شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۲۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

1098- سوتِ پایانِ بازی

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

و تمام.

امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز و خودکار گرفته تا امتحان و فرهنگستان و خوابگاه و تهران، همه چیز برایم تمام شد. جواب سوال آخر را که نوشتم، نقطه گذاشتم و... حالا چرا اینجوری لفظِ قلم و رسمی می‌نویسم این پستو؟ :دی بله عرض می‌کردم امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز گرفته تا خودکار و امتحان، همه چیز برام تموم شد. جواب سوال آخرو که نوشتم، نقطه گذاشتم و گفتم اینم از آخرین امتحان. ارشد هم تموم شد. فرهنگستان هم تموم شد. بلیت برگشتمو پرینت گرفتم و گفتم تهران هم تموم شد. برگشتم خوابگاه و تسویه حساب کردم و گفتم خوابگاه هم تموم شد. بلوار کشاورز هم تموم شد. فصل بهار هم تموم شد. هم‌اتاقیام یکی‌یکی خداحافظی کردن و رفتن و از شما چه پنهون که ماه رمضون هم به نوعی تموم شد. و در میان همه‌ی این تموم شدن‌ها زده بود به سرم که بیام وبلاگمم تموم کنم که تا کی باید شهرزاد قصه‌گو باشم. شاید نیاز باشه که یه مدت هر چند کوتاه استراحت کنم. به بازیکن خسته و مصدومی شباهت دارم که 7 سال تو یه زمینی جنگیده و حالا داور سوتِ پایان بازی رو زده. نمی‌دونم این بازی رو چند چند بردم؛ ولی کارت زردی که گرفتمو فراموش نمی‌کنم...

+ بشنویم: Faramarz_Aslani_Yar.mp3

موافقین ۲۲ مخالفین ۹ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
شباهنگ
موافقین ۲۴ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۷
شباهنگ

چند وقت پیش فندک آشپزخونه‌مو شستم و دیگه روشن نشد. حق داشت روشن نشه. منم بودم روشن نمی‌شدم. رفتم یه فندک دیگه بخرم. فروشگاهه کلاً یه مدل بیشتر فندک نداشت. برش داشتم و یه نگاهی به بر و روش انداختم و دیدم جای شارژ نداره. یه برگه کنارش بود و یه متن خارجکی در حد یه مقاله روش نوشته بود. اون وسط مسطای متن دیدم نوشته non refillable. گشتم دنبال قیمتش و دیدم نوشته 11500. فکر کردم چون مجدداً نمیشه پرش کرد، هزار و صد و پنجاه تومن منطقیه. سه تا برداشتم. یه کم خوراکی موراکی هم برداشتم. خوراکی‌ها حول و حوش دویست تومن شد و قیمت این فندکا توش گم شد. بعداً تو خونه هویجوری داشتم لیست خریدامو مطالعه! می‌کردم که صفرای قیمت فندکا نظرمو به خودش جلب کرد. صفر ریالشو حذف کردم و دیدم باز یه صفر اضافه داره. قیمت خوراکیا رو یکی یکی کم کردم و دیدم قیمت فندکا واقعاً یه صفر اضافه داره. اون مقاله‌ی خارجکیِ توی فندکو دوباره مطالعه کردم دیدم نوشته قیمت: یازده هزار و پونصد تومن! نه ریال. سه تا فندکِ غیرقابل شارژِ یازده هزار و پونصد تومنی.

دیروز از یه خانومه دست‌فروش تو مترو نخ‌دندون گرفتم. سه تومن. آخرین اطلاعی که از قیمت نخ‌دندون داشتم دو سال پیش بود، حول و حوش پونزده تومن. خب سه تومن خیلی ارزون به نظر می‌رسید. نوشته‌های بسته‌بندی‌شو مطالعه کردم دیدم نوشته 40 سانتی‌متر. گفتم خب خوبه. منطقیه. خریدم. اومدم خوابگاه دیدم نوشته هر بار هنگام مصرف 40 سانتی‌مترشو ببرید بپیچید دور انگشتاتون. طول کل نخ: 50 متر.

بچه‌ها میگن اگه با همین فرمون پیش بری به خیال اینکه با یکی متولد 67، 68 نشستی پای سفره‌ی عقد، یهو بله رو می‌گی و می‌بینی عه! یارو شصت و هفت هشت سالشه.


بعداًنوشت: کامنت گذاشتن انگِ 4 درصدی بهم زدن :دی پرسیدن چی خریدی شده حول و حوش دویست تومن. از اونجایی که من از همه‌ی کارام عکس گرفتم، می‌گیرم، خواهم گرفت؛ توجه شما رو جلب می‌کنم به دو جعبه هیس و سه جعبه چیچک و هفت هشت ده تا دسر و ژله و چهار تا شکلات صبحانه و دو جعبه شکلات و چند تا تن ماهی و سه فقره فندک. چهار قلم جنس بیشتر نیست.


موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۸
شباهنگ

ترم اول عاطفه شاگرد اول شد و من شاگرد سوم. کلاً 8 نفریم. ترم دوم با اینکه معدلم یه نمره بیشترم شد، ولی لادن شاگرد اول شد و من پنجم شدم. بالاخره نمره‌های ترم سه بعدِ چند ماه! وارد کارنامه شد و امروز دیدم یه همچین چیزی زدن رو تابلوی اعلانات. خیلی وقت بود اول نشده بودم تو چیزی... دارم سعی می‌کنم ذوق کنم ولی ذوقم نمیاد.



فعلاً بدون احتساب معدل ترم 4، شاگرد دوم کلاسم. عاطفه شاگرد اولمونه. بعد ماه رمضون می‌خوان برامون جشن فارغ‌التحصیلی بگیرن و ازمون تقدیر کنن.

امروز، چهارمین امتحانِ ترمِ چهار، و این بی‌خوابی‌ها هنوز ادامه دارد...

شاگرد اولِ ورودیای بعد از ما هم یه دختر شریفیه.

عنوان: به اندازه‌ی سعی و تلاش، بزرگی‌ها کسب می‌شود. و هر کس بزرگی طلب کند شب‌ها بیدار می‌ماند.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۶
شباهنگ

1094- محبت؛ کمی یواشکی‌تر از استانداردهای جهانی

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ


داشتم برای افطار سوپ درست می‌کردم. جایخی رو باز کردم مرغ درآرم. یاد دلمه‌هایی که از خونه آورده بودم افتادم. بعدِ کارشناسی‌م دیگه کمتر از خونه غذا می‌آوردم. عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم جز یکی دو بار غذا برای خوابگاه ارشدم نیاوردم. این سری دیگه چون ماه رمضون بود و فصل امتحانا، مامان چند تا دلمه برام گذاشت که تو این یکی دو هفته سفره‌ی افطارم یه تنوعی داشته باشه. دلمه‌ها رو که دیدم ذوق کردم. گفتم دورهمی با بچه‌ها می‌خوریم‌شون. برشون داشتم و یاد مامان هم‌اتاقی شماره‌ی2 افتادم. نمی‌دونم چند ساله فوت کرده. هیچ وقت راجع به این موضوع باهامون صحبت نکرده. فقط می‌دونیم مادرش فوت کرده. دلمه‌ها رو گذاشتم سر جاش. لابد بعدِ مادرش هزار بار دلمه خورده. بعضی دردا هر چه قدرم کهنه باشن از یاد آدم نمیرن. نخواستم با خوردن اینا طعم دلمه‌های مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. وقتایی که مامان زنگ می‌زنه سعی می‌کنم برم بیرون اتاق حرف بزنم. نمی‌خوام یاد صدای مادرش بیافته و دلش تنگ بشه. دلتنگی چیز بدیه. مخصوصاً دلتنگی برای اونایی که دیگه نیستن.


بخوانیم: nikolaa.blogfa.com/post/1605

موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۲
شباهنگ

1093- یَا جَواداً لایَبخَلُ

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. یه وقتایی هم لازمه یکیو واسطه کنی که اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فَلا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ، قسمش بدی به عزیزاش، قسمش بدی به خودش، که بِکَ یَا اللَّهُ، بِمُحَمَّدٍ، بِعَلِیٍّ، بِفَاطِمَةَ، بِالْحَسَنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِعَلِیِّ بْنِ مُوسَى، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحُجَّة. قسمش بدی و صداش کنی، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا رَبَّنَا یَا إِلَهَنَا یَا سَیِّدَنَا یَا مَوْلانَا یَا نَاصِرَنَا یَا حَافِظَنَا یَا دَلِیلَنَا یَا مُعِینَنَا یَا حَبِیبَنَا یَا طَبِیبَنَا.

* اى بخشنده‌اى که بُخل ندارد.



جواب کامنتِ بی‌اسم و آدرس با این مضمون که کتابایی که قطور و حجیم هست مثلا ۶۰۰ صفحه البته ۲۰ تا کتاب همشون تو همین مایه‌ها به همراه تست در ۵ ماه باقی مونده برا یه آزمون چجوری میشه برنامه‌ریزی کرد و خوند و دوره کرد. شما اگه جای من بودی برنامه ریزیت چطور بود؟
پاسخ: به طور عادی نمیشه 20 تا کتاب 600 صفحه‌ای به همراه تست رو در 5 ماه خوند و دوره کرد. من جای شما بودم یا زودتر شروع می‌کردم یا از امروز هر روز 80 صفحه‌شو می‌خوندم تا تو این 150 روز 12000 صفحه تموم بشه :|
سوالاتی از قبیل هر روز چه قدر درس می‌خونی و چه قدر درس بخونم خوشایندِ طبع من نیست و بی‌نهایت از اینکه مشاور درسی باشم متنفرم. فلذا نپرسید همچین چیزایی رو. سپاس.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
شباهنگ

هر چی فکر می‌کنم و از هر بُعدی به قضیه نگاه می‌کنم می‌بینم چه در لفافه و غیرمستقیم و چه با رمز و چه بی‌رمز، نمیشه و نمی‌تونم آنچه که توی جلسات تصویب واژه‌ها بر ما می‌گذره رو به رشته‌ی تحریر دربیارم. اساساً ماهیتِ مطالب، سوژه‌ها و حواشی و خاطراتی که دلم می‌خواد در موردشون بنویسم طوریه که نمی‌تونم در موردشون بنویسم. علی ایُ حال به این نکته بسنده می‌کنم که امروز بعد امتحانی که شب قبلش نخوابیده بودم با چهار تن از یاران تو جلسه‌ی تصویب نهایی واژه‌های نظامی حضور به عمل رسوندیم. اونجایی که می‌ریم توش حضور به عمل می‌رسونیم یه جاییه که یه میز دراااااااااااااااازِ ده بیست سی و شاید حتی چهل متری داره که دور تا دورش اساتید و اهل فن و متخصص نشستن و کاربرگه‌هایی که چند ماه و حتی چند سال روش کار کردن و معادل فارسی براش پیشنهاد دادنو میارن مطرح می‌کنن و تصویب نهایی میشه. در رأس میز رئیس می‌شینه و سایرین در اضلاع مجاور سکنی (بخوانید سُکنا) می‌گزینن. یارانم رفتن نشستن اون ته تهااااااا! رئیس گفت کنار منم جا هستاااا یکی‌تونم بیاید اینجا. خب منم از خدامه برم بر مسند قدرت هم نشد، کنار مسند قدرت بشینم. رفتم نشستم. تا نشستم پرسید چه طوری بابا؟ خوبی؟ بعد جلسه شروع شد. بعد من چون امتحان داشتم و شب قبلش نخوابیده بودم چشام باز نمی‌شد. بعد من دیگه داشتم بیهوش می‌شدم. الانم که دارم اینا رو می‌تایپم هم رو به موتم به واقع. و آنچنان خسته‌ام که این قابلیت رو دارم که تا امتحان بعدی که دو روز بعده عینهو خرس بخوابم و قید افطار و هندونه‌ی هشت کیلویی‌ای که برگشتنی (برگشتنی قیده، ینی عصر وقتی داشتم برمی‌گشتم) خریدم رو بزنم. بعد من فکر می‌کردم چون واژه‌ها نظامیه هر کی یه کُلت کمری و مسلسل هم با خودش میاره و اگه با واژه‌هاشون مخالفت کردن مخالفینو می‌بندن به رگبار. بعد من جایی نشسته بودم که همه داشتن نگام می‌کردن و خمیازه هم نمی‌تونستم بکشم. بعد ازم پرسید مانیتورو می‌بینی بابا؟ یکی یه لپ‌تاپ جلوی همه‌شون بود آخه. گفتم آره می‌بینم. خدا شاهده هر خطو چهار خط می‌دیدم. یه سری خطوطم نمی‌دیدم. الانم از درد بی‌خوابی تمام تنم زُق زُق می‌کنه.

موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۰
شباهنگ

1091- صراحت؛ کمی بیشتر از استانداردهای جهانی

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۲ ب.ظ

پرسید روش تحقیقو با کی پاس کردین؟ گفتیم فلانی. گفت خوب یاد نگرفتین. من یه جای دیگه این درسو ارائه دادم و وُیساشو دارم. خواستین بیاین بگیرین. بعد کلاس با دوستم رفتم وُیسا و یه چند تا PDF بگیرم ازش. پرسید از تاریخ علم ترمِ پیش راضی بودین؟ استادِ تاریخ علم ترم پیشمون دوست همین استادی بود که این ترم باهاش متون کهن علمی داشتیم. چیزی نگفتم. دوستم خندید و گفت آره آخرشم سه نمره نمودار زدن روی نمرات و نوزده شدم. چیزی نگفتم. استاد گفت در جریان اون سه نمره بودم. چیزی نگفتم. استاد انگار منتظر بود چیزی بگم. انگار می‌دونست می‌خوام چیزی بگم. دوستم دوباره تکرار کرد سه نمره نمودار روی نمره‌ی همه‌مون... نذاشتم حرفشو ادامه بده. زل زدم تو چشمای استاد و گفتم "ولی من راضی نبودم". نگاه به دوستم کردم و گفتم این حق من بود بالاتر از بقیه باشم. دوستم می‌دونست اهل تعارف الکی نیستم که بگم خوشحالم که دوستامم بیست گرفتن. ولی فکرشم نمی‌کرد جلوی استاد این حرفارو بزنم. گفتم چه طور وقتی من زبان‌های باستانی رو سیزده گرفتم و شما نمره‌تون بیشتر از من شد کسی نگفت برگه‌ها بد تصحیح شده؟ چه طور وقتی دو نفر هم افتادن اون درسو کسی اعتراض نکرد به نمره‌ها؟ چه طور وقتی نحو و آواشناسی رو با شونزده هیفده پاس کردم و بقیه که این درسا براشون آبِ خوردن بود از من بیشتر شدن کسی اعتراض نکرد؟ حالا این درس برای من مثل آب خوردن بود و من بیست شده بودم و بقیه نمره‌شون پایین بود. کسی نیافتاده بود. فقط نمره‌ها پایین بود. لازم بود سه ماه تموم اعتراض و درخواست بدن و سه نمره‌ی الکی بدون هیچ دلیلی! بگیرن؟ استاد ساکت بود. با خنده گفت ینی انقدر نمره برات مهمه؟ گفتم نه. اگه نمره برام مهم بود کارشناسی رو با چهارده فارغ‌التحصیل نمی‌شدم. هیچ وقت نمره برام مهم نبود. جایی که ده حقم بود به ده راضی بودم. اعتراضی نمی‌کردم. ولی اینجا بیست یا هر نمره‌ای بالاتر از بقیه حق من بود. بالاتر؛ نه مساوی. دوستم گفت نمی‌دونستم راضی نبودی و یه همچین حسی داری. گفتم این حسّ من طبیعیه. و چیزی که از طبیعت ما نشأت می‌گیره لزوماً درست یا نادرست، خوب یا بد نیست. شاید اگه می‌گفتم بابت این اتفاق خوشحالم، آدم خوبی به نظر می‌رسیدم؛ ولی خوشحال نیستم. استاد خندید و گفت اصن من این ترم به شما بیست میدم. شما فقط بیا سر جلسه. گفتم با این کارا از دلم درنمیاد. رو کرد به خانم الف، دستیارش و گفت خانم الف می‌دونستین این خانوم کتابای پیش‌دبستانی تا حالاشو نگه‌داشته؟ بعد رو کرد به من و پرسید راسته که میگن لیوانای چای و بستنی و ذرت‌مکزیکیاتم دور نمی‌ندازی؟ دو تا شکلات روی میز بود. یکیشو برداشت و گرفت سمتم و گفت اینم بگیر بذار کنار اونا. مشتمو باز کردم و شکلاتو گذاشت توی دستم.

موافقین ۳۰ مخالفین ۱ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲
شباهنگ

1090- بگو از آرامش من، از آخرین خواهش من

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ


یَا مَنْ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ

یَا مَنْ یَرَى بُکَاءَ الْخَائِفِینَ

یَا مُنْتَهَى کُلِّ شَکْوَى

یَا مَنْ یَسْمَعُ النَّجْوَى

یَا مَنْ أَضْحَکَ وَ أَبْکَى


موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۴
شباهنگ

از صبح دلم املت می‌خواد و هر ده دیقه یه بار درِ یخچالو باز می‌کنم خیره میشم تو چشمای تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی و فلفل دلمه‌ای و کره و نمک حتی! و دوباره میام می‌شینم سر جام و زل می‌زنم به ساعت و عقربه‌ی ثانیه‌شمارو دنبال می‌کنم و با خودم میگم دووم بیار. پارو بزن. ساحل نزدیکه.
ولی الان هر چی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم سه ساعت و بیست دیقه‌ی دیگه هم پارو بزنم. اگه مردم روی سنگ قبرم بنویسید املت نخورده مرد. تا یه هفته هم املت خیرات کنید روحم شاد شه.

موافقین ۲۳ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
شباهنگ