شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

کدِ اون پرچم سیاه گوشهٔ هدر:


<div style="position:fixed;left:0px;top:0px;z-index:200;">
<img alt="ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست" title="ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست" src="http://bayanbox.ir/view/7829141539691850275/ya-hossein-2.gif" height="auto" width="auto">
</div>


قسمت قالب، بخش ساختار، قبل از شروع هدر وبلاگ قرارش بدید

۱۲۱۷- به انتظار فصل تو، تمام فصل‌ها گذشت

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

شمام هر سال همین موقع ساعتاتونو می‌کشین عقب که شش ماه دیگه دوباره بکشین جلو؟ آره؟ ولی من باتری ساعت اتاقمو درآوردم و تنظیمش کردم روی هشت و بیست دقیقه. خواستم هر موقع نگاش می‌کنم هشت و بیست دقیقه باشه ساعت. الان که نشستم تو ماشین و بارون می‌زنه به شیشه هشت و بیست دقیقه است. ظهر که داشتم می‌رفتم کلاس آشپزی و یه دختره ازم پرسید تربیت کجاست، هشت و بیست دقیقه بود. گفتم همین مسیری که اومدیو دویست متر برگرد و سر سه‌راهی اول بپیچ دست چپ. حتم دارم دختره وقتی رسید تربیت هشت و بیست دقیقه بود. منم وقتی رسیدم آموزشگاه هشت و بیست دقیقه بود. وقتی مربی کیکو گذاشت تو فر و گفت نیم ساعت بعد برش می‌داریم هشت و بیست دقیقه بود. وقتی برش داشتیم و ذوق‌زده عکسشو گرفتیم برای استوریامون بازم ساعت هشت و بیست دقیقه بود. کلاس که تموم شد هنوز هشت و بیست دقیقه بود. دیروز هشت و بیست دقیقه بود، الان هشت و بیست دقیقه است، فردا هشت و بیست دقیقه است، پس‌فردا هم هشت و بیست دقیقه است. دو سال و چهار ماه و بیست‌وهشت روزه که ساعت، هشت و بیست دقیقه است. بعد کلاس وقتی آسمون بغضش گرفته بود و ابری بود، وقتی از جلوی اون کلیدسازه رد می‌شدم که «بگو کجایی» رو گوش می‌کرد، وقتی سرمو برگردوندم اسم مغازه رو بخونم و بی‌هوا خوردم به یه رهگذر، وقتی یهو آسمون غرّید و شروع کرد به باریدن، وقتی قدمامو تندتر کردم که زودتر برسم که کمتر خیس شم و وقتی صدای اذان مسجد بازار داشت قلبمو مچاله می‌کرد و حالا که ترافیک کلافه‌ام کرده و برای صدمین بار دارم خاکستری اِبی رو پلی می‌کنم و تلفن پشت تلفن که کجایی و کی می‌رسی هم ساعت هشت و بیست دقیقه است. خونه چشمش به ساعته که کی می‌رسم و من چشمم به ساعته که کی می‌رسی. بگو کجایی؟


+ عنوان از: [بشنوید]

+ انقدری معرفت دارم که توی ماه عزا آهنگ شاد پای پستام نذارم. شاد نیست.

موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۰
شباهنگ

۱۲۱۶- به شکوفه‌ها به باران، برسان سلام ما را

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

اولین باری که دیدمش تو سایت دانشکده با همگروهیای پروژهٔ میکرو منتظرش بودیم. منتظر بودیم بیاد و بگه مدارمون چه مرگشه که کدمون جواب نمیده. سال پایینی بود و به چهره نمی‌شناختیمش. پای لپ‌تاپم نشسته بودم و یه چشمم به کد بود و یه چشمم به در. چند بار اومد و رفت و اون چند بار نفهمیدم خودشه. تو تخیلم سعیدها موجودات ضعیف‌الجثه و لاغر و نحیف بودن و هر کی وارد سایت می‌شد قد و وزنشو چک می‌کردم و می‌گفتم نچ! این نیست، این شبیه سعیدها نیست. دیدم هی میره و میاد و به مدار و کد بقیه هم سر می‌زنه. خودش بود. یه موجود قوی‌پیکر و ابرهیکل و چهارشونهٔ مثبت صد کیلو که اگه کنارش می‌ایستادم به فیل و فنجان می‌مانستیم. با خواهرش اومده بود. کمردرد داشت و خواهرش اومده بود کیف و کوله‌شو بیاره براش. اسم خواهرشو پرسیدم؟ اگرم پرسیده باشم فراموش کردم.

چند وقت پیش پیام داد گفت دارم میرم. خوبی و بدی دیدی حلالمون کن. گفتم جز خوبی که ندیدم. گفتم حالا که اینستا نداری و با بورژوای حاکم بر فضای اینستا حال نمی‌کنی رسیدی چند تا عکس و فیلم از خارج بگیر بفرست ببینیم این خارج خارج که میگن چه شکلیه. صبح دیدم چند تا عکس و فیلم از طبیعتِ خارج فرستاده. براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم اینجوری سختت میشه هی عکس‌های غربت رو بفرستی برای تک‌تک دوستان؛ یه کانالی چیزی درست کن عکسا رو بذار کانالت و آپلود کن اونجا که همه‌مون استفاده کنیم. گفت همه الان اینجان. شما که اونجایی باید کانال درست کنی. دیدم راست میگه. من الان غریب‌تر از اونام.

+ عمو صداش می‌کردن بچه‌ها

+ سورِ بعد از ارائهٔ پروژه و پاس کردن درس کذایی

موافقین ۱۹ مخالفین ۳ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۹
شباهنگ

پریروز

پریسا، وقتی ازش پرسیدم پس یاسین کو؟: «گذاشتم پیش مامانم»

امید، خطاب به محمدرضا بعد از دیدن عکس‌های یاسین: «دایی بودن چه حسی داره؟»

محمدرضا، وقتی ازش پرسیدم چه خبر از نتایج ارشد: «قبول شدم، ولی کار و سربازی هم هست. دو هفته دیگه یا پادگانم یا سر کلاس»

من، وقتی می‌شنوم یکی قراره بره سربازی: «اگه ازدواج کنی می‌تونی امریه بگیری»

پریسا: «بچه‌ها هر کدومتون که ازدواج کردین تو شرط ضمن عقدتون دو ساعت ظهر تاسوعای هر سالو مرخصی بگیرید از همسراتون. بچه‌هاتونم نیارید»

من: «ولی من مرادو میارم ببینه در فراقش هر سال کجاها چی نذرش کردم. یکی از نذرامم اینه هر سال با خودش بیام این امامزاده شمع روشن کنم»

امید: «می‌تونیم بیاریمشون و ون بگیریم. به نگارم بگیم هر سال یکی دو کاسه بیشتر آش بده بهمون. بعد ونو گسترش می‌دیم و اتوبوس می‌گیریم»

من: «میشه مادرشوهرمم بیاد؟»

امید بعد از اینکه گفتم مستقیم نرین، بپیچین سمت امامزاده: «بی‌خیال، انقدر خودتو سنگ رو یخ نکن پیش این امامزاده‌ها. می‌بینی که اصن وقعی نمی‌نهند»

محمدرضا، وقتی رسیدیم امامزاده: «بچه‌ها، شما به اینجا اعتقاد دارین؟»

یه خانومه تو امامزاده، بغل ضریح: «می‌شناسین این امامزاده رو؟ نوهٔ امام حسینه. هر چی بخواین میده بهتون»

موافقین ۱۹ مخالفین ۴ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۶
شباهنگ

۱۲۱۴- تا کی به تمنای وصال تو یگانه

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه؟

چهار سال در یک نگاه:

موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۴
شباهنگ

۱۲۱۳- فروشنده ۲

سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۲۹ ق.ظ


ایمیل اولی :| ایمیل دومی :| آدرس وبلاگ دومی :| آی‌دی تلگرامشون :| آی‌پی‌شون :| و قیمت پیشنهادیشون :| :| :|

فروشندۀ ۱: nebula.blog.ir/post/1100

موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۹
شباهنگ

یکی از دغدغه‌هات سلامت خانواده و از وظایف خطیرت بررسی تاریخ انقضای چیزای توی یخچال و کابینتا باشه و هر چند وقت یه بار بری سر وقتشون و وقتی نشستی یکی‌یکی تاریخ تولید و انقضای داروها رو چک می‌کنی برسی به این دو تا کاغذِ تهِ کابینت. یاد اون سالی بیفتی که تبدیل انرژیِ دکتر نون رو حذف کردی که بعداً نمرۀ بهتری بگیری و ترم بعد با دکتر میم با ده پاس کردی. تصمیم اشتباهی که جاش درد می‌کنه هنوز و اگه برگردی به گذشته تکرارش نمی‌کنی. سالی پر از تصمیم‌های اشتباهی، آدمای اشتباهی، سالی که دوست داشتی بکوبی و یه بار دیگه یه جور دیگه می‌ساختیش. هر کدوم از این درسا برات ده‌ها و صدها خاطره باشه و یاد وبلاگت بیفتی که هر هفته گزارشِ آنچه این هفته در دانشگاه بر من گذشتو موبه‌مو با جزئیات توش می‌نوشتی که یک چنین روزی که یادشون افتادی بری سراغشون و مرورشون کنی و لبخند محوی روی لبات بشینه. خاطراتتو مرور کنی و برسی به پست بیست‌ودوی بهمن ۹۳ که «اومدم خونه و دارم برای خودم املت درست می‌کنم. نه جای نمکو می‌دونم، نه روغن و نه حتی نون. چه وضعشه آخه؟ ولی انقدر بهم خوش می‌گذره که دلم می‌خواد از دانشگاه زنگ بزنن بگن خانم محترم، شما همین‌جوری بی‌دلیل اخراجی. دیگه هم حق نداری تا آخر عمرت درس بخونی. اصن دیگه حق نداری بیای تهران. دیگه حق نداری تنها باشی. دیگه حق نداری شبا رو به خاطر یه مشت معادله بیدار بمونی. دیگه حق نداری چیزایی که و کسایی که دوست نداریو تحمل کنی. بعدش حکمو برام فکس کنن و بگن شما ممنوع‌الخروجی اصلاً. بشین تو خونۀ بابات و هی زندگی کن! انقدر زندگی کن تا جونت درآد. بعد منم از اونی که زنگ زده تشکر کنم و هی تشکر کنم و بازم تشکر کنم و بعدش هی زندگی کنم».


موافقین ۳۹ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۱
شباهنگ

۱۲۱۱- تا اون پیرهن سورمه‌ایه، هزاروصدوسی‌تا

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

بچه که بودم، شبای محرم می‌رفتیم تماشای دسته‌های عزاداری. خانوما تو پیاده‌رو می‌نشستن یا وایمیستادن و آقایون تو خیابون شاخسِی می‌رفتن و میدونو دور می‌زدن. ریشه‌ش شاه‌حسینه. شاه‌حسین‌گویان. ما می‌گیم شاخسِی. مأموریت من شمردن شاخسِی‌روندگان بود. یه وقتایی پریسا هم میومد باهام. تا یه جایی می‌شمردم و بعد پریسا می‌پرسید چند تا شد؟ می‌گفتم تا اون کاپشن سبزه صدوهفت‌تا. زمستون بود. همه‌مون کاپشن تنمون بود. من یه کاپشن صورتی بلند داشتم. یه کم استراحت می‌کردم و بقیه‌شو پریسا می‌شمرد. بعد می‌پرسیدم چند تا شد؟ می‌گفت تا اون شلوار کرمی صدوچهل‌ودوتا. بقیه‌شو من می‌شمردم و دوباره یه کم بعد می‌پرسید چند تا شد؟

موافقین ۳۶ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۱
شباهنگ

۱۲۱۰- تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

سه شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

دیدم سایت فرهنگستان خبر آغاز چهارمین دورۀ ارشدو گذاشته و از مراسم افتتاحیه گفته و این عکسو زده زیرش، گفتم بیام بگم این عکس کلاسمونه. کلاس سابقمون البته. جای فرزانه ردیف سوم بود. ردیف جلو رو دوست نداشت زیاد. خانم خ. و لادن و مهدیه ردیف دوم می‌نشستن. خانم خ. کنار پنجره، بعد لادن، بعد مهدیه. جای آقای پ. ردیف اول سمت دیوار بود؛ بعد خانم ش. و عاطفه و جای منم ردیف اول از سمت چپ چهارمی.


۴۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۹
شباهنگ

۱۲۰۹- شما به جای من

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۹ ب.ظ

دیشب خواب دیدم‌. البته من همیشه خواب می‌بینم. و تقریبا سه سالی میشه که خواب‌هامو می‌نویسم تا یادم نره [۱]. خوابم دربارۀ پروین اعتصامیو یادتونه؟ اگه یادتون نیست اشکال نداره، دوباره تعریف می‌کنم براتون و دیگه الکی لینک نمی‌دم. خوابم این بود که یه نفر تو خواب بهم گفته بود پروین اعتصامی خودکشی نکرده بلکه توسط یه غریبۀ مجهول‌الهویه به قتل رسیده. و منم بیدار شدم علت مرگ پروین اعتصامیو سرچ کردم و دیدم پروین اعتصامی در اثر ابتلا به بیماری سل درگذشته. خب پس الان آماده‌این که خواب دیشبمو براتون تعریف کنم [۲].خواب آهنگر دادگر رو دیدم. خواب همون روزی که داشت از غیرت می‌گفت و ضبطش کردم و دادم شماها هم بشنوید و یکیتون گفت چه تعریف متفاوت و خوبی [۳]. از خواب بلند شدم. اولین کاری کردم این بود که خوابم رو توی دفترچه‌ام مثل بقیۀ خواب‌هام بنویسم تا یادم نرفته. هنوز خوابم رو کامل یادداشت نکرده بودم که امید بالای سرم اومد که بدو که نتایج رو زدن [۴]. دارم به شبا و روزایی فکر می‌کنم که داشتم برا این آزمون می‌خوندم [۵]. اولین آزمون زندگیم بود که شب قبلش کارت ملی و کپی کارت ورود به جلسه و شناسنامه‌م رو آماده نذاشته بودم توی کیفم [۶]. بالاخره صفحۀ نتایج بالا اومد و [۷] متاسفانه من در هیج کدرشته‌ای پذیرفته نشدم [۸]. کارنامه و درصدهای دروس و بالاخره رنگ قرمزی که در پایین کارنامه رخ نمایاند و [۹] همین‌طوری که زل زده بودم به کلمۀ «مردود»، داشتم به این فکر می‌کردم که چرا؟ [۱۰] دلیلش رو نمی‌دونم اما شاید، شاید که نه، حتما خیری توش بوده [۱۱]. چهار تا مصاحبه دکتری رفته بودم. همون چهاری که همه جا بود و من به فال نیک گرفتمش. از شماره پلاک اسنپ گرفته تا روز و طبقه و شمارۀ اتاق [۱۲]. این همه چهار قاعدتاً خوش یمنه [۱۳]. چهار بار نتیجه رو چک کردم و چهار بار مطمئن شدم که آزمون دکترا رو قبول نشدم [۱۴]. هنوز تصمیم نگرفته‌م که دوباره کنکور دکتری بدم یا نه. مراد هم که هنوز تصمیم نگرفته منو پیدا کنه یا نه [۱۵]. فکرشو که می‌کنم هم دلم برای دانشجو بودن تنگ میشه هم نه [۱۶]. برا دکترا و کارهای مربوط بهش قرار بود برم تهران که نشد [۱۷]. حالا، گرچه نمی‌تونم بگم ناراحت نیستم؛ ولی اتفاقی افتاده که تا حالا نیفتاده بود و من دوست دارم به جنبه‌هایی از این ماجرا نگاه کنم که جدیدن. تجربۀ اتفاق نیفتادن چیزی که با همۀ وجود دوست داری پیش بیاد، وقت زیادی رو صرفش می‌کنی و تو برنامه‌های زندگیت رو اتفاق افتادنش تو زمانی که خودت می‌خوای، حساب باز می‌کنی، ولی اتفاق نمی‌افته [۱۸]. همیشه اون‌جوری نمی‌شه که ما می‌خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن فیلمای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آخرش نشد که بشه [۱۹]. داشتم آروم زمزمه می‌کردم گر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست [۲۰]. گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود [۲۱]. اما ایمان دارم که حتما خیریتی توی این اتفاق بوده [۲۲]. مگه میشه پست مربوط به شباهنگ جان باشه و طولانی نشه؟ [۲۳]

+ رادیوبلاگی‌ها به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی، ینی امروز، بلاگرا رو به چالش «من به جای تو» دعوت کرده بود. ینی یه پست بنویسیم با لحن و سبک و عنوان و رسم‌الخط یه بلاگر دیگه. منم تعدادی از دوستان رو دعوت کردم به این چالش؛ که به جای من پستِ قبول نشدنمو بنویسن. از متن هر کدوم یه جمله انتخاب کردم و با جمله‌هاشون این پستو نوشتم. روی هر کدوم از شماره‌ها که کلیک کنید می‌تونید متن کامل پستی که دوستان نوشتنو بخونید.

+ بشنوید (radioblogiha.blog.ir/post/293)

۶۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۲۹
شباهنگ