دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

سی‌ونه سال پیش تو یه همچین روزی صدّام رئیس جمهور وقت عراق با شعار امروز مهران، فردا تهران، به ایران حمله کرد. سنّم قد نمیده از اون روزا بگم. شمام مثل من؛ نبودید اون موقع. تو دانشگاهم از سبد درسای معارف که دفاع مقدسم توشون بود انقلابشو پاس کردم و کم‌سوادم تو حوزهٔ دفاع مقدس. تا همین چند وقت پیشا فکر می‌کردم عباس دوران لقب حضرت ابوالفضله. چ و روزهای زندگی و ماجرای نیمروز و ویلایی‌ها و روز سوم و شوق پرواز و در چشم باد، اون قسمتای آخرشو دیدم و یه کم با فضای دههٔ شصت آشنام؛ کتاب ولی نخوندم هیچی. ولی دوست دارم بشینم پای حرفای مردم و بدونم اون روز خبر حمله رو چجوری فهمیدن. از رادیو؟ تلویزیون؟ از صدای موشکا؟ بشینم پای حرفای مردم عراق، سربازای عراقی، سرباز فراریای اینجا، اونجا، این‌وریا، اون‌وریا، اقلیت‌های مذهبی، استادای دانشگاه، پزشکا، مهندسا، هنرمندا، شهریا، روستاییا، ساکنین شرق و مرکز ایران، خرمشهریا، آبادانیا، کردها، دانشجوهای اون موقع، بی‌سوادها حتی. قطعاً دیدگاه‌هاشون باهم فرق داره، زاویهٔ دیدشون فرق داره، خاطراتشون هم فرق داره. چهل سال گذشته و دیدگاه یه تعداد هم فرق کرده شاید. نمی‌دونم اگه اون موقع سن الانمو داشتم چی کار می‌کردم. کاری که از دست خودم برنمیومد، ولی بند پوتین کسی رو هم نمی‌بستم. چون دلشو نداشتم. هنوزم ندارم. برای همین همیشه یه احساس دِین دارم به جبهه‌رفته‌های اون موقع و خانواده‌هاشون. دلشون دریا بوده. من دلشو ندارم. فکر اینکه عزیزانم رو تو جنگ از دست بدم سخته. سخت‌تر، اسارت و انتظار و چشم‌به‌راهیه. لابد خدا یه ظرفیتی تو یه عده دیده که اونا رو دههٔ سی و چهل فرستاده این دنیا و ماها رو دههٔ شصت و هفتاد و هشتاد. ماها اگه بودیم انقلاب هم نمی‌کردیم. ماها یه مشت آدم بی‌بخار و حال‌نداریم، البته دور از جون شما، که وضع موجود هر چی باشه خودمونو وفق می‌دیم باهاش و تغییرش نمی‌دیم. ببینید چجوری به گرونی عادت کردیم؟ اولش یه کم جوگیر می‌شیم، ولی زود عادت می‌کنیم. 

+ بسته بودن نظرات بهانه‌ای باشه که وبلاگ‌های شما به‌روز بشه با این موضوع؛ اگر که حرفی برای گفتن دارید.

+ سی‌ویک شهریور، به قلم میرزا

+ سی‌ویک شهریور، به قلم حمید آبان

+ سی‌ویک شهریور، به قلم جان کتینگ

+ سی‌ویک شهریور، به قلم واران

  • ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم یواشکی گلدوزیای مشکی روی چادرشو بررسی می‌کردم که آیا اینا رو چسبونده یا دوخته که یهو برگشت عقب. گفتم تا حالا ندیده بودم روی چادر هم گلدوزی کنن. گفت قابل شما رو نداره. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدمش. من: :| صاحبش قابل داره :| (مگه من قیمتشو پرسیدم :| تا قرون آخرشم می‌گه :|)

رفته بودیم مجلس روضه؟ تعزیه؟ مرثیه؟ یکی از اقوام و قرار بود یه خانومه برامون صحبت کنه هدایت شیم. این‌جور جلساتو به‌دلایلی نمی‌رم. یک اینکه حوصله‌شو ندارم، دو اینکه حرص می‌خورم. ینی رفتار مردم و مداح و صابخونه حرصم می‌ده. اینکه با هفت قلم آرایش میان مجلس عزا حرصم می‌ده و به‌واقع نمی‌دونم این چه طرز غصه خوردن و اندوهه برای امام حسین. سه اینکه تو اماکنی که کلی خانوم اونجان و دنبال دختر خوبن معذبم. این دلیل سوم، خودش چند تا دلیل داره که می‌گذریم. حالا اینا چون فامیلن و نرم نمیشه، رفتم. خانوم سخنران گویا تصادف کرده بود و یه ساعتی دیر رسید. تا برسه، مامان پریسا و یکی دیگه از خانوما زیارت عاشورا و توسل و الرحمن خوندن و خانومه وقتی رسید، من با شیطنت گفتم ما دعاهامونو خوندیم و مونده فقط گریه. که خانوم روبه‌رویی که چادر گلدوزی‌شده سرش بود برگشت سقلمه‌ای نثارم کرد که حوصلۀ گریه نداریم. بله، حوصلۀ گریه هم ندارن. حس خوبی نسبت به مداح (سخنران؟ عزادار؟ چیه اسمشون؟) نداشتم. هم چون دیر رسیده بود، هم از اینایی که درآمدشون از راه دینه خوشم نمیاد، هم پیش‌فرضم اینه که سواد رسانه‌ای ندارن و اطلاعاتشون قدیمی و به‌دردنخوره. ولی وقتی عذرخواهی کرد و توضیح داد که مقصر پشت سری بود و به‌خاطر جلسه واینستاد افسر بیاد و بعدتر که سخنرانیشو شروع کرد و حرفاشو شنیدم و آخر سر هم که فهمیدم پول نمی‌گیره عاشقش شدم. جول اوستینو می‌شناسین؟ یه خانوم تو اون مایه‌ها بود. حرفاشم ترکیبی از روان‌شناسی و دین و رسانه و فرهنگ و اقتصاد و احکام بود. حوصله‌سربر نبود و یه ساعت بیشتر طول نکشید. برای من تکراری بود، ولی مفید بود. از اون حرفا که تکرار شدنش خوبه. موضوع اصلی، عاشورا و تبیین هل من ناصر ینصرنی بود و اینکه نصرت و یاری ینی چی و چه ابعادی داره. یکی با شمشیرش به دین کمک می‌کنه، یکی با علمش، یکی با قلمش، یکی با مالش، هر کی به هر طریقی که می‌تونه. اینکه می‌گن کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا (همۀ روزها عاشورا و همۀ زمین‌ها کربلاست)، ینی همۀ ما همیشه می‌تونیم تو این یاری کردن سهیم باشیم و عاشورا تموم نشده.

+ این گلدونا رو بچه‌های نیازمند درست کردن. می‌دن به این خانوم مداح که براشون بفروشه. یه جوری عکس گرفتم خانومی که چادر گلدوزی‌شده سرشه هم بیفته. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدتش :|

+ اینم ببینید: www.yjc.ir/fa/news/6989727

+ شمارۀ پستا رو دارین؟ پست قبلی انقلاب اسلامی پیروز شد، تو این پست مردم قراره برن پای صندوق و ۹۸.۲ درصد رأی آری بدن به جمهوری اسلامی و منافقا هم دارن مردمو ترور می‌کنن، پست بعدی هم عراق حمله می‌کنه به ایران.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هفت هشت سالم بود حدوداً. تابستونا می‌دیدم بچه‌ها (دهه‌شصتیای الان) کنار خیابون آب‌آلبالو و انجیر و شربت خاکشیر و شیرینی پفکی (که ما بهش می‌گفتیم پوکا و شما می‌گین مرنگ) می‌فروشن. یه بار به مامان‌بزرگم گفتم یه کم از این شیرینیا بخره و منم ببرم بفروشم. ما از اون خونواده‌هاش بودیم که اجازه نمی‌دادیم بچه‌ها تو کوچه بازی کنن که یه وقت حرفای بی‌ادبی یاد نگیرن و بی‌ادب نشن. شیرینیا رو چیدم توی سینی و با داداشم که طفل خردسالی بیش نبود رفتیم بفروشیمشون. کوچیکا پنج تومن، بزرگا ده تومن. از این سر کوچۀ مامان‌بزرگم اینا رفتیم و دور زدیم و از اون سر کوچه برگشتیم. کسی نخرید. در واقع کسی تو کوچه نبود که بخره. داشتیم برمی‌گشتیم خونه که آقای کریم بنّا ما رو سینی‌به‌دست دید. دو تا شیرینی خرید و یکی رو گذاشت دهن من و یکی رو گذاشت دهن داداشم. ما هم خوشحال و خندان با پونزده تا تک‌تومنی برگشتیم خونه و بقیه‌شم خودمون خوردیم.

دیروز کریم بنا رو دیدم. کمِ کم هشتاد سالش می‌شد. شاخسی‌روندگان رو می‌شمردم دیدمش. ششمی بود.

  • ۲۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گفتن میری آبرسان و از اونجا سوار خط ۱۴۴ میشی و چهارراه لاله پیاده میشی. کتابخونه مرکزی اونجاست. رفتم و ثبت‌نام کردم و کتاب‌هایی که می‌خواستم رو گرفتم. فکرشم نمی‌کردم کتابایی که می‌خوام رو داشته باشه، ولی همه رو داشت. برگشتنی خورده بودم به پست یک رانندۀ کج‌خُلقِ اخمو و شاگردِ از راننده کج‌خُلق‌تر و اخموتر که پول نقد قبول نمی‌کردن و بی‌کارت‌ها رو هم سوار نمی‌کردن. وقتی دیدم آقایی که میلۀ سه‌متری دستش بودو پیاده کردن که با میله نمیشه سوار اتوبوس شد و وقتی یه آقای دیگه رو پیاده کردن که برو اول کارتتو شارژ کن بعد سوار شو و ده‌تومنی خانومه رو خرد نکردن و گفتن پول نقد نمی‌گیریم بگو یکی به جات کارت بزنه دلم سوخت. نمیشه راننده یه کارتو پر کنه بذاره توی جیبش جای ملت کارت بزنه پولشو بگیره؟ یا من زیادی مهربونم؟ البته که اونا داشتن به وظیفه‌شون عمل می‌کردن و وقتی قبلاً اطلاعیه زده بودن که از فلان تاریخ پول نقد نخواهیم گرفت، حق داشتن پول نگیرن. ولی یکی هم ممکنه کارتشو تو خونه جا گذاشته باشه، یا عجله داشته باشه و فرصت شارژ کردن نداشته باشه، یا مسافر باشه و فقط همین یه بارو بخواد سوار اتوبوس بشه و نخواد که کارت بخره. اصلاً ممکنه کارت پیدا نکنه که بخره. حالا با اون میله اگر سوار اتوبوس نشه، سوار چی بشه؟ تاکسی؟ گذاشتتش روی زمین دیگه. یا بازم من زیادی مهربونم؟ هیچ کسم نه پول خرد داشت نه حاضر بود جای کسی کارت بزنه. یک مشت بی‌تفاوت دور هم جمع شده بودیم و تشکیل جامعه داده بودیم. کارتم رو گرفتم دستم و به هر کی سوار می‌شد و پول دستش بود اشاره می‌کردم کارت منو بزنه. یکی می‌گفت خدا خیرت بده، یکی می‌گفت خوشبخت شی، یکی می‌گفت الهی محتاج و گرفتار نشی هیچ وقت، یکی هم وقتی بهش گفتم پول خرد ندارم چهارصد تومنتو پس بدم گفت صدقۀ سرت. دیگه کجا میشه پیدا کرد این همه دعاهای خوشگل و رنگی‌رنگی.

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَیکُم مِن نِعَمِ اللّه ِعَلَیکُم فَلاتَمَلُّوا النِّعَمَ: نیاز مردم به شما از نعمت‌هاى خدا بر شما است. از این نعمت افسرده و بیزار نباشید. امام حسین علیه السلام.

  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مرقوم فرموده بود که سلام و شب به خیر. می‌تونم یه چیزی بگم؟

قلبم هرّی ریخت و بعد به تپش افتاد. این وقت شب؟ ماه محرم؟ رنگم به‌وضوح پرید. تا به حال کسی به من چیزی نگفته بود و نمی‌دانستم وقتی کسی اجازه می‌گیرد که چیزی بگوید چه بگویم. فشارم به‌یکباره افتاد. وقت‌هایی که فشارم می‌افتد معده‌ام حتی اگر خالی هم باشد می‌گردد چیزی برای بالا آوردن پیدا می‌کند و می‌سوزد. با انگشتان سرد و بی‌جانم نوشتم سلام. بله بفرمایید. خدا خدا می‌کردم چیزی که فکر می‌کنم را نفرماید. نفسم حبس بود وقتی داشت تایپ می‌کرد. جواب داد «احساس می‌کنم انتهای گفت‌وگوهامون رو می‌بندید (واژۀ بهتری براش نداشتم) که ادامه پیدا نکنه. درسته؟».

درسته. نفس راحتی کشیدم. چیز بدی نگفته بود. اتفاقاً پی به حقیقت مهمی برده بود و حتی جا داشت بگویم احسنت به این هوش و ذکاوتتان که خوب مرا شناختید. لابد انتظار داشت هر بار گفت‌وگوهامون رو با دیگه چه خبر پی بگیرم، لیکن همین گفت‌وگو را هم بستم (من هم واژۀ بهتری براش ندارم) که ادامه پیدا نکنه.

  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌های شله‌زرد سال‌های اخیرو مرور می‌کردم. اولین باری که اسم مرادو روی شله‌زردها نوشتم و صد البته که داد همه درومد که حالا با چه رویی بین در و همسایه پخششون کنیم تاسوعای ۹۴ بود. رسیدم به عکس‌های دیگ هم زدنامون، شله‌زرد پخش کردنامون، آش خوردنامون، امامزاده رفتنامون. دلتنگ بودم. دلتنگ‌تر شدم.

اگه یه وقت پای دیگ دستتون به کفگیر و ملاقه رسید، یه دورم به نیت من همش بزنید.

+ اینم ببینید، شاید به دردتون بخوره:

https://faradars.org/ev/moharam98

  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک وقت‌هایی مصوّبات فرهنگستان را دستم می‌گیرم و دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گردم. همین‌طور که ورق می‌زنم، اتفاقی چشمم می‌خورد به کلمه‌ای که با دیدنش ناخودآگاه و بی‌اختیار لبخند می‌زنم. لبخندی به پهنای صورت. به واژه‌ای می‌رسم که در آن آدرس وبلاگم هست، شمارۀ دانشجویی‌ام هست، جغد هست، و نجوم هست. مراد هست. و واژۀ جدیدی که تاکنون آن را نشنیده‌ام. در خیالم نقطۀ نون را می‌آورم پایین و حالا می‌شود شباهنگ.


  • ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فراموش کرده بودم که سنجش یکی دو روز بعد از اعلام نتایج، چیزی به نام کارنامۀ نهایی دانشجو رو می‌ذاره روی سایتش و برم ببینم این دانشگاه‌هایی که رفتم برای مصاحبه بهم چند دادن. کارنامۀ پارسال و امسالم رو دانلود کردم و شگفت‌زده شدم. برای مصاحبه، دانشگاه‌ها و اساتید یه شیوه‌نامه دارن که بر اساس اون امتیاز می‌دن. کمترین نمره که ۳ باشه رو از مصاحبه‌ای گرفتم که استادی که ازش معرفی‌نامه داشتم و همۀ درساشو با بیست پاس کرده بودم تو جلسۀ مصاحبه حضور داشت. و بیشترین نمره که ۲۰ باشه رو از مصاحبه‌ای که دو تا از استادایی که دورۀ ارشدم نمرۀ خوبی از درساشون نگرفته بودم تو اون مصاحبه حضور داشتن و سؤالاشونم بلد نبودم و نتونستم جواب بدم. کمترین امتیازو از جاهایی گرفتم که بیشترین امید رو داشتم و بیشترین امتیازو از جاهایی که کمترین امید رو داشتم. شیوه‌نامه‌شون که یکسانه، سؤالاشون هم تقریباً مشابهه، دانشجو هم که عوض نمی‌شه و همون آدمه و همون اسناد و مدارک و جواب‌هایی که به دانشگاه ایکس داده رو به دانشگاه وای و زِد می‌ده. پس چی باعث میشه که امتیازها انقدر تلرانس! داشته باشه که از یه دانشگاه ۶ می‌گیری، از یکی ۱۲ و از یکی ۲۰؟

  • ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بیست سال پیش، تو دنیا فقط ۲۳ تا وبلاگ وجود داشت که در عرض چند ماه این عدد به میلیون‌ها وبلاگ رسید. توی ایران هم اولین وبلاگ ۱۶ شهریور سال ۱۳۸۰ متولد شد و وبلاگ‌نویسان این روز رو روز وبلاگستان فارسی نامیدند. 

من وبلاگ‌نویسی رو از سال ۸۶ شروع کردم. دوم دبیرستان بودم. تازه کامپیوتر خریده بودیم. دوستام همه‌شون وبلاگ داشتن و یه روز که تو سایت مدرسه داشتیم برای نشریه‌مون مطلب می‌نوشتیم وبلاگ‌هاشونو نشونم دادن و پرسیدن که آیا منم دوست دارم وبلاگ داشته باشم؟ برام وبلاگ درست کردن، قالب انتخاب کردیم و اولین پست رو همون‌جا تو سایت مدرسه نوشتیم. هیجان‌انگیز بود. اینکه مطلبی بنویسم و دیگران کیلومترها دورتر مطلب منو بخونن. مثل حسی که گراهام بل و واتسون موقع اولین مکالمهٔ تلفنی داشتن. احساس می‌کردم وارد یه دنیای جدید و شگفت‌انگیز شدم. دنیایی که برام تازگی داشت و دوستش داشتم. احساس می‌کردم با آدمای بیشتری می‌تونم در ارتباط باشم. با وبلاگ می‌شد جواب تمرینا رو با هم‌کلاسیا به اشتراک گذاشت و روز امتحان‌ها و اخبار مدرسه رو اطلاع‌رسانی کرد. موبایل نداشتیم اون موقع. موبایل یه چیز لوکس محسوب می‌شد که فقط باباها و بعضی از مامان‌های شاغل داشتن. از طریق وبلاگم می‌تونستم با هم‌کلاسی‌های سابقم در ارتباط باشم. خاطرات مدرسهٔ جدیدم رو بنویسم و اونا بخونن. اوایل به هر کی می‌رسیدم آدرس وبلاگمو تو کاغذ می‌نوشتم و ازش می‌خواستم مطالبمو بخونه. برای هم‌کلاسی‌های سابقم نامه می‌نوشتم و پای نامه آدرس وبلاگم رو یادداشت می‌کردم. آدرس وبلاگ، حکم شماره موبایلو داشت. اینترنت خونه از این دایال‌آپا بود که وقتی وصل می‌شدی تلفن خونه اشغال می‌شد. هفته‌ای یکی دو ساعت اجازه داشتیم بشینیم پشت کامپیوتر و پای اینترنت. فلش که نبود. مطالبمو تو ورد می‌نوشتم و تو فلاپی ذخیره می‌کردم. سبز بود رنگش. دارمش هنوز. چند مگ بیشتر جا نداشت و چند تا فایل ورد بیشتر توش جا نمی‌شد. جاهای مختلف نظر می‌ذاشتم که بقیه هم با وبلاگم آشنا بشن. وقتی کسی برام کامنت می‌ذاشت ذوق می‌کردم و خوشحال می‌شدم. شمام بگین. از حسی که موقع نوشتن اولین پست تو وبلاگتون داشتین بگین. چجوری بلاگر شدین؟


یه جایی هست که از وبلاگ‌ها تو مقاطع مختلف زمانی بک‌آپ گرفته و وبلاگ رو به همون شکلی که بوده انگار تافت زده نگه‌داشته. صاحب وبلاگ هم هیچ مدیریتی روش نداره و حتی اگه وبلاگشو حذف کرده باشه یا وبلاگش حذف شده باشه، نمی‌تونه از اونجا حذفش کنه و چیزی رو تغییر بده و ویرایش کنه. مثلاً من الان نمی‌تونم غلط‌های املایی ضایعم رو از آرشیو این سایت درست کنم. روی لینک پایین کلیک کنید. فصل دومه. فقط حواستون باشه که اون موقع کد یه آهنگ از کامرون کارتیو رو هم روی وبلاگم گذاشته بودم و به محض کلیک، خودبه‌خود پخش میشه. خاموش رو هم خواموش نوشتم. نمیشه درستش کرد. به بزرگی خودتون ببخشید :|

http://web.archive.org/web/20140420191712/http://deathofstars.blogfa.com

شمام اگه دوست داشتین آدرسای قدیمی‌تونو بزنید بیاره ما هم ببینیم بخندیم.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اونایی که اون چهل تا پست عید تا عیدو خوندن، لابد یادشونه که چجوری ول‌کنم به سایت ثبت‌نام مصاحبه اتصالی کرده بود و تهش چجوری باگ سیستمو پیدا کردم و به سمع و نظر مسئولین دانشگاه رسوندم و برای همۀ پیگیریام مرسی. حالا چند وقتی بود که به نرم‌افزاری که باهاش کار می‌کنیم هم شک کرده بودم و می‌دونستم یه مشکلی داره، ولی نمی‌دونستم کجاش. دقایقی پیش باگ اینم پیدا کردم و اومدم شما رو هم تو ذوقم سهیم کنم. داستان اینه که ما داریم یه کاری انجام می‌دیم و برای این کار به یه نرم‌افزار نیاز داشتیم که یکی از بچه‌های مهندسی اونو طراحی کرد و در اختیارمون گذاشت. تو پست پلمبیر لیوانی هم منتظر ورژن جدید همین نرم‌افزار بودم. وقتی ما فایل‌های صوتی رو با این نرم‌افزار برچسب می‌زنیم، تحویل سرگروه می‌دیم که بازبینی کنه و اشتباهاتمون رو درست کنیم و کار نهایی رو وارد پیکره کنیم. کار من همیشه کمترین خطا رو داشت، ولی بازم به هر حال خطا داشت. بعضی از خطاها رو مطمئن بودم که درست انجامش دادم، ولی چیزی که دست سرگروهم بود اینو نشون نمی‌داد. مثلاً سرگروهم می‌گفت روی جملۀ قابل شما رو نداره برچسب تعارف نزدی و من مطئمن بودم زدم، یا می‌گفت روی کلمۀ مرسی برچسب وام‌واژه نزدی و من می‌دونستم که زدم. البته قبول دارم که یه سری خطا داشت کارم، ولی بعضی از خطاها رو مطمئن بودم درست انجامش دادم. به‌نظرم نرم‌افزار بعضی از کارهای منو ثبت نمی‌کرد. ولی نمی‌دونستم چرا و کی و چجوری. تا همین چند دقیقه پیش که داشتم فایل صوتی رو جمله‌به‌جمله تقطیع می‌کردم و واج‌نویسی می‌کردم. یه جایی خانومه گفت من تو روابط عمومی کار می‌کنم. اینو نوشتم و می‌خواستم فایلو ذخیره کنم ببندم برم یه کم استراحت کنم که دیدم به اشتباه کلمۀ روابط رو روان تایپ کردم. روان رو پاک کردم و جاش نوشتم روابط و ذخیره کردم و بستم. بعد که اومدم فایلو باز کنم دیدم آخرین جمله‌م اینه که من تو روان عمومی کار می‌کنم. ینی چی؟ ینی آخرین کاری که انجام دادم نادیده گرفته شده توسط نرم‌افزار و حرکات و سکنات منو از یکی مونده به آخر ذخیره کرده. این ینی من و سایر اعضای تیم تا حالا، همۀ این دو سال!، روی هر فایلی که کار کردیم، هر بار که بستیم و رفتیم و دوباره برگشتیم، آخرین کارمون ثبت نشده و اگه اون آخرین کارمون مثلاً برچسب زدن روی جمله یا کلمه بوده نادیده گرفته شده و برای همینه که موقع بازبینی هر بار سرگروه تذکر می‌داد که فلان تعداد خطا داشتی و درستشون کن. حالا برای اینکه این فرضیه رو ثابت کنم و مطمئن شم که نرم‌افزار یه همچین مشکلی داره، توی سه تا ردیف از فایل نوشتم یک، دو، سه، بعد سه رو پاک کردم نوشتم چهار. بعدش ذخیره کردم و بستم. باز که کردم دیدم نوشته یک، دو سه.

  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۲۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گتسبی یا Gatsbying یه فعل جدیده که تازه وارد ادبیات انگلیسی شده. شما وقتی توی شبکۀ اجتماعیت، یه عکس یا یادداشتی رو برای کرور کرور آدم منتشر ‌می‌کنی اما مخاطب واقعیت یه نفره و هی منتظری اون یه نفر پستت رو ببینه و بخونه گتسبی کردی. در واقع اون محتوا رو فقط برای اینکه اون یه نفر ببینه منتشر کردی. گتسبی شخصیت اصلی رمان گتسبی بزرگه. کسی که هر هفته مهمونی‌های پرخرج و شلوغ می‌داد به امید اینکه معشوقش دیزی یه بار تو یکی از اون مهمونیا سر و کله‌ش پیدا بشه. 

اونجا که داریوش می‌خونه انقدر سوسو می‌زنم، شاید یه شب دیدی منو...

  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اگر تیتراژ پایانی آرایش غلیظ رو که همایون شجریان خونده شنیده یا غزلِ با من صنما دل یک‌دله کنِ مولوی رو خونده باشید، یه جاییش می‌گه سی‌پاره به کف در چلّه شدی، سی‌پاره منم ترک چله کن (اینجا چله رو بدون تشدید بخونید). جزو آهنگ‌های محبوب منه که اتفاقاً پارسا هم تو اجرای پایانی عصر جدید خوند. همیشه فکر می‌کردم این سی‌پاره یه ظرفی، کاسه‌ای چیزی شبیه جام می هست که شکسته و سی تکه شده و تکه‌هاشو به هم چسبوندن و صوفی‌ها توش آب می‌خوردن. و اونجا که میگه سی‌پاره منم، فکر می‌کردم لابد شاعر خودش رو به چیزی که سی تکه شده تشبیه کرده و به صوفی میگه چلّه رو ترک کن بیا پیش من. هر چند معنیِ نچسبی بود، ولی فکر می‌کردم معنیش همینه. تا اینکه درگیر مقاله‌ای شدم که از اعداد در واژه‌سازی استفاده میشه و نسبت به اعداد حساس‌تر شدم و اون شب که این بیتو از زبان پارسا شنیدم یک آن احساس کردم سی‌پاره رو یه جای دیگه هم شنیدم که اونجا با این معنی جور درنمیاد. ولی هر چی فکر کردم کجا شنیدم یادم نیومد که نیومد. مطمئن بودم تو یه آهنگ بود، ولی هیچ بیتی از اون آهنگ یادم نبود که گوگل کنم و حتی اسم خواننده‌شم یادم نمیومد. قسمت رو مخ قضیه اونجا بود که صدای یه خانوم تو گوشم بود، ولی بازم یادم نمیومد کی خونده اون آهنگو. کم هم آهنگ ندارم از هایده و مهستی و حمیرا و امثالهنّ! (امثالهم، هُمِش مذکره و جامعۀ آماری من خانوما بودن). هر چی آهنگ تو لپ‌تاپم داشتمو یکی‌یکی بررسی کردم و بالاخره پس از ساعت‌ها جست‌وجوی فولدر به فولدر رسیدم به آهوی عشق گوگوش. اونجا که میگه من که از سی پارۀ قرآن نخواندم یک کلام، پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم. درسته، همین آهنگ بود. اینجا سی‌پاره نمی‌تونه معنی کاسه و جام بده. قدری تأمل کردم روی این بیت و خب به‌نظر می‌رسه اینجا قرآن به سی‌پاره تشبیه شده که ایشون سی‌پارۀ قرآن رو نخونده. قدری بیشتر تأمل کردم که مثل همون کاسۀ شکسته و سی تکه شده، آیا اینجا هم قرآن پاره شده؟ یا جلدش پاره شده؟ شیرازه‌ش درومده و سی تکه شده؟ و یهو ارشمیدس‌وار فریاد زدم که سی‌پاره ینی همون سی جزء قرآن. و با ذوق زایدالوصفی تکرار می‌کردم که سی پاره، سی جزء. اونجایی هم که صوفی سی‌پاره به کف در چلّه شده، قرآن دستش بوده و سی‌پاره استعاره از قرآنه نه کاسه و پیالۀ سی‌تکه. و اونجا که مولوی می‌گه سی‌پاره منم ینی قرآن منم. ینی اون قرآن ظاهری رو رها کن بیا سراغ قرآن باطن. و اونجا که گوگوش می‌خونه پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم، تیکه پاره شدن فرد از شدت عشق رو نشون میده. بعد رفتم شرح غزل مولوی رو خوندم دیدم اونجا هم نوشته منظور از سی‌پاره همون قرآنه و لبخندی به نشانۀ رضایت زدم و ماشالا و باریکلا گفتم به هوش سرشارم. فقط نمی‌دونم چرا از همون اول نرفتم سراغ شرح غزلیات مولوی و این همه مشقّت رو متحمل شدم و فسفر سوزوندم.

  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش بود. منتظر اعلام نتایج بودم. داشتم از دیجی‌کالا دنبال فندک آشپزخونه می‌گشتم برای خوابگاه. اون فندکی که چهار سال پیش دوازده تومن خریده بودم و فکر کرده بودم قیمتش هزارودویست تومنه حالا پنجاه‌وچهار تومن شده بود. سه تا خریده بودم. قابل شارژ هم نبود. قیافه‌م دیدنی بود وقتی تو خونه صفرهای اس‌ام‌اس بانک رو شمردم و دیدم سی‌وشش تومن بابت سه تا فندک غیرقابل‌شارژ پیاده شدم. چهار سال پیش سی‌وشش تومن خیلی پول بود. حالا داشتم طرح‌ها و ابعاد و مدل‌های مختلف فندکا رو بررسی می‌کردم که رسیدم به یه سری فندک که روی هر کدومشون یه بیت شعر بود. شعرا رو می‌خوندم. رسیدم به فندکی که روش نوشته بود گویند چرا تو دل بدیشان دادی؟ والله که من ندادم، ایشان بردند. بیت دوم یه رباعی از ابوسعید ابوالخیر هست. میگه هوشم نه موافقان و خویشان بردند، این کج‌کلهان موپریشان بردند. گویند چرا تو دل بدیشان دادی؟ والله که من ندادم ایشان بردند. ما تو ادبیات عاشقانه‌مون دو تا مفهوم داریم به نام دل بردن و دل دادن. کسی که عاشق میشه دلش رو میده و بهش میگن دلداده و اونی که عاشقش میشن دل عاشق رو می‌بره و دلبر صداش می‌کن. ینی این وسط یه دلی هست که یکی میده و اون یکی هم این دلو می‌گیره. حالا اونی که دلش رفته همیشه میگه دست خودم نبود و بدون اینکه خودم اختیاری داشته باشم دلم رو بردن. حتی میگه دل بردی از من به یغما. ینی ادعا می‌کنن دلشون غارت شده. بعد یه نفر ممکنه چند تا دل رو ببره. حالا نمی‌دونم بشه یه دل رو همزمان به چند نفر داد یا نه، فکر نکنم بشه، ولی میشه یه نفر چند تا دل رو بگیره و خبر هم نداشته باشه چند تا دل رو برده. این شدنیه. ینی چند نفر باشن که دلشونو به اون یه نفر بدن. فقط مسخره‌ترین بخشش اونجاست که دلبر روحشم خبر نداشته باشه دل برده. سؤال اینجاست که این دل‌ها بعد از نقل و انتقالات کجا نگه‌داری میشن؟ فکر کنین ما هر کدوممون یه جایی داشته باشیم به نام دل‌دانی و این دل‌هایی که بردیم یا ملت خودشون به ما دادن اونجا باشن. احتمالاً ندونیم دل کیا پیشمونه. بعد درِ اون دل‌دانیمونو باز کنیم ببینیم دل کیا اونجاست. بعد داشتم فکر می‌کردم میشه این دلا رو پس داد یا پس گرفت؟

  • ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از خواب‌هایی که به‌شکل‌های مختلف هر چند وقت یه بار می‌بینم اینه که از دانشگاه زنگ می‌زنن می‌گن باید بیای دوباره امتحان فلان درسو بدی و من می‌رم می‌شینم پای سؤالاتی که هفت هشت سال پیش درسشو گذروندم و حالا هیچی یادم نمیاد. واقعاً در عالم واقع هم هیچی یادم نمیاد. نه‌تنها من، که هم‌کلاسیام هم الان هیچی از اون درسا یادشون نمیاد. ولی انگار فقط منم که هر شب با این عذاب وجدان می‌خوابم که چرا فرمول دیورژانس و ماکسوِل رو فراموش کرده‌ام. 

موضوع دیگری هم که مکرّراً به انحای مختلف تو خواب‌هام تکرار میشه اینه که بازم از دانشگاه زنگ می‌زنن که فلان درسو نگذروندی و باید بیای سر کلاس. و من معمولاً با دمپایی یا لباس خونه می‌رم دانشگاه و نمی‌دونم کلاس کجاست و چه ساعتی تشکیل میشه و وقتی هم که می‌رسم سر کلاس می‌بینم ماه‌ها و سال‌ها غیبت داشتم. حال آنکه در عالم واقع هیچ وقت غیبت نداشتم و خیلی بیشتر از واحدهایی که باید می‌گذروندم اختیاری گذروندم.

موضوع جدیدی هم که اخیراً به خواب‌هام اضافه شده اینه که تو خواب‌هام و سر این کلاس‌ها و امتحان‌ها هم‌کلاسیای مهاجرت‌کرده‌ام رو می‌بینم که دیپورتشون کردن و گفتن باید برگردید ایران اون درسا رو بگذرونید بعد بیاید اینجا. ینی مهاجرتشو اونا کردن، استرس برگشتن به وضعیت قبلو من می‌کشم اینجا. مثل خواب دیشبم.


+ من خسته شدم بس که هر شب خواب دانشگاه و امتحان دیدم. واقعاً خسته شدم :| ۲

+ من خسته شدم بس که هر شب خواب دانشگاه و امتحان دیدم. واقعاً خسته شدم :| ۱

  • ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دوستانی که وبلاگشون بیانه و دوست دارن از اون پارچه‌های مشکی که زدم اون بالا بزنن گوشۀ وبلاگشون، قسمت «ویرایش ساختار قالب فعلی» قبل از شروع هدر بلاگ، حدوداً خط سی‌ام کد قالبشون این کد رو کپی کنن اونجا (متنای انگلیسی اینجا چپ‌چین نمیشه، برای همین به‌هم‌ریخته دیده میشه):

<div style="position:fixed;left:0px;top:0px;z-index:200;">

<img alt="اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند" title="اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند" src="http://s4.picofile.com/file/8370962150/98_06_08.gif" height="auto" width="auto">

</div>




بیاید هر چی فیلم و عکس و پست و شعر و سخنرانی و نوحه و روضه و کتاب و مطلب خوب راجع به محرم و عاشورا و کربلا و امام حسین داریم پای همین پست تو کامنتا با بقیه به اشتراک بذاریم. خودمم همین جا کامنت می‌ذارم براتون.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

میحانه اصطلاحی است عامیانه که در میان مردم بغداد رواج داشته است. میحانه مخفف جملۀ ما حان موعدنا، به‌معنای مگر وقت دیدارمان نبود؟ است. این اصطلاح برای خُلف وعده و نیامدن معشوق بر سر قرار به‌کار می‌رود. یه شعر عربی هست به اسم میحانه که مهدی یراحی هم خوندتش. اونجا میگه غابت شَمِسنا الحِلو ما جانا. ینی آفتاب ما غروب کرد و زیباروی ما نیامد. علی جسر المُسَیب سَیبونی. معنیش میشه منو روی پل مُسَیب کاشتی و نیومدی. ینی کاری که سازمان سنجش کرده با ما. گفته بود هفتۀ اول شهریور نتایج اعلام میشه و هنوز خبری نیست. ینی انقدر که من تو این یه هفته رفرشش کردم، دیگه کم مونده آی‌پیمو بلاک کنن بگن بسه دیگه، سایتمون سوخت. ینی شبی نبوده که من خواب نتایجو نبینم. صبحی نبوده که با چشمای بسته از زیر بالش و تختم دنبال گوشیم نگردم و روزم رو با سنجش دات اُ آر جی آغاز نکنم. وای که هر بار با هر پیامکی که برای خودم و بقیه اومد از جام پریدم که سنجشه. وای که چقدر کلافه‌ام.

نتایج که اعلام بشه، عکس کارنامه‌مو می‌ذارم تهِ همین پست. بالاخره یا قبول میشم یا نمی‌شم. عکسه رمز داره و رمزو اونایی دارن که پستِ قبلو خوندن. خط آخر اون پست گفته بودم رمزو. رمز شش هفت تا پست اولم برداشتم که هی نگین نیم‌فاصله نداریم و بلد نیستیم و نمیشه. بقیۀ رمزا دیگه ساده است. اونایی هم که هنوز نمی‌دونن رمز هر پست آخرین کلمۀ پست قبله، ینی اون پست اول رو نخوندن و اونایی هم که پست می‌ذارن میگن عنوان نداریم، بیا الان من سه تا عنوان دیگه هم برای این پستم دارم: کار دل رفته رو به بی‌تابی، لحظه‌ها را انتظارم روز و شب، اللَّهُمَّ وَفِّقْنِی لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى.


+ بچه‌ها نتایج اومد. کلیک کنید روش، بعد رمزو بزنید. رمز یکی از اون دو تا کلمه‌ای هست که بهتون گفتم :)

http://s2.picofile.com/file/8370868992/980607.png

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)