شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۲۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

1098- سوتِ پایانِ بازی

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

و تمام.

امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز و خودکار گرفته تا امتحان و فرهنگستان و خوابگاه و تهران، همه چیز برایم تمام شد. جواب سوال آخر را که نوشتم، نقطه گذاشتم و... حالا چرا اینجوری لفظِ قلم و رسمی می‌نویسم این پستو؟ :دی بله عرض می‌کردم امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز گرفته تا خودکار و امتحان، همه چیز برام تموم شد. جواب سوال آخرو که نوشتم، نقطه گذاشتم و گفتم اینم از آخرین امتحان. ارشد هم تموم شد. فرهنگستان هم تموم شد. بلیت برگشتمو پرینت گرفتم و گفتم تهران هم تموم شد. برگشتم خوابگاه و تسویه حساب کردم و گفتم خوابگاه هم تموم شد. بلوار کشاورز هم تموم شد. فصل بهار هم تموم شد. هم‌اتاقیام یکی‌یکی خداحافظی کردن و رفتن و از شما چه پنهون که ماه رمضون هم به نوعی تموم شد. و در میان همه‌ی این تموم شدن‌ها زده بود به سرم که بیام وبلاگمم تموم کنم که تا کی باید شهرزاد قصه‌گو باشم. شاید نیاز باشه که یه مدت هر چند کوتاه استراحت کنم. به بازیکن خسته و مصدومی شباهت دارم که 7 سال تو یه زمینی جنگیده و حالا داور سوتِ پایان بازی رو زده. نمی‌دونم این بازی رو چند چند بردم؛ ولی کارت زردی که گرفتمو فراموش نمی‌کنم...

+ بشنویم: Faramarz_Aslani_Yar.mp3

موافقین ۲۲ مخالفین ۹ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
شباهنگ
موافقین ۲۴ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۷
شباهنگ

چند وقت پیش فندک آشپزخونه‌مو شستم و دیگه روشن نشد. حق داشت روشن نشه. منم بودم روشن نمی‌شدم. رفتم یه فندک دیگه بخرم. فروشگاهه کلاً یه مدل بیشتر فندک نداشت. برش داشتم و یه نگاهی به بر و روش انداختم و دیدم جای شارژ نداره. یه برگه کنارش بود و یه متن خارجکی در حد یه مقاله روش نوشته بود. اون وسط مسطای متن دیدم نوشته non refillable. گشتم دنبال قیمتش و دیدم نوشته 11500. فکر کردم چون مجدداً نمیشه پرش کرد، هزار و صد و پنجاه تومن منطقیه. سه تا برداشتم. یه کم خوراکی موراکی هم برداشتم. خوراکی‌ها حول و حوش دویست تومن شد و قیمت این فندکا توش گم شد. بعداً تو خونه هویجوری داشتم لیست خریدامو مطالعه! می‌کردم که صفرای قیمت فندکا نظرمو به خودش جلب کرد. صفر ریالشو حذف کردم و دیدم باز یه صفر اضافه داره. قیمت خوراکیا رو یکی یکی کم کردم و دیدم قیمت فندکا واقعاً یه صفر اضافه داره. اون مقاله‌ی خارجکیِ توی فندکو دوباره مطالعه کردم دیدم نوشته قیمت: یازده هزار و پونصد تومن! نه ریال. سه تا فندکِ غیرقابل شارژِ یازده هزار و پونصد تومنی.

دیروز از یه خانومه دست‌فروش تو مترو نخ‌دندون گرفتم. سه تومن. آخرین اطلاعی که از قیمت نخ‌دندون داشتم دو سال پیش بود، حول و حوش پونزده تومن. خب سه تومن خیلی ارزون به نظر می‌رسید. نوشته‌های بسته‌بندی‌شو مطالعه کردم دیدم نوشته 40 سانتی‌متر. گفتم خب خوبه. منطقیه. خریدم. اومدم خوابگاه دیدم نوشته هر بار هنگام مصرف 40 سانتی‌مترشو ببرید بپیچید دور انگشتاتون. طول کل نخ: 50 متر.

بچه‌ها میگن اگه با همین فرمون پیش بری به خیال اینکه با یکی متولد 67، 68 نشستی پای سفره‌ی عقد، یهو بله رو می‌گی و می‌بینی عه! یارو شصت و هفت هشت سالشه.


بعداًنوشت: کامنت گذاشتن انگِ 4 درصدی بهم زدن :دی پرسیدن چی خریدی شده حول و حوش دویست تومن. از اونجایی که من از همه‌ی کارام عکس گرفتم، می‌گیرم، خواهم گرفت؛ توجه شما رو جلب می‌کنم به دو جعبه هیس و سه جعبه چیچک و هفت هشت ده تا دسر و ژله و چهار تا شکلات صبحانه و دو جعبه شکلات و چند تا تن ماهی و سه فقره فندک. چهار قلم جنس بیشتر نیست.


موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۸
شباهنگ

ترم اول عاطفه شاگرد اول شد و من شاگرد سوم. کلاً 8 نفریم. ترم دوم با اینکه معدلم یه نمره بیشترم شد، ولی لادن شاگرد اول شد و من پنجم شدم. بالاخره نمره‌های ترم سه بعدِ چند ماه! وارد کارنامه شد و امروز دیدم یه همچین چیزی زدن رو تابلوی اعلانات. خیلی وقت بود اول نشده بودم تو چیزی... دارم سعی می‌کنم ذوق کنم ولی ذوقم نمیاد.



فعلاً بدون احتساب معدل ترم 4، شاگرد دوم کلاسم. عاطفه شاگرد اولمونه. بعد ماه رمضون می‌خوان برامون جشن فارغ‌التحصیلی بگیرن و ازمون تقدیر کنن.

امروز، چهارمین امتحانِ ترمِ چهار، و این بی‌خوابی‌ها هنوز ادامه دارد...

شاگرد اولِ ورودیای بعد از ما هم یه دختر شریفیه.

عنوان: به اندازه‌ی سعی و تلاش، بزرگی‌ها کسب می‌شود. و هر کس بزرگی طلب کند شب‌ها بیدار می‌ماند.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۶
شباهنگ

1094- محبت؛ کمی یواشکی‌تر از استانداردهای جهانی

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ


داشتم برای افطار سوپ درست می‌کردم. جایخی رو باز کردم مرغ درآرم. یاد دلمه‌هایی که از خونه آورده بودم افتادم. بعدِ کارشناسی‌م دیگه کمتر از خونه غذا می‌آوردم. عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم جز یکی دو بار غذا برای خوابگاه ارشدم نیاوردم. این سری دیگه چون ماه رمضون بود و فصل امتحانا، مامان چند تا دلمه برام گذاشت که تو این یکی دو هفته سفره‌ی افطارم یه تنوعی داشته باشه. دلمه‌ها رو که دیدم ذوق کردم. گفتم دورهمی با بچه‌ها می‌خوریم‌شون. برشون داشتم و یاد مامان هم‌اتاقی شماره‌ی2 افتادم. نمی‌دونم چند ساله فوت کرده. هیچ وقت راجع به این موضوع باهامون صحبت نکرده. فقط می‌دونیم مادرش فوت کرده. دلمه‌ها رو گذاشتم سر جاش. لابد بعدِ مادرش هزار بار دلمه خورده. بعضی دردا هر چه قدرم کهنه باشن از یاد آدم نمیرن. نخواستم با خوردن اینا طعم دلمه‌های مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. وقتایی که مامان زنگ می‌زنه سعی می‌کنم برم بیرون اتاق حرف بزنم. نمی‌خوام یاد صدای مادرش بیافته و دلش تنگ بشه. دلتنگی چیز بدیه. مخصوصاً دلتنگی برای اونایی که دیگه نیستن.


بخوانیم: nikolaa.blogfa.com/post/1605

موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۲
شباهنگ

1093- یَا جَواداً لایَبخَلُ

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. یه وقتایی هم لازمه یکیو واسطه کنی که اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فَلا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ، قسمش بدی به عزیزاش، قسمش بدی به خودش، که بِکَ یَا اللَّهُ، بِمُحَمَّدٍ، بِعَلِیٍّ، بِفَاطِمَةَ، بِالْحَسَنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِعَلِیِّ بْنِ مُوسَى، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحُجَّة. قسمش بدی و صداش کنی، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا رَبَّنَا یَا إِلَهَنَا یَا سَیِّدَنَا یَا مَوْلانَا یَا نَاصِرَنَا یَا حَافِظَنَا یَا دَلِیلَنَا یَا مُعِینَنَا یَا حَبِیبَنَا یَا طَبِیبَنَا.

* اى بخشنده‌اى که بُخل ندارد.



جواب کامنتِ بی‌اسم و آدرس با این مضمون که کتابایی که قطور و حجیم هست مثلا ۶۰۰ صفحه البته ۲۰ تا کتاب همشون تو همین مایه‌ها به همراه تست در ۵ ماه باقی مونده برا یه آزمون چجوری میشه برنامه‌ریزی کرد و خوند و دوره کرد. شما اگه جای من بودی برنامه ریزیت چطور بود؟
پاسخ: به طور عادی نمیشه 20 تا کتاب 600 صفحه‌ای به همراه تست رو در 5 ماه خوند و دوره کرد. من جای شما بودم یا زودتر شروع می‌کردم یا از امروز هر روز 80 صفحه‌شو می‌خوندم تا تو این 150 روز 12000 صفحه تموم بشه :|
سوالاتی از قبیل هر روز چه قدر درس می‌خونی و چه قدر درس بخونم خوشایندِ طبع من نیست و بی‌نهایت از اینکه مشاور درسی باشم متنفرم. فلذا نپرسید همچین چیزایی رو. سپاس.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
شباهنگ

هر چی فکر می‌کنم و از هر بُعدی به قضیه نگاه می‌کنم می‌بینم چه در لفافه و غیرمستقیم و چه با رمز و چه بی‌رمز، نمیشه و نمی‌تونم آنچه که توی جلسات تصویب واژه‌ها بر ما می‌گذره رو به رشته‌ی تحریر دربیارم. اساساً ماهیتِ مطالب، سوژه‌ها و حواشی و خاطراتی که دلم می‌خواد در موردشون بنویسم طوریه که نمی‌تونم در موردشون بنویسم. علی ایُ حال به این نکته بسنده می‌کنم که امروز بعد امتحانی که شب قبلش نخوابیده بودم با چهار تن از یاران تو جلسه‌ی تصویب نهایی واژه‌های نظامی حضور به عمل رسوندیم. اونجایی که می‌ریم توش حضور به عمل می‌رسونیم یه جاییه که یه میز دراااااااااااااااازِ ده بیست سی و شاید حتی چهل متری داره که دور تا دورش اساتید و اهل فن و متخصص نشستن و کاربرگه‌هایی که چند ماه و حتی چند سال روش کار کردن و معادل فارسی براش پیشنهاد دادنو میارن مطرح می‌کنن و تصویب نهایی میشه. در رأس میز رئیس می‌شینه و سایرین در اضلاع مجاور سکنی (بخوانید سُکنا) می‌گزینن. یارانم رفتن نشستن اون ته تهااااااا! رئیس گفت کنار منم جا هستاااا یکی‌تونم بیاید اینجا. خب منم از خدامه برم بر مسند قدرت هم نشد، کنار مسند قدرت بشینم. رفتم نشستم. تا نشستم پرسید چه طوری بابا؟ خوبی؟ بعد جلسه شروع شد. بعد من چون امتحان داشتم و شب قبلش نخوابیده بودم چشام باز نمی‌شد. بعد من دیگه داشتم بیهوش می‌شدم. الانم که دارم اینا رو می‌تایپم هم رو به موتم به واقع. و آنچنان خسته‌ام که این قابلیت رو دارم که تا امتحان بعدی که دو روز بعده عینهو خرس بخوابم و قید افطار و هندونه‌ی هشت کیلویی‌ای که برگشتنی (برگشتنی قیده، ینی عصر وقتی داشتم برمی‌گشتم) خریدم رو بزنم. بعد من فکر می‌کردم چون واژه‌ها نظامیه هر کی یه کُلت کمری و مسلسل هم با خودش میاره و اگه با واژه‌هاشون مخالفت کردن مخالفینو می‌بندن به رگبار. بعد من جایی نشسته بودم که همه داشتن نگام می‌کردن و خمیازه هم نمی‌تونستم بکشم. بعد ازم پرسید مانیتورو می‌بینی بابا؟ یکی یه لپ‌تاپ جلوی همه‌شون بود آخه. گفتم آره می‌بینم. خدا شاهده هر خطو چهار خط می‌دیدم. یه سری خطوطم نمی‌دیدم. الانم از درد بی‌خوابی تمام تنم زُق زُق می‌کنه.

موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۰
شباهنگ

1091- صراحت؛ کمی بیشتر از استانداردهای جهانی

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۲ ب.ظ

پرسید روش تحقیقو با کی پاس کردین؟ گفتیم فلانی. گفت خوب یاد نگرفتین. من یه جای دیگه این درسو ارائه دادم و وُیساشو دارم. خواستین بیاین بگیرین. بعد کلاس با دوستم رفتم وُیسا و یه چند تا PDF بگیرم ازش. پرسید از تاریخ علم ترمِ پیش راضی بودین؟ استادِ تاریخ علم ترم پیشمون دوست همین استادی بود که این ترم باهاش متون کهن علمی داشتیم. چیزی نگفتم. دوستم خندید و گفت آره آخرشم سه نمره نمودار زدن روی نمرات و نوزده شدم. چیزی نگفتم. استاد گفت در جریان اون سه نمره بودم. چیزی نگفتم. استاد انگار منتظر بود چیزی بگم. انگار می‌دونست می‌خوام چیزی بگم. دوستم دوباره تکرار کرد سه نمره نمودار روی نمره‌ی همه‌مون... نذاشتم حرفشو ادامه بده. زل زدم تو چشمای استاد و گفتم "ولی من راضی نبودم". نگاه به دوستم کردم و گفتم این حق من بود بالاتر از بقیه باشم. دوستم می‌دونست اهل تعارف الکی نیستم که بگم خوشحالم که دوستامم بیست گرفتن. ولی فکرشم نمی‌کرد جلوی استاد این حرفارو بزنم. گفتم چه طور وقتی من زبان‌های باستانی رو سیزده گرفتم و شما نمره‌تون بیشتر از من شد کسی نگفت برگه‌ها بد تصحیح شده؟ چه طور وقتی دو نفر هم افتادن اون درسو کسی اعتراض نکرد به نمره‌ها؟ چه طور وقتی نحو و آواشناسی رو با شونزده هیفده پاس کردم و بقیه که این درسا براشون آبِ خوردن بود از من بیشتر شدن کسی اعتراض نکرد؟ حالا این درس برای من مثل آب خوردن بود و من بیست شده بودم و بقیه نمره‌شون پایین بود. کسی نیافتاده بود. فقط نمره‌ها پایین بود. لازم بود سه ماه تموم اعتراض و درخواست بدن و سه نمره‌ی الکی بدون هیچ دلیلی! بگیرن؟ استاد ساکت بود. با خنده گفت ینی انقدر نمره برات مهمه؟ گفتم نه. اگه نمره برام مهم بود کارشناسی رو با چهارده فارغ‌التحصیل نمی‌شدم. هیچ وقت نمره برام مهم نبود. جایی که ده حقم بود به ده راضی بودم. اعتراضی نمی‌کردم. ولی اینجا بیست یا هر نمره‌ای بالاتر از بقیه حق من بود. بالاتر؛ نه مساوی. دوستم گفت نمی‌دونستم راضی نبودی و یه همچین حسی داری. گفتم این حسّ من طبیعیه. و چیزی که از طبیعت ما نشأت می‌گیره لزوماً درست یا نادرست، خوب یا بد نیست. شاید اگه می‌گفتم بابت این اتفاق خوشحالم، آدم خوبی به نظر می‌رسیدم؛ ولی خوشحال نیستم. استاد خندید و گفت اصن من این ترم به شما بیست میدم. شما فقط بیا سر جلسه. گفتم با این کارا از دلم درنمیاد. رو کرد به خانم الف، دستیارش و گفت خانم الف می‌دونستین این خانوم کتابای پیش‌دبستانی تا حالاشو نگه‌داشته؟ بعد رو کرد به من و پرسید راسته که میگن لیوانای چای و بستنی و ذرت‌مکزیکیاتم دور نمی‌ندازی؟ دو تا شکلات روی میز بود. یکیشو برداشت و گرفت سمتم و گفت اینم بگیر بذار کنار اونا. مشتمو باز کردم و شکلاتو گذاشت توی دستم.

موافقین ۳۰ مخالفین ۱ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲
شباهنگ

1090- بگو از آرامش من، از آخرین خواهش من

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ


یَا مَنْ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ

یَا مَنْ یَرَى بُکَاءَ الْخَائِفِینَ

یَا مُنْتَهَى کُلِّ شَکْوَى

یَا مَنْ یَسْمَعُ النَّجْوَى

یَا مَنْ أَضْحَکَ وَ أَبْکَى


موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۴
شباهنگ

از صبح دلم املت می‌خواد و هر ده دیقه یه بار درِ یخچالو باز می‌کنم خیره میشم تو چشمای تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی و فلفل دلمه‌ای و کره و نمک حتی! و دوباره میام می‌شینم سر جام و زل می‌زنم به ساعت و عقربه‌ی ثانیه‌شمارو دنبال می‌کنم و با خودم میگم دووم بیار. پارو بزن. ساحل نزدیکه.
ولی الان هر چی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم سه ساعت و بیست دیقه‌ی دیگه هم پارو بزنم. اگه مردم روی سنگ قبرم بنویسید املت نخورده مرد. تا یه هفته هم املت خیرات کنید روحم شاد شه.

موافقین ۲۳ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
شباهنگ

1088- تاریخ و فلسفه‌ی علم بهتر است یا ثروت؟

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ


امسال دوباره یا اگه دقیق‌تر بگم پنج‌باره (برای بار پنجم) کنکور ارشد شرکت کردم. زمستون پارسال که زد به سرم که مجدداً کنکور ارشد ثبت‌نام کنم، شال و کلاه کردم رفتم دانشکده‌ی فلسفه‌ی علم شریف که چند تا کتاب فلسفی بگیرم بخونم. مسئول کتابخونه داشت ناهار می‌خورد. بهم گفت برو بشین تو همین سالن بغلی و ده دیقه بعد بیا. تو سالن بغلی یه سخنرانی فلسفی-فیزیکی بود. خدا شاهده هیچی ازش نفهمیدم. چند دیقه نشستم و سررسیدمو درآوردم و توش نوشتم: "من امسال می‌خوام کنکور ارشد فلسفه‌ی علم شرکت کنم. میشه اسم کتاب‌هایی که برای کنکور باید بخونم رو بگید؟" دادم به دختری که کنارم نشسته بود و نمی‌شناختمش. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سررسید و گفت اطلاعاتم کافی نیست. داد به بغل دستیش. اونم با حوصله اسم کتابا رو برام نوشت. اسممو بهش گفتم و شماره‌مو بهش دادم که اگه کتاب دیگه‌ای به ذهنش رسید معرفی کنه. بهم یه اسمس داد که شماره‌شو داشته باشم. اسمش هما بود.



خدایی تفاوتِ بنیادین این دو تا پیام رو حس می‌کنید؟ یکی آرزوی موفقیت می‌کنه یکی صاف زل می‌زنه تو چش و چال آدم و میگه قبول نمیشی. برای دکتری دنبال رشته‌ای بودم که هم تهران داشته باشه هم تبریز و هم دوستش داشته باشم و هم به نوعی به رشته‌ی الانم مربوط باشه. علوم شناختی یه جورایی به مغز و اعصاب و رایانه و روان‌شناسی و زبان‌شناسی مربوطه. دکتراشو فقط تبریز و شهید بهشتی داره. تبریز 2 نفر و شهید بهشتی 5 نفر برمی‌داره. امیدی هست؟ هست...

تصمیم داشتم تابستون دفاع کنم و ارشد اولی رو فارغ‌التحصیل شم و دوباره یه رشته‌ی دیگه و یه ارشد دیگه رو شروع کنم. برای این کار دلایل خودمو داشتم. یه سری از دلایل به اختیار و ویژگی‌های شخصیتی خودم برمی‌گرده و یه سری دلایل به جبر و شرایط محیطی‌م. به عنوان مثال، برای دکتری آماده نبودم و نمی‌خواستم نخونده برم دکتری بدم و یه دانشگاه سطح پایین و یه رشته‌ی سطح پایین قبول شم. به نظرم آدم یا یه کاری رو نکنه یا به بهترین شکل ممکن انجامش بده. برای دکتری حسابی باید مطالعه می‌کردم که نکرده بودم. پس برای دکتری شرکت نکردم. در ثانی! نمی‌دونستم اساساً چه رشته‌ای رو برای دکتری انتخاب کنم و در مورد رشته‌ها اطلاعات لازم و کافی رو نداشتم. ثالثاً نمیشه هر رشته‌ای رو انتخاب کرد. مثلاً برای دکتری رشته‌ی ایکس باید مدرک ارشد رشته‌ی ایکس یا ایگرگ رو داشته باشی و با لیسانس برق و ارشد زبان‌شناسی، انتخاب‌هام برای دکتری محدود بود. می‌دونم دلیلِ مسخره‌ایه ولی یه دلیلم هم این بود که دوست نداشتم تحصیلات همسر آینده‌ام کمتر از تحصیلات من باشه و دکتری خوندنم به نوعی حذف مواردی بود که لیسانس یا ارشد داشتن. همون طور که عرض کردم دلیل مسخره‌ایه. دکتری حداقل چهار سال طول می‌کشه و نمی‌خواستم چهار سال دیگه هم تهران بمونم. تهران موندنم به نوعی حذف گزینه‌های تبریزیِ ساکنِ اونجا بود. از طرفی می‌خواستم برگردم شریف و بمونم تهران و نمی‌خواستم برگردم شهرمون و اونجا ازدواج کنم. تناقض تو چشام موج می‌زنه. موضوع دیگه کار بود. تو شهر خودم برای رشته‌ی من کار نیست. اگه بخوام کار مرتبط با رشته‌ام داشته باشم باید بمونم تهران. پس یا باید بمونم تهران، یا رشته‌مو عوض کنم. من آدم تک‌بعدی نیستم. دوست ندارم عمرمو صرف یه کار و یه رشته‌ی خاص کنم. دوست دارم تو این چند سالی که زنده‌ام، تا جایی که می‌تونم دنیا رو تجربه کنم. رشته‌ی فلسفه‌ی علم رو دوست داشتم و دو سال پیش وقتی کنکور زبان‌شناسی شرکت کردم، به فلسفه‌ی علم هم فکر کرده بودم. 94، کنکور برق و زبان‌شناسی و بهار 95 کنکور مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی شرکت کردم. اون برقی که ما تو دانشگاه خونده بودیم به درد کنکور نمی‌خورد. برای کنکور زیاد نخوندم و رفتم یه رتبه‌ی نجومی آوردم. ولی برای کنکور زبان‌شناسی وقت گذاشتم و کتاب خوندم و تست زدم و نتیجه گرفتم. (اگه دوست دارید بیشتر بدونید: nebula.blog.ir/post8). رشته‌های پزشکی رو هم دوست داشتم، ولی استعدادشو نداشتم. شاید اگه یه کم بیشتر برای کنکورهای وزارت بهداشت وقت می‌ذاشتم نتیجه‌ی بهتری می‌گرفتم و الان دانشجوی مهندسی پزشکی بودم و به جای سر و کله زدن با فرهنگ لغت و دیکشنری، نوار قلب و نوار مغز تحلیل می‌کردم. (اگه دوست دارید بیشتر بدونید: nebula.blog.ir/post113). منابع ارشد فلسفه‌ی علم، ریاضی، فیزیک، فلسفه، منطق، عربی، تاریخ و تمدن اسلامی و زبان بود (یه سوال از هر کدوم از این درسا انتخاب کردم. می‌تونید روی اسم درس کلیک کنید و سوالا رو ببینید). یکی دو ماه خوندم و نمونه سوال حل کردم و نتیجه‌ای که می‌خواستم بگیرم رو گرفتم. هفته‌ی پیش دم دمای افطار رتبه‌ها اومد. از استرس نتایج و از ضعف روزه رو به موت بودم. وقتی داشتم شماره‌ی پرونده و شماره‌ی شناسنامه‌مو تایپ می‌کردم دستام یخ کرده بود. وقتی زنگ درو شنیدم دویدم سمت آیفون که من می‌خوام جواب بدم. بابا بود. سنگک به دست اومد و صورتشو بوسیدم و گفتم نتایج ارشد اومد بالاخره. سنگکو از دستش گرفتم و دوباره اون ورِ صورتشو بوسیدم. پرسید رتبه‌ت چند شد؟ گفتم همین تعدادی که الان بوسیدمت :دی. گفت باریکلا.

امروز آخرین مهلت انتخاب رشته است. روزانه قبول میشم. ولی نمیشه بیشتر از یه بار روزانه بخونی و چون الان روزانه می‌خونم این دومی شبانه محسوب میشه. زنگ زدم هزینه‌‌ی شبانه رو پرسیدم. گفتن ترمی سه تومن. به امید اینکه تا مهرماه گنج پیدا کنم انتخاب رشته کردم. شما نقشه‌ی گنج سراغ ندارید؟



موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۱
شباهنگ

ای که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده 

در شب ظلمانی‌ام، ماه نشانم بده 

یوسف مصری ز چاه، گشت چنان پادشاه 

گر که طریق این بُوَد، چاه نشانم بده 

بر قدمت همچو خاک، گریه کنم سوزناک 

گِل شد از آن گریه خاک، روح به جانم بده 

از دل شب می‌رسد، نور سراپرده‌ها 

در سحر از مشرقت، صوت اذانم بده

سرخوشی این جهان، لذت یک آن بُوَد

آنچه تو را خوشتر است، راه به آنم بده

موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۰
شباهنگ

1086- دیشب

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۸ ب.ظ

بیدار کردن من برای سحری، یکی از معضلات و دغدغه‌های خانواده‌ی ما محسوب میشه. اون چند روزی که خونه بودم یکی یه بیل دستش می‌گرفت و یکی یه پارچ آب و یکی دستمو می‌کشید و یکی پامو یکی پَر تو دماغم می‌کرد تا بنده بالاخره بیدار می‌شدم. این چند روزی که برای امتحانا برگشتم خوابگاه، دغدغه‌شون بیشتر شده و موقع سحر انقدر زنگ می‌زنن که پدر گوشیم درمیاد. باور هم نمی‌کنن بیدارم. دیشب چون هم‌اتاقیام خواب بودن (لزوماً به این معنی نیست که روزه نمی‌گیرن) نمی‌تونستم جواب بدم و رد تماس می‌کردم. دیگه مجبور شدم برم بیرون بگم به پیر و پیغمبر بیدارم. برگشتم دیدم مامانم اسمس داده چه جوری مطمئن شم بیداری؟



دیشب موضوع شفته شدن برنجِ پریشبو با مادرم مطرح کردم و ایشونم گفتن این برنجا کته‌ش خوب درنمیاد و باید به روشِ پلویی درست کنی. منم نه تو این 7 سالی که خوابگاه بودم و نه تو خونه هیچ وقت برنجو این جوری درست نکرده بودم و بلد نبودم به واقع. همیشه یه کم آب و روغن می‌ریزم توی برنج و می‌ذارم برای خودش بپزه. آبکش و اینا حالیم نیست. با راهنمایی‌های از راهِ دور مادر و تحت نظارت هم‌اتاقی شماره‌ی 2، دیشب اولین برنجِ پلویی‌مو به بشریت عرضه کردم و برای سحری با هم‌اتاقی شماره‌ی 2 خوردیم. تازه تهش ته‌دیگم داشت.



بعد از اینکه یه تولد با دوستام تو دانشگاه و یه تولد تو خوابگاه و یه تولدم هفته‌ی پیش تو خونه با خونواده گرفتم و بعد از اینکه بهم گفتن ایشالا سال دیگه چهار تا کیک بگیری و چهارمی رو با خونواده‌ی شوهر بخوری، دیشب داشتم کابوس کیک بعدی رو می‌دیدم. خواب می‌دیدم یه کیک تولد بزرگ، خیلی بزرگ! انقدر بزرگ که حتی از میز و فرش هم بزرگتر بود! گرفتم و یادم هم نمیومد این یکی کیکو قراره با کیا بخورم. کیکه هی بزرگ و بزرگتر می‌شد و کلّ اتاق رو گرفته بود و هی داشتم فکر می‌کردم من چه جوری اینو از قنادی آوردم؟ و هی داشتم فکر می‌کردم با کیا قراره بخورم اینو و هی یادم نمیومد و هی افسوس می‌خوردم که کاش اصن نمی‌خریدم.

موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۸
شباهنگ

برنجای سحری دیشبم جدید بود. با قبلیا فرق داشت. هنوز قلقش دستم نیومده. و نه تنها شفته شد، بلکه نمک و روغن هم نداشت. در واقع نه تنها روغن و نمک، بلکه حتی زعفران هم داشت، ولی خب توش ریخته نشده بود. ینی اونی که باید اینا رو توش می‌ریخت سرش گرمِ وبلاگ و کامنتا و اتو کردن لباساش میشه و یادش میره علاوه بر برنج چیزای دیگه‌ای هم توی قابلمه بریزه. نمی‌دونستم انقدر سریع می‌پزه. یه جوری اجزای سازنده‌ش در هم تنیده شده بودن چنانکه گویی آرد ریخته باشم توی آب و صد رحمت به خمیر و هلیم. خلاصه دیشب برای سحری غذایی خوردم که مسلمان نشنود، کافر نبیند.

عنوان از Song By Puzzle Band Called Nagam Barat

موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۱
شباهنگ

1084- طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

بند و بساط خاصی نداره. قیافه‌ش هم معمولیه. معمولیِ معمولی. دور میدون، نزدیک مترو می‌شینه و مردمو تماشا می‌کنه. کنارش روی یه مقوا با خط درشت نوشته استخاره و طالع‌بینی. هر بار از اونجا رد میشم می‌بینمش. هر بار خیره میشم تو چشماش و هر بار برمی‌گرده سمت من نگاهمو می‌دزدم. هر بار با تأسف از کنارش رد میشم و سرمو به نشانه‌ی افسوس تکون می‌دم و با خودم میگم هنوز هم هستند کسایی که به فالگیرا و کف‌بینا اعتقاد داشته باشن؟ از خودم می‌پرسم به چه امیدی و تا کی اینجا می‌شینه؟ هر روز چند تا مشتری داره؟ چند می‌گیره؟ چی میگه به ملت؟ مگه فردا دست خودمون نیست؟ پس این چی میگه این وسط؟

دیروز یه حال دیگه بودم. وقتی بهش رسیدم قدمامو آهسته‌تر کردم. مثل همیشه خیره شدم به مقوایی که روش نوشته بود طالع‌بینی و گذاشته بود کنارش. نگاهم به نگاهش گره خورد. دلم می‌خواست عقل و منطق و من به فال اعتقاد ندارم و اینا خرافاته رو کنار بذارم و برم بشینم روبه‌روش و کف دستمو بگیرم سمتش و بگم آخرش، تهِ تهِ تهش چی میشه؟

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد، وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف، ابروی دوست کی شود دستکش خیال من، کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف، طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف، گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۷
شباهنگ

1083- من تروریست نیستم

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

فردا دو تا امتحان دارم و باید برمی‌گشتم تهران.

خوابگاه من جاییه که به نوعی منتهی میشه به مسیر تشییع شهدای حادثه‌ی پریروز. خیابونا رو بسته بودن. همه جا خلوت بود. تا یه جایی با مترو اومدم و بقیه رو پیاده. این بقیه که میگم یه ربع راه بیشتر نیست. ولی خب روزه باشی و ساک و چمدونم داشته باشی، یه ربع هم یه ربعه. خیابونا پرِ پلیس و موتوری بود. از یه جایی حس کردم دو تا مأمور با لباس شخصی دنبالمن. با موتور بودن. رفتن دور زدن و پیچدن جلوم. عذرخواهی کردن و گفتن اگه میشه ساکتونو باز کنید. بلیت و کارت شناسایی‌مو نشون دادم. گفتم از راه‌آهن میام. دانشجوام و میرم همین خوابگاه دو تا کوچه پایین‌تر. داشتم محتویات ساکمو به مأمور اول نشون می‌دادم و دومی داشت بلیتمو چک می‌کرد. چادرمو گذاشته بودم تو کیفم. با کیف و ساک سختم بود نگهش دارم. یاد اون سکانسه افتادم که پلیسا اون پسره که ساکش با ساک یه طلبه جابه‌جا شده بودو گرفته بودن و وقتی ساکشو باز کردن و عمامه و عباشو دیدن خجالت کشیدن. مثلاً می‌تونستن چادرمو ببین و خجالت بکشن. یا حتی می‌تونستن مشکوک‌تر بشن که لابد لباس مبدّل‌مه. دومیه گفت یه کم ترکی حرف بزن. فکر کنم می‌خواست مطمئن بشه که از تبریز میام و بلیتم جعلی نیست. یه کم ترکی حرف زدم. بلیتمو پس گرفتم. زیپِ کیفمو بستم. دوباره عذرخواهی کردن و رفتن.


+ برای شادی روحِ شهدا و سلامتیِ سربازها و مدافعان حرم: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

+ بخونید: lafcadio.blog.ir/post/96/3/18

موافقین ۴۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
شباهنگ

1082

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ

وقتی طوفان تمام می‌شود، یادت نمی‌آید چطور از دل آن گذشتی، چطور از آن جان به در بردی. حتی مطمئن نیستی که آیا واقعا طوفان تمام شده است یا نه. اما در این میان یک چیز قطعی است. وقتی طوفان را پشت سر می‌گذاری دیگر همان آدم قبل از وقوع طوفان نیستی. همه‌ی قصه‌ی طوفان همین است.


هاروکی موراکامی

۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴
شباهنگ

آنچه می‌خوانید یا بهتره بگم قرار است بخوانید، بخشی از جزوه‌ی واژه‌گزینی بنده می‌باشد.

✅ موضوع جلسه: عرب‌گرایی و عربی‌ستیزی، سره‌گرایی و سره‌ستیزی

لازمه‌ی رسیدن به پاسخ این سؤال که چرا فرهنگستان سوم در امر واژه‌گزینی به گزینش واژه‌های فارسی در برابر کلمات عربی اقدام نمی‌کند و فقط در پی جای‌گزینی واژه‌های فارسی با واژه‌های فرنگی مخصوصاً انگلیسی است، آشنایی با تاریخ زبان فارسی، ارتباط آن با زبان عربی، اسلام و قرآن است. مردم ایران بر خلاف مصری‌ها، سوری‌ها و بسیاری از کشورهای دیگر بعد از پذیرش اسلام، زبان عربی را با زبان خود جای‌گزین نکرده و زبان فارسی را در کنار دین اسلام حفظ کردند. این در حالی بود که زبان عربی، قدرت و قوّت و پشتوانه‌ی محکم‌تری نسبت به زبان فارسی داشته و زبان جهانی در حوزه‌ی علم محسوب می‌شد. به همین دلیل، زبان فارسی با وام‌گیری از زبان عربی به غنای واژگانی خود افزود و آثار فاخری چون کلیله و دمنه پدید آمد. شیرینی و استواری چنین آثاری مرهون بهره‌مندی زبان فارسی از زبان عربی و بلوغ و ظرافت‌های زبانی ناشی از وام‌گیری از عربی است که حد تعادل آن در زمان سعدی و حافظ بوده است. 

متأسفانه به مرور زمان بعد از حمله‌ی مغول‌ها این نثر معتدل فارسی به افراط و انحراف کشیده شد. البته شعر فارسی به اندازه‌ی نثر فارسی دچار این تکلّف و تصنّع نشد، اما استعمال بیش از حدّ لغات عربی در زبان فارسی، نوعی فضل و برتری به حساب می‌آمد. این انحراف زبانی تا دوران قاجار ادامه یافت و آرام آرام با گسترش ابزار ارتباطی و نشریات و روزنامه‌ها، نثر فارسی هموارتر، روان‌تر، مردمی‌تر، عامه‌فهم‌تر و عامه‌پسندتر شد که نمونه‌ی این سادگی را می‌توان در منشآت قائم مقام مشاهده کرد. 

در این دوره که به دوره‌ی تجدّد معروف است، فعالیت‌هایی برای زدودن لغات عربی موجود در نوشته‌های فارسی صورت گرفت و همزمان با این حرکت‌ها، مکتب‌ها و جریان‌های فکری میهن‌پرستانه‌ای از غرب آغاز شد و به سراسر جهان سرایت کرد. به عنوان مثال، کشورهای عربی که جزو امپراطوری عثمانی بودند، خواهان جدایی از امپراطوری عثمانی شدند. در ایران نیز تفکر عربی‌ستیزی قوّت گرفت و همزمان در ترکیه عده‌ای تصمیم به زدودن لغات عربی و فارسی از زبان ترکی گرفتند. در این دوران فرهنگستان اول با ریاست فروغی و همراهی حسین گل گلاب، متولد شد. قبل از فرهنگستان، در ارتش نوین ایران که روحیه‌ی ناسیونالیستی داشت نیز فعالیت‌های واژه‌گزینی صورت می‌گرفت. اما مسأله‌ی واژه‌سازی و واژه‌گزینی و فعالیت‌های فرهنگستان در دوران پهلوی اول، آمیخته با موضع‌گیری‌های سیاسی بود. کشف حجاب همزمان با بیرون راندن لغات عربی از زبان فارسی بود و مردم متدیّن، هر دو فعالیت را اسلام‌ستیزی تلقی می‌کردند و نسبت به کارهای فرهنگستان خوش‌بین نبودند. فرهنگستان اول از سال 1314 تصویب حدود دو هزار واژه را در کارنامه‌ی فعالیت‌های خود دارد. ابداع واژه‌های «دادگستری»، «شهربانی» و «شهرداری» به جای واژگان «عدلیه»، «نظمیه» و «بلدیه» از خروجی‌های فرهنگستان اول بود. شهریور ماه سال 1320 همزمان با اشغال ایران در جنگ جهانی اول این فرهنگستان تعطیل شد. 

از جمله آثار این دوره‌ها می‌توان «زبان پاک» و «زبا‌ن‌ فا‌رسی‌ و راه‌ رسا‌ و توانا‌ گردانیدن‌ آن‌» از احمد کسروی، «زبان ایران، فارسی یا عربی» از ذبیح بهروز، «نامه‌ی فرهنگستان» و «پیشنهاد شما چیست؟» اشاره کرد. در این دوره در مورد عربی یا لاتین بودن خط فارسی نیز کشمکش‌هایی بوده است. اما از دوره‌ی پهلوی دوم، این موضوعات مسائل روز نبوده و بیشتر استادان، وفادار به آن تعادلی بودند که فروغی مدافع آن بود.

پس از تعطیلی فرهنگستان اول، محمد مقدم در سال 1342 درباره‌ی خطر حضور و هجوم واژه‌های بیگانه هشدار داد. سرانجام در سال 1347 فرهنگستان زبان ایران‌ (فرهنگستان دوم‌) تأسیس شد و تا سال 1357 برای حدود 6500 واژه، معادل‌سازی صورت گرفت که حدود 600 مصوبه به دست ما رسیده است. دوره‌ی فرهنگستان دوم نیز با انقلاب اسلامی به پایان رسید و در سال 1368 بر اساس مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، فرهنگستان با ساختار و ترکیبی تازه احیا شد. از مهم‌ترین فعالیت‌های پس از انقلاب، تأسیس مرکز نشر دانشگاهی توسط نصرالله پورجوادی در سال 1359 بوده است. این مرکز یکی از فعال‌ترین ناشران ایرانی به‌ویژه در چاپ کتاب‌های دانشگاهی بوده است.

پس از انقلاب اسلامی، تصور می‌شد که چون حکومت، اسلامی است، قرار است سیل واژه‌های عربی وارد زبان فارسی شود. ولی چنین اتفاقی نیافتاد و مجموع واژه‌های عربی که طی این چهل سال وارد زبان اداری و سیاسی فارسی شد (مانند مستضعف، امت اسلامی، حد، تعزیرات و...)، از چند ده مورد تجاوز نمی‌کند. یکی از دلایلی که چنین اتفاقی نیافتاد، شخص امام خمینی و امام1 خامنه‌ای بود. امام خمینی علی‌رغم اینکه زبان عربی را خوب می‌دانست و به این زبان تسلط داشت، اما هرگز در آثار و سخنرانی‌ها عربی‌مآبی به خرج نداد. به عبارت دیگر بعد از انقلاب، نه تنها هیچ مزاحمت و دخالتی از ناحیه‌ی حکومت متوجه فرهنگستان نبوده، بلکه تصمیم‌ها و فعالیت‌های فرهنگستان مورد پذیرش و حمایت نیز بوده است.

مسأله‌ی امروز زبان فارسی، تهدید این زبان از ناحیه‌ی زبان عربی نیست؛ بلکه سرعت تولید علم، گسترش ارتباطات و هجوم سیل‌آسای واژه‌های فرنگی است که موجب نگرانی شده است. شایان ذکر است که منظور ما از زبان فارسی، فارسی سره نیست. مراد ما از زبان فارسی، زبان سعدی و حافظ و زبانی است که به آن صحبت می‌کنیم. زبانی که ترکیبی از واژه‌های فارسی و عربی است و باید بپذیریم که کلمات دخیل عربی، اکنون جزوی از زبان فارسی شده‌اند و آن را قوّت بخشیده‌اند. به همین دلیل است که فرهنگستان سوم در امر واژه‌گزینی به گزینش واژه‌های فارسی در برابر کلمات عربی اقدام نمی‌کند و فقط در پی جای‌گزینی واژه‌های فارسی با واژه‌های فرنگی مخصوصاً انگلیسی است.

ترجمه‌ی فارسی کتاب آلمانی «سنجش خرد ناب» نخستین بار توسط میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی، در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. ادیب‌سلطانی در ترجمه‌ی این کتاب به صورت افراطی از معادل‌های سره استفاده کرده است. کسانی که اصرار دارند کلمات عربی را از زبان فارسی بیرون کنند، زبان فارسی را لاغر، ناتوان و نحیف می‌کنند. ما نمی‌توانیم و نباید این تجربه‌ی هزار ساله را کنار بگذاریم و نسبت به واژه‌های دخیل عربی احساس بیگانگی داشته باشیم. هیچ ضرورتی ندارد اصطلاحات عربی که هزار سال در زبان فارسی به‌کاررفته و رایج شده است، معادل‌گزینی شوند. همان طور که همه‌ی واژه‌های فرنگی را نیز از زبان فارسی بیرون نمی‌کنیم. زیرا گاهی حتی معادل‌سازی امکان‌پذیر نیست. به عنوان مثال به جای «عشق» و «کتاب» چه معادل فارسی می‌توان به‌کاربرد؟

امر واژه‌گزینی و معادل‌سازی باید بر اساس قواعد و اصول و ضوابط خاصی صورت بگیرد. سال‌ها قبل، نیروی انتظامی بدون هماهنگی با فرهنگستان، به جای «پلیس»، «پاسوَر» را برگزیده و تصمیم داشت به‌کارببرد که با مخالفت فرهنگستان روبه‌رو شد. لزومی ندارد هر واژه‌ی غیرفارسی را از زبان بیرون کنیم. به عنوان مثال، «فیلم» و «خبر» ریشه‌ی فرنگی و عربی دارند، اما با این واژه‌ها می‌توانیم ترکیب‌های گوناگون فارسی بسازیم. مانند فیلم‌بردار، فیلم‌ساز، فیلم‌خانه، خبردار، خبرگیر، خبرچین، خبرگزار، خبرگزاری، خبرساز، خبرسازی، خبردهی، خبررسانی، خوش‌خبر، بدخبر، بی‌خبر، باخبر. و حتی خبرنگار شو2

1استاد سر کلاس از لفظِ «آقای خامنه‌ای» استفاده کرد و عبارتِ «امام خامنه‌ای» رو خودم شخصاً با مسئولیت خودم وارد جزوه‌ی تایپ شده‌ام نمودم :دی

2فراخوانِ رادیوبلاگی‌ها: خبرنگار شو! دو جمله از این فایل صوتی صدای منه، هر کی درست تشخیص بده به قید قرعه یک عدد کارت صدآفرین برایش آپلود می‌نمایم.

۵۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۲ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۲
شباهنگ

1080- شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۷ ب.ظ

پرسید روش تحقیقو با کی پاس کردین؟ گفتیم فلانی. گفت خوب یاد نگرفتین. من یه جای دیگه این درسو ارائه دادم و وُیساشو دارم. خواستین بیاین بگیرین. کلاس که تموم شد فلش دوستمو گرفتم و دادم به استاد و گفتم میشه فایل‌های صوتی روش تحقیق‌تونو بریزید رو این فلش؟ یه سری نسخه‌ی خطی هم جلسه‌ی قبل بررسی کردیم و پی‌دی‌افشو ندارم. اگه میشه اونارم بدید.

با دوستم رفتم اتاقش که فلشو بگیرم. گفت خانم شما این همه کتاب از من می‌گیری می‌خونی یا فقط آرشیو می‌کنی؟ لبخند زدم و گفتم اون نسخه‌ی کفایه التعلیم فی صناعه التنجیمِ ابوالمحامد بخارائی مقدمه‌ش یه کم ناخوانا بود. انگار از زیر سم اسبای مغول درش آورده باشن. نسخه‌ی تایپی‌شو ندارین؟ یا یه نسخه‌ی تر و تمیزتر. خندید و یه فولدر ریخت رو فلش پرِ نسخه‌ی خطی و متون کهن علمی. نجوم، پزشکی، ریاضیات، فلسفه، هر چی که داشتو بهم داد. رو کرد به خانم الف، دستیارش و گفت خانم الف می‌دونستین این خانوم کتابای پیش‌دبستانی تا حالاشو نگه‌داشته؟ بعد رو کرد به من و پرسید راسته که میگن لیوانای چای و بستنی و ذرت‌مکزیکیاتم دور نمی‌ندازی؟ خندیدم و گفتم به شرطی که خاطره داشته باشم باهاشون. رو کردم به خانم الف و گفتم حتی شکلات‌هایی که معلمام ده پونزده سال پیش بهم دادن هم نگه‌داشتم. استاد نگاه به روی میزش کرد. دو تا شکلات روی میز بود. یکیشو برداشت و گرفت سمتم و گفت اینم بگیر بذار کنار اونا. مشتمو باز کردم و شکلاتو گذاشت توی دستم. مشتمو بستم و دلم تنگ شد.

صبح داشتم کمدمو مرتب می‌کردم و چیزایی که از خوابگاه آورده بودمو می‌ذاشتم توش و چیزای اضافه رو دور می‌ریختم. یه جعبه پیدا کردم توش پول بود. کلی سکه‌ی یه قرونی و دو قرونی و یه تومنی و یه چند تای دیگه که عکس شاه روش بود. یادمه اینا رو از مامان‌بزرگ و بابابزرگم گرفته بودم. ولی یادم نبود یه سری اسکناسم یادگاری نگه‌داشتم. اسکناس‌هایی که...

یادی از گذشته‌ها، از بلاگفا:

سه‌شنبه جزوه‌ی فیلترمو چند سری کپی کردم و بردم دانشگاه که بدم به همکلاسیام و رسماً کیف و جیبشونو خالی کردم. هر چی بهشون گفتم حالا جزوه رو بگیرین هفته‌ی بعد حساب و کتاب می‌کنیم، گوش نکردن. اون دختر 90 ای که مستقیم رفت بانک و پول گرفت و تسویه حساب کرد. اون پسره که اسمشو نمی‌دونم محشر بود. هرچی بهش گفتم بمونه هفته‌ی بعد، اصرار داشت همون لحظه بده. جیباشو، کیفشو، کلاً دار و ندارشو ریخت روی میز و قیافه‌ی من دیدنی بود اون لحظه. بقیه‌ی بچه‌هام داشتن نگامون می‌کردن. دویستی، صدی، پنجاه و پونصد و خلاصه شش، هفت هزار جور کرد داد. منم به همون شکلی که پولارو گرفته بودم آوردم گذاشتم لای دفتر خاطراتم! (دقیقاً به همون شکل) این یکی همکلاسیم هم سه هزار و صد و پنجاه تومن پول داشت و بعد از تسویه حساب ته جیبش فقط 150 تومن موند! 7 تومنِ ایشون هم رفت لای دفتر خاطرات. می‌دونم قراره دقت به خرج بدید بپرسید 3 تومن یا 7 تومن؟ عرضم به حضورتون که ایشون 4 تومنش رو هفته‌ی پیش داده بودن. محققان طی تحقیقات شبانه‌روزی دریافتند که یکی از عاملین اصلی نقدینگی و تورم در کشور منم. که پولایی که از هم کلاسیاش می‌گیره رو هم یادگاری نگه میداره و واردِ چرخه‌ی اقتصادی کشور نمی‌کنه. هم‌اتاقیم میگه حیفِ این همه پول نیست می‌ذاری لای دفتر خاطراتت؟! چه جوری دلت میاد؟! بهش گفتم شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

این پنجاه تومنی جایزه‌ی بازدیدکننده‌ی 50000 امِ بلاگفا بود. برنده هم‌دانشگاهیم بود؛ ولی هیچ وقت نتونستم جایزه‌شو بهش بدم...


تو کِی می‌خوای یاد بگیری بزار رو با «ذ» می‌نویسن؟ :دی

۴۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۷
شباهنگ

1079- ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

چمدون کتابا رو بردم گذاشتم دم در. سنگین بود. شصت هفتاد جلد بیشتر. نفس نفس می‌زدم. ماشین دم در منتظرم بود. سریع رفتم چمدون لباسام و پتوم هم آوردم. دیگه نای بالا رفتن از این سه طبقه رو نداشتم. برگشتم لپ‌تاپمو گذاشتم توی کوله‌پشتی و هر چی خرت و پرت دیگه بودو ریختم توش و بطری آبی که گذاشته بودم جایخی رو گذاشتم تو کوله و با بچه‌ها خدافظی کردم و برگشتم پایین. چمدونا رو گذاشتم تو ماشین. چمدون سنگینه رو راننده گذاشت. با نگرانی پرسیدم تا هفت و نیم می‌رسیم راه‌آهن؟ سرشو به نشانه‌ی تایید تکون داد. سوار شدم. کمربندمو بستم. تشنه‌م بود. بطری رو درآوردم. درشو باز کردم و بردم سمت دهنم. درست وقتی که لبام خنکی‌شو حس کرد یادم افتاد ماه رمضونه. نخوردم. درشو بستم و دوباره گذاشتمش تو کیفم. چشامو بستم. آخرین روزِ آخرین ترم ارشد. چشامو بستم و این هفت سال، همه‌ی هفت سال از ذهنم گذشت. همه‌ش مثل یه خواب بود. یه رویا، یه کابوس. چشامو باز کردم دیدم پشت چراغ قرمزیم. به این هفت سالی که گذشت فکر می‌کردم، به کارایی که خنکی‌شونو روی لبام حس کردم و نکردم، به همه‌ی چراغ قرمزایی که پشتشون وایستادم، به چیزایی که می‌تونستم بخورم و نخوردم، به حرف‌هایی که می‌تونستم بزنم و نزدم، به هدیه‌هایی که می‌تونستم بگیرم و نگرفتم، به هدیه‌هایی که دلم خواست بدم و ندادم، به احوالپرسیایی که نکردم، به تبریک‌هایی که نگفتم، به سوال‌هایی که نپرسیدم، به لبخندهایی که نزدم، به فیلم‌هایی که ندیدم، به کامنتایی که خواستم بذارم و نذاشتم، به پستایی که خواستم بنویسم و ننوشتم، خواستم بخونم و نخوندم، خواستم بشنوم و نشنیدم، خواستم ببینم و ندیدم، خواستم باشم و نبودم. به آهنگایی که خواستم بفرستم و نفرستادم، به آدمایی که می‌تونستم باهاشون باشم و نبودم، به... به... به هزار تا کاری که خواستم بکنم و نکردم. هر خواستنی توانستن نیست. یه وقتایی می‌خوای و می‌تونی و انجام نمی‌دی. به این هفت سالی که گذشت فکر می‌کردم، به کارایی که خنکی‌شونو روی لبام حس کردم و...


* عنوان از سعدی

موافقین ۳۱ مخالفین ۱ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
شباهنگ