شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۳۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است


و چه زحمت‌ها که نکشیدم:

(از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که اون آش رشته کار من نیست، برنجم هم‌اتاقیم درست کرده)



نسیم داشت نماز ظهرشو می‌خوند

بلند شد طبق عادت مألوف، قضای نماز صبشو بخونه و یادش اومد صبح خونده

برگشته میگه واااااااای نماز صبمو خوندم!!!

و در ادامه‌ی ذوقش: انقدر خوشحال شدم که دو تا پسر می‌زاییدم انقدر ذوق نمی‌کردم...

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۷
شباهنگ

خوابگاه دانشگاه سابق، سوئیت بود.

اتاق خواب جدا، آشپزخونه جدا و هال و سرویس جدا، اونم برای چهار نفر؛

نه مزاحم درس خوندن هم بودیم نه مزاحم خواب و استراحت.

حالا ترقی کردیم و برای ارشد، خوابگاهمون متشکل از یه دونه اتاقه!


دیشب می‌خواستم روزه بگیرم و در جریان هستید که

اتاق ما تشکیل شده است از 4 نفر؛ یه ترک و سه کُردِ دوتاش سنّی و یکیش شیعه

که از این چهار نفر یکی‌شون به حجاب اعتقاد داره سه تاشون نه،

دو تا از اون سه تا به نماز اعتقاد دارن یکی‌شون نه،

یکی از اون دو تا به نماز بدون وضو اعتقاد داره و نمازاشو 5 بار میخونه و عجیب آنکه قضا هم نمیشه!

ولی خب با لاک وضو می‌گیره و دوست دیگرمون خدا رو شکر با نماز اوکیه

ولی همه رو یه جا به صورت 17 رکعتی می‌خونه!


تصمیم گرفتم بهشون نگم روزه می‌گیرم که موقع ناهار خوردن معذّب نباشن و

از اونجایی که کلاً تایم غذا خوردنم باهاشون سینک نیست، شک هم نمی‌کردن

معضل اولم سحری خوردن بود

ما (خانواده‌ی ما) هرگز تاکنون بدون سحری روزه نگرفتیم و همیشه هم برنج می‌خوریم 

عوضش شام نمی‌خوریم و برای افطاری یه کم سوپ می‌خوریم

با این اوصاف و با این شرایط، یا باید بی‌خیال سحری می‌شدم یا بی‌خیال روزه

چون نمی‌خواستم صبح با سر و صدام بیدارشون کنم


روز قبلش که دیروز باشه، بچه‌ها کنار غذاشون آش رشته هم گرفته بودن و

برای منم کنار گذاشته بودن و من آش رشته را عاشقم!

نخوردم و گفتم فردا می‌خوام روزه بگیرم و بمونه برای افطاری

موقع شام نسیم گفت منم می‌خوام روزه بگیرم، بگیرم؟ ولی صبا نمی‌تونم برای سحری و نماز بیدار شمااااااااا!

اون یکی هم‌اتاقیم گفت ما سنی‌ها، شب آرزوها نداریم و در نتیجه از این روزه‌ها هم نداریم

گفتم ماه رجب، چه ربطی به شیعه و سنی بودن داره خب

گفت ینی منم می‌تونم روزه بگیرم؟

گفتم سر کار هم قراره بریا، سختت نشه

گفت نه فکر کنم بتونم

هم‌اتاقی شماره سه: آقا من نمازم نمی‌خونم و 

اندکی تامل کرد و گفت ینی منم بگیرم؟


حدودای 2 خوابیدم و چون بسی بسیار خسته بودم، فرصت نکردم غذا درست کنم

چهار و نیم آبِ جوش گذاشتم و برای سحری بیدارشون کردم و اذان، پنج و 2 دیقه بود.

یه کم از ماکارونی پریشبم مونده بود، اونو خوردم و 

بچه‌ها هم نون‌پنیر و کره عسل و یه همچین چیزایی خوردن

ینی یک چهارم چیزایی که تو خونه موقع روزه گرفتن می‌خورم هم نخوردم و الان گشنمه :(

و هم‌اتاقیام می‌پرسن آیا دیدنِ فیلمی که یهو ناغافل توش صحنه داشته باشه روزه رو باطل می‌کنه یا نه

و من می‌گم اگه بزنین بره جلو "نه!"


بعد سحری خوابیدیم و البته یه جایی می‌خوندم که نوشته بود:

خواب پیش از طلوع خورشید و نیز خواب قبل از نماز عشاء، باعث فقر و پریشانی امور می‌شود.

خوابی که بعد از خوردن سحری دیدم بدین شرح بود که:

با نگار و خانواده‌ام، یه جلسه‌ای دعوت شده بودیم که قرار بود تو اون جلسه آهنگر دادگر صحبت کنه و به معدل اولِ ترم پیش جایزه بده و عجیب آنکه من معدلِ اول نبودم، ولی جز من دانشجوی دیگه‌ای دعوت نشده بود و عجیب‌تر آنکه جایزه رو دادن به داداشم. یه امتحانم از من گرفتن که به روباتیک مربوط بود و نگار کمکم می‌کرد و نکته‌ی هیجان انگیز این امتحان این بود که اصن برگه‌ی سوالات خالی بود و باس خودمون سوال رو حدس می‌زدیم! و جواب می‌دادیم. و همه‌مون به جای صندلیِ معمولی روی مبل و راحتی نشسته بودیم و مالِ من ارتفاعش بیشتر از همه بود (تعبیرش اینه که من به زودی به عُلُوّ درجات می‌رسم :دی) بامزه‌ترین قسمتش بخش پایانیِ سخنرانی ایشون بود که نطقش که تموم شد ملت تکبیر گفتن. از این تکبیرایی که دستتو مشت می‌کنی و با زاویه‌ی 45 درجه در جهت سخنران تکون می‌دی و مثلاً میگی مرگ بر امریکا و الله اکبر و اینا. و به واقع من تاکنون این حرکت رو انجام نداده بودم و اونجا درگیر این بودم که با کدوم دستم انجام بدم و همزمان با حرکاتِ دست شعارمو بدم یا صبر کنم مشتم به سکون برسه و بعد. و ریز ریز و زیر زیرکی با نگار سر همین موضوع می‌خندیدم که دیدم ای دل غافل، دوربین مخفی خنده‌هامو ثبت و ضبط کرد و بعداً که ویدئو چک کردن منو به جرم تمسخرِ عملِ تکبیر اخراج می‌کنن و به این قسمت از این اضغاث احلام که رسیدم از خواب برخیزیدم. و مِن الله شفای عاجل :)))

موافقین ۱۶ مخالفین ۲ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۳۴
شباهنگ

802- تو مملکتی که توش عشق، جُرمه

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

دارم خودمو برای میانترمام آماده می‌کنم و سعی می‌کنم به خودم بقبولونم با فعلِ لایک و دوست داشتن نمیشه مجهول ساخت و با لاو و عشق میشه. سعی می‌کنم به خودم بقبولونم که دوست داشتن ارادی نیست و نمیشه از افعال غیر ارادی مجهول ساخت و با عشق میشه. سعی می‌کنم و سعی می‌کنم و تمام سعیم رو می‌کنم به خودم بقبولونم که عشق ارادیه؛ حتی اگه حافظ گفته باشه که عاشقی نه به کسب است و اختیار.

و یاد دیالوگی از آواز قو می‌افتم. آواز قویی که 9 سالم بود دیدم؛ تو یه سکانسی که اتفاقاً سکانس آخر هم بود، جمشید هاشم‌پور به بهرام رادان میگه خودتو تسلیم کن و برگرد ایران و پیمان یا همون بهرام رادان میگه کجا برگردم؟ برگردم مملکتی که توش عشق جُرمه؟

و یاد حدیثی می‌افتم که عشق آدمو کور و کر می‌کنه و نمی‌ذاره واقعیت‌ها رو ببینه و حتی یاد حرف یکی از اساتید معارفم می‌افتم که می‌گفت گناه ینی انجامِ ارادی یه کار بد؛ 
حالا که این محبت و دوست داشتن "ارادی" نیستن، حتی اگه کار بدی باشن، چرا باید گناه باشن؟

پس دوست داشتن گناه نیست.
تا کی گناه نیست؟
تا وقتی که اوضاع تحت کنترلم باشه.
که اراده‌ی قوی می‌خواد که جلوی نفست کم نیاری و کنترلش کنی.
من این اراده رو دارم.
ینی امشب وقتی هوس بستنی کردم و برش داشتم و نگاش کردم و گذاشتم سر جاش اینو فهمیدم. 
+ خدایا، بیشتر از همیشه به این اراده نیاز دارم... بیشترش کن... نذار کور و کر شم...
موافقین ۲۰ مخالفین ۱ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۳
شباهنگ

+ گ.، ق. و غ.

+ شب آرزوها نزدیکه... فردا رو اگه روزه گرفتید پای سفره افطار، دعا یادتون نره، به دعای تک‌تک‌تون محتاجم :)

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۴
شباهنگ

800- غصه نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ب.ظ

شوفاژمون آب می‌داد؛ صبح گفتیم تاسیساتی بیاد درستش کنه

اینو رو تختم جا گذاشته بود

تا چند دیقه پیش فکر می‌کردم به اینا میگن فیوز، ولی الان سرچ کردم دیدم فیوز نیست

ولی نمی‌دونم چیه

سرچ هم کردم! ولی چیزی دستگیرم نشد

ولی خیلی بهش میاد فیوز باشه


با تشکر از مریم گلی، اسمش استارته :)


فرزانه غایب بود؛ تنها برگشتم.

صُبا خودم میرم ولی برگشتنی اون منو می‌رسونه خوابگاه.


صبح یه پسره بیست بیست و پنج ساله که معلول جسمی و شاید ذهنی بود کف واگن خانوما نشسته بود و بیسکویت می‌فروخت. یه کم شلوغ که شد خواست بلند بشه و نتونست و یه کم تلاش کرد و کنترل دست و پاهاش دست خودش نبود انگار...

گفت خانوما میشه کمکم کنید؟

همه‌مون همدیگه رو نگاه می‌کردیم

یه خانوم چادری چهل، چهل و پنج ساله و یه دختره که شالش بیست درصد موهاشو پوشش می‌داد رفتن دستشو گرفتن بلندش کردن


هندزفریمو جا گذاشته بودم

دو سه ماهی میشه تو راه ازش استفاده نمی‌کنم

امروز مسیرم به نظرم طولانی بود و تنها هم بودم و از سر بی‌حوصلگی حس کردم لازمش دارم


از اون سوپریه که بچه‌ها میگن یه جوریه چند تا بستنی گرفتم برای آخر هفته

فکر کردم ممکنه یه شب هوس بستنی بکنم و نتونم برم بیرون

گفتم بگیرم بذارم بمونه برای بعد...


اون اوایل که دخترا می‌گفتن یارو یه جوریه، می‌ذاشتم به حساب ظاهر و ریخت و قیافه‌ی خودشون

بعداً نگار هم گفت یارو یه جوریه و فکر کردم لابد یه جوریه دیگه

ولی من هر موقع می‌رم خرید، هیچ جوری نیست؛

اصن شاید من خودمم یه جوری ام، برای همین یه جوری بودنِ بقیه رو متوجه نمیشم

بگذریم.


همین که رسیدم دم در خوابگاه، شر شر، بارون گرفت. 

سیل میومد انگار!!!

لباسای ده روز گذشته رو به انضمام اونایی که تنم بود انداختم تو لباسشویی و

الاناس که دیگه تموم شه و برم درشون بیارم

(حدودای 6 اینا رو تایپ می‌کردم. الان لباسام رو بندن دارن خشک می‌شن)

وقتی داشتم این پستو تایپ می‌کردم، گوشیمو دادم نسیم عکسمو بگیره

من و یکی از اون بستنیا:


* عنوان از شاملو

موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۱
شباهنگ

مثل وقتی که 3 نصف شب بیدار میشی و دیگه خوابت نمی‌بره... بالشو می‌ذارم این ورِ تخت، خوابم نمی‌بره، اون ورِ تخت خوابم نمی‌بره، بالشو می‌ذارم روی سرم! زیرِ سرم! باز خوابم نمی‌بره... دیروز صبح تا عصرم کلاس داشتم و عصرم اصن نمی‌خوابم و نخوابیده بودم که بگم به اندازه کافی خوابیدم و برای همینه الان خوابم نمی‌بره. و امروز نیز صبح تا عصر کلاس دارم و اگه به همین روالِ درگیری با بالشم ادامه بدم و نخوابم، سر کلاس از شدت خستگی و بی‌خوابی نابود خواهم شد. سیستم لایک و دیسلایک این پستم غیر فعال کردم؛ چون هر چی فکر می‌کنم می‌بینم چه معنی میده لایکش کنین آخه!!!

والا!

و برای اینکه در بحر تنهایی‌م به طور کامل! مستغرق بشم، قسمت آمارو از پنل کاربری وبلاگم برداشتم که تعداد بازدیدا و خواننده‌های آنلاینو نبینم. از ستون سمت چپم آمارو حذف کردم که ناغافل چشم تو چشم نشم باهاتون. خوددرگیر هم خودتی...


* عنوان از حافظ: کسی را که دردی کشنده است چگونه چشم برهم تواند گذارد؟

۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۲۵
شباهنگ

798- بینی‌مم خیلی دوست دارم :دی

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ب.ظ

گیر دادن به عکس پروفایل بنده، سابقه‌ای دیرین داره و هر کی رد میشه سعی می‌کنه یه نظری در موردش بده و اصن نصف سی پست آخر بلاگفام راجع به همین مقوله بود و اعتراف می‌کنم وقتی عضو فیس بوک شدم، نمی‌دونستم لایک چیه و به هنگام عضویت، بعد از اینکه محل تولد و اسم دانشگاهو وارد سیستم کردم، ازم عکس پروفایل هم خواست و منم اون عکسی که تو بوفه دانشگاه سابق گرفته بودم و اتفاقاً با مقنعه و به غایت ضایع بود رو کراپ کردم و گذاشتم و بسی مورد لایک واقع شد!!! و به واقع بنده متوجه نبودم چرا دم به دیقه نوتیفیکیشن میاد که فلانی و فلانی عکستو لایک کردن و واقف نبودم به این قضیه که آدم باس عکس پروفایل ملتو لایک کنه!!!

اکنون، این شما و این هم عکسی که دیشب برای تلگرامم گذاشتم و زیرشم نوشتم "It's Me" و از اونجایی که دخترا معمولاً شبیه بچگیای ماماناشون هستن، حس می‌کنم نسیم هم قراره این شکلی بشه ^-^


1.

2.

گروه درسی دوره ارشد

3.

4.

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۲
شباهنگ

و بنده به واقع در جایگاهی نیستم که نسبت به کارهای خدا انتقاد و پیشنهاد داشته باشم و اصن من کی باشم که بخوام نظر هم بدم. سوادِ دینی هم ندارم که راجع به این مقوله برم رو منبر، ولیکن! به عنوان یک بنده، یک مخلوق، یک آدم! مینیمم انتظاری که از خدا و از خالقم دارم اینه که باهام حرف بزنه. سوال که می‌پرسم جواب بده. نه با استخاره و نشونه و سیگنال و موج‌های الکترومغناطیسی! با صوتی که فرکانسش با گوشم سازگار باشه! بشنومش، بفهممش. انقدر سردرگم و حیرون نباشم، کاسه‌ی چه کنم دستم نگیرم! بی‌جا می‌گم؟!  انتظارِ زیادیه؟ خب من نویزو از سیگنال تشخیص نمی‌دم؛ نمی‌فهمم، درک نمی‌کنم! یه جوری که بفهمم باهام حرف بزنه.

خدایا! با شمام هااااا! شما که هم نامه‌ی نانوشته خوانی و هم قصه نانموده دانی؛ شما که پستامو ننوشته می‌دونی توش چیه، شما که از دلم خبر داری، بله شما! میشه دقیقاً بگی چی کار کنم؟ اصن تا حالا دقت کردی این قدرت اختیاری که بهمون دادی چه قدر کارمونو سخت کرده!؟ خب من اختیار نمی‌خوام... خودت بگو، تو بگو. من قول میدم همون کارو انجام بدم.


موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۰
شباهنگ

اون روز که با دکتر ب. (رئیس اعظم پروژه) قرار داشتم، به دلایلی یه کم دیر رسیدم سر قرار و

دمِ پله‌های مترو بودم که زنگ زد که خانم فلانی کجا موندی و گفتم چند دیقه‌ی دیگه می‌رسم.

نگهبان دم در ازم کارت خواست و وقتی گفتم با کی قرار دارم کارتمو برگردوند و 

زنگ زد به دکتر و اونم گفت بفرستش بیاد تو

رفتم تو ساختمون و

نگهبان دم آسانسور دوباره ازم کارت خواست و گفتم با فلانی کار دارم و گفت نیست!

گفت نیست!!!

سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و با عطوفت و ملایمت گفتم همین چند دیقه پیش خودشون تماس گرفتن و

همین الانم با نگهبان دم در هماهنگ کردم اومدم.


خیلی دلم می‌خواد بدونم اینایی که صاف تو چشای آدم نگاه می‌کنن و دروغ می‌گن راجع به خودشون یا منِ مخاطب چی فکر می‌کنن. من هیچ وقت هیچ اصراری برای شنیدنِ حقیقت نداشتم ولی اگه نمی‌تونی راستشو بگی حداقل دروغ نگو!

دروغگو دشمن خداست.



موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۷
شباهنگ

روی سنگ قبر آن بانو بنویسید هدرشو که می‌دیدی، چنان‌که گویی داری پروفایلشو می‌خونی! بنویسید با اینکه فوتوشاپ داشت، ولی هرگز ازش استفاده نمی‌کرد و همین هدرم با پینت درست کرده بود. بعدش اینترو بزنید و تو خط بعدی سنگ قبرش بنویسید دوم دبیرستان که بود، یه درسی داشت به اسم فوتوشاپ که اونو با 19 یا 19.5 پاس کرده بود و اون یه نمره رو هم به این دلیل از دست داده بود که معلمشون گفته بود به 3 طریق زوم کن تو تصویر و یه طریقشو بلد بود. و شاید خالی از لطف نباشه که بدونید:


توی دو تا از این عکسا، سهیلا و توی دو تای دیگه نگار و تو اون عکس وسطیه هر دوشونو میشه دید.

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۴
شباهنگ