شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

تو شب یلدای منی...

۴۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

848- با اِل‌هام

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ق.ظ


یکی باید باشه که آدم بی‌رودروایسی بهش بگه تو که قراره برای تولدم یه چیزی بخری؛ بیا و این کتابو برام بخر. اسمشم عمداً تو عنوان پست با نیم‌فاصله نوشتم؛ چون نیم‌فاصله رو اولین بار الهام یادم داده.

اگه این داستانِ سیستان رو بخونم، اولین کتابی خواهد بود که از امیرخانی خوندم؛ و از اونجایی که حسِ هم‌مدرسه‌ای بودن و هم‌دانشگاهی بودن نسبت بهش دارم، دوستش دارم و این کتابو سه چهار ماه پیش، بنده خدای شماره1 بهم معرفی کرد.

عکاسِ عکس نخست، نگاره و تو اتوبوس نشستیم و الهام هم سمت راستم نشسته و داریم می‌ریم دانشگاه سابق. هر سه مونم از دانشگاه سابق فارغ از تحصیل شدیم؛ ولی مترصّدِ فرصتی هستیم که هی بریم اونجا و انرژی مثبت بگیریم و برگردیم.

عکاسِ تصویر ذیل! منم و الهام روبه‌روم نشسته و دوستامم لنگه‌ی خودمن و حاضرن برنجِ خالی بخورن ولی خورشتی که دوست ندارنو نخورن و اونجا طبقه‌ی دوم سلفِ دانشگاه سابقه. منم که هیچ وقت با برنج حال نمی‌کنم و اون سالادِ چهار فصل مال منه.


۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۰۸
شباهنگ

847- پارک جمشیدیه

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ب.ظ

از راست: لادن، نرگس، نسرین، مریم، نگار


این دو هفته‌ای که گذشت، خاطره‌انگیزترین و پرخاطره‌ترین و شیرین‌ترین روزهای دوره‌ی دانشجوییم بود؛

و با تقریب خوبی، هیچ روزی نبوده که صبح تا شبش بیرون نبوده باشم.

اون چادر مشکیه هست رو نرده؛ 

خب؟ 

اون مال منه!

امروز صبح، صبونه، پارک جمشیدیه:


۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۶
شباهنگ

846- حتی حدادم دعوت کرده بودن

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۷ ق.ظ

همه‌اش حواسم به دوربینا و عکاسا و فیلم‌بردارا بود و 

مدام سرمو می‌چرخوندم این ور و اون ور که تو عکسا نباشم؛ 

الان داشتم سایتا رو چک می‌کردم عکسای مراسمو ببینم و دیدم یکی از دوربینا شکارم کرده!

ولی خدا رو شکر، خوب فوکوس نکرده! :دی


جشن پنجاهمین سال تأسیس دانشگاه سابق


جوابِ سوالات احتمالی: 

اون روسری آبیه منم، هوا گرم بود، چادرمو انداخته بودم رو شونه‌ام.

سمت چپ، اولی، استاد زبان تخصصی بچه‌های مهندسی صنایع‌ه.

ترم بعد، با از سمت چپ هشتمی یه درسی دارم که خاطراتشو رمزدار خواهم نوشت و تصریح می‌کنم که رمز پستا رو به خاموشان نخواهم داد! از هم‌اکنون روشن شوید... مرسی، اَه :دی

۳۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۷
شباهنگ

845- شصت جلد می‌گم، شصت جلد می‌شنوی

چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ق.ظ

هفته‌ی دیگه کلاسام تموم میشه و احتمالاً برای همیشه از این خوابگاه میرم. همین یه سالی هم که اینجا بودم مهمونِ خوابگاهِ شهید بهشتی بودم و معلوم نیست سال بعد چی پیش میاد و دانشگاهِ خودمون خوابگاه میده یا نه. تیرماه برای امتحانای پایانترمم هم که برگردم باید برم هتلی، مسافرخونه‌ای، پارکی جایی :دی (البته فرهنگستان یه مهمونخونه داره که مهمونای خارجی‌ش که میان، میرن اونجا؛ از آهنگر دادگر! نامه گرفتم تیرماه برم اونجا.)

سر صبی، پتو و ملافه و روبالشی و روتختی و روانداز و زیرانداز و روفرشی و زیرفرشی و سجاده مو (تف به ریا :دی) بردم انداختم تو لباسشویی و شروع کردم به جمع و جور کردن کتابام که بچینم تو چمدون و قبل از خودم بفرستمشون خونه.

پنجاه جلد کتاب، که بعضیاشون ششصد هفتصد صفحه‌ای بودنو چیدم تو چمدون و با خودم فکر می‌کردم ینی من این همه کتاب داشتم و خبر نداشتم؟ تازه اینا فقط کتابن و جزوه نیستن و تازه اینا همه‌شون مربوط به ارشدن و تو همین شش هفت ماه گذشته خریدمشون یا گرفتمشون!

خم شدم زیر تختمو چک کنم چیزی جا نمونده باشه و دیدم یا قمر بنی‌هاشم!!! ده دوازده جلد مصوبات هنوز زیر تخته و ینی آه از نهادم بلند شدااااااااااااااااااا! (این کتابا منظورمه)

الان سه تن مردِ جنگاور هم نمی‌تونن این چمدون محتوی 60 جلد کتابو تکون بدن! اون وقت منِ زار و نحیفِ 44 کیلویی، موندم سه طبقه بدون آسانسورو چه جوری ببرمشون پایین...

عکس کتابایی که امسال و پارسال از نمایشگاه کتاب گرفته بودمو نشونتون دادم؛ اینم کتابای پیارسال نه، پسون پیارساله. فکر کنم پیارسال نرفتم نمایشگاه (این عکسو قبلاً تو خونه‌مون گرفتم و عکسِ دیگه‌ای ندارم الان؛ وگرنه خودم می‌دونم عکسه یه کم چیپ و ضایع است :دی)



امروز تولد 50 سالگی شریفه و کم کم حاضر شم برم تو جشن تولدش حضور به عمل برسونم؛ اینترنتم هم که اونجا ایشالا قطع نشده هنوز و اینا اصن نمی‌خوان بپذیرن من از اونجا رفتم و فارغ‌التحصیل شدم و نتمو قطع کنن و 
حالا من چی بپوشم؟!!!

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۲
شباهنگ

+ نسرین؟ بریم کافی‌شاپ؟

- همممم... با کمال میل! ولی دلم یه چیز خنک می‌خواد؛ یه چیزی مثل آب هویج، ینی دقیقاً خودِ آب هویج

+ نسرین؟ تو شعر می‌خونی؟ می‌خوام برای تولدت کتابای شوهرمو بهت بدم، شعر دوست داری؟


* عنوان از شوهرش!

۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۸
شباهنگ

843- هرگز از یادم نرفتی

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

خاطراتت همچو باران، در هوای نوبهاران

می‌رهاند جسم و جانم، از طلسم هر زمستان

خاطراتت چون نسیمی، در عبور از لاله‌زاران

می‌نوازد دست امید، تا جدا سازد غم از جان

روز اول که نگاهم، با نگاه تو گره خورد

غصه و غم، ترس و وحشت، در فضای سینه پژمرد

پای در کویت نهادم، تو مرا در برگرفتی

در تمام لحظه‌هایم

هرگز از یادم نرفتی

هرگز از یادم نرفتی



فایل اصلی، 5 دقیقه است (647 مِگ!)، حجم و کیفیتشو کم کردم و شد این:

s6.picofile.com/file/8251677242/New_95_2_24.avi.html

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۰
شباهنگ

842- زادروزم بسی بسیار خجسته و فرخنده باد + عکس

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

با سلام و عرض ادب و احترام؛

صبح دل‌انگیز بهاری‌تون به خیر و شادی!

از اونجایی که بنده صبح حدودای 11 پا به عرصه‌ی وجود نهادم (و به قولِ مادربزرگ مرحومم چون قبل از ظهر به دنیا اومدم، دستم سَبُکه و خب دقیقاً نمی‌دونم این سنگینی و سبکی به چه کارم میاد،) پست تولدمو الان می‌ذارم و ان‌شاء‌الله به حول و شاید هم هول! و قوه‌ی الهی شب میرم یه کیکم می‌گیرم و پستو مزین می‌کنم به تصویر کیک شکلاتی و به میمنت و مبارکی، کامنتارم که باز کردم و قربانت، فداااااااااات، ستاره بچینید تا من برم اسلایدامو درست کنم که فردا و ارائه‌هام از رگ گردن هم به من نزدیک‌ترن...

+ بیست و چهارسالگی، سلام!



عکاس: هم‌اتاقی شماره‌ی2

جوابِ سوال احتمالی‌تون: بله دستکش دستمه، نه چیزی نشده، لاک زده بودم برای همین دستکش دستم کردم.

۱۰۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۵
شباهنگ

یکی از چهار ارائه‌ام، اینه که یه مقاله‌ی جدید، ترجیحاً 2016 رو بخونم ببرم برای ملت تحلیل کنم؛
و چند روزه دارم روی یه مقاله‌ای کار می‌کنم و سعی می‌کنم بفهممش و یه سری لغاتش خدایی خیلی تخصصیه و دست و پا شکسته مفهوم اومده دستم، ولی خب تحلیل و تفسیرشو سپردمش به آقام ابالفضل!!! و از اونجایی که کی به کیه و کیه که گوش بده اصن! تصمیم گرفتم سخت نگیرم و سه‌شنبه برم یه مشت دری وری حاصلِ تاملات و مکاشفات درونی و ساخته‌های ذهنِ خودمو تحویل ملت بدم :دی



تا اینکه چشمم خورد به اسم استادمون که نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور، حرفاشو ارجاع داده به حرفای ایشون! و الان من دارم به این فکر می‌کنم که چه جوری برم صاف تو چشای استاد نگاه کنم و یه مشت اکاذیب تحویلش بدم؟ داغونمااااااااااااااااااا! اصن لهِ لِهَم!

+ بخوانید: sarapoem.persiangig.com/link7/zarb20.htm

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۰
شباهنگ

840- تا یادم نرفته اینم بگم که

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ب.ظ

پیروِ کامنت‌هایی مبنی بر چرایی و چگونگیِ کشف حجاب شیخ! والا دیروز قبل از جشن، من و چند تن از چادریان! عکسای جشن پارسال و پیارسال و پس پیارسال و پسان پیارسال و پسان پس پیارسال! رو از سایت دانشگاه چک کردیم ببینیم چادریا چی کار کردن تو مراسم و خب تو عکسای سال‌های قبل، چادری ندیدیم. :دی



سمت راستی منم. دیروز، روبه‌روی ساختمان ابن‌سینا. که تا دم در سالن جشن با چادر بودم؛ همون شکلی که تو عکسه و تو سالن چادرمو گذاشتم تو کیفم و کلاهو گذاشتم رو سرم و جشن که تموم شد، اومدم بیرون و کلاهو درآوردم و چادرمو پوشیدم که خب عکس‌های مربوطه رو تو پست قبلی دیدید.

سمت چپیا دوستامن، جلوی دانشکده، که چندتاشون اون روز اصن چادر نپوشیده بودن و بدون چادر اومده بودن دانشگاه و سه چهارتاشونم که لباس رو از زیر چادر پوشیدن.

یه چیزی هم داخل پرانتز بگم، اونم این که، هفته‌ی پیش وقتی یه پستی از زبان تورنادو نوشتم، حدس می‌زدم چه فیدبکی قراره دریافت کنم و البته خودمو آماده کرده بودم برای شنیدن این حرفا که از سرِ خیرخواهیِ مخاطبه و هدایتِ من به صراط مستقیم. ولی خب ترجیح می‌دادم اون کلمه‌ای که با رنگ قرمز، تایپش کرده بودم هم دیده بشه که نشد.

و از این که کلاً حواستون به لغزش‌های احتمالی شیخ‌تون هست بی‌نهایت سپاس‌گزارم! :دی

۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۵
شباهنگ

من آنم که گل دستشه:

از طرفِ نگار و نرگس و مریم و زهرا، دانشگاه، تالار1، ساختمان ابن سینا

و این دو دانشجویی که هم دانشجو اَن هم بابا! :دی و برای وضوح بهتر و بیشتر، از پرده‌ی نمایش عکس گرفتم


از اونجایی که هفته‌ی بعد 4 تا ارائه دارم، باقیِ حرفام بقایِ عمر شما :)

www.mashreghnews.ir

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۱
شباهنگ

آموزش نماز برای کودک رو برای کودکم گرفتم :دی
4 تا کتاب کامپیوتری از انتشارات دانشگاه سابق، برای داییِ کودکم به مناسبت تولدش (البته با 60 روز تاخیر :دی)
10 تا کتابم برای خودم که دو تاشو استاد شماره 6 نوشته و دو تاشو استاد شماره 11 و پنج تا مجموعه غزل از امید صباغ نو؛ تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، روایت سه تم، جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد، خود/زنی!، مهرابان (برگشتنی، این مهرآبان رو تو مترو خوندم :دی) و وُرد فورمیشن و یه چند تا کتابم سپردم ملت واسه تولدم بخرن :دی
این 4 تا رو هم از نمایشگاه پارسال گرفته بودم
باقیِ حرفام بقای عمرِ شما!
موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۰
شباهنگ

دو روزه جلساتو فشرده کردیم که تا ماه رمضمون کلاسامون تموم شه و خدا به سر شاهده دیروز از 8 صبح تا عصر بدون تایم استراحت سر کلاس بودم! تایم استراحت نداشتیم، ناهار پیشکش!!! ینی فکر کن استاد بعدی وایمیستاد دم در که استاد فعلی بره و بیاد تو!!! با این شرایط، برگشتنی (برگشتنی قید زمانه، ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم) در اوج خستگی، سبزی گرفتم و آوردم نشستم پاکشون کردم و یه قابلمه (ابعاد قابلمه رو می‌تونید توی تصویر ذیل! ببینید) آش درست کردم و یه کم از سبزیا رو نگه داشتم هویجوری با نون و پنیر بخورم و با اسفناجام بورانی اسفناج درست کردم و من تا حالا نه بورانی اسفناج دیده بودم و نه خورده بودم. انگشت شست دست راستم هم به صورت ضربدری بریدم.



امروز خونه مهمون داشتیم؛ با تلگرام ویس فرستادم برای مهمونا که هر کدومتون یکی یه بیست تومن به مناسبت تولدم کارت به کارت کنید!

الان اسمس اومد بیست تومن به کارتم پول واریز شده :)))))

من و این همه خوشبختی محاله!

کلی حرف دارمااااااااااااا! ولی خب خیلی کار دارم به خدا!

شاید چند روز نتونم پست بذارم (به این دلیل)

باقی حرفام بقای عمر شما.

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۱۷
شباهنگ

836- می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ب.ظ
الان سر کلاسم، ردیف اول، تو حلق استاد :دی
صبح یه کم دیر رسیدم و دم در، گوشی و هندزفریو انداختم تو کیفم و اومدم تو و کیفمو گذاشتم اولین صندلی ردیف اول و خودم با فاصله نشستم رو یه صندلی دیگه
یه نگاه به جزوه دوستم انداختم و موضوع اومد دستم و سریع سینک شدم با شرایط و
دیگه هم خودم سوال می‌پرسیدم و هم به سوالا جواب می‌دادم
چشمتون روز بد نبینه
استاد یه چند دیقه سکوت کرد که استراحت کنیم و دیدم از دووووووور یه صدایی میاد و متمرکز که شدم رو صدا، دیدم ای داد! صدا از تو کیف منه، ینی از تو هندزفریم
یارو داشت با شور و شعف می‌گفت:
دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم
می‌دونم تو انتخابت اشتباه نکردم
دوست دارم همین جوری بگم برات می‌میرم
...
والا صبح داشتم سنتی گوش می‌دادم نه اینو
جز منم که هیشکی به این جفنگیات گوش نمیده
با بدبختی و به لطایف الحیل خودمو رسوندم به کیفم و عمق فاجعه اینجا بود که نه قطع میشد نه صداش کم می‌شد و
تویی یک دونه ی سرزمین قلب تنهام
تو همون هستی که بودی توی آرزوهام
وقتی چشماتو می‌بینم دل من می‌لرزه
 ...
ینی قلبم اومد تو دهنم تا تونستم خاموشش کنم
الان با گوشی ام، نمی‌تونم لینک آهنگو بدم
ولی لینک آهنگ "خانومم" تو پیوندای روزانه ام هست.
و من الله توفیق...

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۹
شباهنگ

835- خدا رو شکر من تو قبیله‌ی تاکانو به دنیا نیومدم

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

موقع امتحانا و ارائه‌هام یکی تو سر خودم می‌زنم یکی تو سر کتابام.

بدخلق میشم و دنبال بهونه می‌گردم برای گریه کردن و دوست دارم همه چیو رها کنم و 

فرار کنم و سر به کوه و بیابون بذارم رسماً.

به جای یبوست فکری، استفراغ ذهنی می‌گیرم و بیشتر پست می‌ذارم 

و البته کمتر حرف می‌زنم.


امروز از صبح نشستم پای ترجمه‌ی مقاله‌هایی که باید ارائه بدم

این appeare شدن فلان کتاب رو هر جا می‌دیدم نمی‌دونستم چی ترجمه کنم

به نظر رسیدن و ظاهر شدنه معنیش ولی منتشر شدن معنی کردم

مثلاً فلان کتاب فلان سال منتشر شد

الان یه جا دیدم نوشته فلان کتاب publish و appeare شد و دیگه اینجا هر دوشون معنی انتشار نمی‌دن

یهو برای appeare رونمایی شدن به ذهنم رسید


دیشب پای لپ تاپِ روشن خوابم برد و دیگه نای خاموش کردنشو نداشتم

هم‌اتاقیام خاموشش کردن و صبح بهشون گفتم این چند روز بیش از پیش هوامو داشته باشن و

حواسشون به غذاهایی که میذارم رو گاز و کتری آب و اینا باشه

خودم حواسِ درست و درمونی ندارم

امشبم پام خورد زدم قندونِ نسیمو شکستم

آخه جای قندون رو زمینه؟!!!


دیروز حاج‌آقای نمازخونه در مورد انجام کارای مستحب می‌گفت

می‌گفت لازم نیست هر مستحبی رو هر کسی و همیشه انجام بده

مثلاً یه ذره نمک خوردن قبل غذا مستحبه؛ ولی نه برای کسی که فشارش بالاس

امشبم داشت در مورد خواستگاری کردنِ دختر از پسر صحبت می‌کرد

والا به خدا کسی چیزی نپرسید!

یهویی خودش گفت

می‌گفت نه تنها اشکالی نداره، بلکه روال اسلامیش همینه

ولی اصول خاص خودشو داره این کار

فردا قراره اصولشو بگه و یاد که گرفتم میام تو یه پست مخصوص بانوان یادتون میدم :دی


امشب یه کم دیر اومد و بچه‌ها گفتن فردا شب باید به تلافی تاخیر امشب، با بستنی بیاید

این همه سوژه تو اون نمازخونه بود و من خبر نداشتم؟

افسوس...

کاش زودتر هدایت می‌شدم


استادمون می‌گه یه قبیله هست، یادم نیست قاره امریکا بود یا افریقا

اینا با هم‌زبانشون ازدواج نمی‌کنن، 

ینی حرامه!

ینی هم‌زباناشونو محرم می‌دونن و 

مثل ما که با برادرامون ازدواج نمی‌کنیم، اینام هم‌زباناشونو مثل برادرشون می‌دونن و

موقع ازدواج میرن از یه قبیله‌ی دیگه دختر می‌گیرن میارن

حالا نمی‌دونم بچه‌هاشون زبون مادرو یاد می‌گیرن یا پدر

ولی بچه‌هاشونم وقتی بزرگ شدن نمی‌تونن برن با قبیله‌ی پدر و مادرشون وصلت کنن

می‌تونه توطئه‌ی آقایون اون قبیله باشه واسه اینکه از پر حرفی خانوماشون در امان باشن


داشتم فکر می‌کردم اینا وقتی ازدواج می‌کنن و زبون همدیگه حالیشون نیست، 

اون اوایل زندگی چه جوری زندگی می‌کنن؟

خب من یه کم استعداد یادگیری زبانیم ضعیفه؛ 

خب اگه منم از این قبیله بودم، خب چه جوری با مراد حرف می‌زدم؟

خب من کلی حرف دارم برای گفتن خب...

بعد مثلاً اگه غذا رو حاضر کردم چه جوری بگم بیاد غذا بخوریم؟ 

بکوبم رو میز؟ برم دستشو بگیرم بیارم سر میز؟ داد بزنم؟ شکلک درارم؟ خب چی کار کنم؟


میگماااااااا

خرقه پوشیّ من از غایت دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
شباهنگ

834- بیز دییَن اولماسین

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۴۹ ب.ظ

قبلاً معنیِ عبارتی که برای عنوان نوشتمو یادتون دادم. آلاّه دییَن اُلسون بیز دییَن اُلماسین یه عبارت ترکی‌ه، معادل با ان‌شاء الله. یعنی چیزی که خدا میگه بشه، بشه و چیزی که ما میگیم بشه، نشه. و اون چیزی که عنوانِ این پست نوشتم ینی "چیزی که ما می‌گیم بشه، نشه".

داشتم تو ایمیلا و چتای سه چهار سال پیش دنبال یه چیزی می‌گشتم و در حین این کند و کاو و گشتن‌ها، چشمم خورد به قسمتی از یه دیالوگی که ربطی به این چیزی که می‌گشتم نداشت. یه دیالوگ با یه دوست، سه سال پیش.



آینده همیشه یه جور ناجوری سورپرایزم کرده 
برای همین ازش می‌ترسم... 
هیچ وقت اونی نشد که انتظارشو داشتم و اونی نشدم که انتظارشو داشتم و عجیب‌تر اینکه، الان همونیه که انتظارشو نداشتم! (این پستِ بلاگفام یادتونه؟ پاراگرافای اولش منظورمه اون آخراشو نخونید)
خلاصه این زندگی، نشد اونی که می‌خواستم و شد اونی که نمی‌خواستم
ولی همیشه راضی بودم از انتخابِ خدا! 
همیشه بهترین‌ها رو داد و منو برد گذاشت تو یه مسیری که "بهترین" بود.
دارم به خدایی فکر می‌کنم که مَنْ یُعْطی مَنْ سَئَلَهُ و مَنْ یُعْطی مَنْ لَمْ یَسْئَلْه هست، خدایی که عطا می‌کند به هر که بخواهد و عطا می‌کند به هر که نخواهد...
شاید "رِضاً بِرِِضِاکَ" که میگن همینه
موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۹
شباهنگ

بهشت زهرا، بهشت رضوان، وادی رحمت، بهشت رضا یا حالا هر اسمی که روی قبرستوناتون گذاشتید و همین طور بیمارستانا؛ بخش سرطان، بخش سوختگی و حتی سردخونه و؛

این جور جاها حالِ خوب آدمو یه جور ناجوری بد می‌کنه.

یه وقتایی دیدنِ پدر و پسری که با یه چمدون، جلوی بیمارستان، سوار میشن به مقصد ترمینال آزادی، 
یه وقتایی دیدنِ یه همچین صحنه‌ای تو اتوبوس هم حالتو همون جور ناجور، بد می‌کنه و 
ازشون یواشکی عکس می‌گیری که نگهداری و هر وقت حالت خوب بود و خوش حال بودی، اون موقع عکسه رو بگیری دستت و دوباره برگردی تو اون اتوبوس بشینی و به موهای نداشته‌ی پسربچه فکر کنی و به اینکه الان که من می‌خندم یکی داره درد می‌کشه لابد و با خودت تکرار کنی تو کز محنت دیگران بی غمی...



دیروز وقتی خیره شده بودم به آخرین ذرتِ تهِ لیوانم، بهش گفتم ما بیشتر از سهممون داریم درد می‌کشیم، گفتم خیلیا خواسته و ناخواسته با حرفاشون و کاراشون، زخمِ کهنه‌مونو خراش میدن یا حتی نمک میشن و می‌پاشن رو دردامون.

گفت باز خوش به حال تو که به روز Judgment و یه دنیای دیگه اعتقاد داری و میری اونجا و اون روز یقه‌ی این آدمایی که اشکتو دراوردنو می‌گیری

هنوز نگاهم به اون یه دونه ذرت تهِ لیوانم بود و داشتم فکر می‌کردم امید نداشتنِ به فردا، امید نداشتنِ به یه قاضی و داورِ عادل، امید نداشتنِ به آرامشِ بعد از این همه سختی، دردش بیشتر از دردِ اون پسربچه نباشه، کمتر نیست.


* عنوان از حافظ

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۱۱
شباهنگ

832- تورنادو می‌نویسد:

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۴۹ ب.ظ

حدودای یک، خوابگاه رو به مقصد دانشگاه سابقم ترک کردم برای گرفتن لباس جشن فارغ‌التحصیلی.

از درِ آزادی تا طبقه‌ی آخر ساختمان ابن‌سینا رفتم و مسئول لباسا گفت برو از امور دانشجویی برگه بگیر.

ساختمان امور دانشجویی رو که کوبیده بودن و اصن همچین جایی نبود.

تا طبقه‌ی آخر تحصیلات تکمیلی رفتم و گفتن برو ساختمون کناری!

رفتم و برگه رو گرفتم و دوباره برگشتم ساختمان ابن سینا که لباسو بگیرم.

اون برگه رو می‌تونستن بذارن روی میز مسئولِ لباسا که هر کی برگه‌ی خودشو برداره و 

لباسشو تحویل بگیره

ولی خب تو این ممکلت هر کی باید به هر نحوی یه جوری نون دربیاره دیگه.

باید اشتغال‌زایی بشه!

مثلاً سه نفر بشینن تو اون قسمتی که قراره به ما برگه بدن.

اون سه نفر اون سه تا میزو گرفتن که سر ماه نونِ حلال! ببرن سر سفره‌شون خب.


برای تحقیق میدانی‌م روی اصطلاحات باید یکی دو ساعتی با نمونه‌هام حرف می‌زدم و

اصطلاحات مهندسی که ناخوداگاه تو دیالوگاشون استفاده می‌کردن رو یادداشت می‌کردم. 

با پرسشنامه مشکلم حل نمی‌شد.

یه چند ساعتی با نرگس و مریم و نگار بودم و یه چند تا کلمه دستگیرم شده بود

ولی خب کافی نبود

گره کارمو فقط ارشیا می‌تونست باز کنه

ارشیایی که وقتی حرف می‌زد، باید یه دیکشنری انگلیسی به فارسی می‌ذاشتی دم دستت که بفهمی چی میگه!


آخرین پیامی که با تلگرام براش فرستاده بودم، بعد از چند ماه هنوز seen نشده بود و 

حدس زدم درگیر کنکور ارشده.

صبر کردم تا جمعه و خدا رو شکر seen شدن بالاخره و

اسمس دادم که اگه وقت داره این هفته یه ساعت همو ببینیم و حرف بزنیم

کلاً یادم نمیاد تا حالا به کسی گفته باشم که بیا همو ببینیم و حرف بزنیم،

ولی خب باید حتماً حرف می‌زدیم و با چت نمیشد

قرارمون امروز، حوالی سه.


حدودای دو لباسارو تحویل گرفتم و برگشتم دانشکده و رفتم سالن مطالعه و

یه سجاده پهن کردم رو زمین و نمازمو خوندم و رفتم نشستم عرشه و 

اینترنت داشتم هنوز :)

مطهره رو دیدم

همسرشو دیدم

دوست داشتم مهدی و خانومشم ببینم و

اسمس دادم که اگه دانشگاهه یه جایی قرار بذاریم و خانومش دانشگاه نبود و خودش کلاس داشت.


تو عرشه نشسته بودم و منتظر 3 شدنِ ساعت

نگارو دیدم و کار داشت و یه سلام و احوالپرسی و رفت و 

علی‌اصغر!

از کنکورش پرسیدم و از حداد حرف زدیم و از مسابقه‌ی خوشبخت دلنشین


ارشیا به سرعت از کلاس اومد بیرون و رفت اتاق (دفتر) دکتر صاد و

با علی‌اصغر رفتیم همکف و منتظر موندیم کارش تموم شه و 

بیرون که اومد با خنده گفتم تو هنوز این فیلترو پاس نکردی؟!

از کنکورش پرسیدم و با این درصدایی که زده یحتمل رتبه زیر چهارو میاره

گفت تا حالا به سه نفر قولِ ناهار دادم و تو هم چهارمی و گفتم نه آقا من خط‌کشتو می‌خوام!

گفتم اگه رتبه‌ات خوب شد، اون یکی خطکشتم بده من


علی‌اصغر کار داشت و رفت و گفت اگه مهدیو دیدیم سلام برسونیم و با ارشیا رفتیم آیدا (بوفه)

طبق معمول نه صبونه خورده بود نه ناهار و لابد شبم نخوابیده بود

گفت چی می‌خوری و گفتم ذرت، ولی کوچیک

یه بزرگشو برای خودش گرفت و کوچیک برای من و 

صندلیای جلوی آیدا رو رنگ زده بودن و روش نوشته بودن رنگی نشوید

ننشستیم و نیم ساعت، به صورت ایستاده در مورد کنکور و تحقیق من حرف زدیم 

در ابتدای مکالمه‌مون گفتم که دارم روی اصطلاحات تخصصی که تو زندگی روزمره‌مون استفاده می‌کنیم

و فقط هم عده‌ی خاصی و نه همه استفاده می‌کنن، کار می‌کنم.

یهو سعید و دوستاش اومدن و 

اون با دوستای سعید و منم با سعید، نیم ساعت، بازم ایستاده، جلوی صندلیا حرف زدیم و 

موضوع بحث من و سعید، حداد بود.


سعید و دوستاش سه کلاس داشتن و سه و نیم بود و ما داشتیم حرف می‌زدیم کماکان!

سه و نیم رفتن و اسمس دادم مهدی و گفتم ما جلوی هایدا (بوفه‌ی کنار آیدا) نشستیم و 

کلاسش که تموم شد بیاد اونجا

دفترمو دادم دست ارشیا و گفتم همین جوری که حرف می‌زنی،

هر چی اصطلاح به ذهنت می‌رسه رو توش بنویس و

این وسط هی ملت رد می‌شدن و سلام می‌دادن و ارشیا می‌شناختتشون و من نه


یکی اومد ازش در مورد یه فیلمی سوال کنه و تا اینا داشتن حرف می‌زدن من رفتم آب طالبی‌ای هندونه‌ای چیزی بگیرم و مهدی اومد و البته باید می‌رفت سر کار و اومد که بره و خیلی‌های دیگه رو هم دیدیم که علی‌رغم دروس متعددی که باهاشون داشتم، ولی چون تاکنون دیالوگی باهم نداشتیم، من سلام ندادم بهشون و اینا فقط احوالپرسی کردن.

نزدیک پنج بود و یه مسیری رو برای برگشت انتخاب کردیم که هم به محل کار مهدی نزدیک باشه، هم به خونه‌ی ارشیا و هم به مترو که من برگردم خوابگاه.

هی می‌پرسیدیم چه خبر و هی سلامتی و هی چه خبر و هی سلامتی. مهدی گفت چی کار می‌کنی و گفتم حوزه ثبت نام کردم و ارشیا خندید و مهدی گفت همین جوریشم با ما با اکراه و به قدر ضرورت ارتباط داری؛ دیگه شیخ بشی چی میشی!

گفتم اون موقع شماره‌هاتونو از گوشیم پاک می‌کنم و دیگه نمی‌شناسمتون :دی

لباسا و کتابامو دادم دستش که از کیفم لواشک درارم و تاکید کردم خونگیه و گفت لواشکمو می‌برم با خانومم بخورم و گفتم پس صبر کن بیشتر بدم.


نمی‌خواستم در مورد امروز بنویسم؛ ینی قرار نبود بنویسم. ولی یه اتفاقی افتاد که مهدی گفت اینم سوژه برای وبلاگت و ارشیا گفت حتماً بنویس و لینکشو بده بخونم و منم بدون مقدمه نمی‌تونستم فقط اون اتفاق رو بنویسم. حالا اون اتفاق چی بود؟

وقتی رسیدیم نزدیک مترو و سر کوچه‌ای که محل کار مهدی بود، وایستادیم که مکالمات آخرو انجام بدیم و خدافظی کنیم و بریم پی کار خودمون

هوا گرم و آفتابی بود؛ با یه نمه باد! ینی اگه چادرمو سفت نمی‌چسبیدم باد می‌بردش و خب تا منتهاالیه روسری‌م جلو بود و چادرمم سفت گرفته بودم و حالا بماند که اخیراً ساق هم خریدم و اصن من انقدر خوبم که دومی ندارم.

یه خانومه که داشت از جلوی کوچه‌ی مذکور رد می‌شد یه کم نگامون کرد و جلوی اون دوتا اومد بهم گفت چادرت زیادی رفته بالا و مانتو و شلوارت معلومه. 
مانتو تنم بود و مانتومم مشکی بود و انقدرام چادرم بالا نبود! اصن بود که بود...

من که شوکه بودم، وسیله‌هامو دادم دست مهدی که درستش کنم و تا خودم اقدام کنم خانومه چادرمو کشید که خیر سرش درست کنه و خب از سرم افتاد!!!

البته روسری‌م کماکان رو سرم بود ولی خب خانوم محترم!!! به تو چه آخه؟!!!

بعد بی‌خیال هم نمی‌شد و می‌خواست دوباره درستش کنه و اگه جلوی ارشیا رو نمی‌گرفتیم فکر کنم می‌گرفت خانومه رو یه دست می‌زد :دی

خانومه رفت و مهدی عذرخواهی کرد از من و گفتم نه بابا تو چرا معذرت می‌خوای و هر سه تامون دونقطه با چند تا خط  صاف بودیم.

می‌خواستم به خانومه بگم چی فکر کردی؟ من خودم الان شیخم! حوزه ثبت نام کردم! هر چند هنوز نه آزمونشو دادم نه مصاحبه، ولی خب حوزه می‌دونی چیه؟ اصن می‌دونی این مهدی خودش شیخه؟ اصن همین ارشیا رو الان نبین! این مکبّر نمازجماعتای مدرسه‌شون بود خیر سرش!

ولی خب اینا رو نگفتم و با لبخند تشکر کردم و هر سه داشتیم سعی می‌کردیم به اعصابمون مسلط باشیم و به این فکر کنیم که خب امروز خوش گذشت بهمون و بیاید به چیزای خوب خوب فکر کنیم.

امر به معروف و نهی از منکر خوبه، اتفاقاً من خودم شخصاً 24 ساعته در حال امر به معروف و نهی از منکر شماهام :دی ولی به پیر به پیغمبر شرایط داره!!!

موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹
شباهنگ

ماجرا از اونجایی شروع شد که این سه هم‌اتاقیِ کُرد و عزیزتر از جانِ من :دی آخر هفته هوس دلمه کردن و سر صبی رفتن سراغ سبزی و مایحتاجِ دلمه و شبم مهمون داشتن و هر دو مهمون، کُرد بودن. کردِ پاوه و پیران‌شهر و این سه تام که سنندج و بوکان و ایلام. منم دستمو گذاشته بودم زیر چونه‌م و هر از گاهی فلان چیز زُر جوانا و فلان کس زُر جوناشونو می‌فهمیدم فقط :دی

برگردیم سرِ اصل مطلب!

دو تا قابلمه‌ی بزرگ دلمه درست کردن و بوی دلمه همه‌ی خوابگاهو برداشته بود و هر کی می‌رفت آشپزخونه و از کنار قابلمه رد می‌شد به به و آفرین و ایول و باریکلایی به هم‌اتاقیام می‌گفت و می‌رفت پیِ کارش!

منم شخصاً از دلمه بدم نمیاد. خوشم هم نمیاد البته! 
ولی خب میل و رغبتی به دلمه‌ی مذکور نداشتم به واقع

برای شام آماده شد و اینا برای هر اتاق یه بشقاب دلمه بردن و فی الواقع برای خودشون چیزی نموند و ملت چه ذوقی کرده بودن و آی خدا خیرت بده و دستت درد نکنه و مرسی و اینا! و تنها کسی که لب به این دلمه‌ها نزد فکر کنم خودم بودم.

ینی حتی برای بچه‌های طبقه‌ی دوم و چهارم هم بردن و سرانجام نسیم اعتراض کرد که آقا برای خودمون چیزی نموند و هم‌اتاقی شماره2 گفت خب نمیشد ندیم بهشون و ملت هوس کرده بودن و دلشون می‌خواست و مکالمه‌ی این دو تا این جوری ادامه پیدا کرد که نسیم اخم کرده بود و هم‌اتاقی شماره2 می‌گفت ندیدی فلانی گفت به به چه بوی خوبی و فلانی گفت آفرین و فلانی رد شد و نگاه کرد و فلانی فلان و فلانی بهمان و

اینجا من واردِ بحث شدم و گفتم خب اینا تحسین کردن! دلمه که نخواستن...

هم‌اتاقی شماره2 گفت اصولاً هیشکی نمیاد مستقیم بگه من دلمه می‌خوام

و منم گفتم هر کی نتونه مستقیم بگه دلمه می‌خوام حقشه بدون دلمه بمونه تا یاد بگیره مستقیم بگه دلمه می‌خوام و خودمو مثال زدم که موقعِ غذا خوردنِ شما اگه چیزی دلم خواسته، بی‌تعارف اومدم نشستم سرِ سفره‌تون و اگه دلم نخواسته خب نخواسته دیگه! نخوردم! تحسین با درخواست فرق داره! من از صبح دارم کارتونو تحسین می‌کنم ولی خب هوس دلمه نکردم و دلم دلمه نمی‌خواد و دو سه پاراگراف در مدح و منقبتِ تعارف کردن و عدم توانایی در بیانِ حرف دل! براشون حرف زدم و

امروز صبح داشتم کیک درست می‌کردم

رفتم آشپزخونه که برش دارم بیارم بخورم و دیدم اون خانومه که هر روز آشپزخونه و سرویسا رو تمیز می‌کنه مشغول کاره و تا منو دید گفت تو باز بوی کیکِ بدون فر راه انداختی و آفرین و باریکلا و هی میخوام دستور پختشو بگیرم ازت و یادم میره

منم مثل همیشه لبخند زدم و گرفتم سمتش و گفتم یه کم بردارین تست کنین و مثل همیشه گفت نه مرسی و مثل همیشه گفتم نصف لیوان آرد و نصف لیوان شکر و نصف لیوان ماست و یه دونه تخم مرغ و یه کم روغن و مثل همیشه گفت یه بار باید درست کنم ببینم چه جوریه و مثل همیشه... داشتم به این 8 ماه و این مثل همیشه‌هایی فکر می‌کردم و به حرفایی که دیشب هم‌اتاقیم می‌گفت! به اینکه خیلیا منظورشون از اون چیزی که میگن همون چیزی نیست که میگن و

اومدم تو اتاق و فرصتِ اینکه بیشتر درست کنم نداشتم و خودمم صبونه نخورده بودم؛ کم بود؛ ولی یه کم از همون کم رو بریدم گذاشتم تو ظرف و چهار تا خرما و آلبالو خشک و قیسی (یه عده برگه هم میگن) گذاشتم کنارش و دستور تهیه‌شو نوشتم و نوشتم که اگه روغنش کم باشه می‌سوزه و نوشتم که شعله باید خیلی کم باشه و نوع آرد فرقی نمی‌کنه و بکینگ (Baking) پودرم چون حس کردم لزومی نداره به وجودش از مواد لازمی که براش می‌نوشتم حذف کردم و بردم بهش دادم و خب خیلی ذوق کرد بنده خدا.



بعداًنوشت: جنابِ اَخَوی امر فرمودند پست 484 رو ذیلِ همین پست بازنشر کنم

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۱
شباهنگ

۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۱۷
شباهنگ

امشب حاج آقایِ نمازخونه در موردِ دستگیره‌ی دری که نجس شده می‌گفت اگر چیز پاکی مثلاً دستمون با دستگیره‌ی نجس برخورد داشته باشه و خیس باشه نجس می‌شه و اگر این متنجّس (دستمون!!!) با یه چیز پاک دیگه برخورد کنه اونم نجس می‌شه (مثلاً من با همون دستم با یکی دست بدم) و اگر دومی هم با سومی برخورد کنه سومی هم نجس می‌شه (مثلاً شخص دوم که من باهاش دست داده بودم بره با سومی دست بده) اما برخورد سومی و چهارمی موجب نجاست چهارمی نمی‌شه. ینی دیگه سوم به بعد پاکه و من از شنیدن عدد چهار به وجد اومده بودم؛ بس که این عددو دوست دارم و ذوق می‌کردم از یاد گرفتنِ چیزی که قبلاً بلد نبودم و نشنیده بودم تا حالا.

و عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده کماکان احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده و این بیت می‌تونه از زبانِ نگارنده باشه برای خوانندگان وبلاگش که دارن دنبالش می‌کنن و حتی می‌تونه از زبانِ خدا باشه خطاب به نگارنده‌ای که راه، گم که نه! اتفاقاً راهشو پیدا کرده و بعد از 8 ماه و برای دومین بار قدم رنجه کرده و نمازخونه‌ی خوابگاه رو منوّر کرده به قدومش و اینجاست که خدا بهش میگه: هر بار می‌رسی به من خوشحال می‌کنی منو!

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۷
شباهنگ

828- یک بار عاشقم شدی چهارصد بار می‌میرم برات

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

قرآن از کسانی که به هنگام خطر یاد خدا می‌کنند ولی همین که نجات یافتند او را فراموش می‌کنند، به شدت انتقاد کرده و می‌فرماید "اذ رکبوا فی الفلک دعوا الله" گروهی به هنگام غرق شدن خدا را می‌خوانند، اما چون نجات می‌یابند، خدا را فراموش می‌کنند.

اصولا ایمان لحظه ای ارزشی ندارد، فرعون نیز که دید در دریا غرق می‌شود، ایمان آورد و گفت "آمنت" که این گفتار دیگر ارزشی نداشت. خداوند فرمود "الان و قد عصیت" اکنون دیگر توبه و ایمان سودی ندارد.

در قرآن از ایمانی ستایش شده که همراه با پایداری و استقامت باشد "قالوا ربنا الله ثم استقاموا" در زندگی نیز تنها ازدواج مهم نیست، همسرداری مهم است. زایمان مهم نیست، تربیت فرزند مهم است.



+ عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۲
شباهنگ

از دیروز، عالم و آدم دارن به طرق مختلف این عکسو برام فوروارد می‌کنن و یه "که چی بشه" و "به من چه آخه" تو دلم میگم و بعدش به افق دوری که البته بردش تا سقف اتاقمونه خیره میشم و خودمو تصور می‌کنم و به دانشجویی فکر می‌کنم که استادش داره خطبه‌ی عقدشو با مهریه 4 یا 44 یا 444 یا 4444 تا سکه می‌خونه و البته با محبوبیتی که این بشر بین ترک‌ها داره، فکر نکنم کسی تو مراسم اون دانشجوی فلک زده حضور به عمل برسونه.

استاد به خدا من بهت رای داده بودم، دیگه سی و یکم شدنت تقصیر من نیست به مولا! اصن می‌خوام با لحن شاملو برم بهش بگم غصه نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه و ایشالا دوره‌ی بعدی... آخ که چه قدر کلیدواژه و خاطرات جنجالی دارم از این بشر؛ :دی

ولی خب فعلاً مُهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم...

موافقین ۹ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۷
شباهنگ

شش هفت ماه پیش وقتی پست 403 رو منتشر کردم، کامنتای خصوصی‌ای داشتم از طرف دخترایی که در مورد موضوعی که در موردش نوشته بودم و پیش قدم شدنشون برای ازدواج پرسیده بودن و منم با عقلِ ناقصم و با سرچ و تحقیقات از حاج آقاهای مختلف و با نیم‌نگاهی به نظرات بقیه‌ی دوستان، بهشون گفتم نه خب عرفاً درست نیست و طرف بگه نه، ضربه می‌بینی و بگه آره، بازم ممکنه بعداً سرکوفتشو بهت بزنه و خب تهِ دلم به این حرفایی که می‌گفتم ایمان نداشتم! مثلاً کِی حضرت موسی اومد به شعیب و دختر شعیب سرکوفت زد؟ نزد دیگه!

گذشت تا دیروز 

که با یه دوستی باتجربه و متاهل راجع به همین موضوع صحبت می‌کردم و می‌گفت به اینم فکر کن طرف یه روزی، از اینکه تو پیشنهاد دادی که بشینید درباره ازدواج حرف بزنید، ازت تشکر هم بکنه.

منظورش از تو، منِ نوعی بود؛ نه منِ نسرین؛
ولی خب حرفش خیلی آرمان‌گرایانه بود؛
خیلی!!!

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۳
شباهنگ

825- عیدتونم مبارک :)

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ

کنفرانس دیروز:


صرفاً جهت سوزاندن دلِ مسلمین و المسلمات، بعد از گردنبند جغدیِ «هم‌اتاقی» و بعد از «مگهان» و ساک دستی و دفترچه و جامدادی و ساعت گردنبندی جغدی‌ش به مناسبت تولد وبلاگم و بعد از «شن‌های ساحل» و جاسوییچی جغدی‌ش، این بار نوبت «باران» بود و کلاسور جغدی و جاسوییچی جغدی و سوغاتِ کربلا و کتاب چهار اثر فلورانس به مناسبت تولد خودم و همچنین کیف پول جغدیِ «شن‌های ساحل».

و اگه فکر کردین از ایشان به یک اشارت و از من به سر دویدن، زهی خیال باطل. که بیچاره باران، بیشتر از یک ماهه ازم آدرس میخواد اینا رو بفرسته و منو ببینه و انقدر نه و نمیشه آوردم که با پیک موتوری فرستاد خوابگاه سابقم! :دی ینی یه همچین رفیق بی‌مروتی هستم من! ینی انقدر بی‌احساس و عوضی‌ام... ناز دارم خب... نازمم خریدار داره خوشبختانه :دی

اینم عکس دیروز و شریف و کنفرانس iwcit و پیتزا و همبرگر و شن‌های ساحل! 
بدبختِ بینوا! 5 سال خواننده‌ی وبلاگم بود و برای تک‌تک پستام کامنت میذاشت و رمز همه‌ی پستارم داشت؛ اون وقت یه شماره‌ی ناقابلم رو ازش دریغ کرده بودم! ایشونم یه روز رفت بست نشست تو مسجد نمایشگاه بین‌المللی صنعت برق، به این امید که حتماً گذرِ من به مسجد می‌خوره و منو می‌بینه و post 428

ترافیک اینترنت دانشگاه و خوابگاه سابقم هم کماکان هر ماه شارژ میشه!!! آقا اینا اصن حواسشون نیست که من فارغ‌التحصیل شدم 0-O


اینم به مناسبت امروز: beeptunes.com/track/7223022

یه سال پیش در مورد این آهنگ و بیپ تونز و دانلود حلال و تاثیر مبلّغ بر فرایند تبلیغ، یه چیزی نوشتم تو مایه‌های منبر، ولی خب حسش نیست منتشر کنم :دی ینی هنوز اون آمادگی روحی رو در مریدانم ندیدم :دی

موافقین ۹ مخالفین ۲ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۰۰
شباهنگ

اوایل دی ماه پارسال، یه پستی با این عنوان نوشته بودم که "امشب تو یه گروه تلگرام ادد شدم که طبق معمول و عادت مألوف، ادد شدن همانا و leave و delete و exit همانا"

بعد نوشته بودم: ولی این گروه با همه‌ی گروه‌ها فرق داشت

و نوشته بودم آنچه در آینده خواهید خواند: چرا این گروه با بقیه گروه‌ها فرق داشت

خب... الان میگم چه فرقی داشت :دی

صبحِ اون روز یه پستِ غم‌انگیز نوشته بودم راجع به اینکه بعد از شریف و بعد از فصل دوم وبلاگم، بعد از خاطرات تورنادو، ت ن ه ا ت ر شدم و حروف "تنها" رو جدا تایپ کرده بودم که این تنهایی و جدایی رو بهتر و بیشتر توصیف کرده باشم و از کمرنگ شدن ارتباطم با دوستای حقیقی‌م و به عبارتی هم‌دانشگاهیام گفته بودم.

در اتفاقی محیرالعقول، همون شب که صبش این پست غم‌انگیز رو منتشر کرده بودم، ادد شدم تو یه گروهی که هیچ کدوم از اعضاش رو نمی‌شناختم و یه کم که به مغزم فشار آوردم فهمیدم اینا دوستای دوره‌ی راهنمایی‌م هستن که شماره‌ی هیچ کدومشونو نداشتم. چون اون موقع که ازشون جدا شدم موبایل نداشتیم هیچ کدوممون. (دوستای دبیرستانم با دوستای راهنماییم فرق داشتن.)

ابتدائی که بودم، از مدرسه‌مون کسی تیزهوشان قبول نشد و فقط یه نفر نمونه دولتی قبول شد که من بودم و از دوره‌ی راهنمایی به بعد، دیگه هیچ کدوم از دوستای دوره‌ی ابتدائی‌مو ندیدم.

وارد مدرسه‌ی جدید (راهنمایی) که شدم، هیچ کدوم از بچه‌ها رو نمی‌شناختم. یه عده با سهمیه‌ی روستایی اومده بودن و یه عده از مدارس غیر انتفاعی که پدر و مادرشون کله گنده‌ها و سرشناسان تبریز بودن و من نه از روستا اومده بودم، نه مدرسه‌ی ابتدائی‌م غیر انتفاعی بود و نه از کله گندگان تبریز بودم!

خب بنابر ویژگی ذاتی‌م خیلی زود با هر دو گروه اخت شدم و علی‌رغم دو قطبی بودن کلاس هم از نظر درسی و هم از نظر سطح رفاه، من در بی‌طرفی نقش کشور سوئیس رو داشتم. روز تولد همه‌ی این دوستان جدید رو تو تقویمم نوشته بودم و هر سال تبریک می‌گفتم و اگه خیلی صمیمی بودیم کادو می‌گرفتم و اگه تولدشون تابستون بود، حتماً خونه‌شون زنگ می‌زدم برای تبریک. و ناگفته نماند که همه‌شون فکر می‌کردن من قراره در آینده وکیل شم!!!

سه سال راهنمایی که تموم شد، از کلاسمون فقط من تیزهوشان قبول شدم. برای خودمم باورکردنی نبود... یه عده که اون موقع ساعتی دویست سیصد می‌دادن برای کلاس خصوصیاشون، نه تنها تیزهوشان قبول نشدن، نمونه هم قبول نشدن. (اینم بگم که زمان ما فقط یه مدرسه تیزهوشان و دو سه تا نمونه دولتی بود. الان بیشتر شده و دیگه اون ابهت گذشته رو نداره). 

وارد دبیرستان که شدم، دوباره همون حس تنهایی دوره‌ی راهنمایی‌مو داشتم و هیچ کسو نمی‌شناختم. بازم خیلی زود، با دوستان جدید دبیرستانم اخت شدم و اینجا دیگه این دو قطبی بودنه، آنچنان نمودی نداشت.

خیلی زود نشریه‌ی خرمالو و این وبلاگ رو راه انداختیم و نماینده‌ی کلاس شدم و وارد جمع دوستانه‌ی مهسا و سهیلا و مریم و نازنین اینا که از راهنمایی باهم بودن شدم و دیگه اون حس غریبانه رو نداشتم.

خب... دوستای دوره‌ی راهنمایی‌مو فراموش کردم؟ نه!

دبیرستان که بودم، هر ماه برای دوستای دوره‌ی راهنمایی‌م نامه می‌نوشتم. برای تک‌تک‌شون! بیست سی تا نامه با دست خط خودم! می‌نوشتم و می‌رسوندم دست یه دوستی که اون برسونه دست دوستش و با هزار تا واسطه برسه به دست کسی که هم‌مدرسه‌ای دوستای دوره‌ی راهنماییم باشه و نامه‌ها رو برسونه دستشون.

تو نامه‌هام از مدرسه‌ی جدیدم می‌نوشتم و از وبلاگم (فصل اول وبلاگم) و از دلتنگی و اونا هم جوابای مشابه می‌دادن و از مدرسه و نمره‌هاشون می‌نوشتن و با هزار تا واسطه می‌رسوندن دستم و حالا بماند که یه چند بار یه چند نفرشون با لحن بدی جواب داده بودن که ما دلمون برات تنگ نشده و پزِ مدرسه‌تو به ما نده و از این صوبتا! (اینا همون فرزندان کله گنده‌های تبریز بودن که کلی هزینه کرده بودن و هیچ جا قبول نشده بودن!)

تا یه مدت تولد همدیگه رو تبریک می‌گفتیم و حتی با هزار تا واسطه کادو هم می‌فرستادیم برای هم و موبایل هم نداشتیم اون موقع!!! مثل الان نبود که!!! چه دشواری‌ها که نداشتیم :))))) ولی به مرور زمان این نامه‌نگاری‌ها تعطیل شد و انگار شاعر راست می‌گفت که از دل برفت هر آنکه از دیده برفت و دیگه دلتنگ دوستان راهنماییم نبودم. اونا هم نبودن.

دیگه با دوستای دبیرستانم صمیمی‌تر شده بودم و دیگه درگیر کنکور بودیم همه‌مون.

بعد از کنکور، از کلاسمون فقط من و نگار دانشگاه سابق قبول شدیم و دوباره دل کندن و دوباره دلتنگی! 

این بار دلتنگی برای دوستان دبیرستان و

برای ارشد هم که دیگه هم خوابگاهم عوض شد، هم دانشگاهم

انگار رو پیشونیم نوشته شده که هر چند سال یه بار باید از محیطم دل بکنم و برم یه جای دیگه! 

این تعلقِ خاطر نداشتن...

14 اردیبهشت پارسال، روز سمپاد (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان!!!)، وقتی داشتم هزار و سیصد و نود و یکمین پست بلاگفا رو تایپ می‌کردم و روزمونو تبریک می‌گفتم، وقتی داشتم گزینه‌ی انتشارو می‌زدم، فکرشم نمی‌کردم اون پست آخرین پستمه. بعد از اون پست دیگه نتونستم به صفحه‌ی مدیریت وبلاگم دسترسی داشته باشم و انتظار و انتظار و انتظار... نه من تونستم پست بذارم و نه شماها کامنت...

نتونستم بیشتر از 4 روز این بلاتکلیفی رو دووم بیارم و 18 ام، موقتاً رفتم بلاگ اسکای؛ که بعداً نوشته‌های اونجا رو انتقال دادم اینجا.

چند وقت پیش این استیکرو توی تلگرام پیدا کردم و یاد...

بلاگفاییا می‌دونن یاد وبلاگ کی افتادم


موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۶
شباهنگ

823- هزاره‌ی سوم! وبلاگم 3000 روزه شد :)

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۰۲ ب.ظ

خب من ذوق می‌کنم وقتی یهو همچین ناغافل چشمم می‌خوره به اون آمار گوشه‌ی سمت چپ و عمر سایت و عدد رندی مثل 3000. ذوق مرگ میشم خب... شما که نمی‌دونی من چه قدر اعداد رندو دوست دارم!!! و الان انقدر ذوق بر من مستولی شده که نمی‌دونم چی بگم!!! اصن آمادگی‌شو نداشتم خب!!! باورم نمیشه من 3000 روزه که وبلاگ دارم. 8 سال و اندی!!!

و ذوق ثانویه هم بابتِ اینکه همین الان یهویی فهمیدم یکی از دوستای وبلاگیم دختره! ایشون به اسم سرباز جامانده کامنت میذاشتن و منم فکر می‌کردم پسره! پستای وبلاگشم با این دید که پسره می‌خوندم و با همین دید کامنتاشو جواب می‌دادم و با همین دید براش کامنت می‌ذاشتم! تا اینکه همین الان یهویی اومد برام کامنت گذاشت که عصر خوابتو دیدم و رفتم براش کامنت گذاشتم که خاک به سرم! کارم به جایی رسیده که به خواب نامحرم جماعتم می‌رم!!! ایشونم اومدن کامنت گذاشتن که نگو نمی‌دونی من دخترم و ینی لهم کردی و از این صوبتا... 
یکی دو تا خواننده‌ی بزرگسال هم داشتم که فکر می‌کردم بچه‌ی راهنمایی دبیرستانی‌ن! 
اینا به کنار! من حتی ملیکای خودمون (هم‌دانشگاهیم) که سال بالاییمه، یه مدت فکر می‌کردم سال پایینیمه!

به هر حال من الان بابتِ 3000 روزه شدن وبلاگم ذوق‌زده‌ام و خوشحالم که علی‌رغم سختیایی که این چند سال تو این فضای مجازی تحمل کردم، هنوز این وبلاگو دارم و هنوز می‌نویسم. بخشی از این "هنوز بودن"م رو مدیون هنوز بودنِ شمام :)

مرسی که هستید...
انگار همین دیروز بود که گلدان رو افتتاح کردم....
موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۲
شباهنگ

خب من ذوق می‌کنم وقتی بابا زنگ می‌زنه و بابت پست روزِ معلم ازم تشکر می‌کنه و در ادامه‌ی ذوقم بوسش می‌کنم و ازش می‌خوام گوشیو بذاره اون ور صورتش که اون سمتم بوس کنم و می‌خوام گوشیو بده مامان که مامانم بوس کنم! اصن همین کارا رو میکنن که نمیرم معتاد شم و به بیراهه کشیده نمیشم :دی عنوان پستم، شاهکاریست ماندگار از آقای شهاب تیام که خطاب به پدرم عرض کردم این عنوانو :دی

در راستای پست قبل، من الان باید به تعداد سجده‌های سهوِ اشتباهی که تو این 23 سال و 11 ماه و دو هفته عمر بابرکتم انجام دادم، سجده انجام بدم :| خب الان یکی نیست بگه نونت نبود، آبت نبود، به اعمال و عباداتت گیر دادنت چی بود... فکر کن فردام میام پست میذارم که وضوهام اشتباه بوده تا حالا و باید اعاده بشه :))))



پ.ن: خدایی آدمِ گیری نیستم! ولی معتقدم یا یه کاریو انجام نده، یا اگه میدی درست و اصولی انجام بده و سمبلش نکن! (سَمبَل: کاری را سرسری و بدون دقت و برای رفع تکلیف انجام دادن)

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۰۱
شباهنگ

شاید به درد شما هم بخوره:

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۹
شباهنگ

820- من علّمنی حرفاً فقد صیّرنی عبداً

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۵۲ ق.ظ

مامان؟ میشه تا 1000 بشمری؟

بابا؟ اینجا چی نوشته؟

مامان؟ برام نقاشی می‌کشی؟

بابا؟ فردا امتحان علوم دارم، میشه جرم و حجمو برام توضیح بدی؟

مامان؟ ازم امتحان می‌گیری؟

بابا؟ میشه کمکم کنی یه انشا در مورد انقلاب بنویسم؟

مامان؟ میشه جدول ضربو ازم بپرسی؟

بابا؟ این ینی چی؟

مامان؟ املا می‌گی بهم؟

بابا؟ این اعشاریارو درست حل کردم؟

مامان؟ ازم دینی می‌پرسی؟

بابا؟ این نمونه‌سوالا جواب ندارن، از کجا بفهمم درست حل کردم یا نه

بابا؟ قلم خوشنویسیم شکسته

بابا؟ یادم میدی "ی" رو بنویسم؟

بابا؟ این معادله رو بلد نیستم حل کنم

+ فردا از همکارام می‌پرسم

بابا؟ جواب این سوالارو نمی‌دونم

+ فردا از همکارام می‌پرسم

بابا؟ خانم معلممون میگه «نهفتن» بن مضارع نداره، ولی من فکر می‌کنم داره

+ فردا از همکارام می‌پرسم

بابا؟ فردا امتحان دارم و اثبات اینارو بلد نیستم

+ الان زنگ می‌زنم از آقای میم. بپرس

بابا؟



مثل وقتی که بعد چند سال، همکارایِ بازنشسته‌ی بابا سراغتو می‌گیرن و تو یاد معادله‌ها و سوال‌ها و اشکالات درسی‌ت می‌افتی و لطفی که همیشه نسبت بهت داشتن و یاد روزایی که بابا کتاب به دست میومد خونه که "نسرین؟ این کتابو آقای فلانی معرفی کرد، گفت برات بخرم و این نمونه سوالارو آقای فلانی داد و اینا جوابای سوالاییه که پرسیده بودی و"

بابا؟ روزت مبارک

گوش بدیم: Sina_Hejazi_Didi_Dari.mp3.html

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۲
شباهنگ

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: نسرین؟

من: جانم

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: برای کار می‌خوام رزومه‌مو بفرستم یه جایی، توش چی بنویسم؟

من: کارایی که کردی و بلدی بکنیو توش بنویس، نرم‌افزارایی که بلدی باهاشون کار کنی، سطح زبانت، نمره‌هایی که مربوط به این کاره و

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: پیری تافل دارم

من: خب بنویس پیری تافل داری

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: اسپلش می‌کنی؟

من: :|


هم‌اتاقی شماره‌ی 3: نسرین؟

من: هوم؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 3: ایران کجای آسیاست؟

من: طرفای غربه


هم‌اتاقی شماره‌ی 2 داره جدول حل می‌کنه: راهِ بی‌پایان

من: را


دیشب

من: هم‌اتاقی شماره‌ی 2؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: بله

من: شرکت مخابرات استان، sms داده و از حضور پرشورمون تو انتخابات تشکر کرده، منظورش کدوم انتخاباته؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: انتخابات امروز دیگه! امروز رای‌گیری بود، تموم شد البته.

من: اِوا!!! چرا انقدر یهویی و در خفا!!!؟ ینی الان بازم روحانی رئیس جمهوره؟ بدون کشت و کشتار؟ بدون خون و خونریزی؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: :|

روحانی: :|

احمدی نژاد: :|

حتی حداد: :|

و کسی که قراره برای آزمون حوزه‌ی شریف، باهام مصاحبه کنه: :||||

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۵۵
شباهنگ

818- هِدِرم، شب رو کم داشت...

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۳ ب.ظ

نیمه شب ستاره‌ها

می‌کنند اشاره‌ها  

می‌رود ز آهِ ما

بر فلک شراره‌ها، بر فلک شراره‌ها

ناز چشم یارها

غمزه‌ی نگارها

رفته از نیاز و ناز

در جهان چه کارها

بجو شب از ستاره‌ای

به شیوه‌ای اشاره‌ای

بگو بگو چه چاره‌ای، چه چاره‌ای

نوشته نیک و زشت ما

به لوح سر نوشت ما

به جان زده شراره‌ای، شراره‌ای


پ.ن: فکر کردم شاید یادتون رفته که یه معنیِ دیگه‌ی شباهنگ، ستاره است

شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستاره‌ی آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است

و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود

همون ستاره‌ای که تو هدرم می‌بینید و برق میزنه

نسیم، خاطره، ساحل، ستاره :دی این چهار تا اسمو خعلی دوست دارم...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۳
شباهنگ

817- حالا شاید یه چند سال بعد بیام بیشتر توضیح بدم

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ

چند وقت پیش، در راستای یه دیالوگ از یه فیلمی، یه پست احساسی نوشته بودم (از این پستایی که متعلق به زمان و مکان خاصی نیست و خاطره نیست و الکی مثلاً یه قطعه‌ی ادبیه). 

معمولاً یهویی پستامو منتشر نمی‌کنم و چیزی که نوشتم چند دقیقه تا چند ماه، پیش خودم تو وُرد می‌مونه تا علنی بشه. ینی حتی همین الان یهویی‌هامم بعدِ قدری تامل منتشر میشن. 

این چند خطی که میگم، هنوز تو ورد بود و ویرایش و بازبینی‌ش نکرده بودم که بیارم بذارم اینجا تو وبلاگم. 

یه جوری هم نوشته بودم که اصن شما منظورمو متوجه نشین و تهش نفهمین چی شد و چی به چیه.

چند دیقه پیش داشتم به اون متنه فکر می‌کردم و اینکه کی و چه جوری منتشرش کنم که یهو همچین ناغافل یه چیزی یادم افتاد. این متنم به یه دیالوگ از یه فیلمی مربوط میشد که اون دیالوگه منظورمو داد می‌زد. فیلمه رو دانلود کردم دقیق‌تر ببینمش و یهو عین برق از جام پریدم که ای داد بی‌داد و ای داد بی‌دود! خوب شد اون متنی که نوشتمو منتشر نکردمااااااااااااااااا!

ینی یه چند تا نکته‌ی ریز و شفاف توش بود که منجر به برداشت‌هایی می‌شد که هر چند شاید درست بودن، ولی من نمی‌خواستم اون برداشتو داشته باشین و همون ضرب‌المثلِ "حالا خر بیار و باقالی بار کنِ" خودمون!

خدا رحم کرد ینی!!!

انقدرم از آدمای مرموز و پستای مرموز بدم میاد که نگو...

۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۰۰
شباهنگ

لابد تو زندگی هر کسی بعضی لحظه‌ها هست که تا دنیا دنیاست دلش نمی‌خواد بهشون فکر کنه و 

دلش نمی‌خواد تکرار بشن

من از این لحظه‌ها زیاد داشتم

این که میگم لحظه واقعا لحظه است

نه یه پروسه

یه لحظه

در حد چند ثانیه

بعضی لحظه‌ها هم هستن که دلت می‌خواد دار و ندارتو بدی و یک بار، فقط یک بار دیگه تکرار بشن

لحظه‌هایی که دلت براشون تنگ میشه و مدام تو ذهنت تکرارشون می‌کنی که مبادا یادت برن

مثلاً ثانیه ثانیه‌های با پدربزرگ و مادربزرگ بودنم جزو همین لحظه‌هاست

همینایی که هر موقع بهشون فکر می‌کنم گوشه‌ی چشمم خیس میشه

خاک، سردی و فراموشی میاره

ولی من هنوز بعدِ این همه سال همون قدر دلم براشون تنگه که روزِ خاکسپاری‌شون

همون قدر گریه می‌کنم که شبِ اولی که نبودن

من اگه خدا بودم، یه کاری می‌کردم آدما باهم به دنیا بیان و باهم زندگی کنن و باهم بمیرن و

هیچ کسی مرگِ هیچ کسیو نبینه

بودن و یهو نبودن سخته!


امروزم از اون روزایی بود که دلم نمی‌خواست شروع بشه، دلم نمی‌خواست باشه، 

دلم نمی‌خواست باشم...

هفت بیدار شدم و هوا روشن بود

نماز صبم قضا شده بود

پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم چه فرقی به حال تو می‌کنه این قضا شدنا!

اصن چه فرقی به حال من می‌کنه؟!!!

من که تا خرخره اشتباه کردم... اینم روش

خوابیدم تا خودِ 12! تا لنگ ظهر...

شب دیر خوابیده بودم؟ خسته بودم؟ روز قبلش خیلی کار کرده بودم؟ ناراحت بودم؟

نه اتفاقاً.

با اکراه بلند شدم و هر چی برای بعد نوشته بودم و هر چی برای خودم نوشته بودمو پاک کردم

فکر کردم اون حرفا باید نوشته میشدن ولی نباید می‌موندن

سر فرصت دوباره یه جور دیگه می‌نویسمشون

الان حالم خوبه؟

آره بابا بهترم

ولی خسته‌ام از خوابِ دیشب... خوابِ بدی بود... بازم یه سری اسناد و مدارک دستم بود و یه عده دنبالم بودن و داشتم فرار می‌کردم. نمی‌دونم این اسناد و مدارک چیَن که هر چند وقت یه بار کابوسشونو می‌بینم... این سری زخمی هم شده بودم تازه! به یه قنادی که پرِ کیک بود پناه بردم که پیدام نکنن... بیدار شدم و یاد کامنتِ محبوبه افتادم... فقط اگه یه موقع گم و گور شدم و خبری ازم نبود، یحتمل دشمن، منو با اسناد و مدارک پیدا کرده و سر به نیستم کرده.

عنوان؟

خب عنوان کُردیه دیگه؛ اگه می‌خواستم معنی‌شو بنویسم می‌نوشتم.

والا

موافقین ۱۲ مخالفین ۲ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۴۵
شباهنگ

4 شب پیش تولد نگار بود؛ ولی امشب  گرفتیم

یه بارم قراره باهم تو دانشگاه بگیریم که هم‌دانشگاهیای سابقمونم باشن

عصری اومد و گفت کیک گرفتم و شب با هم‌اتاقیات بیاین بالکنِ اتاق ما

رفتیم و دوربینم هم بردم

این دوربین بردن یه سیاسته! 

تو هر مراسمی که پا بذارم عکاسی مراسم رو خودم به عهده می‌گیرم و میگم کسی عکس نگیره

این جوری اوضاع رو تحت کنترل دارم و 

خیالم راحته که تو این چند سال هیچ عکسی پیش کسی ندارم

مگر عکس دسته‌جمعی که با صلاحدید خودم دست کسی باشه. ولی نه هر کسی...

ولی عکس تولد و حتی عروسی خیلیا پیش منه و 

خدایی آدمِ معتمدی ام!


یه دختره فِرت و فِرت عکس می‌گرفت و از بدو ورود به جِدّ یا به شوخی می‌گفت دنبال زن می‌گردم برای برادرم

تقریباً تمام مدت پشتم بهش بود و یه بار بهش گفتم حواست باشه از من عکس نگیری

گفت نترس، من دنبال دختر قرتی‌ام!

تو دلم گفتم صبر کن... دارم برات...

چون تو بالکن بودیم و بالکن سمت کوچه بود همه‌مون حجابِ نصفِ نیمه‌ای داشتیم

ولی بحثِ حجاب نبود. من حتی با فامیل و اقوام نزدیک هم همچین برخوردی دارم و 

کلاً نسبت به عکسام حساس بودم و هستم!


داشتیم کیک می‌خوردیم و دونه دونه داشت ملّیت و رشته‌ی بچه‌ها رو می‌پرسید!

به من که رسید گفتم چه فرقی می‌کنه! من که قرتی نیستم... 

گفت حالا تو بگو چی می‌خونی... 

گفتم خب آخه من اصن از خواهر شوهری مثل تو خوشم نمیاد

یه کم فکر کرد و تازه دوزاری‌ش افتاد چی میگم و 

بعدش خندیدیم

پ.ن1: با اینکه تو یه خوابگاهیم، اونم یه خوابگاه کوچیکِ 3 طبقه! ولی خیلیا رو اولین بارم بود می‌دیدم و اسم خیلیا رو نمی‌دونستم.

پ.ن2: مکالماتمون در نهایت مهربونی و شوخی بود.

پ.ن3: خوش گذشت.

پ.ن4: حالا خوبه تصمیم گرفته بودم کمتر پست بذارماااااااا!

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۳
شباهنگ

هر از گاهی آمار آی‌پیارو چک می‌کردم و ذوق مرگ می‌شدم از اینکه هنوز هفت هشت ده نفری از اون ور کلیک رنجه می‌کنن و حالا بماند که آمار شریف، بیشتر از آمار اهواز و حتی تبریز بود (+
چند ماهه که آی‌پیِ شریف دیگه شهر نیست و غمگینم از این بابت!!!

ولی خب غرض از این پست این بود که بگم یهو همچین ناغافل یاد آخرین اردوی کویری که دو سال پیش با بروبچ رفته بودم افتادم و این عکس و یاد یه صبح تا شبی که هیچی نخوردم تا گذرم به اونجا که توی تصویر می‌بینید نیافته!

خب آخه با هیشکی هم رو در وایسی اگه نداشتم، با دکتر نون. خعلی رو دروایسی داشتم.
فکر کن! یه درصد فکر کن استاد کنترل خطی‌ت وسط بیابون نشسته باشه و در حال تماشای طبیعتِ بکر و تو آفتابه بگیری دستت و پرش کنی و (بلاگفای بی‌شعور نمی‌ذاره لینک بدم وگرنه سه پست پشت سر هم خاطرات کویرو نوشته‌بودم پست 350 و 351 و 352 و 353 و...)

دیشب خواب دیدم برای این کنفرانس آی دبلیو سی آی تی که هفته‌ی بعده و دوستام ارائه دارن و قراره برم تشویقشون کنم، رفتم شریف؛ ولی لوکیشن خوابم اصن شبیه شریف نبود! تازه به جای اساتید و دانشجویان، فک و فامیلم اونجا بودن :|


موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۹
شباهنگ

۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۴۶
شباهنگ

یهو یادم افتاد جواب یکی از سوالای امتحان دیروزو اشتباه نوشتم. جوابی که نوشتم اشتباه نبوده ولی چیزی که نوشتم جواب اون سوال نبوده و تو امتحانی که می‌تونستم نمره‌ی کامل بگیریم، نمره‌ی اون سوال رو از دست دادم.

هندزفریو کردم تو گوشم و از فولدرِ آهنگام، مخور غمِ گذشته‌ی معینو پیدا کردم و  و الان دارم عمر، کمه صفا کن، گذشته رو رها کن گوش میدم که مخور غم گذشته گذشته‌ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته و خوشحالم که هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت نمره‌گرا نبودم

ولی اطرافیانم و اقوام و فوامیل! چرا؛ برای اونا این چیزا مهمه... دروغ چرا، یه زمانی برای پدرم هم مهم بود

ابتدائی و راهنمایی که بودیم، بعد از هر امتحانی، نمره‌هامونو باید نشونِ پدر و مادرمون می‌دادیم و کنار نمره، امضا می‌کردن که رویت شد.

بابا نمره‌های کمتر از 20 رو امضا نمی‌کرد.

هرگز امضا نکرد.

یادمه مادربزرگِ مادریم فوت کرده بود و مادرم چند روز خونه نبود. مسافرت بود و من تو اون بازه‌ی زمانی، امتحان ریاضیمو 19.75 گرفته بودم و می‌دونستم که پدرم امضا نمی‌کنه

چند روز برگه‌ی امتحانیمو نگه داشتم و صبحِ اون روزی که باید امضای والدینو به معلممون نشون می‌دادیم، از بابا خواستم و خواهش کردم که امضا کنه و انقدری اسکول بودم که خودم امضاش نکنم. بابا حاضر نبود این کارو انجام بده و یه کم فکر کرد و بعدش امضا کرد. ولی نه امضای خودشو بلکه امضای مامانو.

دوران تحصیلی‌م هیچ وقت غیبت نداشتم. به جز اون پنجشنبه‌ای که پدربزرگِ مادری‌م فوت کرد و سوم ابتدائی بودم. پنجشنبه معلمِ دینی‌مون درس میده و میگه شنبه امتحان می‌گیرم. و من از امتحانِ شنبه خبر نداشتم و 10 گرفتم. و الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم همین که یه درسیو نخونده 10 شدم، خیلی خوبه!

خب من به خاطر اون 10 مورد غضبِ پدر واقع شدم و برگه‌ی امتحانیمو تابلو کرد زد رو دیوار تا درسِ عبرتی بشه برام که دیگه 10 نگیرم. و اون هفته عمه‌هام خونه‌مون بودن و اون نمره‌مو دیدن و هنوز که هنوزه یادشونه و تو هر محفلی بحثِ نمره باشه این خاطره رو تعریف می‌کنن!

ولی من هرگز نمره‌گرا نبودم و نمره هیچ وقت هیچ اهمیتی برام نداشت و تنها ذوقم بابت نمره، رند بودن معدل دیپلمم بود که 19 بود و دو تا صفر جلوش.

داشتم به یکی از هم‌کلاسیای ارشدم فکر می‌کردم که یکی از درسارو 19.5 گرفته بود و یک ساعت تمام با استاد بحث کرد که بشه 19.75 و همه‌مون تو کلاس بودیم و داشتیم از خجالت آب می‌شدیم که این 0.25 چرا انقدر برای یه دانشجوی ارشد مهمه...

حیفه که هدفمون از امتحان و سر کلاس نشستن، فقط، نمره باشه. عمرمون و زمانمون بیشتر از اینا ارزش داره!

یاد بگیریم که "یاد بگیریم تا یه جایی تو زندگی‌مون به دردمون بخوره".


موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۹
شباهنگ

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۳۱
شباهنگ


پ.ن1: ساعت نزدیک 4 صبه و 8 صبح باید سر کلاس باشم و هنوز هیچی نخوندم و هنوز دلم جیگر میخواد!!!

پ.ن2: امتحان گرفتن از دانشجوی ارشد به والله توهین به شعور بشریته!!!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۰۵
شباهنگ

809- من اون دنیا، با همین عددِ 4 محشور میشم

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

 نسیم جان! عزیز دلم، قربون اون شکل ماهت برم، تو آزادی که برای درس خوندن و کسب و تحصیل علم، هر رشته و شهری رو انتخاب کنی و خونه و زندگی و من و بابامراد و برادر، خواهراتو (امیرحسین (طوفان سابق!)، خاطره و ساحل) رو ترک کنی و بری برای خودت توی یه شهر غریب، تک و تنها زندگی کنی و به کسب علم و دانش بپردازی...

آمّا! 

به این فکر کن که یه روز، که اون روز اتفاقاً نه صبونه خوردی و نه ناهار؛ خسته و درب و داغون، عصر، از پشت سنگر علم و دانش برمی‌گردی خوابگاه و فرداشم امتحان داری و یهو هوس یه سیخ جیگر! می‌کنی؛ 
به این فکر کن که اون موقع نه به من دسترسی داری، نه به ابوی و نه اخویت و تا فاصله‌ی 60 کیلومتری‌تم جیگرکی نمی‌شناسی و بشناسی هم اصن لب به غذای بیرون نمی‌زنی

اون وقت باید بیای رو تختت دراز بکشی و همین جوری که منتظر باز شدنِ یخِ گوشت چرخ‌کرده‌ای، به این فکر کنی که هر که خربزه خواهد جور هندوستان کشد...
من که میگم بمون و همین جا پیش ما درستو بخون
اصن نخون...
به خدا تهش قراره مای‌بی‌بی بچه‌تو بشوری!
حالا خود دانی...

یه چیزی هم بگم به مامانت افتخار کن
تیم پروژه‌ای که مامانت الان داره روش کار می‌کنه چهار تا سرگروه داره
خب؟
مامانتم یکی از اون چهار تاست
بگو خب...

اممممم.... داده‌های مامانت کمترین خطا رو داشته تا حالا!!!

یه چیز بامزه هم بگم کَف کن!!!

می‌دونی که من چه قدر چهارو دوست دارم؟
استادمون گفته از فرهنگ معاصر، تا صفحه‌ی سیصدش، روی کلمه‌ها یه کاری انجام بدم
خب؟
بگو خب!
بعد فکر کن امروز رفتم ببینم کدوم کلمه‌ها رو باید تحلیل کنم و
شاید باورت نشه!
خودمم باورم نمیشه
ولی اولین کلمه‌ی صفحه‌ی 301، "چهار" بود!!!



+ فردا امتحان دارم و تُف هم بلد نیستم...

و کماکان دلم جیگر میخواد :((((((

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۰
شباهنگ

زمستون پارسال نه پیارسال، وقتی هندزفری به گوش، لابه‌لای قفسه‌های طبقه‌ی دوم کتابخونه‌ی دانشگاه سابقم قدم می‌زدم و کتابای قفسه‌های آخرِ گوشه‌ی کتابخونه رو یکی یکی برمی‌داشتم و ورق می‌زدم و بیشتر از ظرفیتِ یه دانشجو کتاب می‌گرفتم و نه با غر زدنای مسئول کتابخونه، که با لبخنداش مواجه می‌شدم که "تو این همه کتاب زبان‌شناسیو می‌بری چی کار می‌کنی؟"، حتی فکرشم نمی‌کردم یه روز تو کتابخونه‌ی فرهنگستان، هندزفری به گوش، همون آهنگِ زمستون پارسال نه پیارسال پِلِی بشه و لابه‌لای قفسه‌ها قدم بزنم و دنبال فرهنگ و اصطلاحات مهندسی بگردم و با لبخندِ آقای رئیسیِ مهربون مواجه بشم که می‌پرسه "تو این فرهنگ لغات مهندسیو می‌خوای چی کار؟"

اگه یه روز خواستین از زندگی‌نامه‌ام فیلم درست کنین، تو اون سکانسی که پیرمردِ قدخمیده‌ی کتابخونه‌ی فرهنگستان، ازم می‌پرسه کمک نمی‌خوای، اونجا فلش بک بزنید و برگردید به زمستون پارسال نه پیارسال، همون جا لابه‌لای قفسه‌های طبقه‌ی دوم که مسئول کتابخونه ازم می‌پرسه کتابایی که می‌خواستیو پیدا کردی و کمک نمی‌خوای و منم لبخند می‌زنم و میگم ممنون.

+ پیشنهادِ اَخَوی، مثل مهر تو که یه دفعه، بی هوا به دلم افتاد

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۳
شباهنگ

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.

از اونجایی که اردیبهشت ماه و خرداد ماه سرم خیلی شلوغه نمی‌رسم که هم برای درسام وقت بذارم هم برای کارم. لذا امروز طی جلسه‌ای که با رئیس اعظم داشتیم، الهام رو رسماً به عنوان همکار ویرایشی، به گروه معرفی کردم و چون الهام در جریان تصویب پروتکل ویرایشی بود، قرار شد چکیده‌ها رو باهم ویرایش کنیم... ولی

این متن‌های ویرایش شده باید جمله به جمله به سیستم داده بشن و تغییرات، هایلایت بشن. مثل این عکس (کلیک) که جمله‌ی اول ویرایش نشده و جمله‌ی دوم ویرایش شده و هایلایت شده و اون کلمه‌ی تغییر یافته به رنگ قرمز درومده!

تا امروز، خودم هم ویرایش می‌کردم، هم هایلایت؛ ولی دیگه نمی‌تونم و تصمیم گرفتم نیروی کمکی بگیرم! ینی من به شما دو تا فایل ورد میدم، یکیش متن ویرایش شده و یکیش متن ویرایش نشده و شما جملات ویرایش شده رو جمله به جمله بعد از هر نقطه میذارید زیر جمله‌ی ویرایش نشده و همه رو هایلایت زرد می‌کنی و بعدش اون کلمه‌ای که تغییر دادم رنگشو قرمز می‌کنی.

دلیل اینکه از دوستان حقیقی‌م کمک نمی‌گیرم اینه که اونا مثل من دانشجو ان و فصل امتحاناته و فرصت چندانی برای این کار ندارن، ولی اینجا ممکنه کسی که فارغ‌التحصیل شده و فرصت داره باشه و اصن آیا خوندن پستای طویل من مفیدتره یا کار کردن و دستمزد گرفتن؟ :دی

لزومی نداره اهل تهران باشید، ولی ترجیح می‌دم خانم باشید و خواننده خاموش نباشید و تا حدودی بشناسمتون؛ چون برای این داده‌ها تعهد دادم و نمی‌تونم در اختیار هر کسی قرارشون بدم. فکر نمی‌کنم بتونید تو کار ویرایش کمکم کنید چون زمان می‌بره تا با قوانین جدا و پیوسته‌نویسیِ ما که قبل از عید تو گروه تصویب کردیم آشنا بشید و زمانمون هم خیلی کمه و فقط دو ماه فرصت داریم. بنابراین هر کسی با هر مدرک و سن و سالی، کافیه سواد خوندن و نوشتن داشته باشه و کپی پیست و هایلایت بلد باشه تا دست یاری به سمتم دراز کنه و با آغوشی باز بپذیرم. 
من الان 3000 تا چکیده دارم و چکیده‌ها حدوداً 300 کلمه هستن و معمولاً ویرایش متن، به ازای هر کلمه، 4 تومنه ینی 40 ریال! این پروژه، ویرایشش کلمه‌ای 10 تومن و هایلایت چکیده‌ها هر کلمه 5 تومنه! ینی حدوداً 3 هزار تومن برای ویرایش و 1500 برای هایلایت (حدوداً عرض کردم). من و الهام ویرایش‌ها رو انجام میدیم و چون فرصتِ آموزش دادن اصول ویرایش رو ندارم ترجیح می‌دم به جای آموزش ویراستار و بازبینی کارای اونا، خودم این کارو انجام بدم و الان دنبال چند تا آدم باحوصله می‌گردیم که تغییرات منو هایلایت کنه. خودم وقت هایلایت کردن ندارم و بیشتر از 18 ساعت هم نمی‌تونم پای لپ‌تاپ بشینم... خب هر کی می‌تونه یه ندا بده.

و تازه امروز فهمیدم این پروژه‌ای که داریم روش کار می‌کنیم، قبلاً بچه‌های زبان‌شناسی رایانشی و مهندسی کامپیوتر و برق دانشگاه سابقم پروژه‌ی مشابهی در این راستا داشتن و نرم‌افزارشو سال‌ها پیش ارائه دادن و اینی که ما داریم روش کار می‌کنیم یه چیزی فراتر از کار اوناست و یه جورایی ورژن جدیدِ کارشونه.

کامنتا نشون داده نمیشن.

بعداًنوشت: تاکنون شش نفر دست یاری به سمتم دراز کردن و منم به جز یکیشون، بقیه رو با آغوشی باز پذیرفتم... ظرفیت آغوشم داره تموم میشه :)))

بعداًترنوشت: ظرفیت آغوشم تقریباً تموم شد :(

پ.ن: درسته که گفتم کامنتا نشون داده نمیشن، ولی دلم نمیاد کامنتاتونو تایید نکنم... دلم برای کامنتاتون تنگ شده خب... دلم پکید از تنهایی و بی‌کسی و سکوت :( ولی خب برای رعایت حریم خصوصی کامنت اونایی که قراره بهم کمک کنن رو تایید نکردم.

۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۶
شباهنگ

806- در آستانه‌ی بیست و چهار سالگی

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۴۴ ب.ظ

آلاّه دییَن اُلسون بیز دییَن اُلماسین (عبارتی ترکی، معادل با ان‌شاء الله) هفته‌ی آخر اردیبهشت ماه سال جاری که اتفاقاً سالگرد مامان‌بزرگم هم هست، قراره اینجوری شروع بشه که برم شریف و لباس فارغ‌التحصیلی‌مو تحویل بگیرم و روز بعدش در جشن فارغ‌التحصیلان نود و چهار حضور به عمل برسونم و روز بعدش برم سراغ سفارش کیک و متعلقات تولدم و سپس خیل عظیمی از یاران و مریدانمو دعوت کنم به صرف کیک و شیرینی و "دادن کادو" :دی و روز بعدش ارائه‌ی مقاله‌ای که نیمی از نمره‌ی درس اصطلاح‌شناسی‌م به اون کنفرانس تعلق می‌گیره و یه ترم براش وقت داشتم و تف هم آماده نکردم هنوز (این اصطلاحِ تف رو از هم‌دانشگاهیای سابقم یاد گرفتم) و نیز ارائه‌ی نقدی بر کتابی که نه خریده‌ام هنوز و نه خوانده‌ام هنوز، برای درس ساخت‌واژه که یادم باشه بعداً طی پستی مبسوط و مفصل توضیح بدم چه درگیری‌هایی با استادِ این درس دارم و هر کاری می‌کنم مهرم به دلش بشینه، نرود میخ آهنین در سنگ! و نیز گزارشی از تحقیق میدانی‌ام و ارائه‌ی مقاله‌ای دیگر و کنفرانسی در همان راستا برای درس جامعه‌شناسی زبان که برای این مقاله و ارائه هم هنوز قدم از قدم برنداشته‌ام! این هفته‌ی آخر اردیبهشت با ارائه‌ی پیشرفت کار به رئیسم که خدا به زمین گرم بزندش! و انتشار پست‌های متعدد و طویله! (خدا به دادتون برسه) ادامه یافته و در نهایت با حضور در جشن 50 سالگی شریف و نیز نمایشگاهبین‌المللی و خرید چهار جلد کتاب خاتمه خواهد یافت. (این قرمزا لینک بودنااااا روشون کلیک کنید!)

فلذا بیست و چهار روزِ دیگه من بیست و چهار ساله میشم.
من عدد
چهار رو دوست دارم، من جمع چهار نفری خانواده‌مونو دوست دارم، من پیش‌شماره‌ی شهرمون و پیش‌شماره‌ی موبایلم که چهاره، دوست دارم، من، فارغ‌التحصیل سال نود و چهار، از اینکه شماره‌ی موبایلم چهار تا چهار داره و از اینکه پدرم متولد چهل و چهاره خوشحالم و من هنوز نمی‌دونم چرا استاد شماره چهار، موقع آوانویسی عدد چهار، واجِ آخرو با تی می‌نوشت و می‌گفت dort! در حالی که من چهارو با دال تلفظ می‌کنم و میگم دُرد! من حتی همین حرف d که چهارمین حرف حروف الفباست رو دوست دارم و آدرس قبلی وبلاگم که با دی شروع می‍شد رو هم دوست دارم. من هر موقع بین گزینه‌ها شک داشته باشم گزینه‌ی چهارم که دال باشه رو انتخاب می‌کنم، اتاق‌های چهار نفره‌ی خوابگاهو به بقیه‌ی اتاق‌ها ترجیح می‌دم و الان تو اتاقمون چهار نفریم و من چهار تا بشقاب و چهار تا پیش‌دستی و چهار تا قاشق غذاخوری و چهار تا قاشق چای‌خوری و چهار تا کارد و چهار تا چنگال دارم و خوشحالم که در مجموع چهار تا دست و پا داریم و شماره‌ی خونه‌مون با چهل تموم میشه و پلاکخونه‌مون یه ربطی به چهار داره و مسیر خوابگاه تا دم در کلاس، چهل و چهار دقیقه طول می‌کشه و راضی ام از معدل ترم اول ارشدم که هفده و چهار دهم شد و کلاس چهارم دبستان، معدلم چهار صدم کمتر از 20. ما همه‌مون چهارو دوست داریم و چند روز پیش وقتی داشتم برمی‌گشتم خوابگاه مامانم برام چهار تا سیب و چهار تا کیوی و چهار تا پرتقال گذاشت تو کیفم که تو راه بخورم و چهار تا کتلت و چهل پیمانه برنج! و چهل تا نسکافه و چهار تا بیسکویت. من خوشحالم که فلش چهار گیگ دارم و خونه‌مون چهارراه فلانه و خوابگاه و محل کارم به چهارراه بهمان مربوطه و اسمم چهار تا نقطه داره و اسم مامان و بابا و داداش و عمه و عمو و حتی پدربزرگ و مادربزرگ‌هام چهار حرفیه. حتی خوشحالم که رئیس جمهورها هر چهار سال یه بار عوض میشن! حتی اگه عوض نشن :دی. من هر موقع می‌بینم تعداد خواننده‌های آنلاینم، چهار نفره و تعداد بازدیدهای روز قبل یا اون روز چهارصد و چهل و چهار، ذوق می‌کنم. من چهل و چهار کیلو ام و الان ساعت چهار و چهل و چهار دقیقه و چهل و چهار ثانیه است. و ترجیح می‌دادم چهار تیر که چهارمین ماه ساله به دنیا میومدم یا چهار آوریل که آوریل هم چهارمین ماه ساله و حتی ترجیح می‌دادم این پست، پست چهارصد و چهل و چهارم وبلاگم بود. ولیکن، 13 هم عدد شانس منه و با اینکه متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، اگه روز تولدمو به ماه تولدم تقسیم کنید، همین عددِ منحوس و میمونِ 13 به دست میاد. و شرط می‌بندم مهریه‌ام هم یه ربطی به چهار یا  چهل و چهار یا چهارصد و چهل و چهار خواهد داشت. اسم چهار تا از بچه‌هامم انتخاب کردم و آرزو بر جوانان عیب نیست.

* * *

من هیچ وقت برای درس خوندن دفتر برنامه‌ریزی نداشتم؛ ینی خوشم نمیومد حتی برنامه‌ای که خودم تنظیم می‌کنم، منو مجبور به انجام کاری بکنه که شاید اون لحظه حس انجام دادنشو نداشته باشم. ولی هر سال یه دفتر برنامه‌ریزی می‌گرفتم برای نوشتن کارایی که انجام دادم و نه کارایی که قراره انجام بدم. حدودای یازده و نیم، یه ربع به دوازده شب، دفتر برنامه‌ریزی‌مو باز می‌کردم و تو جدولاش که هر روزش بیست و چهار تا خونه داشت، هر ساعتی هر کاری کرده بودم رو می‌نوشتم و یه فیدبک از عملکردم می‌گرفتم برای فردا. یه موقع از بیست و چهار ساعتی که گذشته بود راضی بودم و یه موقع نه. 

حالا دوست دارم دفتر عمرمو، دفتر زندگی‌مو باز کنم و توش بنویسم که تو این بیست و سه ساعت و چند دقیقه که نه، تو این بیست و سه سال و چند ماهی که گذشت چی کار کردم. بنویسم از بیست و چهار سالی که گذشت راضی بودم و از یه سالی که گذشت بیشتر. بنویسم تو این یه سال به مسیرم جهت دادم و حداقل تکلیف خودمو با خودم روشن کردم و بنویسم از آدمایی که به مسیرم جهت دادن. از تک تک آدمایی که این مسیرو مدیون اونام. تو این مدتِ چند هفته‌ای که اینجا نمی‌نویسم، دارم یه چیزایی رو برای خودم یادداشت می‌کنم که بمونه برای بعد. و دوست ندارم وقتی به عرصه‌ی وبلاگ‌نویسی و به آغوش پر مهر شما برگشتم، فراموشم کرده باشین و چهار تا خواننده هم برام نمونده باشه. فلذا از پشت صفحات نمایشتون تکون نخورین و حتی من اگه پست نذارم هم هی رفرش کنید تا برگردم (مکالمه من و اَخَوی). و من الله توفیق برای خودم و صبر جمیل و جزیل برای شما. 


موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۴
شباهنگ

805- اولین قهرمان یک پسر و اولین عشق یک دختر

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۳۵ ق.ظ
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۳۵
شباهنگ