دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
اصلاً حسين جنس غمش فرق می‌کند

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

۳۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

این چند روز گیر و گرفتاری‌م زیاده و علی‌رغم موضوعات و کلیدواژه‌هایی که یادداشت کردم در موردشون بنویسم، فرصت نوشتن ندارم. هفته‌ی آخرِ مدرسه :دی و ماه امتحاناست و کلی چیز میز باید بخونم و برای اینکه شماها رو شریکِ غمم کرده باشم، گفتم یکی از چیز میزا رو بذارم اینجا شما هم ازش مستفیض بشید. اگه استقبال کنید بازم چیز میز میارم براتون که بخونید. تازه به نظرم انصاف نیست من توی گلستان علم و دانش عشق و حال کنم و شما رو بی‌بهره بذارم از این نعمت. علی‌الحساب این شما و این هم مقاله‌ی ناصرالدین شاهِ واژه‌گزین. به قول سعدی، به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه‌ی اصحاب را. 

316 کیلوبایت - بارگیری کنید :دی

خوف نکنید! همه‌ش 13 صفحه است. برای شماها که طویله‌های منو خوندید اینا که چیزی نیست. هست؟ توصیفش از دوش حموم و موز و آسانسور و پنکه رو حتماً بخونید. سفرنامه‌های ناصرالدین‌شاه، آیینه‌ی روشنی است که در آن می‌توان چهره‌ی غبارآلود و غم‌انگیز ایران قرن نوزدهم و بسیاری از وجوه زندگانی و فرهنگ و تمدن این سرزمین را در مقایسه با اروپا تماشا کرد و در آن به تأمل و تفکر پرداخت.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من امروز نادلخواه‌ترین تصمیم عمرم رو گرفتم. کسی رو انتخاب کردم که قبولش ندارم، دوستش ندارم، بهش ایمان ندارم و نمی‌خوامش. اما انتخاب کردم تا رقیبش انتخاب نشه. پای صندوق رأی پر از بغض بودم، پر از نفرت، پر از غصه، پر از غم، پر از یأس... من، امروز، برای فردای خودم متأسفم.

عنوان از جمهوری‌نامه‌ی ملک‌الشعرای بهار

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


تندیسِ کامنتِ برترِ تاریخ وبلاگ‌نویسی‌م می‌رسه به:

سخت است اگر لاک زده باشی و مرادت درخواست رنگ دگری داشته باشد! :دی

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتیم بستنی می‌خوردیم و سلفی می‌گرفتیم و حرف می‌زدیم. یه دختره اومد گفت ببخشید؟ شما به کی قراره رأی بدی؟ بدونِ اینکه فکر کنم گفتم به ایکس. یه لحظه به خودم اومدم و گفتم نه. شاید به ایگرگ. رنگِ نواری که به دستش بسته بودو دیدم و گفتم شایدم ایکس. گیج شده بودم. تا حالا این جوری موردِ تفتیش عقیده واقع نشده بودم به واقع. گفت میخوای یه کم باهم صحبت کنیم؟ شاید نظرت عوض شد. نگاه به دوستم کردم که بعد از مدت‌ها باهم قرار گذاشته بودیم که همو ببینیم. به دختره گفتم ببخشید ما وقت نداریم. گفتم تو نمی‌دونی رأیِ من به کیه، ولی قطعاً نمی‌تونی با چند دقیقه توضیح و توجیه و تحلیل، یه باور قلبی رو تغییر بدی.

یکی از خانومای گروهِ حوزه‌ی شریف اجازه گرفت که مطالب سیاسی تو گروه بذاره. گفت اگر نماینده‌ی کلاس خواست اطلاع‌رسانی کنه مطلب رو پین کنه که همه ببینن. گفت با توجه به اوضاع انتخابات، ما هم یه قدمی برداریم. شاید تونستیم رأیِ کسی رو عوض کنیم. پرسید نظر شما چیه؟ موافقین؟ من هیچ وقت تو این گروه بحث نکردم و پیام نذاشتم. ولی اون لحظه لازم دونستم مخالفتم رو ابراز کنم. گفتم موافق نیستم. چون اولاً آرای اعضای این گروه واضحه و ثانیاً معلومه قراره تبلیغات حولِ کدوم نماینده باشه و ثالثاً هیچ کس نظرش با پست‌های تلگرامی عوض نشده و نمیشه و نخواهد شد. یه چند نفر با من موافق بودن. ولی وَقَعی به نظرات مخالف ننهاده شد و شروع کردن به تبلیغات. من هم وَقَعی به پیام‌های تبلیغی ننهادم. به نظرم تبلیغ وقتی معنی داره که گروهِ مقابل هم حقِ مخالفت داشته باشن.

تو گروهِ هم‌مدرسه‌ایام همه دارن از ایکس طرفداری می‌کنن و فضای تبلیغی گروه فامیل رو طرفداران ایگرگ دستشون گرفتن. تعداد معدودی از اعضای گروهِ دوره‌ی کارشناسی‌م هم طرفدار ایگرگ هستن. ولی فضای تبلیغی این گروه‌ها منصفانه و عادلانه نیست. چون هر پستی که بر خلاف فضای حاکم بر گروه باشه به سرعت سرکوب میشه. مخالفتم رو مبنی بر توقف بحث سیاسی بیان کردم و گفتم واقعیت اینه که سلایق متفاوته و کسی درست یا غلط نمیگه. گزینه‌ی ایکس یه سری محاسن و امتیازات داره و گزینه‌ی ایگرگ هم یه سری محاسن و امتیازاتِ دیگه. مثل این می‌مونه که یه عده دوست دارن بهره‌ی مدارشون بیشتر بشه یه عده سویینگ و یه عده مقاومت ورودی. هر کی سلیقه‌ی خودشو داره. نکته اینجاست که پست‌ها و مطالب، رأی کسی رو تغییر نمیده و به نظر می‌رسه هدف، درآوردنِ لجِ گروهِ مقابله.

داشتم به طرفدارانِ ایکس و ایگرگ فکر می‌کردم. نمیشه گفت باسوادها به ایکس رأی میدن و بی‌سواد به ایگرگ. مثال نقضش همه‌ی هم‌دانشگاهیایی که طرفدارِ ایگرگن. نمیشه گفت مسجدی‌ها و مذهبی‌ها به ایگرگ رأی میدن و غیرمذهبی‌ها به ایکس. مثال نقضش چادری‌ها و اعتکاف‌رفته‌هایی که پروفایلشون تا 1400 با ایکسه. حتی نمیشه گفت فقرا به ایگرگ رأی میدن و دستشون به دهنشون می‌رسه‌ها به ایکس. که برای این مورد هم مثال نقض دارم. همین قدر می‌دونم که طرفدارانِ ایکس دو دسته‌ن: یک. اونایی که می‌خوان ایکس بازی رو ببره، دو. اونایی که به ایکس رأی میدن چون نمی‌خوان ایگرگ بازی رو ببره. طرفدارانِ ایگرگ هم دو دسته‌ن: یک. اونایی که می‌خوان ایگرگ بازی رو ببره، دو. اونایی که به ایگرگ رأی میدن چون نمی‌خوان ایکس بازی رو ببره.

زمانِ استراحت بینِ کلاسا بود. رفتم... اممم... کجا رفتم؟ اونجایی که رفتم اسم نداره. یه اتاقه که به ما ارشدا اختصاص دادن و چند تا میز و صندلی و یخچال و سایر امکانات رفاهی! از قبیل لیوانِ یه بار مصرف، چای، قند، آب‌سردکن، آب‌گرم‌کن، کمد، کشو، رخت‌آویز، جارختی و حتی پریز داره. ولی اسم نداره. رفتم همون جا. همون جایی که اسم نداره. ینی بعدِ دو سال هنوز برای اون اتاق اسم انتخاب نکردیم. داشتم لیوانِ نسکافه‌مو هم می‌زدم و فکر می‌کردم. به هزار تا چیز فکر می‌کردم. به اینکه چی کار کنم که به اون دو نفری که از اولِ ترم نیومدن کلاس جزوه ندم و به بقیه بدم، به اینکه یه هفته تعطیلیِ بعدِ کلاسا رو برم خونه یا نه. به اینکه با پس‌اندازم چی کار کنم؟ اینجا یه خونه اجاره کنم و بمونم کار کنم؟ برگردم و ماشین بخرم مسافرکشی کنم؟ :دی طلا بخرم؟ دلار؟ یا حتی گندم و جو؟ به اینکه مایحتاجِ یخچال رو آخرِ هفته بخرم و هفته‌ی دیگه پامو از خوابگاه بیرون نذارم. به اینکه آیا ممکنه گروهِ بازنده‌ی انتخابات به خوابگاهِ ما حمله کنه؟ به اینکه کاش تو این بُحبوحه‌ی سیاسی با شوهرم! آشنا می‌شدم و مدلِ فکر کردنشو می‌سنجیدم. خب واقعاً برام مهمه بدونم چه جوری عصبانی میشه، چه جوری از نظرش دفاع می‌کنه و چه جوری به نظرات مخالف جواب میده. فکر می‌کردم. به هزار تا چیز فکر می‌کردم و نسکافه رو هم می‌زدم و خودمو با تمام قوا برای کلاسی بعدی آماده می‌کردم که بچه‌ها هم اومدن. دوستم گفت شوهرم یه شعر جدید گفته و می‌خواد منتشرش کنه. قبلِ انتشار فرستاده یه دور بخونمش. یه قُلُپ از نسکافه رو سر کشیدم و گفتم بلند بخون منم بشنوم. ولی شمرده شمرده بخون که هضمش کنم.


و علی‌رغم فتنه‌ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد

نه! من آدم نمی‌شوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد


با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بی‌تو خوب می‌چسبد

هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد


من چه می‌خواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست می‌رسد نیکوست

سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد


چادرت انقلاب اسلامی‌ست، عشوه‌های تو سلطه‌ی طاغوت!

هم طرفدار نهضتت هستم هم به شاه تو رأی خواهم داد


نفست وحی زندگی دارد شور و حال پرندگی دارد

آه، عیسی‌ترین پدیده‌ی‌ قرن! من به آهِ تو رأی خواهم داد


ساده‌ای مثل مشکی مویت، بکر، وحشی، طبیعی و کولی!

بین این رنگ‌های امروزی به سیاه تو رأی خواهم داد


شعرهای تمام شاعرها، خود گواه تواَند با این حال

هم اگر حجتی نباشد جز روی ماه تو، رأی خواهم داد

رضا احسان‌پور

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


امروز تو مترو یه خانومی رو دیدم که سه تا دختر سه قلو داشت. این عکسو در شرایطی گرفتم که هر دو دستم پر بود و مسیرم با اینا یکی نبود و اگه وایمیستادم یا یه لحظه غفلت می‌کردم سوژه از دست می‌رفت و اگه می‌دویدم چیزی که دستم بود به فنا می‌رفت. تازه یه جوری باید صحنه رو شکار می‌کردم که کسی متوجه نشه دارم صحنه رو شکار می‌کنم. بنده خدا نمی‌دونست دست کدومشونو بگیره. هر سه شون پیرهن قرمز پوشیده بودن و به قدری شیرین و بانمک! بودن که از صمیم قلب و با تمام وجود دلم می‌خواست هر سه شون الان مال من بودن. اون وقت اسم یکی‌شونو می‌ذاشتم نسیم، دومی رو می‌ذاشتم خاطره، سومی ساحل.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از غیبت هم‌اتاقیام استفاده کردم و [...]1 یاد یه سکانس از یه فیلم هندی افتادم که یه ظالم که به احتمال قوی اسمش جبارسینگ بود با دار و دسته‌ش که شاید سی چهل نفر بودن، یه آقاهه رو گروگان گرفته بودن و یه دختره هم بود که بهش گفته بودن باید برقصی و اگه رقصیدنت متوقف بشه این آقاهه رو می‌کشیم. هر چی به ذهنم فشار آوردم اسم فیلم یادم نیومد. داشتم فکر می‌کردم اون دختره تا کی رقصید و بعدش چی شد؟ خسته شد؟ پسره رو کشتن؟ دختره هم مُرد؟ پلیسا اومدن اون ظالمو دستگیر کردن؟ ظالمه دلش به رحم اومد و ولشون کرد؟ مطمئن بودم فیلمه رو وقتی بچه بودم از ویدئوکلوپ گرفته بودیم و تلویزیون اساساً و اصولاً چنین سکانسی نمی‌تونه داشته باشه. (راستی چی شدن این ویدئوکلوپا؟ مثل دکه‌های بلیت‌فروشی یهو غیبشون زد.) اومدم پای لپ‌تاپ و شروع کردم به سرچ و تحقیقات. فیلم هندی + رقص دختر + گروگان. نتیجه‌ای حاصل نشد. فیلم هندی + نه تو نباید جلوی این سگا برقصی + گروگان. نتیجه‌ای حاصل نشد. فیلم هندی + گروگان + تا وقتی پاهات قدرت رقصیدن داشته باشه اینم نفس می‌کشه. نتیجه‌ای حاصل نشد. و قس علی هذا :)))) شک نداشتم گوگل داره به کلیدواژه‌هام می‌خنده و تو دلش میگه این دیگه چه اسکولیه سر صبی رقص هندی + گروگان + شیشه رفت تو کفِ پاش! رو سرچ می‌کنه. ولی از قدیم گفتن جوینده یابنده است. تلاش‌هام بی‌نتیجه نموند و بالاخره اسم فیلمو پیدا کردم. شعله! بله شعله. محصولِ سال 1975!!! این سکانسو از آپارات پیدا کردم و دیدم. ولی کامل نبود. ینی ساعت‌ها این دختره رقصید و هی بطری شکستن انداختن جلوی پاش و بازم رقصید و بالاخره نفهمیدم آخرش چی شد. خواستم کلِ فیلمو دانلود کنم بشینم از اول ببینم دیدم حجمم کمه :( باید بسپرم بچه‌ها برام دانلود کنن بگیرم ببینم آخرش چی شد بالاخره.

یه بار یکی که از قضای روزگار، خانوم هم نبود بهم گفته بود وقتی یه چیزی رو تعریف می‌کنی یه جوری به جزییات اشاره می‌کنی که قشنگ به صورت ویدئو به همراه صدا و تصویر می‌تونم اون موقعیت و صحنه رو تجسم و تصور کنم. چنان که گویی خودمم اونجام. تو پاراگراف اول این پست، به این نکته اشاره کرده بودم که چی شد که من یاد این فیلم افتادم. لامصب (خودمو عرض می‌کنم) انقدر خوب توصیف کرده بودم شرحِ حرکات موزونِ صُبمو که خجالت کشیدم از محضرِ آقایون و تقوا پیشه کردم و حذف کردم اون قسمتو. شاید اساساً بهتر بود از اول برای خانوما و با رمزِ خانوما می‌نوشتم این پستو. والا!

+ خدایی ریتمش قشنگ نیست؟ www.irmp3.ir/play آدم می‌تونه ساعت‌ها باهاش برقصه.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. دیروز نمایشگاه بودم. 11 راه افتادم، 12 رسیدم، تا 5 اونجا بودم و 6 برگشتم خوابگاه.

2. نمی‌دونستم ملت پنجشنبه‌ها میرن بهشت زهرا و بازار و امامزاده شاه‌عبدالعظیم و حرم امام و به این فکر نکرده بودم که بهشت زهرا و بازار و امامزاده و حرم امام و نمایشگاه کتاب تو یه مسیرن. تنها شانسی که آوردم این بود که با اینکه به تئاتر شهر نزدیک‌تر بودم و می‌تونستم از اونجا برم دروازه دولت، اشتباه کردم و رفتم بهشتی و از بهشتی رفتم دروازه دولت. فلذا مسیرم چند ایستگاه طولانی‌تر شد. ولی مزیتش این بود که بهشتی خلوت‌تر بود و حتی جا برای نشستن هم بود. دروازه دولت و بازار و شهر ری و حرم قیامتی بود در نوع خودش. و با مشاهده‌ی این ازدحام! برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودم و از بهشتی اومده بودم خوشحال بودم. عمیق‌تر که به این قضیه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ کدوم از این دو مسیر فی نفسه اشتباه نبودن. هر دوشون به مقصد می‌رسیدن به هر حال. یکی زودتر یکی دیرتر. یکی با ازدحام و به سختی، یکی به سهولت و آرامش. این ماییم که باید سبک سنگین کنیم ببینیم کدوم مسیر برامون بهتره.

3. تو مترو دو تا خانوم مسن، یکی چادری و یکی مانتویی یهو نمی‌دونم سر چی دعواشون شد. یکی گفت فلانی مگه چی کار کرده که بازم رای بدم، این یکی گفت برو به فلانی رای بده ببین اوضاع عوض میشه؟ اون یکی دوباره برگشت گفت خدا پدر بهمانی رو بیامرزه که یارانه رو گذاشت و رفت، این یکی گفت ده برابر همین یارانه رو دارن ازمون می‌گیرن. تازه اگه فلانی بیاد آزادی‌مونو می‌گیره. خانم چادری گفت مگه آزاد نیستی الان؟ گفت نه که نیستم و بحثشون منحرف شد سمت حجاب و بقیه هم با نیشی تا بناگوش باز لایک و دیس‌لایکشون می‌کردن. 

4. تو یه مسیری قسمت خانوما خلوت بود و دو تا آقای مسن، یکی چاق و دومی لاغر، اومدن نشستن واگن خانوما. تا نشستن، لاغره به چاقه گفت ما آزاد به دنیا اومدیم، آزاد زندگی می‌کنیم و آزاد هم می‌میریم. ظاهراً بحثشون در مورد آزادی بود. گفت کسی حق نداره این آزادی رو از ما بگیره. موسی به دین خود عیسی به دین خود. دومی گفت نه! ما مجبوریم. 90 درصد این خانوما (به خانومای توی مترو اشاره کرد)، مجبورن حجاب داشته باشن. ما آزاد زندگی نکردیم و نمی‌کنیم و نخواهیم کرد. بقیه هم با تعجب داشتن بحث این دو عزیز رو پیگیری می‌کردن. خعلی دلم می‌خواست برم بهشون بگم اولاً شما سنگِ آزادیِ ما خانوما رو به سینه نزنین، ثانیاً واگنِ آقایون اون بغله و اینجا واس ماس!!!

5. نزدیکای نمایشگاه، روسریِ سرمه‌ایِ یه دختره توجهم رو به خودش جلب کرد. داشت روسری‌شو درست می‌کرد و منم با دقت داشتم روشِ روسری بستنش رو یاد می‌گرفتم. یه دختر دیگه که مقنعه سرش بود سوار شد و از روسری سرمه‌ایه یه چیزی پرسید و سر صحبتشون باز شد و داشتن با همدیگه در مورد نمایشگاه صحبت می‌کردن. نکته‌ی عجیبِ داستان اینجا بود که هر دو مانتویی بودن و شدیداً خوشگل، خوش‌پوش!، بدون آرایش و ساده، با حجاب کاملاً اسلامی. و تاکید می‌کنم بسی بسیار زیبا بودن هر دوشون. یه همچین موجوداتی رو کم می‌بینم این روزا. ینی اگه داداش بزرگتر از خودم داشتم یکی‌شونو می‌گرفتم برای داداشم :))) بحثِ چی بخرم و چی بخونم بود. روسری سرمه‌ایه به دختر مقنعه‌ایه گفت دارم میرم نشر فلان، یه کتاب شعر نوشتم به اسم فلان. دختر مقنعه‌ای پرسید ادبیات خوندی؟ روسری سرمه‌ایه گفت نه مدیریت خوندم. ولی شعر هم میگم.

6. وقتی رسیدم نمایشگاه اول رفتم انتشارات فلان. دختره رو دیدم. ذوق کرد و گفت شما همونی بودی که تو مترو کنار من نشسته بودی؟ گفتم آره، اومدم کتابای شعرو ببینم. دوباره ذوق کرد و کتابشو داد دستم و یکی صداش کرد و رفت. شعراش از این بندهای آزاد و بی‌وزن و قافیه بود. اسم کتابشم یه همچین چیزی بود. منم اصلاً و اساساً شعرِ نو و معاصر دوست ندارم. نخریدم :|

7. می‌تونستم امروز برم، یا امروز هم برم که توی دورهمیِ بلاگرا شرکت کنم. دلم هم می‌خواست این کارو بکنم. شاید این دورهمی می‌تونست آخرین خاطره‌ام از تهران باشه. به هر حال این ترم، ترم آخرمه و این احتمال وجود داره که من دیگه برنگردم تهران. ولی چرا علی‌رغم میل باطنی‌م، هیچ وقت نخواستم تو این دورهمی‌ها باشم؟ نظر شخصی من اینه که وبلاگ و بلاگر و خواننده، هویت و تعریف‌های خاص خودشونو دارن که با این دورهمی‌ها اون هویت رو از دست میدن. ینی ایده‌آل من از این فضا اینه که وقتی یه بلاگر یه مدت پست نمی‌ذاره نگرانش بشی و راهی جز کامنت یا پرس و جو از دوستان وبلاگی نداشته باشی. نه که گوشی‌تو برداری بهش زنگ بزنی یا بری محل کارش، محل تحصیلش یا دم در خونه‌ش.

8. دو تا کتاب مهندسی برای برادرم گرفتم و هشت جلد از کتابای آقای پناهیان، که در واقع ده جلد بود و دو جلدشو تموم کرده بودن. شش تا کتاب قصه از شاهنامه برای نسیم و امیرحسین، سه تا کتاب نقاشی برای نسیم و امیرحسین و برادرزاده‌ام (خدایی چه عمه‌ی خوبی‌ام من که برای برادرزاده‌ای که هنوز وجود نداره کتاب می‌گیرم) و یه پازل نقشه‌ی ایران مشترکاً برای خودم و بچه‌هام. روم به دیوار! ولی من استان‌های کشور پهناورم ایران رو نمی‌شناسم و هی سعی می‌کنم یاد بگیرم و هی فرصت نمی‌کنم. می‌خواستم از این کتابا که با ماژیک بنویسی و پاک کنی هم بخرم، بعد فکر کردم کو تا اینا به دنیا بیان و ماژیک دست بگیرن. فکر کردم لابد تا اون موقع ماژیکه خشک میشه. فلذا مدادرنگی گرفتم. حتی می‌خواستم حروف الفبا و اعدادم بگیرم براشون. فکر کردم ممکنه بذارن تو دهنشون بخورن و منصرف شدم. بعد فکر کردم چرا باید به بچه‌ای که هنوز نمی‌دونه چیو بذاره دهنش و چیو نذاره دهنش حروف الفبا و اعداد یاد داد؟ اون کتابای شاهنامه رو گرفتم که بچه‌هام مثل مادرشون فرهیخته! و بامعلومات بار بیان :دی


نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، 21 اردیبهشت


9. پارسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟ 1 ، 2 ، 3 ، 4، 5

10. امسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟



عیدتون مبارک

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه اصلی هست تو منطق که بهش میگن گذرایی. تو ریاضیات هم داشتیم این بحثو. که اگه A با B برابر باشه و B با C، می‌تونیم نتیجه بگیریم که A با C برابره. دیروز سر کلاس معنی‌شناسی استادمون چند تا مثال برای گذرایی و ناگذری زد و گفت مثلاً رابطه‌ی کمتر بودن گذراست. الف از ب کمتر باشه و ب از ج، الف از ج هم کمتره. بعد گفت کتابتونو باز کنین چند تا مثالم از کتاب بخونیم. تو کتاب نوشته بود:

Are the following predicates transitive, intransitive, or neither?

loves

respects

to the north of

lower than

the immediate superior of

کتاب نوشته بود عشق و احترام نه گذراست نه ناگذر. ینی اگه من عاشق فلانی باشم و فلانی عاشق بهمانی، لزوماً نمیشه گفت من چه حسی نسبت به بهمانی دارم (لابد از بهمانی متنفرم :دی). ولی من پامو تو یه کفش کرده بودم که عشق اگه عشق باشه گذراست. ینی اگه من واقعاً کسی رو دوست داشته باشم، چیزی یا کسی که اون دوست داره رو هم دوست دارم. کلاس که تموم شد و استاد که رفت برای بچه‌ها این شعرها رو خوندم:

 عطر خوش پیراهنش را دوست دارم

گل‌های روی دامنش را دوست دارم

گفتند دیوانه ندیدی شوهرش را؟

دیوانه هستم شوهرش را دوست دارم

سیامک کیهانی

سیگارهای بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟

دیوانه‌ام، حتی زنش را دوست دارم

نفیسه بالی

فکر کنم دستورزبان رو اونایی نوشتن که تو عمرشون نه کسیو دوست داشتن نه می‌دونن دوست داشتن چیه. به نظرشون این فعل هم یه فعلیه مثل بقیه‌ی فعل‌ها.

+ بخوانید: nebula.blog.ir/post/743

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


یکی از ویژگی‌های خوبِ استاد شماره‌ی 3 اینه که وقتی براش "چیزی" می‌نویسم، خط به خط و با دقت می‌خونه و به بهترین شکل ممکن نقدش می‌کنه. اینکه برام وقت می‌ذاره ارزشمنده. خیلی هم ارزشمنده. حتی شماهایی که الان دارید اینا رو می‌خونید هم برام ارزشمندید. اساساً وقتی کسی وقتشو، که به نظرم گرانبهاترین سرمایه‌ی بشره، صرف دیگری می‌کنه، ارزشمنده. و کمتر استادی رو دیدم که انقدر به دانشجوش بها بده. تازه ایشون نه استاد راهنمامه، نه استاد پایان‌نامه نه استاد مشاور. استاد یکی از درسامون بود که هنوز باهم در ارتباطیم و داره باهامون تمرین می‌کنه که مقاله نوشتن یاد بگیریم. هر بار حتی اگه یه پاراگراف مطلب هم براش بردم، با دقت برای اون چند خط وقت گذاشته و خونده و در موردش صحبت کردیم. 

از مهرماه پارسال دارم روی این مقاله‌ی نقش عدد در واژه‌سازی کار می‌کنم و فکر می‌کنم تا بدین لحظه! هزار بار ویرایشش کردم و هر هزار بار برای خط به خطش کامنت گذاشته. 

امروز تأییدیه‌ی نهایی رو گرفتم. البته به نظر ایشون این مقاله بازم جای کار داره. و اصرار دارن حتماً ببرم یه جایی چاپش کنم. این در حالیست که من اعتقادی به تولید مقاله ندارم و معتقدم این چرت و پرتام ارزش پرینت کردن هم ندارن چه برسه چاپ و نشر. 

علی ایُ حال، تصمیم گرفتم برای هزار و یکمین بار ویرایشش کنم و هفته‌ی دیگه ببرم نظر استاد شماره‌ی 11 که تخصصش همین حوزه هست، رو هم بپرسم. پارسال که جزوه‌ی تایپ شده‌مو برده بودم براش، خط به خط جزوه رو خونده بود و برای سطر به سطرش نقد و یادداشت و نکته اضافه کرده بود.



"به نظر می‌رسه" در علوم انسانی "این است و جز این نیست" مطرح نیست. همه چی رو هواست انگار. شب می‌خوابن و صبح یه نظریه‌ی جدید میدن. نکته‌ی قابل تأمل نقدِ آخرِ کارم اینجاست که بعد از دو سال تنفس تو فضای علوم انسانی، هنوز نگاهم نگاهِ تند و تیزِ مهندسیه. هنوز هر چیزی برام یا هست یا نیست. هنوز نتونستم با این درسته و اونم درسته‌ی این حوزه کنار بیام. استادم توصیه کرده یه کم آرام‌تر بیان کنم ایده‌هامو. و کلاً موقعِ حرف زدن از عباراتی مثلِ به نظر می‌رسد بیشتر استفاده کنم :))) نکته‌ی قابل تأمل‌ترِ دیگه این غلط املایی‌مه :)))) یه عمر غلطِ مردم رو گرفتم و هی گفتم تعیین با عین و تأمین با همزه، ترجیح با ح و توجیه با ه، بذار با ذ و حاضر با ض و هی برای پستای ملت غلط درآوردم و هی رو اعصاب و روانِ بلاگرا و کامنت‌گذارا پیاده‌روی کردم و رژه رفتم. حالا آهِ کدوم‌تون دامنم رو گرفته؟ کدومتون نفرینم کردین؟ :))))


  • ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مجید شریف واقفی در مهر ماه سال ۱۳۲۷ در یک خانواده‌ی مذهبی در شهر تهران به دنیا آمد. خانواده‌ی او اصالتاً به شهرستان نطنز در استان اصفهان تعلق دارند. بعد از چند روز از تولد او پدرش که کارمند اداره‌ی فرهنگ و هنر بود به شهر اصفهان منتقل شد. وی در سال ۱۳۴۵ برای ادامه‌ی تحصیلات خود در رشته‌ی مهندسی برق در دانشگاه آریامهر راهی تهران شد.

شریف واقفی در سال ۴۲ به دنبال قیام مردم قم به رهبری سید روح‌الله خمینی در ردیف کفن‌پوشان به پشتیبانی از خمینی راهپیمایی کرد. وی با وجود شرایط خفقان در آن زمان عکس‌ها و اعلامیه‌های روح‌الله خمینی را در کوچه و بازار نصب می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه، همراه با دوستان خود انجمن اسلامی آن دانشگاه را بنیان نهاد. سپس برای مبارزه علیه شاه به سازمان مجاهدین خلق پیوست و با صعود در سلسله مراتب آن به یکی از رهبران سازمان تبدیل شد. پس از مدتی بعضی از سران این گروه تصمیم گرفتند ایدئولوژی سازمان را از اسلام به مارکسیسم تغییر دهند. شریف واقفی به شدت با این تصمیم به مخالفت پرداخت؛ که این مخالفت باعث اخراج وی از شورای مرکزی شد. وی در سال ۵۴ به دلیل اصرار بر هویت اسلامی خود و مخالفت با مارکسیست شدن سازمان مجاهدین خلق، و نیز پاره‌ای اختلافات درون تشکیلاتی بر سر تسلیحات سازمان به دستور رهبری سازمان کشته شد.

بعد از انقلاب اسلامی، دانشگاه آریامهر تهران به نام او (دانشگاه صنعتی شریف) تغییر نام داده شد. فیلم سینمایی سیانور به بخش‌هایی از زندگی شریف واقفی می‌پردازد. این فیلم ساخته‌ی بهروز شعیبی و تولید سال ۱۳۹۴ است.

* 16 اردیبهشت، سالروز شهادت مهندس مجید شریف واقفی

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب یه کاری رو برای کسی ارائه دادم و در جوابم گفت عاشق این حوصله‌تونم. یه چند دقیقه‌ای به پیامش خیره شدم و کلیدواژه‌ی «عاشق» رو تو قسمتِ جستجوی تلگرام، ایمیل و اس‌ام‌اس‌هام نوشتم ببینم کیا تا حالا عاشق چی‌م بودن. عاشق استدلال و نوع نگرشت به مسائلم، عاشق نحوه‌ی سوال پرسیدنتم، عاشق فلان پستتم، عاشق سماجت و یه‌دندگی‌تم، عاشق این دقیق گزارش کردنتم، عاشق اون لبخندِ گوشه‌ی وبلاگت، عاشق خنده‌هات، عاشق صداتم، عاشق رنگ چشماتم، عاشق جزوه‌هاتم، عاشق خط‌ت، و عاشق رنگ روسری‌ت.

بشنویم: Farhad_Asire_Shab.mp3

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب داداشم زنگ زده میگه اگه گفتی الان کجام؟ نگاه به ساعتم کردم گفتم والا اساساً و اصولاً این موقع باید خونه باشی. ولی خونه نبود. یه خیابون پایین‌تر از خیابونی که خوابگاه من اونجا باشه بود! بهش میگم خب خبر می‌دادی میای تهران که چیز میزایی که تو خونه جا گذاشتمو می‌گفتم میاوردی. غذا هم میاوردی، یه سری خرت و پرت دیگه هم لازم داشتم اونارم میاوردی. ایشون: دقیقاً برای همین بهت نگفتم دارم میام تهران :)))))

صبح بهش پیام دادم:


شصت بار گفت روسری‌تو یه کم بکش جلو، شصت و سه بار پرسید ناراحت نمیشی که اینجوری میگم؟ پونصد بارم گفت بیرون میری لاک نزن، لاک با چادر خوب نیست، امام زمان ناراحت میشه، پونصد و هشتاد و هفت بارم گفت یه وقت ناراحت نشیا!!! :))))

و تندیس برترین سکانس امروزو میدم به اون قسمتی که گوشیو داد دستم گفت سلفی بگیر و همون موقع دوستایی که باهاشون اومده بود تهران زنگ زدن که کجایی و ایشونم گفتن با یکی از دوستامم. جا داشت پشت تلفن داد بزنم دروغ میگه شما رو پیچونده با یه دختر اومده پارک :)))) دوباره گوشیو داد دستم گفت سلفی بگیر و در حین سلفی‌گیری یه صدایی از دوردست‌ها اومد با این مضمون که: امیییییییییییییییییییییید! اینجا چی کار می‌کنی پسر!!! و ما هر دومون در جا یه سکته‌ی ناقصو رد کردیم. زیرا هر دو فکر کردیم یارو همونیه که پشت خط بود. برگشت دید هم‌مدرسه‌ای‌شه که اتفاقاً الانم شریفه :دی

  • ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تولدِ 25 سالگی اردیبهشتی‌ها

تندیسِ دیالوگ برترِ امروزو می‌دم به اون سکانسی که یه تیکه کیک اضافی موند و بردم بدم بچه‌های اتاق بغلی و برگشتم و در زدم و اومدم نشستم و نرگس گفت انگار دارن در می‌زنن. مریم رفت دید کسی نیست و منم کاملاً جدی و بی‌شوخی گفتم لابد صدای در زدنِ من با تأخیر رسیده بهت. و کاملاً جدی داشتم فرایند این delay رو توضیح می‌دادم و بقیه پوکر فیس (ینی اینجوری: ":|") نگام می‌کردن.

  • ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دوستم: آخر هفته با کسی قرار داری؟ قراره جایی بری؟ جایی دعوتی؟

من: چه طور؟ با دوستای کارشناسی‌م قرار دارم. قراره تولدِ اردیبهشتیا رو پیشاپیش و پساپس بگیریم. از کجا فهمیدی؟

دوستم: از اون جوشای مجلسی رو صورتت :)))



دوستم میگه تو عمرم هیچ وقت جوش نزده بودم. الّا روزِ نامزدی‌م که یکی دقیقاً روی بینی‌م درومد و هیچ کاریش نتونستم بکنم.

  • ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پارسال اوایل ترم، استاد شماره‌ی 11 یه تکلیفی بهمون داد و گفت تا آخر ترم فرصت دارید انجام بدید. عصرِ دوشنبه این تکلیفو برامون تعریف کرد و فردای اون روز، سه‌شنبه صبح من بردم نتایج کارمو تحویل دادم. بعدها این خبر به گوش استاد شماره‌ی 8 رسیده بود و هر موقع بهمون تکلیف می‌داد و بچه‌ها می‌پرسیدن موعد تحویل تا کیه، می‌گفت یه هفته بعد از هر موقع که خانم مهندس تحویل بده.

امروز دکتر ح. داشتن در مورد الگوهای ساختواژی صحبت می‌کردن. و از اونجایی که ایشون فلسفه خوندن، همه چیو از منظر فلسفه می‌بینن. کتاب طبیعیات ارسطو رو آورده بودن و درسو با شرح و تبیین عللِ اربعه‌ی ارسطو شروع کردن. منظور از علل اربعه علت مادی، صوری، فاعلی و غایی هست. مثلاً برای اینکه یه کوزه ساخته بشه، گِل، علتِ مادی هست و شکلِ کوزه علت صوری و کوزه‌گر علت فاعلی و کوزه شدن علت غایی. البته داستان یه کم پیچیده‌تر از این حرفاست و دوستانی که فلسفه خوندن خرده نگیرن.

این علت‌ها رو با مثال توضیح دادن و گفتن اگه ساختارِ واژه‌ها رو با دیدِ فلسفی بررسی کنیم، تو ساختارشون این علل رو پیدا می‌کنیم. مثلاً «دوچرخه»، از نوعِ علت صوری هست. چون شکل ظاهری دوچرخه در ساختار واژه دیده میشه. «زودپز»، غایی، «سنگواره»، مادی و «دست‌ساز» از نوع علت فاعلی هست. چون دست که فاعلِ کار هست تو ساختِ کلمه دیده میشه. قرار شد هر کدوممون به عنوان مشقِ شب چند تا کلمه رو بررسی کنیم ببینیم درس امروزو خوب یاد گرفتیم یا نه. ولی یهو نظرشون در مورد حجمِ کارمون عوض شد و فرمودن هر کدومتون روی هزارواژه‌های تخصصی کار کنید. مثلاً هزارواژه‌ی هنر، هزارواژه‌ی پزشکی و کشاورزی و مهندسی و اینا. قرار شد ما واژه‌ها رو بر اساس علل اربعه دسته‌بندی کنیم و بدیم ایشون تحلیل آماری کنن بگن مثلاً پزشکا یا مهندسا یا هنریا بیشتر ترجیح میدن واژه‌هاشون از چه نوعی باشه.

بچه‌ها داشتن سعی می‌کردن یه جوری ایشونو منصرف کنن و بی‌خیال این تکلیف بشن. و بنده داشتم فکر می‌کردم کاش می‌ذاشت خودمون از دیدگاه خودمون آمار و نتایج کارمونو تحلیل کنیم. حتی داشتم فرضیه‌سازی می‌کردم که احتمالاً واژه‌های علوم مهندسی، از نوع علت مادی نباشن و بیشترشون علت غایی باشه.

کلاس که تموم شد، دم در ازش خواستم یه هفته کتاب طبیعیات ارسطو رو بهم امانت بده. تاریخ چاپش فروردین 58 بود. صفحه‌ی اولشو امضا کرد و گفت ببر بخون. کتابو گرفتم و مستقیم رفتم دفتر مدیر آموزش و از خانم م. اجازه گرفتم یه نگاهی به هزارواژه‌ها بندازم. از هنر و پزشکی و ورزش و اینا که سر درنمیارم. هزارواژه‌ی مهندسی سه جلد بود. هر سه تا رو گرفتم و بردم گذاشتم تو کیفم و تو مترو داشتم به این فکر می‌کردم که چه جوری تا هفته‌ی دیگه هم این سه هزار تا واژه رو تایپ کنم، هم از نظر علت فلسفی دسته‌بندی‌شون کنم، هم برم نمایشگاه کتاب، هم صداها رو گوش بدم و جزوه‌هامو تایپ کنم، هم تکالیف اون یکی درسامو انجام بدم، هم برم با استاد راهنمام صحبت کنم، هم اون کتابی که استاد مشاورم داده بخونم، هم برم کنفرانس IWCIT شریف و هم توی دورهمی آخر هفته با بروبچ کارشناسی حضور به عمل برسونم. رسیدیم اون ایستگاهی که من باید پیاده می‌شدم. لادن دید تو فکرم. پی به نیتِ پلیدِ من در راستای تکلیف فلسفی‌مون که تا آخر ترم براش وقت داشتیم برد و گفت ببین نسرین! به جان خودم، ببینم هفته‌ی دیگه هزارواژه‌تو آوردی، تیکه تیکه‌ت می‌کنم میدم کلاغا بخورنت!!! با نیشی تا بناگوش باز رفتم سمت در و گفتم واژه‌های مهندسی هزار تا نیست که! سه هزارتاست. پیاده شدم و رفتم سمت افق که محو شم توش :))))

  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر موقع می‌رفتم کتابخونه میومد کمکم کتابی که می‌خوام رو زودتر پیدا کنم. یه جوری احوالپرسی می‌کرد انگار سال‌هاست همو می‌شناسیم. کلاً کم می‌رفتیم کتابخونه ولی به اسم و قیافه می‌شناخت‌مون. کتابایی که لازم داشتم معمولاً تو مخزن بودن و از سن و سالش خجالت می‌کشیدم بفرستمش دنبال کتاب. ولی خب دوست داشت این کارو. ذوق می‌کرد وقتی برامون کتاب می‌آورد. اسم کتابو با خط درشت و پررنگ براش می‌نوشتم که برام بیاره. یه وقتایی پیدا نمی‌کرد و اون مسئول جوون‌تره می‌رفت میاورد. 

یه بار تا منو دید با افسوس گفت دیر اومدی. با چشای گرد و حیرت زده گفتم دیر اومدم؟ گفت دیر اومدی. اگه نیم ساعت زودتر میومدی باهم ناهار می‌خوردیم. بعد با دستای لرزون، ظرف خالی ناهارشو نشونم داد و گفت هر موقع فرصت داشتی بیا اینجا. بیشتر به کتابخونه سر بزن. 

امروز بی‌هوا دلم هواشو کرد. گفتم یه سر برم کتابخونه ببینمش. آقای پ. یهو بی‌مقدمه گفت راستی می‌دونستین آقای رئیسی فوت کرده؟ دو ماهی میشه که فوت کرده. می‌دونستین قهرمان دوچرخه‌سواری بود؟ همین جوری که خشکم زده بود و سعی می‌کردم بغضمو قورت بدم گفت هفته‌ی پیش چهلمش بوده انگار.

  • ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پرسیده بودین مولودی چیه. مولودی همانا جشن تولد امامان است و اغلب در ماه شعبان صورت می‌گیرد. من اولین بارم بود تو یه همچین مراسمی شرکت می‌کردم. نمی‌دونم مولودی آقایون چه شکلیه، ولی خانوما این مراسمو با ساز و آواز و دف و دُهُل و دست و جیغ و هورا برگزار می‌کنن. آرایش می‌کنن، لباس خوشگل می‌پوشن، سوره‌ی انعام می‌خونن، میوه و شیرینی و آش میدن و شکلات پرت می‌کنن رو سر ملت. و مدام برای صابخونه و امواتش صلوات می‌فرستن. این مراسم معمولاً تو پارکینگ برگزار میشه و ورود آقایون و عکسبرداری و فیلمبرداری ممنوع هست. اینجایی که من بودم صندلیا به صورت حلقوی دورِ خانم مداح چیده شده بودن. خانومه یه دستش میکروفن بود و با دست دیگه‌ش شکلات پرت می‌کرد سمت ملت. دو تا همکار داشت که دف می‌زدن و هم‌خوانی می‌کردن. یه خانوم هم بود که وظیفه‌اش همکاری در پرتاب شکلات به دوردست‌ها و گذاشتن شکلات تو کیف خودشون بود. من ردیف اول، تو حلق هر چهارتاشون نشسته بودم و همه چی رو تحت نظر داشتم. میانگین سنی هر چهارتاشونم پنجاه بود. (یاد اون آدم فضاییه افتادم که زمینو توصیف می‌کرد می‌فرستاد کهکشان و بعدشم می‌گفت تماس فِرت. سریال فضانوردان؟ آدم‌فضاییا؟ مسافران؟ حالا هرچی... شهاب و ستاره و ناهید و بهرام و فرید کاراکترهای سریال بودن.)


موضوع و نکته‌ی جالبی که توجه منو شدیداً به خودش جلب کرد، بخش پرتاب شکلات بود. از اونجایی که من از اون شکلات‌خورای حرفه‌ای‌ام و هوا را از من بگیر و شکلات را نه، تمرکز کرده بودم رو شکلات‌ها. صابخونه که دختردایی بابا باشه، کاسه کاسه شکلات می‌آورد میذاشت جلوی خانم مداح و ایشون با شور و حالی توصیف ناپذیر مشت‌مشت شکلات برمیداشتن پرت می‌کردن سمت خانوما. منم هی جاخالی می‌دادم نخوره تو سر و صورتم. هفت هشت ده کاسه‌ی اول از این شکلاتای "کیلویی ارزون تومن" بود. از اینا که اساساً من به عنوان شکلات قبولشون ندارم. بعضی از مهمونا با خودشون شکلات آورده بودن و می‌دادن صابخونه که بریزه تو کاسه. این خانومه موقع پرتابِ اینا، دو مشت می‌ریخت تو کیف خودش و همکاراش و یه مشت پرت می‌کرد سمت ملت، دو تا من، یکی تو! دوباره چند تا کاسه از اون شکلات ارزونا آوردن. همه رو پرت کرد سمت ملت. بعد دقت کردم دیدم چند تا شکلات گرون توشون بود، اونا رو جدا کرد گذاشت رو میز و بعدشم ریخت تو کیف خودش و همکاران! سری آخر، مهمونای خیلی خاص یه سری شکلات خیلی خاص تو جعبه‌های خوشگل آورده بودن. اونا رو اصلاً و ابداً پرت نکرد جایی. مراسم که تموم شد گفت خانوما کسی هست که شکلات نداشته باشه؟ اینا اضافی موندن بیاین بردارین. یه خانومه گفت دوست دارم از دستِ شما که تبرکه بگیرم. با دستِ مبارکش از اون شکلات ارزونا برداشت داد به خانومه و اون شکلات‌های خاص رو ریخت تو کیف خودش و همکاران. این بنده خدا به چهار تا شکلاتی که بهش سپرده بودن بین ملت پخش کنه رحم نمی‌کنه و همه‌ی همّ و غمّش پر کردن کیف خودش و همکاراش بود. اون وقت چه انتظاری داریم از اونی که پشت میزِ ریاست نشسته یا یه کشورو سپردن دستش؟


امام علی علیه السلام منذَر، پسر جارود عبدی، را که از قبیله عبدالقیس بود، به بخشداری منطقه‌ای، منصوب کرد. اما او، به بیت‌المال خیانت کرد و با بذل و بخشش‌های بی‌حساب و کتاب به دوستان و خویشان، بیت‌المال را غارت کرد. این خبر به امام علی (ع) می‌رسد. آن حضرت در نامه‌ای تند، ضمن توبیخ و عزل، او را احضار می‌کند. و لئنْ کان ما بلغنی عنکَ حقاً، لَجَمَلُ أهلِکَ و شِسْعُ نَعْلِکَ، خیرٌ منکَ و مَنْ کان بصفتک فلیس بأهل ِأنْ یُسَدَّ به ثَغرٌ أوْ یُنْفَذَ به امر، أوْ یُعلی له قدرٌ، أوْ یشْرَکَ فی أمانَةٍ، أوْ یُؤمَنَ علی جبایِةٍ! فأقْبِلْ إلیَّ حینَ یصلُ إلیک کتابی هذا. إنْ شاء ِالله؛ اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه‌ات و بند کفش تو، از تو، باارزش‌تر است. و کسی که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسداری از مرزهای کشور را دارد و نه می‌تواند کاری را به انجام رساند، یا ارزش او، بالا رود، یا شریک در امانت باشد و یا از خیانتی دور ماند. پس چون این نامه به دست تو رسد، نزد من بیا.

  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آهای خوشگلِ عاشق

سرمو بلند می‌کنم

آهای عمر دقائق

دنبال گوشی‌م می‌گردم

آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق

روی تخت، زیر تخت، زیر بالش، توی کیف، لای کتاب

آهای ای گل شب‌بو، آهای گل هیایو

مثل اینکه صدا از تو یخچال میاد!!!

آهای طعنه زده چشمای تو...

دستمو می‌ذارم روی علامت سبز و می‌کشم سمت راست. با خنده میگم سلام دختردایی خوبین؟ می‌پرسه چرا انقدر دیر جواب دادی؟ می‌خندم و میگه چیزی شده؟ میگم نه. گوشی‌م تو یخچال بود. میگه مولودی داریم میای؟ میگم آره. چرا که.
حالا من چی بپوشم؟

+ کلاً من عادت دارم چیز میزامو بذارم تو یخچال: nebula.blog.ir/post/497

+ Fereydoun_Gole_Hayahoo.mp3

  • ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم به اینایی که میرن مأموریت‌های فضایی و میدونن که برنمی‌گردن فکر می‌کردم. کلاً اینایی که از زمین میرن یه جای دیگه. میگن اگه دو تا برادر دوقلو یکی‌شون بمونه زمین و اون یکی با سفینه بره فضا، محاسبه‌ی مسیرشون در فضازمان مینکوفسکی نشون میده اونی که سوار سفینه شده رفته فضا، زمان کمتری رو اندازه می‌گیره و جوان‌تر می‌مونه.

تو هواپیما رسمه که قبل پرواز خلبان دو کلمه با مسافرا صحبت کنه. خودشو معرفی کنه و بگه تا چه ارتفاعی پرواز می‌کنه و کی می‌رسیم مقصد. خواب دیدم دارم برمی‌گردم تهران. خلبان گفت الان راه بیافتیم 8 دقیقه‌ی دیگه تهرانیم. گفتم امکان نداره آقا. گفت اینی که سوارش شدی هواپیمای معمولی نیست. جِته. این پروازم آزمایشیه. قراره اول پرتاب شیم فضا و از اونجا پرتابمون کنن تهران. دورِ هواپیمامون لایه‌ی چرمی و پارچه‌ای پیچیده بودن که وقتی می‌خوریم زمین ضربه نبینیم. 4 دقیقه رفت و 4 دقیقه برگشت. خلبان گفت ایشالا ساعت 7:08 می‌رسیم تهران. نگاه به ساعتم کردم گفتم الان که شش و نیمه! بعد یادم افتاد تو فضا، زمانو کمتر از اینی که هست اندازه می‌گیریم. شروع کردم به آیت‌الکرسی خوندن. اولی رو خوندم و دومی رو می‌خواستم شروع کنم که رسیدیم تهران. محکم خوردیم زمین. ولی آسیب ندیدیم. آخه دورِ هواپیمامون لایه‌ی چرمی و پارچه‌ای پیچیده بودن که وقتی می‌خوریم زمین ضربه نبینیم.


+ یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/433

+ بشنویم: Shahab_Hosseini_shahzadeye_roya.mp3.html

  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از عوامل تألیف و تدوین کتب علمی به زبان عربی، نگاه جهان‌شمولی دانشمندان اسلامی برای ترویج گسترده‌ی علم به دنیا بود، به همین جهت می‌کوشیدند تا با تقویت و حفظ وحدت زبان فرهنگی، شکوه و سرافرازی تمدن اسلامی را اثبات کنند. از این روست که زبان عربی به زبان نوشتاری و نیز زبان علمی همه‌ی کشورهای اسلامی به ویژه در میان ایرانیان از قرن دوم تا قرن ششم رسمیت و سپس به طور پراکنده از هفتم تا دوازدهم هجری رواج داشت. و از این روست که این همه واژه‌ی عربی وارد زبان فارسی شده.

دانشمندان ایرانی برای ترجمه یا تألیف آثار خود به فارسی عمدتاً دو دلیل را ذکر کرده‌اند: یا کتاب را به درخواست دوستی یا دانشمندی یا فلان شخص (با ذکر نام) به فارسی می‌نوشتند تا فایده‌ی آن عام شود و همه از آن استفاده کنند. یا کتاب را به این دلیل به فارسی می‌نوشتند که در این باب، کتاب به زبان عربی بسیار نوشته شده.


نویسندگان ایرانی که آثارشان را فقط به زبان عربی تألیف کرده‌اند و هیچ اثری به فارسی در فهرست مکتوباتشان نیست: محمد بن زکریای رازی، ابونصر فارابی، شیخ مفید، ابوجریر طبری، ابوجعفر شیخ طوسی، ابوعلی مسکویه، ثعالبی نیشابوری.


دانشمندانی که بیشترین آثارشان را به عربی نگاشتند و تنها یک یا چند اثر خود را به فارسی تألیف کردند: ابن سینا که کتاب معاد، دانشنامه علائی و تفسیر چند سوره‌ی قرآن را به فارسی نوشت.

ابن سینا به دستور علاءالدوله کاکویه که حاکم اصفهان بود، دانشنامه علائی را به فارسی تألیف کرد. علاء الدوله گفت: «اگر علوم اوائل پارسی بودی، می‌توانستمی دانستن...». معلوم است او چندان به عربی آشنا نبوده. ابن سینا کتاب معاد خود را نخست به عربی و سپس به فارسی برگرداند.


مؤلفان کتب دوزبانه که یک یا دو اثر خود را هم به فارسی و هم به عربی تألیف، یا به تعبیر برخی نقل و به تعبیر بعضی دیگر ترجمه کردند: ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی، قطّان مروزی، مسعودی مروزی، رشیدالدین فضل الله همدانی.
ابوریحان بیرونی به جز کتاب التفهیم لاوائل صناعة التنجیم، دیگر آثارش را به عربی تألیف کرد. کتاب‌های قانون مسعودی، الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تحقیق ماللهند و الصیدنة فی الطب از جمله آثار اوست. وی کتاب التفهیم را به درخواست دختر نوآموز به نام ریحانه بنت الحسین به فارسی نوشت و سپس آن را برای اهل علم زمان خود به عربی ترجمه یا تألیف کرد.
مسعودی نخست کتاب الکفایه را به عربی نوشت و سپس آن را به فارسی به نام جهان دانش ترجمه کرد. وی در مقدمه‌ی نسخه‌ی فارسی، سبب تألیف به فارسی را چنین بیان می‌کند: «جماعتی از دوستان صواب دیدند که آن کتاب را ترجمه سازم به پارسی تا منفعت آن عام باشد.»
اسماعیل جرجانی مؤلف کتاب ذخیرۀ خوارزمشاهی و الاغراض الطبیه، با وجود تسلط به زبان عربی و دیگر زبان‌های علمی آن روزگار مانند سریانی و یونانی، ذخیره را برای استفاده‌ی فارسی‌زبانان به فارسی نگاشت، ولی در سال‌های پایانی عمر خویش در سن هفتاد سالگی به دلیل توجه و تقاضای معاصران خود و برای تسهیل و ترویج تبادلات علمی، آن را به عربی ترجمه کرد.


و چنین گفت استاد: وقتی فیزیک می‌خواندم ذره‌ی مزون جزو ذرات بنیادین تازه کشف شده بود که یک ژاپنی به نام یوکاوا آن را کشف کرده بود. زمانی که یکی از دوستانم به ژاپن رفت گفتم این کتاب یوکاوا را برای من بیاور. زمانی که به ایران برگشت گفت به تمام کتابفروشی‌ها مراجعه کردم و کتاب یوکاوا را به زبان انگلیسی نداشتند فقط به زبان ژاپنی بود. ما نیز باید از این موضوع پند بگیریم.

  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

با تقریب خوبی بعد فارغ‌التحصیلی‌م حداقل هفته‌ای یه روز و اغلب چهارشنبه‌ها شریف بودم. چون کارتِ فارغ‌التحصیلی نداشتم و ندارم، هر بار باید کارت ملی نشون می‌دادم و شماره‌ی دانشجویی سابقمو می‌گفتم و وارد سیستم می‌کردن ببینن راست میگم که دانشجوام یا تروریستم و می‌خوام برم جایی رو منفجر کنم. بعدشم توضیح می‌دادم قراره کجا برم و چی کار کنم. یه موقع می‌گفتم اومدم کلاسای حوزه و تدبر در قرآن، سخنرانی ایکس، همایش وای، کنفرانس زِد. یه موقع هم می‌گفتم اومدم از کتابخونه کتاب بگیرم یا پس بدم، یا حتی دوستامو ببینم، یا مثلاً برم مسجد نماز بخونم. بماند که یه وقتایی نیتم ذرت مکزیکی بود و بس.


هفته‌ی پیش، هم می‌خواستم دوستمو ببینم هم یه سری کتاب پس بدم کتابخونه و هم برم جلسه‌ی سخنرانی فلسفه‌ی علم. این جور وقتا واقعاً سختمه از بین انگیزه‌های مختلف یکی رو انتخاب کنم و بگم. یه چند وقتی میشه فقط میگم کار دارم. دیگه نمی‌پرسن چی کار دارم. یه چیزی تو مایه‌های من همون همیشگی‌ام که لابد یا دارم میرم کتابخونه، یا میخوام دوستامو ببینم یا برم بشینم سر کلاس تدبّر. فی‌الواقع دارم قیافه‌ی نگهبانو تصور می‌کنم که امروز قراره جلومو بگیره بگه خانوم ارشدا کنکور دارن و دانشگاه تعطیله و منم کارت ورود به جلسه‌مو نشونش بدم و بگم منم کنکور دارم. حوزه‌ی امتحانم هم همینجاست.

محل کنکور کارشناسی‌م مدرسه‌ی راهنمایی‌م بود و ارشد برق و زبان‌شناسی، دانشگاه تهران و امیرکبیر. فکرشم نمی‌کردم این یکی تو شریف باشه. صادقانه اعتراف می‌کنم نتیجه برام مهم نیست. همین که یه بار دیگه و شاید برای آخرین بار این فرصتو بهم دادن که برم بشینم رو صندلیای اِبنِس برام کافیه. ولی خب یکی نیست بگه همین جوری نمی‌تونستی بری بشینی رو صندلیای اِبنِس؟ حتماً باید 33 تومن وجهِ بی‌زبانو می‌ریختی تو جیب سازمان سنجش و دو ماه خودتو با تست و کتاب خفه می‌کردی که بری بشینی رو صندلیای اِبنِس؟ 


اِبنِس همان ابن‌سینا می‌باشد. منظور نگارنده ساختمانی موسوم به ساختمان ابن‌سیناست.
عنوان از سعدی. شاعر در این بیت نگارنده رو به مگس و دانشگاه سابق نگارنده رو به حلوا تشبیه کرده. 
عجب حلوای قندی تو!

  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دوستم: آلبالوها این سری خُمارن، یه حس مشترک با شراب دارن

من: والا نمی‌دونم شراب چه شکلیه ولی فکر کنم وجه اشتراکشون گرما یا آفتاب‌خوردگی‌شون باشه

دوستم: ولی قبلیا اینجوری نبودن

من: پس حواسم باشه قبل نماز نخورمشون. لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنتُمْ سُکَارَی

دوستم: تو که همین جوریشم نخورده مستی :))


لحظه‌ی دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه‌ام، مستم 

باز می‌لرزد، دلم، دستم 

باز گویی در جهان دیگری هستم 

های! نخراشی به غفلت گونه‌ام را، تیغ 

 های! نپریشی صفای زلفکم را، دست 

و آبرویم را نریزی، دل 

ای نخورده مست 

لحظه‌ی دیدار نزدیک است

اخوان ثالث

  • ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گروه خانوادگی


مکالمه‌ی من و خانومِ هم‌رشته‌ای سابقم


گروهِ دخترای برقی ورودی 89 دانشگاه سابقم!

بدون شرح!


هولدن تو این پست یه سری آزمون روان‌شناسی معرفی کرده که از خواستگار گرفته بشه تا مشخص بشه مرد زندگی هست یا نه. والا من فقط ازشون آزمونِ املا می‌گیرم. حالا اگه ولت‌مترم داشته باشم یه جریانی هم ازشون رد می‌کنم ببینم مقاومت بدنشون چند اُهم هست. آزمونِ دیگه‌ای بلد نیستم :دی

یه آقای هوافضایی کامنت گذاشته منم اگه برام خواستگار بیاد!!! می‌ذارمش توی تونل باد ببینم چه فشار و دمایی رو میتونه تحمل کنه. تازه می‌تونم استریم لاین‌هایی که از کنارش رد شدن رو تحلیل کنم و ببینم بدنش آیرودینامیک هست یا نه :دی

  • ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۵۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کمتر از 48 ساعت دیگه کنکور دارم و رفتم سه کیلو هویج و سیب‌زمینی گرفتم آوردم خرد کردم پختم گذاشتم توی فریزر (من میگم فریزر، شما بخون جایخی) که بمونه برای بعد. اون خورشتِ قلبیِ روی برنج، خورشتِ قارچ و سیب‌زمینیه. خودم کشفش کردم. حاویِ مقداری سیب‌زمینی سرخ‌کرده و قارچ و گوشت و رب و پیازه. پایینی سالاد کلم و زیتون و هویجه. همزمان با اینا داشتم ماکارونی هم درست می‌کردم. توی ماکارونی تن‌ماهی و قارچ ریختم. اون سوپم سوپ قارچ و مرغ و عدسه. تصویر بعدی شام و دسره. عدسی درست کردم که بخورم سر جلسه‌ی امتحان دچار کمبود آهن مغز نشم. عدس دوست ندارم و توش سیب‌زمینی ریختم که این عدم علاقه رو جبران کنه. عکس دسرای شکلاتی رو فرستادم برای گروه خانواده و فک و فامیل و عمه‌ها برگشتن میگن وای آبرومون رفت. چرا تو ظرف پلاستیکی ریختی؟ الان هم‌اتاقیات میگن این ظرف درست و حسابی نداره. عمه‌هام نمی‌دونن هم‌اتاقیام منتظرن شکلات صبونه‌م تموم بشه تو لیوانش چایی بخورن. چه تصوراتی از محیط پیرامونم دارن والا. اون سبزی‌پلو با ماهی هم با تمام سبزی‌پلو با ماهی‌های دنیا فرق داره. فرقشم اینه که استخونای ماهی‌شو طی عملیاتی کثیف! درآوردم و قاطی سیب‌زمینی سرخ‌کرده کردم و یه کم رب هم بهش اضافه کردم. اون ظرف پلاستیکی قرمزو گذاشتم بغل دستم و موقع درس خوندن ازش مستفیض میشم. از پنج شش سالگی‌م دارمش. بچه که بودم توش گوجه سبز می‌ریختم و با مامان‌بزرگم می‌رفتم پارک و گوجه سبزا رو می‌خوردم برمی‌گشتیم. قراره قاطی جهیزه‌م ببرم خونه‌ی مراد و کماکان توش چیز میز بریزم. با این حال، الان دارم فکر می‌کنم برای شام چی درست کنم؟ آخه من ازوناشم که وقتی امتحان دارن میرن آشپزخونه و هی سیب‌زمینی سرخ می‌کنن، هی هویج رنده می‌کنن، هی پیاز پوست می‌کنن، هی سبزی پاک می‌کنن، هی یه چیزی رو هم می‌زنن و هی شعله رو کم و زیاد می‌کنن و فشار روانی‌شونو روی گوشت و سبزیجات و حبوبات تخلیه می‌کنن. وگرنه در حالت عادی حس و حال آشپزی ندارم به واقع. فکر کن مثلاً مراد معلم یا استاد دانشگاه باشه و هی هر روز ازم امتحان بگیره. اینجوری منم هی هر روز تو آشپزخونه‌ام :)))

+ بشنویم: www.irmp3.ir

این آهنگ خودش یه طرف، اون جمله‌ای که دقیقه‌ی دوم میگه یه طرف

عیدتون مبارک.

بک‌گراندِ غذاهام همون زیرانداز؟ روفرشی؟ گلیم؟ قالیچه؟ چیه اسمش؟ خلاصه همونیه که هم‌اتاقیام شستن و من با قدرمطلقِ تانژانت زاویه‌ی جارو با سطح افق منهای پی‌چهارم جاروش کردم.

  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از دمِ در خوابگاه تا روبه‌روی بانک سینا و قنادی شادمنش 350 قدم. از همونجا تا سوپری چهره‌گشا 250 قدم. از سوپری تا مهدکودک بیرنگ؟ بهرنگ؟ چی بود اسمش؟ 200 قدم. از مهدکودک تا دم درِ دانشکده شیمی 200 قدم. اگه از درِ صنایع برگردی از دمِ در دانشگاه تا خط‌کشی‌های چهارراه 400 قدم و 100 قدم دیگه تا سرسره‌های پارک کنار امامزاده. از کنار سرسره‌ها تا نیمکتای پارک هم 100 قدم. 600 تای دیگه تا قلانی و بعدشم خوابگاه.

من فکر می‌کنم اولین بار شمردن رو آدمای تنها کشف کردن. آدمایی که هر چی تنهاتر می‌شدن، چیزای بیشتری پیدا می‌کردن برای شمردن. شمردنِ آدمای توی خیابون، ماشینا، مغازه‌ها، سنگ‌ها و آجرها، نرده‌ها، میله‌ها، جدول‌ها، قدم‌هاشون، شمردنِ دوستایی که داشتن، دوستایی که دارن، دوستایی که ندارن، دوستایی که نمی‌دونن دارن یا ندارن.

  • ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من فوبیا یا ترسِ توی جمع خوابیدن دارم. اگه وقتی خوابم یه آدمِ بیدار کنارم باشه، حس عدم امنیت بهم دست میده. انگار دست و پا و چشم و گوش و دهنمو بسته باشن و انداخته باشنم تو یه جای تنگ و تاریک و سرد و مخوف. تو این هفت سالی که خوابگاه بودم، همیشه سعی کردم بعد از همه بخوابم و قبل از همه بیدار شم. و در همین راستا، تا حالا هیچ وقت تو هیچ کلاسی نخوابیدم. شده دو سه روز بی‌وقفه بیدار بوده باشم و سر کلاس از شدت بی‌خوابی در حال مرگ بوده باشم؛ ولی هرگز نمی‌تونم توی جمع بخوابم.

دوره‌ی کارشناسی، یکی از تفریحات ناسالمم این بود که از ملت که این ملتی که میگم یه نفر بیشتر نبود، سر کلاس وقتی چرت می‌زدن یا به جای کد زدن کومبات بازی می‌کردن، عکس بگیرم و شب بذارم وبلاگم تا عبرتی باشد برای سایرین. جذابیت کارم هم به همین بی‌خبریِ سوژه از سوژه شدنش بود. بلاگفا پستای سال‌های آخر کارشناسی‌مو پودر کرده و به فنا داده. فلذا نمی‌تونم لینک بدم و یادی از گذشته‌ها بکنیم. علی‌الحساب روی [این لینک] کلیک کنید چند تا از نمونه کارامو ببینید.

چهارشنبه شریف بودم. رفته بودم سخنرانی دکتر گلشنی (از اساتید دانشکده‌ی فیزیک و فلسفه‌ی شریف). موضوع سخنرانی‌شون "ضرورت عنایت دانشکده‌های مهندسی و علوم پایه به فلسفه و فلسفه‌ی علم" بود. دویست سیصد نفری اومده بودن. تقریباً سالن جابر پر شده بود. از اونجایی که دوشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها صبح تا عصر کلاس دارم و خوب نمی‌خوابم، خیلی خسته بودم. از طرف دیگه، درسته به مباحث علوم انسانی علاقه دارم، ولی خب به هر حال فلسفه کجا و مهندسی کجا. ساعتِ اول سخنرانی رو با حوصله گوش دادم و حدودای سه بود که کم‌کم داشتم حس می‌کردم خواب داره بر من مستولی میشه. یکی نبود بهم بگه مگه کسی دعوتت کرده؟ پاشو برو بخواب خب. اولین صندلیِ ردیف هفتم، هشتم نشسته بودم و حرکات و سکناتم تو چشم نبود. دوربین فیلم‌برداری هم باهام کلی فاصله داشت. سعی کردم با خوردنِ هله هوله خودمو بیدار نگه دارم. ولی افاقه نکرد. کسی رو هم نمی‌شناختم باهاش صحبت کنم سرم گرم بشه! دروغ چرا؟ یه آشنا دیدم. تی‌ایِ مدار مخابراتِ ترم آخرمو. وقتی دیدمش تو دلم گفتم این دیگه اینجا چی کار می‌کنه؟ بعدش یه نگاه به خودم کردم و گفتم مجمع دیوانگان که میگن همینجاست. ینی شکرِ خدا یه آدم سالم از این دانشکده فارغ‌التحصیل نشد. برو مدارهای مخابراتی‌تو ببند خب. سلام ندادم. چون دو سال زمانِ کافی‌ایه برای فراموش کردنِ دوست، هم‌کلاسی، هم‌گروهی و کلاً هر کسی. پس عمراً منو یادش بیاد. چشام داشتن سنگین و سنگین‌تر می‌شدن. با ماکسیمم صدای ممکن هندزفریو گذاشتم گوشم و دوپس دوپس‌ترین آهنگمو پلی کردم. اما نتیجه‌ای حاصل نشد. نگاه به ساعتم کردم دیدم ده دیقه به سه مونده و کو تا بشه سه و نیم و جلسه تموم بشه. یه جوری نشسته بودم و موضوع رو پیگیری می‌کردم که انگار من اگه نباشم جلسه پیش نمیره.

تو همون حالتی که داشتم روبه‌رو رو نگاه می‌کردم، چشامو گذاشتم روی هم و سرمو تکیه دادم به پشتیِ صندلی. یهو چشامو باز کردم دیدم دوربین تو فاصله‌ی یه متری‌م به سمت منه و فیلم‌بردار و لنز دوربین دقیقاً دارن منو نگاه می‌کنن. حالی که اون لحظه داشتم، شبیه حس سربازی بود که خوابش ببره و وقتی بیدار میشه لوله‌ی تفنگ دشمن روی شقیقه‌ش باشه. از ضربانِ قلبم که بگذریم، نگاه به ساعتم کردم دیدم 9 دقیقه به سه مونده. فقط یه دیقه چشم رو هم گذاشتم و به تاریخ پیوستم. آه مظلوم و چوب خدا را جدی بگیرید. نسرین که عکس می‌گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه عکس، نسرین گرفت؟ می‌گم نکنه بعداً فیلسوف بزرگی بشم و این فیلمو پخش کنن بگن این همونیه که هندزفری به گوش، تو جلسه‌ی سخنرانی دکتر گلشنی خوابش برده بود؟


یادداشت برای خودم:

وقتی داشتم عکسو آپلود می‌کردم یه جور حس بیگانگی داشتم نسبت بهش. عکسه برام غریبه بود. غریبی می‌کرد. خبری از اون تعلق خاطر و صمیمیت سابق نبود. برای همین فقط لینکشو گذاشتم. عکسه خیلی دور بود و خیلی نزدیک. آنچنان نزدیک که انگار همین دیروز بود که تا استاد برگشت سمت تخته فلاش گوشیمو خاموش کردم، کسی متوجه نشه دارم عکس می‌گیرم و شب آپلودش کردم برای خاطرات تورنادو. همین قدر نزدیک. و آنچنان دور که گویی عکاس و آدمای توی اون عکس زیر خروارها خاک باشن و به یاد نیارمشون. بعضی خاطره‌ها مثل لیموشیرینن. یه کم که بگذره تلخ میشن. این عکس هم تلخ شده بود انگار.


جلسه‌ی سخنرانی دکتر گلشنی:

  • ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هفته‌ی آخری که خونه بودم مامان روزه بود. یکشنبه وقتی داشت برای ما ناهار درست می‌کرد با خودم فکر کردم خدایی انصاف نیست. حالا که نمی‌تونم موقع آشپزی کمکش کنم حداقل ظرفا رو بشورم. ظرفا رو شستم. پدر با مشاهده‌ی این حرکت انتحاری، سکوت کرد، مادر تشکر کرد، امید گفت آفرین. روز دوم هم ظرفا رو من شستم. پدر گفت آفرین، مادر تعجب کرد، امید گفت فوتوشاپه. روز سوم هم ظرفا من شستم. پدر تعجب کرد. مادر تعجب کرد. امید گفت دوربین مخفیه. روز چهارم هم ظرفا رو من شستم. پدر سکوت کرد. امید تعجب کرد. مادر پرسید آیا نذری حاجتی چیزی داری؟


زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه‌ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌های غربت؟

سهراب سپهری

  • ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خواب دیدم پای صندوق رأی‌م و دارم لیست اسامی نامزدا رو ورق می‌زنم. یه لیست چندهزارتایی بود. ظاهراً همه تأیید صلاحیت شده بودن و منم اسم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم رو فراموش کرده بودم و داشتم از بین اسامی دنبال اسمش می‌گشتم. لوکیشن خوابم دفترِ معاون آموزش‌مون بود و جناب آهنگر پای صندوق ایستاده بودن. وقتی دید دارم با استرس لیستو ورق می‌زنم با لحن پدرانه‌ی همیشگی‌ش که باباجون صدامون می‌کنه بهم گفت چیزی شده بابا؟ گفتم اسم اونی که می‌خوام بهش رأی بدم رو فراموش کردم. گفتم همیشه اسم آدما رو فراموش می‌کنم. ولی ویژگی‌هاشون یادم می‌مونه. گفت خب ویژگی این بابایی که می‌خواستی بهش رأی بدی رو بگو شاید کمکی از دستم بربیاد. بی‌معطلی گفتم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم یه اصولگرای خوب و منطقی بود. یه کم مکث کرد و فکر کرد و گفت فلانی رو می‌گی؟ گفتم آره آره خودشه. همینه. اسمشو روی برگه نوشتم و انداختم توی صندوق.

الان هر چی فکر می‌کنم اسم اون اصولگرایِ خوب و منطقیِ عزیزی که بهش رأی دادم یادم نمیاد. یه اسم مبهم چهار پنج حرفی تو ذهنمه که «ز» داره. کدوم «ز»، هم حتی یادم نیست. ظریف؟ زاکانی؟ غرضی؟ زرنیخی؟
می‌دونم زرنیخی نداریم. ولی خب زرنیخی هم تو پس‌زمینه‌ی ذهنم هست.

  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)