دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۵۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

خدا کنه بهم نگی تمومه فرصتت؛

یه کاری کن که من، 

نشم دلیل گریه‌هات؛ 

یه کاری کن،

نشم دلیل طول غیبتت...



خوشبختی ینی صُبا بیدار شی و پرده رو کنار بزنی و گنبد و گلدسته ها رو ببینی و

لبخند بزنی و بگی: سلام! صبح به خیر :)

خوشبختی ینی لحظه‌ی تحویل سال، بین‌الحرمین باشی :)


+ التماس دعا

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دوستان عزیزم، 

تو این سالی که گذشت، اگه حرفی زدم و اگه دلتون رو شکوندم، اگه برخورد خشونت‌آمیزی داشتم و اگه با پست‌های طویله و کامنتام و جواب کامنتا اذیتتون کردم، اگه دنبالم کردید و دنبالتون نکردم و اگه کامنت گذاشتید و کامنت نذاشتم و اگه به پستام معتادتون کردم و اگه کامنتا رو بستم و حنّاق گرفتید و اگه تو همین مسابقه‌ی مذکور بهتون 20 ندادم، اصن هر بلایی که سرتون آوردم حق‌تون بوده و بسیار کار خوبی کردم و می‌خواستم بگم تو سال جدید هم برنامه همینه. 

و به واقع شما هم می‌تونید به تلافی، تشریف ببرید وبلاگ مهندس خوشبخت و از خجالتم دربیاید و انتقام بگیرید. ولی خدایی دلتون میاد کمتر از 20 بهم بدید؟ نه خدایی؟ من که پستای طویله می‌ذارم براتون، عکس و لینک و شعر و آهنگ و پستای عاشقانه می‌ذارم براتون و کامنتاتونم بدون تایید منتشر می‌کنم و اینا، خدایی دلتون میاد موقع رای دادن منو بشورید پهن کنید رو بند مسابقه؟ تاززززززززززززززززززه! نائب‌الزیاره‌تون هم هستم و امشب بعد از دعای کمیل، کلّی برای اونایی که قراره بهم 20 بدن دعا کردم و به نیت اینایی که قراره بهم 20 بدن نمازم خوندم تو حرم به نیابت از اینایی که قراره بهم 20 بدن ذکر گفتم و فرصت‌طلبم خودتونید :دی!

دیگه سال داره تموم میشه و سال جدید داره میاد. امسال سال نود و چهاره، 93 نیست، 92 نیست، 91 نیست و سال آینده 95 خواهد بود. بیاید کارهای زشت قدیم رو ترک کنیم و کارهای زشت جدید یاد بگیریم. به منم 20 بدیم :دی

  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شهرِ من؛ تبریز - دیروز

1.

فرودگاه تبریز؛

بووووووووووووق

خانم، دوباره از گیت رد شو

بووووووووووووق

بیا بازرسی بدنی!

خانومِ بازرس: چه قدر طلا داری! برای همین هی بوق می‌زنه؛ عروسی؟

من (که سر تا پا سفید هم پوشیدم و حتی جورابامم سفیده): عروس؟ همممم؟ بله، بله عروسم و (اشاره کردم به مامانم) ایشونم مادرشوهرم هستن. داریم می‌ریم کربلا برای ماه عسل :دی بدون مراد میریم البته :دی

مامان چشم غره‌ای رفت که دختر، آبرومونو بردی. خانومه خندید و: خب برو از آقا بطلبش که سری بعد اونم بیاد

2.

دو باید راه می‌افتادیم و سه، فرودگاه می‌بودیم و یک و نیم بود و اخوی هنوز نیومده بود و ناهارش یخ کرد و آخرشم فرصت نشد و نتونست بخوره

ما: کجا بودی؟! حالا حتماً باید همین امروز و همین دم ظهری می‌رفتی؟!

ایشون: نمیشد که طرفو ندیده برم؛ با طرف قرار داشتم... باید می‌رفتم از طرف خدافظی می‌کردم خب!

پ.ن: آقای "مراد" و خانمِ "طرف"، کاراکترهای خیالی و موهومیِ جناب من و اخوی می‌باشند :دی

3.

اخوی هر از گاهی بنابه مودش ته‌ریش میذاره و این سری ریشش یه کم بلند تر از ته‌ریش بود

تو سالن انتظار فرودگاه؛

یه پیرمرده که نه ریش داشت نه ته‌ریش خطاب به داداشم: اَخوی، خودت طلبه‌ای یا پدرت آخونده؟

امید: هیچ‌کدوم پدر جان!

پیرمرده یه شعر تقریباً توهین‌آمیز به ریش و ریش‌داران خطابه کرد و فرمود:

کجااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون قرآن نوشته ریش‌تو نزن؟

امید با لحن پیرمرده: و کجااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون قرآن نوشته ریش‌تو بزن؟

پیرمرده: خدا هر کیو آزاد گذاشته خب!

امید: خب پس منم آزادم که چه جوری باشم.. شما هم آزادی (با لبخند)

و من از شدت خنده تشنج کرده بودم و کفِ فرودگاهو گاز می‌گرفتم به واقع

حالا هی می‌گم با این اخویِ ما بحث نکنید؛ برای همینه!

4.

فرودگاه تا هتلو سوار تاکسی شدیم و سانتافه‌ای بود به غایت چرکین!

ینی فکر کن طرف از روز اول تا حالا روکش‌های نایلونی روی صندلیاشو نکنده بود و 

درو که باز کردم سوار شم ابتدا امتناع ورزیدم!

شما که نمی‌دونی چه قدر کثیف بود

برای اینکه بدونی، عکس گرفتم براتون :دی


روکش‌های به غایت کثیف + دست اخوی


5.

اسم اون دو تا راننده‌ای که تابستون ما رو تا هتل رسونده بودن ابومشتاق و ابو زهرا بود و اسم اینم مرتضی

بابا داشت باهاش حرف می‌زد و حسودیم می‌شد که عربی بلد نیستم :(

‌امید یواشکی گفت به سن و سال راننده نگاه نکن که بچه است، این الان چهار تا بچه هم داره

مثل جوونای ایران نیست که سی سالشونه نه سربازی رفتن نه کار دارن نه زن و بچه

و در ادامه فرمود: بخوره تو سر من و کمرت اون درصدای عربی و بیستایی که گرفتی و می‌گیری!

که با اون همه ادعا حالیت نیست چی دارن حرف می‌زنن!

از بابا خواستیم از راننده بپرسه ببینه مجرده یا نه و کاشف به عمل اومد مثل جوونای مملکت خودمون مجرده

آقای مرتضی (راننده) وسط راه داشت به یکی زنگ می‌زد و از اونجایی که من صندلی عقب، پشت راننده نشسته بودم سرک کشیدم ببینم به کی زنگ می‌زنه و دیدم نوشته "ماما" (فضولم خودتی! من فقط یه کم کنجکاوم؛ همین! :دی)

6.

بابا: آقای فلانی هم اینجاست، دو تا دخترم داره

من: پسر نداره؟ 

بابا: نه

من: والا به خاطر امید پرسیدم که تنها نباشه :دی

7.

فرودگاه نجف؛

یکی از کارمندای بخش تحویل بار، کنار چمدونا، داشت نماز می‌خوند (نماز اول وقت)

اون وقت منِ شیخ! یک، یکی و نیم ماهی که می‎رفتم شرکت، نه نمازخون دیدم نه نمازخونه و نه دیگه روم شد بپرسم کجا می‌تونم نماز بخونم و آواره‌ی نمازخونه‌های ایستگاه‌های مترو بودم.


البته رو دیوار نوشته بودن تصویر ممنوع!


8.

تو خیابون چند تا پرایدم دیدیم و از پشت همین تریبون و به نمایندگی از شما هم‌وطنانم، عمیقاً برای کشوری که براش پراید صادر کردیم متاسفم.

9.

ناهار؛ هواپیما

شام؛ هتل

هلیم / حلیم + دست اخوی


10.

موقع ناهار، سر میز، یه خانومه و دخترش با ما نشسته بودن و هی من و مامانو نگاه می‌کرد و هی نگاه می‌کرد و منم به واقع، غذا سرِ دلم موند بس که نگامون کرد. 

بعد یهو ازمون پرسید شما از تابستون اینجایی؟

من که چشام گرد شده بود از شدت حیرت، گفتم: از تابستون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!

خانومه: غذا خوردن شما خیلی خاصه، من شما رو یادمه، دقیقاً همین شکلی غذا می‌خوردین، شما همونی نیستی که سرما خورده بود و کاسه کاسه سوپ می‌خورد؟

من: بله من همونم :دی

خانومه: پس چرا میگین نه!!!

من: خب شما پرسیدی از تابستون اینجا بودی که گفتم نه، ولی تابستون اینجا بودیم

خانومه: چه جالب! ما هم تابستون اینجا بودیم و شما رو زیر نظر داشتم. اون موقع با یه خانوم و دخترش دوست بودین و می‌رفتین و میومدین

پ.ن: منظورش از خیلی خاص بودنِ غذا خوردنم اینه که مثلاً از خورشت خوشم نمیاد و برنج خالی می‌گیریم یا اشتها ندارم و میگم فقط خورشت بدن یا مثلاً غذا نمی‌خورم و یه چند تا ماست می‌خورم و نوشابه هم نمی‌خورم و قس علی هذا!

پ.پ.ن.: اخوی‌مونم نوشابه نمی‌خوره و تصمیم گرفتیم حالا که نمی‌خوریم، برداریم بدیم به افراد مسکین و سائل که دم هتل می‌شینن. 

11.

شیر 125 میلی لیتری ندیده بودم که دیدم

و فقط یه شریفیه که درس و مشقاشم میاره کربلا :دی

و کارهای محوّله‌ی رئیس باشعورشو



12.

از شریف زنگ زدن که خانوم، شما خبری داری اردیبهشت جشن فارغ‌التحصیلیته؟

گفتم بله، از طریق دوستان مطلع شدم

خانومه: پیامک هم اومد براتون؟

من: بله، پیامک هم اومد

خانومه: به سایتمون سر زدین؟

من: بله، سر زدم و دیدم لینکای ثبت نامو

خانومه: پس چرا ثبت نام نکردین؟ ظرفیت تموم میشه ها

من: لپ‌تاپ الان جلومه، همین الان ثبت نام می‌کنم

خانومه: مرسی

من: شما هم مرسی



13.

+ زود به زود قسمتت میشه

- ارباب زود به زود می‌طلبه

+ ارباب؟ حرفه‌ای شدیااااااا

- :دی آب نبود؛ وگرنه شیخ‌تون شناگر ماهریه

14.

و در پایان، توجه شما عزیزان رو جلب می‌نمایم به انارهایی که دقایقی پیش دون کردم و یادی بکنیم از روایتِ انار که خوانندگان فصل دوم این روایت رو می‌دونن و دو نقطه دی! و توصیه‌ی من به جوانان این است که با لباس سفید و روی تشک با ملافه‌ی سفید از دون نمودن انار، جداً خودداری نمایید. 

 


15.

دارم گوش میدم: خدا - بهنام صفوی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از شیخ بهایی پرسیدند: "سخت می‌گذرد" 

چه باید کرد؟

گفت: خودت که می‌گویی 

سخت "می‌گذرد"

سخت که "نمی‌ماند"



+ رمز اون پستی که چند روز پیش برای خودم نوشته بودم و رمز داشت رو برداشتم.

  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

افلاطون در نوشته‌های فلسفی یا بیان مکتوب اندیشه‌های خود سبک خاصی را برگزید. برای دریافتن هر رساله‌ی او، باید همه‌ی رساله‌ها را فهمید و هر رساله را چون عضوی از تمام آثار افلاطون تلقی کرد. برای دریافتن هر پست شباهنگ نیز، باید همه پست‌ها را فهمید و هر پست را چون عضوی از تمام وبلاگ وی تلقی کرد. 

تمامی رساله‌های افلاطون در قالب «دیالوگ» یا محاوره نگاشته شده‌اند؛ حتی «آپولوژی» (دفاعیه سقراط) نیز اساس محاوره‌ای دارد. از نظر افلاطون، بیان حقایق عالی فلسفی به وسیله‌ی زبان و کلمات، اساساً امکان پذیر نیست؛ اما امکان ظهور مراتبی از آن در بیان شفاهی (شیوه‌ی سقراطی) و سپس مکتوباتی که در قالب «دیالوگ» عرضه می‌شوند بیشتر است. دیالوگ عنصر ضروری فلسفه‌ی او است که به واسطه آن ظرفی برای اندیشیدن درباره عقیده‌ی «دیگری» فراهم می‌آید.



سهیلا؛ هم‌مدرسه‌ای، همون که اسمش رمز بلاگ‌اسکایم بود؛ همون که از دانشگاه برمی‌گشتم و تا شب باهاش چت می‌کردم و تنها کسی که، تکرار می‌کنم تنها کسی که مکالمه‌ی تلفنی‌م باهاش چندین بار یه ساعتو رد کرده!



سبا؛ هم‌دانشگاهی‌ای که آدرس وبلاگمو می‌خواست و در جریان فصل3 (فصل فعلی) نبود.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این پست، به نوعی پاسخ یکی از کامنتای پست قبله ولی "مانتوی قرمز" و "کلاه سفید"ی که می‌خوام در موردش بنویسم جزو کلیدواژه‌هام هم بوده و دنبال فرصتی می‌گشتم برای پست کردن اون کلیدواژه‌ها؛ تا اینکه یکی از دوستان برای پست قبل کامنت گذاشت که:

باورت نمیشه... با یک خانواده‌ای رفته بودیم خرید. از قضا خرید مانتو هم بود اتفاقا! بعد بابای دختره به دختره گفت این زرشکیه خوشگله. دختره گفت ولی من همین مانتو کرمش رو میخام. باباش هم گفت به نظر من زرشکی. دختره هم زرشکیه رو برداشت! معلوم بود ناراضیه ها. ولی می‌گفت هر چی بابام بگه. بعد با مامانش دوتایی میگفتن سلیقه ی شوهر/ پدر مون خیلی خوبه و هر چی اون بگه ما انتخاب می‌کنیم و اینها. بعد من و مامانم هی به اون آقاهه می‌گفتیم خو ای کرم دوس داره بذار کرمش رو برداره خوب. گناه داره؛ اونم الا و بلا که همی که من میگم! جالبیش این اعتماد و ایمان خانواده به سلیقه ی باباشون بود! اونوخ من اگه جای دختره بودم: (این همه روضه خوندم که برسم اینجا!)
-زرشکیه خوشگله. بردار بپوش..
-ولی من کرمیش رو میخام
-نه. یا زرشکی یا هیچ کدوم.
-هیچ کدوم!
یعنی من احترام و اینا حالیم نی! یا نظر خودم، یا هیچی! حالا اون طرف میخاد بابام باشه، مامانم باشه، مرادم (!!) باشه! دختر همساده باشه! فرقی نداره!

* * *

سه چهار سال پیش، عید، تابستون، نمی‌دونم کی بود، به سرم زد مانتو بخرم... یکی دو بار رفتیم و شهرو زیر پا گذاشتیم و چیزی که به دلم بشینه نبود... یه کم مشکل پسندم و باید با چیزی که می‌خرم و قراره مال من بشه ارتباط برقرار کنم! همین جوری که پاساژ به پاساژ و مغازه به مغازه می‌گشتیم، چشمم خورد به یه مانتوی قرمز و اشاره کردم که اون چه طوره و بابا گفت قرمزه، یه رنگ دیگه‌شو... هیچی نگفتم، نه بحث کردیم و نه اخم کردم... یه مدل دیگه و یه رنگ دیگه‌شو گرفتم. 

تابستون امسال، وقتی داشتیم می‌رفتیم کربلا، قبل رفتن می‌خواستم یه کلاه بگیرم؛ کلاه که نه... منظورم آفتاب‌گیریه که لبه داشته باشه. حالا هر اسمی که می‌خواین روش بذارین... بابا پشت فرمون بود و با مامان پیاده شدم و یه سفیدشو برداشتم و اومدم نشستم تو ماشین و گذاشتم رو سرم و گفتم بهم میاد؟ مامان که تا مغازه باهام اومده بود مخالف نبود؛ بابا گفت بله که میاد ولی سفیده و این رنگ اونجا (کربلا) تو چشم می‌زنه، کاش مشکی‌شو می‌گرفتی... و من بدون اخم و هیچ بحثی و اتفاقاً با لبخند گفتم باشه و رفتم مشکی‌شو گرفتم.

خب... ظاهراً چه بابای دیکتاتوری دارم و چه زندگی غم‌انگیزی...

ولی...

+ بابا میخوام برم تهران؛ برای درس خوندن! 

- باشه؛ هر طور خودت دوست داری

+ بابا برم پارک / اردو / تولد / عروسی؟

- هر طور خودت صلاح می‌دونی

+ بابا گیتار میخوام

- باشه

+ من غذای خوابگاهو دوست ندارم

- باشه

+ تصمیم گرفتم کارشناسیو 5 ساله تموم کنم

- باشه

+ هزینه‌ی خوابگاه دو برابر میشه هاااا

- باشه

+ سال آخر کلی درس اختیاری برداشتم و واحد مازاد هزینه داره

- باشه

+ بابا برای ارشد، کنکور زبان‌شناسی شرکت کردم

- باشه

+ و نیز برق، و نیر مهندسی پزشکی و حتی انفورماتیک پزشکی

- باشه

+ ... (خصوصی بود :دی)

- باشه 

+ این رشته جدیدم که قبول شدم خوابگاه نداره

- باشه

تو کفش‌فروشی: من اینو می‌خوام، باشه، من اونو می‌خوام، باشه، لباس، کیف، کتاب... هرچی خواستم... باشه

همین سال آخر کارشناسی که نمی‌خواستم برگردم خوابگاه، گفت زنگ بزن به اون دوستت که خونه اجاره کرده بود و البته دوباره برگشتم خوابگاه

همینا؟ نه! بازم هست... 

سوم دبیرستان خواستم تغییر رشته بدم انسانی و علی‌رغم میل باطنی خانواده، یادمه یه روز صبح بابا گفت هر جوری راحتی و بخوای میریم دبیرستان فرهنگ برای ثبت نام و شاید من منتظر همین جمله بودم که از تب و تاب بیافتم و ریاضیو ادامه بدم... اینکه از اجبار بدم میومد و به اون دوستم فکر می‌کردم که باباش بهش اجازه نداده بود بره دانشگاه، یا اون دوستم که اجازه نداده بودن بیاد تهران و اون دوستم که خانواده اجازه نمی‌دادن رنگی جز مشکی بپوشه و اون دوستم که... خب این یکی یه کم پیش پا افتاده است، ولی اون دوستم که می‌گفت بابام اجازه نمیده ابروهامو بردارم و حتی اجازه نمیده تو خونه اینترنت داشته باشیم که منحرف نشیم و اجازه نمیده...

به اون روزی فکر می‌کردم که گفتم یخچال خوابگاه کوچیکه و بابا می‌گفت خودمون یکی می‌گیریم میاریم میذاریم خوابگاه و می‌گفتم دلم برای تلویزیون تنگ شده و یه گوشی دیگه برام گرفت که تلویزیون داشت و گفتم درگیر کنکورم و داشت ظرف یه بار مصرف می‌گرفت که وقتم برای شستن ظرفام تلف نشه. همینا؟ نه! بازم هست... اصن همین که وقتی میره مسافرت و اونجا یه جاکلیدی مدل گیتار می‌بینه و برام می‌خره ینی حواسش هست چی دوست دارم.

فقط خواستم بگم، ینی بنویسم: بابا این همه خوب بوده و هست و فقط دو بار، از رنگ چیزی که انتخاب کردم خوشش نیومده، فقط همون دو بار؛ تازه بعد از اون دو بار بارها و بارها و همیشه هر چی برام خرید سفید و قرمز بوده و شاید اگه اون روزم یه کم اخم می‌کردم، می‌تونستم توجیه‌شون کنم و اون روز دیالوگمون انقدر طبیعی و آروم و بی‌حاشیه بود که شاید کسی یادش نیاد من اون روز حسرت اون مانتو و کلاه به دلم موند ولی... ولی انصاف نبود اخم کنم؛ این همه سال هر چی خواسته بودم، بابا نه نگفته بود و فقط همون دو بار، تازه همون دو بار بازم نه نگفته بود و گفته بود بهتره یه رنگ دیگه انتخاب کنی.

شاید رابطه‌مون با خدا هم باید این شکلی باشه؛ حداقل من یکی که این مدلی‌ام. خدا این همه بهمون اختیار داده، هر چی خواستیم و نخواستیم داده. حالا یه موقع یه چیزی دلت میخواد و اخم می‌کنه و میگه این نه؛ یکی دیگه. امروز نه؛ فردا؛ خب خودش گفته بخواید از من که بدم؛ اگه اون به صلاحتون نبود یکی بهترشو میدم. اگه نه، یه چیز بدو ازتون دور می‌کنم و اینم نشد ذخیره می‌کنم و بالاخره یه جایی یه جوری تلافی می‌کنم براتون... خودش گفته :)
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

توصیه می‌کنم برای عیدتون یه همچین لباسی خریداری کنید و جلوی مهمونا بپوشید:



روزای اولی که اومده بودم خوابگاه جدید، نقل مجالس و محافل، دماغ یه دختره بود که بیست تومن، معادل دویست میلیون ریال وجهِ بی‌زبانو داده برای عمل بینی‌ش و نه تنها از عملش راضی نبود، بلکه بسی بسیار زشت‌تر هم شده و دماغش بزرگ‌تر هم شده بود و نه درست و حسابی می‌تونست حرف بزنه، نه نفس بکشه.

حالا من نه دختره رو دیده بودم، نه می‌شناختمش و نه اصن برام مهم بود این قضیه. ینی خودم انقدر سمن داشتم و دارم که این یاسمن توش گم باشه.

این هم‌اتاقیم که خودشم دماغشو عمل کرده بود، شب و روز و صبح و ظهر، دماغ اون بدبختو مورد تحلیل و بررسی قرار می‌داد که من با سه تومن عمل کردم به این خوشگلی و اون بیچاره سرش کلاه رفته و بیست تومن داده و اونم ریخت و قیافه‌شه و 

خب منم حرفی برای گفتن نداشتم به واقع!!!

هم‌اتاقیم یه روز دختره رو تو راه پله‌ها شکار کرد و آورد و نشونم داد و گفت نسرین ببین اینو می‌گفتماااااااااااااا، همون که دماغشو عمل کرده.

منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم همون که از عملش راضی نبود؟ دماغش خوبه که! این کجاش...

بیچاره هم‌اتاقیم سرخ و سفید و سیاه شد و گفت نهههههههههههههه! اونو نمی‌گم، این همونه که دماغشو یه دکتر خفن عمل کرده و بیست تومن گرفته دکترش؛ ببین چه خوشگل شده!!! مبارکش باشه؛ دست دکترش درد نکنه! خیلی خوشگل شده، چه قدرم بهش میاد مثل عروسک شده!

من که کاملاً گیج شده بودم، با ایما و اشاره‌های هم‌اتاقیم دوزاریم افتاد که منم الان باید تعریف و تمجید کنم و البته این کارو نکردم و حقیقتو گفتم. حقیقت این بود که دماغش خوب بود؛ ولی این بیست تومن یه کم زیادی زیاد بود برای یه همچین دماغی!

دختره که رفت، هم‌اتاقیم می‌خواست سر از تنم جدا کنه به خاطر صداقتم!!! :دی


یه چند روز بعد، دختره و دماغش به فراموشی سپرده شدن و ساکنین خوابگاه، سوژه‌ها و موضوعات جدید دیگه‌ای پیدا کرده بودن برای محافل و مجالسشون... مثلاً کفشای اون دختره که کفشاشو از فلان جا خریده و خیلی هم دهاتیه کفشاش! یا مانتوی فلان دختره که مثل گونیه! و حتی وزن و قد بهمان دختره و چه هیکل نافرمی داره و کی میاد اونو بگیره!!! و چرا فلانی همیشه روسری سرشه و شاید موهاش کم پشت و کچله و یکی می‌گفت من یه بار دیدمش وقتی موهاشو شونه می‌کرد و خیلی هم موهاش پرپشت بود و شاید خیلی مذهبیه و یکی می‌گفت نه! من بیرون دیدمش، چادری نیست و قس علی هذا!!!

این اواخرم هر جا می‌رفتم، سخن از موهای "لو لایتِ" شرابی یه دختره بود که دویست تومن داده بود به آرایشگره و اه اه و واه واه که چه قدرم زشت شده و موهاشم بلند نیست و برای یه ذره مو دویست تومن زیاده و جمعه عقدشه و چه قدرم چاقه و شوهرش خلبانه و خدا به ما هم از این شانسا بده و از این صوبتا!!!

و من کماکان حرفی برای گفتن نداشتم به واقع!!!

ینی اصن برام مهم نبود راستش؛ هیچ وقت نبود...

چیزی که مهم بود، این بود که جماعت چرا جلو روی خود دختره انقدر تعریف و تمجید می‌کنن و پشت سرش اینارو میگن!!! خب اگه جرئت دارین جلو خود دختره هم بگین همچین تحفه‌ای هم نیستی و حسودی‌مون میشه که شوهرت خلبانه!

روز آخر تو آشپزخونه یه دختر نه چندان چاق با موهای کوتاهِ شرابی دیدم و حدس زدم خودشه

زشت نبود هیچ، خیلی هم مهربون به نظر می‌رسید!

کلاً تو این خوابگاه همه، به همه کار آدم کار دارن و فکر کنم مرموزترین موجودی که هنوز نتونستن اسرارشو کشف کنن منم :دی

اون روز یکی‌شون ازم می‌پرسید ماشینِ بابای نگار چیه و کجای تبریز زندگی می‌کنن و اونجا بالای شهره یا پایین شهر؟

گفتم شاید باورت نشه، از دوران مدرسه تا الان باهاش دوستم، ولی نه من تا حالا ازش پرسیدم خونه‌تون کجاست و ماشین‌تون چیه و بابات چی کاره‌ست، نه اون! نه تنها نگار، در مورد بقیه‌ی صمیمی‌ترین دوستامم یه همچین رابطه‌ای داریم باهم. 

حالا من این همه براش در مورد روابطم با دوستام حرف زدم و حرفام که تموم شد پرسید خودتون کجای تبریز زندگی می‌کنین و اونجا بالای شهره یا پایین شهر و 

چنان که گویی یاسین به گوش خر می‌خوندم!!! 

و البته همیشه هم تعریف و تمجید نمی‌کنن؛ بعضی وقتام به صورت کاملاً عامدانه میزنن تو ذوق طرف!

مثلاً همین چند وقت پیش نسیم یه جفت کفش مجلسی گرفته بود و دونه دونه اتاقا رفته بود به ملت نشون بده و یه عده گفته بود چه قدر زشته و اصن بهت نمیاد! حالا اینم اومده بود غمبرک گرفته بود که بهم نمیاد و پشیمونم که خریدمشون و منم گفت به درک که میگن بهت نمیاد! خیلی هم خوشگله؛ اصن تو چرا میری کفشتو به ملت نشون میدی هان؟!

هیچی دیگه! یه کم دعواش کردم که دیگه خریداشو به کسی نشون نده!!!

با این مقدمه، هفته‌ی پیش تصمیم گرفتم برم مانتو بخرم

لازم نداشتم؛ ولی دوست داشتم برای سال جدید یه چیز نو داشته باشم...

با نگار و نرگس قرار گذاشتیم و یه سر رفتیم میرداماد و مدلاشو دوست داشتم ولی سایز من نبودن هیچ کدوم. می‌خواستم سفید باشه، دکمه نداشته باشه، جلو باز نباشه، آستیناش کوتاه نباشه خیلی ساده نباشه خیلی پیچیده و عجیب غریبم نباشه!

قبلاً با نسیم تجریش هم رفته بودم و اولاً قیمتاش نامعقول بودن و ثانیاً مدلا و سایزی که می‌خواستمو پیدا نکردم. بعداً یه بارم با نگار رفتم ولیعصر و اونجام قیمتاش خیلی پایین بود و بازم مدلا و سایزی که می‌خواستم نبود و خوشم نیومد راستش! و سری آخر با هم‌اتاقیام رفتم هفت تیر و یکی دو تا پاساژ نزدیک بازار اصلی و همون روز یکی از اقوام زنگ زد برای ناهار دعوتم کنه و گفتم اومدم خرید و این ینی شروع بدبختیام! چرا؟ چون رسیدنِ همچین خبری به گوش این فامیل تهرانی همانا و رسیدن این خبر به تبریز، همانا! ینی تا شب همه‌ی تبریز قرار بود بفهمن که من رفتم خرید، مانتو بخرم و چند خریدی و از کجا خریدی یه طرف قضیه بود و اینکه اولین بارم بود تنهایی از تهران خرید می‌کردم یه طرف قضیه و ملت منتظر بودن ببینن انتخابم چه جوریه و منی که انقدر مشکل پسندم چی قراره بخرم!

ولی خب من آدمی نبودم و نیستم که نظر بقیه رو تو انتخابم دخالت بدم و وقتی از یه مانتوی کِرِم رنگ پشت ویترین خوشم اومد، هم‌اتاقیام طبقه‌ی پایین پاساژ بودن و تنهایی وارد مغازه شدم و به خانومه گفتم رنگ سفید و سایزِ 36 اونی که تنِ مانکنه رو می‌خوام و گرفتم و پوشیدم و خوشم اومد و کارتمو دادم و پامو از مغازه بیرون نذاشته بودم که sms بانک هم اومد و زنگ زدم به هم‌اتاقیام و گفتم اینم از مانتوی من! تموم شد!!! به همین راحتی... بدون اینکه نظر کسیو بپرسم

عکسشو فرستادم برای گروه تلگرام خانوادگی و


پ.ن: وقتی خودمو گذاشتم جای خواننده، دوست داشتم عکس مانتو رو ببینم ولی در جایگاهِ نویسنده‌ی وبلاگ دلم نمی‌خواست به صورت عمومی منتشرش کنم؛ فلذا خانوما می‌تونن روی "این لینک" کلیک کنن و با وارد نمودن مدل ساعتم که این رمز فقط به بانوان اعطا می‌گردد، عکسو واضح‌تر ببینن! لوکیشنم راه‌پله‌های خوابگاهه :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

میگن یه روز یکی داشته بالای یه ساختمون پنجاه طبقه کار می‌کرده، یهو یکی از اون پایین داد میزنه: هوی اصغر! خونه‌تون آتیش گرفته، زن و بچه‌ت سوختن، مردن! یارو هم میگه: دیگه این زندگی برای من معنی نداره، خودشو از اون بالا پرت می‌کنه پایین. همین جور که داشته میافتاده، یهو به خودش میگه: اِااه.. من که بچه ندارم! دوباره یه خورده میره، یهو میگه: اِاِاه.. من که زن ندارم! می‌رسه نزدیکای زمین، میگه: اِاِااه..! من که اصغر نیستم!

حالا حکایت من و کامنت هولدن هم حکایت همین جکه!

ینی اینا برای شما جکه، برای من یکی خاطره!

یه روز که اون روز مصادف بود با تعطیلات بین دو ترم و بسته بودن کامنتا، هولدن هم مثل خیلیای دیگه که کامنت خصوصی میذاشتن و با یه عکسی یا آهنگی تفقّدی (=دلجویی) می‌کردن و لطفشون رو نشون می‌دادن، یه کامنتی برام گذاشت و یه عکسی فرستاد

حالا مضمون کامنتش چی بود؟ 

"امروز تو و مراد رو باهم دیدم :|"

ینی نه یه نیم سکته، بلکه یه سکته‌ی کامل رو رد کردم که ای داد بی دود!!! کی و کجا و چه جوری من و مرادو دیده و وقتی دیده داشتیم چی کار می‌کردیم و آقا تا این عکسه که لامصب حجمشم بالا بود لود بشه دلم هزار راه رفت که مگه میشه یکی از من عکس بگیره و نفهمم و از اون جایی که خودم از این عکسای یواشکانه خیلی می‌گرفتم، مثلاً سر کلاس وقتی ملت چرت می‌زدن یا حواسشون به درس نبود و اینا، خلاصه قلبم عینهو توپ بسکتبال، مثل اون بنده خدای توی جکه شده بودم که دیگه زندگی براش معنی نداشت و خودشو از ساختمون پرت کرد پایین. منم یه همچو حسِ پرت کُنایی بهم دست داده بود و عکس لامصبم هنوز لود نشده بود ببینم توش چیه که یک آن به خودم اومدم که من که امروز اصن دانشگاه نرفتم که با یکی باشم و آخر هفته هم بود و فکر کنم شرکت هم نرفته بودم که باز با یکی باشم و بعد یه خرده دیگه به خودم اومدم که اصن مگه هولدن منو دیده و میشناسه که عکس بگیره ازم و یه خرده دیگه هم به خودم اومدم که اصن مگه این مراد بدبخت وجود خارجی داره که باهاش باشم که عکس بگیرن ازمون و مگر نه اینکه این کاراکتر توهمی بیش نیست و عکسه لود شد و دیدم این دو تا کیفو تشبیه کرده به من و مراد! و بدین سان رفتیم براش کامنت گذاشتیم و روح پر فتوحشو مورد عنایتمون قرار دادیم که زین پس چنین و چنان سکته ‌مون ندن.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از طرف س. (90 ای و ناجیِ پروژه میکرو پارسال)

از طرف خانم الف.

از طرف ماتادور

از طرف دلنیا

اینو هررررررررر چی فکر کردم و کامنتارو سرچ کردم یادم نیومد کی فرستاده برام :((((

ولی یادمه کامنت گذاشته بود که برای جهیزیه‌ام از این جغدا بخرم

بعداً نوشت: اینم از طرف دلنیا بود.


از طرف نگین

از طرف زی زی گولو و اذی

اینو قبلاً دیدین؛ از طرف راضیه بود (پست 718)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه چند وقت بود نرفته بودم رو منبر، دلم برای منبرم تنگ شده بود...

البته من همیشه رو منبرم به واقع!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره10 یه دانشجویی داره (دانشجوی سابقشه البته) 

که هر جلسه برای استادمون شیرینی میاره

استادمونم یکی از شیرینی‌ها رو می‌خوره و بقیه‌اش می‌رسه به ما!

و از اونجایی که من شیرینی غیر خامه‌ای دوست ندارم، 

تا این هفته هیچ کدوم از شیرینیا باب طبع من نبودن :(((((((((

این هفته خانومه شیرینی خامه‌ای آورد و به بچه‌ها گفتم این دفعه دیگه مال خودمه!



+ حالا اینا به کنار؛ یکی نیست بگه روکش صندلیا رو چرا نکندین هنوز!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از وقتی اومدم خونه، اخوی به شدت پَکَره و کنج اتاقش نشسته و جواب سلاممونم به زور میده

امروز بالاخره سر سفره ناهار زبون وا کرد و فهمیدم یکی از درایواش منهدم شده و غصه‌ی اونو می‌خوره


چند ماه پیش، این آنتی ویروس جدید، فایل‌ها و گزارش‌های کاریِ منو پاک کرده بود

الانم نوبت حال‌گیری از داداشم بود

بیت دیفندر بد نیستا، فقط یه کم زیادی پیشرفته است و اگه کار باهاش رو بلد نباشی بدبخت میشی

هیچی دیگه؛

لپ‌تاپمو روشن کردم و نرم‌افزاری که دو سه سال پیش زندگی‌مو بهم برگردونده بود رو پیدا کردم و 

الانم فایل‌هاش دارن بازیابی می‌شن و گُلِ لبخند بر لبان اخوی‌مون برگشته!


مشکلات کامپیوتری خود را به ما بسپارید!!!

یا راهی خواهیم یافت، یا راهی خواهیم ساخت!!!

یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/265


+ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻣﻦ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﯿﺸﻪ

- ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﺮﻕ

+ ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﺦ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﯼ

اوج گفت و گوی علمی دو دختر :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هم‌اتاقیم نسیم، یه دوستی داشت از طایفه خزل که یه بار اومده بود نسیمو ببینه و 

اتفاقاً جزو معدود انسان‌هایی بود که تونستم باهاش خوب، ارتباط برقرار کنم و ازش خوشم اومد!

این طایفه معروفن به زیبایی و انصافاً دختر خوش بر و رویی بود و دو فقره داداش هم داشت :دی

داداش کوچیکه‌ش تو فاز دوست دختر و اینا بود و خودش قرار بود زنشو انتخاب کنه

ولی داداش بزرگه از این پسرای سر به زیر و سر به راه و اهل کار و علم و دانش بود و این امر خطیر (=بزرگ و مهم) رو سپرده بود به خواهر و مادرش و با اینکه هم تحصیل‌کرده بود و هم اوضاع مالیش خوب بود، دنبال زن باسواد نبود و این بندگان خدا هم رو هر دختری دست میذاشتن، داداشه یه عیب و ایرادی روش میذاشت و می‌گفت نه، خوشگل نیست! ناگفته نماند که داداش بزرگه خودش از همون طایفه‌ی خوشگلان هست و تنها ملاکش برای ازدواج، زیبایی است و بس!

اون سری که این دوستمون اومده بود خوابگاه، نسیمو ببینه، می‌گفت یه دختر پیدا کردیم شاه نداره و یه تیکه ماهه و کدبانو به تمام معنا و ابعاد و ابرو کمون و کمر باریک و فلان و بهمان و از همه مهم‌تر پاک و ساده و بی شیله پیله و قراره داداشمونو ببریم دختره رو ببینه و دیگه همه چی اوکیه و 
ما هم گفتیم مبارکه!

گذشت تااااااااااااااااااااا همین چند روز پیش که این دوستمون دوباره یه سر اومد خوابگاه و نسیم هم کلی ذوق مرگ بود که عید قراره بره عروسی داداشِ دوستش! که دوستش گفت بی خودی دلتو صابون نزن که داداشم ازش خوشش نیومد!
من که نه سر پیاز باشم نه ته پیاز نه خود پیاز: دقیقاً از چیش خوشش نیومد؟!!!
دوست نسیم: داداشم می‌گه دختره سر و زبون نداره؛ 
همون سری اول که میرن دختره رو ببینن دختره لام تا کام حرف نمی‌زنه!

سری به نشانه‌ی تاسف تکون دادم و پرسیدم تا حالا خودت به قصد ازدواج با یه پسر حرف زدی؟ می‌دونی دخترا هر چه قدرم سر و زبون داشته باشن و بلبل زبون باشن، این جور مواقع لال می‌شن؟! بهش گفتم ببخشیدااااا، به دل نگیری یه وقت، ولی داداشت علی‌رغم تحصیلات و سن و سال و مال و منال بالا خعلی بی‌شعوره!

  • ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پرسید: بچه‌ها؟ به نظرتون بشر از کی تصمیم گرفت دیگه چهار دست و پا راه نره؟ از کی بهش گفتن بشرِ دو پا؟

همه سکوت کرده بودیم

استاد سوالشو یه جور دیگه مطرح کرد: اصن چی شد که بشر به جای ایما و اشاره، از زبانش برای ارتباط استفاده کرد؟

این جور موقع‌ها ترجیح میدم بقیه جواب بدن... ولی خب، کماکان سکوت کرده بودیم و علی‌رغم اینکه نظریه تکامل داروینو قبول نداشتم و منکر این بودم که اجدادمون میمون بوده باشن دستمو بلند کردم و گفتم: شاید از وقتی که فکر کرد دستاشو برای کارای دیگه‌ای لازم داره، برای ساختن، برای نوشتن برای...

از دل و دیده، گرامی‌تر هم

آیا هست؟

- دست،

آری، ز دل و دیده گرامی‌تر:

دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی‌گمان دست گرانقدرتر است

هر چه حاصل کنی از دنیا،

دستاورد است

هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

دست دارد همه را زیر نگین

سلطنت را که شنیده‌ست چنین؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوش‌ترین مایه دلبستگی من با اوست

در فروبسته‌ترین دشواری،

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود، بانگ زدم:

- هیچت ار نیست مخور خون جگر،

دست که هست!

بیستون را یاد آر،

دست‌هایت را بسپار به کار،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است،

دست‌هایی که به هم پیوسته است

به‌یقین، هر که به هر جای، درآید از پای

دست‌هایش بسته است!

دست در دست کسی،

یعنی پیوند دو جان!

دست در دست کسی

یعنی پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،

دانی، دست،

چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست؛

لحظه‌ای چند که از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ 

پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست

دست، گنجینه مهر و هنر است

خواه بر پرده‌ی ساز،

خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره‌ی نقش،

خواه بر دنده‌ی چرخ،

خواه بر دسته‌ی داس،

خواه در یاری نابینایی،

خواه در ساختن فردایی

آنچه آتش به دلم می‌زند، اینک، هر دم

سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده‌است، ولی

دست هامان، نرسیده‌است به هم

+ فریدون مشیری

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


بنده برای اولین بار نشستم پای تلویزیون و دارم سخنان رهبری رو گوش میدم :دی

تکرام میکنم: "برای اولین بار"

از حضّار حاضر در بیت رهبری، به جز خودِ رهبری! روحانی رو می‌شناسم و نیز رفسنجانی

و یکی از استیکرای تلگرام :دی که از اخوی پرسیدم و میگه خاتمی‌ه (اون خاتمی نه هااا، یه خاتمی دیگه)

بقیه چرا همه‌شون انقدر خوابالودن؟!!! خب آقا خسته‌ای نرو جلوی دوربین؛ مگه مجبورت کردن آخه...

جوراب هیچ کدومم سفید نیست!!!

حس افزایش بصیرت بهم دست داده به واقع

میگن طرفدار قطع رابطه با غرب نیستم ولی بدونیم با کی رابطه داریم و

یادمون نره که باهامون چی کار کردن

دنیا به کشوری که غنی و قوی باشه احترام میذاره

موافقم به واقع

به نظرم حرفای خوبی می‌زنن

میشه روشون فکر کرد :دی

یخ کرد... 

شاممو عرض می‌کنم

مامانم یه ساعته داره برای شام صدام میکنه

گشنه ام هم هست تازه

مامانم هم نمیذاره بشقابمو بیارم اینجا :((((

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ عنوان از علیرضا بدیع

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

"بلاک شد :دی"



فیس بوکم خیلی وقته دی‌اکتیوه؛ 

هر از گاهی هر یکی دو ماه یه بار اکانتمو فعال می‌کنم که یه سر به دوستام بزنم و 

بعدش دوباره غیرفعالش می‌کنم

قبلاًها با دیدن یه همچین پیام‌هایی به شدت عصبی می‌شدم و رسماً به هم می‌ریختم!

ولی یه چند وقته نمی‌دونم قوی‌تر شدم و صبرم بیشتر شده یا چی

که بی هیچ ری‌اکشنی سری به نشانه‌ی تاسف تکون می‌دم و به ادامه‌ی زندگیم می‌پردازم!

خدا همه رو هدایت کنه لطفاً!!!

* * *

چند شب پیش دیدم یه چند تا از دوستام عکسای پروفایلشونو عوض کردن و

یاد روزایی افتادم که وقتی اینا عکسشونو عوض می‌کردن، منم یه عکس مشابه عکس اونا میذاشتم

مثلاً یکی عکس بچگیاشو می‌ذاشت و منم عکس بچگیامو می‌ذاشتم و

باهم کل کل می‌کردیم که عکس کدوممون گوگولی و نازتره!

یا مثلاً عکس روی قله‌ی کوه، وسط دریا، توی کویر، سر کلاس، یه عکس متفکرانه، غمگین، شاد...

خب یه نمه (ینی یه ذره) ناراحت شدم که تصمیم گرفتم عکسمو نذارم رو پروفایلم و

یه کوچولو غصه خوردم که دیگه خبری از اون کل کل کردنا نیست

ولی خب وقتی به یه همچون آدمای روانی و مزاحمایی فکر می‌کنم،

یه حس رضایت و خوبی بابت تصمیمم بهم دست میده به واقع!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

"تو را دوست دارمِ" علیرضا قربانی رو که مگی برام فرستاده گوش میدم و 

یاد اون سریالی افتادم که شاید وقتی هنوز خوندن نوشتن بلد نبودم می‌دیدیم

یادم نیست در مورد کی و چی بود و آخرش چی شد...

ولی اسمش یادمه

"به او بگویید دوستش دارم"

و هر هفته که می‌نشستیم پای اون سریال، با خودم فکر می‌کردم خب چرا خودش نمیگه که دوستش داره


  • ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

+ عمران صلاحی


دیروز، استاد شماره10 در مورد تغییر الگوها و شیوه‌های Addressing و naming یا همون خطاب کردن و نامیدن صحبت می‌کرد؛ اینکه در جامعه‌ی ما با پیشینه‌ی مذهبی و به دلیل حیا و عفت، نامیدن شخص به اسم کوچک نیازمند یک ارتباط صمیمانه و نزدیکه؛ ینی لازمه و پیش‌شرط اینکه من یکیو به اسم کوچیک صدا بزنم اینه که رابطه‌ی صمیمانه‌ای باهم داشته باشیم و اگه این فرد، هم‌جنسم نباشه، از نظر عرفی شاید این خطاب صمیمانه صورت خوشی هم نداشته باشه حتی! 
اما در فرهنگ امریکایی این طور نیست و به محض آشنایی، من ماری ام و تو تام یا جو یا جک؛ در حالی که اینجا ممکنه طرف همکارشو بعد از بیست سال هنوز آقا یا خانم فلانی صدا کنه. پس ما دو الگوی کاملاً متفاوت داریم که این الگو در ایران در حال تغییره. اینا رو استادمون که نزدیک 70 سالشه و امریکا درس خونده و یه مدت اونجا بوده می‌گفت و تاکید می‌کرد که امریکا، نه اروپا.

می‌گفت این الگوی غربی کم‌کم داره وارد فرهنگ ما میشه و حتی بچه‌ها پدر و مادراشونو به اسم، صدا می‌زنن؛ در حالی که تا چند سال پیش سنّت ایرانی این اجازه رو به بچه‌ها نمی‌داد که والدین‌شون رو "تو" خطاب قرار بدن و از افعال با شناسه‌های مفرد استفاده کنن.

اون هم‌کلاسیم که معلمه و دختر سیزده چهارده ساله داره تایید کرد و گفت دختر منم من و باباشو به اسم کوچیک صدا می‌کنه و استادمون گفت من هیچ وقت به پدر و مادرم "تو" نگفتم و بچه‌هامم هیچ وقت به من "شما" نگفتن.

استاد داشت الگوهای فرهنگی رو بررسی می‌کرد و تغییر و تحولاتشون رو و عوامل موثر بر این پدیده و من نه سر کلاس جامعه‌شناسی زبان، بلکه سر کلاس ریاضی مهندسی بودم و منتظر استاد و به کسی فکر می‌کردم که بعد از چهار ترم هنوز هیچ دیالوگی باهم نداشتیم... همون که یه روز سر همین کلاس ریاضی مهندسی یهو ازم پرسید "نسرین، تمریناتو نوشتی؟"

وقتی داشت از اون یه سوالی که حل کرده بودم عکس می‌گرفت، تقویممو از کیفم درآوردم و صفحه‌ی اون روزو باز کردم و جلوی سوم اردیبهشت 91 نوشتم: "نسرین" صدام می‌کنه!!!

این اتفاق برای من تازگی داشت و من هر اتفاقی که برام تازگی داشت رو تو تقویمم می‌نوشتم؛ البته مختصر و رمزگونه! مثل همه‌ی اولین‌هایی که تو زندگی‌م اتفاق افتاده. و خب تا اون موقع دیسیپلینم به طرف مقابل این جرئت و جسارت رو نداده بود که انقدر بهم نزدیک بشه و البته من واقف بودم که این مورد، نشان صمیمیت نیست و همون فرهنگ امریکاییه که میگه بی هیچ پیش‌شرطی در برخورد اول، من ماری ام و تو تام یا جو یا جک و انتظار به جایی نبود از کسی که پدر و مادرشو به اسم کوچیک صدا می‌زنه، منو به فامیلی صدا کنه و شاید ماه‌ها طول کشید تا من هم تونستم "تو" خطابش کنم و به اسم کوچیک صدا بزنمش.

همون روز که جزوه‌اش دستم بود و عجله داشتم و باید پسش می‌دادم و برمی‌گشتم. رسیدم همکف و داشت با دوستش پله‌ها رو بالا می‌رفت و خب باید صداش می‌کردم که برگرده عقب و تا اون روز با زیرکی از زیر تمام خطاب قرار دادناش قسر دررفته بودم و تونسته بودم ساعت‌ها باهاش حرف بزنم بدون اینکه متوجه بشه که من هیچ وقت به اسم کوچیک صداش نمی‌کنم

ولی اون روز جزوه به دست دویدم و دم پله‌ها صداش کردم که بایسته و برگرده

قطعاً اون هیچ وقت نرفت تو تقویمش بنویسه که نسرین بالاخره منو به اسم کوچیک صدا کرد

ولی من اون شب اومدم تو تقویمم نوشتم: "بالاخره تونستم!"

  • ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به خانه برگشتیم

با قطار

با نگار

به خاطر سمپاشی خوابگاه باید کمدا و یخچالو کامل تخلیه می‌کردیم و تخت و تشک و پتو و دار و ندارمونو جمع و جور می‌کردیم و وسیله‌هامونو می‌ذاشتیم توی کارتن و چمدون و دوشنبه و سه‌شنبه هم صبح تا عصر کلاس داشتم و خلاصه مصیبتی بود این چند روزی که گذشت.

رئیس شماره2 بالاخره دیروز حقوقمو به حسابم واریز کرد و اگه یادتون باشه قرار بود یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش این کارو انجام بده و بماند که چه جوری بنده رو گذاشت لای منگنه که الّا و للّا! که کارارو تا آخر هفته تحویل بده و دو شبانه روز نخوابیدم و دو شبانه روزِ قبلشم که دوشنبه و سه‌شنبه باشه کلاس داشتم و با چه مصیبتی پنج‌شنبه‌ی دو هفته پیش کارا رو تحویل دادم؛ و مصیبت عظمی (بخوانید عُظما) چکیده‌هاییه که باید تا فردا به رئیس شماره1 تحویل بدم.

دیروز، اومدنی (اومدنی قید زمانه، ینی وقتی داشتیم میومدیم تبریز) چمدون نگار خورد به پای یه دختر بچه و دختره گفت آی پام! نگار عذرخواهی کرد و منم عذرخواهی کردم... تو کیفم یه چند تا خوراکی داشتم برای قطار و دختره رو صداش کردم و گفتم خانوم خوشگله؟ ببخشید که چمدونمون خورد به پات و بیسکوییته رو گرفتم سمتش و لبخند زدم و اونم لبخند زد و گفت ممنون خاله! و من بسی بسیار ذوق‌مند شدم (به یاد این پستِ آنا)

من برای شام کتلت داشتم و نگار، الویه

و من برای شام الویه خوردم و نگار کتلت :دی



هم‌قطارانمون دو تا خانوم ارومیه‌ای بودن که داشتن می‌رفتن تبریز برای عروسشون که ساکن خیابان بهار بودن عیدی ببرن. در مورد خیابان بهار از من و نگار پرسیدن و ما نمی‌شناختیم این خیابونو و از اونجایی که ما اسوه (=الگو، نمونه) ی آدرس دادنیم سکوت کردیم و گفتیم نمی‌شناسیم :دی

بعد از شام و نماز هردومون رفتیم تختای بالایی و تا حدودای یازده در مورد خوابگاه و هم‌اتاقیامون حرف زدیم. من و نگار هم‌مدرسه‌ای بودیم و علاوه بر هم‌رشته‌ای، سال اول کارشناسی هم‌اتاقی هم بودیم و الان با اینکه تو یه دانشگاه نیستیم ولی تو یه خوابگاهیم (فکر کنم تا حالا صد بار گفتم اینو!) 

حدودای یازده بالاخره خوابیدیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااا نماز صبح.

یه ایستگاهی که نمی‌دونیم کدوم ایستگاه بود نگه داشتن و مسئولین قطار یه چیزی گفتن که متوجه نشدیم و سریع شال و کلاه کردیم برای نماز صبح.

پیاده شدیم و هیشششششششکی پیاده نشده بود و سه تن از مأمورین و مسئولین دم در قطار ایستاده بودن و با دیدن ما گفتن خانوم، کجا؟!!

نگار گفت پیاده شدیم برای نماز صبح دیگه

مسئوله گفت هنوز اذانو نگفتن و برای نماز نگه نداشتیم

سوار شدیم و برگشتیم تو کوپه و گوشیمو چک کردم دیدم ساعت یک و نیمه

ینی تا صبح فقط می‌خندیدیماااااااااااااااااا

دیگه دیدم خوابم نمی‌بره، دیتای گوشیمو روشن کردم تلگراممو چک کنم. 

برای رسیدگی به امور مردمی!

یکی میانترم فیلتر داشت، یکی جزوه می‌خواست، یکی تمرین، یکی نرم‌افزار و 

مثلاً چند روز پیش یه همچین مکالمه‌ای داشتم با یکی از هم‌کلاسیام: (این و این)

و از اونجایی که برای اولین بار، کسی قرار نبود بیاد دنبالم با بابای نگار اومدم خونه.

* * *

چند روز پیش برای یه کاری، خانواده به دو قطعه عکس سه در چهارِ من نیاز داشتن و تازه امروز یهو یادم افتاد و

من خطاب به مامانم: عکسام همه‌شون تهران پیش خودم بودن آخه!!!

مامانم: یکی دو تا عکس تو خونه داشتی و اونا رو دادیم

من: کدوم عکس؟

مامانم: همونا که از رو به رو بودن

من: آهان!!!

نیست که عکسای سه در چهارو معمولاً از پشت و سر و نیمرخ می‌گیریم، همین که مامانم گفت اونایی که از روبه‌رو بودن، من فهمیدم کدوما رو میگه :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز صبح دم آسانسور، یکی از مسئولین فرهنگستانو دیدم و از اونجایی که ما 8 تا (با احتساب آقای ط. و خانم م. که انصراف دادن میشیم 10تا)، تنها دانشجویان فرهنگستانیم و از اونجایی که بنده هیچ کدوم از ادیبان سرزمین سبزم ایران رو نمی‌شناسم و تفاوتی بین اساتید و کارمندان از نظر بصری قائل نیستم و از اونجایی که کلاً اهل سلام و احوالپرسی با ملت هم نیستم (بودم، ولی دیگه نیستم) بنابراین مثل درخت از کنار این مسئول محترم رد شدم و رفتم سمت آسانسور که منو از طبقه همکف ببره طبقه اول (خسته بودم سر صبی خب! یه طبقه می‌دونین چند تا پله است؟!)

غرق در افکار افسار گسیخته ام بودم که به ناگاه این مسئوله گفت سلام خانم شباهنگ!

یه کم نگاش کردم و یادم نیومد کجا دیدمش

دوباره نگاش کردم و

خب استادم که نبود و نیست، مسئول آموزش و کتابخونه و کپی و نگهبانم که نیست و 


* * *

تو این شش ماهی که اینجا بودم، فقط دو سه بار از سرویس استفاده کردم؛ شاید چون ترجیح میدم در طی روز آدمای کمتری رو ببینم و تمایلی به آشنایی و ارتباط با ساکنین اینجا ینی فرهنگستان ولو در حد چند دقیقه تو سرویس هم ندارم حتی؛ نه تنها نسبت به ساکنین اینجا، بلکه نسبت به ساکنین خوابگاه یا حتی نویسندگان و خوانندگان فضای مجازی (وبلاگ) هم همین حسِ به من نزدیک نشو بذار تنها باشم رو دارم؛

اوایل ترم اول یکی دو بار با سرویس تا سر کریم خان رفتم که معادل نیمی از مسیرم بود و با یه خانومه که اسمشو هیچ وقت نپرسیدم و تو حوزه ادبیات دفاع مقدس کار می‌کرد آشنا شدم. بار آخر، اواسط پاییز بود و ژاکت به دست سوار اتوبوس شدم (کوچیکتر از اتوبوس و بزرگتر از ون بود البته). هوا انقدر سرد نبود که بپوشم و انقدر هم گرم نبود که همراه خودم برش ندارم.

سوار شدم و دیدم خانوما دوتا دوتا نشستن و آقایون هم یه جوری نشسته بودن که کنار همه شون یه صندلی خالی بود و من باید انتخاب می‌کردم که کنار یکی‌شون بشینم

بدون اینکه سرمو بلند کنم و از نظر سن و سال و ظاهر و باطن تحلیل‌شون کنم کنار آقایی که نزدیک‌ترین صندلی خالی نشسته بود نشستم و تا نشستم آقایی که رو یکی از صندلیای ردیف راست نشسته بود  سر صحبت رو با منی که ردیف چپ بودم باز کرد که سایز ژاکتتون چنده؟

اون روزا همون روزایی بود که کامنتا بسته بود و از نظر روحی رو پیک منفی سینوس زندگیم بودم و سایه‌ی همه، بالاخص هر چی جنس مذکر بودو با تیر می‌زدم به واقع (هنوزم می‌زنم البته :دی) فلذا لبخند سردی نثارش کردم و گفتم اندازه‌ی تن شما نه، ولی شاید به درد دخترتون بخوره و گرفتم سمتش که قابل شما رو نداره

با ذوق زایدالوصفی پرسید وااااای شما از کجا می‌دونستی من یه دختر هم سن و سال شما دارم و منم با لبخندی سردتر از قبل گفتم حدس زدم شما جزو باباهایی باشین که دختر دارن. و به واقع حوصله‌ی حرف زدن نه با ایشون بلکه با هیچ بنی بشری رو نداشتم و از اونجایی که قیافه ام نه شباهتی به اساتید داشت و نه کارمندان و مسئولین و پژوهشگران،

پرسید شما دانشجویی؟

و من یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم نسرین جان، اینم جای پدرت. انقدر بدبین و بداخلاق نباش و با خوشرویی به سوالاش جواب بده (هنوزم در مواجهه با انسان‌ها این تذکر رو به خودم می‌دم ولی خب مثلاً نمیشه جواب اون مزاحم تلفنی رو که شانسی یه شماره می‌گیره و وقتی "بله بفرمایید" یه دختر رو می‌شنوه و اسمس میده عاشق صدات شدم رو با خوش‌رویی داد. جواب چنین پلیدِ دون صفت فرومایه‌ای رو اصن نباید بدی به واقع)

نفس عمیقی کشیدم و گفتم بلی! دانشجوی همین‌جام؛ اصطلاح‌شناسی.

با ذوق زایدالوصف‌تری گفت دختر باهوشی هستین که وقتی سایز ژاکت‌تون رو پرسیدم، معنای کنایی جمله رو گرفتید و گفتید به دردتون نمی‌خوره، در حالی که می‌تونستید یه عدد که همون سایز ژاکت‌تون باشه رو بهم بگید

تو دلم گفتم اتفاقاً مهندس درونم ترجیح میداد یه عدد رو به عنوان جواب سوالت تحویلت بده

لبخند زدم و گفتم دخترتون باید هم‌سن و سال من باشن

گفت دبیرستانیه و عاششششششق ریاضی و هندسه و هر چی میگیم بیا ادبیات بخون گوش نمیده

بهش گفتم اتفاقاً رشته‌ی منم ریاضی بود، اجازه بدید هر چی دوست داره بخونه

یه کم درباره رشته‌های مختلف صحبت کردیم و رسیدیم به اسم دخترش

گفت من دوست داشتم اسمش صبا باشه و من پرسیدم با "س" یا "ص"؟ چون من دو تا دوست دارم یکی سبا و یکی هم صبا و ایشون گفتن دوست داشتم دختر صبا با صاد باشه و مادرش ریحانه رو دوست داشت و تا روزی که دخترم به دنیا اومد با مادرش سر همین موضوع اختلاف نظر داشتیم و حتی یکی از اساتید فرهنگستان صبحانه رو پیشنهاد کردن که ترکیبی از صبا و ریحانه بود.

لبخند زدم و البته لبخندم گرم‌تر از قبل بود؛ 

پرسیدم بالاخره تو شناسنامه‌اش ریحانه‌ست یا صبا؟

گفت ریحانه؛ ولی من دوست داشتم صبا باشه...


دیروز بعد از چند ماه پدر ریحانه رو دوباره دم آسانسور دیدم

ایشون منو شناختن و من متوجه ایشون نشدم

سلام کردن و من نشناختم‌شون

یه کم نگاش کردم و یادم نیومد کجا دیدمش

دوباره نگاش کردم و

خب استادم که نبود و نیست، مسئول آموزش و کتابخونه و کپی و نگهبانم که نیست و 

آهاااااااااااااااان!

من: "سلام آقای امممممم بابای صبحانه امممم نه بابای صبا خانوم یاااااا ریحانه... بابای ریحانه! خوب هستین؟ ریحانه جان خوبن؟"


* * *

همیشه تو کیفم یه چند تا نسکافه و تی‌بگ (چای کیسه‌ای) دارم و اینا اجزای لاینفک کیفم هستن. تاکید می‌کنم "همیشه"

صبح کیفمو عوض کردم و با خودم گفتم چه کاریه بارمو سنگین می‌کنم و به هوای اینکه تو فرهنگستان، تو اتاقمون (اتاق ارشدها) چای و نسکافه هست، گذاشتمشون خوابگاه و الان اومدم دیدم هم چای و هم نسکافه‌مون تموم شده!

هیچی دیگه؛ دارم آب جوش می‌خورم!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تایم استراحت بین کلاسا، بچه‌ها داشتن در مورد جزوه‌های استاد شماره10 صحبت می‌کردن و یکی از بچه‌ها برگشت بهم گفت تو به استاد بگو جزوه‌هاشو بهمون بده و یکی دیگه از بچه‌ها گفت وقتی نمیده چرا بخوایم ازش!!!

یکی از بچه‌ها خطاب به من: تو مهارت "نه" شنیدن داری؛ ترم پیش یادته تمرین می‌کردی یه چیزیو بخوای و به دست نیاری؟ میشه یه امتحانی بکنی؟ شاید جزوه‌هاشو بهت داد! نداد هم طوری نمیشه؛ محکم‌تر میشی

* * *

یه زبان‌شناس هست به اسم ووستر که مهندس برق بوده؛

هر موقع اساتید راجع به اون حرف می‌زنن، ملت منو نگاه می‌کنن.

امروز استاد شماره8 می‌گفت ان‌شاءالله خدا شما رو به مقام ووستر برسونه. 

ظاهراً مقام والایی در حوزه‌ی زبان‌شناسی داره و آدم مهمی بوده!

برای این کلاس اصطلاح‌شناسی، سه تا استاد میان سر کلاس. استاد شماره3 هم همیشه باهاشون میاد تا دم در کلاس و این سه تا میان تو و اونم باهاشون خدافظی میکنه و به مام سلام میده و میره.

امروز اولِ جلسه استاد شماره8 ازمون خواست یه گروه تلگرامی درست کنیم و اساتیدم ادد کنیم و یکی از ما ایمیلمون رو بهشون بدیم که به عنوان نماینده با اساتید در ارتباط باشه و فایل‌های ارسالی رو برسونه دست بچه‌ها.

کلاس که تموم شد، ملت شال و کلاه کردن برن و اصن تلگرام و گروه و شماره و ادد یادشون رفت

دم در اساتیدو خفت کردم که شماره و ایمیلشون رو بگیرم

استاد شماره9 خندید و گفت به ایشون میگن مهندس!!!

استاد شماره8 هم تایید کرد و گفت خانم مهندس حواسش بیشتر از بقیه جمع‌ه و 

همون‌جا دم در منو به مقام نمایندگی کلاس منصوب کردن

الانم اددشون کردم تو گروه و 


این خانوم م. همونه که انصراف داده و دیگه نمیاد سر کلاس

ولی هنوز تو گروه تلگرامه! (خالق کاراکتر مراد)

مکالمه من و آقای پ. به صورت پی وی در حین ادد کردن اساتید: 



میگم اگه یه روز خواستین از از زندگی‌نامه‌ام فیلم درست کنین، اون سکانسی که استاد شماره7 داره نرم‌کام و سخت‌کام رو توضیح میده و اونجایی که نمی‌تونم دستگاه گفتارو تو جزوه‌ام بکشم و میاد بالا سرم و میگه بده برات بکشم؛ 
خب؟
اونجا یه فلش بک بزنین سر کلاس کنترل خطی دکتر ن.، اونجایی که با یه تست اختلاف فاز و زاویه، پایداری و ناپایداری سیستم رو تعیین می‌کردیم، اونجا که جلسه تموم میشه و جلسه آخرم بود اتفاقاً، اونجا که میگه کسی اشکالی ابهامی نداره و میرم و میگم اون زاویه رو نشونم بده و میگه بده برات بکشم؛

اون روز اتوده رو یه جوری گرفتم سمتش که دستم به دستش نخوره و اونم یه جوری گرفت که اتودم افتاد رو میزش و برداشت زاویه رو نشونم داد...

بعدش فلش بک بزنین اردوی کویر و اون نیروگاه تولید برق نزدیک ورزنه، همون‌جایی که یه چند ساعت برای بازدید و شام و نماز نگه داشتن و دوربینو ببرین تو اون اتاق کوچیکی که اختصاص داده بودن برای نماز و پسرا و دختر قاطی هم نماز می‌خوندن؛ اونجایی که نمازم تموم میشه و به دوستم میگم ما باید پشت سر آقایون نماز بخونیم و میگه نمی‌دونستم؛ اونجایی که دارم کفشامو می‌پوشم و همون استاده که اون روز زاویه رو نشونم داد میاد تو برای نماز؛ همون استادی که یه عمر اون ور آب بوده و خط فارسی‌ش به قول خودش مثل خط بچه‌های کلاس اوله

بعدش فلش بک بزنین و برگردین سر کلاس آواشناسی و سر کلاس استاد شماره7 و نرم‌کام و سخت‌کام و یه جوری به بیننده بفهمونین دلم تنگ شده برای اون روزا

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


دیروز یکی از اعضا اخراج شد و جناب رئیس به بقیه دستور دادن گروه رو ترک کنیم و منی که تو عمرم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم و دقیقاً به همین دلیل هنوز وایبر رو لپ‌تاپ و گوشیم نصبه که مکالماتم پاک نشه و تاکید می‌کنم هیچ متنی رو تا حالا و تکرار می‌کنم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم تاکنون؛ منی که از دفتر نقاشیای قبل از مدرسه تا جزوه‌های ترم پیشمو دارم هنوز و نگهشون داشتم و حتی بسته‌های چیپس و پفکامو!!!، علی‌رغم میل باطنیم (دقت کنید که رغم با "غ" نوشته میشه) مجبور شدم گروه رو حذف کنم و بیام بیرون و خلاصه خعلی حالم گرفته شد زین بابت! 

چند وقت پیش، تو همین گروه کاری:



یادمه اول یا دوم ابتدائی یه درسی داشتیم به اسم جمله‌سازی؛
معلوم نیست چه جوری پاس کردم اون درسو :دی
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چگونه نه راه پس داشته باشیم نه راه پیش؟

چگونه مثل خر توی گِل گیر کنیم؟ 

چگونه به غلط کردن بیافتیم؟



و من این ترم 5 تا درس 2 واحدی دارم و به عبارتی 10 واحد

یه مقاله باید بنویسم در مورد زبان و مهاجرت

یه تحقیق میدانی و یه کنفرانس راجع به همین مقوله

و میانترم‌ها و ارائه‌های متعدد برای تک‌تک درس‌ها

و نیز پروپوزال!

+

***

دیروز تو مترو، یه خانومه که واگن بانوان نشسته بود، اومد قسمت آقایون و (من سمت آقایون بودم) گفت مَمَّد پنج تومن بده از این خانومه... متوجه نشدم چی می‌خواست از دست‌فروش مترو بخره (فروشنده، واگن خانوما بود)، ممّد گفت اگه دو تا می‌خری ده تومن بدم و زنه گفت نه یه دونه واسم کافیه. پنج تومنو گرفت و رفت.

و منی که سخته برام صرفِ فعل "نداشتن" و "خواستن"؛ شاید هیچ وقت دلم نمی‌خواست جای زن ممَد بودم. منی که به لطف پدر و مادرم همیشه انقدری داشتم که دستم به جیب خودم باشه و همیشه خودشون بهم دادن قبل از اینکه ازشون بخوام و قبل از اینکه به مرحله‌ی "خواستن" برسم؛

ولی امشب، من، همون منی که وحشت دارم از صرفِ همین فعل خواستن، همون من، امشب غبطه می‌خورم به آرامش زن ممّد که کاش منم هر بار که هوس خرید می‌کردم از ممّد می‌خواستم 5 تومن بهم بده و به جاش هیچ وقت این فشار روحی روانی رو نداشتم، کیفم و جیبم و حسابم خالی بود، اصلاً نبود؛ ولی عوضش سرمو راحت می‌ذاشتم روی بالش و بدون اضطراب و دغدغه‌ی استاد و رئیس و همکار، چند ساعت، فقط چند ساعت بیشتر می‌خوابیدم...

به قول دلنگون: مرد باید مرد باشد و زن باید زن باشد.
  • ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

در زد و اومد تو و با ناامیدی پرسید: "اینجا احیاناً کسی پرگار داره؟"


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ادامه پست 729

کتابه دیشب تموم شد و منِ کتاب نخون، راضی بودم از وقتی که برای خوندنش صرف کردم.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تابستونِ دو سال پیش، ماه رمضون، یکی دو ماه رفتم یه شرکت مخابراتی تو شهر خودمون برای پاس کردن درسی به نام کارآموزی؛ که به صورت مبسوط در جریان خاطراتش هستید...

عصر که خسته و درب و داغون برمی‌گشتم خونه، خلق و خویی بس نیکو داشتم که در قالب کلمات نمی‌گنجد. ماه رمضونم بود و اصن یه وضعی!!! حتی یادمه یه پست گذاشتم و یه چیزی با این مضمون نوشتم که این آقایونی که میرن سر کار و وقتی برمی‌گردن مدام غر میزنن که خسته‌ایم و هوا گرمه یا سرده یا ترافیکه و اون دسته از عزیزانی که انتظار دارن وقتی میرسن خونه شام یا ناهارشون آماده باشه و یه آبمیوه‌ای، چایی، قهوه‌ای براشون بیارن انتظار به جایی دارن و حق میدم بهشون.

این دو ماهی که اینجا، تهران می‌رفتم سر کار (هنوزم میرم البته؛ ولی خب غیرحضوری) این دو ماهی که گذشت با اون کارآموزی دو سال پیش یه فرقایی داشت و اولین تفاوتش این بود که وقتی خسته و درب و داغون می‌رسیدم خوابگاه کسی نبود نازمو بکشه، غذای آماده جلوم بذاره و بگه خب! تعریف کن ببینم چی شد، چه طور بود...

حوصله و وقت آزاد کافی نه برای خودم داشتم نه دیگران، سر چیزای بی‌خود و بی‌اهمیت با هم‌اتاقیامم بحثم میشد و مکالمات تلفنی‌م با خانواده در حد سلام خوبی خوبم خداحافظ بود و از اینکه کسی یازده به بعد بهم زنگ بزنه ناراحت و گاهی حتی عصبانی می‌شدم و انقدر خسته بودم که به وبلاگم هم نمی‌تونستم پناه بیارم...

دنبال یکی بودم که فقط درکم کنه؛ بفهمه که دیر خوابیدم و کله‌ی سحر رفتم دانشگاه و از اونجا سر کار و شاید حتی ناهار هم نخوردم؛ یه موقع نایِ خرید کردن نداشتم؛ اگر هم خرید می‌کردم نایِ غذا درست کردن نبود و اگر هم درست می‌کردم از شدت خستگی نای خوردنشو نداشتم.

موقع ثبت نام هم نرفته بودم سراغ کارای اداری برای گرفتن غذای خوابگاه و به مامانم هم گفته بودم غذا نفرسته و غذا نیارم و خودم درست کنم و خلاصه دهنم سرویسِ سرویس بود به واقع!!! سیستم خوابگاه این جوریه که غذاهارو می‌ریزن تو ظرف یه بار مصرف و میارن میذارن رو یه میز کنار پله‌ها و ملت میرن برمی‌دارن و البته ممکنه به سرقت هم بره حتی!

هر از گاهی تنها برمی‌گشتم خوابگاه و هر از گاهی با نگار. ینی روزایی که والیبال داشت و شریف بود باهم برمی‌گشتیم؛ چند وقت پیش نگار یه سر رفت تبریز و وقتی برگشت خوابگاه از خونه‌شون غذا آورده بود. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) نگار غذاشو از رو اون میز کنار پله‌ها برداشت و گفت از خونه غذا آوردم و نمی‌خوامش و بمونه برای یکی که غذا نداره...

شام، عدس پلو بود و منم عدس پلو دوست ندارم :دی ازش گرفتم و گفتم ینی الان از من مستحق‌تر هم هست مگه؟ 

روز بعد، ینی شب بعد قیمه بود و من قیمه هم دوست ندارم، ینی کلاً حبوبات دوست ندارم. اون شبم قیمه رو آورد داد بهم و گفت من بازم غذا دارم و نمیخوام. یه کم خورشت درست کردم و برنجشو خوردم و قیمه‌هه موند (چون لپه هم دوست ندارم) و دو روز بعد برنج درست کردم و قیمه رو هم خوردم :دی

ناگفته نماند که برنج هم دوست ندارم حتی!

هفته‌ی بعد افتادم رو غلطک و روال کار اومد دستم؛ ولی با شروع شدن ترم جدید و کلاسام، بازم عنان کارو از دست دادم و اون هفته هم نسیم غذاهاشو باهام نصف می‌کرد ولی خب معده‌ام اصن با غذای خوابگاه سازگار نیست و نبود و نخواهد بود.


صبح لباسامو انداختم تو لباسشویی و اومدم رو تختم دراز کشیدم و به این فکر می‌کردم که خب یکی باید باشه که الان بره یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه بگیره و به واقع نایِ از تخت پایین اومدنو نداشتم و دل‌پیچه و دل‌درد چنان بر من مستولی شده بود که دعوت دخترخاله‌ی بابا به صرف ناهار و حتی شام رو رد کرده بودم و کماکان به این فکر می‌کردم که چرا کسی نیست بره یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه برام بگیره

برای تلطیف فضای ذهنم بلند شدم موهامو شونه کنم و نگارو تو راه‌پله‌ها دیدم که داشت می‌رفت ناهارشو بگیره

برگشت و ظرفو گرفت سمت من و گفت من امروز نمی‌تونم ناهار بخورم؛ روزه‌ام :)

دوباره اومدم رو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که درسته که کسی نیست بره برام یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه بگیره، ولی خب یکی هست که دوست دارم برای افطار مهمونش کنم :)

بلند شدم رفتم خرید


+ یادی از گذشته‌ها (روز اول ترم اول ارشد)

+ دیالوگ من و مامان (فقط خانوما میتونن بخونن و رمزش مدل ساعتمه)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تفلّدت مبارک عجقم!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد: Reza resembles his brother مجهول نداره 

نمی‌تونیم بگیم His brother resembled by Reza

چون شبیه بودن از نوع کنشی و اِرادی نیست، دست خودت نیست، ایستاست؛ پس مجهول نمیشه.

مثل دوست داشتن. Reza likes his brother اینم مجهول نداره

نمیشه گفت His brother is liked by Reza

من: ولی خودتون تو کتابتون "دوست داشته شدن توسطِ" رو مثال زدید.

استاد: اون دوست داشتن نیست؛ عشق‌ه , عشق ارادیه؛ volition هست. پس میشه مجهول ساخت.

John loves Mary. Mary is loved by John

من: عشق ارادی نیست

استاد: هست

من: نیست

استاد: هست


سرمو به نشانه‌ی تایید انداختم پایین و زیر لب گفتم: نیست...

* عنوان از حافظ
  • ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چه قدر؟

انقدر:


هنوز نمره‌های ترم قبلمون تایید نهایی نشده

رئیس درگیر انتخابات بود و فرصت نمی‌کرد امضاشون کنه...



حس خوبیه وقتی تنها خواننده‌ی یه وبلاگی... خیلی حس خوبیه! خیلی هااااا! خیلی!

نویسنده‌اش هم دختره به واقع!

و نیز حس خوبیه وقتی تو گروه درسی، یه همچین پیام تبریکی دریافت می‌کنی:



امروز با نسیم و سایر دوستان، 7 صبح خوابگاه رو به مقصد شهید بهشتی ترک گفتم که صرفاً و صرفاً برم مجوز خوابگاه رو بگیرم و وقتی می‌گم صرفاً برای این کار رفتم، ینی واقعاً صرفاً برای همین کار رفتم! هزینه‌شو که معادل دو، دو و نیم برابر هزینه‌ی بقیه دانشجوهاست، یه ماه پیش پرداخت کرده بودم و مجوز اسکان داشتم؛ ولی شخصاً خودم باید می‌رفتم اون برگه رو تحویل می‌گرفتم ازشون و به دوستام یا هم‌اتاقیام نمی‌دادن اون برگه‌ی کوفتی رو. بدمسیرم هست این شهید بهشتی و منم که اصن دانشجوی بهشتی نیستم و بنا به درخواست جناب آهنگر دادگر صرفاً و صرفاً از خوابگاهشون مستفیض میشم؛ چون رشته‌ی من به دلیل جدید بودن، خوابگاه نداشت و موقع مصاحبه گفته بودم خوابگاه ندین نمیام و اینا رو میگم که اونایی که جدیدن نپرسن که اعصاب ضعیف من خط خطی نشه.


8 صبح – بوفه‌ی دانشکده حقوق - شهید بهشتی

من و نگار و فاطمه و ناهید (اینا همه‌شون برقی‌ان)

(نگار همون هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ای و حتی هم‌اتاقی سال اول کارشناسیمه)


بنده همین که به سن قانونی رسیدم، علی‌رغم میل باطنی والدینم عضو گروه پیوند اعضا شدم که اگه یه موقع خدای نکرده یه جوری مُردم که اعضای بدنم به درد بقیه بخوره، مستفیدشون کنم (از استفاده میاد؛ ینی همون مستفیض‌شون کنم). البته قلبم یه خورده شکسته و شاید به درد نخوره ولی خب پاک پاکه! چشمامم همین طور؛ نمیگم فیلمای بد، بد ندیدماااااااااااااا، ولی از وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینم دیگه ندیدم. حتی آهنگای بد، بد هم دیگه گوش نمی‌دم. شمام می‌تونین از این تصمیما بگیرین؛ سخته ولی غیرممکن نیست. نمی‌دونم معده رو هم میشه پیوند زد یا نه؛ ولی معده‌ام خدایی به درد کسی نمی‌خوره. دندونامم همین طور! همه‌شون یا عصب کشی شدن یا ترمیم :دی این سمت چپی دندونای قبل از کنکور و بیفور شریفه و این سمت راستیه افتر شریف و افتر زندگی خوابگاهی و تغذیه نامناسب!!! اون دندون عقل بالا سمت چپم هم عمل نکردم دیگه. قرار بود بعد از کنکور کارشناسیم عمل کنم :))))



بالاخره چند روز پیش یهویی رفتم کارت اهدای عضومو بگیرم و البته خیلی وقته کارته رو دارم ولی تحویل نگرفته‌بودم؛ ظاهراً قانون جدیدشون اینه که کارت اهدا رو با کارت بانک ملی یکی می‌کنن و باید بانک ملی حساب داشته باشی که من داشتم و چون شماره کارتمو داده بودم به رئیس شماره1 برای حقوق و اینا، گفتم فعلاً دست نگه دارن و قبلی رو باطل نکنن تا حقوقم واریز بشه و بعدش کارت جدید رو که همون کارت اهدای عضوم هم بود صادر کنن.

خلاصه امروز رفتم برای تحویل کارت جدید و سوزوندن کارت قبلی و موقع نوشتن آدرس و کد پستی، شماره خونه رو نوشتم و آدرس خوابگاه فعلی و کدپستی خوابگاه سابق!!! 600تا تک تومنی وجه رایج مملکت رو هم به خاطر استعلام ازم گرفتن.

کارمنده پرسید رشته‌ات چیه و تو دلم گفتم یا خودِ خدا!!! حالا چه جوری حالیش کنم ترمینولوژی چیه و الکی گفتم مترجمی زبان و زبان تخصصی! شانسم که ندارم! یارو برگشت گفت منم ارشد زبانم و یه مقاله نوشتم و بیا بخون نظرتو بگو و کتابایی که به نظرت به دردم می‌خوره رو معرفی کن! 

یارو بیست سال پیش لیسانس گرفته بود و رو مقاله‌اش هم که به واقع خلاصه‌ی یه کتاب بود نوشته بود دانشجوی دانشگاه آزاد!!! واضح و مبرهن بود که با پول و بدون کنکور و صرفاً برای ارتقاء شغلی و حقوقی رفته دانشگاه و منم هر چی کتاب بی‌ربط و با ربط به ذهنم رسید تو یه برگه نوشتم و تحویلش دادم که بره بخونه!!!  مقاله رو هم ندیده و نخونده گفتم عالیه!!! موفق باشید...

یه دستگاه نظر سنجی هم کنار دست همه‌ی کارمندا بود که گزینه‌های خوب و متوسط و ضعیف داشت برای سرعت و برخورد و راهنمایی و اینا و از اونجایی که یه ساعت کارمو لفت دادن و سوالات بی‌جا ازم پرسیدن، از طریق همون سامانه و گزینه‌ها شستم‌شون و پهن‌شون کردم رو بند و تا الانا دیگه فکر کنم خشک شده باشن.

عصر به نسیم میگم چشات خیلی خوشگله؛ بیا برو تو هم از این کارتا بگیر که بعد از مرگت بازم چشاتو داشته باشیم

میگه نه! من نمی‌خوام ناقص برم تو قبر!

میگم چه فرقی داره؛ موشا و سوسکا که بالاخره می‌خورنت؛ بالاخره که تجزیه میشی!

بعد کارتمو نشونش دادم

می‌ترسید از کارتم!!! :دی



یه استاد فیزیک هست تو شریف که میگن خیلی خفنه و تو فرهنگستانم استاده. احتمالاً یه درس هم باهاش داشته باشیم و احتمالاً پایان‌نامه‌مو با همین بشر بردارم. گزینه‌ی بعدی‌م هم برای پایان‌نامه و استاد راهنما آهنگر دادگره؛ و هیچ بنی بشری با این دو تن پایان‌نامه برنمی‌داره. معاون آموزشی‌مون تعریف می‌کرد که این استاد فیزیکه که قراره استادمون بشه یه روز لیست بچه‌ها رو می‌گیره و اسم منو که می‌بینه میگه عه! این شریفیه!!! این هم‌ولایتی خودمه و مشتاق دیدار همیم خلاصه!!!

دو هفته پیش، معاون دانشکده‌مون یه لیست آورد سر کلاس که اسامی و قیمت یه سری کتاب بود که با پنجاه درصد تخفیف می‌فروشیم و بیاین بخرین. فرهنگ‌نامه و دانشنامه و دیکشنری و اینا بود و منم کلاً علاقه‌ای به کتاب کاغذی ندارم و ترجیح میدم همه‌چی آنلاین یا پی‌دی‌اف باشه. فقط برای یکی از کتابا درخواست دادم.

سه‌شنبه تایم استراحت بین کلاسا داشتم کارای رئیس شماره2 رو انجام می‌دادم و (همون تصویر بالا که یه کیک هم کنارمه) معاون آموزشی دوباره اومد که کی مجله و کتاب‌های فلان و فلان و فلان رو نخواسته و گفتم من و یه کم نگام کرد و گفت رایگانه هااااا

یه کم همدیگه رو نگاه کردیم و گفت نمی‌خوای؟

گفتم خب لازمشون ندارم!

خندید و گفت از ما گفتن بود، خواه پند گیر خواه ملال و رفت...

خب وقتی لازمشون ندارم چرا بگیرم آخه!!! اونم کتاب مرجع که تو هر کتابخونه‌ای هست

مجله بخون هم نیستم!!! حتی اگه یه پولی هم رو کتابا می‌ذاشت میداد بازم نمی‌گرفتم!!!


اینجا احتمالاً خونه‌مونه و این بچه هم احتمالاً بچه‌ی منه که داره وبلاگ مامانشو می‌خونه؛


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
همه‌مون خلق و خوهای خاصی داریم که از بقیه متمایزمون می‌کنه و شخصیتمونو می‌سازه. تو هم ویژگی‌هایی داری که ماها نداریم یا انقدری که تو داری نداریم. دقیق، کنجکاو، منظم، پیگیر و سریش برای پیدا کردن جواب سوالی که دنبالشی و [خندیدم. خندید و گفت:] جدی میگم، زود خسته نمیشی، حواست به کارای خودت و کارای ماها هست، دیر با آدم صمیمی میشی، خیلی دیر؛ با این همه مهربونی. خیلی مهربونی، برای همه مهربونی؛ با اونایی که ازشون دلخوری هم مهربونی. [چند بار به این صفتِ مهربونی تاکید کرد و گفت:] ولی بین همه‌ی اینا، صداقت عجیبی داری که راستگوییِ صرف نیست، یه رفتار خاصی که آدم می‌تونه بهت اعتماد کنه. "رابطه‌ات با آدما صادقانه است." [اینا رو معصومه، هم‌کلاسی ارشدم می‌گفت. خندیدم و گفتم چه خوب تو این مدت شناختی منو.]

* * *

گاهی من تنها کسی بودم که از بیماری یا اعتیاد یا مشکل خانوادگی فلانی خبر داشتم. از درگیری‌هایی که با پدر و مادرش داشت یا والدینش باهم داشتن و گاهی جزو همه بودم؛ همه‌ای که می‌دونستن و من هم می‌دونستم. و هیچ وقت از کسی نپرسیدم و نمی‌پرسم فلانی که باهاش رابطه داری اسمش چیه و چه شکلیه و چی کاره است و چی می‌خونه و سطح رابطه‌تون در چه حدیه؛ نمی‌پرسم چون هستند کسانی که به این امور رسیدگی کنن و مورد تجزیه و تحلیل قرار بدن. تنها سوالی که ذهنمو درگیر می‌کنه و گاهی ازشون می‌پرسم و اتفاقاً صادقانه جواب میدن اینه که کیا از این رابطه‌تون خبر دارن که خب جواب اغلب‌شون اینه که یه چند نفر از دوستان. به ندرت شنیدم خانواده‌هاشون هم مطلع باشن و از وقتی "مشاور" به دوستم که در شرف ازدواج بود گفت به شوهرت نگو دوست‌پسر داشتی، از اون موقع به هم‌جنس خودم هم اعتماد ندارم چه برسه به ناهمجنسی که دنیا دنیا باهاش فاصله دارم.

از من و دوستم در مورد لباسش پرسید که نظرتون چیه و اینو بپوشم یا نه و وقتی فهمیدم برای یه مهمونی مختلط قراره همچون لباسیو بپوشه، مغزم انقدر داغ کرده بود که تو چله‌ی زمستون یه ساعت زیر دوش آب سرد بودم که حالم بیاد سر جاش. موقع رد شدن از جلوی نگهبانی چادر سرش می‌کرد و عصر می‌رفت و صبح برمی‌گشت و می‌گفت سر از تنم جدا می‌کنن اگه بفهمن کجا میرم و اگه خانواده‌اش زنگ می‌زدن و سراغشو می‌گرفتن باید می‌گفتیم خوابیده یا رفته با دوستش درس بخونه و البته نمی‌گفتیم. 

شاید خوابگاه یکی از رازآلودترین مکان‌های دنیا باشه. شاید آدما هر چی رازهاشون بزرگتر باشه، مجبور بشن دروغ‌های بیشتری بگن. هم‌اتاقی دوستم تن‌فروشی می‌کرد؛ (معادل دیگه‌ای برای کارش ندارم) و نه تنها براش مهم نبود که بقیه از این موضوعِ به نظر من کثیف، مطلع باشن، بلکه کارش رو با طلاق والدینش توجیه می‌کرد و شغلش رو، تاکید می‌کنم شغلش رو یک راز نمی‌دونست و دلیلی برای پنهان کردنش نداشت. در حالی که همین موضوع طلاق هم حتی برای برخی می‌تونه یک راز باشه، طلاق می‌تونه موضوعی باشه که از نزدیک‌ترین دوستان هم پنهانش کنی.

همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم. سابقه‌ی بیماری، سابقه‌ی اعتیاد، یه تجربه‌ی تلخ، یه حادثه‌ی دردناک، حتی شغل و موجودی حساب بانکی و معدل و نامِ واقعی و اصل یا بدل بودن جواهرات هم می‌تونه یه راز باشه. موضوعی که از دیگران پنهان بشه یه رازه؛ حتی احساساتمون و هر چیزی که نخوایم همه بدونن. پس همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم که بالطّبع درجه‌ی اهمیت‌شون متفاوته و گاهی اجازه می‌دیم بعضی از نزدیک‌ترین‌ها توی دونستن اون راز، سهیم باشن. با این همه، موضوعی که برای من یه رازه شاید برای دیگری یه اتفاق پیش پا افتاده باشه. 

یه دوستی که پدرِش، دوست پدرم بود و خانواده‌ی فوق‌العاده متدین و مذهبی داشت. یهو نه چادرش رو که همه چیو گذاشت کنار و دوست دیگرم، پدرِش آشنای همکار بابا بود و به خاطر مشروب از خوابگاه اخراج شد و هر موقع بابای از همه چی بی‌خبرم می‌پرسید از فلانی و فلانی چه خبر، می‌گفتم خوبن و من نه تنها به خانواده‌ی خودم نمی‌تونستم این موضوع رو بگم، بلکه بقیه‌ی دوستان هم خبر نداشتن و شاید دلم می‌خواست به احترام رفاقتمون تو چشم بقیه هنوز خوب بمونن و فکر می‌کردم آبروی اونا آبروی منه.

اونا خوب موندن و این من بودم که هر روز باید "از اونا یاد بگیر که چه قدر خوبن" رو می‌شنیدم و چیزی نمی‌گفتم و اگه ازشون جدا می‌شدم، محکوم می‌شدم به ناسازگاری! نه این، که حتی به هم خوردن "موضوعی" رو گردن گرفتم تا اون آدم، تو ذهن پدرم خوب بمونه و هر بار متهم شدم به ناسازگاری با آدما. به اینکه همیشه مشکل از من و رفتارهای منه و هر بار سکوت کردم تا اون آدم و اون فلانی‌ها خوب و بی‌مشکل بمونن.

همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم. موضوعی که از دیگران پنهان بشه یه رازه؛ حتی احساساتمون و هر چیزی که نخوایم همه بدونن؛ که بالطّبع درجه‌ی اهمیت‌شون متفاوته و گاهی اجازه می‌دیم بعضی از نزدیک‌ترین‌ها توی دونستن اون راز، سهیم باشن.

وقتی یکی رازشو بهتون نمی‌گه لابد شرایطشو ندارین و لابد وقتش نرسیده که بدونین. این به معنی بی‌صداقتی نیست؛ بی‌صداقتی ینی اونی نباشی که هستی، ینی پیام‌هاتو بعد از دریافت و ارسال پاک کنی و اسم هم‌کلاسیا و دوستای پسرتو سارا و مریم سیو کنی، بی‌صداقتی ینی بری مهمونی و بگی کتابخونه بودم ینی...
  • ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فیلم و عکس شباهنگ (اهواز) و پیتزا همبرگر شباهنگ (شیراز) و

علاوه بر انتشارات شباهنگ، نزدیک خونه‌ی فریال اینا تاکسی تلفنی شباهنگم زدم و

اکنون در رشت:



این عکسم چند ماه پیش یکی از شماها برام فرستادید که شرمم باد یادم نیست کدومتون

هر کی بوده بیاد خودشو معرفی کنه و کارت صدآفرینشو بگیره :دی

نمی‌دونم جلبک بود یا نه ولی مطمئنم جلبک یکی از همینارو تو اتاقش داره (+)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


دیشب دلنیا این عکسو برام می‌فرسته و ضمن نشون دادن ارادتش به شیخ و اذعان به اعتیادش زیر عکسه می‌نویسه: "خودتو نوشته هات خیلی کصافطین" و حالا منِ کصافط :دی اومدم نشستم تو سایت ارشدای برق شهید بهشتی و پنلم رو باز کردم و با 14 تا پست جدید مواجه شدم و وقتی روی گزینه چهارم کلیک کردم یادم افتاد یه بنده‌خدایی می‌گفت ما ممکنه دوست صمیمیِ کسی باشیم که دوست صمیمی‌مون نیست و یا حتی دوستِ صمیمیِ دوستِ صمیمی‌مون نباشیم... همه‌ی ما ممکنه وبلاگ‌هایی رو دنبال کنیم که دنبالمون نمی‌کنن؛ وبلاگ‌هایی که اولین ستاره‌ی زردی هستن که می‌خونیمشون و خاموش میشن...



  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

با اینکه اصلاً و ابداً آدم سخت‌گیری نیستم ولی به شدت به رول‌ها یا همون اصول و قواعد پایبندم

هر چند تو عمر بیست و سه سال و نه ماه و اندی‌م، فقط دو بار به رساله توضیح المسائل مراجعه کردم

یکی برای حکم آدامس جویدن موقع نماز!

یکی هم برای حکمِ گرفتن هدیه از نامحرم که نوشته بود اگه لزومی نداشته باشه جایز نیست و نگرفتیم

ینی اون سه تای قبلیو خودم نمی‌خواستم بگیرم و نگرفتم ینی هم می‌خواستم هم نمی‌خواستم

ولی این چهارمیو می‌خواستم و چون می‌خواستم رجوع به آراء همکارانم کردم و دیدم میگن نگیر و نگرفتم

علی ایُ حال همه‌ی احکامو حفظم و مدرک اجتهادمو که بگیرم خودمم فتوا میدم حتی!

اتاق ما متشکل از 4 نفره و از یه ترک و سه کُردِ دوتاش سنّی و یکیش شیعه تشکیل شده

که از این چهار نفر یکی‌شون به حجاب اعتقاد داره سه تاشون نه،

دو تا از اون سه تا به نماز اعتقاد دارن یکی‌شون نه،

یکی از اون دو تا به نماز بدون وضو اعتقاد داره و نمازاشو 5 بار میخونه و عجیب آنکه قضا هم نمیشه! 

ولی خب با لاک وضو می‌گیره و دوست دیگرمون خدا رو شکر با نماز اوکیه

ولی همه رو یه جا به صورت 17 رکعتی می‌خونه! 

زیارت عاشورا هم می‌خونه

جاتون خالی همین الانم داره عربی می‌رقصه :))))

تازه خودم ثبت نامش کردم برای کلاس رقص و کمربند رقصشم خودم گرفتم براش :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح نسیم برد ظرفای شام و ناهار روز قبل خودش و اون دو تا هم‌اتاقی دیگه رو بشوره و من ظرفامو خودم به موقع شسته بودم به واقع! از این فداکاریام بلد نیستم ظرفای یکی دیگه رو بشورم!

تا این بره آشپزخونه، آرد و شیر و شکر و تخم‌مرغو ریختم تو یه کاسه و همزنان رفتم آشپزخونه (همزنان قید حالته؛ ینی در حالی که داشتم هم می‌زدم. مثل برگشتنی که قید زمان بود به معنی وقتی داشتم برمی‌گشتم) رسیدم دیدم نسیم ظرفارو می‌شوره و خانوم ت.، شایدم ط.!!! غرزنان (اینم قید حالته) داره گازو پاک می‌کنه. آقا این بنده خدا تا منو دید چنان که گویی داغ دلش تازه شده باشه، شروع کرد به ناله و نفرین اونایی که گازو کثیف کردن که "چه وضعشه و یه کم رعایت حال منم بکنین و اصن ایشالا گیر مادرشوهری بیافتین که هر روز گازو بده پاک کنین به حق پنج تن و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و دوازده امام!!!"

نسیم: ایشّالا (این شین‌ش رو کشیده و مشدد گفت)

گفتم آقا چرا نفرین می‌کنین، من کی گازو کثیف کردم آخه؟!

خانومه: تو رو نمی‌گم که!!! هر کی این گازو کثیف کرده رو می‌گم! ایشالا به حق پنج تن گیر یه مادرشوهری بیافته که نذاره پاشو از آشپزخونه بذاره بیرون. به حق انبیا اوصیا!!!

نسیم: ایشّالا!!!

من: ایشالا :دی


چه خبر از کاکتوس پست 435؟



گلدونه براش کوچیک بود؛ منتقلش کردیم به ظرف قارچ و بعدشم برای محکم‌کاری، گذاشتیمش تو ظرف ماست.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

و استفراغ هنگامی رخ می‌دهد که محتویات معده و روده کوچک به سمت بالا رانده و از دهان خارج ‌شوند؛

مثلاً وقتی یه لیوان شیر برای صبونه و یه بسته پفک برای ناهار می‌خورید و صبح تا عصرم کلاس دارید،

ممکنه تو مسیر برگشت از دانشگاه به خوابگاه، تو ماشین دوستتون به یه همچین حالتی دچار بشید :دی



اینکه مومن کسی است که شادی در چهره‌اش و اندوه در دلش باشد و آیه 86 یوسف از زبان یعقوب میگه من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم و شکایت نزد او می‌برم؛ درست! گذشته از آن‌که عمل کردن به این جمله، باعث می‌شود انسان اندوه خود را به دیگران منتقل نکند و غمی بر غم‌های آنان نیفزاید، از نظر روانی تاثیر مثبتی بر کاهش آلام خود فرد نیز دارد؛ چراکه ما با توجه به غم‌هایمان در واقع آن‌ها را برجسته کرده و به آن‌ها پر و بال می‌دهیم؛ در صورتی‌که با پنهان کردن و نادیده گرفتنشان، به مرور زمان آن‌ها را کمرنگ کرده و از تاثیر منفی‌شان بر روند زندگی‌مان کاسته و در نهایت، آنها را از بین می‌بریم.

با همه‌ی این تفاسیر از خودم بدم میاد وقتی خاطراتمو سانسور می‌کنم و چیزی که می‌خوام رو نمی‌نویسم و حالم از این الکی خوش بودنم به هم می‌خوره به واقع!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از حاجت و خواسته‌هاى بسیار آدمیان خسته نمى‌شوى 

و پافشارى درخواست‌کنندگان تو را از پا درنمى‌آورد

ولی داستان اینه که آدمیان خسته میشن و درخواست‌کنندگان از پا درمیان!!!

یه موقع دیدی میان پست میذارن که بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم؛ 

من هیچ کسم؟ یا که درین خانه کسی نیست!

هست! ولی خب...

کوتاه مرا دست و تو بس شاخ بلندی

دانم که به دامان توام دسترسی نیست

حالا نمی‌دونم تو این گیر و دار چرا یه همچین فالی می‌خوره به پست این آدمِ درخواست‌کننده

که حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس، دربند آن مباش که نشنید یا شنید

می‌دونی؟

این سیگنال اخیرت (خودت می‌دونی چیو می‌گم) خعلی قوی بود لامصب! 

کفم برید به واقع!

دیگه فکر کنم بعد یه عمر سر و کله زدن با اسیلوسکوپ و فانکشن ژنراتور، فرق نویز و سیگنالِ راست راسکی رو بدونم

یه شکل موجِ به قول دکتر صاد تر و تمیز بود...

بی‌هیچ اعوجاجی

ولی خب راستشو بخوای اصن منظورتو متوجه نشدم

ینی کلاً منظورتو متوجه نمیشم خدا!

میشه یه کم واضح‌تر حرف بزنی؟

مدارم یه دیکودر کم داره انگار


+ یکی می‌گفت ﻳﻪ ﺑﺨﺶ اﺯ ﻣﻐﺰ ﻫﺴﺖ که ﻣﻴﮕﻪ ﺑﻨﻮﻳﺲ ﺑﻌﺪ ﻣﻴﮕﻪ ﭘﺎﻙ ﻛﻦ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﻨﻮﻳﺲ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﮕﻪ ﭘﺎﻙ ﻛﻦ

+ ببخشید که بازم بسته است...

  • ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


پریروز آخرین روزِ کاری من بود؛ و پروژه‌ی فوق سرّی تبدیل گفتار به نوشتار پس از یک و نیم ماه سر و کله زدن با سیگنال و نویز و صدا، به فرجام رسید و مهرم را حلال نموده و جانم را آزاد کردم. حقوقم هم قراره یکشنبه واریز بشه؛ به محض دریافت sms حتماً به سمع و نظرتون می‌رسونم!

و چون پریروز یادم رفته بود موقع تحویل دیتا، موس‌شون رو بهشون پس بدم، مجبور شدم دیروز هم یه سر برم شرکت و پس از عودت دادن موس (عودت ینی بازگرداندن) با الهامِ عزیز (که مترو شریف باهم قرار داشتیم) راهیِ دانشگاه که روبه‌روی شرکت مذکور بود شدیم و علی‌رغم بی‌اعصابی نگهبانِ درِ انرژی و راه‌ندادنمان، به لبخند و شادی‌مان ادامه دادیم و روی به سوی درِ تربیت نهادیم و اون در هم بسته بود و درِ صنایع هم بسته بود و بعد از سه پی دوم (270 درجه) طواف دانشگاه مذکور، از درِ آزادی داخل شدیم و رفتیم مسجد یا همون حوزه و نشستیم پای منبر و اونایی که میگن حوزه‌ی فلان دانشگاه بهتره یا بدتره، عرضم به حضور انور خودم و خودت و خودمون که هدف من استشمام اکسیژن همون دانشگاه سابقمه! وگرنه مغزمو که خر گاز نگرفته شش سال برم پای منبر یه دانشگاه دیگه!
والا!!!
ولی کلاساش خیلی باحال بود؛ فرش داشت و باید کفشاتو درمی‌آوردی و لازمه اعتراف کنم من واقعاً اعصاب پای منبر نشستنو ندارم! اگه مباحثه باشه اوکی‌ام؛ ولی مخاطب بودن برای یه متکلم وحده رو نمی‌تونم تحمل کنم و حالا اگه متکلم مذکور کسی مثل آقای قرائتی باشه خوبه، ولی کسی که هر دو جمله یه بار میگه "مثلاً" و "به اصطلاح"، رو اعصابمه به واقع! و خب یه رمان با خودم برده بودم برای یه همچین موقعیت احتمالی! و کامنت‌ها عمداً و نه سهواً برای این موضوع خاص بسته است. (ینی یه جورایی راستش ضمن تقدیر و تشکر بابت وقتی که گذاشتید برای خوندن این سطور بی سر و ته، عارضم به حضورتون که این پستو برای خودم نوشتم و وقتی برای خودم می‌نویسم کامنتا بسته است به واقع)


  • ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


همچنان که اصل انتخابات یک تکلیف الهی است، انتخاب اصلح هم یک تکلیف الهی است.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

* پست اختصاصی برای فرزندانم



مادرتون وقتی 23 سال و 9 ماه و 11 روزه بود

عکسِ سرلاک رو فرستاد تو گروه 4 نفره متشکل از خودش و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و دایی‌تون و

دایی‌تون استیکر فامیل دورو فرستاد و گفت من دیگه حرفی ندارم!!!

و یکی از اسفناک‌ترین خاطرات روز اول دوران دانشجویی مادرتون، روز اول دانشگاه، هم‌زمان با مراسم جشن ورودی‌ها به وقوع پیوست؛ بدین صورت که مامان و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و دایی‌تون وارد سالن مراسم (همون سالن تربیت پست قبل) شدن و مسئولین محترم، خان‌دایی جان‌تون رو به سمت دانشجویان راهنمایی نمودند.
مامانتونم در بهت و حیرتی عظیم فرورفته بود که آقااااااااااااااا! اون داداش کوچیکه‌ی منه به واقع!!!

ماجرای اسفناک دوم زمانی اتفاق افتاد که مراسم چهلم جدّتون، ینی بابابزرگِ مامان‌تون بود و یه سری از فامیل‌های دور، دورادور شنیده بودن که نوه‌ی جدّتون، پس ازسال‌ها تلاش و مشقّت و مهمونی نرفتن و حبس شدن تو اتاق، لابه‌لای کتب و دود چراغ خوردن، دانشگاه!!! قبول شده و چون نمی‌دونستن مادرتون قبول شده یا خان‌دایی جان‌تون و چون کلاً نمی‌دونستن کدوممون از اون یکی بزرگتریم به واقع! ترجیح می‌دادن به خان‌دایی جان‌تون تبریک بگن به واقع!!!

و ماجرای سوم در یکی از شهربازی‌های زادگاه مادرتون (تبریز) رقم خورد؛ بدین‌گونه که مادرتون که یه هفده سالی از خداوند عمر گرفته بود، به راحتی موفق شد از تمام وسایل بازی کودکان استفاده نماید ولیکن مسئولین شهربازی به خان‌دایی جان‌تون اجازه ندادند و فرمودند آقا اون اسبه که سوارش شدی مال بچه‌هاس! بیا پایین! اونم اومد پایین :دی


پ.ن: میگم این یارو سِرِلاکه عوارض موارض نداشته باشه یه وقت؟ خوشمزه است خب :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ عنوان، از سلسله عاشقانه‌های یک عدد دانشجو که یکی از فانتزیاش این بود که مراد یکی از مهمونای جشن فارغ‌التحصیلی‌ش باشه

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


دیدنِ یه خانواده چهار نفره، در عصر نه چندان زمستانی اولین پنجشنبه‌ی اسفند، تو یه رستوران نزدیکی‌های ولیعصر که بچه‌هاشون دارن سر به سر هم می‌ذارن و اتفاقاً دختره هم‌سن و سال خودت و پسره یه چیزی تو مایه‌های داداشته و جوجه سفارش دادن و همه‌شون شادن و می‌خندن، دیدنِ صحنه‌ای که به واسطه‌ی اون تک‌تک میزها و رستوران‌ها و منوها و غذاها و ثانیه ثانیه‌ی باهم‌بودن‌ها به ذهنت که نه، به قلبت هجوم میارن و ناخوداگاه پلکات خیس میشن و دیدن این میز و این چهار نفر همون اندازه حالتو بد می‌کنه که...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


عطر سنبل عطر کاج

روایت خانواده‌ی ایرانی (فیروزه جزایری دوما (نویسنده‌ی کتاب) و خانواده‌اش) که قبل از انقلاب به خارج! مهاجرت می‌کنن و مهاجرتشون به دلیل ماموریت پدر، موقتی بوده ولی دیگه موندگار میشن

عطر سنبل عطر کاج

از سلسله کتاب‌هایی که تو مترو می‌خونمش و خوندنشو از دیروز شروع کردم

از سلسله کتاب‌هایی که از مریم امانت گرفتم (اینو روز تولد وبلاگم بهم داده بود)

از سلسله کتاب‌هایی که معلم زبان فارسی اول دبیرستانمون معرفی می‌کرد بخونیم و فرصت خوندنشو نداشتم

از سلسله کتاب‌هایی که منو ترغیب می‌کنه یه مقاله بنویسم با عنوان زبان و مهاجرت!


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

با سلام!

شبتون پرستاره

این ترم یه کلاسی داریم که متشکل از 8 دانشجو و 3 استاده که توی تصویر هم ملاحظه‌شون می‌کنید

و این 3 تن منو خانم مهندس خطاب قرار می‌دن

و خودم عمداً کیفتشو آوردم پایین، وگرنه گوشیِ بیچاره‌ام 12 مگاپیکسلیه به واقع



دوشنبه آخرای جلسه یهو یه بلایی سر کابل اومد و اسلایدهاشون پرید

و چون 4 به بعد بود، از مسئولین کسی نبود بیاد به دادشون برسه و یکی از بچه‌ها رفت یکیو پیدا کنه

اساتید و ادبا یه کم با لپ‌تاپ و سیما کشتی گرفتن و درست نشد

یهو استاد شماره 8 برگشت بهم گفت خانم مگه شما مهندس نیستی بیا ببین چشه خب!!!

آقا تا اینو گفت و تا من یه تکونی به خودم بدم یارو درست شد و

اونی که رفته بود یکیو پیدا کنه که اینو درستش کنه سررسید و گفت عه! چی شد درست شد؟

استاد شماره 9: اسم اعظم خانم مهندس رو آوردیم :))))


ساعت 3 نصفه شبه و جناب حافظ در همین راستا می‌فرماید:

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

ولی خب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، به خاطر کارای شرکت که فردا باید تحویلشون بدم بیدارم و

عنوان پست هم از سعدی‌ه و

5 اسفند روز مهندسه و شبشم لابد شب مهندسه!

مهندسای عزیز، 

شبمون مبارک

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اما من مراد صدایت می‌زنم به واقع :دی



+ رادیو بلاگی‌ها

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همیشه که قرار نیست چرت و بگم

تو این پست میخوام یه چیزی یادتون بدم به واقع

ببینید، شهادت حضرت زهرا (س) یک روز بیشتر نیست

ولی به خاطر یه مشکل کوچیک در زبان عربی یعنی نداشتن نقطه و اعراب

در مورد تاریخ وفاتش تردید داریم برای همین به این 20 روز میگیم ایام فاطمیه!

یعنی بین 75 روز بعد از وفات پیامبر یا 95 روز بعد از وفات پیامبر مردّدیم!

چون 70 و 90 در زبان عربی اگر نقطه نداشته باشن مثل هم نوشته میشن

سبعین و تسعین!

چهار دندونه قبل از عین رو بدون نقطه تصور کنین!

خب دیگه اینم از زکات علم ما! 

کلاً شیخ شباهنگ دام ظلها العالی هر چی بلد باشه به بقیه یاد میده به واقع :)

اینم یه نمونه خط بدون نقطه‌ی اون زمان:



+ beeptunes.com/track/7223181

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این طویله (پست‌های طویل را طویله گویند و پست طویل پستی است که بیش از هزار ورد یا کلمه داشته باشد و پست حاضر چنین پستی است و بنده افتخار اینو دارم که طویله‌نویس‌ترینِ طویله‌نویسان بلاگستانم و چنین طویله‌هایی رو در شرایطی می‌نویسم که در شبانه‌روز فرصت نفس کشیدن و سر خاراندن هم ندارم به واقع)، به هر حال این طویله هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به اون پسر همسایه‌ی دوران طفولیتم که برادرانی شاهین نام و رامین نام بودند و باباشون پلیس بود نداره. حتی هیچ ربط مستقیم و غیر مستقیمی به هم‌کلاسی‌ها و هم‌رشته‌ای‌ها و همکاران و خوانندگانی که موسوم به این اسم هستند نیز نداره و حتی عنوان یکی از پستام بیتی از ابیات فخرالدین اسعد گرگانی شاعرِ منظومه‌ی عاشقانه‌ی ویس و رامین بود و البته این طویله به اون منظومه هم ربطی نداره و این ویس، به اون اویس قرنی زمان پیامبر هم ربطی نداره و به نظر میرسه داستان از اونجایی شروع شد که استاد شماره‌ی1 ینی همون استاد عربی‌مون یه روز تصمیم گرفت مصدرها رو یادمون بده و البته این پست به اون مصدرها هم ربطی نداره :دی

راستشو بخواین استادمون، ینی همین استاد شماره یکمون، یه دانشجویی داره به اسم رامین و البته این رامین با اینکه دانشجوی استادمونه ولی هم‌کلاسی ما نیست، ینی رشته‌اش فرق داره و ماجرا برمی‌گرده به دوره‌ی اشکانیان یا همون پارتیان که قرن اول پس از میلاد می‌زیستند و داستان خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی در شرق و دیگری در غرب ایران. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که پادشاه مرو (همون خاندان شرقی) به "شهرو"، ملکه‌ی ماه آباد یا همون مهاباد امروزی که خاندان غربی باشه ابراز علاقه می‌نماید و شهرو به پادشاه مرو توضیح می‌دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می‌باشد و الکی که نیست و نمیشه!!! اما ناگزیر می‌شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با اون خاندان قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو دربیاورد و هرگز نمی‌اندیشید که فرزند دیگری به دنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت و او را به دایه‌ای سپرد و همین دایه، یه بچه‌ی دیگه رو هم داشت تربیت می‌کرد رامین نام! که برادر پادشاه مرو بود به واقع.

یه چند سال سپری میشه و رامین برمی‌گرده مرو و ویس هم به زادگاهش برمی‌گرده که با برادرش ویرو ازدواج کنه. (قبل از اسلام در ایران ازدواج با محارم برای حفظ ثروت و قدرت خاندان مرسوم بوده به واقع!)

حالا این داستانی که الان دارم برای شما تعریف می‌کنم، خودم وقتی تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم خونده بودم و بچه‌ی با معلوماتی بودم به واقع!

روز مراسم ازدواج ویس و ویرو، "زرد" که برادر ناتنی پادشاه مرو باشه به عنوان نماینده‌ی مرو میره کاخ ملکه (همون شهرو که پادشاه مرو عاشقش بود) و میگه تو مگه قول نداده بودی و بهش میگن آقا برو رد کارت و اینا خشمگین میشن که مگه نگفته بودی ویسو میدی به ما و خلاصه پادشاه مرو به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهرو وارد نبرد شود. شهرو هم از شاهان آذربایجان، ری، گیلان، خوزستان، استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود و پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. 

نبرد آغاز شد و پدر ویس در این جنگ کشته شد. (ینی همون همسر شهرو؛ دقت کردین این شهرو شوهر داشته و پادشاه مرو می‌خواستدش؟ بی‌چشم و رو!!!) رامین نیز در کنار داداشش که شاه مرو باشه قرار داشت و ویس نیز در سپاه غرب ایران. ینی اون موقع‌ها خانوما هم می‌رفتن جنگ و خلاصه این دو تا یکی این ور میدون و اون یکی اون ور میدون که سال‌های کودکی‌شان را باهم پیش اون دایه سپری کرده بودن عاشق هم میشن و رامین میره به داداشش که همون شاه مرو باشه قضیه رو میگه و این پست فطرت که اندازه بابابزرگ ویس سن و سالش بود میگه ویس مال خودمه به واقع!!! بعدشم میره به مامانش میگه و مامانشم میگه ویس مال داداشته به واقع!!!

خلاصه تیم شهرو شکست می‌خوره و شوهرشم می‌میره و دخترش که ویس باشه رو می‌برن مرو و طفلک مجبور میشه با شاه مرو ازدواج کنه!

خاطر نشان می‌کنم که این داستانی که الان دارم برای شما تعریف می‌کنم، خودم وقتی تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم خونده بودم و بچه‌ی با معلوماتی بودم به واقع!

و در ادامه، اون دایه که این دو تا رو بزرگ کرده بود کمکشون می‌کنه که این دو تا یه چند بار همدیگه رو ببینن و دقت کنید که هنوز اسلام ظهور نکرده و سال صد میلادی هستیم.

ملت این دو تا رو نصیحت می‌کنن و حتی "ویرو" که اول اول اول قرار بود خودش با ویس ازدواج کنه با ویس حرف می‌زنه و میگه ما خاندان بزرگ و باآبرویی هستیم و اینجای داستان بود که من فهمیدم علی‌رغم اینکه اسلام هنوز نیومده بوده ولی اینا مسلمون بودن به واقع!!!

خلاصه پسره میره با یه دختر دیگه به اسم "گل" ازدواج می‌کنه و میره غرب که ویسو فراموش کنه! (دقت کنید که مرو، شرقه) و این داستانی که الان دارم برای شما تعریف می‌کنم، خودم وقتی تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم خونده بودم و بچه‌ی با معلوماتی بودم به واقع!

ولی خب این دو تا کماکان برای هم نامه می‌نوشتن و یه روز تصمیم می‌گیرن دو تایی فرار کنن و یکی نیست به این پسره بگه خب این وسط چرا با "گل" ازدواج کردی و دختره رو بدبخت کردی آخه!!!

این شاه مرو هم سپاهشو برمی‌داره میره دنبال اینا و یه کم باهم می‌جنگن و یه شب ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه شاه مرو حمله می‌کند و پس از چندین ساعت درگیری میان شاه و گراز، آن حیوان شکم شاه مرو را می‌درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می‌شود. (حقش بود عوضی!!!) 

و پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو، رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می‌گذارد و زندگی رسمی خود را با ویس آغاز می‌کند و

اتفاقاً یکی از درسای ادبیات دبیرستان، چند بیت از همین منظومه بود و  حالا منِ هفده ساله رو تصور کنید که زنگ تفریحه و ساعت بعدی ادبیات داره و با ملت بحث و گیس و گیس‌کشی می‌کنه که رامین پسره و ویس دختره و این ویس با اون اویس قرنی فرق داره!!! ینی به همین برکت قسم نصف کلاس می‌گفتن تو این منظومه اسم دختره رامینه و اسم پسره ویس و بگذریم که چه قدر من حرص و جوش خوردم سر همین قضیه!!!

حالا اون استاد شماره1 رو تصور کنید که داره مصدرها رو درس می‌ده و منِ دانشجوی ارشد (همون بچه‌ی بامعلومات سابق) رو تصور کنید که یهو می‌پرسه استاااد! مصدرها مذکرن یا مونث؟

استاد گفت مونثن و برای همین احسان و عرفان که مصدرن تو کشورهای عربی و حتی افغانستان و پاکستان اسم دخترن و اسم پسر نیستن و یاد یکی از از دانشجوهاش افتاد که دختری بود پاکستانی به نام احسان! منم گفتم اتفاقاً هم‌اتاقی منم اسمش متین بود و حتی شروین و هم‌مدرسه‌ای‌هایی ماهان نام هم داشته‌ام و علاوه بر هم‌اتاقی خودم، برادرِ یه دوست دیگه‌ام هم اسمش شروین بود و در ادامه افزودم: یکی از پسرای 91 برقم اسمش اندیشه بود و تازه یه دختره هم تو خوابگاهمون بود که دوست هم‌اتاقیم بود و اونم اسمش اندیشه بود.

استادمونم برای اینکه کم نیاره گفت اینا که چیزی نیست؛ یکی از دانشجوهام که دختره اسمش رامین‌ه و مامان و باباش فکر می‌کردن تو اون منظومه ویس و رامین، ویس اسم پسره بوده و اسم دخترشونو گذاشتن رامین و ثبت احوال بدبختم متقاعد کردن که تو اون منظومه رامین اسم دختره بوده به واقع!

هیچی دیگه!!!

من دیگه حرفی نداشتم 

و بدینسان یکی از دغدغه‌های کنونی من اینه که اگه اون دخترو دیدم چه جوری "رامین" صداش کنم آخه؟! :دی

ولی خدایی قصه‌گوی خوبی برای بچه‌هام میشم نه؟

کلی قصه بلدم و گلستان و بوستان و کلیله و دمنه و شاهنامه هم بلدم تازه

یه صفحه تاریخ بیهقی هم حفظم تازه

تف به ریا!!!

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


اون هم‌کلاسی ارشدم که یه خانوم چهل ساله‌ی معلمه یادتونه؟

یه دختر 15 ساله داره و فقط هم همین یه دخترو داره

حالا پشیمونه که فقط یه دختر داره و

راه به راه به من و اون سه تا هم‌کلاسیم که امسال عقد کردن میگه بچه اولو از شیر نگرفتین فکر دومی باشین و

تا دومی خواست دندون دربیاره سومی، همچین که سومی شروع کردن به راه رفتن، چهارمی

تازه اون روز برگشته میگه فلان میوه‌ها و غذاهارم بخورین چند قلو میشه و

خلاصه کمر همت بسته در راستای هر چه شادتر کردن زندگی هم‌کلاسیاش!

اون سه تا رو که تازه عقد کردن بعد ماه رمضون دعوت کرده خونه‌شون (لرستان)

به منم تا عید فرصت داده مرادو پیدا کنم!!!

حالا جدای از شوخی

این هم‌اتاقی شماره2، دو تا خواهر و دو تا برادر داره

فکر کن 5 تا بچه تو خونه!!!

حالا درسته من آدم حسودی ام و همین‌جوری‌شم به داداشم حسودیم میشه و 

به چشم هوو نگاش می‌کنم

ولی خب خعلی حال میداد الان یه هفت هشت ده تایی خواهر برادر داشتمااااااا

والا



روی سنگ قبر آن بانو بنویسید: وی علاقه‌ی وافری به عدد 4 داشت!!!

4 تا پسر 4 تا دختر :دی با خودم و مراد میشیم 10 نفر و 10 رند هم هست تازه!

آن بانو علاقه‌ی وافرتری به اعداد رند هم داشت حتی!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 7 (استاد آواشناسی) یه لیست بلند بالا از انواع و اقسام اصوات رو داده بود دستمون و

اونایی که برای زبان فارسی بودن رو توضیح می‌داد که ما دورشون خط بکشیم

توضیح می‌داد که اِ داریم، ای داریم، ب و پ و ت داریم، ولی این ث رو نداریم

جیم داریم، چ و خ داریم ولی این ح که از ته حلق میادو نداریم و

همین جوری داشتیم واج به واج پیش می‌رفتیم و اینکه این واج مخصوص عربیه و

این مخصوص فرانسه و این یکی آفریقایی و اون یکی ترکی و

این برای فارسیه و این برای فارسی نیست و 

اینو هزار سال پیش زبان فارسی داشت و الان نداره و نداشته و الان داره و

رسیدیم به غ و غ رو رد کردیم و لام و میم و نون و واو و ه و ی و

بخش مقدماتی آواشناسی تموم شد!

استاد سرشو بلند کرد که از قیافه‌هامون فیدبک بگیره و 

خب از اونجایی که دو تن از دوستان لیسانس زبان‌شناسی دارن، به این مبحث واقف بودن

دو نفرم ادبیات خوندن و اون دو نفر مترجمی زبانان هم به هر حال یکی دو درسی پاس کرده بودن

یه دختره هم علوم ارتباطات خونده و سه چهار تا زبان بلده و اونم اوکی بود

اما من!

همین که استاد سرشو بلند کرد گفت شما انگار متوجه نشدی نه؟ سوال داری؟

گفتم ینی ما فارسی‌زبانان! "غ" نداریم؟ باغ نداریم؟ غم و غصه نداریم؟

ملت یه نگاه عاقل اندر جاهلی کردندی و لبخند ملیحی زدندی و

استاد: این غ با ق یکیه! غ رو با گاما نشون میدیم، ق رو با کیو! فارسی فقط همین کیو رو داره

من: همممم؟ مگه ق ترکی نیست؟ همون که با جی نشون میدیم

استاد: از دید یه فارسی زبان غریب و قریب یه جور تلفظ میشن، اونی که با جی نشون میدیم گ هست

من: ینی گاو و گریه رو با جی نشون میدیم؟

استاد: با جیِ کوچیک البته!


خب اون لحظه سایر دوستان مثل شما ساکت بودن و با دقت داشتن به مناظره من و استاد گوش میدادن

من: مگه جیِ غیر کوچیک هم داریم؟ (آیکون درماندگی!!! آیکون گیج شدن!!! آیکون استیصال!!!)

استاد: اونی که با جیِ بزرگ نشون میدیم همون گ ای هست که از ترکی وارد شده

من: قره گاش گُز؟ (کاملاً ترکی تلفظش کردم!!!)

استاد: هممممم؟

من: منظورتون همین گ ای بود که من الان گفتم؟

استاد: بچه‌ها این تُرکه!!!


کلاس منفجر شد و ملت زدن زیر خنده که بله استاد! این ترکه!!!

گفتم آره خب من ترکم

گفت برای همینه که انقدر ق بلدی!!!

هیچی دیگه!

بنده خدا مجبور شد بی‌خیال درس اون جلسه بشه و تاریخچه‌ی ق و گ و غ رو بگه

خلاصه‌ی حرفاش این بود که "غ" که با گاما نشون می‌دیم، سایشی هست و از قسمت نرم‌کام تولید میشه و واکداره و در فارسی هزار سال پیش این آوا وجود داشته و میشه مرغ و باغ و غم و غصه رو براش مثال زد!!!

ولی "ق" که با کیو نشون می‌دیم، انسدادی هست و ملازی و بی‌واک و این "ق" رو اصفهانیا و یزدیا شبیه "ک" تلفظ میکنن و مال فارسی نیست؛ این اعراب وقتی این "ق" رو وارد ایران کردن (مثل قالَ = گفت) ایرانیا نمی‌تونستن تلفظش کنن و شبیه "ک" تلفظ می‌کردن و البته کم‌کم عادت کردن به این "ق" ولی خب یزدیا و اصفهانیا هنوز شبیه "ک" تلفظش می‌کنن

با گذشت زمان به جای این "ق" که انسدادی و ملازی و بی‌واک بود، گونه‌ی واکدارش رایج شد که با جی بزرگ نشون میدن و همون "گ" هست و در فارسی معیار، گونه‌ی اصلی همین جی بزرگه! که شبیه اون "گ" ای هست که تو ترکی هست ولی یه "گ" دیگه هم داریم که با جی کوچیک نشون میدیم و انسدادی و واکدار هست ولی ملازی نیست و نرم‌کامیه

به همین برکت قسم اگه خودم فهمیده باشم چی گفتم!!!

همین‌جوری که بهت و حیرت بر من مستولی شده بود، استاد گفت بازم نفهمیدی؟

گفتم نه! ولی میشه یه سوال دیگه هم بپرسم؟

استاد: در مورد "گ"؟

من: نه! در مورد "چ" و "ج"؛ اینا انسدادی و سایشی و لثوی کامی ان دیگه؟ نه؟ اون وقت این چ و ج ای که مخصوص لهجه‌ی ترکی و اصفهانیه چی؟ لثوی هست ولی کامی نیست، درسته؟

هیچی دیگه!

استادمون هنوز تو کماست :دی


آقا اگه خون آریایی تو رگاته اینو درست بخون:

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا 

تازه یارش اگه قره گاش گُز باشه که دیگه هیچی (= چشم ابرو مشکی)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 6 امر فرموده‌اند صفحه 1-16 کتاب فلان را مطالعه بنمایید بعد بیایید بنشینید سر کلاس

و استاد شماره 11 نیز 25 صفحه از بهمان کتاب را

و به همین برکت قسم از هر دوان (از هر دو کتاب) به همین یک پاراگراف اکتفا نموده‌ام و

هیچ نخوانده‌ام جز همین یک مثال

که همین یک فقره مثال ما را بس که صبح شنبه نیشمان را تا بناگوش باز کند و  

آیکون دو نقطه دی بر ما مستولی گردد!


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)