شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۵۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ترجمه: من عمرم را در راه علم صرف کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، در حوزه‌ی فیزیک اتم را شکافتم، نظریه‌هایی در حوزه‌ی کوانتوم ارائه کردم، اما یک چیز ماند که عمرم کفاف نداد سر از آن چیز دربیاورم، آن هم آب و هوای تبریز بود.

ترجمه: بینندگان محترم، من دیگه نمی‌دونم فردا هوا چه جوری میشه، استعفامو از همین جا اعلام می‌کنم، مواظب خودتون باشید، خدانگهدار.

موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۱
شباهنگ

چند روزه هوای شهرمون، بارونیه... هوای من هم.

موافقین ۸ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۰
شباهنگ

مثل وقتی که با زلزله سه و هفت دهم ریشتری از خواب می‌پری.

موافقین ۱۲ مخالفین ۳ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۱۴
شباهنگ

896- Breakdown voltage

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۴ ب.ظ

به ولتاژ آستانه، ترشولد می‌گفتیم. ترشولد یه جایی بود که از اونجا به بعد اِلِمانای مدار، یه جورِ دیگه می‌شدن؛ مثلاً می‌گفتیم این دیوده، ولتاژ آستانه‌ش پنج دهمه و اگه کمتر بشه دیگه کار نمی‌کنه. یه ولتاژ شکست هم داشتیم که دیود اگه ردش می‌کرد، جریان بی‌نهایتی ازش رد می‌شد و می‌سوخت. 
من الان حالِ اون دیوده رو دارم که خاموشی پیش‌کش، رو مرز Breakdown voltage ایستاده و برای نسوختن و نشکستن تقلا می‌کنه...


صبح رفتم بلاگ اسکای و خوبی‌ش اینه که وبلاگای اسکای رمز ورود دارن و توش می‌تونی خود خود خودت باشی و برای خودت بنویسی... روی گزینه‌ی یادداشت جدید کلیک کردم و نوشتم: آنجا برای از تو نوشتن هوا کم است، دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. منظورم از آنجا، همین جا بود... بعدش یه نیم ساعت زل زدم به کیبورد و بعدشم صفحه رو بستم و
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست؛ 
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

و شاعر در همین راستا می‌فرماید: خرابم مثل خرمشهر؛ ولی تو خرم‌آبادی...

موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۴
شباهنگ

895- من و هم‌کلاسیام (2)

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۲
شباهنگ

چند وقت پیش ثریا، برنامه‌ی ختم قرآن گروهی رو تو یکی از پستاش مطرح کرد و منم با اینکه می‌دونستم این ماه رمضون سرم انقدر شلوغه که به کارای خودمم نمی‌رسم، شرکت کردم و این جوریه که بیست سی نفریم و هر کدوم هر روز ده بیست صفحه‌شو بر اساس یه همچین برنامه‌ای به نیت حاجت‌روایی یکی‌مون می‌خونیم و امروز روز منه :)


و 


+خوشبختی ینی داشتنِ یه همچین خواننده‌های باحال!

+ خوشبختی ینی یکی کامنت بذاره انقدری که اینجا بودم، سر کلاس مقاومت مصالح نبودم. واحدایی که اینجا گذروندم از واحدایی که این ترم تو دانشگاه گذروندم بیشتره... (گپ‌وگفت)

+ عنوان از حافظ

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۲۳
شباهنگ

بعد سحری داشتم قرآن می‌خوندم؛

رسیدم آل عمران، آیه 8، اونجا که میگه 

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

رو نقطه‌ی غ تمرکز کردم و با خودم گفتم این که غ نبود!

باید ع باشه

این آیه از اول دبستان، همیشه تو کتابای دینی‌مون بود و همیشه تُزِع بود

فکر کردم قرآنم اشتباه چاپی داره و اومدم یه چند تا قرآن دیگه رو هم چک کردم و

خب 24 ساله که من اینو لاتُزِع تلفظ می‌کنم و دعای قنوتام رَبَّنَا لَا تُزِع قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَاست

قانع نشدم و رفتم از بابا پرسیدم این آیه نباید لاتُزِع باشه؟

باورم نمیشه که من هیچ وقت اینو غ نشنیدم و غ نگفتم...

کامنتِ پارسالم برای یکی از وبلاگا:



این خاطره یادتونه؟

کلاسِ درسِ [...]:

"استاد اون معاد‌له رو اشتباه نوشتین. (دانشجو کتاب رو باز می‌کنه) اوه! کتاب هم اشتباه نوشته که!"

داشتم فکر می‌کردم سخته بعد یه عمر بفهمی مسیرتو اشتباه اومدی و سخته قبول کنی که باید برگردی و از اون سخت‌تر اینه که فرصت برگشت و جبران و تغییر مسیرو نداشته باشی.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۹
شباهنگ

892- یک ذهنِ هزار آیا، از چیستی آبستن

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ

1. اخیرا یه عبارت جدید یاد گرفتم و اونم اینه که "کجای زمین و زمانی" و هی می‌خوام ازش استفاده کنم و موقعیتش پیش نمیاد. 

2. یاد اون شبایی که تا صبح بیدار می‌موندم به خیر! چند وقته 12 که میشه، عین این عروسکایی که باتری‌شو دربیارن و از کار بیافته، بیهوش می‌شم، تا سحر.

3. حتی یاد اون صبایی که بعد سحری بیدار می‌موندم و بعدش می‌رفتم مدرسه یا می‌رفتم شرکت برای کارآموزی هم به خیر! این روزا همین که سحری می‌خورم بیهوش می‌شم تا خودِ یازده!

4. دیش‌لخ به زبان ما ینی دندونی. دو هفته پیش، یه روز قبل سرماخوردگی‌م، یکی از اقوام برامون دندونی آورده بود و منم تا حالا دندونی نه دیده بودم و نه خورده بودم! یکی دو قاشق خوردم و خوب بود... عرضم به حضورتون که صاحبِ دندونی، دخترِ نوه‌ی عمه‌ی بابا بود و نوه‌ی عمه‌ی بابا 17 سالشه الان. ینی وقتی هم‌سن و سال من میشه، دخترشو می‌فرسته مدرسه! تف به این روزگار!

5. من، سر سفره‌ی افطار: راستییییییییییییییییی! فلانیو یادتونه؟ ارشد MBA، سه شده!!! [با ذوق بیشتر] راستییییییییییییییی فلانیم سه‌ی برق شده! [ذوق بیشتر تر] فلانی دوست فلانی یادته؟ اونم 36 شده!!!
داداشم: راستییییییییییییییییییییی خدایی برای خودت انقدر ذوق نداشتی که برای بقیه!!!

6. استاد شماره5 می‌گفت کشورای عربی واژه‌هاشونو استاندارد نمی‌کنن و هر کشور عربی‌ای به کلاچ ماشین یه چیزی می‌گه! بعدشم گفت چرا راه دور بریم؛ همین افغانستان و تاجیکستانو در نظر بگیرین؛ اونا به نویسنده‌ی ادبیات کودک میگن بچه‌نویس، به بازیگر میگن مسخره و از همه بامزه‌تر، به ماشین می‌گن موتور! از یکی از اساتید نقل قول می‌کرد برای یه همایشی رفته بودن کابل و بعدِ همایش، مسئولینِ افغانستانی (افغانی واحد پولشونه) به استادمون گفتن اینجا ایسته کنید بریم موتور بیاریم و استاد بیچاره‌ی ما که نود و اندی سالش بوده :)))) گفته آقا من نمی‌تونم موتور سوار شم و یه سن و سالی ازم گذشته و خلاصه موتوره رو آوردن و کاشف به عمل اومده اینا به ماشین می‌گن موتور.

7. استاد شماره9 می‌گفت این عربا یه سری کلمه رو از بقیه‌ی زبان‌ها قرض می‌گیرن و یه بلایی سرش میارن که اهل اون زبان هم نمی‌فهمن کلمه مال خودشون بوده و "تاریخ" رو مثال زد که ازش مورخ هم ساخته شده و در ابتدا روزمَه بوده و شده مَه‌روز و عرب‌ها مه‌روز رو کردن موروخ و دیگه تاریخ و مورخ و اینا رو ازش ساختن و استاد شماره‌ی 8 اشاره کرد به من و گفت مهندس و هندسه هم از اندازه‌ی فارسی گرفته شده. (همزمان سه تا استاد سر کلاسه و این شماره‌ی 8 همونه که همیشه، چه در ملا عام و چه در خفا! مهندس صدام می‌کنه و این کارشو دوست دارم و بر خلاف بقیه، ایشون اصلاً رو اعصابم نیستن و دلیلشو نمی‌دونم که چرا دوست دارم این مهندس گفتنشو)

8. استاد شمار 10 اسم کوچیکش یحیاست. می‌گفت من هفتاد ساله عادت کردم یحیی رو یحیی بنویسم و اصن نمی‌تونم بپذیرم اسممو یحیا بنویسن. ولی خب مگه من چند سال قراره عمر کنم؟ ده سال، بیست سال، اصن صد سال! بالاخره که می‌میرم و پسرایی به دنیا میان که اسمشونو یحیا و مرتضا و عیسا می‌نویسن و عادت می‌کنن به این الف و این جوری میشه که زبان آروم آروم بدون اینکه متوجه بشیم تغییر می‌کنه! می‌گفت جامعه‌ی ما، ملتمون، کلاً فازمون انقلابیه! از اینایی هستیم که دوست داریم سریع بریزیم تو خیابون و حکومتی رو برکنار کنیم و درِ یه جایی رو تخته کنیم و بزنیم و بشکنیم و

بعدش حرفشو این جوری ادامه داد که تغییرات زبان یا خط تو کشور ما نمیشه یهویی باشه؛ مثل ترکیه نیستیم یهو یه آتاتورکی بیاد خطو لاتین کنه و بگه از فردا خط‌تون همینه. می‌گفت اگه فرهنگستان یه واو ساده رو از "خواهر" حذف کنه و بگه از فردا بنویسید "خاهر"، یه عده کفن‌پوش میریزن تو خیابونا و خواستار بازگردانی اون واو میشن!

9. اونجایی که استادمون گفت ملت ما هیجانی‌ان و دوست دارن بریزن تو خیابونا و اعتراض و راهپیمایی و تظاهرات و اینا! می‌خواستم بگم من اصن این جوری نیستم. ینی من اگه متولد سال 30، 40 بودم، زمان انقلاب، هیچ وقت منو تو راهپیماییا نمی‌دیدین. من از اینایی بودم که همه فکر می‌کردن سرش تو کتاب و درس و مشقه و هیچی حالیش نیست. ولی در واقع این من بودم که اعلامیه‌ها رو تایپ می‌کردم و تو مدرسه‌مون یا محل کارم پخش می‌کردم. شعار من اینه: "بی‌صدا فریاد کن!"

10. داشتم اون قسمت از فایلای صوتی که خودم کنفرانس داشتمو گوش می‌دادم؛ یه جایی گفتم تعداد زبان‌های دنیا شش هفت هزار تاست و اون دوست عزیزمون که اوایل خیلی رو نِروِ و روان من بود و اتفاقاً ریکوردر هم کنارش بود، زیر لب گفت 6786!

یاد خودم افتادم که وقتی معلم سر کلاس می‌گفت ایران کشور پهناوریست، زیر لب می‌گفتم یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع مساحتشه. (شنیدم بر اساس اندازه‌گیری‌های جدید یه کم بیشتر شده؛ ولی من همینو حفظم)

11. فکر کنم جزو معدود آدمایی باشم که از صدای ضبط شده‌ام خوشم میاد. یاد اون پستی که توش صدای جیغ جیغمو موقعِ کشتن سوسک تو خوابگاه گذاشته بودم هم به خیر! باورم نمیشه من همون آدمم! جا داره بگم اِی بر پدرت دنیا، آن باغ جوانم کو؟ دریاچه‌ی آرامم، کوه هیجانم کو؟

12. ذهنم درگیرِ یه مدل برای مفهوم دوست داشتنه. نمی‌دونم چه قدر ما مفهوم «مدل» و «مدل‌سازی» و «شبیه‌سازی» آشنایی دارین. دارم فکر می‌کنم چه اتفاقی می‌افته و چه پارامترایی تاثیر می‌ذارن که ما از یکی خوشمون میاد و از یکی نه! تازه نوعِ دوست داشتنامونم فرق داره و دارم فکر می‌کنم چند نوع دوست داشتن داریم و دارم به این فکر می‌کنم که اگه ویژگی‌های ظاهری و باطنی و رفتاری یه آدمو بدیم به یه روبات و بگیم این آدم دوست‌داشتنی هست یا نه، جوابی براش داره؟ میشه فرایند دوست داشتن رو براش مدل‌سازی کنیم که اونم بتونه دوست داشته باشه کسیو؟ یا چه اتفاقی می‌افته که از یکی تاثیر می‌پذیریم از یکی نه! میشه رفتارهای انسانی رو مدل کرد؟ یه مدلِ ریاضی‌طور...

13. پیشنهاد شباهنگ: radioblogiha.blog.ir/post/81 به قلم و صدای Elanor

موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰
شباهنگ

استاد شماره 9 دندونپزشکه؛ ولی اینم مثل من یه تخته‌ش کم بوده و کار پزشکی رو ول کرده و سال‌هاست تو گروه واژه‌گزینی کار می‌کنه و تو کارش نامبر وانه! ینی کارش درسته و بیسته و حرف نداره!

یه بار داشت در مورد رؤسای فرهنگستانِ دوره‌ی رضاخان می‌گفت و تاریخ عزل و نصبشون

محمدعلی فروغی از اردیبهشت 1314 تا آذر همون سال و حسن وثوق از آذر همون سال تا اردیبهشت 1317 رئیس بوده، بعدش اینم مثل فروغی عزل شد و علی‌اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و عیسی صدیق و غیره! الانم که رئیس، آهنگر دادگره.

استادمون می‌گفت برای رضاخان، سرعت واژه‌سازی و واژه‌گزینی مهم بوده و اصن دقت کار براش موضوعیت نداشت! اینکه به تفنگ بگیم تفنگ و تفنگ از تف میاد براش مهم نبوده و مهم این بوده که اینا واژه‌ی فارسی بسازن فقط!

حتی علی‌اکبر دهخدا هم تو تیم‌شون بوده و چون با وسواسی که داشته سرعت کارو کم می‌کرده دیگه دعوتش نکردن بعد یه مدت.


امروز رئیس شماره1 زنگ زده بود و اولین سوالم این بود که مگه برگشتید ایران و خوش اومدید و گفت آره الان تهرانم و دارم کاراتونو بررسی می‌کنم و با تعجب پرسید خانم فلانی؟ شما فقط این همه دستمزد گرفتید و همکاراتون اون همه؟

گفتم خب من این همه کار کرده بودم و اونا لابد اون همه!

گفت نه بابا، دقت کار اینا نصف نصف نصف دقت شما هم نبوده و فقط یه سری فایل تحویل دادن که صرفاً تحویل داده باشن و چند برابر شما دستمزد گرفتن و تازه انصراف هم دادن و وسط پروژه کارو ول کردن! اون وقت شما دستمزد این دو ماهو هنوز نگرفتی و هنوز داری کار تحویل میدی و من حقتو از حلقوم اینا می‌کشم بیرون و فلان و بهمان!


پ.ن1: رئیسمون زبان‌شناسی شریف خونده و عکسش تو قسمت pictures هست و البته اون موقع که اون عکس تو اون همایش گرفته شد، من هنوز برای اونا کار نمی‌کردم و هنوز رئیسم نبود :)

پ.ن2: هم‌وطن! دنبال نکردن یه وبلاگ به این معنی نیست که اون وبلاگو نمی‌خونم و قطع دنبال کردنشم به معنی این نیست که از نویسنده‌اش دلخورم. یه چند تا وبلاگ هست که دوست دارم وقتی پست می‌ذارن سریع بپرم برم بخونمشون. فلذا دنبالشون می‌کنم. ولی آدرس بقیه‌ی دوستان هم تو inoreader م هست و هر موقع آپدیت بکنن به صورت اتوماتیک پستاشون برام سیو میشه و سر فرصت می‌خونمشون. این 397 تایی که می‌بینید، وبلاگ‌هایی هستن که تو این 8 سال باهاشون آشنا شدم و می‌خوندمشون و شاید 200 تاشون حذف شدن و دیگه آپدیت نمی‌شن (ینی اونایی که نوار صورتی دارن)؛ ولی خب من هنوز نگهشون داشتم و حذف نکردم از inoreader م که آرشیوشون حذف نشه. اونایی هم که دایره مشکی‌شونو برداشتم، وبلاگ‌هایی هستن که ارشیوشونو دارم و هنوز آپدیت میشن، ولی دی‌اکتیو کردم که متوجه اپدیت شدنشون نشم.

امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه!


موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۶
شباهنگ

890- من و هم‌کلاسیام (1)

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۱۳ ب.ظ

این صورتیه همونه که قراره ترم 3 شوهر کنه و این روزا درگیر خرید جهزیه است. سبزه، معلمه و آبیه هم همونیه که ترم 2 ینی این ترم شوهر کرد رفت سر خونه زندگی‌ش و الان بدجوری قدر مامانشو می‌دونه و لازمه خاطر نشان کنم که این پست، هویجوری برای دل خودمه و خوندنش چیز خاصی به معلومات خواننده اضافه نخواهد کرد. بقیه‌ی پستامم همچین بار علمی ندارن، ولی این یکیو دیگه خودمم مطمئنم دردی از خواننده دوا نمی‌کنه!


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۳
شباهنگ

889- از کرامات شیختان

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۳ ب.ظ

حوصله‌ام سر رفته بود.
روی لینک خاطرات تورنادو کلیک کردم و یه چند ثانیه مکث کردم روی تاریخ آخرین پستی که بلاگفا نگه‌داشته بود. اسفند نود و دو. یه کم اومدم پایین‌تر و پست الکترومغناطیسو دوباره خوندم و نیشم تا بناگوش باز بود! بازم اومدم پایین‌تر و پستِ اون اسمسِ اشتباهی... هنوز صدای زنگ اسمسای اون روزا تو گوشمه، اون روزا که خبری از تلگرام نبود و غرق بودم توی خط به خط اون پست و توی خیالم تو خوابگاه روی تختم دراز کشیده بودم و هوا، هوای اسفند نود و دو بود.

یهو با صدای گوشیم از جام پریدم؛ 
این روزا کمتر می‌شنوم این صدا رو، این روزا که sms جاشو داده به تلگرام.
صدای sms، دستِ خیالمو گرفت و آورد تو خونه‌مون و تو اتاقم و نشوند روی تختم و

باز کردم دیدم نوشته نمرات میدترم پالس رو دیدی؟ دقت داری میانگین 67.8 بوده؟!

پیام خودشو براش فوروارد کردم و نوشتم مرد حسابی می‌دونی ما این درسو کی پاس کردیم؟ نوشتم روزه گرفتت انگار! بی‌سحری روزه گرفتی امروزو؟
جواب داد همچین پیامی نفرستاده و بازم انگار مخابرات قاتی کرده

اوهوم... مخابرات دوباره قاتی کرده بود.
نمی‌دونم چرا امروز و چرا وقتی داشتم پست سه سال پیشو می‌خوندم قاتی کرد؛
ولی مخابرات دوباره قاتی کرده بود.

موقع امتحاناست.

تشکر کرد و نوشت: wish u all the best, and patience and strength in this month

یهو دلم برای گیس و گیس کشیِ پستِ روزه‌خواری اون سال‌ها تنگ شد... 
چه قدر بچه بودیم اون موقع!


پ.ن1: خواهشاً نماز روزه‌هاتونو جدی بگیرید؛ دیشب خواب دیدم تو بهشتم، هیچ کدومتون نبودید! خیلی تنها بودم.

پ.ن2: یکی از دوستانِ کاشی! در راستای پست قبل و مشهد رفتنِ کسی که چادرشو برعکس سر کرده کامنت گذاشته که تو هر شهری اشتباه چادر سر کردن یه معنی میده؛ مثلاً تو شهر اونا هر کی دنبال شوهر باشه عمداً چادرشو اشتباهی سر می‌کنه!
پ.ن3: از اینجا تا کاشان چند ساعت راهه؟ گرمم هست، ولی خب چاره‌ای نیست :دی :))))
پ.ن4: میگن تو قم ینی طرف می‌خواد صیغه بشه!!!
موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۳
شباهنگ

888- چه کسی رو به تو آورد و نچید از تو نگاهی

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ب.ظ

1. هنوز کبودی جای سرُم‌ها رو دستمه و اگه اسلام دست و بالمو نمی‌بست، شک نکنید که پیش از این‌ها عکسشو همین جا آپلود کرده بودم.

2. هفته‌ی آخر اردیبهشت سرم حسابی شلوغ بود و مراسم و جشن فارغ‌التحصیلی و دور همی با دوستام و کلی ارائه و کنفرانس داشتم و فرصت نکردم این اتفاق بامزه رو اینجا بنویسم و کلیدواژه‌شو نوشته بودم بمونه سر فرصت و البته الانم سر فرصت نیست؛ ولی دوست داشتم تو پست 888 بنویسمش.

3. هفته‌ی آخر، کنفرانس داشتم و تازه یه کم دیر هم رسیدم و صبح داشتم بدو بدو پله‌های فرهنگستانو می‌رفتم بالا که یه سری چیزا نظرمو به خودشون جلب کردن! کلی فرش قرمز رو زمین و حیاط و پله‌ها پهن بود و کلی پرچم و بنر و اطلاعیه و ماشین خارجی و اینا.
بعداً از بچه‌ها شنیدم تو سایت نوشته بوده که یه هیئت از مسئولینِ نمی‌دونم چی از هند اومده بودن و این تشریفات برای اونا بوده و از دووووووور آهنگرو دیدم که تا من برسم بهش دورتر شد و این سومین باری بود که تو عمرم باهاش برخورد داشتم. اولین بار روز مصاحبه‌ی ارشد بود و دومین بار روز اول ترم اول و سومین بار هم که همین از دور! 
چهارمین بارش ایشالا ترم بعده که یه درس باهاش دارم و بچه‌هایی که باهاش درس‌های دیگه‌ای داشتن بهم گفته بودن سر کلاساش نسبت به حجاب خیلی حساسه و مقنعه‌ات تا منتهاالیه باید روی ابروهات باشه و البته این آخرین پستیه که من به صورت عمومی ایشون رو تگ می‌کنم و قبلاً هم اتمام حجت کردم که روشن شید و به خواننده‌های خاموش قرار نیست رمز بدم و قرار هم نیست اتفاقات سر کلاس ایشونو بدون رمز بنویسم. علی‌ایُ‌حال اون روز صبح ایشونو از دوووووووور دیدم و استرس گرفتم و ناخودآگاه دستم رفت رو سرم که مقنعه‌مو بکشم جلو و البته جلو بود! به استرسم ادامه دادم و چادرمو مرتب کردم و دیدم ای دل غافل! برعکس سرم کردم!!! فکر کن مسیر بیست دیقه‌ای خوابگاه تا مترو و مسیر بیست دیقه‌ای مترو و نیز مسیر بیست دیقه‌ای مترو تا فرهنگستان، من چادرمو برعکس سرم کردم و عمق فاجعه اون ماشینای خارجی و فرش قرمز و هیئت و مسئولین بودن که جلوشون نمی‌تونستم چادرمو درست کنم!!! فلذا یه جوری چادرمو جمع کردم که قسمت دوختش که برعکس بودنشو نشون می‌داد معلوم نباشه و سرمو انداختم پایین و بدون اعتنا به مهمانان و بدون سلام و احوالپرسی با احدالناسی، از رو فرش قرمزه رد شدم و رسیدم حیاط و دور تا دور حیاط، درخته و یه گوشه از حیاط پشت یکی از درختا سریع چادرمو درست کردم و رفتم سر کلاس و کنفرانس و اینا! حالا خوبه وسط کنفرانس متوجهِ قضیه نشدم...

4. یه بارم تو خوابگاه سابق، داشتم می‌رفتم بلوک روبه‌رویی و دمپایی‌های هم‌اتاقی‌مو پوشیدم و برگشتنی، با یه لنگه از دمپایی‌های هم‌اتاقی‌م برگشته بودم و یه لنگه از دمپایی‌های دوستِ اون کسی که رفته بودم بلوک روبه‌رویی و باهاش کار داشتم و از قضای روزگار دوستش هم اونجا بود و با دوست من کار داشت و منم برگشتنی یه لنگه از دمپایی‌های دوستِ دوستم و یه لنگه از دمپایی‌های هم‌اتاقی‌مو پوشیدم و تا چند روز بعدشم متوجه نشده بودم که یه لنگه از دمپایی‌های دم درمون آبیه و یه لنگه بنفش! بعدها اتفاقی این دوست دوستم از جلوی در واحد ما رد می‌شده و یه لنگه از دمپایی‌شو می‌بینه و در می‌زنه و میاد تو و یادمه منو که دید، یه نگاه معناداری بهم کرد و گفت اون شب که دیده یه لنگه از دمپایی‌ش نیست، با خودش گفته یارو عجب آدم عاشقی بوده :دی

5. از مامان بزرگ خدا بیامرزم شنیده بودم هر کی چادرشو اشتباهی سر کنه، به زودی میره مشهد. 

6. بعد از آخرین باری که رفتم مشهد، 3 بار رفتم کربلا، ولی مشهد قسمت نمیشه... داشتم به رودروایستی که با امام رضا دارم فکر می‌کردم. کربلا که رفته بودیم هم همین حسو داشتم. ینی با امام حسین راحت‌تر بودم تا نجف و حضرت علی. دلیلشو نمی‌دونم ولی به هر حال دلم بدجوری مشهد می‌خواد.

7. دارم سبزه‌ی نوروز محمد اصفهانی‌و گوش می‌دم. عنوان، یه بخشی از متن آهنگه.

8.

نمره‌ی صندلی‌ام باز درآمد، هشت است

ساعت رفتن من نیز به مشهد، هشت است

بین ما مردم ایران، نود و نه درصد

عدد حاجتمان پنج نباشد، هشت است

کربلایی‌ست دلم در وسط مشهد تو

کسر بر نُه شود هفتاد و دو درصد، هشت است

وقت آن است در این بیت که تاکید کنم

بهترین ساعت پرواز به مشهد، هشت است

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۳
شباهنگ

کماکان دارم صداهای ضبط شده رو گوش می‌دم و جزوه تایپ می‌کنم. 
تایپ جزوه‌ی 3 تا از 5 تا درسی که این ترم داشتم تموم شد و اون دو تای دیگه رو هم به صورت موازی دارم پیش می‌برم و تا هفته‌ی دیگه اونا هم تموم می‌شن (یه جوری دارم گزارش کار میدم که انگار منتظرین تایپ جزوه‌ها تموم شه براتون بفرستم!)

از اونجایی که یه هفته زودتر از بقیه‌ی بچه‌ها برگشتم خونه و از اونجایی که تاکنون غیبت نداشتم و از اونجایی که ملت از غیبتاشون استفاده کرده بودن؛ اونا نتونستن نرن سر کلاس و من تونستم نرم و هفته‌ی آخرو نبودم و بچه‌ها صدای اون جلسه‌ها رو برام فرستادن و الان داشتم صدای درسِ اون استادی که خودشم دوست نداشت و ایضا منم دوست نداشت و چه تلاش‌ها که نکردم برم تو دلش و نرفتم و البته می‌دونم که تو دلشم رو گوش می‌کردم.

داشت سرواژه‌سازی (acronym) رو درس می‌داد و لیزر (laser) رو مثال زد که سرواژه‌های Light Amplification by Stimulated Emission of Radiation هست و در ادامه‌ی حرفاش گفت حیف که خانم فلانی نیستن که ازشون بخوایم سازوکار لیزر رو برامون شرح بده!

پارسال (دوره‌ی کارشناسی منظورمه) یه درسی داشتم که راجع به دیودهای نوری و لیزر و اینا بود. درس اختیاری از مقطع ارشد و دکترا برداشته بودم و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این درسو افتادم :دی تازه ترم آخر بودم و تازه اختیاری بود و تازه کلی گند زد به معدلم و تازه استاد اون درس، استاد راهنمام بود و تازه تنها دختر کلاسم بودم. و یادمه همین لیزر جزو سوالای امتحان همون درسِ مذکور بود و منم بلد نبودم و ننوشتم و الان حس می‌کنم تا من این لیزرو یاد نگیرم، دست از سرم برنمی‌داره! 

* * *

با دادن انرژی به الکترون‌های یک اتم می‌توان آن‌ها را به مدارهای بالاتر برد. اما این خانه‌ی جدید برای الکترون‌ها جایگاه چندان پایداری نیست و الکترون‌ها ترجیح می‌دهند با پس دادن انرژی به مدار اصلی خود برگردند. این انرژی به صورت یک فوتون با فرکانس مشخص آزاد می‌شود. یعنی یک واحد انرژی. نور از همین فوتون‌ها ساخته می‌شود. پس اگر با تعداد زیادی از اتم‌ها هم‌زمان این کار را انجام دهیم، می‌توانیم پرتو نوری تک فرکانس ایجاد کنیم.

لیزر ابزاری است که نور را به صورت پرتوهای موازی بسیار باریکی که طول موج مشخصی دارند ساطع می‌کند. نخستین بار طرح اولیه لیزر (اول اسمش میزر بود) را انیشتن داد. کار لیزر به این گونه‌ است که با تابش یک فوتون به یک ذره (اتم یا مولکول یا یون) برانگیخته، یک فوتون دیگر نیز آزاد می‌شود که این دو فوتون باهم، هم‌فرکانس هستند. با ادامه‌ی این روند شمار فوتون‌ها افزایش می‌یابد و باریکه‌ای از فوتون‌ها به وجود می‌آید.

تو سایت رشد، در مورد لیزر اینو نوشته: فرض کنید یک کامیون کمپرسی پر از ماسه داریم، که ابتدا دانه‌های ماسه را یکی یکی بر روی فردی که روی زمین دراز کشیده می‌ریزیم، فرد هیچ گونه احساس فشار و ضربه و ناراحتی نکرده، اگر همان ماسه را یکباره بر روی آن بریزیم چه اتفاقی می‌افتد؟ تقریبا تفاوت نور معمولی با نورهای حاصل از لیزر مشابه همین حالت می‌باشد.

+ ببینید: www.aparat.com/v/H3TbU

* * *

بعداًنوشت: چه طور عاشقش نباشم وقتی جلسه تموم میشه و به عنوان نکته‌ی پایانی به ملت میگه چون خانم فلانی نیست و فقط هم همین یه جلسه غیبت رو داره، حتماً مطالب این جلسه رو برسونید دستش؟ آخ! اگه اسلام دست و بالم رو نمی‌بست می‌پریدم می‌گرفتمش و محکم بغلش می‌کردم و بهش می‌گفتم که چه قدر دوستش دارم و چه قدر عاشقشم.

می‌دونم که چه قدر ذوق می‌کنه اگه جزوه‌مو بهش بدم و دلم می‌خواد همین که پام رسید تهران، قبل امتحان، برم ببینمش و پرینت جزوه رو بهش بدم و ذوق مرگش کنم. دلم می‌خواد جواب سوالای امتحانو با خودکارای رنگی رنگی بنویسم و نشون بدم که دوستش دارم.

+ خوشحالم که ترم بعد هم باهاش یه درس دیگه دارم. خیلی خوشحالم. همین.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۴
شباهنگ

886- شما بهش بگین

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

وقتی بابا داره نصیحتت می‌کنه و درس زندگی یادت میده و تهش بهت میگه "اینا رو به داداشتم بگو. تو بهش بگو. حرف تو رو بیشتر قبول داره"

وقتی داداشت داره باهات حرف می‌زنه و یه کاری و یه چیزی میخواد که اجازه‌ی پدر لازمه و تهش بهت میگه "تو به بابا بگو. حرف تو رو حتماً قبول می‌کنه"


وقتی توسل می‌خونم و به تَوَسَّلتُ بِکُم اِلیَ اللّهِ وَاستَشفَعتُ بِکُم اِلَی اللّهِ می‌رسم و میگم "شما به خدا بگین، اون حرف شما رو حتماً قبول می‌کنه"


موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۹
شباهنگ

885- ای که مرا خوانده‌ای؛ راه نشانم بده

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ق.ظ

بعدِ سحری مفاتیح به دست از اتاقم اومدم بیرون و نشستم یه گوشه و همین جوری که داشتم ورق می‌زدم صفحه‌ی 450 رو بیارم، از مامان پرسیدم به نظرت من دیروز زیارت عاشورامو خوندم؟

بابا رکعت دوم نمازش بود و مامان داشت ظرفای سحری رو جمع می‌کرد.

صفحه‌ی 450 رو آوردم و

من: فکر کنم دیروز نخوندم؛ امروز دو بار می‌خونم.

امید: چه فرقی می‌کنه دو بار بخونی یا یه بار بخونی یا اصن نخونی! این همه خوندی که چی بشه؟

سرمو بلند کردم و

ینی الان می‌خوای منو به چالش بکشی؟

امید: ینی الان می‌خوام بگم دینی که به درد دنیات نخوره، به درد آخرتتم نمی‌خوره!

موافقین ۲۱ مخالفین ۲ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۶
شباهنگ

884- در آن غمزه چه داری تو

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

می‌گفت ما با استفاده از یه سری ابزارها سعی می‌کنیم علاوه بر پیام زبانی و ظاهری که منتقل می‌شه، پیام فرهنگی و اجتماعی‌مونم منتقل کنیم و مثلا به نحوی فروتنی خود و احترام مخاطبو نشون بدیم.

تکیه کلامش "به نظر می‌رسد" بود.

حرفشو این جوری ادامه داد که به نظر می‌رسد در مسیر دموکراتیزه شدن و تغییر هنجارها، نسل‌های جدید گرایشی به این ابراز فروتنی ندارن و باید توجه داشت این هنجارشکنی، نشان بی‌ادبی نیست و البته بخشی از این هنجارشکنی بی‌ادبی نیز می‌تواند باشد.

داشتیم در مورد politeness بحث می‌کردیم و از نوبت‌گیری (turn taking) و قطع نکردن گفتار دیگران و پوزش‌خواهی و ادب افراطی (over politeness). گفت ادب افراطی دو جوره؛ یا چاپلوسی (Flattery) که خیلی بده، یا تعارف؛ که این تعارف در فرهنگ ایرانی زیاده و اگر افراطی نباشه خوبه.

سرشو بلند کرد و با همون لبخند همیشگی‌ش نگام کرد و گفت: معلومه شما موافق نیستی! منم با همون لبخند همیشگی‌م گفتم آدم بی‌تعارفی‌ام استاد؛ اگه شرایط پذیرایی نداشته باشم، الکی دعوتتون نمی‌کنم و اگه موقع خوردن یه چیزی بگیرم سمتتون و بگم بفرما، شک نکنید این بفرما رو از صمیم قلبم گفتم و یاد پستِ دلمه‌ی خوابگاه افتادم.

خندید و گفت اگه بار اول بگم ممنون و قبول نکنم دیگه اصرار نمی‌کنید؟ گفتم نه دیگه اگه دلتون می‌خواست بخورید که همون بار اول برمی‌داشتید. گفت صراحتی که در سایر فرهنگ‌هاست در فرهنگ پیچیده‌ی ایرانی نیست و تشخیص غرض طرف مقابل در جامعه‌ی ما کار آسانی نیست و به نظر می‌رسد نسل جدید در حال فاصله گرفتن از چاپلوسی و تعارف‌اند. عاشق این به نظر می‌رسد گفتناش بودم.

* * *

چند وقت پیش به دوستم SMS دادم و دلیوری شد و جواب نداد و بعد از کلاس قضیه رو گفتم و گوشیش رو چک کرد و دیدیم SMSم نرسیده. یه بارم وقتی جواب SMS دوستم رو دادم بهم گفت پیامش فیلد شده بوده؛ ولی در واقع فیلد نشده بوده و رسیده بوده و من هم جواب داده بودم. پیش اومده بود که ایمیلی که دوستم فرستاده بوده تو باکس sent دوستم بود و تو اینباکس من نبود! افرادی که بارها بهم زنگ زدن و برای اونا بوق آزاد پخش شده و من هیچ تماس بی‌پاسخی نداشتم و آب تو دل گوشی‌م تکون نخورده و نفهمیدم بهم زنگ زدن. 
اینا رو نوشتم که بگم دلگیرم از آدمایی که ازم فاصله می‌گیرن چون به قول خودشون به کامنت خصوصی‌شون نه یه بار نه دو بار بلکه بارها و بارها جواب ندادم؛ در حالی که من مدت‌هاست هیچ کامنتی از طرفشون دریافت نکردم. دلگیرم از آدمایی که پیامی می‌فرستن و چون بی‌جواب می‌مونه می‌ذارن به حساب اینکه من نخواستم جواب بدم و نمی‌گن شاید پیامم بهش نرسیده، شاید جواب داده و جوابش بهم نرسیده و آروم آروم ازم فاصله می‌گیرن چون فکر می‌کنن منم همینو می‌خوام.

به نظر می‌رسه این همون یه طرفه به قاضی رفتنه، اینم یه جور قضاوته، این همون فرهنگِ پیچیده‌ایه که استادمون میگه! و دارم فکر می‌کنم چرا وقتی زبان هست و می‌تونیم به راحتی باهاش جمله‌ی "دوستت دارم" یا "ازت بدم میاد" رو ادا کنیم، از ایما و اشاره استفاده می‌کنیم؟ چرا انقدر پیچیده فکر می‌کنیم و انتظار داریم بقیه هم پیچیده رفتار کنن و از رفتارهای ساده‌ی بقیه، برداشت‌های پیچیده می‌کنیم؟

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۷
شباهنگ

تو این کمتر از یه سال، به لطفِ این رشته‌ی جدید! با مفاهیمی آشنا شدم که تو عمرم نه راجع بهشون شنیده بودم، نه خونده بودم، نه حرف زده بودم و نه حتی فکر کرده بودم! و نه حتی فکر می‌کردم که یه روز بشینم راجع بهشون فکر کنم. و تو این مدت، هر جا سخن از کلمه و واژه و لغت بود، نام انواع و اقسام فرهنگ لغت‌ها و دیکشنری‌ها و اصطلاح‌نامه‌ها می‌درخشید و منم که فقط دهخدا رو می‌شناسم! و بی‌اغراق می‌تونم بگم اسمِ حداقل شصت هفتاد تا از این کتابای مرجعو تو این مدتِ کمتر از یک سال! شنیدم؛ که زانسو یکی‌شون بود. که خب فکر می‌کردم اینم مثل عمید و معین و دهخدا اسم یه بنده خداییه که اینو نوشته.

دقایقی پیش، داشتم وُیسِ جلساتِ آواشناسیو گوش می‌دادم (و تو چه دانی که آواشناسی چیست!)
یکی از بچه‌ها یه چیزی پرسید و استادمون گفت باید حروفشو از آخر به اول بررسی کنی و پیشنهاد می‌کنم از فرهنگ زانسو استفاده کنی و فلان و بهمان و تازه من الان (ینی دقیقاً همین الان) متوجه شدم منظور استاد از فرهنگ زانسو فرهنگیه که حروفش از آن سو چیده شده!!! و برای همینه که میگم آدرس این وبلاگ فعلاً دستِ هم‌کلاسیام نیافته :)))))

عوضش اونام نمی‌دونن انتگرال چیه! و نه تنها نمی‌دونن چیه، حتی شکل انتگرالم بلد نیستن بکشن!
لاپلاس و سری فوریه هم بلد نیستن حتی! اصن من اسم پسرمو می‌ذارم زانسو! 
خیلی هم خوش‌آواست!
موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۶
شباهنگ

882- که بیش از خودت بی‌قرار تو هستم

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۳ ق.ظ


استادمون می‌گفت تفاوت ادب (politeness) و مدنیّت (civility) اینه که،

در ادب، فرد، بیان احساس واقعی و از صمیم قلب خود را با هدف مثبت بیان می‌کند.

بنابراین در ادب، ما احساس مثبت واقعی خود را منتقل می‌کنیم؛

اما در مفهوم مدنیّت، می‌کوشیم که احساس منفی‌مان منتقل نشود.

چند وقته هیچ انگیزه‌ای برای رعایت این دو مقوله ندارم...

* عنوان از  افشین یداللهی 
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۳
شباهنگ

دیشب امید ازم خواست با اکانتم این آلبومو از بیپ تونز بخرم و سه تومنو دستی بهم بده

منم بدم نیومد خودمم آلبومو داشته باشم و 50، 50 حساب کردم باهاش


۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۴
شباهنگ

880- پست ثابتِ متغیر

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ
موافقین ۲۴ مخالفین ۳ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۶
شباهنگ