شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

اصول و ضوابط کامنت‌گذاری در این وبلاگ:
۱. هر پستی کامنت‌هاش باز بود، مختارید که کامنت بذارید یا نذارید، عمومی و خصوصیش دیگه بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۲. هر پستی کامنتش بسته بود، ینی ترجیح دادم عمومی و جلوی جمع راجع به اون موضوع کامنت نذارید. اما می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بازم بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۳. مورد دوم، شامل پست‌هایی که کامنتشون باز بوده و بعد از مدتی کامنتشونو غیرفعال کردم و بستم هم میشه. ینی بازم می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۴. هر جا دیدید یه ستاره کنار شمارۀ پست یا کنار شمارۀ بخشی از پست گذاشتم، ینی اون پست یا اون بند رو برای خودم نوشتم و دوست ندارم با شما راجع بهش صحبت کنم و دوست ندارم به هیچ طریقی کامنت بذارید.

۶۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

721- آهای وصله به موهای تو هیچی

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ب.ظ

راهنمایی که بودم (حدودای هشتاد و سه چهار) گل هیاهوی فریدون بدجوری بین هم سن و سالام طرفدار داشت. اون موقع موبایل نداشتم و یکی از فانتزیام این بود که وقتی موبایل‌دار شدم این آهنگو به عنوان صدای زنگ!!! بذارم رو گوشیم و وقتی یکی زنگ می‌زنه بخونه: 

آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق، آهــای وصل به موهای تو سنجـاق شقایق، آهای ای گل شب بو آهای گل هیاهو، آهای طعنه زده چشم تو به چشـمای آهـو، دلم لاله عاشــــق آهای بنفشه‌ی تر، نکــن غنچه نشکفته قلــبم رو تـو پر پر و بعد از اینکه جمله‌ی آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار رو ادا کرد من به تلفنم جواب بدم و بگم بله بفرمایید :دی

هر موقع این آهنگو می‌شنوم یاد اون روزا و فانتزیام می‌افتم و با اینکه تک‌تک مخاطبینم عکس و آهنگ خاص خودشونو رو شماره‌هاشون دارن و بر اساس شخصیت هر کس رینگ تونشو تنظیم کردم، ولی یادم نمیاد گوشیم رو حالتی جز سکوت و ویبره بوده باشه.



* عنوان اشاره داره به خودم و جمله‌ی معروف اطرافیان در مواجهه با موهای بلند و بازم که میگن سن آلله باغلا داریخدیخ!

۲۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۱۶
شباهنگ

سال 94 را این گونه آغاز کردیم که در اقدامی محیرالعقول و یهویی، دختر پسرخاله ابوی و دختر دخترخاله ابوی و دختر دخترعمو و پسرعمه ابوی یهویی ازدباج نمودند و نیز این سال را بدینسان به فرجام می‌رسانیم که دختر دخترخاله اموی (نقطه مقابل ابوی اموی میشه؟ :دی) هم ازدباج نمود! و نکته قابل تامل اینه که این عزیزان از من کوچیکترن به واقع! هر چهارتاشون به واقع! برن از خدا بترسن و خجالت بکشن به واقع!

والا!!! به واقع!!!


همان گونه که مشاهده می‌نماییم ویرگول و فاصله و نقطه و سایر علائم نگارشی برای خاله‌ی ما تعریف نشده به واقع! حالا اگه استاد شماره 6 بود (همون که موقع حرف زدن هم علائم نگارشی رو ذکر می‌کنه) می‌گفت: درضمن ویرگول یه خبر دو نقطه معصومه رو می نیم‌فاصله شناسی دیگه دو نقطه ویرگول ازدواج کرد نقطه

به همین برکت قسم دقیقاً همین مدلی حرف می‌زنه!!!

۲۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۴
شباهنگ

719- یه شب از همه چی به خدا گله کرد

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۵ ب.ظ

یه دوستی داشتم (دارم) که چون خانواده‌اش به دلایل ناهم‌کفو بودن به خواستگارش جواب رد داده بودن،

یارو تهدیدش می‌کرد (می‌کنه) که یا جواب مثبت بدین

یا تلگرامتو حذف کن و با هم‌کلاسیات (تو گروه درسی) حرف نزن

یا به خانواده‌ات میگم که قبل و در حین فرایند خواستگاری (چند سال پیش) با من رابطه‌ی sms ای داشتی


به دوستم گفتم خب بگه! اصن قبل از اینکه اون بگه خودت به خانواده‌ات بگو

گفت نمیشه! تو شهر ما همچین روابطی تعریف نشده و درست نیست

گفتم خب به تحصیل‌کرده‌ترین فرد فامیل بگو و کمک بگیر ازشون!

آخه رابطه‌ی sms ای هم ترس داره مگه؟!!! اصن بگو این پسره داره اذیتم می‌کنه


گفت اگه بگم اذیتم می‌کنه پدر و برادرم تفنگشونو برمی‌دارن میرن پسره رو سر به نیست می‌کنن

(ظاهراً تفنگ داشتن تو شهر اینا طبیعیه و دوستم می‌گفت تفنگمونو تو اتاق خودم قایم کردیم)

و تهدیدات این بشرِ لایعقل! نه تنها رو اعصاب دوستم، بلکه رو اعصاب منم بود!


خب این بنده خدا مجبور شد یکی از پیشنهادات پسره که حذف تلگرام بود رو انجام بده

و از اینایی هم نبود که بره یه خط دیگه بگیره و دوباره تلگرام داشته باشه

اصن این دوستم سالانه یک ساعت هم پای نت نیست و فضای مجازی نمی‌دونه چیه به واقع

علی ایُ حال! تلگرامشو حذف کرد و منو ادد کرد تو گروه درسی‌شون و

حالا من بیشتر از این دوستم در جریان اتفاقات کلاسشونم و

یه عضوی از کلاسشونم به واقع!

نشون به این نشون که یه بار استادشون سر کلاس می‌پرسه چند تا ترک تو کلاسه و 

یکی از بچه‌ها میگه دو تا و

اون یکی میگه نه استاد سه تا! خانم شباهنگم هست و

کلاس میره رو هوا و استاد نمی‌فهمه چی به چیه

بگذریم...

نمیدونم باید خوشحال باشم از اینکه پدرم اینارو می‌خونه یا نه

وقتی زنگ می‌زنه و 

از لحنش می‌فهمم این "خوبی؟"، کامنتِ کدوم پستم بود...


نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیام


بعد از سهیلا و اون انجیر و شونه‌ای که فرستاد خوابگاه و

بعد از حرکت انتحاری شن‌های ساحل و اون هدیه‌ی جغدولانه‌اش

این بار نوبت مگهان بود که کامنت بذاره و آدرس خوابگاهو بگیره و

از وی به یک اشارت و از من به سر دویدن!

آدرس خوابگاه سابق رو بهش دادم که هدیه‌شو بفرسته اونجا که نرگس تحویل بگیره

هدیه تولد 8 سالگی وبلاگم به واقع!


امروز بعد از شرکت رفتم خوابگاه سابق و شرکت که چه عرض کنم! 

شرکت که نمیرم، میرم سیزده بدر، میرم پیک نیک :دی

والا!

روی میز، کنار کامپیوتر، شرکت!


رفتم خوابگاه سابق و با دیدن کادوهای جغدولانه از شدت ذوق نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم

با ذوق زایدالوصفی برگشتم خوابگاه فعلی و

گردنبند ساعتی رو انداختم گردنم و جامدادی و دفترچه و ساک دستی رو گرفتم دستم و

گوشیمو دادم دست نسیم که عکسمو بگیره

یهو جیغ زد گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم برات گردنبند جغدی گرفته بودم...


و بدینسان من اکنون صاحب دو عدد گردنبند جغدولانه ام

و شما تو این تصویر منو می‌بینید که دو تا گردنبند جغدولانه گردنمه



در راستای هدایای تکراری؛

دو سال پیش طی یک هفته سه تا ساعت هدیه گرفتم و 

با ساعت فعلی و سابق خودم شد پنج تا!

اطلاعیه زده بودم رو در و دیوار که هر کی زین پس برام ساعت بخره ساعتو می‌کنم تو حلقش!

۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۵
شباهنگ

یک.

یه دخترم ندارم اینو تنش کنم



two

تو روحتون!!! که برای چهارمین بار باید چکیده‌هامو بازبینی کنم!!!



سه.

سه از سه گرفتم بابت گزارش کنفرانس 

و البته جزوه‌ام قابل شما رو نداره استاد!



چهار.

چهار قلم جنس خریدم و

من: چه قدر میشه؟

آقای فروشنده تعاونی فرهنگستان: نُه هزار و نهصد و هفتاد و پنج

من: نه هزار و نهصد و هفتاد و پنج؟!!! 

هفتاد و پنج؟ مگه میشه؟!!! مگه داریم همچین چیزی!!!



پنج. 

پنجمین درسم هم با 18 پاس کردم و الان شما می‌تونید با داده‌های قبلی معدلمو حساب کنید

همراه با آیکون خود خوش‌خط پنداری


۳۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۵۲
شباهنگ

کادوهای خوانندگان:

تولدت مبارک با صدای محسن چاوشی، با صدای علی جهانیان، با صدای جلال همتی، با صدای شهرام معصومیان، با صدای حسن شماعی زاده، با صدای شماعی زاده و فتانه، اگه دلی گرفته داری، کتاب مفید در برابر باد شمالی و کتاب «خاک های نرم کوشک» نوشته سعید عاکف و کتاب «داستان سیستان» نوشته امیرخانی، کتاب عطر سنبل عطر کاج

و این و  zendegiejolbakieman.blogsky.com/1394/11/25 و unimodal.blog.ir/1394/11/25

و کلی عکس جغد و آدرس اماکنی با عنوان شباهنگ!!!

از این سایت هم می‌تونید کمک بگیرید :دی

۱۲۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۰۰
شباهنگ

24 بهمن 94 - عرشه - دانشکده برق


دیروز حدودای 10 از خوابگاه کنونی راه افتادم سمت دانشگاه سابق

حال روحی‌م خییییییییییلی بد بود که از پست‌های شب قبلشم می‌شد حدس زد 

و اگه رودروایسی نداشتم با بچه‌ها زنگ می‌زدم قرار و مدار تولد رو کنسل می‌کردم و

سراغ کیکم نمی‌رفتم اصلاً


تو مترو بودم که مسئول آموزش زنگ زد و نمره امتحانای ترم پیشو اعلام کرد و

با بیستِ عربی یه لبخند نصفه نیمه‌ای اومد رو لبام ولی خب هنوز پاهام نایِ رفتن نداشت

با همه‌ی دوستام یه ساعت معین و یه جای معین قرار نداشتم

چون دوستام هیچ وقت هیچ اشتراکی باهم نداشتن که یه جا جمعشون کنم


اولین کسی که قرار بود ببینمش الهام بود

ویراستار این وبلاگ و کسی که با تقریب خوبی همه‌ی فصول وبلاگمو خونده و با دقت هم خونده!!!

ینی یه ویرگولم اشتباه بذارم تذکر میده و عاشقم ینی!

و قرار بود باهم بریم کیکو تحویل بگیریم


وقتی رسیدم دانشگاه، الهام سالن مطالعه دانشکده برق بود و من سمت درِ انرژی

داشتم می‌رفتم دانشکده که جلوی سلف و مرکز معارف یکی از خوانندگان وبلاگمو دیدم

برای اینکه رو در رو نشیم مسیرمو کاملاً طبیعی‌طور! کج کردم سمت دانشکده مهندسی شیمی

ولی خب ایشون متوجه شده بودن که من راهمو کج کردم!

ینی بعداً خودشون بهم گفتن

و البته ایشون تاکنون منو ندیده بودن به واقع!

و در ادامه خواهید دید که چگونه یهویی بُرقَع از رخ برفکندم و براشون کیک بردم!!!


دومین کسی که قرار بود ببینمش دکتر ن. استاد کنترل خطی‌م بود که

درس ایشونم با 13 پاس کردم؛ ولی خب این 13 کجا، سیزدهِ تاریخ زبان کجا!

دکتر ف. استاد اس اس دی و بیوسنسورمم دیدیم و

دکتر ن. نبود و یه چرخی تو دانشکده زدیم و رفتیم سراغ کیک (با الهام)

و بنده صبحانه و ناهار و حتی شب قبلش شام هم نخورده بودم و از الهام خواستم برام شکلات بخره

و این شکلات هدیه تولد وبلاگم بود به واقع :دی


روبه‌روی ساختمان ابن‌سینا 


اسم آقای شیرینی فروش شاهین بود

ینی همکارش صداش کرد که شاهین بیا کیک جغدی این خانومو بده و اونجا بود که اسمشو فهمیدم

و البته مهم هم نیست به واقع!

فقط یاد همسایه روبه‌رویی دوران کودکیم افتادم که دو تا پسر بودن به اسم شاهین و رامین و

باباشون پلیس بود

 کیکو گرفتیم و الهام دیرش شده بود و باید می‌رفت دنبال اَخَوی‌ش

باهم رفتیم خوابگاه سابق و من کیکو گذاشتم نگهبانی و با الهام تا دم مترو رفتم و 

الهام رفت و من برگشتم خوابگاه سابق و کیکو برداشتم و پیش به سوی دانشگاه سابق


سومین کسی که قرار بود ببینمش میم. بود

میم. دو سه سال پیش از طریق گوگل کشفم کرده بود و بعداً فهمیدیم هم‌کلاسی هستیم

و البته ایشون سال پایینی بودن

اسمس دادم کجایی و بیرون دانشگاه بود و داشت میومد سلف

گفت باتری گوشیم کمه و ممکنه خاموش بشه

گفتم میام جلوی درِ انرژی و

وقتی رسیدم جلوی دانشکده شیمی، اسمس داد که جلوی کتابخونه‌ام و

جلوی کتابخونه همو دیدیم

البته تا من برسم یه پسره رفت باهاش احوالپرسی کنه و کمی تعلل کردم (از معطلی میاد فکر کنم) 

املای تعلل رو شک دارم

پلیز ویت... برم چک کنم

آره درسته! تعلل ینی درنگ کردن!

درنگ کردم تا پسره بره و رفت و

میم. رو بعد از ماه‌ها دیدم

و از اونجایی که مدیریت چادر و کیف و کیک سخت بود، زحمت جعبه‌ی کیک رو تا تعاونی ایشون کشیدند

و خب چون دو روز پیش تولد خودش بود ملت فکر می‌کردن کیک خودشه


قرار بود ظرف یه بار مصرف بگیرم و

رفتیم تعاونی و گرفتم و 

می‌خواستم بگم میم. حساب کنه که کادوی تولد وبلاگم محسوب بشه ولی خب روم نشد به واقع!

الهام انقدر دوست داره این به واقع گفتنامو که هی دوست دارم بگم به واقع!


چهارمین عنصر دعوت شده به مراسم، جناب الف.، حضرت صاحبِ ماکسیمم تگِ فصل2 بود

این یکیو دیگه خییییییییییییلی وقت بود ندیده بودم

انتظار داشتم پیر شده باشه و عصا به دست ببینمش!!!


گفت دندونپزشکیه و ایشونم مثل من نصف عمرشونو سر کلاس بودن و در حال نوشتن جزوه و

نصف دیگه‌ش دندونپزشکی

با میم. و جعبه کیک و ظروف یه بار مصرف رفتیم دانشکده و 

میم. همکف دانشکده رفقاشو دید و مشغول احوالپرسی بود و

بهش گفتم میرم سالن مطالعه و احوالپرسی‌ش که تموم شد با الف. بره عرشه تا منم بیام


سالن مطالعه آناهیتا رو دیدم و ازش خواستم چند تا عکس ازم بگیره و

کیکو برداشتم و رفتم عرشه

الف.، یک و نیم با دکتر صاد فیلتر داشت و به خاطر دندونش قرار شد بعداً بیاد کیکشو ببره

ولی یه کوچولو از خامه‌شو خورد و 

موقع بریدن کیک، من: این روبانشو بردارم؟

الف.: آره فکر نکنم قابل هضم باشه

میم.: شمع نداری؛ نه؟

من: خط کش!!!

الف.: :دی

من: به خاطر این خط کش دو هفته ظرفای خونه رو شستم! نخند!!!


اون قسمت شباهنگ رو برش دادیم که برسد به دست کسی که این اسمو برای وبلاگم پیشنهاد داده

و مورد قبول واقع شده!

ینی بنده خدای شماره1



جعبه کیکو گذاشتم سالن مطالعه و 

با میم. رفتیم طبقه 4 تا طی یک حرکت انتحاری و فوقِ سورپرایزانه بنده خدای شماره 1 رو خوشحال کنیم!

من پشت ستون اختفا کردم و از میم. خواستم بره اون بنده خدارو به بهانه‌ای درسی بکشونه بیرون

خودم عمراً نمی‌تونستم برم همچین کاری بکنم

و این حرکتم رو مدیون حضور میم. هستم!

یه درصد فکر کن من کیک به دست برم درِ اتاقِ یه دانشجو دکترارو بزنم بگم بیا برات کیک آوردم!

تازه همکاراشم تو اتاقش بودن و اصن نمیشد

نکته قابل تامل اینجاست که بنده تو عرشه با الف. و میم. سلفی می‌گیرم 

اون وقت اونجا سرمم بلند نکردم ببینم این بنده خدا چه شکلیه دقیقاً :دی


میم.

الف.


سپس با میم. رفتیم سالن مطالعه و کیکو برداشتیم و من رفتم نشستم تو عرشه منتظر نگار و مریم و نرگس

میم. هم رفت پیِ کارش!

تو آسانسور، من خطاب به میم.: کاش امروز دکتر میم. رو نبینم!!!

آقا همین که این جمله‌ی وامونده از دهان مبارک بنده خارج شد،

دکتر میم. و ف. و دو تا دکتر دیگه وارد آسانسور شدن و

هیچی دیگه!

اتفاقاً صبم به الهام می‌گفتم امروز سر کار نرفتم و 

به رئیسم که استاد کامپیوتر اینجاست گفتم کار مهم دارم و

همین که اینو گفتم، دیدم رئیس محترم داره میاد سمت ما و :دی


تو عرشه نشسته بودم که آرزو رو دیدم و ایشان هم در جریان وبلاگم هست!

کلاً همه‌ی هم‌کلاسیام در جریان وبلاگم هستن به واقع

بعدش مریم اومد و نرگس و نگار همزمان رسیدن و کیکو برداشتیم رفتیم سالن مطالعه

مریم نسکافه مهمونمون کرد و از اونجایی که لیوان نداشتیم،

نگار هم لیواناشو مهمونمون کرد

هزینه خرید یک عدد ظرف یه بار مصرف رو هم متقبل شد که برای هم‌اتاقیامم کیک بیارم

و اینارم هدیه تولد وبلاگم محسوب کردیم

و آرزو همون لحظه که منو دید اشاره کرد به روسری‌م و 

خاطره پیارسال که یه بار یهویی بهم گفته بود "کصافط عجب رنگی داره" تجدید شد

الهام هم بعداً اسمس داد و خاطر نشان کرد که رنگ روسری‌مو لایک می‌کنه!

منم تشکر کردم و گفتم چشماشون خوشگل میبینه!


نرگس و آرزو کلاس داشتن و رفتن و من و مریم رفتیم آزمایشگاه مخابرات و

منتظر الهام و الف.

الهام قرار بود اخوی‌شو ببره کلاس زبان و دوباره بیاد دانشگاه و با ع. اومد

ع. مثل میم. 90ایه، ینی سال پایینی و الهام 88ایه (ینی سال بالایی)

همه‌ی اینایی که دارم در موردشون حرف می‌زنم، عکسشون تو پروفایلم هست


الف. هم اسمس داد که دارم مهمون میارم با خودم و

منم اول فکر کردم خانومشه و زهی خیال باطل

مهمون مورد نظر لیلا بود که بی‌خیال دیگه لیلا رو نمی‌تونم توضیح بدم و

نیومد البته!


کیکو گذاشته بودم تو یخچال آزمایشگاه و 

الهام و ع. و الف. اومدن و رفتن عرشه و منم کیکو از تو یخچال برداشتم رفتم اونجا

ینی از صبح این جعبه دستم بود و از این ور به اون ور منتقلش می‌کردم به واقع

الهام سریع کیکشو خورد و رفت دنبال اَخوی‌ش که ببره خونه


کلاس نگار تموم شد و رفت آزمایشگاه پیش مریم و

من و ع. و الف. تو عرشه نشسته بودیم و 

غیبتِ بابابزرگِ نوه‌ی مقام معظم رهبری رو می‌کردیم

نقطه اوج ماجرا اونجایی بود که یکی از پسرای هم‌دوره‌ایم که من با این بشر یه درس مشترک داشتم و

فقط هم یه درس مشترک داشتم

و به جز اون یه باری که ازم جزوه خواسته بود تاکنون باهاش هم‌کلام هم نشده بودم،

داشت از اونجا رد میشد و اومد و با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش پرسید چه خبر از زبان‌شناسی؟

ینی می‌خواستم خودمو از همون عرشه بندازم پایین مغزم منهدم بشه به واقع

حالا کجاشو دیدی؟

از همون 8 سال پیش و از همون پست اول تا حالا، پدر و مادرم در جریان پستای من هستن

و اون موقع که فیس بوک داشتم و لینک پستامو اونجا شیر می‌کردم، معلمام و فک و فامیلم لایک می‌کردن و میشه نتیجه گرفت که حتی اگه نخونن هم آدرس وبلاگمو دارن. یه سریاشون چند بار کامنت هم گذاشتن و فیدبک هم دادن؛ مثل دوست بابا!!! که عمو صداش می‌کنم و حتی آدمایی که چند ساعت تو قطار یا اتوبوس باهم بودیم و دوست شدیم هم آدرس اینجا رو دارن! و نیز فامیل‌های دوری مثل نوه‌ی دخترخاله‌ی مامان‌بزرگ و نوه‌ی پسرعمه‌ی بابابزرگ و حتی چند وقت پیش عروسی خواهر مریم، مامان عروس برگشت وسط مجلس گفت نسرین وبلاگتو می‌خونیماااا

و این نشون میده علاوه بر هم‌اتاقیام و هم‌کلاسیام، والدینشونم در جریان وبلاگم هستن و حتی مامان هم اتاقیام و پسر همسایه‌مون :دی، از اینا چون فیدبک داشتم مثال زدم (پسر همسایه‌مونم بچه است به واقع! افکارتونو پریشان نکنید به واقعو از همه مهم‌تر دانشگاه که موقع فارغ‌التحصیلی وقتی فرم اطلاعات شخصیو داد دستم که پر کنم و وقتی نوشته بود آیا وبلاگ هم دارید و آدرس؟ من نوشتم بله و آدرسمم نوشتم


تا چهار و نیم در مورد محیط کاری و درس و اینا حرف زدیم و 

حتی یه جا وسط منبر، الف. برگشت گفت کفشاتم مبارکه

گفتم آره اصن انگار نمیشه شما راجع به کفشای من کامنت ندی و

تجدید خاطره و (خوانندگان جدید نپرسن کدوم خاطره :دی با تشکر)

و یادی کردیم از اخویِ سهیلا که سال اولِ برقه و ریاضی شهشهانیِ کصافطتو 14 گرفته و

من و الف. یه کم بهش فحش دادیم که خجالتم خوب چیزیه والا!

ملت 14 می‌گیرن اون وقت ما به خاطرِ همین شَه شَهِ عوضی... عی بابا! عی بابا! عی بابا!!!


و در پایان، با نگار و مریم برگشتیم و مریم رفت خونه‌شون و من و نگارم اومدیم خوابگاه!

خیلی خوش گذشت دیروز.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته!

موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۲
شباهنگ

715- به زورِ دوستای خوبم...

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۲۳ ق.ظ

عکس: اولین پست وبلاگم


فصل اول، گلدان! (خاطرات مدرسه)

سال دوم دبیرستان، با دوستام تو سایت مدرسه نشسته بودیم و

مهسا و سهیلا و مریم و نازنین که خودشون وبلاگ داشتن، پرسیدن میخوای تو هم وبلاگ داشته باشی؟

گفتم چی توش بنویسم؟ 

مهسا گفت حرفاتو، خاطراتتو یا هر چی که میخوای

پرسید اسمش چی باشه و گفتم گلدان! بر وزن گلستان!

(آخه دیدم سعدی، گلستان و بوستان داره، گفتم منم یه گلدان کوچیک داشته باشم :دی)

آدرسش lotfali-khan-zand.blogfa بود و شامل خاطرات مدرسه و تم تاریخی، باستانی، ادبی داشت

مهسا و سهیلا و مریم و نازنین دیگه وبلاگ ندارن به واقع!


هنوز اسمم تو گوشیش تورنادوئه


فصل دوم، تورنادو! (خاطرات دوره کارشناسی)

این اسمیه که داداشم رو من گذاشته

وقتی داشتم برای فصل دوم دنبال اسم می‌گشتم گفت من اسمتو تورنادو سیو کردم

اسم فصل2 رو بذار تورنادو و 

آدرسش deathofstars.blogfa و علاقه من به این آدرسِ نجومی و آسمانی تحت تاثیر علاقه سهیلا به نجوم بود


شباهنگ، اسم پیشنهادی و عنوان ایمیلی بود که دریافت کردم


فصل سوم

شباهنگ

کماکان دنبال یه اسم نجومی مثل death of stars بودم 

که علاوه بر ارتباط به ستاره و آسمون و اینا، یکی از ویژگی‌های منم با خودش داشته باشه؛ 

مثل تورنادو که اسم یه نوع طوفانه و منم یه نوع طوفانم!

به دوستانی که به نجوم علاقه یا سررشته داشتن اطلاعیه و ندای هل من ناصر فرستادم و

یه چند تا اسم پیشنهاد شد و شباهنگ که هم اسم ستاره است و 

هم یه نوع جغده رو پسند کردم!

و آدرس nebula که به معنی سحابی و محل تولد ستاره‌هاست و خودم کشف کردم این اسمو!

موافقین ۱۱ مخالفین ۳ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۲۳
شباهنگ

صبح دل‌انگیز زمستانی‌ام را، با یک تماس از مسئول آموزش دانشکده‌مان آغاز نمودم

فرهنگستان، صفر بیست و یک، هشتاد و هشت، شصت و چهار و یهویی دلم آشوب شد...

تا انگشتمو روی علامت سبز رنگ بذارم و بکشمش سمت راست، دلم هزار راه رفت

من، با صدایی لرزان در مترو، به سمت شریف: سلام...

منتظر موندم ببینم خانم میم. پشت خطه یا آقای ق.

خانم میم.: سلام خانم شباهنگ، صبح به خیر، خوب هستین؟

من: ممنون خانم میم.، شما خوبی؟

خانم میم.: خانم شباهنگ، نمره‌هاتون اومده، زنگ زدم خبر بدم؛ صرف و نحو 20 شدی

و خب خدا می‌دونه من تا یه دیقه هنگ بودم که صرف و نحو چی بود!!!

من: عه عربی بیست شدم!!! چه خوب؛ ممنون که خبر دادین

خانم میم.: دکتر ت. هم نمره‌هاشونو اعلام کردن، 18 شدی، دکتر ر. هم که 18 شده بودی. تاریخ زبانم 13 گرفتی؛

من: ینی من پاس شدم این درسو؟!!!


ارجاع به پست nebula.blog.ir/post/626 در راستای درس تاریخ زبان و نمره مشعشع 13

هم میانترم 13، هم پایانترم 13

کلاً درسِ به غایت منحوسی بود به واقع!!! 

روی تگ استاد شماره4 کلیک کنید کلی خاطره منحوس دیگه هم دارم از این درس :دی

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۳۸
شباهنگ


اون 340 تومن بابت هزینه این ترم خوابگاهه به واقع :دی

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۵
شباهنگ

712- امروز، عرشه، من، الف.، میم.!

شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۱
شباهنگ


توضیح بیشتر: nebula.blog.ir/post/174 و nebula.blog.ir/post/547

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۴
شباهنگ

حدودای یازده شب

تلفنم داشت زنگ می‌خورد و گوشیو دستم گرفته بودم و زل زده بودم به شماره ناشناس

با تردید انگشتمو گذاشتم روی علامت سبز و کشیدم سمت راست

ساکت بودم و منتظر

بابا: نسرین؟ بابایی؟ الو؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

من: ئه! سلام بابا؛ شمایی؟ شماره ناشناس بود آخه!


از اینایی بودم که به همه‌ی شماره‌ها شناس و ناشناس جواب می‌دادم

از اینایی که یازده شب، شب امتحان بچه‌های کلاس زنگ می‌زدن که خانم فلانی، شماره شما رو از فلانی گرفتم و شما که همه‌ی جلسه‌هارو بودی، استاد نگفته چه جوری قراره سوال بده؟ میشه بیام دم خوابگاه جزوه‌تونو بگیرم؟ میشه از جزوه عکس بگیرید بفرستید؟ از اینایی که تنها دختر کلاس بودم و وقتی فلانی زنگ می‌زد نه اون فلانی که زنگ زده بود رو می‌شناختم نه اون فلانی که شماره‌مو بهش داده بود. از اینایی که یه موقع دوازده شب یه شماره ناشناس زنگ می‌زد که خانوم فلانی فردا دانشکده سمیناره، میاین از مراسم عکس بگیرین؟

فلانی‌های باشعوری بودند...

ولی

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۸
شباهنگ

709- با غرورت منو دست کم گرفتی... اینم بمونه....

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۵۴ ب.ظ

عصر جمعه و فولدر بنیامین و آهنگ اینم بمونه و هوا بوی نم گرفته و دوباره دلم گرفته

اونجایی که میگه تو اومدی آسمونت رو اشتباهی...

نمی‌دونم کدوم عقل کلّی جمله‌ی مزخرف ببخش و فراموش کنو گفته

من که هیچ وقت نتونستم از اون بیست و پنج صدمی که معلم عربی اول دبیرستانم اشتباهی ازم کم کرد بگذرم

نه گذشتم، نه بخشیدم و نه فراموش کردم

هیچ وقتم عذرخواهی نکرد

اصن اشتباهشو قبول نکرد که بخوام به بخشیدنش فکر کنم

ولی

ولی دو تا "ببخشید" یکی تو اینباکس ایمیلم هست و یکی تو تلگرامم

.

.

.

اولیو 

بخشیدم

دومی؟

دومی رو هم 

می‌بخشم

اون معلم عربیمونم می‌بخشم

ولی

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۴
شباهنگ

708- الکی خوش‌تر از خودم فقط خودمم!!!

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۱۳ ب.ظ

کیکِ مجازی پارسال و امسال



پارسالیه چون جزو فصل دوم بود دو طبقه است امسالیه سه طبقه

اون قورباغه سبز اون گوشه هم بازمانده فصل اوله

و چون بلاگفای بی‌شعور اجازه‌ی لینک نمیده پست پارسالو با یه رنگ دیگه باز نشر می‌کنم:

وروجکم داره 7 ساله میشه و دندونای شیری‌ش دارن میافتن و دیگه کم کم وقت مدرسه رفتنشه. ملیکا میگه: "پست‌هات رو خیلی دوست دارم، شاید چون محیطش مشترکه با محیط خودم و آدمایی که ازشون نام می‌بری یا برات کامنت می‌ذارن رو هم می‌شناسم، برای همین خیلی برام جذابیت داره. جذاب می‌نویسی. این که تعداد اینتر زدنات هم زیاده، باعث می‌شه آدم از خوندن پست‌های طولانیت هم خسته نشه! این که از عکس هم زیاد استفاده می‌کنی خیلی خوبه. یه خواهشی ازت داشتم؛ هیچ وقت نوشتنت رو متوقف نکن! از بقیه خبر ندارم ولی من یکی تا همیشه وبلاگت رو می‌خونم و دوست دارم مثل الان، همیشه ازت خبر داشته باشم. مثلا وقتی فارغ‌التحصیل میشی، میری سر کار، ازدواج می‌کنی، بچه‌دار می‌شی، نوه‌دار می‌شی!... دوست دارم از زبونت بشنوم!

این کامنتِ چند سال پیش ملیکا بود و فارغ‌التحصیلی و سر کار رفتنمو دید... امیدوارم مراحل بعدی‌رم ببینه! (لال از دنیا نری بگو ایشالا)

اینم یادداشت 17 دی پارساله:

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۳
شباهنگ

707- شانس آوردم نپرسید دختره یا پسر!!!

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۵۷ ب.ظ

از لهجه‌ش فهمیدم ترکه

حدوداً بیست و هفت هشت ساله

وقتی بیعانه رو دادم و شماره‌مو گرفت خدا خدا می‌کردم با دیدن پیش شماره‌ام نگه عه! شمام ترکی، منم ترکم

ینی همین جمله‌ش کافی بود بیعانه و کیکو بی‌خیال شم و دیگه پامو تو مغازه‌ش نذارم!

ینی یه همچین آدم بی‌اعصابی هستم در زمینه ارتباطات!!!


آقای شیرینی فروش: روش همین تولدت مبارک شباهنگو بنویسیم؟

من: بله، ممنون

آقای شیرینی فروش: چند سالشونه

من: چی؟

آقای شیرینی فروش: شباهنگ

من: هشت سالشه


چهارشنبه گفت عکس جغد نداریم

منم فرصت پرینت و پرینتر نداشتم و صبح یه چیزی دستی کشیدم و 


موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۵۷
شباهنگ

706- دایی میم.

پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۷ ب.ظ

امسال روز تولدم کرج بودیم

تولدم بود و دم به دیقه اسمس و ایمیل و کامنت و از در و دیوار پیام تبریک

به جز سهیلا که تلفنی تبریک میگه، یکی دیگه از هم‌کلاسیامم زنگ زد و 

مامانم اینا هم اومده بودن کرج و مامان از لحنم متوجه شد پشت خطیه دختر نیست

گوشیو که قطع کردم گفتم میم. بود مامان؛ سلام رسوند

(آخه موقع خدافظی گفت به خانواده سلام برسون!)


امروز تولد میم. بود

اسمس دادم و تبریک گفتم و جواب نداد

تلگرام، آنلاین نبود

تا الان منتظر موندم و کم‌کم نگرانی بر من مستولی شد

زنگ زدم و

برنداشت

دوباره یه کم بعد زنگ زدم

صدام به صداش نرسید و قطع و وصل شد

من زنگ زدم و اون مشغول و 

اون زنگ زد من مشغول و

دوباره من زنگ زدم اون مشغول و 

اون زنگ زد من مشغول

آخرش نفهمیدم اون زنگ زد و من برداشتم یا من زنگ زدم و اون برداشت

ولی بالاخره ارتباط برقرار شد و با نام و یاد خدا و سلام و صلوات بر محمد و آل محمد یه ریز شروع کردم به حرف زدن و تبریک و می‌دونم بد موقع زنگ زدم و ببخشید مزاحمت شدم و چند وقته نیستی و تولدت مبارک و 

زبان به کامم نمی‌گرفتم بدبخت جواب سلاممو بده

جواب سلامم هم که داد نفهمیدم اونی که اون ور خطه صدای خودش نیست و

به تبریکات و میم. چه طوری و میم. خوبی و میم. چه خبر و میم. تولدت مبارک ادامه دادم

یهو اونی که اون ور خط بود گفت سلام خوب هستین؟ من باباشم!

ینی قیافه‌ام این ورِ خط دیدنی بود که شَوَد آیا که زمین دهن باز کند بروم توش؟

نه به اون میم. میم. گفتنام نه به اینکه گفتم من فلانی‌ام، هم‌کلاسی آقای فلانی! ینی پسرتون! :)))


حالا میم. زنگ زده و با یه تصویر تمام شطرنجی ماجرا رو براش شرح دادم و 

کاشف به عمل اومد اونی که اول اول اول گوشیو برداشته بود و صدامون به هم نمی‌رسید زنش بوده.

ازش خواستم گوشیو بده به زنش که به اونم تبریک بگم...

و چه حس خوبی... خیلی خوب.. خیلی خیلی خوب...

بعضی دوستا نعمتن و بر هر نعمتی شکری واجب!!!


* عنوان اشاره داره به مکالمه ی خیلی خیلی خیلی وقت پیشمون:

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۷
شباهنگ

1.

هم‌اتاقیام با دیدن این صحنه هر سه‌شون افسوس خوردن که برادراشون کوچیکتر از خودشونه

افسوس و دو صد افسوس!!! که یه همچین دختر کدبانویی رو از دست دادن

یادی از گذشته ها: deathofstars.blogfa.com/post/324


جعفری و اسفناج - بهمن 94

2.

آقا یه چیز بامزه‌ی دیگه در مورد سبیلِ بابای نسیم

نسیم میگه هر موقع به بابام میگیم برو یه کیلو سیب بخر، میره یه جعبه سیب و خیار و سیب‌زمینی و پیاز و گوجه می‌گیره میاره و وقتی اعتراض می‌کنیم چه خبره میگه من با این همه سبیل برم یه کیلو سیب بخرم زشت نیست؟

هیچی دیگه!

میره یه وانت کرایه می‌کنه و کل مغازه رو میخره میاره میریزه تو خونه :)))))

3.

با اینکه من و نگار و سهیلا و مریم هم‌مدرسه‌ای بودیم، 

به جز در موارد نادر اونم به مدت چند ثانیه، ترکی حرف نزدیم باهم تا حالا!

و از اول این جوری عادت کردیم به واقع!

ولی با مژده چون هم‌اتاقیام هم بودم (ترم اول و آخر)، وقتی خوابگاه بودیم ترکی و

تو دانشگاه و جلوی دوستای زبانِ ترکی نفهممون :دی مطلقاً ترکی حرف نمی‌زدیم


حالا این خصلتِ نیکوی من و دوستان رو داشته باشید فلش بک بزنیم به اتاقمون

منو تصور کنید که دستمو می‌ذارم زیر چونه‌م و با دقت به کردی حردف زدن اینا گوش میدم ببینم چی میگن 

و نمی‌فهمم چی میگن به واقع!


دیشب یه "توریز" از لابه‌لای حرفاشون دیتکت کردم و 

من: آقا این توریز همون تبریزه؟

اونا: بلی!

من: خب الان شما دارین در مورد تبریز حرف می‌زنین ینی؟

اون‌هم‌اتاقیم که کارشناسی‌شو تبریز خونده، همون شماره2: داریم در مورد تو حرف می‌زنیم

من: خب؟!!!

هم‌اتاقی شماره2: داریم می‌گیم آب و هوای شهرشون سرد و خشکه و لامصب تو اون چهار سال دوره کارشناسی پدر پوستمونو درآورد ولی پوست خودشون خوبه، جوش و اینا هم ندارن و داریم فکر می‌کنیم چرا این جوریه

خب دیگه! حالا فلش بک بزنین به عنوان پست

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۴۰
شباهنگ

1.

روز اول بهشون گفتم این افعال و حروف اضافه‌ی مرکب رو جدا بنویسیم

گفتم به علاوه‌ی، به وسیله‌ی، به جهتِ، به خاطرِ، از نظرِ، از قبیلِ، از لحاظِ، در مقابلِ، درخصوص ِ، بر اثرِ، بر اساسِ، بر طبقِ، بر حسبِ، با وجودِ جدا باشن قشنگ‌تر و درست‌ترن و گفتن نه خیر! اینا باید چسبیده باشن و نیم‌فاصله و گفتم چشم! شما متخصصین و بیشتر از من می‌دونین به واقع!!! و نشستم همه‌ی چکیده‌هایی که ویرایش کرده بودم رو دوباره ویرایش کردم

حالا اومدن میگن رفتیم تحقیقات کردیم و باید جداشون کنیم...

اون شات گانم کووووووووووووووووو :(((((

2.

دیشب تو مترو دو تا دختر چینی دیدم؛ 

البته همون اول نفهمیدن کره‌ای‌ن یا ژاپنی یا چینی یا ملامین یا کریستال یا استیل

خط‌شون رو می‌تونم تشخیص بدمااا ولی زبانشونو نه

اینا داشتن حرف می‌زدن و منم با دقت گوش می‌دادم!

چنان که گویی می‌فهمم!!!

بعد یه دختر ایرانی اومد که ظاهراً دوستشون بود و 

با یکیشون احوالپرسی فارسی کرد و گفت کی برمی‌گردی چین و

من فهمیدم چینی‌ان

دختره گفت ایشالا آخر ماه اسفند

گفت ایشالا!!!

فکر کن!!!

یه چینی گفت ایشالا!!!

3.

و در راستای پند حکیمانه‌ی شیخ اجل*، سعدی علیه رحمه که می‌فرماید:

"ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

شیخ شباهنگ نیز می‌فرماید: دو رئیسه و دو شغله بودن خر است!!! 

از رو هم نمی‌رم و هر دو تا پروژه رو با تمام قوا دارم ادامه میدم هیچ! اضافه‌کاری هم گرفتم حتی!!!

خدا شفام بده ایشالا!

لال از دنیا نری، بگو ایشالا


* اجل ینی بزرگ؛ 

یهو دلم برای گلستان سعدی تنگ شد...

حالام همه‌تون متفرق شید برم ببینم چه گلی باید به سر این چکیده‌ها بگیرم با این رسم‌الخطمون!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۸
شباهنگ

703- من عاشق‌تر از پیشم، دارم عاشق‌ترم میشم

پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ب.ظ

این آخرین عکسیه که از دلبر دارم! :دی

چند اپسیلون ثانیه قبل از تحویل به مسئول آموزش در حین فارغ‌التحصیلی 



سه تا قنادی نزدیک خوابگاه سابقم بود و من روبه‌روی دانشگاه بودم

هندزفریو کردم تو گوشم و شادترین آهنگ ممکن رو گذاشتم و 

برای خاطره‌بازی مثل من که لحظه لحظه‌های زندگیم یادمه

5 سال خاطره کم نیست از آجر به آجر دیوارای این مسیر...

یه موقع شاد، یه موقع غمگین ولی معمولاً تنها

آهنگه رو بلندتر کردم و سعی کردم به مسیر فکر نکنم

نمیشد...

هزار تا خاطره

بیشتر

که شاید هزارتاشو تو فصل دوم تونستم ثبت کنم

بلندتر

گوشیم اخطار داد که شنوایی‌ت در خطره

ماشینه به فاصله نیم متریم ترمز کرد

حواست کجاست خانوم؟

حواسم؟

.

.

.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

هر چند خودمم نمی‌دونم "تو" الان اینجا ینی کی

مهم اینه که به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!

پاوز کردم و زنگ زدم به اون دختره که مسئول حوزه بود

شماره‌شو یکی از دوستام برام اسمس کرده بود

یه روز قراره برم بشینم سر کلاساشون

رسیدم قنادی شادمنش 

کیک سال اول خودم و نگارو از اینجا گرفته بودیم

مدلی که می‌خواستم نداشت

گفت عکسشو بیار اگه تونستیم تا شنبه آماده میشه 

کیلویی 18 تومن

رفتم سراغ ساقه عروس؛ سمت خوابگاه پسرا

از این جا کیک نه، ولی شمع گرفته بودم قبلاً

اسمش دیگه ساقه عروس نبود

برو بیا!

الان دیگه قنادی و شیرینی برو بیا صداش می‌کردن 

یه نگاه به آلبومش کرد و گفت جغد نداریم؛ طرحتو بیار تا شنبه آماده میشه

کیلویی 20 تومن

نمی‌دونم چه جوری می‌خواد طرح به این عظمت منو روی یه کیلو اعمال کنه

فردا باید برم طرحو بهش بدم و فرصت این کارو ندارم به واقع

یه سر به قصر شیرین هم زدم؛ روبه‌روی در اصلی دانشگاه

کیک تولد سال دوممو از اینجا گرفتم

زیر چهار کیلو اصن سفارش قبول نمی‌کرد


یه سرم رفتم شرکت و رئیس شماره2 نرم‌افزارو برام نصب کرد و

به اندازه 4 روز فایل گرفتم که دو روزه قراره تحویل بدم

گفت آخه چه جوری می‌تونی و آیا خودت انجام میدی به واقع؟

گزینه date created رو نشونش دادم و بهم ایمان آورد

گفت موس نمی‌خوای؟

گفتم چرا! همین موسو می‌برم

گفت یکی دیگه برات میارم و تا بره موس بیاره داشتم به موس خودم فکر می‌کردم که دست باباست

دلم تنگ شد...

تنگ‌تر 

بغض کردم

بس که می‌شینم پای کامپیوتر الکی الکی خیس میشه چشام

اصلاً هم یاد بابام نیفتاده بودم به واقع!



بعداً نوشت دلبرانه:

سوال:  اساسا می‌شود گفت که من دلبرم را گم کرده‌ام و آنها یک دلبر دیگر برایت صادر می‌کنند و سپس شما در زمان فارغ التحصیلی دلبر دوم را تحویل می‌دهید و با خوشی تا پایان عمر در کنار دلبر اول زندگی می‌کنید چرا همچین کاری نکردید؟

پاسخ: nebula.blog.ir/post/369 این وبلاگ مثل سریال‌های ایرانی نیست که یه قسمتشو نبینید و اتفاق خاصی نیافته! قبلاً هم گفتم که این وبلاگ یه کم با بقیه وبلاگا فرق داره و به معنای عام اصن وبلاگ نیست! سریاله تا وبلاگ
و هر سوالی که به ذهنتون خطور کنه، ممکنه تو پستای قبلی پاسخ داده شده باشه... برای همین همیشه میگم یا نخونید یا همه رو بخونید! یا نخونید!
موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۰
شباهنگ

702- پدرت در خیابان انقلاب کرد؛ تو در دلم...

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ب.ظ


صبح این عکسو تو یکی از وبلاگا دیدم و یاد دوستم افتادم

چند سال پیش تو یه همچین روزی

یکی از دوستای متاهل تهرانیم برای ناهار خونه‌شون دعوتم کرده بود

دوستم می‌دونست چی دوست دارم و چی دوست ندارم و رو چیا حساسم و 

چه عادات گندِ غذایی دارم

تا میز ناهارو بچینه اجازه گرفتم که سرک بکشم تو کتابای طبقه پایین خونه‌شون و

بعدش باهم رفتیم لازانیارو از فر طبقه بالا برداشتیم و ناهارو طبقه وسطی خوردیم

الان فهمیدین خونه‌شون سه طبقه بود دیگه؟! :دی


یه مشت کاغذ و شعار و پوستر کنار تلویزیون بود و اجازه گرفتم یه نگاهی بهشون بندازم و

گفت فلانی (شوهرش) صبح راهپیمایی بود، از اونجا آورده

بحثو عوض کردم...

الانم می‌خوام بحثو عوض کنم بگم 

قشنگ معلومه دکتر مصدق واسه فرار از خونه تکونی رفته دنبال ملی کردن صنعت نفت

و الا کدوم آدمی 29 اسفند میره دنبال کار به این مهمی


دختـره 30 ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻃـﺐ ﺧﺎﺹ ﺩﺍﺭﻩ 20 ﺗﺎ ﻣﺨـﺎﻃﺐ ﻭﯾـﮋﻩ

ﺍﻭﻧﻮﻗـﺖ ﻫـﻨﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﯿﻤـﻪﯼ ﮔﻤﺸـﺪﻩﺍﺵ ﻣﯿـﮕﺮﺩﻩ  

ﺧـﺏ ﺑﯿﺸـﻌﻮﺭ! 

ﻧﯿـﻤﻪﯼ ﺧـﻮﺩﺕ ﺑﻪ ﺟـﻬﻨﻢ

ﺗﻮ ﻧﯿﻤـﻪﯼ ﺑﻘﯿـﻪ ﺭﻭ ﻫـﻢ ﺍﺣﺘـﮑﺎﺭ کردﯼ ﮐـه


یه ﺑﺎﺭﻡ ﻣﺚ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﻭﺳﺖﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﺳﻮﺭﭘﺮﺍﯾﺰ ﮐﻨﻢ

ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺑﺴﺘﻢ 

ﺧﺎﮐﺒﺮﺳﺮ 50 ﻧﻔﺮﻭ ﺍﺳﻢ ﺑﺮﺩ ﺟﺰ ﻣﻦ

ﺍﯼ ﻣُﺮﺩﺷﻮﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻮ ﺑﺒﺮﻥ!!! ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ

والا


+ عنوان واضح‌تر از متن پُسته به واقع

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۴
شباهنگ