دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۲۰ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

387- سارا خانوم کجایی؟

پنجشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ

هوا بس ناجوانمردانه سرده

شام خونه‌ی پریسا و محمدرضا اینا دعوتیم

شله زردم قراره همین‌جا بپزیم (درست کنیم، آماده کنیم، نمی‌دونم فعلش چیه!)

پسورد وای فایشونم تاریخ تولد پریسا و محمدرضاست :دی

مامان من و مامان پریسا (دخترعموی بابا) دارن سیب‌زمینی سرخ می‌کنن

من: مامان؟ سارا خانوم زنگ زده باهات کار داره :دی


در راستای پست 384

۹ نظر ۳۰ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس از مطهره (ویس) - عرشه - دانشکده برق


یکی از دوستان سفارش کرده امشب دور دیگ شله زرد دخیل ببندم و 

تا حاجت خودم و شماهارو نگرفتم تکون نخورم

آخرین بار خواستم یه جای خوب و یه رشته خوب قبول شم

خواستم نتیجه تلاشمو به اندازه تلاشم ببینم

دیدم

دیدم و پنج سال حسرت هم زدن همون شله زرد به دلم موند

حسرت دعای پای دیگ

ولی همیشه از اینکه چیزی بخوام و بهش نرسم وحشت داشتم

ترس از نه شنیدن

ولی دارم به خدایی فکر می‌کنم که خودش گفته بخواید از من که بدم

اگه اون به صلاحتون نبود یکی بهترشو میدم

رُبّما سَئَلتَ الشّیءَ فَلَمْ تُعطَهُ و اُعطیتَ خیراً منهُ

اگه نه، یه شر و بلا رو ازتون دور می‌کنم

اینم نشد ذخیره می‌کنم و بالاخره یه جایی یه جوری دعاتونو تلافی می‌کنم

خودش گفته

منم امشب دور همون دیگ شله زرد همیشگی دخیل می‌بندم و 

تا حاجت خودم و شماهارو نگرفتم تکون نمی‌خورم :دی

+ التماس دعا

+ عنوان: این‌گونه نیست که خداوند باب دعا را به سوی بنده‌ای بگشاید و باب اجابت خویش را به روی او ببندد،

خداوند بزرگوارتر و کریم‌تر از این است.

«پیامبر(ص)، کنزالعمال، ح 3155»

۲۰ نظر ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

385- این سه و شش دهم درصد...

پنجشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۸ ق.ظ
خیلی وقت بود آمارو چک نکرده بودم، خیلی وقته دیگه انگیزه‌ای برای چک کردن IP ها ندارم؛ ولی...
تو چه دانی که پسِ هر نگه ساده‌ی من
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی‌ست
۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم رو این گزارشه کار می‌کردم، صدای خانم همسایه رو شنیدم که مامانو صدا می‌کرد

من: مامان؟ سارا خانوم کارت داره

مامان: من که چیزی سرخ نمی‌کنم

من: به جان خودم سارا خانوم کارت داره

مامان: ته دیگ می‌خوای؟

من: ماماااااااااااااان! سارا خانوم صدات می‌زنه

مامان نگام می‌کنه

من: ای بابا!!!

کماکان نگام می‌کنه

من: به خدا راست میگم...

کماکان داره نگام می‌کنه

من: به کودکان خود اعتماد کنیم!


پ.ن: هر موقع مامان سیب‌زمینی سرخ می‌کنه یا شیرینی درست می‌کنه

یا یه چیزی تو آشپزخونه هست که بنده باید سریعاً برم بهش ناخنک بزنم، 

به مامان میگم سارا خانوم صدات می‌کنه که مامان بره پایین و سرش گرم بشه 

و بنده به مراد دلم برسم :دی

۶ نظر ۲۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ عنوان از مولوی

۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۷:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

382- تا درس عبرتی باشد برای آیندگان!

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۳ ب.ظ

مامان: نسرین؟ داری درس می‌خونی؟

من: این گزارش 130 صفحه‌ای و ترجمه فصل 5 کابره و تحلیل جزء 5 و اسلاید ارائه‌هام و

مامان: پس کار داری...

من: والا کارای من که تمومی نداره

مامان: پس بی‌خیال

من: حالا بگو چی کارم داری، شاید تونستم

مامان: نه بی‌خیال، به درسات برس

من: عه!!! بگو دیگه

مامان: اگه وقت داری و حوصله داری و می‌تونی، 

من: خب؟

مامان: اجبار و اصراری نیستاااااااا

من: خب؟

مامان: اگه حوصله داشتی به دونه سیب‌زمینی سرخ کن برای ناهار

من: همه‌اش یه دونه؟! حالا منم فکر کردم چی میخوای بگی



لحظاتی بعد، مادر گرامی با یک عدد سیب‌زمینیِ در ابعاد اَبَر ماکرو برگشت!!!

و داستان زمانی به نقطه اوجش رسید که من اون یه دونه سیب‌زمینی رو خرد کردم 

و داشتم می‌بردم سرخش کنم 

که همسایه طبقه پایینی که مچ دستشو گچ گرفته اومد و ندای هل من ناصرة تنصرنی سر داد و

منم از اونجایی که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار ندایش را لبیک گفتم و

من و دو کیلو سیب‌زمینی همین الان یهویی:



این جعبه شیرینی همونیه که پست قبلی ذکر خیرش بود

تو رو خدااااااااااااااااااااااا تعارف نکنیدااااااااااااااا، من بی‌کارم

پیازی، سبزی، هویجی، برنجی چیزی دارین بیارین براتون پاک کنم، سرخ کنم، جارو و بشور و بساب و گردگیریم بلدم

بی‌کارم هستم!

۷ نظر ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

381- با تو هر ساعت عمرم یه جهان خاطره میشه

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ب.ظ
۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۲:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فکر می‌کردم جزوه‌هامو نیاوردم و ناراحت بودم که این دو هفته علافم!

ولی متاسفانه یا خوشبختانه داشتم کیفمو بررسی می‌کردم دیدم همه‌ی جزوه‌هامو آوردم :|

سر صبی رسیدم، اول رفتم سراغ شکلاتای روی میز و به طرفة‌العینی کلکشونو کندم

بعد رفتم بالکن ببینم خبری از ترشی هست عایا!؟

مامان: قاتل ترشی و شکلاتای خونه اومد؛


مامان هر موقع گوشت می‌پزه، بنده بو می‌کشم و میرم سراغ قابلمه و :دی

ظهر از خواب بیدار شدم و خمیازه کشان رفتم آشپزخونه و دیدم برای ناهار آبگوشت داریم و 

خب الان یه گربه کوچولو رو در حال خوردن گوشت تصور کنید 

بعد همین گربه رو تصور کنید که در یخچالو باز می‌کنه و با مشاهده جعبه شیرینی

یکیو برمی‌داره میذاره تو دهنش، یکی رم برمی‌داره توی مسیر آشپزخونه تا اتاقش بخوره و

بعدشم به آرامی صحنه رو ترک می‌کنه!


 + پاسخ به سوالات دوستان:

لینک کتاب تاریخ زبان فارسی دکتر خانلری برای تحقیق نگار

دانلود کتابی که تو بازار هست از نظر اخلاقی درست نیست؛ ولی اگه پیدا کردنش سخت بود اشکالی نداره

کتاب فوق العاده خوبیه و یکی از منابع درسی ماست

من دستور تاریخیشو چند روز پیش از انقلاب گرفتم و هنوز نخوندم البته :دی

اینم یه سایت مفید در همین راستا: aryaadib.blogfa.com

دو تا لینک در راستای سوال فریال در مورد تشدید الله:

www.pasokhgoo.ir/node/57316 و www.pasokhgoo.ir/node/78514

و دوستانی که لینک نوحه و عزاداری خواسته بودن، هر شب به ستون سمت چپ همین وبلاگ مراجعه نمایند

و دوستانی که پرسیده بودن پیکره چیه: en.wikipedia.org/wiki/Text_corpus و fa.wikipedia.org/wiki

پیکره به مجموعه‌ی همه‌ی متون حقیقی و مجازیِ موجود در یک زبان و یا یک موضوع گفته می‌شود

به عبارت دیگر:

In linguistics, a corpus (plural corpora) or text corpus is a large and structured set of texts (nowadays usually electronically stored and processed). They are used to do statistical analysis and hypothesis testing, checking occurrences or validating linguistic rules within a specific language territory


۲۳ نظر ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این عکسو دختر حوا فرستاده:


داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم؛ بابا تریپ راننده تاکسیارو برداشته می‌گه: 

خانم تاکسی می‌خواین؟ آبرسان ده تومن!

من: آقا من دانشجوام! آه در بساط ندارم، اگه مجانی می‌بری بیام سر راه سنگکم باید بگیریم :))))


صبح رسیدم، دیدم پسورد وای فایمون عوض شده؛

من: بابا پسورد چیه؟

بابا: اول صبونه بعد اینترنت

من: مامان؟

مامان: اول صبونه

داداشم هم که دانشگاه بود


و یکی از عظیم‌ترین و الیم‌ترین عذاب های سفر! تنهایی پیاده شدن برای نمازه

ینی آرزو به دل موندم یه بار این راننده بگه 20 دیقه نماز و همه بپرن پایین

خب پیاده نمیشین، نشین؛ ولی چرا یه جوری نگام می‌کنید آخه!!!


و جا داره تشکر کنم از راننده محترم که با اینکه می‌بینه من تنها بانوی اتوبوسم

باز میاد بلننننننننننننننننننننند اسممو صدا می‌زنه که بلیتمو که اینترنتی گرفته بودم بده بهم

این یارو منو یاد دکتر ف. انداخت که تنها دختر کلاس اخلاق مهندسی‌ش بودم و

باز موقع حضور و غیاب اسم منو می‌خوند!!! و سرشو بلند می‌کرد ببینه همون قبلی ام یا نه!


و تشکر از زهرا که دیشب تو حیاط مسجد دانشگاه بغلم کرد و بوسید و گفت

چه خوب که داری خوب‌تر میشی و چه خوشحالم که این‌جا می‌بینمت :)


و تشکر ویژه از خودم که 11 شب از دانشگاه تا ترمینال آزادیو پیاده رفتم :دی

۱۰ نظر ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۳:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اسناد و مدارک و تحقیقات و تحلیلاتشو ریخته جلوم میگه باید خطمون عوض بشه که یکپارچه بشه

برگشتم می‌گم نمیشه برادر من! نمیشه!

اگه فکر کردی مثل اسرائیل می‌تونیم خط مرده‌ای مثل عبری رو زنده کنیم، انگیزه می‌خواد که نداریم

اونا انگیزه‌ی ملی و دینی داشتن که ما این دو موردو اصلاً نداریم

اینجام که ترکیه نیست یکی شب بخوابه صبح بیدار شه الفباشو از عربی به لاتین تغییر بده

ترکیه لاییکه، دین براش مطرح نیست و دغدغه‌ی اسلامو نداره, هر چند باطن ما هم این‌جوریه

اینجا اگه فونتمون لاتین بشه، کدوم حاج‌آقایی فتواهاشو لاتین می‌نویسه!؟

همین جوریشم سر فاصله و نیم فاصله دعواست،

هر چند غرب‌زدگی تو تک تک سلولامون نفوذ کرده

ولی به هر حال از اول صبح ازل تا آخر شام ابد ما و غربیا آبمون تو یه جوب نمیره

تازه گیریم که بشه؛ ما آتاتورکمون کجا بود!

شما یه نهادی رو نام ببر که ملت هفتاد و پنج میلیونی‌مون گوش به فرمانش باشن و هر چی بگه بگن چشم

اصن شما دلت می‌خواد حافظ رو به لاتین بخونی؟!

من که چشمم آب نمی‌خوره تا صد سال آینده عملی بشه

اینارو من می‌گفتماااااااااااا!

ولی بیچاره حق داشت...

اوضاع خط فارسی خیلی داغونه

چهارتا پیکره درست و درمون نداریم

اروپا پیکره میلیاردی می‌زنه ما به یه میلیونم نرسیدیم هنوز


+ تا حالا سابقه نداشته ولی به طرز عجیبی خیلی خسته‌ام! هم روحی هم جسمی

چه قدر دلم برای مامان و بابا و امید تنگ شده

ینی میشه فردا صبونه رو باهم بخوریم؟

۱۳ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست پیشین، از دیشب دارم عدسی می‌خورم! نان استاپ!!! 

یه قابلمه بزرگ پرِ عدسو گذاشتم جلوم، نشسته و ایستاده و در حالی که بر پهلو آرمیده‌ام عدس می‌خورم!!!

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خودآزاری دارم!

هم برای دیشب شام داشتم هم برای امروز، ناهار! حتی صبونه!

علاقه چندانی هم به عدس ندارم!

حالا این وسط انگیزه‌ام از این عدسی چی بود، الله اعلم!

اگه سیب زمینی سرخ کرده بود یه چیزی! ولی عدس؟!!!


دارم می‌رم خونه

بازم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که به خوابگاه گفتم میرم خونه

ولی خب فعلاً خونه نمی‌رم

ینی اول میرم فرهنگستان، از اونجا میرم شریف و تا شب اونجام و شب میرم مسجد دانشگاه و

تازه بعدش میرم خونه!

هدفم هم اینه که شب تو مراسم عزاداری دانشگاه شرکت کنم؛ 

چون  الانسان حریص الی ما منع!

خب خوابگاه بهشتی هیچ جوره اجازه ورود و خروج بعد از 9 شبو نمیده :((((

حتی با کسب اجازه از ولی!!!

مراسم دانشگاهم تا 11، 12 شب طول می‌کشه!

حالا بماند که دوره کارشناسی که مشکلی با ورود و خروجمون نداشتن، یه بارم شرکت نکرده بودم!

چون همون طور که گفتم الانسان حریص الی ما منع!


دیشب آقای پ. پیام دادن که نیم ساعت زودتر برم دانشگاه که یه موضوعی رو بهم بگن!!!

الان حس می‌کنم چند تا خانوم یکی یه دونه تشت گذاشتن جلوشون نشستن تو دلم دارن رخت می‌شورن

ینی چی می‌خواد بگه؟! :دی

نامبرده سال پایینیه؛ فکرتون منحرف نشه! :)))))

میگم نکنه میخواد نقشه ترور آهنگرو با من در میون بذاره؟ :دی

گلاب به روتون دارم بالا میارم

چرا تموم نمیشن این عدسااااااااااااااااا!

اَه!

دیرم شد... می‌برم بقیه‌شو دانشگاه بخورم

۱۱ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۰۸:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم تو آشپزخونه عدس می‌شستم که عدسی درست کنم (داخل پرانتز اینم بگم که من کلاً عدس و عدسی و عدس‌پلو و لوبیا و نخود و لپه و قیمه و قرمه‌سبزی و برنج حتی!!! و هر چی که توش حبوبات باشه رو دوست ندارم و یا نمی‌خورم یا با اکراه می‌خورم؛ حالام نمی‌دونم چه دردی به جونم افتاده که یهویی بعد از خوردنِ شام، تازه هوس عدسی کردم و فردام میرم خونه و معلوم نیست کِی قراره بخورمش) 

خلاصه دخترای واحد بغلی داشتن ظرفاشونو می‌شستن و منم داشتم عدس می‌شستم؛

یهو همچین ناغافل و بی هوا, دختره ازم پرسید نامزد کردی؟

سرمو بلند کردم ببینم کیه؟

در همین فاصله که داشتم سرمو بلند می‌کردم با خودم فکر می‌کردم که این چرا همچین فکری کرده؟ نه خدایی نکرده حلقه ای چیزی دستمه نه مثلاً روم به دیوار یهویی موهامو رنگ کردم یا مثلاً اممممم خب واقعاً متوجه منظورش نشدم

پرسیدم چه طور؟

گفت آخه 9 تا النگو دستته, همه‌شونم نو اَن! نامزدت خریده؟

نگاه کردم دیدم آره راست می‌گه, 9 تان (خدایی تا اون موقع نمی‌دونستم 9 تان :دی)

گفتم نامزدم کجا بود، اینا از بچگی دستمه، اولیو کلاس چهارم پنجم بودم گرفتم آخریو همین دو سه ماه پیش که بابتش شخصاً یک و دویست پیاده شدم (داخل پرانتز اینم بگم که علاقه‌ای به طلا ندارم و خوش به حال مراد :دی)

چند روز پیش دوستم و به عبارتی هم‌مدرسه‌ایم و هم‌دانشگاهیم، مریم اومده بود خوابگاه و برای اولین بار داشت النگوهامو می‌دید و کفِش بریده بود که تا حالا ندیده! و من داشتم فکر می‌کردم چه قدر به این آیه لایُبْدینَ زینَتَهُنّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها پایبندم من و چه قدر پاساژا و مغازه هارو زیر و رو می‌کنم که یه مانتو آستین دار پیدا کنم!

تف به ریا!

ادامه‌ی حرفامو پست قبل گفتم به علاوه یه عکس از این 9تا که اونم پست قبل گذاشتم که خانوما ببینن :دی

خانومایی که رمز ندارن یا یادشون رفته اطلاع بدن تا به مشکلشون رسیدگی کنم :)

۲۲ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

374- سخنرانی خانم دکتر تیفن دالماس

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۴ ب.ظ

به اطلاع می‌رساند جلسه سخنرانی خانم دکتر تیفن دالماس با عنوان Question Answering in Spacebook روز چهارشنبه 29 مهرماه ساعت 11:00 تا 12:00 صبح در مرکز زبان ها و زبانشناسی دانشگاه صنعتی شریف برگزار خواهد شد. خانم دالماس پژوهشگر در حوزه پردازش زبان طبیعی (NLP) و دانش آموخته دکتری رشته زبانشناسی رایانشی از University of Edinburgh و در حال حاضر ایشان در ایران مشغول یادگیری زبان فارسی هستند. 
شرکت در این سخنرانی برای عموم آزاد است.

۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

373- وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۰ ب.ظ

تایم استراحت بین کلاسا؛ من و دوست جدیدِ 10 سال بزرگتر از خودم، مطهره، که ارشد ادبیات خونده 

و این دومین ارشدشه و شبیه عروسکای باربیه :دی


+ (لیوان یه بار مصرفو برمی‌داره و برای خودش آب میریزه و) نسرین آب می‌خوری؟

- (هندزفریو از تو گوشم درمیارم و) چی؟

+ آب! آب می‌خوری؟

- نه؛ مرسی.

+ میگن آبِ نطلبیده مراده

- مراده ینی چیه؟

+ ینی بگیر بخور که به مرادت برسی

- اون مراده که باید به من برسه؛ :دی

+ (می‌خنده)

- (آبو می‌خورم و) لیوانو نگه می‌دارم که بعداً به مراد نشون بدم

+ (می‌خنده)


عنوان از سعدی

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن

که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی


۷ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اگر تاکنون عصب‌کشی ندیده‌اید این لینک را ببینید!

جایزه‌ی اکشن‌ترین صحنه‌ی امروز رو تقدیم می‌کنم به اون سکانسی که

دکتر داشت با یه چیزی تو مایه‌های میله‌ی داغ! رو دندونم عملیات انجام می‌داد و 

من حس می‌کردم داره هویه‌کاری می‌کنه و رسماً می‌خواستم در برم از دستش :))))

یارو انقدر داغ بود که از دهنم دود هم بلند می‌شد و می‌رفت دو دماغم و احساس سرفه هم داشتم!

ولی خب در جریان نبودم که دکتر داره چی کار می‌کنه دقیقاً!

متاسفانه مجال پرسیدنم نداشتم

چون امکان نداره من یه چیزیو ندونم و نفهمم و نپرسم

تا اینکه کارش تموم شد و آت آشغالاشو از دهنمو درآورد و 

بنده رفتم سراغ کیفم و پرسیدم هزینه امروز چه قدر میشه!؟

وقتی 3 برابر هزینه پر کردن دندونو گفت با آیکون دو نقطه O: پرسیدم مگه چندتاشو پر کردین؟

گفت شماره 5 بالارو عصب‌کشی کردم و 

تازه دوزاریم افتاد چه خبر بوده :))))

گفت تا دو ساعت چیزی نخور

هر چند دقیقه یه بارم یه مسکن بخور

از صبح یه بسته مسکن ترکیبی از نوافن و استامینوفن و ایبوپروفن تموم کردم و فعلاً زنده ام!

یادی از گذشته‌ها deathofstars.blogfa.com/post/519

۱۴ نظر ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

371- دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۸ ب.ظ


صبح تو مترو داشتم به چترم فکر می‌کردم؛

من این چترو از 7 سالگیم دارم؛

ینی از همون موقع که رفتیم برای مدرسه‌ام کیف و کفش و لباس بخریم

بابا یه چتر صورتی-نارنجی برای من خرید یه چتر آبی هم برای امیدِ 3 ساله

چتر امید به طرفة‌العینی نابود شد و به فنای فی‌الله رسید و به ابدیت پیوست و 

بعد از اونم سر ده تای دیگه همین بلا رو آورد و این آخری رو هم چند وقت پیش تو دانشگاه جا گذاشت

ولی چتر من هنوز هست

شاید تنها چیزیه که خیلی وقته دارمش

کم نیست...

16 سال با من بوده


+ دارم گوش میدم

۷ نظر ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

370- ینی منم دشمن داشتم و خبر نداشتم؟

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۸ ب.ظ

11 رسیدم دم در نگهبانی, ما بهش می‌گفتیم درِ انرژی! (نزدیک دانشکده مهندسی انرژی هسته‌ای)

سلام کردم و کارت دانشجویی‌مو برای آخرین بار نشون دادم و خانم ن. گفت: شباهنگ؟ یه دیقه وایستا

گفتم می‌دونم کفشام مورد داره, دوشنبه میرم خونه, اون یکی کفشامو میارم,

فعلاً هر چی تهران دارم بالای 5 سانته!

گفت اینو نمی‌گم؛ می‌دونم.

گفتم پس چی؟!

گفت یکی دو هفته پیش یکی که هم منو به اسم می‌شناخته هم تو رو رفته به حراست کل گزارش داده

که خانم ن. بین دانشجوها تبعیض قائل میشه و فلانی رو که مشکل انضباطی داشته راه داده دانشگاه

من: !!!


یادم نمیاد اون روز به جز من دیگه کیا اونجا بودن و حرفای من و خانم ن. رو شنیدن و رفتن گزارش دادن

لابد طرف از این عقده‌ای ها بوده که با 7 قلم آرایش میومده دانشگاه و همیشه بهش گیر می‌دادن و

خواسته تلافی کنه!

به نظر من مظنونین و متهمین ردیف اول پرونده شماهایید! ینی خوانندگان وبلاگم که پست 321 رو خوندن

 همه‌تون تشریف ببرید از خدا بترسید! :))))) خجالتم خوب چیزیه والا!

منو لو می‌دید؟

نچ نچ نچ نچ!

لابد فردا پس فردام آهنگر دادگر به جرم تشویش اذهان عمومی و شایعه پراکنی و انتشار اراجیف،

پرونده‌مو میده دستم و میگه شمارو به خیر و مارو به سلامت :))))

۲ نظر ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

369- چترم کو؟!!!

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۵ ق.ظ

از دیشب به طرز عجیبی بارون میاد!

ینی یه جوری بارون میزنه و میزد به شیشه‌ها که از صداش نمی‌شد خوابید

صدای رعد و برقم که هیچی!

هنوز قطع نشده!

الانم که اینارو تایپ می‌کنم صدای غرش آسمون میاد!

11 باید دانشگاه باشم

دکتر این یارویِ سمت راستی رو پانسمان کرده ولی هنوز پرش نکرده؛ میرم اونو سروسامون بدم

کارت دانشجویی شریفمم قراره امروز بدم سوراخ کنن و دیگه تمومِ تموم! :(((((

چندتا عکس گرفتم ازش ببرم پرینت رنگی بگیرم, شایدم چاپ کنم روی تخته شاسی و لیوان و اینا!

دوستام الکی گفتن گم شده که المثنی بگیرن و المثنی رو تحویل بدن

ولی خب من ترجیح دادم تمرینِ دل کندن کنم!

یه ساعتم هست که دارم دنبال چتر می‌گردم!

چتری که تا دیشب و دقیقاً تا دیشب جلوی چِشَم بود


+ یادم باشه برگشتنی نونم بگیرم!

+ بالاخره پیداش کردم!

۷ نظر ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

368- We should try to forgive people because all people make mistakes

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ق.ظ

.Forgive and forget

۳ نظر ۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از اون‌جایی که بیرون رفتن و نون خریدن برای من سخت‌تر از درست‌کردن کیکه, داشتم برای صبونه‌ی فردا کیک درست می‌کردم و دیر رسیدم برای جماعت و وقتی رسیدم دیدم دخترا از رکوع بلند شدن؛ ولی آقای حاج‌آقا که از صدای کفشام حضور بنده رو حس کرده بود، کماکان به ذکر اذکارش ادامه داد تا منم جوین (join) بشم :دی


داشتم دنبال یه بیت شعر و یه غزل در مورد یه موضوعی سرچ می‌کردم, گوگل این دخترو پیدا کرد!
فکر کنم نسیم، خواهرِ امیرحسین (طوفانِ سابق) یه همچین چیزیه

حالا هر چند مامانش هم‌سن این بود, روسری هم سر نمی‌کرد ولی

بار الهی...
یه دونه از اینا لطفا ^_^


دو روزه نان استاپ دارم یه آهنگ کردی از بارزان محمودیان گوش می‌دم

با یه تقریب خوبی دارم کُردی یاد می‌گیرم فقط چون این کردیش کرد سلیمانیه عراقه, نوشتنش سخته

مضمونش اینه که انقدر نمیای نمیای وقتی میای می‌بینی مردم! والا!!!

همون‌جایی که میگه عشق پاک و زیر خاک و از این صوبتا!

اینجا کردِ سلیمانیه نداریم عایا؟!

اینم لینک آهنگ

۱۸ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

366- هدف، درآوردن چش و چال ملّته، و لاغیر

جمعه, ۲۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ق.ظ

عصر با نسیم - هم‌اتاقیم- یه سر رفتیم تجریش که چرا و چه‌جوریش بمونه برای بعد

یه خانومه تو مترو بدلیجات و اینا می‌فروخت؛ می‌گفت خانوما بیاید بخرین اینا جاری کُشَن

گفتم چی چی کُش؟

گفت جاری کُش؛ می‌تونی باهاشون چش و چال جاری‌تو درآری

گفتم آخه من که جاری ندارم :(

گفت تو بخر, چش و چال خواهر شوهرتو درآر

گفتم آخه خواهر شوهرم ندارم متاسفانه :(

خانومه نشسته بود؛ سرشو بلند کرد و نگام کرد

منم ادامه دادم حرفمو

گفتم آخه می‌دونی؟ من اصن شوهر ندارم :دی

خانومه: بخر چش و چال در و همسایه رو درآر خب!


+ نخریدم :) احتمالاً من جزو اون خواهر شوهرایی خواهم بود که چش و چالم با این چیزا درنمیاد!

۹ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

365- کارگاه یک روزه‌ی دیروز (2)

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ


پذیرایی‌شون که عالی بود! خود سرویس بود :)))))

ولی بهتر بود قبلش با منم هماهنگ می‌کردن؛ خب من این شیرینیایی که وسطشون از این کِرِما داره دوست ندارم

از این شیرینیای کشمشی هم خوشم نمیاد :|

ملت داشتن از خودشون پذیرایی می‌کردن؛ اون وقت من درگیر آنالیز و جداسازی کشمش و کرم بودم



موقع پذیرایی یه خانومه برای خودش آب جوش گرفت, برای منم گرفت و 

یه دختره اومد گفت وای خانم دکتر شما چرا؟ ما براتون میاریم و اینا!

به دختره گفتم این خانوم دکتره که آب جوش داد بهم کی بود؟

گفت خانم دکتر فلانی رئیس انجمن زبان‌شناسی ایرانه!!!

من: عجب!!! چه قدر مهربون و مردمی و فروتنن ایشون :))


از سلسه اتفاقات هیجان انگیز دیروز آرزوی خوشبختی و تبریک به یکی از ارائه‌دهندگان تازه داماد بود

و نکته قابل تامل دیگه تیپ بنده بود و از اونجایی که تنها چادری حاضر در مجلس بودم و

با اون احوالپرسی و معارفه قبل از کارگاه, دیگه همه منو شناختن و احتمال گم شدنم صفر بود!

اظهر من الشمس بودم :دی

عصر که جلسه تموم شد, داشتن اسمارو می‌خوندن و گواهی‌های حضور در کارگاه‌هارو تحویل می‌دادن,

خانومه گواهی منو همون اول آورد داد دستم و تشکر کرد که قدم رنجه فرموندم و حضور به عمل رسوندم

خانم دکتر خسروی زاده هم یه سری سوال در مورد گرایش کارشناسی‌م پرسید و ایده‌هایی که الان دارم

بعدشم یه عده (خانوم) دورم جمع شده بودن و شماره می‌خواستن و از فرهنگستان می‌پرسیدن

یکیشون هر یکی دو جمله یه بار می‌گفت وای من عاشقتم!

یکیشونم اسمش نسرین بود و از اینکه انقدر تفاهم داریم که اسممون یکیه ذوق زده بود!!!

یکی‌شونم ازم خواست در جریان اخبار فرهنگستان قرارش بدم و تو کفِ انگیزه و تغییر فازم بود!

یکی‌شونم پیشنهاد دوستی داد و ازم خواست در اسرع وقت ترکی یادش بدم! (خانوم بودن همه‌شون)


صبح که می‌خواستم برم کارگاه, گوشیمو دادم نسیم هم‌اتاقیم ازم عکس بگیره :دی


۹ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

364- کارگاه یک روزه‌ی دیروز (1)

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ب.ظ

از سلسه اتفاقات هیجان انگیز دیروز, بخش تاکسی و عبور بنده از خیابون بود

سوار تاکسی شدم و گفتم بزرگراه کردستان - خیابان 64 ام

آقاهه گفت یوسف آباد؟

گفتم اینو نمی‌دونم, من 64 ام پیاده میشم :دی

خعلی حس شیک و هیجان‌انگیزیه اسم خیابون شماره و عدد باشه

مثلاً آدرس دادن در اروپا این مدلیه: خیابان ۴۵ – شماره ۱۲۰ – منزل دیوید آنتونی

آدرس دادن توی ایران: بزرگراه آیت اله صدر آملی - خیابان میرزا کوچک خان جنگلی

۲۰۰ متر بعد از فلکه انصارالمجاهدین - ۱۰۰ متر نرسیده به بانک قوامین

جنب مسجد بلال حبشی - کوچه شهید صیف الدین خواجه انصاری (حاج شیح صفی الدین سابق)

جنب سوپرمارکت سرداران - بن بست هشتم ساختمان مارلیک پلاک ۱۲+۱ - منزل حاج کمال عین آبادی

خلاصه رفتیم و رسیدیم و آقاهه گفت پیاده شو خانوم, همین‌جاست

من: عه! رسیدیم؟

حالا کجا پیاده‌ام کرد؟

وسط بزرگراه, دقیقا زیر پل عابر پیاده!

ولی برای رسیدن به پله‌های عابر پیاده باید از عرض خیابون عبور می‌کردم چون وسط بزرگراه بودم!!!

ینی ده دقیقه تمام همین‌جوری وایستاده بودم این ماشینا سرعتشون کم بشه و مجال تردد پیدا کنم!!!

بر اساس مندرجات آیین‌نامه سرعتشون ماکسیمم 110 بود ولی با هر سرعتی عبور می‌کردم, له می‌شدم!

با سلام و صلوات از این مرحله جون سالم به در بردم و رسیدم دم در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

همزمان با دکتر خسروی.زاده - از اساتید زبان‌شناسی دانشگاه شریف - رسیدم پژوهشگاه و

همون‌جا دم در سلام و احوالپرسی و ابراز خوشحالی از دیدن یک عدد آشنا!

در مورد رشته کارشناسی و ارشدم پرسید و بعدشم باهم رفتیم تو و منو به همکاران و دوستان معرفی کرد و 

کلی تحویلم گرفتن :دی

و چون اندکی زود رسیده بودم, اجازه گرفتم که تا شروع کارگاه از کتابخونه‌شون دیدن کنم :)

من تا حالا کتاب ژاپنی و چینی ندیده بودم :| سرگیجه گرفتم... چه جوری می‌خونن کتاباشونو :(((



اینم روی یکی از میزای کتابخونه بود:



کتابخونه‌شون خعلی باحال بود

اولش تاریک بود

داشتم فکر می‌کردم اینا چه قدر بی‌فکرن که چهار تا لامپ تعبیه نکردن

بعد هر چی جلو می‌رفتم چراغا یکی یکی روشن می‌شدن :)))))


۶ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

363- محمدتقی، شیرین‌ترین اتفاق دیشب بود

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ق.ظ

ساعت 5 کارگاه زبان‌شناسی رایانه‌ای تموم شد و سوار تاکسی شدم و میدون فاطمی و از اونجا وصال و دانشگاه تهران و ساعت 6 وقت دندونپزشکی داشتم و ترافیک و ترافیک و ترافیک!

زنگ زدم دندونپزشکی و به خانومه گفتم من نوابم و هر دو دیقه یه بار یه چراغ قرمز دو دیقه‌ایه و نمی‌رسم متاسفانه؛ گفتم اگه من آخرین مریضشم, منتظر نمونن و  منم از همین‌جا برگردم خوابگاه

خانومه همون‌جا از دکتره پرسید که شباهنگ چی کار کنه؟ الان نوابه, بیاد یا برگرده؟

دکترم گفت اگه تا شش و نیم خودشو برسونه منتظر می‌مونم

(در مورد این وقت دندونپزشکی، لازمه یه نکته‌ای رو بگم و اونم اینه که من پاییز پارسال رفتم دندونپزشکی و گفت اوضاشون خرابه و دندون عقلت که جراحی می‌خواد, دو سه تاش عصب کشی و بقیه رم باید پر کنم! یکیو پر کرد و گفتم بقیه‌اش بذار بمونه بعد از کنکور بهمن ماه, بعد از کنکورم گفتم بذار بمونه بعد از عید و بعدشم گفتم بذار بمونه بعد از کنکور خرداد و تابستونم رفتم دندونپزشک خودم تو ولایت خودمون و گفت مینیمم 4 تومن خرج داره؛ تازه فامیلمون بود!!! و تا این بیاد پروسه درمانو شروع کنه اومدم تهران و گفتم برم دندونپزشک همین شریف؛ یکی دو بار وقت گرفتم؛ ولی هر بار یه مشکلی پیش اومد و نشد که بشه! تا اینکه چند روز پیش وسط کارای فارغ‌التحصیلی رفتم و دو تاشو پر کرد و دو تاشم دیشب پر کرد و دو تاشم موند برای شنبه و یکیشم بعد از محرم!)

خلاصه 6:31 دم در دندونپزشکی دانشگاه بودم!

ینی دیروز یه دور از ولیعصر رفتم بزرگراه کردستان، یه دور از کردستان سمت انقلاب و آزادی و شریف و تازه بعد از دندونپزشکی قرار بود برم پارک بوستان گفتگو اون سر تهران, دور همی دخترای گلِ 89 ای که مطهره و زهرا و مینا و آزاده و مریم اینا رو ببینم

رسیدم و دکتره گفت عکساتو نیاوردی؟

گفتم کیف مشکی‌مو برداشتم و تو کیف سفیدم جا موند و خانومه گفت عکس که نیاوردی, دیرم اومدی, دیگه باید برگردی

گفتم خب پس وقت بعدی کی باشه؟

خانومه گفت بشین بابا شوخی کردم


آقا من چرا فرق شوخی و جدی رو نمی‌فهمم؟!!! اصن چرا با مقوله شوخی مشکل دارم؟ چرا شوخی و دروغ برای من و مغز وامونده‌ام تعریف نشده؟ هوم؟ چرا؟!!!

خلاصه 7 و نیم کارم تموم شد و زنگ زدم به مطهره اینا که نمی‌رسم بیام پارک!

راستش دلم می‌خواست برم مسجد دانشگاه :دی

مطهره گفت بعد از پارک, با زهرا میخواد بیاد مسجد و 

این‌جوری با یه تیر دو نشون می‌زدم! ینی هم مطهره و زهرا رو می‌دیدم هم به مسجد می‌رسیدم

حالا اینا چه ربطی به عنوان داره!

یه دور بابا زنگ زده چه طوری و کجایی و چه خبر, یه دور مامان و یه دور خاله و عمه!

حالا با اون فک بی‌حسم باید براشون توضیحم می‌دادم که کجا بودم و کجام و کجا میخوام برم

به مامانم میگم مسجدم, میگه اومدی درس بخونی؟!

ینی خوشم میاد هیچ جوره ذهنیت قبلیشون نسبت به من عوض نمیشه! آخه مسجد جای درس خوندنه؟!!!

برگشتم می‌گم برای مراسم اومدم

میگه مراسم؟ مراسمِ چی؟!

خب اولین بارم بود که مراسم عزاداری مسجد دانشگاهو شرکت می‌کردم

ینی دوره کارشناسی‌م حتی یه بارم نیومده بودم

رفتم وضو گرفتم و دیدم رو در نوشته که ورودی خانوما به در شرقی یا شمالی منتقل شده

منم خب درای مسجدو نمی‌شناسم!

ینی فقط همون دریو می‌شناسم که روبه‌روی دانشکده فلسفه است

یه درِ دیگه هم تو حیاطه که خب پرِ پسر بود و فکر کردم لابد ورودی خانوما اونجا نیست

خلاصه درگیر در ورودی بودم و هیچ کسم نبود بپرسم!

تا اینکه کودکی دیدم که پیرامون من پرسه می‌زنه و با خودم فکر کردم لابد مامانش این وراست

اومدم بیرون و دیدم یه خانومه که پشتش به منه وایستاده و گفتم ببخشید خانوم...

همین که برگشت گفتم فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم گفت فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

و ما همدیگر را در اغوش گرفتیم!

وی هم‌مدرسه‌ای بنده بود و یه سال از بنده بزرگتر!

پرسیدم این فسقلی کیه؟

گفت محمدتقی, پسرمه!!!

ینی قیافه‌ام دیدنی بودااااااااااااا! گفتم محمدتقی بیا با خاله عکس بگیر... تو رو خدااااااااا

بعد این بچه یه دیقه تو بغلم بند نمی‌شد

با مکافات یه همچین عکسی گرفتیم و 

همون‌جا از شدت ذوق! اینجانب اسم پسرمو از طوفان به امیرحسین ارتقا دادم :)))))



پ.ن: منتظر اذان صبم که بخونم بخوابم! از صبم یه جا بند نبودم و اصولاً باید الان خسته می‌بودم ولی نیستم

شباهنگ یه نوع خاصی از جغده که شبا پست می‌ذاره :دی

۲۱ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۰۳:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

362- نگهبانه دیگه... داره وظیفه‌شو انجام میده

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ

صبح تا عصر کارگاه باشی و عصری بری دندونپزشکی و تا نه، نه و نیم مسجد شریف

بعد این روضه خون هر چی سعی کنه اشکتو درآره دریغ از یه چیکه آب

مطهره رو ببینی و بهت بگه چه قدر خانوم شدی تو!

و تو یه لبخند گنده رو لبت بشینه و زهرا بگه حالا خوبه نصف صورتت بی‌حسه این جوری می‌خندیاااا

10 برسی خوابگاه و تذکر کتبی و شفاهی نگهبان و 

هی براش توضیح بدی که خانواده‌ام اطلاع داشت و هی تو کتش نره و یه ربع کل کل و 

بعد بیای دراز بکشی رو تختت و اثر آمپولای بی‌حسی دندونپزشکه پریده باشه و

به اندازه‌ی همه‌ی اون روضه‌هایی که گریه نکردی گریه کنی...


معلومه من کدومم؟

۲۱ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۲۲:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

361- کمیته انضباطی

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۹ ق.ظ

پیشاپیش بابت عنوان رعب انگیز پست پوزش می‌طلبم ولی خعلی این کلمه رو دوست دارم

بنده دلیل عقب‌ماندگی کشور پهناورم ایران رو بروکراسی اداری می‌دونم و لاغیر

در ابتدا ینی قبل از انتشار پست انضباطی رو انظباتی نوشته بودم

عزمم رو جزم می‌کنم دکترا برگردم شریف فلسفه بخونم

واقعا هیچی سر جاش نیست، کولرگازی و آبی با برق کار میکنن، اره برقی با بنزین کار میکنه،

سه تار ۴ تا تار داره، هفت تیر ۶ تا تیر داره و صائب تبریزی هم اصفهانیه

منم الان در خدمت شمام!


و اما بعد

هفته‌ی پیش کارای آموزشی و درسی‌م تموم شد و دیروزم 6 تا مهر و امضای غیر آموزشی‌مو گرفتم



ابتدا رفتم تحصیلات تکمیلی, باجه2, خانومه گفت دخترم اینجا مرحله 7 امه, اول برو اون 6 تا امضارو بگیر

رفتم امور خوابگاه‌ها, آقاهه گفت مدارکِ مبنی بر تسویه حساب و تخلیه خوابگاهتو ارائه بده تا منم اینجارو مهر بزنم

مدرک که چه عرض کنم, یه برگه نصف A4 و به عبارتی A5 بود که توش نوشته بود تا آخر ماه تخلیه کنید

منم تا آخر ماه تخلیه کرده بودم و پای برگه نوشته بودن تخلیه کرد!!!

منم این برگه رو تو خونه جا گذاشته بودم! ینی اصن فکر نمی‌کنم اون کاغذپاره به درد بخوره

گفتم ببینید آقای محترم, من همیشه اولین کسی بودم که هزینه‌های خوابگاهو پرداخت کردم, بدهی ندارم

تو سیستمتونم ثبت شده

در مورد تخلیه هم, چمدونمو می‌ذاشتم دم در دانشگاه, بعد از ارائه آخرین پروژه و آخرین امتحان مستقیم می‌رفتم خونه

آقاهه: به هر حال ما باید مطمئن بشیم شما خوابگاهو تخلیه کردی

من: مگه تو سیستمتون ثبت نشده؟

آقاهه: نه! باید اون برگه رو بیاری

من:شما بلوک 13 رو کلاً تخریب و بازسازی کردید, چه طور امکان داره من هنوز اونجا باشم آخه؟

آقاهه: برو از مسئولین خوابگاهت نامه بگیر که تخلیه کردی!

من: تلفنی هم نمیشه پرسید درسته؟!

آقاهه: نه!


خوابگاه:

+ سلام خانوم فلانی, خوبید؟ چه خبر؟ با زحمتای ما؟

- سلام خانوم شباهنگ, نیستی؟ خوش می‌گذره؟ خوابگاه جدید راحتی؟ می‌بینی بلوک سیزدهو چی کار کردیم؟ همکفش نمازخونه است, سوپر مارکت, اتاق غذا, طبقه‌های بالا اتاق موسیقی, اتاق ورزش, آرایشگاه, سایت, سالن مطالعه به چه عظمت, ...

+ خانم فلانی؟ میشه یه نامه بدید که من تیرماه اینجارو تخلیه کردم؟ (و قضیه رو براش توضیح دادم)

- صبر کن خانم میم بیاد بنویسه, اون رئیسه, اون باید نامه بده

+ ایشون الان کجان؟

- دارن استراحت می‌کنن

+ آخه الان وقت اداریه

- بنده خدا کار داشت, دیر رفت برای ناهار, از این ور دیر میاد

+ کجاست که دیر میاد؟

- همین اتاق بغل, ولی داره استراحت می‌کنه


نیم ساعت انتظار!!!


نامه رو گرفتم؛ توش نوشته بود دختر خوبی بودم به اموال آسیب نزدم, بدهی ندارم و تخلیه کردم

من: خدایی خیلی دختر خوبی بودماااااااااااا! نه؟

خانومه: آره, مودمامونم درست می‌کردی!


دانشگاه:

آقاهه: خب الان این نامه رو باید ببری کمیته انضباطی که تایید کنن که به موقع می‌رفتی و میومدی

من: کمیته کجاست؟ ینی کجا برم دقیقاً؟

آقاهه: طبقه بالا


طبقه بالا:

اون آقاهه نیست

انتظار!!!

مسئول کمیته انضباطی اومد و به قرآن مجید, به جان خودم, بدون اینکه اسمم رو چک کنه و مثلاً با یه چیزی تطبیق بده و پرونده‌مو نگاه کنه, یا حالا هر چی, نامه رو گرفت و مهرو زد و داد دستم!!!


طبقه پایین:

من: ببخشید؟ کمیته انضباطی وظیفه اش دقیقاً چیه؟

آقاهه: هر موقع شما فهمیدی به ما هم بگو

من: آخه کلی منتظر موندیم مسئولش بیاد, اومد و بدون اینکه چیزی رو چک کنه مهر و امضا کرد و برگه رو داد دستم؛ اگه قرار بود یه مهر باشه چرا شما این کارو نمی‌کنی؟ این جوری وقت منم تلف نمیشه

آقاهه: چون من اون مهرو ندارم, اینجا هر کی یه مهر داره که کار شماهارو انجام بده

من: ولی کاری نکردنااااااااا!

آقاهه: بگیر این فرمو پر کن

من: فرم چیه؟

آقاهه: ای بابااااااااااااااااااااااااااا! خانوم شما چه قدر سوال می‌پرسی!

من: :|

آقاهه: 10 تومنم باید بابت گم کردن اون برگه تخلیه بدی, حالا شما 5 تومن بده

من: ولی اینجا نوشته اگه برای بار دوم گم بشه هزینه داره, نه اولین بار

آقاهه: دستگاه کارت خوان اون بیرونه

من: :| همون 5 تومن یا ده تومن؟


کتابخونه مرکزی:

من: آقا من اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی و تخلف و اینا ندارم

آقاهه: برو همکف پیش خانومه

من: خانوم من اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی و تخلف و اینا ندارم

خانومه داره با تلفن حرف می‌زنه

انتظار!!!

خانومه: چی؟

من: اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی و تخلف و اینا ندارم

خانومه: بده من مدارکتو

من: خانوم من از کی نمی‌تونم کتاب بگیرم و از کی و چه جوری می‌تونم دوباره کتاب بگیرم؟

خانومه اینترو زد و: از همین الان سیستمت بسته شد؛ می‌تونی عضو انجمن فارغ‌التحصیلان بشی و دوباره کتاب بگیری, 20 تومن برای عضویت انجمن, 20 تومن برای عضویت کتابخونه


انجمن فارغ‌التحصیلان:

(پست قبل در موردش نوشتم)


معاونت فرهنگی:

من: اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم؛ راستش دقیقاً نمی‌دونم برای چی باید از اینجا امضا بگیرم

آقاهه: لازمه به هر حال

من: آخه من اصن اولین بارمه میام اینجا, نمی‌دونم شما چیو قراره امضا کنی!


امور تغذیه: 

من: اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی و اینا نداشته باشم

آقاهه: بدهی نداری, مهر و زد و به سلامت!


اداره رفاه:

آخی... پسر دکتر شهریاری رو دیدم, هم‌کلاسیم بود ولی خب باهاش یه واحد مشترکم نداشتم

یه لحظه یاد باباش افتادم دلم برای بابای خودم تنگ شد

لابد الان خیلی دلش برای باباش تنگ شده :(

نامردا چه طور دلشون اومد ترورش کن :(((((((

من: اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی وامی و اینا نداشته باشم

خانومه داره با تلفن حرف می‌زنه

انتظار!!!

من: اومدم تاییدیه فارغ‌التحصیلی بگیرم که بدهی وامی و اینا نداشته باشم

خانومه داره با یکی دیگه حرف می‌زنه

انتظار!!!

خانومه: برو اطلاعاتتو وارد سیستم کن بعد بیا

من: کدوم سیستم؟!!!

خانومه: سایت دانشگاه

من: کدوم اطلاعات؟

خانومه: اسم و آدرس والدین و دوستان و شماره و اینا

من: من کلاً وام نگرفتماااااااااااااا

خانومه: به هر حال باید اطلاعات وابستگانتو داشته باشیم

من: روز ثبت نام همه‌ی اطلاعاتو گرفتید, مگه ندارید؟

خانومه: دوباره باید وارد سیستم کنی


نیم ساعتم علاف سیستم!!!

خانومه: شما بدهی وامی ندارید

من: اینو که خودمم می‌دونستم!!!


این کارا از صبح تا 4 بعد از ظهر طول کشید در حالی که به نظرم ده دقیقه‌ هم زیاد بود براش

خب به سلامتی یه مرحله دیگه مونده که فکر کنم یه تومنم باید بابت این مرحله پیاده شم

هزینه واحدای اضافی و حذف شده و گلاب به روتون واحد یا واحدای افتادمه :))))

تا من باشم درس اختیاری از دکترا برندارم و نیافتم :دی


کماکان بنده دلیل عقب‌ماندگی کشور پهناورم ایران رو بروکراسی اداری می‌دونم و لاغیر

کلیات طرح برجام روز یکشنبه با 139 رای موافق تصویب شد و جزییات اون، امروز با 161 رای موافق تصویب شد!!

یعنی 22 نماینده مجلس هستند که با کلیات طرح مخالفن اما جزییات اون رو قبول دارن!!!

یه همچین نماینده هایی عتیقه ای داریم 

خدایا این سرمایه های ملی رو از ما نگیر

۱۷ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز, شریف بودم

برای کارای فارغ‌التحصیلی

یه تاییدیه باید از دفتر ارتباط دانش‌آموختگان می‌گرفتم

نمی‌دونستم کجاست

پرسون پرسون رفتم و رسیدم به یه ساختمون نزدیک دانشکده برق

همکفش که هیچی نبود

طبقه اولم امور بین‌الملل بود که به من ربطی نداشت

طبقه دوم...


هیچی به اندازه این جمله‌ی روی دیوار طبقه دوم نمی‌تونست آرومم کنه



به خانوم منشی گفتم اومدم تاییدیه بگیرم

گفت اول بشین این فرمو پر کن بعد ببر بده به اون آقاهه

یه نگاهم به جمله‌ی روی دیوار بود و یه نگاهم به فرم

- همه رو نوشتم

+ وبلاگ داشتی؟

- هنوزم دارم, 8 ساله‌شه

+ محرمانه بمونه؟

- لزومی نداره :)


ولی خب رمز پستای رمزدارو بهشون ندادم :دی

خدایا؟ امروز روز خوبی بود... لازمه دوباره ازت تشکر کنم... خیلی خیلی مرسی!

والدین عزیز به وبلاگ شباهنگ خوش اومدید, قدم رنجه فرمودید :)

۵ نظر ۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

359- به زنجیره شادی بپیوندید

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۰ ق.ظ

www.zanjirehshadi.com/children/current

مؤسسه خیریه بین‌المللی «زنجیره امید»در تاریخ ۵ تیرماه ۱۳۸۶ با شماره ثبت ۲۲۸۷۶ تأسیس شد. هدف اصلی این مجموعه فراهم نمودن خدمات پزشکی و درمانی به کودکان زیر ۱۸ سال بی‌بضاعتی است که از بیماری‌های قلبی و ارتوپدی و ناهنجاری‌های ترمیمی و پلاستیک رنج می‌برند.

اهداف کمپین «زنجیره شادی»:

پوشش‌دهی هزینه‌های درمانی و پس از درمان کودکان موسسه خیریه زنجیره امید

شناساندن موسسه زنجیره امید و افراد تحت پوشش آن به جامعه و عموم مردم

ایجاد یک فعالیت خیریه با نگاهی فرهنگی و مردمی

زنجیره ی شادی جایی برای همدلیست، جایی برای انتشار پیغام شادمانی و رساندن آن به دست کودکان. جایی که دلسوزی‌ها تبدیل به عمل می‌شوند!

مسیر حرکت آسان است:

از چهره خندان خود یا عزیزانتان عکس بگیرید.

عکس های شاد و امید بخش خود را در سایت ما آپلود کنید.

با فرستادن هر عکس، برای شما کارت عضویت زنجیره ی شادی (certificate) به ایمیل‌تان فرستاده خواهد شد.

آن را با دوستانتان به اشتراک گذاشته و آ​ن‌ها را به زنجیره شادی دعوت کنید تا زنجیره ادامه یابد.

هر عکس یک قطعه از پازل -هزار قطعه ای- چهره یک کودک است که با عکس‌های شما تکمیل می شود. پازلی که با تکمیل آن هزینه های مراقبت‌های پس از جراحی و ادامه درمان کودکان تحت حمایت زنجیره امید و همچنین بدهی‌های باقیمانده بابت درمان کودکان این موسسه به مراکز درمانی پرداخت می‌شود.

هر مشارکت شما برابر با یک هزارم هزینه های یک کودک خواهد بود.


۹ نظر ۲۱ مهر ۹۴ ، ۰۷:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


تمام روز می‌خندم تمام شب یکی دیگم، من از حالم به این مردم دروغای بدی می‌گم

۲۱ مهر ۹۴ ، ۰۲:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

357- گریه کردم؟

دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۵ ب.ظ

- گریه کردی؟

+ نه بابا :) داشتم پیاز خرد می‌کردم :)


- گریه کردی؟

+ هوا طوفانی بود, گرد و خاک رفت تو چِشَم این جوری شدم :)


- گریه کردی؟

+ دیشب کم خوابیدم, خسته‌ام, یه کم بخوابم خوب میشم :)


- گریه کردی؟

+ به هوای آلوده و دود ماشینا آلرژی دارم, بیرون میرم این جوری میشم :)


- گریه کردی؟

+ داشتم کتاب می‌خوندم, نیست که فونتش خیلی ریزه، چشام خسته شد :)



+ پدر و مادرم آدرس اینجارو ندارن، کاش دوستامم نداشتن...

+ وایسا دنیا

۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

356- ده منهای یک

دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ
آقای ط. انصراف داد...

۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ دارم گوش اینو می‌دم و اینو

۲۰ مهر ۹۴ ، ۰۸:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

وقتی حدود هشتاد سال پیش به دستور رضا خان، فرهنگستان زبان و ادب فارسی تشکیل شد، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که روزی برسد تا همه به «عدلیه» بگویند «دادگستری» و «شهرداری» جای واژه «بلدیه» را بگیرد. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که کسی به «اطفائیه» بگوید «آتش‌نشانی» یا واژه دانشگاه جای «اونیورسیته» را بگیرد یا به «طلبه» بگویند «دانشجو». بسیاری از واژه‌هایی که از زمان‌های بسیار دور معادل‌سازی شده، بر اساس همان، در جامعه رواج پیدا کرده و استفاده می‌شود. حالا اگر کسی به جای «دانشکده» بگوید «فاکولته» همه به او می‌خندند. امروز همه با جمله «فارسی را پاس بدارید» آشنا هستند اما آیا همه این زبان را پاس می‌دارند؟


بخوانیم (لینک)

۲۰ مهر ۹۴ ، ۰۷:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هفته‌ی پیش در مورد اسمی که روی کالاهای تجاری میذارن بحث می‌کردیم

مثلاً صادرات کالایی به اسم صنام برای کشورای عربی, با موفقیت روبه‌رو نشده؛ چرا؟

چون وقتی انگلیسی می‌نویسی اسمش شبیه صنم (sanam) ینی بت میشه 

و از نظر روانی مورد استقبال مردم عرب زبان قرار نمی‌گیره

یا رب چین چین, تو ژاپن! 

برای اینکه به زبان ژاپنی چین چین فحشه (نمی‌دونم معنیش چیه, ولی خب حرف زشتیه)

حتی ژاپن برای انتخاب sony این کلمه رو با 70 زبان بررسی می‌کنه یه موقع بار معنایی بدی نداشته باشه

که موقع صادرات با مشکل صنام روبه‌رو نشه مثلاً.

اینارو استاد شماره5 می‌گفت

امروز استاد شماره3 قاینار خزر رو مثال زد و 

از نظر آواشناسی می‌خواست بگه این اسم و کالا تو یه کشور اروپایی چه بازخوردی خواهد داشت

می‌گفت ق و خ برای یه سوییسی که مثلاً اسم ساعتشو سواچ میذاره سنگینه

دو و نیم شد و بحث نیمه تموم موند و ملت رفتن به سرویس برسن و 

این جور وقتا تاااااااااازه بحث من و استاد گل می‌کنه

اون چیزایی که هفته پیش گفته بود بنویسم رو بردم نشونش دادم و بنده خدا داشت اینارو می‌خوند

و من هی حرف می‌زدم و رشته افکارشو پاره می‌کردم!

داشتم براش توضیح می‌دادم که نباید فقط از بعد آوایی قاینار خزر رو بررسی کنیم, معنیشم مهمه

برگه‌هامو گذاشت رو میزش و گفت چه طور؟

گفتم مثلاً سن ایچ ینی تو بنوش, اسمی که روی نوشیدنی گذاشته میشه

قاینار یعنی جوشان, داغ, مثلاً قاینار سو ینی آب جوش

حالا اگه اسم کالاهای گرمایشی مثل آبگرمکن و بخاری رو بذاریم قاینار خزر, حس گرما رو القا می‌کنه

یا دونار خزر برای وسایل سرمایشی, با این توضیح که دونماخ ینی یخ زدن

استاد پرسید شما ترک فلان جایی؟

گفتم اوهوم؛ گفت میشه مثالای دیگه ای بزنید؟ گفتم آچیلان دور, پالاز موکت؛

بعد براش توضیح دادم که آچیلان اسم فاعل از آچ ماخ یعنی باز شدن و باز کردنه و ویژگی "در" هم باز شدنه

برای اینکه آچ رو بیشتر توضیح بدم آچار و آچمز رو مثال زدم که آچار یعنی چیزی که یه چیزیو باز می‌کنه

استاد یه جوری با علاقه گوش می‌داد که می‌خواستم تا شب براش مثال بزنم و حرف بزنم!

گفت این مز توی آچمز چیه پس؟

گفتم نفی کننده است, ینی باز نمیشه, مثل یه حالتی تو شطرنج که بهش میگن آچمز

گفت میشه اینارو جلسه بعد بنویسید بیارید سر کلاس؟

گفت اگه مثالای دیگه‌ای هم به ذهنت رسید اضافه کن


به این میگن تکلیف تراشی :))))) یه جور خوددرگیری یا خودآزاریه :دی

با اینکه دیشب فقط 3 ساعت خوابیدم و روز قبلشم همین‌طور و امروز ظهرم نخوابیدم,

ولی الان با چنان ذوق و اشتیاقی دارم دنبال اسم کالاهای تجاری می‌گردم که تا صبم طول بکشه آخ نمی‌گم!

ولی امان از عربی!


پ.ن: استاد شماره1, استاد عربیه, شماره2, استاد دیکشنری!!!, شماره3 هم عشق منه :دی

انقدر به این بشر علاقه دارم که اندازه نداره, دلیلشم اینه که ملت از خودش و درسش بدشون میاد :)))

تازه چون کلاسش آخرین کلاس یکشنبه است و یکشنبه از صبح کلاس داریم, ملت سر کلاسش خسته‌ن؛ 

استاد شماره3 استاد زبان‌شناسیه, همین که یکشنبه‌ها بعد از کلاس باهاش بحث می‌کنم

شماره‌های 1 و 2 و 3 آقا هستن؛ شماره 4 و 5 خانومن

شماره 5 رو خیلی دوست دارم و به همون اندازه از 4 بدم میاد

ینی اگه شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید من به تنفر در نگاه اول معتقدم :دی

شماره4 زبان‌های باستانیو میگه و شماره5 استاد اصطلاحاته

لزومی نداشت اینارو بگم, فقط خواستم وبلاگم یوزر فرندلی تر بشه :))))


+ در مورد اسم کالاها شمام اگه مثالی به ذهنتون رسید بگید؛ با تشکر!

نگار یوهایو رو یادم انداخت, یو ینی بشور, یوهایو ینی بشور هی بشور :)))))


+ چون word ندارم, اگه کلمه‌ی جدید پیدا کردم همین‌جا به صورت کلیدواژه می‌نویسم که یادم نره

دریای مازندران (کاسپیان یا تپورستان ) = خزر 

هایلان (؟)

آناتا

دوغ ایشملی

بار رخش

لوازم خانگی سوزان (گاز و فر و بخاری و گرمایشی بیشتر)

آبسال

۲۳ نظر ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
بچه‌ها: استاااااااااااااااااااااااااااااااااااد, میشه تمرینارو هفته‌ی بعد تحویل بدیم؟
اون خانومه که تلگرام نداره: استاااااااااااااد اجازه بدید ببریم کاملش کنیم
اون خانومه که معلمه و یه دختر 14 ساله داره: استاااااااااااااد فرصت نکردیم بنویسم استاااااااااااااد
استاد: بله, چرا نمیشه, همه‌تون هفته‌ی بعد تحویل بدید
من: بچه‌ها؟!!! من تا 4 صبح بیدار بودم اینارو بنویسم خب... :(

+ بچه‌ها توطئه کردن هفته‌ی بعد از عاشورا رو نیان و منم همین دیروز برای عاشورا بلیت گرفتم
این ینی ببرم بلیت برگشتو پس بدم و 2 هفته تعطیلات و خونه و خونواده :)
+ پست348 برای سومین بار ویرایش شد!
۴ نظر ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۷:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همه رو نوشتم؛ تموم شد! 

خداروشکر!

برم یه چرتی بزنم... فردام روز خداست

حدوداً هشتصد تا فعل پیدا کردم که چهارصد تاشون مجردن :)))) الهی بمیرم براشون! مجردن :)))

 فقط این آیه 40 یه "ان تکُ" داشت, متوجه نشدم تکُ چیه و چه جوریه و دیگه نتونستم تجزیه تحلیلش کنم

مغزم داره ارور 404 میده!

نمی‌دونم می‌دونید یا نه, فعل اگه اولش واو و یا و الف داشته باشه بهش میگن مثال, 

وسطش این‌جوری باشه اجوفه, اگرم آخرش باشه بهش میگن ناقص

حالا اگه دو تای اولش یا دو تای آخرش این حروفو داشته باشه لفیف مقرونه

اگه اولی و آخری این‌جوری باشن لفیف مفروق

کلاً به اینا میگن معتل که نحوه صرفشون رو اعصاب آدم ترد میل میره

یه فعل هم داریم أویَ که همه‌ی حروفش مشکل اعلال دارن! ینی هر سه تاش!!!

به این یارو میگن مهموز لفیف مقرون

هفته پیش استاد قبل از اینکه راجع به اعلالش توضیح بده معنیشو پرسید؛

تا ملت بیان فکر کن و حدس بزنن و به مغزشون فشار بیارن, گفتم از مأوا میاد ینی پناه بردن

و لبخند پیروزمندانه‌ای زدم چنان که گویی اتمی چیزی کشف کرده باشم!

آخ... داشت یادم می‌رفت... زیارت عاشورای امشبو نخوندم هنوز... 

خیلی خسته‌ام... بمونه صبح می‌خونم

3 ساعت خواب در شبانه‌روز کافی نیست :((((

۶ نظر ۱۹ مهر ۹۴ ، ۰۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

350- صرف و نحو با اعمال شاقّه!!!

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ب.ظ

یکی نیست به این استاد عربی‌مون بگه وقتی یه شیرِ پاک خورده‌ای به نام طنطاوی شایدم تنتاوی و یا تنطاوی و حتی طنتاوی یا حالا هر چی قبلاً اومده دونه دونه کلمات قرآنو تجزیه و تحلیل کرده و یه شیر پاک خورده‌ی دیگه‌ای یه کتاب نوشته به اسم "انواع ما"! ینی یه کتاب فقط در مورد "ما"! اون وقت چه لزومی داره من کار اینارو تکرار کنم؟ خرکاری هم حدی داره به خدا! رشته‌ی ترمینولوژی چه ربطی به صرف و نحو عربی داره آخه؟ اونم عربی n سال پیش که نه به درد مکالمه می‌خوره نه هیچی! خیر سرم فکر کردم بیام ارشد درسام کاربردی‌تر میشن :| الان حاضرم برم کویرو بیل بزنم, چاه بکنم بعد پرش کنم! ولی این تمرینارو ننویسم :| خدایی می‌دونید تحلیل و بررسی کلمات یه جزء از قرآن ینی چی؟ می‌دونید یه جزء قرآن چند صفحه است؟ می‌دونید این دستکش از صبح دستمه؟ و تا صبم تموم نمیشن؟!! می‌دونید به جز عربی 4 تا درس دیگه هم دارم؟!! 



پ.ن مهم: لابد الان میگید چرا کتاب طنطاوی رو گیر نمیاری کپ بزنی؟!
8 سال پیش, این کارو کردم و گشتم نبود و نگرد که نیست!
لابد الان میخواید کامنت بذارید بپرسید که 8 سال پیش این کتابه رو برای چی می‌خواستم؟
یکی از منابع المپیاد سوره یوسف بود, منم گیر سه پیچ داده بودم به جمله‌ی هیت لک زلیخا که تحلیلش کنم
نه شبیه متکلم وحده بود نه اسم نه فعل نه هیچی! و چون عبارتش یه نمه 18+ بود, روم نمیشد از معلم‌مون که مرد بود بپرسم
آخرشم رفتم کتابه رو چند روز از خودش امانت گرفتم
لابد الان میخواید بدونید هیت لک چیه؟ نمی‌دونم چیه! در این حد یادمه که یه سری اصطلاحات قبطی ینی مصری و حتی فارسی هم تو قرآن هست و اینم جزو اوناست و حتی میشه به مهیا و اینام ربطش داد, از فردام انقلاب و کتابخونه‌هارو زیر و رو می‌کنم تا این کتابو گیر بیارم! چون اعصابم تا یه حدی میتونه به خودش مسلط باشه!!! مرده‌شور بیاد این وزارت آموزش و پرورش و آموزش عالی رو ببره با این دانشجو تربیت کردنش! اصن خودم می‌شورم پهنش می‌کنم رو بند!!!
امضا: دانشجویی که باباش معلم هم بوده حتی!
۱۰ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اگه پست جدید منتشر نشد و به کامنتا جواب ندادم, یحتمل از دانشگاه و خوابگاه اخراجم کردن و 

در بازداشت موقت به سر برده و در حال آب خنک خوردنم :دی

۶ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

روز اول, استادمون دونه دونه داشت ازمون می‌پرسید دوره کارشناسی برای عربی چی خوندیم و

کلاً چی بلدیم و چه قدر بلدیم

دوستان هم یکی یکی اسم درسایی که پاس کرده بودنو می‌گفتن و 

اسم کتابایی که خونده بودن و مباحثی که روش کار کرده بودن؛ 

و من حتی بلد نبودم اسم کتابارو یادداشت کنم بعداً برم ببینم چیه :|

نوبت من که رسید, استادمون خندید و گفت شمام که دیگه خیلی عربی پاس کردی و 

رفت سراغ نفر بعدی و از اون پرسید

منم دو نقطه خط صاف بودم!


ویرایش دوم: کلاً 10 نفریم 8 تا خانوم 2 تا آقا؛ اون خانومه که پست 334 در مورد نوشتم و اون یکی آقاهه که ارشد الهیات و عرفان داره و این دومین ارشدشه, تو گروه نیستن؛ برای همین آقای پ. نوشته حضرات عالیه :دی

من چرا معلم عربی نشدم؟! به خدا استعدادشو داشتم!

دیشبم روی معادله دیفرانسیل هم‌اتاقیم با 4 تا شرایط مرزری فکر می‌کردم :دی

بزنم به تخته؛ آشپزی و خونه داری و دسر و کیک بدون فر که هیچ, درسم هم خوبه!

حاضر جوابم که هستم:


ویرایش سوم: در راستای کامنت یکی از دوستان, عزیزان دقت کنید که در مکالمه دوم, طرف دختره!!!

ینی تو گروه, دختره بحثو ادامه داد

از مادر زاده نشده پسری که تو پی امش برا من بوس بفرسته (به جز بابایی و داداشی البته)

۳ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

347- ببین غم تو، رسیده به جان و دویده به تن...

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ق.ظ

شنبه‌ها که درگیر درس و مشق و نوشتن تکلیف و تمرینم

یکشنبه و دوشنبه هم که کلاس دارم

ولی سه‌شنبه‌هارو دوست دارم

سه‌شنبه‌ها مال خودمه

سه‌شنبه‌ها میرم دانشگاه سابقم و سعی می‌کنم تا آخر وقت اونجا باشم

همون منطقه جنگیِ مین گذاری شده که برای رسیدن از نقطه A به B هزار بار مسیرمو می‌پیچونم و 

مسیرمو کج و راست می‌کنم که یه موقع با فلانی و بهمانی چشم تو چشم نشم!

میرم سایت, سالن مطالعه, بوفه, سلف, تعاونی, انتشاراتی, مسجد, اداره امور دانشجویی, کتابخونه

تا شب تو همون مختصات جغرافیایی پرسه می‌زنم بدون اینکه با کسی قراری داشته باشم

بدون اینکه قرار باشه کسیو ببینم, بدون اینکه کسیو ببینم, بدون اینکه قیافه ام شبیه آدمای علاف باشه

اونجا برای من حکم چهار ولیعصره, برای من ویترین لباس مجلسیای جمهوریه, حکم مغازه‌های تجریش

سه‌شنبه‌ها میرم کتابخونه, من و قفسه‌ها و آهنگ همیشگیِ محمد اصفهانی عزیز

سه‌شنبه‌هارو دوست دارم


اکانتم فعال شد :))))) فکرشم نمی‌کردم پست قبلیم انقدر سریع به گوش مسئولین برسه :دی

اگه می‌دونستم اون پستو زودتر از اینا منتشر می‌کردم! 

والا!

حالا که صدام انقدر واضح به گوش مسئولین می‌رسه, خواهشمندم یه فکری هم به حال ازدواج جوانان بکنن



به نظرتون مسئولین محترم تا آخر وقت اداری خواستگارارو می‌فرستن دم خوابگاه یا خودم برم تحویلشون بگیرم :دی

حالا یه سوال فنی! چرا به همه‎ی کارشناسیا 3 گیگ و به ارشدا 4 گیگ دادن به من 5.2؟

هوم؟!

من الان ینی خیلی ارشدم؟

اون وقت این 0.2 چیه؟

چرا رند نیست خب...

۱۱ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۰:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

346- تا آخرِ وقت اداری امروز!

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ق.ظ

جمله‌ای که یه ماهه هر روز از مسئولین محترم دانشگاه شین ب. مبنی بر فعال کردن اکانت نتم می‌شنوم

آیا اضافه کردن یه یوزر و پسورد به سیستم سخته یا کار این خانومه

که هر روز تنهایی آشپزخونه و راه‌پله‌ها و سرویس‌های چهار طبقه رو می‌شوره و میسابه و

می‌کندشون عین دسته گل و تحویل ما میده؟

هوم؟

کدوم سخته؟!

دو نقطه خیلی بی‌اعصاب!

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

345- پست ثابت

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ق.ظ

+ تصمیم گرفتم هر شب بخونم: زیارت عاشورا + آیة‌الکرسی

امام صادق(ع) به صفوان می‌فرماید: زیارت عاشورا را بخوان و از آن مواظبت کن، به درستی که چند خیر را برای خواننده آن تضمین می‌کنم، اول زیارتش قبول شود، دوم سعی و کوشش او شکور باشد، سوم حاجات او هرچه باشد از طرف خداوند برآورده شود و نا امید از درگاه او برنگردد زیرا خداوند وعده خود را خلاف نخواهد کرد. (بحارالانوار-جلد 98-ص 300)

و در بقره یک آیه است که آن آیه 50کلمه دارد و هر کلمه 50برکت دارد و آن آیت الکرسی است. (پیامبر (ص))

۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

344- ت ن ه ا ی ی

جمعه, ۱۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۱ ب.ظ

از دیروز به فایل‌های وُردم دسترسی ندارم 
لابد این اتفاق برای دانشجویی که هر هفته باید تمریناشو تایپ کنه فاجعه است
فاجعه‌تر از اون اینه که وُرد برای من حکم یه وبلاگ شخصی رو داشت
جایی که خودم برای خودم و فقط برای خودم می‌نوشتم و 
قرارمون از همون اول اول این بود که حرفامون که تموم شد دُنت سیو بشه
عادت دارم فکرامو بنویسم
نمی‌دونم خوبه یا بد
حس یه کلاف آشفته‌ی سر در گم رو دارم

۱۳ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند وقته تصمیم گرفتم به صورت مستمر نماز جماعتای خوابگاهو شرکت کنم

آقاهه یکی دو دیقه هم بعد از نماز صحبت میکنه که تا امروز برام مفید بوده

مدل حرف زدن و استدلالشو دوست دارم!

به دلم که نه، به مغزم میشینه :)))))

تو این چند روز خیلی چیزا یاد گرفتم

با اینکه احکام و اطلاعات دینیم خوبه ولی کافی نیست

روز اول در مورد مراجع تقلید حرف میزد

یه دختره پیشم نشسته بود می‌گفت من شنیدم جزوه امام خمینی کپ جزوه امام خامنه ایه

گفتم جزوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت همین کتابی که توش حلال و حرام و اینارو می‌نویسن 

ینی من عاشق این دختره شدم


دیروز همین دختره رو دیدم داشت از حموم برمی‌گشت, گفتم عافیت باشه, 

برگشت گفت کاش متاهل بودم

راستش یه لحظه مغزم ارور داد, 

داشتم ارتباط حموم و عافیت و تاهل رو لود می‌کردم که خودش این جوری ادامه داد

گفت اگه متاهل بودم بعد از حموم نیاز نبود وضو بگیرم همون جوری نمازمو می‌خوندم

تازه دوزاریم افتاد که چی میگه

گفتم نهههههههههههههههههههههههه! کی گفته؟

گفت همه میگن, همه‌ی خانومای متاهل ایل و طایفه و شهرمون این مدلی ان


چون اهل نماز بود و چند بارم تو نمازخونه دیده بودمش, فکر کردم بد نیست براش توضیح بدم

براش توضیح دادم که حموم و دوش گرفتن ساده جای وضو رو نمیگیره

فقط یکی از غسل ها, اونم فقط و فقط و فقط یکیشون این خاصیت رو داره 

که میشه بعدش بدون وضو نماز خوند

دختره همین جوری مات و مبهوت نگام می‌کرد

گفتم این چیزی که می‌گم تو کتاب دین و زندگی اول دبیرستانمونم بود

ولی تو قسمت مطالعه آزاد یا پانویس بود که زیاد روش بحث نشده

دختره کماکان نگام می‌کرد و می‌گفت ولی ما این جوری نماز می‌خونیم


کربلا که بودیم, یکی از نمازارو حرم امام حسین می‌خوندیم, اون یکی رو حرم حضرت ابوالفضل

یه روز داداشم اومد گفت باید نمازمو دوباره بخونم, قبلیارم باید قضا کنم

گفتم وا! ما که باهم می‌رفتیم نماز جماعت, تو هم با ما می‌خوندی

گفت آخه نمی‌دونستم فلانی امام جماعته

گفتم الان که فهمیدی! خب که چی...

گفت یارو فلان افکار و اعتقادو داره و من قبولش ندارم

اینم بگم که داداشم 4 سال از من کوچکتره ولی اطلاعات سیاسی و دینیش فوق العاده خوبه

فوتوشاپ و عکاسیشم که حرف نداره

خلاصه داداشم یه کم از این امام جماعته گفت و این که چرا قبولش نداره


داشتم فکر می‌کردم چه قدر خوبه که ماها علاوه بر اینکه وایمیستیم پشت یه امام جماعت و

دولاراست میشیم و چند تا عبارتو هی هر روز تکرار می‌کنیم, یه کم هم فهم دینی‌مونو ببریم بالا

فکر کنیم!

فکر کردن خیلی خوبه

تحقیق کنیم, بپرسیم, بخونیم, بدونیم

کورکورانه عمل نکنیم

در مورد مراجع تقلیدم همین طور

یا در هر زمینه ای که آدم نیاز به پیروی داره نیاز به امام و رهبر داره

حالا یه موقع هایی خدا خودش تعیین میکنه یه موقع هایی خودت باید تعیین کنی

داداشم جزو معدود آدماییه که حرف زدن باهاش هم برام بازدهی داره هم ذهنمو درگیر می‌کنه

هر چند 90 درصد تعاملاتمون گیس و گیس کشیه ولی بحثای جدی‌مون واقعاً بحثه!

مثلاً سر میز شام در مورد لزوم ولایت فقیه و استعمال عبارت امام قبل از نام رهبر و

چرایی و فلسفه این کار و ولایت پذیری و اختلاس و خطوط قرمز و بی کفایتی مسئولین حرف می‌زنیم

:)))) یه نمونه از بحثامون:

۱۷ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کولرمونو می‌گم :دی


یکی نیست به این تعطیلات بگه

آخه به کجا چنین شتابان؟!

تکلیفامو هنوز انجام ندادم خب... چرا من این همه تکلیف دارم :((((((

۶ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همه بلدن با همزن برقی و فر و صد تا ظرف و قابلمه کیک درست کنن؛ 

مهم اینه که با کمترین امکانات ممکن, در فضای خوابگاه هنرتو بکنی تو چش و چال بقیه!

مواد لازم:

دو تا ظرف نچسب و نسوز و تفلون! دو تا دم کنی یا پارچه یا شال یا پیرهن یا تی‌شرت, حتی مانتو :))))

دو تا تخم مرغ, نصف لیوان شیر, 10 قاشق آرد,

پنج قاشق شکر (شما 10 قاشق بریز, من چون شیرین دوست ندارم کم می‌ریزم)

وانیل و بکینگ پودر و روغن به مقدار لازم, ینی همون قدری که تو عکسا می‌بینید :دی

وانیل:

بکینگ پودر:

این دستور پختم از ماماناتون مخفی نگه دارید چون اولش میگن نههههههه, اشتباهه

ولی بعدش که نتیجه رو دیدن بهتون ایمان میارن

طرز تهیه:

همه رو یهویی بریزید تو یه ظرف و هم بزنید تا این شکلی بشه:

روغنو توش نریزیداااااا

اینم روغن به مقدار لازم:

من فقط همین دو تا ماهیتابه و قابلمه رو دارم

اگه شما ظرفتون بزرگتره تو یه ظرف بریزید

بعد از 15 دقیقه کیکو برعکس کنید و

بذارید 10 دقیقه هم اون ورش سرخ بشه, بپزه, قوام بیاد, دم بکشه یا حالا هر چی!

نتیجه:


پ.ن1: ینی تو روحم! بوی کیک همه‌ی خوابگاهو برداشته :)))))

پ.ن2: هم‌اتاقیم یکی از خوشبخت‌ترین موجودات روی زمینه؛ چون هنوز از خواب برنخیزیده و

یه کیک و یه لیوان شیر انتظارشو می‌کشن

پ.ن3: از اینام نداریم بیدارش کنیم بگیم پاشو عشقم صبونه حاضره

این عکس خیلی نازه, نمی‌دونم از کجا کش رفتم ولی خیلی نازه :دی

۲۸ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب یهویی به سرم زد دل و روده هندزفری‌مو دربیارم ببینم سیستمش چه جوریه

گفتم حالا که سوخته و کار نمی‌کنه حداقل توشو ببینم و توی هندزفری ندیده از دنیا نرم

پیچ و اینا نداشت و یه جوری آکبند بود که با کارد و چاقوی آشپزخونه افتاده بودم به جونش

با قیچی و چنگال و سایر امکانات موجود توشو باز کردم و 

با ذوق داشتم توشو (ینی گوشیاشو) تحلیل می‌کردم که دیدم انگشت اشاره‌ام می‌سوزه

بعد دیدم خون هم میاد و من متوجه نشدم اصن کی و چه جوری دستمو بریدم!!!

ولی بدجوری می‌سوزه, مثل نبض و ضربان قلب تیک می‌زنه, نبضشو حس می‌کنم :(

یه چیزی تو مایه‌ی صحنه‌ی بریدن دست و کارد و ترنج و یوسف و از این صوبتا

و هر یک را در آن دیدار دیدن / تمنا شد ترنج خود بریدن،

ندانسته ترنج از دست خود باز / ز دست خود بریدن کرد آغاز

+ هفت اورنگ نظامی (یوسف و زلیخا)

۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۷:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


دوستانی که طرز تهیه این دسرو خواسته بودن:

یه قاشق نشاسته, یه لیوان شیر, دو سه قاشق شکر رو بریزید تو قابلمه 

و در حرارت ملایم اجازه بدید قوام پیدا کنه (یه ربع ده بیست دیقه ای طول میکشه)

وانیل و پودر شکلات هم مستحبه :)

اگه با چهار لیوان شیر درست کردید یه دونه تخم مرغم اضافه کنید که خوشمزه‌ترش کنه (اینم مستحبه)

و من الله توفیق!

۱۵ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
کدخدا گفته که این دهکده عاشقکده نیست
هرکه عاشق شده از دهکده‌ی ما برود
کوزه بر دوش سر چشمه نیا با این وضع
باید از دهکده یک دهکده رسوا برود

شعر از محمد سلمانی
عنوان از از پانته‌آ صفایی 
۹۰ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

337- مشاعره - امشب تا دقایقی دیگر!

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۶ ب.ظ

آقا اینایی که شکست عشقی میخورن

این متنارو از کجا میارن دل آدمو کباب میکنه؟!

من هرچی به خودم فشار میارم فقط این شعر یادم میاد:

” باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی دروغ نگم بجز من یکی دیگه داشتی رفتی ”

تازه بعدشم اینقد قر میدم که یادم میره شکست عشقی خوردم

به هر حال هر کسی باید تو زندگیش یه نفر رو داشته باشه

که وقتی نگاش میکنه دلش یه جوری بشه

من به گوجه سبز یه همچین حسی دارم

خلاصه به درجه‌ای از انحراف رسیدم که اگه یخورده دیگه منحرف شم برمی‌گردم به راه راست دوباره

+ دارم گوش میدم :)

از طریق این لینک ثبت نام کنید

۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۳:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همین اول اول یه چیزی بگم بعد

خوندن این پست مستحبه

ینی واجب نیست (واجب کفاییه :دی)

چون هم طولانیه هم پست مهمی نیست, بیشتر برای خودم نوشتم که یادگاری نگهش دارم

ولی به خاطر شما اسامی رو ادیت کردم که حالا اگه خواستین بخونین

با تشکر - مدیریت محترم وبلاگ


روز اول که اومدم خوابگاه خوابگاه‌های اطراف خوابگاهمون نظرمو به خودشون جلب کردن!

اون شب که هم‌اتاقیم نسیم اومد, مامانش پرسید این خوابگاه روبه‌رویی برای کدوم دانشگاهه؟

گفتم والا نمی‌دونم... اصن نمی‌دونم دخترونه است یا پسرونه

مامانش خندید و گفت اگه پسرونه بود به نظرت بین دو تا خوابگاه شیشه و پنجره می‌ذاشتن؟

بعد به لهجه کردی گفت گِل می‌گرفتن دیوار بین دو خوابگاهو

 

اون شب که پرده‌هارو کنار زدم, این خوابگاه رو‌به‌رویی هم پرده‌ها رو کنار زده بودن و 

بالاخره فهمیدم خوابگاه دخترونه است :دی

چیه؟ فکر کردین پرده‌هارو کنار می‌زنم نیمه‌ی گمشده‌م هم پرده‌هارو کنار می‌زنه همدیگه‌رو پیدا می‌کنم؟

نه آقا ما از این شانسا نداریم

والا

 

چند وقته, هر موقع برمی‌گردم خوابگاه از مسیرای مختلف میام که مناطق مهم این‌جارو کشف کنم

داروخونه, بیمارستان, قنادی, کلیدساز, کپی, پرینت, کافی نت حتی!

یه خوابگاه پسرونه تو کوچه بغلی بود که سی چهل متر با ما فاصله داشت و 

شیخ بدجوری تو نخ این خوابگاه بود :)))

که بدونم مال کدوم دانشگاهه خب! (آیکون سرمو انداختم پایین ای بابا اون جوری نگام نکنید و از این صوبتا)

چند شب پیش یه جوری مسیرو پیچوندم که مثلاً دارم از جلوش رد میشم و 

عزمم رو جزم کردم سر در خوابگاهو بخونم

نوشته بود خوابگاه ارشد پسرانه دانشگاه تربیت مدرس

 

از ورودی‌های ما ینی برقیای 89 موسی و فرزاد تربیت مدرس قبول شده بودن و

موسی که هیچی! اونو خدا زده :)))) (هنوز تیکه‌های 18+ سر کلاسش به اساتید یادم نمیره)

ولی فرزاد پسر سر به راه و خوبیه, منم در کمتر از آنی گوشیمو درآوردم و


 


نمی‌دونم لابه‌لای حرفای پست 295 تونستم منظورمو برسونم یا نه

تو روابطم طرف مقابل باید خیلی مراحل رو طی کنه و به درجات بالایی برسه 

که من همچین مکالمه‌ای باهاش داشته باشم (و لو جدی نباشه و شوخی باشه)

کدوم من؟

همون منِ پست من و اصناف و کسبه

 

حالا این پست فیس بوک منو داشته باشید که همین پستو همین‌جا هم گذاشته بودم


یکی از دلایلی که من پستامو نمیذارم فیس بوک, وقوع چنین رخدادی توی کامنتاست:

ینی یه کامنت مرتبط برای این پست نذاشتن ملت :)))))

خدایی کامنتارو داشته باشید:

اینم بگم که من با خانواده و فک و فامیلم هم فرندم 

و این پست و کامنتاشو اونا هم می‌تونستن ببین و چون به شخصیتم اشراف دارن نگران نبودم

حالا اگه همین مکالمات این‌جا تو کامنتدونی وبلاگم بود, می‌دونستم که فیدبکای خوبی نمی‌گیرم از افراد

اولین کامنت به اون پست بالا (ینی جزوه هام) اینه که خرما و دسر ما فراموش نشه

خرماهای سوغاتی کربلا منظورشونه :)))))



خب, حالا کامنت دوم رو داشته باشید برای همین پست جزوه هام:



حالا داستان لطف و نوشابه و شکل و سوال و اینا چیه؟ الان میگم؛

اون موقع که ما کربلا بودیم, ارشیا ترم تابستونی داشت و امتحان پالس و کارگاه و ادامه ماجرا از زبان خودمون:

اون موقع که کربلا بودم


دقت کردید کی به کی لطف کرد و نفعش به کیا رسید؟ :))))

صرفاً جهت یادآوری, الهام و امینه ورودیای 88 ان من و ارشیا 89, مهدی 90

ادامه ماجرا تو همون کربلا:


حالا ادامه‌ی کامنتای پست فیس بوکم که بنده عکس دسرامو آپلود کردم پای همون پست جزوه




بله همون طور که دیدید دوستانی دارم بهتر از آبِ روان, بهتر از برگ درخت :))))

ینی یه پست زبانشناسانه میذارم و از خرما و دسر و ناهار و جزوه می‌رسیم به ابروهای من و حافظ و 

ای ترک کمان ابرو, من کشته‌ی ابرویت!


اون نشاسته رو هم خریده بودم هی دسر درست کنم هی عکسشو بذارم هی دل یه عده بسوزه :دی

هیچی دیگه. همین! :)

با تشکر که تا این‌جای برنامه با ما همراه بودید

۱۳ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

335- شرایط یالله

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۴ ق.ظ

ظهر رفته بودم واحد دوستم که ازش پایان‌نامه بگیرم, 

یه فیلمم گرفتم بیام ببینم براتون معرفی کنم

لامصب فیلمش خوب پیش می‌رفتاااااااااااااا, یهو همچین ناغافل صحنه‌دار شد، منم بی خیالش شدم

فیلمش سیاسی اجتماعی بود :|

ولی خب این کارگردانان غربی حس می‌کنن اگه چهارتا صحنه قاطی فیلمشون نکنن فیلمشون فیلم نمیشه

هیچی دیگه... منم پست معرفی فیلم امشبو کنسل کردم

کلاً به ما نیومده فیلم ببینیم!

نیام ببینم کامنت گذاشتید فیلمش چی بودااااااااا

والا!

چی داشتم می‌گفتم؟

آهان... فیلم و پایان‌نامه رو گرفتم و داشتم برمی‌گشتم پایین (ینی واحد خودمون) 

که یهو همچین ناغافل پیج کردن که شرایط یالله ه (یه چیزی تو مایه‌های وضعیت قرمزه پناه بگیرید) 

تو خوابگاه دوره کارشناسیم هیچ وقت شرایط یالله رو تجربه نکرده بودم

اولین بارم بود همچین چیزی می‌شنیدم :))))) کلی خندیدم

پیشنهاد امشب شباهنگ: پست نیمه سیب سقراطی (تو این خط شین و سین واج‌آرایی دارن)


* شرایط یاالله اسمیِ که روی وقتایی گذاشته شده که آقایون میان داخل خوابگاه یا اطرافش برای تعمیرات و خدمات و اینجور چیزا
۱۶ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

334- ناخن مصنوعیاش رو اعصابمه خب...

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۷ ب.ظ

یکی از هم‌کلاسیای ارشدم یکی از کارکنان همون مرکزه

ینی یکی از خودشونه

ینی حس می‌کنم یه عامل نفوذیه

هم‌سن مامان‌بزرگمم هست تازه

اون روز یه گروه تلگرام درست کردیم برای مباحث درسی و نقل و انتقال جزوه و تمرین و کتاب

بعد این خانومه برگشته میگه من عضو این جور جاها نیستم

چون یکی از شرایط گزینش اینه که عضو این گروها نباشیم

حالا یکی نیست بگه اساتیدمون عضو این جور جاهان, شما چی میگی این وسط؟!

موندم موقع گزینش به تلگرام گیر میدن به ناخن مصنوعی و لاک گیر نمیدن؟

با اون سنش لاکم میزنه رو ناخن مصنوعیاش!

والا

بعضیام رسالتشون پیاده روی روی اعصاب منه

به خدااااااااااااا!

اصن هر کاری می‌کنم مهرش به دلم نمی‌شینه :|


خودمم چند وقته جمعه‌ها مثل بچه های خوب ناخنما کوتاه می‌کنم

همه‌شو!

شاید باورتون نشه :دی

اگه واکنش نشون نمی‌دادین ناخنای 2سانتی‌مو آپلود می‌کردم همین‌جا

ولی خودمم اخیراً حالت تهوع می‌گیرم وقتی ناخن بلند می‌بینم

چهار تا از ناخنامو بعدِ کوتاه کردن یادگاری نگه داشتم که بعداً به بچه‌هام نشون بدم و 

بدونن چه آدم درب و داغونی بودم و چه جوری به علوّ درجات نائل اومدم

الانم مردّدم (ینی تردید دارم) که آپلود کنم شمام ببینید یا نه

هم‌اتاقیم عکسشونو دیده الان تو شوکه, بهش سرم وصل کردن به هوش بیاد

۱۶ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۲۳:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

حدیث داریم از حضرت امیر که با دوستان خود چنان دوستی کن

که اگر روزی دشمن تو شوند تو را زیان نرسانند 

و با دشمنان چنان دشمنی کن که اگر روزی دوست تو شوند از تو کینه نداشته باشند


+ از هولدن کالفیلدِ عزیز و یارانش بابت لحنم, کامنتم, پستم یا حالا هر سوء تفاهمی عذر میخوام :)

بذارید به حسابِ شرایط نابه‌سامان جسمی و روحی امروزم :)

۱۰ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

332- جرثقیل روم نیافته صلوااااااااااااات

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

مسیر مترو تا دانشگاه, یه پروژه ساخت و ساز دارن (نمی‌دونم چی دارن می‌سازن ولی پروژه‌اش عظیمه)

دوشنبه داشتم می‌رفتم برای طلب و کسب علم و دانش که دیدم سایه یه جرثقیل از کنارم رد شد

سرمو بلند کردم دیدم یه سنگ چند تنی رو سرمه :دی (جای همه‌تون خالی)

سریع دوربینمو درآوردم و از صحنه مورد نظر عکس گرفتم که بعداً که الان باشه نشونتون بدم



همون روز - من و ناهارم و امکانات :دی



لواشکم که جزء لاینفک زندگی منه (خونگیه, تحت نظارت خودم)

همون شب - من و دسر و نشاسته‌هایی که هنوز در موردشون صوبت نکردم

به انضمام هندزفری مرحومم



خیر سرم بعد از شام داشتم میوه می‌خوردم...

اصن این مورد بدون شرحه :دی

فقط اگه گاز مورد نظرو یه نمه اون ور تر اعمال می‌کردم کرمه به فنای فی‌الله نائل می‌شد



یه مورد مهم دیگه اینکه, این مسیر مترو تا دانشگاه (همون مسیری که دیواراش مثل کتابه) 20دیقه پیاده داره

چون اتوبانه, اگه بخوای پیاده نری, باید سوار ون بشی ولی چون دیر پر میشه, یه ساعتی علاف میشی

داشتم این مسیرو پیاده طی می‌کردم که یه پرایده هی بوق بوق بوق

مگه ول کن بود

فقط چیزی که ذهنم رو به خودش درگیر کرده اینه که من چه جوری باید سوار پرایده می‌شدم؟

البته ما از اون خونواده‌هاش نیستیم که سوار پراید غریبه بشیماااااااااااا 

ولی تا چشم کار می‌کرد این نرده های سبز بود و نمیشد از روش پرید

تازه گیریم که پریدم اون ور, اختلاف ارتفاع این ور جوب و اون ور جوب یه متر بود!

می‌فهمین؟ یه متر

بعد اون وقت این چرا هی بوق می‌زد؟



نیازمندی‌ها: میشه یه نفر تهرانی بهم بگه چه جوری برم بزرگراه کردستان و برگردم؟

من فکر می‌کردم این کارگاه زبانشناسی تو خود دانشگاهه, تازه الان بعد ثبت نام به مکانش دقت کردم :(

مبدا رو دانشگاه سابقم در نظر بگیرید مقصد: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

۹ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

331- قالَت ویرگول رحمه الله:

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۹ ب.ظ

دخترها زورشان به موهایشان می‌رسد که کوتاهشان کنند، 

بلاگرها زورشان به وبلاگشان می‌رسد که منفجرش کنند

منبع: thecomma.blogsky.com/1394/07/15/post-98


۲ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

330- از فواید پیاز

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۵ ب.ظ

وقتی پیاز خرد می‌کنی, خودتم نمی‌دونی داری گریه می‌کنی یا پیاز خرد می‌کنی

دارم ناهار درست می‌کنم و تا حالا از این بُعد و منظر به پیاز نگاه نکرده بودم



+ هرگز به تو دستم نرسد ماهِ بلندم (کلیک)

۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

329- از آشنایی با شماها بسیار بسیار خوشحالم

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۱ ق.ظ
کاری به این که یه نفر یه خط از پست یا کامنت یا جوابتو برداره ببره یه پست در موردش بنویسه ندارم
اینکه اسم برده یا نبرده و ناشناس بودم یا نبودم و ناشناس موندم یا نه هم موضوعیت نداره
اینکه اصن هدفش چی بوده هم مهم نیست
چیزی که برام جالبه آدمایین که برای این پست کامنت میذارن
آدمایی که بدون اینکه بدونن در مورد کی کامنت می‌ذارن در موردش حرف می‌زنن و قضاوت می‌کنن
آدمایی که مدت‌هاست خواننده خاموششون بودم
نیومدم بگم برام مهمه یا مهم نیست یا ناراحت شدم یا نه و نمی‌بخشمشون و بهم برخورده
نه!
برام جالبه چه طور در مورد آدمی که نمی‌شناسن انقدر راحت حرف می‌زنن
خنده داره اگه بگم یه سریاشون همونایی ان که دو ماه پیش کامنتِ "التماس دعا" برام گذاشته بودن
آدمایی که حتی نمی‌دونن من همون آدمِ دو ماه پیشم که قرار بود خیلی خیلی به یادشون باشم

۱۰ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

328- رفتم از کوی تو لکن عقب سر نگران...

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ق.ظ

صبح وقتی داشتم پست آخر ملیکارو می‌خوندم, یاد حس و حال دیشبم افتادم

خیلی از دوستان, مشکل تطبیق داشتن و درگیر معرفی به استاد و نامه و درخواست بودن

من از همون ترم اول چارت آموزشیو گرفته بودم دستم و سعی می‌کردم حواسم به همه چی باشه

حواسم به واحدایی که برمی‌دارم و برنمی‌دارم باشه

کاش نبود

کاش حواسم نبود و تازه مثلاً دیروز یادم می‌افتاد عه! من فلان درسو پاس نکردم

کاش به جای فلان درس یه درس دیگه برمی‌داشتم و گیر می‌دادن و می‌گفتن نمیشه 

تمام مدتی که درگیر مهر و امضای اساتید بودم, با اینکه دلم می‌خواست سریع کارام تموم شه و برم

ولی ته دلم, اون ته تهای دلم, دلم می‌خواست گیر بدن و امضا ندن و نگهم دارن

همین‌جوریشم خیلی درگیر بیوسنسور بودم که به عنوان واحد اصلی قبولش کنن

ولی دلم معرفی به استاد می‌خواست, دلم امتحان دوباره می‌خواست

دلم برای کتابام, جزوه‌هام, ماشین حسابم, حتی دلم برای چهار تا جمع و تفریق ساده تنگ شده


90 درصد کارام ینی تاییدیه‌ها و امضاهای آموزشی تموم شد و موند 9 تا امضای دیگه از

کتابخونه مرکزی و مسئول دوست داشتنی و مهربونش

که همیشه بیشتر از 4 تا کتابی که سهمم بود کتاب گرفتم و

همیشه لبخند زد و پرسید این کتابارو برای چی می‌بری؟

تایید دفتر ارتباط با دانش‌آموختگان که نمی‌دونم چیه

تایید معاونت فرهنگی که نمی‌دونم کجاست

تایید اداره‌ی تغذیه‌ای که نمک‌گیرش نشدم

ولی حالا دلم پر پر می‌زنه واسه یه وعده غذای سلف,

اینکه برای یه بارم شده برم تو صف سلف وایسم و بگم ته دیگ هم می‌خوام...

ولی من هیچ وقت ته دیگ دوست نداشتم, هیچ وقت نرفتم سلف, هیچ وقت تو اون صفا واینستادم

تایید اداره امور خوابگاه‌ها

تایید اداره رفاه و وام‌هایی که نگرفتم

اداره دانش‌آموختگان

معاون مدیر کل آموزش

و خود مدیر کل آموزش و 

تمام

+ دارم گوش میدم

۳ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۸:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

327- من, همین الان یهویی

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۴ ق.ظ

فردا (ینی 4 ساعت دیگه, 6 صبح), یهویی:

۱ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۲:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

326- می‌رقصد زندگی...

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۶ ب.ظ

دارم اینو گوش می‌دم (البته من از بیپ تونز خریدم :دی تف به ریا)

از اونجایی که هنوز که هنوزه ایمیلای دانشگاه سابق برای ما هم ارسال میشه,

چند روز پیش دانشگاه مذکور یه میلی فرستاده بود مبنی بر تشکیل کارگاه زبانشناسی رایانشی؛

گرایش من ترمینولوژیه ولی خب یه آه حسرت‌باری کشیدم که کاش منم می‌تونستم شرکت کنم

چند روز بعد, استاد خودمون همون ایمیلمو برامون فرستاد و فهمیدم شرکت برای عموم آزاد است و

ذوق زایدالوصفی وجودم را فراگرفت

ولی...

تازه وقتی به تاریخش دقت کردم فهمیدم 20 ام قرار بود برم خونه و "باید" می‌رفتم خونه...

هیچی دیگه

نمیرم خونه و تو این کارگاهه ثبت نام می‌کنم...

خونه بمونه عاشورا تاسوعا

حالا موندم چی بپوشم :دی

۶ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بالاخره دارم فارغ میشم :دی

اگه بگم امروز 20 بار طبقه 3 تا 5 رو بالا پایین کردم تا امضای رئیس دانشکده رو بگیرم اغراق نکردم



پ.ن: دیشب یَک خوابایی می‌دیدم!!! 

فکر کن خواب می‌دیدم که امضای معلمامم لازمه برای فارغ‌التحصیلی و باید از تک‌تک‌شون امضا بگیرم

از معلم زبان‌فارسیمم حتماً حتماً باید امضا می‌گرفتم! قشنگ قیافه‌اش جلوی چشمم بود :((((

نور به قبر امواتش بباره, یَک معلم سختگیری بود که تنم می‌لرزه یادش می‌افتم ولی خیلی دوستش داشتم

از تک‌تک اساتیدم هم باید امضا می‌گرفتم

هم از اساتید کارشناسیم هم ارشد هم از آهنگر دادگر :))))

از تک‌تک شون :((((

خواب نبود! کابوس بود

بعد تو همون خوابم, موقع گرفتن امضا, دم آسانسور, مهدی رو دیدم

جالبه امروز دم دفتر رئیس دانشکده بودم برای گرفتن امضا, برگشتم سمت آسانسور و :))))

لواشکم بهش دادم :دی

۱۲ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

324- اگر من منم، پس کو کدوی گردنم؟

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۶ ب.ظ

خبری از رئیس دانشکده نیست که نیست

خسته شدم بس که این 5 تا طبقه رو بالا پایین کردم :(

اومدم سالن مطالعه دانشکده نمازمو بخونم, (تف به ریا, آخه الان وقت نماز خوندنه؟)

خوندم تموم شده, چادرو از روی صندلی برداشتم دارم میرم بیرون

بعد یهو دیدم یه چادر رو سرمه یه چادر تو دستم

چند ثانیه مات و مبهوت مونده بودم که اگه این چادرِ منه پس اینی که رو سرمه چیه

اگه چادرم الان اونیه که پوشیدم, پس اینی که تو دستمه چیه

تا اینکه دختره اومد چادرشو گرفت و منو از گمراهی و سرقتی آشکار نجات داد :)))))

۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز, 8 صبح, همین که وارد کلاس شدم, خانم ش.: خانمِ شباهنگ می‌تونی ریاضی درس بدی؟

من: کجا؟ چی؟ کی؟ من؟

خانم ش.: یه مدرسه‌ای هست, خواهرم اونجاست, معلم ریاضی ندارن, ریاضی پیش‌دانشگاهی


این دانشگاه و مدرسه‌ی جدید مدارک فارغ‌التحصیلی‌مو میخوان که خب حقم دارن

منم از صبح در به در یه امضا از رئیس دانشکده سابقم!

الان مدارکم روی میزشه

فقط نیست که امضا کنه

ینی هست ولی در دسترس نیست

یه هیئت از اون ور آب اومده برای بازدید, ایشونم درگیر اوناست :)))

اخیراً این دانشکده برا من حکم منطقه جنگی مین گذاری شده رو پیدا کرده!

ینی برای رسیدن از نقطه A به B هزار بار مسیرمو می‌پیچونم و مسیرمو کج و راست می‌کنم

که یه موقع با فلانی و بهمانی چشم تو چشم نشم!

۳ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

322- باید که ز داغم خبری داشته باشد

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۴:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
دیروز از دم در خوابگاه تا مترو و از مترو تا دم در دانشگاه هندزفری تو گوشم بود و اینو گوش می‌دادم
معمولاً وقتی یه چیزی گوش می‌دم عوضش نمی‌کنم و یه ساعتی همونو گوش می‌دم
این خواننده منو یاد مسیر مدرسه‌ام می‌اندازه, یاد معلم فیزیکمون :)
هیچی دیگه
دم در دانشگاه هندزفری‌م سوخت (شاید دهمین هندزفزی 5 سال اخیرم باشه که به ابدیت واصل میشه)
همه‌شونم اورجینال بودن خیر سرشون
امروز صبح که داشتم میومدم دانشگاه سابقم (الان دانشگاه سابقم) وسوسه شدم از مترو هندزفری بخرم
از این 5 تومنیا!
ولی یه حسی می‌گه اگه اینی که 50 تومن بود 6 ماه دووم آورد, این 5 تومنی ام 6 ساعت دووم میاره

دم در دانشگاه, قسمت نگهبانی, خانوم ن. رو دیدم, قبلاً خوابگاه, تو قسمت خدماتی کار می‌کرد, چند بارم لطف کرده بود اومده بود یه سر و سامونی به واحدمون بده (هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم کاری که خودم می‌تونم انجام بدم رو بسپرم به یکی دیگه, ولی خب بچه‌ها در زمینه تمیز کردن واحدمون همکاری نمی‌کردن و هر چند وقت یه بار از خانوما خواهش می‌کردیم بیان یه نگاهی به آشپزخونه و سرویسا بندازن, البته این سال آخری تقسیم کار کرده بودیم و هر کدوم نظافت یه قسمتو به عهده گرفته بودیم, حتی یادمه یکی از دوستام عشق تمیز کردن سرویسا بود, می‌گفت تو خونه هم این کار به عهده منه)

خلاصه خانوم ن. رو دیدم و سلام و احوالپرسی و 
از یه جهتم خوشحال بودم که نگهبان دم در منو شناخته و لازم نیست کارت دانشجویی نشون بدم
خانوم ن.: شباهنگ؟
من: جانم؟
خانوم ن.: می‌دونستی از امسال کفش پاشنه بلند ینی بالای 5 سانت برای دانشگاه ممنوع شده؟ البته من یادمه کفشای خوابگاه و آشپزخونه و سرویس و حتی دمپایی‌هاتم همین مدلی بودن ولی قانون جدیده دیگه, کاریش نمیشه کرد, حالا این دفعه رو برو از این به بعد با اینا نیا دانشگاه
من: هر دم از این باغ بری می‌رسد؛ چَشم خانوم نگهبان! ولی خدایی اینا بیشتر بهم میان نه؟ :دی

+ عنوان, اشاره داره به یکی از پستای سه چهار سال پیش 
۱۵ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۲:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ظهر داشتم برمی‌گشتم خوابگاه, دیدم یه اسمس از هم‌رشته‌ای و هم‌مدرسه‌ای سابقم! دارم که می‌خواسته لیمو بخره و مغازه‌هه بسته بوده و اگه تونستم و اگه زحمتی نبود و اگه سختم نیست و اگه کیفم سنگین نیست یه کیلو لیمو براش بخرم

حالا رفتم مغازه لیموفروشی :دی میگم یه کیلو لیمو میخوام

آقاهه برگشته میگه شش تومنی یا دو و پونصدی؟

من: !!!!! چه فرقی دارن؟

آقاهه: می‌خوای خودشو بخوری یا آبشو؟

من: آهان! :)))))


پ.ن1: بهتر بود می‌پرسید میخوای تنهایی در خفا بخوری یا مثلاً بذاریش جلوی مهمون!

پ.ن2: دیروز آقاهه سیصد تومن خرد نداشته, یه گوجه‌ی کوچولو قد یه نخود گذاشت کنار خیارا :دی

قدیما با 300 تومن خیلی کارا میشد کرد :))))

پ.ن3: برگشتنی, یه آقاهه حدوداً سی چهل ساله تلفنی با دوستش بلند بلند حرف می‌زد

می‌گفت بلاگفا چند وقته فلانه و بهمانه و فلان جا پستش کردم و برو فلان جا!

آن‌چنان حس خوبی بهم دست داد چنان که گویی هم‌وطنمو تو غربت دیده باشم!

کاش اسم وبلاگشم همین‌جوری بلند بلند داد می‌زد شاید آشنا بود خب :دی

پ.ن4: شما این پستارو مدیون اکانت همون دوستم هستید که سرما خورده و براش لیمو خریدم, 

بسته‌ی خودم تموم شده و  اکانتم هنوز فعال نشده!
۶ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

319- تازه بهش جواب رد هم داد

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۹ ب.ظ

 پسره از دم در کلاس دوستمو تعقیب کرده رسیده دم در خوابگاه که از دوستم خواستگاری کنه!

بعد این دوست اسکول من, پسره رو دم در خوابگاه دیده گفته عه واااا خوابگاه شمام اینجاست؟

پسره هم گفته نه و می‌خواستم بعد از کلاس باهاتون صحبت کنم که چون با دوستاتون بودید نشد

دوستای این دوست ما هم تا دم در خوابگاه باهاش بودن و

پسره‌ی بدبخت دو ساعت تموم! بله! دقیقاً دو ساعت منتظر می‌مونه تا دوستای این دوستمون متفرق شن

دوستم و این پسره کلاسشون تا 5 بوده و دوستم 7 رسید خوابگاه

این ینی پسره‌ی فلک‌زده, 2 ساعت, بله دقیقاً 2 ساعت از این اتوبوس به اون اتوبوس, 

از این تاکسی به اون تاکسی علافِ این دوستِ ما مشغول تعقیب بوده :)))

خدا قوت پهلوون! :))))

۶ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

318- پسیخولوژی

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ب.ظ

داشتیم روند تکاملی واژه‌گزینی برای ترجمه رو بررسی می‌کردیم؛ استادمون "روانشناسی" رو مثال زد

که چند سال پیش به جای روانشناسی می‌گفتیم علم شناخت روح و روان و 

قبلشم اسمش پسیکولوژی بود!

سایکولوژی نه هااااااااا! پسیکولوژی!!!


یادمه خیلی خیلی خیلی وقت پیش (شاید ده سال پیش) یه کتابی می‌خوندم که خیلی خیلی قدیمی بود و از اصطلاح پسیخولوژی استفاده کرده بود؛ همون سایکولوژی یا علم روح و روان, و به عبارتی روانشناسی خودمون!
حالا چون یه P اولش نوشته میشه, با اینکه خونده نمیشه, پسیخولوژی ترجمه‌اش می‌کنن!!!
اون موقع به این پسیخولوژیه کلی خندیده بودم! سر کلاسم باز یادش افتادم :)))) ینی اگه اسید در دسترسم بود قرقره می‌کردم!

۱۴ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

317- من مهندس بوده‌ام دلدادگی شأنم نبود :))))

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۰ ب.ظ

وقتی که می‌رفتی، بهار بود

تابستان که نیامدی

پاییز شد؛ پاییز که برنگشتی، پاییز ماند

زمستان که نیایی، پاییز می‌ماند

تو را به دل پاییزی ات، فصل‌ها را به هم نریز


+ عباس معروفی

۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

316- تفنگ = تُف + َنگ (پسوند اسم ساز)

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۷ ب.ظ

امروز در خلال و لابه‌لای سخنان آقای پ. که داشت به سوال استاد پاسخ می‌داد, وقتی متوجه شدم تفنگ رو فرهنگستانِ اول, از ترکیب تف (چیزی که پرتاب می‌شود) به علاوه َنگ (پسوند اسم ساز) ساخته, نزدیک بود از شدت شوک وارده جامه‌ها از تن بدرم و سر به بیابان نهم!!!

تفنگ از تف میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

خدایا خودت ظهور کن!


بعد از کلاس برگشتم از آقای پ. پرسیدم جدی جدی تفنگ از تف میاد؟ آخه مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی؟

گفت َنگ پسوندیه که باهاش کلی کلمه ساخته شده, مثل قشنگ!

من: قشنگ!!! وای!!! من 23 ساله دنبال ریشه‌ی این کلمه‌ام! همه‌ی لغت‌نامه‌هارم زیر و رو کرده‌ام

آقای پ.: چه طور؟ قشنگ اولش خوش + َنگ = خشنگ بوده که خ به ق تبدیل شده

من: می‌دونستم این وسط یه چیزی تغییر کرده که شده قشنگ ولی نمی‌دونستم چی! آخه "ق" مخصوص کلمات ترکی و عربیه و از اونجا حدس زدم لابد این کلمه فارسی نیست, چون "گ" داشت, پس عربی نبود, توی ترکی هم همچین چیزی نداریم و من از بچگی درگیر ریشه‌ی این "قشنگ" بودم, مرسی :) برم تا سرویس نرفته :)

آقای: خواهش می‌کنم :) خداحافظ

۷ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

315- معرفی کتاب - شهید حسن باقری

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۶ ب.ظ
مسیر و زمان برگشتم یه جوریه که می‌تونم با سرویس بیام
ینی دو و نیم کلاسم تموم میشه و ساعت کاری کارمندا هم تا دو و نیمه
تا کریم‌خان میاد و می‌پیچه سمت حافظ و من کریم‌خان پیاده می‌شم که بیام سمت ولیعصر و بلوار
نه تو زمانم صرفه‌جویی میشه نه هزینه, ولی همین‌که مسیر حقانی تا ولیعصرو با مترو نمیام خوبه!

تو سرویس یه خانومه کنارم نشسته بود که تو حوزه ادبیات معاصر, شایدم انقلاب 
و شاید حتی دفاع مقدس کار می‌کرد (بنده خدا حوزه‌شو گفتااااااااااا من یادم نموند :دی)
یه کتاب دستش بود که دیدم خودش نمی‌خونه و ازش اجازه گرفتم که مقدمه کتابو بخونم
فقط مقدمه و صفحات اولشو خوندم... یادم باشه بعداً بقیه‌شم گیر بیارم بخونم

۲ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

314- مثل حس خوبِ...

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۱ ق.ظ

مثل حس خوب دم صبح با اسمس پست قبل و 

این مقاومتی که از اعماق کیفم کشف کردم و 

این دو تا پنجاه تومنی

+ می‌دونم یادتون رفته جریان این پنجاه تومنیا چیه, ولی یه ساله تو کیفمه, تو کاورم گذاشتم که کثیف نشن


تمام مدتی که داشتم این سالادو درست می‌کردم تو فکر زی‌زی و این پست آب سالادش بودم

از آب سالاد متنفرم! همیشه هم یه جوری می‌چلونمش که آب نداشته باشه


۶ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۹:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

313- استحیاء

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ق.ظ

صبح دوستم اسمس داده که استحیا باب استفعاله؟ بعد اون تمشی علی استحیا یعنی طوری راه می‌رفت که حیا به دست بیاره؟ ینی اون باب استفعال بودنش مثل بقیه جاها معنی درخواست کردن و طلب کردن میده؟ # افکار پریشان اول صبحم تو مترو

منم جواب دادم:

با سلام, شما با مرکز پاسخ‌گویی به افکار پریشان تماس گرفته‌اید, باب استفعال است و این نشان می‌دهد حیا اجباری نبوده و خودش می‌خواسته و علاقه‌مند بوده حیا داشته باشد, همچنین دقت کنید با حرف علی آمده است که ارتباط حیای دو طرفه را نشان می‌دهد و نشانه تاکید نیز می‌باشد.  من الله توفیق!


قبلاً ها چادر برام یه پوشش مثل بقیه پوشش‌ها بود

که یه موقع‌هایی می‌ذاشتمش کنار که دست و پامو نگیره (خیلی کم و به ندرت البته)

مثلا موقعی که کلاس رانندگی می‌رفتم یا وقتی می‌رفتم خونه و برمی‌گشتم

جاهایی مثل راه‌آهن و ترمینال و اینا, تو آزمایشگاه و کارگاه

و البته تو مهمونیا و عروسیای خانوادگی مقیدتر هم بودم به این قضیه


یکی از دوستام چادری شده و میگه این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کرده چادری نبوده

باید اعتراف کنم که منم چند وقته چادری شدم و این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کردم چادری بودم 

که این سفر زیارتی اخیرم هم تو این زمینه بی‌تاثیر نبوده


پ.ن1: نمی‌دونم وقتی دیالوگامو این‌جوری می‌نویسم قشنگ‌تر میشه یا با اسکرین شات

پ.ن2: من دیشب گریه نمی‌کردم! مگه دیوانه ام گریه کنم آخه,

تازه انقدرم اسکول نیستم وقتی گریه می‌کنم بیام اینجا اعلان عمومی بدم, 

واقعاً جدی جدی در حد چند دقیقه بارون میومد

پ.ن3: دختر خانمی که پنجاه هزار تومن پول شال میدی

خدایی یه جوری سر کن لاقل پونزده هزار تومنش رو سرت باشه

والله اسرافه خواهرم، اسراف :دی

پ.ن4: اصحاب اخلودم اون مسیحیایی بودن که پادشاه وقت اصرار می‌کرد یهودی بشن و 

نشدن و زنده زنده تو گودال سوزوندنشون

۵ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

312- مثل لحظه‌ی بارون و پاییز

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

مثه تیک تیک خسته‌ی ساعت 

مثه قصه‌ی تلخ صداقت

مثه لحظه‌ی بارون و پائیز 

مثه چشمای خسته‌ی لبریز

مثه اشکای ریخته رو گونه

دیگه چیزی ازم نمی‌‌مونه


مثه خاطره‌های پریده

دو نگاه به هم نرسیده

مثه شاعر و عشق و رفاقت

مثه حسّ غریب نجابت

مثه پرسه و گریه و خوندن

همه خاطره‌ها تو سوزوندن

مثه اشکای خواب شبونه

دیگه چیزی ازم نمی‌‌مونه


پ.ن: چند روزه تهران این موقع شبا بارون میاد!!!

دارم اینو گوش می‌دم

۱۲ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

311- معرفی کتاب - شمیم مباهله

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ب.ظ

هفته پیش یه سر رفته بودم دانشگاه سابقم؛
چند تا دختر روبه‌روی سلف, یه سری کتاب و بسته فرهنگی ارائه می‌کردن و
منم رفتم تو غرفه‌شون و توضیح دادم که برای بازدید از غرفه نیومدم و اومدم مقنعه و چادرمو درست کنم!
به سر و وضعم که سر و سامون دادم, از دخترا تقدیر و تشکر و خدافظی کردم و کیفمو از روی میزشون برداشتم و
یکی‌شون گفت تو مسابقه کتابخوانی شرکت نمی‌کنی؟
منم گفتم آخه من دیگه اینجا درس نمی‌خونم و دارم میرم و
اینام گفتن مسابقه ربطی به دانشگاه نداره و عمومیه
منم سایت مسابقه رو گرفتم که برم ببینم چیه
تازه الان یادم افتاده من قرار بود یه سر به این سایته بزنم
هیچی دیگه...
الان سر زدم و دارم کتابه رو می‌خونم و به سوالاش جواب می‌دم

www.emamat.ir

شمام دوست داشتید شرکت کنید (فقط تا فردا وقت داریدااااا :دی)

اینم جواب سوال اول:

آیه 61 سوره آل عمران - 24 ذی حجه سال 10 هجری

سوال دومش در مورد اصحاب اخلوده, هنوز درست و حسابی نفهمیدم قضیه اخلود چی بوده

وگرنه جواب اینم می‌رسوندم :دی

۴ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

در راستای پست 260 و چمن و ناهار, نه تنها یه اتاق بهمون اختصاص دادن که بریم توش استراحت کنیم و ناهار بخوریم, بلکه این مکان مجهز به ماکروفر هم می‌باشد
دستامونم می‌تونیم قبل و بعدِ ناهار بشوریم حتی
میز مطالعه و پریز هم داره

و در راستای پست 307 و نیاز مبرم بنده به پرینتر, امروز رفتیم دیدیم یه سیستم برامون تعبیه کردن که نه تنها پرینتر داره, نه تنها یوزر پس و از این سوسول بازیا نمی‌خواد, بلکه پرینترش کاغذ هم داره :دی

کلاسمون انتهای راهرو سمت چپه


خدایا, خداوندا, این بنده‌ی حقیر علاوه بر پرینتر و چمن و اینا, یه چیز دیگه هم ندارم :دی

که لینکشو اون گوشه سمت چپ وبلاگم تو قسمت پیوندا اون اولِ اولِ اول گذاشتم :)))))

۱۰ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

309- خواهشمندم این عکس جایی درز نکنه!

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۰ ب.ظ



یه مبحثی وجود داره به نام TTR که میزان دشواری یه متن رو نشون میده

مثلاً متنی که 3000 تا کلمه یا token داره, اگه 150 تا type داشته باشه نسبت به متنی که 300 تا type داره آسون‌تره؛ (چون تایپ بر توکنش کمتره؛ Type اصطلاحات جدید اون متنه)

حالا یه بنده‌خدایی برای این مبحث یه فرمول!!! کشف کرده به نام فرمول TTR

امروز استاد می‌گفت اگه این TTR زیاد باشه فهم متن دشوار میشه و می‌خواست نشون بده اون متن که 300 تا واژه جدید داره بر اساس این فرمول!!! سخت‌تر از متنیه که 150 تا واژه جدید داره

و نکته هیجان انگیز اینجاست که 300 تقسیم بر 3000 ضرب در 100 میشد 3

منم چون کرم دارم :دی, هیچی نمی‌گفتم و یه ساعت تموم روی این موضوع بحث شد و آخرشم نفهمیدیم چرا با اینکه 3 از 5 کمتره ولی متن 300 تایپی سخت‌تر از 150 تایپیه:))))

بعد از کلاس به بچه‌ها میگم چرا هیچ کدومتون نگفتید اون تقسیم اشتباهه؟

بچه‌ها: ما انسانی خوندیم, این چیزارو شما مهندسا بهتر می‌دونید



من گفتم ماشین حسابمم بیارمااااااااااااا! شما نذاشتید :دی

این سری برم خونه ماشین حسابمم میارم :))))

۱۲ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

308- ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۱ ب.ظ

می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را


محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را


بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را


بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را


حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را


ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


+ قیصر امین پور

۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از همان دوران طفولیت و عنفوان جوانی انشاهام حرف نداشت (آیکون اعتماد به سقف)

از اینایی که معلم همیشه صداش می‌کرد پای تخته تا انشاشو برای ملت بخونه

خدایی قلمم خوب بود :دی

حتی یه موقع‌هایی معلما خودشون انشاهامو برای ملت می‌خوندن

هیچ‌وقتم انشاهارو به زبان محاوره نمی‌نوشتیم

از اون موقع تا حالا, به جز ایمیل‌هایی که برای اساتید فرستادم و درخواست‌های آموزشی و

امتحانات درسای عمومی که نیاز به توضیح و تفسیر داشتن, یادم نمیاد دو خط به زبان معیار نوشته باشم


جلسه پیش یه سری سوال تو ذهنم وول می‌خوردن که ترجیح دادم جلوی بچه‌ها نپرسم

یکیش این بود که استاد! شما اینجا دقیقاً چی کار می‌کنی و من قراره چی کار کنم!؟

بعد از کلاس که ملت رفتن به سرویس برسن, استادو خفتش کردم که باهاش بحث کنم

همین‌جوری که حرف می‌زدیم, در امتداد راه‌رو و راه‌پله‌ها باهم بودیم و رسیدیم دم در اتاقش و

خداحافظی کردیم و 

ازم خواست اینایی که ازش پرسیدم و ذهنم رو مشغول کرده, برای جلسه به رشته‌ی تحریر دربیارم 

و بیارم سر کلاس روش بحث کنیم!!!

حالا می‌دونید دردم چیه؟

نمی‌تونم به زبان معیار بنویسم

زبان ذهنم محاوره‌ای شده

ینی ترجیح میدم حرف بزنم و صدامو ضبط کنم ببرم تحویل استاد بدم :دی

درد دوم هم اینه که باید تا 11 تایپ کنم ببرم پرینت کنم, چون پرینتر خوابگاه فقط 10 تا 11 شب پرینت می‌کنه

کلاسمم فردا 7 صبه و قبل کلاس نمی‌تونم جای دیگه پرینت کنم

عناوین دیگه‌ای هم می‌تونستم برای این پست بذارم از جمله:

کجان اون روزایی که پرینتر داشتم...

۹ نظر ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۷ نظر ۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اون هم‌کلاسیم که سه‌شنبه عروسیش بود و هفته‌پیش نیومد و قرار بود صدای اساتید رو براش ضبط کنم, صبح بهم زنگ زد که هماهنگ کنیم و تا فردا صداها و جزوه‌هامو برسونم دستش؛
منم آدرس خوابگاهو دادم و 
راستش اسم کوچیکشو نمی‌دونستم و اونم فامیلی منو نمی‌دونست :دی

حدودای 4 رسید دم در خوابگاه و زنگ زد و منم جزوه‌هامو برداشتم رفتم پایین
یه آقاهه هم همراش بود (ینی تو ماشین بود) که فکر کردم همسرشه
که داداشش بود

هیچی دیگه! همین.
لوس و بی‌مزه هم خودتونید... همه‌ی پستا که نباید پیام اخلاقی داشته باشن!
والا!

اصن مِینی شیَه؟ دردم اینه که قبلاً مسیر خوابگاه تا دانشگاه ده دقیقه بود و

حالا هر روز یه ساعت از عمرم برای رفت و یه ساعت برای برگشت تلف میشه

واقعاً نمی‌دونم چی کار کنم!

چه قدر 2048 بازی کنم آخه؟

کسی پیشنهادی نداره؟

۱۸ نظر ۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

304- کار!

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۸ ق.ظ

این خوابگاه بر خلاف خوابگاه سابق, نه آرایشگاه داره نه مسئول غذا نه مسئول حضور و غیاب
کلاً مسئول نداره!
به جاش بچه‌ها به عنوان کار دانشجویی مسئولیت سایت و غذا و نمازخونه و حضور و غیاب و بقیه‌ی کارای خوابگاهو به عهده می‌گیرن

صبح دیدم چند نفر از دخترا اطلاعیه زدن و اتاقاشونو تبدیل کردن به آرایشگاه با نازل‌ترین قیمت!
آگهی تایپ و ترجمه و تدریس و خدارو چه دیدی, ممکنه یه موقع یکی پیدا شه که جمعه‌ها حلیم هم بفروشه :))

دیشب لپ‌تاپم دل و روده‌اش به هم ریخته بود و چون نرم‌افزارا و درایورای لپ‌تاپمو تو خونه جا گذاشته بودم, دنبال مسئول کارای کامپیوتری خوابگاه بودم ازش کمک بگیرم و متوجه شدم این خوابگاه هیچ وقت همچین مسئولی نداشته و با شناختی که تو این یکی دو هفته از بچه‌ها داشتم متوجه شدم اطلاعاتشون از کامپیوتر در حد کپی پیست عکس از فلان فولدر به یه فولدر دیگه و دیدن فیلم و گوش کردن آهنگه, حتی یکی از دانشجوهای ارشد مهندسی می‌گفت زیاد از اینترنت سر درنمیاره و ایمیل براش موضوعیت نداره و کلاً نمی‌دونه چه جوری میشه یه نرم‌افزارو نصب کرد؛ 
یه چند نفرم ویندوزشون مشکل داشت و آپدیت کردن بلد نبودن و می‌خواستن بدن بیرون درستش کنن و متوجه نبودن که فایل‌های شخصی‌شونو دارن در اختیار یه غریبه می‌ذارن
همین هم‌اتاقیم... وقتی داشتم با paint و نه حتی فوتوشاپ, سایز عکسو کم می‌کردم آپلود کنم, با ذوق کنارم نشسته بود و می‌گفت یه روز که بیکار بودم این چیزارو یادش بدم
با این تفاسیر, جا داره منم یه آگهی خدمات رایانه‌ای بزنم روی دیوار و مشکلات ملتو با نازل‌ترین قیمت در کمترین زمان و بالاترین امنیت حل کنم :))))

پنج سال پیش, دنیا رو جور دیگه‌ای می‌دیدم و تصوری که از آینده‌ی خودم و ده سال بعد داشتم این بود که تو یه شرکت برقی مشغول طراحی مدار با کم‌ترین توان مصرفی و بیشترین بازدهی و لو پاور دیزاین خودمونم! شرکتی که برای کاراموزی رفته بودم هم بد نبود و گواه این تصور, پست چند سال پیش یکی از دوستان و سوالش در مورد ده سال بعد و کامنت من بود که به لطف بلاگفا هم پست ایشون و هم کامنت من به ابدیت پیوست؛

زن شاغل ارج و منزلت بالاتری نسبت به زن خانه‌دار داشته و داره و این, همون باور پنج سال پیش من و باور پنجاه سال بعد و پنجاه‌ها سال بعد جامعه‌ی منه؛ جامعه‌ای که اقتصادش مریضه, آموزش و پرورش و فرهنگ و اخلاقش مریضه, دین و حجاب و حتی بهداشت و درمانش هم مریضه؛

هم‌اتاقی‌ها و دوستانی داشتم که صرف نظر از مدرکشون, صرف نظر از اسم و رسم دانشگاه و هزینه‌ای که برای پاس کردن واحدهاشون شده, دنبال ماهی یکی دو تومن حقوق بودن؛ که برای خرید کیف و کفش و لباس و عطر و ادکلن, دستشون تو جیب خودشون باشه
دنبال چه کاری؟ مهم نبود!
تدریس, تور لیدر, بوتیک, منشی شرکت توزیع فلان فراورده و حتی بازاریاب؛ واقعاً براشون مهم نبود چه کاری! مثل همینایی که تو مترو لواشک و آدامس و هندزفری و لباس می‌فروشن, مهم اون ماهی یه تومن, دو تومنه بود و من اینو وقتی فهمیدم که تو سایتا و روزنامه‌ها دنبال کار می‌گشتن و به هر دری می‌زدن هر طور که شده کار پیدا کنن و بمونن تهران

یه موقع هست حضورت برای یه جایی برای یه کاری لازمه و شاید فقط تو می‌تونی از پسش بر بیای؛ ولی یه موقع هدف, همون ماهی یکی دو تومنه

خیلی زشته اگه اعتراف کنم یکی از عوامل بیکاری تو جامعه رو اشتغال خانوما می‌دونم؟
البته نه هر جامعه‌ای!
منظورم جامعه‌ی مریض خودمونه

یکشنبه موقع برگشتن یه مسیری رو با سرویس اومدم و همین که سوار شدم سر صحبتو با کارمندای پژوهشکده باز کردم که سر از کارشون دربیارم ببینم این چهار تا اتوبوس آدم که دارن برمی‌گردن خونه, از صبح چی کار کردن؛
90 درصدشون که خانوم بودن یا شایدم خانوما بیشتر از آقایون از سرویس استفاده می‌کردن؛

کارشون پژوهش و ویرایش و خوندن و نوشتن روزنامه و مجله و مقاله بود, 8 صبح تا 2 بعد از ظهر,

از حقوقشونم راضی بودن و از اینکه کارشون ارباب رجوع نداره راضی‌تر
بهم می‌گفتن ارشدت که تموم بشه جذبِ همین‌جا میشی و
من به 5 سال پیش فکر می‌کردم و
بی‌کاری آقایون و اشتغال خانوما و
اطلاعیه‌های خوابگاه و
اون دختره که ساعتی 100 تومن میداد به دوستم که ریاضی دبیرستانو یادش بده و
به همون دوستم که تدریسو گذاشته بود کنار و بهم پیشنهاد می‌داد من برم به دختره ریاضی یاد بدم و
به ساعتی 100 تومن و 
ماهی یکی دو تومن و 
کیف و کفش و عطر و ادکلن‌هایی که هیچ وقت انگیزه‌ای برای خریدشون نداشتم!

۱۶ نظر ۱۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اسمِ دیگه‌ی تنوین مقابله, تنوین جمع مونث سالمه

منم و سوره‌ی نساء و یه خط در میون, تنوین مقابله!

بقیه‌شو بلد نیستم...


+ بزرگترین دروغ کتاب های عربی: جمع مذکر سالم

اصن مگه داریم!؟ :دی


+ دارم نان استاپ اینو گوش می‌دم...

۸ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

302- نکره

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۷ ب.ظ

به لطف این درس عربی هر هفته مجبورم دل و روده جزء پنجم رو دربیارم و تکالیفمو انجام بدم

هر کی قراره تا آخر ترم روی یه جزء از قرآن کار کنه که قرعه‌ی جزء پنجمو به نامِ منِ بدبخت زدند!

20 صفحه از سوره نساء

تکلیف این هفته‌مون پیدا کردن کلمات تنوین‌دار و مشخص کردن نوع تنوینه :||||

و من تازه فهمیدم ما دو نوع تنوین داریم: تنوین اصیل و غیر اصیل

هر چند هنوز نفهمیدم این چیزا چه دخلی به من و ترمینولوژی داره

تنوین غیر اصیل که برای وزن شعر و ضرورت و ترنّم و زیباییه و فکر نکنم تو قرآن همچین چیزی باشه

اصیل هم به 4 دسته تقسیم میشه: تمکین, تنکیر, مقابله, عوض از حرف و کلمه و جمله


هفته پیش که تنوین و اسامی نکره رو بررسی می‌کردیم, متوجه شدم فارسی زبانان به نکره میگن نَکَره

در حالی که ما از همون عنفوان کودکی نکره یاد گرفتیم (با کافِ ساکن ینی nakre)

جلسه که تموم شد, موقع سوال و جواب, دستمو بلند کردم گفتم اینی که شما میگی نکَره, نکره است یا نکَره؟

و توضیح دادم که من از راهنمایی تا حالا نَکَره نشنیدم

بچه‌هام یه جوری برگشتن سمت من که مگه تو کجا درس خوندی؟!!!!

بعدش که در مورد اصالتم شفاف‌سازی کردم :دی, استاد گفت هیچ کدوم درست نیست و

اصلش نَکِره است

هم‌کلاسیای جدیدم آدرس اینجارو ندارن و فعلاً تصمیمی در این راستا نگرفتم

ولی اون روزی رو می‌بینم که مثل اینایی که اِبنسو سرچ کردن رسیدن به من, 

یه عده هم اعلال و تنوینو سرچ کنن برسن اینجا :دی

۴ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

301- شام امشب شباهنگ

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۳۴ ب.ظ


+ این دسرو با همون نشاسته‌ای که قراره در موردش صحبت کنم درست کردم (فرنی نیست, کارامله)

+ می‌دونم الان برای شام خیلی زوده, ولی خب به هر حال همینه که هست :دی 

+ عنوان, واج‌آرایی "ش" دارد و شاعر در همین راستا می‌فرماید شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

۱۵ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

رفتم کتابخونه میگم 

ببخشید چیزی از سعدی دارید؟

خانمه گفت کتابشو می‌خوایید؟

گفتم نه اگه زیرپوشی، انگشتری چیزی از خدابیامرز مونده میخوام :))))))

۵ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
۲ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

298- نگران کمرِ این بنده خدام... :)))) داغون شد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

هندزفریو درآوردم که هم‌اتاقیمم آهنگی که گوش میدمو بشنوه, صداشو تا آخر بلند کردم و

هم اتاقی: واو! تو آهنگم گوش میدی!!!

من و سامی بیگی: تو دلم همیشه هستی پیش روم اگه نباشی, عاشقت که میشه باشم آرزوم که میشه باشی, دوری و ازم جدایی ولی کُنج دل یه جایی داری, مثل نبضی تو وجودم که میزنی و بی صدایی

هم‌اتاقی: واو! اصن فکر نمی‌کردم آهنگ شاد گوش بدی!!!

من و سامی بیگی: کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم؛ کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم

هم‌اتاقی: وای! ما در زمینه آهنگ تفاهم داریم!!!

من: :)))))) حالا که تفاهم داریم, اینو داشته باش... ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم... ای جونم دلیل بودنم عشقم مثه خون تو تنم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

الانم داریم اینو گوش میدیم بعدشم نوبت اینه و این1 و این2 و این3 و این4 و این5 و این6 و این7 و این8


عیدتون مبارک :)

+ معرفی وبلاگ: آقای میم


بعداً نوشت: انقدر رقصید, خوابش برد :))))))

۴ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

297- نتایج اومد ولی بابابزرگ نیومد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ

 مرداد ماه 89, بابابزرگم‌اینا رفته بودن کربلا

هر موقع تلفنی حرف می‌زدیم, مدام سراغ نتایج کنکور منو می‌گرفتن و

منم می‌گفتم همون روز که شما میاید نتایج کنکور منم میاد

بعد از 5 سال, چشمام خیس میشه وقتی یاد اون روزا می‌افتم

صبح اون روزی که داشتن برمی‌گشتن حرف زدیم و گفتن تا ظهر می‌رسن

داشتن می‌رفتن صبونه بخورن

یکی دو ساعت تا نتایج کنکور

یکی دو ساعت تا سوغاتیا

یکی دو ساعت بیشتر نمونده بود که برسن

ولی...

نتایج کنکور اومد

بابابزرگ نه...

همون موقع که پیاده شده بودن برای صبونه؛

ایست قلبی و تمام.


با تمام وجودم حس و حال خانواده‌هایی که مسافراشون برنگشته رو می‌فهمم 

پست خوشبختی یعنی... از خرمالوی سیاه

۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

296- برای منفی 18 ساله‌ها

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۶ ق.ظ

قدرِ در کنار خانواده, باهم بودنتونو بدونید

یه موقع چشم باز می‌کنید می‌بینید چند ساله تو هیچ مناسبتی کنار هم نبودید

از تولد خودتون گرفته تا یلدا و غدیر و 

۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

295- من و اصناف و کسبه

پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۳ ب.ظ

از کریم خان تا میدان ولیعصر و از میدان تا بلوارو پیاده اومدم (بیشتر از نیم ساعت)

عمود بر همین راستا, تا سر کبکانیانم پیاده رفتم و برگشتم (کمتر از نیم ساعت)

نتیجه و حاصل این اقدام فوق انتحاریم این بود که یه مسجد نزدیکیای خوابگاه کشف کردم

حالا نه که همیشه صف اول نماز جماعتم!

من حتی نمازخونه خوابگاهم نمیرم ولی حس خوبی بهم دست میده وقتی یه مسجد پیدا می‌کنم

مسجدو یه جوری ساخته بودن که پایینش مرکز خرید و تره بار و حتی لوازم برقی و پلاسکو بود

100 متر قبل و بعد مسجد دو تا میوه و سبزی فروشم پیدا کردم 

ولی چون فروشنده‌هاشون مثل فروشنده‌های پایین مسجد جوون بودن، این مغازه‌ها تو اولویت آخرم هستن

یه کم بالاتر یه سبزی فروش مُسن کشف کردم که حاجی صداش می‌کردن؛ برخوردش خوب و مودبانه بود 

تصمیم گرفتم زین پس از همین حاجی, میوه و سبزی و پیاز و سیب‌زمینی و اینا بخرم و

یه کم کاهو و سبزی آش و پیاز و هویج و اینا خریدم ازش



قبلِ رفتن عدس و برنجو گذاشته بودم خیس بشه که وقتی برگشتم آش درست کنم

به جای لوبیا هم کنسرو لوبیا ریختم تو آش :دی

یه تره بارم دقیقاً روبه‌روی خوابگاهه که روز اول پسره (فروشنده) پسورد وای فای خوابگاهو پرسید و

منم براش توضیح دادم که پسورد کافی نیست و باید اکانت داشته باشی,

یه کم خرید کردم ازش ولی خب ترجیح میدم مسیرم نیم ساعت دور تر بشه و برم از حاجی خرید کنم

یه تعاونی هم دقیقاً کنار همین تره باره و فروشنده‌هاش خوبن و اتفاقاً کمدمو از همون‌جا خریدم و

بیعانه که داده بودم اسم و شماره‌ام رو هم گرفته بودن (اعتماد دارم بهشون)

ولی این تعاونی تا 6 عصر بازه و من معمولاً 9 می‌رسم خوابگاه و همیشه نمیشه ازش خرید کرد

از چندتا سوپری به صورت آزمایشی شیر و پنیر و تخم مرغ و نشاسته و شکلات و چند تا خرت و پرت گرفتم و 

نتیجه‌ی این خریدای آزمایشیم این بود که اون سوپری مسنّو انتخاب کردم که زین پس از اون خرید کنم

تازه شاگردای مغازه رو هم تحت نظر داشتم و رفتارشونو تحلیل و بررسی کردم :دی

دلیل حساسیتم اینه که قراره چند ماه یا چند سال دم به دیقه از اینا خریدم کنم خب

مثلاً موقع خریدن عصاره مرغ و گوشت برای آش, از اونجایی که ما اصن از این چیزا نمی‌خریم و مستقیماً گوشت می‌ریزیم توش, نمی‌دونستم چند قرص عصاره بخرم کافیه و از آقاهه پرسیدم و اونم گفت والا نمی‌دونم و خانوما بهتر میدونن و یا مثلاً موقع خرید سبزی, داشتم برای حاجی :دی توضیح می‌دادم که بیشتر از نیم کیلو نمی‌خوام و اگه زیاد بخرم می‌مونه خراب میشه و چند تا پیاز و سیب زمینی برام کافیه و روی همین چند جمله مکالمه‌ای که با فروشنده‌ها دارم خیلی حسّاسم

می‌دونم خیلی اسکولم که بر اساس سن و سال فروشنده‌ها ازشون خرید می‌کنم و آدما و رفتار و کوچکترین حرکاتشون از لبخند و شناسه‌های فعل و نوع نگاه کردنشون گرفته تا لباسشون برام مهمه!

ولی خب همینه که هست

من این جوری ام!

اصن به نظر من, زن را در پستوی خانه نهان باید کرد!

والا

یکی دیگه از عظیم‌ترین مشکلاتم نون و نونوایی و نونواها بود که اونم حل شد و از داخل خوابگاه می‌گیرم

اینم آش:


می‌دونم الان می‌پرسید این آش رشته, رشته‌هاش کو, اصن هویج این تو چی کار می‌کنه

ولی همینه که هست.. شما که قرار نیست بخوری

علف باید به دهن بزی شیرین باشه

من همینو بلد بودم :دی

تازه ظرفامم همه‌شون شیشه‌ای و چینی بودن که روز اول شکستن و با کمبود ظرف مواجهم

و چون نمی‌خواستم از کسی ظرف بگیرم, 

مدیریت ظروفم موقع درست کردن آش بیشتر از خرید و آشپزی ازم انرژی گرفت

پیاز داغ و نعناع هم دوست ندارم



یه کم جعفری و گشنیزم نگه داشتم برای سوپ



چون توی پستای عمومی از کسی اسم نمی‌برم فعلاً تا همین‌جارو داشته باشید

یادم باشه بعداً در مورد نشاسته و سایر اماکن کشف شده هم بنویسم از جمله چند تا خوابگاه پسرونه :دی

۲۲ نظر ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تا حالا سابقه نداشت من دو روز سوپ و آش و مایعات نخورم و خبری از سالاد و سبزی و ترشی کنار غذام نباشه؛

خوش خوراک نیستماااااا, ولی خب به کیفیت غذا خیلی اهمیت می‌دم (و کمیتش اصن برام مهم نیست)

به قول مامانم, من از گشنگی بمیرم هم حاضر نیستم به نون و ماست و پنیر و نیمرو اکتفا کنم


الانم به طرز فجیعی دلم آش رشته میخواد و به معنای واقعی کلمه هیچی ندارم 

چون دو روزه خرید نکردم و الان فقط هفت هشت ده تا کنسرو دارم و دیگر هیچ

البته دقیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم سه تا تخم مرغ و سس هزار جزیره و پنیر و نون و نمک هم دارم

و چند تا سیب‌زمینی

این آش آش‌خونه ولیعصر و آش نیکو صفت انقلاب خوبه هااااااا ولی هیچی دستپخت مامان نمیشه

برم یه کم سبزی و حبوبات بگیرم برای شام آش درست کنم

حالا ببینم چی از آب درمیاد


بخندیم: به مامانم میگم گشنمه؛

میگه: عزیزم نون هس، تخم مرغ هس، روغنم هس، 

برو هر چى دوس دارى و دلت میخواد درست کن بخور! 

به نظر شما پیتزا درست کنم یا قرمه سبزی؟ :))))

۱۳ نظر ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۳:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

293- Sakladım Bunu Kendimden

پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۹ ق.ظ
آخرین کشتی

Geri Dönersen Dön Ben Burdayım
اگه میخوای برگردی، برگرد من اینجام

Karşıdan Karşıya Son Vapurdayım
توو آخرین کشتی ایم که از این طرف به اون طرف میخواد بره

Yerim Belli, Yurdum Belli
جا و مکانم معلومه

Biraz Gururda Biraz Mağrurdayım
یه ذره تو غرور یه ذره تو مغرورم

Değişmedi Hiç Birşey Bu Gönülde
تو این دل هیچی عوض نشد

Eskiden Nasılsa Şimdide Öyle
قبلنا چجوری بود الانم همونجوریه

Özledin mi Benim Kadar Haberim Yok
خبر ندارم اندازه ی من دلت تنگ شده یا نه؟

Değişiyor Ama Gizliyor Gönülün işi Böyle
کار دل همینه، عوض میشه اما نشون نمیده

Sana Hala Veda Edemedim
هنوز ازت خداحافظی نکردم

Gönülsüz istedim Unutmasını Gönlümden
با بی میلی از دلم خواستم فراموشش کنه

Yastıklarda Uykuda Uyandı Yatağın Acısından
از درد تخت خواب از خواب بیدار شد

Dönmeni istemiştim Ben
میخواستم که برگردی

Sakladım Bunu Kendimden
اینو تو دلم نگه داشتم
۱۸ نظر ۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ عنوان از مولوی؛ دیوان شمس

۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

291- ادامه پست قبل + یه فیلم از دانشگاه سابق

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۹ ب.ظ

دیشب تا 8 دانشگاه بودم

ینی پرنده پر نمی‌زداااا! همه رفته بودن خونه‌هاشون

نه استادی نه دانشجویی نه حتی نگهبان و مستخدم :دی

تو عرشه نشسته بودم که یهو دکتر شریف بختیارو دیدم (پدرِ آنالوگ هستن ایشون)

لپ‌تاپ بغلم بود و چنان که گویی بچه بغلم باشه بلند شدم گفتم سلام استاد

برگشت گفت چی؟

گفتم هیچی سلام! (و لبخند زدم)

اونایی که برای n امین بار باهاش آنالوگ داشتنو نمی‌شناخت, اون وقت اسم منو جلسه اول یاد گرفته بود

گفت خوبی؟ فارغ التحصیل شدی؟ چی می‌خونی؟ چی کار می‌کنی؟

گفتم الان ارشد زبانم, دانشگاه تهران (اگه می‌گفتم زبان‌شناسی باید یه ساعت توضیح می‌دادم)

ولی گفتم که گرایشم اصطلاح‌شناسیه

یه جوری گفت آفرین و چه خوب که رفتی سراغ علاقه‌ات و ادامه بده و ایول و باریکلا و احسنت

که قیافه ام تا یکی دو ساعت دو نقطه دی بود!

9, 9 و نیم رسیدم خوابگاه

برای آشنایی بیشتر با این استاد, 3 دقیقه اول این فیلم رو ببینید:

مخصوصاً ثانیه 50 ام و دقیقه 2:40 و همچنین دقیقه 3:10

این فیلم

خلاصه دو تا امضا از دکتر فائز و سروری گرفتم و 

امضای دکتر فاطمی زاده و امضای خوابگاه و سایت تغذیه و کتابخونه و آموزش کل و تسویه حساب و

بیست سی تا امضای دیگه مونده تا فارغ‌التحصیلی

دکتر فائز این جوریه که برگه هارو گرفت گفت برو تا یه ساعت دیگه بررسی می‌کنم بیا بگیر

ولی دکتر سروری گفت بشین همین‌جا بررسی کنم!

و تمام اون یه ساعت بازخواستم کرد که اینو چرا برداشتی اینو چرا این‌جوری نوشتی و این چیه و اون چیه

در مورد توافقات هسته‌ای و ایران و امریکا هم مثال می‌زد و ربطش میداد به فرم تطبیق من!!!


ظهر یه سر رفتم رسانا (رسانا نام مکانیست در دانشکده, یه چیزی شبیه شورا!)

خیلی درب و داغون و کثیف و شلوغ بود!

مستقیم رفتم سمت کتابخونه و قفسه دوم و چنان که گویی خودم یه کتابو اونجا گذاشته باشم,

کتابی که می‌خواستم رو برداشتم و رفتم سالن مطالعه و برای صاحب کتاب کامنت گذاشتم که آقا من کتابتو دزدیدم

ایشونم فرمودن اگه فی سبیل الله و قربتا الی الله باشه مشکلی نیست



کتاب انسان و خدا از شهید چمران

داستان این کتاب برمی‌گرده به تابستون و ماه رمضون پارسال که در بحبوحه چالش کتاب, یکی از دوستان وبلاگ نویس کتاب انسان و خدارو تو یکی از پستاشون معرفی کرده بودن و اون موقع نشد کتابه رو بخرم و تصمیم داشتم امسال از نمایشگاه بگیرمش و ناگفته نماند که این وبلاگ نویس هم‌دانشگاهی هم از آب دراومدن :دی

اردیبهشت امسال به خاطر یه سری مسائل اصن دل و دماغ نمایشگاهو نداشتم و کتابه به کل یادم رفت و خرداد ماه که برمی‌گشتم خونه قبلش با امینه برای پیدا کردن یه چیزی رفتیم منفی یک (منفی یک نیز مانند عرشه و رسانا نام مکانیست مربوط به دانشکده)

منفی یک پرِ مقاله و پایان‌نامه و کتابای درسی و غیردرسی بود که ملت لازم نداشتن و تحویل شورا و رسانا داده بودن و اونام جا نداشتن و گذاشته بودن منفی یک, در هوای آزاد! زیر باد و باران خاک می‌خورد

و ناگفته نماند که در مورد نمایشگاه کتاب سابقه نداشت من قید نمایشگاهو بزنم

ینی هر سال که می‌رفتم با کمتر از 10 جلد کتاب برنمی‌گشتم

هیچ‌وقتم کتاب درسی از نمایشگاه نگرفتم

خلاصه بعداً ایشون (ینی همون که کتاب انسان و خدارو معرفی کرده بودن (اِی بمیری نسرین, خودتو خفه کردی با ایشون ایشون گفتن! خوبه طرف داره این سطورو می‌خونه هااااااااااا)) چی داشتم می‌گفتم؟ آهان! ایشون بعداً پست گذاشتن که چند جلد از این کتابو از نمایشگاه خریدن و دادن به اساتید و یه جلدشم می‌خواستن ببرن بدن کتابخونه دانشگاه ولی برای اینکه همیشه در دسترس بچه‌ها باشه, ندادن کتابخونه و بردن گذاشتن رسانا

ینی اینجا:


و من تمام تابستون کابوسِ اینو داشتم که کتابای اضافی به انضمام این کتاب رو جمع کنن ببرن منفی یک, زیر باد و بارون! برای همین, همین که پام رسید دانشگاه مستقیم رفتم رسانا و کتابه رو دزدیدم و الان دوباره دارم می‌خونمش (قبلاً pdf اش رو خونده بودم) تصمیم گرفتم دست به دست بین دوستام بچرخونمش و بعداً ببرم بذارم سر جاش ولی خب دلم نمیاد ببرم بذارم سر جاش و نمی‌برم بذارم سر جاش! :دی

در کل یه عده به خاطر یه سری مسائل و جوّ حاکم بر رسانا و پاتوق یه عده آدمای خاص بودن اصن پاشونو نمیذارن رسانا چه برسه خوندن کتاباش؛ رسانا فرهنگی هم پاتوق یه عده آدم روشنفکره! جای امثال من نیست حداقل! خیلیا به همین دلایل اردوهای رسانارم نمیرن, من خودم یکی دو بار فقط رفتم رسانا! سالای اول اصلاً فرق رسانا و شورارو نمی‌دونستم؛ سالای آخر که مسئولینش سن و سالشون از من کوچکتر بود جوّش برام راحت تر شد و تو اولین و آخرین اردویی هم که رفتم فقط من 9 ای بودم و بقیه بچه بودن


هم‌اتاقیم (نسیم) رشته اش هوافضاست, عشق خلبانی و هواپیما! 

میگه خودم نتونستم خلبان شم, ولی پسرمو قراره خلبان کنم



بقیه‌ی هم‌اتاقیام نیومدن و فعلاً دو نفریم و دیگه فکر کنم همین 2 نفر می‌مونیم

هم‌اتاقیم زمین تا آسمون با من فرق داره ولی رو اعصاب هم نیستیم و به جای تفاوت‌ها به اشتراکات می‌اندیشیم

تنها خصوصیت مشترکمونم اینه که هر دومون دختریم :)))))) ینی تا این حد تفاهم داریم

اهل اینترنت و هیچ کدوم از فضاهای مجازی نیست از کامپیوتر و نرم‌افزارام چیز زیادی نمی‌دونه

اصن از وقتی اومده لپ‌تاپشو روشن نکرده :))))

آرایش و زیبایی و بیرون رفتن و دوستاش اولویت‌های اول زندگیشن :دی

اون وقت من هنوز فرق رژ و با خط چشم نمی‌دونم

کارتای بانکیشم رمز دوم نداره و فوق العاده حواس پرته!

از اینایی که آب دوغ خیارم درست کنه می‌سوزونه :دی

دیشب ازم می‌پرسید اعداد حسابی از 0 شروع میشن یا 1

می‌خواست لپ‌تاپشو بده بیرون ویندوز نصب کنن و آپدیت کنن, گفتم بذار بمونه خودم برات درستش می‌کنم

کلی ذوق کرد!

دختر خوبیه کلاً!

همین که من حاضرم لپ‌تاپشو درست کنم ینی دختر خوبیه و تاییدش می‌کنم :دی

چون بنده برای هر کسی وقت نمی‌ذارم :پی


دلم برای اونایی که خوابگاه بهشون نرسید می‌سوزه

اون وقت ما الان 2 تا تخت خالی داریم!

اون روز که اداره امور خوابگاه‌های شهید بهشتی بودم, یه عده اومده بودن خوابگاه بگیرن؛ مسئول خوابگاه گفت به رتبه‌های بالای 1000 منطقه 3و2 و 2000 منطقه 1 کارشناسی خوابگاه نمیدیم و اکثرشون واقعاً نمی‌تونستن خونه بگیرن, تازه اونایی هم که می‌تونن خانواده‌شون به خاطر یه سری مسائل راضی نمیشن؛

یکیش خودِ من, با اینکه یادم نمیاد تو این دو هفته زودتر از 9 شب رسیده باشم خوابگاه ولی همین که مامان و بابام می‌دونن شبارو یه جایی ام که در و پیکر و نگهبان داره خیالشون راحت‌تره و همین راحت بودن خیالشون خیال منم راحت می‌کنه!

ینی چیزی که برای پدر و مادر مهمه امنیته! مخصوصاً در مورد دخترا!


شب اول, تا دیر وقت انقلاب بودم و برای شام با سحر آش شتر!!! خوردم و البته نمی‌دونستم توش شتره

حالم بد میشه وقتی بهش فکر می‌کنم! توش بادمجون و سیر و پیاز و کشک و نعناع هم بود :(((

شب دوم دور همی جمع شدیم یکی از واحدا و با نگار و دوستاش شام خوردیم و

بعد شام کلی حرف زدیم و یه سر رفتیم واحد یکی از بچه ها که لونه یه پرنده تو اتاقش بود 

داشتیم در مورد پرنده‌ها حرف می‌زدیم که یکی از دخترا وقتی اسم یاکریمو شنید زد زیر خنده

یه ساعت تموم داشت در و دیوارو از شدت خنده گاز می‌گرفت!!!

می‌گفت اولین بارشه اسم یاکریمو می‌شنوه

خیلی دوست داشتم واکنشش رو نسبت به پرنده‌ی دیگری به نام موسی کو تقی ببینم

اینجا هر کی رشته‌مو می‌پرسه بهش میگم 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود! تازه از بابابزرگ نوه مقام معظم رهبری هم نامه دارم


میگم فاز اینا که نصف شبی میان تو راه‌پله‌ها تلفنی حرف می‌زنن و فکر می‌کنن ملت کَرَن چیه؟

یه چند بار الکی رفتم بیرون که طرف بفهمه پشت این دری که داره مسائل خصوصیشو بیان می‌کنه 

یه سری موجود زنده زندگی می‌کنه

ولی خب متوجه نمیشن انگار!


+ خواننده‌های جدیدی که کلاً در جریان رشته‌های من نیستن و هی می‌پرسن اینارو داشته باشن

شرح ما وقع دو تا کنکور وزارت بهداشت رمزش اینه

Tornado

nebula.blog.ir/post/21/post21

nebula.blog.ir/post/19/post19

 شرح ما وقع کنکور برق و زبان‌شناسی: پست شماره 335

deathofstars.blogfa.com/1393/11

۱۸ نظر ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

290- 7 مهر + 2 تا فیلم از خوابگاه سابق

سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ

الان که اینارو تایپ می‌کنم, سالن مطالعه شریف, تنهایی نشستم و غرق تفکرم و

آقاهه اومده میگه ساعت کاری سالن مطالعه تموم شده و تشریفتونو ببرید منزل

منم اومدم نشستم عرشه (عرشه نام مکانیست در دانشکده که صدبار توضیح دادم)


بالاخره کمده رو خریدم و به کمک مریم و نگار درستش کردیم

خوابگاهیای عزیز شمام بیاین از سر کوچه ما بخرین اینجا ارزون تره (65 تومن :دی)

(یاد سیب زمینی پیازای ارزون سر کوچه رئیس جمهور سابقمون افتادم :دی)



همون طور که می‌بینید هر جایی که باهاش تماس دارم یا ممکنه داشته باشم رو روزنامه و کاغذ گرفتم

دسرم درست کردیم

ینی من و نگار کمدو درست می‌کردیم و مریم دسر درست می‌کرد

و من همچنان ژله دوست ندارم!



منم برای اولین بار فرنی درست کردم که مزه هر چیزی رو می‌داد جز فرنی

من جای مریم و نگار بودم نمی‌خوردم ولی خب چون بچه‌های خوبی بودن, چیزی نگفتن و خوردن

شکلش قشنگه هاااااااااااا ولی طعمش مزخرف بود

البته به یه معنی دیگه‌ی مزخرف که به معنی زیبا هست شکلشم مزخرفه

کلاً مزخرف بود :|



خب آخرین باری که فرنی خورده بودم امید دندون نداشت و منم خوندن نوشتن بلد نبودم :دی

و این پروژه‌ی کمد تلفات هم داشت و انگشت من از ناحیه میانی مصدوم شد



همون طور که می‌بینید بعد از رفتن بچه‌ها n بار جای یخچال و کمدو عوض کردم



این تصویر فعلاً نهاییه, تا ببینیم بعداً چی پیش میاد

اینم از فرط بیکاری:


در اقدامی انتحاری یهو این دستبندو یاد گرفتم و هفت هشت ده تا درست کردم برای مریم و الهام و نگار و

سه تای دیگه دارم که یکیش مال خودمه :دی

اون دو تای دیگه یکیش برای مطهره یکیشم سهیلا یا نرگس یا حالا هر کی که دستش زودتر بهم برسه


و غذاهای این چند روز اخیر:


قیمه مهمون نگار به علاوه ته دیگ!

درسته مهمون نگار بودم ولی اون اومد اتاق ما :))))


خوراک مرغ و قارچ:

و صبحانه!

من و نگار و معضلی به نام میز!


و مکالمه من و نگار (هفته‌ی پیش سه شنبه):

به ساعت مکالمه هم دقت کنید


نگارو که یادتونه؟ هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ایم بود که شهید بهشتی قبول شده و الان تو یه خوابگاهیم!

دیشب یکی از دوستان (زی‌زی‌گولو) طی کامنتی پرسیده بود که من دوازده شبِ اون شبی که حداد اومده بود خندوانه کجا بودم که خونه نبودم و نت نداشتم و تلویزیون نداشتم و اینا!

عرضم به حضورتون که یه موقع‌هایی من دلتنگ میشم, آنچنان دلتنگ که با هیچ کسم میل سخن نیست

اون موقع‌ها نت و لپ‌تاپ و زار و زندگی‌مو رها می‌کنم میرم خونه مامان‌بزرگم اینا

اون روزم اونجا بودم که یهو ناغافل یادم اومد که ای بابا من قراره آخر هفته بیام تهران و بلیت نگرفتم هنوز

اینترنت خونه مامان‌بزرگم اینارم نمی‌خواستم شارژ کنم

زنگ زدم میترا (همون که دیشب عروسیش بود) که برم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم

خونه‌شون نزدیک خونه مامان‌بزرگم ایناست

رفتیم و بلیته رو خریدیم و دخترخاله‌ی بابارم دیدیم

عمه‌ی میترا دخترخاله‌ی باباست و تهران زندگی می‌کنه و به خاطر مراسم میترا اومده بود تبریز

عمه های منم اومدن که عمه‌ی میترارو ببینن

سرتونو درد نیارم, از وقتی رسیدیم بحث عروسی و تالار و جهیزیه میترا بود و

مقایسه با مراسم و جهیزیه‌ی ندا و پریسا که یکی دو ماه پیش بود مراسمشون

ندا هم مثل میترا نوه‌ی خاله‌ی 80 ساله‌ی باباست ولی نوه‌ی دختریشه

پریسا هم نوه‌ی عموی باباست

این که گرون‌ترین سرویس طلا و جهیزیه و لباس و خفن‌ترین تالارو گرفته بودن به کنار

این که چند ماهه دارن میرن کلاس رقص و خرید از فلان جا و فلان مارک و اینا بازم به کنار

مهریه‌هاشون هم حتی به کنار

ولی اینکه هر کدوم یواشکی از آدم بپرسن شوهر من بهتره یا شوهر اون یه کم یه جوریه

و این رقابت و استرس و حسشون به طرز فجیعی داشت به من منتقل میشد

هر جا می‌رفتم موضوع بحث قیمت طلاهای اینا بود که کدوم داماد بیشتر براشون مایه گذاشته

و ارزش داده بهشون!!!

منم وقتی اظهار نظر می‌کردم همه متفق القول می‌گفتن زن هرچی کم خرج‌تر کم ارج‌تر!

اینم بگم که ما چهار تا با رنج سنی 20 تا 23 گل سر سبد فامیلیم و 

همه‌ی ایل و طایفه تمرکز کردن رو ما چهار تا! مخصوصاً روی من :((((((((

خلاصه اون شب که رفتم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم, بحث سر این بود که من توی مراسم میترا چی بپوشم و موهامو چه جوری درست کنم و لاک چه رنگی به کدوم لباسم میاد

منم درسامو بهونه می‌کردم که دارم میرم تهران و نمی‌تونم دوباره برگردم و شاید نیام

از اینا اصرار و از من انکار و تهش گفتم دوشنبه بعد کلاس اگه بلیت هواپیما پیدا کردم میام شام می‌خوردم و برمی‌گردم و دیگه حال و حوصله بزن و بکوب و آرایشگاهو ندارم

از یه طرفم فکر کردم یه موقع ممکنه بذارن به حساب حسادت و اینکه چشم ندارم ببینم و نمیام

سریع حرفمو پس گرفتم و گفتم میام! (که نرفتم)

اینام گفتن پس امشب قبل اینکه بری تهران بریم آرایشگاه که هفته بعد وقتی میای مراسم آماده باشی

عمه ها زنگ زدن دوستشون بیاد خونه به چش و چال بنده برسه!!!

جاتون خالی این بنده خدا بند مینداخت و منم هی حرف می‌زدم و نخ رو صورتم واینمیستاد

مگه بسته میشد این فک بی صاحابم

ینی یه ریز حرف زدماااااااا, خاطرات دانشگاه و خوابگاهو می‌گفتم و اینم تلاش می‌کرد کارشو انجام بده

شما هم اون لحظه کامنت و زنگ و اسمس که شبکه نسیم و حداد و خندوانه

همین‌جوری که من حرف می‌زدم لابه‌لای حرفام این خانومه گفت داداشش استاد دانشگاهه

منم با این ذهنیت که اساتید معمولاً موجودات پیر و فرتوتی ان به سخنرانی‌م ادامه دادم

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام پرش زد و گفت داداشم تهران درس خونده و ارشد فلان رشته است

منم بی وقفه حرف می‌زدم و اصن مهم نبود داداشش کجا چی خونده

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام جهش نهایی رو زد و گفت داداشم قصد ازدواج داره و گفته براش دنبال دختر بگردیم و دانشجوهای خودش به دلش نمیشینن و فلانن و داداشم شاگرداشو خوب می‌شناسه و دنبال دختر خوبه که نه انقدر متعصب و گوشه گیر باشه نه ولنگ و واز باشه

البته انقدرام مستقیم نگفتااااااااااااا, خیلی ریز و ظریف اشاره کرد به قضیه!

و بدینسان فکّ من بسته شد

و من دیگه حرف نزدم

ینی یه جوری ساکت شدم که اصن یه وضعی :)))))))))

بعدشم خیلی ریز و ظریف به خانومه فهموندم که من برنمی‌گردم تبریز و برن دنبال یه کیس دیگه!


فیلمای خوابگاه شریف که دوستان خواسته بودن:

واحد 4 - سال سوم دانشگاه

واحد 74 - سال دوم دانشگاه

صداگذاری و میکسشون مال همون موقع است ینی این آهنگارو قبلاً رو فیلما گذاشتم

الان نرم افزارشو ندارم و برای همین نتونستم فیلمای خوابگاه ارشدم رو درست کنم

ضمن رعایت امانت‌داری در مورد این فیلما, توجه کنید که چیزایی که توی فیلم می‌بینید مال من نیست

به جز تخت پایینی سمت چپ و کیف و لپ تاپ روش و اون مداری که روی دیوار چسبوندمش 

به انضمام ساعت که پارسال افتاد و شکست و دیگه گذاشتم همونجا تو خوابگاه بمونه

بقیه وسایل مال هم اتاقیامه!

۱۹ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سلام دوستان

من به تازگی مدرک تافلم رو گرفتم

نمونه ای از کارهام رو می‌تونید در زیر ببینید

اگر مایل بودید کارهای ترجمه تون رو به من بسپارید

His friends

دوستان هیز

Velocity

شهری که مردم آن از هرموقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند

Categorize

نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود

The man who owns a locker

مرتیکه لاکردار

Black light

سیانور

Refer

فرکردن مجدد مو

Good one

وانِ بزرگ و جادار

Sweetzerland

سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند

Accessible

عکس سیبیل

Subsystem

صاحب دستگاه

UNESCO

یونس کجاست؟

Good Luck

چه لاک قشنگی‌ زدی

Good Luck on exam

به هنگام امتحانات لاک قشنگی زده بودی :))))))))))))))))))))

Endoscopy

از ته کپی‌ کردن

Legendary

اداره محافظت از لجن و کثافات شهری

What the hell

چه دانه خوشبویی

Free fall

فال مجانی که بازارش در ایران خیلی داغ است ولی مجانی نیست

Long time

در حمام ، زمان پیچیدن لونگ را گویند

Long time no see

دارم لونگ می‌‌پیچم، نگاه نکن!!!

۱۰ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این دانشگاه جدید که بهمون ناهار نمیده, خوابگاهم چون خوابگاه یه دانشگاه دیگه است شام نمیده به من

حالا نه که اون موقع که میدادن خیلی می‌خوردم...

مادرخانوم محترمتم که والده بنده باشه دیگه غذا فرستادن و اینارو تعطیل کرده!!! :دی

گذشت اون روزایی که برنجِ پخته از خونه می‌آوردم!

ایناهاش ببین: این عکس مهرماه 89 ه؛ داشتم می‌بردمشون خوابگاه!!!



غذای بیرونم یه حدی داره خب

هم مقرون به صرفه نیست هم این سوسیس و کالباس و همبرگر و ناگت و اینا معده مو به هم می‌ریزه

تو که نمی‌دونی تو این دو هفته چی کشیدم!

از این رو! دیشب دست به قابلمه (ماهیتابه) شدم و

 تصمیم گرفتم با پودر آماده کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و مرغ و قارچ و اینا برای ناهار امروز چاره ای بیاندیشم

و نتیجه اش شد این:


الانم اومدم دانشگاه سابقم برای بهره مندی از اینترنت (چون این خوابگاه و دانشگاه جدید فعلا نت نداره)

ینی نت داره ها, ولی شماره دانشجویی‌م فعلاً براشون تعریف نشده و اکانت ندارم

مخلص کلام اینکه الان که دارم دستپختمو می‌خورم, یاد یکی از فانتزیام افتادم :دی

یکی از فانتزیام اینه که وقتی میری سر کار برات ناهار درست کنم بذارم تو کیفت!

خعلی حال میده :دی

ینی یه همچین کدبانویی هستم من!

خب دیگه کم کم پاشم برم فرم تطبیق کارشناسیمو از دکتر ف. بگیرم ببینم تاییدش کرده یا حالا حالا ها کار دارم

۱۰ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

وضو گرفته‌ام از بُهتِ ماجرا بنویسم

قلم به خون زده‌ام تا که از منا بنویسم


به استخاره نشستم که ابتدای غزل را 

ز مانده‌ها بسرایم؟ ز رفته‌ها بنویسم؟


نه عمر نوح، نه برگ درخت‌های جهان هست 

بگو که داغ دلم را کِی و کجا بنویسم؟


مصیبت «عطش» و «میهمان ‌کشی» و «ستم» را 

سه مرثیه‌ست که باید جدا جدا بنویسم


چگونه آمدنت را به جای سر در خانه 

به خط اشک به سردیِّ سنگ‌ها بنویسم؟


چگونه قصهٔ مهمان کشیِ سنگدلان را

به پای قسمت و تقدیر یا قضا بنویسم؟


منا که برف نمی‌آید این سپیدیِ مرگ است 

چِسان ز مرگ رفیقانِ باصفا بنویسم؟


خبر ز تشنگیِ حاجیان رسید و دلم گفت:

خوش است یک دو خطی هم ز کربلا بنویسم


نمانده چاره به جز اینکه از برادر و خواهر 

یکی به بند و یکی روی نیزه‌ها بنویسم


نمانده چاره به جز گفتن از اسیر سه ساله 

چه را ز نالهٔ زنجیر و زخم پا بنویسم؟


به روضه خوان محل، گفته ام غروب بیا تا 

تو از خرابه بخوانی... من از منا بنویسم...


شاعر: حامد عسکری

پ.ن: دیشب خبر از دست دادن یکی از عزیزانِ یکی از عزیزترین دوستامو شنیدم؛ بیاید برای شادی روحشون فاتحه بخونیم و برای آرامش و صبر بازماندگانشون دعا کنیم؛ به قول یکی از دوستان, زدند جون یه عده جماعت رو گرفتن و حالا برای دادن ویزا به وزرای ما طاقچه بالا می‌ذارن. ما هم انگار نه انگار پا شدیم رفتیم نیویورک، آشتی کنون. موضع ما هم شده اینکه "عربستان باید در بازگرداندن اجساد مطهر تسریع کند"
یعنی یکی تو این مملکت پیدا نمی‌شه پا شه یه سیلی بزنه دم گوش این پنگوئنا؟!
۸ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۷:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خدایی چشم انقدر شور؟!

خجالت نکشیدین در کمتر از آنی! به خاطر خوندن دو خط زبان باستانی چشمم زدین؟

چه جوری دلتون اومد؟

از شما که همچین انتظاری نداشتم ولی جای پوست موز وسط پله‌هاست؟

نه واقعاً جای پوست موز اونجاست؟

پوست موز می‌ندازین زیر پای من؟

خجالت نمی‌کشین؟

حالا اگه محل حادثه پله‌های پایین نبود و من قطع نخاع می‌شدم (همه‌تون بگین دور از جون) 

اگه سرم می‌خورد جایی و حافظه‌مو از دست می‌دادم باز بگین دور از جون, 

اگه جان به جان آفرینِ کیهانِ مادی تسلیم می‌کردم, کی جواب این مخاطبینو می‌داد؟

کی شبا براتون پست می‌ذاشت؟

کی کامنتاتونو جواب می‌داد؟

هان؟

جای پوست موز وسط پله‌هاست؟


تگ شود به روغن تن‌ماهی کفِ آشپزخونه‌ی پست پارسال!

۶ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

285- عمر عزیز

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

گر نبود خنگ مطلا لگام          زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زرّ ناب          با دو کف دست، توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان، آن و این          هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود جامهٔ اطلس تو را          دلق کهن، ساتر تن بس تو را

شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش          شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی، همه دارد عوض          در عوضش، گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار          عمر عزیزست، غنیمت شمار

شیخ بهایی

۴ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

284- الکی مثلاً من متخصّصم!

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

مثل وقتی که استاد با کتاب کابره میاد سر کلاس و ضمن معرفی کتاب, از دانشجویان میخواد هر جلسه به دلخواه یه فصلشو ارائه بدن و ضمن تاکید بر دلخواه بودن این امر, از آقای پ. و خانم ج. چون لیسانس زبانشناسی دارن میخواد فصل 1 و 2 رو به عهده بگیرن, و کماکان ضمن تاکید بر دلخواه بودن انتخاب فصول, بقیه فصلارم می‌سپره به آقای ط. و خانم ش. و خ. و ت. و ف. و سین و میم

و با لبخند ملیحی ازت میخواد فصل پنجشم تو ارائه بدی 

This chapter (Computerised Terminology) includes a discussion of the question of the relationship between the domains of terminology and computer sciences

و برای ملت توضیح میده که هدفش از اینکه خودش تقسیم‌بندی کرده این بوده که به پیشینه‌تون اشراف کافی و وافی داره و میخواد از تخصصتون استفاده بشه!

۶ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

283- مثل وقتی که...

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۱ ب.ظ

مثل وقتی که استاد پای تخته یه جمله به خط میخی می‌نویسه و میگه 36 تا حرف داره و 

از چپ به راست خونده میشه و تو آروم آروم با خودت زمزمه می‌کنی:

baga

vazraka

ahuramazada

hiya

shiatim

ada

martiyahya

و استاد میگه اینی که نوشتم یعنی: خدای بزرگ اهورامزدا که شادی را برای مردم آفرید


مثل وقتی که ملت هاج و واج به متن پهلوی پای تخته نگاه می‌کنن و تو زیر لب میگی:

paiti

kar

namaki

artakhsheri

papakan

edon

nibishtestad

و استاد میگه این جمله به خط پهلویه و معنیش اینه که کارنامه اردشیر بابکان این چنین نوشته شده بود


مثل وقتی که استاد داره پهلوی رو با اوستایی مقایسه می‌کنه و ملت هنوز تو کفن که اینا چیَن و

تو با اوستاییِ دست و پا شکسته ات آروم و یواشکی جمله رو می‌خونی و زیر لب میگی:

datara

gaesanam

ast... 

بقیه‌شو نمی‌تونی بخونی و صبر می‌کنی استادت بگه:

ای دادار کیهان مادی, ای پاک!


پ.ن: نمی‌دونم چرا وقتی اشتباهاً به جای "ر" , نوشت "ل" نگفتم اشتباه نوشته

بعداً خودش متوجه شد و درست کرد ولی خب بعضی از اساتید خوششون نمیاد غلط‌گیرشون باشی

که ایشونم این مدلی به نظر می‌رسن!


اون سه تا خط قیافه‌شون این‌جوریه:

۹ نظر ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

282- دل‌گرفتگی

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۷ ق.ظ

هر شب دلم می‌گیرد و هر شب نماز آیات...


۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

281- با این بعضیا یه کم بیشتر مهربون باشید

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۳ ق.ظ

بعضیا که نه اون دو تا کلاس دوشنبه‌شون مهمه

نه لازمه حتماً سه‌شنبه برن پیش استادراهنماشون

ولی عروسی عزیزترین دوستشونو, نزدیک‌ترین فامیلشونو می‌پیچونن و

برای سانس سه‌شنبه عصر سینما برنامه‌ریزی می‌کنن

بعضیا که اصن اهل فیلم و تماشا نیستن, بعضیا که تا حالا دوبار بیشتر نرفتن سینما

یه بار از مدرسه رفتن دوئل رو دیدن, یه بارم از مدرسه برای اخراجی‌های1

این بعضیا یه زمانی حالشون خیلی خوب بود

حالا تنها دلخوشیشون خودکارای رنگیشونه و این صندلی چپ‌دست


۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح تصمیم گرفتم تمام روز لبخند بزنم,

دم در که خم شدم بند کفشمو ببندم تا دم در مترو, توی مترو, بیرون مترو, لبخند می‌زدم

تو صورت خسته و غمزده‌ی هفت و نیم صبحِ ملت نگاه می‌کردم و هنوز لبخند می‌زدم

پیاده شدم و یه نگاهی به ساعتم کردم و 8:10

این ینی تا 8 و نیم کلی وقت دارم و می‌تونم آروم آروم تا دانشگاه قدم بزنم و فکر کنم و لبخند بزنم

هنوز نمی‌دونستم قراره به چی فکر کنم ولی خب خیلی خوبه که بعد از مدت‌ها فرصت فکر کردن پیدا کردم

چه طوره به کلاس 8 و نیم فکر کنم

از مدل حرف زدن و موها و پیرهن چارخونه و سن و سال و شباهت عجیبش که بگذریم, استاد بدی نیست؛

ولی یه آدم نباید انقدر شبیه یه آدم دیگه باشه

و یهو اون لبخندی که از صبح براش کلی زحمت کشیده بودم از صورتم محو شد

پیرهن چارخونه‌ی استاد که تو رو یاد آدمی بندازه که هنوز نبخشیدیش؛ 

نمی‌دونم این نبخشیدن از کینه و نفرته یا چی, اصن نمی‌دونم این بخشیدن ینی چی...

پلکام داشتن خیس میشدن و هوا هم آلوده نبود که بندازم گردن گرد و غبار

کافی بود پلک بزنم تا بغض چند ماهه‌ام بشکنه

این چند ماهی که خودمو زدم به بی‌خیالی و نشد یه قطره اشک بریزم که خالی شم

پلک نزدم تا این غرور لعنتی‌م نشکنه

و انگار نه انگار که شب و روزی نبود که به اون سوال و اون جواب و پیغام آخرش فکر نکنم!

پیغامی که من توش متهم شدم به عدم صداقت

و سوالی که صادقانه جواب دادم...

۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

279- آن کتابدار به روح اعتقاد نداشت

يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۸ ب.ظ

هر چی سرچ کردم عکس یا نقشه‌ای از فرهنگستان پیدا کنم, بذارم اینجا ناکام موندم :|

حالا نمی‌دونم گذرتون به این فرهنگستان افتاده یا نه, که خب مطمئنم نه!

ولی ساختمونش یه جوریه که آدم توش گم میشه!!!

یه همچین چیزیه حتی پیچیده‌تر!

اون ستاره آبی محل تشکیل کلاسا و بخش آموزشیه, اون ستاره سبزم آقای نگهبانه!

این قرمزا هم مثلاً راهرو ان! حیاطشم یه جای بیست متر در بیست متر در نظر بگیرید


این نقشه!!! تصویر از بالارو نشون میده که اگه چند بار روی هم کپی پیست بشه چند طبقه رو تشکیل میده

زیر زمین ینی زیر همکف هم پارکینگ و فضای سبز و چمنه!

و داستان اینه که من صُبا زیاد چایی می‌خورم آن‌چنان که تا شب مایعات بدنم تامین میشه :دی

اگه کلاسم تا بعد از ظهر باشه, علاوه بر چای, قهوه و نسکافه و از این چیزای کافئین دارم می‌خورم

حالا اگه کلاسم 8 باشه مجبورم 5 و نیم بیدار شم و نماز و صبونه و کم کم راه بیافتم برم سمت دانشگاه!

اینایی هم که منو می‌شناسن می‌دونن که تا سه ساعت بعد از برخیزیدن از خوابگاه کلیه هام کار نمی‌کنن

ینی 9 اینا تازه یادشون می‌افته من شش هفت لیوان چای و قهوه خوردم!!!


حالا این مسیر پیچ در پیچ فرهنگستانو که براتون رسم کردم در نظر بگیرید 

و منِ تازه واردو که هیچ جاشو نمی‌شناسم و هی هر بار توش گم میشم و

همیشه دنبالِ گلاب به روتون سرویس بهداشتی ام!!!

همین جوری که دارید منو تصور می‌کنید و اون چند لیوان چایو, کتابدار کتابخونه فرهنگستانم تصور کنید 

که یه لیوان چای دستشه و توی یکی از همین راهروها خفتم می‌کنه که خانوم کجا؟

منم که انتظار ندارید بگم دنبال چی می‌گردم!

با اعتماد به نفس و خونسردی میگم دنبال کتابخونه می‌گردم چند تا کتاب بگیرم!!!

اینم دستمو گرفت برد کتابخونه :|

و منو به همکارش معرفی کرد که ایشون از دانشجویان جدید ترمینولوژی ان و اومدن کتابخونه رو ببینن

همین جوری که دارید من و چند لیوان چای صُبو تصور می‌کنید, یه کتابخونه پر از کتاب رو هم تصور کنید

و هزاران هزار کتاب کوفتولوژی و دردولوژی و اون کتابدار محترمی که به روح اعتقاد نداشت!


 لامصبا همه جور کتابم داشتن که خداروشکر نپرسیدن دنبال چه کتابی ام؛ منم الکی یه چرخی زدم و

با یه حالتی که مثلاً اون کتابی که می‌خوام اینجا نیست, صحنه رو به مقصد سرویس بهداشتی ترک گفتم :|

دوباره اون مسیر پر پیچ و خم رو تصور کنید :((((((

۱۱ نظر ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


وقتی نیم ساعته با اتوی خاموش لباساتو اتو می‌کنی...

+ عنوان از عمران صلاحی

۱۲ نظر ۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ در مورد کلاسای 7صبح نظری ندارم ولی کلاسای بعد از ناهار... امان از کلاسای بعد از ناهار :|||||

۱۳ نظر ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

276- دیالوگ پدر و دختری!

شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ب.ظ


۱۰ نظر ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

4 سال پیش

آقای ف.: مهندس دارم میرم انقلاب, کتاب نمی‌خوای؟

من: نه, ممنون, راستی من مدارمو با پروتل طراحی کردم گند زد به سیستمم, تو چی کار کردی؟

آقای ف.: من آلتیوم دارم, طرحشو بده, هفته بعد قراره یه سر برم جمهوری مدار تو رو هم سفارش میدم

امروز

آقای پ.: خانم فلانی من الان انقلابم, کتاب لازم ندارید؟

من: نه, ممنون, راستی کتاب کابره ... هیچی ...


دیشب

من: یه کمکی میتونی بهم بکنی؟

آقای ف.: بله, حتماً

من: دنبال یه کتابم؛ هر چی سرچ میکنم پیدا نمی‌کنم terminology theory method and application از کابره

آقای ف.: می‌گردم اگه پیدا کردم واست می‌فرستم


پ.ن: یکی از دخترای طبقه4, رشته اش مشاور خانواده است (مشاوره خانواده هم شد رشته آخه؟)

و منو به عنوان پروژه ارشدش انتخاب کرده که تحلیل و بررسی کنه

اولین فرضیه اش اینه که نه اختلال روحی روانی دارم نه یه تخته ام کمه

میگه به احتمال زیاد عاشق یکی شدی که تو حوزه زبان‌شناسی کار می‌کرد و می‌خوای بهش برسی!!!

در راستای تحقیقات اگر وی به نتایج جدیدی دست یافت, به سمع و نظرتون می‌رسونم


۵ نظر ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

274- عکس

جمعه, ۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۳ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)