شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

تو شب یلدای منی...

۱۲۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

588- I love his

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ

پریشب هم‌اتاقیم و دوستش داشتن خاطرات گذشته‌شونو باهم مرور می‌کردن و

منم رو تختم دراز کشیده بودم و مغزم در حال تشعشع امواج آلفا بود 

(در مرحله اولیه خواب، مغز این امواج رو از خودش ساطع می‌کنه)

یکی یکی خاطراتشونو مرور کردن و رسیدن به کلاس زبان (از این کلاسای آموزشگاهی)

یهو یادشون افتاد چه قدر دلشون برای معلم زبانشون تنگ شده و آخی الهی نازی یادش به خیر و

مغزم فاز تشعشع امواج آلفا رو رد کرده بود و رسیده بود به تتا!

یکی یکی داشتن خاطرات کلاس زبانو مرور می‌کردن و دلشون تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد برای معلمشون

چیزی نمونده بود که امواج دلتارو هم منتشر کنم و به خواب عمیقی فروبرم که

دوست هم‌اتاقیم: واااااااااااااااااااای، آی لاو هیز!

آقا یهو عینهو موشک از جام پریدم که هیزززززززززززززززززززززززز؟ یو لاو هیز؟!!!

بعدش دیگه تا صبح داشتم بتا منتشر می‌کردم


+ فیزیولوژی خواب

+ پایان‌نامه‌ام تحلیل سیگنال‌های مغزی موقع خواب بود

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۴
شباهنگ

587- پارچین

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ

امروز استاد شماره3 پای تخته نوشت پنهان‌کاری تهران در پارچین قابل کشف است و

ازمون پرسید از نظر زبان‌شناسی کاربردی چه ایرادی داره و 

ملت گفتن پیش‌فرض ذهنی داره که تهران پنهان‌کاری کرده و درست نیست

یه جوری قضاوت و پیش‌داوری و زمینه ذهنی رو برای مخاطب القا می‌کنه


هر جوری جمله رو بررسی می‌کردم منظورشو متوجه نمی‌شدم و دستمو بلند کردم بپرسم

آقای پ. زودتر از من دستشو بلند کرده بود؛

اول اون سوالشو مطرح کرد

پرسید ببخشید پارچین کجاست؟

(و تازه من اون موقع فهمیدم این پارچین احتمالاً اسم مکانه!!!)

همه گفتن آقای پ.؟!!! ینی شما نمی‌دونی پارچین کجاست؟ مگه اخبار هسته‌ای رو پیگیری نمی‌کنی؟

یه کم نچ نچ نچ نچ و افسوس و یکمم بهش خندیدن و دوباره نچ نچ نچ نچ و

بعدش اشاره کردن به من که سوالمو بپرسم

گفتم اولین بارمه اسم پارچینو می‌شنوم، میشه یه کم بیشتر توضیح بدید؟

fa.wikipedia.org

alef.ir/vdce7w8zojh8n7i.b9bj.html?152009

به حق چیزای نشنیده

تازه من یه هم‌اتاقی دارم، فکر می‌کرد با کانادا همسایه ایم :دی
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
شباهنگ

سه شنبه بود؛ 7 صبح تئوری مدار داشتم، ساعت 9 محاسبات عددی که به خاطر دوستام می‌رفتم سر کلاس اونا و کلاس محاسبات من بعد از ظهر بود. 10 و نیم الکترومغناطیس داشتم، 12 وریلاگ، 1.5محاسبات عددی، ساعت 3 ریاضیات مهندسی و 5 تا 7 هم کلاس جبرانی ریاضی مهندسی و اون روز تولدم بود و حتی 12 تا 1 هم کلاس داشتم و ناهار هم نتونستم بخورم حتی!!! من هیچ وقت اون سه‌شنبه رو نمی‌بخشم!!! سه شنبه‌ای که فرداش میانترم تئوری مدار هم داشتم...


من، امروز، ارائه

+ با استناد به این پست (nebula.blog.ir/post/388) نسبت به 2 ماه پیش 4 کیلو بیشتر شده وزنم :دی

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۰
شباهنگ


امتحان میانترم اصول الکترونیک دکتر ف.


هم‌اتاقیم کارشناسیو دانشگاه آزاد بوده؛

میگه تا حالا درس و امتحانی نبوده که بدون تقلب پاس کرده باشه

روش‌های تقلبو داشت برام توضیح می‌داد، دهنم باز بود و فکّم چسبیده بود به زمین!!!

حالا بماند که خودم تو همین شریفم به چشم خودم دیدم که ملت جای همدیگه امتحان دادن و

پروژه‌هاشونو خریدن یا فروختن حتی!

یادمه یه بارم دختره داشت جای پسره امتحان می‌داد و نزدیک بود لو برن و نرفتن البته

بگذریم...

خرید و فروش پایان‌نامه های دانشگاهی جایز نیست.

آیات عظام مکارم شیرازی، صافی‌گلپایگانی، موسوی‌اردبیلی، نوری همدانی، حسینی‌زنجانی و علوی‌گرگانی

تقلب در امتحانات حرام است. 

آیات عظام خامنه ای،  فاضل لنکرانی، بهجت، تبریزی، صافی گلپایگانی مکارم شیرازی و سیستانی

امروز در میان عقلا تجاوز به حقوق ادبی و هنری زشت و قبیح است و قبح این کار مبنای حرمت شرعی دارد. ما تابع اصولیون و فقهایی چون شیخ انصاری هستیم که می گویند اگر عقلا امری را زشت دانستند، حرام است.

آیت الله محقق داماد


اینها نمونه‌هایی از فتواهایی هستند که در مورد تقلب‌های آکادمیک، شامل تقلب در امتحانات و نیز دزدی فکری و خرید پایان‌نامه، صادر شده‌اند. ولی آیا چنین فتواهایی می‌توانند تاثیر چندانی بر رفتار جامعه داشته باشد؟

همه می‌دانند که خداوند پس از توبه گناهکار از گناهانی که طرف آن حق الله باشد می‌گذرد اما پذیرش توبه کسی که به حقوق مردم تجاوز کرده بستگی دارد به -در صورت امکان- جبران و کسب رضایت از آنها. کسی که مقاله کپی می‌کند حق این افراد را زیر پا می‌گذارد:

1- نویسنده اصلی مقاله که راضی نیست کس دیگری به رایگان از مزایای زحمت او بهره‌مند شود.
2- دانشگاهی که برای یک کار اصیل علمی مبلغی را به عنوان تشویقی به نویسندگان می‌دهد در حالی که یک مقاله تقلبی و بی‌ارزش به جای آن ارائه شده است.
3- دانشگاهی بر اساس مقالات تقلبی استادی را شایسته ارتقا درجه می‌شناسد و بر حقوق و مزایای می‌افزاید.
4- استادانی که بر شخص متقلب ارجح بوده‌اند اما چون مقاله نداشته‌اند ارتقا درجه نگرفته‌اند.
5- (اگر مقاله تقلبی کشف شود) استادان و دانشجویان آن دانشگاه یا واحد دانشگاهی یا حتی آن کشور، که شرافتمندانه مشغول تحصیل و تحقیق‌اند ولی آبرو و اعتبارشان بر باد رفته است.

همچنین دانشجویی که با تقلب در زمان امتحان، خرید پایان نامه، خرید مقاله یا دزدی مقاله مدرک تحصیلی می‌گیرد حقوق افراد بسیاری را ضایع کرده است.

1- سازمانی که او را به اتکا به داشتن مدرک استخدام کرده و به او حقوق می‌دهد در حالی که مدرکش با مقدمات تقلبی به دست آمده است.
2- افرادی شایسته‌تر هستند متقاضی کار یا متقاضی تحصیل در مقطع بالاتر، که او با اتکا به معدل یا مقالات تقلبی‌اش حقشان را از آنها دزدیده است.
3- هم دانشگاهی‌های فرد متقلب، چون او که مدرکش را با تقلب دریافت نموده مسلما فاقد سواد و تخصص لازمه است و نزد کسانی که او را می‌بینند تمامی دانش‌آموختگان آن دانشگاه و یا آن کشور را به بی‌سوادی شهره خواهند شد.
4- اگر امتحان رقابتی باشد (مانند کنکور یا آرمون‌های استخدامی)، کسی که شغلش توسط متقلب قضب شده است.

جبران تمام این موارد بدون شک ناممکن است. مثلا در مورد 5، اگر طرف صد مقاله آی اس آی غیر تقلبی هم برای دانشگاه بنویسد، باز نمی‌تواند یک درصد آبرویی را که از آن دانشگاه برده را جبران کند. اما با این وجود جبران خسارت، خصوصا زیان مالی، در بسیاری موارد ممکن است. بنا بر فتوای آیت الله فاضل لنکرانی «کسی که با تقلب مدرک گرفته شرعا نمی‌تواند از مزایای آن استفاده کند». بنا به فتوای آیت الله بهجت «باید آن درس را جبران کند.» و آیت الله مکارم شیرازی با تساهل بیشتر عقیده دارند «در صورتی که در یکی دو ماده درسی تقلب کرده باشد، هرچند کار خلاف کرده، ولی مدرک گرفته شده و ادامه تحصیل و استخدام با آن مدرک اشکال ندارد.» که می‌توان نتیجه گرفت اگر در سه درس یا بیشتر یا پایان‌نامه تقلب کرده است ادامه تحصیل و استخدام وی با آن مدرک اشکال شرعی دارد.

در مورد دزدی مقاله حداقل این است که با مالک مقاله اصلی تماس گرفت و به طریقی از او درخواست بخشش و حلالیت شود. کسی که مبلغ تشویقی به ناحق گرفته است می‌تواند مال حرام را به دانشگاه برگرداند. کسی که با تقلب افزایش حقوق پیدا کرده است نیز می‌تواند ما به تفاوت را هر ماه به حساب سازمان واریز کند. حتی اگر عزم جدی وجود داشته باشد می‌توان این امکان را در سازمان‌ها داشت که فرد بتواند بدون هیچ توضیحی مدرکش را پس بگیرد و مثلا از حقوق و مزایای فوق‌لیسانس به لیسانس بازگردد. شاید هم دانشگاه‌ها و آموزش و پرورش بتوانند به فارغ‌التحصیلان اجازه دهند به صورت داوطلبانه در برخی امتحانات مجددا شرکت کنند. در کنکور هم می‌توان این امکان را ایجاد کرد که داوطلبان پس از آزمون و قبل از اعلام نتایج بتوانند اعلام انصراف کنند تا اگر تقلب کرده‌اند جای کسی را به ناحق اشغال نکنند. شاید این کارها به نظر خنده‌دار برسد ولی هنوز هستند کسانی که حاضرند سختی تحمل کنند تا مال حرام به سفره خود و خانواده‌شان وارد نشود. شاید اندک باشند، ولی بالاخره هستند.

در نهایت، تقلب و دزدی علمی ویژه ایران نیست، اما در مقایسه این مشکل در ایران بسیار پررنگ‌تر و قبح و زشتی ارتکاب آن بسیار کمتر است. برای مقابله با این کج‌روی دانشگاهی لازم است از تمام امکانات بالقوه استفاده کنیم. از فرهنگ‌سازی گرفته تا رسوا کردن مرتکبین. از برگزاری کارگاه‌های آموزشی گرفته تا مجهز کردن دانشگاه‌ها به آخرین تکنولوژی‌های موجود و البته تبلیغات دینی هم به عنوان یکی از روش‌ها می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

pap.blog.ir/1391/02/16

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۱
شباهنگ

چندی پیش دکتر جلیل اصلانی، دانشیار دانشگاه آزاد همدان، در کلاس درسی خود دانشجویان را به فرستادن مقاله برای سومین کنفرانس بین‌المللی علوم رفتاری دعوت کرد. چند نفر از دانشجویان او ضمن پذیرش این دعوت استاد و ارسال چکیده مقاله برای کنفرانس، چکیده خود را برای اصلانی هم ارسال می‌کند. این استاد دانشگاه به خبرنگار داناخبر می‌گوید «پیش از اینکه چکیده‌ها را بخوانم و بتوانم برای برخی از آن‌ها بنویسم که اصول علمی چکیده نویسی در آن رعایت نشده است؛ دانشجویان به من خبر دادند که چکیده‌شان در همایش پذیرفته شده است.»

این استاد دانشگاه آزاد همدان پس از این شک می‌کند و چون پیش از آن با نام اصلی خود مقاله‌ای به کنفرانس ارسال کرده بود، با نام مستعار و ایمیل دیگری، یک چکیده طنز برای این همایش ارسال می‌کند. البته او در قسمت عنوان هم نام دانشگاه علامه طباطبایی را ذکر می‌کند. او می‌گوید چنین کاری را کرده تا ثابت کند که چکیده‌ها بدون مطالعه مورد پذیرش قرار می‌گیرد. چکیده طنز اصلانی به این شرح است:

تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان

دکتر اصلان جلیل خانی

دانشیار گروه روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان بود. بدین منظور از میان کلیة دانشجویان دانشگاه بوعلی سینا همدان به صورت در دسترس 100 دانشجو انتخاب و بر اساس وضعیت اقتصادی و میانگین در دو گروه 50 نفری همتا شدند. ابزارهای پژوهش شامل مقیاس همنوایی منوچهر و محمود و همچنین پرسشنامه چند وجهی سنجش تصمیم گیری مش مراد و همسرش می باشند. نتایج تحلیل کواریانس چند متغیری نشان داد که قهر بودن مش مراد با برادر بزرگترش می تواند به صورت معناداری کاهش محصول ذرت را به دنبال داشته باشد(01/0> P و 27/5 = F2, 98). بر اساس یافته های این پژوهش می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که چنانچه این مقاله پذیرش بگیرد نشان دهندة این است که شما هدفی جز کلاه گذاشتن بر سر دانشجویان بخت برگشته ندارید. همچنین نشان دهندة به ثمر نشستن زحمات چند سال اخیر وزارت علوم می باشد. باید گریست به حال این وضعیت که چنگیز و تیمور هم به این عمق، زخمی بر پیکیرة این مرز و بوم نزدند.

کلمات کلیدی: همنوایی گروهی، تصمیم گیری، دانشجویان.

چکیده طنز پذیرش گرفت!

پس از مدت مشابه آن وقتی که برای تایید چکیده قبلی این فرد و نیز دانشجویانش لازم بود، ایمیلی برای او ارسال می‌شود و وضعیت چکیده را پذیرش برای بررسی در هیات داوران می‌خواند و بعد از مدتی هم مقاله پذیرش نهایی می‌شود. 


منبع: pap.blog.ir/1393/12/11

وبلاگ دکتر اصلانی: dys.blogfa.com

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
شباهنگ

583- دوسوراخه!

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۲ ب.ظ

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۲
شباهنگ


عنوان: حدیثی از امام حسن عسکری(ع) تحف العقول، ص448

شهادتش تسلیت و التماس دعا

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۸
شباهنگ

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمیم که تا حالا بهم زنگ نزده بود، باهام تماس گرفت و

سلام و خوبی و چه خبر و وای عززززززززززززززززیزم چه قدر دلم برات یه ذره شده و

بعدش پرسید تو که برق می‌خونی (فکر می‌کرد هنوز برق می‌خونم) یه سوال برقی دارم

سوالش این بود که فلان روز فلان منطقه از فلان بلاد کفر، فلان کنفرانس در مورد فلان موضوع تشکیل شده

و اگه آره، فلان دانشگاه تهران دانشجوهاشو برای ارائه اعزام کرده یا نه

و اگه اعزام کرده ببین هزینه‌شو دانشگاه داده یا نه و آیا علاوه بر دانشجویان دکترا، ارشدم فرستاده یا نه!!!


لابد انتظار داشت بگم آره اتفاقاً خودمم با فلانی و فلانی اونجا بودم و چه مقاله‌ها که ارائه دادیم

گفتم والا خبر ندارم و سرچ می‌کنم خبر می‌دم

با سرچ اینترنتی که چیزی دستگیرم نشد

چون نه دانشگاهی که می‌گفت دانشگاه من بود، نه گرایشه گرایش من بود 

نه اصن من تو حال و هوای برق بودم که از این چیزا خبر داشته باشم!

از دوستانی که اون دانشگاه درس می‌خوندن یه پرس و جویی کردم و 

از دانشجویان ارشد و دکترای خودمون و دوستان این ور آبی و اون ور آبی و

خلاصه نه میشد وجود یا عدم وجود کنفرانسه رو تایید کرد نه تکذیب


و داستان از این قرار بود که پسره خواستگارش بود و ارشد فلان دانشگاه و فلان گرایش و

به دختره گفته بود فلان روز با دانشجویان دکترا اعزام شدم فلان جا و مقاله ارائه دادیم برگشتیم

دختره هم شک کرده بود که این که سربازی نرفته مگه میشه به این راحتی بره و اصن اینکه ارشده!

پسره هم گفته بود چون من خفنم دانشگاه منم با دانشجویان دکترا فرستاده برای ارائه مقاله

دختره هم روش نشده بود بگه باور نمی‌کنم و اومده بود سراغ من که مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی!

حالا من نه می‌تونستم بگم راست میگه نه می‌تونستم تکذیبش کنم

ایمیل و شماره استادراهنمای پسره رو با بدبختی گیر آوردم و 

به دختره گفتم دیگه از این به بعدشو شرمنده ام و خودت بپرس 

چون تا همین جاشم از هر کی می‌پرسیدم یه جور ناجوری نگام می‌کردن که چرا تو نخ این پسره ام

حالا خبر ندارم دختره قضیه رو تا کجا پیگیری کرد 

و با تجربه‌هایی که داشتم ترجیح می‌دم اصن به این قضیه فکر نکنم 

ولی چون یه جورایی بحث یه عمر زندگیه، مثل همون پسره پست 576  به این دختره هم حق میدم 


کلاً بد دوره زمونه ای شده والا!

برای همین از الان دختر وسطی سهیلارو برای پسرم رزرو کردم :دی

اونم نسیم منو میخواد برای پسرش بگیره، و چه پسری بهتر از پسر سهیلا!

والا


حالا این وسط مکالمه من و یکی از دوستان که دانشجوی همون فلان دانشگاه بود قابل تامله


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۰۸:۵۸
شباهنگ

امشب نسیم مهمون داره

یکی از دوستاش از ایلام اومده

از طایفه خزل

این طایفه خزل دختراشون معروفن به زیبایی!

البته به نظر من نسیم که از طایفه ملکشاهیه خوشگل‌تر از دوستشه

ملکشاهیا معروفن به جنگاوری و شجاعت و خشونت

کلاً معیار زیبایی و حتی معیار ازدواجشون با معیار ما و حداقل با معیارهای من زمین تا آسمون متفاوته

این دوستش که مثلاً خوشگله هر روز صد تا خواستگار داره و 

دختراشون پسرای چارشونه قوی هیکل و ریش و سیبیل دار تیریپ هرکولیو دوست دارن

اون وقت من دنبال مرادِ نی قلیونم :دی

خب آخه خودمم نی قلیونم!!!

و از اونجایی که بنده با امور بشور و بسابانه حال نمی‌کنم، اول ترم تقسیم کار کردیم و

مسئولیت یخچال و آشپزخونه و امور مربوط به شکم رو بنده به عهده گرفتم 

و نسیم، امور مربوط به جارو و بشور بسابانه!

البته منم یه بار یه تیکه از اتاقو جارو کردم (post/416)

الانم نشستم غذا درست کردن و نحوه پذیرایی نسیمو تماشا می‌کنم و نیشم تا بناگوش بازه

تازه به دوستش قول خاگینه و کیک بدون فرم داده :)))))

منم گفتم امتحان دارم و خودش باید درست کنه

به هر حال تن‌پروری تا به کی!!!

درست کنه یاد بگیره... همیشه که من نیستم...

تازه چون من دو سری پتو و لوازم خواب! دارم، پتومم باید بهشون بدم

چه وضعشه آخه، چرا من کردی بلد نیستم!!!

شیطونه میگه پاشم زنگ بزنم ولایت یه کم ترکی حرف بزنم دلم خنک شه :))))

شش صبم باید پاشم برای اینا کیک درست کنم

این نسیمی که من می‌شناسم، زودتر از 9 عمراً بیدار شه

دیشب خواب دیدم پروژه ویرایش و خلاصه‌نویسی لغتنامه دهخدارو سپردن به من و

منم از جلد اول شروع کرده بودم به تایپ مجدد لغت‌نامه‌ی مذکور

چون فایل وردش گم شده بود و باید از اول تایپ می‌کردیم

لوکیشن خوابم دبیرستانم بود و اساتید پروژه، جمعی از اساتید دوره لیسانس و ارشد بودن

تعبیرشو نمی‌دونم ولی داداشم میگه تو هر خوابی ببینی تعبیرش اینه که به زودی به مرادت می‌رسی

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۳
شباهنگ


+ ظاهراً یه کم طول می‌کشه تا خانواده‌ام به ورژن جدید من عادت کنن :دی

+ برسد به دست شیخ زکزاکی: برادر عزیز سلام علیکم احتراما خواستم خدمتتون عرض کنم، مگه مجبوری اخوی خب نکن؛ موهات سفید شده بشین گوشه مسجدت استخاره تو بگیر فقط عقد ازدواج بخون و اندر فواید انداختن پای چپ روی پای راست بعد از ناهار حرف بزن. خنثی باش. منفعل باش. تبلیغ اهداف قیام سید الشهدا میکنی همین میشه دیگه مشتی. چه کار داری به استکبار ستیزی و روشنگری؟ دوازده میلیون نفر رو در طی ده سال به تشیع مشرف کردی که چی بشه؟ که بیان با توپ و تنفگ دم اربعین قیمه قیمه تون کنن؟ حداقل میرفتی یه جایی مثه فرانسه! نه چشمات آبیه نه موهات بوره نه دور و بر خونه‌ت کافه و تالار کنسرت موسیقیه نه شهرتون برج ایفل داره که آدم دلش بسوزه. بعد توقع دارین ملت ما برن دم سفارتتون شمع دونه ای پنج هزار تومن روشن کنن تو این سرما؟ مردم ما هنوز چهلم پاریسو نگرفتن باز عکس پروفایلشون مشکی بشه؟ ببین مشتی پاریس قضیه‌ش فرق می‌کرد اونا شیک بودن نسکافه می‌خوردن و عطر بولگاری میزنن و دولچه گابانای اصل می‌پوشن. پرچمشون خوشگل بود. سیصد و خرده‌ای شیعه‌ها رو کشتن که کشتن حتما توقع داری خانم هنرمند متعهد و مردمی مملکت ما عکس لاک‌های جدید ناخناشو حذف کنه عکس جنازه‌های یاران تو رو بذاره و زیرش هشتگ بزنه نیجریه تنها نخواهد ماند. نابینا مطالعه کردی (کورخواندی) خب حالا سیصدتا شیعه رو ارتش نیجریه کشته آسمون که به زمین نیومده. اینهمه شلوغش می‌کنی. ما فضای مجازی‌مون دغدغه‌های مهم‌تری داره  و فقط فجایع بزرگ مثل غمگین شدن سگ یکی از هنرمندان عزیزمون در اثر خانه نبودن این هنرمند دوست داشتنی رو پوشش می‌دهیم. نه مرگ چندتا آدم معمولی. شما هم لطفا الکی از سرت خون در نیار و مظلوم نمایی نکن اینهمه جمعیت داره کشورت حالا چارتا پسرتم شهید کردن که کردن سعی کن زنده بمونی بازم شیعه پرورش بدی بفرستی جلو گلوله. حاجی جون زمونه زمونه ای شده که ملت واسه دابسمش بیشتر وقت و انرژی دارن تا غصه شما رو خوردن. خدا شهیدت کنه... حامد عسکری

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۹
شباهنگ

578- اگه جانشین آهنگر بشم...

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ


در اولین اقدام ساختمون فرهنگستانو می‌کوبم از اول درست می‌کنم

نرده‌هاشم این شکلی درست می‌کنم

حالا نمی‌دونم این نرده‌ها فوتوشاپه یا واقعیه ولی ایده‌ی خوبیه!

تازه میارم روبه‌روی شریف! نه تو برهوت!!!

به من رای بدید :دی

فرهنگستانو کن فیکون می‌کنم

دیگه مجبورتون نمی‌کنم به جای کامپیوتر و سلفی بگید رایانه و خویش انداز که یاد خاک انداز بیافتید

و از اونجایی که جناب آهنگر شعرهای خودشو رو سر در نوشته، منم دو بیت شعر از خودم در می‌کنم و 

نرده‌هارو میدم مزیّن به اشعار من بکنن

اگه یه کم به مغزم فشار بیارم و سعی کنم فکر کنم بتونم شعر بگم، سخت نیست

آخرِ مصراع‌ها یه چند تا قافیه می‌ذارم و اولشو با چند تا کلمه پر می‌کنم؛ کاری نداره!

حتی میشه با تضمین به یه مصراع از حافظ شروع کرد شعرو

مثلاً این جوری: عشق و شباب و رندی مجموعه‌ی مراد است و

بقیه‌شم خودم میگم

برای تضمین اینم خوبه: قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یا این: کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

اینم خوبه: چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

و این: به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

بعدشم یه سری قافیه بر وزن مراد پیدا می‌کنم؛ مثل شاد، باد، یاد، آباد، آزاد، سمپاد، اقتصاد، 

دکتر صاد، ای داد بیداد، بی‌بنیاد، با بنیاد، افتاد، فریاد، داماد، خداداد، هر چه بادا باد،

حالا اگه قافیه کم آوردم میام پست میذارم و کامنتارم باز می‌کنم و از شما می‌پرسم :دی

از اطاق فرمان اشاره می‌کنن تا بیشتر از این تن حافظ و سعدی رو تو گور نلرزوندی،

گزینه ذخیره و انتشارو بزن و برو سر درس و مشقت :دی

به من رای بدین

فرهنگستانو کن فیکون می‌کنم :دی

دوباره می‌سازمت فرهنگستان :دی

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۲
شباهنگ

از الان دارم بال بال می‌زنم برای رفتن و برای دور همی یلدا و خوشحال از اینکه بعد 5 سال بدون وبکم و اسکایپ و وایبر و تلفن می‌تونم کنار خانواده‌ام باشم، ولی می‌دونم فردای یلدا دلم اینجاست و بی‌تاب برای برگشتن...

داشتم پست گمشدگی وطن ساحل افکارو می‌خوندم؛ یاد اون آهنگ عطاران و مدرس افتادم؛ اونجا که میگن شهر من آسمون آبی داره، روز روشن شب مهتابی داره، اگه رویای قشنگ شهر تو، بره دست از سر ما برداره، آسمون اینجا خاکستریه، قصه هاش قصه‌ی دیو و پریه، آدما وقتی واسه هم ندارن، اینجا معلوم نمیشه کی به کیه، توی این شهر شلوغ یه آشنا کنارم نیست، حتی یه سرپناه واسه قلب بی‌قرارم نیست


موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۳۰
شباهنگ

چند وقت پیش خواستگار دوستم بعد از شنیدن جواب رد تلگرام دوستمو هک می‌کنه

که شرح و تفسیر و چرایی و چگونگیشو بعداً میگم (الان کلی کار رو سرم آوار شده)

یه پسره که دوست این خواستگاره بوده رفته به این خواستگاره گفته تو که هک کردن بلدی،

بیا یادم بده ببینم چه جوری می‌تونم تلگرام دوست دخترمو هک کنم و این خواستگاره هم گفته نه و نمیشه و

پسره گفته اصن خودت هکش کن، فقط ببین به صلاحه که برم بهش پیشنهاد ازدواج بدم یا نه

اینکه دختره ظاهراً چه دختر خوبی بوده و چرایی و چگونگی این هک هم بمونه برای بعد

بحثم الان اینه که ببین این خواستگاره چی دیده تو اون تلگرام دختره که به پسره گفته 

ازدواج که هیچ، حتی صلاح نیست به دوستی باهاش ادامه بدی!


بد دوره زمونه ای شده والا!

برای همین از الان دختر وسطی سهیلارو برای پسرم رزرو کردم :دی

اونم نسیم منو میخواد برای پسرش بگیره، ولی بهش نمیدم :دی

دکترا گفتن خوب نمیشم :دی

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۸
شباهنگ

575- نیش ترمز

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ق.ظ

برای کاهش و کم کردن سرعت می‌باشد 

و در مواقعی که قصد ایست کامل ندارید از آن استفاده می‌کنید

مثل ترمز آهسته در سرعت پایین، ابتدا کلاج و بعد ترمز می‌زنید 

ولی در سرعت بالا ابتدا با ترمز سرعت را کم کنید بعد ترمز بگیرید


مثل همون ترمز آهسته، مثل وقتی که دل دل می‌کنی و ساعت‌ها با خودت کلنجار میری و 

دلت نمی‌خواد و دلت نمیاد و دلت رضا نمیده

ولی آهسته پاتو می‌ذاری روی ترمز و 

+ که دنیا به خسران عقبی نیرزد...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۳
شباهنگ

مرکز خرید کوروش - بزرگراه شهید ستاری

از سمت چپ، اولی (شال قرمز)


خداوندا! مرسی بابت همچین دوستای خوبی! خیلی خیلی مچکر و سپاس‌گزارم ازت؛ تنکیو!

ناهار عروسی بود

عروسم کنار من نشسته

هیچی دیگه

همین

همیشه که نمیشه طومار نوشت

کلی کار آوار شده رو سرم

تا درودی دیگر بدرود.

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۲
شباهنگ

ضمن اهدای تندیس تاثیرگذارترین کامنت فصل جدید وبلاگم به اونی که کامنت گذاشته:

"یه بخشایی از وبلاگ قبلیتون رو دیدم انگار نه انگار نویسنده اینجا نویسنده همونجا هم هست."

عرضم به حضور انور همه‌تون که سر صبی به این نتیجه رسیدم که:

ارتباط با جنس مخالف به هررررررررررررر بهانه‌ای با هررررررررررررر ضرورت و لزومی، خطرناکه

این الان فتوای جدید شیخ شباهنگه :دی

البته اینارو شباهنگ فصل سه نمیگه ها

اینا تجربه‌های تورنادوی فصل دومه

دقت کنید نمیگم خوبه یا بد، نمیگم مضره یا مفید، نمیگم حلال و مجازه یا حرام و مکروه

میگم خطرناکه

مثل دویدن با یه لیوان هیدروکلریک اسید :دی

تصور کنید چه کار هیجان انگیزی می‌تونه باشه، آدم با یه لیوان چایم نمی‌تونه بدوئه حتی!

بقیه همکارانم از لفظ پنبه و آتیش استفاده کردن تو کتاباشون، 

ولی من همون دویدن با یه لیوان هیدروکلریک اسید رو ترجیح می‌دم که مهندسی تره :دی

البته من مریدانم رو می‌شناسم و پیشاپیش می‌خوام بگم لیوانش سر بسته نیست

دستکش و مواد خنثی کننده با خاصیت قلیایی هم دم دست نیست

حالا دختره یه جوری میگه دوره کارشناسی با پسرا ارتباط نداشتم

که می‌خواستم بگم مگه الزهرا پسر هم داشت که ارتباط داشته باشی!!!

بیا دانشکده ما که از دویست تا ورودی فقط 30 تاش دختر بودن

یادی از گذشته‌ها deathofstars.blogfa.com/post/423

هر موقع یاد این پست می‌افتم می‌خوام برم تو افق محو شم :دی

و شاعر در همین راستا می‌فرماید:

لکنت می‌اندازد نگاهت در زبانم / دردت به جا ... دردت به جا ... دردت به جانم!

+ صدیف کارگر


اون چیزی که می‌خواستم بگم و سه ماه دیگه بهش می‌رسین اینه که

سال نو مبارک :دی

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۲
شباهنگ

دارم گوش می‌دم: tasavor_kon_Siavash Ghomayshi


موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۲
شباهنگ

571- دمم شوفاژ خونه‌مون؟!!! + بعداً نوشت

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۰ ب.ظ

کامنت اخوی، در راستای پست قبل



اگه جواب کامنتای پست قبلو ندادم دلیلش اینه که کلاً با مخالف جماعت حال نمی‌کنم

آخه شماها فحش بدید و سوال کنید، آزادی بیانه و در کل آزاد اندیشی‌تونو می‌رسونه و

جوابای من نهایت بی‌فرهنگی و بی‌جنبگی و خشونت‌طلبی و تعصبه!!!

برای همین


و تندیس تاثیرگذارترین کامنت فصل جدید وبلاگم رو اهدا میکنم به اونی که کامنت گذاشته: "یه بخشایی از وبلاگ قبلیتون رو دیدم انگار نه انگار نویسنده اینجا نویسنده همونجا هم هست."


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۰
شباهنگ

570- ما خبر داریم حقوق بشر چرنده، می‌کشیم

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ب.ظ

می‌کشیم و می‌کشیم و می‌کشیم

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم

 توی خشکی، توی کشتی، توی کوچه، توی خونه می‌کشیم

حقمونه می‌کشیم 

دونه دونه دونه دونه می‌کشیم

دنیا امنه و امونه، می‌کشیم

توی غزه و اریحا می‌کشیم

توی صبرا و شتیلا می‌کشیم 

ما به کشتن و شکستن و دریدن و بریدن خوشیم و می‌کشیم

beeptunes.com/track/11003658_hamed_zamani_mikoshim



شهیدی که بر خاک می‌خفت

سرانگشت در خون می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

[به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!]

nebula.blog.ir/post/194 پسرم! جنگ چیز خوبی نیست

unimodal.blog.ir/1394/09/23

meghan.blogsky.com/1394/09/23

limbo-lurker.blogsky.com/1394/09/24

mah-rabie.blog.ir/1394/09/25

sangarekhaki.blog.ir/1394/09/24

sharjijonoob.blogfa.com/post/355

.

.

.

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۶
شباهنگ

569- تو نیکی میکن و در دجله انداز 2

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ

یکی دو روز پیش، سرگروه پروژه گفت فلان کتابو برای فلان کار لازم داریم و باید داشته باشیم

موضوع کتابو تو گروه درسی مطرح کردم و یه سری سوالات کلی در موردش از بچه‌ها پرسیدم 

که اگه ویرایش جدید و یا کاملترش هست معرفی کنن

ظاهراً مجبور بودم تو این هوای آلوده که دلم نمی‌خواد پامو از خوابگاه بیرون بذارم، برم انقلاب و کتابو بخرم

مشابهش رو داشتم، ولی کتابه خونه‌مون بود و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

بعد کلاس، ینی بعد از دریافت اون 13 جلد و اون کوله‌باری که هنوز وقتی یادشون می‌افتم شونه‌هام به درد میان،

آقای پ. موقع رفتن یه کتاب از کیفش درآورد و گفت فکر کنم این کتاب به دردتون بخوره

درست فکر می‌کرد

همون کتابی بود که می‌خواستم و 

دیگه مجبور نبودم با اون همه بار و بنه! برم انقلاب...


از کتابایی که فقط یکی دو صفحه‌شونو لازم داشتم و دوستام لطف کردن و عکس گرفتن و فرستادن که بگذریم،

چند وقت پیش برای یکی از گزارشام دنبال یه کتابی بودم و

باید تا چند ساعت دیگه می‌خوندمش و یه بخشی رو به عنوان ارائه تحویل می‌دادم

با اینکه هم میشد رفت انقلاب خرید و هم کتابخونه شریف اون کتابو داشت، ولی فرصت تهیه‌شو نداشتم

ینی یه جورایی اون فرصت کمی هم که داشتم، قرار بود صرف خریدن یا پیدا کردن اون کتاب بشه

کلاس که تموم شد همه رفتن و یکی از بچه‌ها عجله داشت و زودتر از همه رفت

انقدر عجله داشت که وسایلشو جا گذاشت و من آخرین کسی بودم که کلاس رو ترک می‌کردم،

ازم خواست اگه زحمتی نیست، لطف کنم و کتابی که جا گذاشته رو ببرم خوابگاه که بعداً ازم بگیره

خب اون کتاب همون کتابی بود که من لازم داشتم...


همیشه فکر می‌کنم این بی‌کتاب نموندنامو مدیون دعاهای همون سارایی ام که هیچ وقت ندیدمش

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۲:۱۶
شباهنگ

داشتم یکی از پستای یکی از آقایون رو می‌خوندم؛ یاد یکی از خاطرات دوره کارشناسیم افتادم

اول این پست رو بخونید: deathofstars.blogfa.com/post/422

سپس این پست و کامنت منو: sovae.blog.ir/post/321

علیرغم رو اعصاب بودن رفتارشون، احترام و امتیاز ویژه‌تری برای این گونه‌های نایاب قائلم

و احترام خیلی خیلی خیلی ویژه‌تر و بیشتری برای اینا:

جمله‌های کادر سبز، جملات منه


به یاد این پست: nebula.blog.ir/post/94

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۹:۲۶
شباهنگ

567- چه خبر از کاکتوس پست 435؟

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ق.ظ

nebula.blog.ir/post/435

سلام دارن خدمتتون :دی

اون دو تا سبزه‌های کوچولو قبلاً نبودن و 

به کوری چشم حسودان تنگ‌نظر و عنودان بدگهر، جوانه زده و فکر کنم داره گل میده!



برای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباش

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس 

به غنچه‌ای می‌رسی که ماه را بر لبانت می‌نشاند

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۶
شباهنگ

566- لاتقربوا

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۴ ب.ظ

اوایل دوره کارشناسی تفسیر قرآن داشتم

استادمون لیسانس مهندسی داشت و اتفاقاً شریفی هم بود و بعداً الهیات خونده بود

یادمه یه جلسه اومد پای تخته رابطه نیروی الکتریکی بین دو جسمو نوشت و


\mathbf{F}_{21}= {1 \over 4\pi\varepsilon_0}{q_1 q_2 \over r^2}\mathbf{\hat{r}}_{21} \


رابطه شعاع و فاصله رو با افزایش نیرو نشون داد و بعدش آیه‌هایی که با لاتقربوا شروع میشدن رو خوند و گفت خدا تو قرآن یه جاهایی میگه فلان کارو انجام بده فلان کارو انجام نده، ولی یه جاهایی میگه با شناختی که ما از تو داریم می‌دونیم به فلان کار نزدیک بشی دیگه از دست رفتی دست خودت نیست اینطوری خلق شدی انتظاری جز این هم نداریم ذاتت همینه؛ پس نزدیک نشو

از اونجایی که من اگه حرف نزنم ممکنه بگن لاله، یادمه دستمو بلند کردم گفتم من از خودم و آدمایی که باهاشون ارتباط دارم مطمئنم و حدود رو رعایت می کنیم؛ گفت خوبه برق می‌خونی و می‌دونی EMF چیه؛ گفت قوی‌ترین میدان‌های الکترومغناطیسی به خطوط فشارقوی برق مربوط می‌شن؛ برای همین برای این تاسیسات و تجهیزات و دکل‌ها قوانین و حدود و حریم‌های خاصی تعریف شده و اصن یه موقع‌هایی نزدیک شدن به این پست و دکل‌ها هم آسیب و خطر داره

بعدش پرسید بازم از خودت مطمئنی؟

گفتم: حتی لاتقربوا به سلام و احوالپرسی و جزوه گرفتن و دادن؟

گفت: سلام کردن اولین مرحله برای ارتباط سالم بین دو انسان سالم هست ولی

حضرت علی به همه سلام می‌کرد ولی کراهت داشت به زنان جوان سلام کنه

می‌خواستم بحث رو ادامه بدم ولی ندادم؛ چون فکر می‌کردم حق با منه؛

الان این جوری فکر نمی‌کنم

پشیمون نیستم؛ چون اشتباه یا کار بدی نکردم که پشیمون باشم

ولی دیگه مثل قبل فکر نمی‌کنم؛ دیگه فکر نمی‌کنم حق با من باشه...

قرآنمو گذاشتم کنار لپ‌تاپم و هر از گاهی وسط کارام برمی‌دارم یکی دو آیه‌ای می‌خونم

یه آیه‌ای دیدم و یاد اون روز افتادم

بگذریم...

استاد عربی‌مون گفته امتحان پایانترممون اُپن بوکه و می‌تونیم قرآنی که باهاش راحتیمو ببریم سر جلسه

نمی‌دونم به چه دردمون قراره بخوره

شاید به خاطر ترجمه‌اش میگه

یادمه بچه که بودیم، بچه‌ها کتاب دینی و قرآنشونو میذاشتن زیر ورقه‌های امتحانیشون که 20 بگیرن

منم فکر می‌کردم این کار بی‌احترامیه و هر کتابی جز قرآن و دینی می‌ذاشتم زیر برگه امتحان


یکشنبه آخرین جلسه‌ایه که عربی داریم و 

حس می‌کنم دلم قراره خیلی خیلی خیلی برای استادمون تنگ بشه

کلی اشکال اسپانیایی دارم و احتمالاً یکشنبه برم ازش بپرسم (از سمت چپ، سومی)

برای خودمم عجیبه که استاد عربیمون چه جوری اسپانیایی بلده؛ حتی فرانسوی هم بلده

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
شباهنگ

565- از سلسله تفاوت‌های اینجا و اونجا 2

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۰ ب.ظ

اونجا که بودم هر روز چند تا ایمیل از طرف اساتیدم داشتم

تمرین می‌فرستادن، کتاب، مقاله، اطلاعیه، همایش و کنفرانس و 

حتی دکتر ن. کنترل خطی مطالب غیر درسی هم می‌فرستاد

چه قددددددددددددددددر دلم براش تنگ شده :(

هر روز چندین ایمیل از طرف هم‌کلاسیام داشتم، جواب تمرینارو می‌فرستادیم، نمونه سوال و کتاب و مقاله و

ایمیل‌های دانشگاه و آموزشی و

خلاصه برو بیایی داشتم و وقتی می‌شنیدم فلانی فلان دانشگاه و فلان رشته اصن ایمیل نداره شاخ درمی‌آوردم

حالا خودم با اون فلان دانشجوی فلان دانشگاه که ایمیل نداشت، هیچ فرقی ندارم

الان تنها دلخوشیم ایمیلای استاد شماره دوئه

که جلسه اول ایمیلامونو گرفت و از اون روز تا حالا نزدیک دویست سیصد تا کتاب و مقاله و مجله برامون فرستاده

همیشه همه رو دانلود می‌کردم می‌ریختم تو یه فولدر و حتی اسم کتابارم نگاه نمی‌کردم

چون ارتباطی به درسی که باهاش داشتیم نداشتن و چون سر در نمی‌آوردم چیَن و

انگلیسی بودنشونم مزید بر علت میشد که دیگه واقعاً سر در نیارم به چه دردی می‌خورن

راستش از کامنت‌های ایمیلی هم خوشم نمیاد زیاد

ترجیح میدم کامنتارو کامنت کنید و ایمیلارو ایمیل!!! :دی


امروز بعد چند ماه نشستم اون فولدرو مرتب می‌کنم

خدا خیرش بده، چه کتابای خوبی فرستاده

بعضیاشون فارسین و اسمشون انگلیسی بوده

یکشنبه آخرین جلسه‌ایه که باهاش درس داریم و دیگه نمی‌بینیمش

بهش گفتیم میشه بازم برامون کتاب بفرستید؟

گفت نه! وقتی دانشجوم نیستید چه کاریه براتون کتاب بفرستم، گفت یکشنبه به بعد نه من نه شما

همه با شوک زایدالوصفی همدیگه رو نگاه می‌کردیم که خندید و گفت خدایی بهم میاد انقدر نامرد باشم؟

این استاد همونه که وقتی ناراحت بودم یهو بهم گفت اخم نکن دختر!!!

گفت یه سری کتابا حجمشون زیاده و نمیشه میل کرد و چی کارشون کنم که برسونم دستتون و

منم گفتم میشه آپلود کرد و لینکشو فرستاد و 

وقتی جلسه اول فصلارو تقسیم می‌کرد، من فصل 13 که در مورد سرقت علمی (پلیجریزم) بودو انتخاب کردم

یادمه گفت شما فصل 12 رو بگو و 13 مال منه چون خیلی مهمه،

چند روز پیش گفت 13 رو هم شما ارائه بده؛

همین یکشنبه جلسه آخر قراره ارائه بدم.

13!!! نمره میانترم و اون مجموعه 13 جلدی و محیط مچ دستم و 

اصن من خود آن 13 ام :))) beeptunes.com/track/3460516


دلم براش تنگ میشه

17 ساله دارم درس می‌خونم، به ندرت همچین استاد و معلمی دیدم

یه معلم خوب دیگه: mehrjan.blog.ir

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۰
شباهنگ

به تلافی خستگی این چند روز، حدودای 5 که رسیدم خوابیدم تاااااااااااااااااااااااااا 5 و نیم

ینی نیم ساعت!!! :دی

بعدش تا 1 نصف شب پیرامونمو سر و سامون می‌دادم

چون از پریشب و پس پریشب و پسان پریشب و پسان پس پریشب یه چیزی تو مایه‌های بازار شام بود

بعدش 1 خوابیدم تاااااااااااااااااااااااااا حدودای 6 و نیم 7 و بعد نماز دوباره خوابیدم تاااااااااااااااااااااااااا 11

ینی تا وقتی که یه دختره اومد و با صدای در زدن اون دختره از خواب برخیزیدم

داشت با نسیم حرف می‌زد که موقع امتحانا می‌خوام خوابگاه باشم 

و از اونجایی که لهجه اصفهانی نداشت و 

از اونجایی که می‌دونستم یکی از اینایی که نیومدن ترک و یکیشون اصفهانیه، 

ضمن عرض سلام و علیک سلام به روی ماه نشسته‌ام؛ پرسیدم شما همون مشکین شهری هستی

گفت مشکین شهر نه، شاهین دژ

گفتم چه فرقی می‌کنه خطه شمال غربن به هر حال

گفت یکی برای اردبیله یکی آذربایجان غربی، فرق دارن خب

والا به نظر من که هیچ فرقی ندارن، ساختشونم عین همه، مشتق مرکبن :دی

اصن عرضم به حضور انور همه‌تون که من کلاً شهرستانای استان خودمونو نمی‌شناسم

اون جغرافیای استانمونم که ازش یکی دو نمره قرار بود سوال بدن، یادمه با بدبختی حفظ کرده بودم

حفظ کرده بودم!!!

می‌فهمید؟

ینی به همین سوی چراغ مودم، جز تبریز نمی‌دونم دیگه چه شهرایی استان ما هستن

البته دیشب داشتم ساعت بلیتای اتوبوسو چک می‌کردم، دیدم از مبدا تهران برای مقصد استان ما

اسم 5 تا شهرستانو نوشته، تبریز و اهر و شبستر و مرند و سراب

بعد جالبه توی پرانتز برای سراب نوشته بود آذربایجان شرقی

نمی‌دونم برای محکم کاری بود یا استان‌های دیگه هم سراب دارن

الله اعلم!

مامانم میگه زمستونه با اتوبوس نیا و من گوش استماع ندارم لمن تقول :دی

مادر است دیگر!

والا

علی ایُ حال اوضاع من خیلی بهتر از هم‌اتاقیمه که دیروز نقشه جهانو گذاشته بود جلوش و

می‌گفت عه!!! هند اینجاست! عه!!! مکه! عه!!! چین! عه!!! چه قدر همسایه داریم ما!!!

نقطه اوج تعجب و این عه ها اونجا بود که گفت عه!!! کانادا چه قدر دووووووووووره فکر می‌کردم همسایه‌ایم

آخه یه فامیل کانادایی دارن و زود زود میاد و میره و این همیشه فکر می‌کرده کانادا نزدیکه


اون دوست عزیزی که پرسیده دیروز دو تا کوله رو چون (چگونه) حمل کردی،

عرضم به حضور انور ایشون و شما که شاید سوال شمام باشه، کوله سفیدم این قابلیت رو داره که بندشو به جای دو تا به یه دونه تبدیل کنی و بشه مثل همین کیفای معمولی که منم همین کارو کرده بودم و کیف لپ‌تاپم رو دوشم بود و اینو دست چپم گرفته بودم و اون کتابارو دست راستم؛

و اون دوستی که کامنت گذاشته فِک کنم شومآ غیر از وبلاگ (بخش عُمده) و تلگرآم و کیکِ بدونِ فر و کمی دانشگآه و مُرآد هیچ کارِ دیگه ای ندارین و اون دوستی که پرسیده 24 ساعتم چه جوری می‌گذره:

چهار پنج ساعت خواب (حدودای یک و دو می‌خوابم تا 6 صبح)

تا ظهر کارای پروژه و بخشی از اون 30 ساعت کار در هفته

اگه کلاس داشته باشم که صبح تا عصر سر کلاسم

عصر تا شبم درسامو می‌خونم و تکالیفمو انجام می‌دم و نوشتن گزارش کار

تلگرام که هیچ کانالی رو فالو نمی‌کنم و گروه خاصی نیستم

نه مثل هم‌اتاقیم کلاس رقص و تفریح دارم، نه مثل این دخترای واحد روبه رویی یکیو دارم که نامحدود!!! صبح تا شب  شب تا صبح برم بشینم تو راه پله ها باهاش حرف بزنم (دلم برای گوشیش می‌سوزه! وصلش می‌کنه به پریز که موقع حرف زدن شارژ کم نیاره یه موقع)

اگرم فکر می‌کنید برای آشپزی وقت زیادی رو تلف می‌کنم، باید بگم نه دیشب شام خوردم نه فعلاً صبونه و ناهار

تا شبم باید کلی درس عقب افتاده مو بخونم و سمینار و به عبارتی میانترم یکشنبه

اگه کامنتاتونم معمولاً سریع جواب می‌دم دلیلش اینه که درس و کارم همه‌اش با لپ‌تاپه و همیشه آنلاینم

اینو بذارید به حساب اینکه برای مخاطب ارزش قائلم نه اینکه علاف و بیکارم!

مِن حیث المجموع فقط همین وبلاگم یه زنگ تفریحه که اگه اینم زیاده ننویسم یا بنویسم و منتشر نکنم!

و من الله توفیق!

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۵
شباهنگ

مترو - ایستگاه شهید بهشتی


روی سنگ قبر آن بانو بنویسید آهنگر به مناسبت روز دانشجو هر چند با چندین روز تاخیر!!!

مجموعه 13 جلدی مصوباتشو به دانشجویان اهدا کرد

اینم بنویسید که اون روز که اینارو بهش دادن (ینی امروز) لپ تاپشم با خودش برده بود، 

چون کنفرانس داشت و شب قبلشم چشم رو هم نذاشته بود و

علاوه بر کوله مشکی که لپ‌تاپ و دو تا کتاب 1200 صفحه‌ای توش بود، یه کوله سفیدم داشت

که جزوه‌هاشو اون تو گذاشته بود و

بعد کلاس، موقع خدافظی وقتی یهو این مجموعه 13 جلدی رو بهش دادن آه از نهادش برخواست و

قید نمایشگاه الکامپو زد و زنگ زد به نگار که مهندس نمی‌تونم بیام و 

برگشت خوابگاه

اگه سنگ قبر آن بانو جا داشت، بنویسید اهل تعارف و از این سوسول بازیا نبود و 

وقتی با بروبچ اون مسیر فرهنگستان تا مترو رو طی طریق می‌کردن، آقای پ. گفت سنگینه بدین کمک کنم و

اینم چون تعارف و اینا حالیش نمیشه گفت مرسی و از او به یک اشارت و از این به سر دویدن

اصلنم مهم نیست اون بدبخت خودشم از این مجموعه‌های 13 جلدی داشت و وسایل خودشم سنگین بود

حتماً حتماً اینو رو سنگ قبرش بنویسید که آن بانو، نه شوخی سرش میشد نه تعارف

به هر حال هر کی تعارف می‌کنه پای لرزشم می‌شینه

اینارم اینجا میگم که تجربه‌ای بشه برای شما که یه موقع با من شوخی و تعارف نکنید!


ولی خدایی بقیه مسیرو که همه چی دست خودم بود به غلط کردن افتاده بودم 

که چرا نذاشتم همونجا تو کلاس بمونه و کم کم یکی دو جلدشو بردارم بیارم خوابگاه

ندامت چنان بر من مستولی شده بود که حتی به سرم زد همونجا تو مترو بفروشمشون

ینی انقدر به این مصوبات ارادت دارم من!!!

حتی یه قسمتی از مسیر، رسماً می‌خواستم وسیله‌هامو بذارم گوشه دیوار و تنهایی برگردم خوابگاه

بس که خسته بودم بس که همه‌ی شبارو بیدار بودم...

همون گروه دخترا:

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۰
شباهنگ

بشر هر چی می‌کشه از کنجکاوی بیش از حده

خدایی مساحت زیر منحنی به چه دردت می‌خوره؟

همون مساحت مستطیل بس بود دیگه :(

اصن درس خوندن یه نوع خاصی از خودآزاری محسوب میشه

خب این انصافه که شما هم اکنون در خواب ناز باشید و

بنده علیرغم خستگی شب زنده‌داری‌های دیشب و پریشب و پس پریشب و پسان پریشب و پسان پس پریشب،

بیدار باشم و در حال کشتی گرفتن و جدال با دیو جهل و نادانی؟!!!

نه خب خدایی انصافه؟

من از شما می‌پرسم این انصافه؟

درسته که هر کی خربزه می‌خوره ممکنه مثل چی تو گِل گیر کنه و غلط کردمم واسه همچین روزی گذاشتن

ولی معلومه که نیست...

ینی انصاف نیست

اصن خدارو خوش نمیاد شما الان در حال دیدن رویاهاتون باشید و من در حال درس خوندن!

8 صبم تا عصر کلاس داشته باشم و یه ارائه دو ساعته‌ی میانترم طور هم داشته باشم و

شما تا لنگ ظهر توی تختتون که ایشالا به همین وقت شریف، پایه‌هاش بشکنه، رویا ببینید

پس اینجانب از خداوند عادل که خودش جای حق نشسته خواستارم که تا صبح کابوس ببینید

دیو سه سر و اژدها و یه مشت جانور وحشی و درنده و خزنده و پرنده بیان به خوابتون و 

تا صبم نتونید بلند شید و اصن بختک بیافته روتون ولتون نکنه!

انقدر عذاب بکشید که کوفتتون بشه ایشالا

به حق همین وقت عزیز (3:33، 23 آذر!!!)


پاسخ من به یکی از سوالات پرسشنامه هم‌مدرسه‌ایم مهسا که با لیسانس فیزیک به جامعه‌شناسی تغییر فاز داد!


+ ساعت 5:00 ازت متنفرم ترمینولوژی؛ متنفففففففففففففففففففففففففففففففرم! خر!!!

+ ساعت 5:20 :|

+ ساعت 5:50 :((((

+ ساعت 7:30 پیش به سوی کلاس... من طلب العلا سهر اللیالى ولی نه دیگه تا این حد

+ ینی صبح شده beeptunes.com/track/8016245

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۰۳:۳۳
شباهنگ

561- ولی حالا چرا؟

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۳ ق.ظ

این 30 نفر، ورودیای 89 برق دختر دانشگاه سابقن، به عبارت دیگه دخترای ورودی 89 برق دانشگاه سابق



دلم براشون تنگ شده

برای همه‌شون...


+ دیوار مهربانی february.blog.ir/1394/09/23

+ نگران کلاس صبح خودم نیستم، بیشتر نگران این هفت هشت ده نفر معتاد آنلاینم!!! برید بخوابید خب...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۰۲:۲۳
شباهنگ

560- شاعر میگه:

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ


ولی من می‌گم کاش 4 نفر بودم!

یکی زندگی‌اش را می‌کرد

یکی وبلاگش را به رگبار پست می‌بست

یکی اسلایدهای ارائه‌هایش را درست می‌کرد

و یکی هم فقط تو را دوست می‌داشت


هممم. یه نفرم باید فردا پاشه بره نمایشگاه برق الکامپ!

نبینم پاشین بیاین منو ببینینااااااااااا! 

این دفعه لباس مبدل می‌پوشم و در خفا می‌رم که به سهولت شناسایی نشم

nebula.blog.ir/post/428

هم‌اتاقیم میگه امشبم نخوابی با دیشب و پریشب و پس پریشب و پسان پریشب و پسان پس پریشب میشه 6 شب که درست و حسابی نخوابیدی و احتمالاً دچار ایست قلبی و مغزی میشی و می‌میری

راست میگه :)


+ کامنتی رسیده که شما باید 5 نفر می‌شدید که یکیتون بخوابه

اینم راست میگه

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۱
شباهنگ

اولاً من این عنوانو از یه جایی دزدیدم

هر کی هم می‌دونه از کجا، صداشو درنیاره و به صابعنوان (بر وزن صابخونه) نگه :دی

ثانیاً این یخچالِ دارالندوه است که خب خالیه

بایدم خالی باشه وقتی توش چیزی نمی‌ذاریم

ولی خب هر کدوممون بنابر یه درد و مرضی که می‌دونم که تو وجود شماها هم هست،

قبل و بعد و حتی وسط کلاس یه سر بهش می‌زنیم و یه رفرشی می‌کنیم

لابد به این امید که آهنگر مثلاً برامون میوه‌ای شیرینی چیزی آورده گذاشته

ولی دریغ از یه چیکه آب!!!


عاقا من نمیدونم چه حکمتیه هر وقت که من گشنمه،

فرق یخچالمون با کمد فقط چراغ توشه

حالا کافیه من مریض بشم اشتهام کور بشه

از تخم طوطی آمازونی بگیر تا شتر بریون در این گنجیده میشه

ماه رمضون که دیگه هیچی اصن واویلاست


من مطمئنم یه روز یخچال از من انتقام میگیره

و هر نیم ساعت یه بار میاد در اتاقمو باز میکنه،

چند دقیقه بهم خیره میشه بعد دوباره درو میبنده


ولی یه سوال بدجور ذهنمو درگیر کرده

قدیما که یخچال نبود مردم که حوصلشون سر میرفت چیکار میکردن؟


من آخرش با یخچال ازدواج می کنم!

وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی!

وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی!

وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی!

داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی!

وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی!

آخه موجود اینقدر سنگ صبور؟ اینقدر محترم؟ اینقدر با حوصله؟ اینقدر با شخصیت؟


و در پایان خواهشمون از کارخانجات لوازم خانگی اینه که در یخچال رو شفاف بسازن

نه تنها یه نسل آدم روانپریش رو نجات میدین بلکه عمر مفید یخچال هم بالا میره

موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۷
شباهنگ

558- من و مراد و بچه‌هامون :دی

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۳ ب.ظ


امروز سر کلاس عربی، خواستم ریشه فعل "اَرادَ" رو از استاد بپرسم که ببینم مهموزه مثاله چیه

فکر کردم اراده هم از همین ریشه باید باشه

بعد فکر کردم لابد مراد و مرید هم از همین ریشه است

بعدش دیگه رفتم هپروت و یادم رفت بپرسم و الان نمی‌دونم بالاخره مهموزه مثاله چیه :)))))

اینم سوال جمعه‌ی هفته‌ی پیش قلم چی - کامنت دلنیا:

مفهوم کدام بیت با بیت زیر معادل است؟

"هر که آنجا نشیند که خواهد و مرادش بود، چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود!"

الف) همای عشق عراقی چو بال باز کند. کسی بدو نرسد از بلند پروازی

ب) خیال سرو تو خواهد بلندپروازی. به این شکسته پر اما نمی‌توانم کرد

ج) کمال،باز گزیدی هوای قامت یار. بدت مباد که مرغ بلند پروازی

د) اگر هر چه باشد مرادت خوری. ز دوران بسی نامرادی بری

می‌خواستم "د" رو بزنم چون توش مراد بود :)))



از اونجایی که من عاشق عدد 4 ام، فکر کنم همون گزینه 4 درسته

اگه 13 تا گزینه داشت، گزینه 13 هم می‌تونست درست باشه حتی!!!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۳
شباهنگ

557- نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۴ ب.ظ
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۴
شباهنگ

شب ارائه و امتحان و حتی شب قبل از شب ارائه و امتحان خر است.

اون عکس یه سالگی پست 548، الان بک گراند گوشی و لپ‌تاپمه

ینی هر بار مچ یه سالگیمو می‌بینم با مچ الانم مقایسه می‌کنم و یه نچ نچ نچ نچی می‌گم و

به ادامه انجام امور محوّله می‌پردازم

صبح برداشتم به نوار کاغذیو پیچیدم دور مچ دستم ببینم با خودم چند چندم اصن!

در کمال ناباوری 13.00 سانتی‌متر تمام!

هر که بینی ترقی ای دارد، من بی چاره واترقیده ام!!!

انگار از افریقا فرار کردم :)))


درسته روز تولدم 13 ام نیست، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه 13 میشه

بیابید پرتقال فروش را! شایدم پرتغال (مرده شور بیاد این رسم الخطمونو ببره)


و از اون دوست عزیزی که 39 خرداد رو به عنوان پاسخ ارسال کرده، صمیمانه سپاس‌گزارم!

موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۳
شباهنگ


نسیم: نمی‌خوای یه آهنگ دیگه بذاری؟ از صبح همین پلی میشه خب، یکی دیگه بذار!

من: از خواجه نصیری بذارم؟

نسیم: هممم چه قدر اسمش آشناست

من: آره... اسم دانشگاه نیست؟

نسیم: آره!!!

من: چه جالب! تا حالا دقت نکرده بودم اسم این خواننده اسم دانشگاهه

نیم ساعت بعد

من: نسیم؟!!! فامیلی احسان که خواجه نصیری نیست!!!

beeptunes.com/track/6656563

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۳۵
شباهنگ

554- This too, shall pass

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۸ ب.ظ

این نیز بگذرد...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۸
شباهنگ

553- Tit for tat

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۶ ب.ظ

چیزی که عوض داره گله نداره

دیشب پست من اشک الانورو درآورد

امشبم پست تک مدی اشک منو



Hamed-Zamani-Aseman-Man.mp3

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۶
شباهنگ

552- Old habits die hard

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۱ ب.ظ

تصمیم گرفتم برای چهار تا پست بعدی چهار تا از وبلاگایی که می‌خونم، کامنت نذارم ببینم می‌تونم یا نه

البته مِن حیث المجموع فقط برای این چهار تا دونه وبلاگ کامنت می‌ذاشتم

ینی برای همه‌ی پستاشون کامنت می‌ذاشتم

این وبلاگایی که میگم پست خالی هم بذارن کامنت میذارم براشون :دی

هنوز تصمیمم رو عملی نکردم

ینی هنوز بعد از این تصمیم، پست نذاشتن که کامنت نذارم و ببینم می‌تونم یا نه

ولی از وقتی این تصمیم رو گرفتم استخونام تا سر حد مرگ دارن درد می‌کنن :))))

نتیجه اخلاقی‌ای که میشه گرفت اینه که عادت نکنید

ترک عادت موجب مرض است


موافقین ۶ مخالفین ۳ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۳۱
شباهنگ

در راستای ترک اعتیادم به کافئین، کمتر شکلات می‌خورم و 

چند ماهه که نسکافه رو از برنامه روزانه‌ام حذف کردم

و فقط اجازه دارم سر کلاس نسکافه بخورم

ینی یکشنبه‌ها و دوشنبه‌ها

که خب همین دو روز در هفته هم از خجالت بقیه روزا درمیام و به کمتر از سه چهار تا رضایت نمی‌دم

تا امشب سر حرفم بودم، یا روی حرفم، شایدم پای حرفم!

نمی‌دونم دقیقاً کجای حرفم بودم ولی تا صبح باید اینارو تموم کنم و تموم نشدن هنوز

اینکه اینا چیَن که تموم نشدن و نمیشن مهم نیست

اینکه امتحانا دارن کم کم شروع میشن و حس له شدن زیر آوار یا تریلی بهم دست داده هم مهم نیست

مهم اینه که کتری الان رو گازه و به زودی من قراره چند لیوان نسکافه بخورم و 


موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۳
شباهنگ

عرضم به حضور انور همه‌تون که یه رگه‌هایی از خودآزاری در وجود من هست 

که روانشناسان و جانورشناسان هم حتی! از تفسیر و تحلیلش عاجزن!

اون پست عدسی یادتونه؟

با اینکه با حبوبات و امثال عدس و نخود و لوبیا حال نمی‌کنم، یه دیگ عدسی درست کرده بودم و

صبح و ظهر و شب و نشسته و ایستاده و در حالی که بر پهلو آرمیده بودم عدس می‌خوردم

ماجرا به اینکه یه موقع‌هایی چیزایی می‌خورم که دوست ندارم ختم نمیشه

یه موقع یه کارایی هم می‌کنم که دوست ندارم

یادتونه چند وقت پیش راجع به ترس از "نه" شنیدنم نوشته بودم؟

از وحشتی که از خواستن و نرسیدن داشتم و شاید هنوز هم دارم

کافیه یه درصد احتمال بدم که نمیشه و نمی‌رسم تا قیدشو بزنم و نخوام

حالا تصور کنید استادیو که خیلی بد درس میده و هم حجم مطالبش زیاده

هم اجازه ضبط صدا نمیده هم جزوه نمیده، هم اینکه مطالبش منسجم نیست از یکی دو تا کتاب بخونیم

برای همینم بود که همه‌مون میانترمو گند زدیم و 13 گرفتیم

نه میشه یواشکی ضبط کرد و نه کار درستیه و نه اصن میشه تقسیم کار کرد

زبان‌های باستانیه و نه خطشو خوب بلدیم نه زبانشو و معلوم نیست چی به چیه

چون اصن نمی‌دونستیم و نمی‌دونیم چی میگه و چی بخونیم و چی نخونیم و چه جوری بخونیم

چند وقت پیش جمع شدیم دارالندوه و باهم مشورت کردیم که چه کنیم!!!

از مسئول آموزش خواستیم با استاد حرف بزنه که یا لااقل بذاره وُیس برداریم

یا آروم آروم بگه که عین آدم جزوه بنویسیم یا حداقل یادداشتاشو در اختیارمون قرار بده

بچه‌هام خودشون جرئتشو نداشتن به استاد بگن و اگه می‌گفتن هم قبول نمی‌کرد

اصن این استاد جواب سلام آدمم به زور میده چه برسه به جزوه!!!

مسئول آموزشم نگفته بود بهش که سنگ رو یخ نشه!

چون می‌دونستیم که روالش همینه و باید بسوزیم و بسازیم

حالا منو تصور کنید که دوشنبه بعد کلاس که استاد گفت کسی سوالی اشکالی نداره،

دستمو بلند کردم و قضیه رو مطرح کردم و گفتم اگه میشه جزوه‌شو در اختیارمون قرار بده

می‌دونستم میگه نه و گفت نه!

ولی قیافه بچه‌ها دیدنی بود وقتی یهو بی مقدمه و بدون هماهنگی همچین چیزی رو مطرح کردم

بعداً ازم پرسیدن انگیزه‌ات چی بود وقتی می‌دونستی نمیده!!!

گفتم خواستم "نه" بشنوم ببینم چه جوریه!!!

ینی یه همچین آدم خود آزار خود درگیری ام من...


اونایی هم که میگن تو چه جوری انقدر خوبی...

خب راستش من خوب نیستم

چشاتون خوب می‌بینه :)


داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند


+ یه بعداً نوشت به پست قبلی اضافه شد

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۴
شباهنگ

549- تو نیکی میکن و در دجله انداز 1

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۷ ب.ظ

چند روز پیش من و نسیم داشتیم ناهار می‌خوردیم (ماکارونی و به روایتی ماکارانی!)

یه دختره و دوستش داشتن از بیرون برمی‌گشتن و 

دختره داشت به دوستش می‌گفت الان کی حوصله داره غذا درست کنه و

از اونجایی که واحد ما نزدیک راه‌پله‌هاست، حرفاشونو می‌شنیدیم

می‌گفت کاش الان یه بشقاب ماکارونی از آسمون نازل میشد...

من و نسیم چند ثانیه همدیگه رو نگاه کردیم و 

هیچی دیگه!

یه بشقاب ماکارونی نازل کردیم اتاقشون :دی


دیشب نسیم هوس پفک و تخمه کرده بود

می‌ترسید تنهایی بره بیرون و باهاش رفتم پفکه رو خریدیم و سوپری تخمه نداشت

اومدیم خوابگاه و

دختره بشقابمونو پس آورده بود

یه بشقاب تخمه آفتابگردون!!!


دبیرستان که بودم، یکی از بیست سی منبع المپیاد ادبی، بوستان بود

اون موقع نه بوستان داشتم نه هیچ کتاب ادبی دیگه‌ای

الان کتابخونه‌ام تقریباً کامله ولی اون موقع فقط یه حافظ خیلی قدیمی داشتم

دو هفته قبل از المپیاد از کتابخونه مدرسه‌مون امانت گرفتم و نصفشو تو اون یه هفته خوندم

یکی از بچه‌های تجربی هم المپیاد شرکت کرده بود و دورادور می‌شناختمش

ینی در حد اسم و نه حتی احوالپرسی

وقتی فهمیدم اونم مثل من بوستان نداره و کتابخونه مدرسه فقط یه بوستان داشته که من گرفتم،

کتابی که تا نصفه خونده بودمو بردم بهش دادم که اونم تو اون یه هفته‌ای که وقت داریم دست خالی نباشه

شرایطش نبود کتابو کپی کنیم

ولی خلاصه‌هامو تو خونه کپی کردم براش که دیگه بخشای اولشو نخونه


کلاسشون روبه‌روی کلاس ما بود

زنگ تفریح کتابو بردم بهش دادم و تاکید کردم مواظبش باشه که امانته

داشتم برمی‌گشتم سر کلاس خودمون

دم در کلاس خانم غفاری صدام کرد

گفت یه بسته پستی داری

گفتم بسته؟

گفت جایزه است

گفتم جایزه؟

گفت نمی‌دونم کِی تو چی شرکت کردی چه مقامی آوردی، اینو از اداره برات فرستادن

هر چی فکر می‌کردم که داستانِ این جایزه چیه، چیزی به ذهنم نمی‌رسید

زنگ تفریح بود

خانم غفاری و چند نفر از بچه‌ها واستاده بودن بالا سرم ببینن توش چیه

بازش کردم و 

همونجا پای تخته خشکم زده بود

بوستان سعدی...



کامنت یکی از دوستان:

اولای مهر خواهرم نوبت دندونپزشکی داشت و از قبل مبلغش مشخص بود و ما پول کافی و حتی بیشتر همراهمون بود؛ تو راه که سوار تاکسی بودیم یه پیرمرد کارگر خواست تاکسی بگیره به راننده گفت آقای راننده پول ندارم منو می‌رسونی؟ راننده م نامردی نکرد سوارش کرد؛ پیرمرده با راننده حرف زد گفت شرمندم به خدا صبحم که زدم بیرون دست خالی رفتم خونه الانم باید دست خالی برم از زن و دخترم خجالت می‌کشم ناهارم نخوردیم به خدا... از قیافه‌ش معلوم بود دروغ نمیگه... آدم با آبرو معلومه... من و خواهرم یه نگاه به هم انداختیم هم کرایه شو حساب کردیم هم یواشکی بهش یه مبلغی دادیم و حتی یه مسیرو پیاده رفتیم برای برگشتمون کرایه بمونه؛ گفتیم فعلاً بریم عکسو نشون بدیم... تو مطب که رسیدیم عکسونشون دادیم همون موقع پرش کرد... ما هم چیزی نگفتیم اصلاً، بعد که پر کردن دندون تموم شد، منشی گفت فلان مبلغ میشه... ما هم هاج و واج که دفعه پیش گفتین فلان مبلغ میشه؛ گفت دکتر به هرکس درسخون باشه تخفیف میده! دقیقاً اون مبلغی که ما به پیرمرده دادیم همون قدر تخفیف داده بود

موافقین ۲۱ مخالفین ۳ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۷
شباهنگ



موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۳
شباهنگ

547- نیکی چو از حد بگذرد، نادان خیال بد کند

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۹
شباهنگ

546- خاگینه ماست

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۱ ق.ظ

همه‌تون بگید نوش جون :)



داداش تو هم بیا کامنت همیشگی‌تو بذار :دی

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۰:۴۱
شباهنگ

همینجوری که دارم اینو گوش میدم درس هم می‌خونم :دی

و شاعر در همین راستا می‌فرماید:

بقدر الکد تکتسب المعالى    و من طلب العلا سهر اللیالى

بزرگی به اندازه تلاش به دست می‌آید، هرکس خواستار بزرگی است، شب را به بیداری می‌گذراند


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۰۳:۴۵
شباهنگ

544- الکی مثلاً من دکترم

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۱ ق.ظ

اگه پول ندید تمام پستایی که گذاشتم رو برمی‌دارم :|


از صبح سه نفر، یکی با پیش شماره 917، یکی 903، یه نفرم 910 تک زدن و قطع کردن و

منم از اینایی نیستم که بی‌خیال شم

برای هر سه شماره اسمس دادم که ببخشید شما؟

هر سه شونم خواستن ببخشمشون، چون اشتباه گرفته بودن!!!

این جور وقتا اولین کاری که می‌کنم اینه که عکسمو از رو تلگرامم برمی‌دارم و

عکس طفولیتمو می‌ذارم!


پیشاپیش ضمن تقدیر و تشکر  از همدردی و لطفتون بابت ترجمه مقالات

و اینکه خودم از پسش برمیام و اگرم نشه که چشمم کور دندم نرم! عبرتی میشه برای آینده‌ام

ولی الان این ترجمه هه چنان فشار فکری و روانی بهم وارد کرده

که دارم وسوسه میشم پستامو رمزدار بذارم و

رمزو به اونایی بدم که یه پاراگراف از این مقاله‌های کوفتی رو ترجمه کنن. 

با کسی هم تعارف ندارم :|



یه مورد مشکوک دیگه هم الان زنگ زد و قطع کرد و منم همون سوال همیشگی ببخشید شما و

اسمس داده که 

I will call you another time

it is very late

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۱
شباهنگ

543- از سلسله تفاوت‌های اینجا و اونجا 1

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۹ ب.ظ

بهار 87:

جلسه ی آخر فیزیک دوم دبیرستان؛

آقای اکرمی با اینکه همه رو با نام خانوادگی صدا می‌کرد، 

همین که وارد کلاس شد گفت: سلام بچه ها. چه طوری نسرین؟!

از نسیم (هم‌کلاسیم) پرسیدم: آقای اکرمی با منه؟ منظورش من بودم؟!!!

آبان 92:

یکشنبه بعد از کلاس اصول ادوات، بچه‌ها زودتر از من رفتن و 

من آخرین کسی بودم که کلاس رو ترک می‌کردم

با بچه‌ها قرار گذاشتیم تمرینارو تحویل ندیم و بمونه برای سه شنبه

دکتر ف. داشت وسایلشو جمع می‌کرد. 

همین که خواستم برم گفت: نسرین خانوم شما نمیخوای تمریناتو تحویل بدی؟


اینجا ینی تو فرهنگستان، نه تنها همدیگه رو "شما" خطاب می‌کنیم، 

حتی خانوما هم همدیگه رو به فامیلی صدا می‌زنن و

علیرغم میل باطنیم همرنگ جماعت شدم و خواه ناخواه این سبک زندگی رو پذیرفتم!

اونجا (شریف)، اصن شما و فعل جمع معنی نداشت و این تعارفات الکی مطرح نبود

و اغلب دخترا و پسرا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می‌کردن

حتی اساتیدی داشتیم که همه‌ی دانشجوهارو به اسم کوچیک خطاب می‌کردن


امروز ظهر یه معما برای هم‌کلاسیای سابقم فرستادم و حواسم نبود که اینجا دیگه فرهنگستان نیست و

مکالمه من و آقای س. ق.: 


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۹
شباهنگ

542- چمدونم زودتر از خودم رفت خونه

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۱ ب.ظ

پنج شش تا چمدون خالی تو خوابگاه داشتم 

که دیگه خدایی تو این یه وجب جا نمی‌دونستم چی کارشون کنم

تازه خوبه دو نفریم و اون دو نفر دیگه هیچ وقت نیومدن!!!

حتی اسمشونم نمی‌دونیم!

ولی یه بار ملیتشونو از مسئول خوابگاه پرسیدم، یکیش ترک بود یکیش اصفهانی

ولی خب خدا خیرشون بده که نیومدن به هر حال!


دوشنبه (این دوشنبه نه، دوشنبه بعدی) مستقیم بعد کلاس میرم خونه (ایشالا)

برای همین نمی‌تونم چمدونمو با خودم ببرم سر کلاس

سپرده بودم به فامیلامون که هر موقع رفتن ولایت زحمت چمدونای مارم بکشن و ببرن

خالی می‌برم و پرش می‌کنم میارم :دی

دیشب این سه تا رو گذاشتم تو هم و امروز صبح دادم رفت



عکس چمدونام (کلیک رنجه بفرمایید!)

دو تا از این سه تایی رو که فرستادم خونه بعداً خریدیم و تو اون عکسه که کلیک رنجه فرمودید نیست

ینی در کل شش هفت تا چمدون دارم!!!


از دیروز سیل عظیمی از خوانندگان دارن طرز تهیه دلمه کلمو یادم میدن که برگه‌هاش نشکنه :))))

داستان اینه که می‌دونستم باید بجوشونم و همین کارم کردم!

مشکلم این بود که وقتی یه برگه رو از اون توپه جدا می‌کردم می‌شکست و 

کلِ توپشو! نمی‌خواستم بجوشونم


کامنت گذاشتن که مرادا از تو همین پی وی آ در میان ها بچسب دو دستی

والا من اگه از اوناش بودم که امیرحسینم کلاس اول و به جای این لپ‌تاپ نسیم الان تو بغلم بود :دی


مانیا جان خیلی خوشحالم که هنوز اینجارو می‌خونی

فکر کنم جزو قدیمی‌ترین خواننده‌ها باشی که هر سه فصلو تو این 8 سال خوندی

جواب کامنتت بمونه 25 بهمن، که تولد وبلاگمه :)

روایت داریم اون روز و از اون روز به بعد، باز کردن کامنتا نه تنها مستحب بلکه واجبم هست

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۱
شباهنگ

541- وقتی وسط بحث و جلسه گروهی، رئیس میاد پی وی و

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۶ ب.ظ

امروز صبح یه جلسه سه چهار ساعته داشتیم و می‌خواستیم قواعدو یکی کنیم

من یه چیزی گفتم و مورد لایک و تایید آقای رئیس قرار گرفت و 

برخی علما مخالفت کردن و منم داشتم برای این برخی علما توضیح می‌دادم و از خودم دفاع می‌کردم



یه ساعت تموم گیس و گیس کشی می‌کردیم و به توافق نمی‌رسیدیم

ینی نه اونا چیزی که من می‌گفتم رو متوجه می‌شدن و نه لابد من!

یهو دیدم جناب رئیس اومدن پی وی و ایز تایپینگ...

حالا این هی داره تایپ می‌کنه و اینترو نمی‌زنه و هی داره تایپ می‌کنه و

ینی رسماً قلبم اومده بود تو دهنم که این الان یهو چی میخواد بگه که اونجا جلوی جمع نگفت

ینی 60 ثانیه تمام قلبم عینهو توپ بسکتبال بود :))))

بعدش دیدم نوشته که زیر دیپلم حرف بزن این جماعتم متوجه شن :))))


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۱۶
شباهنگ

540- یک مشت افاضه زبان‌شناسانه

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

چند وقت پیش سر کلاس داشتیم در مورد پلیسِ زبان ایالت کِبِک و منشور زبان فرانسه حرف می‌زدیم

اینکه زبان فرانسه که زبان اکثریت ساکنان این ایالته، به عنوان زبان رسمی ایالت کبک شناخت می‌شه

و بر اساس این قانون، استفاده از زبان انگلیسی در تابلوهای شهری و پوسترهای کبک ممنوع شده!

این قانون حتی اجازه بستن مدارس خصوصی انگلیسی زبان کبک رو می‌ده 

و حتی تجّار هم حتماً چند تا کارمند فرانسوی زبان داشته باشن!


بحث روانشناسی و جامعه شناسی زبان بود و نحوه احوالپرسی

اینکه ملل مختلف وقتی به هم میرسن یا میخوان خداحافظی کنن چی میگن

استادمون گفت تو یکی از زبان‌های کشورهای گرمسیری (شاید منظورش افریقایی بود، مطمئن نیستم)

مردم وقتی به هم می‌سن و میخوان حال همو بپرسن یه چیزی میگن که معادل فارسیش اینه که خوب عرق می‌کنی؟

ینی عرق کردن نشونه سلامتیه و اگه خوب عرق کنن ینی حالشون خوبه :دی

به حق زبان‌های ناشناخته!!!


بحث نوواژه‌سازی بود و استادمون نارئیس‌جمهورو مثال زد و

همه‌مون داشتیم به طرز مشکوک و معناداری در و دیوارو نگاه می‌کردیم :دی

استادمون می‌گفت ترکیبات باید یه جوری باشه که عوام الناس نتونن تجزیه‌اش کنن ولی تجزیه پذیر باشه

مثلاً تپختر رو مثال زد برای پالس استار و بعدشم گفت ترکیب خودکفایی یه ترکیب اشتباهه

چون اصن کفا معنی نداره و 

اگه منظور از کفا کافی و کفایته که چون عربیه بازم این جوری باهاش ترکیب درست نمی‌کنن

بعد از کلاس با بچه‌ها در مورد شعبده‌های کریس آنجل حرف می‌زدیم و 

من در راستای شفاف‌سازی یکی از اخلاق حسنه‌ام به دیرباورپذیری و تاثیرناپذیری‌م اشاره کردم و

راستش من از این ترکیبات مشتق مرکب زیاد استفاده می‌کنم

ولی اونا ظاهراً اولین بارشون بود ترکیب "دیرباورپذیری" رو می‌شنیدن و کف کردن از این نوآوری من!


بحث اسامی خیابونا و کوچه‌ها بود و

یکی از بچه‌ها خیابان شهید کارکن اساسی رو مثال زد و چند تا نام خانوادگی عجیب غریب

من خودم یه هم‌کلاسی داشتم، سال سوم ابتدائی

فامیلیش چام چام بود!

ینی بعد از این همه سال هنوز تو کف فامیلیشم

یکی دیگه از بچه‌هام اسم یه کوچه‌ای رو مثال زد که رسماً و شرعاً و عرفاً فحش محسوب میشد


استادمون می‌گفت قدیما یه حکیم بود که از پزشکی و نجوم و ریاضیات و حتی شعر هم سررشته داشت

بعدش تخصص یارو مثلاً شد فقط پزشکی

بعدش پزشکیا هم تخصصی‌تر شدن و دیگه طرف یه دندونپزشک نبود و مثلاً فقط روی ریشه دندون کار می‌کرد

یا مثلاً فکر کن فقط روی ریشه فلان دندون

بعدش رشته زبانو مثال زد که برای یه کنفرانسی رفته بوده خارج!

اونجا یه بنده خدایی تخصصش کلیتیک بوده 

املای کلیتیکو شاید اشتباه نوشته باشم ولی استادمون همین جوری تلفظش کرد

ینی یه جور ضمیر خاص که وقتی به یه سری واژه‌ها می‌چسبه یه سری فرایندهای واجی رخ میده و

این یارو تخصصش بررسی این چار تا دونه ضمیر بوده، تازه خارج هم بوده :دی


آقا یکی از معضلات این رشته برای من اینه که بین بچه‌ها، اونی که ذهنش از همه بکر تره منم

ینی وقتی اساتید یه تکلیفی تمرینی موضوعی میدن ملت میدونن دنبال چی قراره بگردن

من حتی اینم نمی‌دونم و بعضی وقتا منجر میشه یه ایده جدید به جامعه بشریت ارائه کنم و

بعضی وقتام نتایج تحلیل و بررسی‌هام چرت و پرت محضه


تا یادم نرفته اینم بگم که اینایی که اون اوایل بهم می‌خندیدن 

که چه طور تا حالا مثلاً اسم فرانسیس بیکنو نشنیدی و فلان و بهمان، 

عرضم به حضور انور همه‌شون و همه‌تون که دوشنبه یکی از بچه‌ها سمینار داشت و 

تو یه متن از آ و آپریم استفاده شده بود و نمی‌تونست بخونه و گفت نمی‌دونم چیه و

بقیه هم نمی‌دونستن چیه و

وقتی گفتم آ پریم، همه گفتن نشنیدن تا حالا!


اون هم‌کلاسیمون که انصراف داد، مدرک ارشد ادبیات شد و

کلاً این جوری بود که همه چی براش فاز حس و ذوق داشت و منطق و اینا تو کتش نمی‌رفت

مثلاً یه بار نقش بسزای ازدواج‌های درون گروهی و تعداد متکلمان رو در بقای زبان فارسی بررسی می‌کردیم،

وسط یه بحث جدی، با یه حس پر عطوفتی گفت البته فردوسی هم نقش داشته در بقای زبان فارسی

ینی انقدر بحث تخصصی و جدی بود که یهو با کامنت ایشون کلاس رفت رو هوا

هر چند خودش نفهمید چرا ما رفتیم رو هوا!


یکی از اساتید روی زبان کودکان کار کرده بود و 

می‌گفت بچه‌ها تا یه سنی اصن جمله‌ی شرطی و تمنایی و کاش و اینا بلد نیستن


بعضی از زبان‌ها هستن که فعلشون نه با فاعل بلکه با مفعول مطابقت می‌کنه!

من تو را دیدی، تو مرا دیدم! :))))


بعضی از زبان‌ها هستن انقدر غنای واژگانی دارن که ترکیب اسم و صفت براشون تعریف نشده و

از یه کلمه استفاده می‌کنن، ینی یه جورایی از همون صفت استفاده می‌کنن

مثلاً نمیگن کتاب خوب و کتاب کهنه و کتاب مفید و کتاب ارزون

برای هر کدوم از اینا یه اسم دارن که همون مفهوم کتاب فلان رو می‌رسونه


بعضی از زبان‌ها هم هستن مثل چینی، که زمان ندارن و با قید زمان، زمان فعل مشخص میشه


روز اول، استاد شماره 2 وقتی رشته کارشناسیمو پرسید، گفت چه طور از رشته‌ی به اون خوبی

همه‌مون منتظر بقیه جمله‌اش بودیم

گفت چه طور از رشته‌ی به اون خوبی

اومدید به رشته‌ی خوب‌تر!

کلاس رفت رو هوا :دی


در کل حس می‌کنم رشته‌هایی که با اندیشه‌های انسانی سر و کار دارد خیلی رو اعصابن

اصن هیچی‌شون این است و جز این نیست، نیست! همه چی رو هواست انگار!

همه شب می‌خوابن و صبح یه نظریه جدید میدن و یه مشت بیکارم می‌شینن نظریه اینارو می‌خونن


می‌گفت دلسرد نشید، اوایل یه کم سخته، هم برای شما هم ماها، 

دوره اوله و خوبیش اینه که لابد نیاز بوده که جذب نیرو کنن و از سال 80 پیگیر این رشته بودیم و

می‌گفت برید خدارو شکر کنید رشته‌تون هنوز اشباع نشده و مدرکتونو بگیرید سریع جذب میشید


به عنوان نکته پایانی؛

فقط ترک‌ها معنی این جمله‌ها رو می‌فهمن:

یه سری عبارت و اصطلاحه که تحت اللفظی از ترکی به فارسی ترجمه شده،

یه چیزی مثل مای آیز دونت درینک واتر انگلیسی؛ 

وقتی می‌خوندمشون از شدت خنده می‌خواستم خودمو از طبقه سوم بندازم تو حیاط :)))

- تا تو بیای مال من به من خورده = یه چیزی تو مایه‌های نوشدارو بعد از مرگ سهراب

- رویش را نزن = ینی به روش نیار

- پرواز کن ببینم = ینی برو بینیم بابااااااااااااااااا!

- ببینی کجاست؟ = این اصطلاح، وقتی دنبال یه چیزی می‌گردی استفاده میشه

- خدا من رو تموم کرد = زمان خلاص شدن و رهایی و آزادی و فراغت

- تو دیگه واسم مغازه شدی ها = وقتی یکیو هی می‌بینی و هی تکرار میشه یه چیزی و رو اعصابته

- خوب شد کارها رو دیدیم = دیدن، به معنی انجام دادنه (خودمم اخیراً این نکته رو کشف کردم)

- مارو دیگه پرت کردی ها = ینی با ما نیستی، به فکر ما نیستی

- دیگه مارو نمیشماری = ینی به حسابمون نمیاری؛ از مصدر شمردن استفاده میشه

- خودتو بمن له نکن !!! = هنگام ناز و نیاز کاربرد داره

- این به تو به یک ناهار می‌بینه = نمی‌دونم کاربردش کی و چه جوریه

- از تو جا نباشه آدم خوبیه = اینم نمی‌دونم کاربردش کی و چه جوریه

- دلخوشی از زانو هست = بازم نمی‌دونم کاربردش کی و چه جوریه


در پایان این تریبونی که سر صبی در اختیارم قرار گرفته بود،

مجدداً از دوستانی که غلط‌های نگارشی و ویرایشی بنده رو گوشزد می‌کنن سپاس‌گزاری می‌کنم

ظاهراً پرتقال میوه با ق درسته و من با غ نوشته بودم

ولی میل و میله بافتنی رو چک کردم با ه و بی ه هر دو درسته

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۹:۰۶
شباهنگ

539- من مرغ شباهنگ تو ام، دلتنگ تو ام

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۴ ب.ظ

از صبح نان استاپ دارم شباهنگ علیرضا افتخاریو گوش می‌دم

با یادآوری این پست و این پست

این سری که برم تبریز، از عمه‌جون (من به عمه‌ام میگم عمه‌جون) میل بافتنی و کاموا می‌گیرم

که اوقات فراغتم اینجا به بطالت نگذره :دی

به کوری چشم عنودان بدگهر و حسودان تنگ نظر، بخش بافتنی حرفه و فن دوره راهنمایی یادمه و

علاوه بر غذاهام اینارم میخوام بکنم تو چش و چال ملت! :دی

بگم قراره برای کیا ببافم یا خودتون می‌دونید؟ :دی 



اون اولیا و این آخریو بلد نیستم؛ با دو میل بافتنیه، از این 30 سانتیا :(

خب اینم یاد می‌گیرم

غمی نیست

فعلاً برم این گزارش کارمو بنویسم تا اخراجم نکردن :دی

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۶:۳۴
شباهنگ

538- زندگیم روی مداره

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۲ ب.ظ

کلی تکلیف و تمرین و ترجمه و ویرایش و گزارش کار آوار شده رو سرم

اون وقت نشستم سبزی پاک می‌کنم!

به تلافی دیروز که درست و حسابی نه ناهار خوردم نه شام و با اون حال و روز حقم داشتم نخورم؛

خواستم دلمه‌ی کلم درست کنم ولی هر کاری کردم برگه‌هاش شکستن و با لواش درست کردم

بعدش که سرخ کردم کلمو الکی دورش پیچیدم :|

این سوپ سفیدم، سوپ کلم و هویجه مثلاً! 

قرار نبود درست کنم

یهویی آخر کار هوس کردم و موادشم آماده بود و

بورانی اسفناجم می‌خواستم درست کنم (تا حالا نخوردم و فقط اسمشو شنیدم البته!)

دیدم ماست توشه، خوشم نیومد؛ رب ریختم :دی



ولی یکی از ایرادات آشپزی من اینه که همیشه یا بی نمکه یا کم نمک :(

ینی الان اینایی که می‌بینید، یه ذره نمکم توشون نیست :((( 

یادم رفت خب...

نه هم‌اتاقیم هست نه نگار...

تنهام


عنوان: زندگیم روی مداره - بابک جهانبخش

الانه که داداشم بیاد کامنت همیشگی‌شو بذاره nebula.blog.ir/post/484

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۲
شباهنگ

دنبال یه آدرسی برای دوستم می‌گشتم

میخواد بره تبریز و راهنمایی می‌خواست

داشتم آدرسو توضیح می‌دادم اینو کشف کردم:



این دو تا رو هولدن فرستاده: تورنادو با صدای فراری‌ها!!! و شباهنگ با صدای افتخاری

شباهنگ خوب بود ولی اولیو اصن متوجه نشدم چی می‌خونه و چی میگه

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۴:۲۷
شباهنگ

سر صبی رفتم یه مشت خرت و پرت به ثمنٍ بخس!!! ابتیاع نمودم و رجعت کردم و

الان نشستم دارم فکر می‌کنم چی بپزم!!!

معرفی سایت: chibepazam.ir


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۵
شباهنگ

صبح وقتی بیدار شدم برای نماز، چشام درد می‌کرد

مال گریه‌ی دیشبه

خوبه هم‌اتاقیم، نسیم امتحان داشت و سالن مطالعه بود کلاً

آخه اصن دوست ندارم کسی گریه‌مو ببینه!

شماها البته یه کم فرق دارید

شماها یه کم بیشتر از اونایی که وبلاگمو نمی‌خونن منو می‌شناسین

برای همین زیاد نگران کج فهمی‌تون نیستم!

تا همین پارسال چه قدر غر می‌زدم سر همین نماز صبح

یادتونه می‌گفتم این چه وقتِ عبادته؟!

خب خدایی باس از خواب نازت بزنی بیدار شی دو رکعت نماز که چی آخه!!!

اصن تایمش با تایم حیاتی جغدا سازگار نبود

ولی خداروشکر یه سالی میشه بیشتر از یکی دو بار قضا نشده

یادمه تو وبلاگ بنده خدای شماره 1 سر همین قضا نشدن با یه سری بنده خدای دیگه شرط بندی کردیم و

یادم نیست سر چی شرط بستیم

ولی من بردم به هر حال...


داشتم وضو می‌گرفتم که اون دختره که هنوز اسمشو نمی‌دونم و عمه نداره رو دیدم

گفت سلام؛ صبح به خیر!

خب همچین مکالمه‌هایی برام یه کم عجیبه

اگه دوباره دیدمش اسمشو می‌پرسم و باهاش دوست میشم

تازه بنده خدای شماره 1 حاضره یک یا چند فقره از عمه‌هاشو با تمام امتیازاتش تقدیم این دوستمون کنه

ولی میگه گارانتی نداریم...


بعد نماز تو سالن، جلوی آینه قدی داشتم موهامو شونه می‌کردم

اون دختره که به داد کتلتام رسیده بودو دیدم

گفت سلام؛ صبح به خیر!

اسمشو پرسیدم... زهرا بود

هممم... زهرا!

به قول شاعر، بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم!


میخوام برم میدون میوه و تره بار و یه کم خرید کنم

یه سری خرت و پرتم برای دسر باید بخرم، سالاد و سبزی و حالا ببینم دیگه چی لازم دارم

همین تره باره که کنار مسجده

همین مسجد دو تا کوچه پایین‌تر



باهاشون صبحت می‌کنم داداشمم بیاد تو سلول ما :دی

از این لست سین اخوی میشه به این نکته پی برد که ما خونوادگی همه‌مون جغدیم!

سر راه، از این قرص صورتیام باس بگیرم :)))))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۸:۱۱
شباهنگ

من کنار مامان و مامان روبه روی بابا و بابا کنار امید و امید روبه‌روی من

سر میز، هر کدوممون جای مخصوص خودمونو داشتیم

هنوز اسممو تو گوشیش تورنادو سیو کرده

همون اسمی که خودش روم گذاشت

میگه تو همیشه واسه من تورنادویی

میگه جات خیلی خالیه سر میز

خیلی وقته اون صندلی خالیه

خیلی وقته جای من خالیه



امروز ازش یه جزوه‌ خواستم و پی دی افشو فرستاد و تشکر کردم و گفتم همه ی ورودیا یه طرف، شما یه طرف

گفتم همیشه فکر می‌کنم اگه نبودی دوره کارشناسیم یه چیزی کم داشت

نبودی، فصل قبل وبلاگم یه چیزی کم داشت

هنوز مهندس صدام می‌کنه

میگه شما همیشه واسه ما مهندسی

میگه جات خیلی خالیه سر همه ی کلاسا


+ من چرا امروز انقدر گریه می‌کنم!

چشام کور شد خب

بسه دیگه

اه

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۰
شباهنگ

533- بیاید این عکسو از یه منظر دیگه بررسی کنیم

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۱ ب.ظ

اینکه من چپ دستم و

همیشه موقع لاک زدن، طرح روی ناخنای دست راستم یه چیزی تو مایه‌های آثار فرشچیانه و

دست چپم نقاشیِ نسرین 7 ساله از تبریز!

تو این عکسم، مراد دقیقاً در همین راستا داره کمکم می‌کنه

عکس پست 500 رو عرض می‌کنم


دوستِ مراد در خیابان به دوستش (مراد) که سال‌ها او را ندیده بود رسید و پرسید: 

خب بگو ببینم ازدواج کردی یا هنوز خودت ظرفارو می‌شوری؟

مراد آهی کشید و گفت: هردوتاش!


+ تصمیم گرفتم هفته‌ای دو جزء قرآن بخونم و تا عید تمومش کنم (با معنی)

به کوری چشم عنودان بدگهر و حسودان تنگ نظر، عربیم خوبه و

نیازی به معنی و ترجمه نیست و موقع خوندن می‌فهمم چی میگه

هر آیه‌ای که توجه‌مو به خودش جلب کنه می‌ذارم ادامه مطلب پست ثابت همون هفته

مطمئن نیستم می‌تونم یا نه

دعا کنید که بتونم

هر روز 6 صفحه فکر نکنم زیاد باشه

هممم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۱
شباهنگ

532- کاش به جای دلم گلویم تنگ میشد و خلاص.

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۲ ب.ظ


اون شب که فرداش امتحان آمار و احتمال داشتم و چمدونمو جمع می‌کردم برگردم خوابگاه و 

تو، تو جزوه‌ام نوشته بودی نرو...

کمرنگ نوشته بودی؛

می‌دونستی چه قدر به جزوه‌هام حساسم...

+ beeptunes.com/track/9339019

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۲
شباهنگ
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۵
شباهنگ

بعد از انتشار پست 500 که تو اون پست مرادو به تصویر کشیده بودم

یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که تصور ما از مراد اینه:



این؟!!!

خدایی این مراده؟!!! :(((

تصور شما از مراد اینه؟؟؟

یکی دیگه از دوستان هم همچین چیزی فرستاده بودن:



این کامنتو می‌ذارم کنار یه همچین دیالوگی و عمیقاً به فکر فرو میرم!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۵
شباهنگ

529- من خودم میرم می‌گیرمشون!

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ب.ظ

این لینکو دریابید: (جناب آهنگرم تو عکسه www.iranwire.com/blogs/6272/6148)

کامنتی رسیده با این محتوا که 528. میان میگیرنتااااا!

عرضم به حضور انور همه‌تون که انجمن فارغ‌التحصیلان آدرس وبلاگمم داره حتی

nebula.blog.ir/post/360

رعایت حال خودم و شماهارو کردم وگرنه الان یه عده رو شسته بودم پهن کرده بودم رو بند!

ولی اگه یه موقع دیدین پستی چیزی نمی‌ذارم بدانید و آگاه باشید که اینا پریز منو از برق کشیدن

اگر بار گران بودیم رفتیم، اگر نامهربان بودیم رفتیم، اگر کامنتارو بستیم رفتیم :))))

اگه اومدین اوین، کمپوت آناناس نیارین، دوست ندارم

آبمیوه هم انار و آلبالو و ترجیحاً پرتقال؛ بقیه آبمیوه‌هارو دوست ندارم


نکته دوم هم اینه که فقط چند نفر از خوانندگان موقع کامنت گذاشتن به شماره پست اشاره می‌کنن

لطفاً شماره‌شم بنویسید که بدونم این کامنتِ :)))))) ینی به کدوم پستم خندیدید!

یا مثلاً لایک به کدوم کامنتم و دمت گرم ینی دمم به کدوم پست گرم و ایول و احسنت به چی!

نکته سوم هم اینه که سوالات بدیهی نپرسید؛ من به شدت به این مقوله آلرژی دارم

مثلاً نپرسید عکس پست 526 کلاستونه؟

خب اولاً رو درش نوشته اتاقه و کلاس نیست

ثانیاً کدوم کلاس توش یخچاله!

ثالثاً قبلاً عکس کلاسمونم گذاشته بودم و گفته بودم یه جایی هم هست اسمشو گذاشتیم دارالندوه!

رابعاً نوشتم که کیک و آبمیوه رو نیاوردن سر کلاس پس اگه کیکا اونجاست پس اونجا کلاس نیست

نکته سوم هم اینه که هیچ وقت از من نپرسید منظورم از فلان پست چی بود

چون اگه می‌خواستم منظورمو بگم می‌گفتم و دست به توضیحمم که خوبه خداروشکر

پس اگه نگفتم، ینی نمی‌خواستم بگم!

نکته چهارم هم اینه که دیشب انقدر خسته بودم که نمازمو خوندم که سریع بخوابم

این "انقدر خسته‌"ای که میگم انقدر بود که بعد نماز حواسم نبود و مهرو انداختم تو سطل آشغال

که البته سریع متوجه شدم و نیم ساعت تموم من و هم‌اتاقیم به این حرکت حماسیم می‌خندیدیم :))))

(شیختون از دار دنیا یه سجاده داره و یه مهر! همه‌تون بگید تف به ریا!)

نکته پنجمم بگم و بقیه‌اش بمونه برای بعد

یه جلسه کاری داشتیم امروز صبح (توی تلگرام)

که آقای رئیس فرموده بودن 9 تا 11 و من فکر کرده بودم شب منظورشونه

خب اولاً من جغدم و زندگیم دیفالتش شبا جریان داره :)))))

صبح 9 و بیست، بیست و پنج هویجوری آن شدم دیدم ای دل غافل!

ینی از منی که انقدر آنتایم و اینتایمم بعیده!

اینم دستورِ بعدی!!!

این 11:59 یه جورایی اشاره داره به این پست: nebula.blog.ir/post/506

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۰
شباهنگ

528- وعده‌های فراموش شده

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۴ ق.ظ

www.irankhabar.ir


ز گهواره تا گور "سوت و کف " بیاموز

+ میدونستین  2 ساله به وعده 100 روزه برای حل بحران اقتصاد کشور عمل نکردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین 19 هزار ساتریفوژ رو به 5 هزارتا کم کردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین غنی سازی 20 درصد رو به 3 درصد کم کردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین عزت رو به پاسپورت ایرانی برنگردوندم و عربستان به وزیر فرهنگمون اجازه ورود نداد و وزیر بهداشتمون رو هم چن ساعت تو هوا نگه داشت و بزور راه داد؟

- هوراااااااااا

+ میدونستین عربستان به دو ایرانی تجاوز کرد و حدود 500 تا حاجیمون رو کشت و حالا هم تهدید نظامی کرده من نتونستم کاری کنم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین حتی اردوغان هم تهدیدم کرده و هنوز هیچی نگفتم؟

- هوراااااااااا

+ خوبه که همه اینا رو میدونین! نگران بودم با اون همه سیب زمینی که دفن کردیم کمبود سیب زمینی تو کشور پیدا کنیم یه وقت


یه سلامم بکنیم به جناب پوتین

خیلی مردی

یه فروند هواپیماتو زدن چی کارا که نکردی

ما 500 نفرمونو کشتن، میریم دنبال بقیه‌اش بگردیم

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۰۵:۰۴
شباهنگ

+ عنوان: کیکاووس یاکیده

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۴
شباهنگ

526- چه باشکوه! و چه هیجان انگیز...

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۶ ب.ظ


حتی نخواستن اون کیک و آبمیوه رو بذارن تو سینی بیارن سر کلاس، یه تبریک خشک و خالی تحویلمون بدن

کاش روز معلم و استادم به همین شکوه و جلال برگزار میشد...

روزمون کماکان خیلی مبارک!!!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۶
شباهنگ
ده و نیم باید سر کلاس می‌بودم و این جا بودم
همون جایی که سه چهار روز پیش سر سبز بود


هفت هشت دیقه‌ی دیگه می‌تونستم سر کلاس باشم
قدمامو تند تر کردم
یه پیرمرده که نمی‌دونم از کجا سر و کله‌اش پیدا شد: اولین برف تبرکه دختر
سرمو برگردوندم دیدم با منه و قدمام آهسته‌تر شد
پیرمرده: یه کم ازش بخور، اولین برف تبرکه
نگاش می‌کردم...
پیرمرده: نیت کن، اولین برف یه نشونه‌ی خوبه
پاهام سست شد 
11 بود و من هنوز همون جا بودم...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۱
شباهنگ

524- ز گهواره تا گور

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ق.ظ

گفت مَفعِل، مَفعِلة و مِفعال، اسمی است که بر ابزار کار دلالت می‌کند

دستمو بلند کردم و گفتم میشه یه اسمی بر وزن مفعال باشه ولی مصدر باشه؟

گفت مثلاً مثل چی؟ 

گفتم میثاق

گفتم میثاق و یاد اون روزی افتادم که دست بابابزرگمو گرفته بودم و داشتیم دنبال مغازه دوستش می‌گشتیم

هفت سالم بود

می‌خواست بره دوستشو ببینه؛ گفتم منم باهات میام

تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم؛ هنوز ث و ق رو بلد نبودم

دستمو گرفت و رفتیم یه جایی که پر ماشین و مغازه بود

مغازه دوستشم یکی از همین مغازه‌ها بود

گفت بگرد ببین رو در کدومشون نوشته میثاق

ث و ق رو بلد نبودم

نخونده بودیم هنوز

اون کلمه‌ی عجیب و ناشناخته تو ذهنم موند تا 

یه شب که برای سحری بیدار شده بودیم

اولین روزه‌هایی بود که می‌گرفتم

ده دوازده سالم بود

بابا برام یه سورپرایز داشت

اون شب برام لغتنامه عمیدو خریده بود

دارم به دختر بچه ده دوازده ساله‌ای فکر می‌کنم که با همچین هدیه‌ای ذوق کرده

همین که بازش کردم شروع کردم دنبال معنی میثاق گشتن

اون کلمه‌ی ناشناخته‌ای که همیشه ته ذهنم بود

ث و ق هایی که بلد نبودم و

میثاق‌هایی که معنیشو نمی‌دونستم

از اون روز شروع کردم به خوندن اون کتاب

هر روز هفت هشت صفحه از این کتابو می‌خوندم

دیگه معنی خیلی چیزارو فهمیده بودم

+ خانم شباهنگ؟

- بله استاد

+ حواستون کجاست؟

- میثاق... مصدره دیگه؟ مگه نه؟ 

+ اوهوم، ولی وزنش مثل اسم ابزاره


تایم استراحت بین کلاسا

شین.: نسرین تو خیلی مهربونی

من: می‌دونم

شین.: تیر ماهی نیستی؟

من: نه

شین: شهریور چی؟ شهریوری نیستی؟

من: نه

سکوت می‌کنیم

یه کم بعد

من: اگه برات مهمه، اردیبهشتی‌ام


همون تایم استراحت بین کلاسا

بحث کتاب و چاپ کتاب بود

داشتن در مورد بامداد خمار حرف می‌زدن

اینکه چه قدر پر فروش بوده و به چاپ فلانش رسیده و چه قدر طرفدار داشته

برای اینکه بحثو راحت‌تر دنبال کنم پرسیدم کتابه در مورد چی بود؟

گفتن رمان بود دیگه، مگه نخوندی؟!!! داستان همون که پسره که هیچی نداشت و عاشق دختر ارباب میشه و ازدواج میکنن و بدبخت میشن و به خاک سیاه میشینن

+ اولین بارمه اسمشو می‌شنوم

- واااااااااا! دختر دبیرستانی باشی و این کتابو نخونده باشی؟

+ رمان دوست نداشتم

- والا ما که با سطر به سطرش گریه کردیم، تو چی کار می‌کردی اون موقع‌ها 

+ من؟ همممم نمی‌دونم...


داشتم یه چیزایی برای خودم یادداشت می‌کردم

شب شراب نیرزد به بامداد خمار...

سین.: برای وبلاگت می‌نویسی؟

من: اوهوم

سین.: کسی هم می‌خونه؟

من.: همممم نمی‌دونم...

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پر کشیدن پرستو شدن

تو که پر نداری پرستو شوی

بنشین درس بخون تا ارسطو شوی

روز دانشجو مبارک

این روز، به یاد سه دانشجو (دو هوادار حزب توده ایران و یک هوادار جبهه ملی ایران) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.

دانشمندا میگن وقتی سر یکی تو گوشی خم میشه به گردنش بیست و هفت کیلو فشار وارد میشه
این دانشمندا وقتی سرمون تو کتاب بود کجا بودن؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
شباهنگ

خیلی وقته این جوری ام

صُبا میرم جلوی آینه و یه لبخند تلخ زورکی تحویل خودم و تا شبم تحویل ملت میدم



ولی امروز حواسم نبود که حواس استاد به منه

تو فکر بودم

داشت یه چیزیو توضیح می‌داد

گوش نمی‌کردم

تو فکر بودم

یهو حرفشو قطع کرد برگشت سمت من و

"اخم نکن دختر!"

همه برگشتن سمت من...

انقدر محکم و با اقتدار گفت اخم نکن که خنده‌ام گرفت

خندیدم

گفت همممم حالا شد!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۳
شباهنگ

با این مقدمه که سه ماهه چپیدم تو این یه وجب جا و اصن با کسی کاری ندارم و به جز نگار که هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهیم بود و نسیم که هم‌اتاقیمه کسیو تو این خوابگاه نمی‌شناسم و نه سلامی نه علیکی نه دور همی و نه حتی چهار تا دیالوگ خشک و خالی با کسی؛ پیرو دیالوگ چند شب پیش با اون دختره که هنوز اسمشو نمی‌دونم و نمی‌دونم چرا نمیرم بپرسم که اینجا هی بهش نگم دختره؛ امروز سه تا دیالوگ دیگه هم با سه نفر دیگه داشتم که به عنوان اولین دیالوگام با این دخترا ثبت و ضبطشون می‌کنم


داشتم ظرفای ناهارو می‌شستم

یه دختره: می‌تونم یه چیزی بگم؟

من در حالی که شیر آبو می‌بندم: بله، بفرمایید

دختره: لباسایی که می‌پوشیو دوست دارم مثلاً همینایی که الان تنته 

من: ممنون، قابل شمارو نداره

دختره: از کجا خریدی؟

من: بافته!

دختره: مامانت بافته؟

من: نه! عمه‌ام بافته

دختره: چه عمه‌ی خوبی، من عمه ندارم

سکوت می‌کنم

خب چی بگم؟

بگم خدا عمه نصیبت کنه؟!!!

اسم اینم مثل قبلی نپرسیدم


داشتم برای ناهار فردا کتلت درست می‌کردم

یه دختره هم داشت ماکارونی گرم می‌کرد

دختره: شما ترکی؟

من: اوهوم

یه کم بعد

من: چه جوری فهمیدی؟

دختره: منم ترکم؛ یه بار تلفنی با مامان یا بابات حرف می‌زدی

سکوت می‌کنیم

یه کم بعد

دختره: اصالتاً ترک نیستی، نه؟

من: هفت جد اندر جدم تبریزی بودن

دختره: هممممم تو خونه هم ترکی حرف می‌زنین؟

من: بله! مگه نمیگی با خانواده‌ام تلفنی ترکی حرف می‌زدم...

دختره: بهت نمیاد

من: ینی رو پیشونی‌م نوشته این بهش نمیاد ترک باشه؟

دختره: آخه اگه ترک بودی الان ذوق می‌کردی که یه ترک دیدی و ترکی حرف می‌زدی

سکوت می‌کنیم

دختره: رشته‌ات چیه؟

توضیح میدم

دختره: می‌دونستی همین آهنگر چه قدر به ماها توهین کرده؟

من: نه؛ نمی‌دونستم؛ چه قدر؟

دختره: برو سرچ کن توهیناشو تو سخنرانیاش ببین

من: خب من خودشو دارم می‌بینم دیگه؛ خیلی محترمانه است رفتارش

دختره: گفتم دیگه؛ اصن شبیه ترکا نیستی؛ اون به ما توهین کرده

سکوت می‌کنیم

دختره: موفق باشی

من: تو هم همین طور


سری اولِ کتلتارو از تو ماهی‌تابه برداشتم و سری دوم رو گذاشتم که سرخ بشن

اومدم نشستم پای لپ تاپ و

یه لحظه یادم افتاد غذام رو گازه و بدو رفتم سمت آشپزخونه

دیدم یه دختره بالا سرشونه و نذاشته بسوزن

تشکر کردم و 

دختره: شما رشته‌ات چیه؟

توضیح دادم

سکوت کردیم

بابت کتلت‌ها تشکر کردم، شب به خیر گفتم و خدافظ و اسم اینم نپرسیدم


می‌دونم که خیلی دیر جوشم و خودمم اینو خوب حس می‌کنم

می‌دونم که هر کسیو وارد شعاع روابطم نمی‌کنم

می‌دونم که یه کم سخت می‌گیرم

می‌دونم...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
شباهنگ

پیرو درخواست خانوم میم. مبنی بر ارائه کارنامه دوره کارشناسیم،

سه‌شنبه رفتم شریف و کارنامه‌ام رو برای اِن امین بار گرفتم و

طی مکالمه تلفنی که در این باب با اَبَوی داشتم،

ایشان تاکید داشتند که چندین نسخه هم برای خودم کپی بگیرم و بعدش تحویل بدم

تاکید ویژه‌شونم این بود که حتماً کپی رنگی بگیرم!!!


امروز سر کلاس از بچه‌ها آدرس انتشاراتیو پرسیدم و گفتن یه جایی هست به اسم تکثیر که تو پارکینگه

رفتم پارکینگ و 

من: سلام، وقتتون به خیر، ببخشید تکثیر کجاست؟

نگهبان: سلام، برای خودت می‌خوای؟

من: بله

نگهبان: کجا؟

من: چی کجا؟

نگهبان: کجا میخوای بری؟

من: میخوام برم اینارو کپی کنم

نگهبان: کجا میخوای بری اینارو کپی کنی؟

من: خب اینو من الان از شما پرسیدم

نگهبان: !!!

من: خب؟

نگهبان: خانوم! شما این تاکسیو میخوای که باهاش کجا بری؟

من: تاکسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگهبان مات و مبهوت نگام می‌کرد و 

من: تاکسی نه، تکثیر!!! من پرسیدم تکثیر کجاست!!!

الان صحنه‌ای رو تصور کنید که نگهبان و من از شدت خنده داریم سرمونو می‌کوبیم به دیوار!


محل تکثیر رو نشونم داد و

انتهای راهرو سمت چپ بود!!!

رفتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام، دیدم مسئولش یه پیرمرد صد ساله است!

یه چیزی تو مایه‌های اینایی که متولی امامزاده یا مسجدن؛ 

اتفاقاً لباس و کلاهشم یه چیزی تو همین مایه‌ها بود؛

گفتم کپی رنگی می‌خوام و

گفت کپی رنگی نداریم و می‌خواستم بگم تو رو خدااااااااااااااا! آخه اَبَوی تاکید کرده رنگی کپی کنم!

دیدم چاره‌ای نیست و 

واستاده بودم بالا سرش که یه صندلی نشونم داد و گفت بشین خسته میشی

منم نشستم که خسته نشم

بعدش یه آقاهه اومد گفت یه کپی از این کارت ملی برام بگیر سریع باس ببرم بانک

گفت کارت ملی جناب آهنگره و 

جفت پا رفت تو نوبت بنده

ناسلامتی کارنامه و مدرک برق بنده قبل از کارت ملی جناب آهنگر اونجا بود!!!

هیچی دیگه

همین جوری که رو صندلی نشسته بودم انقدر سر جام وول خوردم که آخرش خودمو رسوندم به کارت ملیه

که ببینم عکسش چه جوریاس :))))

فقط می‌خواستم یه کم بخندم همین!

600 تومن وجه رایج مملکتم بابت 6 نسخه رونوشت تقدیم کردم و برگشتم سر کلاس

از صبم هر کیو می‌بینم می‌گم اگه بدونی کارت ملی کیو دیدم!!!


+ ینی خدا شفام میده؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۷
شباهنگ

520- برای تنها صاحب قلبم

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۶ ب.ظ

صبح تو مترو داشتم آهنگ Kalbimin_Tek_Sahibine از بانو ایرم دریجی خواننده ترکیه‌ای رو گوش می‌دادم و نکات جالبی رو کشف کردم! تا یادم نرفته اینم بگم که یکی از ارائه‌های دو ساعته‌ام موند برای دو هفته دیگه، وگرنه این هفته نمی‌خواستم پست بذارم :)

Kalbimin Tek Sahibine ینی برای تنها صاحب قلبم

kalb که همون قلب باشه عربیه، tek که همون تک باشه فارسیه، sahib هم همون صاحب عربیه

شاعر در ادامه می‌فرماید Dualar eder insan 

دعالار، ادر اینسان ینی انسان دعاها می‌کند

دعا و انسان عربیه!

Mutlu bir ömür için 

موتلو بیر عمور ایچین ینی برای یک زندگی شاد

عمور هم که همون عمر باشه و معنی زندگی رو میده عربیه 

Sen varsan her yer huzur 

سن وارسان هر ییر حوضور ینی هر جا تو حضور داشته باشی

حضور که عربیه

Huzurla yanar içim 

حوضورلا یانار ایچیم ینی نباشی، می‌سوزد درونم که استثنائاً این جمله همه‌اش ترکیه

Çok şükür bin şükür seni bana verene 

چوک شوکور، بین شوکور، سنی بانا ورنه ینی خیلی شکر، هزار شکر، کسی که تو را به من داد

شکر عربیه و البته از فارسی رفته به عربی

ینی شاکر همون چاکر بوده و رفته عربی و شکر و اینا ساخته شده

Yazmasın tek günü sensiz kadere 

یازماسین تک گونو سنسیز کادره ینی ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم

کادر که همون قضا و قدر باشه هم عربیه

Ellerimiz bir gönüllerimiz bir 

اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر ینی دست هامان یکی، قلبمان یکی

این ترکیه همه‌اش

Ne dağlar ne denizler engel bir sevene 

نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه ینی نه کوه‌ها، نه دریاها، اممممم اینگل نمی‌دونم چیه

شاید منظورش اینه که کوه و دریا هم نمی‌تونه مانع عشق من به مراد بشه :)))))

Bu şarkı kalbimin tek sahibine 

بو شارکی کالبیمین تک صاحبینه ینی این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم

که صاحب و قلب عربی و تک فارسیه

Ömürlük yarime gönül eşime

عمورلوک یاریمه گونول اشیمه ینی برای یار همیشگی‌ام، گونول اشیمه فکر کنم ینی برای همسرم

اینجا هم عمر عربی و یار فارسیه!

Bahar sensin bana gülüşün cennet

باهار سن سین، بانا گولوشون جننت ینی بهار تویی، برام لبخند تو بهشته

بهار فارسیه و جنت عربی!

Melekler nur saçmış aşkım yüzüne

ملک لر نور ساچمیش عاشکیم ییوزونه ینی فرشتگان به رویت نور تابانده اند، عشقم!!! (منظورش همون مراده)

ملک و نور و عشق هم که عربیه


حالا اینارو گفتم که برسم اینجا که چند وقت پیش یکی از اقوام این عکسو تو گروه فک و فامیل شیر فرمود و



یَک قشقرقی به پا کردم که تهش همه‌مون داشتیم لفت می‌دادیم از گروه که داداشم اومد و

آیه إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم رو خوند و صلوات فرستادیم رفتیم پی زندگی‌مون!!!

من که نمی‌گم شمام بیاید زبان‌شناسی بخونید

ولی خب یه کتاب، یا نه یه صفحه، یه صفحه هم نه، یه خط، یه خط مطالعه کنید بعد حرف بزنید!!! 

به هر حال مگه از رو جنازه من رد شید که به این قیمتی درّ لفظ دری توهین کنید!!!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۶
شباهنگ

519- دو بطری چای؟!!!!

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۶ ب.ظ

برگه‌ی بقیه رو گرفتم ببینم برای همه اینو نوشته و در حد تعارف بوده یا چی؟

برای یکی در مورد ارجاع نوشته بود، برای یکی در مورد جمع بندی و نتیجه گیری و 


مثل حس خوبی که این یادداشت‌های کنار ملاحظه شد ها داره


داشت شاخص‌هارو درس می‌داد، ینی همین واحدهای شمارش؛

دو فروند هواپیما و یک دستگاه ماشین و سه شونه تخم مرغ و دو تا کتاب و دو بطری...

دو بطری...

اممممم

یه کم مکث کرد و گفت خب دو بطری چای

همه‌مون زدیم زیر خنده


دارم گوش میدم Homeyra_Alame_Eshgh

یادی از گذشته‌ها و یادداشت استاد ریاضی مهندسی deathofstars.blogfa.com/post/514

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۶
شباهنگ

میگه من میام ببینم غذا رو چیکار کردی، دانشگاه رو چیکار کردی و اینها!

هر وقت هم حوصله نداشته باشم یه اسکرول می‌کنم و رد میشم میرم!

در راستای پست 516 می‌گفت اینارو



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۰
شباهنگ


این سمت راستیه خودِ خوددرگیرمه که هفته بعد 2 تا ارائه دو ساعته داره و

هنوووووووووووووووووووووووز هیچ اقدامی و به عبارتی هیچ غلطی در راستای اسلایدای این سمینار نکرده

یه غلط اضافه هم کرده اونم اینه که جزوه زبان‌های باستانی همه رو گرفته که یه جزوه واحد بنویسه و

تا هفته بعد تقدیم بشریت کنه و از 60 صفحه جزوه حدوداً 6 صفحه‌شو نوشته

و تازه متوجه شده هیششششکی اون جمله‌های میخی و اوستایی و پهلوی رو تو جزوه‌اش ننوشته و

جزوه‌ی دیگه‌ای جز جزوه‌ی خودش نیست که تطبیق بده!!!

اون وقت تو این هاگیرواگیر نشسته شهرزادم می‌بینه

فعلاً قسمت اولشم!

اون قسمتش که بحث کودتا و مصدق و ایناست

و از اونجایی که تاریخ معاصرم و کلاً تاریخم داغونه، دارم سرچ می‌کنم ببینم مصدق کی بود اصن

ینی الان فیلمو ول کردم دارم تاریخ می‌خونم به واقع!

خدا شفام بده به حق پنج تن (همه‌تون بگین آمین!)

حالا درسته که هر هفته برای هر درسی یه ارائه دارم (مثلاً همین فردام ارائه دارم)

ولی اون دو تا ارائه هفته بعد میانترم محسوب میشن و ده دیقه یه ربع نیستن و 

پای آبرو و حیثیت و از این صوبتا در میونه و

دو ساعت باید برم رو منبر و رو اعصاب و روان حضّار جولان بدم

بیاید به اون 30 ساعت در هفته هم فکر نکنیم فعلاً :(((((((((


+ شیما و مهندس خانوم، بابت کامنتاتون ممنون :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۶
شباهنگ

خواننده‌هام کلهم اجمعین ده نفرم نبودن که اونام هم‌مدرسه‌ایام بودن

ولی الان این آمار خوشحالم نمی‌کنه

ینی راستش دستمو می‌بنده تا کمتر چرت و پرت بنویسم و تحویل ملت بدم (+)

مثلاً از صبح می‌خواستم یه پست بذارم با عنوان کچلِ آبیِ گوگولی

حتی می‌خواستم بگم الویه‌ی فردا هم مرغ داره هم سس هم نمک

ولی خب از آمار میلیونی‌م خجالت می‌کشم که خب که چی!

تازه با این اخلاق گند و بستن کامنتا فکر می‌کردم آمار و مخاطبا ریزشم داشته باشه 

که از قضا سرکنگبین صفرا فزود!!!

به هر حال دیشب عکس سمینارو برای دوستام فرستادم و دو تا نتیجه گرفتم:


دو تا نتیجه‌ای که گرفتم عبارتند از:

اولاً چه دوستای با فرهنگی دارم که برای سیو کردن و نشون دادن عکسم به خواهرشون ازم اجازه می‌گیرن

ثانیاً اینکه من فکر می‌کردم رئیسم یه سیبیلوی عینکیه

ولی دوستان از ابعاد دیگه‌ای به قضیه نگاه کردن

ایشالا یه روزم عکس مرادو براتون می‌فرستم :))))

لال از دنیا نری، بگو ایشالا!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۲
شباهنگ

515- اشک ریزان هوس دامن مادر کردم

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ق.ظ

پرسید ارزش مادّی بارت چه قدره؟ 

گفتم ینی چی؟ 

گفت این چهار تا چمدون پونصد تومن می‌ارزه؟ 

داشتم به کتابام, لباسام, کیفام, ظرفام, دستبند و ساعتم که حواسم نبود و گذاشته بودمش تو چمدون, فن لپ‌تاپ و یه مشت خرت و پرت برقی و پتو و بالشم فکر می‌کردم, اصن پونصد تومن برای چهار تا چمدون خالی هم کمه

گفتم آره پونصد تومن می‌ارزه, چه طور؟ 

گفت وقتی یه چیزی پست می‌کنی, ممکنه قطارش آتیش بگیره, هواپیما سقوط کنه, بدزدنش, گم بشه یا حالا هر اتفاق دیگه‌ای؛ اینو می‌پرسیم که الان بیمه کنیم و هزینه‌شو بگیریم که بعداً هزینه‌ی اون خسارت احتمالی رو بدیم

بابا مسافرت بود و مجبور بودم خودم اسباب و اثاثیه‌مو بیارم تهران

پستش کردم

تا برسن تهران دلم هزار راه رفت

اگه گم بشن، اگه آتیش بگیرن، اگه بدزن، اگه دیگه نبینمشون، اگه...

این اگه‌ها تا چند روز کلافه‌ام کرده بود

یه لحظه آروم و قرار نداشتم

رسیدم تهران و چند روز مهمون دوستم بودم تا خوابگاه اوکی شد و رفتم چمدونامو تحویل گرفتم

تحویل گرفتم و یه نفس راحت کشیدم

نفس راحت کشیدم و تازه اون موقع فهمیدم مامان و بابا تو این پنج سال چی کشیدن

یه دختر تنهارو فرستادن تو یه شهر غریب و اگه‌هایی که آروم و قرارو ازشون گرفته


بابا زنگ زده میگه چند وقته یادی از ما نمی‌کنیااااا

میگم بابا من که همین پریشب داشتم حماسه‌ی ذوب شدن دسته‌ی ماهیتابه‌مو برات تعریف می‌کردم؛ فقط همین یه دیشبو حرف نزدیم، دونن بیر بویون ایکی! همه‌اش دو روزه!

میخنده و میگه مادر که شدی می‌فهمی بی خبریِ دونن بیر بویون ایکی ینی چی


* عنوان از شهریار
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۶
شباهنگ

514- پست ثابت متغیر

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۹ ب.ظ
موافقین ۵۸ مخالفین ۲ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۹
شباهنگ

خوابگاهِ اینجا مثل اونجا سوییت نیست و به جز اتاق خواب همه چیش مشترکه

تو آشپزخونه داشتم ظرف می‌شستم

یه دختره: ببخشید؟

من: جانم

دختره: شما تازه اومدی؟

من در حالی که لبخند می‌زنم: منظورت امساله؟ این ماه، این هفته، امروز، یا چی؟

دختره: قبلاً ندیده بودمت، ینی کلاً خیلی کم می‌بینمت

من: آهان! نه عزیزم سه ماهه اینجام ولی ساعت حیاتی‌م با شماها فرق داره

بعدش اشاره کردم به ساعت و گفتم مثلاً الان میرم ناهار بخورم


+ این پست را دریابید: hichgah.blog.ir دستپخت یکی از خوانندگان وبلاگم

اسمشم کیک انارشکلاتیِ در فر پخته شده است

نوشته: مراد از نسرین همون نسرینِ مراده :)))


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۸
شباهنگ

بالاخره تصمیم گرفتم با کتابخونه فرهنگستان اُنس بگیرم و هی دم به دیقه پا نشم برم شریف

اینجا نیازی به عضویت نبود و خودشون عضومون کرده بودن

رفتم تو و ازشون راهنمایی خواستم ببینم چه جوری می‌تونم کتاب بگیرم

آقاهه گفت از سیستم سرچ کن و شماره کتابو بگو تا آقای رئیسی برات بیاره

شریف این جوری نبود :(

آدم راحت می‌تونست بره لای قفسه‌ها و کتابا قدم بزنه

من هر وقت دلم می‌گرفت می‌رفتم کتابخونه و الکی بین کتابا قدم می‌زدم و ارمغان تاریکی گوش می‌دادم

ولی اینجا میگن اسم کتابو بگو برات بیاریم :(



به آقاهه گفتم بلد نیستم با سیستم کار کنم و لطفاً اگه زحمتی نیست بیاد راهنمایی‌م کنه

یادم داد چه جوری سرچ کنم و سرچ کردم و شماره دو تا کتابو برداشتم که برم بگیرم


اونم هندزفریمه، برای هم‌حسی با گذشته، داشتم ارمغان تاریکی گوش می‌دادم


آقای رئیسی گفت نداریم و امانت بردنش

گفتم باشه مرسی و داشتم می‌رفتم که گفت هههه شوخی کردم

می‌خواستم بگم ههههه وُ!!!

اون از دندونپزشک دانشگاه این از مسئول کتابخونه :(

بر خلاف قلم و لحن طنزم زیادی جدی ام! خیلی خیلی جدی ام!

خیلی!!!


اون اوایل که چند بار با سرویس برگشتم، دیدمش و عکسشو گرفتم

نمی‌دونستم مسئول کتابخونه است

هویجوری چون ازش خوشم اومد عکسشو گرفتم!

خیلی شبیه آجودانی ه

مسئول آزمایشگاه آنالوگ

آزمایشگاه کنار سالن مطالعه دانشکده

اصن کپی برابر اصلشه

فکر می‌کردم برادرشه

عاشق این پیرمرده ام خلاصه...

ولی کاش یه جوری این نگهبان دم در فرهنگستانو متوجه این قضیه می‌کردم

که آقاجان، شما جای پدربزرگ مایی، وقتی میایم میریم به احتراممون انقدر بلند نشو،

اصن لزومی نداره هر کی وارد میشه به احترامش بلند شی، عرق شرم بر جبین آدم میشینه خب...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۱
شباهنگ

استادشون تکلیف پسرا و دخترارو جدا کرده بود و 

دوستم  این عکسو گذاشته بود تو صفحه فیس بوکش و غر می‌زد که چرا تبعیض!

من که حرکت استادشو لایک می‌کنم

این اسمش تبعیض نیست، من به این میگم تدبیر!



شاعر در همین راستا خطاب به بنده می‌فرماید:


این، من نیستم ولی منم یه همچین عکسی دارم nebula.blog.ir/post/416

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۲
شباهنگ

پریشب داشتم سیب‌زمینی پیاز بله درسته پیاز! سرخ می‌کردم، دسته‌ی ماهیتابه ذوب شد و وقتی از رو گاز برش داشتم حواسم نبود این ذوب شده و شُله و دسته‌اش موند تو دستم و محتویاتش ریختن زمین و علاوه بر به گند و کثافت کشیدن آشپزخونه، شلوار سفید نازنینم نابود شد؛ روغنم داغ بود و البته طبیعی بود داغ باشه! ولی خداروشکر جوراب پام بود و فقط یه کم دستم سوخت! ینی چند قطره روغن پاشید رو دستم که الان رد و اثری ازش نیست!

این ماهیتابه رو سه ماه پیش خریده بودم

یارو می‌گفت جنسش خوبه

سایز کوچیکشو داد، گفت بعداً بیا سایزای دیگه‌شو برای جهیزیه‌ات ببر!!!


همیشه جوراب پامه

نه برای سرما که چله‌ی تابستونم جوراب پامه؛

کلاً جورابو دوست دارم!

بهم آرامش میده :دی

مثل باز گذاشتن موهام که اهل خونه میگن ببند "داریخدیخ"

در مورد این جورابم هر کی منو با جوراب می‌بینه میگه درشون بیار "داریخدیخ"

نمی‌دونم داریخدیخ دقیقاً ترجمه‌ش چی میشه، بعضیا به معنی دلتنگی ازش استفاده می‌کنن و

ما ها به معنیِ امممم... خب نمی‌دونم دقیقاً فارسی‌ش چی میشه :(

این هم‌اتاقیم همیشه میگه جوراباتو دربیار موقع خواب

میگه چشمات ضعیف میشه!

چه ربطی به چشم داره رو نمی‌دونم ولی من گوش استماع ندارم لمن تقول!!!

خرافاته!

چه قدر حاشیه رفتم!!!

برگردیم سر اصل مطلب که ماهیتابه بود

امروز که کیک درست می‌کردم چون ماهیتابه‌ام دسته نداشت یه کم سخت بود برگردوندن کیک

یه دختره تو آشپزخونه داشت غذا درست می‌کرد و کمکم کرد عملیات برگردوندن کیکو انجام بدم

نمی‌شناختیم همو

اینجا من فقط نسیمو می‌شناسم که هم‌اتاقیمه و نگارو که هم‌مدرسه‌ایم بود و هم‌دانشگاهی و

خلاصه کیکو برگردوندیم و 

یکیو خودم خوردم

یکیو نسیم و یکی دیگه درست کردم که به عنوان تشکر بدم به دختره که هنوز اسمشو نمی‌دونم!

اونم الان به عنوان تشکر برام ماکارونی آورده

هنوز اسمشو نمی‌دونمااا!

نمی‌دونم چرا نمی‌پرسم :|

ولی خب من نه ماکارونی دوست دارم نه ته دیگ نه 

عدسم ریخته توش حتی!


خانوم همسایه هم پریشب شله زرد آورده بود

این همسایه روبه‌رویی خوابگاه

بگم شله زردم دوست ندارم یا خودتون می‌دونید؟

برای خواننده‌های جدید: nebula.blog.ir/post/391

این  همون کتابه که اصن خیلی خره! همینم مونده اعداد میخیو یاد بگیرم! :(((((((((((



در راستای عنوان، هر موقع این جوری غر می‌زنم، بابا میگه پیشکش آتین دیشلرین سایمازلار

ینی دندونای اسب پیشکشی رو نمی‌شمرن

البته بابا این پیشکش رو یه جور دیگه تلفظ می‌کنه که هر چی سعی کردم یادم نیومد :|

ولی به هر حال من گوش استماع ندارم لمن تقول!

یه چیزی بیارین که دوست داشته باشم خب

مثلاً این دامن چین چینی که ده دوازده سال پیش عمه‌ها از ترکیه آوردنو یه بارم نپوشیدم تا حالا


+ بعضیام این متد رو برای کامنت گذاشتن انتخاب کردن: fantaliza.blog.ir

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۷
شباهنگ

گیر داده بود میخوام یه نوشیدنی مهمونت کنم

منم گفتم ببین رفیق؛

میخوام برم دسر درست کنم شیر ندارم

شیر می‌خری؟

عکس یواشکی: الهام؛ وقتی داره نوشیدنی مهمونم می‌کنه!


حتی یه بارم خواستن یه چیزی بگیرن یادگاری داشته باشم،

گفتم خودکارام تموم شده شش هفت تا خودکار خریدن که هر موقع جزوه می‌نویسم یادشون باشم

همیشه به یادشونم

دلم براتون تنگ شده

همین.

nebula.blog.ir/post/83/post83

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۳
شباهنگ

با سلام و صبح به خیر!

از پشت همین تریبون، توجه دوستانِ جدیدی که می‌خوان کامنت بذارن و طرز تهیه‌شو بپرسن، جلب می‌کنم

به ستون سمت چپ وبلاگ و موضوع: خانوم خونه که من باشم:nebula.blog.ir/category



این کتابم کتاب آشپزی و شیرینی پزی نیست؛ دستور زبان فارسی باستان و آموزش خط میخیه

اصلنم خیلی خره :((((

خیلی!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۰
شباهنگ

Shahryar_Parvaz_Ba_Khorshid_.mp3




عوض دستت درد نکنه بابت این چنین جک‌های وزینی، یکی فحش میده، یکی میگه مسلمون نیستی!

خاله‌م هم بهم گفت جغد!

چند نفرم بلاکم کردن :))))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۷
شباهنگ

506- فرستادم

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ
هر چیزی که ددلاین داشته باشه خره!!!
والسلام علی من اتبع الهدی!


دوستانی که پرسیدن ددلاین چیه، ددلاین ینی مهلت، ینی ضرب‌الاجل! ینی ساعت 12!!!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۱
شباهنگ

امروز اَددم کردن تو گروه کاری‌شون، 

ینی گروه کاری‌مون!

منم رفتم سرک کشیدم تو مکالمات قبلی‌شون و فهمیدم نه بابا، همچین الکی الکی هم وارد پروژه‌شون نشدم

ولی الان عین چی تو گِل گیر کردم!!!

پیغام رسیده که


تا 12 ، ینی دقیقاً تا دو ساعت و 45 دقیقه دیگه، قراره یکی تو سر خودم بزنم یکی تو سر گزارش!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
شباهنگ

504- اون وانتیه خیلی دوسَم داشت... خیلی!

پنجشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۳ ب.ظ

جونم براتون بگه، عصر یهویی به سرم زد برم آرشیو بلاگفامو منتقل کنم بیان

ینی می‌خواستم deathofstars.blogfa.com رو منتقل کنم deathofstars.blog.ir

از اردیبهشت تا حالا وارد سیستم مدیریت بلاگفا نشده بودم و پسورد بلاگفا یادم نبود

گزینه فراموشی رمزو زدم و لینک تغییر رمزو ایمیل کردن و 

then suddenly i became sad

خیلی هم sad

خیلی خیلی sad

نه به خاطر به فنا رفتن آرشیو دو سال اخیر

که بک آپِ همه‌ی پستامو داشتم و ملالی نبود جز

جز نبش قبر

قبری که یه سری مرده توش بود

یه مشت کامنت، کامنت آدمایی که بودند و دیگه نیستند

گزینه‌ی آخرین نظرات رو انتخاب کردم و آخرین کامنت مربوط به این پست بود 

deathofstars.blogfa.com/post/692

پستو که خوندم نیشم تا بناگوش باز شد که عجب دوران باشکوهی داشتم!!!

کجایی جوانی که یادت به خیر...

اینم سه کامنت آخر اون پست که کامنتای آخر وبلاگمم هستن و تمام کامنتای بعد از اینا به فنا رفتن

کماکان نیشم تا بناگوش بازه :))))

اول پستو بخونید بعد کامنتارو


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۳
شباهنگ


+ داشتم فولدر تلگرامم رو پاک‌سازی می‌کردم، این دو تا رو پیدا کردم یاد بچه‌هام افتادم :دی

نسیم - عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می‌دانی 318 کیلوبایت

امیرحسین -  مثل مامانش معلوم نیست فازش چیه :دی 4.7 مگابایت

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
شباهنگ

502- این همه رویا بافتم... هیچ کدام اندازه تنت نشد

پنجشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۳ ب.ظ

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۳
شباهنگ

اتفاقاً زرتشتم تو اوستا همینو میگه


ﭘﻴﺮﻯ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻰ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻰﺭﻓﺖ

ﺩﺭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﻰ، ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ آﻣﺪ و ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻰ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪای ﺍﻓﺘﺎﺩ،

ﺧﻴﺲ ﻭ ﮔﻠﻰ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﻟﺒﺎﺱش ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺘﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺧﻴﺲ ﻭ ﮔﻠﻰ ﺷﺪ

ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻟﺒﺎﺱش ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ و ﺍﺯﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.

ﺟﻠﻮﻯ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﻰ را دید که ﭼﺮﺍﻍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺳﻼ‌ﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺭﺍﻫﻲ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪﻧﺪ

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻮﺍﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﺸﺪ 

ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﻯ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ نمی‌آیی؟

ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻯ ﭘﻴﺮ، ﻣﻦ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ :دی

ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻰ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ

ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻰ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ‌ی ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ 

ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺑﻴﻔﺘﻰ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ

ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻼ‌ﺵ ﺑﺮﺍﻯ ﮔﻤﺮﺍﻫﻰ آﻧﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ 

ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻴﻦ آﻣﺪﻡ ﭼﺮﺍﻍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻼ‌ﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺮﺳﻰ

+ خیلی وقت بود نرفته بودم رو منبر؛ چه گرد و خاکی گرفته منبرمو!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۷
شباهنگ

500- شما تو این تصویر من و مراد و نسیمو می‌بینید

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

اینم امیرحسینم‌ه که داره مارو نگاه می‌کنه


طفلک بچه‌ام مثل من و باباش دانشمنده؛ همیشه یه کتاب جلوش بازه :))))

تو این جمع، دکتر یا روانپزشک نداریم؟

میخوام ببینم کِی خوب میشم؟ اصن خوب میشم؟ :پی

+ 500 امین پستِ بعد از به فنا رفتن بلاگفا!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۰
شباهنگ

499- خالقِ کاراکتر مراد هم پَر!

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ

همون دوستی که در شرف انصراف بود...

9=10-1 و آقای ط.، پَر و حالا 8=1-9 و خالق کاراکتر مراد هم، پر!


داستان زندگی خودمه

من زیستنم قصه‌ی مردم شده است

یک تو وسط زندگی‌ام گم شده است


+ بزرگترین ظلمی که شریف در حقم کرد این بود که عکس پیش‌دانشگاهیمو زد رو مدرکم :دی

+ ورودی رشته ما 10 نفر بود که یه ماه پیش آقای ط. انصراف داد، حالا یه نفر دیگه!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۷
شباهنگ

سرماخوردگی روزای آخر سفرمون باعث شد نتونم خاطراتو کامل کنم و 

از اون روزا فقط چند تا کلیدواژه برام مونده که البته یه روز به پست تبدیل میشن!

یادمه انقدر حالم بود که یه بار جدی جدی فکر کردم دارم می‌میرم

من و مامان همیشه باهم می‌رفتیم حرم؛

دم در که کفشامونو تحویل می‌دادیم، از هم جدا می‌شدیم تا یه ساعت بعد از نماز

هر کی تو حال خودش بود و مزاحم هم نمی‌شدیم

یه موقع من می‌خواستم بشینم تو حیاط، یه موقع تو حرم، یه موقع کنار ضریح و

از همدیگه جدا می‌شدیم که هر کدوممون هر جور راحتیم زیارت کنیم

یه موقع‌هایی هم باهم بودیم البته!

اون شب که رفتیم بیمارستان، من نتونستم برم حرم، فردا ظهرشم نرفتم

دکتره کلی قرص و مسکن قوی بهم داده بود (آخی یادش به خیر، دکتره اردبیلی بود)

شام و صبونه و ناهارم نخورده بودم؛ ینی نمی‌تونستم بخورم اصن :(

ولی عصر گفتم حیفه همچین روزایی رو از دست بدم و برای نماز مغرب رفتیم حرم

طبق معمول دم در از هم جدا شدیم و من رفتم زیارت و اون کاغذی که توش اسم دوستامو نوشته بودم هم با خودم بردم؛ هر بار می‌رفتم زیارت، روبه‌روی حرم یه جای خلوت بود که سندش به اسم من بود انگار! همیشه می‌رفتم اونجا وایمیستادم و اون لیستو دستم می‌گرفتم و برای تک تک دوستام، ینی شماها و هم‌کلاسیا و فک و فامیل و در و همسایه و دوست و دشمن و هر کی که می‌شناختم دعا می‌کردم؛ یه بارم یه خانومه اومد سرک کشید تو کاغذم ببینه چی می‌خونم و با یه مشت اسم مواجه شد و رفت!!! به زور جلوی‌ خنده‌مو گرفته بودم که این الان راجع به من چی فکر کرد و رفت! چون یه سریاتون اسم درست و درمونی هم نداشتین، بعضیارم به اسم وبلاگاشون دعا می‌کردم، مثلاً نوشته بودم هویج، خودکار بیک، ویرگول، مامانِ ویرگول، مامانِ بانوچه، خود بانوچه، حتی اون وسط مسطا نوشته بودم اون عوضی آشغال شماره 1، اون مزاحم شماره 2، اون کصافط شماره 3 و برای هدایت مزاحم‌ها هم دعا می‌کردم خلاصه یه لیست بلند بالا داشتم که همه توش بودن، از فرندای فیس بوکم تا دختر عمه بابا - عمه بابا - علی پسر دختر عمه بابا - خانم همکار بابا - دخترش فائزه - دخترش مائده - خانم اون یکی همکار بابا - پسرش علی - دخترش فاطمه - خانم اون یکی همکار بابا - دخترش مهری - خانم دوست بابا - پسرش سجاد - دخترش ساجده - اقدس خانوم - دختر دومی و سومی اقدس خانوم - دخترعموی مامان بزرگ - همسایه مامان بزرگ - اون یکی دختر عموی مامان بزرگ - عروس دخترعموی مامان بزرگ - حسن پسر اون یکی دخترعموی مامان بزرگ- دخترعموی بابا - دخترش پریسا - پسرش محمدرضا - عمه - خاله - پسرخاله - دخترخاله - خانم دوست بابا که بهش میگم زن عمو - دخترش آرزو - دخترش الناز - ندا - میترا - خاله 80 ساله بابا؛ 

یه لیست درگذشتگان جدید هم داشتم: شوهر خاله مامان - پسرعمه بابا - عروس زن دایی بابابزرگ - پدر راکی - پدربزرگ الهه - مادرجان بهار ویرگول و یه لیست درگذشتگان قدیمی که بعضیاشون قبل از به دنیا اومدن من مرده بودن حتی! هر کی کامنت گذاشته و التماس دعا کرده بود و هر کیو که می‌شناختم، سهیلا - الهام - مهدی - مطهره - ملیکا - امینه - هویج - سحر - حمیده - نگار - مژده - مرتضی - سعید1 - سعید2 - لادن - هیام  - بانوچه - فاطمه رگها - زی زی گولو - شن های ساحل - اذی - سیتکا - شیما - وحید - زینب - مسترنیما - حسین راه بیکران - آدن - فاطمه خودکار بیک - دختر حوا - النا بانو  - Bluish - corleone - Ktq - نیایش - گلناز - مطهره2 - نگار2 - نگین - بهار - بهاره - نیمه سیب سقراطی - خاتون - مریمی - نسیم - راضیه - تک مدی - دلنیا - مبهم الملوک - ماسک - الانور - خانم الف - المیرا - zahra ans - شیمیست خط خطی - zahra - zahra BI - دریا - مرجان - سالهای مرگ و پروانه شدن و اونایی که نگفته بودن به یادشون باشم ولی به یادشون بودم و یه سریارم بعداً به لیستم اضافه کردم و تا روز آخر هی آپدیتش می‌کردم؛ با بعضیاتونم هنوز آشنا نشده بود که دعاتون کنم و بیشتر از نصف اینایی که دعا می‌کردمم نمی‌شناختم و ندیده بودم تا حالا؛ یکی می‌خواست کنکور قبول شه, یکی می‌خواست فارغ‌التحصیل شه, یکی مدرک داشت کار نداشت, یکی کار داشت زن نداشت, یکی زن داشت بچه نداشت, یکی بچه داشت, بچه اش دنبال کار می‌گشت, یکی دنبال زن برای بچه‌اش بود, یه عده دنبال شوهر برای خودشون و یه عده هم دنبال شوهر برای یه عده دیگه، محوریت اکثر دعاها حول شوهر بود خلاصه :)))))

اون شب نمازمو خوندم و رفتم زیارت و دعا و با اینکه چند روز غذا نخورده بودم با شکم خالی اون مسکن‌های قوی رو خوردم و آبم همرام نبود و خوردن قرص‌ها همانا و سیاهی رفتن چشمان بنده همانا! یه لحظه سرم گیج رفت و نشستم و دیگه نتونستم پاشم و نه گوشیم همرام بود و نه مامان و نه یکی که زبونمو متوجه بشه! یادمه دستام یخِ یخ بود و رنگم سفیدِ سفید عین مرده‌ها! اصن آدمارو تشخیص نمی‌دادم که برم مامانو پیدا کنم و تا قرارمونم یه ساعتی مونده بود؛ اون لیست اسماتونو درآوردم و پشتش اسم خودم و هتل و شماره بابارو نوشتم و همون‌جا دور و بر حرم نشستم مامان بیاد پیدام کنه که خب پیدام کرد و جنازه‌مو رسوند هتل و الان در خدمت شمام :)

بقیه خاطرات سفر:  nebula.blog.ir/category/سفرنامه

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۷
شباهنگ

497- کجایی تو بی من تو بی من کجایی دقیقا کجایی؟!

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ب.ظ

اولاً اگه فکر کردید عنوان پستو خطاب به مراد نوشتم، زهی خیال باطل!

ثانیاً صدای بنده رو از سالن مطالعه دانشکده سابقم می‌شِنَوید و امروز دکتر صادو دیدم و 

ثالثاً اینا چرا اکانت نت منو غیر فعال نکردن هنوز؟ :)))))

ینی الان این پستایی که می‌ذارم حلالن؟ :دی

طفلک نگار همین که مدرکشو گرفت شریف آیدیش به فنا رفت :دی

به هر حال من شیخم و یه سری کرامات دارم که بقیه ندارن :پی

رابعاً صبح قرار بود بیام پرینت کارنامه‌مو بگیرم و شال و کلاه کردم و دم در دست کردم تو کیفم که ساعتمو بردارم و دیدم نیست! یه کم گشتم و دیدم نیست! همیشه میذارم تو کیفم که اگه یه موقع وسط راه یادم افتاد، ساعتم تو کیفم باشه و خلاصه کیفمو و جیبامو گشتم و نبود! اومدم جیب مانتویی که دیروز تنم بود گشتم و نبود، کیف دیروزی رو هم گشتم و خالی بود، کیفمو دوباره گشتم، جامدادی مو، اون یکی جامدادی مو، بقیه کیفامو، بقیه جیبامو، لای کتابا و جزوه‌ها و زیر تخت، روی تخت، زیر تشک! روی تشک، روی بالش، زیر بالش، توی بالش!!! توی کمد و زیر کمد و روی کمد و داخل چمدونا و سطل آشغال و دیگه همه جارو به هم ریخته بودم و نبود! هم‌اتاقیم بیدار شد و با کمک هم دوباره شروع کردیم به گشتن و حتی توی وسیله‌های اونم گشتیم و نبود! حالا خوبه دو نفریم و انقدرام وسیله نداریم ولی خب تا جایی که عقلمون می‌رسید و عقل جن هم نمی‌رسید گشتیم و آخرش نسیم گفت بیا ساعت منو ببر، بی خیال!
گفتم الان موضوع، گم شدن ساعتم نیست، چه ساعت، چه درِ بطری آب!!! تا وقتی پیداش نکنم نمی‌تونم برم بیرون و کارامو انجام بدم و تا شب آشفته‌ام! فلذا دوباره شروع کردیم به گشتن و زیر تخت و روی تخت و برای اِن امین بار توی کیفام و ظرفا و لباسا و کتابا و دیگه حسابی کلافه شده بودم و خیر سرم صبح می‌خواستم کارنامه‌مو بگیرم و ظهر برم مسجد دانشگاه و زودی برگردم خوابگاه و حالا اذانم گفته بودن و من هنوز خوابگاه بودم!!!
نسیم گفت میخوای یخچالم بگردیم؟
گفتم خدایی دیگه انقدرام اسکول نیستم ساعتمو بذارم تو یخچال ولی خب بگردیم
لباسامم عوض نمی‌کردم و با همون مانتو و روسری که از صبح پوشیده بودم عملیات تجسس رو ادامه دادم
شروع کردیم به گشتن و لای نونا و داخل ترشیا و میوه‌ها و جایخیو گشتیم نبود و نگرد که نیست
حسابی ضعف کرده بودم و با ناامیدی جعبه‌ی های بایو از تو یخچال برداشتم دو تا های بای کوفت کنم که یهو جیغ زدم؛ جیغ زدماااااااااااااااا!
بیچاره نسیم فکر کرد جک و جونوری چیزی دیدم :))))



خامساً چون مدل ساعتم رمز پستای مخصوص خانوماست ادیتش کردم :دی

سادساً دنبال یکی می‌گردم لپ‌تاپمو بسپرم بهش برم پرینت کارنامه‌مو بگیرم دوباره بیام سالن مطالعه :دی

دوستی که معنی طفّ رو پرسیده بودن: wiki.ahlolbait.com/%D8%B7%D9%81%D9%91

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۷
شباهنگ

496- من زیستنم قصه‌ی مردم شده است

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۰ ق.ظ

یک تو وسط زندگی‌ام گم شده است


* عنوان از علیرضا آذر

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۰
شباهنگ

495- از اولشم معلوم بود داعشن!

دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ

مترو حقانی که پیاده شدی یا باید از اون ور، مسیر بیست دیقه‌ای اتوبانو انتخاب کنی، 



یا از باغ موزه دفاع مقدس بیای برسی به اون مکانی که با قلب نشون دادم!



روز اول از نگهبان باغ موزه پرسیدم ببینم از اونجا راهی به فرهنگستان هست یا نه و گفت نه!

من و سایر دوستان هم تمام این سه ماهو از اون مسیر اتوبان می‌رفتیم فرهنگستان!

تا اینکه دیروز صبح دلو زدم به دریا و مسیر باغ موزه رو انتخاب کردم



مسیرش اصن مستقیم نیست و سه چهار بار باید در راستای محور ایکس، در جهت بردار i و خلاف جهت بردار مذکور طی طریق می‌کردم ولی هر چی بود، مسیرش کوتاه‌تر از اتوبان بود! یه جاهاییش پله هم داشت و حتی برکه!!! شبیه این بازیا که باید از پل رد شی و اگه تو برکه بیافتی می‌میری :))))



باید می‌رسیدم به اون ماهواره سیمرغ!

اینا مصائب راه علم و دانشه ها!!!

برای همین میگم نمی‌ذارم دخترم درس بخونه!

تو این عکس، من اون ورِ عکس قبلم! ینی کنار همون ماهواره سیمرغم




به نظر می‌رسه که داریم می‌رسیم ولی زهی خیال باطل!!!



داریم می‌رسیم ولی کماکان زهی خیال باطل!



یه چند وقته ایستگاه‌های مترو پرِ مامور و نگهبان و پلیس و بازرسه و اگه خودت یا کیفت مشکوک به نظر برسین، اجازه دارن که بگردنتون! که یه موقع خدای نکرده بمبی، چیزی تو کیفتون نباشه! (میگن داعش یه همچین تهدیدایی کرده)

صبح یه پسره رو گرفته بودن و داشتن بازرسی می‌کردن و منم پسره رو یه نظر به چشم برادری نگاه کردم دیدم خدایی قیافه‌ی مشکوکی داره انصافاً!
دو تا آقای متشخصِ مهندس طور هم پشت سرم میومدن و داشتن در مورد همون پسره حرف می‌زدن و آقاهه‌ی اولی به دومی می‌گفت این مامورا قیافه شناسن، می‌دونن کی خلافه کی نیست، می‌دونن کی آدم حسابیه کی نیست، می‌دونن کیف کیو بگردن و کیف کیو نه، می‌دونن من چی کاره‌ام و اون یارو چی تو سرشه و همین جوری یه ریز داشت پسره و رفتار پلیسارو تحلیل روان‌شناسانه می‌کرد و ابعاد جامعه‌شناسانه‌ی مساله رو برای دوستش تبیین می‌کرد که مامورا دستور ایست دادن و ازش خواستن کیفشو باز کنه که توشو ببینن!
دوستش که از شدت خنده پخش و پلا شد
قیافه‌ی منم دیدنی بود که به زوووووووووور جلوی خنده‌مو گرفته بودم!

حالا بریم سر اصل مطلب! :دی

ظهر استادمون انقددددددددددددددددر بحثو کش داد که سرویسا رفتن و تصمیم گرفتیم دسته جمعی برگردیم و تا مترو باهم باشیم و من پیشنهاد دادم از باغ موزه بریم و ملت گفتن نمی‌شناسن و گفتم می‌شناسم و به عنوان لیدر راه افتادم و من و یکی از دخترا یه کم جلوتر و باهم و اون معلم 40 ساله و اون یکی دختره باهم و آقای پ. هم تنهایی!
آقای پ. و یکی از دخترا و معلمه بلیت داشتن و نگران دیر رسیدن بودن و منم بهشون قوت قلب می‌دادم این مسیر علی‌رغم پیچیدگی ظاهری، کوتاه‌تره که انصافاً هم بود!

من و عاطفه رسیدیم دم مترو و رفتیم تو و دیدیم خبری از اون سه تا نشد؛

برگشتیم دیدیم دارن کیف آقای پ. رو می‌گردن و اون یکی دختره و معلمه یه کناری ایستادن و

ما هم رفتیم کنار اونا ایستادیم و دیدیم کار به بررسی جامدادی اون بدبختم کشیده شد حتی!

گفتم بریم ببینیم چه خبره آخه!!!

بچه‌ها گفتن نمیخواد بریم، ممکنه گیر بدن چهار تا خانوم با یه آقا چرا باهمن!

من: وا!!!! چه ربطی داره آخه؟ کارت دانشجویی داریم خیر سرمون!!!

رفتیم و گفتیم آقا این رفیق مارو ول کنین دیرشون شد و ماموره گفت بازرسی یه کم طول می‌کشه و

آقای پ. گفت شما برید دیرتون میشه؛ مام رفتیم کنار گیت و

خانم معلمه: بچه‌ها از اولشم معلوم بود این پسره داعشیه! ندیدین هر موقع مثال می‌زد، از تفنگ و خمپاره و بمب‌افکن مثال می‌زد؟ همه‌اش می‌گفت تفنگ از تف میاد و خمپاره ریشه‌اش فلانه و بمب‌افکن مرکبه و اگه دقت کرده باشین جزوه هم نمی‌نوشت سر کلاس

من: :)))) آره راست میگی! یه بارم به من گفت نیم ساعت زودتر بیا راجع به یه سری مسائل صحبت کنیم

یکی از دخترا: راجع به چیا صحبت کردین مثلاً؟

من ولوم صدامو پایین آوردم و یواشکی گفتم پروژه‌ی تغییر الفبای فارسی!

اون یکی دختره: وااااااااااااای! نچ نچ نچ نچ! با کسی که راجع به این پروژه حرف نزدی؟

من: نه! به نظرت میان مارم می‌گیرن؟

معلمه: من میگم متواری بشیم تا بهمون شک نکردن!

من: مگه شما هم ریگی به کفشتونه؟

معلمه: اسناد و مهمات دست منه خب!

من: نچ نچ نچ نچ 

همین جوری که داشتیم چرت و پرت می‌گفتیم، آقای پ. رو دیدیم که داره از دور میاد و رسید و 

من: آقای پ.؟ چه قدر بهتون حقوق میدن راستی؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۱
شباهنگ

به واقع 13.25 گرفتم که استادمون موقع جمع کردن نمرات حوصله نداشته گردش کرده 13 داده

میانگین 13 بود، ینی همه تقریباً 13 بودن، جز دو نفر که یکیش 18 گرفت و دیگری 8

به نحس بودن 13 اعتقاد ندارم ولی خب 13؟ :|


تو خیابون، یه پیرمرده، با قد خمیده اومد سمت من و: ...

هندزفریو از تو گوشم درآوردم و: نشنیدم پدر جان، چی؟

پیرمرده: دخترم این ورا مسجد می‌شناسی؟

(نیست که من شیخم، از ظاهرم معلومه خیلی میرم مسجد لابد!) من: مسجد؟ اممممم

پیرمرده: تو یکی از این کوچه‌هاست

من: اسم مسجدو نمی‌دونم ولی دو تا کوچه پایین‌تر یه مسجد هست

(نیست که من شیخم، مساجد حومه و حوالی محل سکونتمو می‌شناسم :دی) پیرمرده: چی؟!!!

من با صدای بلندتر: دو کوچه پایین‌تر

پیرمرده: برم بالاتر؟

من: نه! منظورم 100 متر پایین‌تره، کبکانیان!

پیرمرده: چمرانیان؟

من: کبکانیان

پیرمرده تشکر کرد و خلاف جهتی که نشون داده بودم در حرکت بود

من: پدر جان، کبکانیان پایین‌تره

پیرمرده: چی؟

مسیرو با دستم نشون دادم و با دو انگشتم 2 رو نشون دادم و گفتم دو تا کوچه پایین‌تر!


امیدوارم گم نشده باشه...

پدربزرگ و مادربزرگم قبل از اینکه آلزایمر بگیرن یا گوششون سنگین بشه فوت کردن

دلم یهو وسط خیابون تنگ شد براشون! 

یاد مسجد رفتنای بابابزرگم افتادم

اصن می‌خواستم پیرمرده رو محکم بگیرم بغل کنم :دی


تو مترو نشسته بودم و (بله، گوش شیطون کر، یه بارم قسمت شد صندلیا منو طلبیدن و منم نشستم؛ که البته این جلوس همایونی بنده دیری نپایید و یه خانوم میانسال سوار شد و جامو دادم به خانومه، خدا این شعورو از ما نگیره!)
نشسته بودم و در باب لزوم و اهداف احتمالی آفرینش در جیب مراقبت مستغرق بودم و
تفکر می‌کردم 
که خانومی که کنارم نشسته بود رشته‌ی افکارمو گسست و 

+ دخترم؟ قربون دستت، میشه این شارژو وارد گوشیم کنی؟

یه چیزی به ابعاد یه سانت در پنج سانت به انضمام گوشیش داد دستم و

یه نگاه اجمالی به اون یه تیکه کاغذه کردم و شروع کردم به وارد کردن یه مشت عدد

خانومه: همیشه بچه‌ها شارژش می‌کنن، مادر، اون لایه‌ی روی کدو پاک نمی‌کنی؟

و من فی‌الواقع داشتم یه سریالی که نمی‌دونم چی بودو وارد می‌کردم :دی

144 و 143 رو با مربع و بی مربع و با ستاره و بی ستاره امتحان کردم و اشکال در شبکه و خطا و از این صوبتا!

به روم نیاوردم و گفتم انگار آنتن نمیده :دی

همین‌جوری گه داشتم 140 های مختلفی رو امتحان می‌کردم، خانومه هم حرف می‌زد و می‌گفت بچه‌هام با 141 وارد می‌کنن ولی من چشامم خوب نمی‌بینه مادر!

پس از تقلای بسیار بالاخره شارژش کردم ولی خب وقتی سایت همراه اول و شارژ مستقیم هست این کدا چیه آخه! چه جوری حفظ می‌کنید اینارو؟ اصن یکی نیست بگه می‌میری بگی بلد نیستم؟


موقع خروج، یه خانوم مسن دیگه: دخترم؟

من: جانم مادر جان

خانومه: من کارت خروج ندارم، چه جوری برم بیرون؟

من: برای خروج که کارت نمی‌خواد مادر!

خانومه: پس چرا همه کارت می‌زنن میرن بیرون؟

من: اگه بلیت کاغذی گرفته باشین هزینه‌اش ثابته ولی اگه از این کارتا دارید موقع خروج، مکان خروجو ثبت می‌کنیم که هزینه‌ی بقیه مسیر به کارتمون برگرده

خانومه: الان ینی برم دره باز میشه

من: چرا باز نشه، بیاین باهم بریم ببینیم باز میشه یا نه :)


+ مسئول آموزش: خانمِ شباهنگ؟

- جانم؟

+ پرونده‌تون ناقصه؛ ما کارنامه دوره کارشناسی شمارو نداریم!

- مدرکم کافی نیست؟

+ نه! کارنامه‌تونم باید از دانشگاه سابقتون بگیرید بیارید، همین فردا پیگیری کنید

- :(

+ سخته براتون؟

- نه، آخه فردا سه شنبه است... :دی


ناهارِ دیروز، همون یرآلمایومورتایی که قرار شد الویه صداش کنیم:

حیاطِ اونجایی که رفته بودم برای مصاحبه


ناهار امروز:
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۶
شباهنگ

هم‌اتاقیم: نسرین نسرین یه سایتی پیدا کردم توش پرِ چیز میزه

من: سایت؟! چیز میز؟

هم‌اتاقیم: آره دی... جی... یه لحظه صبر کن، آهان، دیجی کالا!!!

دی جی کالا: :|

من: :|

کماکان دی جی کالا: :|

کماکان من: :|

چیز میزای توی سایت: :|

گوشی دوران مدرسه‌ام، گوشی اوایل دوران کارشناسی، گوشی فعلی، لپ تاپ سابقم، لپ تاپ کنونی، دوربین و ماشین حسابم

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
شباهنگ

به واقع اون با من مصاحبه کرد

اولاً اگه یه موقع ازتون پرسیدن خرشانسی چیست و خرشانس کیست و با ذکر مثال و رسم شکل خواستن توضیح بدین، می‌تونید منو مثال بزنید که 2 نصف شب خوابیدم و 6 صبح برخیزیدم و این همه راهو کوبیدم رفتم سر کلاس صبح؛ کلاسی که حضور و غیابم نداره حتی! بعدشم اون همه راهو کوبیدم برگشتم این سر شهر برای مصاحبه و کلی هم ناراحت بودم بابت غیبت کلاس ساعت 10 و دوباره بعد مصاحبه این همه راهو کوبیدم رفتم اون سر شهر، سر کلاس ظهر که بازم حضور و غیاب نداشت حتی؛
اون وقت استادی که تاکنون حضور و غیاب نکرده بود و نخواهد کرد، دقیقاً همون دو ساعتی که رفته بودم برای مصاحبه حضور و غیاب کرده و بنده غیبت خوردم و نکته هیجان انگیز اینجاست که سه ماهه من پای ثابت کلاسم و هر جلسه دو سه نفر نمیان و امروز همه‌شون اومده بودن و همه‌شون حاضر بودن جز منِ لوکِ خوش‌شانس!
بگذریم...
به قول مادربزرگ خدابیامرزم من اگه شانس داشتم که دختر به دنیا نمیومدم!
والا :))))

از اونجایی که قبلاً مکان مصاحبه رو شناسایی کرده بودم پرسان پرسان نرفتم و صاف رفتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام نشستم روبه‌روی یه بانوی چادری که نمی‌شناختمش و یه آقاهه که همون آقاهه‌ی پست 474 بود؛

یه چند تا سوال و جواب تخصصی که خارج از حوصله‌ی مجلسه پرسیدن و گفتن برو یه برگه بردار یه درخواست و نامه‌ی اداری بنویس ببینیم چه جوری می‌نویسی!
من: خطاب به کی؟ درخواستِ چی؟ چرا؟ چگونه؟ (آیکون بهت و حیرت)

آقاهه گفت صرفاً یه تسته و سعی کن به علایم نگارشی و نحوه‌ی بیان و اینا دقت کنی

منم رفتم یه گوشه نشستم و هر چی به مغزم فشار آوردم جز Dear Dr فلانی، های! چیزی به ذهنم نرسید! نامه‌ی فارسیم نمیومد اون لحظه!!! به هر بدبختی بود دو خط جفت و جور کردم و نوشتم و یه دختره از خانومه پرسید ببخشید اسمتون چیه و خانومه که اسمشو گفت دیدم ای دل غافل، این همونیه که برای سمینارم از مقاله‌هاش مستفیض شده بودم! ولیکن اصن به روی خودم نیاوردم که نمی‌شناختمش و تازه الان شناختمش که خب زهی خیال باطل که بازم نشناخته بودمش و بعداً که اومدم اسمشو سرچ کردم دیدم طرف دختر شهید بهشتی بوده :دی

وقتی داشتم درخواستو می‌نوشتم آقاهه ینی همون پسره به خانومه گفت ایشون تبریزی ان و خانومه گفت فعلاً سه دو اصفهانیا جلو ان! ظاهراً تیم تشکیل داده بودن و کل کل می‌کردن، خانومه می‌گفت اصفهان نصف جهانه به هر حال و آقاهه می‌گفت البته اگه تبریز نباشه! (خانومه که میگم ایشون بودن) در حال سوزوندن آخرین ذخایر فسفرهای مغزم بودم که آقاهه به یه دختره گفت تو رو کاغذ ننویس و برو تایپ کن، می‌خواست نحوه تایپشو بررسی کنه؛ خانومه گفت آره حَیفِس! رو کاغذ ننویس :))) گفت به نظر ما اصفهانیا همه چی حیفس :دی

مصاحبه که تموم شد، داشتم وسیله‌هامو جمع می‌کردم برم که آقاهه گفت بریم بیرون در مورد ساعت کاری صحبت کنیم... همین که از اتاق خانومه اومدیم بیرون آقاهه کانالو عوض کرد و گفت اشکالی یوخ تورکی دانیشاخ؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۴
شباهنگ

ولی اونجایی که بانو فروهر می‌فرماید عروس باید ببوسی شاه دومادو، این عاشق رسیده به مرادو، همه بگین عروس ببوس دیالا، مبارکه عروسیتون ایشالا، به نظرم مراد از مراد، مراد نیست، آخه عروس باید دومادو ببوسه و دوماد مفعول جمله است که جمله‌ی معترضه‌ی بعدی به دوماد اشاره داره و میگه دوماد همون عاشق رسیده به مراده، ینی مراده که به مراد رسیده و اینجا تو این بیت مراد از مراد همون عروسه :دی

با تشکر از جناب هولدن که با این آهنگ دلنواز و جان فزا و روح انگیز مشعوفمون کردن

و شاعر در همین راستا می‌فرماید:


صبح بعد از مصاحبه، قرار شد هفته‌ای 30 ساعت براشون کار کنم

پروژه‌ی استانداردسازی و خطایاب متن

ولی اگه مراد بگه کار نکن، میرم قراردادمو لغو می‌کنم میگم آقامون اجازه نمیده :))))))))))))

والا :دی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۷
شباهنگ

با سلام و تقدیم احترام،

حالا که این مراد اینقدر مهم شده و همه دنبالشن،

یک غزلی دیدم که توش از مراد، یک رد پایی به چشم می‌خوره:


رباید دلبر از تو دل ولی آهسته آهسته

مراد تو شود حاصل ولی آهسته آهسته

سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم 

که گفتا حل شود مشکل ولی آهسته آهسته

تحمل کن که سنگ بی بهایی در دل کوهی

شود لعل بسی قابل ولی آهسته آهسته

مزن از ناامیدی دم که آن طفل دبستانی

شود دانشور کامل ولی آهسته آهسته

...

کامنتِ یک معلم

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۵
شباهنگ

489- خجالتم خوب چیزیه والا! :دی

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۳ ب.ظ

سلام نسرین جان

داشتم روزنامه می‌خوندم یه شعر بود اسم مراد توش بود یاد تو افتادم :) 

ازش عکس گرفتم واست

لیدی :)

روزنامه ایران

زین پس آقا مراد صداش می‌کنیم :دی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۴ ، ۲۳:۵۳
شباهنگ