شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۷۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

یا می‌ذارم خونه‌ی مامانش اینا و میرم دانشگاه :))))))


باید آخر هفته یه جلسه توجیهی بذارم برای خوانندگان جدیدالورود و تجرد خودم و تخیلی بودن اشخاصی به نام مراد و نسیم و امیرحسین رو تبیین و تشریح کنم براشون!
ولی...



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۶
شباهنگ

من برگشتم و عکسای پستای قبلی رو هم آپلود کردم

دخترخاله (منظورم همون دخترخاله‌ی باباست) گفته بود هر موقع رسیدم خوابگاه زنگ بزنم بهش

رسیدم خوابگاه و زنگ زدم دخترخاله و گوشی‌مو انداختم رو تختم و 

شروع کردم به تعریف و تشریح و تبیین این دو روز مهمونی

همین‌جوری که داشتم برای نسیم شرح ماوَقَع می‌کردم دیدم یکی داره جیغ می‌زنه که نسریییییییییین

سکوت کردم ببینم صدای چیه

دیدم صدا از رو تختمه

یه کم بیشتر تمرکز کردم دیدم صدای دخترخاله است که داره صدام می‌کنه که نسریییییییییین!!! 

ظاهراً وقتی رسیدم خوابگاه بهش زنگ زدم و گوشیمو انداختم رو تخت و یادم رفته که بهش زنگ زدم و اون بنده خدا گوشیو برداشته و هی الو الو کرده دیده خبری نیست و نشسته پشت خط و شرح ماوقع و گزارش ضیافت منو گوش کرده :)))))))

ینی خدا شفام بده؛ ینی حافظه ام در حد ماهی هم نیست، ینی فکر کن در حین زنگ زدن یادم رفته دارم زنگ می‌زنم!!!

الانم نشستم دارم فکر می‌کنم چیا به هم‌اتاقیم می‌گفتم :دی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۲
شباهنگ

462- شوی!!!

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۲ ب.ظ

دیشب خونه پسردایی (منظورم پسردایی باباست) به دایی میگم دایی بیز بولارا شوی دیه روخ بوردا نه دیه لر؟

یه نوع شیرینی رو نشون دایی دادم گفتم ما به اینا "shuy" میگیم، اینجا چی میگن بهش؟

دایی: اینجام میگن شوی!

یه جوری شویِ ترکی رو فارسی تلفظ کرد که پخشِ زمین بودم از خنده!!!

می‌دونم نون خامه‌ایه ولی خب نون خامه‌ای خیلی عامه، دنبال اسم خاص بودم

یه چیزی تو مایه‌های همین شوی خودمون

آقا این شوی منو یاد شوی و شوهر و مراد می‌ندازه!

نمیشه مثلاً اسم اینارم بذاریم مراد؟


عکس: بیتای ده دوازده ساله


میگماااااا؛ تا وقتی اون پروفایل بی صاحابم هست، نپرسید کجا چی می‌خونم و ساکن کجام :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۲
شباهنگ

461- یه کمم از چادر نوشتیم!

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ

صبح با دخترخاله رفتیم تره بار و بیست سی کیلویی خرید کردیم

تره بار نزدیک بود و برگشتنی یه سریارو گذاشتم تو چرخ دستی و سبزیارم برای اینکه له نشن تو دستم و نون و شیر و ماست و وسایل کیک و به انضمام بستنی زمستونی، همه رو گرفتم دستم دِ برو که رفتیم :))))

دخترخاله (با خنده ): نه باباااااا، به مدیریتت ایمان آوردم

* دیشب دخترخاله می‌پرسید با چادر راحتی؟ چه جوری وسیله هاتو برمیداری و دست و پاتو نمی‌گیره؟ اذیت نمی‌شی و از این صوبتا

گفتم اینا بهونه است؛ اگه نتونم یه تیکه پارچه رو هم مدیریت کنم دیگه هیچی دیگه

امروز به مدیریتم ایمان آورد :))))))

این پستم تقدیم میکنم به اون خواننده‌ای که کامنت گذاشته بود یه کمم از چادر بنویس


با گوشیم نمیتونم عکسارو آپلود کنم عکس ها بعداً به انتهای پست‌ها اِلصاق میشن


ویرایش 21:30

اون گردالی شکلاتی کنار سبزیا هم بستنی زمستونیه


اینم بدون شرح:

عکس پول تقلبیو چسونده رو شیشه و نوشته: خوردن نداره!!!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۰
شباهنگ

460- یه ساعته دارم با فر کشتی می‌گیرم

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ب.ظ

ولی روشن نمی‌شه 

ینی میشه هااااا، ولی همچین که دستمو از رو اون یارویی که درجه شعله رو تنظیم می‌کنه برمی‌دارم خاموش میشه؛ یکی دو دیقه هم منتظر می‌مونم گرم بشه ولی خاموش میشه... دیشب عکس کیکامو نشون دخترخاله دادم، گفت فردا درست کن یاد بگیرم، تا حالام از فرشون استفاده نکردن و کتاب راهنماشم نمی‌دونه کجاست و مدلشم با مدل فر خودمون فرق داره و هر کاری کردم نتونستم روشنش کنم. انگار قسمت نیست من با فر کیک درست کنم... تو همون ماهیتابه درست می‌کنم بعداً عکسشو می‌ذارم، با گوشی نمی‌تونم عکس آپلود کنم 

ویرایش 21:35


دیگه تو ماهیتابه بهتر از این از دستم برنیومد:


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۴
شباهنگ

459- ما ضعیفه‌های طفلکی

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۱۷ ب.ظ

من: گوشی‌ت زنگ می‌زنه، چرا جواب نمی‌دی؟

- شماره‌های ناشناسو جواب نمی‌دم

+ خب شاید دوستته با یه شماره جدید؛ بردار بابا! بی خیااااااااااال

برداشت و با شنیدن "سلاااااااااااام" قطع کرد

+ چی شد؟

- همون مزاحم همیشگی بود، با یه شماره جدید... چند ساله ول کن نیست

+ چند ساااااااااااااااااال!!! 

دوباره داشت زنگ می‌زد

+ خب چرا بلاکش نمی‌کنی؟

- بلد نیستم، چه جوری؟

+ بیا یادت بدم...

(از سلسله مکالمات من و هم‌اتاقی‌م)


اصن همچین که دخترم سیکلشو گرفت شوهرش میدم (دیپلمم نه هااااااااا! سیکل!)

میدمش پسر همسایه

یا نه

میدمش به همین پسر وسطی سهیلا :دی

به هر حال نمی‌ذارم وارد جامعه بشه

مگه از روی جنازه من رد بشه و وارد جامعه بشه

لزومی هم نداره احترام موی سفید کسی که از ریش سفیدش خجالت نمی‌کشه رو نگهداری

هر چی از دهنت درومد بهش بگو

یکی نیست بهش بگه موی سفید را فلکت رایگان نداد احمق!!!

هم سن و سالای تو وصیت نامه شونو نوشتن کفنشونو خریدن منتظر ازرائیلن بیاد جونشونو بگیره!!!

فکر کنم این دفعه ازرائیلو درست نوشتم... همیشه با "ع" می‌نوشتم

سرچ کردم دیدم بازم اشتباه نوشتم

با همون عین درسته!

فکر کنم قبلاً با الف می‌نوشتم اشتباه می‌شد

معنی شاذ رو هم چند روزه فهمیدم (شاذ = ناب)

تازه عرب‌ها هم به پروژه میگن مشروع! اینم وقتی کربلا بودیم یاد گرفتم


دوست دخترم زنگ زده میگه کجایی؟ 

منم تو مترو بودم گفتم امام خمینی ام 

گفت: ای وای شمایید

من شماره دوست پسرم رو گرفته بودم

ببخشید مزاحم شدم. قطع کرد

قطع کرد!!!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۱۷
شباهنگ

دخترخاله‌ی ساکنِ تهرانِ بابا زنگ زده که عصر بیان دنبالم که بریم کرج، خونه‌ی دایی و دختردایی و پسردایی بابا و منم از خدا خواسته دعوتشونو لبیک گفتم و فقط یه نکته‌ای این وسط وجود داره و اونم اینه که آخرین باری که اینارو دیدم یا اینا منو دیدن برق می‌خوندم و اگه دقیق‌تر بگم آخرین باری که دیدمشون، روز تولدم و چند روز قبل از کنکور خرداد ماه وزارت بهداشت و مهندسی پزشکی بود و شرط می‌بندم چایی اولو نخورده قراره بگن خبببببببببببببببب، شباهنگ جان، چی کار می‌کنی؟ چی می‌خونی؟ چه خبر؟

اگه دایی و زن‌دایی بابا و دختر ده دوازده ساله‌ی پسردایی و دخترخاله بابا بپرسن می‌گم زبان می‌خونم؛ این دختر ده دوازده ساله محصول مشترک دخترخاله و پسردایی باباست؛ اگه پسردایی و دخترخاله و اون یکی دخترخاله و شوهر این یکی دخترخاله و دختردایی و اون یکی دختردایی و شوهر این یکی دختردایی و اون یکی پسردایی بپرسن میگم مترجمی زبان و اگه پسر دختردایی بابا که اونم فکر کنم ارشده تو جمعشون باشه، میگم تلفیقی از کامپیوتر و زبان و اگه پرسیدن ینی چی میگم زبان‌شناسی رایانشی که یکی از گرایشای رشته‌ی ماست ولی خب از خدا و شما که پنهون نیست ولی از اونا پنهون که گرایش من این نیست ولی به والله سخته مفهوم گرایشارو برای کسی که تا حالا اسم اون رشته رو هم نشنیده توضیح بدی؛ حالا اگه شوهر اون یکی دختردایی بابا که استاد دانشگاه زبانه یا استاد زبان دانشگاهه تو جمعشون باشه میگم Terminology & Lexicography و خلاص! البته با برقم این مشکلو داشتماااااا، یه عده از جمله خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا و مادربزرگ مرحوم خودم فکر می‌کردن تو کار سیم‌کشی ام!!! حالا اگه گرایشم قدرت و کیلو ولت و اینا بود یه چیزی... ولی الکترونیکیا که کارشون در حد میلی ولته، سیم میم تو کارشون نیست اصن!

حالا اگه پرسیدن چرا برقو ادامه ندادی اول یه به شما چه آخه تو دلم می‌گم بعدش میگم آقا رتبه‌ام نرسید برق تهران یا شریف بمونم و پشت کنکورم نمی‌خواستم بمونم و دانشگاه آزاد یا مثلاً سراسری دارقوزآبادم نمی‌خواستم برم؛ بعدشم همین رتبه زبانشناسیمو می‌کنم تو چش و چالشون که سوال بیجا نپرسن؛ فقط حیف که رند نیست؛ احتمالاً بپرسن کار هم می‌کنم یا نه، که میگم نه و لزومی نداره پست 447 و 441 رو براشون توضیح بدم، راجع به خوابگاهم حتماً می‌پرسن و مسیر رفت و برگشت و غذا و اینا؛ احتمالاً نیاز ببینم که توضیح بدم که رشته‌ی ما چون اولین ورودیاشیم خوابگاه نداره و تو دفترچه هم نوشته بود خوابگاه ندارید و الان دانشگاه تهرانم و خوابگاه بهشتی و اولین ورودی بودنمو هم بهتره بکنم تو چش و چالشون، کلاً ما هر چی که دستمون بیاد می‌کنیم تو چش و چال همدیگه :دی ولی به هر حال باید آبروی شریفو حفظ کنم و نگم که درخواست من و آهنگر دادگرو مبنی بر اسکان تو خوابگاهشون رد کردن و بهشتی قبول کرد، بهتره بگم مسیرش دور بود و خودم نرفتم و احتمالاً موضوع کش پیدا کنه و از اونجایی که مصاحبه‌ با آهنگرو برای اینا توضیح ندادم، بخوان شرح ماوَقَع کنم؛ بهتره برم اون پست مصاحبه رو یه دور دیگه مرور کنم که اونجا زیاد به مغزم فشار نیارم؛

یادم باشه اینم حتماً بگم که دو ماهه خودم آشپزی می‌کنم و کلاً از امسال تصمیم گرفتم از خونه غذا نیارم و بعدشم عکس کیکای بدون فرمو نشونشون می‌دم و بحث عوض میشه و آقایون میرن پی کارشون و ما خانومام میریم تو فاز آشپزی :دی

شنبه موقع برگشتن سبزی خوردنم باید بخرم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۷
شباهنگ

اینایی که میگن بارونو دوست داریمو درک نمی‌کنم؛ مثلاً الان نصف شبی تنهام، هم‌اتاقیم خونه خاله‌شه، از صدای بارون که معلوم نیست دلش از چی پره که این‌جوری به شیشه‌ها می‌زنه که بگذریم، صدای رعد و برقو کجای دلم بذارم؟

یکی از وبلاگ‌نویسا که بیماری سختی داشت، اخیراً فوت کرده؛ خدا بیامرزدش و روح شاد، ولی از عصر تا حالا بدجوری فکرم مشغوله، دارم به مرگِ آدمای مجازی فکر می‌کنم، یکی مثل خودم؛ می‌دونم الان می‌گین خدا نکنه و زبونتو گاز بگیر ولی خب اگه قراره من تا آخر عمرم وبلاگ داشته باشم و پست بذارم، بالاخره عمر جاودان که ندارم، یه روزی یه جایی منم مثل بقیه می‌میرم... داشتم به این فکر می‌کردم که بعد از مرگم یه مدت وبلاگم تعطیل میشه و هی سراغمو از هم می‌گیرین و پرسان پرسان (قید از مصدر پرسیدن) می‌رسین به وبلاگ نزدیک‌ترین دوستام که لابد خبر دارن که دار فانی را وداع و دعوت حق رو لبیک گفتم... داشتم فکر می‌کردم ینی کدوم یکی از این پستا پست آخرمه؟ هوم؟ امام سجاد میگه إذا صَلَّیتَ فَصَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ، هرگاه نماز مى‌گزارى [چنان باش که گویى] نماز آخرین را به جاى مى‏‌آورى

یه روز یه پیرمرده موبایلشو می‌بره برای تعمیر؛ چند روز بعد تعمیرکاره بهش می‌گه پدرجان این که سالمه؛ چیزیش نیست... پیرمرده سرشو می‌ندازه پایین و میگه: پس چرا بچه‌هام بهم زنگ نمی‌زنن؟
در راستای عنوان: 


هوای مامانامونو که داریم، هوای باباهارو و نه فقط بابای خودمونو هم داشته‌باشیم

هوا داره سرد میشه، هوای همو داشته باشیم...

مطهره‌ی2 عزیز؛ تولدت مبارک :)

+ النای عزیز، تسلیت می‌گم؛ سالگرد تنها خواهرت... روحش شاد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۲۴
شباهنگ

یه جوری با بُهت و شگفتی به حرفای استاد گوش می‌دادم که یهو با خنده برگشت به بچه‌ها گفت این خانم شباهنگ تو مرحله‌ی حیرته؛ بچه‌ها خندیدن؛ گفتم مرحله‌ی چی؟ یکیشون گفت طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید و حیرت که شما الان تو فاز حیرتی!
گفتم مرحله‌ی بعدی چیه؟
گفت فقر و فنا

اون شبی که فرداش میانترم داشتیم:


پ.ن: فکر کنم بیکن برای اینا، یه چیزی تو مایه‌های ادیسون و آمپر و تسلاست

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۱
شباهنگ

455- آدما به سه دسته تقسیم میشن

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۴۲ ب.ظ

دسته اول، وقتی استادشون بهشون میگه کنفرانس اجباریه و باید یکی از فصلای کتابو ارائه بدید، اعتراض می‌کنن، آه و ناله و فغان و با اسلاید هم حال نمی‌کنن کلاً؛ یا اسلایداشون یه مشت متنه که از روش می‌خونن و شماره صفحه هم نداره و نمی‌دونی تا کجا میره!!!

دسته دوم، وقتی استادشون بهشون میگه فصل پنج چه قدر به شما میاد و شما آذر ماه بیا فصل پنجو ارائه بده، میرن چهار تا کتاب و مقاله مرتبط دیگه هم می‌گیرن و میذارن کنار اون فصل پنج و میشینن دل و روده‌ی اون فصلو درمیارن و در کارگاه‌های مربوط و نامربوط به ارائه‌شون حضور به عمل می‌رسونن و بخشی از سمینار رو هم به تشریح و تبیین کارگاه‌هایی اختصاص میدن که شرکت کردن و 100 صفحه اسلاید درست می‌کنن و یک و نیم ساعت از وقت کلاس رو به خودشون و اسلایداشون اختصاص میدن و علاقه عجیبی هم به اعداد رند و آسمان و فضا و رنگ آبی دارند. این دسته از آدم‌ها نه بی‌کارند و نه بیمار ولی لابد یک دردی دغدغه‌ای مشغله‌ی ذهنی‌ای دارند که می‌خواهند به آن نیاندیشند، و چون معتقدند اگر نفس خود را به کاری مشغول ننمایی او تو را مشغول خواهد کرد؛ بنابراین سعی می‌کنند تا جای ممکن با چنین ایده‌هایی دهن خود و ایضاً اطرافیان را سرویس نمایند که یک موقع خدای نکرده سرشان خلوت نشود و به آن دغدغه‌ها نیاندیشند؛ هم‌اکنون هم مشغول مطالعه‌ی دو جلد کتابِ هر کدام 601 صفحه‌ای هستند که هیچ ربطی به گرایششان ندارد و حتی ممکن است آهنگی که طی این چند روز 100 بار گوش داده‌اند برای صدویکمین بار پلی نمایند.

بقیه‌ی آدم‌هایی هم که شامل این دو دسته نمی‌شوند در دسته سوم جای می‌گیرند.


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۲
شباهنگ