختم و یه فرند بیشتر نداشت و با تحلیل و بررسی همون فرندش که همانا یه دانشجوی دختر تهرانی بود و احتمالاً از آشنایان یکی از دوستان و به عبارتی هم‌اتاقی سال اولم که هم‌اکنون ساکن کشور مذکور است و صرف نظر از فان بودن باطن قضیه و جواب ردی که دادم, داشتم فکر می‌کردم چه قدر دوره زمونه عوض شده! به قول مهران مدیری, قبل از ورود اینترنت به کشور, دخترها و پسرها برای رسیدن به هم خیلی سختی می‌کشیدن, ینی شما باید دخترو تو محل می‌دیدی می‌پسندیدی بعد از برادرش کتک می‌خوردی بعد به مامانت می‌گفتی که به مامانش بگه بعد مامانت و مامانش و دختره می‌رفتن استخری گرمابه ای پارکی دور همی جایی, بعد باید به آقاجونت می‌گفتی که به آقاجونش بگه, بعد تاااااااازه مراسم خواستگاری و بله برون و اینا! الان این قضیه سرعت گرفته, در حال حاضر شما ادد می‌کنی اکسپت می‌کنه, لایک می‌کنی اسمایل می‌ذاره, بعد اسم پسرشونم می‌ذارن طوفان :دی

پ.ن1: فکر کن چند سال دیگه با مادرشوهرت دعوات بشه, بعد بگی خودت اددم کردی دیگه, می‌خواستی ریکوئست ندی... والا!

پ.ن2: حاجتی چیزی داشتین حتماً به شیخ بگین, همون‌طور که می‌بینید سریع مستجاب میشه :دی

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۳
شباهنگ

اینایی که اسم برنجشونو میذارن تورنادو, نمیدونن تورنادو لقب و کنیه و تخلص منه؟

نمیدونن تورنادو اسم وبلاگ 8 ساله ی منه؟ 

اینا از خدا نمیترسن؟!!

حیف نیست روی برنج‌های هندی و پاکستانی و تایلندی که نه عطری دارن نه قد می‌کشن و

معده رو هم داغون می‌کنن تازه اصلا مزه هم ندارن چنین اسم وزینی بذارن؟!

حقا که غیر از برنج‌های خوش‌عطر و خوش‌پخت کشور خودمون هیچ برنج دیگه‌ای نباید اسمش تورنادو باشه


با تشکر از دختر حوّا بابت عکس


بعداً نوشت: اینم از برنج دخترام نسیم و خاطره

ظهر باس برم از امام حسین و حضرت ابوالفضل, محسنم بطلبم که جمع خانوادگی‌مون تکمیل شه :)))))

دکترا میگن توهّم حاد داری ولی من باور نمی‌کنم, الکی میگن :))))))

از مسئولین خواهشمندم برای ساحل و طوفانم هم برنج تولید کنن :دی

با تشکر

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۳
شباهنگ