دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استاد شماره 18» ثبت شده است


این تصویری که ملاحظه می‌کنید، تصویر کلاس روز سه‌شنبه‌ست. همین هفته. پایینی همون هم‌کلاسیمه که این هفته رفته بود تهران که خوابگاهو از نزدیک ببینه و هم‌اتاقیش بهش گفته بود وقتایی که کلاس مجازی داری تو اتاق نباش که صدات آرامشمو نخراشه. هم‌کلاسیمم از کتابخونه مرکزی دانشگاه وارد لینک کلاس شد و حضور به هم رسوند. سمت راستی استادمونه و سمت چپی هم منم که دارم از دوربین لپ‌تاپم به‌عنوان آینه استفاده می‌کنم که شالمو درست کنم و این تنظیم حجاب یکی دو دقیقه طول می‌کشه و حواسم نیست که استارت و به‌اشتراک‌گذاری وب‌کم هم فعال شده و بقیه هم دارن منو می‌بینن و نه‌تنها می‌بینن بلکه ضبط هم می‌شه حرکات و سکناتم!. حالا خدا رو شکر که الحمدلله که حین عملیات درست کردن شالم اسلامو به خطر ننداختم و دست تو دماغم هم نکردم. ولی چند بار برگشتم پشت سرم و چک کردم ببینم تختم که کنار دیواره معلومه یا نه. و زاویۀ دوربینو جابه‌جا کردم که بالشم معلوم نباشه. و همۀ این مدت، غافل از فعال بودن دوربین به تنظیم خودم و پیرامونم پرداختم و خدو بر تحصیل آنلاین و مجازی که یه همچین مشقت‌هایی داره. قیافه‌ام هم اونجایی دیدنی میشه که ژست تمرکز روی حرفای استادو می‌گیرم که وبکم رو روشن کنم و می‌بینم روشنه که!. و ابداً به روی مبارک نمیارم که جا خوردم.

حالا سؤال امتحانتون اینه که با توجه به اینکه این کلاس دو ساعت و سی‌وسه دقیقه طول کشیده و با توجه به اطلاعات مندرج در پست قبل، و همچنین با توجه به جنسیت استاد، این استاد، استاد شمارۀ چنده؟ ۱۸ یا ۱۹؟ امتحان کتاب‌بازه؛ اگر خواستید می‌تونید نیم‌نگاهی به منابع و جزوه‌تون بندازید ولی دیگه سر و صدا نکنید و به همدیگه تقلب نرسونید.

جواب‌هاتون فعلاً نمایش داده نمیشه ^-^

۰ نظر ۰۵ آذر ۰۰ ، ۰۹:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۶۵- هفتۀ دهم ترم سوم + نظرسنجی

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۱۸ ب.ظ

پارسال دانشگاه پیامک زده بود به دانشجوهای جدیدالورود که زنگ بزنید به فلان مسئول تو دانشگاه و شمارۀ حساب بانکیتونو بگید که هدیۀ ورودتونو بدیم. حالا پیام دادن که فرم واکسن رو از سایت دانشگاه پر کنید، بعد تو واتساپ پیام بدید به فلان مسئول تو فلان قسمت دانشگاه و بهش بگید فرمو پر کردید. تو فرم هم فقط نوع و تاریخ واکسن‌ها و تاریخ ابتلاها رو خواسته که دسترسیِ دانشگاه به این اطلاعات کار سختی نیست و کافی بود کد ملیمونو به وزارت بهداشت بده و نیازی به پر کردن فرم نبود. حالا فرضاً نیازه که فرمم پر کنیم، ولی دیگه پیام به مسئول دانشگاه برای چیشه. اینا با اینکه دستشون بهمون نمی‌رسه و همه چی مجازی و از راه دور شده و نمی‌تونن کمافی‌السابق یه کاغذ بدن دستمون که پله‌های این ساختمون و اون ساختمون رو بالا پایین کنیم و از این و اون امضا بگیریم، ولی هنوز اون روحیۀ کاغذبازیشون رو از دست ندادن و خوششون میاد دانشجو رو درگیر فرم و مراجعه به این مسئول و اون مسئول کنن. مثلاً نمی‌تونن شمارۀ حسابا رو ایمیلی و اینترنتی بگیرن و باید زنگ بزنیم بگیم بهشون. وقتی هم که فرمی رو پر کردیم باید پیام بدیم بهشون و بگیم که پر کردیم. سؤال من اینه که این فرما رو برای کی پر می‌کنیم؟ به هر حال باید یکی باشه که دریافتشون کنه دیگه. حالا اگه دریافت می‌کنه، چه نیازی به پیام ما هست که تو واتساپ بگیم آقا یا خانم فلانی، ما فرمو پر کردیم؟ کِی این سیستم چراغ‌نفتیشون برقی میشه الله اعلم.  


هفتۀ پژوهش نزدیکه و منی که تا حالا هر ماه دوسه‌تا پوستر برای یکی‌دوتا کارگاه و وبینار درست می‌کردم باید برای ده‌بیست‌تا برنامه و سخنرانی در هفته‌های پیشِ رو پوستر درست کنم. که البته همین دیشب آماده‌شون کردم و فرستادم برای مسئول انجمن و ملالی نیست جز اصلاحات. جدیداً یه دوست جدید با این مسئولمون همکار شده و هر چی می‌فرستم برای اون مسئول، ایشون نظر اون دوست جدید رو هم می‌پرسه و منو ارجاع می‌ده به اون. بعد هی این تعارف می‌کنه که هر چی اون بگه، هی اون تعارف می‌کنه که هر چی این بگه. منم که اعصابمو برای این چیزا هدر نمی‌دم و هر چی بخوان همونو تحویلو می‌دم و نظر خودمو اعمال نمی‌کنم. الان مشکلی که باهاش مواجهم اینه که یه وقتایی اینا دو نظر مختلف ارائه می‌دن و بعد می‌گن هر چی اون یکی بگه! بعد من نمی‌دونم نظر کدومو اعمال کنم که اون یکی ناراحت نشه و اسیر شدیم به خدا.


اخیراً به این نتیجه رسیده‌ام که هفته‌هایی که ارائۀ استادخواسته و شاید هم خداخواسته و به هر حال ناخواسته (فرقش با ارائۀ خودخواسته اینه که موضوع و زمان رو فرد دیگری تعیین و تحمیل کرده) دارم تا مرز نفرت از درس و دانشگاه و غلط کردم وارد این مقطع شدم پیش می‌رم و اون شبی که صبحش ارائه دارم یا از شدت خستگی خوابم نمی‌بره و جوری تنم درد می‌کنه که انگار کوهی رو کنده یا درنَوَردیده‌ام! یا اینکه یک دست کتک حسابی خورده‌ام؛ یا خوابم می‌بره و کابوس اسلاید و ارائه می‌بینم. چون که همیشه اسلایدهامو دقیقۀ نود که صبح همون روزِ ارائه باشه درست می‌کنم و شبا استرس اینو دارم که اگه خواب بمونم و رأس ساعت ارائه بیدار شم چه خاکی باید به سرم بریزم در برابر ملتی که منتظرن من برم براشون صحبت کنم؟ چرا از قبل آماده نمی‌کنم متن سخنرانی و اسلایدمو؟ زودتر آماده نمی‌کنم به این امید که شاید از آسمون سنگ بارید و ارائه‌م کنسل شد. شاید اصلاً خودم مُردم و از ارائه و متعلقاتش راحت شدم. حتی اخیراً علاوه بر اینکه اسلایدامو آماده نمی‌کنم، کتاب یا مقاله‌ای که باید می‌خوندم رو هم نمی‌خونم و نگه‌می‌دارم نصف‌شب بیدار شم بخونم و تا صبح اسلاید درست کنم براش. چرا زودتر آماده نمی‌شم؟ گفتم دیگه! چون منتظرم از آسمون سنگ نازل بشه کنسل بشه کلاسم.


دوشنبه صبح استاد شمارۀ ۱۹ پیام داد و گفت یه جلسه تو دانشگاه براش پیش اومده و اگه ممکنه کلاسو عصر یا فردا تشکیل بدیم. با فردا صبح که سه‌شنبه ده‌ونیم باشه به توافق رسیدیم. سه‌شنبه هشت تا ده من برای کلاس استاد شمارۀ ۱۸ ارائه داشتم. و متأسفانه از آسمون سنگ نبارید و کنسل نشد. قبل از ارائۀ دانشجوها این استادمون خودش یه کم درس می‌ده و با اینکه کلاس قانوناً تا ساعت دهه، ارائه‌ها تا ده‌ونیم طول می‌کشه و کلاس ده‌ونیم تموم میشه. من این هفته تا ده‌وبیست دقیقه سعی کردم ارائه رو تموم کنم که برای کلاسِ ده‌ونیمِ استاد شمارۀ ۱۹ تجدید قوا کنیم. از پنج صبح بیدار بودم و شبم خوب نخوابیده بودم. صبم که ارائه داشتم. خسته بودم. ده‌ونیم کلاس استاد شمارۀ ۱۹ تشکیل شد و بدون لحظه‌ای توقف تا خودِ یک طول کشید. تصویری هم بود و دیگه آدم با خیال راحت یه خمیازه هم نمی‌تونست بکشه. بعد ما همه‌مون سه‌شنبه‌ها ساعت یک انفرادی داریم. من هفتۀ پیش از استادم مرخصی گرفته بودم و چون می‌دونستم درگیر ارائۀ صبح می‌شم و نمی‌رسم برای انفرادی کاری انجام بدم، انفرادیمو کنسل کرده بودم. لذا ساعت یک آزاد شدم و اول یه کم دراز کشیدم و بعد یادم افتاد هنوز صبونه نخوردم. ولی هم‌کلاسیام رفتن انفرادی و به هر حال جام می و خون دل هر یک به کسی دادند، در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد. نکتۀ شگفت‌انگیز داستان هم اینجا بود که ساعت یک وقتی استاد شمارۀ ۱۹ پرسید ادامه بدیم یا خسته شدید گفتیم نه استاد ادامه بدیم، بعد اون‌ور تو گروه خودمون که استاد نبود داشتیم شهید می‌شدیم و استیکر خمیازه می‌ذاشتیم و من نوشته بودم رو به اضمحلالم و یکی از بچه‌ها هم نوشته بود من جیش دارم :| که البته خدا رو شکر استاد خودش خسته بود و ختم جلسه رو بعد از دوونیم ساعت سخنرانی بی‌وقته در باب فعل اعلام کرد و گفت ایشالا هفتۀ بعد هم خانم فلانی (که من باشم) قراره راجع به گام‌های متن صحبت کنن. حالا درسته من گفته بودم به این موضوع علاقه‌مندم و مایلم صحبت کنم، ولی نه به این زودی :|


این هفته یکی از هم‌کلاسی‌های این دوره‌ام که باهاش صمیمی‌تر از بقیه‌ام رفته بود خوابگاه. تو گروه چیزی راجع به این موضوع نگفته بود و فقط به من گفت که خوابگاهه. منم ازش خواستم تا می‌تونه عکس بگیره و برام بفرسته از همه چی و همه جا. هر موقع می‌گفت الان تو کتابخونه‌ام الان تو رستورانم الان اتاقم ازش می‌خوستم موقعیت مکانی رو دقیق بفرسته که تو نقشه هم ببینم کجاست دقیقاً. اولین سؤالم هم راجع به لباسشویی بود که خدا رو شکر نه‌تنها مجهز به لباسشویی بلکه مجهز به خیلی چیزای دیگه هم بود. به‌لحاظ تمیزی و قشنگی در مقایسه با خوابگاه‌های سابق و اسبقم بهشت بود، و من با تمام وجودم دلم می‌خواست اونجا بودم. تا اینکه فهمیدم اتاق‌ها تک‌نفره نیست و دونفره‌ست و سوییت نیست و این دوستمون گیر یه هم‌اتاقی کم‌شعور افتاده که چون چند ماهه اونجاست همۀ امکانات رو مال خودش می‌دونه و حاضر نیست کمد و میز و یخچال و غیره رو با هم‌کلاسیم که همون‌قدر که اون پول داده اینم داده به اشتراک بذاره. تازه بهش گفته بود روزایی که کلاس آنلاین داری تو اتاق نباش که صدات اذیتم نکنه. تو اتاق نباشه کجا باشه پس؟ وقتی هم‌کلاسیم اینا رو تعریف می‌کرد یه کم از دلتنگیم برای فضای خوابگاه کاسته شد ولی همچنان دلم می‌خواست اونجا باشم. پیشنهاد دادم اگه ترم بعد لازم شد خوابگاه بگیریم روی هم‌اتاقی شدن با من حساب کنه. هر چند چون کلاسامون تموم میشه نیازی به خوابگاه نیست و الانشم اختیاریه. حتی گفتم اگه خوابگاه با کمبود ظرفیت مواجه نباشه و کسی که واقعاً نیازمنده بی‌اتاق نمونده باشه، می‌تونه ترم بعد اسم منو صوری تو لیست بنویسه و من باشم ولی نباشم و یه اتاقو برای خودش برداره.


به‌ندرت تو نوشته‌هام و حتی موقع حرف زدن، از کلیدواژه‌های «دکتری» و «شریف» استفاده می‌کنم. قبلاً هم اگر استفاده می‌کردم الان کمتر استفاده می‌کنم و چون بار معناییشون سنگینه، به‌نظرم میشه با «مقطع تحصیلی فعلی» و «دانشگاه دورۀ کارشناسی» و «دانشگاه اسبق» همون منظورو رسوند. حتی بسامد کاربرد «فرهنگستان» هم کمتر شده تو نوشته‌های وبلاگم که اینم دلیل خاص خودشو داره. به جای اونم معمولاً می‌گم «محل تحصیل ارشد». در همین راستا، تازه چند روز پیش یکی از دوستان مقطع فعلیم فهمیده شریفی‌ام (بودم) و پیام داده که چه افتخار غرورانگیزی که دوست شریفی دارم. منم نوشتم قربان شما. داستان هم از اینجا شروع شد که تو اینستا، دوستام یه عکس از دورۀ کارشناسی استوری کردن و نوشتن یه عکس بهش اضافه کن که نشون بده شریفی هستی. از این استوریای زنجیره‌ای بود که یه موضوع واحد داره و هی بهش اضافه میشه. منم یه عکس از کارگاه برق کنار لامپای مهتابی که به خدای احد و واحد یه اپسیلون هم یادم نمیاد چجوری مدار اینا رو می‌بستیم اضافه کردم و حس افتخار غرورانگیز به دوستان جدید القا شد. تا باشه از این حس‌ها.


تو کانال ناشریف نوشته بود «از حضور پررنگ و مداوم یک سری از آدم‌ها در ادوار مختلف زندگیم حالا فقط یک عکس و اسم در سین استوری‌هام باقی مونده. زندگی همینه گمونم. پر از آدم‌های موقت، صمیمیت‌های مقطعی». من الان با تمام وجودم با گوشت و پوست و استخونم این گزاره رو لمس می‌کنم. از حضور پررنگ و مداوم تا یه اسم در سین استوری‌ها. آدم‌های موقت، صمیمیت‌های مقطعی. دنبال‌کنندگان اینستام بیشتر از صدتاست ولی معمولاً فقط صد نفر می‌بینن پستامو. تصمیم گرفتم اون سی نفری که تا حالا ازشون نه لایکی دیده‌ام نه استاریامو می‌بینن نه کامنتی نه پیامی نه کلامی نه سلامی حذف کنم که دیگه دنبالم نکنن. چون معتقدم دنبال کردن آداب داره. شاید یه روز با وبلاگم هم همین کارو کردم. با رمزی نوشتن و رمزو فقط به یه عده دادن یا در جای دیگری نوشتن و آدرس را به یک عده دادن.


این هفته برای کلاس استاد شمارۀ ۱۸ ارائه داشتم که از اون ارائه‌های ناخواسته یا استادخواسته بود. هفتۀ بعد هم یه ارائه برای کلاس استاد شمارۀ ۱۹ دارم و یه ارائه هم تو انفرادی برای استاد شمارۀ ۱۷. این دوتا چون تا حدودی خودخواسته هستن (حداقل موضوعشونو خودم انتخاب کردم) دردش کمتره، ولی به هر حال باید براشون مطلب آماده کنم. بعد از این ارائه‌هام دوتا پست باید بنویسم؛ یکی راجع به ویژند، یکی راجع به فرقِ هست و است. بعد چون این یادداشت‌ها رو قراره بدم یکی از دوستان تو سایتش هم بذاره، وسواس دارم که دقیق و کامل و مستند بنویسمشون و اون بخش کمال‌طلب مغزم رضایت نمی‌ده یه چیزی سرهم کنم تحویل بدم.

 

از بچگی عاشق شکلات و چیزای شکلاتی بودم. انقدر که اگه چارلی سند کارخونۀ شکلات‌سازیشو می‌نداخت پشت قباله‌م حتماً باهاش ازدواج می‌کردم و تا آخر عمرم تو شکلات غلت می‌زدم. ولی امروز حساب کردم دیدم شونزده هیفده سالی می‌شه که شکلات هوبی نخورده‌ام. مزه‌ش کاملاً یادم رفته بود. دقت کردم دیدم نه‌تنها نخورده‌ام بلکه خیلی وقته از نزدیک هم ندیده‌ام و اگر هم دیده‌ام، دقت نکرده‌ام. نه که ترکِ شکلات کرده باشم؛ این ده بیست سال بیشتر به هیس و باراکا و شونیز و فرمند خوردن گذشت و از وقتی هم که شکلات‌ها گرون شدن ترمزِ شکلات‌دوستیمو کشیدم و به‌قدر ضرورت می‌خرم. ظهر داشتم از اسنپ برای خونه کره می‌گرفتم که دیدم سوپرمارکته هوبی هم داره. به پاس ارائۀ خوبی که این هفته داشتم و جان سالم به در بردم برای خودم یه دونه هوبی به‌عنوان جایزه گرفتم که البته اکنون که این پست را به رشتۀ تحریر درمی‌آورم تو شکممه و صدالبته اون پنجاه‌وپنج درصد تخفیفی که خورده بود در این اقدام بی‌تأثیر نبود، وگرنه حالاحالاها دلم نمیومد ده تومن بدم بابت چُس‌مثقال شکلاتی که به‌نظرم هیس از اون خوشمزه‌تره. تازه هیس قیمتشم نصف اینه (و می‌دونم چس‌مثقال مؤدبانه نیست و به‌جاش میشه گفت مقدار اندک، ولی یکی از آرزوهام بود که قبل از مرگم تو یکی از جملاتم به کار ببرمش :دی).


نظرتون راجع به باز یا بسته بودنِ بخش نظراتِ پست‌هایی شبیه این پست که خاطره و روایتِ آنچه گذشته چیه؟ لطفاً چه به‌عنوان کسی که معمولاً نظر می‌ذاره، چه به‌عنوان کسی که نظری نداره ولی نظرات بقیه و پاسخ نویسنده رو دنبال می‌کنه، و چه به‌عنوان کسی که کاری به نظرها نداره و فقط پست‌ها رو می‌خونه جواب این سؤال رو بدید.

۱. باز و بسته بودنش برام فرقی نمی‌کنه و مهم نیست.

۲. باز باشه خوشحال می‌شم.

۳. بسته باشه ناراحت می‌شم.

عدد گزینۀ مورد نظرتون رو بفرستید دارم آمار می‌گیرم (گزینه‌هاتون نشون داده نمی‌شن)

۰ نظر ۰۴ آذر ۰۰ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۶۳- هفتۀ نهم ترم سوم

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۰، ۱۱:۲۴ ق.ظ


دوشنبه تو کلاس استاد شمارۀ ۱۹ متوجه شدم قاب عکس‌های پشت سرم نامتقارن و کجه



و سه‌شنبه برای کلاس استاد شمارۀ ۱۷ و ۱۸ متقارن و صافشون کردم. به استاد شمارۀ ۱۷ هم گفتم چون هفتۀ دیگه برای کلاس استاد شمارۀ ۱۸ ارائه دارم، هفتۀ بعد جلسه نداشته باشیم و دو هفته دیگه در خدمتش باشم. اونم قبول کرد.

دیگه بیشتر از این حرفم نمیاد. احساس می‌کنم خالی‌ام از حرف، خالی از انرژی، خالی از احساس، خالی از همه چی. در ولم کنید تو رو خدا ترین حالت ممکنمم. خب که چی ترین لحظات رو سپری می‌کنم. می‌خواید کامنتا رو چند روز باز کنم یه خرده هم شما حرف بزنید من بخونم. با جملات خبری، پرسشی، دعایی و حتی امری سر صحبت رو باز کنید. به حرفم بیارید. بی‌ربط‌ترین کامنت‌های ممکن رو بذارید. از خودتون بگید. هر چی دلتون می‌خواد بپرسید. دقیقاً هر چی دلتون می‌خواد رو بپرسید چون دوست دارم بدونم چی دلتون می‌خواد بپرسید ازم. یکی یه دونه ۱ هم بفرستید تو کامنت‌دونی این پست ببینم کیا هنوز هستن و می‌خونن اینجا رو. فکر کنید دارم حضور و غیاب می‌کنم.

۵۱ نظر ۲۷ آبان ۰۰ ، ۱۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۵۴- هفتۀ هفتم ترم سوم

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ب.ظ

یک. چند وقت پیش چندتا مقاله از ریسرچ‌گیت دانلود کردم راجع به برندها. موضوع رساله‌مه. حالا از وقتی فهمیده دنبال این موضوعم هر موقع بهش سر می‌زنم یه مقاله میاره برام بالاش می‌نویسه:

Suggested research based on your interests

این اخلاقشو دوست دارم.

دو. نمرۀ یکی دیگه از درس‌های ترم دوم هم اعلام شد. استاد این درس (آواشناسی و واج‌شناسی) استاد شمارۀ ۲۲ بود. همون که موقع توضیح واک‌های جیرجیری یه آهنگ از رضا یزدانی برامون فرستاد و گفت شبیه صدای این خواننده‌ست. این درس هم مثل درس استاد شمارۀ ۲۰، یه امتحان کتبی مجازی داشت، چندتا ارائه داشتیم و یه مقاله. ۱۹.۵ شدم و از نمره‌م هم بسیار راضی‌ام. احتمالاً این نیم نمره از مقاله‌م کم شده. از اونجایی که تا حالا تجربۀ کار آوایی و نرم‌افزاری نداشتم، احتمال می‌دادم که کارم بی‌عیب و نقص نباشه. ابتدای مقاله هم برای استادم یادداشت گذاشته بودم که با توجه به اینکه این اولین تجربۀ من تو این حوزه هست احتمال خطا در روند اجرای پژوهش وجود دارد. لذا خواهشمندم پس از مطالعه، نظرتان را دربارۀ روش پژوهش و نتایج حاصل از آن منعکس بفرمایید تا اصلاحات لازم صورت بگیرد و نواقص احتمالی برطرف شود.

سه. استاد شمارۀ ۳ پیام یکی از دانشجوهاشو که از ایشون درخواست کرده بود یکیو برای یه پروژه‌ای که به آواشناسی مربوطه معرفی کنه برام فرستاده و نوشته شما به فکرم رسیدید. تشکر کردم و گفتم شماره‌مو بهش بدید صحبت کنم باهاش. اینم اضافه کردم که دانشجوهای استاد شمارۀ ۲۲ تجربه و مهارتشون تو پروژه‌های آواشناسی از من بیشتره و اگه خودم از پس کار برنیومدم اونا رو معرفی می‌کنم.

چهار. دیدید اینایی که می‌گن دیگی که برای من نجوشه می‌خوام سر سگ توش بجوشه؟ من این‌جوری‌ام که می‌گم حالا که این دیگ به هر دلیلی برای من نجوشید، دست بقیه رو بگیرم بیارم پای دیگ برای اونا بجوشه. حالا این پروژه یه موردشه. موارد دیگه‌ای هم هست که گفتنی نیست. ولی در کل این اخلاقمو دوست دارم :|

پنج. این استاد شمارۀ ۳ سومین استاد ارشدم و استاد مشاور ارشدم بود. با اینکه مشاورم بود، ولی بیشتر از راهنما زحمت کشید و کمکم کرد (اصولاً اونی که باید بیشتر کمک کنه راهنماست نه مشاور). استادهای شمارۀ ۱ تا ۱۷ مربوط به دورۀ ارشدم هستن و ۱۷ تا ۲۲ مربوط به دورۀ دکتری هستن. ترتیب شماره‌گذاری به‌ترتیب زمان آشناییم باهاشونه. استاد شمارۀ ۱۷ مربوط به هر دو دوره هست.

شش. مقاله‌ای که برای استاد شمارۀ ۲۰ فرستاده بودم و از هشت بهش ۱.۹۵ داده بود و نفهمیدم چرا رو یادتونه؟ بدون هیچ تغییری فرستادم برای استاد شمارۀ ۱۸. با اینکه استاد شمارۀ ۱۸ مدیر گروهه و پارسال که از استاد شمارۀ ۲۱ گله داشتیم به همین استاد شمارۀ ۱۸ نامه فرستاده بودیم، ولی در مورد قضیۀ استاد شمارۀ ۲۰ چیزی بهش نگفتیم. این نگفتنمون چندتا دلیل داشت و یه دلیلش این بود که شمارۀ ۲۱ جوان بود و بی‌تجربه و زورش کم بود و نامه و اعتراض ما اثر داشت، ولی شمارۀ ۲۰ زورش از همه بیشتر بود و اعتراضمون نه‌تنها نمی‌تونست مؤثر باشه بلکه به ضررمون هم ممکن بود تموم بشه. خلاصه این ترم اون مقاله رو برای استاد شمارۀ ۱۸ که باهاش یه درس دیگه ولی مرتبط دارم فرستادم و ازش خواستم نظرشو بگه تا ایراداتشو رفع کنم. می‌دونستم ایراد داره، ولی نمی‌دونستم کجاش. آخر هفته خوند و شنبه کامنت گذاشت و فرستاد.

هفت. سه‌شنبه آخرای جلسۀ انفرادی وب‌کم رو روشن کردم استادم (استاد راهنمام) بعد از سه سال! منو ببینه. چقدر ذوق کرد از دیدنم. آخرین باری که همو از نزدیک دیده بودیم رفته بودم دفترش که ازش معرفی‌نامه بگیرم برای مصاحبۀ دکتری برای یه سری دانشگاه دیگه. که البته قبول نشدم اون سال. یادمه موقعِ دادنِ معرفی‌نامه گفت اگه قبولت نکنن ضرر کردن ولی کاش امسال قبول نشی سال دیگه بیای دانشگاه ما. اون سال قبول نشدم و سال بعدش رفتم دانشگاه اونا.

هشت. پارسال یه مقاله‌ای با استاد شمارۀ ۱۷ نوشته بودم که چون مقالۀ کار پژوهشی بود باید اسم ایشون اول میومد. تو این پروژه یه همکار هم داشتیم که اسم اونم اومد تو مقاله و هر کی یک‌سوم از سهم مقاله رو برداشت. داور این مقاله همین استاد شمارۀ ۱۸ بود. من تو این مقاله به یه نتیجۀ جالب که خلاف نتایج پیشین بود رسیده بودم. چند روز پیش یکی از بچه‌های ارشد محل تحصیل سابقم دفاع داشت و استاد راهنماش استاد شمارۀ ۱۷ بود و داورش هم استاد شمارۀ ۱۸. منم تو جلسۀ دفاعش شرکت کرده بودم. دیدم تو نتایجش همین نتیجه‌ای که من گرفته بودم رو گرفته و خوشحال شدم که یه پژوهش دیگه هم کارمو تأیید می‌کنه. بعد نکتۀ جالب اینجا بود که داورِ این دانشجو که همون داور مقالۀ ما هم بود، از دیدن این نتیجه یه‌جوری شگفت‌زده شده بود که انگار اولین باره این نتیجۀ جالب رو می‌بینه. اصلاً یادش نبود پارسال مقاله‌ای رو داوری کرده که تو اون مقاله هم به این نتیجه رسیده بودن. از اون جالب‌تر استاد راهنمای این دانشجو بود که همون استاد شمارۀ ۱۷ باشه. یادش نبود که تو مقالۀ پارسالمون ما هم به این نتیجه رسیده بودیم. حالا چرا من یادم بود؟ چون اون بدبختی که چند ماه با داده‌ها سر و کله زده بود و دسته‌بندیش کرده بود من بودم نه استاد، نه همکار و نه داور. طبیعیه که تا قیامت یادم باشه چه نتیجه‌ای حاصل شده از این پژوهش.

نه. استاد شمارۀ ۱۹ یک سال و یک ماهه که منو با میم۱ (یکی از هم‌کلاسیای دورۀ دکتری) اشتباه می‌گیره. میم۱ نه اسمش شبیه اسم منه نه فامیلیش نه محل سکونت و تولدش نه دانشگاه‌های کارشناسی و ارشدش نه قیافه‌ش نه صداش نه موضوع ارائه‌ها و علایقش. ولی هر موقع من ارائه دارم استاد اسم اونو میاره و میگه آماده هستیم که ارائۀ میم۱ رو بشنویم و هر موقع اون چیزی برای استاد می‌فرسته استاد با من راجع به اون چیز حرف می‌زنه. یا اگه من دستمو بلند کنم چیزی بپرسم استاد میکروفن اونو روشن می‌کنه. هنوز نفهمیدیم چرا ما رو باهم قاطی می‌کنه و برای خود استاد هم جالبه و خودشم نمی‌دونه چرا. کلاس‌ها هم مجازیه و این ندیدن قیافه‌مون مزید بر علت میشه که تشخیص نده کی به کیه. این هفته استاد پیشنهاد داد از هفتۀ دیگه وب‌کم‌هامونو روشن کنیم و ببینیم همو. البته یه نفر به‌خاطر سرعت پایین نتش مخالفت کرد. حالا تا هفتۀ بعد برسه و مشکل سرعت نت حل بشه یا نشه، من یه اسکرین‌شات از جلسۀ انفرادی گرفتم و فرستادم تو گروه همین استاد و گفتم استاد این منم. هر چند که قبلاً هم عکسمو فرستاده بودم و گفته بودم این منم.

ده. اسطورۀ اعتمادبه‌نفس فقط خودم که آخرین باری که رفتم آرایشگاه و ابروهامو اصلاح کردم به دوران پیشاکرونا برمی‌گرده و نه‌تنها با قیافه‌ای که به تنظیمات کارخونه برگشته و در طبیعی‌ترین حالت ممکنشه وب‌کم روشن می‌کنم، بلکه اسکرین‌شات می‌گیرم و برای گروه استاد دیگه هم می‌فرستم که این منم. و نه‌تنها اسکرین‌شات می‌گیرم و برای گروه استاد دیگه می‌فرستم بلکه تو اینستای فک و فامیل هم به اشتراک می‌ذارمش :| 

یازده. پست مذکور:



دوازده. دانشگاه این هفته کنفرانس بین‌المللی برگزار کرده بود و یه عده دانشجو و استاد اومده بودن راجع به یه سری موضوعات حرف می‌زدن. اسم این آقای دنیل رو زیاد شنیده بودم و فکر می‌کردم هم‌سن‌وسال خودمونه. به‌واقع جا خوردم از دیدن موهای سفیدش. بنده خدا فارسی بلد نبود و مثل اینکه اسکای‌رومش فارسی بود و نمی‌تونست فایلشو آپلود کنه. شایدم انگلیسی بود ولی بلد نبود با اسکای‌روم کار کنه. خلاصه کلی معطل شدیم و کلی ایشون عذرخواهی کرد و کلی ما عذرخواهی کردیم و آخرشم نفهمیدیم مقصر کی بود و مشکل چی بود. بالاخره یکی از بچه‌ها به فارسی گفت چرا خودتون نمی‌ذارید و یکی از این‌ور اسلایدای ایشونو بارگذاری کرد که ایشون ارائه بده و صفحات رو از اینجا براش جابه‌جا کنن. بنده خدا دو خط حرف می‌زد و بعد می‌گفت پلیز نکست پیج. صفحه رو براش جابه‌جا می‌کردن. بعد دو خط دیگه حرف می‌زد و دوباره پلیز نکست پیج. دو دیقه بعد دوباره پلیز نکست پیج :|



سیزده. این آقای سمت راستی (توماس) راجع به زبان‌های ایرانی قدیمی ارائه داشت. ابتدای ارائه‌شم بابت پس‌زمینۀ غیررسمیش عذرخواهی کرد که تو دفترش نیست و از خونه تو وبینار شرکت کنه. ارائه‌ش طبعاً انگلیسی بود و بقیه هم باهاش انگلیسی حرف می‌زدن ولی گویا فارسی رو هم یه کم متوجه می‌شد. البته تخصصش فارسی چندهزار سال پیش بود نه معاصر. این خارجیایی که راجع به ما تحقیق می‌کنن هم آدمای عجیبی‌ان. حسِ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد به آدم دست می‌ده موقع شنیدن حرفاشون. البته ایشون انقدر گرم و صمیمی بود برخوردش که آدم فکر می‌کرد از خودمونه.


۱۳ آبان ۰۰ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۴۵- هفتۀ پنجم ترم سوم

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ۱۱:۲۳ ب.ظ

اول یه نگاه به عمر سایت که عمر وبلاگ‌نویسی من باشه بندازید بعد بریم سراغ ماجراهای هیجان‌انگیز این هفته. عمر سایت تو همین ستون سمت چپه. از بهمن ۸۶ محاسبه شده.

یک.

صبحِ روز دوشنبه رو با ایمیل استاد شمارۀ ۲۰ آغاز کردم. عنوان ایمیلش «مقاله بررسی شده» بود و متنش «سلام یک فایل پیوست است». تا اسمشو دیدم دلم هُرّی ریخت. بعد دلم اومد تو دهنم. بعد این دل بی‌صاحابم شروع کرد به بسکتبال بازی کردن. نمی‌دونم کدوم مقاله رو بررسی کرده بود و چیو پیوست کرده بود. اون مقاله که از هشت بهش دو داده بود یا اون مقالۀ دوم که جبرانی بود؟ گفتم تا سه‌شنبه شب ایمیلشو باز نکنم و ارائه‌هامو بدم و برم دندون‌پزشکی بعد بیام ببینم چه آشی برام پخته و چند وجب روغن روشه. هنوز دلم داشت تاب‌تاب می‌زد. نتونستم صبر کنم و همون اول صبح، قبل از شروع کلاس و قبل از ارائه‌م، ایمیله رو باز کردم و کامنت‌هایی که برای خط‌به‌خط مقاله‌م گذاشته بود رو خوندم. مقالۀ دوم رو بررسی کرده بود. همین مقالۀ جبرانی. کامنتاش معقول و تا حدودی منصفانه بود؛ هر چند مته روی خشخاش گذاشته بود و مو رو از ماست کشیده بود بیرون، ولی به هر حال بابت وقتی که برای خوندن مقاله گذاشته بود و با دقت‌نظر و حوصله بازخورد داده بود ازش تشکر کردم و گفتم حتماً در اولین فرصت نکاتی رو که فرموده اعمال می‌کنم و اشکالات و نواقصش رو برطرف می‌کنم. جوابمو نداد و بعید می‌دونم بده. روال اینه که مهلتی تعیین کنه که بدونم تا کی باید مقاله رو ویرایش کنم و بفرستم برای چاپ. بعد می‌خواستم بپرسم موقع چاپ اسمشو اول بیارم یا دوم، یا نیارم. بعدشم راجع به اینکه برای کدوم مجله بفرستم سؤال داشتم. ولی خب جوابِ اینکه تا کی ویرایش کنمو نداد و اگه تا آخر ترم قضیه رو پیگیری نکنه، یه سری دادۀ جدید بهش اضافه می‌کنم و می‌فرستم برای استاد شمارۀ ۱۹. که با اون چاپش کنم. اون مقالۀ اولم که ازش دو گرفتم و اصلاً نفهمیدم ایرادش کجا بود رو هم تصمیم دارم بفرستم برای استاد شمارۀ ۱۸. به هر حال این ترم برای استاد شمارۀ ۱۸ و ۱۹ باید مقاله بدم. همین مقاله‌های استاد شمارۀ ۲۰ رو می‌دم.

دو.

سه‌شنبه صبح، ارائۀ من راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان بود. موضوع جالبی بود و برای همه‌مون، حتی استاد تازگی داشت. ارائۀ هفتۀ بعد یکی از هم‌کلاسیامم راجع به تابوها و حرف‌های زشت و بی‌ادبانه‌ست. بی‌صبرانه مشتاق شنیدن ارائه‌شیم.

سه.

هفتۀ گذشته تو کلاس انفرادی، استادم (استاد شمارۀ ۱۷) گفته بود برای این هفته علاوه بر کلی کار دیگه، رسالۀ دکتری دکتر س. رو هم بخونم تا در موردش صحبت کنیم. کلی گشتم و از زیر سنگ، فقط بیست صفحۀ اولشو پیدا کردم و خوندم. این هفته تا اومدم توضیحش بدم استادم گفت رسالۀ دکتر م. س. منظورم نبود که، رسالۀ برادرشون، دکتر ف. س. رو گفته بودم بخونی. این دو برادر هر دو زبان‌شناسن و جالبه این رسالۀ اشتباهی بی‌ارتباط هم نبود به رسالۀ من. قرار شد این هفته برم رسالۀ دکتر ف. س. رو پیدا کنم و اگر هم پیدا نکردم از خودش بگیرم. دکتر ف. س. همون استاد شمارۀ ۸ دورۀ ارشدمه که منو مهندس صدا می‌کرد. دکتراشو از فرانسه گرفته و طبعاً رساله‌ش به زبان فرانسوی هست. چون عنوان دقیقشو نمی‌دونستم و قدیمی هم بود، چیزی از گوگل دستگیرم نشد. تصمیم گرفتم بهش پیام بدم و بگم اگه مقالۀ انگلیسی یا فارسی از رساله‌ش استخراج کرده برام بفرسته و اگه رساله‌شو از فرانسوی به انگلیسی یا فارسی ترجمه کرده اونم بفرسته. واتساپو باز کردم دیدم آخرین پیامی که بهش دادم برای وقتیه که تلگرام فیلتر شد. ازم خواسته بود براش با واتساپ فیلترشکن بفرستم و آخرین پیاممون ارسال فیلترشکن و تشکر بود. تلگرامو باز کردم دیدم تاریخ آخرین پیام تلگرام هم اسفند نودوهفته و تو اون پیام نوروز ۹۸ رو تبریک گفتم. روم نمی‌شد حالا بعدِ این همه سال پیام بدم و رساله بخوام. اصلاً نمی‌دونستم چجوری سر صحبت رو باز کنم. هی نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم و ویرایش کردم و پاک کردم، و بالاخره صبح درخواستمو با توضیح فراوان و ارجاع به توصیهٔ استاد شمارهٔ ۱۷ نوشتم و ارسال کردم. یه کم بعد یادم افتاد که ای بابا من که خودمو معرفی نکردم. این احتمال رو دادم که شماره‌م از گوشیش پاک شده باشه یا فراموشم کرده باشه. یه پیام دیگه دادم و توش خودمو معرفی کردم و گفتم فلانی‌ام، از دانشجویان سابقتون. ظهر جوابمو داده بود. نوشته بود تماس بگیرید صحبت کنیم. زنگ زدم. احوالپرسی گرمی کرد و گفت نیازی به معرفی نبود؛ چون که هم شماره‌مو داشت هم منو یادش بود. گفت مگه میشه فراموش کنه.

چهار.

چهارشنبۀ هفتۀ گذشته امیرحسین، یکی از بچه‌های ارشد دانشگاه سابق دفاع داشت. چون استاد راهنماش استاد شمارۀ ۱۷ بود و این استاد الان استاد راهنمای منه دوست داشتم حتماً شرکت کنم تو جلسۀ دفاعش که ببینم این استاد چجوری از دانشجوش حمایت می‌کنه. استاد داورش هم استاد شمارۀ ۱۸ بود. همونی که دوشنبه زبان اشاره رو براش ارائه دادم. چهارشنبۀ این هفته هم جواد جوادی و مهدیه دفاع داشتن. استاد راهنمای جواد هم استاد شمارهٔ ۸ بود. مهدیه هم‌دوره‌ایم بود و ورودی ۹۴ بود، ولی به‌خاطر به دنیا اومدنِ پسرش این دو سه سال اخیرو مرخصی گرفت و دفاعش تا حالا طول کشید. مهدیه رو می‌شناختم ولی امیرحسین و جواد سال‌پایینی‌م بودن و ندیده بودمشون. در واقع اینا بعد از خروج من، وارد فرهنگستان شده بودن. نکتۀ جالب توجه دفاعشون اونجا بود که بعد از ارائه‌شون به دوزبانه بودنشون و اینکه ترک هستن اشاره کردن و کفم برید. اینا اصلاً لهجه نداشتن و منی که لهجۀ نهفتۀ ترک‌ها رو، مخصوصاً تو شرایط هیجانی دفاع، رو هوا شکار می‌کنم هم متوجه نشده بودم ترکن. نکتۀ جالب‌توجه‌تر هم اینکه جواد جوادی گفت از خطۀ آذربایجان شرقی‌ام و بعدشم فهمیدم همشهری هستیم.

پنج.

هم‌دانشگاهیای دورۀ کارشناسیم، اونایی که ترک بودن تا می‌گفتن سلام، فقط با یک کلام من می‌فهمیدم ترکِ کجان. ولی این ترک‌های دورۀ ارشد و دکتری به‌طرز عجیبی بی‌لهجه‌ن و فقط از نهصدوچهاردهِ شماره‌هاشون می‌فهمم ترکن. تا حالا سه‌تا سال‌بالایی تُرک از دورۀ دکتری کشف کردم و سه‌تا هم سال‌پایینی از دورۀ ارشد، که وقتی فهمیدم ترکن جا خوردم. شاید بشه گفت ترک‌های زبان‌شناسی تسلطشون روی آواهای فارسی بیشتر از دانشجوهای مهندسیه. البته یکی از این سال‌پایینیای ارشد و یکی از سال‌بالایی‌های دکتری که از ترک بودنشون جا خوردم هم‌دانشگاهی دورۀ کارشناسیم هم بودن و از رشته‌های مهندسی اومده بودن سمت زبان‌شناسی.

شش.

اینکه آدمِ «دکترنرو»یی هستم و اگر هم برم آدم «دیردکتررَونده‌ای»ام جزو ویژگی‌هاییه که حس می‌کنم حتماً باید اطرافیانم بدونن و هر موقع لازم بود خودشون وارد عمل بشن و به حرف من گوش ندن و ببرنم دکتر. مثلاً یکی از اولین توصیه‌های پدر و مادرم موقع ازدواج به دامادشون این می‌تونه باشه که در مورد دکتر بردنم هیچ وقت به حرف من گوش نکنه و بنا به صلاحدید خودش عمل کنه. حالا اگه به خودم بود، برای همین عفونت دندونم وقت دندون‌پزشکی رو تا یکشنبۀ هفتۀ بعد به تعویق می‌نداختم و حالا حالاها نمی‌رفتم ببینم چه مرگشه. از خردادماه هم هر از گاهی اذیتم می‌کرد ولی وقعی نمی‌نهادم و تصور می‌کردم عاملش استرسه. اصرار بقیه بود که همین یکشنبه زنگ بزنم وقت بگیرم. البته اگه دقیق‌تر بگم خودشون زنگ زدن وقت گرفتن و من همچنان معتقد بودم خودم خوب می‌شم. یکشنبه دکتر یه مرحله از کارشو انجام داد و گفت سه‌شنبه هم برم. سه‌شنبه که رفتم دیدم کاری که داره انجام می‌ده شبیه عصب‌کشیه. کارش که تموم شد گفت سه‌شنبۀ بعدی هم بیا. گفتم عصب‌کشی کردین؟ گفت آره دیگه. ریشه‌ای که عفونت کرده رو می‌خواستی چی کار کنم؟

هفت.

سه‌شنبه هشتِ صبح و یکِ ظهر ارائه داشتم و اسلایدهام آماده نبود. یه اسلاید برای زبان اشاره باید آماده می‌کردم و یه اسلاید هم برای انفرادی. دوازدهِ شب داشتم از شدت خستگی بی‌هوش می‌شدم. تصمیم گرفتم بخوابم و دو بیدار شم بقیۀ اسلایدا رو درست کنم. می‌دونم دو ساعت خواب کمه ولی تا حالا شده دوازده و نیم بشه و خوابت نبرده باشه و یه ربع به دو هم بیدارت کنن که پاشو اسلاید درست کن؟ 

۱۸ نظر ۲۹ مهر ۰۰ ، ۲۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۴۱- هفتۀ چهارم ترم سوم

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

شماره‌ها رو به‌ترتیب بخونید.

یک.

چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. محض یادآوری بگم که ما ترم گذشته درسی با استاد شمارۀ ۲۰ داشتیم که ۸ نمره برای مقاله در نظر گرفته بود، ۶ نمره برای ارائه (هر کدوممون دوتا ارائه داشتیم) و ۶ نمره هم برای امتحان کتبی که اصرار داشت حضوری باشه. امتحان به‌صورت مجازی ۸ صبح تو ساعتی که خودش قبلاً تعیین کرده بود برگزار شد. این استاد، اخیراً به منصب‌ها و مقام‌های جدیدی نائل شده و شب قبل از امتحان پیام داده بود که به‌خاطر همون مقام‌ها و منصب‌ها، اون ساعتی که قراره امتحان برگزار بشه جلسۀ کاری داره و امتحان رو یا شب بدیم یا ششِ صبح. من مشکلی نداشتم ولی برای بقیه مقدور نبود و قبول نکردیم و گفتیم صبر می‌کنیم جلسه‌تون تموم بشه. گویا ناراحت شد و امتحانو همون ساعت ۸ گرفت و جلسه‌شو از دست داد. خب چرا یکی باید قبول کنه که هم استاد باشه هم رئیس فلان جا و بهمان جا؟ لااقل وقتی رئیس و مسئول فلان جا و بهمان جا می‌شید دیگه استاد نباشید. یک ساعت هم بیشتر فرصت نداد برای امتحان. دوربینامونم روشن بود موقع نوشتن پاسخ سؤالات. من از جواب‌هام مطمئن بودم و می‌دونستم که از ۶ نمره کتبی، حداقل ۵.۵ رو می‌گیرم. نمره‌ام شده بود ۴. معمولاً استادها نمرۀ ارائه‌ها رو کامل می‌دن. ارائه یعنی یه فصل از کتاب یا یه مقاله‌ای رو بیای برای بقیه‌ای که اون مبحث براشون تازگی داره درس بدی. عجیب بود که نمرۀ ارائه‌م هم شده بود ۴.۵ و من هیچ توجیهی برای کم کردن این یک‌ونیم نمرهٔ ارائه نداشتم. تازه با تعریف‌هایی که در طول ترم از اسلایدها و نحوۀ ارائه‌م می‌کرد و منو الگوی بقیه قرار داده بود انتظار نمرۀ امتیازی هم داشتم. این استاد ضربۀ نهایی رو وقتی زد که به مقاله‌ام از هشت، ۲ داد. وقتی هم مؤدبانه و با احترام دلیلشو پرسیدم پیامم بی‌پاسخ موند. تازه جمله‌مو سؤالی یا امری مطرح نکردم. گفتم اگر ایرادات و نواقص مقاله رو می‌دونستم در مقاله‌های بعدی تکرار نمی‌کردم. ببینید من چقدر تو پیامم این استاد رو رعایت می‌کنم و باشعورم که نمی‌گم ایراداتو بگید و حتی نمی‌گم اگر ایراداتشو بگید و می‌گم اگر ایراداتشو می‌دونستم...، که امرِ گفتنِ ایرادات کارم رو مستقیماً روی دوش اون ننداخته باشم. به هر حال پیاممو دید و جواب نداد. دوباره طور دیگری مطرح کردم و بی‌پاسخ موند! وقتی کسی به دوتا پیام پشت سر هم جواب نمی‌ده، دیگه سومی رو نمی‌فرستم و ارتباطمو باهاش قطع می‌کنم. همۀ این یک هفته رو تو اتاقم نشسته بودم و به کارهای بدم فکر می‌کردم. بارها و بارها چهار و چهارونیم و دو رو جمع زدم و به ده‌ونیمی فکر می‌کردم که از این درس گرفتم و تازه با مقالۀ جبرانی و با منّت استاد می‌تونست به نمرۀ قبولی برسه. انقدر اون بالا بالاها سیر کرده بودم و به نوزده‌ونیم بیست عادت کرده بودم که نمی‌دونستم و هنوزم نمی‌دونم کف نمرۀ قبولی برای تحصیلات تکمیلی چنده و من این ده‌ونیمو باید به چند برسونم که پاس بشه. به این فکر می‌کردم که نکنه چون تو مقاله‌م به مقاله‌های استاد ارجاع ندادم ناراحت شده، نکنه چون فلان چیز رو تو مقاله بررسی کردم این‌جوری شده، نکنه چون فلان چیز رو بررسی نکردم، نکنه زیاد نوشتم، نکنه کم نوشتم، نکنه فلان کردم، نکنه بهمان کردم. هزار جور فکر و خیال کردم. تا اینکه چند روز پیش دوتا از هم‌کلاسیام تو خصوصی پیام دادن و موعد تحویل مقالۀ جبرانی رو پرسیدن. و من تازه فهمیدم نمرۀ اونا کمتر از نمرۀ ده‌ونیمِ من شده. وقتی نمره‌مو بهشون گفتم و پرسیدم مگه چند شدن که فکر مقالۀ جبرانی‌ان، یکیشون گفت خییییییییییییییییییلی کم و یکیشون گفت انقدر کم که اگه نمرۀ امتحان و ارائه رو صفر در نظر بگیرم، بازم این نمره برای فقط مقاله کمه. یعنی مجموع نمرۀ امتحان و مقاله و ارائه‌ش کمتر از نمرۀ مقالۀ کامل شده. فکر کن به دانشجویی که بدون غیبت و تأخیر تو کلاس حاضر بوده و همهٔ کاراشو کامل تحویل داده چنین نمره‌ای بده و دلیلشم نگه و دانشجوی بدبخت هم حتی نتونه حدس بزنه. تازه این هم‌کلاسیم مقاله‌شو انگلیسی نوشته بود (چون انگلیسی نوشتنِ مقاله مثل فارسی نوشتنِ اسلاید امتیاز ویژه داره) که بفرسته برای مجلۀ خارجی. استاد نه‌تنها به اون‌ها هم دلیل کم شدن نمره و ایرادات مقاله‌شون رو نگفته بود بلکه جزئیات نمراتشونم نگفته بود. بازم خدا رو شکر من می‌دونستم این ده‌ونیم مجموعِ چیاست. من که هیچ وقت زورم به این استاد نخواهد رسید که این ظلمشو تلافی کنم. شاید نتونم به مدیر آموزش و استاد راهنمام هم بگم قضیه رو. تازه اگه ظلمش عادلانه بود یه چیزی؛ ولی عجیبه که  دانشجوی خودش (کسی که استاد راهنماش این استاده) از نمره‌ش راضیه و نمره‌ش خوب شده. با عدالتی هم که تو زندگیم جاریه بعید می‌دونم تو این دنیا به سزای اعمالش برسه. می‌دونم هم یه مدت دیگه این موضوع اهمیتشو از دست می‌ده و شاید فراموش کنم که این هفته چه فشاری روی من و اون دوتا هم‌کلاسیم بود. ولی آخرتی اگر باشه، اونجا با این خانوم کار دارم :|

دو.

هر هفته سه‌تا کلاس دارم. به جز انفرادی که هر هفته باید حرفی برای زدن و کاری برای انجام دادن داشته باشم، ارائه‌های دوتا کلاسِ دیگه‌م نوبتیه و پنج شش هفته یه بار نوبتمون میشه. حالا از شانسم برای هفتۀ بعد، علاوه بر انفرادی، دوتا ارائه هم برای اون دوتا کلاس دیگه‌م دارم. برای درس استاد شمارۀ ۱۸ باید چندتا مقاله و کتاب راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان بخونم و ارائه بدم و برای درس استاد شمارۀ ۱۹ هم راجع به «را» صحبت کنم. یکی از هم‌کلاسیام، جملاتی که «را» داشت رو از پادکست‌ها پیدا کرده بود و این هفته ارائه داد، یکی از رمان و داستان پیدا کرده بود، یکی از روزنامه و منم گفته بودم از وبلاگ‌ها و گفت‌وگوهای تلویزیونی. اگه یه وقت به بخشِ مالکیت معنوی وبلاگ‌هاتون سر زدید و دیدید یکی اومده آرشیو یک سال اخیرتونو کپی کرده برده اون من بودم :| هم‌کلاسیام هر کدوم حدوداً صدتا جمله رو بررسی کرده بودن، ولی از اونجایی که کلاً من دستم به کم نمی‌ره، هشتادتا برنامهٔ تلویزیونی که توش ۱۵۰۰تا را بود بررسی کردم و یه متن صدهزارکلمه‌ای از ده‌تا وبلاگ برداشتم و حدود ۱۵۰۰تا جملۀ را-دار هم از اینجا پیدا کردم. بعد حالا این ایده به ذهنم رسیده که جملاتی که می‌تونست «را» بیاد و نیومده رو هم بررسی کنم. مثلاً کتاب خریدم با کتاب رو خریدم و کتابو خریدم فرق داره. 

سه. 

وبلاگ‌هایی که از جملاتشون استفاده کردم اینا هستن: وبلاگ خودم، مهتاب، تسنیم، فاطمه، بانوچه، محمدعلی، مهدی، مهرداد، حامد، معلوم‌الحال. با اینکه متغیر جنسیت در استفاده از را دخیل نیست ولی پنج‌تا نویسندۀ مرد و پنج‌تا زن انتخاب کردم و از هر کی هم تقریباً ده‌هزار کلمه برداشتم. تأکید استاد این بود که متن‌هایی انتخاب بشه که گفتاری و روزمره می‌نویسن. پستای هوپ و نسرین رو هم دوست داشتم ولی قفل کرده بودن کپیشونو. دکتر سین هم هر پستشو تو یه صفحه گذاشته بود و چون فرصت نداشتم تک‌تک کپی کنم نشد استفاده کنم. پستای آقاگل و شارمین هم چون تو ادامۀ مطلب بود و بازم چون فرصتِ کپی تک‌تک مطالب رو نداشتم نتونستم ازشون استفاده کنم. اولویتم وبلاگ‌هایی بود که حداقل ده‌بیست‌تا پست طولانی تو هر صفحه‌شون داشته باشن که با سلکت آل و کنترل سی و کنترل وی برشون دارم. و از اونجایی که از محتوای بعضی جملاتی که تو پستای خودم بود معلوم بود نویسنده‌ش منم، اونا رو مجبور شدم حذف کنم یا تغییر بدم که لو نرم. مثلاً جملۀ «استاد گفت امتحان رو یا شب بدیم یا شش صبح»، قطعاً برای هم‌کلاسیام آشناست. چون هیچ استادی جز استاد ما این درخواستو نمی‌کنه. برای همین مجبور شدم تغییرش بدم و بنویسم عصر یا دهِ صبح. ابتدای اسلایدی هم که برای ارائه آماده کردم نوشتم نام نویسندگان و آدرس وبلاگ‌ها برای حفظ حریم خصوصی درج نشده است. امکان جست‌وجو با گوگل وبلاگم هم بستم که کسی با جست‌وجوی اون جمله‌ها به اینجا نرسه :|

چهار.

این استاد شمارۀ ۱۹ که ارائهٔ «را» رو دارم براش آماده می‌کنم آدم باحالیه. هم باسواده هم به‌روز، هم اخلاقشو دوست دارم. تو این سه ترم با شناختی که ازش به دست آوردم، دوست داشتم به‌عنوان استاد مشاور پایان‌نامه‌م انتخابش کنم. استاد راهنمام که استاد شمارۀ ۱۷ هست و تکلیفش مشخصه. خودم در انتخاب استاد شمارهٔ ۱۷ نقشی نداشتم و اون بود که منو انتخاب کرد و تو مصاحبه قبولم کرد که دانشجوش باشم. در واقع اول من دانشگاهِ اون استاد رو انتخاب کردم، بعد اون استاد تو مصاحبه منو انتخاب کرد. از انتخاب شدن توسط این استاد از صمیم قلب و با تمام وجودم راضی‌ام. مصاحبۀ دکتری این‌جوریه که دانشجوها راجع به تخصص و مهارتشون حرف می‌زنن و استادهایی که ازشون خوششون میاد برش می‌دارن. روز مصاحبه منو استاد شمارۀ ۱۷ که استاد یکی از درسای ارشدم بود پسند کرده بود و قبولم کرده بود. ولی برای استاد مشاور، خودم باید با یه استاد دیگه حرف می‌زدم و درخواست می‌دادم. از این استاد شمارۀ ۲۰ که متنفرم و به کنار. احتمالاً دیگه تو وبلاگم هم در مورد این استاد شمارهٔ ۲۰ ننویسم و ارتباطمو باهاش قطع کنم. ۲۲ رو هم با اینکه خیلی دوستش دارم و استاد باحالیه، ولی تخصصش آواشناسیه و به درد هم نمی‌خوریم. من روی معنی و ساختمان کلمه کار می‌کنم و اون روی صدای کلمه. به درد هم نمی‌خوریم زیاد. استاد شمارهٔ ۱۸ هم تخصصش مثل ۱۷ ساختمان کلمه هست، ولی تا حالا نه جذبش شدم نه دافعه داشته. حسی نسبت بهش ندارم. می‌مونه شمارهٔ ۱۹ که دوست داشتم همین استاد مشاورم باشه. این هفته تو انفرادی وقتی راجع به ایده‌هایی که برای پایان‌نامه‌م که راجع به برندهاست داشتم با استادِ شمارۀ ۱۷ که استاد راهنمامه حرف می‌زدم گفت تو گروه استادها موضوع کار بچه‌ها رو مطرح کردیم و منم موضوع تو رو مطرح کردم و استاد شمارۀ ۱۹ خوشش اومد. اگه تمایل داشتی باهاش صحبت کن و منابعی که لازم داریو بگیر ازش. منم که از خدام بود گفتم می‌تونم به‌عنوان استاد مشاور انتخابشون کنم؟ گفت چرا که نه. بهشون پیام بده و از این به بعد با ایشونم در ارتباط باش. 

پنج.

چه تو دورهٔ کارشناسی چه ارشد، همیشه موقع انتخاب استاد راهنما و مشاور یکی از نگرانیام این بود که خودم پیش‌قدم بشم و اون استاد با اکراه یا تو رودربایستی قبولم کنه. حتی در انتخاب دوست یا هم‌اتاقی هم همیشه این حس نگرانی بابت آغازگر ارتباط بودن رو داشتم. تو ارتباط وبلاگی هم سعی می‌کنم اول کامنت بگیرم بعد کامنت بذارم. برای همینه که سال‌هاست تو خیلی از وبلاگ‌ها خوانندهٔ خاموشم. موقع گرفتن توصیه‌نامه برای مصاحبهٔ دکتری هم سختم بود بگم منو تعریف کنید و بگید خوبم. الان ولی با این سیگنالی که از استاد شمارهٔ ۱۹ گرفتم خیالم راحت شد و این حس نگرانی رو ندارم.

شش. 

در مورد بی‌پاسخ موندن دوتا پیامی که به استاد شمارهٔ ۲۰ فرستادم و حتی پیام‌های تبریک منصب جدید و تشکر و خداحافظی که تو گروه گذاشتیم و بی‌پاسخ موند گفتم، در مورد پاسخ‌های استاد شمارهٔ ۱۷ هم بگم. سه‌شنبه ظهر تو انفرادی منتظرش بودم. ساعت یک شد و دیدم استادم نیومد. تو واتساپ پیام دادم امروز جلسه داریم؟ آنلاین نبود. خواستم پیامک بزنم که اومد. چند ساعت بعد پیام واتساپمو دید و جلسه هم تشکیل شده بود و منتظر جوابش نبودم. می‌تونست بدون پاسخ بذاره و جواب هم نده. ولی برای اینکه سؤالمو بی‌جواب و خالی نذاره استیکر گل و بادکنک فرستاد. 

۲۵ نظر ۲۱ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۳۷- هفتۀ سوم ترم سوم

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

این هفته با خبر فوت یکی از هم‌دانشگاهیام بر اثر کرونا شروع شد. هم‌رشته‌ای بودیم و دو سه سالی از ما بزرگتر بود. کم‌کم داشت آمادۀ دفاع می‌شد و استادها منتظر دریافت رساله‌ش بودن که یهو غیبش زد و یه مدت خبری ازش نشد. تازه چهلمش فهمیدیم که فوت کرده. استاد شمارۀ ۲۲ و ۱۹ استاد راهنما و مشاورش بودن. عکسشو گذاشته بودن اینستا و متن‌های غم‌انگیزی براش نوشته بودن. روحش شاد.

شنبه هشتِ صبح امتحان داشتیم. امتحان پایان‌ترمِ یکی از درسای ترم دوم بود. عصر جمعه استاد پیام داد که فردا صبح جلسه دارم و آیا می‌تونید امتحان رو شب یا شش صبح بدید؟ البته اگر بخوام دقیق‌تر نقل‌قول کنم گفته بود سلام عزیزان. با توجه به مشغله‌های من بعد از انتصاب به فلان مقام و ضرورت شرکت من در جلسه‌ای در ساعت ۸ صبح ممنون می‌شوم امتحان را یا ساعت ۶ صبح برگزار کنیم یا امشب هر ساعتی که شما مایل بودید. برای من فرقی نمی‌کرد، ولی بچه‌ها تو گروهی که استاد نبود گفتن نمی‌تونیم شب یا صبح امتحان بدیم. استاد منتظر بود. به من زنگ زد و گفت سریع جواب منو بدید. سریع نوشتم «سلام استاد، روزتون به‌خیر. باهم مشورت کردیم و متأسفانه برامون مقدور نیست امشب یا فردا صبح زود در امتحان شرکت کنیم. لطفاً امتحان رو به پس‌فردا یا روز دیگری در ساعتی متعارف موکول کنیم». نمی‌دونم ناراحت شد یا بهش برخورد، ولی با کنایه از همکاری صمیمانه‌مون تشکر کرد و گفت همون ساعت ۸ امتحان برگزار می‌شه.

چند دقیقه قبل از شروع امتحان وارد لینک کلاس شدیم و منتظر تأیید استاد بودیم که اجازۀ ورود بده. تأکید کرده بود وقتی وارد شدیم دوربین‌ها رو روشن کنیم. برای من فعال نمی‌شد. دوربین یکی از دوستان هم مشکل منو داشت. ما اصلاً گزینۀ دوربینو نداشتیم که فعالش کنیم. به استاد گفتم اول شما باید دوربین و میکروفن رو در اختیار ما بذارید تا ما هم از این‌ور تأییدش کنیم. گفت من به همه دوربین دادم و مشکل از خودتونه. بعد شروع کرد به دعوا کردن! که من به‌خاطر شما جلسۀ به اون مهمی رو از دست دادم و هر کاری می‌تونید بکنید که دوربین روشن بشه و به من ربطی نداره و تا ساعت ۹ وقت دارید جواب بدید به سؤالا و تا دوربین همه روشن نشه سؤالا رو نمی‌دم و شما باید از قبل دوربینتونو چک می‌کردید و... . و من واقعاً داشتم لذت می‌بردم که شرایط امتحان مجازی رو درک می‌کنه و باهامون همکاری می‌کنه و بهمون استرس نمی‌ده. با گوشیم وارد لینک کلاس شدم و دوربین گوشیمو روشن کردم و به دوستم هم گفتم اونم این کارو بکنه. گوشی رو گذاشتم کنار صفحۀ لپ‌تاپ و مشکل حل شد. امتحان با دو سه دقیقه تأخیر شروع شد. پنج‌تا سؤال کلی بود که برای هر کدوم ده دوازده دقیقه بیشتر فرصت نداشتیم. چهارتا رو کامل نوشتم و یکی رو کامل بلد نبودم. چند خط بیشتر جواب ننوشتم که البته اون چند خط هم درست بودن. می‌تونستم پی‌دی‌اف کتاب رو باز کنم و با یه کنترل اف! جواب کامل رو پیدا کنم. نمی‌دونم چرا این کارو نکردم. ساعت ۹ همه‌مون جواب‌ها رو فرستادیم برای استاد. بعدشم من تو گروه پیامی سرشار از محبت و سپاس‌گزاری و توأم با عذرخواهی بابت جلسهٔ ساعت هشتِ استاد فرستادم. استاد دید و جواب نداد. حتی نگفت خواهش می‌کنم.

گفته بود مقاله رو روز امتحان باید پرینت کنید بیارید. بنا رو گذاشته بود به حضوری بودن امتحان. چون دیگه نرفتیم تهران، بعضیا شب قبل از امتحان ایمیل کرده بودن، بعضیا صبح. من نزدیک چهارِ صبح تموم کردم و ایمیل کردم. یکی دو ساعتی خوابیدم و صبح زود بیدار شدم که نکات رو مرور کنم. مقاله‌م مقالۀ خوبی از آب درومده بود و دوست داشتم بعد از تأیید استاد چاپ هم بکنم.

امتحان، شش نمره بود. شش نمره هم ارائه‌هامون. هر کدوممون دو فصل از کتاب رو ارائه داده بودیم. مقاله هم هشت نمره بود. استاد اسلایدهای منو دوست داشت. همیشه به بقیه می‌گفت شما هم این‌جوری اسلاید درست کنید و ارائه بدید. کتابی که ارائه‌ش می‌دادیم انگلیسی بود و ترجمه نداشت. من ترجمه می‌کردم و اسلایدهامو فارسی می‌نوشتم. کار خودمو سخت می‌کردم. ولی آوردنِ معادل دقیق اصطلاحات یه حُسن بود که فقط تو کارای من بود.

امروز صبح استاد تو گروه پیام گذاشت که نمره‌ها در سامانه درج شده و دانشجوهایی که مایل به ترمیم نمره هستند تا جمعۀ آینده فرصت دارند مقاله دیگری ارسال کنند. این آخرین فرصت است و حداکثر تلاش را می‌طلبد. وارد سامانه شدم و وقتی با نمرۀ ۱۰.۵ مواجه شدم خشکم زد. برای دکتری این نمره یعنی مردود. نمی‌دونستم چی بگم. اصلاً مگه با این استاد می‌شد حرف زد و پرسید چرا؟ مقاله به اون خوبی، ارائه‌هام همیشه تحسین‌برانگیز!، امتحان هم که فقط یه سؤال رو ناقص جواب داده بودم و بقیه رو مطمئن بودم کامل و درست نوشتم. پیام خصوصی دادم به استاد و تنها سؤالی که ازش پرسیدم این بود تو هر کدوم از بخش‌ها نمره‌م چند شده که مجموعشون شده ده‌ونیم؟ گفت ارائه‌ها ۴.۵ از ۶ امتحان ۴ از ۶ و مقاله ۲ از ۸. مطمئن بودم زبان سرخِ اون روزم سر سبزم رو بر باد داده ولی برام مهم نبود. تنها کاری که الان از دستم برمیاد اینه که یه مقالۀ دیگه آماده کنم که نمره‌مو برسونم به دوازدهی سیزدهی چهاردهی. ولی حق من این نبود!

لینک ضبط‌شدهٔ کلاسا رو همهٔ استادا در اختیارمون گذاشتن و می‌ذارن جز این استاد که هم می‌گفت فرصتشو ندارم و سخته لینکو بردارم بفرستم، هم اینکه فکر می‌کرد اگه بعداً لینک بده درسو گوش نمی‌دیم. ولی من خودم ضبط می‌کردم که بعداً جزوه‌مو کامل کنم. می‌خواستم جزوه‌مو آخر ترم بدم بهش. کاری که آخر هر ترم برای همهٔ استادها می‌کنم. ولی برای ایشون نمی‌خوام چنین لطفی بکنم دیگه. این استادمون یه سری از اسلایداش دست‌نویس بود. از همه‌شون اسکرین‌شات گرفته بودم و تایپشون کرده بودم که بهش بدم که سال‌های دیگه با اسلایدهای دستی درس نده. اونا رم دیگه نمی‌دم بهش. از همون اول دلیلی برای دوست داشتنش پیدا نمی‌کردم، ولی حالا کلی دلیل برای دوست نداشتنش دارم. یادم هم نمی‌ره که این همون استادیه که ترم اول هم باهاش درس داشتم و شبی که باید مقالۀ اون درسو ایمیل می‌کردم بیمارستان بودم و صبح فرستادم و گفتم که کجا بودم و در پاسخ گفت مقالۀ شما با تأخیر دریافت شد. بدون اینکه حالمو بپرسه. این همون استاده. استاد شمارۀ ۲۰.

دو هفته دیگه برای درس استاد شمارۀ ۱۸ باید یه جلسۀ کامل راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان صحبت کنم. هنوز راجع به این موضوع هیچی نخوندم. برای انفرادی تا هفتۀ دیگه باید چندتا پایان‌نامۀ خارجی راجع به برند تو حوزۀ زبان‌شناسی بخونم و گزارش بدم. هیچی نخوندم هنوز. بالاخره دارن مقالۀ پایان‌نامۀ ارشدمو چاپ می‌کنن و باید پاسخگوی پیام‌های سردبیر مجله هم باشم و تغییراتی که می‌دن رو تأیید کنم. استاد راهنما و همکارم هم پیام دادن که اون مقاله‌ای که پارسال برای فلان جا فرستادیم چی شد و چرا چاپش نکردن هنوز. باید اونم پیگیری کنم. چند بار برای مجله ایمیل فرستادم و وقتی دیدم جواب نمی‌دن غیررسمی وارد عمل شدم و به تلفن همراه مسئول مربوطه پیام دادم. گفت سفره و قرار شد پیگیری کنه. این وسط ذهنم از همه بیشتر درگیر نمرۀ درس این استاد شمارۀ ۲۰ هست که باید تا جمعۀ آینده مقالۀ دیگری ارسال کنم تا اگر مقاله مقبول وی واقع شد، پاس شم. برای هفتۀ آینده برای درس استاد شمارۀ ۱۹ هر کدوممون باید یه چیزی رو یه جایی بررسی کنیم. دوشنبه داشت می‌گفت تو کتاب، روزنامه، تلویزیون، وبلاگ... تا اسم وبلاگ اومد گفتم وبلاگ‌ها با من. این استاد شمارۀ ۱۹ همونیه که برای مقاله‌ش تا آخر مهر فرصت گرفتم که داده‌هامو پنج برابر کنم. پریروز مقاله‌هایی که با دانشجوهاش نوشته رو برام ایمیل کرده که اونا رو هم بخونم. از در و دیوار داره کار و ددلاین می‌ریزه. غمگینم. هم‌دانشگاهیم کرونا گرفته مُرده و غمگینم. درسی که فکر می‌کردم بالاترین نمره رو می‌گیرمو افتادم و غمگینم. انقضای مدرک زبانم تموم شده و باید تا آزمون جامع که ترم چهاره یه مدرک دیگه بگیرم و غمگینم. نوبت دوم واکسنم همین روزاست و وقت اضافی برای عوارضش ندارم و غمگینم. بعد تو این هاگیرواگیر خانوادۀ همکار همسر یکی از دخترای فامیل شمارۀ خونه‌مونو گرفته و منتظره ماه صفر تموم بشه بیان آشنا بشیم. ماه صفر داره تموم میشه و برای این موضوع هزار بار غمگینم.

+ اون علامتِ ـُ ی دُردانه رو از عنوان وبلاگم برداشتم که دَردانه هم خونده بشه. اصلاً این دَردانه بیشتر به محتوای این فصل میاد تا دُردانه :|

+ دلیل روشن نشدن دوربینم هم فهمیدم [کلیک]

۱۳ مهر ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سه‌شنبه تو فاصلۀ بین دوتا کلاسم (کلاسِ استاد شمارۀ ۱۸ که ۸ تا ۱۰ صبحه و کلاس انفرادیِ استاد شمارۀ ۱۷ که ساعت ۱ شروع می‌شه تا هر موقع صحبتمون تموم بشه) هفتادوهشتمین خرید سوپرمارکتیمو با سفارش پنج‌تا دونه تن ماهی و یک عدد سس کچاپ ثبت کردم و زمان تحویل رو بین یازده تا یک تنظیم کردم که با کلاسام تداخل نداشته باشه. حدودای یازده گوش‌به‌زنگ و چشم‌به‌در و کارت‌به‌دست و چادربه‌سر! منتظر پیک بودم. خریدای اُکالا رو آنلاین پرداخت نمی‌کنم چون اولین باری که ازش خرید کردم و اینترنتی پرداخت کردم آدرسو پیدا نکرده بودن و نیاورده بودن و ده روز بعد پولمو به حسابم برگردوندن. این‌جوری شد که از اون موقع دیگه پرداخت در محل می‌زنم که اگه اومدن و آوردن کارت بکشم. ولی خریدای اسنپ‌فود و اسنپ‌مارکتو آنلاین پرداخت می‌کنم چون که همیشه میارن و نیارن هم می‌دونم که همون لحظه که زنگ می‌زنن و خبر نیاوردنشونو می‌دن پولو برمی‌گردونن. معمولاً برای اسنپیا درو باز می‌کنم می‌گم بذارن تو و برن و نمی‌بینمشون، ولی برای اینا چون باید کارت بکشم، حتماً خودم باید برم پایین و هر بار یا اون پسر لاغره که بهش می‌خوره تازه هیژدهو تموم کرده میاد یا اون آقاهه که یه بار موقع اذان اومده بود و باد صباش اذان پخش کرد.

یازده و هفت هشت دقیقه گذشته بود که زنگ زد که رسیدم و دم درم. جَلدی پریدم پایین و درو باز کردم و سلام کردم و دیدم بر خلاف عادت مألوف پیک‌های اُکالا که از ماشینشون پیاده نمی‌شن، پیاده شده و کارت‌خوان دستشه و با دکمه‌هاش ورمی‌ره و یه خانوم مسن هم صندلی جلو نشسته. همونی بود که یه بار موقع اذان اومده بود و باد صباش اذان پخش کرده بود. ماشینو تو یه زاویه‌ای نگه‌داشته بود که من پلاک عقبشو می‌دیدم و پشت ماشین به من بود. خانومه برگشت عقب و چشم‌توچشم شدیم و بعد برگشت جلو. آقاهه هم کارت‌خوان‌به‌دست زیر لب یه چیزایی می‌گفت که از بین اون چیزا کلمات هنگ و قطع رو تشخیص دادم و فهمیدم که مشکل فنی پیش اومده و باید منتظر بمونم تا حل بشه. همین‌جوری که منتظر بودم کارت‌خوان درست بشه با خودم گفتم لابد مامانش جایی کار داشته و گفته بیا تو مسیر تحویل سفارشا تو رو هم برسونم. یا اینکه مامانه حوصله‌ش سر رفته و گفته بیام باهم سفارشا رو تحویل بدیم که یه هوایی هم بخورم. سعی می‌کردم بد به دلم راه ندم و حدسای دیگه نزنم :دی. چند دقیقه گذشت و من همچنان داشتم فرضیه‌سازی می‌کردم و رد یا اثباتشون می‌کردم که اگه نیت دیگه‌ای داشتن از کجا مطمئن بودن که حتماً من می‌رم تحویل بگیرم و اصلاً کی تو رو می‌گیره با این اخلاقت؟ قیافۀ مامانه رو کامل نمی‌دیدم ولی پسره داشت با دستپاچگی و استرس هی پشت کارت‌خوانو باز می‌کرد و می‌بست و هی با دکمه‌هاش ورمی‌رفت و منم غرق در بحر تفکر، دم در، چادربه‌سر، خیره به آسفالت کف کوچه معذب و ساکت وایستاده بودم و هر از گاهی هم از آینۀ بغل مادرشو نگاه می‌کردم و با کلافگی از خودم می‌پرسیدم ینی باتریش تموم شده؟ برم باتری بیارم براش؟ اگه شارژیه، اینجا پشت در برق هست، بگم بزنه به برق؟ کاش شال و مانتو می‌پوشیدم الان همسایه‌ها منو با چادر می‌بینن زشته. بگم بذاره منم یه نگاهی بهش بندازم ببینم چشه؟، شاید تونستم درستش کنما. اگه کارت‌خوانا با وای‌فای هم کار می‌کنن اینترنت گوشیمو باز کنم وصل شه به گوشیم؟ مطمئنم ری‌استارت بشه درست میشه. اصلاً حالا که اومده و آورده، به جای پرداخت در محل روش پرداختو ویرایش کنم آنلاین بدم بره؟ ببین حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم خیلی هم تن ماهی و سس‌لازم نیستیم. میشه مرجوع کنم برم پی کارم و این مختصات پرالتهاب رو ترک کنم و رها شم از این افکار؟ 

و بالاخره کارت‌خوان درست شد و همزمان با کشیدن کارت، منم یه نفس راحت کشیدم.

عنوان یه بخشی از یه آهنگه که نمی‌دونم کی خونده. تو سرم می‌چرخید، گفتم بذارمش برای عنوان.

۲۱ نظر ۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۳۳- هفتۀ دوم ترم سوم

چهارشنبه, ۷ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۴۳ ب.ظ

این ترم دوشنبه‌ها یه کلاس دارم و سه‌شنبه‌ها دو کلاس. همین‌جا در ابتدای عرایضم مراتب مسرّتمو بابت تعطیل بودنِ دوشنبۀ این هفته و سه‌شنبۀ هفتۀ بعد اعلام می‌نمایم. نه که دانشجوی تنبل و گریزان از درس و مشقی باشم و زین حیث خوشحال باشم؛ نه. دلیلش اینه که هر جلسه یه تپّه به کوه کارهایی که باید انجام بدم اضافه میشه و اگه جلسه تشکیل نشه و تعطیل باشه اون یه تپه اضافه نمی‌شه و به هر حال همینم غنیمته. کلاس انفرادی سه‌شنبه‌ست. هفتۀ پیش استادم گفت زمانشو می‌تونیم تغییر بدیم. گفتم با هر موقع که شما وقتتون آزاد باشه موافقم، ولی دوشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها چون فلان کلاسا رو دارم تحت تأثیرشون انگیزه و انرژیم بیشتر از بقیۀ روزای هفته‌ست. گفت پس انفرادی هم همین سه‌شنبه باشه و تغییرش ندادیم. قرار بود هفتۀ اول راجع به موضوع موردعلاقه‌م صحبت کنم و طرح کلی پایان‌نامه‌م مشخص بشه. نمی‌دونم چی شد و چطور شد که وقتی استادم پرسید چه موضوع‌هایی مدنظرته رشتۀ کلام از دستم سُر خورد و رفت سمت نام‌های تجاری. مشابه اتفاقی که برای پایان‌نامۀ ارشدم افتاد و سر از دانشکدۀ مدیریت و شاخۀ بازاریابی درآورد. اینکه می‌گم سر خورد برای اینه که اصلاً قرار نبود این سمتی برم و حتی تو پروپوزال‌هایی که پارسال موقع مصاحبۀ دکتری تحویل داده بودم هم حرفی راجع به این موضوع نزده بودم. پروپوزال‌هام بیشتر تو حوزۀ زبان‌شناسی رایانشی و کارای نرم‌افزاری و پیکره‌ای و گونۀ گفتاری و آموزش زبان و زبان‌آموزی کودک و بچه‌های دوزبانه بود. تخصص استادم هم ساختواژه و فرهنگ‌نویسیه. هیچ کدومِ اینا هیچ ربطی به برند ندارن. و شگفت آنکه یهویی و فی‌البداهه داشتم ضرورت موضوع برندها رو هم توضیح می‌دادم. بعد دیگه قرار شد یه هفته روی پیشینۀ موضوع کار کنم ببینم چقدر جای کار داره. حالا می‌بینم هزارتا مقاله راجع به برند نوشته شده ولی حتی ده‌تاش هم تو حوزۀ زبان‌شناسی نیست و توسط زبان‌شناس نوشته نشده. یه مقالۀ فارسی با رویکرد ساخت‌واژی و دوسه‌تا مقاله با رویکرد نشانه‌شناسی و معنی‌شناسی پیدا کردم که اصلاً کافی نیستن و این ضرورتشو شدیدتر و کار منو سخت‌تر می‌کنه. البته هنوز سراغ کارای خارجی نرفتم. برای دانلود منابع خارجی باید آی‌پی‌مو تغییر بدم و روی دانشگاه تنظیمش کنم که اجازۀ دسترسی به سایت‌ها رو بده. ولی از اونجایی که شنبه امتحان دارم و می‌ترسم آی‌پی‌مو عوض کنم و سایت‌های دیگه باز نشه و سیستم لپ‌تاپم به هم بریزه فعلاً دست نگه‌داشتم که بعد از امتحان برم سراغ تغییر آی‌پی و منابع خارجی. بیشتر دنبال پایان‌نامه‌ام. مقاله خیلی به دردم نمی‌خوره. یه پایان‌نامۀ فارسی پیدا کردم که مال بیست سال پیش دانشگاه تهرانه و دانشجویی که اون موقع از این پایان‌نامه دفاع کرده الان خودش استاد شده. مقاله‌ها و پایان‌نامه‌های فارسی رو میشه از گنج ایرانداک دانلود کرد و دانلودشون هم کاملاً شرعی و قانونیه، ولی این پایان‌نامه چون قدیمیه، نسخۀ الکترونیکی نداره برای دانلود. ینی نه خود دانشجو فایلشو داده نه کسی اسکنش کرده اونجا آپلود کنه و باید حضوری بری کتابخونۀ اون دانشگاهی که این پایان‌نامه تو اون دانشگاه دفاع شده و بخونیش. روال اینه که دانشجوها پایان‌نامه‌هاشونو پرینت می‌کنن و تحویل کتابخونۀ دانشگاهشون می‌دن و اونا هم نگه‌می‌دارن که هر کی لازم داشت در اختیارش بذارن. البته نه همه‌شو. شریف این‌جوری بود که فقط بیست سی صفحه‌شو می‌ذاشت کپی کنی ولی اگه بخوای بشینی تو کتابخونه بخونی و کپی نکنی و ازش عکس نگیری همه‌شو در اختیارت قرار می‌دن. ولی دانشگاه تهران به‌شرطی که دو سال از دفاع اون پایان‌نامه گذشته باشه اجازه می‌ده همه رو کپی بگیری ببری. تو سایتش تو قسمت پایان‌نامه‌ها یه قسمت هم داره به اسم خرید که نمی‌دونم خریدِ پی‌دی‌اف هست یا پرینت. جلوی اینم نوشته فاقد ثبت که نمی‌دونم ینی چی ولی بیست صفحه‌شو گذاشته برای دانلود و اون بیست صفحه به‌صورت پی‌دی‌افه. حالا پایان‌نامۀ خیلی مهمی هم نیستا. هم به این دلیل که برای مقطع ارشده، هم اینکه قدیمیه. ولی دیگه چون تنها پایان‌نامۀ مرتبط با موضوع هست باید بررسیش کنم. قسمت عجیب ماجرا هم اینجاست که وقتی عنوان پایان‌نامه رو گوگل کردم اولین نتیجه کتابخونۀ دانشگاه شریف بود نه تهران. اصلاً اسمی از دانشگاه تهران نبود. اینکه پایان‌نامۀ زبان‌شناسی‌ای که توی دانشگاه تهران و دانشکدۀ ادبیاتش دفاع شده تو کتابخونۀ دانشگاه صنعتی شریف چی کار می‌کنه و چه کسی جز خود دانشجو می‌تونه پرینت کنه ببره بده به کتابخونه و اصلاً اونجا به چه دردی و به درد چه کسی می‌خوره و چرا همچین کاری کرده سؤالیه که جوابی براش ندارم.


+ پایان‌نامه‌ای که دنبالشم

+ انفرادی اینجاست. با گوشی و لپ‌تاپ منتظر استاد شمارۀ ۱۷ بودم.

+ یکی هست تو گروه دانشگاه فامیلیش مرادمنده. موضوع صحبتمونم راجع به باز شدن سایت اینترنت دانشجویی بود.

+ وقتی استاد شمارۀ ۱۹ می‌گه موقعیت‌هایی که برای قطع کلام مهمان توسط مجری به‌علت تموم شدن وقت برنامه بررسی کردی خوبه و تو جوگیر می‌شی و پنج‌تا موقعیت کمرشکن دیگه هم به مقاله‌ت اضافه می‌کنی و می‌گی برای هر موقعیت صدتا داده رو تحلیل می‌کنی و تا آخر ماه گزارششو می‌فرستی. یا معنیِ برای هر موقعیت صدتا داده رو نمی‌دونی یا معنیِ تا آخر ماه رو یا یادت رفته همون صدتایی که بررسی کردی چه پدری ازت درآورد :|

+ وقتی تو کلاس استاد شمارۀ ۱۸ مثال ترکی می‌زنم: [یک] [دو] [سه] [چهار]

۱۶ نظر ۰۷ مهر ۰۰ ، ۲۲:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۳۰- هفتۀ اولِ ترم سوم

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۰، ۱۲:۰۸ ب.ظ

یک. امروز جلسۀ اول یکی از درسامون بود و طبق برنامۀ ازپیش‌تعیین‌شدۀ استاد، نوبت ارائۀ یکی از بچه‌ها امروز بود. این دوستمون قبلاً تو گروهی که استادمون نیست اعلام نارضایتی کرده بود بابت این برنامه. و البته بهش حق می‌دادیم چون واقعاً این دو هفتۀ اول حجم کارامون زیاده و ترم جدید شروع شده در حالی که هنوز مقاله‌های ترم قبل رو تحویل ندادیم و یکی از امتحانات پایان‌ترمِ ترم قبل هم مونده. واقعاً ارائه داشتن تو همچین شرایطی ستمه. این برنامۀ ارائه هم نه بر اساس اسم و فامیلمون بود و نه موضوع‌ها ارتباطی به علاقه یا سوابق تخصصیمون داشت. تصادفی بود. خلاصه، امروز جلسۀ اول تشکیل شد و این دوستمون در پاسخ به پیامکمون که کجایی پس؟ گفت که نمی‌تونه وارد کلاس بشه و مشکل اینترنتی داره. این استاد، ما رو همکارش می‌دونه و خیلی اذیتمون نمی‌کنه. لذا! به جای اون دانشجو خودش یه بخش دیگه رو ارائه داد و گفت ارائۀ ایشونم بمونه برای بعد. لینک ضبط‌شده رو هم برای همه‌مون فرستاد. احتمالاً اگه استاد شمارۀ بیست یا بیست‌ویک، استاد این درس بودن می‌گفتن دانشجو از صفحۀ لپ‌تاپش فیلم بگیره و نشون بده که چه اروری می‌ده و چجوری نمی‌تونه وارد بشه و بعداً بفرسته فیلمو. لینک این جلسه رو هم در اختیارمون نمی‌ذاشتن. دارم فکر می‌کنم اگه من استاد بودم چی کار می‌کردم؟ باور می‌کردم؟ دارم با خودم کلنجار می‌رم که یک درصد هم احتمال ندم که بهانه آورده و خودش نخواسته وارد لینک کلاس بشه و نمی‌تونم. چقدر سخته قاضی بودن.

دو. وقتی حواست فقط چند ثانیه پرت می‌شه و درست همون لحظه‌ای که تو هپروتی استاد می‌گه بذارید نظر خانم فلانی رو هم بپرسیم. خانم فلانی؟ چرا جملۀ هفتم غلطه؟ و تو که در جریان جملۀ هفتم نیستی و نمی‌دونی چیه که بخوای راجع به غلط بودنش هم اظهار نظر کنی، سریع میکروفنتو روشن می‌کنی و می‌گی استاد، غلط بودن نسبیه. به‌نظر من می‌تونه غلط نباشه. نمی‌دونم واقعاً کسی که گفته غلطه دلیلش چی بوده ولی به‌نظر من درست و غلط بودن روی یه پیوستار قرار داده و همین‌جوری که داری چرت و پرت می‌گی جملۀ هفتم رو می‌خونی و می‌بینی اِ! این که جملۀ معروف چامسکیه. Colorless green ideas sleep furiously. فکرهای بی‌رنگ سبز خشمگین می‌خوابند. چامسکی خودش این جمله رو بیان کرده و بعد گفته غلطه. یکی از بچه‌ها راجع به باهم‌آیی واژه‌ها و انسجام می‌گه و تو هم یادت می‌افته دلیل غلط و بی‌معنی بودن این جمله اینه که با اینکه کلماتِ درست به‌شیوه‌ای درست کنار هم قرار گرفتن، اما چون ربطی به هم ندارن نتونستن جملۀ معنی‌دار بسازن. دوباره دستتو بلند می‌کنی و میکروفنتو روشن می‌کنی و می‌گی استاد، پس این شعرهایی که جدیداً مد شده و شاعر! چندتا کلمۀ بی‌ربطو می‌ذاره کنار هم و به‌عنوان متن ادبی تحویل مخاطبش می‌ده رو چجوری تحلیل می‌کنیم؟ پیام و معنی چجوری منتقل می‌شه تو این شعرها؟

سه. دیروز استاد شمارۀ نوزده سراغ مقاله‌هامونو گرفت. هر کسی در مورد کاری که کرده بود چیزی گفت. توضیحات من رفت سمت اینکه متغیر جنسیت رو توی کارم در نظر نگرفتم، چون که تفاوتی بین رفتار زنان و مردان تو این موضوعی که بررسی کردم نبود. استاد هم با من موافق بود و خوشحال شدم که بالاخره یه نفر تو این قضیه با من موافقه. ولی الان که داشتم نوشته‌های خودمو به ترتیبی که نوشتم و نه به‌ترتیبی که منتشر کردم (چون یه وقتایی یه چیزی می‌نویسم و چند روز بعد یا چند ماه بعد منتشر می‌کنم) مرور می‌کردم متوجه نوسان منظمی که به‌لحاظ انرژی توی متن بود شدم. این نوسان حتی توی چت‌ها و گفت‌وگوهای دوستانه و نظر دادن‌ها و جواب نظر دادن‌ها هم حس میشه. فرضیۀ جدیدم اینه که در حالت عادی رفتار زبانی زن و مرد مشابه هست و تفاوت‌ها بسیار جزئیه، ولی هر چند وقت یه بار متفاوت میشه و چند روز بعد دوباره عادی میشه. حتی می‌تونم پیش‌بینی کنم که بیشتر درگیری‌های لفظی تو این بازه‌های زمانی شکل می‌گیره. کاش استاد این درس هم مثل بقیۀ استادها، زن بود و می‌رفتم این فرضیه‌م رو باهاش مطرح می‌کردم. حتی می‌شد یه مقاله نوشت با عنوان بررسی عامل فلان بر رفتار زبانی زنان :|

چهار. وقتی استوری می‌ذاری «تنها چیزی که هیچ وقت منو وسط ناملایمات زندگی تنها نذاشته امتحانه؛ ینی هر بدبختی‌ای که داشته باشم اون وسط دوتا امتحان هم دارم»، و استاد راهنمات که خودش یکی از بانیان وضع موجوده با این استیکر چنین ری‌اکشنی نشون می‌ده:



پنج. یه ماشین خارجی بود که سؤال مهمی تو پلاکش بود. اونم پریروز استوری کردم. ندید اونو خدا رو شکر :|

شش. تو اون گروهی که استادامون توش نیستن داریم راجع به کلاس انفرادیامون ابراز نگرانی و استرس می‌کنیم. یه ساعت دیگه می‌ریم تو انفرادی :|

هفت. کلیک

۱۷ نظر ۳۰ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این ترم سه‌تا درس دارم، با استاد شمارۀ ۱۷ و ۱۸ و ۱۹. این درسی که با استاد شمارۀ ۱۷ دارم اسمش انفرادیه. فقط منم و استاد. همکلاسیامم با استادراهنمای خودشون این انفرادی رو دارن. مثلاً ن۱ با استاد شمارۀ ۲۲ انفرادی داره، ن۲ با استاد شمارۀ ۲۰، م۱ با استاد شمارۀ ۱۸ و م۲ با استاد شمارۀ ۱۹. دیگه تا وقتی از رساله‌مون دفاع کنیم و فارغ‌التحصیل بشیم این انفرادیه رو داریم هر ترم. فکر کن هر جلسه یکی بشینه جلوت که براش توضیح بدی در هفته‌ای که گذشت چی کار کردی و اعتراف کنی چقدر پیش رفتی. سخته. مثل کلاس‌های عادی نیست که هر چند وقت یه بار نوبت ارائه‌ت بشه و یه ترم هم بیشتر طول نکشه. زین پس هر هفته خودت به‌تنهایی ارائه داری. هر هفته. دیگه این‌جوری نیست که اگه یه وقتی حوصله نداشتی بتونی بری تو لاک خودت و نه سؤالی بپرسی و نه سؤالی جواب بدی و انقدر سمن تو کلاس باشه که یاسمنی که تو باشی توش گم باشی. دیگه گم نمی‌شی. دیگه تو چشمی. جلوی چشم استادتی. حالا اگه صرفاً تحویلِ گزارش یا انجام کار و ارسال نتیجه بود می‌شد یه کاریش کرد، ولی ارتباط کلامی مداوم سخته. تو ارتباط کلامی باید سطح انرژیتو بالا نگهداری و خودتو همچنان علاقه‌مند و باانگیزه نشون بدی. هر هفته. همۀ هفته‌های سال. امسال و سال بعد و سال بعدتر. از همۀ اینا سخت‌تر جلسۀ این هفته‌ست که جلسۀ اول باشه، که باید برای سؤالِ دوست داری دقیقاً روی چه موضوعی کار کنی و موضوع رساله‌ت چیه جوابی داشته باشم برای استادم که ندارم. تو مودِ وایستا دنیا می‌خوام پیاده شمم به‌واقع.

۲۷ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۲۶- به عمل کار برآید

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۰۹ ب.ظ

چند روز پیش استادی که اصرار داشت امتحان پایان‌ترمش حضوری برگزار بشه و تا حالا به تعویق انداختدش پیام گذاشته بود تو گروه که از وضعیت واکسیناسیونتون چه خبر؟ گفته بود با توجه به نزدیک بودن زمان امتحانتون و مشکل بودن محتوای امتحان اصلاً مایل به برگزاری امتحان به‌صورت مجازی نیستم، چون سرعت پاسخگویی مهمه. نظرمونو در خصوص امکان حضورمون در دانشگاه پرسیده بود. چهار نفر دوز اول رو زده بودن و نفر پنجم گفته بود پزشکش فعلاً منعش کرده. استاد گفت برای گرفتن خوابگاه درخواست بدید و یکی دو روز زودتر بیایید و استراحت کنید. درخواست خوابگاه صرفاً برای شرکت در یک امتحان دوساعته، و البته سخت بود. چون که ترم بعدمون هم مجازیه. پیگیری کردیم و درخواست دادیم. قرار شد استاد راهنمای هر کدوممون درخواست‌ها رو تأیید کنه و بعد مسئول آموزش و مسئول خوابگاه و چندتا مسئول دیگه. بعد باید پروندۀ پزشکی تشکیل می‌دادیم و اطمینان خاطر می‌دادیم بهشون که سالمیم. بعد انتخاب اتاق و پرداخت هزینۀ خوابگاه. تو گروهی که استاد بود خودمونو مشتاق دیدار نشون می‌دادیم ولی بین خودمون مدام صحبت سر این بود که با این اوضاع چجوری بریم دانشگاه؟ با ماشین شخصی که نمی‌شد. اگه می‌شد هم من چند ساله که نمی‌ذارم خانواده به‌خاطر من این مسیرو بیان و برن. گذشت اون چهارشنبه‌هایی که بابا صبح از تبریز می‌کوبید میومد وایمیستاد جلوی در خوابگاه شریف که آخرین کلاس هفته‌م عصر تموم بشه و بریم خونه و جمعه شب دوباره از تبریز راه بیافتیم سمت تهران و شنبه صبح برای چهارمین بار اون جاده رو طی کنه برگرده تبریز. اگه قرار بود برم تهران خودم می‌رفتم. ولی زورم میومد برای دو ساعت امتحان هزینه بدم. تازه من همین‌جوری تو خونه هم کرونا می‌گیرم چه رسد به اینکه سوار اتوبوس و قطار و هواپیما شم. بلیت هواپیما رو چک کردم، رفت‌وبرگشت دو تومن می‌شد. قطار باید کوپۀ دربست می‌گرفتم که کسی پیشم نباشه و این‌جوری هزینه‌ش با هواپیما برابر می‌شد. دیشب تو گروه خودمون که استاد توش نیست همچنان صحبت سر این بود که چرا حرف دلمونو واضح به استاد نمی‌گیم؟ قرار شد من حرف دلمونو بنویسم و نماینده تو گروه بذاره برای استاد. حالا چرا نماینده؟ چون با شناختی که از استاد داریم خوشش نمیاد غیرنماینده‌ها باهاش در ارتباط باشن. نماینده‌مونم چون ساکن کرج بود نماینده شد. ما چهارتا از کردستان و ترکستانیم و صلاحیت نماینده شدن نداشتیم. حالا انگار مثلاً اونی که کرجه دائم تو دانشگاهه. قرار شد متنو بنویسم و بقیه نظرشونو بگن و بعد نماینده بفرسته برای استاد. نوشتم «سلام خانم دکتر، شبتون به‌خیر. امیدوارم حالتون خوب باشه. دکتر فلانی گفتن این ترم هم کلاس‌ها مجازیه. با توجه به اینکه ما هنوز دوز دوم واکسن‌هامونو نزدیم عملاً فرقی با کسی که واکسن نزده نداریم. به‌نظر شما امکانش هست امتحان تا دوز دوممون به تعویق بیافته؟ امتحان صرف ترم گذشته به‌صورت مجازی اما با دوربین روشن حین پاسخ دادن به سؤالات بود. شما با این روش موافقید؟» یکی گفت عملاً فرقی نداریم با کسی که واکسن نزده رو حذف کن. یکی گفت تعویق گزینۀ دوم باشه و اول مسالۀ مجازی بودن رو مطرح کنیم. یکی دیگه گفت فکر نمی‌کنم مشکل استاد تقلب و دوربین روشن باشه پس این رو نگیم. اون یکی جواب داد دوربین یه آپشنه واسه کنترل که به‌نظرم براشون خیلی مهمه. قرار شد ترتیب جملات به این صورت باشه: واکسن نزدیم، کلاس‌ها مجازیه، امتحان مجازی باشه، به تعویق بیفته تا دوز دومو بزنیم. متنو به این صورت اصلاح کردم: «سلام خانم دکتر، شبتون به‌خیر. امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید. با توجه به اینکه ما هنوز دوز دوم واکسن‌هامونو نزدیم نگران سفر هستیم. دکتر فلانی هم امروز گفتن این ترم هم کلاس‌هامون مجازیه. از نظر شما امکان امتحان مجازی وجود داره؟ البته مثل امتحان صرف با دوربین روشن یا هر شرایطی که شما بفرمایید. اگر نه امکانش هست امتحان تا دوز دوممون به تعویق بیافته؟». بچه‌ها گفتن اون عبارتِ یا هر شرایطی که شما بفرمایید رو حذف کن. یکی دیگه پرسید مثل امتحان صرفو بهتر نیست حذف کنید؟ می‌تونیم اون گزینه دوربین روشن رو هم حذف کنیم. باورم نمی‌شد برای بیان چندتا جملۀ ساده داریم انقدر بحث می‌کنیم. و البته با شناختی که از استادمون داشتیم واقعاً جای بحث بود. متنو برای چندمین بار اصلاح کردم. یکی از بچه‌ها گفت می‌خوای آخرش یه «ما خیلی نگرانیم» هم اضافه کن. اضافه شد و نماینده مزیّنش کرد به چندتا گل و قلب و پیام ارسال شد. به این صورت که: سلام استاد، وقت به‌خیر.💐امیدوارم حالتون خوب باشه. استاد با توجه به اینکه ما هنوز دوز دوم واکسن‌هامونو نزدیم نگران سفر هستیم. دکتر فلانی هم امروز گفتن این ترم هم کلاس‌هامون مجازیه. از نظر شما امکان امتحان مجازی وجود داره؟ اگر نه امکانش هست امتحان تا دوز دوممون به تعویق بیافته؟ چون واقعاً ما خیلی نگرانیم استاد. ممنون. 💐💌

با نگرانی و اضطراب خوابیدیم. کابوس دیدیم. و امروز صبح بیدار شدیم و دیدیم استاد همه‌مونو شسته پهن کرده رو بند و تهشم گفته باشه مجازی می‌گیرم، ولی خیلی سخت‌تر. زمان هم کمتر. با دوربین روشن، و بدون امکانِ بازگشت به سؤال قبل. یه جایی هم بین خط و نشان‌ها و صحبتاش گفته بود «ولی در حسرتم از روحیه و جدیت دانشجوهای علوم پایه. در طول دورۀ کرونا می‌دیدم که درِ آزمایشگاه‌های شیمی و فیزیک و میکروبیولوژی بازه و دانشجوها دارند کار می‌کنند. به‌خاطر بخار حاصل از واکنش‌ها گاهی می‌آمدند بیرون و حتی ماسکشون را برمی‌داشتند تا بتوانند نفس بکشند. واقعاً به استاداشون به‌خاطر داشتن چنین دانشجوهایی این همه علاقه‌مند غبطه می‌خورم. البته این روحیه باعث موفقیت و سربلندی در آیندۀ خود دانشجو است که این همه علاقه و جدیت در کارشون دیده می‌شود». این طرز برخورد به همه‌مون برخورده بود و ناراحت بودیم. همه‌مون می‌دونیم که دانشجوی دکتری همکار استادشه نه صرفاً شاگردش. تا عصر در سکوت فرورفته بودیم و حتی جوابِ اون سؤال استاد که دوز دومتون کی هست رو نداده بودیم. چند دقیقه پیش سکوت رو شکستم و تاریخ دوز دومم رو گفتم. بقیه هم اومدن تاریخشونو گفتن. ولی هنوز جای اون مقایسه درد می‌کرد. اینکه دانشجوی شیمی تو آزمایشگاهه و ما تو خونه قیاس مع الفارق بود. دل‌دل کردم. با خودم کلنجار رفتم و آخرش دلو زدم به دریا و نوشتم «استاد، رشتۀ کارشناسی بنده فنی بود و ایجاب می‌کرد که گاهی تا دیروقت دانشگاه باشم. می‌موندم و از ابزارهای آزمایشگاه و کارگاه استفاده می‌کردم. درسته که رشته‌م عوض شده ولی خودم عوض نشدم. اگر الان هم مطالعاتم آزمایشگاهی بود و ایجاب می‌کرد دانشگاه باشم، بودم. ولی خودتون می‌دونید که ابزار رشتۀ زبان‌شناسی لزوماً در آزمایشگاه نیست. اون زبان‌شناسی که عاشق رشته‌ش باشه سر میز شام و موقع دیدن فیلم و حین تماس تلفنی یا بغل گرفتن بچه هم فکر و ذکرش مسائل زبانیه. راستش ناراحت شدم که حسرت روحیۀ اون دانشجوها رو خوردید. اون‌ها مجبورن که تو آزمایشگاه باشن. چون ماهیت کارشون اینه. ولی ما هر جا که باشیم ابزارمون کنارمونه. خیالتون راحت باشه که بنده و دوستان حاضر در این گروه، به‌مراتب از اون دانشجوها باانگیزه‌تریم.».

نتیجه اینکه بچه‌ها جرئت و جسارتمو در گروهِ بدون استاد تحسین کردن و استاد هم در جوابم گفت خانم فلانی، به عمل کار برآید. حالا این وسط سعدیِ درونم هی می‌گفت در جواب استاد بگو جز به خردمند مفرما عمل، گرچه عمل کار خردمند نیست :)) ولی از اونجایی که تا همین‌جاشم خیلی خطر کرده بودم سکوت پیشه کردم و می‌رم که خودمو برای امتحانِ سختی که زمانشم کمه و با دوربین روشن امکان بازگشت به سؤال قبل رو نداریم آماده کنم :|

۲۵ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۶۰۳- خواب شیرین

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۴۳ ب.ظ

پارسال یکی از دوستان دورۀ کارشناسیم که مهندسی شیمی خونده بود و ارشد تغییر رشته داد و رفت سراغ مدیریت و حالا از اعضای هیئت‌مدیرۀ یه شرکت هست بهم پیام داد و پرسید برای ویرایش و صفحه‌آرایی قراردادها و امیدنامه‌هاشون تمایلی به همکاری دارم یا نه. شرکت‌هایی که قصد دارن وارد بورس اوراق بهادار بشن باید امیدنامۀ پذیرش و درج تهیه کنن. این امیدنامه‌ها معمولاً صد صفحه هست و پر از نمودار و عدد و رقمه. من باید اینا رو مرتب می‌کردم. یه قیمتی برای ویرایش و یه قیمتی هم برای صفحه‌آرایی گفتم و توافق کردیم. البته مشخص نبود که چند وقت یه بار قراره شرکت‌ها امیدنامه‌هاشونو بیارن برای اینا و اینا بدن دست من، ولی من بهشون گفته بودم هر وقت بهم نیاز داشتین و فایلو فرستادین، تا یه هفته بعدش می‌تونم براتون آماده کنم. معمولاً دو روز وقتمو می‌گرفت. دو روزِ کاری البته، نه بیست‌چاری. پریروز پیام داد و گفت یه امیدنامۀ هفتادوپنچ‌صفحه‌ای هست، فرصتشو داری؟ گفتم جمعه آزمون دارم و می‌تونم شنبه و یکشنبه روش کار کنم و نهایتش تا دوشنبه تحویل بدم. گفت باشه و فرستاد. همون روز عصر پیام داد که این کار یهو خیلی اورژانسی شده و عجله داریم و باید فردا صبح پرینت گرفته بشه و اگه میشه تا فردا انجامش بده و مبلغشم هر چی بگی. حالا اگه می‌گفت تا فردا شب، شدنی بود ولی منظورش چهارشنبه صبح بود. همون موقع استادم هم پیام داد و گفت مهلت تحویل مقاله‌هاتون تا آخر مرداده و هفتۀ دیگه مقالۀ آمادۀ چاپتونو باید تحویل بدید. حالا من فکر می‌کردم تا آخر شهریور فرصت داریم و یه خط هم ننوشتم که تحویل بدم. دیدم اون شنبه و یکشنبه‌ای که هفتۀ دیگه برای دوستم کنار گذاشته بودمو برای مقاله لازم دارم. با اینکه خسته هم بودم و خوابم هم میومد و جمعه هم آزمون داشتم (دارم!) به دوستم گفتم باشه، ولی با همون مبلغ قراردادهای قبلی انجام می‌دم و خیالش از این بابت راحت باشه. تا ظهر بیدار موندم و انجامش دادم. حالا اینکه یه کاریو دوست داشته باشی شرط لازم برای به خاطرش بیدار موندنه ولی نمی‌دونم شرط کافی هم هست یا نه. منظورم اینه که نمی‌دونم اگه در ازای این کار پولی دریافت نمی‌کردم هم باز به خاطرش بیدار می‌موندم یا نه. باید فکر کنم ببینم کجاها تو زندگیم برای چیا به‌زورِ قهوه و نسکافه بیدار موندم. به جز برای درس و مقاله و امتحان البته.

چند وقت پیش سایت علی‌بابا چندتا سؤال ازم پرسید. یکیش این بود:



گزینۀ دوم رو انتخاب کردم و یاد این پستِ سفر مشهد چهار سال پیش و شبایی که خوابم میومد افتادم.

۵ نظر ۲۱ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۸۶- جلسۀ امتحان، به روایت تصویر

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

این تصویرِ آزمونِ پایان‌ترم آمار و احتمالِ دورۀ کارشناسیه. تو همون تالاری که درش روبه‌روی ساختمانِ ابن‌سیناست. وارد ساختمان تالارها که میشی، دست راست. فکر کنم تالار شمارهٔ ۲ میشه. شمارۀ داوطلب‌ها رو هم چسبوندن روی صندلیا. اغلب کابوس‌هام تو این لوکیشنه. به این صورت که خواب می‌بینم امتحان شروع شده و همه مشغول جواب دادن به سؤالاتن و من دارم دنبال شماره‌م می‌گردم و پیدا نمی‌کنم.



این تصویرِ آزمون پایان‌ترم درس متون ادب فارسی دورۀ ارشده. همیشه عکسمونو روی پاسخنامه پرینت می‌کردن!



اینم تصویر آزمون پایان‌ترم امروزه. وسط امتحان، برادرم اون بخش از سرِ سنگک که مثلثه و همیشه سهم منه رو آورده که بابا نونِ تازه گرفته بیا بخور!. بعد وقتی داشتم سؤال دوم رو جواب می‌دادم مامانم طالبی رو دقیقاً به همین صورت داده دستم که بخور جون بگیر. حالا خوبه مثل امتحان صرف، نگفته بودن دوربیناتون روشن باشه :| :))



اینم تصویر امتحان پایان‌ترم درس صرف هست. این درسِ ترم اول بود، ولی چون می‌خواستن امتحانش حضوری باشه، هی به تعویق می‌نداختن که شرایط مساعد بشه. ولی نشد و بالاخره استادا به امتحان مجازی رضایت دادن. ولی گفتن موقع پاسخ دادن دوربینا روشن باشه. اردیبهشت امساله. سرفه‌ام هم به‌خاطر کروناست.


۱۲ نظر ۲۴ تیر ۰۰ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۸- متولد واپسین روزهای اردیبهشت

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۰:۵۹ ق.ظ

یه لیوان سرکه رو گذاشته بودم رو میزم هی بو می‌کشیدم ببینم کی قراره بفهمم بوشو. امروز بالاخره فهمیدم. بوی اسپری کوبیسم رو هم فهمیدم. مزۀ چاکلز کچاپ رو هم. و بوی نسکافه. لذا در همین ابتدا، لازم می‌دونم بازگشت شکوهمندانۀ حس بویایی و چشاییم رو تبریک و تهنیت عرض نمایم. دیگه ملالی نیست جز سرفه‌های گاه‌وبی‌گاه و امتحان فردا که آنچنان که بایسته و شایسته بود مرور و جمع‌بندی نشد و استادها گفتن (این همون درس ترم اول هست که دوتا استاد براش داشتیم. امتحانش تا حالا به تعویق افتاده) باید دوربیناتون روشن باشه هم خودتونو ببینیم هم برگۀ سؤالی که در حال پاسخ دادن بهش هستید. 

به هر حال، بیست‌ونه سال پیش، تو یه همچین روز و ساعتی، قدم‌رنجه کردم تشریف آوردم این دنیا. و اگر کسی روز تولدمو بپرسه می‌گم وقتی ماه شب چهارده تو آسمون بود به دنیا اومدم. چهل روز قبل از چهارمین روز چهارمین ماه شمسی و چهل‌ودو روز بعد از چهارمین روز چهارمین ماه میلادی. متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل، سیزده می‌شه. و در خاص بودن تولد امسالم هم همین‌قدر بگم که به‌لطف کرونا نه می‌تونم کسی رو بغل کنم و ببوسم نه می‌تونم شمع روی کیکو فوت کنم نه اصلاً کیکی وجود داره که شمعشو فوت کنم. و شب تولدم باید یه دستم کتاب مورفولوجیکال تئوری اسپنسر باشه و یه دستم هندبوک آو مورفولوژی که در واقع مجموعه‌مقاله‌ست.

مشهدی حاجی یادتونه؟ این دوتا دختری که تو این عکس کنارم ایستادن دخترای مشهدی حاجی‌ان. پسرکوچولوی بند دهمِ این پست هم پسر دختریه که سمت راست ایستاده. دخترکوچولوی بند پنجم همون پست هم دختر دختریه که سمت چپ ایستاده و کادوشو گرفته سمتم. ببینید چجوری از دیدن کادو ذوق کردم و قند که چه عرض کنم کله‌قند! تو دلم آب میشه :))

راستی، روز تولد شما چه روزیه؟



از وقتی اینوریدر تعداد فیدها رو محدود کرد و مجبورم کرد وبلاگ‌هایی که می‌خونم رو قطع دنبال کنم، همین‌جوری فله‌ای هزارتا آدرسی که داشتم رو ریختم تو اکانت فیدلی که محدودیت تعداد نداره. دیگه بعدش فرصت نکردم دوباره اولویت‌بندی کنم و بر اساس اینکه با کی صمیمی‌ترم و کی وبلاگ منو می‌خونه وبلاگ‌ها رو تو پوشه‌های جدا مرتبشون کنم. خیلی وقته ازتون بی‌خبرم. کاش منّت سرم بذارید لطف کنید پای همین پست یه کامنت عمومی یا خصوصی با آدرس وبلاگتون (چه بلاگفا چه بلاگ‌اسکای چه بیان چه هر چی) بذارید که آدرستونو از دل اون هزارتایی که خیلیاش حذف و تعطیله بکشم بیرون و اگر هم آدرس جدیدتونو ندارم داشته باشم و یه پوشۀ جدا اختصاص بدم براتون. حالا بعضیاتون ممکنه بگید وبلاگ من به‌روز نمیشه یا مطالبش جذاب نیست پس سکوت کنم. ولی به این فکر کنید که یه وقتی ممکنه باهاتون کار داشته باشم. اون موقع باید یه آدرسی از وبلاگتون داشته باشم که براتون پیام بذارم خب. ثانیاً وقتی سکوت می‌کنید فکر می‌کنم نیستید.

۴۶ نظر ۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۰:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۵- خیییییییییییییییییییییلی سخت

جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۰۶ ب.ظ

یه بار یکی از خواننده‌های وبلاگم که هنوز دانشجو نشده فرق ارائه و سمینار و پروژه رو ازم پرسید و اون موقع تازه فهمیدم که ای دل غافل، من این همه تو پستام از این اصطلاحات استفاده می‌کنم و حواسم نیست که میانگین سنی خواننده‌هام از سن خودم کمتره و احتمالاً این چیزا رو تجربه نکردن و در نتیجه موقع خوندن پست‌هام احتمالاً اون همدلی و همراهی لازم! رو ندارن. لذا بر آن شدم امروز تو چند خط به تعریف این چندتا اصطلاح پرکاربرد بپردازم و بعد بگم منظورم از عنوان پست چیه. البته تعریفام خیلی هم تخصصی نیست.

ارائه یا سمینار (هر دو به یک معنی هستن) این‌جوریه که بر اساس رشته‌ت، یه کاری می‌کنی، مثلاً یه چیزی درست می‌کنی یه کدی می‌زنی یا یه مقاله‌ای کتابی چیزی می‌خونی یا می‌نویسی و می‌ری ماحصل کارتو به یه عده (که اون عده استاد و دانشجو هستن) توضیح می‌دی. نیم ساعت تا دو ساعت طول می‌کشه سمینار و ارائه. آخرین ارائهٔ هر دانشجو هم همون دفاعشه که نهایتش یک ساعت طول می‌کشه. براش پاورپوینت هم درست می‌کنی و حرف می‌زنی فقط. پروژه هم همون کاریه که باید انجامش بدی و ممکنه بگن کارتو ارائه هم بده بعد از انجام یا وسط کار. پروژه چند ماه یا چند سال ممکنه طول بکشه. و عملیه. حالا ممکنه این کار برای نمره باشه یا برای پول یا برای کم شدن سربازی یا حتی در راه رضای خدا. مقاله هم یه متن بیست‌سی‌صفحه‌ای هست که هم می‌تونه راجع به یه پروژه باشه، هم می‌تونه حاصل تحقیق و تفکرات خودت باشه. چند ماه طول می‌کشه تا نوشته بشه. بعضی از استادها همین که مقاله رو بنویسی براشون کافیه، ولی بعضیاشون می‌گن حتماً باید بفرستی به یه مجله‌ای و چاپ کنن. حالا اگه مقاله‌ت انگلیسی باشه و مجله خارجی باشه که عالی میشه.

ترم اول دکتری، ما چهارتا درس داشتیم. یکی از درسا این‌جوری بود که پنج شش جلسه استاد خودش ارائه داشت (ینی فقط خودش حرف زد و ما هم البته اظهارنظر می‌کردیم و جواب سؤالاشو می‌دادیم، ولی جلسه رو استاد اداره می‌کرد) و بعد از اون، هر کدوم از دانشجوها باید یه موضوع برای ارائه‌شون انتخاب می‌کردن و یکی از جلسات رو اداره می‌کردن. این ارائه، شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. این درسی که می‌گم مقاله هم داشت که برای نوشتنش شش هفت ماه فرصت دادن. این مقاله هم شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. یه امتحان پایانی هم داره که چون براشون مهم بود که امتحان مجازی برگزار نشه، انداختنش آخر فروردین که بتونیم بریم تهران. این امتحان هم شش هفت نمره از نمرۀ پایانی درسه. ینی تو برای گرفتن بیست، باید هم ارائه بدی، هم مقاله بنویسی، هم تو امتحانت نمرۀ کامل بگیری. نمی‌تونی بگی چون بیست نمی‌خوام ارائه نمی‌دم یا مقاله نمی‌نویسم یا تو امتحان شرکت نمی‌کنم. آش کشک خاله‌ته. بخوری پاته نخوری هم پاته :|

ترم اول، یه درس دیگه هم داشتیم که دوتا ارائه و دوتا مقاله می‌خواستن از دانشجو، ولی دیگه امتحان نداشتیم. یه درس دیگه هم بود که اونم دوتا ارائه و یه مقاله و یه پروژه داشت و امتحان نداشت. یه درس هم داشتیم که باید هر هفته تکلیف و تمرین تحویل می‌دادیم و هم امتحان میان‌ترم (امتحانی که وسط ترم گرفته می‌شود) داشت، هم امتحان پایان‌ترم و هم مقاله.

این ترم که ترم دوم باشه، سه‌تا درس داریم. واج‌شناسی، کاربردشناسی، نحو. برای هر کدوم هم باید دوتا ارائه داشته باشیم. مقاله رو همۀ استادها می‌خوان، ولی امتحانو بعضی از استادها نمی‌گیرن. حالا بریم سر اصل مطلب.

سی‌ویک فروردین سال آینده امتحان پایانی همون درس ترم اول رو داریم که استادهاش تأکید داشتن امتحانش مجازی نباشه و بریم تهران. اگه یادتون باشه که احتمالاً نیست، این درس دوتا استاد داشت و با یکیشون هشت جلسۀ اول بودیم، با یکیشون هشت جلسۀ دوم. موعد تحویل مقالۀ این درس هم آخر فروردینه. یکم اردیبهشت سال آینده که فردای روز امتحانمون باشه چهارشنبه هست و چهارشنبه‌ها ما سه‌تا کلاس داریم. ینی اون سه‌تا کلاسی که ترم دوم داریم چهارشنبه‌ها صبح تا عصر به‌صورت مجازی تشکیل میشه. شرایط سختی که برای من پیش اومده چیه؟ اینه که وقتی استاد نحو داشت به هر کدوممون یه جلسه می‌داد برای ارائه، یکِ اردیبهشت رسید به من. حالا از اونجایی که چهارشنبه‌ها سه‌تا درس داریم، اون روز دوتا درس دیگه هم داریم که ارائه دارن. در واقع هر چهارشنبه، سه نفر از دانشجوها ارائه دارن. دیشب تو گروه داشتیم با بچه‌ها تقسیم کار می‌کردیم که ببینیم کی، کِی ارائه داره. همۀ هوش و حواس منم به این بود که اگه فلان چهارشنبه یکی ارائۀ فلان درسو داشت، ارائۀ بهمان درس هم نیافته فلان روز. چون مباحث کاملاً جدیده و آماده شدن برای هر ارائه حداقل یه هفته اعصاب و روان آدمو درگیر می‌کنه. بعد از کلی حرف زدن و پیام و وُیس و هماهنگی، برنامه‌مون که نهایی شد، اون هم‌کلاسیمون که با لغو شدن هر چیزی موافقه و با تشکیل هر کلاسی تو هر ساعتی مخالفه گفت وای من نمی‌تونم یک اردیبهشت ارائه داشته باشم. چون که آخر فروردین امتحان پایان‌ترم داریم و باید بریم تهران و موعد تحویل مقاله‌مون هم هست. قبول نکرد اون روز واج‌شناسی رو ارائه بده. من چون اون روز ارائۀ نحو دارم ارائۀ واج‌شناسیمو گذاشته بودم برای هفتۀ بعدش. این ارائه‌های واج‌شناسی و نحو از یه کتاب سخت سیصدصفحه‌ای هستن که برای همه‌مون جدیدن و باید کلی مطلب بخونیم تا مسلط بشیم که بتونیم ارائه‌ش بدیم. ترجمه و کتاب مشابه هم ندارن و مثال‌هاشونم از زبان‌های ایتالیایی و فرانسوی و اسپانیایی و آلمانی و یه سری زبان‌های عجیب و غریبه که اسمشونم نشنیدیم تا حالا. اون هم‌کلاسیم که دوستش دارم گفت باشه واج‌شناسی یک اردیبهشتو من ارائه می‌دم. گفتم نمیشه تو دو فصل اول رو قبل از عید ارائه دادی و نوبت ماست. اون هم‌کلاسی که زیر بار نمی‌رفت و اتفاقاً ترم پیش هم ارائه‌شو با من عوض کرده بود (چون که موضوع من، موضوع پایان‌نامۀ اون بود و فرصت رو غنیمت دونست که نره دنبال مبحث جدید و همونا رو ارائه بده. البته برای من همه‌شون جدید بودن و فرقی نمی‌کرد. ولی برای اون فرق کرد) تَکرار کرد که نمی‌تونم اون روز ارائه بدم. کس دیگه‌ای هم داوطلب نبود. گفتم باشه و برنامه رو جابه‌جا کردم و اسم خودمو نوشتم. بعد دیدم تشکر کرد و نوشت ولی این‌جوری خیییلی سختت میشه که. ینی جا داشت اون لحظه سرمو بکوبم به دیوار که یه ساعته ما داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم کسی سختش نشه، حالا به این نتیجه رسیدی که سختم میشه؟!!! ینی حالا من تو کمتر از ۴۸ ساعت هم امتحان دارم هم تحویل مقاله هم ارائۀ نحو هم ارائۀ واج.



تازه الان یادم افتاد ماه رمضون هم هست اون موقع. برم تهران مسافر محسوب میشم دیگه؟ یا اونجا وطنم پارۀ تنمه هنوز؟ بعد نکته اینجاست که من اگه سی‌ویکم تهران باشم، فرداش که چهارشنبه باشه یا وسط جاده‌ام، یا تو آسمونم یا روی ریلم یا تازه رسیدم خونه و خسته‌م. یا اینکه باید شبو روی کارتن بخوابم و همون‌جا بمونم دو روز :| یه چیز دیگه هم که نمی‌دونم کجای دلم بذارم اون هاردیه که تو دانشگاهه و پروژه‌های کاریمون توشه و من مسئولشونم و یه ساله منتظرن برم اطلاعات توشو بررسی کنم و تصمیم داشتم بعد این از امتحانی که نمی‌دونم خوشحال باشم که حضوریه یا نه برم سراغش.

ساعت مکالمه‌مونم همون‌طور که می‌بینید ۱ و ۱۹ دقیقۀ نصفه‌شبه :|

الان یادم افتاد ماه رمضونا رستورانا هم بسته‌ست.

۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۵- از مصائب تحصیل مجازی

جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

یه ماجرای هیجان‌انگیز تعریف کنم براتون. ما از همون جلسۀ اول، از استاد شمارۀ ۲۱ خوشمون نیومد و باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردیم. ولی گفتیم چند جلسه صبر کنیم و زود قضاوت نکنیم. این درس، یه درس دانشکده‌ایه. تو دانشگاه ما، زبان‌شناسی با یه چند تا رشتۀ دیگه تو یه دانشکده هست. مثلاً ممکنه با رشتۀ مترجمی زبان انگلیسی یا با زبان‌های باستانی یا زبان فرانسه یا ادبیات یا حالا هر چی هم‌دانشکده باشیم. از هر رشته چهار پنج نفر دانشجوی دکتری تو این گروه درسی هستن و با استاد بیست نفریم. اوایل فکر می‌کردیم فقط ما زبان‌شناسیا با روش تدریس و تمرینا و تکلیفا مشکل داریم و از اونجایی که حضور فیزیکی نداریم بقیه رو نمی‌شناختیم که باهاشون صحبت کنیم و نظرشونو بپرسیم. یکی از هم‌کلاسیای ما، تو این گروه واتساپی بیست‌نفره زیاد سؤال می‌پرسید و اعتراض می‌کرد به استاد. البته ما هم حمایتش می‌کردیم و تأییدش می‌کردیم که استاد فکر نکنه دوستمون تنهاست. حالا چون این هم‌کلاسی بیشتر بحث می‌کرد، همین باعث شده بود که دانشجوهای رشته‌های دیگه برن تو خصوصی بهش بگن ما هم با شما زبان‌شناسیا هم‌نظریم و ما هم با استاد مشکل داریم. یه مشکل دیگه‌مون هم این بود که توی دکتری کلاس اگه بیشتر از پنج نفر باشه بازدهی میاد پایین و ما بیست نفر بودیم. ترجیح می‌دادیم تفکیک بشیم از رشته‌های دیگه. بعد از یک ماه، ما تصمیم گرفتیم این موضوع رو با استاد شمارۀ ۱۷ و ۱۸ که مدیر گروه و معاون گروه بودن مطرح کنیم. اونا هم گفتن یه نامه بنویسین و مشکلاتتونو مطرح کنید. بچه‌ها این کارو سپردن به من. منم با نام خدا، بدینوسیله به استحضار رساندم و با کلمات قلنبه سلنبه مشکلمونو نوشتم و تهش نوشتم یا استاد روششو عوض کنه یا شما استادو عوض کنید (در واقع تهش نوشتم لذا ضمن تقدیر و تشکر از زحمات استاد گرامی، از شما درخواست داریم با توجه به اینکه روش‌های پژوهش در رشته‌های مختلف، متفاوت است، در صورت امکان گروه‌ها تفکیک شوند و از استاد دیگری که دارای تخصص مرتبط با رشته‌های علوم انسانی، و ترجیحاً رشتۀ زبان‌شناسی است برای ارائۀ این درس دعوت گردد). یادآوری می‌کنم که استادمون شیمی خونده و درک درستی از رشته‌های ما نداره. اول نامه رو فرستادم تو گروه دوستانه و اونجا یه کم ویرایشش کردیم و بعد ایمیل کردم برای دوتا استادی که مدیر و معاون گروه ما هستن تو دانشکده. گذشت تا اولین جلسۀ بعد از اعتراض ما. نمی‌دونستیم خبر طغیانمون به گوش استاد درس رسیده یا هنوز داره مراحل اداری رو طی می‌کنه. خبر نداشتیم که آیا خبر داره در صدد براندازیش هستیم یا نه. اون جلسه (اولین جلسۀ بعد از نامه‌نگاری)، گروهمون یهو بیست‌ویک نفر شد. استاد گفت یه هم‌کلاسی جدید اد کردم و معرفیش کرد. گفت خانم مثلاً پروین اعتصامی هم‌کلاسی جدیدتون هستن. وسط ترم، مگه میشه همچین چیزی؟ مشکوک شدم. استاد وقتی گفت این هم‌کلاسی جدیدتون رشته‌ش زبان‌شناسیه بیشتر مشکوک شدم. که چرا اسمش موقع مصاحبه و معارفه نبود و حالا از کجا پیداش شده. تو کتم نمی‌رفت یهو این وقت سال یه نفر اضافه شده باشه. مگه مدرسه‌ست؟! گروه واتساپ رو چک کردم که پروین اعتصامی رو پیدا کنم و برم خصوصیش ته‌توی قضیه رو دربیارم. اسمشو پیدا نکردم. گروه‌های واتساپ این‌جوریه که اگه کسی تو مخاطبات نباشه فقط شماره‌شو می‌بینی با اسمی که بعضیا برای واتساپشون ثبت می‌کنن. همون موقع که استاد داشت تدریس می‌کرد، رفتم تو گروه واتساپ بیست‌نفره که استاد هم توشه نوشتم خانم اعتصامی لطفاً بیاید خصوصی بهم پیام بدید که لینک گروه‌های درسی دیگه رو هم براتون بفرستم. فرض کنید اسم استادمون فاطمه مرادی هست. این پیامو که تو گروه نوشتم، یه شمارۀ ناشناس بهم پیام داد که سلام، من پروین اعتصامی‌ام، هم‌کلاسی جدیدتون. نگاه به پروفایل و اطلاعاتش کردم و دیدم فامیلیش با فامیلی استاد یکیه. مثلاً بهار مرادی. این اسم‌ها فرضی هستنا. رنگم پرید. هم‌کلاسیای زبان‌شناسی منتظر بودن من ایشونو تو اون گروه صمیمی که استادها توش نیستن هم اد کنم. همون گروهی که توش پشت سر استادا حرف می‌زنیم. گفتم نکنه این نقشه‌ست؟ این اگه پروین اعتصامیه، چرا اسم واتساپش مرادیه؟ نوشتم بچه‌ها قبل از اینکه پروین اعتصامی رو به گروه‌های درسی دیگه‌مون و گروه دوستانه اضافه کنم باید یه مسئلۀ خیلی مهم رو بهتون بگم. اینو نوشتم و اشتباهی به جای اینکه بفرستم تو گروه دوستانۀ پنج‌نفره، فرستادم تو گروه بیست‌نفره که استاد و پروین هم توش بودن :)) خاک بر سرم گویان سریع پاکش کردم، ولی هم‌کلاسیام پیاممو خونده بودن و سریع اومدن خصوصی پرسیدن قضیه چیه؟ گفتم این دختره خودشو پروین اعتصامی معرفی کرده، استاد هم میگه پروین اعتصامیه ولی اسم واتساپس مرادیه. استاد هم که مرادیه. نکنه استاد می‌خواد نفوذ کنه به گروه‌هامون عوامل برانداز رو شناسایی کنه؟

جواب سلام پروین اعتصامی رو دادم، ولی ترجیح دادم قبل از اینکه به گروهمون اضافه‌ش کنم چندتا سؤال انحرافی بپرسم ببینم استاده یا دانشجو :)) ماحصل تحقیقاتم این بود که بنده خدا ورودی زبان‌شناسی پارسال بود و ازدواج کرده بود و یه کم برنامه‌ش به هم ریخته بود و این درسو پارسال حذف کرده بود. برای همین این ترم درخواست داده بود با ما باشه این یه درسو. من تایپ می‌کردم و اون ویس می‌فرستاد. صداش شبیه صدای استاد نبود. اگه شبیه بود هم نمی‌تونست استاد باشه. چون استاد اون موقع در حال تدریس بود و ما این‌ور تو واتساپ در حال چت!. دیگه چون باور کردم استاد نیست، کلی اطلاعات راجع به دانشگاه و استادها و درس‌ها ازش گرفتم. تهش نتونستم نگم که نیم ساعت پیش چه فکرایی راجع بهش کرده بودم. اعتراف کردم که فکر می‌کردم نفوذیه :)) و قضیۀ نامه‌نگاری رو هم گفتم. گفت این استاد در مقایسه با استاد سال قبل که درسشو حذف کردم عالیه :| در رابطه با اسمشم گفت که بهار مرادی اسم مستعارشه تو شبکه‌های اجتماعی.

۲۳ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۷- بحث پیچیده‌ای است

چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۲۳ ب.ظ

الف. از صبح گیجِ خوابی‌ام که دیشب دیدم. یادم نیست چیزی. بیدار که شدم، ذهنم درگیر بیتِ نصفه‌نیمه‌ای بود که تکرارش می‌کردم تا کاملش کنم. آن مهر بر که افکنم و؟ گر بردارم... گر از تو مهر بردارم؟ چرا باید سر صبی یه همچین شعری بیفته تو دهنم؟ تو سرم؟ از کیه اصلاً این شعر؟ آن دل؟ گر دل؟ کجا؟ قاعده اینه که وقت بیدار شدن، خوابی که دیده‌ام رو بنویسم. ولی امروز نه زمین این خواب یادم میومد نه زمانش. شاید گذشته‌های دور رو می‌دیدم، شایدم آینده‌های دور. حال نبود. اکنون و اینجا نبود. آدمایی رو که می‌دیدم آشنا بودن، نزدیک بودن، امن بودن، ولی یادم نیست کی بودن و چی کار می‌کردن. حس خوشایندی داشتم از حضورشون. خوشحال بودم. دلتنگشون نبودم. شاید هنوز نرفته بودن. شایدم برگشته بودن. واژه‌هایی که از اون شعر تو خاطرم مونده بود رو گوگل کردم. گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

ب. چند روز پیش رسیدیم به فصل مجهول‌سازی. البته این بار تخصصی‌تر و پیچیده‌تر از دورۀ ارشد. دستمو بلند کردم و گفتم استاد، من هنوز نتونستم اون قاعده‌ای که سر کلاس دکتر فلانی یاد گرفتم رو هضم کنم. یکی از هم‌کلاسی‌ها گفت اتفاقاً من هم اون موقع راجع به این موضوع با اون استاد بحث کرده بودم و قانع نشده بودم. 

استادمون خواست عکس اون صفحه از کتاب دورۀ ارشد رو بفرستیم تو گروه. کتاب دم دست هم‌کلاسیم بود. سریع فرستاد.



ج. استاد فرمود:



د. حالا جدی گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

۸ نظر ۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از اینکه که چجوری تفکر سیستمی و سیستم داینامیک و مدل‌های اقتصاد و نوآوری دانشکدۀ مدیریت رو به ترویج واژه‌های مصوب فرهنگستان ربط دادم و از پایان‌نامه‌م دفاع کردم که بگذریم، می‌رسیم به این مدل از هَله که سه‌شنبه استادمون داشت برامون تشریح و تبیینش می‌کرد. هی می‌گفت هله این‌جوری گفته و اون‌جوری گفته و منم از اونجایی که نمی‌شناختمش، تو ذهنم داشتم دنبال آخرین باری که اسمشو شنیدم می‌گشتم. صفحۀ آخر کتاب که بخش اَعلامه! رو باز کردم ببینم اسم کوچیکش چی بوده. موریس. اورکا اورکا گویان برگشتم سر کلاس و مدل. یادم افتاده بود که موریس هله، یکی از گزینه‌های سؤال تروبتسکویِ کنکور دکتری بود. همون سؤال ۶۷ که مطمئن نبودم و شصت بار گزینه‌شو از پاسخنامه‌م پاک کردم و علامت زدم. استاد پرسید نظرتون راجع به این فیلتری که تو این مدل هست چیه؟ باید باشه؟ میشه نباشه؟ و خب ذهن من رفت سمت فیلتر و سنتز مدار و فیلترهایی که بعضی از سیگنال‌ها رو رد می‌کردن و بعضی رو نه. به‌نظرم مقدار سلف و خازن‌های اون فیلتر به نوع دیکشنری بستگی داشت. می‌خواستم اینو به زبان زبان‌شناسانه توضیح بدم و بگم یه وقتایی این فیلتر باید قوی باشه هر چیزی رو رد نکنه و یه وقتایی چون نیاز داریم به کلی واژهٔ جدید، باید همهٔ چیزایی که طبق قاعده ساخته شدنو رد کنه. سعی کردم به هر جون کندنی بود منظورمو برسونم و ربطش دادم به فرهنگ مصوبات و فرهنگ‌های لغت عمومی مثل دهخدا و معین و عمید و یه سری فرهنگ تخصصی. استاد از ایده و نکتۀ من خوشش اومد و حتی در ادامه بین صحبتاش می‌گفت همون‌طور که خانم فلانی گفتن می‌تونیم فلان چیزو این‌جوری هم در نظر بگیریم.

دو روزه دارم مقاومت می‌کنم نرم سراغ جزوۀ فیلتر دکتر صاد و بی‌خیال این مدل ساختواژی و ارتباطش به سلف و خازن بشم.


۵ نظر ۲۲ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۶- به وقت ناهار

دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ب.ظ

یک. با همکارم قرار و مدار می‌ذاشتم برای جلسه و صحبت راجع به یه سری امور!. یادم نبود دانش می‌جویم و به هوای اینکه دوشنبه‌م خالیه بهش گفتم هر ساعتی بگی هستم. گفت یازده تا یک و سه تا پنج کلاس دارم. اسم کلاسو که آورد گفتم عه، منم بعضی روزای هفته کلاس دارم. بذار چک کنم برنامه‌مو بهت خبر می‌دم. چک کردم و این عکسو با یه استیکر اشکالود براش فرستادم. امروز از صبح تا عصر فقط همین دوازده تا یک خالی بود که اختصاصش دادم به وبلاگ :|



دو. تحلیل گفتمان درس ارشدهاست. دو ماهه مستمع‌آزاد ازش مستفیض می‌شم. ده‌ونیم تموم میشه. معنی‌شناسی خودمم ده شروع میشه. ساعت ده، صدای یکی رو با لپ‌تاپم می‌شنوم، اون یکی رو با گوشی. نه روم می‌شه از کلاس تحلیل گفتمان خارج شم نه دلم میاد. نمی‌خوام مطالب رو از دست بدم. ضبط هم نمیشه بعداً ببینم. نیم ساعت آخر مهمه و دکتر بهمون تکلیف و تمرین میده که تا جلسۀ بعد بهشون فکر کنیم. این یکی هم که کلاس خودمه و ضبط میشه استاد از همون ابتدا هی سؤال می‌پرسه میگه فلانی نظرشو بگه. اون نیم ساعتی که تداخل داره نیم قرن می‌گذره تا تموم بشه. حالا خدا رو شکر امروز استاد معنی‌شناسی مشکل فنی داشت و کلاً نتونست به‌عنوان هاست (میزبان) وارد لینک کلاس بشه و مثل ما مهمان بود و میکروفن نداشتیم هیچ کدوممون :دی. وبینار و زوم و چیزای دیگه رو هم امتحان کردیم و نشد. یا فیلتر بودن یا انواع خطاهای ممکن رو دادن و استادمونم گفت این اتفاق گویا یه حملۀ سایبری! و سراسری بوده و مجبوریم جلسه رو به یه وقت دیگه موکول کنیم. منم این وسط از فرصت پیش‌آمده نهایت حُسن استفاده رو کردم و صبحانه‌ای که نتونسته بودم بخورمو خوردم و جزواتی که به استاد فلسفۀ علم قول داده بودم تایپ کنمو تایپ کردم. ناهارمم ایشالا شب می‌خورم :|

سه. هفتۀ پیش، استاد فلسفه داشت از روی جزوۀ دست‌نویس تدریس می‌کرد. در واقع اسلایدهاش عکس جزوه بود. می‌گفت فرصت نکرده تایپ کنه و کسی هم نبوده براش انجام بده. منم اسکرین‌شات می‌گرفتم که بعداً برای خودم تایپشون کنم. از دورۀ ارشدم عادت کردم به تایپ جزوه. این‌جوری استفاده ازش راحت‌تر میشه. آدم سریع یه کلمه رو سرچ (جست‌وجو) می‌کنه از جزوه و زود پیدا می‌کنه. یا اگه بخواد یه مطلبی رو تکمیل و تصحیح کنه کاغذ و لاک غلط‌گیر نیاز نیست دیگه. چند ساعت زمان می‌بره تایپ کردن، ولی کلی صرفه‌جویی میشه در وقت‌هایی که در آینده قراره تلف بشه. آخر جلسه (همون جلسه که ذهنم درگیر اسم نویسنده‌های زن بود و خشمگین بودم زین حیث)، دستمو بلند کردم و چای‌شیرین‌بازی درآوردم و گفتم استاد، من خودم با جزوۀ تایپ‌شده راحتم و جزوات خودمو تایپ می‌کنم. اینا رم می‌خواستم برای خودم تایپ کنم. اگر شما همۀ عکسا رو برام ایمیل کنید، می‌تونم این یه هفته که برنامه‌م خلوت‌تره همه رو تایپ کنم که جلسات بعدی راحت‌تر استفاده کنیم ازشون. اونم از خداخواسته، همون شب ایمیلشون کرد برام.

چهار. اینجا برگشتم پشت سرم هندزفری بردارم با گوشی جواب سؤال استادو بدم. بدون هندزفری با لپ‌تاپ انگار صدامو نمی‌شنون. این عکسِ کلاسِ صرف یا مورفولوژی استاد شمارۀ هفده و هجدهه مثلاً.



پنج. استاد شمارۀ ۲۱ استاد مهارت‌های پژوهشمون هست. همون که تو جملاتش زیاد از کلمات انگلیسی استفاده می‌کنه و نه‌تنها نیم‌فاصله رو رعایت نمی‌کنه بلکه می‌ذارم رو هم با «ز» می‌نویسه. این استاد همون استادیه که گفت ایمیل دانشگاهی بگیرید و ریسرچ‌گیت و فیس‌بوک و اینا داشته باشید. عکسشو پیدا نمی‌کردم ببینم کیه و چه شکلیه. دیروز بعد از گرفتن ایمیل آموزشی، اکانت ریسرچ‌گیت باز کردم و از اونجا پیداش کردم. فهمیدم دانشجوی دکترای شیمیه!. عکسشم دیدم. و از اونجایی که شیمی رو دوست دارم و از فلسفه متنفرم، این نگرش! داره روی علاقه‌م به استاداشون هم اثر می‌ذاره. بدین صورت که نظرم تو این یه هفته از 20>21 به 21>20 تغییر کرده.



شش. این درس مهارت‌های پژوهش، که نیم‌فاصله‌شو همون بدو ورودم به گروه درست کردم، یه درس دانشکده‌ایه. ینی علاوه بر ما که زبان‌شناسی هستیم، تو دانشکده‌مون هر رشتۀ دیگه‌ای هم هست، این درسو داره. و طبعاً گروه درسی‌مون دیگه متشکل از یه استاد و پنج دانشجو نیست و خیلیا توشن. یکی هست که شماره‌ش 44+ هست و از روزی که وارد گروه شدم تو نخشم ببینم کیه. هنوز هیچ پیامی نفرستاده. این پیش‌شماره رو انقدر دوست دارم که یه روز خواستم مهاجرت کنم می‌رم اون‌جا. البته فعلاً باید با همون پیش‌شمارۀ 041 شهر خودمون دلمو خوش کنم.



شش‌ونیم. تتلو یه آهنگ داره میگه درسته فلان‌چیز ندارم، ولی بهمان چیز که دارم. یاد اون افتادم. درسته پیش‌شمارۀ 44+ ندارم ولی 041 که دارم :| [لینک آهنگ]

هفت. استاد فلسفه ازمون خواسته یه ارائه داشته باشیم و مقاله‌شم تحویل بدیم و چاپ هم بکنیم. این فلسفۀ زبان درس اختیاریه ولی ما هیچ نقشی در انتخابش نداشتیم و به‌اجبار تو برنامه‌مون گذاشتن. اگه به خودم بود که صد سال سیاه برش نمی‌داشتم. جلسۀ اول که تموم شد، یکی از بچه‌ها تو گروهی که استاد هست گفت استاد، من دکارت رو برمی‌دارم، اون یکی گفت استاد، فرگه رو هم من برمی‌دارم ارائه می‌دم. راسل و لاک و هیوم و یه چند تای دیگه مونده بودن و منم خیره به دورترین نقطۀ ممکن، یاد خاطرۀ کانت و دکارت مصاحبۀ پیارسال افتاده بودم و نمی‌دونستم رویکرد اینا چه فرقی باهم دارن :)) بعد دیدم تو گروه دوستانه که استادامون توش نیستن بچه‌ها پرسیدن تو قراره کیو ارائه بدی؟ چنین پاسخی دادم :))



هشت. یه کژتابی جالب!. اینجا جمله‌م پرسشی بود نه درخواستی. می‌خواستم بدونم استاد کجا می‌ذاره لینکو. تو گروه یا تو سایت. فکر کرد جمله‌م درخواستیه. مثل اون جمله‌ها که آدم میگه نمکدونو می‌دی؟ ینی نمکدونو بده. حالا اینم فکر کرده می‌گم لینکو اینجا یا اونجا می‌ذاری؟ جواب داده بله حتماً. و هنوز نفهمیدم قراره کجا بذاره. تا امروز که هیچ‌جا نذاشته.



نه. یه گروه دیگه هم داریم (و خدا می‌دونه من چقدر از گروه‌های مجازی بدم میاد؛ مخصوصاً از نوع واتساپش) که کل دانشگاه اونجا هستن برای پشتیبانی مسائل اینترنتی. همیشه یا در حال اعتراضن یا میکروفن و دوربینشون مشکل داره. همون گروهیه که ملت میان میگن استادها بلد نیستن با این سامانه‌ها کار کنن و همیشه معترضن به نظام و اقتصاد و سیاست. هفتۀ پیش از مسئول گروه پرسیدم آیا لینک جلسات ضبط‌شده رو خودمون نمی‌تونیم از جایی برداریم؟ حتماً باید از استادها بگیریم؟ خیلی مؤدبانه گفتم استادمون بلد نیست لینک بده. گفت به همۀ استادها یاد دادیم و ازم خواست اسم استادو بگم. رفتم اسمشو خصوصی گفتم بهش. و به‌نظرم کار درستی کردم هم از این جهت که مطرح کردم هم از این جهت که جلوی جمع اسمشو نگفتم :| و انصافانه نیست هر جلسه هر کدوم از استادها کیلوکیلو مقاله می‌دن بخونیم ولی خودشون یه نگاه به شیوه‌نامه و راهنماهای استفاده از سایت‌ها نمی‌ندازن که یادش بگیرن. نهایت کم‌لطفیه این.



ده. امروز ساعت یک مراسم معارفۀ مجازی داریم. دیشب همه‌ش خواب این مراسمو می‌دیدم. جا داره یادی هم بکنیم از مراسم معارفۀ ارشد:

nebula.blog.ir/post/261

۲۲ نظر ۱۹ آبان ۹۹ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۳- تودیع و معارفه

جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۶ ق.ظ

استادان این مقطع رو هم با همون قاعدۀ ارشدم نام‌گذاری کردم. تکلیف استاد شمارۀ ۱۷ که معلومه و شماره‌ش همون ۱۷ می‌مونه. بقیه هم به‌ترتیبی که درسشونو ارائه بدن. اولین درس این هفته یه درسی بود که استاد اون درسو استاد شمارۀ ۱۸ می‌نامم. این همون درسیه که نصفشو قراره یه استاد درس بده و نصفشو یه استاد دیگه. فعلاً همین استاد ارائه‌ش می‌ده؛ دو ماه دیگه استاد شمارۀ ۱۷. این دو تا خانومن. استاد شمارۀ ۱۹ آقاست. شمارۀ ۲۰ و ۲۱ هم خانومن. یه آماری هم از استادای ارشدم بدم. از هفده‌تا استاد ارشدم پنج‌تاشون خانم بودن و دوازده‌تا آقا. دورهٔ کارشناسی هم سه‌چهارتا استاد خانم تو کل دانشکده بودن. زمان ما پنج درصد استادها خانم بودن. الان که چک کردم دیدم رسیده به ده درصد. البته اونجا جنسیت دانشجوها هم به همین نسبت بود و هست تقریباً.

استاد شمارۀ ۲۰، تا گروهشو تشکیل داد عکسشو فرستاد و گفت بچه‌ها این منم و شمام عکساتونو بفرستید باهم آشنا بشیم. من یه عکس با ماسک دارم که عکس پروفایل همه‌چیمه. اونو گذاشتم. گفت عزیزجان، بدون ماسک. منم عکس شمال پارسالو فرستادم. پارسال تو پست شمال یه سری فیلم کوتاه هم گذاشته بودم. با توجه به اینکه عکس کارنامه و فیلم دفاعم رو تا این لحظه ۳۹۱ نفر دانلود کردن و فیلمای شمال رو ۱۱۶ نفر، لذا حالا که استقبال می‌کنید، توصیه می‌کنم روی لینک فوق (کلمهٔ شمال که رنگش قرمزه) هم کلیک نموده و فیلم‌های مذکور رو هم ببینید که از قافلۀ اون ۱۱۶ نفر عقب نمونید.

استاد شمارۀ ۱۸ هم ابتدای تدریس گفت وبکماتونو روشن کنید یه نظر ببینمتون بعد خاموش کنید :)) خودشم خنده‌ش گرفت از این یه نظر گفتنش. و ایشون تا این لحظه تنها استادی بوده که لینک جلسهٔ ضبط‌شده رو در اختیار دانشجوها قرار داده. بقیهٔ استادان گویا بلد نیستن و دانشجوها (تو اون گروهی که همهٔ دانشگاه توشن) معترضن که چرا یاد نمی‌گیرن و اگه یاد نمی‌گیرن و با تکنولوژی نمی‌تونن همگام بشن چرا این فرصت و فضا رو در اختیار استادان جوان قرار نمی‌دن و رها نمی‌کنن میز و صندلیشونو (البته اونا عصبانی بودن و یه کم خشن‌تر از اینی که من اینجا نوشتم نوشته بودن حرفاشونو) :|

استاد شمارۀ ۱۹ که آقاست نه عکس خواست نه وبکم. نمی‌دونم برخوردش با دانشجوهای پسر هم این‌جوریه یا چون ما خانومیم (بس که تو دکترا همه سن‌بالا هستن زبونم نمی‌چرخه بگم دختر. البته هم‌کلاسیای من دهۀ شصتی و هفتادی‌ان و خیلی هم سنشون زیاد نیست، ولی دورۀ ارشد، دهۀ چهلی هم داشتیم) چیزی نگفت. البته میکروفنامونو روشن می‌کردیم حرف می‌زدیم، ولی به چهره نمی‌شناسدمون.

با استاد شمارهٔ ۲۱ این هفته کلاس نداشتیم. تا حالا فقط یه وُیس فرستاده تو گروه، جهت آشنایی. تو هر دو سه جمله‌ای که گفته بود یه کلمۀ انگلیسی بود که معادل فارسی رایج داشت (به جای جلسات رو باید کاور کنیم میشه گفت پوشش بدیم). این کار از نگاه ما ناپسنده. معمولاً کسانی که با تکیه بر عوامل زبانی می‌خوان اعتبار اجتماعیشونو بالا ببرن این کارو می‌کنن. پروفایلش عکس گله و اسمشم هر چی گوگل کردم و سایتا رو گشتم هیچ عکسی پیدا نکردم ازش. 

تنها استادی که نیم‌فاصله رو تو طرح درسش و تو چت‌هاش رعایت می‌کنه استاد شمارۀ ۱۹ هست. همین رعایت‌نکنندگان یه روزی میشن داور مقاله و پایان‌نامه‌هامون و گیر میدن به همین فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها. با معیارهایی مثل سواد و فروتنی و حوصله و اخلاق و غیره، ترتیب علاقه‌م به استادام فعلاً بدین شرح است: 

17>19>18>20>21. خانم‌ها قرمزن، آقایون آبی. 

یه آماری هم از میزان علاقه‌م به استادای ارشدم بدم. با همون معیارها، تا ترم سوم ارشد که سیزده تا استاد داشتیم، علاقه‌م بهشون این‌جوری بود: 

13=11>10>3>8>5>2>12>9>1>6>7>4

ترم آخر، چهار تا استاد دیگه هم اضافه شدن. الان احساسم نسبت به این هفده نفر با توجه به عملکردشون تو این چهار پنج سالی که از آشناییمون می‌گذره بدین شرح است:

3>17>11>10>13>6>14>16>8>9>15>5>2>1>7>12>4

حالا شاید چند سال دیگه نظرم بازم تغییر کنه. شمارهٔ ۱۳ همون آهنگر دادگر هست. و هر کدوم از این عزیزان هیئت علمی دانشگاه‌های مختلفن و یه سریا استاد مدعو و موقتی بودن تو فرهنگستان. شماره‌های چهارتا استادی که روز مصاحبهٔ ارشد منو پذیرفتن ایتالیک یا کج کردم. اون چهارتا ۶، ۱۱، ۱۳ و ۱۴ بودن که با این تصمیمشون سرنوشت منو تغییر دادن. زیر شمارۀ استادهایی هم که برای مصاحبۀ دکتری بهم توصیه‌نامه داده بودن خط کشیدم. از ۳ و ۵ و ۸ و ۱۳ یه بار توصیه‌نامه گرفتم، از ۱۷ دو بار. امسال دیگه هیچی از هیچ کدومشون نگرفتم و عکس قبلیا رو آپلود کردم برای مصاحبهٔ دانشگاهی که استاد شمارهٔ ۱۷ اونجا بود. اونا هم با توجه به شناختی که از قابلیت‌هام داشتن منو پذیرفتن. استاد شمارهٔ ۱۷ هم مثل اون چهارتا استاد، با تصمیمش در سرنوشتم اثرگذار بود. چرا میگم اثرگذار و تعیین‌کننده بودن؟ چون اگه قبول نمی‌شدم سال بعدش اصرار نمی‌کردم. و خدا رو شکر انقدر تنوع دارن علایقم که افسوس نشدن‌ها و نرسیدن‌ها رو نخورم. شد شد، نشد نشد. اون نشد یکی دیگه. این نشد بازم یکی دیگه. تنها چیزی که روش قفلی زدم و کلید کردم مراده که پنج سال و سه ماهه از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به‌جور، در سر کوی تو از پای طلب ننشستم. حافظ می‌فرماید.

امسال چهارتا هم هم‌کلاسی دارم که دخترن. اسم دوتاشون با میم شروع میشه و دوتاشونم با نون. دورۀ ارشد ده نفر بودیم و از این ده نفر دو نفر پسر بودن و هشت نفر دختر. یکی از پسرا و یکی از دخترا ترم اول انصراف دادن و یکی دیگه از پسرا هم همین چند ماه پیش انصراف داد و دفاع نکرد. شش نفر تا حالا دفاع کردن. سه نفر قبل از کرونا و سه نفر در زمان کرونا. یه نفر بی‌دفاع داریم که میگن مرخصی مادر شدن گرفته. پسرش فکر کنم دو سالشو تموم کرده. از ورودیای بعد از ما هم سه چهار نفر انصراف دادن. و از ورودیای بعدتر و بعدتر هم. لابد الان تو دلتون می‌گید خب که چی. ولی من دوست دارم آمار دقیق بدم. اصلاً شاید بعداً همین اعداد، رمز عکسی فیلمی وُیسی چیزی شدن. مثلاً رمز دانلود، مجموع تمام اعدادی باشن که تو متن این پست ذکر شده. یا مجموع اعداد زوج ضربدر مجموع اعداد فرد توی متن باشه. یا حالا هر روشی که مردم‌آزارانه‌تره. دورۀ کارشناسی هم دویست نفر بودیم و از این تعداد، حدوداً سی‌تا دختر بودیم و بقیه پسر بودن. البته از دی‌ماه پارسال دیگه دویست نفر نیستیم.

و استاد شمارۀ ۱۰ و ۷ و ۱۶ و ۶ در یک قاب یا کادر:



چون اینا از جاهای مختلفن و این عکس هم فرهنگستان نیست، تو یه کادر بودنشون، و تو کادر نبودن یه فرد دیگه که استادم نباشه برام جالب بود. عکسو اتفاقی از گوگل پیدا کردم.

۱۳ نظر ۱۶ آبان ۹۹ ، ۰۸:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۲- داستانواره‌ها یا استوری‌های دیروز

پنجشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ



پ.ن۱. در ایام طفولیتم هم اسم عروسکام یکدست بودن و همه با سین شروع می‌شدن. حتی خرسمم سیاخرسه صدا می‌کردم که با سین شروع بشه. ینی می‌خوام بگم ریشه در کودکیم داره این بیماری :)) :|

پ.ن۲. به جای استوری اینستا چه معادلی میشه گفت؟ بیاید همین‌جا یه چیزی تصویب کنیم زین پس اونو به‌کار ببرم.

پ.ن۳. از غمی خبر ندارین؟ اگه باهاش در ارتباطین سلاممو بهش برسونین بگین این ترم فلسفهٔ زبان دارم و به کمکش نیاز دارم :(

۲۲ نظر ۱۵ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)