شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۳۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی از هم‌رشته‌ای‌های رشته‌ی سابقم! برای عروسی یکی از اقوام رفته آلمان و کانالشو دنبال می‌کردم و

ملاحظه بفرمایید:


من از بچگی آرزوم این بود که شب عروسیم خودم جای مهمونا و لباسا (یونیفرم) مهمونا رو مشخص کنم. مثلاً خانواده‌ی پدری عروس فلان رنگ و خانواده‌ی مادری عروس فلان رنگ و دوستان و در و همسایه فلان رنگ! و خانواده‌ی پدری داماد بهمان رنگ و خانواده‌ی مادری‌ش فلان و دوستان و در و همسایه هم رنگ جدا. و حتی دوستان مشترکشون هم رنگ جدا!
و هر کدوم جایگاه مشخصی داشته باشن و عینهو جلسه کنکور :)))) هر کی بر اساس شماره‌ش بره سر جاش بشینه و موقع رقصش که شد بلند بشه و توی تایمی که براش در نظر گرفتن برقصه و بعدش بشینه سر جاش. و همیشه فکر می‌کردم چه قدددددددددددددر حرص و جوش خواهم خورد توی مراسمم از این بابت و وقتی این فانتزیامو با سهیلا مطرح می‌کردم بهم برچسب دیوانگی می‌زد! آقاااااااااا من دیوونه نیستم، فقط چون تو اقلیتم این جوری فکر می‌کنید. مردم آلمانو ببینید... اصن معلومه خونِ آریایی تو رگمونه که انقدر تفاهم داریم.

حاشیه:
از اونجایی که از عنفوان کودکی‌م هر کی شوهر کرده و زن گرفته کارت دعوت عروسیشو نگه داشتم، نسبت به این مقوله حساسم. حتی بیشتر از خود مراسم. چند وقت پیش که عروسی دخترای فامیل بود، اینا خفن‌ترین تالار شهر عروسی گرفتن و کارتشون یه کارت ساده بود. می‌گفتن وقتی ملت کارتو دور می‌ندازن چرا این همه هزینه کنیم و خب من این طور فکر نمی‌کنم. این کارت و یادبودی که موقع دادن هدیه می‌گیرن تنها یادگاری‌های مراسمه و باید یه چیز خوب باشه؛ حتی اگه مراسم توی یه تالار خفن برگزار نشه و یه مراسم با شام معمولی باشه.
چند سال پیش پسر دوست بابا وقتی داشت زن می‌گرفت (البته برای مراسمش نرسیدم و امتحان داشتم و تهران بودم) از کارتش که شبیه در بود و باباش می‌گفت درِ خیبر! خوشم اومد و تصمیم گرفتم منم یه کارت چوبی شبیه در بخرم. چند روز پیش پسر یکی دیگه از دوستان بابا زن گرفت و کارتش شبیه صندوقچه بود و کاغذه لوله شده بود و داخلش بود و از این بیشتر تر تر خوشم اومد و تصمیم گرفتم کارتم صندوقچه باشه. البته نظر مراد هم مهمه هاااا ولی همین که من می‌گم :دی
این والدین ما ید طولایی (طولانی درست نیست) دارن، در زمینه‌ی شکوندن جعبه! مثلاً جعبه‌ی ساعتم به دستِ همین پدر گرام شکست؛ وقتی داشت بازش می‌کرد! این صندوقچه‌ی مذکور رو هم مامانم شکوند! نمی‌دونم اینا چه مشکلی موقع باز کردن این چیزا دارن و خلاصه اینکه درش شکست و از چشَم افتاد... صندوقچه رو عرض می‌کنم. فلذا تصمیمم مبنی بر کارت دعوت صندوقچه‌ای عوض شد.
مورد بعدی، این یادبوداییه که وقتی کسی کادو میده بهش میدن. مثلاً اینا یادبودای یک سالِ اخیرِ طایفه‌ی ماست. برای دندونیِ بچه و کادوی سر سفره‌ی عقد و اینا که خب به نظرم اینم باید یه چیز خوب و درخور و ماندگار باشه.
تقصیر خودشه دیگه!
انقدر دیر میاد که منم مجبورم این چیزا رو در غیابش برنامه‌ریزی کنم
مرادو عرض می‌کنم
تازه چند روز پیش تصمیم گرفتم بچه‌هامو بذارم مهدِ قرآن!
آخه خودم چهار تا سوره هم حفظ نیستم و بچه‌هایی که قرآن می‌خوننو می‌بینم ذوق می‌کنم
به نظرم هیچ اشکالی نداره پدر و مادر آرزوهای خودشونو روی بچه‌هاشون اعمال کنن :دی


خدایا؟ میشه مرادم مثل من همین قدر و نه بیشتر، خل وضع باشه؟ پلیز!!! خدایا میخوام زنگ بزنم از آموزش نمره‌مو بپرسم! هوامو داشته باش...

خدایا زنگ زدم... معاون آموزش گفت استاد هنوز نمره‌ها رو نیاورده برامون... خدایا اگه نمره‌م خوبه که استادمون سالم برسه فرهنگستان، اگرنه که ایشالا به حق پنج تن ماشینش پنجر شه، بعد یهو وایسه هر چی استارت بزنه روشن نشه!
پ.ن: اون دوست عزیزی که چند وقته داره پستامو دیس‌لایک می‌کنه؛ عزیزم! پست قبلیو یادت رفته دیس‌لایک کنی.
۵۰ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۴ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۰
شباهنگ

932- مرا معلمِ عشق تو شاعری آموخت

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ


+ عنوان از سعدی

+ دعا کنید این درسو پاس شم. استاد نمره‌ها رو رد کرده؛ معلوم نیست ما رم رد کرده باشه :(

+ خدایا دستم به دامنت؛ من جلوی این استاد (همون که بهم میگه مهندس) آبرو دارما!

+ حتی تو دوره‌ی ارشدم هم اسم اغلب اساتیدم با ف. شروع میشه

+ معرفیِ کانال: دوستان؟، کنکاش. کنکاش؟ دوستان

+ گفتم کنکاش، یاد این پست افتادم: rafighekhamoush.blog.ir/1395/04/28


۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۴
شباهنگ

ترم اولِ دوره‌ی کارشناسی‌م (سال 89) یه درسی با دکتر ف. داشتم (با تقریب خوبی اکثرِ قریب به اتفاق اساتیدِ من اسمشون با ف. شروع میشه). تو این کلاسِ 40 نفره، 5 تا دختر بودیم که نفر 5 ام که تنها دخترِ المپیادی‌مون بودو هیچ وقت ندیدیم.

ترم اول من فقط همین چهار تا دخترو می‌شناختم و به جز هم‌مدرسه‌ایام، فقط با همینا سلام علیک داشتم. تازه این دختر المپیادی رم که اصن نمی‌دیدیم و اگه دقیق‌تر بگم فقط با این سه تا دختر سلام علیک داشتم.

یه روز مهسا (هم‌مدرسه‌ایم؛ که شهیدبهشتی قبول شده بود. از مؤسسین این وبلاگ) بهم گفت فریدو می‌شناسی؟ فرید تو کلاس شماست و اگه کمک لازم داشتی روش حساب کن و برو بگو من دوست مهسام و (فرید طلای جهانی المپیاد فلان رو داشت و مهسا هم مرحله‌ی اول المپیاد فلان رو قبول شده بود و فرید هم‌شهری‌مون بود و همین مدرسه‌ی بغلی‌مون درس می‌خوند و انقدر شاخ بود که به جای اینکه این به دانشگاه‌ها درخواست بده اونا درخواست می‌دادن بورسیه‌ش کنن).

روزای اول بود و خب من هنوز یخم باز نشده بود و هیچ جوره راه نداشت برم به فرید بگم سلام من دوست مهسام :| خب که چی آخه!!! فلذا یادمه در اقدامی مضحک!!! به مهسا گفتم ببینم کلاسمون فقط چهار تا دختر داره که هر چارتامون چادری هستیم و فقط منم که همیشه شال سفید سرمه و اگه خواست اون بیاد بگه سلام من دوست مهسام :دی (ظاهرِ من خیلی شیطون و شرّه :دی ولی اولین دیالوگم با همین آقای الفی که می‌شناسید رو فروردین 91 با یک سلام شروع کردم. ینی ترم 4! اونم با کسی که تمام واحدام باهاش مشترک بود.)

خلاصه، نه این فرید اومد سلام داد نه من و بالاخره فارغ‌التحصیل شدیم و اولین دیالوگم باهاش همین چند ماه پیش بود که یکی از پستای زبان‌شناسانه‌ی اینجا رو تو فیس‌بوکم منتشر کرده بودم و برای پستم کامنت گذاشت. (پست 444) البته خیلی وقته که فیس‌بوک ندارم.

این همه مقدمه‌چینی کردم که بگم دوره‌ی کارشناسی‌م موجودِ بی‌حاشیه‌ای بودم که نه اسمم سر زبونا بود و نه حتی با همشهریام سلام علیک داشتم. اصن حالا که تا اینجا نوشتم بذارید اینم بنویسم:

ترم 6 هم‌کلاسیم جزوه‌هاشو داده بود اسکن کنن بذارن رو سایت دانشکده و بهم گفت تو هم جزوه‌هاتو بده و قرار شد برم یه جایی به اسم اتاق شورا که کنار اتاقی به نام رسانا بود. و من تا اون لحظه فرق اتاق شورا و رسانا رو نمی‌دونستم و تا حالا نرفته بودم. در حالی که پاتوق خیلی از بچه‌ها بود. رفتم وایستادم دم در و با مکث و به آرامی رفتم تو و قرار بود جزوه‌ها رو بدم به یکی به اسم حمید. این هم‌کلاسیم و دوست حمید (که اسمش رضا بود) اونجا بودن و منتظر موندم حمید بیاد و جزوه‌مو دادم بهش و گفتم برای فردا لازمش دارم و اسکن که کردی همین امروز خبرم کن و پسش بده و چون کلاس داشتم خدافظی کردم برم سر کلاس و قرار شد اسکنش که تموم شد خبرم کنه. چه جوری؟

گفت بهتون میل می‌زنم. فکر کن روش نشده بود شماره‌مو بگیره. جلوی خنده‌مو به زور گرفتم و گفتم شماره‌تونو بدید زنگ بزنم شماره‌ام بیفته. هیچ وقت نسبت به شماره‌م و پخش شدنش بین بچه‌ها حساسیت نداشتمااا! مثلاً شب امتحان اخلاق، که من تنها دختر کلاس بودم و فقط هم من جزوه نوشته بودم، یه شماره ناشناس زنگ می‌زد جزوه می‌خواست و یه شماره ناشناس اسمس می‌داد می‌گفت شماره‌تو از فلانی گرفتم که خب نه خودشو می‌شناختم نه فلانی رو.

خلاااااصه! این همه مقدمه‌چینی کردم که بگم به نظر خودم بین دویست نفر ورودی، موجودِ ساکت و بی‌حاشیه و گمنامی بودم که نه تو اردوها شرکت می‌کرد نه تو همایش‌ها و کنفرانس‌ها و کارگاه‌ها و اگر هم در یک مقطعی معروف می‌شدم، به مددِ جزوه‌هام بوده که بعد امتحان از یادها و خاطره‌ها حذف می‌شدم.

حالا این دکتر ف. که ترم اول باهاش اصول برق داشتم و از اینایی هم نبودم که سر کلاس سوال بپرسه و سوال جواب بده و از اینایی هم نبودم که دائم تو دفترش باشم و حتی یک بار هم نرفتم دفترش، بعدِ 5 سال! هنوز نتونسته فراموشم کنه و نه تنها فراموشم نمی‌کنه، بلکه بقیه رو هم به فامیلی من صدا می‌کنه! زینب یکی از اون چهار تا دختری بود که ترم اول با این استاد درس داشتیم و استادمون سر کلاس هم به من می‌گفت خانم فلانی و هم به زینب. منو که بعدِ اون کلاس ندید، ولی 5 ساله زینبو به فامیلی من صدا می‌کنه و حس می‌کنم اگه بعد این همه سال خودمو ببینه نمی‌شناسه. چند روز پیش زینب بهم پیام داده که:



حاشیه:

می‌دونم می‌دونید و حتی می‌دونم دونستنش براتون مهم نیست، ولی اون دختره که سمت راستِ عکسِ از بالا دومی وایستاده و روسری‌ش سفیده منم، اون دختر در مرکز عکسِ اولی با روسری قرمز هم منم. اون مانتو سبزه با کفش سفید هم منم، اون ستاره هم اسمش شباهنگه و به واقع درخشان‌ترین ستاره‌ی آسمانِ شبه! و اونی که دورش دایره‌ی زرد کشیدم دکتر ف. هست. نمی‌دونم سِمَتش چیه الان؛ ولی روز فارغ‌التحصیلی مسئولمون بود.
و کماکان معتقدم یه هدر دارم شاه نداره. برای پیکسل پیکسل‌ش زحمت‌ها کشیدم که مپرس.


۲۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۸
شباهنگ

930- در پاسخ به یک چالش

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ

چند روز پیش، نگار، من و فاطمه و دلنیا رو به چالشِ بیانِ یکی از ویژگی‌هامون که ازش رنج می‌بریم و قول بدیم کنارش بذاریم دعوت کرد. (نگار و فاطمه و دلنیا هر سه دانش‌آموز هستن و دوستان مجازی بنده می‌باشند.)

این رفقای ما، از بدقولی و زود عصبانی شدن و اعتماد به نفس پایینشون نوشتن؛ ولی خب من این ویژگی‌ها رو ندارم و شاید اعتماد به نفسم موقع حرف زدن و ابراز وجود! بیشتر از حد نرمال هم باشه حتی! نه تنها بدقول نیستم، بلکه به شدت روی این موضوع حساسم و تا ته! پای حرفم و قولی که دادم می‌مونم. زود عصبانی نمیشم و کلاً عصبانی نمیشم و معمولاً وسط دعوا ملت رو به آرامش دعوت می‌کنم و در کل اگه یه ویژگی‌ای داشته باشم که آزارم بده، ترکش می‌کنم و ترکش کردم قبلاً و الان چیزی به ذهنم نمی‌رسه که قول بدم در موردش تجدید نظر کنم.

ولی...

آهان!

یادتونه قبلاً یه پست در مورد مزاحمای خیابونی (پست 163) و از اینکه ازشون می‌ترسم و نمی‌تونم جوابشونو بدم و نوشته بودم؟ 

خب من هنوزم ازشون می‌ترسم و هنوزم نمی‌تونم جوابشونو بدم. فلذا قول می‌دم از همین امروز در راستای افزایش اعتماد به نفسم در مواجهه با این قشر بی‌شعور قدم بردارم!


حاشیه:

ماه رمضون لواشک درست می‌کردیم و دلم نیومد اون موقع عکساشو نشونتون بدم :دی ولیکن در راستای درخواست‌های متعدد شما عزیزان، ذیلِ پستِ قاقالی‌لی! این عکسو آپلود می‌کنم براتون. ترشه :دی! آلوچه‌ی قرمزِ ترشِ ترشِ ترش! به روحم اعتقاد نداشتم هیچ وقت.



+ یه هدر دارم شاه نداره!
۳۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۰
شباهنگ

اُسکارِ شاخ‌ترین خوابی که دیدم رو تقدیم می‌کنم به خوابِ دیشبم که:

توی مسجد با جمعی از مریدان داشتیم نماز جماعت به امامتِ نمی‌دونم کی می‌خوندیم و یهو بانگِ دور باش و کور باش برخاست و اعلام کردن که محمدرضا شاه، شاهِ شاهان، قبله‌ی عالم وارد می‌شود و ملت نمازشونو قطع کردن و برگشتن سمت شاهنشاه! و تعظیم‌ها نمودندی ولیکن بنده همچنان به نمازم ادامه دادم و اضطراب و استرس بر حاضرین مستولی شده بود که الان اعلی‌حضرت همایونی دستور میده سر از تنم جدا کنن. نمازم تموم که شد، قبله‌ی عالم که یه همچین لباسی تنش بود: [عکستحت تاثیر قرار گرفت و اومد سمت من و حرکتمو لایک کرد و گفت احسنت و بعدشم از جیبش یه انگشتر عقیق! درآورد داد دستم و فضا فضای ملکوتی بود و چنان که گویی بلانسبت دارم از رهبری چفیه می‌گیرم مثلا. ولیکن انگشتره رو نگرفتم و گفتم من انگشتر دوست ندارم و یه چیز دیگه بده. لوکیشنِ مسجد عوض شد و به ناگاه خود را در فرهنگستان یافتم و اعلی‌حضرت اومده بودن بازدید و دانشجوها یکی یکی می‌رفتن ایشون ببیندشون و من مانتوی قرمز تنم بود و در عالم واقعیت من هیچ وقت مانتویی به این رنگ نداشتم و پشت در منتظر اذن دخول بودم و داشتم فکر می‌کردم کاش با روسری قرمزم ستش می‌کردم و اذن دخول یافتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام وقتی داشتم می‌نشستم متوجه شدم ساپورت پوشیدم و خب من بیرون ساپورت نمی‌پوشم و تو خونه می‌پوشم و اون ساپورته برام حکم شلوارِ خونه رو داشت و از شاهنشاه خواستم اجازه‌ی مرخصی بده برم یه چیز دیگه بپوشم برگردم و عجیب آنکه کمد لباسم پشت در بود و از رو ساپورته شلوار سفیدمو پوشیدم و خب موقعیتشو نداشتم عوض کنم و فقط می‌تونستم از روش یه چیز دیگه بپوشم. برگشتم و یه سری دیالوگ در راستای امور مملکت‌داری بینمون رد و بدل شد که تف به این حافظه! هیچ کدوم یادم نیست.

۳۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۸
شباهنگ

928- راستی! آرزو کنمت، برآورده شدن بلدی؟

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۲ ق.ظ


خرده‌گفتمان‌های دیشب:

پسرخاله (پسرخاله‌ی باباست البته): نسرین منیم کفیم؟ (نسرین، احوالِ من؟ (حال خودشو از من می‌پرسه؛ ینی انتظار داره من احوالپرسی کنم))

من: [لبخند می‌زنم]

عمه (که بهش می‌گم عمه‌جون): برو بشین پیش دخترا! چیه یه گوشه نشستی زل زدی به آسمون!

بیتا: خسته است دخترخاله؛ ولش کن

دخترخاله (دخترخاله‌ی باباست به واقع! و مامانِ بیتا): چیزی شده؟

پسرخاله: منیم کفیم؟

امید: نسرین در میان جمع و دلش جای دیگر است

من [تو دلم البته!]: شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر! (ادامه‌ی همون مصرعه؛ از سعدی)

بابا بلند میشه چراغ قوه رو بذاره روی درخت

من: بابا یکم ببرش عقب‌تر

امید: عه! این حرف زد!!! حرف زد!!! این بچه حرف زدن هم بلده!!! گفت بابا یه کم ببرش عقب‌تر!

مامان: سردته؟

مامانِ اَسما (زنِ پسرخاله): نسرین بیا اینو بنداز رو شونه‌ت

من: ممنون

امید: عه!!! بازم حرف زد... گفت "ممنون"!

ایلیا: نسین (رِیِ نسرینو رو بلد نیست تلفظ کنه!) سردته؟ بیا بغلت کنم گرم شی [و منو محکم بغل کرد]

ایلیا: یه بوس میدی؟

من: !!!

۵۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۷:۵۲
شباهنگ

927- بیست سال بعد، همین فرداست

چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ق.ظ

نشسته بودم پای برنامه‌ی دورهمی مهران مدیری. کامبیز دیرباز نگرانِ آینده و بیست سال بعدِ دختر دو ساله‌ش بود و مدیری بهش گفت بیست سال بعد همین فرداست.

یاد دوره‌ی کارشناسی‌م افتادم. برای یکی از درسام یه تی‌ای داشتیم که تمرینا رو برامون حل می‌کرد. یه بار بهش گفتیم چند تا نمونه سوال امتحانی هم برامون حل کنه و گفت بمونه جلسه بعد و جلسه بعد یادش رفته بود بیاره. گفت از وقتی میرم سر کار سرم شلوغ شده و یادم رفته و من اون لحظه داشتم فکر می‌کردم اووووووووووووو سر کار! کی بشه که منم برم سر کار.

بچه که بودم، به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم تا صد بشمره و یاد بگیرم و وقتی فهمیدم بیشتر از صد رو هم میشه شمرد و وقتی تا هزار رو برام شمردن با خودم گفتم اوووووووووووو هزار! کی بشه که منم تا هزار شمردنو یاد بگیرم.

یاد گرفتم. الان هم بلدم تا هزار بشمرم و هم سر کار میرم. 
این روزا دیگه نمیگم کِی بشه که چی بشه. 
بیست سال بعد همین فرداست.

انگار همین دیروز بود که اومدم پست گذاشتم که کنکور دارم. اون روز من کنکور داشتم و امروز شما!

1. یادی از گذشته‌ها: تیرماه 89 سفری تا تهِ تنهایی محض deathofstars.blogfa.com/post/22
2. این پست، 22 امین پست فصل یک بود و این نشون میده من دوران مدرسه، زیاد فعال نبودم.
3. اون موقع به کامنتا جواب نمی‌دادم و هویجوری برای خودشون تایید می‌شدن.
4. برای تحقیق میدانی یکی از درسام که دو سه هفته دیگه باید به استادم تحویل بدم، به جملاتی نیاز داشتم که کد میکسینگ! (Code mixing) و تداخل (Interference) دارن. ینی ورود عناصر آوایی (تلفظی)، صرفی، نحوی و معنایی از زبانی به زبان دیگر. روی زبان‌های تخصصی مهندسی و پزشکی تحقیق می‌کردم و وبلاگ چند نفر از دوستانِ دکتر یا مهندس که نوشته‌هاشون این خاصیت رو داشت رو با اطلاع و اجازه‌ی خودشون انتخاب کردم. نشستم آرشیوشونو می‌خونم و به این فکر می‌کنم که چه خوبه که ما لحظه‌هامونو ثبت می‌کنیم. یه سریا اون موقع مجرد بودن و حالا دارن مامان / بابا میشن.
5. عادت داشتم هر چند وقت یه بار پستای گذشته رو رمز بذارم که آدمای جدید با شخصیت جدیدم زندگی کنن! تصمیم گرفتم سر فرصت که به واقع نمی‌دونم دقیقاً کِی! رمزشونو بردارم و پستایی که بلاگفا حذف کرده رو یکی یکی به تاریخ همون موقع، بدون ویرایش ظاهری و حتی محتوایی منتشر کنم که بمونه برای بعد.
6. اینا به کنار؛ یکی نیست بگه چرا انقدر لفظِ قلم پست می‌ذاشتی! :)))))
7. می‌خواستم کامنتای این پستو ببندم؛ نمی‌بندم. ولی خواهش می‌کنم کمی با احتیاط کامنت بذارید. شباهنگ از اینکه ازش در مورد گذشته سوال بشه و از گذشته حرف بزنه غمگین میشه و به بیانی دیگر به هم می‌ریزه.
8. اون چیزایی که گفته بودم روی سنگ قبر آن بانو بنویسید رو بی‌خیال شید و اینو بنویسید:
بنویسید
چقدر زندگی سخت بود مامان
چهره‌اش پر از اخم بود مامان
گفتی دنیا پُر شیرینیه
مزه‌اش چقدر تلخ بود مامان
هر روز  یکی بود یکی نبود
یکی عاشق بود اون یکی نبود
چه خبر از این گنبد کبود
مامان… کاشکی تاریکی نبود…

۳۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۶
شباهنگ

یک نظر بر یار کردم، یار نالیدن گرفت

یک نظر بر ابر کردم، ابر باریدن گرفت

یک نظر بر باد کردم، باد رقصیدن گرفت

یک نظر بر کوه کردم، کوه لرزیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم، خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند، آنکه یار از من گرفت

رنگ زردم را ببین، برگ ِ خزان را یاد کن

با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن

مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده‌ام در دام ِ عشق

یا بکش، یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن

ابر اگر از قبله خیزد، سخت باران می‌شود

شاه اگر عادل نباشد، مُلک ویران می‌شود

یک نصیحت با تو دارم، تو به کس ظاهر مکن

خانه‌یِ نزدیک دریا زود ویران می‌شود

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می‌زند

دم به دم آتش به جان مستمندان می‌زند

طاقت هجران ندارد، قلب پاکش نازکست 

گه به آب و گه به آتش، گه به سندان می‌زند


پ.ن1: بیت هشتم آرایه‌ی ایهام دارد :دی

پ.ن2: عاشق بیت پنجمم به واقع

پ.ن3: بشنویم: Hamed_Behdad_Majnoon.mp3

۲۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
شباهنگ

925- مجهز به سیستم قفل ضدسرقت

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ

1. برای همینه که اجازه نمی‌دم بچه‌ی فامیل وارد اتاقم بشه.

2. آقا من پارسال تا حالا مِن حیث المجموع! ده وعده برنجم نخوردم! قوتِ غالبم ایناست. اون وقت زکات فطریه‌مو برمی‌دارن بر اساس قیمت برنج حساب می‌کنن :|

3. دیروز ابویِ گرام به قاقالی‌لیام شبیخون زد و دو فقره از شکلاتامو به تاراج برد :( مالِ مظلوم خوردن نداره پدر، بیار بذار سرِ جاش (آیکون بغض)

4. الانور قاقالی‌لیاشو میذاره زیرِ تختش، مسترنیما هم میذاره تو داشبورد ماشینش. شما چی؟ شما کجا مخفی‌شون می‌کنید؟ :دی



5. قبلاً عرض کرده بودم خونه‌مون دیواراش صورتیه؛ الانم عرض می‌کنم اتاقم دیواراش آبیه. کماکان خب که چی!

۷۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۶
شباهنگ

924- دارِ مکافات

يكشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

اون شب که خونه‌ی دخترخاله بودم و لپ‌تاپم همرام نبود، حدودای دوازده شب دخترخاله گفت بریم لپ‌تاپتو بیاریم که صبح برنگردی و یه چند روز بمونی. از خونه‌ی دخترخاله‌اینا تا ولنجک نیم ساعت راه بود و مسیرو بلد بودم. به نگهبان اونجا گفتم تا یک می‌رسیم که لپ‌تاپمو ببرم و درو باز کنه برام. چند دیقه یه یک مونده بود و دیگه رسیده بودیم و سر یه دوراهی، اشتباهی به جای اینکه بپیچیم دست راست، نپیچیدیم و همون لحظه من چشامو بستم و گفتم آخ :|

نه میشد برگشت، نه میشد وایستاد، نه میشد دور زد و افتادیم اتوبان چمران و بعدشم یادگار امام. اشتباهمون از سرِ نشناختن مسیر نبود و واقعاً یه اشتباه در حد حواسپرتی بود که خب همون لحظه هم متوجه شدیم. ولی دقیقاً بیست دیقه طول کشید تا برسیم به یه جایی که دور بزنیم و بعد چهل دیقه رسیدیم این ورِ همون دو راهی و یه چند صد متری هم باید برمی‌گشتیم و دور می‌زدیم که برسیم اون ور خیابون. حدودای دو رسیدیم و کلی از نگهبانه خجالت کشیدم و تا برم بالا لپ‌تاپمو بردارم، شوهر دخترخاله قضیه رو براش توضیح داده بود.

امروز صبح یه فایل جدید هشتصد صفحه‌ای رو شروع کردم برای ویرایش. بر اساس پروتکل، فایل متنی نباید الف با همزه داشته باشه. همه‌ی الف‌های با همزه رو فایند کردم و به جاش الف ساده ریپلیس کردم. این جوری نیازی نبود هر بار تأکید و تأثیر می‌بینم به تاکید و تاثیر تبدیلش کنم و به خیال خودم چه قدر کارام جلو افتاده بود با این ریپلیسه.

تا ظهر نشستم ویرایش کردم و چیزی که برام عجیب بود این بود که هیچ آی با کلاهی توی متن نمی‌دیدم و مجبور بودم خودم الفِ کلمه‌هایی مثل آمدن و آوردن رو به آ تبدیل کنم و خب این طبیعی نبود. قبلاً یه چند تا چکیده به پستم خورده بود که نویسنده‌هاشون اصلاً از آ استفاده نکرده بودن و همه رو الف نوشته بودن، ولی یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی این هشتصد تا چکیده‌ای بود که کلاً آ نداشت.

صدام می‌کردن برای ناهار. فایلو سیو کردم و بستم و قبلِ رفتن یه فکری به ذهنم خطور کرد! یه فایل دیگه باز کردم و همه‌ی الف‌های با همزه رو به الف ساده تبدیل کردم و دیدم بعله! با این فایند و ریپلیس، علاوه بر همزه‌ها، آ های با کلاهم به الف ساده تبدیل شد و خب من فایل هشتصد صفحه‌ایمو سیو کرده بودم و بسته بودم و دیگه راهی برای جبران نبود. نه کنترل z و نه بک‌آپ! و من یه فایل بدون آی با کلاه داشتم که به واقع به هیچ دردی نمی‌خورد و باید می‌ریختمش تو سطل آشغال و دوباره شروع می‌کردم به ویرایش.

از فایل بدون ویرایشِ صبح، رو فلشم بک‌آپ داشتم و شانس آوردم چند ساعت بیشتر روی متن کار نکرده بودم. ینی اگه بعدِ چند هفته می‌فهمیدم چی کار کردم، روا بود که لپ‌تاپو رو سرم خرد و خاک شیر کنم؛ ولی خب همه‌ی این چند ساعتی که از صبح برای ویرایش صرف کرده بودم دود شد رفت هوا!

بعضی وقتا اشتباهامون خیلی بی‌اهمیت و کوچیکه؛ ولی برای جبرانش هزینه‌ی بزرگتر و بیشتری نسبت به ابعدادِ اشتباه می‌دیم. هزینه‌ای به اندازه‌ی یه ساعت، یه روز، یه ماه، یه سال و حتی یه عمر... اشتباهات کوچیک، تاوان‌های بزرگ...

می‌دونم خوندید این پستو، ولی دوباره بخونید: nebula.blog.ir/post/89 مکافات ینی پاداش و جزا. حواسمون به کوچکترین و بی‌اهمیت‌ترین و خردل‌ترین! کارامون هم باشه. یه وقتایی فرصت برگشتن و دور زدن نداریم و فقط باید افسوس بخوریم.

موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۴
شباهنگ