دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۲۲ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱. ساعت هشت‌ونیمه. تو قطارم و این پستو با گوشی می‌نویسم. دارم می‌رم تهران.

۲. ساعت نه‌ونیمه. یک ساعته گوشی دستمه و سه درصد از باتری گوشیم کم شده و هی دارم می‌نویسم و هی پاک می‌کنم و ماحصلش فعلاً همون خط بالاییه. جملهٔ روبه‌راه نیستم رو چهار بار نوشتم و پاک کردم. این پنجمین باره میگم روبه‌راه نیستم و نمی‌دونم پاکش کنم یا نه.

۳. سال ۹۱ اومدم تو وبلاگم نوشتم این سومین یلداییه که خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم. نوشتم خوابگاهم. نوشتم با دوستامم. نوشتم بد نمی‌گذره، ولی می‌گذره دیگه. می‌گذره دیگه رو با غصه گفتم. گفتم و هر سال اومدم یه دونه گذاشتم روی این سومین و چهارمین و پنجمین و حالا اومدم بگم امسال هم اولین یلداییه که تنهام. نه تنها خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم بلکه حتی خوابگاه هم نیستم و دوستامم نیستن. صبح باید تهران باشم و تو قطارم. خودمم و خودم. حتی تو کوپه هم کسی نیست فعلاً. و اگه چرخ گردون با همین شیب به سرویس کردن دهن من ادامه بده چند سال دیگه خودمم نیستم و روحم میاد پست می‌ذاره اینم اولین یلدایی که نه تنها خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم و با دوستام نیستم، بلکه حتی خودمم نیستم. 

۴. ابر و باد و مه و خورشید و فلک به مرگ گرفتنم که به تب راضی شم.

۵. عمه برام انار دون کرده، مامان کیک گذاشته تو کیفم و بابا هم سه تا پشمک لقمه‌ای گذاشت تو لیوان یه بار مصرف و تأکید کرد حتماً بخورم. خانواده‌ای دارم که دوستم دارن و حمایتم می‌کنن. خانواده‌ای که به خاطر من دیشب یلدا گرفتن. دیشب مهمون دعوت کردن و دیشب دور هم بودیم که من امشب غصه نخورم. ولی من می‌خورم. من می‌خوام غصهٔ دنیا رو بخورم.

۶. گفتم از حافظ بخواهم چاره‌اندیشی کند، فال آمد درد ما را نیست درمان الغیاث.

۷. دیشب منچ بازی کردیم. اون قرمزو می‌بینین؟ حال منه. و البته مهرهٔ عمه کوچیکه. تا میومد تو می‌زدیمش بره بیرون. کلی خندیدیم سر این مهره. آخر سر همه رفتن تو و قرمزه هر چار تا مهره‌ش بیرون بود.

۸. نکند ما به تماشای جهان آمده‌ایم؟



۹. دیشب کیک درست کردم. برای وبلاگمم عکس گرفتم:



۱۰. اونایی که فیلم پست قبلو ندیدن این دو تا عکسو ببینن:



۱۱. شب بود، شبم سرکش و دیوانه شبی بود، در سینه عجب بی‌خود و بیگانه تبی بود.

  • ۳۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
چند روز پیش رادیوبلاگی‌ها پستی منتشر کرد با این مضمون که آهای ایهاالناس، یه جمله دربارۀ رادیوبلاگی‌ها بگین ضبط کنین و بفرستین برای پادکست یلدا. جمله‌ای که حستون راجع به رادیو که تو این مدت داشتین رو دربرداشته باشه. تا دیروزم فرصت داشتین. دیروز سوسن پیام داد که نسرییییییییییین!!! گفتم جانم؟ گفت فقط یه نفر ویس داده، چه کنیم؟ گفتم تهدید :)) الان رفتم ازش بپرسم ویسا چند تا شد؟ میگه سه تا :| پرسید چاره چیست شیخ؟ گفتم ترغیب :))
الان من یه فیلم از آشپزخونۀ سال اول کارشناسی براتون آپلود می‌کنم. این فیلمو فقط خودم دارم و فقط به معدود کسانی که مطمئن بودم رازدار هستن و هرگز به مراد نخواهند گفت که من چه پیشینه‌ای داشتم نشونش دادم :دی داستان از اینجا شروع میشه که سال اول کارشناسی بودیم و شب بود و من و مژده و دنیز و سحر و نگار دور هم نشسته بودیم و جک می‌گفتیم و جک می‌شنیدیم. یکیشون گفت یه روز یه آتشنشانه... من گفتم وای سوپم از ظهر رو گازه و دویدم سمت آشپزخونه :| (دقت کنید که شب بود و سوپم از ظهر رو گاز بود) خوابگاهمونم سوئیت بود و آشپزخونه تو فاصلۀ پنج شش متریمون. و حس بویایی همه‌مونم که خدا رو شکر داغون :| و فیلمه از جایی شروع میشه که من گوشی به دست دارم میرم آشپزخونه گاز رو خاموش کنم. تو سکانس پایانی در ماهیتابه رو برمی‌دارم (دقت می‌کنید که سوپ رو تو ماهیتابه درست کردم؟) و دوربین تو افق سیاه‌رنگی از کربن! محو میشه و من خودم هم با دوربین رهسپار افق‌های دور می‌شم.


حالا چجوری دانلودش کنیم این ۹ مگابایت رو؟ ساده است. خیییلی ساده است. ویس می‌دید و رمز می‌گیرید. تو ویستون از حستون نسبت به رادیوبلاگی‌ها بگین. مثلاً بگین رادیو مثل این دستگاه‌های الکتروشوکه که وقتایی که یکی سکته می‌کنه طرف رو باهاش احیا می‌کنن. دیدین تو فیلما؟ دکتره میگه فلان‌قدر ژول و بعدش چند بار به یارو شوک می‌دن زنده میشه. به‌نظر من که رادیو همچین چیزیه و به بلاگستان شوک میده هر چند وقت یه بار که وبلاگ‌ها نمیرن. نقش من چیه این وسط؟ من نقش تقویت کننده رو دارم این وسط. بله؛ اینجوریاس :))
خب بچه‌ها، این آیدی تلگرام سوسنه: @artihoo همین الان ویستونو بفرستین براش و رمز دانلود رو بگیرید ازش. اگرم تلگرام ندارید صداتونو ضبط کنید و آپلود کنید برای خودم بفرستید. می‌تونید اینجا آپلود کنید و لینکشو بفرستید: www.picofile.com. من چجوری رمز می‌دم؟ اگه وبلاگ داشته باشین که براتون کامنت می‌ذارم یا در جواب کامنتتون که بدیهیه باید خصوصی باشه پاسخ می‌دم و رمز رو میگم. اگرم وبلاگ ندارید، وقتی لینک صداتونو می‌فرستین یه عدد ۶ رقمی هم برام بفرستین. مثلاً ۱۲۳۶۵۴. من صدای شما و این عدد رو از کامنتتون که بدیهیه باید عمومی باشه که زیرش بتونم جواب بدم سانسور می‌کنم و می‌گم ۳۲۰۷۹۰ تا بذار روش. و فقط شمایی که می‌دونی ۳۲۰۷۹۰ تا رو روی چی باید بذاری که بفهمی رمز ۴۴۴۴۴۴ هست.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


۱. این خرفه‌بلوره. خرفه‌ای که در کافی‌شاپ برج بلور اهدا شده باشد. ۱۲ تا گلبرگ داره. شمردم دقیق. بعد بهش (این شین برمی‌گرده به سهیلا) گفتم یک برگ ازش کنده بشه و خورده بشه من می‌دونم و تو. قول شرف گرفتم ازشون در همین راستا (شونِ ازشون برمی‌گرده به سهیلا و شوهرش). و قرار شد نوه‌م بزرگ که شد گلدونشو عوض کنن و یه تیکه‌شو جدا کنن بذارن تو همین گلدون و بدنش به مریم و اونم این چرخه رو ادامه بده ببینیم تهش به کجا می‌رسیم. (ارجاع به پست ۱۲۷۷)

۲. می‌دونستم شوهر سهیلا جنوبیه، ولی از اون جایی که شمال برای من کلاً شماله و جنوب کلاً جنوبه و تو ذهنم تفکیک نشدن شهرهای شمال و جنوب، نمی‌دونستم این رفیقمون با کجای جنوب کشور پهناورمان وصلت کرده. وقتی از پستای اینستاش فهمیدم هی میره بوشهر و هی از بوشهر میاد و هی میره بوشهر و هی از بوشهر میاد :| بی‌هوا پرسیدم عباس بوشهریه؟ گفت آره. هیچی دیگه. صاف رفتم سراغ کتابخونه‌م و هفت‌تیرو براش کادو کردم. طرح بازشناسی بوشهر. (ارجاع به پست ۱۲۷۳)

۳. این همون کتابیه که دو سال پیش تو همین کافی‌شاپ سر همین میز ازش گرفته بودم. یادش نبود. ینی اگه پس نمی‌دادم سراغ کتابشو نمی‌گرفت :| اون وقت من وصیت می‌کنم اگه مردم کتابو برسونن دستش که روحم در عذاب نباشه. (ارجاع به پست ۱۲۷۲)

۴. اینا سوغاتیای مشهده. برای هفت هشت نفر از دوستام سوغاتی گرفته بودم و بعد دو ماه، این اولین دوستیه که سوغاتیا رسید دستش. (ارجاع به پست ۱۲۲۶)

۵. وقتی داشتیم این عکسو می‌گرفتیم داداشم زنگ زد بگه اومدنی (اومدنی قیده؛ ینی وقتی میای خونه) نخ دندون بخر. برگشتنی (ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه) از داروخونه گرفتم. قیمتش دوونیم برابر شده بود :|

۶. چند دیقه بعد یک لیوان نسکافه در این نقطه واقع شد.

۷. یه آقاهه پشت سرم بود. برای اینکه تو عکس نیفته هی خودمو چپ و راست و بالا پایین می‌کردم :|

۸. یه آویز اینجا بود. چترمو گذاشتم اونجا. با هوش و حواسی که من دارم مطمئن بودم یادم می‌ره. ولی از اونجایی که بارون میومد، می‌دونستم اگه یادم بره بیرون که برم یاد چترم می‌افتم. و چنین شد. اینو از هفت‌سالگیم دارم. حتی قبل از اینکه برم مدرسه. (ارجاع به پست ۳۷۱)

۹. همه جا قبل از اینکه سفارشتو بیارن پولشو می‌گیرن. اینجا ولی موقع رفتن می‌گیره.

۱۰. من یه ربع دیر رسیدم، سهیلا نیم ساعت.

۱۱. قول داده هر هفته از گلدون و مخصوصاً گلبرگ‌های خرفه‌بلور عکس بگیره بفرسته برام.

۱۲. یه قول دیگه هم داد؛ که برای فارغ‌التحصیلیم، نقاشی جغد بکشه.

۱۳. رسماً داشتم زور می‌زدم حرف پیدا کنم برای زدن :|

  • ۲۶ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این اون گلدونیه که روز تولدم هم‌اتاقی‌های شمارۀ ۱ و ۲ بهم دادن. از یه گل‌فروشی اسم گل و طرز نگه‌داریشو پرسیدم و گفت خُرفه است؛ هفته‌ای یه بار آبش بده و بذار جلوی نور. اسمشو گذاشتم خرفه‌ورتا. معنیش میشه گل خرفه‌ای که در کافۀ ورتا هدیه داده شده باشد. وزن خالص سنگش یک‌پنجم وزن خودمه. با نسیم‌ها۱ خرفه‌ورتا رو به‌سختی بردم خوابگاه و چند روزی اونجا بودم و با سختی بیشتر آوردمش تبریز. این نصیحت خواهرانه رو از من داشته باشین: هیچ وقت به یه مسافر گلدون هدیه ندید. لااقل گلدونی که جنسش از سنگه هدیه ندید.

۱ یکی از نسیم‌ها هم‌مدرسه‌ایم بود و یکیشونم هم‌اتاقی شمارۀ یک. چون مسیرمون مشترک بود، سه‌تایی باهم از کافه برگشتیم. تازه رفتنی هم با نسیمی که هم‌کلاسی ارشدم بود رفتم کافه. برگشتنی گلدون دست من بود. یه جا گفتم نسیم اینو یه دیقه بگیر گوشیمو جواب بدم. دیدم هردوشون برگشتن سمت من. گفتم عه! چه جالب هردوتون نسیمین. بعد گفتم تازه اسم دختر اول منم نسیمه :|



آبش دادم، نونش دادم، نازش کردم و نازشو کشیدم و شد این:



عکسشو برای دوستام فرستادم ببینن چه دسته‌گلی تحویل جامعه دادم و هزار الله اکبر و هزار الحمدلله و هزار سبحان الله و هزار آیة الکرسی و هزار وان‌یکاد و کلاً هزار هر ذکری که مفهوم ماشالا از چشم بد دور رو برسونه. ولیکن عزیزانی که در نیمۀ جنوبی کشور پهناورمان می‌زیستن گفتن عه! ما اینا رو می‌خوریم. یکی گفت قاطی سبزی خوردن، یکی گفت تو قرمه‌سبزی و خب من دیگه حرفی نداشتم. تازه داشتن خواصشم بیان می‌کردن که ماه رمضونا برای رفع تشنگی خوبه.

از وقتی دخترمو انتقال داده بودم به گلدون بزرگ‌تر، گلدون خودش خالی مونده بود. یه شاخۀ کوچولو ازش بریدم و گذاشتم تو آب ریشه بده و حالا نوه‌مو گذاشتم تو گلدون کوچیکه. میگن بچه مثل میوه است، نوه مثل هسته‌ش؟ مغزش؟ بادام؟ گزینۀ چهار؟ منظورمو گرفتین و بیشتر از این تقلا نکنم؟ خلاصه همون. اسمشم خرفه‌بلوره. خرفه‌ای که هم‌اکنون در کافی‌شاپ برج بلور به سهیلا هدیه داده می‌شود.


  • ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سال سوم دبیرستان، جبر و هندسه داشتیم. آقای هاشمی معلم هر دوی اینا بود. بعدها معلم گسسته‌مون هم شد. یادم نیست چرا ما یکی از اینا رو نیم‌سال اول خوندیم و یکی رو نیم‌سال دوم. ولی آخرای سال از هردوتاشون امتحان می‌گرفتن که مطالب برامون تکرار بشه. شاگرد منظم و درس‌خونی بودم. هر امتحان و تکلیفی رو تو تقویمم یادداشت می‌کردم که فراموش نکنم. ولی یه بار اشتباهی به‌جای هندسه، جبر خونده بودم. یا به جای جبر، هندسه. وقتی برگۀ سؤالاتو پخش کردن دلم هرّی ریخت. گند زدم و هیچ‌وقت نتونستم تلخی اون روزو فراموش کنم.

دیشب خواب دیدم دانشگاهم. سر کلاس شیمی. استادمون چند نفرو صدا کرد پای تخته که ازشون امتحان بگیره. مثل وقتایی که معلما اسممونو می‌خوندن که بریم برای پرسش شفاهی. یه وقتایی خداخدا می‌کردیم اسممونو نخونن و یه وقتایی داوطلب می‌شدیم. اسم یکی دو نفرو خوند و رفتن پای تخته و بعدی من بودم. وقتی اسممو خوند دلم هرّی ریخت. آخه چیز زیادی از شیمی تو خاطرم نمونده. وقتی برگۀ سؤالات رو داد دستم دیدم سؤالای زمین‌شناسیه. بماند که من توی هیچ کدوم از مقاطع تحصیلیم زمین‌شناسی نداشتم. سؤالا رو گرفتم و دیدم هیچی بلد نیستم. گریه‌م گرفته بود. واقعاً داشتم گریه می‌کردم :| به استادمون که یه خانوم بود گفتم آماده نیستم. گفتم فکر می‌کردم شیمی داریم این ساعت. فرستادم دفتر. رفتم به ناظم دانشگاه گفتم این چه رفتاریه با دانشجوها دارن؟ چرا وقتی می‌گم آماده نیستم درکم نمی‌کنید؟

  • ۲۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۱۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز برای توکا کامنت گذاشتم و پرسیدم اسم سه‌قلوها رو گفتی و من فراموش کردم یا نگفتی؟ ارجاعم داد به کامنت هفت هشت ماه پیشم که ازش پرسیده بودم اسم سه‌قلوها رو گفتی و من فراموش کردم یا نگفتی...

+ دوباره بخوانید

  • ۲۵ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


من و داداشم هر چند وقت یه بار، یکیمون به سرش می‌زنه خانواده رو ببره سینما و دیشبم نوبت من بود که به سرم بزنه بریم سینما و چی بهتر از فیلمی که حامد بهداد بازی کرده باشه. فوق‌العاده است این بشر. از رضای سایۀ آفتاب عاشقش شدم و هر فیلم جدیدی که ازش می‌بینم بیش از پیش به تواناییش ایمان میارم. واقعاً بازیگره. طرز حرف زدنش یه جوری به جان آدم می‌شینه که دلت می‌خواد هیشکی دیالوگ نداشته باشه و فقط این حرف بزنه تو کل فیلم. یک مشت پر عقاب، نارنجی‌پوش، پرتقال خونی، تسویه‌حساب، دلخون، سعادت‌آباد، محاکمه در خیابان، مجنون لیلی و همۀ فیلماش یه طرف، روز سوم و یکی دو سکانس از کیمیا که نقش جهان‌آرا رو بازی کرده بود یه طرف. ینی از کل کیمیا، فقط قسمت حامد بهدادشو دیدم من :)) از سقوط آزادم اون سکانسشو دانلود کردم دیدم که دوستش می‌میره و داشت دستور می‌داد که آقای پوریا پاشه :)) فوق‌العاده بود.

و اما مارموز؛ طنز تلخ سیاسی بود. اگه مارمولک کمال تبریزی رو دیده باشین، مارموزشم یه چیزی تو این مایه‌هاست. فکر کنم اصن کمال تبریزی خودش عمداً اسم این دو تا رو شبیه هم گذاشته. از اول فیلم تا آخرشم من درگیر خم کردن انگشتم بودم عکسم شبیه پوستر فیلم بشه و آخرشم نتونستم اون‌جوری که حامد بهداد انگشتشو خم کرده بود خم کنم :|

  • ۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۳:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کتابخونه‌م معجونیه برای خودش. چند تا کتاب مهندسی، چند تا کتاب شعر، کلاسیک، معاصر، رمان، کتاب تاریخی، فلسفی، آشپزی، زبان‌شناسی، روان‌شناسی، پزشکی. ربطی به هم ندارن ولی حضور تک‌تکشون قابل درکه؛ جز مجموعهٔ بازشناسی بوشهر. شش جلد کتاب راجع به غذاهای بوشهر، تاریخش، طبیعتش، فرهنگش و هر آنچه که دربارۀ بوشهر نمی‌دانیم. 

تولدم نزدیکای نمایشگاه کتاب بود و مسیر محبوبم انقلاب. هر سال حتماً باید چند جلد کتاب به انحای مختلف به کتابخونه‌م اضافه می‌کردم و می‌دونستم قدمت این یکی برمی‌گرده به سال‌های اولی که هر بار می‌رفتم تهران با یه بغل کتاب برمی‌گشتم خونه و ماتم می‌گرفتم که حالا این‌همه کتابو کجای دلم بذارم. اینم از تهران آورده بودم. چرا؟ نمی‌دونم. من هیچ‌وقت جغرافیا دوست نداشتم. هر چی فکر می‌کردم اینا تو کتابخونۀ من چی کار می‌کنن پاسخی نداشتم. از کی گرفته بودم؟ از کجا؟ یادم نمیومد چجوری دستم رسیده. بارها سعی کرده بودم به مدرسه‌ای کتابخونه‌ای جایی اهدا کنم و موقعیتش پیش نیومده بود. به درد کی می‌خورد؟ به چه درد من می‌خورد اصلاً؟ 

یه جا تو یکی از همین کتابای فلسفی خونده بودم الشیء ما لم‌یجب، لم‌یوجد. شیء تا واجب نگردد موجود نمی‌شود. شیء ممکن تا به حدّ وجوب و ضرورت نرسد موجود نمی‌گردد. شبیه همون چیزی که کلنل ساندرس صفحۀ ۴۰۳ کافکا در ساحل به هوشینو گفت. گفت «چخوف میگه اگر هفت‌تیری در یک داستان باشد، عاقبت باید شلیک شود». منظور چخوف این بود که ضرورت یه مفهوم مجرده و ساختمانی متفاوت با منطق، اخلاق یا معنی داره. وظیفه‌اش کاملاً به نقشی وابسته است که بازی می‌کنه. آنچه نقشی بازی نمی‌کنه نباید وجود داشته باشه. آنچه ضرورت ایجاب می‌کنه، لازمه وجود داشته باشه. 

و من هنوز دارم فکر می‌کنم چرا یه همچین چیز بی‌ربطی تو کتابخونه‌مه؟ چیزی که نه ضرورتی داره و نه نیازی بهش دارم. این هفت‌تیر چی کار می‌کنه تو قصهٔ من؟ چرا هست و تو چرا نیستی؟ تو که باربط‌ترینی چرا نیستی؟ تو رو که لازمت دارم، تو رو که می‌خوام، تو رو که بهت نیاز دارم، تو چرا نیستی؟ مگه ضرورت ایجاب نمی‌کنه که باشی؟ نقشی مهم‌تر و بزرگ‌تر و لازم‌تر از در کنار من بودن؟

  • ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱. در هفته‌ای که گذشت مشغول خواندن کتابی بودم که دو سال پیش (بند ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۰، ۳۱ و ۳۲ پست ۹۹۸) از سهیلا امانت گرفته بودم و قرار بود سری بعد که همو دیدیم پس بدم کتابو. دو ساله که همو ندیدیم. و دو سال پیش، سه سال بود که سهیلا رو ندیده بودم. به عبارت دیگر، طی پنج سال گذشته فقط یک بار دیدمش :|

۲. تصویر جلد کتاب رو بسیار دوست می‌دارم :)



۳. وصیت‌نامه:

نوشتم که: با عرض سلام و ادب و احترام خدمت بازماندگان محترم. این کتاب سهیلاست. سال ۹۵ ازش امانت گرفتم. اگر قبل از پس دادن دار فانی را وداع گفتم برسونید دستش، وگرنه روحم عذاب می‌کشه :دی



۴. این کتاب رو یک بار همون دو سال پیش خونده بودم و این هفته دومین بارم بود می‌خوندم. و اگه فکر کردین برام تکراری بود حاشا و کلا که من در امر فیلم‌بینی و رمان‌خوانی حافظه‌ای دارم در حد حافظۀ ماهی قرمز سفرۀ هفت‌سین :|

۵. از جملات و بندها و صفحاتی که برام جالب بود عکس گرفتم. اگر می‌خواید این کتاب رو بعداً بخونید و دلتون نمی‌خواد داستان لو بره بی‌خیال بقیۀ پست بشید و عکس‌ها رو نبینید. کیفیت عکس‌ها رو پایین آوردم. جهت رفاه حال مشتری :|

کتاب، آلمانیه. طنزه، ولی من از ب بسم الله تا نون پایانش لبخند هم نزدم چه برسه خنده. موضوعش سفرهای کارل فریدریش گاوس، ریاضیدان آلمانی و الکساندر فون هومبولت جغرافی‌دان و بن‌پلان هست. کسایی که ریاضی فیزیک خوندن و با دماسنج و متر و تلسکوپ رفیقن و کسایی که اهل سفرن شاید بیشتر هم‌ذات‌پنداری کنن با شخصیت‌های کتاب. اواسط کتاب، زن گاوس، یوهانا می‌میره و گاوس با مینا یا نینا (چند جا نوشته مینا، چند جا نینا. اوایل فکر می‌کردم اینا دو نفرن ولی گویا اشتباه تایپیه و آخرای کتاب فهمیدم مینا همون نیناست) ازدواج می‌کنه. یه دختر و پسر از یوهانا داره و یه پسر به اسم اُیگن از مینا یا نینا. زن دومشو دوست نداره و صرفاً برای بزرگ کردن بچه‌هاش و رسیدگی به کارای خونه باهاش ازدواج کرده. اُیگن زبان‌شناسی دوست داره ولی باباش چون دستیار لازم داشته پسرشو فرستاده ریاضی و حقوق بخونه. آخرای داستان پسره کارای سیاسی می‌کنه و می‌گیرنش و تبعیدش می‌کنن و داستان تموم میشه. صفحۀ آخر کتابو دوست داشتم. موقع تبعید اُیگن با یه آقای ایرلندی آشنا میشه و آقاهه به ایگن میگه بیا شریک شیم یه کسب‌وکاری راه بندازیم و اونم قبول می‌کنه. بعد این ایرلندیه میگه یه خواهرم دارم خوشگل نیست ولی آشپزیش خوبه و نامزدم نداره :| هیچی دیگه کأنّهو فیلمای ایرانی تموم میشه داستان :))

یه برادر که آشپزیمونو تعریف کنه، مرادو گیر بندازه چیه؟ اونم نداریم :|

[بیر]، [ایکی]، [اوچ]، [درد یا شایدم درت]، [بش]، [آلتی]، [یدّی]، [سگّیز]، [دقّوز یا شایدم دگّوز]، [اُن]، [اُن‌بیر]، [اُن‌ایکی]، [اُن‌اوچ]، [اُن‌درد یا درت]

  • ۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بیر. با اخم کنترلو برمی‌دارم بزنم یه کانال دیگه و زیر لب غر می‌زنم این داریوش فرضیایی نمی‌خواد پیر بشه؟ من ۹ سالم بود براش نامه نوشتم اسممو تو برنامهٔ کودک بخونه. می‌دونی الان چند سالمه؟ اسمم هم که هیچ وقت نخوند و نقاشیمم نشون نداد. این یکی رم کشیدم نفرستادم:



ایکی. خسته از بیرون میام و می‌بینم دو تا دفتر رو میزمه. از مامان می‌پرسم اینا چیه اینجا؟ میگه بابات گرفته. گفت از اینا دوست داری. لبخند می‌زنم و میگم نگه‌می‌دارم برای نوه‌هاش.



اوچ. از دیوارهای اتاقش فیلم می‌گیره و برام می‌فرسته. منم عکس می‌گیرم و براش می‌فرستم. می‌پرسه اون عکسا چیه؟ میگم خرس و آدمکای پشت جعبۀ دستمال کاغذی‌ان. دستمالا که تموم می‌شن، جعبه‌هاش مال منه. پشت جعبه‌ها نوشته بچه‌های عزیز، عکس خرس بامزۀ تنو رو به کمک پدر یا مادرتون از قسمت نقطه‌چین برش بدید. الان یه خرس تنو دارید که می‌تونید تو اتاقتون باهاش بازی کنید و از بازی کردن باهاشون لذت ببرید. منم می‌برم می‌زنم به دیوار و لذت می‌برم.


  • ۲۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همین چند روز پیش بود که وقتی داشتم پست مرثیه‌ای برای پدر صبا رو می‌خوندم زارزار براش گریه می‌کردم. با هر خط پستش بی‌اختیار یه قطره می‌چکید روی گوشیم و الانم با کامنت المیرا زانوی غم بغل کردم و همین‌جور سیل اشکه که قطع نمی‌شه. حالا یکی بیاد اتاقم بپرسه چته چی بگم؟ بگم دو تا بابا از روی زمین کم شده؟



+ برای قرص‌های بابا جعبه درست کردم. هی قرصا رو نگاه می‌کنم هی بغض می‌کنم...

  • ۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چهار سال پیش، تو یه همچین روزایی در تب و تاب کنکور ارشد بودم. سال آخر برق؛ درگیر پایان‌نامه و امتحانا و واحدهای پاس نشده و فارغ‌التحصیلی و ارائه‌ها و سمینارها. آخرین قفسۀ کتابخونۀ شریف، اون پشتِ پشت، آخرِ آخر، قفسۀ کتابای زبان و زبان‌شناسی بود. هر هفته یه چند تاشو به اسم خودم و هم‌اتاقیام و هم‌کلاسیام می‌گرفتم و می‌خوندم و خلاصه‌شو می‌نوشتم و پس می‌دادم و دوباره یه چند تای دیگه می‌گرفتم. سؤالای کنکورو می‌ذاشتم جلوم و می‌گفتم این سؤاله جوابش تو این کتاب بود. با اینکه مطالب رو خوب متوجه نمی‌شدم، سؤال‌ها رو نمی‌فهمیدم و بعضی کلمات رو اولین بارم بود می‌دیدم و حتی نمی‌دونستم چجوری باید تلفظش کنم کلمه رو، اما به تلاشم ادامه می‌دادم و هر آنچه که برام تازگی داشت و فکر می‌کردم مهمه رو تو سررسیدم یادداشت می‌کردم. حالا بعد از چهار سال اومدم سراغ سررسید سال 93، سراغ خلاصه‌هام. که خودمو برای دکتری آماده کنم. سؤالا رو گذاشتم جلوم و به این فکر می‌کنم که جوابش تو کدوم کتاب می‌تونه باشه. ندارم اون کتابا رو. آخرین قفسۀ کتابخونه مدام از جلوی چشمم رد میشه. خلاصه‌هامو مرور می‌کنم. به نکات مهمی که حالا به‌نظرم ساده و مسخره‌ن می‌خندم. به اینکه کنار چه کلماتی علامت سؤال گذاشتم و نوشتم نمی‌دونم ینی چی می‌خندم. نشستم خاطرات اون روزامو می‌خونم و چی بودیم چی شدیم خاصی تو چشامه.

+ پند مادرانه: فرزندم، وقتی کسی لهجه دارد، معنایش این است که او یک زبان بیشتر از تو می‌داند.

+ عنوان، از این یکی از پست‌های زیر آوار موندۀ بلاگفا [از پی‌دی‌اف عکس گرفتم؛ کلیک کنید]


  • ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خواب دیدم دکتر ب. یه بازی از اینا که می‌ری جلو سکه می‌خوری امتیاز می‌گیری فرستاده برام. یه چکم فرستاده بود که سفیدامضا بود. قرار بود من این بازیو انجام بدم و هر مرحله که میرم جلوتر مبلغ چک بیشتر بشه. یه مرحله بازی کردم و دیدم روی چک نوشته صد هزار تومن. این مبلغ هی بیشتر میشد اگه بازیو تا آخر ادامه می‌دادم. اون وقت من مردد بودم که این چه کاریه؟ اینکه هیچی به دانش من اضافه نمی‌کنه! بعد تو خواب داشتم تصمیم می‌گرفتم که استعفا بدم یا برم مرحلهٔ بعد :| حالا جالبه من هیچ وقت بازی روی گوشیم نصب نمی‌کنم و اهل بازیای این مدلی نیستم و از اون جالب‌تر اینکه مدت‌های مدیدیه با ایشون و تیمشون ارتباط ندارم و به‌واقع درک نمی‌کردم چرا چنین خوابی دیدم. سه سال پیش باهاشون یه کاری می‌کردم و به دلایلی قبل از نهایی شدن کار تیم از هم پاشید و دلخوری‌هایی بینمون پیش اومد. بعد از اون ماجراها ارتباطمو به کل با همه‌شون قطع کردم و پیشنهادهای جدید همکاری رو هم به بهانه‌های مختلف و حتی واهی! رد کردم و دیگه بعداً حتی نرفتم گواهی و سابقهٔ کارم رو بگیرم. خواب عجیبی بود و ذهنمو درگیر کرده بود. تا اینکه دقایقی قبل، شمارهٔ دکتر ب. افتاد رو گوشیم :| بله! ایشون داشتن بهم زنگ می‌زدن و من مات و مبهوت به خوابم می‌اندیشیدم و به شماره و عکسشون زل زده بودم و خاطرات رو مرور می‌کردم و نمی‌دونستم جواب بدم یا چی بگم و اصن نمی‌دونستم چی کارم دارن و حتی داشتم فکر می‌کردم لابد اشتباهی دستشون خورده یا خواستن به یکی دیگه زنگ بزنن و منو با اون یکی دیگه اشتباه گرفتن :| ینی می‌خوام بگم انقدر این تماس غیرمنتظره بود برام و حتی فکر می‌کردم این تماس ادامهٔ خوابمه و لابد هنوزم خوابم. 

هیچی دیگه :| انقدر فکر کردم و انقدر با طُمأنینه و دیر جواب دادم که قطع شد :| ولی چند ثانیه بعد دوباره تماس گرفتن و 

آه ای فلک، نفرین به تو، ببین چه می‌کشم من

  • ۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چرا واژه‌ٔ «نه» این‌قدر کوتاه است؟

باید طولانی می‌بود؛ با تلفظی دشوار و سخت.

آن‌قدر طولانی و آن‌چنان دشوار،

که در میانه‌ٔ گفتنش،

فرصتی برای اندیشیدن، تردید و توقف فراهم می‌شد.

  • ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۸:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز صبح، لیوانی که از دوران مدرسه داشتمش و هفت سال تو خوابگاه و بعد هم تا امروز تو خونه ازش استفاده می‌کردم و باهاش آب، آب‌میوه، دوغ، شیر، شیرموز، چای، نسکافه و سایر نوشیدنی‌های مجاز رو می‌خوردم موقع شستن از دستم سر خورد تو سینک افتاد و شکست. لیوان خاصی نبود. از این لیوان‌های شیشه‌ای معمولی که تو اغلب عکس‌های خوابگاهیم حضور داشت. لیوان‌های دیگری هم داشتم، اما این لیوانِ همیشگی و دم‌دستی‌م بود. لیوانی که همیشه باهام بود. تو بیشتر عکس‌هام بود و بیشتر با این چیز میز می‌خوردم. خاطره داشتم باهاش؟ آره خب، من با همه چی خاطره دارم. ولی آنچه که برام عجیب بود این بود که موقع شستن و قبل از شکستن، مدام افتادن و شکستنش از ذهنم می‌‌گذشت. سعی می‌کردم بیشتر مراقب باشم، حواسم کاملاً جمع بود ولی مثل فیلما هی صحنهٔ شکستن و لیوان شکسته تو ذهنم تکرار می‌شد. بالاخره وقتی می‌خواستم شیر آبو ببندم و لیوانو بذارم کنار از دستم سر خورد و افتاد تو سینک و سه تیکه شد. حس عجیبی بود. انگار به دلم افتاده بود می‌شکنه.

+ بابا سه سالی میشه که وبلاگمو نمی‌خونه و در جریان حال و هوای پست‌هام نیست، ولی تا دید با غصه دارم به تیکه‌های لیوان نگاه می‌کنم گفت الان میره خاطراتی که با لیوانش داشته رو مرور می‌کنه و یکی‌یکی می‌شینه همه رو می‌نویسه. گفتم شما واقعاً چی فکر می‌کنین در مورد وبلاگ من؟ من اونجا مطالب مهم و مفید و فاخر به جامعه عرضه می‌کنم.

+ آخرین بار باهاش یه لیوان شیر خوردم دیروز عصر.

+ مامان اما خوشحال بود. وی معتقد است شکستن ظرف رفع بلاست و اتفاقیست بسی میمون و مبارک.

  • ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه روز صبح بیدار شی ببینی یک عدد گیتی، بدون نام خانوادگی، با عکس پروفایل گل و بدون پست و هیچ توضیح دیگه‌ای درخواست دنبال کردنِ اینستاتو داده. بری دایرکت و بپرسی:



پ.ن۱: من کلاً تو عمرم هفت هشت ده بیت بیشتر شعر نگفتم که چرت و پرت محض بودن. دفتر شعرمم گم و گور کردم دست کسی نیفته. اون وقت تمام دوستای راهنماییم و معلمام و مسئولین و حتی بابای مدرسه! همون هفت هشت ده بیتو یادشونه.

پ.ن۲: من تو گوشیم عکس نگه‌نمی‌دارم. هر عکسی بگیرم، ظرف کمتر از ۲۴ ساعت انتقالش می‌دم به لپ‌تاپم.

پ.ن۳: الان همین عکسو تو گوشیم داشتم ینی چی؟ آیا کار درستیه قید الانو با فعل ماضی بیاریم؟ عکس پروفایل اینستامه.

پ.ن۴: نیمۀ گمشده‌م رو هم پیدام نکرده هنوز؟ بالاخره کی کی رو پیدا نکرده هنوز؟ الان این جمله رو به دکتر دبیرمقدم نشون بدن، شونزده‌ونیممو پس می‌گیره می‌گه برو نحو و دستور زبان رو از اول پاس کن.

پ.ن۵: ببین چی بودم که تازه تپل شدم :|


  • ۱۳ آذر ۹۷ ، ۰۹:۲۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مریم؛ اولین دوست صمیمی‌م و صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوست دوران راهنماییم بود. کنار هم می‌نشستیم. زنگ‌های تفریح حرف می‌زدیم، سر کلاس حرف می‌زدیم، می‌رفتیم حیاط پشتی مدرسه و حرف می‌زدیم، هر جا هر موقع می‌تونستیم باهم حرف می‌زدیم. اولین دوستی که شمارۀ خونه‌شونو داشتم و شمارۀ خونه‌مونو داشت. زنگ می‌زدیم خونۀ هم و حرف می‌زدیم. بعد امتحانای آخر سال نمی‌رفتیم خونه و تو حیاط مدرسه قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم. تا سرویس من و مامان و بابای اون بیان دنبالش وایمیستادیم پشت در مدرسه و حرف می‌زدیم. سرویسم میومد، ولی ما هنوز حرف می‌زدیم. حرفامون تمومی نداشت. زنگ‌های ورزش و تفریح جلوی در مدرسه کشیک می‌داد که برم یواشکی یخمک بخرم. مراقب بود که مدیر و ناظم یه وقت نفهمن. یخمک بیست‌وپنج تومن بود. دبیرستان مدرسه‌هامون جدا شد. موبایل که نداشتیم. برای هم نامه می‌نوشتیم و با هزار تا واسطه می‌رسوندیم دست هم. تو نامه‌هامون راجع به معلما و مدرسۀ جدید و دوستای جدیدمون می‌گفتیم. هر هفته، هر ماه، هر سال، هر... یادم نیست آخرین نامه‌مون کی بود. دانشگاه قبول شدیم. من رفتم تهران، اون ارومیه. موبایل داشتیم، شمارۀ همو داشتیم، ولی حرفی برای گفتن نداشتیم.

داشتم براش پیام تبریک می‌فرستادم. دنبال استیکر تولدت مبارک می‌گشتم. یه نگاه به آرشیو مکالماتمون کردم. همه‌ش ده دوازده تا پیام. و همه‌ش پیام تبریک تولد. اردیبهشت ۹۴، مریم: تولدت مبارک خانم مهندس. من: وااااااای مریم مرسی، اصلاً فکرشم نمی‌کردم یادت باشه. مریم: مگه دوستی مثل تو رو میشه فراموش کرد. آذر ۹۴، من: خوبی خانم دکتر؟ تولدت خیلی مبارکه. مریم: خیلی ممنونم عزیزم، ممنون که به یادم بودی. آذر ۹۵، من: مریم جان تولدت مبارک. مریم: خیلی ممنون عزیزم که به یادم بودی. اردیبهشت ۹۶، مریم: تولدت مبارک نسرین جونم. من: ممنونم مریم جان. آذر ۹۶، من: تولدت مبارک مریم جان. مریم: مرسی دوست همیشگی من. اردیبهشت ۹۷، مریم: تولدت مبارک. ان‌شاءالله سال خیلی خوبی داشته باشی. من: غافلگیر شدم دختر. ممنونم از تبریکت. خیلی خوشحال شدم. آذر ۹۷، امروز، من: تولدت مبارک خانم دکتر.

دوازده ساله که همو ندیدیم؛ صدای همو نشنیدیم. دوازده ساله که هیچ کدوم از دوستای دورۀ راهنمایی‌مو ندیدم؛ خبری ازشون ندارم. و دارم فکر می‌کنم تا چند سال دیگه قراره من و مریم به این تولدت مبارک و ممنون که یادم بودی‌هامون ادامه بدیم؟

  • ۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۳:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک وقت‌هایی آدم به سرش می‌زند که پا شود راه بیفتد برود تهران، برود دانشکدهٔ سابقش و درِ اتاق آن بلاگری که دو سال و نه ماه و شش روز از آخرین کامنت و هفت ماه از آخرین پستش می‌گذرد و چراغ وبلاگش همچنان خاموش است را بزند و بپرسد رمز وبلاگتان را فراموش کرده‌اید؟ بگوید ما رمزش را داریم. خیلی‌وقت‌پیش‌ها داده بودید بِهِمان و گفته بودید هر وقت دور از جانتان، زبانمان لال، مُردید، که البته مرگ حق است و همه‌مان رفتنی، بیاییم یادداشت‌های منتشر نشده‌تان را بخوانیم و برویم به وصایایتان عمل کنیم و روحتان را شاد نماییم. شاید هم نه رمز که به کل، وبلاگتان را به انضمام خواننده‌هایش فراموش کرده‌اید. به هر حال آدمی فراموشکار است و می‌گویند حتی انسان هم از نسیان می‌آید. حالا گیریم که پستتان نمی‌آید منتشر کنید و کامنتتان هم نمی‌آید برای مردم بگذارید؛ لااقل آن دو کامنت آخرمان را می‌خواندید که چراغ زردِ سین شدنش خاموش شود و خیالمان راحت باشد که زنده‌اید، خیالمان راحت شود که پیاممان را دیدید ولیکن پاسخ ندادید. پاسخ فدای سرتان. ما به خوانده شدنش هم قانع بودیم. همین‌قدر کم‌توقع. نه که ماه‌ها سلاممان بی‌علیک خاک بخورد و دلمان هزار راه برود که کجایید و چه می‌کنید. عطسه‌ای، سرفه‌ای، ردی، نشانی. لااقل تلگرامتان را لست سین ریسنتلی نمی‌کردید.

  • ۰۹ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. گفتم حالا که بعدِ عمری لپ‌تاپم به شبکۀ جهانی اینترنت وصل شده (ینی اگه ثبت‌نام دکتری نبود عمراً رنگ نتو می‌دید این لپ‌تاپ)، از فرصت پیش آمده استفاده کنم و مغتنم بشمارم و چهار تا دونه عکس از اینستا براتون آپلود کنم. دیگه کی بشه که من بیام از این حوصله‌ها خرجتون کنم. 

0.25. شاید باورتون نشه، خودمم باورم نمیشه که ۹۸.۲ درصد پست‌های یک سال اخیر رو با گوشی نوشتم :|

0.5. دوست دوستم، فاطمه، از دانشگاه علموص! یه گروه خیریۀ خانوادگی داشت که بعداً توسعه‌ش داد و دوستا و اساتید رو هم به تیم اضافه کرد. سه نفرن که میرن می‌گردن افراد گرفتار و نیازمند رو پیدا می‌کنن و میان تو کانال مطرح می‌کنن و کمک جمع می‌کنن. امشب دارن برای اجاره‌خونۀ یه خانوادۀ بی‌سرپرست پول جمع می‌کنن. ساکن تهرانن. کانالشونو معرفی می‌کنم. خواستید کمک کنید باهاشون در ارتباط باشید. حضوری هم بخواید ببینیدشون مشکلی ندارن. فقط بهشون نگید شباهنگ معرفیشون کرده. اگه رفتید پی‌وی‌شون و خواستید بگید از کجا آمده‌اید آمدنتان بهر چه بود، بگید از طریق نسرین، نسرین خانوم، خانومِ نسرین :| نگید شباهنگ. خب؟

http://t.me/mehrnabavi

0.75. می‌تونستم عنوان پستو بذارم «من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون». بخشی از یه ترانه؟ آهنگ؟ شعر؟ سرود؟ از رضا صادقیه که میگه تو بشی مادر گل‌ها، من بشم بابای بارون. ینی من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون. یا عنوان می‌تونست «بچه‌های مردم»، «یه فولدر دارم تو لپ‌تاپم به اسم کودکان»، «دو گروه از آدما رو هیچ وقت درک نکردم؛ یک اونایی که شکلات دوست ندارن، دو اونایی که بچه دوست ندارن»، «البته فقط ده درصد از پست‌های اینستام برنامۀ کودکه»، «من عاشق بچه‌هام، شما چطور؟»، «حالا می‌فهمم چرا انقدر خواب بچه می‌بینم» هم باشه. کلی فکر کردم راجع به عنوان و فکر کنم عنوان خوبی انتخاب کردم.

1. براش دفتر نقاشی گرفتم، صفحهٔ اولشم باهم نقاشی کردیم


2. همانا یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیا قلقلک دادن پای کودکان است. آقا مبین هستن ایشون. شایدم معین. دوقلوئن، تشخیصش یه کم دشواری داره.


3. مبین «ب» دارد، جوراب «ب» دارد، مبین جوراب دارد. معین «ب» ندارد، معین جوراب ندارد. و این‌گونه بود که ما با جوراب! و به کمک‌حرف «ب»، برادران آقا محسن را شناسایی می‌نمودیم! (این سه بزرگوار که با میم شروع میشن و به نون ختم میشن نوه‌های دوست بابا، آقای ... می‌باشند! حفظهم الله و دامت برکاتهم)


4. با کودک‌ ناآرام و به هر سو لگد زننده و از دیوار راست بالا روندهٔ دوستمان چه کنیم تا دوستمان مقالهٔ سمینارش را ترجمه کند؟ کودک را در آغوش بگیریم و با دو انگشت شست و اشاره، پای چپ کودک را تحت کنترل داشته و با سه انگشت دیگر پای راست او را سفت بگیریم. با این روش در مصرف دست‌هایمان صرفه‌جویی می‌شود و می‌توانیم با اون یکی دستمون تایپ کنیم، سلفی بگیریم، میوه بخوریم، و حتی بیایم پست بذاریم


5. سمت راستی؟ حنانه، شش‌ماهه، دخترِ دخترِ همسایه، مشغول رسیدگی به گل و گیاه و پرپرکردن و از ریشه کندشون. سمت چپی؟ محمدیاسین، چهارماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و پسرعمهٔ اَبَوی. ایشون خسته است و ولم کنین بذارین بخوابم خاصی تو چشاشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


6. سمت چپی؟ مهنّا، سه‌ماهه، دخترِ پسرعمهٔ ابوی. عمیقاً به فکر فرورفته و اسیر شدیم به خدای خاصی تو چشاشه. سمت راستی؟ محمدیاسین، هفت‌ماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و اون یکی پسرعمهٔ اَبَوی. انگشت وسط دست چپش سوخته و با اون یکی دستش در صدد چنگ انداختن رو صورت دخترعموی مامانشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


7. تو مسجد نشسته بودیم. سالگرد عمهٔ باباست. داشتم با مهنّا و محمدیاسین سلفی می‌گرفتم که این کوچولو اومد گفت از منم عکس بگیر. نمی‌شناختمش. بعداً پرس‌وجو کردم و گویا نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ ابوی بنده هستن ایشون. اِلسا، ۱۱ ماهه، نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ بابا


8. با ذوق از مامانش می‌پرسن دختره یا پسر؟ مامانش با خوشحالی میگه دختره. لبخندشون محو میشه و میگن اشکالی نداره خدا ایشالا یه پسرم میده

+ بعد از هزاروچهارصد سال هنوز جاهلیم


9. از پشت این تریبون می‌خواستم خسته نباشیدی گفته باشم به دوستان متأهل و بچه‌دارم که هم درس می‌خونن و در حال طی کشیدن پله‌های ترقی‌اند، هم مامان و بابا هستن و با این موجودات گوگولی مگولی دست و پنجه نرم می‌کنن. خدا قوت به همه‌شون. خدایی چه جوری درس می‌خونین؟ این یه الف بچه پدرمو درآورد رسماً. روح اجدادمو آورد جلوی چشمم. ینی خودکارو می‌گرفتی دفترو برمی‌داشت، دفترو نجات می‌دادی سیم لپ‌تاپو می‌کشید، سیمو ول می‌کرد خودکارو برمی‌داشت، بعد دفترو خط‌خطی می‌کرد، خودکارو می‌گرفتی دفتره رو پاره می‌کرد، بعدشم آب لب و لوچه‌شو می‌ریخت رو لپ‌تاپ و کتابات. اصن یه وضعی که نه، صد تا وضع باهم.... بچه‌ی فامیل هستن ایشون. دامت برکاته


10. رفتم آشپزخونه وضو بگیرم که اومد کنارم ایستاد و خندید. با دقت تحت نظرم داشت. خم که شدم مسح بکشم بغلشم کردم و گفتم می‌دونی دارم چی کار می‌کنم؟ گفت منم اکبر! منم اکبر! به نماز میگه اکبر :))) یه جانماز دیگه برداشتم و کنار جانماز خودم باز کردم و گفتم تو هم اکبر. بعد یه کم کشیدمش جلو و خودم رفتم عقب و گفتم آقا پسرا یه کم جلوتر باید وایستن. چادرمو مرتب کردم و شروع کردم به خوندن. خم شد نگام کرد و رفت روسری مامانشو آورد. سرش کرد و دوباره خم شد نگام کرد و خندید. بعد یهو سینه‌خیز رفت سجده.

کودکان تقلید می‌کنند، کودکان یاد می‌گیرند!

آقا احسان هستن ایشون، نوه‌ی همسایه :) دامَ ظلّهُم عالی


11. امشب موقع نماز مغرب دارالحجه بودیم. زیر زمینه. اونجا با دو تا دختر چهار و چهار و نیم ساله به نام‌های فاطمه و صایما دوست شدم. این دو تا در ابتدا سر دفتر و مداد باهم بحثشون میشه و صایما به فاطمه که از ردیف عقب اومده بود میگه دفتر منو خط‌خطی نکن. باهاشون دوست شدم و به هر کدوم یه کاغذ کوچولو دادم برام نقاشی کنن. بعد باهم دوستشون کردم که باهم تو دفتر صایما نقاشی بکشن. فاطمه زیاد بلد نبود و خط‌خطی می‌کرد خدایی. بعدشم از صایما خواستم نقاشیاشو برام توضیح بده. یه ساعتی باهم بودیم و مامانش به مامان‌بزرگش می‌گفت می‌بینی؟ از وقتی اومدیم مشهد، صایما ساکت بود. ببین الان چه گرم و صمیمی شده با این دختر

معنی صایما رو از مامانش پرسیدم. گفت صایما ینی زن روزگار.


12. سوار قطار تهرانم. اول یه دختر دانشجو سوار شد 😊 بعد یه خانم حدوداً چهل ساله 😒 که بعدا فهمیدم پنجاه و دو سالشه. این خانومه بدون هندزفزی داره ویسای شخصیشو گوش میده 😐 تو کوپهٔ بغلی هم که کوپهٔ برادران باشه یه آقاهه تلفنی صحبت می‌کنه 😐 گذاشته روی آیفون. ما هم می‌شنویم. کلا انگار ملت براشون مهم نیست ما هم هستیم و می‌شنویم خصوصی‌جاتشونو. بعد یه دانشجوی دیگه و یه پیرزن با یه خانمه که بچه داره و بچه در حال ونگ زدنه سوار شدن. پیرزنه میگه من صدای بچه رو نمی‌تونم تحمل کنم و قلبمو عمل کردم نمیرم بالا و خانومه میگه من با بچه نمی‌تونم برم بالا و بچه هم حتما باید براش موزیک پخش بشه و ونگ بزنه. الان خانومه، در واقع مامانه، داره گریه می‌کنه که پیرزنه یه همچین چیزی بهش گفت. ما هم داریم دلداری می‌دیم نگریه. اصن یه وضعی 😂 من و دانشجوی اولی تصمیم گرفتیم بریم تخت خیلی بالایی که خانم پنجاه و دو ساله‌ی بدون هندزفری و دانشجوی دومی برن تخت وسطی که این خانم بچه‌دار و خانم مسن تخت پایین سکنا بگزینن. هر چند از نظر شماره‌ی تخت باید اونا این بالا باشن. در ادامه به خانومه گفتم چه پسر نازی دارین. بعد گوشواره‌هاشو دیدم و سکوت پیشه کردم. الانم ازش اجازه گرفتم با پسرش، در واقع با دخترش سلفی یا به عبارت دیگر خودعکس، بگیرم. یه شوکولاتم دادم جیغ نزنه. سرمون رفت به قرآن


13. دو روزم تو مهدکودک برای بچه‌ها نقاشی و الفبا و رنگ‌ها رو یاد دادم و یه ماهه دارم خاطرات این دو روزو تعریف می‌کنم و به‌نظر می‌رسه تا دو سال آینده هم تموم نمیشه خاطراتم. بامزه‌ترین سکانس سلسله خاطراتم اونجا بود که یکی از بچه‌ها بوی وحشتناکی می‌داد و رفتم مسئول تعویض پوشک رو صدا کردم رسیدگی کنه به موضوع. گفتم این بچه بوی شماره دو میده. گفت این بوی شماره یکه که چهار ساعته خشک شده. گفت یه مدت بگذره تو هم بوها رو یاد می‌گیری. این دو روز کلی انرژی گرفتم و کلی تجربه کسب کردم و کلی خاطره و کلی دوستِ چهار پنج ساله پیدا کردم. چرا انصراف دادم؟ اولا تکلیف درس و دکترا مشخص نشده، ثانیاً مدرک و تخصص این کارو ندارم و باید دوره‌شو ببینم، ثالثاً تخصص خودم یه چیز دیگه است و درستش اینه که در راستای تخصص خودم کار کنم و کلی پروژه از استادام گرفتم و اونا رو باید انجام بدم و رابعاً حقوقش. از بچه‌ها شش هفت میلیون می‌گیرن و فکر می‌کردم کمِ کمش یه تومنم به مربی میدن. خودم اگه مدیر اونجا بودم برای یه همچین کاری سه تومن کمتر به مربیا نمی‌دادم. ولی در کمال ناباوری حقوقِ هفتِ صبح تا سهٔ بعد از ظهر، شش روزِ هفته بدون مرخصی و مزایا و بیمه و حتی آب‌جوش برای صبحانه، ماهی دویست تومنه. حقوق، ماهی دویست تومن. همه جا هم روال همینه. یه جورایی میشه گفت بیگاری مُدرن که مسبب این ظالم‌پروری همین مربیایی هستن که این شرایطو قبول می‌کنن. تازه اغلب مربیا هم تخصص مربی‌گری ندارن و این وسط حیفِ تربیت بچه و حیف ساعت‌هایی که بچهٔ بیچاره تو مهد سپری می‌کنه


14. پریروز تو مترو یه دختری هم‌سن و سال خودم با دختر یه‌ساله‌ش کنارم نشسته بود. من محو تماشای بچه و شکلک درآوردن و خندوندنش بودم و اونم تو فاصله‌ای که منتظر قطار بودیم شصت جا زنگ زد و گویا می‌خواست کوچولوشو بسپره به کسی و کسی نبود. دوستاش یا دانشگاه بودن یا کار داشتن یا سرما خورده بودن یا خواب بودن یا جواب ندادن. بالاخره قطار اومد و بی‌خیال دوستاش شد و دخترشو بغل کرد و گفت اشکالی نداره باهم می‌ریم دانشگاه. سوار شدیم و تا برسیم مقصد چشم از بچه برنداشتم. وقتی رسیدن چهارراه ولیعصر دختره به فسقلی گفت با خاله خدافظی کن پیاده شیم. اونم دستشو تکون داد برام. قبل پیاده شدن اسم فسقلیو پرسیدم و لپشو ناز کردم. گفت اسمش ریحانه است. حافظهٔ تصویری من اصلاً خوب نیست و قیافهٔ آدما زود یادم میره. عجیبه که هنوز تصویر ریحانه و مامانش تو خاطرم مونده. چقدر این بچه شیرین بود. چقدر دوست دارم بازم ببینمش.

پند و نتیجه اخلاقی پست: درس خوندن با بچه کار سختیه. اگه به مهدکودک و پرستار اعتقاد نداری سعی کن یا نزدیک مامانت اینا خونه بگیری، یا نزدیک مامانش اینا

والسلام علی من اتبع الهدی


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ نسرین اینو بزنم چی می‌شه؟

- هممم. چیو بزنی چی میشه؟

+ اینو. ببین، نوشته نیت کنید و کلیک کنید.

- فاله دیگه؛ فال حافظ. بزن ببین چی میگه.

+ بیا تو بزن.

- من اعتقاد ندارم.

+ خب حالا بیا الکی بزن ببینیم چی میگه.

انگشتمو می‌ذارم روی صفحۀ گوشیش و آروم ضربه می‌زنم. شعرو می‌خونم و معنی می‌کنم براش.

- میگه طایر دولت اگر باز گذاری بکند، یار بازآید و با وصل قراری بکند. ینی اگه طایر دولتی بخرید برای ماشینتون و از دولت و محصولات داخلی حمایت کنید یار هم میاد و وصل میشه. شایدم یار داره با طایر دولتی میاد و طایرش پنجر شده. یا تو کارخونۀ طایر دولتی کار می‌کنه و منتظره بهش مرخصی بدن که بازآید به کنعان غم مخور. دیده را دستگه دُر و گهر گر چه نماند، بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند. اینجا به یه خون‌آشام که خون می‌خوره اشاره شده. احتمالاً یار در چنگ اون گیر افتاده. دوش گفتم بکند لعل لبش چارۀ من، هاتف غیب ندا داد که آری بکند. اینجا هاتف نامی از غیب اومده و ضمن اشاره به لب یار ابراز امیدواری کرده گویا.

شهر خالیست ز عشاق، بُود کز طرفی،

مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

  • ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز کامنتای ارسالیمو داشتم ارزیابی می‌کردم؛ ۹۸.۲ درصد کامنتای من غلط‌های املایی ملت بود :دی بعد یاد کیک تولد امسالم افتادم که روش شصت تا غلط ویرایشی و نگارشی اعمال شد. و یاد یکی از مقاله‌هام که تعیین رو تأیین نوشته بودم و هنوز وقتی استادی که اون غلطو کشف کرده بودو می‌بینم راهمو کج می‌کنم می‌رم تو افق محو می‌شم.



اینم از دشت امروز :)))


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

روی گزینۀ نظرات ارسالی وبلاگم کلیک می‌کنم. ۸۴۰۰ تا کامنت. می‌رم اون اولِ اول. اولین کامنتایی که گذاشتم. یکی یکی می‌خونم و بغض می‌کنم. میام روی نظرات دریافتی. ۱۹۴۰۰ تا. بیشتر پستام کامنتاشون بسته بود تازه. می‌رم اولین صفحه. اولین کامنتا. اینا همه‌ش نیست. بیشترش مونده زیر آوار بلاگفا. بیشترش به‌علاوۀ یکی که برام مهم‌تر بود، عزیزتر بود. لعنتی. چرا هیچ وقت به فکرم نرسید از کامنتای اونجا بک‌آپ بگیرم؟ چرا مثل پستام از کامنتای بلاگفا بک‌آپ نگرفتم؟ اینا همه‌ش نیست. می‌رم اولین صفحه. اولین کامنتا. یکی یکی می‌خونم. دلم تنگ میشه. می‌خونم. بغضم میشه اشک... اشک...



+ شش پرِ سیمرغمو ببینید و دلتون بسوزه که از این پرا ندارید :دی


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)