شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

تو شب یلدای منی...

۶۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

267- 94/6/31

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۱۴ ب.ظ

صبح با نگار رفتم شهید بهشتی

برای گرفتن معرفی‌نامه‌ی خوابگاه و اینترنت و سیستم تغذیه و جابه‌جایی برای هم‌اتاقی شدنمون

درسته که قرار نیست غذای خوابگاهو بگیرم ولی خب گفتم حالا که فرصت هست, پیگیری کنم

نه اینترنتم درست شد نه غذا نه جابه‌جایی برای هم‌اتاق شدنمون

تازه کارام انقدر طول کشید که دیر رسیدم شریف و وقت دندونپزشکی‌م هم پرید

گفتم برم فرم تطبیق کارشناسی و کارای تسویه حسابمو انجام بدم که وقت مراجعه استادم صبح بود و

اینم نتونستم انجام بدم

رفتم بوفه ناهار بگیرم و دیدم همه‌اش سوسیس و کالباس و همبرگر و ایناست

ماکارونی گرفتم و هنوز نخوردم, ینی اشتها ندارم؛ می‌برمش خوابگاه گرم می‌کنم برای شام می‌خورم

بعدش یه سر رفتم سالن مطالعه که کارای اینترنتی و آپلود و دانلودمو انجام بدم که خب حسش نبود

پرینت کارنامه‌مو گرفتم که هفته‌ی بعد بدم استاد راهنمام با فرم تطبیق, تاییدش کنه و

حواسم نبود که لازم نیست دوباره مثل قبل 500 تومن برای پرینت به حساب دانشگاه بریزم

فیشو که تحویل دادم خانومه گفت فیش لازم نیست

منم فیشو دادم به یه پسره؛ ورودی بود

گفتم شما چون ورودی هستی باید فیش بدی, فیش منو بگیرید

اولش نمی‌گرفت, گفتم آقا من اینو لازم ندارم, مال شما,

هی می‌گفت پول خرد ندارم پول شمارو بدم

گفتم نمیخواد

کلی تشکر کرد

شاید باورتون نشه, قیافه‌شو ندیدم!

اونم قیافه‌مو ندید :)))))

همه‌اش فکر می‌کردم نکنه داداش سهیلا باشه :))))

آخه داداش سهیلا هم برق همین‌جا قبول شده

خیلی خوشحالم براش

خیلیااااااااااااااااااااا! اصن یه وضعی

به اندازه خوشحالی قبولی داداشم براش خوشحالم :))))

منتظرم افسردگی روزای اولش تموم بشه و تجربیات چندین ساله‌مو در اختیارش بذارم


تو عرشه نشسته بودم, یهو یکی از هم‌کلاسیای اول دبیرستانمم دیدم؛ 

می‌گفت کنترل ارشد شریف قبول شده (بهناز م.)

آرزو و الهام و الهه (دو قلوها) رو هم دیدم ولی خب دانشگاه در کل یه جوری شده

همه‌ی هم‌دوره‌ایام فارغ‌التحصیل شدن و رفتن و با تقریب خوبی وقتی میام دانشگاه کسیو نمی‌شناسم


دیشب ارشیا ازم جزوه مدار مخ این هفته رو می‌خواست

سال پایینیایی که باهاش مدار مخ دارنو نمی‌شناخت و 

ازم خواست اگه مدار مخ داران رو می‌شناسم ازشون جزوه بگیرم بهش بدم

بهش میگم تا تو فارغ‌التحصیل نشی, ارتباط من و برق به قوت خودش باقیه هااااااااا

برقو با زبان دورشته‌ای کرده و جزو آخرین بازماندگان ورودی های 89 دانشکده است

گفتم خیالت راحت, همه‌ی بچه‌های سال پایینی رو می‌شناسم و ارتباطم باهاشون خوبه,

هر موقع تمرینی چیزی خواستی بگو بیام برات بگیرم

که امروز رفتم براش گرفتم :دی

اتفاقاً داداش خودمم این‌جوریه؛ میگه تو بیا برام جزوه بگیر :))))))


صبح از 90ای و 91ای و 92ای ها پرس و جو کردم ببینم کیا مدار مخ دارن و خوشبختانه بهارو پیدا کردم

باهاش پالس داشتم

جزوه‌هاش کامله

عکس جزوه این هفته مدار مخشو گرفتم فرستادم برای ارشیا

(بدبختی مارو می‌بینید تو رو خدا؟ دلال جزوه هم شدم :)))) یکی نیست بگه تو سر پیازی یا ته پیاز؟)


علی‌رغم تفاوت‌های بنیادین فکری, ارشیا اگه دختر بود، بدون شک صمیمی‌ترین دوستم بود

ولی خب حیف که پسره و شعاع خاص خودشو داره

و تنها دلیلی که باعث شده ارتباطم رو باهاش حفظ کنم اینه که از شعاعش فراتر نمیره

ینی یه جورایی "آداب معاشرت" بلده, همون چیزی که این روزا تو کمتر پسری دیدم!


بهش گفتم عکسارو که فرستادم, حداقل بیا همکف یه سلامی, عرض ارادتی...

نرم‌افزار میکرو رو هم قرار بود بهش بدم

اُرُد هم باهاش بود (اُرُد یکی دیگه از 89 ایای برقه که هیچ‌وقت در موردش حرف نزدم)

یه سلام و احوالپرسی مهندسانه کردیم و بعدش اُرُد پرسید میشه بگی رشته‌ات الان دقیقاً چیه؟

گفتم مهندسی واژه‌ها :))))))))

ارشیا گفت اینا همونایی ان که میگن به مدار مستر اسلیو بگین رعیت و ارباب

بعدشم حامد اومد و دیگه خدافظی کردم اومدم کتابخونه مرکزی شریف

جالبه با اینکه این بشر (حامد) ترکه و هم‌گروه پروژه مژده و بارها اومده دم در خوابگاه برای لپ‌تاپ و نرم‌افزار و

وقتی مژده نبوده من کاراشو انجام دادم و شماره‌مو داره و چند بار زنگ و اسمس و تماس داشتیم,

با این همه هر موقع منو می‌بینه انگار منو نمی‌شناسه!!!

نه سلامی نه واکنشی!!!


از تعاونی دانشگاه برای گوشیم دوباره شارژر خریدم, سفیده

الان هم گوشیم سفیده هم هندزفری هم شارژر هم شال هم شلوار هم کیف هم همه چی کلاً 

سفیدو خیلی دوست دارم

خداروشکر خوابگاه لباسشویی داره :)

الانم تو کتابخونه مرکزی شریف نشستم و اینارو تایپ می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چه جوری برم انقلاب...

کاش اون شب که با الهام رفتیم کتاب صرف و نحوو بگیریم بیشتر می‌گشتیم جلد مشکی رو پیدا می‌کردیم

استادمون میگه این آبیه خلاصه است, مشکیو بخرید

چه قدر خوبه که من شماهارو دارم و این دری وریارو اینجا می‌نویسم

دیشب داداشم می‌پرسه چه خبر

می‌گم همه‌ی خبرا که تو وبلاگمه

میگه اونارو نمی‌گم, منظورم چه خبر از پستای رمزدار مرا به نام تورنادو بخوان و اتفاقات خصوصی تره :))))


عکسای این چند روز:

اون نامه:

این ینی چی آخه؟ 

در راه هست ینی چی؟ من در راهم؟ مثل مورد دانشجویان بنیاد سعدی نقشش چیه این وسط؟



اولین صبونه - نونو از نگار گرفتم :)



دومین شام - اون شب که شام مهمون نگار و دوستاش بودم, بعد شام تشکر کردم و 

گفتم نمی‌دونم چه جوری جبران کنم؛ اینام گفتن ببر ظرفارو بشور :))))

منم شستم خب :دی

والا


اولین شام - اون روز که الهام و سحر اومدن خوابگاه و کمکم کردن که چمدونارو ببرم طبقه سوم

بعدش الهام رفت خونه‌شون و شام با سحر رفتیم آش‌خونه - ولیعصر



من و الهام و سحر وقتی وسط خیابون حس کردیم کلید خوابگاه گم شده و 

دل و روده کیفمو آوردیم بیرون و پیداش کردیم

اونی که کنارم نشسته الهامه و عکاس هم سحره



پای مجروحم - روز اول که تو فرهنگستان رو چمنا نشسته بودیم و چیپس و بستنی می‌خوردیم و 

اومدن گفتن دیگه تکرار نشه و 

قرار شد زین پس تایم استراحتو بریم کتابخونه فرهنگستان



من - دیروز عصر - آشپزخونه‌ی جدید - تن ماهی و برنج و سیب‌زمینی سرخ‌کرده

اولین بارم هم هست از دم‌کنی استفاده می‌کنم :دی (من اصن از در قابلمه هم استفاده نمی‌کنم)



حاصل زحمات:

اونا هم فاکتورای خرید دیروزه

همون‌طور که گفتم انقدر خرید کرده بودم که نای برگشتن به خوابگاهو نداشتم



همیشه که نباید رو میز غذا خورد!

والا

من - شب اول - در حال بشور و بساب


شرایط فعلی من - تا وقتی کمد بخرم!

هم‌اتاقیامم نیومدن هنوز

۲۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۴
شباهنگ

266- برسد به دست بچه‌هام

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ

پسرم، این‌که تو یه شهر غریب, تنها و خسته از این سر شهر از این دانشگاه تا اون خوابگاه و از اون خوابگاه تا این دانشگاه و از این دانشگاه تا اون یکی خوابگاه و از اون یکی خوابگاه تا اون یکی دانشگاه رفتی و برگشتی و رفتی و برگشتی و دنبال مهر و امضا از فلانی و بهمانی بودی, این‌که تو همین شهر غریب! خسته و گشنه باس بری دنبال اسباب و اثاثیه و از پست تحویل بگیری و ببری اون یکی خوابگاه و این‌که اون یکی خوابگاه 4 طبقه است و آسانسور نداره، حتی این‌که علی‌رغم روزانه بودنت, برخورد شبانه‌ای دارن باهات، بازم دلیل نمیشه وقتی یه آقا یا خانوم مسن تو مترو سوار قطار شدن، تو بلند نشی و جاتو ندی بهشون؛ همون‌طور که می‌دونی اولویت نشستن رو صندلی این‌جوریه که اول باید افراد ناتوان و کم‌توان بشینن, بعد جوون رشیدی مثل تو! حتی اگه خیییییییلی خسته باشی؛

دخترم، همونایی که برای داداشت توضیح دادم، در مورد شما هم صدق می‌کنه؛ علاوه‌بر اونا حواست باشه که اگه واگن خانوما نشسته بودی و احیاناً یه پیرمرد با قد خمیده که دست دخترشو گرفته گم نشه اومد واگن بانوان، مثل بعضیا جیغ جیغ نکنی که ای وای چرا اجازه می‌دین آقایون بیان قسمت ما و ای وااااااااااای! تو اون شرایط بلند شو جاتو بده به اون بنده خدا :)

اتفاقاً مامانتون اینارو در شرایطی می‌نویسه که جاشو داده به یه خانومه و خودش الان کنار در ایستاده و پای چپش به شدت درد می‌کرد و تکیه داده به شیشه‌ای که صندلی‌هارو از در جدا می‌کنه و ناهار هم نخورده حتی!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۱
شباهنگ

265- جمله، وصف عشق من بودست و حسن روی تو

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۵۰ ب.ظ

صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند

گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند

از برای مقدم خیل و خیالت مردمان

زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند

خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا

سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته‌اند

جمله، وصف عشق من بودست و حسن روی تو

آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته‌اند


فال روز اول ارشد 94/6/29 - پیرمرد فال فروش کنار مترو


پ.ن1: حافظ جان, شوخی شوخی, با منم شوخی؟ شدت علاقه و هجران؟!! شیخ و عشق؟

نچ نچ نچ نچ


پ.ن2: آقا این "آن‌ها" که گفته برو ازشون راهنمایی بخواه منظورش کیان دقیقاً؟ :دی

میخوام برم راهنمایی بخوام خب...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۵۰
شباهنگ

264- مدیران فردا

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۱۴ ب.ظ

الان تو تاکسی نشستم، یه دختره کنارم نشسته، دانشجوی مدیریته

ازم میپرسه هر روز چه قدر درس بخونم کافیه؟

ورودی کارشناسیه

میگم اگه دوستش داشته باشی میتونی باهاش "زندگی" کنی

میپرسه با کی؟

میگم با کارِت، با درسِت

میگه برو بابا، یه سال درس خوندم که این چهار سالو نخونم

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۴
شباهنگ

263- قبله!

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۷ ب.ظ

شاید باورتون نشه, چند روزه هر کدوممون به یه سمت نماز می‌خونیم و نمی‌دونیم قبله کدوم وره

نرم‌افزارای گوشیمونم هر کدوم یه جایی رو نشون میده

خوابگاهم مسئول و نگهبان درست و درمونی نداره ازش بپرسیم

هستاااااااااااااا, اتفاقاً روز اولم قبله رو توضیح داد, ولی هر کدوم یه جور برداشت کردیم


در راستای این خوابگاه و اون خوابگاه, چند دقیقه پیش متوجه چندین تفاوت دیگه هم شدم

اونجا هر واحد یه خط تلفن داشت اینجا نداره

اونجا پرینتر و اسکنر و ... داشتیم اینجا اصن سایت نداره!

اونجا سوپری و بوفه داشت اینجا نداره

همچنین دستگاه خودپرداز و تاب و سرسره!!!


دوره کارشناسی, شاید 10 بار هم از مترو و بی‌آرتی استفاده نکردم

ینی مسیر دانشگاه و خوابگاه 5 دقیقه پیاده بود, ترمینال و راه‌آهن و فرودگاهم که آژانس می‌گرفتم

خونه‌ی فک و فامیلم به ندرت می‌رفتم و اهل پارک و سینما و خرید و یه سر بریم بیرون بگردیم هم نبودم

ولی این روزا یا کارت مترو شارژ می‌کنم یا درگیر پولای خرد راننده‌های تاکسی ام!

مترو هم روحیه خاص خودشو می‌خواد

ولیعصر جزو جاهای پر تجمع شهره و

دیدن آدما, یا بهتره بگم دیدن اون همه آدم و انرژی‌ها مثبت و اغلب منفی‌شون برام خوشایند نیست

بگذریم...

به قول یکی از دوستان, فاز این دخترا که موهای بلندشون رو رنگ می کنن بعد می بافن و

موی بافته همین جوری از زیر شال یه وجبی شون آویزونه روی مانتوشون چیه؟

و کماکان از دخترایی که سیگار میکشن متنفرم!


بعداً نوشت: در حین تایپ این پست از طریق یه منبع موثق مطلع شدیم من نمازامو درست خوندم,

ولی این هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی سابقمون همه رو باس دوباره بخونه :دی

خب حقشه, می‌خواست به من اقتدا کنه!

والا

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۷
شباهنگ

262- عاشق ماه هفتم سال‌م

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۰۰ ب.ظ

الان اینو گوش میدم


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

جامه اش شولای عریانیست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد

ور به رویش برگ لبخندی نمیروید

باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز

مهدی اخوان ثالث

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۰
شباهنگ

261- افتتاحیه‌ی دیروز

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۵۹ ب.ظ

www.persianacademy.ir/fa/X300694.aspx


یکشنبه، بیست‌ونهم شهریورماه 1394، اولین دورۀ کارشناسی ارشد رشتۀ واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی در ایران در پژوهشکدۀ مطالعات واژه‌گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی آغاز شد. به همین مناسبت مراسمی با حضور دکتر غلامعلی حدّاد عادل، رئیس فرهنگستان و پژوهشکده، دکتر محمدرضا نصیری، دبیر فرهنگستان، خانم نسرین پرویزی، معاون گروه واژه‌گزینی، دکتر ناصرقلی سارلی، یکی از مدرسان رشتۀ واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی، آقای مهدی قنواتی، مدیر آموزش، و دانشجویان پذیرفته‌شده در این رشته برگزار شد.
    در ابتدای این مراسم دکتر حدّاد عادل ضمن بازدید از محل پژوهشکده و خوشامدگویی به دانشجویان، تأسیس پژوهشکدۀ مطالعات واژه‌گزینی را گامی مثبت در حوزۀ آموزش دانست و اظهار کرد: فرهنگستان از آغاز دهۀ هشتاد به دنبال راه‌اندازی رشتۀ واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی بود و با تلاش بسیار سرفصل‌ دروس و شرح درس‌های این رشته را در سال 83 به تصویب شورای گسترش آموزش عالی وزارت علوم رساند.
    رئیس فرهنگستان در ادامه افزود: در حال حاضر تنها مرجعی که می‌تواند حاصل تجارب بیست‌‌سالۀ خود را در اختیار دانشجویان بگذارد و واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی را به‌صورت علمی تدریس نماید فرهنگستان زبان و ادب فارسی است و ازاین‌رو، فرهنگستان هم‌اکنون یگانه نهادی است که این رشته را برگزار می‌کند.
    وی در بخش دیگری از سخنان خود گفت: فرهنگستان، با فعالیت واژه‌گزینی خود در طول سال‌های گذشته، موفق شده است دانش واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی را در کشور پدید آورد و گام مهمی به سوی تبدیل زبان فارسی به زبان علم بردارد.
    دکتر حدّاد عادل در پایان سخنان خود، ضمن آرزوی توفیق برای دانشجویان، اظهار امیدواری کرد که آشنایی امروز آن‌ها با فرهنگستان به دوستی چندین‌ساله تبدیل شود.
    در ادامۀ این مراسم دکتر محمدرضا نصیری در سخنانی برای دانشجویان آرزوی موفقیت کرد. خانم پرویزی نیز ضمن خیرمقدم گفتن به دانشجویان، اظهار کرد: ایران در حال حاضر جزو معدود کشورهایی است که واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی را به دانش تبدیل کرده و به‌صورت دانشگاهی آموزش آن را آغاز نموده است.
    در ادامه آقای قنواتی، پس از خوشامدگویی به دانشجویان، آرزو کرد که پژوهشکدۀ مطالعات واژه‌گزینی بتواند خدماتی ارزشمند به دانشجویان این رشته عرضه کند.
    پس از آن نخستین نیم‌سال تحصیلی رشتۀ واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی با درس «آشنایی با صرف و نحو زبان عربی» و تدریس دکتر ناصرقلی سارلی، عضو هیئت علمی دانشگاه خوارزمی، فعالیت رسمی خود را آغاز کرد.


پ.ن: افتتاحیه که تموم شد, دکتر به مسئول آموزش گفت این ریش و این قیچی, ببینم با این بچه‌ها چی کار می‌کنی

بعدش یه نگاهی به کلاس انداخت و گفت بهتر بود می‌گفتم این گیس و این قیچی :)))))

از کادر و قاب‌بندی عکاس راضی نیستم, ینی چی که من تو این عکس نیستم آخه... :(((((

البته چند تا عکس دیگه هم از روبه‌رو گرفت ولی خب نذاشتن تو سایت :||||

کلاسامون کلاً اونجا تشکیل میشه, جای منم ردیف دوم, سمت چپه
۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۹
شباهنگ

260- من زهر تنهایی چشان

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۳۲ ب.ظ
امروز معاون آموزشی اومد سر کلاس گفت بهمون اطلاع دادن که دیروز یه عده تایم استراحت بین کلاسا، رفتن رو چمنا نشستن، لطفا از این به بعد یا برید کتابخونه، یا همین جا تو کلاس بشینید
(منم جزو اون یه عده بودم :دی)

وقتی ظرفی، لیوانی، چیزی می‌شکنه، مامانم میگه رفع بلا بود
یه دست ظرف شکوندم، اون وقت از دیشب بلاست که همین جوری نازل می‌شه
از دیشب بدبیاری، پشت بدبیاری
اون از کتاب صرف و نحو که اشتباهی خریدم و دوباره باید برم انقلاب
اون از صبح که اشتباهی مسیر مترو دانشگاه قبلیمو سوار شدم و
تا دوباره تو این ترافیک تاکسی پیدا کنم برگردم کلاسم دیر شد و
نگاه ناجور استاد که الان چه وقت اومدنه
اونم من که تو عمرم تاخیر و غیبت نداشتم :(
اون از ناهارم که صبح یادم رفت بردارم و بازم شیر و بیسکوییت!
(بیسکویت دو تا ی داره یا یه دونه؟!)
اون از شارژرم که چند روز پیش خریده بودم و الان زدم به برق و منفجر شد
این از گوشیم و پیغام باتری ضعیف است و
حواسپرتی صبم که کلیدو دادم نگهبانی و کارتمو نگرفتم

برگشتنی انقدر خرید کرده بودم که وسط راه از خستگی می‌خواستم همه چیو بذارم گوشه خیابون و برم
اینم از پام که الان رسما باندپیچیش کردم!
با اینکه کفشام الان تخته بازم نمی‌تونم راه برم، انقدر که درد می‌کنه

برای اولین بار برای گوشیم از این بسته های آلفا و اینا گرفتم
ولی خب چون شارژر ندارم، نمی‌تونم زیاد از گوشیم استفاده کنم
فردا باید برم دوباره شارژر بخرم
خیر سرم جنس خوب و گرون گرفته بودم که کیفیت داشته باشه
کمدم پیدا نکردم :((((((
به یه مغازه سفارش دادم، بیعانه هم دادم
قول داده تا فردا بیاره
بدبختیام تمومی نداره که!
فردا باید برم بهشتی کارت خوابگاهم بگیرم
شیب مسیرش 45 درجه است
به دوستامم نمیدن کارتو، میگن حتما باید خودت بیای

و چند تا کتاب از انقلاب
وقت دندونپزشکی و استاد راهنما و کارای فارغ التحصیلی
فکر کنم فردا در اقصی نقاط تهران کار دارم
لپ تاپم هم باید با خودم ببرم که اگه فرصت شد کارای اینترنتیمو انجام بدم

هم اتاقیام هنوز نیومدن...
حالا خوبه هم مدرسه ای و هم دانشگاهی سابقم طبقه بالاست، هر موقع حوصله ام سر میره میرم پیشش
با اینکه درخواست داده بودم باهم باشیم، ولی اسمامون تو دو تا اتاق جدا بود :|

از دخترایی که سیگار میکشن متنفرم!
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۲
شباهنگ

259- ظرفام

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۱۴ ب.ظ

صبونه که هیچی... 

چند وقته صبونه نخوردم

ناهارم کیکی، بستنی ای، بیسکوییتی

یه شب شام مهمون این دوستم، یه شب مهمون اون دوستم

دیشبم برای شام آش شتر! خوردم (چهار ولیعصر، آش خونه)

امشبم ماکارونی مهمون واحد بالایی بودم

اومدم ظرفامو از چمدون درآرم از فردا خودم دست به قابلمه بشم، دیدم همه شون شکسته :(((( تازه کلی روزنامه وسطشون گذاشته بودم :( 

کمدم پیدا نکردم... ولی دو تا از کتابارو خریدم

نمی‌دونم اعتماد به نفسم بالاست یا واقعا بلدم، ولی اگه همین الان از این کتاب صرف و نحو عربی امتحان بگیرین، بیست میشم

دارم از خستگی می‌میرم :(((( 6 صبح تا 9 شب بیرون بودم

کلی هم تکلیف و تمرین دارم :(((((((

هم اتاقیامم شکر خدا هنوز نیومدن

ظرفام :(((((

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۴
شباهنگ

258- کفش نو

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۴۹ ب.ظ

استادمون میگه واژه های نو، مثل کفش نو یه مدت اذیتت می‌کنن، ولی زود بهشون عادت می‌کنی

چند روز پیش یه جفت کفش خریدم و حتی تو مغازه امتحانشم نکردم، همین که دیدم اندازه مه و دوستش دارم، خریدم. البته لازم هم داشتماااا، قیمتشم خوب بود؛ ینی فقط فاکتور علاقه و اندازه مهم نیست، نیاز و قیمت هم مهمه

حالا همین کفشارو صبح پوشیدم و حس کردم پامو میزنه

الان ینی بعد کلاس نگاه کردم دیدم جورابم خونیه که هیچ، شلوارم هم خونی شده


نت لازم دارم و بعد کلاس می‌خواستم برم دانشگاه سابقم هم نماز بخونم هم ناهار بخورم هم پست بذارم و بعدش برم انقلاب برای کتاب؛ هشت جلد کتاب باید بخرم؛ کمدم باید بخرم، لباسا و کتابام هنوز تو چمدونه؛ نون هم باید بگیرم :(((((

الان موندم با این شلوار چه جوری نماز بخونم

برم مسجد یه جوری تو حوض بشورمش مثلا!

سفیدم هست لامصب، اگه مشکی بود متوجه نمیشدم... اه

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۹
شباهنگ

257- در محضر استاد

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۴۲ ق.ظ

شش و سی دقیقه بامداد از آموزش دانشکده تماس گرفتن که شما هشت و نیم کلاس داری!

گفتم بله در جریانم!

خانومه برگشته میگه زنگ زدم بگم هشت تشریف بیارید، مراسم افتتاحیه داریم

فکر کنم منظورش ورزش صبحگاهیه

حتی فرصت نکردم صبونه بخورم

اصن نون نداشتم که صبونه بخورم

الانم نشستم سر کلاس و

خانومه گفت زین پس سرویس میاد دنبالتون

بعدشم گفت ما پولتو پس می‌گیریم، ینی چی که شبانه حسابت کردن

بعدشم گفتن صبا بیا اینجا صبونه بخور

بعدشم گفت در مورد خوابگاه به کسی چیزی نگو

شما که میدونی، فک و فامیل و هم کلاسیای سابق و کنونیم هم میدونن و فکر کنم فقط خواجه حافظ شیراز خبر نداره :دی

اون دختر اصفهانیه که موقع مصاحبه دیدمش اونم قبول شده

با گوشیم پست می‌کنم و بابت پاسخ ندادن به کامنتا، پوزش می‌طلبم


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۴۲
شباهنگ
فردا صبم کلاس دارم و مسیرم انقدر دوره که الان راه بیافتم برم سمت دانشگاه، ظهر می‌رسم :(
دارم از خستگی می‌میرم :(
یادم باشه فردا حتما حتما حتما کمد بخرم :(
به این کمدا که دست هم نمیتونم بزنم چه برسه توش وسیله بچینم :(
هم اتاقیام نیومدن و تنهام...  کاش کلا نیان، اینجا مال من باشه
خانومه گفت یکی از هم اتاقیات اصفهانیه، ارشد معماری
نت ندارم که کامنتارو تایید کنم و جواب بدم و اینو با گوشیم پست میکنم :(
خوابگاه هزینه ی دانشجوی شبانه رو ازم گرفت :(
خانومه گفت شنیده بودم شریفیا یکی یه تخته شون کمه ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودمشون
فردا، اولین کلاس، عربی!
حس خوبی نسبت به فردا دارم :)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۳۹
شباهنگ

255- میشه یه شماره دانشجویی رند بهم بدید؟

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ

مسئول آموزشِ اونجا هم فهمید یه تخته‌ام کمه...

قیافه‌اش دیدنی بود وقتی گفت خانوم مگه اومدی سیم کارت بگیری؟


عکس: 16-6-94 روز ثبت نام

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۱
شباهنگ

بر اساس این مصوّبه، در اجرای اصل پانزدهم قانون اساسی و به‌منظور صیانت از اجزای ارزشمند فرهنگ و تمدن ایران اسلامی و تقویت بنیان‌های مقوم این فرهنگ، به وزارتین علوم، تحقیقات و فنّاوری و بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و دانشگاه آزاد اسلامی، اجازه داده می‌شود که دو واحد درسی زبان و ادبیات مربوط به زبان و گویش‌های بومی و محلی کشور، مانند آذری، کردی، بلوچی و ترکمن، در دانشگاه‌های مرکز استان‌های ذی‌ربط به‌صورت اختیاری ارائه و تدریس شود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۸
شباهنگ

253- واتس اپ داری؟

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۰۰ ب.ظ

از قطار پیاده شدم و توی سالن انتظار نشسته بودم و دنبال شارژرم می‌گشتم گوشیمو شارژ کنم

خانومه: دخترم واتس اپ داری؟

من: دارم ولی زیاد ازش استفاده نمی‌کنم

خانومه: برام بلوتوث می‌کنی؟

من: exe شو ندارم, نمی‌تونم

خانومه: مگه نمی‌گی داری؟ همونو بفرست دیگه, بلوتوث کن

من: دارم, ولی فایل نصب شده‌شو دارم, اون فایلی که بشه ارسال کردو ندارم

خانومه: شوهرم همیشه این نرم‌افزارارو برام بلوتوث می‌کنه, هیچ وقتم نمیگه نمیشه

من: خب شوهرتون فایل نصبشو داره که من ندارم

خانومه: شوهرم همیشه بلوتوث می‌کنه

من: خانوم چرا دوباره دانلودش نمی‌کنی؟

خانومه: ببین الان هردومون بلوتوثمونو روشن می‌کنیم, تو بلوتوث کن

من: :|

خانومه: بلد نیستی دیگه

من: :|

خانومه خطاب به یه خانوم دیگه: واتس اپ داری؟


پ.ن: سرانجام یه پسره نرم‌افزار مذکورو براش بلوتوث کرد!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۰
شباهنگ

این سری تو قطار هیشکی با هیشکی حرف نمی‌زد و سوژه‌ی خاصی نبود,

جز یه خانوم هم سن و سال خودم که یه دختر پنج شش ساله داشت و

تعطیلات اومده بود خانواده‌شو ببینه و داشت برمی‌گشت تهران, سر خونه زندگی‌ش

توی قطار شوهرش زنگ زد گفت عزیزم دانشگاه آزاد بدون کنکور مهندسی کامپیوتر ثبت نامت کردم,

برات انتخاب واحدم کردم, از شنبه کلاسات شروع میشه


پ.ن: البته قیافه‌ی من دیدنی‌تر بود...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۸
شباهنگ
بابای محترمی که دم در خونه سوار ماشینش می‌شدم و دم در خوابگاه پیاده می‌شدم و 
چمدونامو تا دم در واحدمون می‌آورد! مسافرته 
و منِ بدبختِ بینوای فلک زده, مجبور شدم اسباب و اثاثیه مو پست کنم!
مجبور شدم چهار تا چمدونو پست کنم!
می‌فهمین؟
من چهارتا چمدونو پست کردم تهران!!!
و تاکنون حس چندانی مبنی بر بازپس‌گیری اموالم از انبار راه‌آهن ندارم!
فرستنده و گیرنده‌شم خودمم!
می‌فهمین؟ 
خودم!
تازه می‌فهم خوابگاه و زندگی خوابگاهی و دانشجوی خوابگاهی ینی چی!!!
یه سر رفتم سایت رجا ببینم هزینه انبار و ارسال چه قدر میشه و

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۱
شباهنگ

250- سلامتی اونایی که از اسب افتادن ولی از اصل نه

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۱۲ ب.ظ

خوابگاه فعلی, یه گاز سه شعله برای سی نفر, آشپزخونه و سرویس مشترک برای n نفر!  7 , 8 , 10 تا حموم برای کل بلوک که البته فقط یکی از حموما سالمه! بلوکش 10 طبقه است, 2 تا آسانسور داره, یکیش همیشه خرابه, اون یکی کار می‌کنه کار نمی‌کنه کار می‌کنه کار نمی‌کنه! دیوارارم 10 ساله رنگ نزدیم... تشک؟!!! لباسشویی؟ بالکن؟ سایت؟ کتابخونه؟ نداریم! سه تا سرویس برای دانشگاه داریم, صبح و ظهر و شب! فاصله‌ی خوابگاه تا دانشگاه؟ اممممم... خب یه کم خیلی دوره




خوابگاه سابق, یه خونه‌ی70 متری برای چهار پنج نفر, اتاق خواب داشت, حموم و دستشویی و آشپزخونه و ماشین لباسشویی و بالکن هم داشت, سایت و کتابخونه و اتاق ورزش و آرایشگاه و حتی اتاق موسیقی برای تمرین آلات لهو و لعب هم داشت؛ تختا تشک داشت, خشکشویی و تره‌بار و سوپری و قنادی و قصابی و نونوایی و... فاصله خوابگاه تا دانشگاه؟ 5 مین, فاصله تا ترمینال آزادی؟ 5 مین!!!

خوابگاه جدید نت ندارم

این پست از خوابگاه سابق منتشر میشه

جای شکرش باقیه که اکانت قبلیم غیرفعال نشده و وقتی میرم خوابگاه و دانشگاه سابق نت دارم



چمدونامو از راه‌آهن تحویل نگرفتم و تمایل چندانی برای انجام این کار ندارم!

الان کافیه یکی یه آهنگ غمگین بذاره تا بشینم زار زار گریه کنم 

ولی خب ترجیح میدم در شرایط فعلی زل بزنم به کارنامه سنجش و برگه انتخاب واحدم 

و آهنگ چه احساس قشنگی اندی رو گوش بدم

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۲
شباهنگ

249- کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۱۰ ب.ظ

سلام ای چشمای گریون... سلام روزای تلخ من... سلام ای بغض تو سینه... سلام شب‌های دل کندن...


Bluish جان, بابت بدقولیِ اون پستی که بهت قولشو داده بودم شرمنده...

به هر حال غربته و دلتنگی و گریه‌های شب آخر...

چند روز نیستم و نت ندارم و به مشاعره هم نمی‌رسم

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۱۰
شباهنگ

248- معرفی کتاب - بخوانید و سالم بمانید

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۴۴ ب.ظ

آیا می‌دانید سبزی‌ها کالری موجود در غذاها را کاهش می‌دهند، پیاز قندخون و کلسترول را پایین می‌آورد، آب انار از بیماری‌های قلبی جلوگیری می‌کند، چای از افزایش فشارخون، زردآلو از ریزش مو، زنجبیل از سکته مغزی، هویج پخته از پیری و موز و پرتقال از سرطان خون کودکان جلوگیری می‌کند؟

مطالب بالا و بسیاری مطالب دیگر مثل: خواص سیر و سیب و پیاز و لوبیا و عدس و معرفی گیاهان دارویی و آشنایی با بعضی بیماری‌ها، چگونگی پیشگیری و درمان آنها و... را می‌توانید در کتاب «بخوانید و سالم بمانید» تالیف عابدین قبولی بخوانید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۴
شباهنگ

247- معرفی وبلاگ

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

از وبلاگ "با خودم حرف می‌زنم" - جانا سخن از زبان ما می‌گویی

از وبلاگ "کافه تنهایی" - که حداقل تو ذهن خودت مرد بمونی

از وبلاگ "خرمالوی سیاه" - سفر همیشگی پستونک

از وبلاگ "میس طلبه بلاگ" - درد دل معلمانه

از وبلاگ "جوگیریات" - این محرم و صفر است

از وبلاگ "مستر طلبه بلاگ" - قانون آرامش

از وبلاگ "پرسپکتیو سرهنگ" - پست 84

از وبلاگ "عمو" - جملات یکسان

از وبلاگ "HOPE" پست 286


همچنین این چهار تا که به دلیل مشکل بلاگفا فعلاً در دسترس نیستند:

سخت ترین دوران آتئیست بودن فصل امتحاناست از وبلاگ "دچار باید بود"

باوفا خواندمت از عمد که تغییر کنی... از وبلاگ "مفرد مذکر بی مخاطب"

دانشگاه از وبلاگ "تلخ همچون چای سرد"

بر باد رفته از وبلاگ "خرمای سیاه"

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۷
شباهنگ

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

                                  افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

                                  روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

                                  من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

                                  رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

                                  ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

+ فاضل نظری

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۳۸
شباهنگ

245- 15 شهریور

سه شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

هفته‌ی پیش برای ثبت نام یه سر رفتم تهران و برگشتم و حالا دوباره دارم میرم؛

خانوم 102 ساله‌ی توی قطار و بعدشم مرور خاطرات دانشگاه تو مترو و

تا اونجا نوشتم که رسیدم خوابگاه و یه کم استراحت کردم و


 

11:39, زنگ زدم نگار؛

فکر کنم یه جایی بود که نمی‌تونست جواب بده


11:40, نگار زنگ زد؛

جواب ندادم که خودم زنگ بزنم (بالاخره من باهاش کار داشتم و من باید زنگ می‌زدم :دی)


11:41, زنگ زدم و ضمن سلام و ادب و احترام و تبریک مجدد قبولی و رسیدن به خیر و یه مشت دری وری

پرسیدم کجاست و مدارکمو برداشتم برم دانشگاه برای فارغ‌التحصیلی و ثبت نام؛


سر در دانشگاه و حتی نگهبان دم در هم عوض شده بود

خیلیا ایران نبودن, تهران نبودن, شریف نبودن

همه‌چی مثل روز اول دانشگاه بود

حس غریبانه‌ای داشتم :(((((((((

برای ورود باید کارت دانشجوییمو نشون می‌دادم؛

به خانوم نگهبان گفتم این کارتم برای ما وفا نداشت, موندنی نبود, اومدم تحویلش بدم و برم

گفت میری و از دست ما خلاص میشی

کارتو گرفتم سمتش و با یه لبخند حرفشو تایید کردم :دی


هنوز مثل همیشه حواسم به مورچه‌های روبه‌روی دانشکده شیمی بود که یه موقع له نشن و

دانشکده مکانیک و ساختمان جدید دانشکده ریاضی و ساختمان ابن‌سینایی که ابنس صداش می‌کردیم؛

یه چشمم به سلف بود, یه چشمم سمت مرکز معارف و میم شیمی‌نفت و کامپیوتر و فیزیک و

مثل روز اول دانشگاه یه جوری در و دیوار و دانشکده‌ها و آدمارو نگاه می‌کردم انگار اولین بارمه می‌بینمشون


11:58,  نزدیک دانشکده برق؛ دوباره زنگ زدم نگار مختصات دقیقشو بپرسم ببینم کجای دانشکده است

مثل روز اول دانشگاه, هیچ کسو نمی‌شناختم و به این فکر می‌کردم که امروز کیارو قراره ببینم

مثل روز اول دانشگاه احساس غریبی می‌کردم

هوا گرم بود و مقنعه‌ام سفت و مشکی و هنوز با نگار خداحافظی نکرده بودم, 

هنوز گوشی دستم بود

ارشیارو دیدم

از دور؛

گوشی دستش بود؛ سری به نشانه سلام و شاید حتی احوالپرسی خم کردیم و

دورتر شدیم...

چند روز پیش می‌گفت:


رسیدم دانشکده و هنوز گوشی دستم بود؛

با نگار خداحافظی کردم و موبایلو گذاشتم تو کیفم و ساعت12, وقت ناهار و نماز بود و آموزش دانشکده بسته؛

مدارکمو نشون نگار دادم که کم و کسری نداشته باشه و رفتیم آزمایشگاه, مریمو ببینیم؛

بعداً شیرین هم اومد و سر و صدامون بیشتر شد و رفتیم عرشه

مریم و نگار, باهم و من و شیرین باهم نشستیم

من

با شیرین

تا یک, یک و نیم حرف زدم!!!

من, شیرین!!!

باورم نمیشد این همون شیرینی باشه که 5 سال از کنار هم رد شدیم و به یه سلام اکتفا کردیم و

صمیمانه‌ترین حرفامون, در مورد چهار خط کد C بود

و حالا داشتم باهاش حرف می‌زدم!!!

بلند شدم و دو تا شکلات از کیفم دراوردم و یکیشو دادم شیرین و یه نگاهی به همکف انداختم و

مهدی رو دیدم

همون مه:دی که یه روز اتفاقی وقتی دنبال عکس ساختمان ابن‌سینا بوده, میرسه به وبلاگ من؛

یه همچین لوکیشینی بود: (البته این عکس محرم پارساله)



تا گوشیمو دربیارم زنگ بزنم که مهدی سرشو بالا بگیره منو ببینه, بچه‌ها بلند شدن بریم پایین

از همکف که رد می‌شدیم, سلام و احوالپرسی و بعدش مسجد و 

نرگس هم تو مسجد به ما ملحق شد


خوابگاه وضو گرفته بودم و تا بچه‌ها وضو بگیرن, همون پایین, کنارِ در نمازمو خوندم

نماز خوندم چه نماز خوندنی!!!



دوباره مدارکمو چک کردم و فهمیدم کارنامه و نمرات هم برای ثبت‌نام لازمه و سریع رفتم سراغ پرینت کارنامه!

روبه‌روی تالارها دم در آموزش, فرزادو دیدم و به طیّ مسیرم ادامه دادم

با دست و سر اشاره کرد بایستم

منم ایستادم خب!!!

گوشی دستش بود؛ با دوستش خداحافظی کرد و (کلاً اون روز هر کیو می‌دیدم با موبایل حرف می‌زد!!!)

سلام و احوالپرسی کردیم و "نجور سن, نه خبر و تبریک و زیارت قبول و هانی منیم سوغاتیم..."

گفتم سوغاتی شما محفوظه, فعلا بریم پرینت کارنامه رو بگیریم


و چه خوب که حداقل یکی یادش بود که ما یه ماه پیش کجا بودیم!!! 

گفت اول باید بری اتاق صد و دو یا سه فیش و رسید بگیری

اشتباهی رفتم اتاق بغلی و خانم شفیع زاده رو دیدم

مسئول امور بین‌الملل و کاراموزی, یا یه همچین چیزی

همون خانومه که میومد کلاس خط پهلوی و

نمی‌دونم چرا یهو با ذوق زایدالوصفی گفتم خانم شفیعییییییییییییییی زبان‌شناسی قبول شدم

بلند شد و اومد سمت من و بوس و بغل و تبریک و انگار نه انگار که ایشون مدیر و مسئول دانشگاهن و 

منم دانشجو!!!

 

پونصد تومن ریختم به حساب دانشگاه و تکیه داده بودم به دیوار و منتظر بودم نوبتم برسه و درخواستمو بدم

که یه دختره اومد سمت من و سلام کرد و جواب سلامشو دادم و مات و مبهوت نگاش می‌کردم که کجا دیدمش

ذهنم خسته‌تر از اونی بود که به هیستوریش فشار بیارم

پرسیدم ببخشید شما؟

گفت من شقایقم, خواننده وبلاگت :)

شقایقی که یه روز وقتی تمرینای دینامیک سیستم رو سرچ می‌کرده می‌رسه به وبلاگ من و

جلسه بعد میاد میشینه ردیف دوم, پشت سر من و اتفاقاً همون جلسه, ارشیا یه کاری داشت و

باید می‌رفت پروژه‌شو تکمیل می‌کرد و ازم خواست اون جلسه رو براش فیلم‌برداری کنم

منم گوشیو می‌گیرم دستم و یه کم فیلم‌برداری می‌کنم و دستم خسته میشه و گوشیو میذارم روی صندلی؛

هر چی تنظیم می‌کردم که گوشیمو یه جایی تکیه بدم که خودش فیلم بگیره نمی‌شد

یه دختره که پشت سرم نشسته بود چند تا ماژیک هایلایت بهم داد بذارم پشت گوشیم

کلاس که تموم شد, ماژیکارو بهش پس دادم و تشکر کردم و

بعداً شقایق کامنت گذاشت که اون دختره که پشت سرت نشسته بود و ماژیک داد, من بودم


و من چه قدر خواشحال بودم که اون روز آدمایی رو می‌بینم که بهم انرژی میدن, بدون اینکه خودشون بدونن :)

نگار زنگ زد که با جوجه کباب برای ناهار اوکی ام یا نه

تا پرینت کارنامه‌مو بگیرم, مریم و نرگس غذارو سفارش داده بودن و 



شب رفتیم خوابگاه, واحد نرگس اینا؛

برای شام پودر کتلت گرفته بودم که کتلت درست کنم باهم بخوریم؛ 

ماهیتابه و روغنم نداشتم و از نرگس گرفتم

ولی خب نمی‌دونستم توش تخم مرغم می‌ریزن

می‌دونستمااااااااااا, ینی قبلاً درست کرده بودم و تخم مرغم ریخته بودم توش ولی خب اون شب یادم نبود و

این جوری شد:

که پس از دو ساعت تقلا و خوددرگیری و کشتی گرفتن با کتلت‌های مذکور, رفتم از آقا جاوید تخم‌مرغ گرفتم و

این بار با ماهیتابه‌ی نگار نتیجه شد این:

+ پایان خاطرات یکشنبه 94/6/15

چرا خاطرات هفته پیش تموم نمیشن آخه؟!

عی بابا!!!


برای سال تحصیلی جدید یه کیف سفید - صورتی خریدم (خجالتم خوب چیزیه, انگار میخوام برم مدرسه :دی)



هر سال شهریور ماه یه همچین اوضاعی دارم؛ این عکس اتاقمه (شهریور پارسال)

امسال یه چمدون بزرگم اضافه شده


 

الان کمدمو یه کم جابه‌جا کردم و در شرایطی که در تصویر زیر مشاهده می‌نمایید, دارم اینارو تایپ می‌کنم

اون کوزه رو هم هیشکی دوستش نداشت و خانواده می‌خواستن بندازنش دور, نجاتش دادم

البته مال خودمه هااااااااا, یادگار سفر همدان چندین سال پیشه, خیلی خیلی چندین سال پیش!

اون عکس سمت چپی, عکس من و امیده,

قاب عکس سومی هم کادوی تولدمه که 6 , 7 سال پیش سهیلا برام خریده بود

قاب عکس کناریشم که خرس پوهه بازم کادوی تولدمه؛ از طرف مهسا, 6 , 7 سال پیش



دارم با خوندن غزلیات فاضل نظری خودمو برای مشاعره‌ی آخر هفته‌ی وبلاگ مسترنیما آماده می‌کنم! 

البته اگه بشه و نت داشته باشم با دو کاراکتر تورنادو و شباهنگ حضور به عمل می‌رسونم (بین خودمون بمونه)


۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۸
شباهنگ

+ و +

با تشکر از دوستانی که کامنت گذاشتن, ایمیل زدن و با اسمس و زنگ و نامه و پیغام و پسغام و کبوتر نامه‌بر و به هر نحوی که شده بهم اطلاع دادن که مهمان دیشب برنامه‌ی خندوانه آقای دکتر آهنگر دادگر بوده و با تشکر ویژه از دوستانی که پرسیدن آیا من و آقامونم توی اون برنامه حضور داشتیم یا نه, اولاً کدوم آقا؟ ما آقامون کجا بود آخه؟ و جا داره از پشت همین تریبون و از بالای همین منبر بگم یه شوهرم نداشتیم باهاش ساده ازدواج کنیم با مهریه 14 سکه, بریم مهمون خندوانه بشیم! والا :)))

ان‌شاء‌الله از هفته‌ی آینده, کلاس‌ها شروع میشن و پس فردا دوباره برمی‌گردم تهران و این روزا درگیر خرید و آماده کردن وسیله‌هام و بستن چمدونم و چون روزهای اول ممکنه نت نداشته باشم پست‌هایی که قرار بود آخر هفته منتشر بشن رو آماده کردم و قبل از رفتن, در اولین فرصت منتشر می‌کنم

راستش چند وقته فرصت نکردم بشینم پای تلویزیون و دیشبم خونه نبودم و کامنتا و ایمیلاتونو ندیدم؛ بازپخش صبح خندوانه رو هم از دست دادم و ظهر تا برسم خونه تموم شد و به دقایق آخرش رسیدم و منتظر بازپخش یا تکرار ساعت 17ام؛ ولی هدیه‌ی جناب خان و اون ماسک, لایک داشت و از پشت همین تریبون با هم‌وطنان عزیز جنوبی‌م ابراز هم‌دردی می‌کنم.

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۰
شباهنگ

در مسیر سفر به یک کلبه رسیدیم. جایی شبیه رستوران بود. فقط یک نوع غذا داشت که آن هم قزل آلا بود. چون جای خیلی زیبا و خوش منظره‌ای بود، همان‌جا توقف کردیم تا نهار بخوریم و چند ساعتی استراحت کنیم. خانمِ صاحبِ ملک، خیلی خوش‌صحبت و مهربان بود و خیلی زود با ما دوست شد. جایی که میز و صندلی برای غذا خوردن گذاشته شده بود فقط سقف داشت. به همین دلیل سگ و گربه صاحبخانه راحت در رفت و آمد بودند.

دوست من خیلی از سگ می‌ترسید و نمی‌توانست غذایش را بخورد. حیوان‌های بیچاره هم بوی غذا به مشامشان خورده بود و از آنجا نمی‌رفتند. خانم صاحب رستوران کمی با ما حرف زد و سعی کرد توضیح دهد که آن‌ها آزاری به ما نمی‌رسانند. اما وقتی ترس زیاد دوستم را دید، سگش را به شدت دعوا کرد و به او گفت که از آنجا دور شود. بعد نگاهی به گربه اش انداخت و گفت: "شما" هم همینطور!

من و دوستم با لبخند به هم نگاه کردیم و جمله او را تکرار کردیم، البته با تاکید روی کلمه "شما". خیلی برایم جالب بود که می‌دیدم اینجا حتی گربه را هم محترمانه خطاب می‌کنند.

مردم آمریکای لاتین عمدتا مودب هستند. بارها و بارها دیده‌ام که پدر و مادرها فرزندان خیلی کوچک خود را هم محترمانه خطاب می‌کنند. فرزندان که دیگر جای خود دارند. مردمی که همدیگر را نمی‌شناسند یا کم می‌شناسند هم، همگی یکدیگر را محترمانه خطاب می‌کنند.

مودب بودن مردم لاتین در دستور زبانشان هم تاثیر گذاشته‌است. یکی از ضمایر شخصی در همه زبان‌ها، دوم شخص جمع است. در زبان اسپانیولی برای مخاطب قرار دادن چند نفر، دو ضمیر وجود دارد که یکی معمولی (vosotros) و دیگری محترمانه (ustedes) است. جالب آنکه در آمریکای لاتین اصلا از ضمیر vosotros استفاده نمی‌شود. افعال هم در این حالت صرف نمی‌شوند و برای مخاطب قرار دادن چند نفر، همیشه از ضمیر و صرف فعل به صورت محترمانه استفاده می‌شود.

این یکی از تفاوت های اساسی در زبان اسپانیایی‌ها و لاتینی‌هاست. اگر کسی در حرف هایش از vosotros استفاده کرد، می‌توانید اطمینان داشته باشید که او اسپانیایی است. در حالت مفرد هم لاتینی‌ها بیشتر از ضمیر "شما" استفاده می‌کنند و اسپانیایی‌ها بیشتر ضمیر "تو" را بکار می‌برند.

فکر می‌کنم این فرهنگ لاتینی‌ها هم می‌تواند ریشه در گذشته تاریخی این منطقه داشته باشد. البته این را باید زبان‌شناسان و تاریخ‌دانان بگویند. اما آنچه که به نظر می‌رسد این است که سال‌ها استعمار اسپانیا بر کشورهای آمریکای لاتین، بر گزینش واژگان توسط مردم تاثیر گذاشته است. این تاثیرات امروز به صورت یک فرهنگ عمومی در آمده و باعث شده ما مردم این منطقه را مردمِ مودب‌تری بشناسیم.

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم بانو ecuador.blog.ir

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۲۹
شباهنگ

242- خودعکس به کمک بازویی!!!

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۵۲ ب.ظ

در فاصلۀ سال‌های 1392 تا 1394 تعدادی از واژه‌های عمومی در شورای واژه‌های عمومی فرهنگستان طرح و نهایتاً تصویب شد. این واژه‌ها تصویب مقدماتی شده‌اند و به مدت سه سال در اختیار عموم قرار گرفته‌اند. چنانچه صاحب‌نظران و اهل فن نظری در مورد هریک از این واژه‌ها دارند می‌توانند با ذکر مستندات و دلایل مربوط، نظـر خود را از طریق کامنت اعلام نمایند :دی


معادل فارسی
واژۀ انگلیسی
دورخرید
teleshopping
گزاره‌برگ
fact sheet/ factsheet
سراسرنما
panorama
پیشنهاده
proposal
پاروَک
scooter
رانَک
segway
نورپز
solardom
فروش تلفنی
telesales
خودپرداز
automated teller machine (ATM)
فراپرداز
virtual teller machine (VTM)
خودعکس
selfie
خودعکس جمعی
group selfie
بازویی
handheld monopod
syn.: handle selfie monopod, selfie stick
پردازه
point of sale (POS)
سامانۀ پردازه
electronic funds transfer at point of sale (EFTPOS)
کارت‌خوان پردازه
EFTPOS terminal
abbr.: POS terminal, credit card terminal, payment terminal
سنجاقی (این واژه در جامعه با معادل «پیکسل» رواج دارد)
pin button
رهیاب
GPS navigation device
دلفین‌خانه
dolphinarium
خاکزی‌دان
terrarium
آژین‌کاری
piercing
نویسه‌نگاری
typography
نویسه‌نگاشتی
typographic
گل‌آهن
fer forgé
۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۲
شباهنگ


+ و +

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۱
شباهنگ

240- ادامه‌ی پست قبل

پنجشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۳۱ ب.ظ

ادامه‌ی پست قبل...

داشتم فکر می‌کردم بین همه‌ی بیماری‌ها, شاید آلزایمر کم‌دردترین‌شون باشه

خانومه می‌گفت چند وقته قرصاشو بهش نمی‌دیم, چون دکترش گفته قرصای آلزایمر عمرشو بیشتر می‌کنه

می‌گفت هیچ‌وقت راضی به مرگ مادرم نبودم ولی خیلی اذیتم می‌کنه و منم دیگه پیر شدم, 60 سالمه

اینارو موقع پیاده شدن می‌گفت و بابای اون پسره که اونا هم اومده‌بودن برای ثبت نام حرفاشو می‌شنید و

آقاهه گفت مادر منم زنده است و پدر همه‌مونو درآورده و خسته‌مون کرده بس که ناله و نفرین می‌کنه

قدر زحمتامونو نمی‌دونه و همه‌اش بد و بیراه میگه و نه اجر و ثوابشو می‌خوایم و نه عاقبت به خیری

آقاهه که اینارو می‌گفت, خانوما آرومش می‌کردن که آقا این جوری نگو و زحمتاتو با این حرفا به باد نده و

آقاهه چنان که گویی داغ دلش تازه شده باشه می‌گفت شما که نمی‌دونید من و خواهر برادرام چی می‌کشیم!


تا حالا مسیر راه‌آهن تا خوابگاهو با بی‌آرتی یا مترو امتحان نکرده بودم

به خاطر چمدون, همیشه آژانس می‌گرفتم و بیست سی تومنی برای این مسیر پیاده میشدم

این سری چون چمدون نداشتم و روبه‌روی راه‌آهن, مترو بود, با مترو اومدم

تو مترو, پسره به دوستش می‌گفت فلانی (معاون یا مدیر یا معلمشون) به باباش گفته کفش چرم براش بخره

تا بهش نمره بده و اینام براش خریدن و می‌گفت از وقتی براش کفش چرم خریدیم هوامو داره و مشکل نمره ندارم


یادمه یه دختره سر جلسه کنکور داشت به دوستش می‌گفت فلان درسو چند شدی؟

دوستش گفت منم مثل خیلیا افتادم

دختره گفت من 15 شدم, برگه ام رو هم سفیدِ سفید دادم!

اون یکی دختره پرسید آخه چه جوری؟

دختره گفت پایین برگه یه جمله تاثیرگذار برای ش. نوشتم (ش. اسم استادش بود! نمی‌دونم کدوم دانشگاه!)

اینا این جوری درس پاس می‌کنن اون وقت ما ده بار الکمغو برمی‌داریم آخرشم با 10 پاس می‌کنیم!

تمام اون چهار ساعتی که داشتم به سوالای کنکور جواب می‌دادم, ذهنم درگیر جمله تاثیر گذار این دختره بود

هر چی فکر می‌کردم, هیچ جمله‌ی تاثیرگذاری به ذهنم نمی‌رسید که آدم برگه سفید بده و 15 بشه!!!

تازه به دوستش می‌گفت بیشتر درسامو اینجوری پاس می‌کنم!!! چه جوریش بماند!


تابستون پارسال که می‌رفتم کاراموزی, یه کم از برخورد مسئولین دلخور بودم

یادمه اومدم نوشتم ملت پول می‌گیرن که دقیقاً چی کار کنن تو این مملکت؟

جواب تلفن که نمی‌دن, نمره مفت هم که می‌دن, نمره مفت هم که می‌گیرن

به 12 اعتراض می‌کنن و 20 هم که میشن! 

دقیقاً تعریفشون از نون و نمره‌ی حلال چیه؟


رسیدم ولیعصر؛ 

باید پیاده می‌شدم و خطمو عوض می‌کردم که برم سمت آزادی و شریف

هر چی به دانشگاه نزدیک‌تر می‌شدم, خاطرات بدی که هیچ وقت تو وبلاگم ننوشتم هم بهم نزدیک‌تر می‌شدن

خاطراتی که دیگه بد نبودن,

یاد اون روزی افتادم که از دست 91ایا عصبانی بودم

یه یارویی که نوبل فیزیک داشت از "خارج" اومده بود شریف که بره رو  منبر و حرف بزنه

91ایام کلاسو پیچوندن برن سخنرانی اون یارو

زنگ زدن که شما سه تا ینی من و بهنوش و فرزاد که 91ای نبودیم, کلاسو بی خیال شیم که اونا غیبت نخورن

اینکه این 91ایا شماره‌مو از کجا پیدا کرده بودن بماند

بهشون گفتم اجازه بدید اول با استاد صحبت کنم بعد, خب زشته یهو همه‌مون نریم سر کلاس

گفتن نه؛ بعداً به استاد می‌گیم و تو نرو سر کلاس و به اون دو تا هم بگو نرن

رفتم دیدم فرزاد تنهایی نشسته سر کلاس و لواشک می‌خوره

دو تا لواشکم به من داد که یکیشو دادم به بهنوش

استاد اومد و یه کم جا خورد و گفت چاره ای نیست, کلاسو تشکیل نمی‌دیم

نه اونا غیبت خوردن نه ما سه تا امتیاز ویژه گرفتیم! ولی حرکتشون خیلی زشت یا بچه‌گانه یا غیرحرفه‌ای بود

مخصوصاً اصرارشون, که چون ما نمی‌ریم سر کلاس, شما هم نرو!

اینکه چرا ما سه تا با این سال پایینیا این درسو داشتیم, دلیل داشت که هر بار خواستم بنویسم منصرف شدم

داستان این بود که گرایشای الکترونیک, مثل من و بهنوش و فرزاد باید دو تا از این چهار تا رو پاس می‌کردیم:

اصول ادوات

خود ادوات

سی ماس

الک صنعتی

گرایش الکترونیک یه درس ادوات پیشرفته هم داره که برای ارشد و دکتراست

این 3 تا ادوات رو اشتباه نگیرید, یکیش اصول ادواته یکیش خود ادواته یکیش ادوات پیشرفته!


من از اون چهار تا درس, اصول ادوات رو پاس کرده بودم و نمره‌ام هم خوب شده بود

یه درس دیگه هم باید برمی‌داشتم و دوست داشتم حالا که اصول ادواتو پاس کردم, خود ادواتم پاس کنم

ولی خب چند سالی بود که ارائه نمی‌شد و مجبور بودیم سی ماس یا الک صنعتی برداریم

که  من با دکتر ک. الک صنعتی برداشتم و بهنوش سی ماس برداشت


اوضاع تمرینا و کوییزای الک صنعتیم خوب بود همه شون در حد 9 از 10, 

حتی کتابی که استادمون نوشته یا ترجمه کرده بود رو هم می‌خوندم و

نمره ای که برای یه همچین درسی تصور می‌کردم یه چیزی تو مایه های 17, 18 بود

دقیقاً روز حذفW (روز حذف یه روزیه که میشه یه درسو حذف کرد, ینی انگار اصن اون درسو نداری, ولی این کار هزینه داره و تو کارنامه ثبت میشه که فلان درسو حذف کردی), روز حذفW نمره‌های میانترم اومد و استاد به نصف بچه‌ها میل زده بود که برن درسو حذف کنن؛ چون نمره هاشون کمتر از حد انتظارشه

به منم ایمیل زده بود

بهش گفتم که من سال آخرم, ینی چی؟! راهی برای جبران نیست؟

و دو تا راه پیشنهاد دادم و گفتم اوکی حذف می‌کنم ولی تابستون معرفی به استاد بگیرم همین درسو

یا اگه نه, یه شرطی روی پایانترم بذاره که حذف نکنم

جواب داد "BOTH NO"

منم حذف کردم

بدون هیچ اصرار و خواهشی!!!

ولی بعد از حذف اون درس, همه ی جلسه‌هارو تا آخر رفتم

جزوه هم نوشتم حتی

حتی همه‌ی تمرینا و کوییزارم دادم

هیچ کس, حتی TA درس و نزدیک‌ترین دوستامم نفهمیدن حذف کردم

حتی شماها!!!

حتی شب امتحان بچه‌ها زنگ می‌زدن اشکالاشونو می‌پرسیدن, عکس تمرینا و جزوه رو می‌خواستن و


9 صبح اون روزی که امتحان پایان ترم الک‌صنعتی داشتم, چون حذفش کرده بودم نرفتم سر جلسه امتحان

اون روز مسترنیما پست گذاشته بود که هر کی بازدیدکننده صد هزارم وبلاگم بشه, جایزه داره

همون موقع کامنت گذاشتم که من نفر صد هزارمم!

برنامه امتحانیم تو وبلاگم بود و می‌ترسیدم یکی ابراز دقت کنه و

بگه چرا اون موقع که برای مسترنیما کامنت گذاشتی, ینی 9 صبح, سر جلسه امتحان الک صنعتی نبودی؟

که خب خداروشکر کسی ابراز دقت نکرد...

بگذریم

اون ترم تموم شد و اتفاقاً بهنوش هم سی ماس رو حذف کرد, چون نمره اونم دور از حد انتظار بود و

به هر حال ما باید 2 تا از اون 4 تا درسو پاس می‌کردیم

هر دومون اصول ادوات رو پاس کرده بودیم و حالا می‌خواستیم ادوات برداریم که ارائه نمی‌شد

حتی سی ماس هم دیگه ارائه نشد

همه‌اش به اون دختره فکر می‌کردم که می‌گفت برگه خالی تحویل استاد دادم 15 گرفتم

می‌گفت به 12 اعتراض دادم بیستش کردن


با استاد راهنمام صحبت کردم که مدیر گروه الکترونیک هم بود و ادوات پیشرفته ارشد و دکترا رو ارائه می‌داد

درخواست دادیم که به جای سی ماس یا ادوات یا الک صنعتی که ارائه نمیشه یه درس مشابه دیگه برداریم

همین بیوسنسور, با 91ایا!

موافقت کرد


حالا همین استاد ینی دکتر ر.ف. که برگه درخواست مارو امضا و موافقت کرده بود میگه نمیشه!

میگه بیوسنسورو به جای هیچ درسی قبول نمی‌کنم!

هر چند دکتر ع.ف. که استاد اصول برقم بود و مسئول آموزش, یکشنبه گواهی فارغ‌التحصیلی‌مو امضا کرد

ولی این رفتار دکتر ر.ف. رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم و 

یادم نمیره که حتی استاد شریف هم ممکنه بزنه زیر حرفش


جسمم تو مترو بود و روحم توی دانشگاه پرسه می‌زد

هرچی به مسیر دانشگاه نزدیک‌تر می‌شدم, خاطره‌ها دیوانه‌وار رو اعصابم تاخت و تاز می‌کردن

هرچی سعی می‌کردم رو یه موضوع دیگه تمرکز کنم نمی‌شد

دلم برای بعضی خاطره‌ها و بعضی آدما تنگ شده بود

برای سبا و امثال سبا که دیگه هزاران کیلومتر باهام فاصله دارن؛ برای اون ور آبیا!

برای سبایی که جلسه آخر حواسم نبود مدارو ازش بگیرم و 

نیم ساعت قبل آزمایش, مدارو از خونه‌شون برام پست کرد



یاد دکتر ف.ف. افتادم و اون جلسه که عینک همراش نبود و من ردیف اول نشسته بودم و 

یهو اومد سمت من و گفت خانوووووووووووم! چشمام ضعیفه اینو برام بخون!!!

گفتم "480 پیکو فاراد"

با صدایی که در و پنجره‌ها بلرزه گفت خانووووووووووم شما هنوز نمی‌دونی مقدار این خازنا در حد میکروئه؟

دلم برای خودش و خانووووووووم گفتناش تنگ میشه

برای روزایی که دیر می‌رسیدم سر کلاس یا اصن نمی‌رسیدم و تو راه‌پله‌ها خِفتم می‌کرد که خانووووم! کجا بودی؟

برای حضور و غیابای دکتر م.ف. و به اسم کوچیک صدا کردناش

یاد میانترم میکرو که نگار زودتر از همه پاس کرده بود و هر ترم هر کدوممون میکرو داشتیم, خراب می‌شدیم رو سرش

یاد اون روزی که مژده داشت برای میکرو خلاصه‌نویسی می‌کرد و

فرزاد خلاصه‌هاشو دیده بود و گفته بود تحت تاثیر هم‌اتاقیت (ینی من) چه قدر مرتب و منظم شدی

ینی حتی پسرا هم می‌فهمیدن من هر ترم با کی هم‌اتاقی ام و چه شخصیت تاثیرگذار و تاثیرناپذیری دارم :))))

یاد آخرین آزمایش مدار مخابراتی و BNC و مسئول کارگاه برق که تلاش می‌کرد موقع لحیم کردن کمکم کنه



یاد یه حس نفرت انگیز, وقتی هم اتاقیت داره میره پارتی و 

هر چی تو و اون یکی هم‌اتاقیه اصرار می‌کنی شلوار بپوشه, میگه نه, مدلِ این مهمونی اینجوریه! 

یاد وقتی که می‌شینی پای درد و دلش و میگه اگه داداشم بفهمه کجاها میرم سرمو می‌بُره :|

یاد اون روز که یکی دو ساعت دیر رسیدم خوابگاه و مژده گفت امروز دیر اومدیاااااااااا!

انگار انتظار داشتم یکی حواسش بهم باشه و نگرانم باشه و

بدونه همیشه چهار و نیم برمی‌گردم خوابگاه و بدونه ساعت 6 ینی دیر

یاد اون روز که الهه, هم‌اتاقی سابقم برای سابجکت اومده بود تهران و 

اومد ازم ماشین حساب بگیره و برام برنج آورده بود

از این برنجای پفکی که همه رو یه تنه و تنهایی خوردم و 

همین که منو دید گفت واااااااااااااااااای موهاتو کوتاه کردی!!!

گفتم همه‌اش چند سانت کوتاش کردم, چرا جوسازی می‌کنی :))))

یاد روزای اولی که می‌دادم موهامو برام ببافه و

یاد آدمایی که حواسشون به من و دیر و زود اومدنام و بدخط شدن و کم محلی و کم‌تر خندیدنام بود

یاد آدمایی مثل سعید که هر موقع سر کلاس پَکَر و پریشون بودم, حالمو از مهدی می‌پرسید

(بارها گفتم, همه‌ی 90 ایا یه طرف, اینا یه طرف!!!)

یاد دیود زنر 3.3 و پتانسیومتر 100 کی آزمایشگاه پالس



یاد اون روزی که سبزی خریدم و مژده گفت سر راه سنگکم بگیرم و 

من روم نمیشد برم نونوایی!

مژده گفت برو ببین اگه بسته نبود زنگ بزن خودم بیام بگیرم و

یاد روزی که با نون تازه و سبزی برگشتم خوابگاه



اون روز که آزاده اومده بود با مژده درس بخونه و برای عصرونه نون پنیر سبزی خوردیم و

آزاده می‌گفت یکی از پسرای فامیلشون به تره میگه سبزی خط‌کشی :)))))



یاد اون روز که تولد سهیلا بود و کله‌ی سحر زنگ زدم و بیدارش کردم که اولین کسی باشم که تبریک میگه

و یاد انجیرهایی که سهیلا از تبریز برام فرستاد

به انضمام یه شونه‌ی خوشگل چوبی


و اون یادداشتش که نوشته بود انجیرها نشُسته است و قبل از خوردن بشورمشون


روز دفاع از پایان‌نامه و توی سالن مطالعه تمرین کردن و بلاگ اسکای و امواج مغزی و الویه‌ی بدون نمک!



یاد آخرین پروژه‌ای که ارائه دادم و آخرین روز کارشناسیم, یاد این شکل موج مثلثی,

روز ارائه پروژه پالس, یاد اون نیم ساعت قبل از بلیتم برای برگشت به خونه



یاد این سال‌ها و  روزایی که خبر فوت یکیو از پشت تلفن شنیدم و

یاد زنگای دوست بابا که عمو صداش می‌کنم

بیچاره هر موقع زنگ می‌زد می‌دونستم یه خبریه که زنگ زده

یه بار همین‌جوری برای احوال‌پرسی زنگ زده بود,

قلبم اومد تو دهنم تا مکالمه‌مون تموم شد و خداحافظی کرد

هزار بار صلوات فرستادم و آیه الکرسی خوندم پشت تلفن که کسی طوریش نشده باشه


بدیِ مترو اینه که به جز فکر کردن کار دیگه‌ای توش نمیشه انجام داد

استاد معین پیاده شدم و

داشتم فکر می‌کردم کاش منم مثل اون خانوم 102 ساله آلزایمر داشتم

این همه خاطره اذیتم می‌کنه

خوباش دلتنگم می‌کنه و بداش سوهان روحمه


رسیدم خوابگاه و مستقیم رفتم واحد نگار و نرگس اینا و 

وسیله‌هامو گذاشتم اونجا و مدارکمو برداشتم و راهی دانشگاه شدم و 

به این فکر می‌کردم امروز قراره کیارو ببینم...

۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۱
شباهنگ

239- 13، 14، 15 شهریور

پنجشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ



مثل وقتی که بعد از مراسم چهلم, ناهار دعوتین و خاله‌ی فوق‌الذکر میاد می‌شینه کنارت و

هی سس و پیاز و نمکدون میده, هی تو لیوانت نوشابه می‌ریزه, هی تو بشقابت سوپ می‌کشه,

بعد وقتی داری برنج می‌خوری, هی میگه اگه نمی‌خوری برات یه بار مصرف بگیرم

 

گروه تلگرام دخترای برقی ورودی 89:




و بدین سان, اینجانب راهی تهران شدم و دوباره غم غریبی و غربت

یه کم هم حالم گرفته بود که سهیلا تهران قبول نشده که باهم بریم...

حالا مگه بلیت پیدا میشد!

به خاطر ثبت نام و دانشگاه, ملت با قوم و قبیله و ایل و طایفه‌شون می‌خواستن برن تهران 

و عرضه کم و تقاضا زیاد و

بابا هم مسافرت بود و نمی‌تونستم با بابا برم

با مشقت فراوان, یه دونه بلیت "قطار اتوبوسی" پیدا کردم و 

از اونجایی که تا حالا تجربه‌شو نداشتم, کلی استرس داشتم که چه جوریه!


به فامیل‌های تهرانی هم خبر ندادم میرم تهران که نرم خونه‌شون؛ چون خونه‌شون خوش نمی‌گذره

والا!

تابستون همه‌ی وسیله‌هامو آورده بودم تبریز و هیچی تو خوابگاه نداشتم!

با این حال, نمی‌خواستم با خودم چمدون ببرم, فقط لپ‌تاپ و یه پتوی مسافرتی؛


صبح دیدم یکی زنگ میزنه, خواب بودم, تا بردارم قطع شد, 

مامان مژده بود 

بعد دیدم یکی داره در می‌زنه!

با موهای افشون و پریشون و یه چشم باز و اون یکی بسته درو باز کردم دیدم عه! مامانِ مژده است

مدارک مژده رو آورده بود که با خودم ببرم تهران و برسونم دست مژده به انضمام یک عدد ماهیتابه

که صادقانه بهش گفتم چمدون نمی‌برم ولی اگه همین یه دونه ماهیتابه است می‌برم و

گفت عکسا تعدادش کمه, به مژده بگم از عکسای قدیمیش بده دانشگاه

(فکر کن آدم عکس دبیرستانشو بده برای ارشد :دی)

خمیازه کشان اومدم ماهیتابه مورد نظرو تو کیفم جاسازی کردم و

اسمس دادم به مژده که تا عکس یکسان نداشتی و اگه می‌خوای اسکن کنم بدم دوباره برات چاپ کنن و

(برای آشنایی با مژده, پست 169 و داستان جعل سند را بخوانید رمز: Tornado)

 

اگه یادتون باشه که می‌دونم نیست, 

پست 159 گفتم چه قدر این فرهنگستان نازه, چه قدر ماهه, چه قدر دوست داشتنیه

بعد به جای اینکه بیام بگم چرا چه قدر نازه, ماهه, دوست داشتنیه, یه مشت دری وری گفتم و 

بقیه حرفامو نگه‌داشتم برای بعد

و اما بعد!

اون روز (ینی چند ماه پیش و چند روز بعد از مصاحبه) خانم محمدی از فرهنگستان زنگ زد

که ما هر چی به اداره امور خوابگاه‌های شریف زنگ می‌زنیم کسی جواب نمی‌ده

منم شماره خوابگاه خودمونو دادم و از خانم محمدی پرسیدم که آیا خودم هم پیگیری کنم یا نه

اونم گفتم نه, نگران نباش, ما خودمون پیگیر هستیم

اینا نامه میدن و فکس و کلی کار اداری و این به اون پاس میده و اون به این و تهش دانشگاه میگه نه و نمیشه

خانم محمدی و مدیر آموزش و کارشناس آموزش و سایر دوستان! بدون اینکه به من بگن و به من استرس بدن,

به دانشگاه‌های دیگه درخواست میدن و چند ماه قضیه رو پیگیری می‌کنن

تا اینکه شهید بهشتی قبول می‌کنه که من برم خوابگاه اونا

چون گرایش ارشدم, خوابگاه نداشت و شرط ضمن مصاحبه این بود که اگه اینا بهم خوابگاه ندن, از مصاحبه انصراف میدم

 

نتایج ارشد که اعلام شد, زنگ زدم خوابگاه خودمون ینی همین شریف ببینم معرفی‌نامه ام تایید شده یا نه

مسئول خوابگاه گفت خبر ندارم و نمی‌دونم و یه شماره داد که ظاهراً شماره اداره امور رفاه دانشگاه بود؛

زنگ زدم اونجا و ارجاع دادن به اداره امور خوابگاه‌ها و خانومه گوشیو برداشت و منو نشناخت!

گفت من هیچی یادم نیست, سرم شلوغه اعصاب ندارم نمی‌دونم و قطع کرد!!!

زنگ زدم فرهنگستان و خانم محمدی و پرسیدم قضیه چیه و گفت قراره بری خوابگاه شهید بهشتی


 

داستان اینه که ماها خیلی وقتا آبروداری کردیم و 

این مدل رفتارهارو گذاشتیم به حساب خستگی کارمندان دانشگاه و

سکوت کردیم و بدون گله و شکایت, فقط تحمل کردیم

ولی خب, ترجیح می‌دادم امثال خانم محمدی که یه جورایی غریبه هستن, 

متوجه اخلاق حسنه‌ی مسئولین دانشگاه ما نشن

حالا دانشگاه شهید بهشتی نه سر پیازه نه ته پیاز, ینی نه دانشجوی اونجا بودم نه هستم نه خواهم بود,

ولی با اون همه دانشجو و امکانات کم, درخواستو قبول کرده و

شریف که اتفاقاً سر پیازه و تعداد دانشجوهاش کمتره و جای خالی و امکانات هم داره, رد کرده

بگذریم

به هر حال قرار بود, با نرگس هم‌اتاقی بشم, ولی خب شاید قسمت نبود, 

شاید صلاح نبود که تو این بازه زمانی تو اون مختصات مکانی باشم,

ولی از اینکه حداقل وقتی میرم شهید بهشتی تنها نیستم و نگار هست, خوشحالم

 

برگردیم سراغ قطار!

همین که سوار شدم اسمس دادم به داداشم که


و به جای اینکه 8 صبح برسم تهران, نه و نیم رسیدم 

و با تصوری که از قطار اتوبوسی داشتم فکرشم نمی‌کردم آب بدن!!!

نگارم بلیت اتوبوس پیدا کرد و با اتوبوس اومد


هم‌قطارانم سه تا خانم مسن به انضمام یک بانوی 102 ساله و یه دختره هفت هشت ساله بودن

دختره, دختر یکی از خانومای مسن بود, اون خانم 102 ساله هم مامانِ اون یکی خانم مسن بود

داشتن می‌رفتن خونه‌ی نوه کوچیکه که تهران زندگی می‌کنه, یه نوه دیگه‌شم کرج زندگی می‌کرد و

خانوم مسن سوم هم تنها بود

منم تنها بودم

در کل 6 نفر بودیم تو کوپه

تا صبح داشتن در مورد عروسا و داماداشون حرف می‌زدن 

و اینکه چرا این عروسشونو دوست دارن و از اون یکی بدشون میاد

و هر سه‌شون معتقد بودن باید با عروس و دوماد جوری برخورد کرد که پررو نشن و

یکی‌شون می‌گفت من اجازه نمی‌دم بهم بگن مامان! 

می‌گفت اونا که بچه‌های من نیستن, عروس و داماد غریبه است و


داخل پرانتز اینم بگم که سه تا از دخترای فامیل که اخیراً ازدواج کردن,

شرط ضمن عقدشون این بود که با خانواده شوهرشون زندگی نمی‌کنن

رسماً نوشتن و امضا کردن و سر همین موضوع کلّی باهاشون بحث و مخالفت کردم, 

حالا من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز

ولی دوست داشتم راجع به این موضوع بیشتر فکر کنم و

نتیجه بحثامون این بود که دخترا و ایل و طایفه فرمودند "بیر نانجیب گینانانین اَلینه توشسن حالیوی سروشاخ"

مضمونش اینه که ایشالا گیر یه مادرشوهر بی‌رحم! می‌افتی, اون وقت حالتو می‌پرسیم


حالا امیدوارم یه همچین موجوداتی که تو قطار دیدم, نصیبم نشه ولی من کماکان سر حرفم هستم :دی

بدیش اینه که متن شروط ضمن عقد اینارو بابا می‌نویسه

چون بابا حقوق خونده, ملت میان همچین کارایی رو می‌سپرن به بابا که بعداً سرشون کلاه نره :||||||

داخل همین پرانتز, یه پرانتز دیگه هم باز کنم یه چیز بامزه بگم

عید, مراسم عقد پریسا, متن این شرط و شروط رو بابا نوشته بود و خودش اون موقع مسافرت بود

این آقاهه که داشت خطبه رو می‌خوند, در مورد یه کلمه‌ای که بابا استفاده کرده بود توضیح خواست

در مورد خرج تحصیل پریسا بود که پسره بده یا باباهه و 

بابا نوشته بود که پسره فقط مانع نشه و خرجشو باباش میده و آقاهه که خطبه رو می‌خوند همینو می‌پرسید و

هیشکی نمی‌تونست درست و حسابی توضیح بده,

بابای پریسا برگشت گفت آقا اونو بی‌خیال شو

ینی بعداً که فیلم مراسمو می‌دیدیم ترکیده بودیم از خنده

دو تا پرانتزو ببندیم بریم سراغ خانومای قطار

 

استثنائاً مقنعه سرم کرده بودم که یه موقع, موقع ثبت نام گیر ندن

چون یه بار دانشگاه تبریز به خاطر شال به من و دوستام اجازه نداده بود بریم تو و

به دلیل ضیق وقت و عجله, اشتباهاً مقنعه مدرسه‌مو سر کرده بودم که یه کم سفت بود و داشتم خفه می‌شدم

همین که سوار شدم, خانوما وقتی با یک عدد دختر چادری با حجب و حیا با مقنعه مشکی

که مقنعه لامصب عقبم نمیره و سفتِ سفته, مواجه شدن, ابراز احساسات کردن که

به به و چَه چَه چه دختری, چه قدر خانوووووووووووووم!

منم که قیافه ام دو نقطه دی بود که چه جوری تا صبح با اینا میخوام سر کنم :دی


تا حالا تو عمرم موجود زنده‌ای که بیشتر از یه قرن قدمت داشته‌باشه رو ندیده بودم

اجازه گرفتم که باهاش عکس بگیرم و

همه‌اش دستشو بلند می‌کرد که دعا کنه و دستشو می‌گرفتم که تکون نده ولی مگه ترتیب اثر میداد!!!

حالا تو اون هاگیر واگیر برگشته میگه دخترم چرا دستات انقدر سرده!؟



خانومه می‌گفت وقتی ازدواج کردم مامانم هم بردم خونه شوهرم, ینی همین خانم 102 ساله رو

می‌گفت شوهرم هم مامان و باباشو آورد و چند سال باهم زندگی کردیم

می‌گفت مامان و بابای شوهرم فوت کردن و مامان من الان 102 سالشه

می‌گفت نوه‌هام و عروسا و دامادا و بچه‌هام به شوخی می‌گن عزرائیل پرونده‌ی مادرجونو گم کرده و

یه ماه پیش تولد 102 سالگی‌ش بوده و میخوان برای تولد 103 سالگی‌ش بگن از صدا و سیما بیان

می‌گفت یه بار خواستم ببرمش سالمندان, تو خواب دیدم چند تا سگ دور و برمو گرفتن و محاصره‌ام کردن و 

دیگه منصرف شدم


آلزایمر داشت, تو قطار دخترشو ینی همین خانم 60 ساله رو که اینارو تعریف می‌کرد نمی‌شناخت,

ولی دخترش وقتی بلند میشد می‌گفت نرو, تنهام نذار, بشین پیشم

همه‌اش می‌پرسید این چیه, اون چیه, چراغو نگاه کن, کوه و درختارو ببین و یه جمله رو مدام تکرار می‌کرد

مثلاً هر چند دقیقه یه بار می‌گفت "بلّی دییر بورا هارادی" 

ینی معلوم نیست اینجا کجاست و نان استاپ ریپیت میشد

هر کی رو می‌دید می‌پرسید "بورا قراپّادی؟ ", "سن قراپّالی سان؟" 

ینی اینجا قراپّاست؟ تو اهل قراپّایی؟


فکر کنم قراپّا اسم یه دِه باشه, نشنیده‌بودم اسمشو تا حالا

هر موقع از من اینارو می‌پرسید می‌گفتم نه, من اهل تبریزم و چند دقیقه دیگه دوباره می‌پرسید

دخترش گفت بگو آره, بلکه بی خیال شد و دیگه نپرسید

منم گفتم آره من اهل اونجام

انقدر ذوق کرد!!! :))))))

هی به دخترش می‌گفت این دختره اهل دِهِ ماست!!!


یه پسره و باباش هم کوپه بغلی بودن و داشتن می‌رفتن برای ثبت نام دانشگاه

موقع پیاده شدن از اونا هم همینو پرسید و

من یواشکی بهشون گفتم بگن آره اهل اونجان

حالا این پیرزنه کلی ذوق کرده بود و از خوشحالی در پوست خودش گنجیده نمیشد که اهل دِهِ مذکور تو قطارن


یه آقا و خانوم خارجی با یه نوزادم اون یکی کوپه بودن که فارسی و ترکی حالیشون نبود و 

اونا هم قراپالی شدن :)))))

 

هر وقتم ساکت بودیم, می‌گفت حرف بزنید گوش کنم

دقیقاً مثل بچه‌ها بود

می‌گفت هر موقع حرف می‌زنم گوش کنید و

هی آب می‌خواست و برای پیشگیری از یه سری مسائل بهش آب نمی‌دادن

خانومه نتونست به خاطر مامانش ینی همین خانوم 102 ساله برای نماز پیاده بشه

گفت بعداً تو خونه می‌خونم

پیرزنه فقط همین یه دخترو داشت و دخترش 6 تا بچه داشت

خانومه می‌گفت تک فرزندی و تنهایی خوب نیست, برای همین 6 تا بچه دارم

 

بابای اون یکی خانوم مسن که دختر هفت هشت ساله داشت تازه فوت کرده بود, 

داشتن می‌رفتن تهران برای مراسم چهلم پدرش و

خودش اصالتاً تهرانی بود, ولی از 18 سالگی که شوهر کرده بود اومده بود تبریز و 

خانواده و خواهر, برادراش تهران بودن

پرسید کجا چی می‌خونم و بعدشم پرسید ازدواج کردم یا نه و کاشف به عمل اومد پسر خواهرش شریفیه و

پسر خوبیه و 

اینجا باید با تمام قوا!!! موضوع رو عوض کنی که کار به جاهای باریک کشیده نشه :))))))


اون یکی خانم مسن هم پسرش تازه فوت کرده بود

باهم پیاده شدیم برای نماز و چون من وضو داشتم سریع خوندم و برگشتم

همین که نشستم, این خانوم 102 ساله گفت قبول باشه

گفتم ممنون, مرسی

دوباره گفت قبول باشه

گفت مچکرم

دوباره گفت قبول باشه

گفتم قبول حق!

دوباره گفت قبول باشه و بعد برگشت سمت دخترش و 

گفت چرا هر چی می‌گم قبول باشه جواب نمیده؟ ینی نمی‌شنوه؟

خودتون قیافه‌ی دو نقطه و چندین خط صاف منو درنظر بگیرید دیگه!


دخترش به پیرزنه گفت برای این دختر دعا کن, 

خانومه هم دستاشو بلند کرد و گفت ایشالا خوشبخت بشی و عاقبت به خیر بشی و

 


با اینکه گفته بودم جز لپ‌تاپ و پتو و ماهیتابه چیزی نمی‌برم و ملت چیزی نیارن که بارم سنگین نشه, 

عمه‌ها اومده بودن راه‌آهن و

برام کیک و پسته و لواشک آورده بودن

بعد از نماز, نشستم اینارو خوردم که بارم سبک بشه,

خانوما زیاد همکاری نکردن و خودم یه تنه تنهایی خوردم

نمی‌دونم کِی خوابم برد

با صدای خانومه بیدار شدم که می‌گفت "سوسوزام, یانیرام" ینی تشنه‌امه, دارم می‌سوزم

ولی بهش آب سرد نمی‌دادن که تشنه‌تر نشه

به دخترش, ینی همون خانوم 60 ساله گفتم من یه کم آب جوش دارم, 

گفتم اگه بخواین آب جوش بدم ولی چای همرام نیست و فقط نسکافه دارم

البته منظورم هات چاکلت و کاپوچینو و از این آت آشغالا بود, برای تسریع در رسوندن منظورم گفتم نسکافه

گفت آی قربون دستت و دستت درد نکنه و فقط آب جوش خواست


بعد از نماز صبح دوباره خوابیدم و صبح باهم کیک خوردیم و خانم 102 ساله بازم کلی دعام کرد

کم کم داشتیم می‌رسیدیم

نگار اسمس داد که کجایی؟


خانومه همه‌اش دعام می‌کرد

از دخترش ساقه طلایی خواست و یه کم خورد و به منم داد

دخترش, ینی همون خانم 60 ساله بهم گفت "اگر جانیوا سینمه سه آت اشیه یمه"

مضمونش این بود که حالا که بیسکوییتا دست مامانش, ینی همین خانم 102 ساله بوده, اگه حس خوبی نداری نخور و

گفت اگه نمی‌خوای یواشکی بنداز تو سطل آشغال

گفتم نه اصلاً مشکلی نیست, می‌خورم

و خوردم

هر چند هنوزم که هنوزه اجازه نمی‌دم یکی دیگه برام میوه پوست بکنه و لقمه بگیره

ولی خب تو اون شرایط نمیشد دل پیرزنو شکست

من داشتم بیسکوییت می‌خوردم و این بنده خدا هی دعام می‌کرد :دی


بالاخره نه و نیم رسیدیم تهران و همه پیاده شدن و این خانم و دخترش منتظر ویلچر بودن

عجله نداشتم, قرار بود برم دانشگاه و ثبت نام هم دوشنبه ینی فرداش بود

منتظر موندم ویلچر برسه

از شانس اینا, اون خط راه‌آهن آسانسور نداشت و دو نفر اومدن خانومه رو با ویلچر از پله‌ها بالا بردن و

خداحافظی کردیم و 

دیگه منو نمی‌شناخت...


عکس: چند قدمی خوابگاه

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۱
شباهنگ


بو علی سینا هم این لب را اگر بوسیده بود

جای قانون و شفا، دیوان سینا داشتیم!

+ رسول رمضانیان

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۶
شباهنگ


آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۴
شباهنگ

236- به تو از تو می‌نویسم، به تو ای همیشه در یاد

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۵ ق.ظ

از تـو کـه حـرف مـی‌زنـم

هـمـه‌ی فـعـل‌هـایـم مـاضـی‌انـد

حـتـی مـاضـی بـعـیـد، مـاضـیِ خـیـلـی خـیـلـی بـعـیـد

کـمـی نـزدیـک‌تـر بـنـشـیـن،

دلـم بـرای یـک حـالِ سـاده تـنـگ شـده اسـت...

+معصومه ناصری

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۱۵
شباهنگ

هرچند نداری تو ز احساس، نشانی

من عاشق لبخند توام، گرچه ندانی

مغرور و بداخلاق بشو با همه، اما

"با من به ازین باش که با خلق جهانی"

+ نفیسه سادات موسوی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۲۵
شباهنگ


کاشف جاذبه را دیدم اگر، می پرسم 

که چرا سیب؟ مگر نام تو را نشنیده؟

+ محمدجواد رسولی

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۰۴
شباهنگ

همه‌ی آن‌هایی که مرا می‌شناسند

می‌دانند چه آدم حسودی هستم؛

و همه‌ی آن‌هایی که تو را می‌شناسند...


لعنت به همه آن‌هایی که تو را می‌شناسند!

نزار قبانی

+ عنوان از مهدی عابدینی
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۹
شباهنگ

232- ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۷ ب.ظ

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می‌روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می‌کنم

که زیر پوستم شعله می‌کشد!

نزار قبانی

+ عنوان از سعدی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۷
شباهنگ

231- گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم...

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ


منحنی قامتم تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست 

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

مهر تو چون می‌دهد سمت به بردار دل

هر طرفی روکنی، هم‌جهت و سوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو

گرمی و جان‌بخشی‌اش جزئی از آن خوی توست

چون به عدد، یک تویی، من همه‌ صفرها

آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست

گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم

سر به رهت می‌نهم، چون که سرم گوی توست

هجر و فراقت شکست قائمه قائمی

نقطه پرگار عشق واله و پی‌جوی توست


+ دکتر قائمی با تضمین تک بیت پروفسور محسن هشترودی


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۱
شباهنگ

+ عنوان از هانی ملک زاده

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۱
شباهنگ

229- :دی

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ق.ظ

1.

"او مادرشوهرش را عاشقانه بوسید" چه نوع فعلی است؟

 .

 .

 .

 ماضی اجباری از نوع بعید :دی

2.

فقط در زبان فارسیه که میشه ۱۹تا فعل رو کنار هم گفت:

داشتم میرفتم دیدم گرفته نشسته گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد دیدم میگه نمیخوام بیام بذار برم بگیرم بخوابم

نه فاعلی نه مفعولی نه قیدی نه صفتی!

یکی بخواد اینو به انگلیسی ترجمه کنه رباط صلیبی مغزش پاره میشه!

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۲۵
شباهنگ

228- فصل جدید

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ

شبتون به خیر و شادی

تن و روحتون پر از انرژی

سرتون پر از ایده

وجودتون پر از انگیزه

پاهاتون بی تاب برای دویدن تو مسیر پیشرفت

نسرینم؛ تورنادوی سابق!

خوبید؟ :دی

مستحضر هستید که آدرس وبلاگمو عوض کردم؛ و سوال همه‌تون اینه که چرا؟

چرا انقدر نجومی شده وبلاگم؟!!! چرا انقدر کتاب معرفی می‌کنم؟!!! چرا دیگه خاطره نمی‌نویسم؟!!!

اصن وقتی به داداشم گفتم اسم جدید وبلاگم شباهنگه, با لحن جناب‌خان گفت شبااااهنگ؟!!!


خب مزاحمت‌های یه عده که نوشته‌هامو می‌خوندن و دلم نمی‌خواست بخونن یه دلیل این حرکت بود 

برای کسب اطلاعات بیشتر به پست‌های 174 و 176 مراجعه فرمایید, رمزشم که Tornado هست

بر خلاف برخی که دوست ندارن پستاشونو آشناهاشون بخونن, یا با اقوام و فک و فامیلشون, فرند نمیشن,

اتفاقاً هدف اصلیم از فصل دوم این بود که به خاطر دوری, فک و فامیل در جریان حال و احوال ظاهریم قرار بگیرن

دقت کنید که گفتم ظاهری... این‌که امروز کجا رفتم و چی خوردم و با کی بودم

ولی خب غریبه‌ها نذاشتن! 

غریبه‌ها خاطرات منو می‌خوندن و با همین نوشته‌ها تصویری از من تو ذهنشون ساخته بودن

که با همین تصویر قضاوت می‌کردن, عاشق می‌شدن و حتی شکست عشقی می‌خوردن

با همین تصویر بهم نزدیک میشدن ولی آخرین جمله‌شون این بود که نوع رابطه ما تا حالا خیلی صادقانه نبوده

چرا؟

چون فکر می‌کردن من همینی هستم که با خوندن چهار تا پست و ده تا کامنت, شناخته اند!

در حالی که من اصن دنبال رابطه نبودم که حالا بخوام صادقانه باشه یا نباشه

بارها گفتم که هیچ کدوم از این نوشته‌ها توهّم و تخیل و دروغ نیست, 

ولی خب خیلی وقتا لزومی ندیدم خیلی چیزارو بنویسم...


یه دلیل دیگه‌ی تغییر اسم و آدرس تمرین دل کندن بود که پست 147 در موردش حرف زدم,

اگه یادتون نیست, یا نخوندید می‌تونید روی این شماره‌ها کلیک کنید, رمزشم که Tornado هست

این چند ماهی که گذشت از خیلی چیزا دل کندم, از خیلی رفتارها و عادت‌ها

از فیلمی که موقع دیدن قطعش کردم, پاکش کردم و دیگه بهش فکر نکردم و

قول‌هایی که به خودم دادم, تغییراتی که کردم

از خوندن وبلاگی که خواننده ثابتش بودم دل کندم

از کارت دانشجویی شریفم دل کندم, از پروفایلم

از عمر۲۷۶۰ روزه‌ی وبلاگم, از "تورنادو" که هنوزم که هنوزه داداشم اسمم رو تو گوشیش تورنادو سیو کرده

پس تصمیم گرفتم از فصل دوم وبلاگم هم دل بکنم؛ 

همون طور که از فصل اول گذشتم؛ فصل اول, فصل لطفعلی‌خان زند, lotfali-khan-zand.blogfa.com

نسرینِ فصل اول, یه شخصیت ادبی و تاریخی و وطن پرست بود, داستان‌ها حول محور مدرسه و خونه

خواننده‌ها و کاراکترهای پست‌ها هم‌مدرسه‌ایاش بودن؛ مهسا, نازنین, بهناز, مریم, ونوس یا سهیلای عشقِ نجوم

همین!

نه خبری از تگ بود نه این همه خواننده و حاشیه و

فصل دوم, فصل تورنادو؛ متفاوت شروع شد؛

داستان‌های فصل دوم مهندسی طور بودن و دانشگاه و خوابگاه و جزوه و استاد و تگ و انار و خط‌کش و

هم‌مدرسه‌ایای قبلی جاشونو دادن به هم‌مدرسه‌ایای شریفی, نگار, مژده, مریم, سمیرا و

ونوس شد سهیلا و تبدیل شد به سنگ صبور نسرینی که داره دور از خانواده‌اش زندگی می‌کنه

فصل دوم هم تموم شد

شاید یکی از همین جمعه‌ها یه مراسم تودیع و معارفه برگزار کردم و از کاراکترهای فصل دوم تشکر کردم

چون اکثر قریب به اتفاقشون,مثل همین حضرت صاحب خط‌کش یا همون ماکسیمم تگ در فصل3 حضور ندارن


و اما فصل سوم, شباهنگ!

این فصل سورپرایزه!

نمیخوام داستان‌ها و شخصیتاشو لو بدم

فعلاً این دو مکالمه را دریابید, 

دارم میرم تهران

و دوستانی که در جریان ماجراهای ارشد نبودن و مدام می‌پرسیدن چه خبر و چی شد, این لینک را دریابند:

"خاطرات مربوط به ارشد و فرهنگستانرمزشونم که Tornado هست


۳۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۹
شباهنگ

227- تهران و دوباره غم غریبی و غربت

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۳۲ ب.ظ

عکس, تزئینی‌ست (ینی نه عکاس منم نه معکوس!!!)


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۳۲
شباهنگ

226- معرفی کتاب - هر روز پنجشنبه است

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۴ ب.ظ

نتیجه تحقیقات نشان می‌دهد که میزان شادمانی مردم در روزهای پنجشنبه ده درصد افزایش می‌یابد

چرا؟

چون آخر هفته‌ها مردم هیجان زده‌اند، بنابراین تصمیم می‌گیرند شادتر باشند

آن‌ها در روزهای تعطیل ذهنشان را معطوف به این می‌کنند که بیشتر از زندگی‌شان لذت ببرند

هدف نویسنده این کتاب آن است که به خواننده بیاموزد ذهن خود را طوری برنامه‌ریزی کند

که بتواند هر روز، شادی و شادمانی را انتخاب نماید

و به مباحثی مانند:

هر روزتان را به پنجشنبه تبدیل کنید، شادی خود را ابراز کنید،‌ ساکت کردن حق‌السکوت بگیر‌ها

احساس گناه نکنید، سبک سفر کنید، تحقق‌بخش رویا‌‌‌‌ها باشید، حضورتان را جشن بگیرید

برای جلب رضایت دیگران زندگی نکنید و  برای خدا زندگی کنیم پرداخته است

یک بچه عادی بیش از دویست بار در روز می‌خندد، اما یک فرد بزرگسال عادی چهارده تا هفده‌ بار

همان‌طور که سنمان بالاتر می‌رود، فشار زندگی، نگرانی‌ها و مسئولیت‌های بیش‌تر، آرام‌ آرام‌ شادیمان را می‌دزدند

این که دیگر کودک نیستیم به این معنا نیست که باید جدی باشیم و هرگز خوش نگذرانیم

هر بزرگسالی باید کودک درونش را حفظ کند

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۰۴
شباهنگ

225- معرفی کتاب - ساختار مفهومی فعل در زبان ترکی

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ

در این کتاب به بررسی آواشناسی زبان ترکی آذربایجانی از سه بعد ساختاری، مفهوم و معنایی پرداخته شده است

و نویسنده تلاش دارد با تحلیل و آنالیز آوایی و مفهومی واژه‌هایی معین و خاص،

به اساس واحدبندی ساختار واژگانی ترکی آذربایجانی دست یافته

و بدین طریق بتواند سیستم‌مندی اولیه تشکیل کلمات، قواعد و واحدهای آن را شناسایی کند

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۴۳
شباهنگ

224- معرفی کتاب - چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ق.ظ

کتابی که در ایران از چاپ شصتم فراتر رفته و خوانندگان بسیاری را به خود جلب نموده است


زندگی، یک بازی است؛ بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است

زندگی، بازی بزرگ داد و ستد است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد

هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند- دیر یا زود- در زندگی‌اش نمایان می‌شود

در بازی زندگی، کلام نقشی تعیین کننده دارد؛

چه بسیارند کسانی که با کلام کاهلانه‌ی خود، به زندگی‌اشان مصیبت فرا خوانده‌اند

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۹
شباهنگ

223- معرفی کتاب - از اسطوره تا تاریخ

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ق.ظ

 

بهار که نوشته‌ها و ترجمه‌های او از پارسی میانه  به ویژه «بُن دهش»، شهرت زیادی دارند،

یکی از نادر پژوهشگران ایرانی بود که درکی به حقیقت انسان‌شناسانه و فرهنگی از مفهوم اسطوره داشت

و توانست  این درک را در  تعداد زیادی از مقالات خود عرضه کند

متاسفانه عدم حضور این اندیشمند برجسته به صورت رسمی در دانشگاه سبب شد

که کار های وی نتواند به رشد در خور و گسترش لازم و به خصوص به شناخت شایسته خود برای عموم برسند

این کتاب در  سه بخش شامل جستارها، سخنرانی ها و مصاحبه‌ها و نقدها و یک پیوست تنظیم شده است

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۲
شباهنگ

222- معرفی کتاب - خانواده

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۰۹ ق.ظ

کتابی است 128 صفحه‌ای، از بیانات رهبری، که ماحصل کار روی بیش از یک‌صد سخنرانی،

در جلسات خطبه‌خوانی عقد، نشست اندیشه‌های راهبردی با موضوع زن و خانواده و جلسات با بانوان نخبه است

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۰۹
شباهنگ

221- معرفی کتاب - بانو با سگ ملوس

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ق.ظ

این مجموعه شامل 12 داستان کوتاه روسی است

داستان نخست، بیان‌گر تکبر و کوتاه فکری رؤسا (چاق‌ها) و حقارت و خوش خدمتی زیردستان (لاغرها) است

داستان دیگر به پدیده‌ی چاپلوسی در جامعه اشاره دارد

در داستان 'ماسک' فساد اخلاقی سرمایه‌داران و سکوت دیگران نسبت به این امر بازگو شده است

و سرانجام در داستان 'بانو با سگ ملوس' عشق در دل دو قهرمان داستان، آرزوی زندگی هدف‌دار را برمی‌انگیزد

چخوف آنا سرگه یونا را تنها با چند کلمه توصیف می کند: میانه بالا، مو طلایی، با سگی سفید

و این زن پاک و فروتن و محبوب که هیچ چیز قابل توجه زیاد در ظاهر او وجود ندارد، محبوب گروروف است

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۰۱
شباهنگ

220- معرفی کتاب - خرمگس

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۰ ق.ظ

خرمگس، رمانی از نویسنده ایرلندی، اتل لیلیان وینیچ است

که در سال ۱۸۹۷ میلادی در ایالات متحده آمریکا و انگلیس منتشر شد

داستان کتاب در ایتالیای تحت نفوذ اتریش در دهه ۱۸۴۰ میلادی می‌گذرد که زمانه‌ای پر از آشوب و خیزش بود

و رابطه‌ی عاشقانه آرتور و جما، ایمان، بیداری از خواب و خیال، دگرگونی و شجاعت به تصویر کشیده شده است

نقش اصلی داستان، آرتور بورتون، سردسته جنبش جوانان و دشمنش، پدر-مونتانلی است

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۰
شباهنگ

219- آشنایی با خط میخی

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۰۶ ب.ظ

دانلود فونت خط میخی


دعای داریوش - تخت جمشید

آوانوشت:

(1) ایـمـام = این (2) دَهـیـائـوم = کشور، سرزمین (3) اَهـورَ‌مَـزداهْ = اهورامزدا (4) پـاتـووْ = بپاید

(5) هَـچـا = از (6) هَـئـیـنـایـا = سپاه مهاجم، دشمن 

(7) هَـچـا = از (8) دوُشْ-یـارا = بد سال 

(9) هَـچـا = از (10) دْرَئـوگَـه = دروغ

۲۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۶
شباهنگ

218- معرفی کتاب - زبان پهلوی، ادبیات و دستور آن

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۵۲ ق.ظ


پَهْلَوی منسوب به «پَهْلَو» است و این واژه از صورت ایرانی «پَرْثَوَه» آمده است

که در اصل به سرزمین پارت اطلاق‌می‌شد و منسوب به آن در زبان فارسیِ میانه «پَهْلَویگ» و «پَهْلَوانیگ» است

فارسی یا پارسی منسوب به پارس مشتق از صورت ایرانی باستانِ «پارسه» می‌باشد

که نام سرزمین فارس است و منسوب به آن در زبان فارسی میانه٬ «پارسیگ» است

در سنگ‌نوشته‌های پارسی باستان این زبانْ «پارسه»

و در متن‌های فارسی میانه «پارسیگ» نام دارد که هردو معادل پارسی (= فارسی) است

بنابراین٬ از نظر اشتقاق٬ پهلوی به معنای «زبان پارتی» است و نه فارسی؛

ولی از دیرزمان نوشته‌های زرتشتیان را که به فارسی میانه است٬ پهلوی (در عربی فهلوی) نامیده‌اند

ژاله آموزگار٬ احمد تفضّلی؛ زبان پهلوی٬ ادبیات و دستور آن؛ چاپ هفتم؛ نشر معین؛ صفحهٔ ۱۳


۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۷:۵۲
شباهنگ

217- معرفی کتاب - کوزه بشکسته

شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ


روایتی است از: :"محمدرضا پهلوی"، "مهرپور تیمورتاش"، "حسین فردوست" و دختری به نام "آلیس"

"آلیس" دختر "کلنل گلن وایت" از نظامیان با سابقه انگلیسی در جنگ هند و "لیدی شارلوت" است

که ولیعهد به همراه سه نفر، از طرف رضا شاه برای تحصیل به سوئیس اعزام می‌شود

و مدتی را در خانه آلیس سپری می‌کند

داستان به اواخر حکومت رضا شاه باز می‌گردد

و در نهایت در پایان با سرعت و شتابی عجیب بدون گذر از بستر تاریخ به زمان حال می‌رسد


پیرزنی چینی هر روز به سرچشمه می رفت و دو کوزه خود را می‌برد که آب مصرفی خانواده را تامین کند

اما یکی از کوزه‌ها شکسته بود و ترک خوره و در فاصله چشمه تا کلبه پیرزن بیشتر آبش به زمین می‌ریخت

پیرزن این می دانست و کاری برای تعمیر یا تعویض کوزه شکسته نمی‌کرد و چنین بود ماه‌ها و فصل‌ها

روزی کوزه بشکسته به پیرزن گفت چرا مرا نمی‌شکنی و از زحمت نجات نمی‌یابی

کوزه ای نو چرا نمی گیری که آبش هدر نرود و به خانه برسد

پیرزن دسته کوزه را گرفت و برد کنار جاده‌ای که هر روز از آن می‌رفت و می‌آمد، از چشمه به کلبه

نشانش داد که یک طرف جاده غرق گل بود

گفت من در راه دانه هایی کاشتم و تو آبشان دادی و اینک باغچه ای پر گل داریم

حالا کوزه سالم به تو حسد می برد.منّت تو بر سر من و گل هاست...

(برگرفته از کتاب کوزه بشکسته اثر مسعود بهنود)


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۷
شباهنگ

216پایان فصل دوم

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ق.ظ
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۱۷
شباهنگ

215- بمونم یا برم؟ بمونه یا ببرم؟

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

ماشین حساب مهندسی‌م...


پست 174 و 176 یادتان هست؟

می‌دانید ماجرا چیست؟ ماجرا این است که به قول فاطمه, ما دهه هفتادی‌ها پناه آورده بودیم به این دنیای مجازی 

از دست همه‌ی آن آدم‌های واقعی

ما این کره‌ی خالی از سکنه را تحویل گرفتیم و آبادش کردیم... با وبلاگ‌هایمان... پیج‌های شخصیمان...

برای خودمان شخصیت ساختیم... هویت ساختیم... 

نسرین بودیم, تورنادو شدیم

آدم‌هایی را انتخاب کردیم که دوست داشتیم با آنها معاشرت داشته باشیم

قفل گذاشتیم روی صفحه هایمان...

رمز گذاشتیم روی وبلاگ هایمان، 

نخواستیم کسی بدون رد شدن از فیلتر ِ ما وارد دنیایمان شود

ما در این دنیا نسخه‌ای از خودمان را ساختیم که ناب‌ترین بخش شخصیتمان را شامل میشد

ما بهترین مدل ِ خودمان را شکل دادیم و در این دنیا خودمان را بیشتر دوست داشتیم

زندگی‌هایمان را با هم تقسیم کردیم... دغدغه‌هایمان را... 

ولی خب محکوم شدیم به اینکه همیشه سرمان در این دنیای مجازیست

همیشه محکوم شدیم آن هم بدون اینکه کسی بیاید و بپرسد

که دردتان چیست که این دنیای واقعی را دوست ندارید و رفته اید سراغ آن صفر و یک ها 

ما را همیشه محکوم کردند چون سرمان گرم ِ آنی بود که دوست داشتیم

برای ما این دنیا فراری بود از همه ی کسانی که درونیاتمان حوصله‌شان را سر میبرد

ما اینجا گشتیم و کسانی را پیدا کردیم که نوشته هایمان... عکس هایمان و بودنمان برایشان جالب بود

اینجا منطقه ی امن ِ زندگی ما بود

مثل وقت هایی که وسط یک مهمانی ِ فامیلی طرز فکر آنها اعصابمان را خط خطی میکند و

زود پناه می‌آوریم به این دنیا و پستی خفن می‌نویسیم در باب تفکرات منقرض شده‌ی عده ای و

غر می‌زنیم و دوست های مجازیمان هم می‌آیند و تایید می‌کنند و همگی می‌نشینیم باهم غر می‌زنیم و

با خودمان می‌گوییم ایول! پس من اینجا تنها نیستم

اصلا اصل ِ کشش ما به این دنیا همان جایی شروع شد که فهمیدیم توی آن دنیای راستکی با خودمان تنهاییم

دغدغه های ما برای کسی مهم نیست...

ما فکر می‌کردیم دیگر اینجا راحت شده ایم

ولی...

یکی دو هفته نیستم, نه پستی منتشر می‌کنم, نه کامنتی تایید میشه

و نه براتون کامنت می‌ذارم

شاید دیگه هیچ‌وقت برنگردم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۵
شباهنگ

214- اتاق تکانی به سبک تورنادو

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۴۶ ب.ظ

می‌دونم یه کم زوده ولی کم کم دارم چمدونامو می‌بندم

زیرا این کار به آرامش نیاز داره!

برای هر مساله‌ای, 95 درصد زمان و انرژی‌مو می‌ذارم برای فکر کردن و تصمیم گرفتن روی اون موضوع و

مدام سبک سنگین می‌کنم, شرایط و تصمیم‌هامو شبیه‌سازی می‌کنم, بهینه‌سازی می‌کنم,

تصمیم می‌گیرم و منصرف میشم و هی تصمیم می‌گیرم و منصرف میشم و

آخر سر فقط 5 درصد زمان و انرژی‌ صرف عملی کردن افکار و تصمیم‌هایی که گرفتم می‌کنم...

(خودم می‌دونم پیچیده فکر می‌کنم, شما دیگه به روم نیارید)


یه مثال ساده اش وقتیه که خوابگاهم و می‌خوام برگردم خونه, یا خونه‌ام و می‌خوام برم تهران

ساعت‌ها میشینم و به این فکر می‌کنم که کِی برم, با چی برم, با کی برم, با چی برم کی می‌رسم,

این وسیله چه قدر ممکنه تاخیر داشته باشه, آیا تاخیر برام مهمه یا نه, می‌تونم چمدون ببرم یا نه؟

اگه آره چی ببرم, چی بیارم, حتی یه موقع‌هایی هزینه هم مهمه,

حجم وسیله‌هامم مهمه, چون هیچ وقت خرت و پرتامو نمی‌ذاشتم خوابگاه بمونه

یا نمی‌ذاشتم انباری و با خودم برمی‌گردوندم خونه و 

واقعاً مدیریت کردن چهار پنج تا چمدون و چندتا کارتن برای یه دختر تنها آسون نیست.


علی ایُ حال ظرف و ظروف و وسایل آشپزخونه و خرت و پرتایی امثال اتو و پتو و بالشو اوکی کردم و

دیروزو اختصاص دادم به سر و سامون دادن لباسام

اینکه چیارو ببرم چیا بمونن و یه سریاشونم خیلی وقت بود نپوشیده بودم

اونارم جدا کردم بدم بره

به همون اندازه که به حفظ خاطراتم علاقه مندم و رسالتم حفاطت از کتب دوران ابتدائیمه 

به همون اندازه از نگه داشتن وسایلی که به کارم نمیان بیزارم

ینی اگه به کار یکی دیگه بیان, نمی‌تونم نگهشون دارم

امروزم اختصاص دادم به لوازم التحریر و ابزار جزوه نویسی :)))))

خودکارایی که پست 83 خریدیم به انضمام دو فقره خط کش که گذاشتمشون تو چمدون

هر کدوم از این خط‌کشا به اندازه یه کتاب 4 کیلویی داستان دارناااااا

از خدا که پنهون نیست, از شما چه پنهون برای اون استیل 15 سانتی دو هفته ظرف شستم تا بهش برسم

فردا هم باید یه سر و سامونی به کتابام بدم که ببینم چیارو ببرم و چیا بمونن

احتمالاً همه‌ی دیکشنری‌ها و لغت‌نامه هارو ببرم

این همه مقدمه چینی کردم که بگم موقع اتاق تکونی این دوتارو پیدا کردم و

یادم نمیاد از کی و کِی و به چه مناسبتی گرفتم

شرمم باد!

ولی یادمه اینو داداشم برای تولدم خریده بود :دی (مدیونید اگه فکر کنید به اون یادداشته نگاه کردمااااا)

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۴۶
شباهنگ

میگن یه روز، ﺩﻭ تا ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻮﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشن ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍ ﺷﯿﻌﻪﺳﺖ

تصمیم می‌گیرن ﮐﻪ شیعه رو ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﻦ

ﺍﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﻣﯽ: می‌خواستم ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺑﺮﻡ ﻟﺒﻨﺎﻥ؛ ﺍﻣﺎ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ اه اه اه نرفتم.

ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺤﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ قبول نکردم؛ ﭼﻮﻥ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺴﺘﻦ.

ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﻋﺮﺍﻕ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺍﺳﺖ؛

دومی: ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺭﻭﭘﺎ؟

اولی: ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ؛ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﻣﯿﺨﻮﺭﯼ


ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﺎ ﺧﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ 

ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ بهشون ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ:

ﺷﻨﯿﺪﻡ جهنم ﺗﻨﻬﺎ جایی هست ﮐﻪ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﺪﺍﺭه, چرا اونجا نمیرید؟ :دی


به مناسبت امروز:

وضو می‌گیری، اما در همین حال اسراف می‌کنی

نماز می‌خوانی اما با برادرت قطع رابطه می‌کنی

روزه می‌گیری اما غیبت هم می‌کنی

صدقه می‌دهی اما منت می‌گذاری

صلوات می فرستی اما بدخلقی می‌کنی

دست نگه دار بابا جان!

ثواب‌هایت را در کیسهٔ سوراخ نریز

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۲
شباهنگ


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۰
شباهنگ

211- یه رفیق دارم شاه نداره - سفرنامه به روایت تلگرام

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۵۶ ب.ظ


شام آخر - کتلت - کاظمین 


اگه شش هفت تا راز مهم داشته باشم و رفقام بنا به شعاعشون یکی دو تا شو بدونن, سهیلا همه‌شو می‌دونه

سالی بیشتر از یه بارم نمی‌بینمش

ینی اگه قبل مرگم قرار باشه یکیو به خاطر رازهایی که می‌دونه و اطلاعاتی که از من داره, بکُشم, 

اون شخص سهیلاست :دی


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۶
شباهنگ

دوقلوهای فامیل دستمو گرفتن و بردنم اتاقم و اشاره کردن به این نقاشی روی دیوار و

زهرا: میشه عین همینو برای منم بکشی؟

فاطمه: پس یکی دیگه هم برای من بکش

نگاهم گره خورد به تاریخی که کنار نقاشیم نوشته بودم, شهریور 86

تابستون همون سالی که ذهنم درگیر انتخاب رشته دبیرستان بود

یه دل می‌گفت انسانی و حقوق و راه پدر یه دل می‌گفت ادبیات کلاسیک و عشق و حال و

وقتی دو هفته پیش دندونپزشکم گفت ریشه درمانی دندونات یه چهار پنج تومنی خرج داره

دوباره یاد این نقاشی و تاریخش و فرم انتخاب رشته ام افتادم

اینکه چرا تجربی نخوندم

شاید اگه حمایتم می‌کردن می‌رفتم هنرستان و بازم از این نقاشیا می‌کشیدم

زهرا: نسرین؟ حواست کجاست؟

فاطمه: قول میدی بکشی؟

نقاشی رو از رو دیوار برداشتم و پرینترو روشن کردم و

دنبال copy و photo می‌گشتم

دوباره برگشتم به هشت سال پیش

به این نقاشی و اون بلوز سبزم که این عکسه روش بود و بس که دوستش داشتم عکسشو کشیدم نگهش دارم

به اینکه همیشه اعداد رو بیشتر از واژه‌ها و حروف دوست داشتم, 

اعداد صادق‌ترند

اعداد همیشه راست میگن

وقتی دیروز 10 تا خوب بودم و امروز 20 تا, ینی بهترم, ولی امان از واژه‌ها

امان از این "خوبم" گفتنا؛ اینکه حال مرا مپرس که هنجارها مرا؛ مجبور می‌کنند بگویم که بهترم

عدد 2 رو فشار دادم و 2 برگه کاغذ از تو پرینتر اومد بیرون و 

دوقلوها ذوق زده از اینکه چه زود به مرادشون رسیدن؛ نقاشیارو بردن نشون مامانشون بدن


خداروشکر

بابت راه‌هایی که انتخاب کردم و تا تهش اومدم و

بابت حس رضایت الانم

بابت اینکه نه به خاطر کارایی که کردم پشیمونم نه به خاطر کارایی که نکردم

خداروشکر

+ این پست غیر روحانی تقدیم به اونایی که کامنت گذاشته بودن که این چند روز پستات روحانی شده

+ یه درد و توهّمی افتاده به جونم و اونم اینه که

هر موقع پست میذارم و کامنت جواب میدم, همه‌اش به این فکر می‌کنم که ایران الان ساعت چنده :دی

همه‌اش چند روز از وطن دور بودماااااااااااااا. والا!

+ یه لایحه دو فوریتی تصویب کردم که به کامنت‌های بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل و به عبارتی ناشناس جواب ندم

حالا لزومی نداره آشناها و دوستانِ بدون ایمیل و آدرس حتماً آدرس بذارن, جامعه‌ی هدف این قانون غریبه‌هاست

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۷
شباهنگ


فقط چند ساعت قرار بود کاظمین بمونیم, کمتر از یه روز

چهار تخته و دو تا دو تخته نداشتن

به بابا گفتم بگو ما سه نفریم, یه جغدم همرامونه که شب و روز بیداره و تخت و امکانات نمیخواد

شب صدای سرفه‌هام نه می‌ذاشت خودم بخوابم نه بقیه

سرماخوردگی اونم تو اون شرایط, خر بود و خر است

بابا بیدار بود که خواب نمونیم

ساعت دو باید می‌رفتیم فرودگاه

سرفه‌هام رسماً امانمو بریده بود

بلند شدم رفتم سمت یخچال و

شربتی که با لیموترش درست کرده بودمو برداشتم و

راضی بشوی یا نشوی می‌بوسم

از کوره اگر در بروی می‌بوسم

گفتی پدرت نور دو چشم است و عزیز

والله به جان ابوی می‌بوسم :دی

بوس ویروسی من و

بوس تیغ‌تیغی تو


+ دختر جماعت باید بابایی باشد

حتی دختر من هم باید بابایی باشد

والسلام!


+ عنوان از مصطفی نجفی

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۹
شباهنگ


عنوان از سیدعباس حقایقی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۶
شباهنگ

میگن انسان, از نسیان میاد, از فراموشی, از اینکه یادشون میره, عادت می‌کنن

به رنج‌ها و سختی‌ها و حتی به غربت...

شب انتخاب رشته, من و بابا تو حیاط خونه مامان بزرگم اینا نشسته بودیم و

بابا پرسید میخوای بری تهران؟ می‌تونی؟

ساکت بودم

می‌دونستم سختمه

گفتم آره و 

هنوز که هنوزه پای حرفم هستم

پای همین آره ای که گفتم

عکس: مشهد, سال89, اردوی ورودی‌های شریف


+ میلاد هشتمین نور ولایت، تبریک و تهنیت (لینک)

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۷
شباهنگ

206- خیال کن که غزالم؛ بیا و ضامن من شو

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۴۱ ب.ظ

دیشب مهمان پدرت و پسرت بودیم

یا سادَتی وَ مَوالِیَّ اِنی تَوَجَّهتُ بِکُم اَئِمَّتی وَ عُدَّتی لِیَومِ فَقری وَ حاجَتی اِلَی اللّهِ

وَتَوَسَّلتُ بِکُم اِلیَ اللّهِ 

وَاستَشفَعتُ بِکُم اِلَی اللّهِ

فَاشفَعُوا لی عِندَاللّهِ 

وَاستَنقِذُنی مِن ذُنُوبی عِنداللّهِ 

فَاِنَّکُم وَسیلِتی اِلَی اللّهِ 

وَ بِحُبِّکُم وَ بِقُربِکُم اَرجوُ نَجاةً مِنَ اللّهِ

عکس: کاظمین, حوالی بغداد, آرامگاه امام موسی کاظم (ع) و امام محمد جواد (ع)


تو اتاقم نشستم و 

امید: بگم هاشم و زنش بیان برای مصاحبه؟

من: هاشم و زنش؟

امید: دست اندرکاران و مدیران تولید برنامه از لاک جیغ تا خدا, دو نقطه دی


پ.ن: به نظرتون گلدونو سمتش پرتاب کنم یا لنگه کفش یا کتاب یا بالش یا چی؟ 

دقیقاً چی کار کنم علت مرگش طبیعی جلوه کنه و پلیس بهم شک نکنه؟ :))))))

۲۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۱
شباهنگ