شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم

آخرین نظرات

۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

چگونه با دو بسته پاستیل حاوی سه حرفِ A، دو حرفِ B، یه دونه C، سه تا D، سه تا E، یه دونه F ،G و J، دو تا M، سه تا N، یه دونه O، دو تا P ،R ،S ،U، هفت تا X، یه دونه Z و بدون H ،I ،K ،L ،Q ،T ،V ،W و Y و نیز تعدادی دیگر به شکل ارّه و قیچی و انبر و تبر و گیره و میخ و چکش تولد جولیک را تبریک، تهنیت و شادباش بگوییم؟ 

شما می‌توانید یکی از Nها را پی‌دوم رادیان معادل با 90 درجه سانتی‌گراد :دی خلاف جهت عقربه‌های ساعت چرخانده و یک Z دیگر علاوه بر آنچه داشتید تولید کرده، حرف خ را به تبعیت از الفبای آوانگاری بین‌المللی IPA با X نمایش داده، از چکش برای نمایش حرف T، از تبر به عنوان L و از ارّه به عنوان I استفاده نموده، بدینسان محدودیت‌ها را دور زده یا یکی‌یکی، دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا از سر راهتان برداشته و تولد وی را تبریک بگویید. باشد که زادروزش فرخنده گردد.



۳۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۰۶:۲۴
شباهنگ

بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که پیام، خاصیت و اهمیت چندانی ندارند.

واگن سوم بودم. برگشتم سمت سالن و دستمو بردم بالا و برای بابا تکون دادم. قلبم مچاله شد. تنگ شد. باورم نمیشه هنوزم وقتی میرم تهران گریه‌ام می‌گیره. قبلنا وقتی می‌رفتم بغض می‌کردم و برگشتنی (می‌دونین که؛ برگشتنی قیده. ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه) خوشحال بودم. حالا وقتی برمی‌گردم هم از اون ور دلم تنگه و باز بغض می‌کنم برای تهران. دائم‌البغض که میگن منم. سهراب در همین راستا می‌فرماید: اهل کاشانم اما، شهر من کاشان نیست. شهر من گم شده است. 

سه تا پسر و دو تا دختر هم واگن سه بودن. شایدم دو تا پسر و سه تا دختر. باهم بودن. هر پنج تاشون کوپه‌ی اول. من کوپه‌ی دوم بودم. کوپه‌ی شش‌تخته گرفته بودن و قرار بود کیفا و چمدوناشونو بذارن روی تخت ششم. تا برسیم و سوار شیم پشت سرشون بودم و حرفاشونو می‌شنیدم. ینی هم بغض کرده بودم و دلم تنگِ خونه بود، هم فال گوش وایستاده بودم. واینستاده بودم البته. فال گوش حرکت می‌کردم. دانشجو بودن. اینو وقتی بلیتاشونو دستشون گرفته بودن و دنبال واگن سه می‌گشتن و از خوابگاه می‌گفتن فهمیدم. ولی نفهمیدم ساکن تبریزن و دانشجوی تهران، یا اهل تهرانن و دانشجوی تبریز. همه‌شون فارسی حرف می‌زدن باهم و لهجه هم نداشتن. به تجربه، ششِ دی، موقعِ فرجه‌هاست و ملت تو یه همچین روزی برمی‌گردن خونه‌شون. مگه اینکه پروژه‌ای چیزی داشته باشن.

مأمور قطار قبل از سوار شدن بلیتاشونو دید و پرسید باهمین؟ گفتن آره. مأموره فکر کرد منم با اونام. شش تا بودیم و کوپه‌ها شش‌تخته. بعد که بلیتمو نشونش دادم از گمراهی درومد. زمانه چقدر عوض شده. دوره‌ی ما راننده‌های اتوبوس نمی‌ذاشتن خانوم کنار آقا بشینه. باید شناسنامه نشونشون می‌دادی و ثابت می‌کردی محرمین. اون وقت اینا کوپه‌ی دربست گرفتن. [نچ نچ نچ گویان سوار قطار می‌شود]

سوار قطار که شدم، تو کوپه‌مون فقط من بودم. از مأمور واگن پرسیدم تنهام؟ گفت نه بین راه قراره سوار شن. دفتر و دستکامو درآوردم و شروع کردم به درس خوندن. صدای خنده‌هاشون رشته‌ی افکارمو می‌گسست. پانتومیم بازی می‌کردن، خاطره تعریف می‌کردن، چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. دلم می‌خواست مثل بچه‌ها خوراکیامو ببرم باهاشون تقسیم کنم و بگم منم بازی میدین؟ :دی

یاد سال اول کارشناسی افتادم. هم سن و سال همینا بودیم. دم عید بود و نمی‌دونم چه امتحان و پروژه‌ای داشتیم که همه‌مون تا یه تاریخی نتونسته بودیم بریم خونه و بلیت اتوبوس و هواپیما هم تموم شده بود و همه‌مون برای همون روز بلیت قطار گرفتیم. من، ریحانه، سمیرا، بهناز، نگار، دنیز، مریم؟ مژده؟ سحر؟ یادم نیست چند تا بودیم. برای نماز نگه‌داشته بودن. وقتی داشتم پیاده می‌شدم فریدو دیدم. اون داشت سوار می‌شد و من پیاده می‌شدم. از دیدنِ هم‌کلاسی‌ای که تا همین چند ساعت پیش سر یه کلاس بودیم انقدر شوکه شده بودم که هیچی نگفتم. نه سلامی نه علیکی. برگشتم به ریحانه بگم فریدم تو همین واگنه که ریحانه پیش‌دستی کرد و گفت افشین اینا هم با همین قطار میرن تبریز. ریحانه عمران بود و افشین اینا یه باند عمرانی بودن. بعد پوریا رو دیدم. پوریا و فرید و یه چند تای دیگه که هنوز اسماشونو یاد نگرفته بودم برقی بودن. اون روز کلی نخبه و نابغه تو اون واگن بودن. واگن شریفیا :))

هنوز داشتن پانتومیم بازی می‌کردن و خاطره تعریف می‌کردن و چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. چقدر احساس پیری می‌کردم وقتی بهشون فکر می‌کردم. برای شام جوجه سفارش دادن و یه کم تو سالن قدم زدن و بعد دیگه صداشون قطع شد. 

یکی دو سه ساعتی از تبریز فاصله گرفته بودیم که یه خانومه ۳۸ ساله (وقتی ۱۷ سالش بوده ازدواج کرده و همون سال، اولین بچه‌ش که یه پسر ۲۱ ساله‌ست و تهران افسری می‌خونه و قصد ازدواج نداره به دنیا اومده) با دخترش سوار شد. شبیه یکی از بچه‌های تیم شیما اینا حرف می‌زدن. حدس زدم باهم همشهری باشن. همان‌طور که زبان فارسی لهجه‌های متعددی داره و از طرز حرف زدن طرف می‌فهمیم اهل کجاست، ترکی هم اینجوریه. لهجه‌شناسی‌م خوب نیست زیاد و فقط می‌تونم تشخیص بدم طرف همشهری‌م هست یا نه. بعد یه خانم ۶۸ ساله (گفت ۹ تا بچه دارم و بچه‌ی آخرم ۲۹ سالشه و وقتی ۳۹ سالم بوده به دنیا اومده) با یه دبّه ترشی و ده تا ساک و چمدون و سطل ماست و روغن و کره و دخترش (که همین دختر ۲۹ ساله باشه) سوار شد و بعد یه خانوم دیگه که مثل خانم ۳۸ ساله و دخترش حرف می‌زد با یه جعبه سیب و یه گونی پیاز و سیب‌زمینی و چند تا قابلمه و یه دبّه ترشی و دو تا ماشین کنترلی که برای نوه‌هاش خریده بود و چند تا ساک سوار شد.

یه کم در مورد دندون مصنوعی صحبت کردن. خانم ۳۸ ساله دندوناشو تازه کشیده بود و می‌خواست دندون مصنوعی بذاره. بعد در مورد محله‌شون و در واقع آدرس خونه‌هاشون صحبت کردن. اینکه کجا می‌شینن و خونه‌شون بزرگه، کوچیکه، حیاط داره، نداره. بعد در مورد شغل شوهراشون و آدابِ پول گرفتن از شوهراشون و اینکه کاش مستقل بودن و چشمشون به دست شوهرشون نبود. به من هم توصیه کردن مستقل شم و چشمم به جیبِ شوهرم نباشه. در مورد گوشتِ «گچی» هم صحبت شد. گِچی به زبان ما نمی‌دونم بز، گوزن، آهو یا چیه. بلد نیستم فارسی‌شو. در مورد گوشت این حیوون صحبت می‌کردن. دخترِ ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله رفت از عموش چیزی بگیره یا بهش بده. در ادامه، مامانش اون آقا رو شوهر خطاب کرد. یه کم گیج شده بودم، ولیکن ساکت بودم و وارد بحثشون نمی‌شدم. خانومی که روبه‌روم نشسته بود از دختر ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله پرسید با عموت اومدین یا پدرت؟ دختره گفت بابامه، ولی عمو میگیم بهش. اونجا بود که فهیدم اینا به بابا میگن عمو. بقیه‌ی خانوما هم تأیید کردن که ما هم همچین رسمی داریم که بابا رو عمو صدا کنیم و عمو رو بابا. تعداد بچه‌های همو پرسیدن. و اونجا بود که فهمیدم خانم ۶۸ ساله، ۹ تا بچه داره. پنج تا پسر و چهار تا دختر. آخریه همین دختره بود که به گفته‌ی خودش کلی خواستگار داشت، خودشم خواستگارهاشو می‌خواست و یکیش همسایه‌شون بود، ولیکن دختره رو نمی‌دادن بهش. زیرا پدر دختره از پسره خوشش نمیومد. ظاهراً یه خواستگار تهرانی هم داشت و به اونم نمی‌دادن. کلاً نمی‌دادنش به کسی. دختره ضمن اظهار نارضایتی از عملکرد پدرش مبنی بر اینکه سخت می‌گیره اذعان کرد: نه به دور میدن منو نه به نزدیک. کلاً نمی‌دن منو به کسی. 

خانوم ۳۸ ساله از خانومی که روبه‌روم نشسته بود پرسید چند تا بچه داری؟ خانومه جواب داد سه تا کنیز داری. منظورش این بود که سه تا دختر دارم. گفت تهرانن و بعد در همین راستا از مشقت‌های مادر بودن گفت. یه ضرب‌المثل یا سخن نغز هم گفت که متأسف شدم. خواست مثلاً بگه مادر بودن سخته، گفت سگ باشی مادر نباشی. بگذریم... بهشت زیر پای مادران است به هر حال. این خانوما اهل یه شهرستانی بودن که اهالی اون شهرستان از اهالی یه شهرستان دیگه خوششون نمیومد. و تا می‌تونستن پشت سر اون شهرستانیا حرف زدن که فلانن و بهمانن. معلوم بود از ماها هم متنفرن و دو صد چندان حالشون از ما به هم می‌خوره. ولیکن به احترام من چیزی نمی‌گفتن پشت سر اهالی شهر ما. 

وقتی دیدن حرف نمی‌زنم، سر صحبتو اینجوری باهام باز کردن که اهل کجام و اصرار داشتن که بدونن خود تبریز یا اطرافش. این خیلی مهمه برای بعضیا. دلیلشم کشف نکردم هنوز. دیدم اگه بحثو ادامه بدن، باید مساحت فرشای خونه‌مونم در اختیارشون بذارم. فلذا سرمو کردم تو گوشیم تا خودشون با خودشون به بحثشون ادامه بدن. در ادامه داشتن در موردِ خانواده‌ی شوهرشون، عروسِ خواهرشوهراشون و خواهرشوهرای عروساشون صحبت می‌کردن. یه ضرب‌المثلم اینجا و در همین راستا یاد گرفتم که سگ از توله نجس‌تر هست یا نیست یا توله از سگ نجس‌تره یا یه همچین چیزی. انقدر تند تند حرف می‌زدن و بحثو عوض می‌کردن و چیزای جدید می‌گفتن که مطالب، خوب جا نمیفتاد برام. به هر حال یه چیزی نجس بود این وسط. و در کل منظورشون این بود که عروس و خواهرشوهر اه اه و پیف پیف. اینجا بود که خانم ۳۸ ساله به این نکته اشاره کرد که پسرش قصد ازدواج نداره و ابراز نگرانی کرد بابت عروس آینده‌ش. 

ینی هر چقدر من عاشقِ خانواده‌ی فرضیِ شوهرِ فرضی‌م ام، اونا متنفر بودن از خانواده‌ی شوهر و حالشون به هم می‌خورد ازشون و هر چقدر من عاشق شهرستان‌ها و لهجه‌های مختلفم اونا بدشون میومد از هر کی و هر چی جز خودشون.

خانم ۳۸ یه سوال شرعی بانوان هم داشت که تو جمع مطرح کرد و من چون می‌دونستم حکمشو، براش توضیح دادم و برای مطمئن‌تر شدنش از گوگل هم جستجو کردم براش. داشت می‌رفت تهران که با پسرش برن قم، زیارت. پسرش دانشجو بود و قرار بود بیاد دنبال مادر و خواهرش. خواهرش کلاس ششم بود. همون اولِ آشنایی اسممو پرسید. دوست شدیم باهم و نصف شب که بدخواب شده بودم اونم بیدار بود و باهم پفیلا خوردیم. نسبتاً ازشون خوشم اومد. مهر خانومه تا حدودی به دلم نشست. مهربون بود، ولی نه انقدر که آرزو کنم همچین مادرشوهری داشته باشم. تو این چند سال کمِ کمش با صد تا خانوم که پسر دم بخت داشتن همسفر بودم و هر بار مصمم‌تر شدم که قبل از ازدواج، در مورد مادر مراد بیشتر تحقیق کنم و نسبت به مادرش حساس‌تر باشم تا خودش. ینی انقدر که اینا رو مخن، پسراشون رو مخ نیستن فکر کنم.

ظاهراً سر و صدای کوپه بغلی نذاشته بود اینا خوب بخوابن. صبح یه کم بد و بیراه پشت سر اونا گفتن و وقتی فهمیدن کوپه‌شون مختلط بوده، نچ نچ نچ گویان به خدا پناه بردن و انگشت حیرت به دهان گذاشته و گزیدن.

بعدشم رسیدیم و ادامه‌ی این پست میشه همون پست 1177

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۹
شباهنگ

1183- دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ

شب تو اتاق برادرم درس می‌خوندم و همونجا خوابم برده. به گواهی وی نیمه‌های شب یه لگد به دیوار زدم و بیدار شدم و گفتم شوت کردم. چی رو؟ لابد توپو دیگه. و سپس دوباره خوابیدم. چیزی یادم نمیاد. بعد در ادامه سینوس و کسینوس یه زاویه‌ای رو ضرب یا جمع کردم و داشتم توضیح می‌دادم روند کارمو. به کی؟ نمی‌دونم. چیزی یادم میاد؟ بازم نه. پس چی یادم میاد از خواب دیشب؟ اینکه یکی (یادم نیست کی. شاید خودم، شاید پدرم) یه لاک قرمز برام خریده بود. کلی لاک بود تو شیشه‌ش. شیشه‌ش اندازه‌ی شیشه‌ی سس تبرک بود. از این بزرگا که کلی سس توشه. کلی لاک توش بود. لاک آلبالویی. آلبالو هم توش بود اتفاقاً. بعد می‌تونستی گزینه‌ی مات و براق و تَرَک (اگه نمی‌دونید تَرَک چجوریه کلیک کنید) رو انتخاب کنی. ولی هر چی می‌زدمش روی ناخنام، لاک ناخنای دست چپم محو می‌شد. دست راستم ولی نه.

عنوان: که بیاد خواب‌هامو تعبیر کنه :دی

۳۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۲
شباهنگ

1182- از مهارت‌هایمان بگوییم

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ق.ظ

اون آزمون استخدامی دانش‌بنیان یادتونه؟ اول یه پیش‌آزمون گرفتن که با شخصیتمون بیشتر آشنا بشن. شدن. بعد یه آزمون شخصیت‌شناسی پنج‌ساعته گرفتن و بیشتر تر آشنا شدن. به همین سوی چراغ مودمون که البته چند ماهه خاموشه و بسته می‌خریم همه‌مون، پنج ساعت همین جوری چارزانو وسط پذیرایی نشسته بودم و لپ‌تاپ جلوم بود و داشتم سوالاشونو جواب می‌دادم. فکر کنم پونصد تا تست بود. بل بیشتر. سوالاشون اینجوری بود که مثلاً فرض کنید تو اداره یا شرکت تو یه جلسه نشستید و دست یکی می‌خوره و چای یا قهوه یا حالا هر چی که براتون آوردن کوفت کنین می‌ریزه روی لباستون. واکنشون چیه؟ روز اول کاری چی می‌پوشین؟ خواستین رئیستونو ببینین کجا خفتش می‌کنین و از این سوالا. چند تا؟ گفتم که. پونصد تا؛ بل بیشتر. یه آزمون عمومی و اختصاصی هم در راستای شغلی که انتخاب کرده بودیم ازمون گرفتن. تو درسای عمومی کمتر از همه درصد ادبیاتم بود. چرا؟ بی‌شعورا فقط سوال املا داده بودن. از کجا؟ از آثار مصنوع و متکلف قرن چهار و پنج هجری. بعد فکر کن ریاضی و کامپیوتر و زبان هم عمومی محسوب میشه برای اینا. درصدای اختصاصیم خوب نبود. چرا؟ چون کتابایی که باید می‌خوندمو پیدا نکردم بخونم و اصن فرصتشو نداشتم بخونم و با اطلاعات عمومی‌م جلو رفتم. بعد الان نتایج اومده و دعوت به مصاحبه شدم. کِی؟ اسفند. اگه شانس منه که روز و ساعتِ کنکورم. کجا؟ هم تهران، هم تبریز. قراره برم؟ رفتنشو که میرم؛ ولی خب وقتی معلوم نیست دکترا کجا قراره قبول شم و اصن قبول میشم یا نه، کار هم رو هواست دیگه. از اولشم رو هوا بود البته. میرم که ببینم چه جوریه و چیا می‌پرسن. یه فایل 19 صفحه‌ای هم برای هر کی فرستادن که توش در مورد شخصیت و صفات کلیدی هر کی نوشته. از اینا که میگن ISTJ هستی و فلان و بهمان. بعد یه سری پیشنهاد هم در راستای بهبود شخصیت آدم دادن به آدم. برای من اینا رو پیشنهاد دادن:



آزمونِ DISC حرف اول این چهار رفتاره: Dominance (برتری‌طلبی)، Influence (تاثیرگذاری)، Steadiness (ثبات) و Compliance (تطابق)‌. حالا چرا پست گذاشتم و مصدع اوقاتتون شدم؟ والا پیام دادن که خواهشمند است کلیه داوطلبان (اعم از کسانی که به مصاحبه دعوت شده‌اند، افرادی که رزرو شده‌اند و همچنین افرادی که به مصاحبه دعوت نگردیده‌اند) از منوی سمت راست صفحه کاربری، وارد قسمت "مهارت‌ها" شوند و کلیه توانمندی‌های خود شامل توانایی‌های عمومی و تخصصی، نرم‌افزارهای عمومی و تخصصی، دانش‌های فنی، مهارت‌های فردی و اجتماعی، ابزارهای مربوط به شغل و... را در آن قسمت وارد نمایند. و من چند روزه هر چی فکر می‌کنم مهارتی جز کشتنِ سوسک به ذهنم نمی‌رسه.

۴۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۷
شباهنگ

1181- آخه همینجوری بی‌خبر، بدون خداحافظی؟

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۴ ق.ظ

چند وقت پیش بود. هنوز اون گوشی قبلیه رو داشتم. برای یه کاری رفته بودم بانک و داشتم یه فرمی رو پر می‌کردم. گوشی‌مو درآوردم کدپستی‌مونو از توش بخونم و تو فرم بنویسم که دیدم اون دو تا گیتاری که همیشه از موبایلم آویزون بودن نیستن. جیبامو گشتم، کیفمو گشتم، روی زمین، زیر صندلی، روی میز، دوباره جیبام، کیفم، زمین. صبح رو گوشیم بودن. آویزون بودن. مطمئنم. دوباره جیبامو گشتم، کیفم. پس چی شدن؟ نکنه تو تاکسی افتاده باشن؟ این همه راه اومدم، کجا رو بگردم؟ کجاها گوشیمو درآوردم؟ یهو چی شدن آخه؟ فرمو تحویل دادم و برگشتم. یادم نبود دقیقاً از کدوم مسیر اومدم. اگه پیداشون نکنم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت پیداشون نکنم... ینی تموم شد؟ دیگه مال من نیستن؟ به همین سادگی گمشون کردم؟

رسیدم زیر پل. همونجایی که از تاکسی پیاده شده بودم. دقیقاً کجا پیاده شدم؟ نگاه به دور و برم کردم و همون جا. آره همون جا کنار جدول. اگه ماشینا لهشون کرده باشن چی؟ اگه یکی اومده باشه و زمینو جارو کرده باشه و دورشون ریخته باشه چی؟ بی‌انصاف لااقل صبح بهم می‌گفتی از دستم خسته شدی که سیر نگات کنم خب. چرا اینجوری رفتی؟ یهویی، بی‌خبر، بی‌خداحافظی. تنگ میشه دلم برات آخه. چند قدم رفتم سمت جدول و آروم داشتم زمینو نگاه می‌کردم. چجوری می‌تونم توصیف کنم حسمو؟ حس از دست دادن چیزی که دوستش داری و بهش عادت کردی...

دیدمشون. پیداشون کردم و با ذوق خم شدم برشون داشتم. چرا برام عزیز بودن؟ بابا خریده بود برام. سوغاتی و بخشی از کادوی تولدم بودن. محکم تو مشتم گرفتمشون و دیگه هیچ وقت به گوشیم وصلشون نکردم. از ترس اینکه دوباره گمشون کنم و دیگه پیداشون نکنم.

پست این دو تا گیتارو تو هواپیما تایپ کرده بودم. دور نیستا. سه چهار سال پیشه. ولی ببینین لحنم چقدر پخته‌تر شده؟



یاد رفتگان افتادم. آدمایی که با پای خودشون رفتن...

بشنویم: Ali_Zand_Vakili_Rafti.mp3.html

۴۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۱۴
شباهنگ

1180- تو رو قبلاً کجا دیدم؟

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ق.ظ

ایام میمون و مبارک و خجسته‌ی امتحاناته و دنبال یه فرمول و نمودار ریاضی برای رفع اشکال اخوی، کتاب به کتاب و جزوه به جزوه گشتم و رسیدم به سررسیدی که ترم دوی کارشناسی، ریاضی رو سر کلاس تو اون می‌نوشتم و بعد تو خوابگاه پاکنویسش می‌کردم. بعدشم با جزوه‌ی یکی که می‌گفتن خیلی جزوه‌ش کامله تطبیق می‌دادم جزوه‌م چیزی کمتر از جزوه‌ی اون نداشته باشه. بعد چند تا بیشتر بدانید و آیا می‌دانید و برای مطالعه تهش اضافه می‌کردم که مال من کامل‌تر باشه. با این همه همیشه به خوش‌خطیش حسودیم میشد. نشستم به ورق زدن سررسید. ورق می‌زدم و یاد ایام جوانی می‌کردم. گویا علاوه بر ریاضی، توش خلاصه‌های ادبیات و فیزیک و اصول مهندسی برق هم نوشته بودم. و زبان؟ نه، زبان نبود. اول فکر کردم تمرینِ رایتینگه. ولی خط اولشو که خوندم دیدم ترکی نوشتم؛ با خط لاتین. عجیبه. من نه عادت به ترکی نوشتن داشتم و دارم، نه به خط لاتین نوشتن. بلد هم نیستم و نبودم. هر چی فکر کردم یادم نیومد اینا رو کی و کجا نوشتم. برای کی نوشتم. خط‌به‌خط می‌خوندم و هیچی یادم نمیومد. یه جوری این نوشته‌ها برام تازگی داشتن و غریب بودن که انگار اولین بارم باشه می‌خونمشون و انگار نه انگار خودم نوشته باشم.


ترجمه: اسم من نسرینه. از تبریز اومدم. نوزده سال دارم. بیست و شش اردیبهشت به دنیا اومدم. توی بیمارستان طالقانی. روز شنبه. ساعت یازده. خیلی دختر منظمی‌ام. خیلی. تو خوابگاه راحت نیستم. کثافت از همه جا می‌باره. (۹۰/۲/۲)

این روزا احساس می‌کنم که کم‌کم دارم به اینجا عادت می‌کنم. البته این نشون نمیده که اینجا رو دوست دارم. دیروز سرما خوردم. امروز آش درست می‌کنم به همه میدم. خوشمزه میشه. رشته‌شو از سارا گرفتم. قابلمه رو هم از اون گرفتم. آش آماده است. به‌به. (۹۰/۲/۳)

یکی از بچه‌ها این دفترو می‌خواد. و من مجبور شدم سر کلاس ریاضی، سریع جمله‌هامو بنویسم. انقدر خسته بودم که کلاس فیزیکو نرفتم. تو استراحتگاه خوابیدم. خیلی خسته بودم. وقتی برگردم خوابگاه برای خودم بستنی می‌خرم. خیلی هوس کردم. با دنیز برمی‌گردم. اونم ریاضی داره. کلاس تموم شد. (۹۰/۲/۵)

سحر دلمه درست کرده. خوشمزه شده. به همه هم داد. منم وقتی آش درست کردم به همه دادم. تو بشقاب من برد به سارا اینا داد. یه کم نمکش کم شده. مامان مژده اومده. قبل از اینکه برسه همه‌مون باید اینجا رو مرتب کنیم دعوامون نکنه. (۹۰/۲/۶)

فردا میرم خونه‌ی دخترخاله اینا. ایشالا جمعه برمی‌گردم. تو مسابقه‌ی فدک ثبت‌نام کردم. جوابامو اونجا می‌نویسم، شنبه تحویل میدم. جایزه داره. اطلاعات عمومی رو هم بالا می‌بره. سمینار سعدی هم رفتم. امروز خیلی خوش گذشت. ناهار هم نخوردم. گرسنه نبودم. (۹۰/۲/۷)

دوشنبه‌ها رو دوست ندارم. خسته‌کننده است. تربیت بدنی آدمو خسته می‌کنه. دیگه جونی برای کلاس ریاضی و فیزیک برام نمی‌مونه. سر کلاس خوابم میاد. تا چند روز نمی‌تونم راه برم. اه بابا ول کن. (۹۰/۲/۱۲)

مژده اولین کسی بود که تولدمو تبریک گفت. داداشم امید هم شب قبلش پیشاپیش تبریک گفته بود. بعدش مهسا م. اسمس زد و مامان و سحر و مهسا ن. و خاله. باباجون هم بهم زنگ زد. با امید و مامان هم صحبت کردم. توی استراحتگاه رقیه رو دیدم و بهم گفت تولدت مبارک و بعدش آتنه و خیلی‌های دیگه. (۹۰/۲/۲۶)

تهران خیلی گرمه. به اندازه‌ی جهنم و حتی بیشتر. امروز سر جلسه‌ی فیزیک آقای الف (استادمون) پرسید گرمه؟ وقتی شکایت کردیم و آه و ناله، گفت اشکالی نداره تحملتون برای اون دنیا بیشتر میشه. استاد می‌گفت از یکی شنیده که دلیل اینکه این همه از بهشت میگن و از جهنم نمی‌گن اینه که خب می‌ریم جهنم رو از نزدیک می‌بینیم ولی بهتره نسبت به بهشت هم شناخت داشته باشیم. (۹۰/۳/۲)

خدایی چرا هیچی از این مسابقه و سمینار سعدی یادم نمیاد؟ اصن این سمیناره کجا بود؟ جایزه‌ی فدکو بردم؟ نبردم؟ تو یادداشت دوازده اردیبهشت اه بابا چی رو ول کنم؟ من ترم دو آش درست کردم؟ من که آب هم بلد نبودم بجوشونم برای صبونه؟ چرا انقدر سخیف و سبک و بی‌محتوا بود نوشته‌هام قبلاً؟ و عجیب‌تر اینکه پاراگراف اولو یکی انگار از نظر املایی تصحیح کرده. کی؟ یادم نمیاد. برای کی نوشتم اینا رو؟ برای چی نوشتم؟ یادم نمیاد. مگه چند سال گذشته از این نوشته‌ها؟ ینی ممکنه روزی برسه که اینجا و این نوشته‌ها یادم نیاد؟

بشنویم: تو رو قبلاً کجا دیدم؟

۳۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۶:۵۸
شباهنگ