دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۲۴ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

چند وقت پیش آقای فیش‌نگار در وبلاگشون پرسیده بودن شما (ینی ما) در زمینۀ فکری و فرهنگی، به آثار چه کسانی مراجعه می‌کنیم. خواسته بودن حداقل اسم پنج نفرو ذکر کنیم. گویا تعداد پاسخ‌ها کافی نبوده و ایشون از من خواستن من هم این سؤال رو اینجا مطرح کنم. هر چند بهشون گفتم جامعۀ آماری خوانندگان وبلاگ من با وبلاگ شما، پست‌های وبلاگ من و وبلاگ شما و کلاً فاز من با فاز شما زمین تا آسمون فرق داره و این تفاوت، نتایج تحقیقات رو دگرگون می‌کنه، ولی دوست داشتن این تفاوت رو ببینن. واقعیتش اینه که خود من پاسخی برای سؤالشون نداشتم و کامنتی براشون نذاشتم. ینی هیچ وقت درگیر مسائل فرهنگی و فکری نشدم که به آثار کسی هم مراجعه کنم. می‌دونم نوبره دانشجوی فرهنگستان باشی و دغدغۀ فرهنگی نداشته باشی. ولی پاسخ‌هایی که دوستان ایشون بهشون داده بودن قابل تأمل بود. برخی اسامی بارها در پاسخ‌ها تکرار شده بود و نشون می‌داد این افرادی که ملت اسم بردن متفکر هستن و خیل عظیمی، مرید و دنبال‌روشونن. اکنون! سؤال ایشون رو من اینجا تکرار می‌کنم: «در زمینۀ فکری و فرهنگی، به آثار چه کسانی مراجعه می‌کنید؟» و صرف نظر از اینکه این سؤال ایشون بود، الان واقعاً دوست دارم بدونم شماها دنبال‌روی تفکرات چه کسانی هستین؟ طرز تفکر شما رو کیا شکل می‌دن؟ فکر می‌کنید اصلاً؟ :))

پ.ن۱: بدیهیه که باید کامنت‌ها با تأیید و با تأخیر منتشر بشه که از رو دست هم تقلب نکنید.

پ.ن۲: می‌تونید کامنت خصوصی هم بذارید، من بدون ذکر نام شما نتایج رو به ایشون منتقل می‌کنم.

پ.ن۳: از کرامات وبلاگ شیختان همین بس که هم خوانندۀ دوازده ساله دارم که با گوشی مامانش میاد وبلاگم، هم خواننده‌ای که پسر بیست‌ساله داره.

پ.ن۴: کسی می‌دونه معنی عنوان چیه؟ بخشی از شعر یار دبستانی منه. هیچ‌وقت پیام و معنی‌شو درک نکردم. گفتم بپرسم شاید بدونین.


پ.ن۵، ساعت ده و ده دقیقه: وای وای وای بچه‌ها! الان یه چیزی کشف کردم! داشتم برای هزارمین بار یار دبستانی من رو گوش می‌کردم. خونه در سکوت مطلق بود و صدای آهنگ بالاترین مقدار ممکن و کیفیت هندزفریمم عالی. تمرکز کرده بودم روی معنی دشت بی‌فرهنگی ما که یه لحظه شنیدم میگه بسّه بی‌فرهنگی ما! گفت بسّه نگفت دشتِ. بعد الان هی چی تو گوگل می‌نویسم بسه بی‌فرهنگی ما، میگه آیا منظور شما دشت بی‌فرهنگی ماست؟! :| اولین بارمم نیست آهنگا رو کج و کوله می‌شنوم. مثلاً یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم چرا قصهٔ دردو برا فردا بذاریمِ هایده رو سالیان سال چراغِ سهٔ درد می‌شنیدم و همین شکلی تکرار می‌کردم. یه عروسکم داشتم قلبشو فشار می‌دادی اینو می‌خوند و از همون موقع سؤال بود برام چراغ سهٔ درد چیه :| خواجه‌امیری هم یه آهنگی داره توش میگه که این ینی شروع مرگ ما هر سه. از این مثلثای عشقیه محتوای آهنگش. مرگ ما هر سه رو یادم نیست چی می‌شنیدم ولی شک ندارم آنچه می‌شنیدم داغون‌تر از چراغ سهٔ درد بود :))

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موضوعاتی که تو علوم شناختی بررسی میشن، مباحثی هستن که به مغز و کارکرد اون مربوط میشن. پارسال تو یکی از منابع کنکور یه چیزایی راجع به حافظه و یادگیری و اولین باری که یه چیزی رو می‌فهمیم خوندم. برام جالب بود. مثلاً اولین باری که من تبدیل فوریهٔ سیگنال رو یاد گرفتم و فهمیدم به چه دردی می‌خوره، احساس می‌کردم یه اتفاق جدید تو مغزم افتاده. یه حس جدید و عجیب داشتم و حتی می‌تونم بگم زندگی من اون روز به دو بخش تقسیم شد. زندگی من، قبل از یاد گرفتن تبدیل فوریه و زندگی من، بعد از یاد گرفتن تبدیل فوریه. البته نسبت به همهٔ مباحث درسی این حسو نداشتم و ندارم. خیلی از چیزایی که یاد گرفتم برام عادی و طبیعی بودن. در واقع شگفت‌زده‌م نمی‌کردن. دلیلشو نمی‌دونم که کدوم‌هاشون و چرا این حس رو در ما می‌انگیزن و چرا این حسِ روشن شدن یه چراغ تو مغزمون همیشه بهمون دست نمیده. اینو نمی‌دونم. ولی همون موقع که این مباحث رو تو کتاب‌های علوم شناختی خوندم، تصمیم گرفتم هر جا این چراغه روشن شد یادداشت کنم. ینی هر جا که شگفت‌زده شدم بابت چیزی که فهمیدم و یاد گرفتم و دونستم. معمولاً موقع دست دادن این حس به آدم، چشما برق می‌زنه و طرف ذوق می‌کنه و از عبارت‌هایی مثل چه جالب! نمی‌دونستم! استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه این چیزی که یاد گرفته و فهمیده و دونسته رو به بقیه هم بگه و چند روز این حس باهاشه و تا آخر عمرشم یادش نمیره. مثل وقتایی که تو گفت‌وگوها با یه کلمه‌ای آشنا میشم و می‌فهمم فلان معنی رو میده. آخریش کلمهٔ «گودَ» بود که به عمرم نشنیده بودم. این کلمه ترکیه و وقتی دختر فامیل گفت این مانتو گودَ هست، نمی‌دونستم منظورش چیه و اون مانتو چجوریه. وقتی فهمیدم گودَ ینی کوتاه، به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی گودَ ینی کوتاه؟ بعد وقتی دقیق‌تر اندیشیدیم، درست وقتی که فهمیدم گودَ می‌تونه کوتَه فارسی باشه از شدت ذوق حاصله نمی‌دونستم چی کار کنم و کشفم رو با کی به اشتراک بذارم. ارشمیدس‌وار می‌خواستم فریاد یافتم یافتم سر بدم. یا وقتی اولین بار «خوردیی» رو از خالهٔ بابا شنیدم و منو به خوردیی تشبیه کرد. یا وقتی فهمیدم زانسو اسم آدم نیست و فرهنگ زانسو فرهنگیه که از آن سو نوشته شده باشه و با زامیار و زانیار فرق داره. یا همین چند وقت پیش که فهمیدم خرید و فروش پاسور غیرقانونیه. انقدر تعجب کرده بودم که به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی پاسور غیرقانونیه؟ ینی تا قبل از اون روز من به چشم منچ می‌دیدمش و زندگی من موقع فهمیدن این حقیقت دو تیکه شد. قبل از اینکه بفهمم این بازی غیرقانونیه و بعد از اینکه فهمیدم غیرقانونیه. یه مورد دیگه درست کردن ترشی بود. شنیده بودم بعضیا سفرهٔ هفت‌سین نمی‌چینن و میگن برای ما اومد نداره و اتفاق بدی برامون می‌افته، ولی در مورد ترشی درست کردن اینو نشنیده بودم و وقتی این موضوع رو فهمیدم به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم شما ترشی درست می‌کنین؟ براتون اومد داره؟! مورد بعدی اولین نماز جمعهٔ رسمی بود. چند ماه پیش، یادم نیست دقیقاً چه روزی از تلویزیون شنیدم اون روز سالروز اولین نماز جمعه است. کلی تعجب کردم. فکر می‌کردم نماز جمعه یه پدیدهٔ عادیه که از صدر اسلام وجود داشته و جمعه‌ها برگزار می‌شده در اقصی نقاط سرزمین‌های اسلامی. اینکه سال ۵۸ اولین نماز جمعه برگزار شده باشه برام خیلی جالب بود. حالا تاریخچه‌شو نمی‌دونم ولی تا یه مدت به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم می‌دونستی قبل از انقلاب نماز جمعه نداشتیم؟ یا وقتی که فهمیدم دکتر حداد مشاور رهبره به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم ببینم اونم نمی‌دونسته یا فقط من بودم که در جهالت به سر می‌بردم؟ این شگفت‌زدگی رو نمی‌دونم چجور توصیف کنم. تعجب کردن و فهمیدن معمولی نیست. یه اتفاق خاص و منحصر به فرده که می‌خوای با بقیه هم به اشتراک بذاریش و فراموش هم نمی‌کنی. مثلاً من اولین باری که طی دیدم و با طی کار کردم و باهاش آشنا شدمو یادم نمیاد، ولی اون لحظه‌ای که فهمیدم اون سوراخ کف طی محل قرار گرفتن شیلنگه کلی ذوق کردم و هی طیو به ملت نشون می‌دادم می‌گفتم می‌دونستی این سوراخ برای رد کردن شیلنگه؟ همه هم عاقل اندر سفیه می‌نگریستن بهم.

حالا اومدم بپرسم شیرینی میان‌پر خوردین؟! من تا دیروز فکر می‌کردم اسمش میان‌پور هست. پورشو مثل پورِ کاظم‌پور و آقاپور و گشتاسپ‌پور و علی‌پور می‌دیدم. ولی دیشب که بابا داشت میان‌پر می‌خورد و من در واپسین لحظات بلع و هضم سر رسیدم و گفتم چه خورده‌ای راست بگو نهان مکن، وقتی گفت میان‌پر، وقتی گفتم میان‌پور یا پر؟ یه لحظه حس کردم یه چراغی تو مغزم روشن شد و زندگیم رنگ جدیدی به خودش گرفت. حالا می‌تونم بگم زندگی من از دو بخش تشکیل شده: قبل از وقتی که فهمیدم میان‌پر میان‌پره و بعد از اینکه فهمیدم میان‌پر میان‌پره.

+ شما هم از این تجربه‌های شگفت‌انگیز دارین؟ یا فقط منم که یه تخته‌ام کمه و خدا شفام بده؟


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

وقتی مهرناز صفحات اسکن شدهٔ کتابی که لازم داشتم رو فرستاد و وقتی بهش گفتم می‌دونم کاری که کردی رو نمیشه جبران کرد، ولی بگو که در ازای لطفت چه کنم و وقتی گفت این چرخه رو ادامه بده و تو هم یه وقت دیگه یه جای دیگه به یکی دیگه کمک کن یاد این چهار تا پست قدیمی افتادم. خواننده‌های جدید احتمالاً نخوندنش و قدیمیا هم دوباره بخونن بد نیست. به ترتیب بخونید:

[سارایی که هیچ وقت ندیدمش]

[ماکارونی، تخمهٔ آفتابگردون، بوستان]

[این بی‌کتاب نموندنام]

[ساک سنگین]

  • ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برای تکمیل مبانی نظری پایان‌نامه‌م به یه مبحثی تو حوزهٔ کسب‌وکار نیاز دارم (یه جوری فرهنگستان و مدیریت رو درهم آمیختم که خودمم هنوز باورم نشده چطور). از فهرست یه کتاب کت و کلفت مبحثی که دنبالش بودمو پیداش کردم و خب نمی‌ارزه کتابه رو بخرم برای چند صفحه مطلب. کتاب کوچیکی هم نیست. بخوام بخرمم پیدا نمیشه اینجا. اینترنتی هم سفارش بدم طول می‌کشه برسه دستم و فردا لازمش دارم. پاشم برم تهران؟ بازم نمی‌ارزه این همه هزینه برای چند صفحه مطلبی که بهش اشراف دارم و فقط برای ارجاع دادن می‌خوامش. از هفت هشت ده نفر از دوستای کارشناسیم که تغییر رشته داده بودن مدیریت و اقتصاد پرس‌وجو کردم و هیچ کدوم نداشتنش. یکیشون نسخهٔ انگلیسیشو داشت که خب از هیچی بهتره و یکیشونم گفت توی دانشکده آقای فوتوکپی کتابه رو داره و هر کی بخواد براش کپی می‌کنه.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز دیگه و اگه دقیق‌تر بگم چهار روز دیگه ثبت‌نام دکتری ۹۸ شروع میشه، اون وقت این مغز بی‌صاحاب من کماکان داره خواب مصاحبه و نتایج آزمون قبلو می‌بینه و گویا نپذیرفته که من هنوز تصمیمی مبتنی بر ادامۀ تحصیل نگرفته‌ام و بی‌خیال آنچه گذشت شود. دیشب از دوستم که پایان‌نامه‌ش تأیید شده و وارد مرحلۀ دفاع شده شنیدم باید فونت پایان‌نامه‌هامون بی‌نازنین باشه و فاصلۀ خطوط ۱.۱۵. اون وقت من پایان‌نامه‌مو با بی‌لوتوس نوشتم، با فاصلۀ ۱.۵. خب چرا تغییرش نمی‌دم که منطبق بر اصول و ضوابط مصوب بشه؟ چون بی‌لوتوس رو دوست دارم. چون پایان‌نامۀ کارشناسیم هم بی‌لوتوس بود. چون نمی‌خوام خطوطم تو هم باشه و می‌خوام ۱.۵ باشه فاصله‌شون. چون پاراگراف‌ها و بخش‌ها رو طوری تنظیم کردم که صفحه که تموم میشه پاراگراف هم تموم بشه و اگه فونت و فاصله‌ها رو تغییر بدم نصف حرفم این ور صفحه است و نصفش اون ور صفحه. این رو اعصابمه. خواب دیدم امروز پا شدم رفتم فرهنگستان با استادم صحبت کنم که اجازه بده فونت پایان‌نامه‌م بی‌لوتوس و فاصلۀ خطوط ۱.۵ بمونه. نشسته بودم منتظر استاد مشاورم بودم که اومد تو و گفت سلام آقای دکتر حداد. گفتم سلام. ولی من آقای دکتر حداد نیستم. نه آقام نه دکترم نه حدادم. گفتم میشه فونت پایان‌نامه‌مو تغییر ندم و همینی که نوشتم بمونه؟ بهش قول داده بودم تا سی‌ام کارمو تحویل بدم و تو خواب حواسم بود که امروز بیست‌وششمه و چهار روز دیگه باید کارمو تحویل بدم. داشتیم باهم راجع به فونت صحبت می‌کردیم که صدام کردن گفتن نوبت مصاحبه‌ته. عذرخواهی کردم که بحث فونت رو نصفه رها می‌کنم و رفتم برای مصاحبه. خوشحال شدم که استادم جزو تیم مصاحبه‌کنندگان نیست. یه میز دراز با کلی استاد که دور میز نشسته بودن. روی تنها صندلی خالی که در عرض میز واقع شده بود نشستم و هفت هشت ده استاد خانوم سمت راست نشسته بودن و هفت هشت ده استاد خانوم در سمت چپ میز. اساتید گرایش روان‌شناسی علوم شناختی بودن. این گرایش اولویت آخرم بود. گویا مصاحبهٔ قبلی الکی بوده و حالا داشتن دوباره مصاحبه می‌کردن با ملت. حواسم بود که سال تحصیلی شروع شده و می‌دونستم باز هم شانسی برای قبولی ندارم. گفتم اجازه می‌دید قبل از شروع مصاحبه یه چیزی بگم؟ یه چیزی تو دلم مونده که داره خفه‌م می‌کنه و اگه اجازه بدید بگم. گفتن بگو. گفتم اون روز که وارد اتاق مصاحبه شدم یه آقایی داشت با تلفن صحبت می‌کرد. منتظر موندم تلفنش تموم بشه، اما اون هنوز داشت صحبت می‌کرد که بقیۀ استادها اسممو پرسیدن. معدلمو پرسیدن، اسم دانشگاه‌هایی که اونجاها درس خوندمو پرسیدن. گفتم اون روز خیلی بهم برخورد که آقاهه داشت با تلفن صحبت می‌کرد و گوش نمی‌کرد. ولی چیزی نگفتم. از یه استاد همچین انتظاری نداشتم. تلفنش که تموم شد پرسید اوقات فراغتمو چی کار می‌کنم. اونا در واقع داشتن وقت تلف می‌کردن و چیزایی رو می‌پرسیدن که تو فرمی که دستشون بود نوشته بودم. خانومی که روبه‌روم نشسته بود همون خانومی بود که روز مصاحبه هم دیده بودمش. گفتم شما می‌دونین من با چه بدبختی منابع آزمون رو پیدا کرده بودم و خونده بودم؟ چقدر تلاش کرده بودم؟ می‌دونین برای هر کدومشون چند بار اومدم تهران، به عالم و آدم سپردم کتابا رو برام پیدا کنن؟ اما حالا اون کتاب‌ها دارن تو کتابخونه‌م خاک می‌خورن. این‌ها رو تو خواب گفتم. بعد سرمو بلند کردم دیدم اساتید دارن ناهار می‌خورن و باهم حرف می‌زنن و اصن حواسشون به من و حرف‌های من نیست.

+ عنوان: امروز صبح از سوی یکی از خوانندگان کامنتی دریافت کردم با این مضمون: «چرت و پرت جدید ندارید بنویسید؟»


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دست یکی از هوادارای تیم کاشیما یه شعار به زبان ژاپنی دیدم یاد معلم پرورشی‌مون افتادم. پونزده سال پیش، که من حدوداً اول راهنمایی بودم، یه روز اومد گفت راسته که میگن تو ژاپنی بلدی؟ گفتم آره. این آره رو برای اطلاعاتی که راجع به کشور ژاپن و فرهنگشون از تله‌تکست خونده بودم گفتم. بچهٔ بامعلوماتی بودم و اطلاعات عمومیم خوب بود نسبت به سنم و هم‌سن‌وسالام. گفتم آره و گفت میشه بیای یه چیزی به خط ژاپنی بنویسی؟ منم با اعتماد به نفس رفتم سه تا خط کشیدم روهم، شبیه عدد پی، بعد گفتم این الفشونه. بعد اومدم نشستم. حالا بعد پونزده سال اومدم اعتراف کنم من هیچ وقت ژاپنی بلد نبودم و اونی هم که پای تخته نوشتم الفشون نبود :|

پ.ن: می‌خواستم عنوان پستو بذارم الف قامت یار. تو گوگل ترنسلیت نوشتم الف قامت یار به ژاپنی چی میشه؟ دیدم الفو نمی‌فهمه، نوشتم آ قامت یار چی میشه؟ نوشت あなたは恋人だ. بعد همینو نوشتم و ترجمه رو معکوس کردم که مطمئن شم معنیش الف قامت یاره. کصافط چی ترجمه کرده باشه خوبه؟ نوشت تو عاشق هستی :|

+ چیزی از ارزش‌هامون کم نشد البته :))


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
پیرو پست‌های هفتۀ قبل داریم پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو بررسی می‌کنیم. شش تا رو بررسی کردیم و اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست‌های بی‌نام، نیلگون و مهرداد.

اما قبل از هر چیز می‌خوام دو تا پست از آرشیوم نشونتون بدم. پست اول، پستیه که بعد از اعلام نتایج ارشد زبان‌شناسی و برق گذاشتم و پست دوم رو بعد از نتایج ارشد مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی. چیزی که برای خودم جالبه اینه که چقدر شاد بودم که حتی درصدِ منفی بیست‌ودوی درس الکترومغناطیس رو به سخره گرفتم و گفتم رتبۀ برقم در قالب کلمات نمی‌گنجه. بعد که تو دو تا کنکور وزارت بهداشت مجاز هم نشدم، اومدم گفتم تا شقایق هست زندگی باید کرد و دوباره با مسخره‌بازی اتفاقی که افتاده بود رو بیان کردم تو وبلاگم. چیزی که عجیبه اینه که این شقایقی که تا بود، داشتم زندگی می‌کردم چی شد؟ چی شد که پست هر کدومتونو بررسی می‌کنم انتظار دارم غمگین نوشته باشین؟

از پست‌هاشون عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. در ابتدا مختصراً معرفی‌شون می‌کنم. 

بی‌نام از من بزرگتره، دختره، زبان خونده و منو از خاطرات تورنادو می‌شناسه. اون موقع خاموش بوده و از فصل شباهنگ روشن شده و من زیاد نمی‌شناسمش. ولی اون منو زیاد می‌شناسه. همشهریمونه و شیفتۀ فیلم‌ها و سریال‌های کروی!. سبک روزانه‌نویسی‌مون شبیه همه و یه دوست به اسم الناز داره که شبیه منه.

نیلگون از فصل شباهنگ به جرگۀ یاران و مریدان پیوسته و اولین کامنتش ابراز ذوق بابت کشف یک عدد هفتادویکی مثل خودش بود. چهار ماه ازم کوچیکتره، دوست داره دو تا پسر و دو تا دختر داشته باشه و اسمش منو یاد خواهر دوستم دنیز می‌ندازه. اسم خواهرش نیلگون بود. اسم دوستم نگار هم نیلگونو یاد دخترش که هنوز نداره می‌ندازه.

آقا مهرداد میهن‌بلاگیه. یکی دو سال بیشتر نیست که می‌شناسمش و نمی‌دونم از کجا کشفم کرده، ولی تو همین مدت کوتاه حضورش تو وبلاگم پررنگ بوده. ایشون جزو معدود خواننده‌هاییه که همۀ پست‌های اون یکی وبلاگم (همون که توش از ویراستاران و فرهنگستان می‌نوشتم) رو خونده و کامنت گذاشته و پیگیری و علاقه‌ش به این مباحث برام جالبه. مهندسه و روی دریا یا شایدم توی دریا کار می‌کنه، ولی نوشت‌افزارفروشی هم داره.

[عکس پست بی‌نام]

- نمی‌دونم پستِ «الکی مثلاً من افلاطونم» یادتونه یا نه. اونجا به سبک افلاطون اشاره کرده بودم و گفته بودم تمامی رساله‌های افلاطون در قالب «دیالوگ» یا محاوره نگاشته شده‌؛ حتی «آپولوژی» (دفاعیه سقراط) نیز اساس محاوره‌ای داره. از نظر افلاطون، بیان حقایق عالی فلسفی به وسیلۀ زبان و کلمات، اساساً امکان‌پذیر نیست؛ اما امکان ظهور مراتبی از آن در بیان شفاهی (شیوۀ سقراطی) و سپس مکتوباتی که در قالب «دیالوگ» عرضه می‌شوند بیشتره. بی‌نام برای پستی که جای من نوشته بود، این سبک رو انتخاب کرده بود و انتخابش به‌جا بود. لحظۀ دیدن نتایج رو در قالب گفت‌وگوی من و برادرم توصیف کرده و بیان یه اتفاق در چنین قالبی از سبک‌های بسیار پرکاربرد منه که پیش‌تر، بیش‌تر ازش استفاده می‎‌کردم و اخیراً چون ارتباطاتم با دوستان و اطرافیانم کمرنگ‌تر شده، این سبک هم جای خودشو به مونولوگ یا تک‌گویی داده.

- اونجا که دوستی به نام سپیده (البته من هیچ وقت دوستی به این نام نداشتم) بدوبدو میاد و میگه نتایج اومده و چون من برگۀ ثبت‌نامم رو خونه جا گذاشتم و خونه نیستم، پیام میدم به برادرم تا شمارۀ پرونده و داوطلبیمو از روی کارتم بخونه دور از منه یه همچین کاری. اولاً برای یه همچین درخواست مهم و فوری و اورژانسی‌ای پیام نمیدم و زنگ می‌زنم. ثانیاً من هنوز هم کد داوطلبیمو حفظم و این عدد رو تو گوشیم، دفتر یادداشتم، تقویمم و هر جای دم دست و در دسترسی نوشته بودم که تا نتایج اعلام شد، کد رو وارد سیستم کنم و نتیجه رو ببینم.

- اونجا که گفته سپیده و بعد سپیده رو داخل پرانتز توضیح داده و مرور خاطرات کرده از ویژگی‌های منه.

- از :دی و سه تا علامت سؤال برای بیان شدت سؤال به‌جا استفاده کرده ولی اون دو علامت ! و :/ نه. من اصن تو عمرم :/ استفاده نکردم. نمی‌دونم معنیش چیه و چه فرقی با :| داره. ولی :| رو زیاد استفاده می‌کنم. و شاید دلیل اینکه علامت ! رو کم استفاده می‌کنم این باشه که موقع نوشتن هیجان و احساس خاصی ندارم. 

- شمارۀ پرونده و داوطلبی‌مو الکی گفته؛ حال آنکه من تو وبلاگم چیزیو الکی نمی‌گم. یا واقعاً می‌گم، یا سانسور می‌کنم، یا نمیگم. ینی می‌خوام بگم همۀ اعداد مندرج در وبلاگم واقعیه.

- «رو»ی بعد از مفعول رو معمولاً «و» می‌نویسم؛ مگر در مواردی که مفعولم طولانی باشه، به حروف صدادار ختم بشه یا جمله باشه که در این صورت با رو هم می‌گم.

من اسم‌های دیگه ندارما. همون دو تا اسم تورنادو و شباهنگو از دار دنیا دارم.

یاشا همشهری. حالا که کره‌ای دوست داری نامو کامساهامنیدا و mannaseo bangapseumnida

[عکس پست نیلگون]

- زیاد اینتر زده. من موقع نوشتن پست، چنان‌که گویی دارم روی کاغذ می‌نویسم، در مصرف اینتر صرفه‌جویی می‌کنم که پستم جای خالی زیادی نداشته باشه و کاغذ حروم نشه :)) و اولین تفاوتی که وقتی پستشو دیدم نظرمو جلب کرد این اینترها و فضاهای خالی بود.

- از سه نقطه زیاد استفاده نمی‌کنم. زیاد استفاده کرده. یه جا هم از دو نقطه استفاده کرده :|

- من هرگز به مهاجرت فکر نکردم و هرگز در موردش تو وبلاگم ننوشتم. با اینکه «شاید» از لغات پرکاربرد پست‌هامه ولی کاری که احتمال انجامش کمه حتی با «شاید» هم در موردش نمی‌نویسم. ینی می‌خوام بگم بیشتر از فعل ماضی استفاده می‌کنم و از کارهایی که کردم می‌نویسم تا آینده و کارهایی که قراره بکنم.

- خیریت و ینگۀ دنیا غریبیه برام. معمولاً میگم صلاح، مصلحت و امریکا. البته مرگ بر امریکا :دی

- من تهِ پستم اسممو نمی‌نویسم. بعضیا می‌نویسنا. ولی نامه که نیست. پسته دیگه :|

- از نیم‌فاصله‌های رعایت نشده که بگذریم، درستش اینه که ، و . و ؛ و : و چنین علائمی چسبیده به کلمۀ قبلی و با فاصله از کلمۀ بعدی باشن.

- خدا رو چه دیدید جملۀ سؤالی نیست و علامت ؟ فکر کنم زایده. اونجایی هم که گفته نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه، این جمله هم خبریه و تهش باید نقطه بذاریم نه علامت سؤال.

- «شاید»، «به‌واقع»، «مستحضرید» از کلمات پرکاربرد پست‌های منه. سؤال از مخاطب هم می‌کنم گاهی. مثلاً می‌گم نشد. بعد میگم چی نشد؟ بعد توضیح می‌دم چی نشد.

- یعنی رو ینی، همتون رو همه‌تون، می اومد رو میومد و یک وقت‌هایی رو یه وقتایی می‌نویسم و «ۀ» رو به‌صورت «ی» نمی‌نویسم.

- قس علی هذا رو من با سین می‌نویسم. قس از مقایسه میاد. بعضی جاها دیدم با صاد می‌نویسن ولی درستش قس هست که از مقایسه میاد.

- می‌ذارم رو با ذ نوشته! احسنت که با ز ننوشته. نودوهفت رو هم درست نوشته و نود و هفت اشتباهه :)

- کنار اسم مراد اسم دیگه‌ای نمیارم. مقصود دیگه کیه؟ :))

ممنونم مامانِ نگار :دی

[عکس پست مهرداد]

- خستمه مثل گرسنمه، گرممه و سردمه هست. ولی در زبان فارسی معیار ندیدم به‌کار بره و اغلب از زبان فارسی‌زبان‌های غیرتهرانی شنیدم خستمه رو. و چون زبان فارسی‌ای که من بهش تسلط دارم فارسی معیاره، این چنین ترکیباتی که تو گویش‌های ایرانی رواج داره رو تو گفتار و نوشتارم استفاده نمی‌کنم. در واقع بلد نیستم که استفاده کنم. یه مثال دیگه‌ای که الان به ذهنم رسید «خوشم از فلان چیز میاد» هست. معمولاً می‌گیم از فلان چیز خوشم میاد و معیارش همینه. ولی تو نوشته‌ها و از زبان دوستان فارسی‌زبانی که اهل شهرهای دیگه هستن بسیار شنیدم و دیدم که می‌گن خوشم از، بدم از. این‌ها تفاوت‌های بسیار ظریفی هستن که گاهی موقع خوندن پست‌ها متوجهشون میشم و وقتی «خستمه» رو تو پست ایشون دیدم گفتم در موردش بنویسم.

- نیم‌فاصله‌ها رو سعی کردن رعایت کنن. تو پست‌های خودشونم این سعی رو می‌بینم. ولی یه جاهایی بعد از نقطه اسپیس نزدن. درستش اینه که ، و . و ؛ و : و چنین علائمی چسبیده به کلمۀ قبلی و با فاصله از کلمۀ بعدی باشن.

- با هیچ کسم میل سخن نیست و دانشگاه سابق و دل و دماغ نداشتن و داشتم فکر می‌کردم از عبارات پرکاربردمه. اونایی که از لفظ دانشگاه سابق استفاده کردن فکر می‌کنم یه نمه دقتشون از بقیه بیشتر بوده. در مورد عبارت دانشگاه سابق تو پست قبلی توضیح دادم.

- شمام مثل اون دوستی که تلاش رو انجام داده بود، وبلاگ‌نویسی رو انجام می‌دین؟ این چه ترکیبیه آخه؟ :))

- از سه نقطه زیاد استفاده نمی‌کنم. ولی اگه استفاده کنم گاهی پایان جمله‌م می‌ذارم برای نشون دادن حرفی که نزدم و تو دلم موند. شاید منم اگه بودم انتهای پستم سه نقطه می‌ذاشتم.

- من «خُب» رو «خوب» و «برای» رو «برا» نمی‌نویسم :دی

- آهنگ تهِ پستشونو با اینکه دوست داشتم، ولی چون بی‌کلام گوش نمی‌دم، یادم نمیاد تو وبلاگم آهنگ بی‌کلام معرفی کرده باشم یا لینکشو ته پستام گذاشته باشم.

- عکس پست فوق‌العاده بود. دقیقاً خود من بودم اون عکس.

متشکرم مهندس :)


+ ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد در مورد پستش بنویسم؟

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست قبل نه، قبل‌تر و قبل‌ترش که تصمیم بر این شد پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو بررسی کنم، اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست مطهرۀ۲.

از پستش عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. مطهرۀ۲ رو از فصل قبل می‌شناسم. اون موقع برای اینکه موقع کامنت گذاشتن با هم‌کلاسیم اشتباه نگیرمش ازش خواستم یه شماره کنار اسمش بذاره. از من کوچیکتره، جغرافی خونده و آدرس وبلاگش نوزده آبانه. ولی بیست‌ونه آبان به دنیا اومده. دو سالی بود که وبلاگش تعطیل بود و خوشحالم که شرکت تو این چالش، روحی تازه به جسم بی‌جان وبلاگش دمید.

[عکس پست مطهرۀ۲]

- اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد، ادامۀ مطلب داشتن پست مطهره بود. نمی‌دونم دقت کردید یا نه؛ من هیچ وقت ادامۀ پستمو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. دو دلیل اساسی دارم. دلیل اولم اینه که اینوریدر فقط بخش رویی یا بیرونی پست رو تو آرشیوش نگه‌می‌داره و اگه بخشی از متن توی ادامۀ مطلب باشه، آرشیوم اون قسمت رو نخواهد داشت. دلیل دومم هم اینه که چون بیان، مثل بلاگفا بایگانی پست رو به‌صورت ورد و پی‌دی‌اف در اختیار نویسنده قرار نمی‌ده، مجبورم تعداد پست‌های صفحات رو بذارم روی بیشترین مقدار ممکن (۲۰۰ تا) و صفحه رو با کنترل اس، سیو کنم. در این حالت پست‌هایی که ادامۀ مطلب دارن، ادامۀ مطلبشون ذخیره نمیشه و اونا رو جداگانه باید سیو کنم. برای اینکه پست‌هام یه جا باشن و انسجامشون حفظ بشه هیچ‌وقت پست‌هامو دوبخشی نمی‌کنم که بخش دومشون در ادامه باشه. و اگه یادتون باشه گفته بودم توی عنوان پست‌هام نقطه نمی‌ذارم، مگر یک بار به‌عمد. در این مورد هم یک بار به‌عمد بخش دوم پستمو گذاشتم ادامۀ مطلب. یه پست چالشی بود برای توصیف ده بیست سال بعد. من تصورم از آینده رو نوشته بودم، اما برای اینکه این آینده تو اینوریدرم ذخیره نشه گذاشتمش ادامۀ مطلب.

- عنوان پست مطهره (چرخ بر هم زنم ار غیرمرادم گردد) خیلی پرانرژی بود و قبلاً هم تو بخش عنوان‌ها گفته بودم که چنین قدرتی رو من ندارم و این عنوان مناسب حال و هوای اون روزام و حتی این روزام نیست. بعد یادتونه می‌گفتم بیشتر عنوان‌هام یه ایهام ظریفی دارن که فقط خودم اون ایهام‌ها رو متوجه میشم؟ الان یکی از ایهام‌ها رو رمزگشایی می‌کنم کف همه‌تون ببره قطعه قطعه بشه :)) در زبان ترکی، به شوهر میگن «اَر». البته جزو کلمات عامیانه است. ینی فرامعیار نیست. چجوری بگم... بذارید مثال بزنم. وقتی یکی می‌میره هم می‌تونید بگید فلانی مرد، هم می‌تونید بگید فوت کرد، هم می‌تونید بگید درگذشت، هم به درک واصل شد. معیارش مردن هست و درگذشتن و فوت کردن گونهٔ مؤدبانه‌ترش هستن. حالا من اگه به زبان ترکی بخوام بگم شوهرتون، می‌گم آقاتون. این مؤدبانه‌ترشه. با اینکه آقا به پدر هم گفته میشه و پیچیده می‌کنه قضیه رو، ولی زبونم نمی‌چرخه بگم اَرتون!. هر چند این واژه، واژه‌ای بسیار معمول و عادی و پرکاربرده و زشت هم نیست اصلاً. و در مقابل آرواد (=زن) به‌کار میره. آرواد به زبان ما ینی زن. و من این کلمه رو هم خیلی کم استفاده می‌کنم و معمولاً به جاش می‌گم خانوم. ینی اگه یه زوج ببینم می‌گم آقا و خانوم و نمی‌گم اَر آرواد. بازم می‌گم که زشت و بد نیستن و اتفاقاً معیاره. ولی من چون فرامعیار حرف می‌زنم به‎کار نمی‌برمش. خب؟ حالا برگردیم سراغ عنوان مطهره و اون ایهامی که لابد خودتون الان حدسش زدید. من هر موقع تو پستام، عنوان پست‌ها یا کامنت‌ها یا حالا هر جایی به این شعر اشاره می‌کردم، خنده‌م می‌گرفت. اینجا تو این بیت ار مخفف اگر هست، ولی ذهن منحرف من این‌جوری هم برداشت می‌کرد که شوهر، کسی غیر از مراد باشد چرخ را بر هم می‌زنم :دی و این یکی از صدها ایهام نهفته لابه‌لای پست‌ها بود که رازش رو اکنون بر شما آشکار کردم. ینی من هر بار به این بیت می‌رسیدم با خودم می‌گفتم خوبه خواننده‌هام ترکی بلد نیستن و ترکی‌بلدها هم آدمای دقیقی نیستن :دی

- نحوۀ نگارش و رسم‌الخط پست مطهره شبیه من نبود. مثلاً نیم‌فاصله‌ها رعایت نشده بود، قبل از علائم نگارشی مثل نقطه و علامت سؤال اسپیس یا فاصله زده بود، انتهای جمله نقطه نذاشته بود، مصوتِ «ـُ» رو که بعد از مفعول قرار می‌دیم رو به‌شکل «ـُ» نوشته بود، در حالی که من «و» می‌نویسم، «برای» رو «برا»، «ۀ» رو به‌صورت «ی» و «چیشد» رو چسبیده نوشته بود. من معمولاً یعنی رو «ینی» می‌نویسم، یعنی نوشته بود، اغلب چند «نفر» نمی‌گم و چند «تا» می‌گم و یه ربعی رو هم سعی می‌کنم یه ربع بگم؛ چون «یه» قبل از ربع و «ی» بعدش یه جورایی حشوه و یکیش باشه کافیه.

- آهنگی که لینکشو گذاشته بود جزو آهنگ‌های مورد علاقۀ منه.

- اینکه تهِ پست گفته بود عنوان از کیه، شماره‌گذاری بندها و تو چهار بخش نوشتن پست، اونجا که گفته بود فقط کامنت بذارید و ایمیلی نیستم هم شبیه بود. ولی من تهِ پستم اسممو نمی‌نویسم. دیدم بعضیا می‌نویسنا. ولی نامه که نیست. پسته دیگه :|

- از علامتِ :| به‌جا استفاده کرده بود. ینی دقیقاً جاهایی که من این‌جوری‌ام :| استفاده کرده بود ازش. ولی چند جا علامت تعجب آورده بود که جای تعجب نداشت.

- تو همین چند خط، بسیاری از تکیه‌کلام‌ها و جملات پرکاربرد منو آورده بود. متنش پر از تلمیح بود و این نشون می‌داد مطلع و آگاهه. کلماتی مثل «سیل عظیم»، «مبنی بر اینکه»، «مورد داشتیم»، «نان‌استاپ پلی شدن»، «فکر می‌کردم»، «یه سر به دانشگاه زدن»، «جغد»، «عرشه»، «حداد»، «نونوایی»، «نرگس». این نشون می‌داد به آنچه در وبلاگم می‌گذره اشراف داره و در جریان بوده که چه گذشته قبلاً.

- نحوۀ لینک دادنش یه کم متفاوت با لینک دادن‌های من بود. من معمولاً نمی‌گم اینجا کلیک کنید و اغلب به تغییر رنگ جمله‌ای که لینک کردم به یه پست دیگه اکتفا می‌کنم تا حال و هوای متن با جملۀ کلیک کنیدِ من عوض نشه.

- من پیش‌تر اسم هم‌کلاسی‌های پسرم رو (می‌دانیم که هم‌کلاسی‌های پسرم دو معنی داره و من همیشه درگیر بودم با این ترکیب) به‌راحتی تو متن پست‌ها میاوردم و ازشون اسم می‌بردم. ولی تو یه مقطعی احساس کردم مخاطب یه کم حساس شده یا براش عجیب و غیرعادیه. منم سعی کردم فرکانس تکرار این اسم‌ها رو بیارم پایین و هر جا نیاز بود که ازشون اسم ببرم به میم و الف و سین اکتفا کنم. اون قسمت از پستش که مهدی رو میم نوشته هم برام جالب بود.

- اونجا که نوشته بود یه سر برم دانشگاه «سابقم»، هم جالب بود. من به دلیل اینکه مخاطب روی اسم دانشگاه سابقم حساس نشه و فکر نکنه دارم اسم و رسمشو مدام به رخ مخاطب می‌کشم، سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم از لفظ دانشگاه سابق استفاده کنم و نگم شریف. مطهره به این نکته هم دقت کرده بود.

ممنونم مطهرۀ دوست‌داشتنی و عزیزم.

شما رو نمی‌دونم؛ ولی من از این پست‌ها خوشم اومده. حس خودشناسی بهم دست میده موقع نوشتنش. 

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فرض بفرمایید موهاتون بلنده. پهنشون کردید روی بالش و کم‌کم دارید بی‌هوش می‌شید از شدت خستگی. بعد احساس می‌کنید یه چیزی داره روی موهاتون راه می‌ره. وقعی نمی‌نهید بهش. بعد متوجه می‌شیدید اون چیز داره بهتون نزدیک و نزدیک‌تر میشه. سرتونو می‌چرخونید سمتش. اون چیز بغل گوشتونه و داره میاد سمت گردنتون. شش تا هم پا داره. جیغ می‌زنید، خودتونو به در و دیوار می‌کوبید و درخواست کمک می‌کنید. موهاتونو تکون می‌دید و جیغ می‌زنید. جیغ می‌زنید و موهاتونو تکون می‌دیدید. لباساتونو تکون می‌دید. خودتونو تکون می‌دید. جیغ می‌زنید و یه چیزی از لای گیسوان افشان و پریشانتون سر می‌خوره و می‌افته روی تشک. بالشو می‌کوبید توی سرش و همچنان دارید جیغ می‌زنید و کمک می‌خواید. پدرتون وارد صحنه میشه و عنکبوتو برمی‌داره و آخه اینم ترس داره گویان صحنه رو ترک می‌کنه.

+ سرشو به نشانهٔ تأسف تکان داد و رفت ۱

+ حشره‌شناسان کامنت گذاشتن گفتن عنکبوت هشت تا پا داره :|


  • ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست قبل و قبل‌تر که تصمیم بر این شده بود پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو نقد و بررسی کنم، اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست‌های سمیه، نسرین (من نه؛ یه نسرین دیگه) و آسوکا. بقیه هم اگه تمایل داشتن، تمایلشونو نشون بدن :)

از پست‌هاشون عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. در ابتدا مختصراً معرفی‌شون می‌کنم. این سه عزیز شش، چهار و دو سال از من بزرگترن و چند تا پیراهن بیشتر از من پاره کردن و احترام بزرگتر کوچیکتری و شناخت ناکافی من و ارتباط کمی که باهاشون دارم باعث میشه یه کم دست به اعصا باشم الان. آسوکا مهندس شیمیه و نیم‌فاصله‌ها رو رعایت می‌کنه و وبلاگش شبیه وبلاگ منه. نسرین نویسنده و معلم ادبیاته و فضای وبلاگش یه کم رسمی و ادبیه، ولی روزانه‌نویسی هم داره تو پستاش. نیم‌فاصله‌ها رو هم رعایت نمی‌کنه :دی. سمیه بلاگفاییه و پستاش اجتماعی‌تره و بیشتر به نقد مسائل روز اقتصادی و سیاسی می‌پردازه تا موضوعات شخصی و میشه باهاش راجع به پستای انتقادیش بحث و گیس و گیس‌کشی کرد. ولی من بحث نکردم باهاش تا حالا. شعر و متن ادبی هم می‌نویسه گاهی. نیم‌فاصله‌ها رو رعایت نمی‌کنه و می‌ذارم رو با ز می‌نویسه و من همیشه خجالت می‌کشم تذکر بدم. یه کم هم ازش می‌ترسم؛ نمی‌دونم چرا. ولی هدر وبلاگشو خیلی دوست دارم. خیلی. اصن به عشق هدرش پستاشو می‌خونم :|

[عکس پست سمیه]

- عنوان نداشت و چون محدودیت صدکلمه‌ای قانون رادیوبلاگی‌ها رو رعایت کرده بود، پستش کوتاه بود.
- خیلی معمولی برخورد کرده با قضیه و پستشو با «خب این فصل هم به پایان رسید» آغاز کرده. انتظار داشتم چنگ بندازه رو صورتش و ناله و شیون و فغان سر بده؛ ولیکن غم و ناراحتی زیادی تو کلماتش نمی‌بینم. به «متأسفانه» قبول نشدم اکتفا کرده.

- از اتفاقات و خاطرات و فصل جدید نوشته و آینده رو در کنار مراد با کیک و چای تصور کرده. این خیلی خوبه که شما به جای من انقدر امیدوارین به آینده. من نیستم. ولی اونجا که یاد دوستان وبلاگی افتاده، تصور درستیه از من و آیندۀ من.
- به روز تولد لطفعلی‌خان اشاره کرده. من روز مرگشو تو یه کتابی خونده بودم که هفت آبانه، ولی تولدش نمی‌دونم کیه.
- کنار کیک اگه می‌نوشت بدون فر، به کیک‌های من شبیه‌تر بود.
- من هیچ وقت برای چای، صفت دم‌کرده نمیارم. چای غیردم‌کرده که نداریم. همۀ چای‌ها دم‌شده هستن دیگه. صفت زایدیه به‌نظرم. اغلبم چایی می‌نویسم نه چای.
- بشوره ببره رو خالی به‌کار می‌برم. پایین رو نمی‌گم. به هر حال وقتی می‌شوره، قانون جاذبه ایجاب می‌کنه که ببره پایین. با اینکه طویله‌نویسم ولی صفات و قیود زاید تو کارم نیست :))
- «داشتم فکر می‌کردم» رو به‌جا استفاده کرده. من زیاد فکر می‌کنم و این جمله رو زیاد به‌کار می‌برم تو نوشته‌ها و مکالماتم.

متشکرم سمیه جان :) خیلی لطف کردی. پستت کوتاه بود و همین چند تا نکته به ذهنم رسید.

[عکس پست نسرین]

- عنوان نداشت.
- مثل نوشته‌های خودش رسمی نوشته پستو. بر خلاف من که پیام‌هایی که به استادهام می‌نویسم هم محاوره‌ایه.
- پست‌های خودش با هوالمحبوب شروع میشه و این پست تنها پستیه که با هوالمحبوب شروع نمیشه. چون پستای من با هوالمحبوب شروع نمیشه.
- آغاز بندهاش شبیه آغاز نوشته‌های منه. اونجا که گفته «مدیونید اگه فکر کنید» یا «سپیده که زنگ زد».
- استفاده از «که» به جای «وقتی که». من ترجیح می‌دم بگم سپیده «که» زنگ زد به جای اینکه بگم «وقتی که» سپیده زنگ زد.
- من هیچ وقت دوستی به اسم سپیده نداشتم. ولی اونجا که سپیده رو توضیح داده که «همان یار غاری که...»، این توضیح دادنه از ویژگی‌های منه.
- چند جا از تشبیه استفاده کرده و گفته «شبیه شیربرنج»، «شبیه آدمی که»، «شبیه انتظار». منم زیاد استفاده می‌کنم از این شیوۀ بیان حس و حالم. تشبیه رو دوست دارم.
- من عرقیات نمی‌خورم و زیاد نمی‌شناسمشون. شاه‌اسپرن؟
- نوشته خبر نداشتم نتایج اومده. حال آنکه من دو شب بود دم در سازمان سنجش لحاف تشک انداخته بودم و بست نشسته بودم تا نتایج اعلام بشه و هر چهار ثانیه یه بار رفرش می‌کردم سایتو. اصلاً هم کلنجار نرفتم و تا اطلاعاتو وارد کردم سریع گفت مردود شدی. ولی حسی که قبل از دیدن نتایج داشتم همون حسِ «ته دلم نه قرص بود نه نامطمئن» بود.
- بررسی‌های زبان‌شناسانه روی فایل‌های صوتی ضبط شده از خصوصیات منه، ولی فیلم و سریال دیدن تو خوابگاه با بچه‌ها و خوردن خوشمزه‌جاتشون، حاشا و کلا! اصن من تا حالا یکی دو تا سریال بیشتر ندیدم که اونم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بوده. اهل فیلم و سریال نیستم.
- اونجا که گفته سپیده پیام داده بود و واکنش نشون نداده بودم، خیلی از من بعیده. من همیشه آنلاینم و تا برام پیام میاد، چه ایمیل، چه اس‌ام‌اس، چه کامنت، چه تلگرام، چه به هر روشی سریع جواب می‌دم.
- تنوین نداره متنش. احتمالاً رو احتمالا نوشته.
- همزۀ قبل از صفت و مضاف‌الیه رو به‌صورت «ی» نوشته. هر دو درسته، ولی چون ترجیح ویراستاران و فرهنگستان «ۀ» هست، چند سالی میشه که مثلاً «هفتۀ دیگر» رو با ۀ می‌نویسم نه با ی و به‌شکل «هفته‌ی دیگر».
- تا حالا عبارت «اگر به من بود» استفاده نکردم. غریبه برام.
- «یعنی» رو «ینی» و «را» رو، «رو» می‌نویسم.
- من لفظ «بالا اومدن صفحه» رو به‌کار نمی‌برم. کماکان نمی‌دونم چی میگم به جاش. ولی اینو نمی‌گم.
- قبول شدن رو بیشتر از پذیرفته شدن به‌کار می‌برم.
- معمولاً به جای «پذیرش» برای دانشگاه، «اپلای» استفاده می‌کنم. قبل از ورود به فرهنگستان این‌جوری عادت کردم.
- «پلی شدن» رو زیاد می‌گم. به جاش میشه گفت پخش. ولی من همون پلی رو می‌گم متأسفانه.
- سعی می‌کنم اسم مکان رو خالی به‌کار ببرم. مثلاً میگم «اتاق دوست موندم». «توی» رو قبل از جایی، کم‌تر به‌کار می‌برم.
- آقا ما تلاش رو می‌کنیما. تلاشم رو انجام داده بودم دیگه چه صیغه‌ایه؟ :))
- لبخندهای من سمتشون اون‌وریه. ینی این‌جوری: «:)»

خیلی لطف کردی نسرین جان. دستت درد نکنه خانم معلم مهربون :)

[عکس پست آسوکا]

- همون‌طور که قبلاً هم از عرض کرده بودم با «هیِ» هی می‌روم سمت بهار اما، هی آخر پاییز می‌مانم مشکل دارم. چون اولین بار بود و یه بار جا مونده بودم از قافله، این عنوان مناسب وقتی بود که برای چندمین بار از دکتری رد می‌شدم. الکی مثلاً من خیلی دقیقم تو انتخاب عنوان :))
- مثل من برای پاراگراف‌ها و پانوشت‌ها شماره گذاشته.
- آغاز بند دومش شبیه وقتاییه که می‌خوام پستمو با پیام اصلی آغاز کنم. اینم با «دکتری قبول نشدم» شروع کرده.
- بند اولشو با «دیروز» شروع کرده. منم اغلب سعی می‌کنم پستم با «دیروز» و «دیشب» و یه قید زمان شروع بشه.
- نیم‌فاصله‌ها رو رعایت کرده. ولی «ارزش ها» و «بی نصیب» و «متن ها» و «نیم فاصله ها» و «می کنم» رو یادش رفته و با فاصله نوشته. باید بیِ بی‌دروپیکر رو هم با نیم‌فاصله می‌چسبوند به دروپیکر. 
- چیکار رو من جدا می‌نویسم.
- قابل‌قبول همین‌جوری که نوشته درسته. ولی من جدا می‌نویسم. مگر در مواردی که قبلش غیر بیاد. اون موقع می‌نویسم غیرقابل‌قبول.
- از علامت تعجب دو جا و به‌جا استفاده کرده. 
- من حتی اگه مطمئن باشم مصاحبه باندبازیه، با صراحت تو وبلاگم بیانش نمی‌کنم.
- با اینکه بابا همیشه می‌گه کاش تجربی می‌خوندی، ولی سعی می‌کنم با صراحت تو وبلاگم و در ملأ عام حسرت گذشته و کارهای کرده و نکرده‌م رو نخورم.
- تنوین نداره متنش. حتماً رو حتما و دقیقاً رو دقیقا نوشته.
- نقل‌قول‌ها رو بین « » می‌ذارم. این " " برای نقل‌قول‌های انگلیسیه.
- قبل از :) و :دی نقطه نمی‌ذارم. من وقتی نقطه می‌ذارم پایان جمله، ینی اون جمله تموم شده. وقتی می‌خوام جمله رو با لبخند یا شیطنت بیان کنم لبخند و :دی رو قبل از نقطه می‌ذارم.
- یکی از ویژگی‌های نوشته‌های من اومدنِ سه تا فعل مثبت و منفی پشت سر همه. مثلِ «نمی‌تونم بگم ناراحت نیستم»، «نمی‌تونم نگم ناراحت نیستم»، «نمی‌تونم بگم ناراحت هستم»، «نمی‌تونم نگم ناراحت هستم»، «می‌تونم بگم ناراحت نیستم»، «می‌تونم نگم ناراحت نیستم»، «می‌تونم بگم ناراحت هستم»، «می‌تونم نگم ناراحت هستم» :دی
- از «مراد» و «شاید» به‌جا استفاده کرده.
- من به تاپیک، موضوع می‌گم. فارسی را پاس می‌دارم.
- ایدۀ عکس‌های اینستاگرامیش خوب بود. دو تا از عکساشم شبیه پستای من بود. ولی شعرها نه. من اصلاً و ابداً شعر پست نمی‌کنم برای اینستاگرامم. دو تا اکانت دارم و برای اکانت دوستام که پست نمی‌ذارم. برای اکانت فامیل‌ها هم به خاطر جنبه نداشتنشون شعر پست نمی‌کنم. مخصوصاً این شعرهای عاشقانه رو. وبلاگمو نبینین چقدر توش راحتم. اونجا از این خبرا نیست. مخصوصاً این عکس آخری که «تو» هم داره توش.

دستت درد نکنه آسوکا. ممنونم. مخصوصاً به‌خاطر عکسای اینستا.

بازم این بازیو ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد پستشو نقد کنم؟ :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست قبل، تصمیم بر این شد (خودم نشستم با خودم مشورت کردم و این تصمیم رو گرفتم) که فعلاً دو تا از پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو نقد و بررسی کنم. کدوم دو تا؟ دو تا بلاگری که کامنت گذاشتن گفتن بنویس. بقیه هم اگه تمایل داشتن خبر بدن بهم که بنویسم. چون نمی‌خوام پستی رو نقد کنم که نویسنده‌ش تمایلی به نقد من نداره.

از پست مهتاب و صبا عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. قبل از هر چیز مهتاب و صبا رو مختصراً توضیح بدم. این دو بزرگوار از آدم حسابی‌های بیان هستن. نه که ما ناحسابی باشیما، ولی خب اینا مثل من خز و خیل و چرت و پرت نمی‌نویسن و محتوای حرفاشون به‌دردبخور و مفیدتر از خزعبلات منه و هر موقع پست می‌ذارن، من حس می‌کنم پای منبر رحیم پورازغدی نشستم و هر چی می‌خونم هیچی نمی‌فهمم و هی می‌خونم و هی نمی‌فهمم و به تلاشم ادامه می‌دم تا بالاخره یه کم می‌فهمم و کامنت می‌ذارم که موافقم :دی. رسم‌الخط پستاشونم همیشه تروتمیز و ویراستاری‌شده هست و حرف نداره. اصن به نظر من بلاگرا دو دسته هستن. اونایی که نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنن، اونایی که رعایت نمی‌کنن. اینا رعایت می‌کنن. اینا رو گفتم که بدونید با دو تا بلاگر طرفیم که هر جوری فکر می‌کنم در مخیّله‌م نمی‌گنجه چجوری تونستن خودشونو جای من بذارن و حتی بیشتر که فکر می‌کنم نمی‌دونم با چه رویی به این چالش دعوتشون کردم :|

و اما بعد

[عکس پست صبا]

صبا لحن نوشتاریش رسمیه و نتونسته اون‌طور که من محاوره‌ای می‌نویسم بنویسه.

عنوانشو دوست داشتم. خیلی.

شروع پستش شبیه شروع‌های خودم بود. «پای لپ‌تاپ نشستم و»، شبیه آغاز نوشته‌های منه. 

به جای لپ‌تاپ نوشته پای «سیستم» که من معمولاً می‌گم پای لپ‌تاپ نشسته بودم و لفظ سیستم رو به‌کار نمی‌برم. 

بعد از مفعول، «را» رو به‌کار برده، حال آنکه من «رو» یا مصوت اُ رو استفاده می‌کنم. 

بعد از مضاف، همزه نذاشته. مثلاً نوشته «مصاحبه دکترا» که من «مصاحبۀ» می‌نویسم. 

«با خودم فکر می‌کردم» جزو جملاتیه که زیاد ازشون استفاده می‌کنم و به‌جا استفاده کرده.

نوشته حالا که «شباهنگ» رو تعطیل کردم. من اگه بخوام به تعطیلی وبلاگم اشاره کنم، میگم حالا که وبلاگمو تعطیل کردم.

زیاد از علامت تعجب استفاده کرده. من چند سالی میشه که از این علامت فقط در مواقع ضروری استفاده می‌کنم.

اطلاع‌رسانی یه خبر به ملت همیشه در صحنۀ بلاگستان جزو ویژگی‌های منه و درست به این ویژگی اشاره کرده.

برای قیدهایی مثل دقیقاً تنوین نذاشته. حال آنکه این چیزا برای مهمه.

دو جا گفته «مراد دلش». ولی من هیچ وقت دل رو مضاف‌الیه مراد نمی‌کنم و مراد خالی رو به‌کار می‌برم. مثلاً می‌گم به «مرادش».

«خلسۀ معنوی» و «آوردگاه» و «نوفه» جزو کلمات ثقیل و دشواره و من به‌کار نبردمشون تا حالا. تو عمرم خلسه ننوشته بودم تا امروز.

«جونم براتون بگه» رو به‌جا استفاده کرده. جزو جملات پرکاربرد منه.

من لفظ «بالا اومدن صفحه» رو به‌کار نمی‌برم. الان نمی‌دونم چی میگم به جاش. ولی اینو نمی‌گم.

به جای «خداییش» اغلب «خدایی» می‌گم.

فضای شادی که بعد از دیدن نتایج متصور شده و اونجایی هم که گفته خودمو برای دکترای بعدی آماده می‌کنم اشتباهه. چون من تا چند ساعت بعد از دیدن نتایج بی‌وقفه گریه کردم. بالشمو گرفته بودم جلوی صورتم و بی‌صدا شرشر اشک ریختم و برای آزمون دکترای بعدی هم آماده نمی‌کنم خودمو. البته اعتراضم وارد نیست چون من هیچ اطلاعی راجع به حس اون لحظه‌م در اختیارش قرار نداده بودم.

ولی اونجایی که بحثو برده سمت «سیگنال» و «نویز» و «چهار» شبیه خل‌وضعی‌های خودمه.

آهنگش یه کم شاده و بعیده از من یه همچین آهنگ شادی برای چنین پست ناگواری.

در کل دستش درد نکنه. مچکرم صبا. ایشالا تو شادیات جبران کنم :دی

[عکس پست مهتاب]

عنوان مهتاب رو هم دوست داشتم.

لحنش محاوره‌ای و به‌شدت به سبک نوشتاری من نزدیک بود. مثلاً «رو» رو، «رو» نوشته، نه «را».

شروعش شبیه شروع‌های خودمه. چند بار از لفظ «شاید» استفاده کرده که به‌جا بود. من این کلمه رو زیاد استفاده می‌کنم.

لینک دادناش که عالی بود. یه چیزی گفته بعد لینک داده به پست مرتبطی که پیش از این نوشته بود (نوشته بودم).

من وقتی میرم فلان جا یا فلان جا هستم؛ می‌گم رفتم فلان جا یا فلان جا بودم؛ نه تو فلان جا. «تو» رو نمی‌گم. اونجا که گفته «تو شریف بودم»؛ من می‌گم «شریف بودم».

برای شرکت در کنکور، از فعل «دادن» استفاده نمی‌کنم و تا جایی که بتونم نمی‌گم کنکور دادم.

اون‌قدرا رو چسبیده نوشته. من انقدرو چسبیده می‌نویسم ولی اون‌قدرو نه :دی

یعنی رو ینی می‌نویسم من.

چند فصله وبلاگه با منن؟ یا چند فصل وبلاگه با منن؟ این اشتباه تایپیه فکر کنم.

رتبۀ ارشدشو (ارشدمو) یه دونه کمتر نوشته.

مثل صبا همزه نذاشته. مثلاً «مسئلۀ من» رو «مسئله من» نوشته.

اونجا که نوشته «تو همین حال بدی که الان دارم» و «جای مراد خالیه»، به نکات خوبی اشاره کرده :دی

پست مهتاب خیلی شبیه پستای من بود و خیلی مته روی خشخاش گذاشتم تا عیب و ایرادی نکته‌ای چیزی از توش دربیارم :دی

مهتاب، تو هم مرسی :) دستت درد نکنه ^-^


ادامه بدیم؟ از بین شرکت‌کنندگان کسی هست که بخواد پستشو نقد کنم؟ :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه کم بیشتر از دو ماه پیش در پاسخ به چالش رادیوبلاگی‌ها که به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی هر بلاگری جای یه بلاگر دیگه بنویسه، تعدادی از شما رو به این چالش دعوت کردم که خودتونو بذارین جای یکی که دکتری قبول نشده و یه پست با این موضوع بنویسین. از این کارم دو تا هدف داشتم. یک اینکه موضوع برای همه یکسان باشه و بشه عادلانه در مورد پست‌ها نظر داد، و دوم اینکه می‌خواستم صبح و ظهر و شب و هر موقع که میام وب‌گردی خبر قبول نشدنمو بشنوم :| همین‌قدر دیوانه! همین‌قدر خودآزار :| یه جورایی هم می‌خواستم باورم بشه هم عادی بشه این موضوع. هنوز عادی نشده البته، ولی باورم شده دیگه. و قول داده بودم پست‌ها رو نقد کنم و یه کم از سبک خودم و شباهت پست‌ها با پست‌های خودم بنویسم.

سبک در ادبیات، عبارت است از روش و شیوه‌ای خاص که گوینده یا نویسنده، ادراک و احساس خود را با آن بیان می‌کند.

از عنوان شروع می‌کنیم. عنوان پست برای من خیلی مهمه. بارها پیش اومده که انتشار پستو به تعویق انداختم تا یه عنوان مناسب و دلنشین براش پیدا کنم. پیش اومده که بین انتخاب چند عنوان مردد بودم و به اینایی فکر کردم که پست می‌ذارن و می‌نویسن عنوان ندارد، بدون عنوان. عنوان‌های من ویژگی‌های خاص و عجیبی دارن! که چند تاشونو می‌گم و چند تاشونم نمی‌گم :|. کنارشون یه شماره هست که شمارۀ پسته. مخاطب داره؛ ینی فعلش اغلب دوم شخصه. معمولاً یه بیت شعر یا بخشی از یه آهنگه. و با اینکه ظاهراً مربوط به پسته، ولی خودش مستقلاً یه پیام دیگه‌ای پشتشه. در واقع ایهام داره. نمی‌تونم از پست‌های خودم مثال بزنم چون این‌جوری ایهام‌ها لو می‌ره ولی مثلاً فرض کنید عنوانم «ما خود شکسته‌ایم، چه باشد شکست ما» هست و تو اون پست عکس ظرفی که موقع شستن شکسته رو گذاشتم و خاطرات دوران خوابگاهمو راجع به شکستن ظرف بیان کردم و کامنت‌ها هم حول محور جنس کریستال‌های فرانسوی و ایرانی پیش رفته. حال آنکه عنوان در رابطه با تجربۀ تلخیه که تکرار شده و خطاب به کسیه که دلمو شکسته مثلاً. ولیکن نه توی کامنت‌ها و نه در متن پست به این موضوع اشاره نمیشه و خودمم که می‌فهمم اون روز که این عنوانو نوشتم تو دلم چه خبر بوده. همچین عنوانی ندارما. مثال زدم. یا مثلاً فرضاً عنوان، «می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم» باشه، لینک آهنگ مربوطه رو هم ته پست بذارم و روز انتخابات ریاست جمهوری هم باشه. بعد بیام راجع به گوشی یا لپ‌تاپ جدیدم بنویسم و کامنت‌ها حول برند و قیمت و کیفیت پیش بره و من اصرار بورزم که از انتخابم راضی‌ام. نکتهٔ انحرافی پست زمان انتشارشه، حال آنکه نه انتخاب رئیس جمهور مد نظر بوده، نه گوشی و لپ‌تاپ.

عنوان اولین چیزیه که شما می‌بینید و می‌خونید و مهم‌ترین قسمت پست یا حداقل مهم‌ترین قسمت پست‌های منه. من اغلب، حس و حال و منظور اصلیمو غیرمستقیم و در لفافه و با ایهام و ابهام تو عنوان پستم می‌گم. در واقع درون‌مایۀ پستم در عنوان پسته. اونجا که میگم «پدرت در خیابان انقلاب کرد تو در دلم»، دارم در لفافه اشاره می‌کنم به یه تغییر بنیادین و به اینکه چی و کی می‌تونه این‌چنین دگرگونی رو موجب بشه. حال آنکه متن پست رو هم طوری می‌نویسم که کامنت‌ها حول اجباری بودن راهپیمایی‌ها و تفاوت اربعین با راهپیمایی‌های ملی و حکومتی پیش بره. 

ویژگی دیگر اینه که بعد از عنوان، حتی اگه عنوانم یه جملۀ کامل باشه نقطه نمی‌ذارم؛ چون نقطه رو پایان کلامم می‌دونم و عنوان، تازه آغاز صحبتمه. مگر یک بار برای پستِ «اعتراض وارد نیست.» که اون یک‌بار این نقطه معنی‌دار و عمدی بود. سه‌نقطه‌ها هم معنی‌دار هستند و هر جایی ازشون استفاده نمی‌کنم. شماره‌های کنار عنوان و هماهنگی عنوان با ساعت و تاریخ انتشار هم گاهی معنی‌داره. مثل پست ۹۹۹ که پست ۹ سالگی وبلاگم بود. اینکه چرا پست رو تو فلان تاریخ یا ساعت حتماً با فلان شماره منتشر می‌کنم یه رازیه بین خودم و خودم. می‌تونه ساعت انتشار، یادآور یه لحظۀ خاصی باشه و شمارۀ عنوان یادآور فرد خاص یا اتفاق خاصی. خدا می‌دونه چه اسراری پشت عناوین نهفته :)) هیچی اینجا الکی نیست و حکمتی پشتشه :دی

از بین ۲۳ تا پستی که به جای من نوشته شده بود فقط دکتر سین حواسش بود شمارهٔ عنوانش (عنوانش ۱۲۰۹- این نیز بگذرد بود) یه دونه بیشتر از شمارۀ پست قبلم باشه. پست بلوئیش و بوبک که موضوعش فرق داشت و سمیه و بی‌نام و نسرین و سها و مهسا و بانوچه هم پستاشون عنوان نداشت. عنوان‌های بقیهٔ دوستان:

۲۰۵- به خدا که مراد ما این نبود. (پرتقال) انتخاب عنوانش عالیه، نقطه داره ته عنوان و شماره‌شم شمارهٔ پست خودشه.
- عمرتان ‌باد و مراد ای‌ ساقیان‌ بزم ‌جم، گرچه ‌جام ‌ما نشد پرمی‌ به ‌دوران‌ شما (حورا) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه عنوان‌های من بود.
- رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست، می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست (مهتاب) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم، درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید (گلی) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست (هوپ) شماره نداشت، ولی حس و حالش شبیه بود.
- ولله که شهر بی تو مرا حصر می‌شود (صبا) شماره نداشت، ولی خیلی شبیه بود! از این نظر که مخاطب خاص داشت.
- هی می‌روم سمت بهار اما، هی آخر پاییز می‌مانم (آسوکا) با «هی»ش یه کم مشکل دارم. چون اولین بار بود و یه بار جا مونده بودم از قافله، این عنوان مناسب وقتی بود که برای چندمین بار از دکتری رد می‌شدم. الکی مثلاً من خیلی دقیقم تو انتخاب عنوان :))
- از اونا که همیشه میگم باش ولی نیست؛ حالا من چیو قاب کنم واسه دیوار خونه؟ آخه الان دیگه همه دکترن... اصن به مراد میگم برام یه خوبشو بخره قاب کنه بزنه به دیوار (محمدعلی) این خیلی بامزه بود و جنس طنزش، جنس شوخیای خودم بود. ولی برای امیدواری و طنزی که توش بود یه کم زود بود، با حال و روزی که من اون موقع داشتم.
- برای روزای یه کم دوری که نشستیم منتظریم ۴+۱ نفره شدنمون‌و جشن بگیریم (پرچنهـهه) یه امید و حال خوبی تو عنوان هست که اون موقع نداشتمش.
- به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست (نیلگون) بیان اینکه حکایت همچنان باقیست برای اون مقطع و حال و روزِ اون روزا زود بود.
- هستم اگر می‌روم (مهرداد) عبارتِ هستم امیدواری توشه و من اون موقع به این مرحله از پذیرش نرسیده بودم.
- تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف، مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی (جولیک) این عنوان به عنوان‌های من نزدیکه، ولی پذیرش و بیان اینکه چون اسباب بزرگی رو آماده نکرده بودم به این دلیل نتونستم بر جای بزرگان تکیه بزنم برای اون مقطع زمانی و حال خرابم زود بود.
- چرخ بر هم زنم ار غیر "مراد" م گردد (مطهره۲) این دیگه امید و انرژی و قدرت توش زیادی موج می‌زنه. حال آنکه من هنوز هم خودمو انقدر قوی نمی‌بینم که با چرخ گردون دربیفتم و برهم بزنمش و مرادمو بگیرم ازش.

خب این از عنوان. تحلیل پست‌ها از نظر لحن و محتوا و رسم‌الخط رو دیگه بی‌خیال شیم. هان؟

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من آدمِ قاطی جماعت شو و از لاک خود بیرون بیایی نیستم. آسته میرم آسته میام تا گربه شاخم نزنه. یادم نمیاد صدامو برای چیزی بلند کرده باشم، زنده باد مرده‌ بادی گفته باشم و تا حالا راهپیمایی نرفتم. آرمان نداشتن خوب نیستا. شما مثل من نباشید. ولی اینایی که تو راهپیمایی‌ها حالا چه اربعین، چه روز قدس و چه بیست‌ودوی بهمن و چه امروز که ۱۳ آبان باشه شرکت می‌کننو دوست دارم. اینایی که خودشون میرنا؛ نه اینایی که به‌زور می‌برنشون. راهپیمایی‌روهای واقعی رو میگم. قبلاً نسبت بهشون دید خوبی نداشتم و گارد می‌گرفتم. حتی فکر می‌کردم اولین و مهم‌ترین سؤالی که باید از خواستگارم بپرسم راهپیمایی رفتن یا نرفتنشه و خط قرمزم دخالت نکردنش تو همچین کارایی بود. ولی چند سالی میشه که نگاهم عوض شده.


  • ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از مزایای داشتنِ وبلاگ میشه به بهره‌مندی از آرا و نظرات دوستان و همفکری باهاشون اشاره کرد. مثلاً عکس اتوتو (ututo = اتویت را) پست می‌کنی و می‌پرسی این صفحۀ فلزیش که دو تا سوراخ ریز هم داره برای چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. بعد ملت کامنت می‌ذارن میگن این صفحۀ فلزی چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. الانم یه چیز دیگه پیدا کردم که اینم نمی‌دونم چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد و گفتم بیام عقلامونو بریزیم رو هم بلکه فهمیدیم چیه و به چه دردی می‌خوره و به چه کاری میاد. 

از کَنِدَع پیام داده منم یه مانتو عین این مانتوت تو عکسی که با حاج خانوم گرفتی دارم. می‌پرسه جیبای گنده داره؟ میگم آره. میگه از جیباش نوار آویزونه؟ میگم آره. میگه کاربرد اون نوارها رو کشف نکردی؟ میگم نه :)) ولی داداشم میگه دستگیره است؛ که بگیرم بکشمت این ور اون ور. میگه منم نمی‌دونم کاربردشون چیه. می‌پیچوندم دور دستم، دستمو می‌کردم تو جیبم که نگیرن به جایی. میگم معمولاً گیر می‌کنه به گوشۀ میز و صندلی و هر بار یاد این بیته می‌افتم که دست در دامن مولا زد در، که علی بگذر و از ما مگذر. میگه عه منم، دقیقاً منم :)) استیکر جغده که از خنده اشکش درومده رو می‌فرستم براش و ذوق می‌کنیم از این همه تفاهم.

حالا کسی می‌دونه این نوارهایی که از جیبای مانتوی مذکور آویزونه برای چیه و به چه کاری میاد و به چه دردی می‌خوره؟ پنج شش سالی میشه که درگیرم باهاش. جیباش تو اون عکسه معلوم نیست؟ خب پس بذارین یه عکس دیگه نشونتون بدم.



+ می‌گم تو رو خدا یه کم سطح توقعتونو از پستام بیارین پایین یه چند تا پست غیرفاخر و خز و خیل این مدلی هم بذارم خب. هی هم نگین تولید محتوای مفید کنم. ماشین محتوای مفید تولید کن که نیستم :|

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم به آدمایی که فقط یه بار دیدمشون اما هنوز در خاطرم هستن فکر می‌کردم. دقت کردین که من راجع به هر کی که بنویسم و تو پست‌هام مستقیم و غیرمستقیم ازش بگم تگش می‌کنم و تو قسمت برچسب‌ها یا کلمات کلیدی اسمشو می‌نویسم که هر موقع کسی روی اون اسم کلیک کرد بقیۀ پست‌های مرتبط بهش رو هم ببینه؟ بلاگفا این‌جوری بود که می‌تونستی آمار تگ‌شدگانو بذاری تو یه ستون کنار مطالبت و همه ببینن. بیان ولی این امکانو نداره که آمار و ارقامو نشون مخاطب بده. خودم می‌بینم فقط. طبیعیه که آدم راجع به افرادی که بیشتر می‌بینه و بیشتر باهاشون در ارتباطه بیشتر بنویسه و در صدر باشن. رفتم انتهای لیست. اون آخرِ آخر. آدمایی که فقط یک بار تگ شده بودن. چه اینجا، چه بلاگفا. آدمایی که فقط یه بار ازشون نوشته بودم. یکی یکی اسامی رو می‌خوندم و سعی می‌کردم یادم بیاد کجا و کی دیدمشون و راجع بهشون نوشتم. رسیدم به خانوم داوودی. یه خانوم پیر و مانتویی که تو پیاده‌رو کنار دیوار جوراب و دستکش می‌فروخت. کمکش کرده بودم وسایلشو از این ور خیابون ببره اون ور خیابون. ازش جوراب خریده بودم و دو جفت دستکش هم بهم هدیه داده بود. نصف شبی یاد یکی که شش ساله ازش بی‌خبری بیفتی و ندونی کجاست و چی کار می‌کنه. بری بگردی و پستی که شش سال پیش نوشتی رو پیدا کنی و دوباره بخونی و تازه یادت بیفته وقتی دستکشا رو بهت می‌داد ازت خواسته بود برای پسراش فاتحه بخونی. پسرای مجاهدش. اعدامشون کرده بودن. ازت خواسته بود براشون فاتحه بخونی و تو هیچ وقت نخونده بودی. ینی یادت نبوده که بخونی و حالا، نصف شبی، بعد شش سال یاد اون دستکشا بیفتی و یاد پسراش و فکر کنی چرا امشب؟ فلسفۀ خواندنِ فاتحه رو از گوگل جست‌وجو کنی و فکر کنی گناه نباشه یه وقت برای کسایی که گناهکارن فاتحه بخونم؟ بعد ببینی نوشته فاتحه برای طلب استغفار و بخشیده شدن مرده است. بعد فکر کنی یکی یه موقعی یه کار بدی کرده و مرده و حالا بعد این همه سال، یه غریبه که نمی‌شناسدش داره براش فاتحه می‌خونه که بخشیده بشه. عجیب نیست؟

+ دارم سیانورو می‌بینم و به پسرای خانوم داوودی فکر می‌کنم. خیلی وقت پیشا دانلودش کرده بودم؛ ولی فرصت نمی‌کردم ببینمش. امشب یهو هوس کردم ببینمش. شنیده بودم یکی از کاراکترهاش مجید شریف واقفیه که اوایل از مجاهدین بود و بعداً که مسیرشو عوض کرد دوستاش شهیدش کردن. کسی که حالا اسمشو گذاشتن روی دانشگاهی که قبلاً اسمش صنعتی آریامهر بود.

  • ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

می‌پرسه تو چی شدی بالاخره؟ چی خوندی؟ میگم مهندسم حاج خانوم. سیم‌کشی، لامپ، سیم. برق دیگه. میگه نوۀ منم حسابداری می‌خونه. باباش خودش می‌بردش دانشگاه و خودش میاره. می‌دونه من چند سال تهران بودم. قدیمی‌ترین همسایۀ مامان‌بزرگم ایناست. بچه نداره. نوه هم نداره. اون نوه‌ای هم که حسابداری می‌خونه دختر برادرزاده‌شه. قدیما که خانواده‌ها کلی بچه داشتن، برادرش یکی از پسراشو میده حاج خانوم بزرگ کنه. حال بابا رو می‌پرسه و میگه سلام برسونم. هفتاد هشتاد سالشه. به دنیا اومدن بابا رو یادشه. میگه بابات پنج روز از رسول ما یا کوچیکتره یا بزرگتر. رسول برادرزاده‌شه. عموی اون دختره که حسابداری می‌خونه.

میگم اجازه می‌دید از تلویزیون عکس بگیرم؟ می‌گه آره، بذار چادر سرم کنم از خودمم بگیر. رادیوشو می‌گیره دستش میگه از رادیومم بگیر. می‌شینم کنارش میگم سلفی هم بگیریم بذارم اینستا؟ میگه چقدر تو بامحبتی! تلفن و دفتر تلفن پیششه. میگم شما هم کنار شماره‌ها شکل کشیدین؟ میشه ببینم؟ برای یکی توپ کشیده، برای یکی دوچرخه، برای یکی گربه، گوسفند، درشکه، چند تا سیب. خوراک مقاله‌های معنی‌شناسی و روان‌شناسی و علوم شناختی‌ان این چیزا. اجازه می‌گیرم عکس بگیرم. یکی یکی توضیح میده این شمارۀ کیه. میگم چرا دور شش دایره کشیدین؟ میگه شبیه چهاره آخه. گفتم بچه‌ها دایره بکشن بفهمم ششه.

بچگیام وقتی می‌رسیدم سر کوچه‌شون می‌دویدم که نگیردم، بغلم نکنه، ماچم! نکنه. همیشه دم در می‌نشست و آدما رو نگاه می‌کرد. چند وقتی بود که در خونه‌ش بسته بود و نمی‌دیدمش. پرس‌وجو کردم گفتن حالش خوب نیست. پریشب رفتم دیدنش. چه ذوقی کرده بود. خوشحالی رو می‌تونستم تو چشماش ببینم.

+ خودتون بلدید روی کلمات و جملات قرمزرنگ کلیک کنید یا بگم که اونا عکسن؟

  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عصری یاد استات کانتر افتادم. یه سایت آمارگیری بود. آدرس وبلاگو وارد سایت می‌کردی و یه کد می‌داد که به قالب وبلاگ اضافه کنی. آخر هفته یا هر چند وقت یه بار که خودت تعیین می‌کردی آمارو برات ایمیل می‌کرد. اینکه کیا اومدن، از کجا اومدن، چند بار اومدن، رو چیا کلیک کردن و چیا رو خوندن. خواننده‌هام زیاد نبودن. همه‌شونم کامنت می‌ذاشتن و می‌شناختمشون. یه بار که کامنت می‌ذاشتن آی‌پی‌شون ثبت می‌شد و می‌تونستی برچسب بزنی روی آی‌پی و از اون به بعد به جای آی‌پی اسم اون خواننده رو ببینی. آی‌پی هر کی که می‌شناختم رو برچسب زده بودم. هر شب استات کانترو چک می‌کردم و هر بار یه لبخندی روی لبم می‌نشست که خب، امروزم فلانی و فلانی و فلانی سر زدن بهم و کدوم پستا رو خوندن و چند دقیقه و چند ساعت تو وبلاگم پرسه زدن. امروز عصر بعد چهار سال یاد اون روزا افتادم. فکر می‌کردم اکانتم حذف شده. نام کاربری و رمز ورودو فراموش کرده بودم. وارد سایت که شدم انگار اولین بارم بود. غریب بود همه چی. یادم نبود این لیبل‌ها کجا بودن. چهار سال کم نیست. میشه خیلی چیزا رو تو این فاصله فراموش کرد. منم فراموش کرده بودم. بیشتر اون لیبل‌ها رو فراموش کرده بودم و داشتم فکر می‌کنم ینی واقعاً یه زمانی برام مهم بود این چیزا؟ این آی‌پی‌ها؟ این لیبل‌ها؟ این آدم‌ها؟ آدمایی که سال‌هاست بی‌خبرم ازشون. بی‌خبرن از من.

چند وقتی میشه که آمار بازدیدهای وبلاگ رو از ستون سمت چپ وبلاگم برداشتم. چه اهمیتی داره چند نفر آنلاینن و دیروز چند تا بازدید داشتم و امروز چند تا. از پنل مدیریت هم حذف کردم بخش آمارو. خیلی وقته آمار دستم نیست. نمی‌خوام هم باشه. نمی‌دونم هستین، نیستین. مهم نیست. نه که شما مهم نباشینا. بود و نبودتونه که مهم نیست. ینی هست. نمی‌دونم هست یا نیست. یه جوری‌ام. نمی‌دونم چجوری. دیگه مثل قبل نیستم. اینجا مثل قبل نیست. شما مثل قبل نیستین. هیچی مثل قبل نیست. همه‌ش به این فکر می‌کنم که من، اینجا، این نوشته‌ها برای کدوماتون مهمه؟ فرقی می‌کنه بودن و نبودنم؟ اصلاً می‌خونین اینجا رو؟ می‌خواین بازم بخونین؟


  • ۰۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه ماه پیش، نظرتونو پرسیدم راجع به اینکه طرز تهیه و عکس غذاها و شیرینی‌هایی که یاد گرفتم رو تو وبلاگم بذارم، که هم برای خودم بمونه هم اطلاعات و تجربیاتمو باهاتون به اشتراک گذاشته باشم. ۴۱ موافق که یکیش خودم بودم با لایک کردن پست، و ۴ مخالف با دیس‌لایک، نظرشونو بیان کردن و چون امکان نظردهی فقط برای بلاگرهای بیان وجود داشت، می‌دونم که تعداد مخالف‌ها و موافق‌ها بیشتر از این بود. جزوه و نکاتی که سر کلاس نوشته بودم آماده بود. از تک‌تک غذاها و شیرینی‌ها و دسرها هم عکس گرفته بودم. جزوه رو تایپ هم کرده بودم. ولی این یه ماه، هر چی و هر جوری تلاش کردم، دیدم واقعاً نمی‌تونم. چیو نمی‌تونم؟ اینکه مثل سابق باشم. مثل وقتایی که دونه دونه مواد اولیه رو می‌چیدم و عکس می‌گرفتم و از مراحل کارم می‌نوشتم و می‌ذاشتم وبلاگم. حتی نشستم تک‌تک پست‌های قدیمی‌مو که تو خوابگاه موقع غذا و شیرینی و دسر درست کردن نوشته بودمو خوندم و دیدم نع! نمی‌شه. کیک‌های بدونم فِرَم که یادتونه؟ کیک شکلاتی بدون فر که به هنرمندانه‌ترین وجه ممکن تزئین شده، کیک شکلاتی بدون فری که یادم رفته شکلات توش بریزم ولی شما شکلاتی صداش کن، کیک بدون فری که سوخته و اسمشو می‌ذاریم کیک بدون فر ته‌دیگ‌دار. همۀ اینا و همۀ اون شصت هفتاد تا پستِ هنرمندی که من باشم رو من نوشته بودم. ولی اون من تموم شده انگار.

همۀ نکاتی که سر کلاس یاد گرفته بودم رو تو این فایل نوشتم و می‌ذارمش اینجا که اگه دوست داشتید دانلودش کنید. قطعاً دستور پخت همه‌شون با کلی عکس و توضیح تو اینترنت و کانال‌ها و کتاب‌های آشپزی هست و تنها فرق این یادداشت‌ها با اونا اینه که حاصل تجربیات خودمه. ۱۲ صفحه است و دستور پخت ۴ تا دسر، ۴ تا غذا، ۴ تا کیک و شیرینی و ۴ تا حلوا توشه. به‌علاوۀ نکاتی که به نظر خودم مهم بودن. به هر کی هم خواستید می‌تونید بدید. نه من، نه مربی‌م روی این موضوع حساسیت نداریم و حلالتون و در واقع نوش جونتون :) سؤال هم اگه داشتید، کامنت‌های پست بازه و بپرسید.

لینک دانلود جزوه [حدوداً نیم مگابایت، در واقع ۳۲۶ کیلوبایت]

[بیسکویت موزائیکی یا کیک فریز]،[پای سیب]،[ترامیسو]،[چیزکیک]،[حلوای بادام]،[حلوای سنتی]،[حلوای کفگیری]،[رولت مرغ]،[ژلۀ آلوئه‌ورای تزریقی]،[سوفلۀ شکلاتی]،[سوفلۀ مرغ]،[شیرینی فندقی]،[کالزون یا کلوچۀ اسپانیایی]،[کورن مافین سوسیس]،[کیک مایونز یا خیس]،[میکادو]

اینا عکس چیزاییه که طرز تهیه‌شون تو این جزوه هست. عکسا رو هول‌هولکی گرفتم و حرفه‌ای و تزئین شده و خوشگل و تر و تمیز نیستن زیاد. اگه خودتون از گوگل جست‌وجو کنید، نتایج خوشمزه‌تری گیرتون میاد. یه نصیحتی هم بکنم؛ اینکه دستورهای آشپزی وحی منزل نیستن. خلاقیت داشته باشین و وقتی یه چیزی رو دوست ندارین اونو نریزین و وقتی یه چیزی رو زیاد دوست دارین زیاد بریزین. تهش اینه که شبیه اونی نمیشه که باید بشه. ولی خب مهم نیست. مهم اینه که شما دوست داشته باشین.

+ یه هفته ده روز پست جدید نمی‌ذارم که همه ببینن پستو. تجربه نشون داده وقتی چند تا پست پشت سر هم می‌ذارم، پست‌های قدیم شهید می‌شن.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شماره ناشناس بود. برداشتم گفتم بله بفرمایید. یه پسری پشت خط بود که در پاسخ به بله بفرمایید من گفت «سلام نسرین، خوبی؟». لحنش صمیمی بود. جواب سلامشو دادم، گفتم ممنون و پرسیدم شما؟ گفت می‌گم حالا. انتظار داشت بپرسم منو از کجا می‌شناسی؟ چیزی نگفتم. گفت احساس می‌کنم کسی پیشته و برای همین نمی‌تونی باهام صحبت کنی. خوبیت هم نداره این‌جوری حرف بزنیم. بعداً هر موقع تنها شدی یه تک بزن خودم زنگ می‌زنم بهت صحبت می‌کنیم.

هیچی دیگه. پوکرفیس همین‌جوری که زل زده بودم به دیوار و داشتم دنبال دوربین مخفی می‌گشتم، با احترام بلاکش کردم و گفتم بیام بگم هر موقع یه غریبه‌ای زنگ زد و اسمتونو می‌دونست خوف نکنید اصلاً. احتمالاً از تلگرام و یه همچین شبکه‌هایی فهمیده اسمتونو. الان میگم چجوری.

اگه تلگرام دارید، گوشی‌تونو بردارید و یه شمارهٔ شانسی روی گوشی‌تون ذخیره کنید. اسمشم بذارید تست یک. خب حالا برید مخاطب‌های تلگرامتونو چک کنید ببینید تست یک تلگرام داره یا نه. نداره؟ اگه از قسمت مخاطب‌های تلگرام شمارهٔ شانسی رو ذخیره می‌کردید همون موقع می‌فهمیدید تلگرام داره یا نه. بیاید یه شمارهٔ شانسی دیگه به اسم تست دو ذخیره کنید. اینم تلگرام نداره؟ ناامید نشید. یه شمارهٔ شانسی دیگه رو امتحان کنید. اسمشو بذارید تست سه. این یکی تلگرام داشت؟ خب حالا بیاید روی اسم تست سه از مخاطب‌های تلگرام کلیک کنید و گزینهٔ حذف مخاطب رو انتخاب کنید. تست سه از مخاطب‌های تلگرامتون حذف شد. از تلگرام خارج نشید. چی می‌بینید؟ بله. اسمی که صاحب اون شماره برای تلگرامش انتخاب کرده. چی نوشته؟ یه N خالی؟ نشد که. برگردید یه شمارهٔ دیگه ذخیره کنید. تست چهار. بیاید تلگرام و تست چهارو از مخاطب‌ها حذف کنید. به جای تست چهار، جای اسمش چی می‌بینید؟ تیم فقط تراکتور؟ جل‌الخالق! برید سراغ یه شمارهٔ دیگه. اسمش خسته است؟ ای بابا. برید تست شش. ذخیره‌ش کنید و بیاید از تلگرام پاکش کنید. چی می‌بینید؟ پسره؟ ناامید نشیدا. یه شمارهٔ دیگه رو امتحان کنید. تست هفتم. ذخیره‌ش کنید و بیاید از تلگرامتون تست هفت رو حذف کنید. این اسمو دوست ندارید؟ برید سراغ یه شمارهٔ دیگه. تست هشتم. اسمش نسرینه؟ عکس نداره؟ این اسمو دوست دارید؟ فکر می‌کنید می‌تونید دوستای خوبی برای هم باشید؟ خب پس تبریک می‌گم. شما موفق شدید بفهمید صاحب این شماره اسمش نسرینه و الان شمارهٔ نسرینو دارید. حالا بهش زنگ بزنید. نه، نه، یه دیقه صبر کنید. قبلش چند بار تمرین کنید که وقتی گوشیو برداشت و گفت بله بفرمایید، خیلی صمیمانه سلام بدید و بگید خوبی نسرین؟ نسرین از شما خواهد پرسید کی هستید و اسمشو از کجا می‌دونید و چی کار دارید و کی هستید و اسمشو از کجا می‌دونید. همین سؤال و جواب‌ها برای شروع ارتباط کافیه و تازه بعداً خاطره هم میشه براتون. ولی زهی خیال باطل که وی بی‌اعصاب‌تر و بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از این حرف‌هاست و بلاکتون می‌کنه.

البته یکیو می‌شناسم با همین روش ازدواج کرد، الانم دو تا بچه دارن.

  • ۰۵ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من که از عنفوان کودکیم عاشق این سلسله بودم و قدمت لطفعلی‌خان خیلی بیشتر از قدمت مراده. ولی ذوقم مضاعف می‌شه وقتی می‌بینم این همه مراد تو این سلسله بوده. بعد می‌دونستین اگه روزای اول دورۀ ارشدم دوستم اون یه لیوان آبو نمی‌داد دستم و نمی‌گفت بخور آب نطلبیده مراده، کاراکتر مراد هیچ وقت خلق نمی‌شد؟

داشتم از جلوی تلویزیون رد می‌شدم، نگاهم ناخودآگاه و گذرا افتاد رو زیرنویس برنامه‌ای که پخش می‌شد و کسی نگاش نمی‌کرد. یه برنامۀ مذهبی بود راجع به اربعین و یه آقایی داشت صحبت می‌کرد و اون پایین نوشته بود امامزاده زید، بازار بزرگ تهران. چند قدم از تلویزیون فاصله گرفته بودم که یهو برگشتم گفتم امامزاده زید؟!!! امامزاده زید!!! مامان، امامزاده زید. ببین. ببین اونجا رو. می‌بینی؟ سمت راست آقاهه رو ببین. یه در سبزه. دره یه کم این‌ورتره و دیده نمیشه. ولی ببین، ببین ایناهاش. لطفعلی‌خان اونجاست. اونجا دفنش کردن. قبرش اونجاست. الان امامزاده رو مرمت کردن. قبلاً این‌جوری نبود که. داغون بود. اونجا رو می‌بینی؟ یه کم اون‌ورتر. اونجا تالار کامران‌میرزاست. اینجا بازار کفاش‌هاست. تهِ بازار کفاش‌ها. ببین. و تمام مدت مامان که خدا شفات بدۀ خاصی تو چشاش بود چیزی جز یه آقاهه که روی صندلی نشسته و راجع به عطر اربعین صحبت می‌کنه نمی‌دید و من همچنان داشتم توضیح می‌دادم یه کم اون‌ورتر از آقاهه کجاست و یه کم این‌ورتر از آقاهه و پشت دوربین تو زاویه‌ای که ما ایستادیم چیه.

پ.ن: اگه هشت سال پیش عقل و تجربۀ الانمو داشتم، هیچ وقت تنهایی تو روز تعطیل پا نمی‌شدم برم امامزادۀ مخروبه‌ای که تا حالا نرفتم و تهِ بازاره و بازار تعطیله (+، +، +).

  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من به دانشگاه فکر نمی‌کنم. من یک سال و پنج ماهه که دانشگاه نمی‌رم. من دیگه امتحان ندارم. من همۀ کتاب‌ها و جزوه‌هامو بردم گذاشتم انباری. من مدت‌هاست هم‌کلاسیامو ندیدم. استادهامو ندیدم. مدت‌هاست که باهاشون در ارتباط نیستم. مدت‌هاست ازشون بی‌خبرم. من دیگه امتحان ندارم. من دیگه دانشگاه نمی‌رم. مغز عزیزم، لطفاً بفهم اینو. بفهم بزرگوار :|


می‌تونید روش کلیک کنید

  • ۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۵:۲۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فرانسوی‌ها وقتی بخوان بگن من دلتنگ توام، میگن: Tu me manques؛ یعنی من تو رو کم دارم.

از شنیدنی‌ها: + و +

  • ۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
  • ۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۷:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اعتراف می‌کنم که یکی از دردناک‌ترین کارهای دنیا اینه که پنج صبح بیدار شی و در حالی که چشمات از شدت خستگی باز نمی‌شن نور صفحۀ گوشیتو به‌سختی و با بدبختی تحمل کنی و هر کلیدواژه‌ای که به‌نظرت بعداً در نوشتن جزئیات و شرح خوابت کمک می‌کنه رو یادداشت کنی. اینکه اون لحظه نمی‌تونی جمله‌بندی کنی و فقط کلمه می‌نویسی و کلمات رو هم گاهی با غلط املایی می‌نویسی یه طرف؛ درد آنجاست که می‌ری دست و صورتتو می‌شوری و میای می‌بینی هیچی از خوابت یادت نیست جز این چند تا کلمه. یکی از فانتزیامم اینه که یه کانالی داشته باشم که هر روز صبح خواب‌هامو توش بنویسم. ولی به دلایل مختلف شدنی نیست و تو ورد برای خودم می‌نویسمشون. چون اولاً همۀ خواب‌هام مسخره و بامزه نیست که برای بقیه جذاب باشه. خواب پریشان و غم‌انگیز هم می‌بینیم و اونا رو دوست ندارم تعریف کنم. دو اینکه آدم وقتی برای خودش می‌نویسه می‌دونه چقدر توضیح لازم و کافیه، اما وقتی برای بقیه می‌نویسه هم باید اطلاعات شخصی رو سانسور کنه و هم یه چیزی که برای خودش بدیهیه رو کلی توضیح بده تا خواننده متوجه بشه. سه اینکه بعضی خواب‌ها تعریف کردنشون دردسر داره. مثلاً همین دیشب، اپیزود یا بخش اول خوابم سلف دانشگاه دوستم بود و یکی از مسئولین اومده بود از غذای دانشجوها بخوره و ما تو دلمون می‌گفتیم آره جون خودت! از کی انقدر مردمی و خاکی بودی و خبر نداشتیم؟! که خودم می‌دونم این خوابو چرا دیدم ولی نمی‌تونم توضیح بدم. فلذا به شرح اپیزود دوم بسنده می‌نماییم:

گفت مامان، پس کی آدرس وبلاگتو می‌دی منم بخونم؟ گفتم هر موقع همۀ حروف الفبا رو یاد گرفتی. که خب البته می‌دونستم همۀ حروفو بلده و قبل از معلم یادش دادم :| گفت همه رو بلدم. گفتم ولی این کافی نیست و باید تا فردا صبر کنیم ببینیم نمرۀ املای دو تا حرف آخرو هم بیست... یاد تمام زجرهایی که خودم برای به دست آوردن این نمره کشیده بودم افتادم. یادم افتاد هر بار هر نمره‌ای که می‌گرفتیم مامان و بابا باید امضا می‌کردن و یادم افتاد بابا هیچ وقت نمرات زیر بیستم رو امضا نمی‌کرد و مامان امضاشون می‌کرد. یادم افتاد املا نوزده گرفته بودم و مامان تهران بود و معلممون گفته بود باید با امضا بیاید مدرسه و بابا به نیابت از مامان امضایی شبیه امضای اونو روی برگه زد و من چقدر غصه خوردم که بیست نگرفتم. اینا تو خواب یادم افتاد و حرفمو پس گرفتم و گفتم اگه من و معلمت از عملکرد فردات راضی باشیم و من مطمئن بشم که دیگه همۀ حروف الفبا رو بلدی و همۀ کلماتو می‌تونی بخونی آدرس وبلاگمو می‌دم بهت که خاطراتمو بخونی. یه دختر یک‌روزه و اگه بخوام دقیق‌تر بگم یکی دو ساعته هم تو بغلم بود و داشتم یه جایی می‌نوشتم که دخترم چهار صبحِ پنجمین ماه هزار و چهارصد و چهار به دنیا اومد و پنج و پنج دقیقه برای اولین بار شیر خورد. بعد تو کفِ این چهار و پنج بودم که نامبرده محتویات معده‌شو روی شونۀ راستم خالی کرد و شما که غریبه نیستین، یه کم چندشم شد از این کارش، ولی ضمن ذوق مضاعف با خودم گفتم حتماً از این صحنه باید عکس بگیرم و بعد به یادداشتم این نکته رو افزودم که دخترم برای اولین بار آروغ زد. باباشونم خونه نبود. لابد سر کار بود دیگه. حالا نمی‌دونم این چه کاریه که قبل از پنج صبح باید خانه و کاشانه و زن و زندگی رو ترک بگه. ولی موضوعی که بیشتر ذهنمو درگیر کرده اینه که پسرم مردادماه امتحان املا داشت؟ نظام آموزشی ینی قراره دگرگون بشه تا هفت هشت سال آینده؟ یا بچه‌م تجدیدی آورده و مونده برای تابستون؟ همچین لباسی به همین رنگ هم تنم بود و الان حتی دارم به این هم فکر می‌کنم که آیا مردادماه زمان مناسبی برای پوشیدن این لباسه؟ بعدشم اینکه هر جوری حساب می‌کنم سال ۱۴۰۴ نمی‌تونم یه پسر کلاس اولی داشته باشم و همه‌ش هم تقصیر توئه که هنوز پیدام نکردی.


  • ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)