شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم

1298- 10yearchallenge#

پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۱۱ ب.ظ
نمی‌دونم در جریان این چالش «ده سال قبل» هستید یا نه. ملت عکس الان و ده سال پیششونو می‌ذارن اینستا و یه 2018vs2008 یا 2019vs2009 هم زیرش می‌نویسن و بقیه میان نظر می‌دن راجع به تغییراتی که طرف تو این ده سال کرده. بعد چند نفر دیگه هم به این چالش دعوت می‌شن و اونا هم عکساشونو می‌ذارن و خب از اونجایی که من الان تو سنی واقعم که عکسای ده سال پیشم قابل پخش نیست (می‌دونین که چی میگم؟ :دی)، فلذا داشتم تنهایی و یواشکی عکسای سال هشتادوهفتِ خودمو مرور می‌کردم و تنهاتنها ریسه می‌رفتم. همین‌جوری که داشتم خاطراتمو مرور می‌کردم رسیدم به این عکس تختۀ کلاسمون. عکسه رو گذاشتم تو گروه دبیرستان و گفتم بچه‌ها امضای من هنوز همونه. بعد بچه‌ها یکی‌یکی اومدن گفتن عه! امضای منم همونه یا همون نیست. 


این یکی عکسو ببینین. اینا امضاهای حضوری خوابگاه شریفه. وقتی برمی‌گشتیم خوابگاه، اگه قصد خروج! نداشتیم باید تو این دفتر امضا می‌زدیم. به اینا می‌گفتیم حضوری. اگه امضا نمی‌کردیم زنگ می‌زدن می‌گفتن پاشو بیا حضوریتو بزن. نکتۀ قابل تأملشم اینجاست که کل بلوک تو این بازۀ زمانی رفته بودن منزل، من مونده بودم خوابگاه معلوم نبود مشغول کشف یا شکافتن کدوم اتم بودم. حتم دارم یا امتحان داشتم، یا پروژه. چون من از اوناش بودم که تا یه فرصتی و لو یک‌روزه گیر می‌آوردم می‌رفتم خونه.


و از اونجایی که خب من یه بلاگرم، گفتم برم یه سر به پست‌های ده سال پیشم بزنم ببینم چه تغییراتی کردم تو این چند سال. تغییر چندانی حس نکردم. همون گلولۀ نمکی هستم که بودم :))
این پستو شهریور ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون شبی هست که بابا بازی کامپیوتری لطفعلی‌خان زند رو خریده بود و نمی‌تونستیم نصبش کنیم. موضوع بازی جنگ لطفعلی‌خان با سپاه آقامحمدخان قاجار بود.
این پستم خرداد ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون روزیه که رانندۀ سرویسمون ماشینشو گذاشته بود جلوی در مدرسه و خودش نبود. زنگ زدیم بهش که کجایی. گفت سوار شین و هر کدومتون که رانندگی بلدین ماشینو بیاره سر چهارراه، من اونجام. البته این اتفاق بهمن افتاده بود و من پستشو خردادماه نوشته بودم. موبایل هم ممنوع بود زمان ما. یواشکی می‌بردیم و یه همچین مواقعی به دردمون می‌خورد.
و از اونجایی که شما هم لابد بلاگرید، می‌خواستم از اونایی که هنوز آرشیو پستای قدیمی‌شونو دارن دعوت کنم چند تا از پستاشونو رو کنن بخونیم دلمون وا شه. که خب فکر کنم اینا الان یا خودشون نیستن یا پستاشون.

بعداًنوشت: یه عکس دیگه پیدا کردم که مال ده سال پیش نیست و عکس هشت سال پیشه. ولی تغییرات بنیادینی رو میشه از این عکس استنباط کرد. ترم اول دانشگاه، من در حد جوشوندن آب هم آشپزی بلد نبودم. غذای دانشگاه و خوابگاه و غذای بیرونم نمی‌خوردم. یَک موجود بدغذایی بودم که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکنه. هی می‌رفتم خونه و این‌جوری غذا می‌آوردم. یا نمی‌رفتم و هی از خونه برام غذا می‌فرستادن. این عکس خونه‌مونه و ماه اول دانشگاهه. دارم غذا می‌برم خوابگاه:

۲۷ دی ۹۷ ، ۱۹:۱۱
شباهنگ

۱۲۹۷- فاصلۀ آب و سراب

چهارشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ق.ظ

انگار که چشمامو بسته باشن و هولم بدن جلو؛ هی بگن برو و ندونم کجا دارم میرم. مثل رانندگی تو مه، مثل گشتن دنبال چیزی تو تاریکی، یا مثل اون شبی که از رامسر برمی‌گشتیم. از یه جایی به بعد فقط مه بود. هر چی رفتیم جلوتر بازم مه بود. هیچی اون جلو معلوم نبود. نه می‌شد وایستاد نه می‌شد برگشت. باید می‌رفتیم. حال بدی بود. چشامو بستم و خوابیدم. من وقتایی که حالم خوب نباشه و کاری از دستم برای تغییر حالم برنیاد می‌خوابم. یه جور مرگ موقت و خودخواسته. می‌خوابم. که اون حال بد ثبت نشه، ضبط نشه، نمونه تو خاطرم، نمونه برای بعد. خوابیدم چون نمی‌خواستم چیزی از اون جادۀ مه‌آلود یادم بمونه. نمی‌خواستم چیزی از دلشوره و دلهرۀ مسیر بمونه برای بعد. چشمامو که باز کردم رسیده بودیم سراب. صدوسی‎کیلومتری تبریز. بابا پیاده شده بود فطیر بخره. وقتی چشامو باز کردم چند تا فطیر بغلم بود. دیگه خبری از مه نبود. یه همچین حالیه این روزا. هیچی رو اون جلو نمی‌بینم. همه جا رو مه گرفته. دلم می‌خواد دوباره مثل اون شب چشمامو ببندم و بخوابم. یه خواب طولانی، آروم، عمیق. بخوابم و وقتی بیدار می‌شم خبری از مه نباشه. بخوابم و وقتی بیدار میشم رسیده باشیم سراب. بخوابم و وقتی بیدار میشم بغلم پر فطیر باشه.

۲۶ دی ۹۷ ، ۰۰:۲۰
شباهنگ

۱۲۹۶- ما اینجا گوزن را به شقایق ربط می‌دهیم

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۳۰ ب.ظ

از علاقه‌م به خرید اینترنتی که گفتم، رسیدم به اینجا که من ترجیح می‌دم همۀ کارامو تو خونه انجام بدم. تو خونه کار کنم و تو خونه هم خرج کنم. گفتم با جامعه و آدماش حال نمی‌کنم زیاد و همیشه دوست داشتم استادا و معلما فیلم‌های آموزشی‌شونو برامون بفرستن و ما تو خونه تعلیم ببینیم و تو خونه آزمون بدیم و تو خونه مدرک بگیریم و تو خونه کار کنیم و تو خونه پول دربیاریم و تو خونه خرج کنیم و سرانجام تو خونه بمیریم. دبیرستان که بودم، شصت هفتاد تا از این دی‌وی‌دیای آموزشی داشتم که معلمای مبتکران درس به درس، پای تخته با نمونه سوال و تمرین، کل کتاب درسیو آموزش می‌دادن. تابستون قبل شروع کلاسا می‌نشستم اینا رو می‌دیدم و درسایی که در حالت عادی تو نه ماه یاد می‌دادنو من یکی دو ماهه با آزمون غیرحضوری، پشت کامپیوتر یاد می‌گرفتم. بعدها هم با مکتب‌خونه آشنا شدم و برای درسای دانشگاهی این روال رو پی گرفتم. ولی خب علی‌رغم میل باطنی‌م هیچ وقت نه تو مدرسه نه تو دانشگاه غیبت نکردم و همیشه سر کلاس می‌رفتم و جزوه هم می‌نوشتم. از خرید و آموزش و کار غیرحضوری گفتم و از نفرتم از اینکه بگن سر ساعت مشخص باید فلان‌جا حاضر باشی و فلان کارو انجام بدی. گفتم که دوست دارم ددلاین یا مهلت رو تعیین کنن و به حال خودم رها کنن تا هر موقع هر جا حسشو داشتم انجام بدم. من باشم و یه حساب بانکی و لپ‌تاپم. هزار سال هم تو خونه حبسم کنن نمی‌پوسم. آخ هم نمی‌گم. اصن من باید صد سال پیش به دنیا میومدم که خانوما به خاطر کشف حجاب رضاخان پاشونو از خونه بیرون نمی‌ذاشتن. 

حالا انقدرام درون‌گرا نیستم و دوستام متفق‌القول هستند که برون‌گراترین فردی هستم که به عمرشون دیدن و حاضر هم نیستن با درون‌گراییم کنار بیان و بپذیرن که من انزواطلبم. چون تا پام برسه تهران یکی‌یکی‌شونو خبر می‌کنم که پاشین بیاین همو ببینیم. مخاطبای گوشیم هم همینو نشون میدن. اینکه من با همۀ اقشار جامعه در ارتباطم. آنچه که دلخواهمه درون‌گراییه و آنچه که نشون میدم یک عدد برون‌گرا با روابط اجتماعی بسیار بالا.

حالا همۀ اینا رو گفتم که برسم به اینجا که برداشت من بعد از بررسی موشکافانۀ اسلام اینه که دین ما یه دین اجتماعیه. همیشه ملت رو تشویق کرده به کارهایی که لازمه‌ش باهم بودنه. انقدر که از افعال جمع استفاده شده تو قرآن و احادیث، از افعال مفرد استفاده نشده. کارهای انفرادیشم به‌نوعی به دیگران مربوط میشه. بامزه‌ترین حدیثی هم که راجع به این موضوع دیدم این بود که ملعون است کسی که تنها بخورد و تنها بخوابد؛ و در ادامه هم گفته شده بود که بیم آن می‌رود که فرد دیوانه شود. فلذا توصیه شده که تنها نمونید و مکروهه این تنهایی. چون دیوانه می‌شید. تا اینجای حرفام مقدمه بود که بگم احتمالاً ثواب مسجد رفتن و نماز جماعت خوندن کسی که تو خونه بند نمیشه و دائم بیرونه و با مردمه و از بودن با مردم حال می‌کنه با ثواب مسجد رفتن و نماز جماعت خوندن یه مسلمون درون‌گرا یکی نیست. یا ثواب نماز اول وقت یه آدم مقرراتی که دوست داره بهش بگن کی چه کاری انجام بده با اونی که دوست داره زمان ارائۀ پروژه‌هاش شناور باشه. منطقیه که نباید یکی باشه. بدیهیه که من باید با خودم کلی کلنجار برم و یه انگیزۀ خیلی قوی باید در من باشه که از این دستورات تبعیت کنم. بنابراین اونی که صد سال پیش به‌خاطر حفظ حجاب مونده تو خونه، اگه عاشق بیرون رفتن بوده اجرش باید از اجر من که از خدامه تو خونه حبس باشم بیشتر باشه. البته من به نتیجه‌ای که کارمون روی شخصیتمون می‌ذاره بیشتر اهمیت می‌دم و روش تمرکز دارم تا اجر. اجر و ثواب رو هم برای تقریب ذهن شما می‌گم و منظورم نتیجۀ کارمون روی شخصیتمونه نه صرفاً باغ‌هایی که از زیر آن نهرهایی روان است. چون بهشت من خونه است و باغ و درخت و دشت و کوه رو هم دوست ندارم خیلی. 

حالا چی شد که یهو رفتم رو منبر؟ آقای قرائتی دوشنبه‌ها مسجد دانشگاه امیرکبیر بیست دیقه نیم ساعت صحبت می‌کنه و دوستم فایل‌هاشو برام می‌فرسته وقتایی که دستم بنده و گوشم آزاده گوش بدم. تو یکی از این جلسات گفته بود اگه یه وقت تابستون آب خنک دیدین و وضو گرفتین که خنک شین با اون وضو نماز نخونین. شما وضو نگرفتی برای نماز؛ وضو رو برای خنک شدن گرفتی. نیت خیلی مهمه. بعد من داشتم به همۀ کارهایی که دوست ندارم بکنم یا نکنم ولی می‌کنم یا نمی‌کنم فکر می‌کردم. مثلاً من زمان مدرسه و دورۀ کارشناسی بیشتر نمازای صبم قضا می‌شد. همیشه با نیم ساعت یه ساعت تأخیر می‌خوندمشون. ساعت شروع کلاسام یه جوری بود که نمی‌تونستم یه دور برای نماز بیدار شم، یه کم بخوابم بعد بیدار شم برم دانشگاه. بعدها سعی کردم هر طور که شده برنامه‌ریزی کنم برای نماز صبح. و تونستم این خلأ یک‌ساعته بین نماز و دانشگاه رو پر کنم. کار سختی بود و تونستم از پسش بربیام. و حالا دیگه عادت کردم. چه بخوام چه نخوام شش صبح بیدار میشم و دیگه کار سختی نیست برام. برای همین فکر می‌کنم اگه اون موقع ثواب نماز صبام هزار بود، الان صده. ینی می‌خوام بگم اگر هم قراره اجر، ثواب یا نتیجۀ کارمونو ببینیم به تناسب نیتمون و سختی کارمون خواهد بود. نیت من اون موقع بیدار شدن برای نماز بود، الان مغزم خودبه‌خود دستور بیدارباش میده. ینی تو خونه موندن من در دورۀ رضا خان همچین اجری هم نداره و فکر هم نمی‌کنم روی شخصیت و نفسم اثر خاصی بذاره و باعث رشد روحیم بشه. ولی برای اون دختری که دوست داره بیرون باشه خیلی ستمه این خونه موندن. یا برای منی که از وقتی یادمه همۀ اکانتام از ایمیل و فیس‌بوک و وایبر گرفته تا همین تلگرامش عکس داشت و عکس خودم بود و اتفاقاً عکس‌های خوشگلم هم بود و بهترینشون بود، عکس نذاشتن برای پروفایل این اکانت‌ها به احترام حرف کسی دشوارترین کار ممکن بوده و هست. حال آنکه ممکنه برای بقیه موضوعیت و اهمیت نداشته باشه عکس گذاشتن یا نذاشتن. به هر حال هر کسی خودش می‌دونه انجام دادن یا ندادن کدوم کارها براش سخت یا آسونه. و به‌نظرم هدف از خلقت و وظیفۀ ما تو زندگی درآوردن پدر نفسمون و بیچاره کردن اونه. این مبارزه با دلخواه‌ها رو هم از حرفای آقای پناهیان که بازم فایل‌هاشو دوستم گاهی برام می‌فرسته استنباط کردم. خلاصه اگه مرجعتون منم که می‌گم تا می‌تونید به خودتون سخت بگیرید که به قول حافظ «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست».


یکی از دوستان کامنت گذاشتن که «تاکید نماز جماعت برای خانم‌ها نیست. خانم‌ها اتفاقا بهشون توصیه شده برای این مواردی که حالا به اون صورت ضروری نیست، از خونه بیرون نرن. بدون این که البته منعی هم شده باشه. ولی توصیه است.». من نمی‌دونستم اینو. ولی وقتی همچین چیزایی می‌شنوم راغب میشم پاشم برم مسجد :)) الانسان حریص الی ما مُنع :|

یه چیز دیگه هم که تو کامنتا سرش بحثه سختی کشیدن و چرایی و چگونگیشه. همون‌طور که گفتم، کار سخت برای هر کس تعریف خاص خودشو داره. برای من به‌شخصه حجاب داشتن سخته. رعایت حد و حدود ارتباط با نامحرم سخته. این‌طور نیست که به‌راحتی به این اصول پایبند باشم. کلی کلنجار می‌رم با خودم سر همین چیزایی که شاید برای بعضیا عادی شده.

۲۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۳۰
شباهنگ

قدیما روزه که می‌گرفتم تا موقع اذان تو پیج‌های آشپزی می‌گشتم و هی غش می‌کردم و هی ضعف می‌کردم تا اذانو بگن. اما اخیراً با پدیده‌ای به نام اسنپ‌فود آشنا شدم که رویاهای آدمو به واقعیت تبدیل می‌کنه. 

یه چند روز بابت تهران رفتنام روزهٔ قضا داشتم. چند روز پیش چند تا شو گرفتم و با اینکه اذان ساعت پنج زمستون کجا و اذان ساعت نه تابستون کجا، ولی دم اذان عجیب هوس حلیم کرده بودم. چهل دقیقه قبل از اذان از یکی از رستورانا و فقط هم از همون یه دونه رستوران یه کاسه حلیم پیدا کردم و به طرفةالعینی سفارش دادم و دقیقاً همزمان با صدای ربنا زنگ درو زدن و یَک ذوقی کردم که اون سرش ناپیدا. 

اون استکان نعلبکی هم مال باباست.



+ من هر موقع اینستا پست می‌ذارم قیافهٔ ندیدهٔ شماها میاد جلوی چشمم و تا اسکرین‌شات نگیرم نذارم وبلاگم عذاب وجدان رهام نمی‌کنه.

+ حالا چرا به خرید اینترنتی علاقه‌مندم؟ پاسخ این سؤال ریشه در خصلت جامعه‌گریزی من داره. با اینکه دوران تحصیلم دانش‌آموز و دانشجوی فوق‌العاده منظمی بودم و بدون تأخیر و غیبت سر کلاسا (حتی کلاس ساعت هفت اخلاق و اندیشهٔ اسلامی و تفسیر قرآن و تمام دروس عمومیم که همه‌شونو هفت یا هشت صبح برمی‌داشتم) حاضر می‌شدم، ولی متنفر بوده و هستم از اینکه ساعت مشخصی مجبور باشم جایی حاضر بشم و همزمان با بقیه‌ای که باهاشون حال نمی‌کنم کاری انجام بدم. و تمام این ۱۹ سالی که درس می‌خوندم آرزو می‌کردم مسئولین آموزشی به این سطح از درک برسن که واقعاً لزومی نداره ما هر روز سر ساعت مشخصی پاشیم بریم دانشگاه و با یه عده بشینیم سر فلان کلاس. خب شاید من اون لحظه حس اون درسو نداشته باشم؟ شاید اصن حوصلهٔ دیدن آدمای اونجا رو نداشته باشم؟ نه برای درس که در مورد کار هم بر همین عقیده استوار بودم و هستم. از اینکه یه ساعت مشخص برم یه کاری رو انجام بدم بی‌نهایت بیزارم و ترجیح می‌دم یه کاریو بهم بدن و یه زمانی رو مشخص کنن و من تا اون زمان مقرر کار رو تحویل بدم. برای همین هم نتونستم بیشتر از دو هفته تو اون شرکت دووم بیارم. هفتهٔ سوم فایل‌ها رو از رئیسم گرفتم و گفتم بدین ببرم با لپ‌تاپم انجام بدم و حتی زودتر از زمان مقرر با کیفیتی بهتر با تلگرام تحویل دادم. اینا رو چرا گفتم؟ که بگم ناف منو تو خونه دفن کردن انگار. به عقیدهٔ قدما ناف هر کیو هر جا دفن کنن جَلد اونجا میشه. گویا اغلب می‌بردن اطراف مسجد و یه مورد هم شنیده بودم مال یکیو برده بودن دانشگاه و با اینکه همیشه به‌شوخی میگن ناف تو رو تو مدرسه دفن کردیم ولی من حتم دارم نافم تو خونه و زیر همین تختم به خاک سپرده شده که ۹۸.۲ درصد بیست‌وچهار ساعتمو روی اون سپری می‌کنم و مایحتاجمم از همین نقطه تأمین می‌کنم.

۲۳ دی ۹۷ ، ۰۲:۲۳
شباهنگ

دیجی‌کالا امروز صبح پنجاه‌وسه هزار تومن وجه پرداخت‌شده بابت مانتوی سفید نخی تمام‌گره چاپی که روش با خط نستعلیق دو بار تو هم تو هم نوشته بود ساقی بده پیمانه‌ای زان می که بی‌خویشم کند و همیشه تو مانتوفروشیا چشمم پی‌ش بود، اما از اونجایی که سایز من سی‌وشش یا همون اِسِه و هیچ جا این اندازه رو نداره یا اگه داره یه مدل دیگه است و کم‌کم داشتنش برام به رویا و حتی حسرت تبدیل شده بود و هشت روز پیش موقع خرید چتر سبز دلبرانه‌ای که با کلی ذوق بابت رنگ سرشار از امیدش و ذوق مضاعف بابت قیمت خوبش که به‌نظرم می‌ارزه چهل‌وهفت تومن بدی برای یه همچین چتری و ذوق شدیدتر بابت رند شدن مجموع قیمت جفتشون که میشه صد و علی‌رغم آرا و نظرات و نفوس بد اطرافیان که از کجا می‌دونی جنسش خوبه و از کجا می‌دونی سایز مانتوئه واقعاً سی‌وششه و اندازۀ تنته و از کجا می‌دونی آب نمی‌ره و شعره پاک نمی‌شه و اصن می‌فرستن یا نه و اگه سرت کلاه بذارن چی و ایشالا که همونه که خودت می‌خوای و حالا ببینیم و تعریف کنیم، سفارش داده بودم و همۀ این هشت روز، صبح و ظهر و شب و نیمه‌شب از قسمت پیگیری سفارش مراحل رو چک می‌کردم که ببینم کجاست و در چه وضعیه و کی می‌رسه و هی خودمو جلوی آینه تصور کرده بودم که بارون میاد و اون مانتوئه تنمه و چتره دستمه رو به دلیل عدم تأمین از سوی فروشنده، ضمن عذرخواهی و قول مساعد بابت اینکه تلاش خواهد کرد که زین پس در سفارش‌های بعدی چنین اتفاقی تکرار نشه، طی پیامی که سرشار از پوزش و تأسف و طلب عفو بود، همراه با کد تخفیف ده‌هزارتومنی که کده کدورت‌ها رو بشوره ببره و این تجربۀ تلخ از دلم دربیاد و ببخشمش و بازم ازش چیزمیز بخرم به حسابم برگردوند.

پ.ن: پاراگرافی که خواندید از یک جمله تشکیل شده بود. یک جملۀ ۳۰۳ کلمه‌ای که اگه یه روز معلم زبان فارسی یا استاد صرف و نحو بشم به‌عنوان سؤال امتحانی می‌دم شاگردام فعل و فاعل و مفعول و قید و ایناشو مشخص کنن :دی مردم‌آزار هم خودتونین :دی

عنوان از: باید ببخشمت، امیرعباس گلاب

پیام پست: عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


۲۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۴۴
شباهنگ

۱۲۹۳- راست گفت خداوند بلندمرتبه و بزرگ

سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۴ ق.ظ

برای شرکت در مصاحبه‌های دکتری و تقریباً هر مصاحبۀ کاری و تحصیلی دیگری احتیاط مستحب و حتی گاهی واجب است که یک مدرک زبان معتبر، و لو داخلی و نه در حد تافل و آیلتس داشته باشی. نتیجۀ آزمون اردیبهشت‌ماهم آن‌چنان خوب نبود. تیرماه هم شرکت کردم. اما درگیر مصاحبه بودم و نخوندم و چون هزینۀ آزمون رو پرداخت کرده بودم درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که مردادماه شرکت کنم. مردادماه به‌شدت درگیر پروژه‌ای بودم که باید تا پایان شهریور تحویل می‌دادم و چون فکر می‌کردم شهریور دفاع می‌کنم ساعت کارم رو افزایش دادم که پروژه رو تا پایان مرداد تحویل بدم. پس برای زبان چیزی نخوندم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که شهریورماه شرکت کنم. شهریورماه اون هفته کلی عروسی دعوت بودم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که مهرماه شرکت کنم. مهرماه حال روحی خوبی نداشتم. از تمام مصاحبه‌ها رد شده بودم و کار و درس و پایان‌نامه و زندگی رو تعطیل کرده بودم و غصه می‌خوردم فقط. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند. آبان‌ماه هم به همین حال و احوال گذشت. چیزی نخونده بودم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که آذرماه شرکت کنم. استادم پیام داد که پایان‌نامه‌ات چه شد و خب باید می‌نشستم پای پایان‌نامه‌ام و کاملش می‌کردم. پس آذرماه هم زبان نخواندم. درخواست تغییر تاریخ آزمون به بهمن‌ماه را دادم. پذیرفتند. برای بهمن‌ماه هم چند تا پروژۀ جدید گرفته بودم، هم دوباره در آزمون دکتری شرکت کرده بودم، هم کماکان درگیر پایان‌نامه بودم. پس امروز دوباره درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. هنوز نپذیرفته‌اند، ولی قرار است بپذیرند. اما این درخواست، آخرین درخواست بود. چون آزمون‌ها را به سال بعد موکول نمی‌کنند. بعید می‌دانم برای آزمون اسفندماه هم فرصت خواندن داشته باشم. خب از این داستان چه نتیجه‌ی می‌گیریم؟

صبح که داشتم درخواستم رو می‌نوشتم خنده‌ام گرفت. یاد آیه‌ای افتادم که ملت وقتی زمان مرگشون می‌رسه به خدا می‌گن تو رو خدا بهمون یه فرصت دیگه بده. برمون‌گردون دنیا، قول می‌دیم کارای خوب انجام بدیم و خوب درس بخونیم. خدا هم میگه حاشا و کلا که من شماها رو می‌شناسم. اگه برتون‌گردونم و مهلت بدم باز همین آشه و همین کاسه. و صدق الله العلی العظیم :|



پ.ن۱: «و مردم را از روزی که عذاب الهی به سراغشان می‌آید بترسان. آن روز که ظالمان می‌گویند: پروردگارا، مدّت کوتاهی ما را مهلت ده تا دعوت تو را بپذیریم و از پیامبران پیروی کنیم» (ابراهیم: ۴۴)

پ.ن۲: «(آن‌ها همچنان به راه غلط خود ادامه می‌دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد. می‌گوید: پروردگار من، مرا بازگردانید؛ شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم. (ولی به او می‌گویند:) چنین نیست! این سخنی است که او به زبان می‌گوید (و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است) و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند» (مۆمنون: ۹۹ و ۱۰۰)

پ.ن۳: «(آن‌ها در واقع پشیمان نیستند؛) بلکه اعمال و نیّاتی را که قبلاً پنهان می‌کردند در برابر آن‌ها آشکار شده (و به وحشت افتاده‌اند) و اگر بازگردند، به همان اعمالی که از آن نهی شده بودند، باز می‌گردند؛ آن‌ها دروغ‌گویانند» (انعام: ۲۸)

پ.ن۴: داشتم عنوان پست‌های قدیمی‌م رو می‌خوندم. چقدر از آیه و حدیث استفاده می‌کردم تو عنوان‌هام اون موقع. آرشیوم رو مرور می‌کردم. پیش‌تر بیشتر روی منبر می‌رفتم. سیمم متصل‌تر بود به اون بالا بالاها.

۱۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
شباهنگ

۱۲۹۲- دردم از یار است و درمان نیز هم

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۰۴ ب.ظ

عنوان دیگر این پست: مشاورۀ رایگان ترک وبلاگ یا چگونه وبلاگ‌هایمان را بدون درد و خونریزی حذف و تعطیل کنیم

دو سال پیش، تابستون، من اینجا یه پست خداحافظی نوشتم و یه مدت ننوشتم. حدوداً چهل روز. چند ماه پیشم که پست ته‌دیگ فصل سوم رو نوشته بودم تصمیم داشتم دیگه ادامه ندم. پیارسال، پست ۹۹۹ پست تولد نه‌سالگی وبلاگم بود و قرار خودم با خودم این بود که آخرین پستم باشه. نسبت به پست تولد ده‌سالگی وبلاگم هم همین تصمیم رو داشتم و حتی پیش‌تر نسبت به پست تولد هشت‌سالگی وبلاگم. گاهی پیش خودم تصمیم می‌گرفتم فلان پست در فلان روز که معمولاً اون روز یه روز خاص بود آخرین پستم باشه و بدون اینکه به شما بگم، در موقعیت‌های مختلف می‌نشستم تصمیم می‌گرفتم این دیگه آخریه. سکوت می‌کردم. چند روز پست نمی‌ذاشتم. اما یه کامنت سادۀ «حوصله‌مون سر رفت» جانی دوباره به وبلاگم می‌داد و می‌زدم زیر حرفم. به‌نظر می‌رسید دو عامل بسیار قوی و متضاد هست که همیشه باهم در جنگ و جدالن. یکی میگه بنویس و یکی میگه ننویس. من باید این عوامل رو شناسایی و کنترل می‌کردم. 

پس یه مدت، نشستم بررسی کردم که کی و در چه موقعیت‌هایی تمایلم به پست گذاشتن بیشتره. یه مدت ینی حدود دو سال و حتی بیشتر با پژوهش مستمر روی خودم عوامل ترغیب کننده و تحریک کننده رو شناسایی کردم. وقتایی که می‌رفتم یه جایی و برمی‌گشتم (این یه جا می‌تونست خرید، دانشگاه، سر کوچه، مسافرت و هر جایی حتی پشت بام یا پارکینگ باشه)، درست موقع برگشتن به نقطۀ اولیه تمایل شدیدی به پست گذاشتن داشتم. انگار که دلم بخواد تعریف کنم رفتم چی دیدم. دیدن چیزهای جدید، آدم‌های جدید، حتی اگه غریبه بوده باشن قلمم رو به جوش میاورد و دلم می‌خواست بیام بنویسم در برخورد با یه بچه، یه پیرمرد، یه فروشنده، یه راننده، یه کارمند، و حتی کسی که ازش آدرس پرسیدم چه تجربه‌هایی اندوختم. مترو، اتوبوس، راه‌آهن، فرودگاه، زمین، آسمون، عزا، عروسی، فرقی نمی‌کرد کجا باشم. هر جایی سوژه‌های خودشو داشت. من حتی سر جلسۀ کنکور گوشۀ دفترچه‌م کلیدواژه می‌نوشتم که بعداً بیام تو وبلاگم بنویسم. خواب که می‌دیدم دوست داشتم بیام تعریف کنم. وقتایی که آشپزی می‌کردم، وقتایی که آلبوم عکس‌های قدیمی رو می‌دیدم و یاد یه اتفاق می‌افتادم دوست داشتم راجع به اون موضوع بنویسم. خوندن آرشیوم، خوندن کامنت‌های قدیمی، و پست‌های جولیک، هوپ، بیست‌ودو و کانال مستانه وسوسه‌م می‌کردن من هم بنویسم. تا جایی که تونستم همۀ این عوامل ترغیب کننده و تحریک کننده رو شناسایی کردم. محرک‌ها بیشتر از این چند تا مثالی بودن که اینجا آوردم. اما اون نیروی قوی که مقابل این محرک‌ها ایستاده بود چی بود؟ چرا یه وقتایی به سرم می‌زد رها کنم اینجا رو و چیا باعث می‌شدن دست و دلم به نوشتن نره؟

من همیشه اینجا رو تشبیه کردم به صحنۀ نمایش و شماها رو به تماشاگر. همیشه تصور کردم یه بازیگرم و هر روز، یا هر چند روز یه بار میام برای شما نمایشی اجرا می‌کنم. تو اون نمایش از خواب صبحم می‌گم، از خریدام می‌گم، از سَفَرم، از امتحانا، از کارم، از غذایی که خوردم، از مکالمه‌ای که داشتم، از هر چی که فکرشو بکنین و شما تماشاگرایی هستین که نشستین روبه‌روم و تماشام می‌کنین. دست می‌زین، هورا می‌کشین، نظر می‌دین و منتظر نمایش بعدیم می‌مونین. نه همیشه، ولی اغلب هستین. بعضیا رو می‌شناسم، بعضیا رو نه. بعضیا همیشه هستن، بعضیا نه. بعضیا بعد نمایش میان دست می‌دن، نظرشونو میگن، بعضیا نه. بعضی از تماشاگرا هستن که جاشون ردیفای جلوئه. وی‌آی‌پی. با همۀ هوش و حواس می‌شینن و تماشا می‌کنن. چند نفرم هستن که همیشه با ماسک میان می‌شینن به تماشات. ردیف اول. اما هیچ وقت ماسکشونو از صورتشون برنمی‌دارن. همیشه ساکتن و همیشه جلوی چشمت. اگر پیش‌تر، آدمایی بوده باشن تو این محفل که به دلایلی ترجیح داده باشی نیان و نباشن، تو هر بار که این ماسکی‌ها رو می‌بینی با خودت فکر می‌کنی ینی ممکنه اینا، اونا باشن؟ و دیگه نمی‌تونی تمرکز کنی روی اجرات. اما یکی هم ممکنه باشه که نفست به نفسش گرم باشه و مایۀ دلگرمیت. شاید خودش ندونه، اما هر بار که نمیاد چشمت پِی‌ش باشه و صندلی خالیش بین همۀ صندلیای خالی دیگه خالی‌ترین باشه. یه روز که نیاد نگرانش بشی، دو روز که نیاد سراغشو بگیری و سومین و چهارمین روز و روزهای بعد دیگه دل و دماغ اجرا نداشته باشی.

 خوبه که آدم بدونه دردش چیه.


۱۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۴
شباهنگ