شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۴۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

848- با اِل‌هام

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ق.ظ


یکی باید باشه که آدم بی‌رودروایسی بهش بگه تو که قراره برای تولدم یه چیزی بخری؛ بیا و این کتابو برام بخر. اسمشم عمداً تو عنوان پست با نیم‌فاصله نوشتم؛ چون نیم‌فاصله رو اولین بار الهام یادم داده.

اگه این داستانِ سیستان رو بخونم، اولین کتابی خواهد بود که از امیرخانی خوندم؛ و از اونجایی که حسِ هم‌مدرسه‌ای بودن و هم‌دانشگاهی بودن نسبت بهش دارم، دوستش دارم و این کتابو سه چهار ماه پیش، بنده خدای شماره1 بهم معرفی کرد.

عکاسِ عکس نخست، نگاره و تو اتوبوس نشستیم و الهام هم سمت راستم نشسته و داریم می‌ریم دانشگاه سابق. هر سه مونم از دانشگاه سابق فارغ از تحصیل شدیم؛ ولی مترصّدِ فرصتی هستیم که هی بریم اونجا و انرژی مثبت بگیریم و برگردیم.

عکاسِ تصویر ذیل! منم و الهام روبه‌روم نشسته و دوستامم لنگه‌ی خودمن و حاضرن برنجِ خالی بخورن ولی خورشتی که دوست ندارنو نخورن و اونجا طبقه‌ی دوم سلفِ دانشگاه سابقه. منم که هیچ وقت با برنج حال نمی‌کنم و اون سالادِ چهار فصل مال منه.


۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۰۸
شباهنگ

847- پارک جمشیدیه

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ب.ظ

از راست: لادن، نرگس، نسرین، مریم، نگار


این دو هفته‌ای که گذشت، خاطره‌انگیزترین و پرخاطره‌ترین و شیرین‌ترین روزهای دوره‌ی دانشجوییم بود؛

و با تقریب خوبی، هیچ روزی نبوده که صبح تا شبش بیرون نبوده باشم.

اون چادر مشکیه هست رو نرده؛ 

خب؟ 

اون مال منه!

امروز صبح، صبونه، پارک جمشیدیه:


۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۶
شباهنگ

846- حتی حدادم دعوت کرده بودن

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۷ ق.ظ

همه‌اش حواسم به دوربینا و عکاسا و فیلم‌بردارا بود و 

مدام سرمو می‌چرخوندم این ور و اون ور که تو عکسا نباشم؛ 

الان داشتم سایتا رو چک می‌کردم عکسای مراسمو ببینم و دیدم یکی از دوربینا شکارم کرده!

ولی خدا رو شکر، خوب فوکوس نکرده! :دی


جشن پنجاهمین سال تأسیس دانشگاه سابق


جوابِ سوالات احتمالی: 

اون روسری آبیه منم، هوا گرم بود، چادرمو انداخته بودم رو شونه‌ام.

سمت چپ، اولی، استاد زبان تخصصی بچه‌های مهندسی صنایع‌ه.

ترم بعد، با از سمت چپ هشتمی یه درسی دارم که خاطراتشو رمزدار خواهم نوشت و تصریح می‌کنم که رمز پستا رو به خاموشان نخواهم داد! از هم‌اکنون روشن شوید... مرسی، اَه :دی

۳۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۷
شباهنگ

845- شصت جلد می‌گم، شصت جلد می‌شنوی

چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ق.ظ

هفته‌ی دیگه کلاسام تموم میشه و احتمالاً برای همیشه از این خوابگاه میرم. همین یه سالی هم که اینجا بودم مهمونِ خوابگاهِ شهید بهشتی بودم و معلوم نیست سال بعد چی پیش میاد و دانشگاهِ خودمون خوابگاه میده یا نه. تیرماه برای امتحانای پایانترمم هم که برگردم باید برم هتلی، مسافرخونه‌ای، پارکی جایی :دی (البته فرهنگستان یه مهمونخونه داره که مهمونای خارجی‌ش که میان، میرن اونجا؛ از آهنگر دادگر! نامه گرفتم تیرماه برم اونجا.)

سر صبی، پتو و ملافه و روبالشی و روتختی و روانداز و زیرانداز و روفرشی و زیرفرشی و سجاده مو (تف به ریا :دی) بردم انداختم تو لباسشویی و شروع کردم به جمع و جور کردن کتابام که بچینم تو چمدون و قبل از خودم بفرستمشون خونه.

پنجاه جلد کتاب، که بعضیاشون ششصد هفتصد صفحه‌ای بودنو چیدم تو چمدون و با خودم فکر می‌کردم ینی من این همه کتاب داشتم و خبر نداشتم؟ تازه اینا فقط کتابن و جزوه نیستن و تازه اینا همه‌شون مربوط به ارشدن و تو همین شش هفت ماه گذشته خریدمشون یا گرفتمشون!

خم شدم زیر تختمو چک کنم چیزی جا نمونده باشه و دیدم یا قمر بنی‌هاشم!!! ده دوازده جلد مصوبات هنوز زیر تخته و ینی آه از نهادم بلند شدااااااااااااااااااا! (این کتابا منظورمه)

الان سه تن مردِ جنگاور هم نمی‌تونن این چمدون محتوی 60 جلد کتابو تکون بدن! اون وقت منِ زار و نحیفِ 44 کیلویی، موندم سه طبقه بدون آسانسورو چه جوری ببرمشون پایین...

عکس کتابایی که امسال و پارسال از نمایشگاه کتاب گرفته بودمو نشونتون دادم؛ اینم کتابای پیارسال نه، پسون پیارساله. فکر کنم پیارسال نرفتم نمایشگاه (این عکسو قبلاً تو خونه‌مون گرفتم و عکسِ دیگه‌ای ندارم الان؛ وگرنه خودم می‌دونم عکسه یه کم چیپ و ضایع است :دی)



امروز تولد 50 سالگی شریفه و کم کم حاضر شم برم تو جشن تولدش حضور به عمل برسونم؛ اینترنتم هم که اونجا ایشالا قطع نشده هنوز و اینا اصن نمی‌خوان بپذیرن من از اونجا رفتم و فارغ‌التحصیل شدم و نتمو قطع کنن و 
حالا من چی بپوشم؟!!!

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۲
شباهنگ

+ نسرین؟ بریم کافی‌شاپ؟

- همممم... با کمال میل! ولی دلم یه چیز خنک می‌خواد؛ یه چیزی مثل آب هویج، ینی دقیقاً خودِ آب هویج

+ نسرین؟ تو شعر می‌خونی؟ می‌خوام برای تولدت کتابای شوهرمو بهت بدم، شعر دوست داری؟


* عنوان از شوهرش!

۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۸
شباهنگ

843- هرگز از یادم نرفتی

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

خاطراتت همچو باران، در هوای نوبهاران

می‌رهاند جسم و جانم، از طلسم هر زمستان

خاطراتت چون نسیمی، در عبور از لاله‌زاران

می‌نوازد دست امید، تا جدا سازد غم از جان

روز اول که نگاهم، با نگاه تو گره خورد

غصه و غم، ترس و وحشت، در فضای سینه پژمرد

پای در کویت نهادم، تو مرا در برگرفتی

در تمام لحظه‌هایم

هرگز از یادم نرفتی

هرگز از یادم نرفتی



فایل اصلی، 5 دقیقه است (647 مِگ!)، حجم و کیفیتشو کم کردم و شد این:

s6.picofile.com/file/8251677242/New_95_2_24.avi.html

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۰
شباهنگ

842- زادروزم بسی بسیار خجسته و فرخنده باد + عکس

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

با سلام و عرض ادب و احترام؛

صبح دل‌انگیز بهاری‌تون به خیر و شادی!

از اونجایی که بنده صبح حدودای 11 پا به عرصه‌ی وجود نهادم (و به قولِ مادربزرگ مرحومم چون قبل از ظهر به دنیا اومدم، دستم سَبُکه و خب دقیقاً نمی‌دونم این سنگینی و سبکی به چه کارم میاد،) پست تولدمو الان می‌ذارم و ان‌شاء‌الله به حول و شاید هم هول! و قوه‌ی الهی شب میرم یه کیکم می‌گیرم و پستو مزین می‌کنم به تصویر کیک شکلاتی و به میمنت و مبارکی، کامنتارم که باز کردم و قربانت، فداااااااااات، ستاره بچینید تا من برم اسلایدامو درست کنم که فردا و ارائه‌هام از رگ گردن هم به من نزدیک‌ترن...

+ بیست و چهارسالگی، سلام!



عکاس: هم‌اتاقی شماره‌ی2

جوابِ سوال احتمالی‌تون: بله دستکش دستمه، نه چیزی نشده، لاک زده بودم برای همین دستکش دستم کردم.

۱۰۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۵
شباهنگ

یکی از چهار ارائه‌ام، اینه که یه مقاله‌ی جدید، ترجیحاً 2016 رو بخونم ببرم برای ملت تحلیل کنم؛
و چند روزه دارم روی یه مقاله‌ای کار می‌کنم و سعی می‌کنم بفهممش و یه سری لغاتش خدایی خیلی تخصصیه و دست و پا شکسته مفهوم اومده دستم، ولی خب تحلیل و تفسیرشو سپردمش به آقام ابالفضل!!! و از اونجایی که کی به کیه و کیه که گوش بده اصن! تصمیم گرفتم سخت نگیرم و سه‌شنبه برم یه مشت دری وری حاصلِ تاملات و مکاشفات درونی و ساخته‌های ذهنِ خودمو تحویل ملت بدم :دی



تا اینکه چشمم خورد به اسم استادمون که نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور، حرفاشو ارجاع داده به حرفای ایشون! و الان من دارم به این فکر می‌کنم که چه جوری برم صاف تو چشای استاد نگاه کنم و یه مشت اکاذیب تحویلش بدم؟ داغونمااااااااااااااااااا! اصن لهِ لِهَم!

+ بخوانید: sarapoem.persiangig.com/link7/zarb20.htm

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۰
شباهنگ

840- تا یادم نرفته اینم بگم که

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ب.ظ

پیروِ کامنت‌هایی مبنی بر چرایی و چگونگیِ کشف حجاب شیخ! والا دیروز قبل از جشن، من و چند تن از چادریان! عکسای جشن پارسال و پیارسال و پس پیارسال و پسان پیارسال و پسان پس پیارسال! رو از سایت دانشگاه چک کردیم ببینیم چادریا چی کار کردن تو مراسم و خب تو عکسای سال‌های قبل، چادری ندیدیم. :دی



سمت راستی منم. دیروز، روبه‌روی ساختمان ابن‌سینا. که تا دم در سالن جشن با چادر بودم؛ همون شکلی که تو عکسه و تو سالن چادرمو گذاشتم تو کیفم و کلاهو گذاشتم رو سرم و جشن که تموم شد، اومدم بیرون و کلاهو درآوردم و چادرمو پوشیدم که خب عکس‌های مربوطه رو تو پست قبلی دیدید.

سمت چپیا دوستامن، جلوی دانشکده، که چندتاشون اون روز اصن چادر نپوشیده بودن و بدون چادر اومده بودن دانشگاه و سه چهارتاشونم که لباس رو از زیر چادر پوشیدن.

یه چیزی هم داخل پرانتز بگم، اونم این که، هفته‌ی پیش وقتی یه پستی از زبان تورنادو نوشتم، حدس می‌زدم چه فیدبکی قراره دریافت کنم و البته خودمو آماده کرده بودم برای شنیدن این حرفا که از سرِ خیرخواهیِ مخاطبه و هدایتِ من به صراط مستقیم. ولی خب ترجیح می‌دادم اون کلمه‌ای که با رنگ قرمز، تایپش کرده بودم هم دیده بشه که نشد.

و از این که کلاً حواستون به لغزش‌های احتمالی شیخ‌تون هست بی‌نهایت سپاس‌گزارم! :دی

۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۵
شباهنگ

من آنم که گل دستشه:

از طرفِ نگار و نرگس و مریم و زهرا، دانشگاه، تالار1، ساختمان ابن سینا

و این دو دانشجویی که هم دانشجو اَن هم بابا! :دی و برای وضوح بهتر و بیشتر، از پرده‌ی نمایش عکس گرفتم


از اونجایی که هفته‌ی بعد 4 تا ارائه دارم، باقیِ حرفام بقایِ عمر شما :)

www.mashreghnews.ir

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۱
شباهنگ

آموزش نماز برای کودک رو برای کودکم گرفتم :دی
4 تا کتاب کامپیوتری از انتشارات دانشگاه سابق، برای داییِ کودکم به مناسبت تولدش (البته با 60 روز تاخیر :دی)
10 تا کتابم برای خودم که دو تاشو استاد شماره 6 نوشته و دو تاشو استاد شماره 11 و پنج تا مجموعه غزل از امید صباغ نو؛ تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، روایت سه تم، جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد، خود/زنی!، مهرابان (برگشتنی، این مهرآبان رو تو مترو خوندم :دی) و وُرد فورمیشن و یه چند تا کتابم سپردم ملت واسه تولدم بخرن :دی
این 4 تا رو هم از نمایشگاه پارسال گرفته بودم
باقیِ حرفام بقای عمرِ شما!
موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۰
شباهنگ

دو روزه جلساتو فشرده کردیم که تا ماه رمضمون کلاسامون تموم شه و خدا به سر شاهده دیروز از 8 صبح تا عصر بدون تایم استراحت سر کلاس بودم! تایم استراحت نداشتیم، ناهار پیشکش!!! ینی فکر کن استاد بعدی وایمیستاد دم در که استاد فعلی بره و بیاد تو!!! با این شرایط، برگشتنی (برگشتنی قید زمانه، ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم) در اوج خستگی، سبزی گرفتم و آوردم نشستم پاکشون کردم و یه قابلمه (ابعاد قابلمه رو می‌تونید توی تصویر ذیل! ببینید) آش درست کردم و یه کم از سبزیا رو نگه داشتم هویجوری با نون و پنیر بخورم و با اسفناجام بورانی اسفناج درست کردم و من تا حالا نه بورانی اسفناج دیده بودم و نه خورده بودم. انگشت شست دست راستم هم به صورت ضربدری بریدم.



امروز خونه مهمون داشتیم؛ با تلگرام ویس فرستادم برای مهمونا که هر کدومتون یکی یه بیست تومن به مناسبت تولدم کارت به کارت کنید!

الان اسمس اومد بیست تومن به کارتم پول واریز شده :)))))

من و این همه خوشبختی محاله!

کلی حرف دارمااااااااااااا! ولی خب خیلی کار دارم به خدا!

شاید چند روز نتونم پست بذارم (به این دلیل)

باقی حرفام بقای عمر شما.

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۱۷
شباهنگ

836- می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ب.ظ
الان سر کلاسم، ردیف اول، تو حلق استاد :دی
صبح یه کم دیر رسیدم و دم در، گوشی و هندزفریو انداختم تو کیفم و اومدم تو و کیفمو گذاشتم اولین صندلی ردیف اول و خودم با فاصله نشستم رو یه صندلی دیگه
یه نگاه به جزوه دوستم انداختم و موضوع اومد دستم و سریع سینک شدم با شرایط و
دیگه هم خودم سوال می‌پرسیدم و هم به سوالا جواب می‌دادم
چشمتون روز بد نبینه
استاد یه چند دیقه سکوت کرد که استراحت کنیم و دیدم از دووووووور یه صدایی میاد و متمرکز که شدم رو صدا، دیدم ای داد! صدا از تو کیف منه، ینی از تو هندزفریم
یارو داشت با شور و شعف می‌گفت:
دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم
می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم
دوست دارم همین جوری بگم برات می‌میرم
...
والا صبح داشتم سنتی گوش می‌دادم نه اینو
جز منم که هیشکی به این جفنگیات گوش نمیده
با بدبختی و به لطایف الحیل خودمو رسوندم به کیفم و عمق فاجعه اینجا بود که نه قطع میشد نه صداش کم می‌شد و
تویی یک دونه ی سرزمین قلب تنهام
تو همون هستی که بودی توی آرزوهام
وقتی چشماتو می‌بینم دل من می‌لرزه
 ...
ینی قلبم اومد تو دهنم تا تونستم خاموشش کنم
الان با گوشی ام، نمی‌تونم لینک آهنگو بدم
ولی لینک آهنگ "خانومم" تو پیوندای روزانه ام هست.
و من الله توفیق...

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۹
شباهنگ

835- خدا رو شکر من تو قبیله‌ی تاکانو به دنیا نیومدم

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

موقع امتحانا و ارائه‌هام یکی تو سر خودم می‌زنم یکی تو سر کتابام.

بدخلق میشم و دنبال بهونه می‌گردم برای گریه کردن و دوست دارم همه چیو رها کنم و 

فرار کنم و سر به کوه و بیابون بذارم رسماً.

به جای یبوست فکری، استفراغ ذهنی می‌گیرم و بیشتر پست می‌ذارم 

و البته کمتر حرف می‌زنم.


امروز از صبح نشستم پای ترجمه‌ی مقاله‌هایی که باید ارائه بدم

این appeare شدن فلان کتاب رو هر جا می‌دیدم نمی‌دونستم چی ترجمه کنم

به نظر رسیدن و ظاهر شدنه معنیش ولی منتشر شدن معنی کردم

مثلاً فلان کتاب فلان سال منتشر شد

الان یه جا دیدم نوشته فلان کتاب publish و appeare شد و دیگه اینجا هر دوشون معنی انتشار نمی‌دن

یهو برای appeare رونمایی شدن به ذهنم رسید


دیشب پای لپ تاپِ روشن خوابم برد و دیگه نای خاموش کردنشو نداشتم

هم‌اتاقیام خاموشش کردن و صبح بهشون گفتم این چند روز بیش از پیش هوامو داشته باشن و

حواسشون به غذاهایی که میذارم رو گاز و کتری آب و اینا باشه

خودم حواسِ درست و درمونی ندارم

امشبم پام خورد زدم قندونِ نسیمو شکستم

آخه جای قندون رو زمینه؟!!!


دیروز حاج‌آقای نمازخونه در مورد انجام کارای مستحب می‌گفت

می‌گفت لازم نیست هر مستحبی رو هر کسی و همیشه انجام بده

مثلاً یه ذره نمک خوردن قبل غذا مستحبه؛ ولی نه برای کسی که فشارش بالاس

امشبم داشت در مورد خواستگاری کردنِ دختر از پسر صحبت می‌کرد

والا به خدا کسی چیزی نپرسید!

یهویی خودش گفت

می‌گفت نه تنها اشکالی نداره، بلکه روال اسلامیش همینه

ولی اصول خاص خودشو داره این کار

فردا قراره اصولشو بگه و یاد که گرفتم میام تو یه پست مخصوص بانوان یادتون میدم :دی


امشب یه کم دیر اومد و بچه‌ها گفتن فردا شب باید به تلافی تاخیر امشب، با بستنی بیاید

این همه سوژه تو اون نمازخونه بود و من خبر نداشتم؟

افسوس...

کاش زودتر هدایت می‌شدم


استادمون می‌گه یه قبیله هست، یادم نیست قاره امریکا بود یا افریقا

اینا با هم‌زبانشون ازدواج نمی‌کنن، 

ینی حرامه!

ینی هم‌زباناشونو محرم می‌دونن و 

مثل ما که با برادرامون ازدواج نمی‌کنیم، اینام هم‌زباناشونو مثل برادرشون می‌دونن و

موقع ازدواج میرن از یه قبیله‌ی دیگه دختر می‌گیرن میارن

حالا نمی‌دونم بچه‌هاشون زبون مادرو یاد می‌گیرن یا پدر

ولی بچه‌هاشونم وقتی بزرگ شدن نمی‌تونن برن با قبیله‌ی پدر و مادرشون وصلت کنن

می‌تونه توطئه‌ی آقایون اون قبیله باشه واسه اینکه از پر حرفی خانوماشون در امان باشن


داشتم فکر می‌کردم اینا وقتی ازدواج می‌کنن و زبون همدیگه حالیشون نیست، 

اون اوایل زندگی چه جوری زندگی می‌کنن؟

خب من یه کم استعداد یادگیری زبانیم ضعیفه؛ 

خب اگه منم از این قبیله بودم، خب چه جوری با مراد حرف می‌زدم؟

خب من کلی حرف دارم برای گفتن خب...

بعد مثلاً اگه غذا رو حاضر کردم چه جوری بگم بیاد غذا بخوریم؟ 

بکوبم رو میز؟ برم دستشو بگیرم بیارم سر میز؟ داد بزنم؟ شکلک درارم؟ خب چی کار کنم؟


میگماااااااا

خرقه پوشیّ من از غایت دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
شباهنگ

834- بیز دییَن اولماسین

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۴۹ ب.ظ

قبلاً معنیِ عبارتی که برای عنوان نوشتمو یادتون دادم. آلاّه دییَن اُلسون بیز دییَن اُلماسین یه عبارت ترکی‌ه، معادل با ان‌شاء الله. یعنی چیزی که خدا میگه بشه، بشه و چیزی که ما میگیم بشه، نشه. و اون چیزی که عنوانِ این پست نوشتم ینی "چیزی که ما می‌گیم بشه، نشه".

داشتم تو ایمیلا و چتای سه چهار سال پیش دنبال یه چیزی می‌گشتم و در حین این کند و کاو و گشتن‌ها، چشمم خورد به قسمتی از یه دیالوگی که ربطی به این چیزی که می‌گشتم نداشت. یه دیالوگ با یه دوست، سه سال پیش.



آینده همیشه یه جور ناجوری سورپرایزم کرده 
برای همین ازش می‌ترسم... 
هیچ وقت اونی نشد که انتظارشو داشتم و اونی نشدم که انتظارشو داشتم و عجیب‌تر اینکه، الان همونیه که انتظارشو نداشتم! (این پستِ بلاگفام یادتونه؟ پاراگرافای اولش منظورمه اون آخراشو نخونید)
خلاصه این زندگی، نشد اونی که می‌خواستم و شد اونی که نمی‌خواستم
ولی همیشه راضی بودم از انتخابِ خدا! 
همیشه بهترین‌ها رو داد و منو برد گذاشت تو یه مسیری که "بهترین" بود.
دارم به خدایی فکر می‌کنم که مَنْ یُعْطی مَنْ سَئَلَهُ و مَنْ یُعْطی مَنْ لَمْ یَسْئَلْه هست، خدایی که عطا می‌کند به هر که بخواهد و عطا می‌کند به هر که نخواهد...
شاید "رِضاً بِرِِضِاکَ" که میگن همینه
موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۹
شباهنگ

بهشت زهرا، بهشت رضوان، وادی رحمت، بهشت رضا یا حالا هر اسمی که روی قبرستوناتون گذاشتید و همین طور بیمارستانا؛ بخش سرطان، بخش سوختگی و حتی سردخونه و؛

این جور جاها حالِ خوب آدمو یه جور ناجوری بد می‌کنه.

یه وقتایی دیدنِ پدر و پسری که با یه چمدون، جلوی بیمارستان، سوار میشن به مقصد ترمینال آزادی، 
یه وقتایی دیدنِ یه همچین صحنه‌ای تو اتوبوس هم حالتو همون جور ناجور، بد می‌کنه و 
ازشون یواشکی عکس می‌گیری که نگهداری و هر وقت حالت خوب بود و خوش حال بودی، اون موقع عکسه رو بگیری دستت و دوباره برگردی تو اون اتوبوس بشینی و به موهای نداشته‌ی پسربچه فکر کنی و به اینکه الان که من می‌خندم یکی داره درد می‌کشه لابد و با خودت تکرار کنی تو کز محنت دیگران بی غمی...



دیروز وقتی خیره شده بودم به آخرین ذرتِ تهِ لیوانم، بهش گفتم ما بیشتر از سهممون داریم درد می‌کشیم، گفتم خیلیا خواسته و ناخواسته با حرفاشون و کاراشون، زخمِ کهنه‌مونو خراش میدن یا حتی نمک میشن و می‌پاشن رو دردامون.

گفت باز خوش به حال تو که به روز Judgment و یه دنیای دیگه اعتقاد داری و میری اونجا و اون روز یقه‌ی این آدمایی که اشکتو دراوردنو می‌گیری

هنوز نگاهم به اون یه دونه ذرت تهِ لیوانم بود و داشتم فکر می‌کردم امید نداشتنِ به فردا، امید نداشتنِ به یه قاضی و داورِ عادل، امید نداشتنِ به آرامشِ بعد از این همه سختی، دردش بیشتر از دردِ اون پسربچه نباشه، کمتر نیست.


* عنوان از حافظ

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۱۱
شباهنگ

832- تورنادو می‌نویسد:

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۴۹ ب.ظ

حدودای یک، خوابگاه رو به مقصد دانشگاه سابقم ترک کردم برای گرفتن لباس جشن فارغ‌التحصیلی.

از درِ آزادی تا طبقه‌ی آخر ساختمان ابن‌سینا رفتم و مسئول لباسا گفت برو از امور دانشجویی برگه بگیر.

ساختمان امور دانشجویی رو که کوبیده بودن و اصن همچین جایی نبود.

تا طبقه‌ی آخر تحصیلات تکمیلی رفتم و گفتن برو ساختمون کناری!

رفتم و برگه رو گرفتم و دوباره برگشتم ساختمان ابن سینا که لباسو بگیرم.

اون برگه رو می‌تونستن بذارن روی میز مسئولِ لباسا که هر کی برگه‌ی خودشو برداره و 

لباسشو تحویل بگیره

ولی خب تو این ممکلت هر کی باید به هر نحوی یه جوری نون دربیاره دیگه.

باید اشتغال‌زایی بشه!

مثلاً سه نفر بشینن تو اون قسمتی که قراره به ما برگه بدن.

اون سه نفر اون سه تا میزو گرفتن که سر ماه نونِ حلال! ببرن سر سفره‌شون خب.


برای تحقیق میدانی‌م روی اصطلاحات باید یکی دو ساعتی با نمونه‌هام حرف می‌زدم و

اصطلاحات مهندسی که ناخوداگاه تو دیالوگاشون استفاده می‌کردن رو یادداشت می‌کردم. 

با پرسشنامه مشکلم حل نمی‌شد.

یه چند ساعتی با نرگس و مریم و نگار بودم و یه چند تا کلمه دستگیرم شده بود

ولی خب کافی نبود

گره کارمو فقط ارشیا می‌تونست باز کنه

ارشیایی که وقتی حرف می‌زد، باید یه دیکشنری انگلیسی به فارسی می‌ذاشتی دم دستت که بفهمی چی میگه!


آخرین پیامی که با تلگرام براش فرستاده بودم، بعد از چند ماه هنوز seen نشده بود و 

حدس زدم درگیر کنکور ارشده.

صبر کردم تا جمعه و خدا رو شکر seen شدن بالاخره و

اسمس دادم که اگه وقت داره این هفته یه ساعت همو ببینیم و حرف بزنیم

کلاً یادم نمیاد تا حالا به کسی گفته باشم که بیا همو ببینیم و حرف بزنیم،

ولی خب باید حتماً حرف می‌زدیم و با چت نمیشد

قرارمون امروز، حوالی سه.


حدودای دو لباسارو تحویل گرفتم و برگشتم دانشکده و رفتم سالن مطالعه و

یه سجاده پهن کردم رو زمین و نمازمو خوندم و رفتم نشستم عرشه و 

اینترنت داشتم هنوز :)

مطهره رو دیدم

همسرشو دیدم

دوست داشتم مهدی و خانومشم ببینم و

اسمس دادم که اگه دانشگاهه یه جایی قرار بذاریم و خانومش دانشگاه نبود و خودش کلاس داشت.


تو عرشه نشسته بودم و منتظر 3 شدنِ ساعت

نگارو دیدم و کار داشت و یه سلام و احوالپرسی و رفت و 

علی‌اصغر!

از کنکورش پرسیدم و از حداد حرف زدیم و از مسابقه‌ی خوشبخت دلنشین


ارشیا به سرعت از کلاس اومد بیرون و رفت اتاق (دفتر) دکتر صاد و

با علی‌اصغر رفتیم همکف و منتظر موندیم کارش تموم شه و 

بیرون که اومد با خنده گفتم تو هنوز این فیلترو پاس نکردی؟!

از کنکورش پرسیدم و با این درصدایی که زده یحتمل رتبه زیر چهارو میاره

گفت تا حالا به سه نفر قولِ ناهار دادم و تو هم چهارمی و گفتم نه آقا من خط‌کشتو می‌خوام!

گفتم اگه رتبه‌ات خوب شد، اون یکی خطکشتم بده من


علی‌اصغر کار داشت و رفت و گفت اگه مهدیو دیدیم سلام برسونیم و با ارشیا رفتیم آیدا (بوفه)

طبق معمول نه صبونه خورده بود نه ناهار و لابد شبم نخوابیده بود

گفت چی می‌خوری و گفتم ذرت، ولی کوچیک

یه بزرگشو برای خودش گرفت و کوچیک برای من و 

صندلیای جلوی آیدا رو رنگ زده بودن و روش نوشته بودن رنگی نشوید

ننشستیم و نیم ساعت، به صورت ایستاده در مورد کنکور و تحقیق من حرف زدیم 

در ابتدای مکالمه‌مون گفتم که دارم روی اصطلاحات تخصصی که تو زندگی روزمره‌مون استفاده می‌کنیم

و فقط هم عده‌ی خاصی و نه همه استفاده می‌کنن، کار می‌کنم.

یهو سعید و دوستاش اومدن و 

اون با دوستای سعید و منم با سعید، نیم ساعت، بازم ایستاده، جلوی صندلیا حرف زدیم و 

موضوع بحث من و سعید، حداد بود.


سعید و دوستاش سه کلاس داشتن و سه و نیم بود و ما داشتیم حرف می‌زدیم کماکان!

سه و نیم رفتن و اسمس دادم مهدی و گفتم ما جلوی هایدا (بوفه‌ی کنار آیدا) نشستیم و 

کلاسش که تموم شد بیاد اونجا

دفترمو دادم دست ارشیا و گفتم همین جوری که حرف می‌زنی،

هر چی اصطلاح به ذهنت می‌رسه رو توش بنویس و

این وسط هی ملت رد می‌شدن و سلام می‌دادن و ارشیا می‌شناختتشون و من نه


یکی اومد ازش در مورد یه فیلمی سوال کنه و تا اینا داشتن حرف می‌زدن من رفتم آب طالبی‌ای هندونه‌ای چیزی بگیرم و مهدی اومد و البته باید می‌رفت سر کار و اومد که بره و خیلی‌های دیگه رو هم دیدیم که علی‌رغم دروس متعددی که باهاشون داشتم، ولی چون تاکنون دیالوگی باهم نداشتیم، من سلام ندادم بهشون و اینا فقط احوالپرسی کردن.

نزدیک پنج بود و یه مسیری رو برای برگشت انتخاب کردیم که هم به محل کار مهدی نزدیک باشه، هم به خونه‌ی ارشیا و هم به مترو که من برگردم خوابگاه.

هی می‌پرسیدیم چه خبر و هی سلامتی و هی چه خبر و هی سلامتی. مهدی گفت چی کار می‌کنی و گفتم حوزه ثبت نام کردم و ارشیا خندید و مهدی گفت همین جوریشم با ما با اکراه و به قدر ضرورت ارتباط داری؛ دیگه شیخ بشی چی میشی!

گفتم اون موقع شماره‌هاتونو از گوشیم پاک می‌کنم و دیگه نمی‌شناسمتون :دی

لباسا و کتابامو دادم دستش که از کیفم لواشک درارم و تاکید کردم خونگیه و گفت لواشکمو می‌برم با خانومم بخورم و گفتم پس صبر کن بیشتر بدم.


نمی‌خواستم در مورد امروز بنویسم؛ ینی قرار نبود بنویسم. ولی یه اتفاقی افتاد که مهدی گفت اینم سوژه برای وبلاگت و ارشیا گفت حتماً بنویس و لینکشو بده بخونم و منم بدون مقدمه نمی‌تونستم فقط اون اتفاق رو بنویسم. حالا اون اتفاق چی بود؟

وقتی رسیدیم نزدیک مترو و سر کوچه‌ای که محل کار مهدی بود، وایستادیم که مکالمات آخرو انجام بدیم و خدافظی کنیم و بریم پی کار خودمون

هوا گرم و آفتابی بود؛ با یه نمه باد! ینی اگه چادرمو سفت نمی‌چسبیدم باد می‌بردش و خب تا منتهاالیه روسری‌م جلو بود و چادرمم سفت گرفته بودم و حالا بماند که اخیراً ساق هم خریدم و اصن من انقدر خوبم که دومی ندارم.

یه خانومه که داشت از جلوی کوچه‌ی مذکور رد می‌شد یه کم نگامون کرد و جلوی اون دوتا اومد بهم گفت چادرت زیادی رفته بالا و مانتو و شلوارت معلومه. 
مانتو تنم بود و مانتومم مشکی بود و انقدرام چادرم بالا نبود! اصن بود که بود...

من که شوکه بودم، وسیله‌هامو دادم دست مهدی که درستش کنم و تا خودم اقدام کنم خانومه چادرمو کشید که خیر سرش درست کنه و خب از سرم افتاد!!!

البته روسری‌م کماکان رو سرم بود ولی خب خانوم محترم!!! به تو چه آخه؟!!!

بعد بی‌خیال هم نمی‌شد و می‌خواست دوباره درستش کنه و اگه جلوی ارشیا رو نمی‌گرفتیم فکر کنم می‌گرفت خانومه رو یه دست می‌زد :دی

خانومه رفت و مهدی عذرخواهی کرد از من و گفتم نه بابا تو چرا معذرت می‌خوای و هر سه تامون دونقطه با چند تا خط  صاف بودیم.

می‌خواستم به خانومه بگم چی فکر کردی؟ من خودم الان شیخم! حوزه ثبت نام کردم! هر چند هنوز نه آزمونشو دادم نه مصاحبه، ولی خب حوزه می‌دونی چیه؟ اصن می‌دونی این مهدی خودش شیخه؟ اصن همین ارشیا رو الان نبین! این مکبّر نمازجماعتای مدرسه‌شون بود خیر سرش!

ولی خب اینا رو نگفتم و با لبخند تشکر کردم و هر سه داشتیم سعی می‌کردیم به اعصابمون مسلط باشیم و به این فکر کنیم که خب امروز خوش گذشت بهمون و بیاید به چیزای خوب خوب فکر کنیم.

امر به معروف و نهی از منکر خوبه، اتفاقاً من خودم شخصاً 24 ساعته در حال امر به معروف و نهی از منکر شماهام :دی ولی به پیر به پیغمبر شرایط داره!!!

موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹
شباهنگ

ماجرا از اونجایی شروع شد که این سه هم‌اتاقیِ کُرد و عزیزتر از جانِ من :دی آخر هفته هوس دلمه کردن و سر صبی رفتن سراغ سبزی و مایحتاجِ دلمه و شبم مهمون داشتن و هر دو مهمون، کُرد بودن. کردِ پاوه و پیران‌شهر و این سه تام که سنندج و بوکان و ایلام. منم دستمو گذاشته بودم زیر چونه‌م و هر از گاهی فلان چیز زُر جوانا و فلان کس زُر جوناشونو می‌فهمیدم فقط :دی

برگردیم سرِ اصل مطلب!

دو تا قابلمه‌ی بزرگ دلمه درست کردن و بوی دلمه همه‌ی خوابگاهو برداشته بود و هر کی می‌رفت آشپزخونه و از کنار قابلمه رد می‌شد به به و آفرین و ایول و باریکلایی به هم‌اتاقیام می‌گفت و می‌رفت پیِ کارش!

منم شخصاً از دلمه بدم نمیاد. خوشم هم نمیاد البته! 
ولی خب میل و رغبتی به دلمه‌ی مذکور نداشتم به واقع

برای شام آماده شد و اینا برای هر اتاق یه بشقاب دلمه بردن و فی الواقع برای خودشون چیزی نموند و ملت چه ذوقی کرده بودن و آی خدا خیرت بده و دستت درد نکنه و مرسی و اینا! و تنها کسی که لب به این دلمه‌ها نزد فکر کنم خودم بودم.

ینی حتی برای بچه‌های طبقه‌ی دوم و چهارم هم بردن و سرانجام نسیم اعتراض کرد که آقا برای خودمون چیزی نموند و هم‌اتاقی شماره2 گفت خب نمیشد ندیم بهشون و ملت هوس کرده بودن و دلشون می‌خواست و مکالمه‌ی این دو تا این جوری ادامه پیدا کرد که نسیم اخم کرده بود و هم‌اتاقی شماره2 می‌گفت ندیدی فلانی گفت به به چه بوی خوبی و فلانی گفت آفرین و فلانی رد شد و نگاه کرد و فلانی فلان و فلانی بهمان و

اینجا من واردِ بحث شدم و گفتم خب اینا تحسین کردن! دلمه که نخواستن...

هم‌اتاقی شماره2 گفت اصولاً هیشکی نمیاد مستقیم بگه من دلمه می‌خوام

و منم گفتم هر کی نتونه مستقیم بگه دلمه می‌خوام حقشه بدون دلمه بمونه تا یاد بگیره مستقیم بگه دلمه می‌خوام و خودمو مثال زدم که موقعِ غذا خوردنِ شما اگه چیزی دلم خواسته، بی‌تعارف اومدم نشستم سرِ سفره‌تون و اگه دلم نخواسته خب نخواسته دیگه! نخوردم! تحسین با درخواست فرق داره! من از صبح دارم کارتونو تحسین می‌کنم ولی خب هوس دلمه نکردم و دلم دلمه نمی‌خواد و دو سه پاراگراف در مدح و منقبتِ تعارف کردن و عدم توانایی در بیانِ حرف دل! براشون حرف زدم و

امروز صبح داشتم کیک درست می‌کردم

رفتم آشپزخونه که برش دارم بیارم بخورم و دیدم اون خانومه که هر روز آشپزخونه و سرویسا رو تمیز می‌کنه مشغول کاره و تا منو دید گفت تو باز بوی کیکِ بدون فر راه انداختی و آفرین و باریکلا و هی میخوام دستور پختشو بگیرم ازت و یادم میره

منم مثل همیشه لبخند زدم و گرفتم سمتش و گفتم یه کم بردارین تست کنین و مثل همیشه گفت نه مرسی و مثل همیشه گفتم نصف لیوان آرد و نصف لیوان شکر و نصف لیوان ماست و یه دونه تخم مرغ و یه کم روغن و مثل همیشه گفت یه بار باید درست کنم ببینم چه جوریه و مثل همیشه... داشتم به این 8 ماه و این مثل همیشه‌هایی فکر می‌کردم و به حرفایی که دیشب هم‌اتاقیم می‌گفت! به اینکه خیلیا منظورشون از اون چیزی که میگن همون چیزی نیست که میگن و

اومدم تو اتاق و فرصتِ اینکه بیشتر درست کنم نداشتم و خودمم صبونه نخورده بودم؛ کم بود؛ ولی یه کم از همون کم رو بریدم گذاشتم تو ظرف و چهار تا خرما و آلبالو خشک و قیسی (یه عده برگه هم میگن) گذاشتم کنارش و دستور تهیه‌شو نوشتم و نوشتم که اگه روغنش کم باشه می‌سوزه و نوشتم که شعله باید خیلی کم باشه و نوع آرد فرقی نمی‌کنه و بکینگ (Baking) پودرم چون حس کردم لزومی نداره به وجودش از مواد لازمی که براش می‌نوشتم حذف کردم و بردم بهش دادم و خب خیلی ذوق کرد بنده خدا.



بعداًنوشت: جنابِ اَخَوی امر فرمودند پست 484 رو ذیلِ همین پست بازنشر کنم

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۱
شباهنگ

۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۱۷
شباهنگ

امشب حاج آقایِ نمازخونه در موردِ دستگیره‌ی دری که نجس شده می‌گفت اگر چیز پاکی مثلاً دستمون با دستگیره‌ی نجس برخورد داشته باشه و خیس باشه نجس می‌شه و اگر این متنجّس (دستمون!!!) با یه چیز پاک دیگه برخورد کنه اونم نجس می‌شه (مثلاً من با همون دستم با یکی دست بدم) و اگر دومی هم با سومی برخورد کنه سومی هم نجس می‌شه (مثلاً شخص دوم که من باهاش دست داده بودم بره با سومی دست بده) اما برخورد سومی و چهارمی موجب نجاست چهارمی نمی‌شه. ینی دیگه سوم به بعد پاکه و من از شنیدن عدد چهار به وجد اومده بودم؛ بس که این عددو دوست دارم و ذوق می‌کردم از یاد گرفتنِ چیزی که قبلاً بلد نبودم و نشنیده بودم تا حالا.

و عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده کماکان احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده و این بیت می‌تونه از زبانِ نگارنده باشه برای خوانندگان وبلاگش که دارن دنبالش می‌کنن و حتی می‌تونه از زبانِ خدا باشه خطاب به نگارنده‌ای که راه، گم که نه! اتفاقاً راهشو پیدا کرده و بعد از 8 ماه و برای دومین بار قدم رنجه کرده و نمازخونه‌ی خوابگاه رو منوّر کرده به قدومش و اینجاست که خدا بهش میگه: هر بار می‌رسی به من خوشحال می‌کنی منو!

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۷
شباهنگ